نقدى بر «مردم و مشروعيت حكومت»
در روزنامه شرق ۱۱ بهمن ماه مقاله اى تحت عنوان «مردم و مشروعيت حكومت» به چاپ رسيد كه موضوع محورى آن، كه به نقدش خواهيم پرداخت «اتكاى مشروعيت در حكومت رسول خدا(ص) و اميرالمومنين(ع) بر آراى مردم» بود. سخن ما در مقاله حاضر آن است كه حكومت پيامبر اكرم(ص) و ائمه طاهرين(ع) جنبه الهى، قرآنى و شرعى داشته و بيعت مردم، به عنوان نشانه آمادگى براى قبول حاكميت آن بزرگواران، شرط تحقق يافتن حكومت ايشان بوده و نه شرط مشروعيت. يادآور مى شود كه مقاله حاضر، به مباحث اخير در باب «اسلاميت و جمهوريت در نظام سياسى ايران» ناظر نيست.
•••
• حكومت رسول خدا(ص) و اميرالمومنين(ع)
خداوند متعال در آيات قرآن، تبعيت از رسول خدا(ص) را در موارد متعددى كه جنبه اجتماعى و حكومتى داشته و فراتر از تبليغ و رسالت است مقرر فرموده است. به عنوان مثال:
۱- «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از خدا و رسول و اولى الامر كه از خود شمايند، اطاعت كنيد و هرگاه در چيزى نزاع داشتيد، (داورى) آن را به خدا و رسول بازگردانيد....* آيا نديدى كسانى كه گمان مى كنند، به آنچه كه بر تو و بر پيشينيان تو نازل شده ايمان دارند، اما مى خواهند داورى ميان خود را نزد طاغوت ببرند با آن كه فرمان يافته اند تا بدان كفر ورزند ولى شيطان مى خواهد آنها را به گمراهى دورى دراندازد.»۱
در اين آيات اطاعت از خدا، رسول و اولى الامر مقرر گشته است و در ادامه مى فرمايد: نزاع هاى خود را به خدا و رسول ارجاع دهيد، سپس از كسانى كه حكميت خود را در اختلافاتشان به نزد طاغوت مى برند (و به رسول خدا(ص) مراجعه نمى كنند) به تندى انتقاد شده است.
روشن است كه مسئله حكميت دادن به طاغوت، در امور عقيدتى و مبدأ و معاد نبوده و ناظر به شئون اجتماعى و به اصطلاح امروز «قوه قضائيه» است. شأن نزول آيه كريمه نيز مويد همين مطلب است و بدين شرح است كه يكى از منافقين در دعواى خود با يك يهودى، اصرار داشت تا حكميت را به نزد كعب بن اشرف يهودى ببرد، زيرا مى دانست كه وى اهل رشوه گيرى است.۲
بنابراين قرآن كريم براى پيامبر(ص) شأن قضاوت قائل است، آن هم با تاكيد ويژه و فراوان.
۲- در آيه ديگر، افرادى كه اخبار مرتبط با امنيت جامعه را انتشار مى دهند، مورد سرزنش قرار گرفته و مسلمانان مامور شده اند تا چنين اخبار و شايعاتى را به رسول و اولى الامر برسانند.۳ توجه نماييد كه تعبير آيه كريمه «امور مرتبط با ايمنى و نگران كننده» در جامعه است كه حيطه بسيار وسيعى را دربرمى گيرد.
۳- در آيه ديگر با لحنى شديدتر مى فرمايد: «هيچ رسولى را نفرستاديم مگر براى آن كه به اجازه خدا از او اطاعت شود....* به پروردگارت قسم كه آنها مومن نخواهند بود، مگر اينكه در اختلافات خود تو را داور گردانند، سپس از داورى تو [حتى] در دل خود، هيچ اعتراض (و ناخشنودى) نداشته و كاملاً تسليم باشند.»۴
۴- آيه ديگر چنين است: «هيچ مرد و زن مومنى حق ندارد، هنگامى كه خدا و رسول به كارى فرمان دهند، از خود رايى (مخالف) ابراز دارند و هركس خدا و رسولش را نافرمانى كند، قطعاً به گمراهى آشكارى دچار گرديده است.»۵
شأن نزول آيه چنين است كه رسول اكرم(ص) به زينب (دخترعمه خود) امر فرمودند كه درخواست ازدواج زيد بن حارثه (پسرخوانده حضرت) را بپذيرد و ملاحظات طبقاتى مانع پذيرش وى نگردد. آيه كريمه در پى آن تاكيد فرمود كه زن و مرد مومن نبايد از حكم پيامبر(ص) تخطى كنند، پس نزول آيه در امرى كاملاً شخصى (و نه دينى به معناى عام كلمه) بوده است.
ملاحظه مى شود كه در اين قبيل آيات، علاوه بر لحن شديد و تند آيات، همه جا اطاعت از رسول، بلافاصله در كنار اطاعت از خداوند آمده كه اين خود حاكى از تاكيدى بى اندازه است.
در آيات ديگرى، پيامبر اكرم(ص) به امور مختلف اجرايى مامور شده از جمله : معرفى حضرت به عنوان فرمانده و اداره كننده جنگ۶، و تصميم گيرنده و اجراكننده صلح ۷ و مامور دريافت صدقه از مسلمانان۸ و... بنابراين وظيفه رسول اكرم(ص) به ابلاغ احكام جنگ و صلح زكات و صدقات محدود نمى شده و خداوند متعال آن جناب را در شئون اجرايى داخل كرده است. پس قرآن در همه امور ياد شده، براى پيامبر(ص) شأن ويژه اى قائل است. در آيات فوق الذكر، رسول به همان عنوان «رسول بودنش» مرجع امور قضايى و اجتماعى معرفى شده و كاملاً از آيات برمى آيد كه اين شئون، ثانوى و به اعتبار امر ديگرى نيست. در آيه اول، راجع به كسانى كه مى خواهند در دعواهاى خود، به جاى رسول خدا(ص)، حكميت به نزد طاغوت ببرند با لحن سرزنش، فرمود: «اينان گمان مى كنند به قرآن و كتب آسمانى پيشين ايمان دارند.» بدين ترتيب تسليم بودن به حكم آن حضرت در مسائل اجتماعى و قضايى، از مراتب ايمان به رسالت پيامبر(ص) و از شئون مطاعيت آن حضرت شمرده شده است، پس دستورات مكرر قرآنى كه «از رسول اطاعت كنيد» شامل اين شئون اجتماعى نيز مى شود. (گرچه اين شمول از اطلاق آيات اطاعت نيز قابل دريافت است.) علاوه بر آيات فوق الذكر، قرآن كريم با تعبيرى بسيار صريح مى فرمايد «النبى اولى بالمومنين من أنفسهم»۹ يعنى «پيامبر نسبت به مومنان از خود آنان صاحب اختيارتر است.» آيه ديگرى كه جا دارد مورد اشاره قرار دهيم، آيه ولايت است. اين آيه مقام سرپرستى و صاحب اختيارى مومنين را براى خدا و رسول و گروه سومى (كسانى كه ايمان آورده و نماز مى گزارند و در حال ركوع صدقه مى دهند) مطرح مى نمايد.۱۰
از شأن نزول آيه، يعنى ماجراى بخشيدن انگشتر به فقير توسط اميرالمومنين على(ع) در حال ركوع نماز - كه شيعه و اهل سنت، هر دو به تواتر نقل كرده اند - دانسته مى شود كه مصداق قطعى گروه سوم امام اميرالمومنين(ع) است. از آن جا كه به دليل حساسيت و اهميت اين آيه، ذيل آن بحث هاى فراوانى صورت گرفته، تفصيل اين بحث را به مجالى ديگر وامى نهيم. خلاصه آن كه آيه ولايت، سرپرستى و صاحب اختيارى رسول خدا(ص) را در درجه اول به اميرالمومنين(ع) تسرى مى دهد.
•••
در جايى از مقاله مورد نقد، مى خوانيم: «على(ع) در اين ايام به رغم باور به افضليت خود در ميان صحابه پيامبر(ص) و وجود ده ها حديث در اين باره كه مورد قبول فرق مختلف اسلامى است...» نويسنده در پاورقى به عنوان نمونه اى از اين ده ها حديث از «حديث دار، حديث طير، حديث منزلت و حديث غدير» نام برده است. اين يادآورى از سوى ايشان جاى تقدير دارد، اما در عين حال بى توجهى به مضمون همين احاديث، تعجب آور است. در اين احاديث، همان موضوعى كه قرآن كريم نيز - بنا به توضيحات پيش گفته - آورده است، با تفصيل بيشتر مطرح شده يعنى تسرى شئون ولايى و مطاعى پيامبر اكرم(ص) به اميرالمومنين(ع).
در حديث منزلت رسول خدا به حضرت على(ع) خطاب فرموده اند: «جايگاه تو نسبت به من همچون جايگاه هارون به موسى است جز آنكه پيامبرى پس از من نيست.» معناى اين سخن چيست؟ اولاً قرآن كريم، حضرت موسى(ع) را علاوه بر شئون رسالت، كاملاً در ابعاد يك رهبر اجتماعى و هدايت كننده امور بنى اسرائيل معرفى مى كند. جناب هارون نيز به تصريح قرآن، وزير و خليفه حضرت موسى(ع) است۱۱ (حضرت موسى(ع) زمانى كه قوم خود را براى مدتى ترك مى گفت، هارون(ع) را جانشين خود قرار داد. )
بر اساس آيات قرآن، وظيفه اى كه حضرت موسى(ع) به عهده برادر خود گذاشته و از آن به خليفه قراردادن وى تعبير فرمود، شامل اداره جامعه و دخالت عملى در امور بنى اسرائيل بوده است.۱۲ اين معناى وزارت و خلافت هارون براى موسى(ع) است كه رسول اكرم(ص) نيز براى اميرالمومنين(ع) نسبت به خويش اعلام فرموده است.
نكته مهمى كه در حديث منزلت بايد مورد توجه ويژه قرار گيرد،كيفيت و قوت اين وزارت و خلافت است. براساس آيات قرآنى، جناب هارون(ع) از سوى خداوند به وزارت حضرت موسى منصوب گشت. «وجعلنا معه اخاه هارون وزيرا» پس اين وزارت و جانشينى در حد كمال و داراى منشأ و تاييد الهى بوده است. بنابراين از حديث منزلت فهميده مى شود كه خلافت و وزارت اميرالمومنين(ع) براى رسول اكرم(ص)، داراى صبغه الهى است.
مورد ديگر، حديث دار است كه براساس آن، رسول خدا(ص) در همان آغاز دعوت علنى خود، راجع به حضرت على(ع) فرمودند: «او برادر، وصى و جانشين من است، پس سخنش را بشنويد و او را اطاعت كنيد.»
همچنين به حديث غدير اشاره كرده اند. در متن خطابه غدير كه در منابع شيعى با تفصيل فراوان آمده، تعابيرى همچون «حاكم مومنان (اميرالمومنين) كه امارت بر مومنان پس از رسول خدا(ص) بر احدى جز او روا نيست»، «پيشواى مومنان كه اطاعتش واجب است»، نسبت به حضرت على(ع) وجود دارد كه بحث را كوتاه مى كند، به علاوه بيعت گرفتن پيامبر(ص) براى حضرت على(ع)، دلالت بر امارت امام دارد . از سوى ديگر مى توان به همان حداقلى كه اهل سنت از فرمايشات رسول خدا(ص) در غدير خم نقل كرده اند نيز استناد كرد. يكى از موارد اين استناد، به شرح زير است: براساس نقل بزرگان اهل سنت (كه علامه امينى ۶۴ نفر از آنان را نام برده)۱۳ رسول خدا(ص) در غديرخم، با توجه به آيه شريفه قرآن، يادآورى فرمود: «من بر مومنين از آنها «اولى» و صاحب اختيارتر هستم.» و بلافاصله فرمود: «هركه من مولاى اويم اين على مولاى او است.» «اولى» و «مولى» هم ريشه اند و كاربرد متوالى آنها به شكل فوق ترديدى باقى نمى گذارد كه كلمه «مولى» در سخن پيامبر(ص) به معنى صاحب اختيار است.
نتيجه آنكه حكومت پيامبر اكرم(ص) و پس از ايشان اميرالمومنين(ع) داراى مشروعيت دينى و الهى بوده و لذا زمينه سازى و پذيرش آن وجوب شرعى داشته است. البته آن بزرگواران، مامور به تحميل خود و حكومت خويش نبوده اند كما اينكه مامور به تحميل دين حق نيز نبوده اند. آنها موظف به ابلاغ حق و مردم موظف به پذيرش آن بودند كه يكى از مراتب آن نيز شئون حكومتى ايشان بوده است. به تعبير ديگر زمانى كه در اصل دين، پيامبر(ص) مامور به رساندن پيام است و نه الزام و اجبار، طبعاً مردم را براى قبول حكومت خود نيز اجبار نمى نمايند و تشكيل حكومت را منوط به وجود اقبال مردم و مقبوليت اجتماعى مى نمايند.
• نقد استنادات ناصحيح در مقاله مورد بحث
در ادامه مدارك و مستنداتى كه در مقاله مورد بحث ذكر و از آنها نتيجه گرفته شده كه حكومت آن حضرات در مشروعيت خود وابسته به آراى مردم بوده است، طرح و نقد مى كنيم:
الف- پس از بيان ماجراى بيعت عقبه اول و دوم كه ميان برخى بزرگان يثرب و رسول خدا(ص) منعقد و منجر به هجرت و آغاز حكومت آن حضرت در مدينه شد، نوشته اند: «در اينجا ملاحظه مى كنيم كه تنها اراده و خواست مردم مدينه باعث شد كه پيامبر(ص) به تاسيس حكومت اقدام كند.» در اين مورد بايد گفت؛ بيعت و آمادگى مردم يثرب زمينه را براى برقرارى حكومت پيامبر اكرم(ص) مهيا كرد و معلوم است كه امر الهى و حكومت منصوص شرعى هم محتاج وجود زمينه است. از كجاى اين پيشامد مى توان نتيجه گرفت كه بيعت يثربيان عامل مشروعيت و (نه مقبوليت و فعليت يافتن) حكومت نبوى بوده است؟ نكته ديگر كه بايد در سير شكل گيرى حكومت نبوى مورد توجه قرار داد، تدريجى بودن نزول آيات و تشريع احكام الهى و سير طبيعى احكام دينى به شكلى است كه عمده دستورات اجتماعى، پس از هجرت رسول خدا(ص) و تشكيل جامعه اسلامى نازل و مقرر شد. اگر بازگشتى به آيات مورد استناد ما در ابتداى مقاله بنماييد، ملاحظه خواهيد كرد كه همه آنها در سوره هاى مدنى جا دارند. بنابراين اگر هم از بيعت يثربيان با رسول خدا(ص) قرينه اى در جهت خلاف آيات پيش گفته استخراج مى شد- كه البته چنين چيزى نيست- باز هم نافى مشروعيت الهى حكومت نبوى(ص) براساس قرآن نبود. در جريان دعوت هايى كه رسول اكرم(ص) در دوران مكه از گروه هاى واردشونده براى حج انجام مى دادند، جماعتى از قبيله بنى عامر حاضر شدند اسلام بياورند، مشروط بر آنكه رهبرى جامعه پس از پيامبر(ص) با آنان باشد. پاسخ حضرت چنين بود: «اين امر در دست خدا است و آن را در هر كس بخواهد، قرار مى دهد.» اين حادثه را تاريخ نگاران مشهور اهل سنت نقل كرده اند.۱۴
ب- نوشته اند:« در مواردى كه پيامبر(ص)، نظر شخصى خود را بدون اتكا به وحى بيان مى كرد، همين مردم در صورت مخالفت با آن نظر،اين حق را به خود مى دادند كه مخالفت خويش را در برابر ايشان مطرح كرده و نبى اكرم(ص) نيز در اين موارد، نظر اكثريت را پذيرفته و به اجرا مى گذاشت... گذشته از ماجراى معروف جنگ احد... در جنگ خندق... رسول خدا(ص) به انصار پيشنهاد دادند كه براى جدا كردن يكى از قبايل (قبيله غطفان) از اردوى احزاب يك سوم محصول باغات مدينه را به آنان دهند، بزرگان انصار پس از سئوال از پيامبر(ص) و اطمينان از اينكه پيشنهاد ايشان جنبه وحيانى ندارد، نظر خود را در مخالفت با پيشنهاد مذكور بيان كرده و نبى اكرم(ص) آن را پذيرفت.»
در پاسخ، نويسنده محترم و علاقه مندان را به جلد نهم كتاب «الصحيح من سيره النبى الاعظم(ص)» اثر دانشمند محقق جناب جعفر مرتضى عاملى ارجاع مى دهيم كه در صفحات ۲۴۲ تا ۲۶۱ به نقل و تحليل ماجراى فوق الذكر پرداخته و از جمله با بيان دوازده تناقض و نقطه ضعف كه در نقل هاى آن وجود دارد، جعل يا تحريف در آن را به اثبات رسانده و سپس انگيزه هاى اين اقدام را نيز يادآور شده است. مطالعه و دقت در نقل هاى تاريخى مربوط به اين ماجرا، برخى از اين تناقضات را آشكار مى نمايد. به هر تقدير روشن است كه يك نقل مشكوك و مورد ترديد نمى تواند سند اثبات ادعايى قرار گيرد. به علاوه حتى اگر بنا را بر صحت نقل ياد شده و عدم تحريف يا جعل در آن بگذاريم، بايد گفت كه هم در اين مورد و هم راجع به مشورت پيامبر اكرم(ص) در جريان جنگ احد كه بدان اشاره كرده اند و همچنين در كليه مواردى كه مشورتى از حضرت نقل شده، اين رسول خدا(ص) بودند كه راساً اصحاب خود را به مشورت خواندند نه آنكه مطابق عبارات مقاله، حضرت رايى ابراز دارند و سپس مسلمانان مخالفت ورزند، ضمن آنكه در جريان مشورت قبل از جنگ احد، وقتى اصحاب متوجه نظر پيامبر اكرم(ص) شدند، اصرار ورزيدند تا نظر ايشان عمل شود ولى حضرت نپذيرفتند. ثانياً مرورى بر آيه ۱۵۹ سوره آل عمران كه راجع به مشورت رسول خدا(ص) با مومنين و از قضا جزء آيات نازله در موضوع جنگ احد است، به بحث ما كمك شايانى مى كند. خداوند متعال در چندين آيه قبل، مسلمانان را به خاطر سستى در جنگ احد، گريختن از ميدان به دليل شنيدن شايعه شهادت پيامبر(ص) و... مورد سرزنش هاى تند قرار داده و سپس فرموده: «پس به واسطه رحمت الهى بر آنان نرم (و مهربان) شدى و اگر خشن و سخت دل بودى قطعاً از پيرامون تو پراكنده مى شدند، پس از آنها درگذر و برايشان آمرزش طلب و در كارها (يا در امر جنگ) با آنان مشورت كن و چون تصميم گرفتى بر خدا توكل كن كه خداوند متوكلان را دوست دارد.» معلوم است كه اين آيه به رسول خدا(ص) دستور مشورت با مسلمانان از روى لطف و مدارا مى دهد و اين بسيار تفاوت دارد با آن كه بگوييم آيه راى مسلمانان را در برابر نظر پيامبر(ص)، منشاء مشروعيت شمرده است. مسئله ديگر آن است كه آيه به رسول خدا(ص) دستور مشورت داده و نه تصميم گيرى شورايى، لذا آيه در پايان به پيامبر(ص) دستور داده: « هنگامى كه تصميم گرفتى بر خدا توكل كن.» همچنين از رسول خدا(ص) نقل شده كه در ارتباط با آيه فوق فرمودند: «همانا خدا و رسول او از چنين مشورتى بى نيازند، اما خداوند آن را مايه رحمت بر امت من قرار داد.»۱۵
ماحصل آن كه اگر در كارى خدا و رسول حكم كردند، وظيفه مومنان بر اساس آيات پيش گفته، تبعيت بى چون و چرا است. مواردى هم كه رسول اكرم(ص) با مسلمانان مشورت كرده، به تشخيص خود حضرت و نه يك روال و روش حاكم بر راى ايشان بوده است. يادآور مى شود كه موارد ذكر شده تاريخى از مشورت هاى پيامبر(ص)، از حدود بيست مورد تجاوز نمى كند و قريب به اتفاق آنها در جنگ ها بوده و اين مويد نظر تفسيرى است كه در «وشاورهم فى الامر» الف و لام را الف و لام عهد ذكرى و به معنى امر جنگ دانسته اند، براساس اين نظر توصيه فوق به رسول خدا(ص) صرفاً به موارد جنگى محدود مى شود.
پى نوشت ها:
۱- سوره نساء / ۵۹ و۶۰
۲- مجمع البيان۳/ ۱۱۶
۳- سوره نساء /۸۳
۴- سوره نساء/ ۶۴ و۶۵
۵- سوره احزاب/ ۳۶
۶- سوره انفال/ ۶۵
۷- سوره انفال/۶۱ تا ۶۳
۸- سوره توبه/ ۱۰۳
۹- سوره احزاب/۶
۱۰ _ سوره مائده/۵۵
۱۱- سوره اعراف /۱۴۲- سوره فرقان/۳۵
۱۲- سوره اعراف / ۱۴۲ و۱۵۰- سوره طه/ ۹۰
۱۳-الغديرا/۳۷۱
۱۴- سيره ابن هشام۲/۲۸۹- سيره حلبى۲/۳
طبقات ابن سعد۱/۲۱۶- البدايه و النهايه۳/۱۳۹
۱۵- الدر المنثور ۲/۹۰