مناظره يوسفى اشكورى و حجتى كرمانى

 
 
بخش اول
حسن يوسفى اشكورى : «انجمن اسلامى مهندسين» در سال ۱۳۷۴ در محل انجمن سمينارى برگزار كرد تحت عنوان «دين و حكومت» كه شمارى از صاحبنظران در آن سمينار طولانى سخن گفتند و آراى خود را در باب موضوع دين و حكومت ارائه دادند. پس از آن سخنرانى ها تنظيم و تدوين شد و در سال ۱۳۷۷ كتابى تحت همان عنوان در ۶۰۰ صفحه با همت انجمن و به وسيله «موسسه خدمات فرهنگى رسا» چاپ و منتشر شد. در آن زمان از جناب حجت الاسلام والمسلمين حاج شيخ محمدجواد حجتى كرمانى از روحانيون مبارز و آگاه و انقلابى كه حدود ده سال عمر و جوانى خود را در ساليان پيش از انقلاب در زندان گذراند نيز دعوت شد تا در سمينار شركت كنند و سخن بگويند. ايشان به هر دليل در جلسات سمينار شركت نكردند اما اعلام آمادگى كردند نظرياتشان را طى يك گفت وگو اظهار كنند و متن مكتوب آن را براى چاپ در كتاب دين و حكومت در اختيار بگذارند. از آنجا كه بانيان سمينار (و از جمله اينجانب) بسيار مشتاق بودند تا آراى جناب حجتى را به هر شكل در اختيار داشته باشند، از پيشنهاد ايشان استقبال شد و من چند جلسه با ايشان به گفت وگو نشستم و پاره اى از پرسش ها و مباحث مرتبط با دين و حكومت را به بحث گذاشتيم. اما به هر تقدير متن مكتوب آن گفت وگو نيز به چاپ كتاب نرسيد و همچنان در اختيار حضرت حجتى ماند و ما از انتشار آن محروم شديم. اخيراً جناب ايشان بر آن شده اند اين گفت وگو را در مجموعه ده جلدى مقالات و مصاحبه هايشان چاپ و منتشر كنند كه ان شاءالله به زودى انجام خواهد شد. اما ايشان اظهار علاقه كردند كه مصاحبه پيش از چاپ در آن مجموعه در جريده فرهنگى شرق انتشار يابد. دليل اصلى اين علاقه آن است كه متفكران و صاحبنظران در جريان آراى ايشان قرار بگيرند و ملاحظات انتقادى و يا تكميلى خود را از طريق انتشار در روزنامه و يا خصوصى به اطلاع وى برسانند تا در ويرايش نهايى لحاظ شود. از اين رو متن تلخيص شده مصاحبه در اختيار روزنامه شرق قرار داده شد و اكنون طى چند شماره به اطلاع شما خواهد رسيد. اميد آنكه مصاحبه شونده و مصاحبه كننده و خوانندگان را از نقد و نظر خود بى نصيب نگذاريد. به ويژه با توجه به اهميت موضوع، كه امروز از ده سال پيش مهم تر مى نمايد، مشاركت بيشتر در بحث و گفت وگو و تلاش جمعى برغناى مطلب و در فرجام كار به امكان حل معضل دين و حكومت و دموكراسى مى افزايد. از روزنامه شرق و شرقيان سپاسگزارم.

يوسفى اشكورى: موضوع بحث و گفت وگو حكومت اسلامى و مسائل مربوط به آن است.
اولين سئوال اين است كه به طور كلى حكومت اسلامى چيست؟ و سئوال دوم اينكه شما به حكومت اسلامى معتقد هستيد يا نه؟ و اگر معتقد هستيد شما چه تعريفى براى حكومت اسلامى داريد؟
حجتى كرمانى: اعتقادات و سوابق من نمى تواند جدا از اعتقاد به حكومت اسلامى باشد، اما اينكه حكومت اسلامى اى كه من به آن معتقد هستم چيست و چه تحولاتى در انديشه خود من در طول اين مدت در اين موضوع به وجود آمده، مخصوصاً بعد از انقلاب احتياج به بحث طولانى دارد. من فقط اشاره مى كنم كه حكومت اسلامى مى تواند طيف وسيع و گسترده اى را دربر گيرد؛ حكومت اسلامى گاه اطلاق مى شود بر مقوله اى كه مشابه است با هنر اسلامى، تاريخ اسلامى، معمارى اسلامى و ساير چيز هايى كه پسوند اسلامى دارد و با صفت اسلامى ذكر مى شود. اگر در تاريخ مطالعه كنيم، حكومت هايى كه از صدر اسلام تا به امروز در سرزمين هاى اسلامى تشكيل شده است حكومت اسلامى ناميده مى شوند به خاطر اينكه در كشور هاى اسلامى بوده و زمامدارانشان مسلمان بودند. اين يك معناى عام از حكومت اسلامى است اين اطلاق حتى بر حكومت هايى نظير حكومت هاى بنى عباس و بنى اميه هم مى شود و در زمان ما هم حكومت اسلامى به معنايى كه گفته شد حتى بر حكومت هايى مثل آتاتورك يا رضا خان پهلوى در ايران هم اطلاق مى شود، اما مراد ما از تعبير «حكومت اسلامى» كه در اينجا به كار مى بريم معناى خاص حكومت اسلامى است. حكومتى كه بر مبناى ولايت فقيه است و خاص ترين معناى حكومت اسلامى است؛ معناى بسيار اختصاصى كه شايد پس از پيامبر (ص) و خلفاى راشدين كمتر حكومتى را در دنياى اسلام بتوانيم پيدا كنيم كه به اين معنى حكومت اسلامى باشد. در اين ديدگاه، حكومت اسلامى معنى بسيار تازه اى پيدا مى كند كه در عين حال بسيار پيچيده و فوق العاده قابل بحث است. وقتى كه امام خمينى (ره) اين مسئله را در حوزه درس خود در نجف مطرح كردند و كتاب ايشان منتشر شد، اين فكر در آن زمان خيلى درخشيد و در واقع پايه و مايه نظام اسلامى شد. بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، قانون اساسى ما هم بر همين پايه نوشته شد و نظام جمهورى اسلامى هم تنها نظامى است در دنيا كه بر اين پايه استوار شده است. به تصور من در ميان اين دو مفهوم از «حكومت اسلامى» طيفى از افكار وجود دارد كه مى توانند و حق دارند حكومت اسلامى را معنايى جز اين دو معنا بكنند، يعنى نه حكومت اسلامى به معنى عوامانه تاريخى اش كه فقط اسلام را دارد و تنها براى بيان مشخصات حكومت ها در تاريخ است و نه حكومتى از نوع ولايت فقيه كه اخص حكومت هاى اسلامى است. من مى خواهم اين مسئله را مطرح كنم كه كسى مى تواند به حكومت اسلامى معتقد باشد ولى اين معنى خاص حكومت اسلامى را كه در نظام جمهورى اسلامى هست و در عصر ما امام خمينى (ره) طراحش بودند، قبول نداشته باشد، نكته مهمى كه در اينجا ضرورت بسيار دارد يادآورى كنم اين است كه به جز تصوير كلى اى كه امام در كتاب ولايت فقيه دارند، بياناتى كه ايشان در آستانه يا اوايل پيروزى انقلاب داشتند، با آنچه كه در قانون اساسى آمده و آنچه كه در جريان امر به تحقق پيوست در مواردى مقدارى تفاوت دارد كه شايد بتوان گفت حتى خود امام خمينى هم به حكومت اسلامى از نوع «ولايت فقيهى» آن با اين شكل و غلظتى كه در قانون اساسى نوشته شد و در عمل به تحقق پيوست و عده اى از ما اين حكومت را به عنوان «تنها وجه حكومت اسلامى» مى شناسيم و هر شكلى جز اين را حكومت اسلامى نمى دانيم، معتقد نبودند؛ منتها مسائل اول انقلاب و جرياناتى كه پيش آمد و اختلاف نظر هايى كه در روش هاى حكومتى بين اعضاى شوراى انقلاب بروز كرد و مخصوصاً مواردى كه امام خمينى و طيف فكرى ايشان با حكومت موقت و طيف فكرى مرحوم مهندس بازرگان و ديگران پيدا كردند، باعث شد كه مسئله، علاوه بر جنبه فكرى، جنبه سياسى بسيار قوى پيدا كند و كم كم طورى شد كه كسى مثل مرحوم بازرگان كه خودش- به يك معنى به شرحى كه خواهد آمد- معتقد به حكومت اسلامى بود و در اين زمينه از ديدگاه خودش مقاله و كتاب نوشته و مسئله را بررسى كرده بود و در راه همين هدف زندان رفته بود به عنوان كسى كه با حكومت اسلامى مخالف است شناخته شد. يعنى در گردونه اين هيجانات سياسى، مسئله به اين صورت تلقى شد كه اگر كسى اين نحوه حكومت را با همين شدت و با همين حفاظ هايى كه در قانون اساسى آمده، از نظر تفكر شخصى قبول نداشت، هرچند به قانون اساسى راى داده و در عمل پذيرفته بود، به عنوان كسى كه اصلاً قائل به حكومت اسلامى نيست معرفى شد در صورتى كه به عقيده حقير، مرحوم آقاى نائينى يا آخوند خراسانى يا كسان ديگر كه بالاخره در عصر ما پيشگامان دخالت دادن دين در سياست بوده و از كسانى بودند كه مى خواستند حكومت،  حكومت دينى باشد، يا مرحوم آيت الله كاشانى يا نواب صفوى يا كسان ديگرى كه در اين راه كتاب نوشتند، كار كردند و حتى شهيد شدند، هيچ گاه نه در بياناتشان، نه در كتاب هايشان و نه در رساله هايشان مسئله را با اين برج و باروى مستحكم كه الان وجود دارد نمى ديدند و حتى خود امام هم در جايى تصريح كردند كه روحانيون نمى خواهند حكومت كنند.
 
بنابر يك تفسير حكومت اسلامى آنچنان حكومتى است كه در آن حكومت به عقايد و آداب و احكام دينى احترام گذاشته مى شود ولى حكومت، بر مبناى آراى مردم است و مردمان صالح و امين و درستكار بر مردم حاكمند. در اين تفسير از حكومت اسلامى، مسلمانان زير بار بيگانگان نمى روند و اصل «نفى سبيل» (زير بار اجنبى نرفتن) بر حكومت اسلامى حاكم است، رعايت شعائر اسلامى جزء برنامه حكومت است، آداب و رسوم اسلامى رعايت مى شود و موازين حكومت، اقامه عدل و برقرارى امنيت و حفظ حدود و ثغور مملكت و تلاش براى پيشرفت و از اين قبيل مشخصات است. اجمالاً در چنين تفسيرى و تصويرى از حكومت اسلامى، افراد صالح و ديندار و مردمان صالح و شايسته و نه لزوماً فقيه و مجتهد، حكومت مى كنند و با وجهه اسلامى حكومت را اداره مى كنند. در واقع به جاى ولايت فقيه، حكومت صالحان يا شايستگان مسلمان است كه همه حدود و ثغور و مقررات اسلامى را با اشراف و نظارت علماى دين رعايت مى كنند. در اين تصوير، فقها و علماى دين، نيروهاى بازدارنده حكومت اسلامى از انحراف هستند و پدر و مرشد معنوى حكومت به حساب مى آيند. نوع ديگرى از حكومت اسلامى مى توان برشمرد و آن اين است كه حكومت، حكومتى باشد كه شئون اسلامى را در مظاهر اجتماعى اش رعايت مى  كند، يعنى به همه شعائر اسلامى احترام مى گذارد اما لزوماً خود افراد حاكم، موظف نيستند كه حتى در اعمال فردى نيز عامل قطعى به احكام اسلام باشند. در نوع حكومت غيرولايت فقيهى اسلامى، زمامدار حتماً صالح است و عامل به احكام دينى. اما در اين تصوير، ممكن است حاكمان بعضى از محرمات الهى را هم انجام بدهند ولى حكومت، حكومت عادلى است، حكومتى است كه حقوق مردم را ضايع نمى كند، زير بار بيگانه نمى رود، خيانت و ستم به مردم نمى كند، امنيت را حفظ مى كند و آنچه كه لازمه قوام يك حكومت صالح است كه همانا عدل است، به مقتضاى «الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم» با خود دارد. اين نوعى از حكومت اسلامى است كه شرط زمامداران در واقع عبارت است از مسلمان بودن، احترام به شعائر و مظاهر اسلامى و رعايت واقعى حرمت هاى اسلامى، اما نه لزوماً عادل بودن و از نظر احكام اسلامى عامل بودن، بلكه شخص زمامدار مى تواند از نظر فقهى فاسق هم باشد اما در عين حال،  حكومت، حكومت اسلامى باشد.
نوع پنجمى هم مى توانيم سراغ كنيم كه باز هم مى تواند حكومت اسلامى ناميده شود و پشتوانه فقهى هم دارد، اين است كه حاكم لزوماً مسلمان هم نيست، يعنى در اين حكومت، شرط اين است كه حاكم، عادل باشد، لايق باشد، به مظاهر اسلامى احترام بگذارد، همه ظواهر اسلامى را رعايت و ترويج كند، عدل و داد را كه اساس حكومت است در بين جامعه گسترش بدهد، زير بار بيگانه نرود، خيانت نكند، حقوق مردم را پايمال نسازد ولى نه اينكه لزوماً مسلمان باشد!
پشتوانه فقهى اين سه نوع حكومت اسلامى، اين است كه فقهاى عظام فرموده اند اگر فقيه عادل ميسر نشد، فرد عادل ولو فقيه نباشد بايد حكومت كند و اگر عادل ميسر نشد فاسق، اگر مسلمان فاسق ميسر نشد كافر عادل مى تواند حاكم باشد. به هر حال آنچه در متون ماست اين است كه حكومت به هيچ وجه تعطيل بردار نيست و مردم بدون حكومت نمى توانند باشند. حضرت على(ع) مى فرمود: «لابد للناس من امير بّرٍ اَو فاجر»، در هيچ حالى نمى شود مردم بدون حكومت باشند و حكم شرع اسلام هم در هيچ حالى تعطيل بردار نيست پس حكم شرعى به تناسب شرايط و برحسب ضرورت ها تغيير مى كند. پس، اين نوع حكومت را مى توانيم حكومت اسلامى بخوانيم ولو حاكم كافر باشد، زيرا خود اين نوع حكومت، بر طبق ترتبى است كه در فقه ما آمده است، يعنى اين تقسيم بندى كه فقها كرده اند كه اول ولى فقيه، بعد از آن مومن عادل، بعد از آن مومن فاسق، بعد از آن كافر عادل، اين يك تقسيم بندى فقهى است و فتواى فقهاى اسلام است، اين توضيح بسيار بسيار لازم است كه مراد من از كافر يك دشمن اسلام يا يك دست نشانده بيگانه نيست. مراد من از كافر يك نمونه از آدم هاى صد درصد مورد وثوق و اطمينان مسلمانان و فقهاى اسلامى است. مثلاً در كشور ما يك ايرانى اى است كه امتحان داده باشد و مورد وثوق همه مردم باشد و فقها و علما و همه مردم او را به عنوان آدم خوب و لايق و صادق قبول كنند و بگويند اين شخص براى اين كار خوب است. البته اين در فضا و جو و شرايطى است كه بنده تصوير مى كنم يعنى فضاى اجتماعى به گونه اى نيست كه ما خيال كنيم كه يك سد سديدى بين مسلمان ها و كفار وجود دارد به طورى كه اگر بنا شد كافرى حاكم بر مسلمان ها بشود كيان اسلامى از بين مى رود و شعاير اسلامى نابود مى شود و احكام قرآن تعطيل مى شود... بلكه تصوير ما جامعه اى است كه مبانى اسلامى و قرآنى در آن جامعه در حد اعلى مورد توجه است. منظورم اين نيست كه تمام جامعه مثلاً عادل و فقيه اند بلكه در سطح جامعه دين و مذهب به گونه اى نيرومند و قوى است كه اگر كافرى رئيس جمهور شد، در عين اينكه كافر است ولى به تمام عقايد و قوانين اسلامى احترام مى گذارد؛ كمااينكه الآن در نظام جمهورى اسلامى يك زرتشتى يا مسيحى يا كليمى نماينده مجلس است يا نماينده خبرگان قانون اساسى. خب اگر چنين روشى شرعى است و اگر يك راى يك كافر مى تواند وزيرى را از كار بيندازد، يعنى يك زرتشتى در مملكت ما الان اين حق را دارد كه يك وزيرى را روى كار بياورد يا يك وزيرى را عزل كند، يا يك قانونى را تصويب يا رد كند و اين حق قانونى به او داده شده است؛ پس چرا نبايد تصور كنيم كه ممكن است در جامعه اسلامى فضايى به وجود بيايد و آنقدر مردم با هم خوب باشند و يگانگى و صميميت بين همه اقشار و آحاد ملت باشد كه يك زرتشتى يا مسيحى يا كليمى مطمئن و پاك و ملى و باسواد و صميمى بتواند رئيس جمهور مملكت باشد و نظام هم اسلامى باشد. اين از نظر تئورى به نظر من هيچ اشكالى ندارد و مى تواند چنين حكومتى هم نام حكومت اسلامى داشته باشد، به همان شرايطى كه عرض كردم، گرچه تصورش مشكل و تحققش مشكل تر است. ممكن است با اين مقدمات مى رسيم به پاسخ پرسش شما. بله من معتقدم كه بايد حكومت، حكومت اسلامى باشد ولى معتقد نيستم كه حكومت اسلامى تنها معنى اش اين است كه نظام، نظام حكومت ولايت فقيه باشد و تنها شكل ممكن اين است. من آن شكل ها را هم نحوه هايى از اجراى حكومت اسلامى مى دانم. منتها اگر امكان داشته باشد ما نظام ولايت فقيه داشته باشيم، آن هم به معنايى كه بنده معتقدم نظام ولايت فقيه در آن شكلى كه ما داريم اجرا مى كنيم، به نظر من همين شكل متعين است و شكل هاى ديگر حكومت اسلامى در صورتى قابل اجرا است كه بدين صورت نتوانيم اجرا كنيم.
يوسفى اشكورى: يكى از بحث هاى بسيار مهمى كه در حكومت اسلامى مطرح است و در واقع از ۱۵۰ سال پيش مطرح بوده و الآن با قدرت بيشترى مطرح است اين است كه منشاء قدرت كجاست؟ چون اينجا در نوع حكومت به نام تئوكراسى و دموكراسى مطرح مى شود و اين دو نوع حكومت در تاريخ پيوسته با هم تقابل داشته اند و در واقع نقطه آغاز و تفاوت اين دو همين است. در نظام هاى تئوكراتيك معمولاً مى گويند منشاء قدرت خدا است، دين است، شريعت است، شارع است و حاكم از آن طريق تعيين مى شود. يعنى حاكم به معنايى كه شما فرموديد و در همه آن مفهوم هاى چندگانه كه مطرح كرديد به وسيله چه كسى تعيين مى شود؟ اين قدرت (فقيه يا غيرفقيه) از كجا به حاكم تفويض مى شود؟ از طريق دين و شريعت است يا از طريق جامعه و مردم؟ به هر حال سئوال اساسى اين است كه در حكومت اسلامى با اقسامى كه بيان كرديد كه حاكم اسلامى يا ولى فقيه است يا غير فقيه عادل و ساير اقسام حالا هر كس كه هست اين حاكم اسلامى از كجا تعيين مى شود. هر يك از اين دو نظريه را بپذيريم آن وقت به دنبالش سئوالاتى مطرح مى شود.
 
حجتى كرمانى: خيلى بحث مهمى است. من خودم يك تصوير ناقصى دارم از اين مسئله كه عرض مى كنم. اما قبل از آنكه اين سئوال را پاسخ دهم جمله اى در زمينه شق آخر حكومت اسلامى كه حاكم كافر عادل باشد الان به ذهنم رسيد و آن آيه «لن يجعل الله للكافرين على المومنين سبيلاً» است كه ممكن است كسانى بگويند به دليل اين آيه ما نمى توانيم چنين حكومتى را حكومت اسلامى بدانيم. پاسخ اين اشكال با توجه به مقوله «قرارداد اجتماعى» آسان است. هر چند دقت لازم دارد. اگر حكومت را از نوع «قرارداد اجتماعى» بدانيم، در اين قرارداد حاكم اصلى مردم مسلمان هستند و شخص حاكم يا گروه حاكم «نمايندگان» مردمند و «مامور» مردمند و چون قدرت مطلقه ندارند، پس كافر، «سبيل» بر مسلمان ندارد، بلكه نماينده و وكيل او است و وكالت و نمايندگى غيرمسلمان از طرف مسلمان جايز است. حالا بپردازيم به پاسخ سئوال شما در مورد منشاء قدرت و حكومت. من تصورم در مقوله حكومت خدا و حكومت مردم اين است كه بين حكومت خدا و حكومت مردم تضاد وجود ندارد. اين دو به اصطلاح در طول هم هستند نه در عرض هم. مقايسه كنيد با نحوه اعمال قدرت خدا در طبيعت. در قرآن مى خوانيم: «انزل من السماء» يا «هوالذى يرزقكم من السماء و الارض» و آيات زيادى كه در قرآن وجود دارد و كارهايى كه در طبيعت با عوامل طبيعى انجام مى شود، به خدا نسبت مى دهد. باران آمدن كه با يك سلسله عوامل طبيعى است، روييدن گياه از زمين، پيدايش نبات و انسان و همه اين چيزها كه بدون عوامل طبيعى و علل مادى نيستند، در قرآن منحصراً به خدا نسبت داده مى شود و قرآن مى گويد: موثر تنها اوست، خالق تنها اوست، رازق تنها اوست، مدبر تنها اوست و «مشيت»، حتى در مورد مشيت انسان تنها منحصر به اوست «و ما تشاؤن الا ان يشاءالله» تمام عالم مسخر فرمان خداست، حتى مشيت ها. پيغمبران خدا مسخر اراده خدا هستند، هيچ چيز در عرصه وجود جز خدا كارگزار نيست و همه عوامل او هستند و آثار او هستند و پرتوهاى فيض او هستند ... با اين همه هيچ كدام از اينها به معنى نفى طبيعت و نفى علت و معلول طبيعى و نفى علم نيست. خود اينكه ريزش باران و روييدن گياه و پيدايش حيوان و انسان قانون طبيعى دارد و عالم بر مبناى علل و اسباب اداره مى شود، به اراده خداست. «ابى الله ان يجرى الامور الا باسبابها» خود خدا جريان امور را به وسيله اسباب قرار داده است. خود همين نظام علت و معلول طبيعى و اينكه هر چيزى با علت هم سنخ خودش به وجود آيد، مشيت الهى است. تصور من اين است كه همين آموزش را كه در مورد پديده هاى طبيعى از قرآن مى آموزيم و همه چيز را مربوط به خدا مى دانيم و آموزشى دقيق، فلسفى و قرآنى است، همين آموزش، را در مورد حكومت مى توانيم از قرآن بياموزيم كه هيچ گونه منافاتى بين حكومت خدا بر مردم و حكومت مردم بر مردم وجود ندارد.
بخش دوم
نكته

يوسفى اشكورى: پس مى توانيم بگوييم كه مبناى قدرت در نظام اسلام مردم اند و دموكراسى است و لذا مى توانيم بگوييم كه حكومت اسلامى عبارت است از حكومت دموكراتيك اسلامى، اسلامى بودن به دليل ماهيت و محتواى فكرى و ايدئولوژيك آن است كه به هر حال پيام ها و ارزش هايى دارد كه بايد اجرا شود، اما دموكراسى است بدين دليل كه حاكم، نماينده خدا نيست، نماينده مردم است ولى چون براى نظم و انتظام اجتماعى و رعايت مقررات، يك حكومت يا حاكم لازم است، حكم حاكم يك حكم دينى تلقى خواهد شد.

[حجتى كرمانى]:... اين در واقع يك بحث نو است كه ما در فلسفه حكومت اسلامى مطرح مى كنيم و به عنوان يك طرح پيشنهاد مى كنيم. مشخصات اين نظريه پيشنهادى اين است كه خدا حكومت مى كند از راه مردم، از راه اراده مردم، از راه خواست مردم و حاكميت الهى از راه حاكميت مردم تحقق خارجى پيدا مى كند، همان طور كه اراده خدا بر نزول باران از طريق عوامل طبيعى تحقق پيدا مى كند. شاهد اين سخن اين است كه در همه اديان آسمانى وقتى مى گوييم دين خدا، حكم خدا، آئين خدا اينها همه باز از طريق يك بشر، يك انسان كه پيامبر باشد، ابلاغ مى شود: «ما انا الا بشر مثلكم» درست است كه نبوت اوجى است از روح انسان و كشف و شهودى است كه يك انسان پيدا مى كند و نهان آفرينش و اسرار آفرينش و خداى آفرينش را كشف مى كند اما اين كشف را يك بشر انجام مى دهد. يك كشف بشرى است از راه وحى الهى، در واقع وحى الهى دو ضلع دارد. يكى انسان و ديگرى خدا و وحى هم باز از خدا به انسان و از طريق انسان به انسان ابلاغ مى شود. پس همه اراده هاى الهى هم در تشريع و هم در تكوين و هم در بين انسان ها از طريق خود انسان ها اعمال مى شود، حكومت هم همين گونه است. حتى اگر حكومت الهى به آن صورت رايج- كه به صورت غلط فهميده مى شود- كه بشر در آن هيچ نقشى ندارد و تنها از ناحيه خدا است و انتخاب مردم در مشروعيت آن نقش ندارد- هم بخواهد تحقق خارجى پيدا كند، بدون پذيرش مردم «امكان تحقق» ندارد! يعنى در واقع حتى اگر ما عقيده داشته باشيم كه مردم در مشروعيت حكومت نقشى ندارند ولى نمى توانيم منكر اين بشويم كه مردم اگر حكومت خدا و پيغمبر را قبول نكردند، اين حكومت ها «تحقق» پيدا نمى كنند. پس حكومت شرع و حكومت اسلامى هم لااقل تحقق خارجى اش نياز به پذيرش مردم دارد. من تصور مى كنم كه همين واقعيت ملموس و خيلى بديهى كه اجراى حكومت الهى توقف دارد بر پذيرش مردم كافى باشد، براى سختگيرترين افرادى كه با حكومت مردم بر مردم مخالفند كه ما اقلاً از اين راه بحث را شروع كنيم و بگوييم بسيار خب، حكومت مال خدا! اما آيا مردم بايد پذيراى اين حكومت باشند يا نه؟ خواهند گفت بله! بدون پذيرش مردم، حكومت الهى پيغمبر يا امام يا ولى فقيه تحقق پيدا نخواهد كرد. خب، حالا سئوال دوم مطرح مى شود. آيا اين پذيرش، جبرى است يا اختيارى؟ اينجا به نظر من بزنگاه بسيار مهمى است كه ما اگر بدين ترتيب بحث كنيم فكر مى كنم بتوانيم يك شناخت جديدى از حكومت الهى پيدا كنيم كه التقاطى هم نباشد و متهم نشويم به اين كه ما خواسته ايم حكومت الهى را با حكومت دموكراسى با هم «مونتاژ» كنيم و يك فكر التقاطى ايجاد كنيم. در يك جامعه اسلامى كه همه ايمان دارند به رسالت پيغمبر خدا. آيا اينها كه به پيغمبران ايمان آورده اند به حاكم بودنش هم ايمان آورده اند يا نه؟ يعنى آيا اينها دين را از سياست جدا مى دانند يا نه؟ اگر مسيحى باشند و خود مسيح هم فرضاً - به فرض محال - فرموده باشد كه: «به قيصر بدهيد آنچه از آن قيصر است و به مسيح آنچه از آن مسيح است»، در اين صورت خود پيامبر ادعا نكرده است كه من بر شما حاكم هستم؛ بنابراين از پيروانشان هم نمى خواهند حكومت آنها را بپذيرند. اما اگر پيغمبرى يا امامى يا ولى فقيهى يا هر نوع مدعى حكومتى چنين ادعايى داشته باشد، مردمى كه به اينها ايمان آورده اند، يعنى پيروانشان يا امت يا ملت- به هر تعبيرى كه بخواهيم بگوييم- اينها ايمان بايد داشته باشند به اينكه اين آدم حاكم است؛ يعنى ايمان داشته باشند كه حكومت، حكومت الهى است و بايد پيامبر يا امام يا ولى فقيه حاكم باشد! زورى كه نيست! اين، بدان معنى است كه چون مردم ايمان به چنين حكومتى دارند، خودشان حاكمشان را انتخاب كرده اند حالا اگر مردمى به چنين حكومتى ايمان نداشته باشند يعنى معتقد باشند دين از سياست جداست و ايمان نداشته باشند كه پيغمبر حاكم هم هست يا امام حاكم هم هست، يا ولى فقيه حاكم هم هست، آيا اين را مى شود به زور باوراند به كسانى كه عقيده ندارند؟ نمى شود! امكان ندارد كه حكومتى شرعى باشد و زور و فشار از بالا و تحكم از بالا، سرمايه و جوهره آن باشد! يعنى اصالت دادن به حكومت بدين معنى كه هر چه حاكم گفت آن بايد باشد و آراى مردم هيچ نقشى ندارد حتى در مورد حكومت پيامبر و امام، با جوهره ايمان و با جوهره حكومت الهى منافات دارد، چون پايه و اصل دين و به تبع آن حكومت دينى ايمان است و ايمان زورى نمى شود. اين تصوير ناقصى بود از جمع بين حكومت خدا و حكومت مردم كه به طورى كه عرض كردم ترتب «طولى» دارند و در عرض هم نيستند كه تعارض داشته باشند. يعنى حاكميت خدا از طريق مردم اعمال مى شود، همچنانكه در طبيعت حاكميت خدا از طريق عوامل طبيعى تحقق مى يابد مى ماند اين مسئله كه اگر مردمانى حكومتى را پذيرفتند ولى از دستورات آن حكومت سر باز زدند چه بايد كرد؟ تصورم اين است كه تمام حكومت ها؛ حتى دموكرات ترين حكومت ها در جامعه بشرى تخلف از موازين حكومت؛ يعنى از موازينى را كه از خود مردم نپذيرفته اند، جايز نمى شمارند و قبول نمى كنند. بنابراين در تمام حكومت ها دادگاه  وجود دارد، قدرت انتظامى وجود دارد، قدرت نظامى وجود دارد و «زور» اگر تعبير درستى باشد، در اينجا است كه مشروعيت پيدا مى كند. «زور» براى مهار كردن تخلف و به هم زدن نظم اجتماعى و ايجاد فساد در جامعه امرى منطقى است چرا كه جلوگيرى از تخلفات و به كارگيرى زور در برابر قانون شكنان و متعديان و متجاوزان از لوازم حكومت است.
يوسفى اشكورى: مشكل حكومت اصلاً اين نيست، چون مسئله پذيرفتن قوانين و مقررات جارى مملكت در آرمانى ترين حكومت هاى دموكراسى مقبول است منتها مشكلى كه هست و در واقع ارتباط به آن سئوال بنده دارد اين است كه اولاً آيا اين حاكم مسلمان كه انتخاب شده نماينده خدا است يا نماينده مردم است؟ از طرف خداوند اعمال قدرت مى كند يا از طرف مردم؟ چون اين دو با همديگر خيلى فرق مى كند. اگر بگوييم «چه فرمان يزدان چه فرمان حاكم» حالا پيغمبر است، امام معصوم است، ولى فقيه است و يا هر كس هست، در اين صورت اطاعت از او اطاعت از خدا خواهد بود؛ اين يك نوع نظام اجتماعى و يك نوع تعبد و يك نوع اطاعت مى طلبد. اما اگر بگوييم كه نه! ايشان به دليل اينكه از طرف مردم انتخاب شده و خود مردم او را انتخاب كرده اند در نتيجه بايد حكم حكومتى او را در حيطه اختيارات قانونى خودش بپذيرند نه آنكه اصلاً ديگر انتقادى و ايرادى و اشكالى بر او نمى شود گرفت و در اين صورت آزادى هاى افكار و احزاب و انديشه ها و دگرانديشى ها جايى ندارند؛ براى اينكه او از طرف خدا حرف مى زند و مردم هم بايد حرف او را حرف خدا تلقى كنند. مسئله دوم اينكه وقتى كه دموكراسى هست و آزادى هست و هر كس جاى خاص خودش را دارد، بنده مى توانم از لحاظ ايدئولوژيك با حرف «حاكم» مخالف باشم و مخالفت خودم را هم اعلام بكنم اما وقتى هم دستور حكومتى از مراجع قانونى مى دهد، اطاعت بكنم و التزام عملى داشته باشم. در نظام اول يعنى نظامى كه حاكم از طرف خدا انتخاب مى شود هم التزام عملى است و هم التزام ايدئولوژيك اما در دومى كه انتخاب از طرف مردم است فقط التزام عملى است. فرق اين دو نظام اين است. حالا به نظر شما حكومت اسلامى چه نوع است؟
حجتى كرمانى: پيرو اين سئوالى كه شما مطرح كرديد من مى خواهم تصويرى ارائه كنم كه به پاسخ سئوال شما نزديك تر شوم؛ شايد راحت تر بتوانم جواب بدهم. در تصويرى كه ما ارائه مى كنيم از حكومت خدا و حكومت مردم، اين دو در طول هم هستند نه در عرض هم؛ يعنى در هرجا كه واقعاً حكومت مردم وجود دارد با اين تصويرى كه ارائه شد، همان جا حكومت خداست، مانند «هوالذى ينزل الغيث» (خداست كه باران مى فرستد) يعنى در همان جا كه قانون طبيعت اجرا مى شود، همان جا كه اين قانون طبيعى اجرا مى شود، در همان اجراى قانون طبيعى، حكم خدا اجرا مى شود. اگر در حكومت اسلامى اجراى مقررات بر افراد فرض است و اگر نظام فرماندهى و كادربندى تشكيلات حكومتى و استفاده از نيروى قهريه در مطيع كردن متخلفان- به قول شما- ابزارى است كه در آرمانى ترين حكومت هاى دموكرات نيز از آن استفاده مى شود؛ اين همان حكم خداست، منتها دستور الهى و فرمان الهى است كه از طريق مردم اجرا مى شود. ملاحظه كنيد همين طور كه ما مى گوييم همه مردم فطرتاً الهى هستند و فطرتاً مسلمانند در مورد حكومت ها هم من تصور مى كنم اين نظام هاى حكومتى؛ يعنى آن اصول حكومتى كه از آغاز تا انجام اجرا مى شود، اينها قوانين الهى است؛ يعنى سنت الهى در جامعه بشرى اين است؛ يعنى امكان ندارد بدون سلسله مراتب، حكومتى را اداره كنيد. به عبارت ديگر، در جمهورى هاى دموكراتيك و لائيك هم اگر اطاعتى از حكومت ها وجود دارد، اين هم اطاعت از خداست؛ يعنى فرمان خدا اين است كه وقتى حكومتى تشكيل داديد بايد از او اطاعت كنيد؛ يعنى اگر يك كسى در آمريكا فرض كنيم تخلف كرد از دستورات جارى حكومت، مثلاً تخلف كرد از خط قرمز- خيلى مسئله را ساده مى كنم- عبور از خط قرمز به همان اندازه در ايران اسلامى ولايت فقيهى بد است كه در آمريكا و در انگلستان هم بد است؛ ماليات هم همين طور، ارتش هم همين طور و قوانين مجلس هم همين طور... ساير قوانين همه جاى دنيا مثل ارتش و نظام ماليات و... همين طور است. من اين تصويرى را كه خودم دارم و سعى مى كنم آن را در پاسخ به شما مطرح كنم براى اينكه مسئله پخته تر بشود. اين است كه همان طورى كه حضرت على(ع) فرمود: «لابد للناس من امير برّ او فاجر»، امارت و- حكومت- لازمه زندگى اجتماعى مردم است. اين، يعنى قانون الهى، يعنى خدا بشر را اجتماعى آفريده و معناى حكم خدا در اينجا همان طبع اجتماعى بشر است كه به حكم و اراده او است، در اينجا مراد اراده تكوينى است. خوب، حالا اين حاكم براى شما مقررات آورده، اينجا ممكن است سوءتفاهم پيش آيد كه ما نظريه وجوب اطاعت از هر حكومتى را ولو ظالم و جائر باشند، پذيرفته ايم ، نه! من مى خواهم نظريه وجوب حفظ نظام را بگويم كه در فقه ما نيز هست. توضيح اينكه در كتاب و سنت و فقه ما، اگر اطاعت از ولى امر مسلمين واجب است و اطاعت تلقى مى شود اما اطاعت از حاكم كافر، كفر به خدا تلقى مى شود؛ اين به تصور من به خاطر آن انتخابى است كه مردم انجام مى دهند كه ظالمان را بر خود مسلط مى كنند يا به خاطر ظلمى است كه در برابر آن قيام نمى كنند؛ نه اينكه وقتى مثلاً حكومت آمريكا به شما مى گويد ماليات بدهيد و سازندگى كنيد، آن كار هم حرام باشد! اين را كسى نمى گويد. من خودم تصورم اين است كه اطاعت از حاكم جور آنجا حرام است كه جور او را و ظلم او را تاييد كند يعنى اطاعت حرام به اصطلاح «من حيث انه ظالم و جائر» است؛ يعنى آن اطاعتى كه از آن ظلم بر جامعه لازم مى آيد والا من تصور نمى كنم كه كسى معتقد باشد اگر يزيدبن معاويه حاكم بر مردم شد و دستور داد كه از خط قرمز عبور نكنند، بر مردم حرام باشد كه نه خير! همه بايد از خط قرمز عبور كنند! براى اينكه يزيد حاكم است! كسى چنين حرفى نمى زند؛ زيرا اين برخلاف حكمت و مصلحت جامعه است؛ چون عبور از خط قرمز يعنى جواز تصادف و حتى مرگ! حالا چه حاكم، يزيد باشد چه امام معصوم، چه فقيه عادل، تصور من اين است كه اطاعت از حكومت در امور جارى جامعه، براى نظم جامعه در هر حكومتى است. به تعبير واضح تر، شما اگر آنچه كه لازمه حفظ نظام جامعه است انجام ندهيد؛ يعنى در مواردى كه اگر تخلف از دستور حكومت بكنيد به خودتان و جامعه ضرر مى رسانيد؛ يعنى نظم اجتماعى را بر هم مى زنيد، فعل حرام انجام داده ايد و برخلاف حكم خدا عمل كرده ايد؛ چون حفظ نظم را در تمام اشكال حكومتى، علما واجب دانسته اند. اين نكته مهمى است كه بايد پخته تر عرضه شود. فعلاً به عنوان يك تصوير از حاكميت خدا عرض كردم كه حتى در مورد حكومت هاى جور هم صدق مى كند، البته تنها اطاعت در مورد حفظ نظام نه اطاعت در ظلم و تعدى.
يوسفى اشكورى: آيا حفظ نظم گاهى با ديكتاتورى و استبداد است؟
حجتى كرمانى: جدا كردن اين دو اطاعت يك دقت و ظرافتى دارد كه ما چطورى در ضمن اين كه حفظ نظم مى كنيم، كمك به ظالم هم نكنيم؛ من تصور مى كنم اين مسئله كاملاً بايد تشريح بشود، چون واقعاً مسئله مشكلى است. ولى من سئوال مى كنم آيا مى توانيد ملتزم بشويد به اينكه در مواردى كه حاكم، حاكم ظلم بود يا حكومت، فى المثل، تخلف از قوانين رانندگى جايز است؟ مى توانيد اين را بگوييد؟ يعنى هيچ فقيهى اين حرف را مى تواند بزند؟ يا اگر اعلام كردند كسى حق ندارد به خانه مردم تعدى كند يا فرض كنيد كسى نمى تواند به سربازخانه نزديك بشود، حالا مردم بايد بروند آنجا خودشان را به كشتن بدهند؟ يك وقت انقلابى است، دستور جهادى است، آن يك مسئله ديگر است. ولى در شرايط معمول كه يك حكومت ظالمى بر سر كار است، يك حكومت كافرى بر سر كار است و مقرراتى دارد- حالا چه مقرراتش راجع به نظميه باشد يا مقررات مالى باشد و امثال ذلك- تا آنجا كه در ماهيت ظلم و اعانت بر ظلم دخالت نداشته باشد و مقتضاى اداره حكومت باشد من تصور نمى كنم هيچ فقيهى فتوا بدهد بر اينكه اطاعت از حكومت در اين نوع كارها حرام است. البته اعانت بر ظلم حرام است، اين مسلم است؛ تحكيم مبانى قدرت ظالمانه حرام است، شكى نيست؛ اما مقررات راهنمايى را مراعات كردن يا اول وقت ادارى در اداره حاضر شدن يا سر ساعت به كلاس درس رفتن يا ماليات دادن يا براى مقابله با دشمن به سربازى رفتن و موارد بسيار ديگر كه لازمه نظم اجتماعى است، آيا اين كارها هم در حكومت ظالم و كافر حرام است؟ آيا اطاعت از مقررات مملكتى كه در هر حكومتى هست و لازمه اداره جامعه است در حكومت هاى كفر و ظلم، حرام است؟ اين را هيچ فقيهى فتوا داده است؟ يك حكومت ضداسلامى كافر به بچه مسلمان ها مى گويد: «شما اول ساعت هشت بايد بياييد اداره»، آيا اين اطاعت حرام است؟ به نظرم حرام كه نيست، واجب هم هست! غرض من اين است كه در موارد صلاح و مصلحت و نظم اجتماعى، اطاعت از حكومت واجب است.
يوسفى اشكورى: حداقل مقيد بفرماييد كه بشود توافق كنيم!! بفرماييد در شرايطى خاص، اطاعت از نظم اجتماعى مى تواند مشروع باشد. در اينكه در نظام اجتماعى بايد از نظام موجود اطاعات كرد حرفى نيست؛ اين را هر آدم عاقلى مى پذيرد، دموكرات ترين آدم هم مى پذيرد. ولى ببينيد مشكل از اينجا پيدا مى شود؛ يعنى در واقع بحث اصلى از اينجا بايد آغاز بشود و به اين پرسش بايد جواب داد كه آيا من حاكم، اين اوامرى كه صادر مى كنم، به عنوان حاكم، اين اوامر من، لزوماً حرف خدا است؟ و مردم بايد اين حرف من را به اين ديد و با اين مبنا و با اين استدلال قبول كنند كه حرف خداست؟ اگر بگوييم كه اين حرف، حرف خداست تلقى مردم هم بايد اين باشد كه اين حرف، حرف خداست، اين يك تبعاتى دارد؛ همان تبعاتى كه همه حكومت هاى مذهبى در طول تاريخ داشتند. البته حكومت پيغمبر(ص) و حضرت على(ع) را استثنا مى كنيم، به دلايلى كه داريم و واقعيت تاريخ هم يك جور ديگرى در اين موارد قضاوت مى كند. اما وقتى كه ما به طور كلى بپذيريم كه حاكم مى گويد: «من از طرف خدا هستم و حكم و اوامر و نواهى من از طرف خداوند است»، آن وقت نتيجه اش همان طور كه اشاره كردم اين مى شود كه ديگر كسى حق انتقاد ندارد! و اين طبيعى است، براى اينكه به خدا كه نمى شود انتقاد كرد! اما اگر اين را بپذيريم كه اينها از باب نظم است، همان استنادى كه شما مى كنيد، از باب نظم اجتماعى است و آزادى مطلق هم كه نمى شود وجود داشته باشد؛ بالاخره آزادى بايد محدود باشد تا آزادى همه تامين بشود و دموكراسى هم شعارش اين است كه مى گويد: «آزادى من تا آنجا است كه به آزادى ديگران لطمه نمى زند»؛ در اين صورت مسئله فرق خواهد كرد.
حجتى كرمانى: به نظر من سوءتفاهمى از اين قضيه كه «حكم پيغمبر حكم خداست، حكم امام حكم خداست و حكم ولى فقيه حكم خداست» شده است. ما اين اصطلاح را در تمام موارد به يك معنا به كار مى بريم و اين به نظر من موجب يك سوءتفاهم شده است. ببينيد من تصورم اين است كه با توجه به اينكه حتى احكام حكومتى رسول الله(ص)- بنابر آنچه كه مبناى ولايت فقيه امام خمينى است- از بعد حاكم بودن رسول الله واجب الاطاعه است، بر اين مبنا ايشان مى فرمايند كه امام بعد از پيغمبر هم همين حكم را دارد و ولى فقيه هم همين طور يعنى اطاعت از حاكم واجب است و وجوب اطاعت از حاكم، حكم خداست و حكم الهى است، اين يك معنا است. اين ربطى به جنبه نبوت پيغمبر(ص) ندارد. اين از حيث حاكم بودن پيغمبر است اما آنجا كه مى فرمايد: «ما ينطق عن الهوى...» يا «و ما ارسلنا من رسول الاليطاع باذن الله»، تصورم اين است كه اين اطاعات كه از جنبه نبوت پيغمبر(ص) است، مقوله ديگرى است. اين اطاعات مخصوص پيغمبر(ص) است و حتى به امام معصوم(ع) هم نمى رسد تا چه رسد به ولى فقيه. تصورم اين است كه اين دو نوع حاكميت است و دو دستور است نه يك دستور. اطاعت از پيغمبر، به عنوان پيغمبر، «لا» و «نعم» ندارد، وحى است و كسى نمى تواند در برابر وحى، چون و چرا كند يا از فرمان پيغمبر تخلف كند؛ زيرا كه او پيغمبر است. البته در مورد فرمان هاى حكومتى هم نمى تواند «لا» و «نعم» بگويد، اما در «مبنا» مى تواند اشكال بكند! كما اينكه در زمان پيغمبر (حتى در موارد فرمان هاى حكومتى مربوط به نظم جامعه) چنين بود؛ وقتى پيغمبر(ص) مسئله جنگ و صلح را طرح مى كرد در اين گونه موارد مردم سئوال مى كردند كه آيا اين وحى است يا دستور شما است؟ اگر وحى بود؛ يعنى دستور از جنبه نبوت بود، اطاعت مى كردند. اما اگر دستور شخص پيغمبر بود؛ يعنى از جنبه حكومتى پيغمبر بود، «لم وبم» مى گفتند پس رسول خدا حتى به نظر آنان عمل مى كرد،... خب، پس اين دو حيث احكام پيغمبر(ص) را ما از هم جدا مى كنيم. حيث حكومتى اش «لم وبم» دارد؛ يعنى جاى پرسش هست، اما تنها در مقام مشورت و در مقام بحث؛ اما آنجايى كه پيغمبر(ص) فرمانده سپاه است و لشكر مى فرستد و بايد جنگ بشود، آن وقت ديگر گفت وگو ندارد! به قول شما، در دموكرات ترين كشورها، در صحنه جنگ سرباز نمى تواند از دستور فرمانده جنگ تخلف كند، به عنوان اينكه دموكراسى است!! اگر ما مى گوييم حكومت پيغمبر حكومت خدا است يا حرف ولى امر حرف خداست به معنى دوم است؛ يعنى اينكه چون حاكم است، خدا گفته كه از اين شخص پيروى كند؛ همان طورى كه گفته بود از پيغمبر پيروى كنيد! همان طور كه مى گويد از هر حاكم ديگرى در نظامات اجتماعى پيروى كنيد.
(وجوب حفظ نظم و حرمت اخلال به نظم) به طورى كه گفتيم اين يك قانون عقلايى است و «كل ما حكم به العقل حكم به الشرع». اگر حكم خدا به آن معنى باشد كه خدا به اين شخص گفته كه اين را به من بگويد و من هم واجب است از او اطاعت كنم، اين معنى فقط در مورد پيغمبر(ص) است؛ امام هم نمى تواند چنين ادعايى بكند. ببينيد، حتى امام معصوم هم نمى تواند بگويد اين حرف من وحى است، چون به او وحى نمى شود! در اين مرحله اگر ولى فقيه يا امام معصوم يا حتى پيغمبر(ص) مى گويد حكم من حكم خداست به اين معنا است كه من حاكم هستم و اطاعت از حاكم واجب است نه اينكه خدا به گوش من گفته، من هم دارم حرف خدا را به تو مى گويم! به تصور من يك چنين اشتباهى در فهم عام ما و حتى در فقهاى ما، در اين مسئله وجود دارد به عبارت روشن تر، در حقيقت اطاعت از جنبه حكومتى حاكم، حتى در مورد خود رسول اكرم(ص) با جنبه الهى و وحيانى او اشتباه مى شود و اين اشتباه همين طور تسرى مى كند و به امام معصوم(ع) و ولى فقيه مى رسد. نتيجه اى كه من مى خواهم از اين بحث بگيرم اين است كه وقتى مى گويند اطاعت از ولى فقيه يا حاكم يا مجتهد جامع الشرايط اطاعت از خداست زيرا گفته او گفته خدا است و حكم او حكم خداست و تخلف از او تخلف از فرمان خداست، اگر به اين معنى دوم باشد، اين معنى در ساير حكومت ها نيز به نحو مشروط سارى و جارى و نافذ است و اين با دموكراسى هيچ منافات ندارد و عين دموكراسى است!
يوسفى اشكورى: پس مى توانيم بگوييم كه مبناى قدرت در نظام اسلام مردم اند و دموكراسى است و لذا مى توانيم بگوييم كه حكومت اسلامى عبارت است از حكومت دموكراتيك اسلامى، اسلامى بودن به دليل ماهيت و محتواى فكرى و ايدئولوژيك آن است كه به هر حال پيام ها و ارزش هايى دارد كه بايد اجرا شود، اما دموكراسى است بدين دليل كه حاكم، نماينده خدا نيست، نماينده مردم است ولى چون براى نظم و انتظام اجتماعى و رعايت مقررات، يك حكومت يا حاكم لازم است، حكم حاكم يك حكم دينى تلقى خواهد شد. و چون به معناى دومى كه شما مى فرماييد حتى حكم حكومتى پيغمبر(ص) هم با حكم وحيانى و «جعل حكم» الهى او متفاوت است كه همين نسخه در ارتباط با «وشاور هم فى الامر و امرهم شورى بينهم» گفته شده كه مشورت نه در حكم بلكه در احكام حكومتى است، پس در اينجا مردم حق انتقاد دارند، در چه مقام؟ در مقام مشورت و نظر دادن، يعنى در واقع خود پيامبر(ص) كه حاكم اسلامى است مشورت مى كند، حالا هم مجلس شورا و مجمع تشخيص مصلحت است كه حاكم اسلامى با آنها مشورت مى كند. پس در مقام مشورت و نظر دادن و بحث و گفت وگو همه افراد جامعه آزادند، يعنى اگر يكى در مقام بحث و نظر حرفى زد، انتقادى كرد، مخالفتى كرد با حاكم و حكومت، نمى شود او را متهم به غيرمسلمان بودن يا كفر كرد. اما اگر حاكم همين حكومت، از طريق دموكراتيك يعنى از طريق نهادهايى كه به وسيله مردم طبق قانون تاسيس شده، اعمال قدرت كرد و گفت، آقا ما مشورت كرديم، نظر داديم، بجنگيم، بسيار خوب، وقتى اعلان جنگ داد ديگر در مقام اجرا ولو آن كسى كه مخالف است بايد اطاعت بكند. پس بنابراين مى توانيم بگوييم حكومت اسلامى نظام دموكراسى اسلامى است. شما با اين اصطلاح موافقيد؟

 
بخش سوم
 
حجتى كرمانى: البته در مورد منشاء حكومت كه شما فرموديد، مردم اند و در قانون اساسى هم آمده است، يك توضيحى دارم كه اجمالاً از راه تمثيل بيان مى كنم: درست است كه در واقع پزشك، مرجع تقليد و امام جماعت را مومنين انتخاب مى كنند و پزشك و مرجع تقليد و امام جماعت به زور نمى توانند در اين سمت ها قرار گيرند و بيمار و مقلد و ماموم است كه آنان را برمى گزيند و همچنين در ساير مواقف حيات همانند پزشك، مهندس، نجار، تكنسين و... در همه اين موارد اين من هستم كه آن فرد را انتخاب مى كنم كه كار من را انجام بدهد، هيچ كدام از اينها به زور نمى توانند به من بگويند من كار تو را انجام مى دهم ولى به هر حال، تمام اين سمت ها، به شرايط واقعى و «نفس الامرى» ربط دارد. اين نكته خيلى مهمى است و معنايش اين است كه اگر كسى شرايط واقعى نفس الامرى را داشته باشد چه من او را بشناسم چه نشناسم، چه من انتخاب بكنم چه نكنم، او مقام نفس الامرى و واقعى-مثلاً- پزشكى را دارد؛ يعنى واقعيت با انتخاب يا گزينش من عوض نمى شود. به نظرم اين همان مطلب مهمى است كه در مسائل كلامى بين شيعه و سنى هست و در تفاسير شيعه درباره «و ما كان لمؤمن و لامؤمنه اذاقضى الله و رسوله امراً ان يكون لهم الخيره من امرهم» بحث هاى مفصلى آمده است كه امام، با انتخاب مردم نيست، حقى در اختيار مردم در مسئله امامت نيست و اصلاً فلسفه شيعه با سنى در اينجا جدا مى شود.
اجمالاً نظر شيعه اين است كه امام، امام است چه مردم انتخاب بكنند يا نكنند؛ يعنى آن شرايط نفس الامرى حاكم اسلامى در امام على(ع) و امام حسن(ع) و در ائمه
بعدى (ع) بوده است، حالا مردم انتخابشان نكردند و ايشان به حكومت نرسيدند ولى حكومت حق اينها بود. من در مورد «ولى امر» يعنى «ولى فقيه» بعد از امام معصوم(ع) هم همين عقيده را دارم.
يوسفى اشكورى: در مورد پيامبر(ص) و امام معصوم (ع) شما قائل به صلاحيت نفس الامرى هستيد كه بر اين اساس كه اينها حاكم و زعيم سياسى اند، چه مردم آنها را برگزينند چه برنگزينند؛ بعد فرموديد كه در مورد ولى فقيه هم در عصر غيبت چنين باورى داريد. فكر مى كنم اگر برگرديم به خود بحث ولايت فقيه و در اين زمينه صحبت هايى بشود و نظر خودتان را بفرماييد مفيد خواهد بود، با توجه به اين قضيه كه شما قبلاً چند تعبير از حكومت اسلامى را مطرح كرديد و بعد فرموديد كه معناى اخص حكومت اسلامى همان معنايى است كه امروز تحت عنوان نظام ولايت فقيه مطرح است و جنابعالى تلقى و تفسير خودتان را از معنى ولايت فقيه و حدود و ثغورش كه آيا در نظام ولايت فقيه مى توان دموكراسى داشت؟ و منشاء قدرت را مردم دانست يا نه؟ بيان كرديد، حالا اگر اين موضوع را بهتر بشكافيم، خوب است.
حجتى كرمانى: مقوله ولايت فقيه با مقوله صلاحيت نفس الامرى رابطه تنگاتنگ دارد. اول اين را صحبت مى كنيم و بعد مى رسيم به اين مسئله كه مردم نقش شان در حكومت اسلامى به عنوان منشاء قدرت به چه ترتيبى است؟ و چگونه مى توان بين اين دو نظريه كه منشاء قدرت، خدا و شريعت است و منشاء قدرت، انتخاب مردم است جمع كرد و آيا اين دو نظريه اصلاً قابل تطبيق هستند يا نه؟ پاره اى از صاحبنظران معتقدند كه اين دو مفهوم و اين دو نحوه بينش به طور نامتناسبى با هم در قانون اساسى پيوند داده شده اند.
من يك نوشته اى از حضرت علامه بزرگوار مهدى حائرى يزدى خواندم كه ايشان معتقد بودند كه مفهوم «ولايت فقيه» با مفهوم «انتخاب» متناقض است و اين تناقض، ذاتى قانونى اساسى جمهورى اسلامى است، اگر مجال بيشترى بود درباره اين مسئله مفصل تر صحبت مى كرديم. اما از اين زاويه كه بنده به مسئله نگاه مى كنم، تصور من اين است كه اين دو كاملاً قابل جمعند؛ زيرا در هر شأنى از شئون زندگى انسان چه شئون انسانى عام كه در قلمرو علوم انسانى قرار مى گيرد يا شئونى كه مربوط به علوم تجربى است آن كسى براى تصدى آن شأن صلاحيت دارد كه در آن شأن عالم ترين و فاضل ترين و كاراترين باشد. به عنوان نمونه كسى مى تواند تصدى پزشكى را انجام بدهد كه در اين مسئله عالم و فاضل باشد. كسى بايد در راس پزشكان قرار گيرد كه از همه در پزشكى بصيرتر و عالم تر باشد. پزشكان به حكم عقل، به حكم انديشه و به حكم ضرورت كسى را در راس خودشان قرار مى دهند كه از آنها عالم تر و فاضل تر باشد. همچنين پزشكان اگر بخواهند «نظام پزشكى» تشكيل بدهند؛ يعنى بخواهند امور ادارى شئون پزشكى را احاله كنند به فردى يا افرادى، كسانى را تعيين مى كنند كه از همه آنها به اين شئون بهتر احاطه داشته باشند و بهتر بتوانند اداره بكنند. در اينجا اگر دقت كنيد دو مسئله هست: يكى خود علم پزشكى است، يكى اداره شئون مربوط به پزشكى است. يعنى در واقع كسانى حاكم بر نظام پزشكى و حاكم بر پزشكان هستند كه اطلاعات پزشكى شان در سطح اعلا يا اقلاً عالى باشد و در اداره امور پزشكى نيز از همه استادتر و لايق تر باشند. حالا اگر ما كسى را پيدا كرديم كه اصلاً به پزشكى وارد نيست اما مدير خوبى است، من تصور مى كنم هيچ پزشكى اجازه ندهد چنين كسى در راس نظام پزشكى قرار بگيرد. همچنين اگر پزشك حاذقى باشد كه در امور پزشكى در شأن پيشگيرى و درمان از همه استادتر است ولى در اداره نظام پزشكى مديريت ندارد باز در اين مورد هم تصور اين است كه سيره عقلايى اين نيست كه چنين پزشكى را در راس نظام خودشان قرار بدهند. بنابراين كسى كه در راس نظام پزشكى است بايد دو شرط را دارا باشد. يكى مديريت نظام پزشكى را بتواند انجام بدهد، يكى علم پزشكى را داشته باشد؛ هر يك از اين دوتا را اگر فاقد بود نمى تواند رئيس نظام پزشكى باشد و در امور ادارى پزشكان نظارت كند. در مسئله سياست و حكومت هم به نظرم عقلاى عالم همين طورى مشى مى كنند. و واقعيتش اين است كه اين خواست همه مردم است كه مى خواهند حاكم بر آنها بهترين كسى باشد كه به شئون سياسى عالم است، موازين حكومت و اداره جامعه را مى داند، انسان ها را مى شناسد، به نواميس اجتماعى واقف است، از تحولات اجتماعى خبر دارد، از منشاء تحولات آگاه است، آسيب هاى اجتماعى را مى شناسد، به روش نفوذ در مردم آشنا است، به آنچه كه به سلامت جامعه صدمه مى زند و صحت و سلامت يك جامعه را به خطر مى اندازد واقف و آگاه است و خلاصه شرايط واقعى كسى را كه مى تواند در رأس جامعه قرار بگيرد و جامعه را به خوبى اداره كند دارا است. اين سيره عقلا است كه البته تفصيل اين شرايط را بايد در كتاب هايى كه «اصول سياست» و «مبانى حقوق اساسى» نوشته اند پيدا كرد. در فلسفه سياسى اسلام نيز امثال ابن خلدون، فارابى، خواجه نصير و ديگران مطالب مهمى دارند، حكماى معروف چون افلاطون و ارسطو از غرب يا بوذرجمهر در ايران از اعصار قديم مطالبى نوشته اند يا از آنها نقل شده است. از زمان رنسانس به اين طرف هم كه تحول اساسى در تفكرات سياسى پيدا شده است كه جاى شايسته خود را دارد. پس حكومت، عقلاً و منطقاً در مقام ثبوت، حق افرادى است كه چنين صلاحيت هاى ذاتى و واقعى را داشته باشند، اما در مقام اثبات، مردم وقتى كه اينها را شناختند قطعاً همين ها را انتخاب مى كنند؛ كما اينكه پزشكان، بهترين مدير پزشك را انتخاب مى كنند و مهندسان هم همين طور؛ يعنى هيچ گونه اصطكاكى بين انتخاب مردم و صلاحيت نفس الامرى وجود ندارد كه ما بگوييم كه حق مال چه كسى است؟ دارنده اين صلاحيت نفس الامرى، همان حاكم الهى است؛ يعنى به تعبير دينى چنين كسى از طرف خدا مامور است كه رئيس نظام پزشكى بشود و مردم هم بايد همين را انتخاب كنند و مى كنند. به نظر من هر دوى اينها هست يعنى وقتى كه ما مى گوييم فرد يا افرادى صلاحيت نفس الامرى دارند همين صلاحيت نفس الامرى در سيره عقلا دليل آن مى شود كه اين شخص يا اشخاص را به زعامت انتخاب كنند و اين انتخاب براساس صلاحيت نفس الامرى است و خود اين در واقع تعبيرى است از ناموس الهى يعنى در واقع اجراى قانون خدايى است. به حكم قاعده «كل ما حكم به العقل حكم به الشرع» ما در اينجا واقعاً به وضوح مى بينيم كه سيره عقلا همان قانون الهى است. براى اينكه عقل انسان حكم مى كند كه كسى بايد زمامدار باشد كه در آن شأنى كه مى خواهد زمامدار باشد و حكومت بكند از نظر علمى و عملى واردتر باشد. اگر هم پيغمبر يا امام را ولى امر مى دانيم ولو مردم آنها را انتخاب نكنند به همين دليل است چون اينها صلاحيت نفس الامرى دارند؛ يعنى از طرف خدا حاكم هستند.
يوسفى اشكورى: از لحاظ «كلامى»، پيغمبر و امامان معصوم (در ديدگاه ما شيعه) از جانب خداوند ماموريت داشتند براى تاسيس و تشكيل حكومت ظاهراً آنچه كه مى فرماييد يك مقدار با اين ديدگاه كلامى متفاوت است. شما مى فرماييد چون صلاحيت هاى ذاتى داشتند به حكم عقل و عقلا اينها نسبت به ديگران ارجح هستند ولى آنچه معمول و متداول است اين است كه مى گويند اينها ماموريت داشتند براى اين كار؛ البته اين دو با هم منافات ندارد ولى من اين جنبه اش را صحبت كردم.
حجتى كرمانى: در قرآن است كه «انا انزلنا اليك كتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله» من يادم مى آيد اين نكته را از علامه طباطبايى در درسشان هم شنيدم. در تفسير الميزان هم هست. «ما كتاب را به تو نازل كرديم اما حكومتى كه مى كنى بما اراك الله است» يعنى در  آنجا راى خودت هست منتها اين راى مستند است به تاييد الهى. آن «حكم» ديگر وحى به معناى كلامى نيست يا در مورد «اطيعوالله و اطيعوالرسول و اولى الامر منكم» رمز اينكه بعد از «اطيعوالله» «اطيعوالرسول» گفته (دوتا اطيعوا) علتش اين است كه «اطيعوالله» يك مقوله است و اطاعت از رسول(ص) و اولى الامر مقوله ديگرى است. اطيعوالله در مورد احكام وحيانى است كه البته بايد ببينيم بر پيغمبر (ص) چه وحى شده است. اين در احكام عبادى است مانند نماز و روزه و حج اينها «اطيعوالله» است نه «اطيعوالرسول و اولى الامر» چون از مقوله وحى است اما در«اطيعواالرسول و اولى الامر منكم» مسئله اطاعت اوامر حكومتى پيغمبر و اولى الامر است. اگر بخواهيم به مذاق اهل سنت صحبت كنيم اولى الامر شامل همه حكام مى شود اما به عقيده شيعه اولى الامر ائمه معصومين(ع) هستند كه الان «اولى الامر» را به معناى ولى فقيه هم مى گيرند كه به يك نحو «تجوزى» است يعنى به عنوان نيابت و به سمت «نايب الامام» است يعنى فقها نمايندگان «اولى الامر» (با تعبير قرآنى) هستند نه اينكه خودشان مصداق «اولى الامر» باشند و معنى  «اولى الامر» را توسعه داده باشند. چون گاهى اين اشتباه مى شود كه ما بعد از تشكيل حكومت اسلامى و حكومت ولى فقيه اين آيه را به مذاق اهل سنت تفسير مى كنيم. يعنى همان سعه مفهومى كه سنى ها در مورد اولى الامر داشتند ما هم به آن سمت رفتيم كما اينكه در مسائل شورا و انتخابات هم ظاهر امر همين است.
ما ولى فقيه يا مرجع تقليد يا مجتهد را نايب امام بدانيم ولى نيابت، نيابت عامه است نيابت خاصه كه ما قائل نيستيم. ما هيچ وقت راجع به مجتهدين قائل نيستيم كه اينها رابطه دارند با امام زمان(ع) مانند نواب  اربعه كه مى گويند برايشان از طرف امام زمان(ع) توقيع مى آمده است. يا به نوعى وحى گونه بگوييم حرف هاى آنها حرف هاى خدا يا پيغمبر يا امام زمان(ع) است. گرچه وقتى كه اينگونه صحبت مى كنيم يا وقتى كه تبليغات سياسى مى شود يا وقتى كه با كسانى كه ولايت فقيه را قبول ندارند يا در مقام بيان حكم براى مقلدان هستيم يك چنين اصطلاحاتى به كار مى رود كه حكم مجتهد حكم خدا است و كسى كه تخلف بكند تخلف از حكم خدا كرده، اما اين حرف ها قطعاً به اين معنى نيست كه حرف مجتهد «مر» حق است و اينها هيچ اشتباهى ندارند زيرا ما شيعه به اصطلاح «مخطئه» هستيم «مخطئه» يعنى كسانى كه معتقدند مجتهد در اجتهاد خود گاهى به خطا مى رود.
اصوليون و فقها بحث هاى مفصلى كرده اند درباره اينكه «مؤداى» اجتهاد مجتهد تنها «حكم الله ظاهرى» است يعنى آن حكمى است كه خدا در شرايط موجود نبودن ادله قطعيه با نبودن معصوم(ع) با اين درك و دريافتى كه مجتهد از كتاب و سنت و اجماع و عقل دارد و با كوشش هاى زيادى كه مى كند به يك نتيجه اى مى رسد. اين مى شود «حكم الله ظاهرى» كه ممكن است با «حكم الله واقعى» فرق داشته باشد يا اصلاً مخالف حكم الله واقعى باشد، بنابراين مجتهد يا ولى فقيه يا مرجع تقليدى كه مى گويد حكم من حكم خدا است معنايش اين نيست كه آن چيزى كه من مى گويم، خدا گفته است؛ معنايش اين است كه خدا آنچه را كه من با اجتهاد و كوشش خودم به آن مى رسم براى خود من و براى مقلدينم «حجت» قرار داده كه بايد طبق آن عمل كنيم و بر من و مقلدينم واجب است بدان عمل كنيم، چون به حكم عقل، من ديگر چيزى نتوانستم بفهمم و به جاى ديگرى نرسيدم، اصلاً فرق ما با پيغمبر و امام هم همين است. ما فقط در مورد پيامبر و امام معصوم عقيده داريم كه اينها عين واقعيت را دريافت مى كنند؛ تازه در مورد همان ها هم ما عقيده نداريم كه پيغمبر(ص) هر چه كرده با موفقيت توام بوده، شما ببينيد طرح هاى نظامى پيغمبر(ص) گاهى به شكست منجر مى شده و حتى گاهى به خاطر اينكه رعايت اصل شورا را مى كرده به شكست مى رسيده است زيرا پيغمبر(ص) در اين شئون اصلاً مثل يك آدم عادى عمل مى كرده است. امام على(ع) هم همين طور بوده، امام حسن(ع) و امام حسين(ع) هم همين طور بوده اند. يعنى ما هيچ گاه معتقد نيستيم آن شأن عصمت و علم غيب يا اتصال به مبدا كه در مورد معصوم قائليم، كه به نحو وحى نبوده ولو نوعى هدايت الهى بوده، اينها در شئون زندگى شان در مورد خواب و خوراك و پوشاك و كارهاى روزانه ديگر مانند مذاكره با اين و آن، اعمال مى شده است؛ بعضى از متكلمين شيعه آن علم غيبى كه ما درباره ائمه قائليم، قائل نيستند. شيخ مفيد درباره امام حسين(ع) نوشته امام حسين(ع) از آينده خبر نداشته، اگر چه بسيارى بر اين سخن ايراد گرفته اند. من اين را مى خواهم بگويم كه به عقيده شيعه اثنى عشرى در اداره حكومت و رسول خدا(ص) و ائمه(ع) صلاحيت نفس الامرى داشتند براى حاكميت اسلامى، براى اينكه اعرف مردم و داناترين مردم بودند، هم به دين و هم به شئون اجتماعى و شئون سياسى، پس حكومت حق آنها بوده است. در مورد ولى فقيه هم همين سخن جارى است و اما در هر دو مورد، در مرحله اثبات، هم در تحقق حاكميت و هم در مشروعيت آن پذيرش و تبعيت مردم شرط است.
يوسفى اشكورى: خوب، با اين بيان، حكومت مى شود به حكم عقل، نه اينكه پيغمبر از طرف خدا آمده است كه تاسيس حكومت كند.
حجتى كرمانى: ببينيد! آيه «لتحكم بين الناس بما اراك الله» همان مطلب است؛ يعنى حكومتى كه پيغمبر دارد «بمااراك الله» است؛ يعنى اين آدم منصوب است از طرف خدا براى حكومت كردن بر مردم، اما طبق نظر خودش و طبق صلاح و رضايت مردم؛ چون مردم اگر نخواهند ولو آن كه كسى در نفس الامر و در واقع، صالح ترين فرد باشد، «تعين» پيدا نمى كند. همين جا بايد جاى «خواست» مردم را معين كنيم و جايى كه به طور جدى ما بايد با دموكراسى «تسويه حساب» كنيم همين جا است؛ يعنى ما اين دو تا مكتب را در همين جا بايد بشناسيم! آيا دموكراسى مى گويد مردم اگر كسى را كه صلاحيت نفس الامرى ندارد انتخاب كنند، با انتخاب مردم اين آدم صلاحيت نفس الامرى پيدا مى كند؟ آيا او در واقع امر شايستگى بهترى پيدا مى كند از آن كسى كه انتخاب نشده است؟ به نظر من چنين دموكراسى اى برخلاف عقل و عقلا حرف زده است. اگر فلسفه دموكراسى اين است كه اگر مردم كسى را انتخاب كردند ولو از او مديرتر و عالم تر هم براى اداره وجود داشته باشد، اين آدم صلاحيت نفس الامرى پيدا مى كند و به وسيله انتخاب مردم، در واقعيت امر، از ديگران برترى پيدا خواهد كرد، اين همان ترجيح مفضول بر فاضل بل افضل است كه ابن ابى الحديد گفت. اگر دموكراسى اين را مى گويد، اين حكم برخلاف عقل است و به نظر من هيچ كس چنين حرفى را نمى خواهد بزند. به نظر من دموكراسى قائل به اين است كه آيا كسى كه انتخاب شده، عملاً دستش باز است؛ يعنى مثلاً اين آدم، رئيس نظام پزشكى شده، در صورتى كه مديرتر و صالح تر هم وجود داشته است. خوب، انديشمندان، انديشه وران، صاحب نظران، سياستمداران، نويسندگان، روساى دانشگاه ها و استادهاى دانشگاه مى گويند بد شد! كاش آن يكى انتخاب مى شد! ولى خب حالا كه اين انتخاب شده، ما مى رويم دنبال همين! همان كارى كه حضرت على(ع) كرد. يعنى ما در مورد انتخاب بعد از پيغمبر اين طور عقيده داريم كه صلاحيت نفس الامرى براى حضرت على(ع) ثابت بود ولى جريان به همين ترتيب پيش آمد. حالا به قول ابوبكر كه گفته بود «كانت فلته وقى الله شرها» كه در نظرگاه خود اهل سنت هم صحت اين انتخابات محل بحث است، ولى به هر حال روش حضرت على(ع) اين بود كه حالا كه مردم انتخاب كردند، خوب ما هم قبول مى كنيم، اعتراض هم مى كنيم، ممكن است چند ماه براى بيعت صبر كند براى اينكه اعتراض دارد. پس دموكراسى بدين معنى نيست كه هرچه انتخاب كردند همان درست است روش حضرت على(ع) نشان مى دهد كه براى رعايت مصلحت جامعه اسلامى و اينكه اداره نظام به هر حال بايد براساس عدل و صلاحيت باشد، بيعت مى كند و با شيخين همراهى مى كند و در زمان عثمان هم هر چه مى تواند نصيحت مى كند ولى بر ضدحكومت، كارى انجام نمى دهد.
يوسفى اشكورى: اجازه بدهيد در اين زمينه توضيح بيشترى بدهم تا اين بحث پخته تر شود. ببينيد! آنچه كه بنده مى فهمم و همه خوانده و شنيده ايم اين است كه در دموكراسى اصلاً بحث نفس الامرى به اين معنى كه بنده و شما الان مطرح مى كنيم به عنوان يك امر اعتقادى كه از طرف خداوند و در ارتباط با وحى باشد مطرح نيست، بلكه مى گويند: هيچ كس حق ويژه اى براى حكومت ندارد و كسى از جايى اين حق را پيدا نكرده و تنها اين حق را زمامداران از جانب مردم پيدا مى كنند. حالا بحث ما اين است كه اين حقى كه شخصى يا اشخاصى از جانب مردم براى حكومت پيدا مى كنند بدين معنا است كه اينها، فى نفس الامر، صالح ترين آدم هايند؟ دموكراسى مى گويد اين مسئله؛ يعنى مسئله صلاحيت نفس الامرى امرى است مجزى اما ما در انتخاب هايمان سعى مى كنيم بهترين را انتخاب كنيم ولى در عمل هميشه نمى كنيم! اصلاً از كجا معلوم مى شود كه اين را كه انتخاب كرده ايم بهترين است! يا بهترين نيست؟ البته انتخاب زمامدار در هيچ كجاى دنيا بى در و پيكر نيست، ضوابطى مى گذارند و مى گويند: سن اينقدر بايد باشد، سواد اينقدر بايد باشد و تجربه اين قدر باشد. در نظام هاى حزبى دنيا شخصيت ها و رهبران و دبيران حزب، در طول بيست، سى و چهل سال تربيت و ساخته و پرداخته مى شوند و در واقع در اين مدت، «سياستمدار» مى شوند و صلاحيت   هاى عملى شان را نشان مى دهند؛ بعد با برنامه مى آيند جلو. فرضاً جمهوريخواهان يا دموكرات  ها در آمريكا وقتى مى آيند به ميدان براساس تجربه و برنامه اى است كه دارند و به مردم ارائه مى دهند و مى گويند: ما اين را مى گوييم و چنين و چنان مى كنيم. در عمل و در برخوردها و با تجاربى كه كرده اند، تشخيص مى دهند و انتخاب مى كنند، ممكن است واقعاً اين انتخاب غلط باشد و ممكن است درست باشد.
اينكه شما مى فرماييد اين يك بحث عقلايى است، كاملاً درست است، يعنى مردم و عقلاى دنيا هميشه آن كسى را كه صالح ترين است و در تمام جهات به تعبير فقهى جامع الشرايط است اين را انتخاب مى كنند. هيچ آدم عاقلى اين را منكر نيست. منتها در عمل و در اجرا شما هميشه جامع ترين و بهترين آدم را انتخاب نمى كنيد. ما در عمل، به هر حال به طور نسبى عمل مى كنيم، يعنى ظاهر قضيه را مى بينيم و تشخيص مى دهيم و انتخاب مى كنيم، بعد متوجه مى شويم اشتباه كرديم، كار بشر آزمون و خطاست. ما هميشه بر اساس تجربه اى كه مى كنيم مى رويم جلو. حرف اين است كه در بحث دموكراسى بحث صلاحيت نفس الامرى از موضوع بحث خارج است  زيرا الان كه نه زمان پيغمبر(ص) است و نه زمان ائمه معصومين(ع)، همان طور كه فرموديد، ما در عمل بالاخره ناچاريم انتخاب عرفى بكنيم. الان بحث را ببريم روى اين مسئله كه در زمان غيبت آيا فقيه از جانب خداوند حق ويژه دارد براى حكومت كه اين حق به دليل صلاحيت هايش است؟ اگر به دليل صلاحيت هايش باشد خوب، همان چيزى است كه دموكراسى مى گويد. يعنى اگر ما در زمامدار اسلامى فقاهت و پنج- شش شرط مهم ديگر را بگذاريم، در هر حال، اين مردمند كه افراد واجد شرايط را انتخاب مى كنند. انتخاب مرجع تقليد نيز چنين است. من نوعى، يا خودم تشخيص مى دهم، يا مى روم از چند تا خبره مى پرسم كه فلانى نسبت به ديگر مجتهدين جامع الشرايط اعلم و اتقى است، آنگاه از او تقليد مى كنم، ولى آيا واقعاً اين مرجع نسبت به ده مرجع ديگر در تمام جهات اعلم است؟ لزوماً چنين نيست، براى همين هم هست كه وقتى متوجه بشويم ديگرى اعلم است، رجوع مى كنيم به ديگرى. پس در مورد مرجعيت فقهى و فتوا در بعد نفس الامرى، صلاحيتى است كه او پيدا كرده است و من صلاحيتش را تشخيص مى دهم و بدان عمل مى كنم، پس مسئله مربوط به من مى شود. در مديريت سياسى هم مسئله خيلى واضح و روشن است، حتماً بايد اينجا مردم انتخاب بكنند.
http://www.sharghnewspaper.ir/841005/html/idea.htm#s346527