خلوتگه راز


خوش آن شب ها که در خلوتگه راز       درون سینه ام آرام بودی

من از آه سحرگاه تو فارغ              تو فارغ از غم ایام بودی

خوش آن روزی که زیر سایه بید        لب جوی ما و دل بنشسته بودیم

سرود عشق می خواندیم از بر         لب از هر گفتگویی بسته بودیم

دل من درس عشق و عاشقی را    شبی در مکتب پروانه آموخت

سحر پروانه را دیدم در آتش           که می خندید و جان می داد و می سوخت

ز کار شمع خندیدم چو دیدم           میان گریه کردن ناز می کرد

ولی پروانه بی پروا در آتش            بدون بال و پر پرواز می کرد




دیوانه عشقت را جایی نظر افتادست

هرکس به تماشايی رفتند به صحرايی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جايی

يا چشم نمی‌بيند يا راه نمی‌دارد
هر کو به وجود خود دارد ز تو پروايی

زيبا ننمايد سرو، اندر نظر عقلش
آن کش نظری باشد بر قامت زيبايی **

دیوانه عشقت را جایی نظر افتادست
کانجا نتواند رفت اندیشه دانایی

گویند رفیقانم در عشق چه سر داری؟
گویم که سری دارم، درباخته در پایی

امید تو بیرون برد از دل همه امیدی
سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی

زنهار نمی‌خواهم کز قتل امانم ده
تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی

من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی

گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم کرد، از دوست تمنایی