خلوتگه راز
خوش آن شب ها که در خلوتگه راز درون سینه ام آرام بودی
من از آه سحرگاه تو فارغ تو فارغ از غم ایام بودی
خوش آن روزی که زیر سایه بید لب جوی ما و دل بنشسته بودیم
سرود عشق می خواندیم از بر لب از هر گفتگویی بسته بودیم
دل من درس عشق و عاشقی را شبی در مکتب پروانه آموخت
سحر پروانه را دیدم در آتش که می خندید و جان می داد و می سوخت
ز کار شمع خندیدم چو دیدم میان گریه کردن ناز می کرد
ولی پروانه بی پروا در آتش بدون بال و پر پرواز می کرد
من از آه سحرگاه تو فارغ تو فارغ از غم ایام بودی
خوش آن روزی که زیر سایه بید لب جوی ما و دل بنشسته بودیم
سرود عشق می خواندیم از بر لب از هر گفتگویی بسته بودیم
دل من درس عشق و عاشقی را شبی در مکتب پروانه آموخت
سحر پروانه را دیدم در آتش که می خندید و جان می داد و می سوخت
ز کار شمع خندیدم چو دیدم میان گریه کردن ناز می کرد
ولی پروانه بی پروا در آتش بدون بال و پر پرواز می کرد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۱۴ ب.ظ توسط حمید
|