سیدعطاءالله مهاجرانی :
دکتر شهیدی استاد استادان بود. بسیاری از اساتید شناخته شده ادبیات و تاریخ شاگردان او بودند. من هم شاگرد ایشان بودم و رساله دکترایم" بررسی سیرتحول اندیشه سلمان فارسی" را با ایشان گذراندم. مهمتر از آن با دکتر شهیدی دوست بودم. به گمانم این بخت خوشی ست که دانش آموز یا دانشجویی مجال آشنایی و دوستی با معلم و استاد خود را پیدا کند.
آقای افشار معلم کلاس پنجم ابتدایی در دبستان خیام با من دوست بود. به مناسبتی خود نویس پلیکانش را به من داد. در داستان" کفش عید" همین را نوشته ام. آقای داعی رییس دبیرستان ما بود. دبیرستان پهلوی( بعدا امام علی ابن ابیطالب ع) او دوست و معمار شخصیت نسل ما بود...
آقای کیوان در دوران دانشجویی در دانشگاه اصفهان دوستم بود و هست. نگاه رندانه ای که همیشه سرشار از ناگفته هاست...
دکتر شهیدی، استاد و دوستم بود و چیز دیگری بود. "ای جان جان جانان، جانی و چیز دیگر." شاید دلیلش این بود که از بعد گرایش دینی به او احساس نزدیکی بیشتری می کردم. همان نماز اول وقت. همان که هیچوقت امام جماعت نمی شد. همان خنده های دلنشین. همان نکته های ماندگار.
دورانی که وزیر بودم، یک بار به شوخی گفت: مراقب باش قاطرهای سلطان را رم ندی! بعد داستانش را برای ما- دکتر آیینه وند دوست فرزانه ام و من- تعریف کرد. همیشه نکته ای ناشنیده داشت. اما برای من چشمانش چیز دیگری بود.
چشمان او و علامه طباطبایی و آیه الله شفیعی اصفهانی آینه های غریبی بود. چه بخت خوشی داشتم که در این آینه ها نگریستم.
اکنون برایم همان برق آسمانی چشمانی مانده است که صیقل خورده بود. انگار هزاران بار در پرتو آفتاب اشک شستشو شده بود. آن غم عمیقی که در چشمان علامه طباطبایی بود. آن شوخ و شنگی نگاه دکتر شهیدی، آن نگاه آرام و برنده آقای شفیعی...
دکتر شهیدی از میان ما رفت. از درد کشیدن هم راحت شد. ماییم و آینه هایی که در برابرمان نهاده است. یک بار سخن از ترجمه نهج البلاغه به میان امد. که کتاب سال شد و با شمارگان بسیار بار ها منتشر شده و می شود. دوستی از حق التالیف پرسید. برق اشک در چشمان دکتر شهیدی درخشید. زمزمه کرد:" حق التالیف؟ آن کار عشق بود..."
عاشقانه زندگی کرد. و نامش تا همیشه ، خاطر ما را معطر می کند. متبرک باد نام او...
سیدعطاءالله مهاجرانی :
خداوند انسان را آفرید تا خدا را تماشا کند. روایت بسیار معروفی- حدیث قدسی- در معارف اسلامی زبانزد است. خداوند گفته است: " من گنجینه ای نهان بودم. دوست داشتم ، شناخته شوم، انسان را آفریدم تا مرا بشناسد."
صدرالمتالهین به این حدیث قدسی در جلد دوم اسفار اشاره می کند و آن را نشانه ای از هدف اصلی- غایت قصوای- آفرینش می داند. ( اسفار؛ ج 2، ص. 285)شیخ محمود شبستری در کتاب شگفت انگیز" گلشن راز" به مضمون این حدیث قدسی توجه کرده است. همان تعبیر ابن عربی را که :" انسان مردمک چشم هستی ست." با لطافت بسیار به کار برده است:
حدیث کنت کنزا را فرو خوان
که تا پیدا ببینی سرّ پنهان
عدم آیینه، عالم عکس و انسان
چو چشم عکس در وی شخص پنهان
تو چشم عکسی و او نور دیده ست
به دیده دیده ای را دیده دیده ست
جهان انسان شد و انسان جهانی
از این پاکیزه تر نبود بیانی
چو نیکو بنگری در اصل این کار
همو بیننده، هم دیده است و دیدار
حدیث قدسی این معنی بیان کرد
و" بی یسمع و بی یبصر" عیان کرد
جهان را سر به سر آیینه ای دان
به هر ذرّه درو صد مهر تابان
اگر یک قطره را دل بر شکافی
ازو آید برون صد بحر صافی
در یک کلام هستی تماشا خانه است و انسان هم تماشاچی ست و هم موضوع تماشا و هم چشمی که تماشا می کند و هم نفس دیدار! باز هم این بیت سایه را مرور کنیم:
چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین
به از این در تماشا که به روی من گشادی!
چنین خدایی که انسان را به تماشای هستی دعوت کرده است؛ دوست انسان است. با انسان است و نه در برابر انسان. این موضوع یکی از مباحث کلیدی فلسفه دین و الهیات است؛ که انسان در برابر خداست، و یا این که انسان در سایه خداوند و در پرتو مهر اوست. انتخاب هر کدام از این دو مضمون می تواند؛ جهتگیری ما را در شناخت خدا و انسان و چگونگی رابطه آنان تعریف کند.
هانس کونگ در کتاب پر اهمیت " اسلام؛ دیروز، امروز و آینده " داوری قابل تاملی در این باره دارد. البته کتاب ایشان برغم اهمیت درجه اولی که داراست، مثلا برای نخستین بار یک فیلسوف الهی مسیحی به صراحت اعلام می کند: " این چه تعصب و جزمیتی است که مسیحیان دارند؛ عاموس و یوشع و ارمیا و الیجاه ستمگر! را به عنوان پیامبر به رسمیت می شناسند؛ اما محمد(ص) را به عنوان پیامبر نمی پذیرند."
Hans Kung, Islam past, present, future, p.123
این هنر نمایان هانس کونگ و شهامت مثال زدنی اش را گفتم تا به این نکته اشاره کنم که در باره رابطه انسان و خداوند؛ ایشان داوری غیر موجهی را در اسلام مطرح کرده اند. البته اسلام و مسیحیت و یهودیت را در این مورد؛ مشابه تلقی می کنند. می گویند:" در یهودیت و مسیحیت و اسلام؛ خداوند در برابر انسان است."(ص:92 همان کتاب)
این سخن کونگ در مورد یهودیت و یهوه خدای یهود- خدای یهودی؟- کاملا در ست، در باره مسیحیت تا حدودی پذیرفتنی و در مورد اسلام نادرست است.
...
http://mohajerani.maktuob.net/
وزير محترم فرهنگ و ارشاد فرمودهاند: آن دوراني كه ميگفتند ما وزير فرهنگيم و نه ارشاد سپري شده است. گمان ميكنم كه غيرمستقيم روي سخن ايشان با بنده بوده است. از ايشان سپاسگزارم و برايشان در اداره وزارتخانه بسيار مهم و حساس فرهنگ و ارشاد آرزوي موفقيت ميكنم. چند نكته به نظرم ميرسد، دوستانه و برادرانه با ايشان و خوانندگان گرامي در ميان ميگذارم.
اول: اكنون دولت جديد دومين سال عمر خود را ميگذراند. وقت بسياري تا پايان دوره 4 ساله دولت باقي نمانده است. به گمانم با برنامه و طرح مشخص جناب وزير محترم و همكاران ايشان بايستي آنچه را نيكو و ضروري ميدانند انجام دهند. نگاه به گذشته چيزي شبيه به نيمنگاه راننده به آينه بالاي سر يا بغل ماشين است. مهم اين است كه راننده جلو را ببيند، تا بداند به كجا ميرود.
دوم: واقعيت اين است كه وزارت فرهنگ و ارشاد نميتواند مرشد فرهنگ باشد. به عنوان مثال، مديرانمسوول مطبوعات و نويسندگان روزنامهها؛ بسياري از آنان هم دانش بيشتري از همكاران بخش مطبوعاتي ارشاد دارند و هم سابقه آنان در انقلاب بيشتر است. نگاهي به نام مديران مطبوعات بيندازيد؛ آقايان كروبي و دعايي و نبوي و مهاجري و شريعتمداري و... نيز نويسندگان. چگونه ارشاد ميخواهد اين آقايان را ارشاد كند؟ با كدام دانش و تجربه؟ حداكثر همان است كه به دليل شتاب كار روزنامه گاهي سهوي صورت ميگيرد و ارشاد وارد عمل ميشود. اين فاصله كيفي و كمي در قلمرو سينما و موسيقي و هنرهاي تجسمي و بهويژه كتاب به مراتب بيشتر است. شما نيمنگاهي داشته باشيد به دانش و سابقه همكاراني كه مسوول نظارت و ارشادند؛ آنان را با توليدكنندگان فرهنگي حوزه نظارتشان بسنجيد. ببينيد چه فاصله شگفتانگيزي ميان اين دو قبيله است.
سوم: ارشاديها به مرور زمان محو ميشوند اما اهل فرهنگ ميمانند. موقعي كه مسووليت وزارت ارشاد را به عهده گرفتم برخي نويسندگان نامدار و شاعران تاثيرگذار كتابهايشان در مديريت گذشته ممنوع شده بود. دو نمونهاش كتابهاي شاملو و دولتآبادي بود. اين دو نام كه اشاره كردم از آنجا كه از جنس فرهنگند ميمانند و صراف زمانه ارشادكنندگان را مثل غبار محو ميكند. در حافظه هيچكس نميماند كه چرا <كليدر> سالها ممنوع بود. مثل اينكه كسي فرمان دهد كوهنوردان به البرز نروند. پيداست كه اين امريه ارشادي را باد ميبرد. همان كه مولوي گفت: گفتوگوهاي جهان را باد برد... چنانكه اكنون جايگاه شعر شاملو و رمان كليدر در ادبيات ما از جايگاه وزارت فرهنگ و ارشاد محكمتر است. ممكن است صد سال ديگر وزارت ارشاد نباشد اما مطمئنا شاملو و دولتآبادي خواهند بود.
چهارم: باور كنيد ارشاديها در شكل بسيار مقبولش از كميسيون فرهنگي مجلس فعلي بهتر نميشوند. گزارشي كه در مجلس در مورد سالهاي مديريت وزراي سابق و اسبق خوانده شد به گمانم يكي از مهمترين اسناد فرهنگي مجلس است. به مصاديق آن گزارش توجه كنيد. ببينيد چه كساني بايد ارشاد شوند. نظامي و سهراب سپهري و... آن گزارش لب لباب نگاه ارشادي است.
پنجم: ميدانيد چرا نميشود مولوي وخيام و نظامي و حافظ و سعدي و... را ارشاد كرد؟ يا بخشهايي از آثارشان را حذف نمود؟ به همين دليل ساده كه در آثار آنان فرهنگ بر ارشاد غلبه كرده است. در يك كلام گويي حافظ آينه تقابل فرهنگ و ارشاد است. محتسب نماينده ارشاد است و حافظ نماينده فرهنگ.
در دوران دانشجويي در دانشگاه اصفهان استاد دانشمند و آيندهنگري داشتم كه عمرش بلند و انديشهاش سبز باد. رند و نكتهدان است. زير شيشه ميزش در اتاق كوچكش اين بيت حافظ در اندازه يك كارتپستال بود:
مرغ زيرك به در صومعه اكنون نپرد
كه نهادست به هر مجلس وعظي دامي
بيست سال بعد، به همان دفتر رفتم. دكتر كيوان گفت: عطاء! اين شعر هنوز هست!
باور كنيد. سختگيري در قلمرو انديشه و فرهنگ كارا و ماندگار نيست، چنانكه حافظ گفت:
شد آنكه اهل نظر بر كناره ميرفتند
هزار گونه سخن بر زبان و لب خاموش
باور كنيد به تعبير حافظ <ارشاد> ميشود و <فرهنگ> ميماند.
ششم: به گمانم اگر فرهنگ به خوبي تشويق و ترويج شود اهل فرهنگ بر كناره نروند و اسبان تازي نالان نباشند؛ و مجال يابند كه مثل ماهي در آب يا نهنگ در درياي خلاقيت به هر سو بروند. در مجموع شاهد تعالي فرهنگ خواهيم بود. در آن فضا ارشاد مثل وجدان جمعي در نهاد فرهنگ ميدرخشد، اما ارشاد زوري مانا نيست. در فلسفه هم ميگويند حركت قسري نميپايد.
هفتم: همه سخنم اين است كه عصر ارشاد سپري شده و ميشود. عصر فرهنگ برجاي ميماند. ملت ما بين عمادالدين فقيهكرماني و حافظ؛ حافظ را انتخاب كرده است. گويي ارشاد مثل كف آب است. هياهويي و جلوه و جولاني موقت دارد اما سرانجام فرومينشيند. نميتوان نويسنده را نويسانيد و شاعر را شاعرانيد و كارگردان سينما را كارگردانيد...
نمونه تازه ممتنع بودن ارشاد فرهنگ و اطلاعات همين رونق حيرتانگيز خبرنامهها و وبنوشتهاي روزانه اينترنتي است. يادتان است، در نمازجمعه تهران همان خطيب محترمي كه فرمود آيتا... سيستاني انگليسي است امر به تحريم اينترنت داد. حالا ببينيد در قم چگونه مراجع تقليد سايتهاي اينترنتي دارند. ميخواهم بگويم كنترل فرهنگ با ابزار قدرت سياسي و امنيتي اگر كارا بود، شوروي ميماند.
هشتم: سخن آخرم اين است كه من سه كتاب در دستگاه گرامي ارشاد دارم كه هر سه مدتهاست در انتظار ارشادند:
الف: رمان <باغ فردوس>
ب: ترجمه رمان <موسم هجرت به شمال> نوشته طيب صالح، كه رمان درخشان جهاني است و يكي از صد كتاب ماندگار ادبيات جهاني به شمار ميرود. اميدوارم رئيس تازه اداره كتاب خودش اين كتاب را بخواند و نظر بدهد.
ج: <قصه شيرين> كه نقد و تفسير خسرو و شيرين نظامي است.
د: نقد و تفسيري هم بر سخنراني پاپ نوشتهام كه همين هفته تقديم ارشاد ميشود. اميدوارم اين كتاب به سال پيامبر اعظم(ص) وصلت دهد.
انتهاي خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com
در دوره مسئولیت وزارت فرهنگ و ارشاد- که همیشه بر واژه فرهنگ تاکید می کردم- برای دیدار با برخی مراجع تقلید به قم رفتم.با آیه الله تبریزی که تازگی در گذشته اند هم دیدار داشتم.مدیر کل فرهنگ قم، آقای احمدی به دلیل این که خود از بیت روحانیت بود، روابط خوبی با بیوت آقایان داشت. وارد بیت آیه الله تبریزی که شدیم، اتاق بسیار کوچکی بود، در سویی ایشان و تعدادی از شاگردان ایشان حضور داشتند، جمع ما هم سمت دیگر اتاق نشستیم. هنوز به اصطلاح جاگیر نشده بودیم که ایشان فرمودند:" چرا آقا موسیقی را ترویج می کنید؟" گفتم:" ما موسیقی را ترویج می کنیم؟"
- - بله! مگر رادیو تلویزیون زیر نظر شما نیست؟
- - نه زیر نظر رهبری است!
- - آقا من وارد سیاست نمی شوم!
- - اجازه می فرمایید؟ سئوالی از محضرتان بپرسم؟
- - بله بفرمایید.
- - به نظر شما فارابی که یک حکیم متاله و فیلسوف شیعه است، چرا کتاب موسیقی کبیر را نوشته؟
- - من برای شما از پیامبر می گویم؛ شما از فارابی نقل می کنید!
- - ما نمی خواهیم بین پیامبر و فارابی انتخاب کنیم. انتخاب بین شما و فارابی ست. او هزار سال به پیامبر نزد یکتر بوده است. چگونه او سخن پیامبر را نفهمیده؟
- - شما خیال کرده اید من با موسیقی آشنا نیستم؟ تبریز که دبستان می رفتم. روبروی دبستان ما کلیسا بود و معلم موسیقی ما ارمنی بود
!- می خواستم بگویم معلم موسیقی دختر من هم ارمنی است! اما دختر من سال های سال است که کلاس می رود.موسیقی مثل فقه می ماند پردامنه و دراز آهنگ، شناختش کار یک عمر است.دیدم این تعبیر را هم نمی توان گفت. به شوخی گفتم. " پس معلوم شد چرا با موسیقی مخالفید!"
فیلم آن دیدار باید در اداره فرهنگ قم باشد. نظر (4)
شرم الشيخ كوفه است و
جنوب، نينوا!
دارد جنوب شبيه كربلا مي شود
مديترانه، فرات است
فرات، عباي توست!
براي اين همه زخمي
براي اين همه بي كفن
تنها رداي مهربان تو مانده است!
وگرنه اين سران
دشداشههاشان را
پرچم صلح كردند و فروختند
شايد اگر نبود نفت ميجنگيدند
ديروز، ذوالفقار را
با قطعنامهها
تاق زدند
امروز منتظرند
كه از قطعنامهها
زمين و نان
فرشته و غلمان ببارد!
باريد!
و قطعنامه همين بمبي ست
كه دارد ميبارد!
جنوب غرق خون است و
غزه آهوي زخمي
تو تنها مانده اي نصرالله!
در خيبري به نام جنوب
و هواپيماها دارند خندق مي كنند و
كودكان زخمي تشنه اند
تو رفته اي از شريعه آب بياوري
در برابر چشم اين همه ماهواره جاسوسي
اوضاع روزگار بد نيست
از سران عرب
يكي با شمشيري از طلا بر كمر
دارد ريشش را خضاب ميكند و
يكي
هميشه در مواقع حساس
به سجده ميرود
شيخ فلان
تا دشداشه را عوض كند

شيخ الرشيد تا سان ببيند از برابر عكسش
شاه كوچك تا برگردد از تعطيلات آمريكايي
دير خواهد شد
نماد ارتش عربي
پليس مصراست
كه همچنان حمله مي كند به الازهر!
جان بولتون دارد پارس ميكند در سازمان ملل!
تنها تو مانده اي نصرالله!
پس شمشير را پس بگير و
اسب را پس بگير و
شريعه را پس بگير و
غيرت عربي را پس بگير
كه پادشاهان عرب
شيهه اسبان مردهاند!
وصيت نامه دکتر علي شريعتي
... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان يک مسلمان وصيت خود را نوشت. زمستان سال 1348 « امروز دوشنبه سيزدهم بهمن ماه پس از يک هفته رنج بيهوده و ديدار چهره هاي بيهوده تر شخصيتهاي مدرج، گذرنامه را گرفتم و براي چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه¬اي از تحميل مدرنيزم قرن بيستم بر گروهي که به قرن بوق تعلق دارند).
گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضي و سماوي فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در اين سفر بايد وصيت کنم.
وصيت يک معلم که از هيجده سالگي تا امروز که در سي و پنج سالگي است، جز تعليم کاري نکرده و جز رنج چيزي نيندوخته است چه خواهد بود؟ جز اين که همه قرضهايم را از اشخاص و از بانکها با نهايت سخاوت و بي دريغي، تماما واگذار ميکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هايم و نوشته¬هايم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود مي¬داند، صورت ريزَش ضرورتي ندارد.
همه اميدم به "احسان" است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و اين که اين دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرايط کنوني جامعه ما، دختر شانس آدم حسابي شدنش بسيار کم است، که دو راه بيشتر ندارد و به تعبير درست؛ دو بيراهه:
يکي؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن¬هاي زشت و نفرت بار، احمقانه زيستن که يعني زن نجيب متدين. و يا تمام شخصيت انساني و ايده¬آل و معنويش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش¬هاي متعاليش در اسافل اعضايش خلاصه شدن و عروسکي براي بازي ابله¬ها و يا کالايي براي کسبه مدرن و خلاصه دستگاهي براي مصرف کالاهاي سرمايه¬داري فرنگ شدن که يعني زن روشنفکر متجدد. و اين هر دو يکي است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتي از انسان بودن خارج شود، ديگر چه فرقي دارد که يک جغد باشد يا يک چُغوک ، يک آفتابه شود يا يک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقي گردد يا مستراح فرنگي؟ و آنگاه در برابر اين تنها دو بيراهه¬اي که پيش پاي دختران است سرنوشت دختراني که از پدر محرومند تا چه حد مي¬تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکي تنها، در اين تند موج ِ اين سيل کثيفي که چنين پر قدرت به سراشيب باتلاق فرو مي¬رود تا کجا مي¬تواند بر خلاف جريان شنا کند و مسيري ديگر را برگزيند؟
1. به لهجه خراساني يعني گنجشک
گر چه اميدوار هستم؛ که گاه در روح¬هاي خارق¬العاده چنين اعجازي سر زده است. پروين اعتصامي از همين دبيرستان¬هاي دخترانه بيرون آمده، و مهندس بازرگان از همين دانشگاه¬ها و دکتر سحابي از ميان همين فرنگ رفته¬ها و مصدق از ميان همين "دوله" ها و "سلطنه" هاي "صلصال کالفخار من حماء مسنون"، و "اينشتين" از همين نژاد پليد و "شوايتزر" از همين اروپاي قسي آدمخوار و "لومومبا" از همين نژاد برده و "مهراوه" پاک از همين نجس¬هاي هند و پدرم از همين مدرسه¬هاي آخوند ريزو ... به هر حال "آدم" از لجن و "ابراهيم" از "آزر" بت تراش و "محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من اميد مي¬دهند که حساب¬هاي علمي مغز را ناديده انگارد و به سر نوشت کودکانم در اين لجنزار بت پرستي و بت تراشي که همه پرده دار بت خانه مي¬پرورد اميدوار باشم.
دوست مي¬داشتم که "احسان" متفکر، معنوي، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آيد. خيلي مي¬ترسم از پوکي و پوچي موج نوي¬ها و ارزان فروشي و حرص و نوکر مآبي اين خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده¬ها و حسد¬ها و باد و بروت¬ها ي بيخودي ِ اين روشنفکران سياسي. که تا نيمه¬هاي شب منزل رفقا يا پشت ميز آبجو فروشي¬ها، از کساني که به هر حال کاري مي¬کنند بد مي¬گويند و آنها را با فيدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا مي¬سنجند و طبعا محکوم مي¬کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشي¬هاي انقلابي و کارتند[؟] و عقده گشايي¬هاي سياسي با دلي پر از رضايت از خوب تحليل کردن ِ قضاياي اجتماعي که قرن حاضر با آن در گير است و طرح درستِ مسايل ــ آنچنان که به عقل هيچکس ديگر نمي¬رسد ــ به منزل برمي¬گردند و با حالتي شبيه به چه گوارا و در قالبي شبيه لنين زير کرسي مي¬خوابند.
و نيز مي¬ترسم از اين فضلاي افواه¬الرجالي شود:
از روي مجلات ماهيانه، اگزيستانسياليست و مارکسيست و غيره شود.
و از روي اخبار خارجي راديو و روزنامه، مفسر سياسي،
و از روي فيلم¬هاي دوبله شده به فارسي، امروزي و اروپايي،
و از روي مقالات و عکس¬هاي خبري مجلات هفتگي و نيز ديدن توريست¬هاي فرنگي که از خيابان¬هاي شهر مي¬گذرند، نيهيليست و هيپي و آنارشيست،
و يا [ از روي] نشخوار حرف¬هاي بيست سال پيش حوزه¬هاي کارگري حزب توده، ماترياليست و سوسياليست چپ،
و از روي کتاب¬هاي طرح نو ، "اسلام و ازدواج" ، "اسلام و اجتماع"، "اسلام و جماع"، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،
و از روي مرده ريگ انجمن پرورش افکار بيست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،
و از روي کتاب چه مي¬دانم، در باب کشور¬هاي در حال عقب رفتن، متخصص کشور¬هاي در حال رشد،
و از روي ترجمه هاي غلط و بي¬معني از شعر و ادب و موزيک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذيان گوي ِ مريض ِ هروئين گراي ِ خنگ، که يعني: ناقد و شاعر نوپرداز و ...
خلاصه من به او "چه شدن" را تحميل نمي¬کنم. او آزاد است. او خود بايد خود را انتخاب کند. من يک اگزيستانسياليست هستم. البته اگزيستانسياليستم ويژه خودم؛ نه تکرار و تقليد و ترجمه. که از اين سه تا ي منفور هميشه بيزارم. به همان اندازه که از آن دو تاي ديگر؛ تقي زاده و تاريخ، از نصيحت نيز هم، از هيچکس هيچوقت نپذيرفته¬ام. و به هيچکس، هيچوقت نصيحت نکرده¬ام. هر رشته¬اي را بخواهد مي¬تواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکري و معنوي بايد ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خريدنش. من مي¬دانستم که به جاي کار در فلسفه و جامعه شناسي و تاريخ، اگر آرايش مي¬خواندم يا بانکداري و يا گاوداري و حتا جامعه شناسي به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده يا موسسه يا پروژه را اتود مي¬کنند و تصادفا به همان نتايج علمي مي¬رسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصيتنامه¬ام، به جاي يک انشاء ادبي، شده بود صورتي مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه¬ها و شرکت¬ها و دم و دستگاه¬ها که تکليفش را بايد معلوم مي¬کردم و مثل حال، به جاي اقلام، الفاظ رديف نمي¬کردم.
اما بيرون از همه حرف¬هاي ديگر اگر ملاک را لذت جستن تعيين کنيم، مگر لذت انديشيدن، لذت يک سخن خلاقه، يک شعر هيجان آور، لذت زيبايي¬هاي احساس و فهم و مگر ارزش برخي کلمه¬ها از لذت موجودي حساب جاري يا لذت فلان قباله محضري کمتر است؟
چه موش آدمياني که فقط از بازي با سکه در عمر لذت مي¬برند! و چه گاوانسان¬هايي که فقط از آخورآباد و زير سايه درخت چاق مي¬شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه مي¬خواندم و هنر. تنها اين دو است که دنيا براي من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و ديگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار بايد براي خانواده¬ام کار مي¬کردم و براي زندگي آنها زندگي مي¬کردم. ناچار جامعه شناسي مذهبي و جامعه شناسي جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شايد براي مردمم کاري کرده باشم، براي خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بي کسم، کوزه آبي آورده باشم.
او آزاد است که خود را انتخاب کند و يا مردم را، اما هرگز نه چيز ديگري را، که جز اين دو هيچ چيز در اين جهان به انتخاب کردن نمي¬ارزد، پليد است، پليد.
فرزندم! تو مي¬تواني هر گونه "بودن" را که بخواهي باشي، انتخاب کني. اما آزادي انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابي بايد انسان بودن نيز همراه باشد و گرنه ديگر از آزادي و انتخاب سخن گفتن بي معني است، که اين کلمات ويژه خداست و انسان و ديگر هيچکس، هيچ چيز.
انسان يعني چه؟ انسان موجودي است که آگاهي دارد ( به خود و جهان) و مي¬آفريند (خود را و جهان را) و تعصب مي¬ورزد و مي¬پرستد و انتظار مي¬کشد و هميشه جوياي مطلق است؛ جوياي مطلق. اين خيلي معني دارد. رفاه، خوشبختي، موفقيت¬هاي روزمره زندگي و خيلي چيز¬هاي ديگر به آن صدمه مي¬زند. اگر اين صفات را جزء ذات آدمي بدانيم، چه وحشتناک است که مي¬بينيم در اين زندگي مصرفي و اين تمدن رقابت و حرص و برخورداري، همه دارد پايمال مي¬شود. انسان در زير بار سنگين موفقيت¬هايش دارد مسخ مي¬شود، علم امروز انسان را دارد به يک حيوان قدرتمند بدل مي¬کند. تو هر چه مي¬خواهي باشي باش اما ... آدم باش.
2. مقصود او در اينجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.
اگر پياده هم شده است سفر کن. در ماندن، مي¬پوسي. هجرت کلمه بزرگي در تاريخ "شدن" انسان¬ها و تمدن¬ها است. اروپا را ببين. اما وقتي ايران را ديده باشي، وگرنه کور رفته¬اي، کر باز گشته¬اي. افريقا مصراع دوم بيتي است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقي¬ها بين رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. اين مثلث بدي است. اين زندان سه گوش همه فرنگ رفته¬هاي ماست. از آن اکثريتي که وقتي از اين زندان روزنه¬اي به بيرون مي¬گشايند و پا به درون اروپا مي¬گذارند، سر از فاضلاب شهر بيرون مي¬آورند حرفي نمي¬زنم که حيف از حرف زدن است. اين¬ها غالبا پيرزنان و پير مردان خارجي دوش و دختران خارجي گز فرنگي را با متن راستين اروپا عوضي گرفته¬اند. چقدر آدم¬هايي را ديده¬ام که بيست سال در فرانسه زندگي کرده¬اند و با يک فرانسوي آشنا نشده¬اند. فلان آمريکايي که به تهران مي¬آيد و از طرف مموش¬هاي شمال شهر و خانواده¬هاي قرتي ِ لوس ِاشرافي ِکثيفِ عنتر ِفرنگي احاطه مي¬شود، تا چه حد جو خانواده ايراني و روح جاده [ساده؟] شرقي و هزاران پيوند نامرئي و ظريف انساني خاص قوم را لمس کرده¬است؟
اگر به اروپا رفتي اولين کارت اين باشد که در خانواده¬اي اتاق بگيري که به خارجي¬ها اتاق اجاره نمي¬دهند. در محله¬اي که خارجي¬ها سکونت ندارند. از اين حاشيه مصنوعي ِبيمغز ِآلوده دور باش. با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. "کن مع الناس و لا تکن مع الناس" واقعا سخن پيغمبرانه است.
واقعيت، خوبي، و زيبايي؛ در اين دنيا جز اين سه، هيچ چيز ديگر به جستجو نمي¬ارزد.. نخستين، با انديشيدن، علم. دومين، با اخلاق، مذهب. و سومين، با هنر، عشق.
[عشق] مي¬تواند تو را از اين هر سه محروم کند. يک احساساتي لوس سطحي هذيان گوي خنگ. چيزي شبيه "جواد فاضل"، يا متين¬ترَش؛ "نظام وفا"، يا لطيف تـَرَش؛ "لامارتين"، يا احمق تـَرَش؛ "دشتي"، يا کثيف تـَرَش؛"بليتيس"! و نيز مي¬تواند تو را از زندان تنگ زيستن، به اين هر سه دنياي بزرگ پنجره¬اي بگشايد و شايد هم دري ... و من نخستينش را تجربه کرده¬ام و اين است که آن را "دوست داشتن" نام کرده¬ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهي مي¬بخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن مي¬کشاند و خوب شدن. و هم زيبايي و زيبايي¬ها (که کشف مي¬کند،که مي¬آفريند) چقدر در اين دنيا بهشت¬ها و بهشتي¬ها نهفته است. اما نگاه¬ها و دل¬ها همه دوزخي است. همه برزخي است که نمي¬بيند و نمي¬شناسد. کورند و کرند. چه آوازهاي ملکوتي که در سکوت عظيم اين زمين هست و نمي¬شنوند. همه جيغ و داد و غرغرو نق نق و قيل و قال و وراجي و چرت و پرت و بافندگي و محاوره.
واي، که چقدر اين دنياي خالي و نفرت بار براي فهميدن و حس کردن سرمايه دار است! لبريز است! چقدر مايه¬هاي خدايي که در اين سرزمين ابليس نهفته¬است! زندگي کردن وقتي معني مي¬يابد که فن استخراج اين معادن
3. با مردم باش و با مردم مباش
ناپيدا را بياموزي و تو مي¬داني که چقدر اين حرف با حرف¬هاي "ژيد" به "ناتانائل"ش شبيه است، با آن متناقض است! تنها نعمتي که براي تو در مسير اين راهي که عمر نام دارد آرزو مي¬کنم، تصادف با يکي دو روح فوق¬العاده است، با يکي دو دل بزرگ، با يکي دو فهم عظيم و خوب و زيبا است. چرا نمي¬گويم بيشتر؟ بيشتر نيست. " يکي" بيشترين عدد ممکن است. "دو" را براي وزن کلام آوردم و، نيست. گرچه من به اعجاز حادثه¬اي، اين کلام موزون را در واقعيت ِ ناموزون زندگيم، به حقيقت، داشتم."برخوردم" (به هر دو معني کلمه.
"کوير" را براي لمس کردن روحي که به ميراث گرفته¬ام و به ميراثت مي¬دهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم براي تنها و تنها "نصيحت" که در زندگي مرتکب شده¬ام حفظ کن( به هر دو معني کلمه)
اما تو "سوسن" ساده مهربان ِاحساساتي ِزيباشناس ِ منظم ِدقيق و تو "سارا"ي رندِ عميق ِ عصيانگرِ مستقل. براي شما هيچ توصيه¬اي ندارم. در برابر اين تند بادي که بر آينده پيش ساخته شما مي¬وزد، کلمات که تنها امکاناتي است که اکنون در اختيار دارم چه کاري مي¬توانند کرد؟ اگر بتوانيد در اين طوفان کاري کنيد، تنها به نيروي اعجاز گري است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده¬اي شود مسلح به آگاهي¬اي مسلط بر همه چيز و نقاد هر چه پيش مي¬آورند و دور افکننده هر لقمه¬اي که مي¬سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمي طباخ غذاهاي خويش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برايشان پخته¬اند. دعواي امروز بر سر اين است که لقمه کدام طباخي را بخورند . هيچکس به فکر لقمه ساختن نيست. آنچه مي¬خورند غذاهايي است که ديگران هضم کرده¬اند. و چه مهوع!
آن هم کي ها مي¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوين زن بودن شده¬اند! "هفده دي¬اي ها"! آزادزنان! اين تنها صفتي است که آن¬ها موصوفات راستين آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمي¬دهد. اين چادر هاي سياه را، نه فرهنگ و تمدن جديد، و نه رشد فکري، و نه شخصيت يافتن واقعي، و نه آشنايي با روح و بينش و مدنيت اروپا، بلکه آجان و قيچي از سر اينان برداشت، بر اندام اينان دريد، و آنگاه نتيجه اين شد که همان "شاباجي خانم" شد که بود، منتها به جاي حنا بستن، گلمو مي¬زند و به جاي خانه نشستن و غيبت کردن، شب
4. مقصود دکتر احتمالا اين کلمات باشد: "پوران عزيزم اين عکس را که چند لحظه پس از شنيدن خبر تولد احسان در يک کافه برداشته¬ام به رسم يادگار به تو تقديم مي کنم آثار پيري و "بابا" شدن به همين زودي در چهره ام نمايان است آن را به يادگار نگه دار تا بيست سال ديگر اين خط شعر را که از زبان فردوسي به تو مي نويسم بخواند و بداند که ميراث اجدادي خويش را که جز کتاب و فقر و آزادگي نيست چگونه بايد حفظ کند و او نيز جز رنج و علم و شرف در حيات خويش چيزي نيندوزد
چنين گفت مر جفت را نره شير
که فرزند ما گر نباشد دلير
ببريم از او مهر و پيوند پاک
پدرش آب دريا و مادرش خاک
1338 پاريس علي شريعتي
آن هم کي ها مي¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوين زن بودن شده¬اند! "هفده دي¬اي ها"! آزادزنان! اين تنها صفتي است که آن¬ها موصوفات راستين آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمي¬دهد. اين چادر هاي سياه را، نه فرهنگ و تمدن جديد، و نه رشد فکري، و نه شخصيت يافتن واقعي، و نه آشنايي با روح و بينش و مدنيت اروپا، بلکه آجان و قيچي از سر اينان برداشت، بر اندام اينان دريد، و آنگاه نتيجه اين شد که همان "شاباجي خانم" شد که بود، منتها به جاي حنا بستن، گلمو مي¬زند و به جاي خانه نشستن و غيبت کردن، شب نشيني مي¬کند و پاسور مي¬زند. يک "ملا باجي" اگر ناگهان تنبانش را در آورد و يا به زور درآوردند چه تغييراتي در نگاه و احساس و تفکر و شخصيتش رخ خواهد داد؟
اما مسأله به همين سادگي¬ها نيست. "زن روز" آمار داده¬است که از 1956 تا 66 (ده سال) موسسات آرايش و مصرف لوازم آرايش در تهران پانصد برابر شده است. و اين تنها منحني تصاعدي مصرف در دنيا و در تاريخ اقتصاد است و نيز تنها علت غايي همه اين تجدد بازي ها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نيمي از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زنداني بود و از اين حرف¬ها ... اما اين¬ها باز يک فضيلت را دارايند. يعني يک امتياز بر رقباي املشان. .... چه گرفتاري عجيبي در قضاوت ميان اين دو صفِ متجانس ِمتخاصم پيدا کرده¬ام. هر وقت آن "ملاباجي گشنيز خانم¬ها" را مي¬بينم مي¬گويم؛ باز هم آن¬ها. و هر وقت آن "جيگي جيگي ننه خانم¬ها" را مي¬بينم، مي¬گويم باز هم همين¬ها.
و اما تو همسرم. چه سفارشي مي¬توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هيچکسي را در زندگي کردن از دست نداده¬اي. نه در زندگي، در زندگي کردن. به خصوص بدان گونه که مرا مي¬شناسي و بدان صفات که مرا مي¬خواني. نبودن من خلائي در ميان داشتن¬هاي تو پديد نمي¬آورد. و با اين حال که چنان تصويري از روح من در ذهن خود رسم کرده¬اي وفاي محکم و دوستي استوار و خدشه ناپذيرت به اين چنين مني، نشانه روح پر از صداقت و پاکي و انسانيت توست.
به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقي و خصايل شخصيت انساني من اشتباه کرده باشي در اين اصل هر دو هم عقيده¬ايم که: اگر من هم انسان خوبي بوده¬ام همسر خوبي نبوده¬ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدي¬هاي خويش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف¬هايم را کتمان نکنم و در شايستگيم همين بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده است جبران کرده است و اين است که اکنون در حالي که همچون يک محتضر وصيت مي¬کنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، مي¬دانم که نبودن ِمن، هيچ کمبودي را در زندگي کودکانم پديد نمي¬آورد و تنها احساسي که دارم همان است که در اين شعر توللي آمده¬است که:
برو اي مرد، برو چون سگ آواره بمير/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سايه شوم تو جز سايه ناکامي و يأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود
از طرف مالي، تنها يادآوري اين است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب 2 بانک تعاوني و توزيع برداشت کرده¬ام، و البته دلم از اين کار چرکين بود و قصد داشتم در عيد امسال که قرضي مي¬کنم يا چيزي مي¬فروشم، براي پول منزل آن را مجددا باز گردانم و اميدوارم تو اين کار را بکني.
آرزوي ديگرم اين بود که يک سهم آب و زمين از "کاهه" بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزينه تحصيل شاگردان ممتاز مدرسه اين ده شود که در سبزوار تحصيلاتشان را تا سيکل يا ديپلم ادامه دهند (ماهي جهارصد و پنجاه تومان براي هر فرد و بنا بر اين سالي سه محصل مي¬توانند از اين بابت درس بخوانند البته با کمک¬هاي اضافي من و خانواده خودش)
کار سوم اين که جمعي از شاگردان آشنايم همه حرف¬ها و درس¬هاي چهار سال دانشکده را جمع و تدوين کنند و منتشر سازند که بهترين حرف¬هاي من در لابلاي همين درس¬هاي شفاهي و گفت و شنود¬هاي متفرقه نهفته است. ... و نيز کنفرانس¬هاي دانشکاهيم جداگانه، و نوشته¬هاي ادبيم در سبک کوير، جدا؛ و نوشته¬هاي پراکنده فکري و تحقيقيم جدا، و آنچه در اروپا نوشته¬ام جمع آوري شود و نگهداري، تا بعد¬ها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهايم همه به دقت جمع آوري شود و سوزانده شود که نماند، مگر "قوي سپيد" و "غريب راه" و "در کشور" و "شمع زندان" و درس¬هاي اسلام شناسي، از "سقيفه به بعد"، با "امت و امامت" در ارشاد و کنفرانس¬هاي مربوط به حضرت علي و علت تشيع ايرانيان و ديالکتيک پيدايش فرق در اسلام و هر چه به اين زمينه¬ها مي¬آيد از جمله "بيعت" در کانون مهندسين و "علي حقيقتي بر گونه اساطير" و ... همه در يک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسي تحت عنوان "امت و امامت" تدوين شود.
اگر مترجمي شايسته پيدا شد متن مصاحبه مرا با "گيوز" به فارسي ترجمه کند. در باره اين آثار بخصوص کتاب DESALIENATION DES SOCIETES MUSULMANS مرا و همچنين مقاله SOCIOLOGIE D’INITIATION مرا که با چهار جامعه شناس خارجي تحقيق کرده¬ايم و "اوت زتود" چاپ کرده است. کتاب L’ANGE SOLITAIRE مرا دلم نمي¬خواهد ترجمه کنند. کار گذشته¬اي و رفته¬اي است.
همه التماس¬هايت را از قول من نثار ... عزيزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در باره¬ام نوشته از چاپش منصرف شود که خيلي رنج مي¬برم.
از دوستانم که در سال¬هاي اخير به علت انزوايي که داشتم و خود معلول حالت روحي و فشار طاقت شکن فکري و عصبي بود، از من آزرده شده¬اند، پوزش مي¬طلبم.و اميدوارم بدانند که دوري از آن¬ها نبود، گريز به خودم بود و اين دو، يکي نيست.
کتاب "کوير" را با اتمام آخرين مقاله و افزودن "داستان خلقت" يا "دردبودن" پس از پاکنويس تمام کنيد و منتشر سازيد. مقدمه¬اش تنها نوشته عين القضاة است. و در اولين صفحه¬اش اين جمله "توماس ولف": "نوشتن براي فراموش کردن است نه براي به ياد آوردن"
در پايان اين حرف¬ها بر خلاف هميشه احساس لذت و رضايت مي¬کنم که عمرم به خوبي گذشت. هيچوقت ستم نکردم. هيچوقت خيانت نکردم و اگر هم به خاطر اين بود که امکانش نبود، باز خود سعادتي است. تنها گناهي که مرتکب شده¬ام، يک بار در زندگيم بود که به اغواي نصيحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاري سر خدا ... ، در هيجده سالگي، اولين پولي که پس از هفت هشت ماه کار، يکجا حقوقم را دادند و پولي که از مقاله نويسي جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجي نداشتم، گفتند به بيع وشرط بده. من هم از معني اين کثافتکاري بيخبر، خانه کسي را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهي صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهي صد تومان ربح پولم را به اين عنوان مي¬گرفتم . و بعد فهميدم که بر خلاف عقيده علما و مصلحين دنيا، اين يک کار پليدي است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوي عفونت را از عمق جانم بلند مي¬کند و کاش قيامت باشد و آتش و آن شعله¬ها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه ديگرم که به خاطر ثوابي مرتکب شدم و آن مرگ دوستي بود که شايد مي¬توانستم مانعش شوم، کاري کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمي¬دانستم که به چنين سرنوشتي مي¬کشد و نمي¬دانم چه بايد مي¬کردم. در اين کار احساس پليدي نمي¬کنم. اما ده سال تمام گداخته¬ام و هر روز هم بدتر مي¬شود و سخت¬تر. و اگر جرمي بوده است آتش مکافاتش را ديده¬ام و شايد بيش از جرم. و جز اين، اگر انجام ندادن خدمتي يا دست نزدن به فداکاري گناه نباشد، ديگر گناهي سراغ ندارم.
و خدا را سپاس مي¬گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترين"شغل" را در زندگي مبارزه براي آزادي مردم و نجات ملتم مي¬دانستم و اگر اين دست نداد بهترين شغل يک آدم خوب، معلمي است و نويسندگي و من از هيجده سالگي کارم، اين هر دو. و عزيزترين و گران¬ترين ثروتي که مي¬توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتي زاده ايمان، و من تنها اندوخته¬ام اين، و نسبت به کارم و شايستگيم، ثروتمند، و جز اين، هيچ ندارم. و اميدوارم اين ميراث را فرزندانم نگاه دارند و اين پول را به ربح دهند و رباي آن را بخورند که حلال¬ترين لقمه است.
و حماسه¬ام اين که کارم گفتن و نوشتن بود و يک کلمه را در پاي خوکان نريختم. يک جمله را براي مصلحتي حرام نکردم و قلمم هميشه ميان من و مردم در کار بود و جز دلم يا دماغم کسي را و چيزي را نمي¬شناخت و فخرم اين که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترين بودم و در برابر هر ضعيف تر از خودم متواضعترين.
و آخرين وصيتم، به نسل جواني که وابسته آنم. و از آن ميان به خصوص روشنفکران، و از اين ميان بالاخص شاگردانم که هيچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمي¬توانسته¬اند به سادگي مقامات حساس و موفقيت¬هاي سنگين به دست آورند اما آنچه را در اين معامله از دست مي¬دهند بسيار گرانبها تر از آن چيزي است که به دست مي¬آورند.
و ديگر اين سخن يک لا ادري فرنگي که در ماندن من سخت سهيم بوده¬است که "شرافت مرد همچون بکارت يک زن است. اگر يک بار لکه دار شد ديگر هيچ چيز جبرانش را نمي¬تواند".
و ديگر اين که نخستين رسالت ما کشف بزرگ¬ترين مجهول غامضي است که از آن کمترين خبري نداريم و آن "متن مردم" است و پيش از آن که به هر مکتبي بگرويم بايد زباني براي حرف زدن با مردم بياموزيم و اکنون گنگيم. ما از آغاز پيدايشمان زبان آنها را از ياد برده¬ايم و اين بيگانگي، قبرستان همه آرزوهاي ما و عبث کننده همه تلاش¬هاي ماست.
و آخرين سخنم به آن¬ها که به نام روشنفکري، گرايش مذهبي مرا ناشناخته و قالبي مي¬کوبيدند، اين که:
دين چو مني گزاف و آسان نبود / روشن تر از ايمان من ايمان نبود // در دهر چو من يکي و آن هم کافر! / پس در همه دهر يک مسلمان نبود
ايمان در دل من، عبارت از آن سير صعودي¬اي است که پس از رسيدن به بام عدالت اقتصادي _ به معناي علمي کلمه _ و آزادي انساني _ به معناي غير بورژوازي اصطلاح _ در زندگي آدمي آغاز مي¬شود.»
|