وصيت نامه دکتر علي شريعتي


... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان يک مسلمان وصيت خود را نوشت. زمستان سال 1348 « امروز دوشنبه سيزدهم بهمن ماه پس از يک هفته رنج بيهوده و ديدار چهره هاي بيهوده تر شخصيتهاي مدرج، گذرنامه را گرفتم و براي چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه¬اي از تحميل مدرنيزم قرن بيستم بر گروهي که به قرن بوق تعلق دارند).

گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضي و سماوي فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در اين سفر بايد وصيت کنم.

وصيت يک معلم که از هيجده سالگي تا امروز که در سي و پنج سالگي است، جز تعليم کاري نکرده و جز رنج چيزي نيندوخته است چه خواهد بود؟ جز اين که همه قرضهايم را از اشخاص و از بانکها با نهايت سخاوت و بي دريغي، تماما واگذار ميکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هايم و نوشته¬هايم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود مي¬داند، صورت ريزَش ضرورتي ندارد.

همه اميدم به "احسان" است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و اين که اين دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرايط کنوني جامعه ما، دختر شانس آدم حسابي شدنش بسيار کم است، که دو راه بيشتر ندارد و به تعبير درست؛ دو بيراهه:

يکي؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن¬هاي زشت و نفرت بار، احمقانه زيستن که يعني زن نجيب متدين. و يا تمام شخصيت انساني و ايده¬آل و معنويش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش¬هاي متعاليش در اسافل اعضايش خلاصه شدن و عروسکي براي بازي ابله¬ها و يا کالايي براي کسبه مدرن و خلاصه دستگاهي براي مصرف کالاهاي سرمايه¬داري فرنگ شدن که يعني زن روشنفکر متجدد. و اين هر دو يکي است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتي از انسان بودن خارج شود، ديگر چه فرقي دارد که يک جغد باشد يا يک چُغوک ، يک آفتابه شود يا يک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقي گردد يا مستراح فرنگي؟ و آنگاه در برابر اين تنها دو بيراهه¬اي که پيش پاي دختران است سرنوشت دختراني که از پدر محرومند تا چه حد مي¬تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکي تنها، در اين تند موج ِ اين سيل کثيفي که چنين پر قدرت به سراشيب باتلاق فرو مي¬رود تا کجا مي¬تواند بر خلاف جريان شنا کند و مسيري ديگر را برگزيند؟

1. به لهجه خراساني يعني گنجشک

گر چه اميدوار هستم؛ که گاه در روح¬هاي خارق¬العاده چنين اعجازي سر زده است. پروين اعتصامي از همين دبيرستان¬هاي دخترانه بيرون آمده، و مهندس بازرگان از همين دانشگاه¬ها و دکتر سحابي از ميان همين فرنگ رفته¬ها و مصدق از ميان همين "دوله" ها و "سلطنه" هاي "صلصال کالفخار من حماء مسنون"، و "اينشتين" از همين نژاد پليد و "شوايتزر" از همين اروپاي قسي آدمخوار و "لومومبا" از همين نژاد برده و "مهراوه" پاک از همين نجس¬هاي هند و پدرم از همين مدرسه¬هاي آخوند ريزو ... به هر حال "آدم" از لجن و "ابراهيم" از "آزر" بت تراش و "محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من اميد مي¬دهند که حساب¬هاي علمي مغز را ناديده انگارد و به سر نوشت کودکانم در اين لجنزار بت پرستي و بت تراشي که همه پرده دار بت خانه مي¬پرورد اميدوار باشم.

دوست مي¬داشتم که "احسان" متفکر، معنوي، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آيد. خيلي مي¬ترسم از پوکي و پوچي موج نوي¬ها و ارزان فروشي و حرص و نوکر مآبي اين خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده¬ها و حسد¬ها و باد و بروت¬ها ي بيخودي ِ اين روشنفکران سياسي. که تا نيمه¬هاي شب منزل رفقا يا پشت ميز آبجو فروشي¬ها، از کساني که به هر حال کاري مي¬کنند بد مي¬گويند و آنها را با فيدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا مي¬سنجند و طبعا محکوم مي¬کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشي¬هاي انقلابي و کارتند[؟] و عقده گشايي¬هاي سياسي با دلي پر از رضايت از خوب تحليل کردن ِ قضاياي اجتماعي که قرن حاضر با آن در گير است و طرح درستِ مسايل ــ آنچنان که به عقل هيچکس ديگر نمي¬رسد ــ به منزل برمي¬گردند و با حالتي شبيه به چه گوارا و در قالبي شبيه لنين زير کرسي مي¬خوابند.

و نيز مي¬ترسم از اين فضلاي افواه¬الرجالي شود:

از روي مجلات ماهيانه، اگزيستانسياليست و مارکسيست و غيره شود.

و از روي اخبار خارجي راديو و روزنامه، مفسر سياسي،

و از روي فيلم¬هاي دوبله شده به فارسي، امروزي و اروپايي،

و از روي مقالات و عکس¬هاي خبري مجلات هفتگي و نيز ديدن توريست¬هاي فرنگي که از خيابان¬هاي شهر مي¬گذرند، نيهيليست و هيپي و آنارشيست،

و يا [ از روي] نشخوار حرف¬هاي بيست سال پيش حوزه¬هاي کارگري حزب توده، ماترياليست و سوسياليست چپ،

و از روي کتاب¬هاي طرح نو ، "اسلام و ازدواج" ، "اسلام و اجتماع"، "اسلام و جماع"، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،

و از روي مرده ريگ انجمن پرورش افکار بيست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،

و از روي کتاب چه مي¬دانم، در باب کشور¬هاي در حال عقب رفتن، متخصص کشور¬هاي در حال رشد،

و از روي ترجمه هاي غلط و بي¬معني از شعر و ادب و موزيک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذيان گوي ِ مريض ِ هروئين گراي ِ خنگ، که يعني: ناقد و شاعر نوپرداز و ...

خلاصه من به او "چه شدن" را تحميل نمي¬کنم. او آزاد است. او خود بايد خود را انتخاب کند. من يک اگزيستانسياليست هستم. البته اگزيستانسياليستم ويژه خودم؛ نه تکرار و تقليد و ترجمه. که از اين سه تا ي منفور هميشه بيزارم. به همان اندازه که از آن دو تاي ديگر؛ تقي زاده و تاريخ، از نصيحت نيز هم، از هيچکس هيچوقت نپذيرفته¬ام. و به هيچکس، هيچوقت نصيحت نکرده¬ام. هر رشته¬اي را بخواهد مي¬تواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکري و معنوي بايد ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خريدنش. من مي¬دانستم که به جاي کار در فلسفه و جامعه شناسي و تاريخ، اگر آرايش مي¬خواندم يا بانکداري و يا گاوداري و حتا جامعه شناسي به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده يا موسسه يا پروژه را اتود مي¬کنند و تصادفا به همان نتايج علمي مي¬رسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصيتنامه¬ام، به جاي يک انشاء ادبي، شده بود صورتي مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه¬ها و شرکت¬ها و دم و دستگاه¬ها که تکليفش را بايد معلوم مي¬کردم و مثل حال، به جاي اقلام، الفاظ رديف نمي¬کردم.

اما بيرون از همه حرف¬هاي ديگر اگر ملاک را لذت جستن تعيين کنيم، مگر لذت انديشيدن، لذت يک سخن خلاقه، يک شعر هيجان آور، لذت زيبايي¬هاي احساس و فهم و مگر ارزش برخي کلمه¬ها از لذت موجودي حساب جاري يا لذت فلان قباله محضري کمتر است؟

چه موش آدمياني که فقط از بازي با سکه در عمر لذت مي¬برند! و چه گاوانسان¬هايي که فقط از آخورآباد و زير سايه درخت چاق مي¬شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه مي¬خواندم و هنر. تنها اين دو است که دنيا براي من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و ديگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار بايد براي خانواده¬ام کار مي¬کردم و براي زندگي آنها زندگي مي¬کردم. ناچار جامعه شناسي مذهبي و جامعه شناسي جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شايد براي مردمم کاري کرده باشم، براي خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بي کسم، کوزه آبي آورده باشم.

او آزاد است که خود را انتخاب کند و يا مردم را، اما هرگز نه چيز ديگري را، که جز اين دو هيچ چيز در اين جهان به انتخاب کردن نمي¬ارزد، پليد است، پليد.

فرزندم! تو مي¬تواني هر گونه "بودن" را که بخواهي باشي، انتخاب کني. اما آزادي انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابي بايد انسان بودن نيز همراه باشد و گرنه ديگر از آزادي و انتخاب سخن گفتن بي معني است، که اين کلمات ويژه خداست و انسان و ديگر هيچکس، هيچ چيز.

انسان يعني چه؟ انسان موجودي است که آگاهي دارد ( به خود و جهان) و مي¬آفريند (خود را و جهان را) و تعصب مي¬ورزد و مي¬پرستد و انتظار مي¬کشد و هميشه جوياي مطلق است؛ جوياي مطلق. اين خيلي معني دارد. رفاه، خوشبختي، موفقيت¬هاي روزمره زندگي و خيلي چيز¬هاي ديگر به آن صدمه مي¬زند. اگر اين صفات را جزء ذات آدمي بدانيم، چه وحشتناک است که مي¬بينيم در اين زندگي مصرفي و اين تمدن رقابت و حرص و برخورداري، همه دارد پايمال مي¬شود. انسان در زير بار سنگين موفقيت¬هايش دارد مسخ مي¬شود، علم امروز انسان را دارد به يک حيوان قدرتمند بدل مي¬کند. تو هر چه مي¬خواهي باشي باش اما ... آدم باش.

2. مقصود او در اينجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.

اگر پياده هم شده است سفر کن. در ماندن، مي¬پوسي. هجرت کلمه بزرگي در تاريخ "شدن" انسان¬ها و تمدن¬ها است. اروپا را ببين. اما وقتي ايران را ديده باشي، وگرنه کور رفته¬اي، کر باز گشته¬اي. افريقا مصراع دوم بيتي است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقي¬ها بين رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. اين مثلث بدي است. اين زندان سه گوش همه فرنگ رفته¬هاي ماست. از آن اکثريتي که وقتي از اين زندان روزنه¬اي به بيرون مي¬گشايند و پا به درون اروپا مي¬گذارند، سر از فاضلاب شهر بيرون مي¬آورند حرفي نمي¬زنم که حيف از حرف زدن است. اين¬ها غالبا پيرزنان و پير مردان خارجي دوش و دختران خارجي گز فرنگي را با متن راستين اروپا عوضي گرفته¬اند. چقدر آدم¬هايي را ديده¬ام که بيست سال در فرانسه زندگي کرده¬اند و با يک فرانسوي آشنا نشده¬اند. فلان آمريکايي که به تهران مي¬آيد و از طرف مموش¬هاي شمال شهر و خانواده¬هاي قرتي ِ لوس ِاشرافي ِکثيفِ عنتر ِفرنگي احاطه مي¬شود، تا چه حد جو خانواده ايراني و روح جاده [ساده؟] شرقي و هزاران پيوند نامرئي و ظريف انساني خاص قوم را لمس کرده¬است؟

اگر به اروپا رفتي اولين کارت اين باشد که در خانواده¬اي اتاق بگيري که به خارجي¬ها اتاق اجاره نمي¬دهند. در محله¬اي که خارجي¬ها سکونت ندارند. از اين حاشيه مصنوعي ِبيمغز ِآلوده دور باش. با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. "کن مع الناس و لا تکن مع الناس" واقعا سخن پيغمبرانه است.

واقعيت، خوبي، و زيبايي؛ در اين دنيا جز اين سه، هيچ چيز ديگر به جستجو نمي¬ارزد.. نخستين، با انديشيدن، علم. دومين، با اخلاق، مذهب. و سومين، با هنر، عشق.

[عشق] مي¬تواند تو را از اين هر سه محروم کند. يک احساساتي لوس سطحي هذيان گوي خنگ. چيزي شبيه "جواد فاضل"، يا متين¬ترَش؛ "نظام وفا"، يا لطيف تـَرَش؛ "لامارتين"، يا احمق تـَرَش؛ "دشتي"، يا کثيف تـَرَش؛"بليتيس"! و نيز مي¬تواند تو را از زندان تنگ زيستن، به اين هر سه دنياي بزرگ پنجره¬اي بگشايد و شايد هم دري ... و من نخستينش را تجربه کرده¬ام و اين است که آن را "دوست داشتن" نام کرده¬ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهي مي¬بخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن مي¬کشاند و خوب شدن. و هم زيبايي و زيبايي¬ها (که کشف مي¬کند،که مي¬آفريند) چقدر در اين دنيا بهشت¬ها و بهشتي¬ها نهفته است. اما نگاه¬ها و دل¬ها همه دوزخي است. همه برزخي است که نمي¬بيند و نمي¬شناسد. کورند و کرند. چه آوازهاي ملکوتي که در سکوت عظيم اين زمين هست و نمي¬شنوند. همه جيغ و داد و غرغرو نق نق و قيل و قال و وراجي و چرت و پرت و بافندگي و محاوره.

واي، که چقدر اين دنياي خالي و نفرت بار براي فهميدن و حس کردن سرمايه دار است! لبريز است! چقدر مايه¬هاي خدايي که در اين سرزمين ابليس نهفته¬است! زندگي کردن وقتي معني مي¬يابد که فن استخراج اين معادن

3. با مردم باش و با مردم مباش

ناپيدا را بياموزي و تو مي¬داني که چقدر اين حرف با حرف¬هاي "ژيد" به "ناتانائل"ش شبيه است، با آن متناقض است! تنها نعمتي که براي تو در مسير اين راهي که عمر نام دارد آرزو مي¬کنم، تصادف با يکي دو روح فوق¬العاده است، با يکي دو دل بزرگ، با يکي دو فهم عظيم و خوب و زيبا است. چرا نمي¬گويم بيشتر؟ بيشتر نيست. " يکي" بيشترين عدد ممکن است. "دو" را براي وزن کلام آوردم و، نيست. گرچه من به اعجاز حادثه¬اي، اين کلام موزون را در واقعيت ِ ناموزون زندگيم، به حقيقت، داشتم."برخوردم" (به هر دو معني کلمه.

"کوير" را براي لمس کردن روحي که به ميراث گرفته¬ام و به ميراثت مي¬دهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم براي تنها و تنها "نصيحت" که در زندگي مرتکب شده¬ام حفظ کن( به هر دو معني کلمه)

اما تو "سوسن" ساده مهربان ِاحساساتي ِزيباشناس ِ منظم ِدقيق و تو "سارا"ي رندِ عميق ِ عصيانگرِ مستقل. براي شما هيچ توصيه¬اي ندارم. در برابر اين تند بادي که بر آينده پيش ساخته شما مي¬وزد، کلمات که تنها امکاناتي است که اکنون در اختيار دارم چه کاري مي¬توانند کرد؟ اگر بتوانيد در اين طوفان کاري کنيد، تنها به نيروي اعجاز گري است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده¬اي شود مسلح به آگاهي¬اي مسلط بر همه چيز و نقاد هر چه پيش مي¬آورند و دور افکننده هر لقمه¬اي که مي¬سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمي طباخ غذاهاي خويش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برايشان پخته¬اند. دعواي امروز بر سر اين است که لقمه کدام طباخي را بخورند . هيچکس به فکر لقمه ساختن نيست. آنچه مي¬خورند غذاهايي است که ديگران هضم کرده¬اند. و چه مهوع!

آن هم کي ها مي¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوين زن بودن شده¬اند! "هفده دي¬اي ها"! آزادزنان! اين تنها صفتي است که آن¬ها موصوفات راستين آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمي¬دهد. اين چادر هاي سياه را، نه فرهنگ و تمدن جديد، و نه رشد فکري، و نه شخصيت يافتن واقعي، و نه آشنايي با روح و بينش و مدنيت اروپا، بلکه آجان و قيچي از سر اينان برداشت، بر اندام اينان دريد، و آنگاه نتيجه اين شد که همان "شاباجي خانم" شد که بود، منتها به جاي حنا بستن، گلمو مي¬زند و به جاي خانه نشستن و غيبت کردن، شب

4. مقصود دکتر احتمالا اين کلمات باشد: "پوران عزيزم اين عکس را که چند لحظه پس از شنيدن خبر تولد احسان در يک کافه برداشته¬ام به رسم يادگار به تو تقديم مي کنم آثار پيري و "بابا" شدن به همين زودي در چهره ام نمايان است آن را به يادگار نگه دار تا بيست سال ديگر اين خط شعر را که از زبان فردوسي به تو مي نويسم بخواند و بداند که ميراث اجدادي خويش را که جز کتاب و فقر و آزادگي نيست چگونه بايد حفظ کند و او نيز جز رنج و علم و شرف در حيات خويش چيزي نيندوزد

چنين گفت مر جفت را نره شير

که فرزند ما گر نباشد دلير

ببريم از او مهر و پيوند پاک

پدرش آب دريا و مادرش خاک

1338 پاريس علي شريعتي

آن هم کي ها مي¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوين زن بودن شده¬اند! "هفده دي¬اي ها"! آزادزنان! اين تنها صفتي است که آن¬ها موصوفات راستين آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمي¬دهد. اين چادر هاي سياه را، نه فرهنگ و تمدن جديد، و نه رشد فکري، و نه شخصيت يافتن واقعي، و نه آشنايي با روح و بينش و مدنيت اروپا، بلکه آجان و قيچي از سر اينان برداشت، بر اندام اينان دريد، و آنگاه نتيجه اين شد که همان "شاباجي خانم" شد که بود، منتها به جاي حنا بستن، گلمو مي¬زند و به جاي خانه نشستن و غيبت کردن، شب نشيني مي¬کند و پاسور مي¬زند. يک "ملا باجي" اگر ناگهان تنبانش را در آورد و يا به زور درآوردند چه تغييراتي در نگاه و احساس و تفکر و شخصيتش رخ خواهد داد؟

اما مسأله به همين سادگي¬ها نيست. "زن روز" آمار داده¬است که از 1956 تا 66 (ده سال) موسسات آرايش و مصرف لوازم آرايش در تهران پانصد برابر شده است. و اين تنها منحني تصاعدي مصرف در دنيا و در تاريخ اقتصاد است و نيز تنها علت غايي همه اين تجدد بازي ها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نيمي از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زنداني بود و از اين حرف¬ها ... اما اين¬ها باز يک فضيلت را دارايند. يعني يک امتياز بر رقباي املشان. .... چه گرفتاري عجيبي در قضاوت ميان اين دو صفِ متجانس ِمتخاصم پيدا کرده¬ام. هر وقت آن "ملاباجي گشنيز خانم¬ها" را مي¬بينم مي¬گويم؛ باز هم آن¬ها. و هر وقت آن "جيگي جيگي ننه خانم¬ها" را مي¬بينم، مي¬گويم باز هم همين¬ها.

و اما تو همسرم. چه سفارشي مي¬توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هيچکسي را در زندگي کردن از دست نداده¬اي. نه در زندگي، در زندگي کردن. به خصوص بدان گونه که مرا مي¬شناسي و بدان صفات که مرا مي¬خواني. نبودن من خلائي در ميان داشتن¬هاي تو پديد نمي¬آورد. و با اين حال که چنان تصويري از روح من در ذهن خود رسم کرده¬اي وفاي محکم و دوستي استوار و خدشه ناپذيرت به اين چنين مني، نشانه روح پر از صداقت و پاکي و انسانيت توست.

به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقي و خصايل شخصيت انساني من اشتباه کرده باشي در اين اصل هر دو هم عقيده¬ايم که: اگر من هم انسان خوبي بوده¬ام همسر خوبي نبوده¬ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدي¬هاي خويش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف¬هايم را کتمان نکنم و در شايستگيم همين بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده است جبران کرده است و اين است که اکنون در حالي که همچون يک محتضر وصيت مي¬کنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، مي¬دانم که نبودن ِمن، هيچ کمبودي را در زندگي کودکانم پديد نمي¬آورد و تنها احساسي که دارم همان است که در اين شعر توللي آمده¬است که:

برو اي مرد، برو چون سگ آواره بمير/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سايه شوم تو جز سايه ناکامي و يأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود

از طرف مالي، تنها يادآوري اين است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب 2 بانک تعاوني و توزيع برداشت کرده¬ام، و البته دلم از اين کار چرکين بود و قصد داشتم در عيد امسال که قرضي مي¬کنم يا چيزي مي¬فروشم، براي پول منزل آن را مجددا باز گردانم و اميدوارم تو اين کار را بکني.

آرزوي ديگرم اين بود که يک سهم آب و زمين از "کاهه" بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزينه تحصيل شاگردان ممتاز مدرسه اين ده شود که در سبزوار تحصيلاتشان را تا سيکل يا ديپلم ادامه دهند (ماهي جهارصد و پنجاه تومان براي هر فرد و بنا بر اين سالي سه محصل مي¬توانند از اين بابت درس بخوانند البته با کمک¬هاي اضافي من و خانواده خودش)

کار سوم اين که جمعي از شاگردان آشنايم همه حرف¬ها و درس¬هاي چهار سال دانشکده را جمع و تدوين کنند و منتشر سازند که بهترين حرف¬هاي من در لابلاي همين درس¬هاي شفاهي و گفت و شنود¬هاي متفرقه نهفته است. ... و نيز کنفرانس¬هاي دانشکاهيم جداگانه، و نوشته¬هاي ادبيم در سبک کوير، جدا؛ و نوشته¬هاي پراکنده فکري و تحقيقيم جدا، و آنچه در اروپا نوشته¬ام جمع آوري شود و نگهداري، تا بعد¬ها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهايم همه به دقت جمع آوري شود و سوزانده شود که نماند، مگر "قوي سپيد" و "غريب راه" و "در کشور" و "شمع زندان" و درس¬هاي اسلام شناسي، از "سقيفه به بعد"، با "امت و امامت" در ارشاد و کنفرانس¬هاي مربوط به حضرت علي و علت تشيع ايرانيان و ديالکتيک پيدايش فرق در اسلام و هر چه به اين زمينه¬ها مي¬آيد از جمله "بيعت" در کانون مهندسين و "علي حقيقتي بر گونه اساطير" و ... همه در يک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسي تحت عنوان "امت و امامت" تدوين شود.

اگر مترجمي شايسته پيدا شد متن مصاحبه مرا با "گيوز" به فارسي ترجمه کند. در باره اين آثار بخصوص کتاب DESALIENATION DES SOCIETES MUSULMANS مرا و همچنين مقاله SOCIOLOGIE D’INITIATION مرا که با چهار جامعه شناس خارجي تحقيق کرده¬ايم و "اوت زتود" چاپ کرده است. کتاب L’ANGE SOLITAIRE مرا دلم نمي¬خواهد ترجمه کنند. کار گذشته¬اي و رفته¬اي است.

همه التماس¬هايت را از قول من نثار ... عزيزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در باره¬ام نوشته از چاپش منصرف شود که خيلي رنج مي¬برم.

از دوستانم که در سال¬هاي اخير به علت انزوايي که داشتم و خود معلول حالت روحي و فشار طاقت شکن فکري و عصبي بود، از من آزرده شده¬اند، پوزش مي¬طلبم.و اميدوارم بدانند که دوري از آن¬ها نبود، گريز به خودم بود و اين دو، يکي نيست.

کتاب "کوير" را با اتمام آخرين مقاله و افزودن "داستان خلقت" يا "دردبودن" پس از پاکنويس تمام کنيد و منتشر سازيد. مقدمه¬اش تنها نوشته عين القضاة است. و در اولين صفحه¬اش اين جمله "توماس ولف": "نوشتن براي فراموش کردن است نه براي به ياد آوردن"

در پايان اين حرف¬ها بر خلاف هميشه احساس لذت و رضايت مي¬کنم که عمرم به خوبي گذشت. هيچوقت ستم نکردم. هيچوقت خيانت نکردم و اگر هم به خاطر اين بود که امکانش نبود، باز خود سعادتي است. تنها گناهي که مرتکب شده¬ام، يک بار در زندگيم بود که به اغواي نصيحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاري سر خدا ... ، در هيجده سالگي، اولين پولي که پس از هفت هشت ماه کار، يکجا حقوقم را دادند و پولي که از مقاله نويسي جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجي نداشتم، گفتند به بيع وشرط بده. من هم از معني اين کثافتکاري بيخبر، خانه کسي را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهي صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهي صد تومان ربح پولم را به اين عنوان مي¬گرفتم . و بعد فهميدم که بر خلاف عقيده علما و مصلحين دنيا، اين يک کار پليدي است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوي عفونت را از عمق جانم بلند مي¬کند و کاش قيامت باشد و آتش و آن شعله¬ها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه ديگرم که به خاطر ثوابي مرتکب شدم و آن مرگ دوستي بود که شايد مي¬توانستم مانعش شوم، کاري کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمي¬دانستم که به چنين سرنوشتي مي¬کشد و نمي¬دانم چه بايد مي¬کردم. در اين کار احساس پليدي نمي¬کنم. اما ده سال تمام گداخته¬ام و هر روز هم بدتر مي¬شود و سخت¬تر. و اگر جرمي بوده است آتش مکافاتش را ديده¬ام و شايد بيش از جرم. و جز اين، اگر انجام ندادن خدمتي يا دست نزدن به فداکاري گناه نباشد، ديگر گناهي سراغ ندارم.

و خدا را سپاس مي¬گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترين"شغل" را در زندگي مبارزه براي آزادي مردم و نجات ملتم مي¬دانستم و اگر اين دست نداد بهترين شغل يک آدم خوب، معلمي است و نويسندگي و من از هيجده سالگي کارم، اين هر دو. و عزيزترين و گران¬ترين ثروتي که مي¬توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتي زاده ايمان، و من تنها اندوخته¬ام اين، و نسبت به کارم و شايستگيم، ثروتمند، و جز اين، هيچ ندارم. و اميدوارم اين ميراث را فرزندانم نگاه دارند و اين پول را به ربح دهند و رباي آن را بخورند که حلال¬ترين لقمه است.

و حماسه¬ام اين که کارم گفتن و نوشتن بود و يک کلمه را در پاي خوکان نريختم. يک جمله را براي مصلحتي حرام نکردم و قلمم هميشه ميان من و مردم در کار بود و جز دلم يا دماغم کسي را و چيزي را نمي¬شناخت و فخرم اين که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترين بودم و در برابر هر ضعيف تر از خودم متواضعترين.

و آخرين وصيتم، به نسل جواني که وابسته آنم. و از آن ميان به خصوص روشنفکران، و از اين ميان بالاخص شاگردانم که هيچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمي¬توانسته¬اند به سادگي مقامات حساس و موفقيت¬هاي سنگين به دست آورند اما آنچه را در اين معامله از دست مي¬دهند بسيار گرانبها تر از آن چيزي است که به دست مي¬آورند.

و ديگر اين سخن يک لا ادري فرنگي که در ماندن من سخت سهيم بوده¬است که "شرافت مرد همچون بکارت يک زن است. اگر يک بار لکه دار شد ديگر هيچ چيز جبرانش را نمي¬تواند".

و ديگر اين که نخستين رسالت ما کشف بزرگ¬ترين مجهول غامضي است که از آن کمترين خبري نداريم و آن "متن مردم" است و پيش از آن که به هر مکتبي بگرويم بايد زباني براي حرف زدن با مردم بياموزيم و اکنون گنگيم. ما از آغاز پيدايشمان زبان آنها را از ياد برده¬ايم و اين بيگانگي، قبرستان همه آرزوهاي ما و عبث کننده همه تلاش¬هاي ماست.

و آخرين سخنم به آن¬ها که به نام روشنفکري، گرايش مذهبي مرا ناشناخته و قالبي مي¬کوبيدند، اين که:

دين چو مني گزاف و آسان نبود / روشن تر از ايمان من ايمان نبود // در دهر چو من يکي و آن هم کافر! / پس در همه دهر يک مسلمان نبود

ايمان در دل من، عبارت از آن سير صعودي¬اي است که پس از رسيدن به بام عدالت اقتصادي _ به معناي علمي کلمه _ و آزادي انساني _ به معناي غير بورژوازي اصطلاح _ در زندگي آدمي آغاز مي¬شود.»

http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=20844

گلايه دردمندانه حجت‌الاسلام قرائتی از بي‌توجهی به قرآن

محضر مبارك حضرت آيت‌الله‌العظمی فاضل لنكرانی و مدرسين بزرگوار (دامت بركاتهم)

سلام عليكم

با حذف مقدمات

همان‌گونه كه حضرت سليمان ناله هدهدی را شنيد و ترتيب اثر داد و بلقيس و منطقه بزرگی هدايت شدند، اميد است شما هم ناله مرا بشنويد و ترتيب اثر دهيد و بركاتش اگر خداوند متعال قبول كند، ذخيره قيامت باشد.

از آيات قرآن، مبارك بودن، نور بودن، برهان بودن، تبيان، ذكر، موعظه و احسن‌الحديث بودن را مي‌دانيم، از آيه «فذكر بالقرآن» فهميديم كه بهترين راه موعظه قرآن است.

و از آيه «احسن القصص» فهميديم كه بهترين داستان‌ها، داستان‌های قرآن است.

و از اين كه هم قرآن و هم ذات خداوند متعال كارآيی واحدی دارند، مي‌فهميم كه قرآن تجلی خداوند است و همان‌گونه كه تجلی خدا كوه را متلاشی كرد: «جعله دكا و خر موسی صعقاً»، قرآن نيز كوه را قطعه قطعه مي‌كند: «لو انزلنا هذا القرآن علی جبل ...».

و از اين كه فرموده‌اند «روايات را بر قرآن عرضه كنيم و در صورت تباين قطعی فاضربوه علی الجدار»، دانستيم كه محوريت با قرآن است.

گو از حديث «اقراء و ارقاء» دانستيم درجات قيامت نيز بر محور قرآن است.

و از اين كه پيامبر اكرم (صلی الله عليه و آله و سلم) در هنگامه جنگ به دليل آن كه نفر دوم بيشتر قرآن مي‌داند، پرچم را از دست يك نفر گرفته و به ديگری دادند و يا در جنگ احد ابتدا بر جنازه شهدايی كه بيشتر قرآن مي‌دانستند نماز خواندند، فهميديم كه سيره نبوی براساس «قرآن محوری» است و امسال كه سال پيامبر اعظم (صلی الله عليه و آله وسلم) است و همه دستگاه‌های فرهنگی در برابر جسارت به پيامبر عزيز دست به كاری زده‌اند، نبايد مهمترين تشكيلات فرهنگی و حوزه‌های علميه از سايرين عقب بمانند و كاری برای پيامبر اكرم (صلی الله عليه و آله وسلم) نكنند.

رسول عزيزی كه خداوند حدود 250 مرتبه در قرآن او را با كلمه «ربك» به خود نسبت داده در حالی كه هر يك از آسمان‌ها و زمين، انبياء و مردم و مشارق و مغارب را چند باری به خود نسبت داده است.

رسولی كه حتی نام اعضا و متعلقاتش در قرآن مطرح شده است: «قريتك، ثيابك، نساءك، بناتك، وجهك، صدرك، ظهرك، لسانك، عنقك، يدك، عينيك» را همه مي‌دانيم.

رسولی كه نه تنها از عصمت او، بلكه از اعضاء او نيز سخن به ميان آمده است: زبانش معصوم: «ما ينطق عن الهوی»، قلبش معصوم: «ما كذب فوءاد ما رأی» و چشمش معصوم است: ما زاغ البصر.

رسولی كه آسمان‌ها به خاطر اهل بيت او برپاست (و بكم يمسك السماء ان تقع علی الارض)، در حالی كه ما به هنگام خواب‌آلودگی حتی گردن و پلك چشم خود را نمي‌توانيم نگه داريم ولی آنان آسمان را نگه داشته‌اند.

به هر حال هرچه داريم از او و اهل‌بيتش داريم و بايد بيش از هر گروه ديگر حقش را با دعای «و اعنا علی تاءديه حقوقه علی» ان‌شاءالله ادا نماييم، اما كارها چه مي‌تواند باشد:

ضرورت تلاش حوزه برای رفع مهجوریت قرآن

كاری كه در شأن حوزه علميه و مراجع عظام است، آن است كه حداقل يكی از غم‌های پيامبر را برطرف كنيم. با اين كه حضرتش خبر از مظلوميت اهل بيتش داشت و حتی خبر شهادت آنان را بعد از خود مي‌داد، ولی در قيامت شكايتش از مهجوريت قرآن است: «يا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا».

اين شكايت قطعی است؛ چون با اين كه زمان شكايت قيامت و آينده است با كلمه ماضی محقق‌الوقوع به كار رفته است (وقال الرسول)، اين شكايت با كلمه اتخاذ عنوان شده يعنی با توجه و از روی عمد قرآن را مهجور كردند و نفرمود «كان القرآن عندهم مهجوراً». بنده خدمت بعضی از مراجع عظام كه مطلب را عرض كردم، فرمودند: من نيز مهجوريت قرآن را تا حدود زيادی قبول دارم.

علماء عزيز و حضرت آيت الله العظمی فاضل:

شما مي‌دانيد كه راضی كردن پيامبر و مهجوريت‌زدايی هر دو كار خداوند است. قبله عوض شد تا پيامبر راضی شود: «فلنولينك قبله ترضيها»، اعطاء مقام شفاعت به خاطر راضی كردن اوست: «و لسوف يعطيك ربك فترضی»، بگفته امام رضا (عليه السلام) ذيل آيه در تفسير نورالثقلين، نماز واجب شد تا قرآن از مهجوريت بيرون بيايد و تكرار حديث ثقلين در چندين مورد به خاطر محوريت قرآن و اهل بيت است.

ای كاش نژاد تربيتی حوزه از روز اول با محوريت قرآن بود و به جای «ضرب زيد عمراً» به ما ياد مي‌دادند: «ضرب الله مثلا» و ای كاش در درس اخلاق، آيات اخلاقی قرآن محور بود و ای كاش بخشی از شهريه‌ها براساس محوريت قرآن بود. خدا را شكر كه نام تفسير از درس جنبي‌بودن خارج شد.

ای كاش خطباء با محوريت قرآن حرف مي‌زدند و ای كاش قرآن را نور فكر و عمل و سيره خود قرار مي‌داديم.

حضرات علماء:

در قرآن دو رشته تحصيلی با نوعی توبيخ مطرح شده است: يكی تفقه و ديگری تدبر، لكن آيه تفقه با يك توبيخ (لو لا نفر ... ليتفقهوا) و آيه تدبر با دو توبيخ (يكی جمله افلا يتدبرون القرآن و ديگری جمله ‌ام علی قلوب اقفالها) آمده است و ای كاشر تفقه در غير آيات‌الاحكام نيز رسمی مي‌شد. نمي‌دانم چرا تدبری كه در قرآن با دو توبيخ همراه است، در حوزه جدی گرفته نشده است؟!

اگر در قيامت سوال كنند كه مدرسين حوزه كه مقدمات علمی بيشتری را در دست داشتند چرا سهم تدبر را ادا نكردند، چه پاسخی دارند؟

يكی از مراجع بزرگ قم فرمود: اگر در قيامت سوال كنند آيا درتأمل‌های كفايه بيشتر وقت صرف كرديد يا در آيات بيشتر تدبر كرديد، پاسخ چيست؟!

اگر سوال كنند محور شهريه‌ها و تشويق‌ها و شرح‌ها و حاشيه‌ها و عناوين، قرآن بود يا نه؟ جواب چيست؟!

آيا اقرار ملاصدرا و فيض كاشانی و امام خمينی و ديگران برای حركت ما كافی نيست؟

ملاصدرا درمقدمه تفسير سوره واقعه، حدود يك صفحه ناله مي‌زند كه: «عمرم رفت و در آخر فهميدم كه چرا به سراغ قرآن نرفتم و به جای نور در سايه ايستاده بودم و خيال مي‌كردم كسی هستم.»

و فيض كاشانی بعد از ده‌ها كتاب و تحصيل در چند رشته در رساله انصاف خود مي‌گويد: «عمرم رفت و در چند رشته تخصص داشتم و كتاب‌ها نوشتم ولی در هيچ‌يك از اين علوم دارويی برای دردم و آبی برای عطشم نيافتم، بر خود ترسيدم و انابه كردم و به سراغ تدبر در قرآن رفتم.»

و امام خمينی(ره) در جلد بيستم صحيفه نور در صفحه بيست مي‌فرمايد: «من به جد مي‌گويم نه تعارف معمولی از اين كه تمام عمرم را صرف قرآن نكردم تأسف مي‌خورم.» بعد خطاب به طلاب و دانشگاهيان مي‌گويد: «شما ای فرزندان اسلام بپا خيزيد و قرآن را از مهجوريت نجات دهيد، آن را مقصد اعلی قرار دهيد تا مبادا در آخر عمر همچون من پشيمان شويد.»

قرآن نور است و «روحانی كم نور» يا «بي‌نور» چگونه «يخرج الناس من الظمات الی النور» خواهد بود؟

شايد دليل آن‌كه واعظان ما روی منابر از تاريخ و شعر و رويا و الفاظ مترادف بيشتر استفاده مي‌كنند آن است كه دستشان از قرآن و اهل‌بيت پر نيست!

چرا فقهای ما حاضر نيستند تفسير بگويند و اگر مرجعی مانند آيت الله العظمی خويی تفسير شريف البيان را مي‌نويسد به او فشار مي‌آورند كه تفسير شأن شما را پايين مي‌آورد!

حتما بايد از دروس حوزوی كم نگذاريم ولی بايد بدانيم كه حدود ده درصد بهره‌گيران از دروس عاليه به درجه اجتهاد مي‌رسند ولی بهر‌ه‌گيران از دروس تفسير نود درصد هستند. آيت الله العظمی مكارم از ساعات فراغت حوزه (بعد از نماز مغرب روز چهارشنبه وصبح‌های پنجشنبه و تابستان‌ها) استفاده و ما را دور خود جمع كرد و تفسير شريف نمونه را نوشت و اين شاگرد كوچك شما تفسير نور را در طی چهارده سال لابه‌لای حدود سيصد سفر نوشتم و بدانيم كه هر كس در قرآن تدبر كند، نكات جديدی به دست مي‌آورد و اين‌طور نيست كه همه نكات را در مجمع البيان و الميزان و فخر بدانيم، اگر چنين نبود خداوند به همه مردم دستور تدبر نمي‌داد. البته هر كس عالم‌تر است، لطائف بيشتری از آيات الهی در مي‌يابد؛ همانگونه كه غواصان لولو و مرجان ازدريا استخراج مي‌كنند. ولی معنای آن اين نيست كه هر كس به درجه غواصی نرسيده است از اين دريايی كه به فرموده حضرت علی عليه السلام «لايدرك قعره» بهره نگيرد. صدها ميليون نفر از نگاه به دريا، شنا در دريا، حمل و نقل دريايی و فضای دريا و ماهيان دريا بهره مي‌گيرند و غواص هم نيستند. نبايد به طلاب بگوييم كه اول ملا شويم بعد به سراغ قرآن برويم. همانگونه كه نبايد بگوييم اول غواص شويم بعد به سراغ دريا برويم.

متأسفانه امروز كه به بزرگی پيشنهاد مي‌شود در راديو تفسير يا نهج‌البلاغه بگويد، جواب مي‌دهد كه شأن من گفتن درس خارج است نه تفسير و نهج‌البلاغه. «انا لله و انا اليه راجعون.»

به جای آنكه عزت را از كتاب عزيز و خدای عزيز بخواهيم، عزت را از ديگران طلب مي‌كنيم: «ايبتغون عندهم العزه ان العزه لله جميعا.»

حضرت آيت الله العظمی فاضل و علمای حوزه:

هرگز سخن از كم يا حذف كردن دروس حوزوی نيست كه هر كس كار برجسته‌ای انجام داده به نحوی شاگرد حوزه و الهام گرفته از آن است. بلكه سخن آن است كه آيا حق وحی را ادا كرديم يا نه؟ مگر نه آن است كه اشتغال يقينی، برائت يقينی مي‌خواهد؟ مگر ما نسبت به قرآن اشتغال ذمه نداريم؟ و آيا با اين بحث‌ها برائت پيدا مي‌كنيم؟

شما را به خدا آيا ما به آيه «خذ الكتاب بقوه» عمل كرده‌ايم؟

شما را به خدا يك دهم تلاشی كه برای «فقيه‌پروری» مي‌شود برای «مفسرپروری» مي‌شود؟

شما را به خدا در اين نيم قرن شرح كفايه بيشتر نوشته شده يا تفسير قرآن؟

شما را به خدا قرآن در شأن خود قرار دارد و طلاب ما قرآن را علم مي‌دانند يا ساير كتاب‌ها را؟

مگر در حديث نمي‌خوانيم: «من اراد العلم فليثور القرآن»؟

علماء عزيز. من شاگرد شما هستمَ، چرا بايد تفسير شاگرد شما ده ميليون جلد چاپ شود ولی كتاب ديگران چند هزار؟

چرا بايد شاگرد شما از تهران بيايد و از تابستان طلاب كه درس ندارند برای تفسير استفاده كند و از تعطيلات و گرما و وقتهای مرده برای قرآن استفاده كند؟ آيا حق قرآن اين است؟

ای اساتيد:

همه ما قطعاً از دنيا مي‌رويم: «انك ميت و انا ميتون»، آيا شفيع لازم داريم يا نه؟ و مگر شفيع ما قرآن نيست؟

«شافع مشفع». بياييد يك «نهضت قرآنی» در تمام سطوح انجام دهيم تا به ما نگويند طلاب اهل سنت با قرآن مانوس‌ترند. ما اگر به گرد پای پيامبر و اهل بيتش نمي‌رسيم و «لا يطمع فی ادراكه طامع»، حداقل به دختر كنيزی مثل فضه مي‌رسيم كه بيست سال با قرآن حرف مي‌زند.

چرا بايد بيست بار قاريان بين‌المللی به ايران بيايند ولی يك بار مفسران دنيا به ايران نيامدند؟

چرا در دانشگاه‌ها و مدارس ما قرآن جلوه لازم را ندارد؟

ای علمای بزرگ:

چند روز قبل به نجف رفتم و سراغ افراد قرآنی را گرفتم. در روزهای آخر پيرمردی حدود هفتاد ساله را آوردند كه در نجف تفسير مي‌گويد. او لباس روحانی نداشت. با خودم گفتم شايد عالم بي‌لباس است؛ اما بعد فهميدم ايشان درس حوزه نخوانده و تاجر حبوبات است. ولی به خاطر آن‌كه در شهر نجف تفسير نبود، به گفتن تفسير قرآن روی آورده است. آيا اگر حضرت علی عليه السلام امروز بود، سر به چاه برده و ناله مي‌كرد يا نه؟

البته رشته تخصصی تفسير بحمدالله راه افتاده اما علوم قرآن از قبيل شناخت تاريخ قرآن، ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه، تحدی و كتابت و آشنايی با انواع تفسير و مفسران وشيوه آنان، غير از تدبر در قرآن است. اين افراد به‌جای شنا، دور استخر مي‌دوند. بايد اگر غفلتی بوده در سال پيامبر اكرم از حضرتش عذرخواهی كنيم و هر كس به هر مقدار كه مي‌تواند و در هر سطحی كه هست قرآن را از مهجوريت بيرون آورد.

من شاگرد شما هستم، نه علم شما را دارم نه ايمان شما را. بلكه من خورده كاغذی هستم، ولی مي‌دانم كه اگر كاغذ كوچكی آتش بگيرد، جنگل‌های انبوه را مي‌سوزاند.

اگر ناله من صادقانه و خالصانه و مورد قبول و امدادهای الهی باشد، كارساز خواهد بود. همان‌گونه كه «اوهن‌البيوت» در غار، «اشرف‌المخلوق» را حفظ كرد و كلاغ سياهی معلم بشر شد: «فبعث الله غراباً». و همان‌گونه كه شن‌های ناقابل طبس هلي‌كوپترها را از كار انداخت. پس من به كوچكی و كم‌سوادی خودم نمي‌نگرم و به امداد الهی چشم مي‌دوزم.

حضرات علماء:

«ربانی» در قرآن

وظيفه حوزه‌ها تربيت عالم ربانی است و قرآن درباره كلمه «ربانی» مي‌فرمايد: «كونوا ربانيين بما كنتم تعلمون الكتاب و بما كنتم تدرسون».

بخش تخصصی قوه قضاييه قم مرا دعوت كردند. در اين بخش حدود صد نفر طلبه فاضل را برای قضاوت تربيت مي‌كنند و علاوه بر آن گروهی ديگر در پژوهشكده كار علمی دارند. اما متأسفانه بعد فهميديم كه حتی يك آيه حقوقی قرآن جزء دروس آنان قرار نگرفته است. به ياد اين شعر افتادم كه:

هر چه بگندد نمكش مي‌زنند وای به روزی كه بگندد نمك

علماء عزيز:

رمز فقر ما كم اعتنايی به قرآن است؛ به دليل آنكه قرآن مي‌فرمايد: «ولو انهم اقاموا التورات لاكلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم». پس اگر قرآن اقامه شود به طريق اولی «لاكلوا» صورت خواهد گرفت. به هر حال قرآن ذكر است. «نحن نزلنا الذكر» و مردم جاهل به اهل ذكر ارجاع داده شده‌اند: «فاسئلوا اهل الذكر». مبادا ما از ذكر اعراض كنيم كه گرفتار نكبت خواهيم شد: «و من اعرض عن ذكری فان له معيشه ضنكا.»

در خاتمه ناله و فرياد مرا ببخشيد. از تقصير و قصورهای فراوانم معذرت مي‌خواهم و از خداوند مي‌خواهم كه توفيق جبران آن‌ها را مرحمت فرمايد تا بعد از مرگ به ما خطاب نشود: «پوچ هستيد» كه قرآن مي‌فرمايد: «يا اهل الكتاب لستم علی شی حتی تقيموا التوراه و الانجيل و ما انزل اليهم».

مبادا خدای ناخواسته با گرفتن لقب پوچی از طرف خداوند و دريافت ناله از طرف پيامبر اكرم (ص) (يا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا» دست خالی به جهان باقی وارد شويم و قرآن شافع مشفع‌ ما، خود از ما شاكی باشد.

والسلام

محسن قرائتی

http://www.iqna.ir/news_print.php?ProdID=55011

استاد دكتر مهدی شهیدی


استاد فقید دکتر مهدی شهیدی

به مناسبت سالروز در گذشت دانشمند حقوق، مجتهد عالیقدر پروفسور مهدی شهیدی

25/11/1383

 

به یاد استاد

 سال گذشته در چنین روزی بود که گلچین روزگار، گل سر سبد بوستان حقوق را برچید و دنیای حقوق را در از غم از دست رفتن این دانشمند بزرگوار داغدار نمود. در میان آموختگان حقوق هیچ کسی یافت نمی شود که از عظمت استاد و علم و دانش وی شگفت زده نشده باشد در حال حاضر کسی حقوقدان نمی شود مگر اینکه از محضر استاد بهره مند شده باشد یا از اثرات گرانبهای وی مستفید باشد. استاد در آثار علمی خود با نظریات پربار و منحصر به فرد خویش تحولاتی شگرف در علم حقوق ایجاد کرد بطوریکه یکی از بهترین مشرب محققان علم حقوق اثرات این دانشمند بزرگ است و حقوقدانان فعلی همیشه مدیون استاد هستند و این بگونه ای است که نگارندگان حقوقی با استناد به نظریات و استدلالهای استاد به گفته هایشان حجیت می بخشند آری استاد برای همه ما حجت بود ...

شرح حال:

استاد در سال 1313 در يك خانواده فرهنگي علمي در شهر قزوين دیده به جهان گشود  و در سنین کودکی پدرش را از دست داد. پس از دوره ابتدايي و متوسطه به اخذ ديپلم رياضي و مدارك دانشگاهي به موازات مطالعات در ادبيات عرب، منطق، فلسفه، فقه، اصول و ساير علوم مربوط و اخذ گواهي اجتهاد نايل آمد.

پس از موفقيت در مسابقه ورودي دانشگاه در رشته هاي مختلف رياضي، ادبي، طبيعي مانند علوم رياضي، پزشكي، حقوق و اقتصاد، رشته حقوق دانشكده حقوق دانشگاه تهران را برگزيد. پس از گذراندن دوره هاي ليسانس و فوق ليسانس حقوق خصوصي با درجه ممتاز و با گذراندن دوره كارآموزي ، پروانه وكالت دادگستري را به دست آورد. سپس به كشور فرانسه عزيمت كرد و ظرف مدت كوتاهي كه تا آن زمان سابقه نداشته بود ، دوره D.E.S را در حقوق خصوصي و D.E.S. در علوم كيفري را طي كرد و دكتراي دولتي (Etat ) را در حقوق خصوصي اخذ كرد و رساله ديگري براي دكتراي علوم كيفري در پاريس به ثبت رساند كه پس از بازگشت به ايران به علت اشتغال زياد مجال گذراندن رساله اين رشته را نيافت. پس از بازگشت از فرانسه به عضويت هيئت علمي دانشكده حقوق دانشگاه ملي ايران آن زمان با مرتبه استادياري درآمد. وی در سال ۱۳۷۲ به عنوان استاد نمونه دانشگاه شهيد بهشتي و در سال ۱۳۸۰ به عنوان استاد نمونه دانشگاههاي كشور برگزيده شدن و نیز استاد قضات دادگستری نیز بودند. ایشان در دعاوي بينالمللي به عنوان صاحب نظر و یا وكيل مدافع شركت داشتند و سالها براي كانون وكلاي دادگستري مركز در اختبار و كميته استفتائات فعاليت می کردند و نیز استاد راهنماي بيش از يكصد و بيست پايان نامه كارشناسي ارشد و دكتري بودند. كتابهايي چون، تشكيل قراردادها و تعهدات، اصول قراردادها و تعهدات، آثار قراردادها و تعهدات، سقوط تعهدات، ارث، حقوق مدنی 3 تعهدات، حقوق مدنی 6 عقود معین و مقالات حقوقی از ایشان منتشر شده است. مقالات و سخنراني هاي متعددي در رشته هاي حقوق مدني، تجارت، بينالملل خصوصي و علوم كيفري و نيز در موضوعات مستحدث، مانند تلقيح مصنوعي انسان و ناباروري و غيره از ایشان چاپ و منتشر شده است. ایشان در صدد تکمیل کتب خود در زمینه حقوق قراردادها با عنوان شروط ضمن عقد و معاملات فضولی بودند که متأسفانه اجل مهلتش نداد.

روحش شاد و یادش گرامی

http://hoghogh.mihanblog.com/Author/1.ASPX

در باب انديشه سياسى


 
كارل پوپر و ليبراليسم
رضا پارسا
كارل ريموند پوپر در سال ۱۹۰۲ در وين به دنيا آمد و به دنبال برآمدن فاشيسم در دهه ۱۹۳۰ انگلستان را به عنوان محل زندگى خود انتخاب كرد. فيلسوف، در سن ۶۳ سالگى آنچنان در دفاع از دموكراسى ليبرال شهره بود كه از سوى دولت بريتانيا لقب «سر» را از آن خود كرد اگرچه تا انتهاى عمر بسيارى از فيلسوفان و شاگردان معتقد و ملتزم به وى را انديشمندانى چپ تشكيل مى دادند. بدين ترتيب او اگرچه براى انديشه راست، پدرى كرد، اما فرزندانى چپ نيز داشت، همچون فيلسوف مشهور، برايان مگى. مگى در كتابش درباره پوپر اگرچه تاكيد و تصديق مى كند كه پوپر «حال خود را ليبرالى به مفهوم كلاسيك معرفى مى كند» اما در دل و ذهن خود بر اين انديشه است كه فيلسوف پير اگر متمايل به راست شده - پس از طى دوران جوانى و تمايل به ماركسيسم و سوسياليسم - از آن روست كه شور جوانى را پشت سر گذاشته و پيرتر شدن چه بسا مساوى باشد با محافظه كارى.
نظريه سياسى پوپر در دفاع از ليبراليسم خود برآمده از تحليل او از كار علمى و شرايط ضرورى براى رشد دانش و شناخت بود. پوپر برخلاف مايكل اوكشات نظريه پرداز نامى قهرمان بيستم، معتقد بود كه رابطه متقابل و گسترده اى ميان فلسفه و علم با عمل و سياست برقرار است و بدين ترتيب آنكه در عقل گرايى انتقادى و آزمون و خطا در فلسفه علم سخن مى گفت راه به سوى ليبرال دموكراسى در سياست عملى برد. پوپر ايده آليسم فلسفى را به كنارى گذاشت تا راه به سوى رئاليسم متافيزيكى گشوده شود. او اما اگر مخالف انقلاب سوسياليستى و راديكال و همچنين مهندس اجتماعى اتوپيايى بود، در مقابل به نوعى مهندسى اجتماعى تدريجى براى نظام هاى در حال گذار اعتقاد داشت. پوپر بر ضعف ها و آسيب هاى برآمده از اقتصاد آزاد و آزادى فردى نيز واقف بود و با اين حال معتقد بود كه «نبايد گذاشت هيچ كسى در اروپاى شرقى گرفتار اين توهم شود كه سرمايه دارى مى تواند بدون پديده هاى اسفبار ملازم آن به چنگ آيد.» پوپر اگر چه يك فيلسوف ليبرال است، اما همچنان كه گفته شد مسير ليبراليسم را تا منتهى اليه راست طى نمى كند. اينچنين است كه او برخلاف دوست و همكار مسن ترش، فردريش فون هايك مداخله محدود دولت در امور بازار براى حصول اطمينان از دسترسى به عدالت را توصيه مى كند و معتقد است كه «بدون يك بازار آزاد به دقت حمايت شده، سراسر نظام اقتصادى به ناچار از خدمت به تنها هدف عقلانى خود، يعنى برآوردن تقاضاى مصرف كننده باز خواهد ماند.» دخالت دولت در بازار و مهندسى اجتماعى مدنظر پوپر اما تدريجى و محدود است كه اگر اينچنين نبود تفاوتى ميان او و كارل ماركس به چشم نمى آمد. اينچنين است كه پوپر مى گويد: «بازار بايد تحت نظارت باشد اما به نحوى كه نظارت موجب سلب آزادى انتخاب از مصرف كننده نشود و لزوم رقابت در ميان توليدكنندگان را براى جلب عنايت مصرف كننده از ميان نبرد.» پوپر اما اگر از دخالت دولت سخن مى گويد، دخالت مدنظر او حركت در جهت كاهش درد و رنج است و نه در مسير دلسوزى براى ايجاد سعادت كه او يك بار نيز گفته بود: «كوشش براى پديد آوردن بهشت در زمين، همواره دوزخ ساخته است.»
ماحصل فلسفه ليبرال دموكراسى پوپر اما تغييرى ديگر در فهم دموكراسى را نيز در پى داشت كه اگر تا پيش از آن فيلسوفان به انديشيدن درباره پرسش «چه كسى بايد حكومت كند» مشغول بودند و افلاطون از حكومت فيلسوفان و ماركس نيز از حكومت پرولتاريا سخن مى گفت، پوپر اما پرسشى ديگر را جايگزين اين پرسش كرد: «چگونه بايد حكومت كرد؟» فيلسوف ليبرال بر اين اعتقاد است كه چه پرولتاريا، چه فيلسوف و چه هر فرد ديگرى از آنجا كه انسان است، خطاپذير است و بنابراين به جاى اينكه در پى حاكمى برتر بگرديم بايد شيوه حكومت برتر را بيابيم. بدين ترتيب است كه پوپر از حكومت دموكراتيك به عنوان حكومت برتر سخن مى گويد، حكومتى كه در آن امكان نصب، نقد و عزل حاكم بدون احتياج به متوسل شدن به خشونت ممكن باشد. او از اين روى دموكراسى را تنها راهى مى داند كه از آن طريق مردم مى توانند خود را در برابر سوءاستفاده از قدرت سياسى حفاظت كنند. پوپر جهان مبتنى بر الگوى ليبرال دموكراسى را اگر چه بهترين جهان اتوپيايى نمى داند اما بهترين جهان ممكن مى داند: «به رغم مشكلات و دردسرهاى جدى و بزرگى كه داريم و به رغم اين واقعيت كه جامعه ما بهترين جامعه ممكن نيست، من تاكيد مى كنم كه جهان آزاد ما بهترين جامعه اى است كه تاكنون در طول تاريخ بشر به وجود آمده است.»
http://www.sharghnewspaper.ir/850401/html/d1.htm

نگاهى به آراى جان  گَرى در باب پساليبراليسم


 
ليبراليسم پس از ليبراليسم
اميرهوشنگ افتخارى راد
 
1- جان گرى مفهوم جامعه مدنى را مطرح مى كند كه هسته زنده ليبراليسم است. تمام انواع جوامع مدنى مفهومى اختيارى و داوطلبانه از روابط بشرى است. از اين رو متضمن فرهنگ آزادى است، فرهنگى كه در آن افراد آزادند تا اهداف مشتركى را دنبال كنند.
۲- به نظر جان گرى فردگرايى يكى از اشكال شكوفايى بشر است، در ميان ديگر اشكال شكوفايى بشر. و هيچ امتياز خاصى ندارد، اگر چه تقدير تاريخى ما است.


آنتونيونگرى، فيلسوف ايتاليايى - فرانسوى كه پست  مدرن چپ است، در سفر خود به ايران گفت ديگر نمى توان از قطب شمال - جنوب در ادبيات خود استفاده كرد. آنچه مهم است اگر خواهان ابداع دوباره چپ هستيم، بايد در پى شيوه اى باشيم كه شمال و جنوب در هم ادغام شوند. شهامت  نگرى به عنوان يك فيلسوف چپ در اين گونه نگرش ستودنى است اما براى ما به عنوان عضوى از كشورهاى جنوب - آيا واقعاً ديگر جنوبى وجود ندارد؟ - كه عمدتاً از توسعه نيافتگى انسانى رنج مى بريم و براى دستيابى به بنيادى ترين و ابتدايى ترين حقوق خود بايد هزينه هاى گزاف و جبران ناپذير بپردازيم، براى ما كه فى المثل مفهوم آزادى، معضل بزرگى بين حاكميت ها، روشنفكران و مردم ايجاد كرده و هر روز باعث درد و رنج و الم شده است، در دنيايى كه همچنان ۸۰ درصد ثروت جهان در ۲۰ درصد از نقطه جهان تخليه و براى رفاه همان منطقه مديريت مى شود، چگونه مى توانيم مفهوم شمال - جنوب را تبيين كنيم؟ اين پرسشى است كه بايد قبول زحمت كنيم به آن پاسخ دهيم.
جان گرى (John Gray) ليبرالى است كه معتقد به گذار از دوره فلسفه سياسى ليبراليسم است. در اين مقاله به نگرش او درباره «پساليبراليسم» (post - liberalism) مى پردازيم هر چند كه بيش از يك دهه از تولد اين نگرش مى گذرد و با تاكيد بر اين كه همچنان براى ما - كشورهاى جنوب - مسئله ممكن است متفاوت باشد.
بحران اقتصادى ۱۹۲۹ در كشورهاى سرمايه دارى، فرصتى بود كه در ليبراليسم اوليه تجديدنظرى كنند، البته گفتنى است ليبرال ها بهتر از چپ ها توانستند از تفكر آنها بهره بردارى كنند. چنان كه خود چپ  ها كمتر توانستند حداكثر استفاده را از تفكر خود ببرند. ليبراليسم ثانوى كه گاه آن را با اندكى خطا به سوسيال دموكرات تعبير مى كنند به مقولاتى چون فرصت هاى برابر، برابرى تحت قانون، اشتغال و درآمد و عدالت اجتماعى توجه نشان داد برخلاف ليبراليسم اوليه كه تاكيد بر آزادى فرد مبتنى بر «كار سودمند بازار آزاد» داشت. البته پس از ليبرال هاى ثانوى به عبارتى «دولت رفاه» با قدرت گرفتن نومحافظه كاران در دهه هشتاد از جمله مارگارت تاچر در بريتانيا، اهداف ليبراليسم اوليه دوباره جان تازه گرفت. آنها تاكيد داشتند دولت به عنوان نهاد متمركز نبايد آزادى فرد يعنى همان رقابت اقتصاد آزاد را مخدوش كند. زيرا كه چنين دولت  هايى به «استبداد» ختم مى شوند به عبارتى كنترل متمركز و مهندسى اجتماعى توسط نخبگان بوروكراتيك براى جامعه مضر است.
از نظر جان گرى، ليبراليسم داراى چهار جزء سازنده اصلى است: جهان گرايى، فردگرايى، مساوات گرايى و بهبودگرايى. از آنجايى كه گرى گرايش هاى پست مدرنى دارد، پلوراليسم را ارزش مى داند و آن را ارزش - پلوراليسم (value - pluralism) مى نامند. از همين منظر است كه او مى گويد ليبراليسم به عنوان فلسفه سياسى مرده است. آنچه هنوز در ليبراليسم زنده است، ميراث تاريخى است كه امروزه در نقاطى از جهان دوباره ظاهر مى شود - همان جاهايى كه سركوب شده است - ظهور دوباره آ ن در بخش هايى از جامعه مدنى است كه نهادهايش از آزادى حمايت مى كند و به صلح و آرامش مدنى پايبند است.
البته جان گرى بر مبناى همان نگرش پلوراليستى مى گويد كه جوامع مدنى، تنها جوامع مشروع نيستند ولى نتيجه مى گيرد كه جامعه مدنى و اجتماعى ليبرال، بهترين جامعه براى فرهنگ ها به حساب مى آيند، همچون تمام فرهنگ هاى معاصر كه در آنها تنوعى از مفاهيم غيرقابل قياس و خير وجود دارد. پساليبراليسم كه گرى به آن معتقد است، ادعاهاى بنيادگرايانه ليبراليسم بنيادگرا را رد مى كند به عبارتى نظام هاى ليبرال را تنها نظام هاى مشروع براى نوع بشر نمى داند. زيرا بشر در نظام هايى كه پناهگاه جامعه مدنى ليبرال نيستند، نيز شكوفا شده است و نيز اشكالى از شكوفايى بشر وجود دارد كه در نظام هاى ليبرال خشكيده  اند. پس نظام ليبرال، اقتدار جهانى يا (apodictic) ندارد. اين نظر درست برعكس فلسفه سياسى ليبرال است. به نظر گرى اگر بتوان چهار جزء سازنده ليبرال را تحت عنوان خصوصيات جوامع مدرن متاخر (يا پست مدرن) تاريخ سازى و بافت سازى كرد، در آن صورت مى توان از آنها به يك دفاع عقلانى دست زد. هر چند كه اين عمل، به يك شكل حكومتى منحصر و يگانه منجر نمى شود و نبايد بشود و در اين مورد هيچ همگرايى وجود نخواهد داشت.
گرى بر نهادهاى جامعه مدنى تاكيد زيادى دارد كه بايد با تمرين آزادى دوباره احيا شوند. «تمرين  آزادى، ميراث تاريخى ماست بنابراين وظيفه نظريه پرداز ميراث تاريخى جامعه مدنى بايد اين باشد كه به جست وجوى درك بهترى از تمرين و فرهنگ آزادى باشد كه ميراث است. در نقاط مختلفى از جهان، اين نكته در حال گسترش است. مرگ فلسفه سياسى ليبرال بنيادگرا نبايد خيلى باعث نگرانى ما باشد زيرا ما را قادر مى سازد به منشاء تاريخى آن بازگرديم، با تمرين آزادى.»
به نظر مى آيد جان گرى با ريچارد رورتى هم نواست. با توجه به اينكه او بر تكثر و جوامع پلوراليستى و نهادهاى مدنى تاكيد فراوان دارد. به همين دليل است كه وظيفه فلسفه از نظرگرى «امحاء پندارهاى واهى است كه مانع نگرش روشن و واضح از تمرين و كار بست آن مى شود. پس اساساً وظيفه پيشگيرانه دارد - همان طور كه در آثار برلين درباره آزادى مشهور است. او موهوم بودن هر رشته ثابتى از آزادى هاى معين و يكسان را نشان مى دهد كه بدين طريق محاسبه آزادى خواهان ناممكن است. گرى با طرح تز خود مى خواهد اساساً جلوى ابهام فلسفه را بگيرد. او اقتدار محق به فلسفه نمى دهد.
«اين نظر با ايده ويتگنشتاين سازگار است، مبنى بر اينكه فلسفه نبايد در پروژه هاى بورژوايى بنيان گذارند در تجربه خاص وارد شود.»
گرى چهار جزء اصلى سازنده ليبراليسم را در آراى جان استيوارت ميل شناسايى كرد كه در آراى تمام ليبرال ها انعكاس پيدا كرد. ابتدا، ايده فردگرايى است كه مبنى بر آن هيچ چيزى داراى ارزش نهايى نيست جز حالات فكرى و احساسى يا وجوه زندگى فرد بشر. پس ايده فردگرايى هميشه جمع گرايى، نهاد ها و اشكال زندگى جمعى را رد مى كند. اين ، گونه اى از اومانيسم است. مدرنيستى كه ريشه در سنت يهودى- مسيحى دارد، معتقد است كه تنها بشر و اشكال زندگى اش داراى ارزش نهايى است. فردگرايى هنجارى معتقد است كه خير جمعى تنها داراى ارزش ابزارى است. نظريه هاى اخلاقى كه تمام ارزش ها را ارزش هاى عامل - نسبى (agent-relative) [نسبى بودن ارزش] مى  دانند، گونه هاى فردگرايى هستند. براى فردگراى هنجارى، تنها حالات زندگى فرد بشر داراى ارزش  درونى است. خير جمعى تا جايى داراى ارزش است كه در زندگى خوب فرد موثر باشد. طبق نظريه فردگرايى كه يك نوع اومانيسم است «توضيح و تبيين نيكى يا بدى هر چيزى از نقش و سهم آن با زندگى فرد بشر ناشى مى شود.»
اما به نظر گرى اومانيسم بدون توسل به سنت يهودى - مسيحى غيرقابل دفاع است زيرا «ارزش متعالى شخصيت بشر را در رابطه با خويشاوندى اش با شخصيت آسمانى كه جهان را حيات مى بخشد، مبنا قرار مى دهد» در عين حال اومانيسم در ليبراليسم سكولار صرفاً يك امر نابهنجار بدوى و ابتدايى است: «باقى مانده از خدا شناسى است كه آگاهى تبار شناسى اش را در سنت يهودى - مسيحى سركوب كرده است.» كانت معتقد بود كه حقيقت اخلاقى اين است كه تنها افراد داراى ارزش درونى هستند. اين همان فرد گرايى هنجارى است.
به نظر جان گرى فردگرايى يكى از اشكال شكوفايى بشر است، در ميان ديگر اشكال شكوفايى بشر. و هيچ امتياز خاصى ندارد، اگر چه تقدير تاريخى ما است.
گرى فردگرايى هنجارى را به عنوان عنصرى بنيادى در اخلاق قبول ندارد زيرا از نظر او پلوراليسم در نوع زندگى و فرهنگ اخلاقى ساكنان جوامع مدرن غربى تاثير زيادى گذاشته است پس مفهوم خودمختارى (autonomy) جزء سازنده زندگى خوب است. «ما اگر حتى فاقد كمترين خودمختارى باشيم آنگاه فردگرايى مخدوش مى شود.» خودمختارى يك امر ضرورى به عنوان زندگى ارزشمند در جامعه ماست. در خودمختارى، فرهنگ غنى و عمومى كه متنوع و متكثر است يكى از اجزاى سازنده آن است. جزء دوم در نشانگان ليبرال جهان گرايى است - ايده اى كه داراى وظايف سنگين و يا حقوقى است. وظايفى كه متعلق به بشر است البته بى توجه به ميراث فرهنگى يا شرايط تاريخى بشر است. به نظر گرى، اين ايده ضدنسبيتى در نگرش ليبرال، اساسى است.
ليبرال هايى چون كانت، ميل و اخيراً جان راولز، نظام ليبرالى را بهترين حكومت براى نوع بشر مى دانند بى توجه به اينكه نظام هاى ديگر نيازمند مراحلى براى طى مسير يك نظام ليبرالى هستند ليبراليسم نظرى بايد تصديق كند تمام نهاد هاى سياسى ارزيابى شوند.
جزء سوم يهود گرايى (meliorism) است: بر مبناى آن حتى اگر نهاد هاى بشرى كامل هم نباشند به سوى بهبود نامشخصى راه پيدا مى  كنند با استفاده از خرد انتقادى. اگر چه ليبراليسم معاصر نمى تواند قوانين تاريخى را در نظر گيرد قوانينى كه بهبود گريز ناپذير بشر را ضمانت كند.
ليبراليسم معاصر بدون ايده «پيشرفت» نمى تواند ماندگار شود. جزء چهارم و نهايى نشانگان ليبرال از جزء سوم ناشى مى شود يعنى مساوات طلبى به معناى عدم پذيرش سلسله مراتب اخلاق طبيعى و سياسى در ميان نوع بشر است. براى هر ليبرالى، گونه بشر يك جامعه اخلاقى تك - مرتبه است.
«جهان گرايى و بهبود گرايى ليبرال به خاطر غيرقابل قياس بودن اشكال متفاوت شكوفايى بشر و به دليل غيرقابل قياس بودن موانع شكوفايى بشر به شكست منجر شد. اشكال شكوفايى بشر متعددند كه مبتنى بر نابرابرى هستند، نگرش ليبرالى اين را نمى پذيرد. نظريه جهان گرايى ليبرالى كه نوع بشر را داراى يك تبار حقوقى مى داند نادرست است.
سپس گرى مفهوم جامعه مدنى را مطرح مى كند كه هسته زنده ليبراليسم است. تمام انواع جوامع مدنى مفهومى اختيارى و داوطلبانه از روابط بشرى است. از اين رو متضمن فرهنگ آزادى است، فرهنگى كه در آن افراد آزادند تا اهداف مشتركى را دنبال كنند. چهار جزء سازنده ليبراليسم نيز در اينجا ظاهر مى شود: ساختار قانونى يك جامعه مدنى با فردگرايى گره خورده است. در حالى كه هيچ يك از ما اساساً خويشتن خويش نيستيم تا هويتش را به عنوان عضوى از جامعه يگانه بسازد. برعكس هر يك از ما ميزبان جوامع هستيم. گاهى همپوشانى مى كنيم اما اغلب در قوانين و صنعت هاى آن جوامع در حال نزاع هستيم. در بافت تاريخى پلوراليسم فرهنگى، سنت ها و اشكال زندگى درهم ادغام مى شوند و به سادگى فردى نمى شوند. در اين فضا ما به مفاهيم غيرقابل قياس و چشم انداز زندگى بشرى و جهان دسترسى داريم. ساختار قانون بنيادى جامعه مدنى به فردگرايى خورده است. «حق آزادى مذهب يا آزادى پژوهش  علمى نبايد و نمى تواند يك مورد فردگرايى باشد. البته نبايد انكار كرد كه در فرهنگ كثرت گراى مدرن صاحب اصل حق فرد خواهد بود نه جمع گرايى. درباره مساوات طلبى (egalitarianism) همين طور است. گرچه جامعه مدنى نه برابرى اقتصادى و نه سياسى را مفروض مى داند اما در برابر قانون نياز به برابرى دارد. زيرا ويژگى ضرورى جامعه مدنى اين است كه هيچ كس برتر از قانون نيست.
پلوراليسم ارزش محور راديكال ايده «پيشرفت» را سست مى كند. در تاريخ جامعه مدنى خاص از بهبود و تمايل به رفرم صحبت مى شود. چنين گرايشى به خاطر شرايط جوامع مدل متنوع است. مثلاً در آمريكا كه با تفسير قانون اساسى آن را اصلاح مى كنند يا در انگلستان به سنت قانون مشترك ارجاع داده مى شود.
جزء جهان گرايى ليبراليسم نه به وسيله همگرايى جوامع مدنى مبتنى بر يك مدل واحد، بلكه به خاطر خود جامعه مدنى به عنوان شرط رفاه و سعادت و آرامش و صلح براى تمدن مدرن به حيات خود ادامه مى دهد. چهار جزء سازنده ليبراليسم نظرى در نهاد جامعه مدنى به صورت بافت سازى شده امكان پذير است. هر جامعه معاصر مدنى به وسيله فرهنگ آزادى تداوم مى يابد.
«ليبراليسم تئورى سياسى مدرنيته بود. همچنان كه به آخرين مرحله دوره مدرن وارد مى شويم (توجه شود كه اين نوشته متعلق به ۱۹۹۱ است)، با شبح بربريت احيا شده اى مواجهيم كه ميراث مدرن جامعه مدنى را تهديد مى كند.»
از نظر جان گرى، وظيفه يك پست مدرن - او خود را پست مدرن مى داند - ديگر با پندار مدرنيت پيشرفت، امر حقوقى و تمدن جهانى يا با مفاهيم كلاسيك قانون طبيعى ناشى از دوره يونانى - رومى و سنت يهودى - مسيحى پايدار نمى ماند. بنابراين آنچه از نظر جان گرى مهم است تمرين آزادى است در جهان پلوراليسمى كه بنيادگرايى مدرنيستى و ايدئولوژى هاى بدوى آن را تهديد مى كند.
منبع:
Gray,John.post-liberalism. routledge.1996.section.4
http://www.sharghnewspaper.ir/850401/html/d1.htm