تبليغاتX
culture

 

 قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ فَقَدْ كَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يَكُونُ لِزَامًا

 بگو که اگر دعای شما نبود خدا به شما چه توجه و اعتنایی داشت؟  که شما کافران (آیات حق را) تکذیب کردید و به کیفر همیشگی آن گرفتار خواهید شد.

سوره فرقان آيه ۷۷

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط حمید |

در مقاله زير نويسنده حكم سنگسار در قران را به صورتی بسیار گذرا

بررسي كرده و نتیجه گرفته که این حکم قرانی و الهی نیست :بلکه این

حکمی است که مخالفان پیامبران آنرا بکار می برده اند.در صورتی که در

این مورد دوستان (بخصوص علما) اعلام نظر نمایند ممنون میشوم:

http://www.hanouz.com/archives/004007.html

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط حمید |

باسمه تعالي

 

خانم عصمت رمضاني مشکاني

عضو هيئت علمي دانشگاه آزاد اسلامي واحد شهرري ، گروه فقه و مباني حقوق اسلامي

 

چکيده: بررسی علل و عوامل موثر بر مهاجرت علمای جبل عامل به ايران از موضوعات بحث برانگيز در تاريخ فقه شيعه و روند تحولات حوزه‌های علميه و در نتيجه انديشه دينی در جامعه ايران می‌باشد.اين تحقيق در پی پاسخ به اين پرسش است که چه عواملی بر روند مهاجرت علمای جبل عامل موثر بود، تنوع فکری مهاجرين را بررسی نموده، تاثير الگوهای فکری- رفتاری آنها را برجامعه شيعی ايران بررسی می کند.

مقدمه

دوران صفويه شاهد مهاجرت علمای جبل عامل به ايران بود. عوامل متعددی از جمله عوامل داخلی و خارجی در وقوع اين پديده دخيل بود.با توجه به شرايط فکری علمای مهاجر به ايران، اين سوال پيش روی قرار مي‌گيرد که آيا علمای مهاجر در يک گروه فکری قرار داشتند و يا مهاجرين به ايران در يک طيف گسترده فکری قرار می‌گرفتند. روند مهاجرت علماي جبل عامل به ايران در عهد صفوي از چند زاويه تأمل برانگيز است.

- پيش زمينه‌هاي مهاجرت ايشان عوامل داخلي بوده است يا خارجي؟

ـ جامعه علماي شيعه داخل كشور در عهد صفوي چه برخوردي با علماي مهاجرداشتند؟

ـ آيا علماي مهاجر ازجبل عامل در يك طيف فكري بودند يا ديدگاههاي متفاوت داشتند؟

ـ علماي مهاجر در روند فكري حوزه‌هاي علمي شيعه داخل ايران چه تأثيري داشتند؟

ـ الگوهاي فكري- رفتاري علماي مهاجر تا چه اندازه بر جامعه شيعي ايران موثر بود؟

ـ علماي مهاجرازجبل عامل درسياست مذهب و اقتصاد عهد صفوي چه دگرگونيهايي را ايجاد كردند؟

 قبل از پرداختن به بيان مطالب مذكور لازم است كه مختصراَ موقعيت جغرافيايي جبل عامل در زمينه تاريخي شيعيان آن ناحيه و همچنين حوزه‌هاي علميه در سده‌هاي مختلف كه در مهاجرت علماي جبل عامل تأثير بسزايي داشتند مورد بحث وبررسي قرار گيرد.

 

موقعيت جغرافيايي منطقه جبل عامل يا جنوب لبنان

 منطقه جبل عامل به عنوان بخش جنوبي سرزمين لبنان از ناحيه جنوب در همسايگي سوريه و از ناحيه غرب در كنار درياي مديترانه قرار دارد. در ابتدا اين منطقه را جبل عامله مي‌‌گفتند كه بعداَ بر اثر كثرت استعمال به جبل عامل شهرت يافت. هر يک از طوايف لبنانی تا حدودی در منطقه خاصی از اين کشور سکونت گزيده‌اند به طوری که در حال حاضر شيعيان به طور عمده در منطقه جبل عامل که ناحيه کوهستانی درجنوب لبنان است و شهر‌های صيدا،نبطيه،مرجعيون،بنت جبيل و روستاهای حومه را شامل می شود و نيز شهربعلبک وهرمل واقع در دره بقاع و اطراف بيروت موسوم به فلاحيه سکونت دارند.1

 

زمينه تاريخي شيعيان لبنان

 از قرن نهم ميلادي/سوم هجري به بعد جوامع شيعه بين رود علوي در شمال و ناحيه جبليه كه منطقه‌اي است معروف به جبل عامل در جنوب سكونت داشتند. شيعيان ديگري نيز دربخش شمالي دره بقاع و همچنين در طرابلس و كسروان واقع در لبنان شمالي سكونت اختيار كردند اهالي كسروان صددرصد شيعه بوده اند. شهر طرابلس يكي از پايگاههاي مهم شيعه و حكومتهاي اسلامي خصوصاَ در عصر فاطميان و عماريان كه دولت اخير از دول شيعه اماميه در شام است به شمار آمده است.2

در مورد سلسله مقتدر عماريان لازم است اشاره شودکه اصل و نسب ايشان از قبيله كتامه در مغرب است،آنها در زمان رونق مذهب اماميه در مغرب به تشيع روي آوردند و از فرماندهان نظامي دولت فاطمي در مصر و شام شدند. بنو عمار در تهاجم صليبي‌ها به شهر طرابلس سالهاي زيادي مقاومت كردند و بالاخره در اوايل قرن ششم هجري اين شهر سقوط كرد.

 از تاريخ شيعه لبنان يا به عبارت بهتر شيعه جبل عامل استمرار يك سنت نيرومند علمي در همين نواحي دور افتاده و فقير روستايي بدون حمايت حكام يا شهرهاي بزرگ مشاهده مي‌‌شود.

 دليل اين مطلب را در چند چيز مي‌‌توان ديد. قوت اعتقاد در ايماني كه همواره شيعيان علي تا حدودي بواسطه سلاله او و نيز وجود شهرهاي مقدس شيعي عراق بدان ممتاز بوده اند دورادور اين پديده موثر است علاوه بر اين دور افتادگي نسبي جبل عامل از مراكز قدرت، سطح معيشت نازل و بالاخره فقر منابع اقتصادي آن كه همگي سبب مي‌‌شدند حكام شهرهاي بزرگ تا زمانيكه مردم اين ناحيه منشأ تهديد سياسي نبودند خود را براي تصرف ياكنترل مستقيم آن به دردسرنيندازد.3

 دور افتادگي جغرافيايي اين ناحيه و حمايتهاي خانواده‌هاي برجسته شيعي آن نه تنها سبب تداوم و استمرار يك سنت شيعي در اين ناحيه گرديد كه هنوز هم پابرجاست بلكه باعث جلب و جذب شيعيان اماميه از ساير بخشهاي سوريه به اين ناحيه نيز شد.

 دليل ديگر تداوم علوم و تعليمات شيعي در جبل عامل را شايد بتوان در فقدان فاصله ميان سنتهاي علمي سني و شيعه پيدا كرد بدين معنا كه امكان استفاده و علم آموزي علماي سني و شيعه از همديگر فراهم بوده است.4

 

حوزه‌هاي علميه شيعه در آستانه سده دهم هجري قمري

 از سده سوم تا قرن ششم قمري ابتدا ري و قم و سپس بغداد و نجف اشرف جايگاه حوزه‌هاي علميه، مركز نشر و اشاعه معارف شيعي بودند. اما پس از آنكه تركان سلجوقي بر ايران و عراق تسلط يافتند با تعصب خشك و خشونت، مدعي دفاع از مذهب اهل سنت و خلافت عباسيان گرديدند.

گروهي از شيعيان براي رهايي از فشار و تعدي سلاجقه متعصب و بي فرهنگ، به سرزمينهاي باتلاقي بين النهرين حركت كردند تا در پناه نيزارهاي آن منطقه سكني گزيدند. اين گروه تحت زعامت افرادي از قبيله بني مزيد شهر(حله) را بر ساحل فرات ميان بغداد و كوفه بنا نهاده و حيات سياسي اجتماعي ديني خود را پي گرفتند. در سايه آرامش و امنيتي كه در حله حاصل شد ابن ادريس حلي فقيه و محقق بزرگ شيعي مذهب حوزه علميه آنجا را بنا نهاده و اداره آن را به دست خود گرفت و پس از او شخصيت‌هاي برجسته‌اي همچون محقق حلي زعامت و رهبري حوزه علميه را بر عهده گرفتند.

حوزه علميه مركزيت يافت وطلاب براي تحصيل معارف ديني در سطح عالي از سراسر جهان اسلام راهي آنجا شدند. شكوفايي رونق و دوران طلايي حوزه علميه حله تا اوايل سده دهم هجري بطول انجاميد و اكثريت فقهاي نامور شيعه در اين فاصله زماني دانش آموخته و تعليم يافته اين حوزه مي‌‌باشند البته حوزه علميه نجف اشرف در اين مدت به كلي تعطيل نشد اما فروغ آن بسيار كم بود. در لبنان خصوصاَ منطقه كوهستاني جبل عامل نيز مدارس و حوزه‌هاي علمي كوچك و بزرگي وجود داشت كه در زمان شهيد اول رونق و بالندگي بيشتري يافته بود و در ابتداي قرن دهم هجري حوزه علميه و كرك نوح با زعامت شيخ علي بن هلال جزايري( شاگرد ابن فهد حلي) شكوفايي خاصي پيدا كرد وشاگرداني چون محقق كركي ابن ابي جمهور احسائي و عزالدين عاملي در محضر وي به تحصيل پرداختند.

حوزه علميه نجف نيز در اواخر قرن نهم هجري بواسطه سكونت شيخ شرف الدين حسن بن عبدالكريم فتال در آن شهر بر فعاليت خود افزود. در ايران از سده نهم هجري بويژه نيمه دوم آن سده، علما و فقهاي شيعه حضوري چشمگيرو فعال داشند و در شهرهاي شيعه نشين مانند كاشان و مشهد و قم حوزه‌ها و مدارس علمي شيعه احياء و يا داير گرديد. رضي الدين عبدالملك فتحاني از خاندان فتحاني قم و شاگرد شيخ جمال الدين مقداد حلي و احمد بن فهد حلي با مهاجرت به كاشان و تأسيس حوزه علميه آن شهر گام بزرگي را در نشر و اشاعه معارف شيعي در ايران برداشت و پس از حوزه علميه كاشان ملجأ بسياري از علما و فقهاي شيعه قرار گرفت. اما صحيح‌تر آن است كه حوزه علميه آنچنانی در قم و مشهد و كاشان وجود نداشته است.

در خراسان نيز تعدادي از علماي شيعه مذهب به تدريس وحل و فصل امور شرعي مشغول بودند. مؤلف روضة الصفا از سيد غياث الدين افضل نام مي‌‌برد كه به مزيد علم و فقاهت از سادات مشهد مقدس ممتاز و مستثني بود.

سيد محسن بن محمد رضوي قمي، ديگر عالم شيعي مذهب مشهد است كه همكاري و حمايت او از استادش ابن ابي جمهور احسائي قدم مؤثري در تقويت و نشر مباني فكري و اعتقادي مكتب تشيع درايران برداشت. برخي از نقباي سادات خراسان نيز در زمره معلمان ومدرسان بودند.‍‍‍‍ در شيراز فقيه و واعظ شيعي مذهب مي‌رزا حبيب اله شريفي، باني مدرسه حبيبيه، سالها به نشر علوم و مواعظ اقدام مي‌‌كرد و در سال 907 هجري قمري در مسجد جامع شيراز بعد از اداي خطبه، نام ائمه اثني عشر را بگفت و از دنيا رفت.

 

حوزه‌هاي علميه و روحانيت شيعه در سده دهم هجري

رسميت مذهب تشيع اثني عشري و اتحاد سياسی ايران بر مبناي يكپارچگي مذهب شيعه اماميه اقتضاء مي‌‌كرد تا جنبشي نيز در حوزه فرهنگ تشييع صورت گيرد و حركت تأليف و ترجمه را تسريع وتقويت بخشد. تا زير بناي اعتقادي و فكري و فقهي تشيع را در چارچوب مكتبي با پشتوانه‌ كلامي و فقهي قوي در ايران عرضه كند و آموزه‌هاي عقيدتي مذهب جديد براي تثبيت و استحكام نومذهبان، تبيين و تقسيم گردد و قواعد و قوانين فقهي جهت راهنماي عمل به احكام شرعي ارائه شود.

 از آنجا كه بيشتر متون و منابع مذهبي شيعه به زبان عربي بود و نمايندگان فرهنگ شيعي قبل از صفويه عمدتاً عرب بودند و يا آثار خود را به زبان عربي به نگارش در مي‌‌آوردند در آغاز تشكيل حكومت صفوي ترجمه و شرح كتب ديني در اولويت اساسي قرار داشت. بنابراين ترجمه و شرح و تفسير متون در آثار مزبور عرصه آزموني براي علماي شيعي مذهب بود تا خلاقيت و استعداد خود را در تبيين معرفت ديني از نوع شيعي آن در ايران بروز دهند.

 گرايش فكري و علمي حوزه‌هاي تعليمي ايران در آستانه خيزش نهضت صفوي به طور غالب حكمت(فلسفه) و عرفان بود و هر چند كورسويي از تفقه نيز از جانب برخي حكماي فقيه و عارف مشرب صورت مي‌‌گرفت اما چون ضرورت علمي آن احساس نمي‌شد نمود چنداني نداشت اما اقوي آن است كه گرايش به تصوف و عرفان و فلسفه در كل جهان اسلام بوده است نه فقط در شيعه.

از ابتداي تأسيس حكومت صفوي عده‌اي از علماي ايراني با وقوف به ضرورتهاي مذكور به تكاپو افتادند تا مباني و معارف مكتب تشيع يعني متون ديني تاريخ زندگاني و سيره و سنت حضرت رسول(صلي‌الله‌عليه‌وآله‌و‌سلم) و ائمه اطهار(عليه السلام)و استنباطهاي فقهي و كلامي و تفسيري علما و متفكران شيعه را براي هموطنان شيعه مذهب خود تشريح و تفهيم سازند. اين گروه معدود از علماي ايراني كه در آغاز قرن دهم هجري به علوم شرعي مثل حديث و فقه و تفسير روي آوردندو بعضاً ادعاي فقاهت هم مي‌‌كردند اغلب حكماي تعليم يافته مكتب فلسفي ايران بودند كه تفقه اين عده بصورت منفرد و پراكنده و بدون آنكه فعاليت آنان شكل منسجم و منظمي داشته باشد بنا به ذوق و علاقه خود كوشيدند تا در مجموعه معارف شيعي غور نمايند و يافته‌هاي خود را در قالب تأليف و ترجمه ارائه دهند.

برجسته ترين نمايندگان اين گروه عبارتند از:

حسين بن شرف الدين عبدالحق معروف به الهي اردبيلي

جمال الدين بن عطاء ا.... دشتكي شيرازي،

 مي‌رشاه طاهربن رضي حسيني كاشاني معروف به شاه طاهر.

 

حوزه علميه جبل عامل و مهاجرت فقهاي آن به ايران

 بعد ازحوزه علميه عراق،حوزه علميه جبل عامل که منطقه کوهستانی وشيعه نشين درلبنان است، اهميت خاص خود را دارد.حوزه علمی دينی جبل عامل بر خلاف حوزه‌های علمی عراق و ايران که از حمايت‌های سياسی حکومت‌ها و پشتوانه مادی شيعيان متمکن برخوردار بودند نه حامی سياسی داشت ونه قدرت مالی و بر عکس طلاب و مدرسين آنجا در فشار حکومت‌های سنی مذهب و در فقر و تنگدستی روزگار می‌گذراندند.

وجود دو فقيه شهيد ميان علمای شيعه که هر دو از اين مرز و بومند، دليل روشنی بر تحت فشار بودن شيعيان جبل عامل است. با وجود چنين فشارها و فقر و تنگدستی عالمان صاحب نامی که در فقه پرآوازه بوده و نظراتشان مرجع مسائل فقهی است، در جهان تشيع از اين منطقه سخت درخشيده‌اند وکتاب‌های پر ارجی به خصوص در فقه به مجموعه کتب شيعه افزوده‌اند.

حوزه علميه جبل عامل حوزه ای خود جوش ومتکی بر ايمان و باور فرد فرد افراد و از لحاظ مالی اگر بتوان برای آن اصلا وضع مالی تصور کرد متکی به خود عالمان و اداره کنندگان آن بوده است.

شايد علت آنکه پس ازتشکيل حکومت صفويه، بيشتر علمای جبل عامل به ايران مهاجرت کرده و عالمان عراق بدين امر تن در ندادند وجود همين تنگدستی وفشار حکومت عثمانی در منطقه باشد.5

تاريخ نشان نمی‌دهد که از ديگر سرزمين‌های شيعه نشين افرادی به طور منظم برای کسب علوم دينی به جبل عامل مهاجرت کرده باشند. چه اگرچنين مهاجرتی می‌بود وضع سياسی و اقتصادی آن منطقه تغيير می‌كرد. اما متقابلا علما و فقهای بسياری را می بينيم که از آن منطقه به عراق وايران و حتی حجاز وترکيه مهاجرت کرده و بکار تعليم و تربيت پرداخته اند و بدون شک عامل اين مهاجرت‌ها به طور عمده وضع نابسامان اقتصادی بوده گر چه در اين بحث حوزه علميه جبل عامل بعنوان يکی از حوزه‌های علمی شيعه مطرح شد ولی در جای ديگر کمتر مشاهده می شود که اين حوزه را در رديف حوزه‌های علمی دينی شيعه بحساب بياورند اگرچه از علمای آن هميشه بعنوان علمای طراز اول شيعه وصاحب نظر ياد شده است.

 

تأثير مهاجرت علمای جبل عامل در عرصه فرهنگ و سياست جامعه ايرانی

همانطور كه تحولات سياسي و مذهبي ايران در آغاز سده دهم هجري باعث شد تا عده‌اي از علماي ايراني جلاي وطن كنند اين تحولات زمينه را براي مهاجرت گروهي از معرفت جويان عرب خصوصاً از منطقه جبل عامل لبنان به ايران فراهم ساخت كه خود منشأ تأثيرات بسزايي در عرصه فرهنگ و سياست جامعه ايراني گرديد.

رسميت يافتن مذهب تشيع در كشور بزرگي همچون ايران و حمايت سياسي دولت نيرومندي از آن بعلاوه تهاجم سنگين‌ تركان عثماني به منطقه شرق درياي مديترانه و تهديد آزادي و اعتقادات ديني سكنه شيعه مذهب منطقه جبل عامل لبنان و به خطر افتادن امنيت جاني رهبران مذهبي و علماي آنها ايران را كانون توجه و مطمع علماي شيعه مذهب قرار داد.

 صفويان نيز ورود اين مي‌همانان را به فال نيك گرفتند و فرصت را غنيمت شمردند و از وجود آنان در جهت ترويج و تعميم آموزه‌هاي مكتب تشيع بهره جستند. سرآغاز مهاجرت فقهاي عرب به ايران به دوران شاه اسماعيل اول بر مي‌‌گردد. ظاهراً شيخ علي بن عبدالعالي معروف به محقق كركي يا محقق ثاني اولين فقيه عرب است كه در دوره صفويه وارد ايران مي‌‌شود. شيخ زين الدين ديگر فقيه عرب است كه در زمان شاه اسماعيل اول به ايران مي‌‌آيد و بر منصب شيخ الاسلامي و قضاوت هرات مي‌‌نشيند.

در دوران سلطنت شاه طهماسب صفوي دومين فرمانرواي صفوي، روند مهاجرت علما به ايران فزوني يافت ابتدا محقق كركي براي چندمين مرتبه عازم ايران شد و سپس شاگردانش و ديگر علماي هموطنش راهي ايران گرديدند. اولين و اصلي ترين مأموريتي كه فقهاي مهاجر متقبل شدند بر پايي كلاسهاي درس و تأسيس حوزه‌هاي علمي و تربيت طلاب ايراني بود. حتي شاه اسماعيل اول كه يك دهم توجه و عنايت شاه طهماسب را نسبت به فقهاي مهاجر نداشت همان مرتبه اول كه محقق كركي وارد ايران شد به صراحت تمايل خود را مبني بر استفاده از محقق در امر تدريس و تعليم ابراز داشته و مقدمات اقامت محقق را در كاشان فراهم مي‌‌سازد و براي او وظايف و اختيارات زيادي در عراق معين مي‌‌سازد. و حتي گفته شده است هر ساله از جانب شاه اسماعيل هفتاد هزار دينار براي نفقه او درتدريس علوم فرستاده مي‌‌شد و آنها را بين طلاب تقسيم مي‌‌كرد.

در دوران سلطنت شاه طهماسب به خاطر مهاجرت گسترده فقهاي عرب به ايران، كار تدريس و تعليم علوم شرعي خصوصاً فقه رونق بسزايي يافت.

حوزه علميه كاشان توسعه و گسترش پيدا كرد و اندك زماني پس از آن حوزه علميه اصفهان تأسيس شد و روز به روز بر فعاليت خود افزود تا  آنجا كه مراكز و حوزه‌هاي علميه شيعه درخارج از ايران را تحت الشعاع خود قرار داد و نيز بر روند فعاليت مراكز علمي داخل ايران تأثير نهاد.

به لحاظ فكري و علمي علماي ايراني در دوران سلطنت شاه طهماسب صفوي را كه تقريباً مقارن با زمان حيات مقدس اردبيلي است، مي‌‌توان به سه گروه تقسيم كرد.

1 – فقها و طلاب علوم شرعي

2 – حكما و متعلمان علوم عقلي

3 – عده‌اي از علماء كه طريق ميانه را برگزيدند و به يكسان از خرمن حكمت و فقاهت توشه برداشتند.

محصول علمي و فكري هر يك از گروههاي مذكور و تأثير آنان بر حيات فرهنگي و اجتماعي و سياسي ايران متفاوت و نا همگون است.

مسئله حضور علماء و روحانيون در حكومت صفوي از مسائل بحث انگيز دوره اخير بوده است. از يكسو برخي از نويسندگان معاصر با ديدي انتقادي به اين حكومت نگريسته و آن را از زواياي مختلف به نقد كشانده‌اند و از سوي ديگر گروهي از دانشوران و نويسندگان، آن را يك ضرورت تاريخي یاد كرده و از آثار مبارك و دستاوردهاي آن سخن گفته اند.

علماي جبل عامل در قدرت سياسي و فرهنگي عصر صفوي نقش بسزايي داشتند و از آن جمله می توان به نقش محقق كركي در تعديل سياستهاي شاه اسماعيل اشاره کرد. يکی از مشخصه‌های فقه کرکی،بذل توجه خاص به پاره ای از مسائل است که تغييرسيستم حکومتی وبه قدرت رسيدن شيعه در ايران بوجود آورده بود. بيشترفقها ومجتهدان شيعه پس از کرکی تا پايان دوره صفويه متأثر از روش فقهی او بوده‌اند. زيرا مجموعه حقوقی عميق ومتين او را با استدلال‌های قوی ومحکم دربرابرخود دانسته اند.6

محقق كركي شش سال در عراق زندگي كرد و ظاهراً هجرت ايشان از ايران به عراق به واسطه ناهمسازي با سياست شاه اسماعيل بود. وي در سال 940 در نجف اشرف بدرود حيات گفت كه البته فوت ايشان در زمان شاه طهماسب بوده است.از مهمترين آثار مهاجرت فقها، تثبیت انديشه ولايت فقيه بود به گونه‌اي كه حاكم صفوي خود را نائب فقيه مي‌‌شمرد.

 

تحليل شهيد مطهري از نقش فقهای جبل عامل

فقهاي جبل عامل نقش مهمي درخط مشي ايران عهد صفوي داشتند و چنانكه مي‌‌دانيم صفويه درويش بودند. راهي كه ابتدا آنها بر اساس سنت خاص درويشي خود طي مي‌‌كردند اگر با روش فقهي فقهاي جبل عامل تعديل نمي‌شد و اگر بوسيله آن فقهاء حوزه فقهي عميقي درايران پايه گذاري نمي‌شد به چيزي منتهي مي‌‌شد نظير آنچه در علويهاي تركيه و شام هست. اين جهت تأثير زيادي داشت در اينكه اولاً روش عمومي دولت ايران از آنگونه خرافات مصون باشد و ثانياً عرفان و تصوف شيعي نيز راه معتدل تري طي كند. از اين رو فقهاي جبل عامل از قبيل محقق كركي و شيخ بهايي و ديگران با تأسيس حوزه‌ها و تربيت فقها حق بزرگي به گردن مردم ايران دارند.

شيخ بهايي در اصل از مردم جبل عامل لبنان است. علت واقعي مهاجرت خانواده شيخ كاملاً روشن نيست. شايد شهادت فجيع شهيد ثاني استاد پدرش يا شرايط مشابهي كه دانشمندان شيعه را بيشتر و كمابيش تهديد مي‌‌كرد و همچنين طلوع ستاره اقبال سلسله صفوي در ايران با داعيه تشيعي كه داشت بخشي از انگيزه‌هاي اين هجرت باشد.

اعلام مذهب اماميه اثني عشري بعنوان مذهب رسمي امپراطوري صفوي توسط شاه اسماعيل احياناً به قصد آن بود كه راه ميانه‌اي در بين افراط و تفريط بگشايد. جلوي زياده رويهاي پيروان خود را بگيرد بالاخره پايه اساسي براي مشروعيت بخشيدن به سلطه و حكومت خود و خاندان خود تدارك ببيند.

اما اگر قرار بود كه تشيع مذهب رسمي اين امپراطوري باشد بناگزير بايد معلماني براي ابلاغ و تبليغ اين مذهب و فقهايي براي تعيين و اجراي احكام آن وجود مي‌‌داشتند و در آن ايام چنين معلمان و فقهايي بندرت در خود ايران يافت مي‌‌شدند. البته گروههاي كوچك شيعی در خراسان، عراق و جاهاي ديگر بودند ولي رجال و بزرگان شهرهاي بزرگي كه به خدمت صفويه درآمده بودند به رغم رواج گسترده در ميانشان عمدتاً شيعي مذهب نبودند. 7

سير توسعه تشيع در ايران كند بود و در اوائل كار شاه اسماعيل و جانشين او شاه طهماسب براي تجهيز و تقويت علماي شيعه ايران علماي شيعه را از كشورهاي عربي زبان يعني عراق ـ بحرين و جبل عامل به اين كشور آورد. به قدرت رسيدن صفويان و رواج مذهب تشيع در ايران وکوششی که آنان برای تحکيم اساس مذهب شيعه درايران مبذول داشتند، موجب شد که بسياری از علمای شيعی مقيم جبل عامل و بحرين- که در آن دو مرکز عمده علمی و اجتماعی شيعه به شمار بود- به ايران و بين النهرين مهاجرت کنند و در امر نشر و تبليغ مبانی مذهب شيعه جد و جهد و سعی و کوشش نمايند.

مهمترين اين افراد محقق بن عبد العالی کرکی بود که پیرامون سال 909 از کرک نوح در جبل عامل به بين النهرين آمد.8

کرکی را مروج شيعه و مجدد دين در قرن دهم خوانده و تحکيم اساس تشيع را در ايران آغاز صفوی از او دانسته اند. ومقام تقدم بر تمامی وزراء وامراء را به وی داده که در واقع بزرگترين مقام کشور پس از مقام سلطنت بود.

اولين عالم شيعه محقق كركي است كه شاه اسماعيل از او دعوت كرد و او به ايران آمد اين تنها كمي شمار علماي خارجي در ايران نبود كه به خدمت گرفتن كركي و نظاير او را از نظر خاندان جديد التأسيس صفوي ارزشمند مي‌‌ساخت. مسئله مهمتر اين بود كه به خدمت گرفتن علماي شيعه خارجي كه علقه و ريشه‌اي در جامعه شهري ايران آن ايام نداشتند از نظر اين قدرت جديد التأسيس كه هنوز قوام چنداني نيافته بود بسيار مطمئن تر از توسل و تكيه بر علماي شيعي بومي‌اي بود كه با طبقات ممتاز شهرهاي ايران منافع مشتركي داشتند. حتي از اين هم مهمتر آن بود كه متضمن تأكيد بر نقش و وظيفه علماء بعنوان نگاهبانان شريعت و جانشينان امام معصوم(عليه السلام) بود. و به علماي صالح اجازه مي‌‌داد اجتهاد كنند و بنابر روشهاي معتبر استنباط و استنتاج نتايج مطلوب و مورد نظر را از منابع فقهي استخراج نمايند.9

راهي را كه كركي گسترده بود ديگران در طول قرن دهم و نيمه اول قرن يازدهم قمري ادامه دادند. اگر چه علماي شيعه‌اي كه از خارج چه از جبل عامل و چه از بحرين به ايران آمده بودند هيچگاه نتوانستند همه مقامات عالي را در تشكيلات مذهبي كشور قبضه كنند ولي با اين حال علماي مهاجر به منصب شيخ الاسلامي در شهرهاي بزرگ وعظ و تبليغ در مساجد و تدريس در مدارس برگزيده مي‌‌شدند و به هر حال مي‌‌توانستند نقش مهمي در اشاعه آموزه و آيين معتدل و مسئول شيعي در ميان مردم ايران ايفا كنند.

اعقاب و وابستگان كركي تا سالها همچنان نقش و نفوذ بسيار در حيات مذهبي وسياسي ايران داشتند. بنا بر آنچه كه اشاره شد نتيجه مي‌‌شود كه نقش علماي مهاجر جبل عامل در دوره صفويه و تأثيرآنان را در نشر تشيع و علوم وابسته به آن در ايران نمي‌توان ناديده گرفت. به عقيده مورخ معاصر و شيعه شناس لبناني سيد حسن الامين: اگر علماي جبل عامل به داد پادشاهان صفويه نرسيده بودند گرايش اين سلسله به مسلك علي اللهي و غلاة شيعه حتمي بود و در آنصورت سرنوشت ايران امروز از لحاظ مذهبي جز اين بود كه هست.10

به طور خلاصه علل مهاجرت علماي جبل عامل به ايران را مي‌‌توان در موارد زير خلاصه كرد.

1ـ رسميت يافتن مذهب تشيع در ايران در دوره صفوي

2ـ تهاجم سنگين تركان عثماني به منطقه شرق درياي مديترانه و تهديد آزادي واعتقادات ديني ساكنين شيعه مذهب منطقه جبل عامل لبنان

3ـ مكاتبه علي موبد آخرين حكمران سربداري و شهيد اول و دعوت از وي براي آمدن به ايران براي برقراري و تثبيت شيعه اثني عشري.

4ـ استفاده از علماء براي كسب مشروعيت سلطه و حكومت خويش.

5ـ تحقق عيني وظيفه فقها در نگاهباني از شريعت به عنوان دانشياران امام معصوم(عليه السلام).

6ـ علاقه حكمرانان صفوي در استفاده از علماي جبل عامل براي ترويج و گسترش مذهب اماميه اثني عشري و تعادل بين افراط و تفريطي كه در جامعه آن روز وجود داشت.

7ـ در كشورهاي ديگر آن زمان مانند عراق مذهب رسمي سالها تشيع بود و نيازي به گسترش آن نبوده است.

 

يادداشت‌ها:

1- لبنان در يک نگاه -تدوين: سفارت جمهوری اسلا می ايران - بيروت - ص 11.

2- ساختار اجتماعی لبنان و آثار آن - مصطفی معينی آرانی - ص 12.

3- همان منبع - ص 14.

4- همان منبع - ص15.

5- مروری بر تاريخ فقه و فقها - دکتر محمد جعفری هرندی - ص227.

6- زمين در فقه اسلا می- جلد اول- حسين مدرسی طبا طبائی - ص 67.

7- ساختار اجتماعی لبنان وآثار آن - ص 20.

8- زمين در فقه اسلامی - جلد دوم - ص74.

9- ساختار اجتماعی لبنان و آثار آن - ص 22.

10- گزارشی از لبنان - محمد واعظ زاده خراسانی - نشريه دانشکده الهیات و معارف اسلامی مشهد-ش 14 - بهار1354- ص 38

 

فهرست منابع

1. جعفری هرندی، محمد، مروری بر تاريخ فقه و فقها،مرکز انتشارات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد بابل،چاپ: چاپخانه آذر نوش

2. سفارت جمهوری اسلامی ایران – بيروت- لبنان در يک نگاه

3. صدر، حسن و حر عاملی، محد بن حسن و احمد حسينی، تکملة امل الامل، به تصحيح محمود مرعشی،مکتبه آيه الله المرعشی، قم، 1406 ق =1364 ش

4. فقيه، محمد، جبل عامل فی التاريخ، دارالاوضاء، بيروت،1406 ق = 1365 ش

5. محمد واعظ زاده خراسانی، گزارشی از لبنان،نشريه دانشکده الهيات و معارف اسلامی مشهد، شماره 14، بهار 1354

6. مدرس، عبدالرحمن بن نصرالله، تاريخ علماء خراسان، با مقدمه محمد باقر ساعدی خراسانی، کتابفروشی ديانت مشهد، مشهد، 1341

7. مدرسي طباطبايي، حسين، زمين در فقه اسلامي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي،تهران، 1362

8. مسجد جامعی، محمد، زمينه‌هاي تفكر سياسي در قلمرو تشيع، نشر المهدي،تهران، 1379

9. معيني آراني، مصطفي، ساختار اجتماعي لبنان و آثار آن، وزارت امور خارجه، تهران، 1372

http://www.isu.ac.ir/Publication/Andesh-ye-Sadiq/Andesh-ye-Sadiq_16/Andesh-ye-Sadiq_1610.htm

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط حمید |

با عرض سلام و تسليت به مناسبت ايام شهادت اباعبدالله الحسين عليه السلام و آرزوى توفيق براى حضرتعالى.
نهاد مرجعيت شيعه گرچه در طول تاريخ عمود خيمه و ركن اسلاميت در ايران بوده است اما همواره، به خصوص پيش از تشكيل جمهورى اسلامى به اين نكته توجه داشته كه تنها در پرتو آزادى دينى است كه امكان حفظ ايمان مذهبى به وجود مى آيد و اين سنت حسنه اى است كه از نبى  مكرم اسلام به علما و فقهاى شيعه به ارث رسيده است. روادارى حضرت محمدمصطفى(ص) با اهل كتاب در مدينه النبى (كه آرمان شهر اسلام به شمار مى رود) در طول زمان به ميراثى تبديل شد كه همزمان با قرون تاريك وسطى در اروپا دوره اى درخشان در حوزه تمدن و فرهنگ اسلامى خلق كرد. درحالى كه در اروپاى قرون وسطى يهوديان روزگار دهشتناكى را سپرى مى كردند و آئين يهودستيزى در تمدن مسيحى شكل مى گرفت و در شرايطى كه مسلمانان در اسپانيا زير فشار شكنجه و تفتيش عقيده جان مى باختند در پناه تمدن اسلامى، عوام و علماى يهود و نصارى به آسودگى و در پناه روادارى دينى زندگى مى كردند. ايرانيان چه پيش از اسلام و چه پس از اسلام همواره حامى روادارى و تساهل دينى و پذيرش عقايد مختلف بوده اند.
بر اين اساس، اقدام اخير پس از عاشوراى حسينى در شهر مقدس قم و درگيرى وسيع تعداد زيادى از متصوفه و مضروب و مجروح و محبوس شدن حدود هزار تن از آنان و تخريب مكانى متعلق به ايشان موجب تعجب اينجانب شد كه لازم دانستم نكاتى را حضور حضرتعالى طرح كنم.
۱- تساهل و تسامح اسلامى ايجاب مى كند عقايد ديگران ولو باطل و ناهنجار را بشنويم و آنگاه درباره آنها قضاوت كنيم. دعوت قرآن مجيد به شنيدن سخن ديگران، مقدمه واجب براى جدل احسن با ايشان است. ما در مكتب امام صادق(ع) آموخته ايم كه حتى با دهريون در مسجد مباحثه كنيم و در صدر انقلاب اسلامى بر اين باور بوديم كه در جدلى احسن مى توانيم به ملحدين پاسخ دهيم. اما متاسفانه هم اكنون نه درباره دهريون و ملحدين كه درباره فرقه اى از فرق اسلامى و شيعى (كه قطعاً عقايد آنان با اسلام فقاهتى فاصله دارد) به بدترين شكل جدل بلكه جدال روى آورده ايم. قطع نظر از مرام اين افراد و بدون داورى درباره عقايد آنان و با خط كشى نسبت به باورهاى ايشان و پاره اى اقداماتشان معتقدم درپناه تفكر اسلامى مى توان راه هاى مناسبى براى نقد مكاتبى مانند تصوف يافت بدون آنكه حقوق انسانى ايشان نقض شود.
۲- از سوى ديگر اسلام فقاهتى به عنوان انديشه بنيادين جمهورى اسلامى هم اكنون حكومتى ساخته كه براساس اجتهاد مستمر و پوياى علما و فقها داراى نظام تفكيك قوا و ساختار حقوقى و دادرسى است. مراجع معظم تقليد پيش از تشكيل حكومت اسلامى همواره پناهگاه مردم بوده اند، بدون آنكه از نام و آئين كسى بپرسند. اينك افزون بر ايشان، حكومت متولى حقوق همه شهروندان جمهورى اسلامى است. تعرض به اين ساختار نفى ولايت قهرى و انحصارى حكومت و فقيه جامع الشرايط حاكم بر آن و نيز سلب حيثيت و حرمت نهاد مرجعيت است. چرا كه از حكومت دينى چهره اى بدون نظم و قاعده و از انديشه اسلامى معنايى منقبض و بسته ارائه مى كند. برخورد خيابانى از سوى افراد غيرمسئول و بدون حكم قضايى امروز هم شرعاً، هم عرفاً مطرود است و شايسته است هم حكومت، هم مرجعيت از حيطه و قلمرو خويش پاسدارى كنند. به خصوص آنكه برخى مرتكبين خود را غيرمسئولانه به يكى از اين دو نهاد منتسب مى كنند.
۳- در شرايطى كه دشمنان اسلام با توهين به پيامبر عظيم الشأن اسلام هم غيرت دينى ما را به هماوردى مى طلبند و هم مفهوم آزادى بيان را ملكوك مى كنند و آن گاه صلا در مى دهند كه مسلمانان اهل آزادى نيستند ارائه چهره اى خشن از اسلام خواهى عين ستيز با اسلام حقيقى است. اسلام حقيقى آن اندازه اقتدار و آزادانديشى در انبان خويش دارد كه مناقشات فرقه اى را هضم و جذب كند و همزمان با دفاع از دو گوهر ديندارى و آزاديخواهى از مفهوم فرومرده اى در جهان غرب به نام آزادى دينى دفاع و آن را احيا كنيد تا نه كسى جرات توهين به انبيا و ائمه را بيابد و نه كسى به بهانه توهين به مقدسات به اعمال خلاف شرع و عقل دست زند و چهره مقدس اسلام را بازيچه مغرضانى قرار دهد كه حقيقت اسلام را نشناخته اند.
۴- شهرهاى مقدس همواره مكان امن انسان ها بوده اند. پيامبر اسلام پس از فتح مكه معظمه فرمان داد كه در خانه خدا خونى ريخته نشود. فقها براى حفظ حريم نجف اشرف و قم مقدس زحمت بسيار كشيده اند. شهرهايى كه در آنها جان آرامى از اولياى خدا خفته است آرامشى آسمانى مى طلبند.
از سوى ديگر قم به عنوان زادگاه و پناهگاه اصلى انقلاب اسلامى و جمهورى اسلامى بيش از هر جاى ديگرى بايد مدافع قانون و قاعده اى باشد كه اين نظام پايه گذارى كرده است. حفظ حرمت قم و نسبت آن با قانون و اقتدار حكومت امروزه فريضه اى است كه بر دوش حوزه مقدسه قم و روحانيت محترم قرار گرفته است.
۵- با توجه به اين موارد اينجانب به عنوان فرزند حوزه مقدسه قم و نهضت اسلامى و جمهورى اسلامى گمان مى كنم نقش مراجع معظم تقليد در طرد روش هاى ناپسند و دشمنى هاى پنهان با حقيقت ايمان و آزادى دينى، خدمت بزرگى به اسلام عزيز در شرايط هجوم بيگانگان است. هيچ كسى به جز مراجع تقليد نمى تواند از تماميت اسلام كه ايمان و اختيار در آن مستور است دفاع كند. رد شايعات دوستان ناآگاهى كه مى خواهند نهاد مرجعيت را خرج بى تدبيرى و نابردبارى خود كنند، طرد افرادى كه در لباس دوست با دفاع بد تصويرى دشمن  شادكن از اسلام نشان مى دهند، دفاع از حقوق همه انسان ها حتى كسانى كه عقايد ايشان را نمى پسنديم و حفظ حريم حكومت اسلامى كه نماينده همه شهروندان و مومنان است اكنون منظومه اى از رفتارهايى را تشكيل مى دهد كه عمل به آن تنها برازنده نهاد مرجعيت است و راه را براى ديگر مومنان در دفاع از حقوق انسان ها باز مى كند و حكومت را به انجام وظايف خود در دفاع از همه شهروندان موظف مى سازد. در عين حال اين مجموعه رفتارها به نهاد مرجعيت چنان حرمت و قداستى خواهد بخشيد كه هرگونه تعرض به آن در آينده از سوى همه حتى منكران و مخالفان محكوم خواهد شد تعرضاتى كه ممكن است از سوى همين دوستان ناآگاه يا دشمنان دانا صورت گيرد و استقلال و احترام نهاد مرجعيت را تهديد كند. بنا به همين مهم است كه گمان مى كنم بهترين پژواك اين نامه نزد مراجع معظم تقليد در قم است. آزادى خواهى در معناى واقعى خود بهترين راه ديندارى است به خصوص اگر آن آزاديخواهان مراجع معظم تقليد باشند.
•حسينيه مخروب، پرونده نامختوم
شرق،على معظمى: در پى ناآرامى هاى دوشنبه هفته گذشته، حسينيه شريعت قم كه وقف «ذكر و فكر» فقراى سلسله نعمت اللهى سلطانعلى شاهى گنابادى شده بود، تخريب گرديد. علاوه بر تخريب حسينيه، منزل واقف آن (سيداحمد شريعت) نيز تخريب شده است. تخريب حسينيه، در پى دعواى حقوقى چندساله واقف با نهادهايى چون شهردارى قم و سازمان اوقاف صورت گرفت. على الظاهر حسينيه شريعت پس از اتمام بنا هيچ گاه مورد استفاده ممتد نبوده است. پيش از اينكه سيداحمد شريعت  املاك موروثى خانواده خود را كه تبديل به حسينيه كرده بود راه اندازى كند، شهردارى قم به تجميع پلاك هاى اين املاك ايراد گرفت و ملك مزبور پلمب شد. نهايتاً پس از چندسال كشمكش قانونى و رجوع به نهادهاى مختلف سيداحمد شريعت ملك را از مالكيت خود خارج كرد و با حفظ توليت براى خود به صورت وقف درآورد. اين امر با توجه به مقررات وقف مشكلات پيشين (مسئله تجميع پلاك) را حل مى كرد اما در اين مرحله حسينيه با ايرادى كه سازمان اوقاف به وقف نامه آن وارد مى كرد مواجه شد و ملك همچنان در پلمب ماند.
اين ماجراها كه از سال ۱۳۸۰ شروع شده بود نهايتاً در يك ماه گذشته وارد مرحله اى بحرانى شد. از قرار، اتهام نهادها بر مريدان سلسله گناباديه اين است كه به هشدارهاى آنها عمل نكرده اند و مهلت تعيين شده براى تحويل ملك را جدى نگرفته اند. اما افراد مطلع در اين سلسله مى گويند كه آنها به هيچ وجه بدواً اقدام به شكستن پلمب حسينيه نكرده اند بلكه شكستن پلمب حسينيه و ورود (غيرقانونى) به آن ابتدائاً از سوى گروه لباس شخصى ها در شب عيدغدير (۲۸دى ماه) صورت پذيرفته است. و تا روز پنجم بهمن ماه گذشته اعضاى طريقت گناباديه اقدام به ورود به ملكى كه پلمبش را ديگران شكسته بودند نكردند. مطلعان از گناباديه مدعى هستند كه پس از شكستن پلمب چندين بار به مراجع قانونى رجوع كرده اند و خواستار رسيدگى به ورود افراد مذكور به حسينيه شده اند اما به گفته ايشان نهادهاى قانونى اقدامى براى رسيدگى به شكستن پلمب انجام نداده اند. اين در حالى است كه به گفته همين افراد تا آن زمان و حتى تا امروز هيچ حكم قضايى يا قانونى مبنى بر تعيين تكليف ملكيت و وقف حسينيه از سوى نهادهاى مسئول صادر نشده است. ورود اعضاى سلسله گنابادى به حسينيه شريعت در پنجم بهمن ماه در پى مشكلاتى بوده كه به ادعاى آنان براى سرايدار ملك به وجود آمده است و حتى در اين مرحله نيز اموال كسانى كه با فك پلمب به حسينيه وارد شده بودند با تنظيم صورت جلسه مشتركى به ايشان تحويل شده است. بنابر ادعاى منابع آنچه پس از آن باعث ماندن اعضاى سلسله در ملك مزبور شده، اين بوده كه هشدارها به ايشان براى خروج از حسينيه با چشم اندازى نامشخص نسبت به تعيين تكليف موقوفه همراه بوده است. با اين همه برخورد روز دوشنبه نه تنها براى ايشان بلكه براى ساير ناظران هم دور از انتظار بود. سواى دستگيرى هزار نفر از تجمع كنندگان (به ادعاى اعضاى سلسله گناباديه اين رقم به دو هزار مى رسد كه ظاهراً هنوز هم تعدادى از ايشان مفقودند.)
پس از «بازپس گيرى» آن نه تنها مكان حسينيه پيش از تعيين تكليف نهايى تخريب شده است بلكه منزل سيداحمد شريعت هم ويران گشته است و اموال شخصى اش نابود شده اند. اعضاى سلسله گنابادى مى گويند چگونه در حالى كه هنوز ايراد سازمان اوقاف نسبت به وقفنامه محل مناقشه بوده است و هيچ راى قضايى صادر نشده عده اى اقدام به تخريب حسينيه كرده اند؟ و حتى اگر به هر دليلى قرار بر خروج حسينيه مزبور از وقف باشد، چه دليلى مى تواند براى تخريب منزل شخصى شريعت وجود داشته باشد؟ آنها همچنين معتقدند كه حتى ايراد اوقاف به شرعى نبودن وقفنامه هم بسيار قابل مناقشه است چرا كه محل حسينيه وقف عبادات شرعى مريدان سلسله شده است كه شيعه اثنى عشرى و مقلد مجتهدان حاضر هستند.
با همه اينها، سواى مدعيات اعضاى سلسله گنابادى كه با برخى گفته هاى رسمى مغايرت دارد، اين پرسش كه تخريب حسينيه و منزل شخصى واقف با چه مجوزى صورت گرفته هنوز از سوى هيچ مقامى پاسخ داده نشده است. خصوصاً اينكه حتى قبول ايراد سازمان اوقاف به وقفنامه نيز نهايتاً به ابطال وقفنامه مى انجاميد (و على القاعده برگشت ملك به مالك اوليه).
http://www.sharghnewspaper.ir/841203/html/index.htm
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط حمید |


حضور قضات زن در دادگاه‌هاي خانواده يكي از مواردي است كه برخي از حقوقدانان و قضات، بر لزوم آن تاكيد دارند؛ گروهي از صاحب‌نظران عنوان مي‌كنند كه حضور قاضي زن در حد مشاور در دادگاه‌ها ضرورت دارد و گروهي نيز تاكيد مي‌كنند كه اگر در صورت اجازه‌ي شرع، زن بر مصدر قضاوت قرار گيرد، مي‌تواند راي صادر كند.
در اين ميان گروهي اعتقاد دارند كه زنان تحت تاثير احساسات قرار مي‌گيرند و نمي‌توانند بر اساس عدالت قضاوت كنند، در مقابل گروهي عنوان مي‌كنند كه اين گفته‌ها مبناي صحيحي ندارد و احساسات زنان، اتفاقا در جهت صدور دقيق‌تر احكام به كار مي‌رود.
به گزارش خبرنگار حقوقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، هم‌اكنون در برخي از دادگاه‌هاي خانواده قضات زن به عنوان قاضي مشاور حضور دارند و در صدور راي به رييس شعبه ياري مي‌رسانند اما آيا قضاتي كه به لحاظ علمي در سطح برابر با همكاران مرد هستند، نبايد اجازه صدور راي در پرونده‌ها را داشته و فقط حق دارند به عنوان قاضي مشاور حضور داشته باشند؟
خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) به همين منظور در استفتائي از برخي از آيات عظام تقليد سوال كرد:

==========================
با توجه به شرايط خاص دادگاه‌هاي خانواده و مطرح شدن مسايل خصوصي و خانوادگي افراد در اين دادگاه‌ها، به نظر حضرت‌عالي استفاده از قضات زن در چنين دادگاه‌هايي منع شرعي دارد؟

در صورتي كه زن بتواند به درجه اجتهاد برسد، آيا نمي‌تواند قضاوت را نيز برعهده بگيرد؟»


پاسخ آيت‌الله العظمي صانعي:

«ذكوريت و مرد بودن به نظر اينجانب در قاضي شرط نيست و معيار در قضاوت، اعتدال قاضي و بر طريق مستقيم بودن در قضا، علم و معرفت به موازين اسلامي قضا و قوانين است و هيچ دليل معتبري بر شرطيت مرد بودن نداريم و مقتضاي اطلاق مقبوله و الغاي خصوصيت از تقييد به «رجل» در روايت ابي خديجه عدم شرطيت و صحت قاضي زن مانند قاضي مرد است به عبارت ديگر به نظر اينجانب همه عالمان به موازين قضا كه داراي عدالت و بقيه شرايط باشند، مشمول ادله‌ جواز قضا بوده و هستند و عرف و عقلا هيچ خصوصيتي و تفاوتي بين قضاي مرد و زن نديده و نمي‌بيند و مناط را همان علم به قوانين و عدالت و بقيه شرايط مي‌داند نه علم و عدالت مرد و رجل بما هو رجل و شارع و قانونگذار اگر بخواهد چنين تعبدي را اعمال نمايد نياز به روايات كثيره و ادله واضحتر و تبيين آن به نحوي كه الغاي خصوصيت نشود، دارد يعني همان طور كه شارع براي جلوگيري از عمل به قياس كه مطابق با اعتبار بوده به نحوي عمل كرده كه يعرف الشيعه بتركه العمل بالقياس در امثال مورد سوال هم بايد به همان نحو عمل نمايد و دون اثبات ذلك العمل خرط القتاد.»

=======================
پاسخ آيت‌الله العظمي موسوي اردبيلي:
«احتياط واجب اين است كه زن متصدي مقام قضاوت نشود.»


پاسخ آيت‌الله العظمي مكارم شيرازي:
«احتياط واجب آن است كه زنان متصدي مقام قضا نشوند.»

پاسخ آيت‌الله العظمي صافي گلپايگاني:
«به طور كلي قضاوت خانم‌ها جائز نيست حتي اگر مجتهد باشند.»

پاسخ آيت‌الله العظمي نوري همداني:
«در فرض سوال با شرايط خاص خودش اشكال ندارد.»

http://www.saanei.org/page.php?pg=showistifta&id=466&lang=fa

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط حمید |

 
(زن و مرد، مسلمان و غير مسلمان)

برگرفته از نظريات فقهى مرجع عاليقدر
حضرت آية الله العظمى صانعى مدظله العالى
تدوين: مؤسسه فرهنگى فقه الثقلين







امروزه يكى از دغدغه هاى جدى فقيهان متعهد و آگاه به زمان، خلوص و كارآمدى فقه اسلامى است; از يك سو بايد مراقب بود كه فقه از چهارچوب قواعد اجتهادى و منابع وحيانى خارج نگردد و از سوى ديگر، استنباط ها و برداشت ها به گونه اى نباشند كه ناتوانى فقه را براى اداره زندگى آدمى به نمايش گذارند.
به حق، مى توان گفت كه يافتن راه وسط و درست، همچون صراط مستقيم، از مو باريك تر و از شمشير برنده تر است. گروهى، به افراط، جانب خلوص را گرفته، به اجراپذيرى و كارآمدى آرا و برداشت ها توجهى ندارند و هرگاه فتوا و رأيى زمينه اجرا نيابد، مردم را به بى اعتنايى نسبت به دين متهم مى سازند و گروهى ديگر، تنها به كارآمدى فقه، آن هم در حد افراط و خوشايند همه فرقه ها و نحله ها مى انديشند و تا بدانجا پيش مى روند كه فقه را از حد قوانين وضعى نيز كم تر مى انگارند.
حق، آن است كه هر دو راه، ناصواب است; هم بايد به خلوص و قداست فقه انديشيد و جايگاه و مرتبت معنوى و وحيانى آن را منظور داشت و هم به كارآمدى و اجراپذيرى ديدگاه ها و برداشت ها توجه كرد. مگر نه اين است كه خداوندْ دين را براى انسان فرو فرستاد، همان گونه كه جهان را براى او آفريد:
(الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الاَْرْضَ فِرَ شًا وَالسَّمَآءَ بِنَـآءً); [1]
همان ]خدايى[ كه زمين را براى شما فرش ]گسترده[، و آسمان را بنايى ]افراشته[ قرار داد.
(هُوَ الَّذِى خَلَقَ لَكُم مَّا فِى الاَْرْضِ جَمِيعًا); [2]
او آن كسى است كه آنچه در زمين است، همه را براى شما آفريد.
(وَ سَخَّرَ لَكُم مَّا فِى السَّمَـوَ تِ وَ مَا فِى الاَْرْضِ); [3]
و آنچه را در آسمان ها و آنچه را در زمين است، به سود شما رام كرد.
(شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِى أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْءَانُ هُدًى لِّلنَّاسِ); [4]
ماه رمضان ]همان ماه[ است كه در آن، قرآن براى هدايت مردم فرو فرستاده شده است.
(شَرَعَ لَكُم مِّنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِى نُوحًا); [5]
از ]احكام[ دين، آنچه را كه به نوح سفارش كرد، براى شما تشريع نمود.
و مگر نه آن است كه انسان ها بر فطرت خداجويى و ديندارى آفريده شده اند، و مگر نه آن است كه اگر خير كثير بر جهان تكوين و تشريع حاكم نباشد، نظام احسن زير سؤال خواهد رفت و حكمتِ خلقت و آفرينش خدشه دار خواهد شد.
پس نمى توان هميشه مردم را به بى دينى و بى اعتنايى به دين متهم ساخت، بلكه مى توان از چگونگى تعامل مردم با يك رأى فقهى، خللى را در مراحل استنباط كشف كرد ، و فقيه آگاه و هوشيار، در چنين مواردى، با تجديد نظر در مراحل استنباط خود، به تلاش و تكاپوى بيشتر در منابع و مصادر رو مى كند .
مجموعه «فقه و زندگى» فلسفه حيات خويش را دغدغه خلوص و كارآمدى فقه مى داند و در تلاش است تا با حفظ اصالت و واقع نگرى، به موضوعات ، مسائل و پرسش هاى نوين بپردازد.
اينك، سومين دفتر از اين مجموعه، با عنوان برابرى ديه (زن و مرد، مسلمان و غير مسلمان) تقديم صاحب نظران مى گردد; بدان اميد كه راهى را براى مباحثات جدى و جديد فقهى بگشايد.
والحمدلله

در آغاز دفتر دوم از حرمت و احترام جان آدمى در مكتب اسلام سخن به ميان آمد و بدين نكته اشاره شد كه قرآن كريم كشتن يك انسان را كشتن تمامى انسان ها مى داند [6] و پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) هم فرمود :
كسى كه در كشتن آدمى، گرچه با سخنى، مشاركت كند، از رحمت الهى مأيوس باشد. [7]
بر اين پايه، تحريم قتل نفس و تعيين عقوبت هاى اخروى و نيز كيفرهاى دنيوى، هدفى جز بازدارندگى و جلوگيرى از اين رفتار شنيع ندارند.
اگر قتل نفس از روى عمد باشد، حكم آن قصاص است; مگر آنكه خانواده مقتول از قصاص صرف نظر كنند، يا به دريافت ديه رضايت دهند.
شارع در قتل خطايى يا شبه عمد به قصاصْ فرمان نداده و حكم به پرداخت خون بها در حق خانواده مقتول نموده است; البته قرآن كريم، در قتل خطايى، علاوه بر پرداخت ديه، قاتل را به آزاد كردن يك بنده مؤمن فرمان داده است:
(وَ مَن قَتَلَ مُؤْمِنًا خَطَـًا فَتَحْرِيرُ رَقَبَة مُّؤْمِنَة وَدِيَةٌ مُّسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِى إِلاَّ أَن يَصَّدَّقُوا); [8]
و هر كس مؤمنى را به اشتباه كشت، بايد بنده مؤمنى را آزاد كرده و به خانواده او خون بها پرداخت كند; مگر اينكه آنان گذشت كنند.
يكى از پرسش هاى جدى در فقه اسلامى، در موضوع ديه، نابرابرى ديه زن و مرد و مسلمان و غير مسلمان است. مشهور فقيهان، بلكه مى توان گفت كه تمامى فقهاى مسلمان، جز تعدادى اندك، بر اين عقيده اند كه ديه زن، نصف ديه مرد است و ديه غير مسلمان را نيز كم تر از ديه مسلمان مى دانند، گرچه در مقدار آن ميان فقيهان شيعه و اهل سنت اختلاف است; و در جراحت ها نيز بر اين باورند كه زن و مرد، تا يك سوم ديه، برابرند و بيش از آن، ديه زن نصف مى شود .
به عقيده ما رواياتى كه در مقام بيان ديه و مقدار آن برآمده اند، بر برابرى خون بها دلالت دارند . در قرآن كريم نيز شاهد و گواهى بر نابرابرى وجود ندارد، بلكه اصول و قواعد كلى اسلامى نيز بر برابرى گواهى مى دهند.
در اين دفتر بر آنيم تا از اين رأى دفاع كرده، ديدگاه مشهور را مورد نقد و بررسى قرار دهيم.
مطالب اين نوشته در سه فصل عرضه مى گردد:
فصل يكم. برابرى ديه زن و مرد، مسلمان و غيرمسلمان;
فصل دوم. نقد و بررسى ديدگاه نابرابرى ديه زن و مرد;
فصل سوم. نقد و بررسى ديدگاه نابرابرى ديه مسلمان و غير مسلمان.

قرآن كريم در باره مقدار ديه زن و مرد، مسلمان و غير مسلمان ساكت است و آنچه مى تواند مستند و مدرك براى تعيين اندازه ديه آنها قرار گيرد، اصول و قواعد كلى اسلامى، روايات خاص و اجماع است.
در كتب فقهى، به استناد روايات خاص و اجماع، بر نابرابرى ديه زن و مرد، مسلمان و غير مسلمان تأكيد شده است.
اين دو دليل در فصل دوم و سوم، مورد نقد و بررسى قرار مى گيرد. ادعاى ما اين است كه ادله اى كه بر اصل تشريع ديه دلالت دارند، و نيز اصول و قواعد كلى اسلامى، بر برابرى ديه زن و مرد، مسلمان و غير مسلمان دلالت مى كنند، كه در اين فصل، به بررسى اين دو دليل مى پردازيم:

قرآن كريم در يك آيه بر اصل تشريع ديه دلالت دارد ولى نسبت به مقدار آن ساكت است:
(وَمَا كَانَ لِمُؤْمِن أَن يَقْتُلَ مُؤْمِنًا إِلاَّ خَطَـًا وَ مَن قَتَلَ مُؤْمِنًا خَطَـًا فَتَحْرِيرُ رَقَبَة مُّؤْمِنَة وَدِيَةٌ مُّسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِى إِلاَّ أَن يَصَّدَّقُواْ فَإِن كَانَ مِن قَوْم عَدُوّ لَّكُمْ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَة مُّؤْمِنَة وَإِن كَانَ مِن قَوْمِم بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُم مِّيثَـقٌ فَدِيَةٌ مُّسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِى وَتَحْرِيرُ رَقَبَة مُّؤْمِنَة فَمَن لَّمْ يَجِدْ فَصِيَامُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ تَوْبَةً مِّنَ اللَّهِ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا); [9]
و هيچ مؤمنى را نَسِزَد كه مؤمنى را ـ جز به اشتباه ـ بكشد، و هر كس مؤمنى را به اشتباه كشت، بايد بنده مؤمنى را آزاد و به خانواده او خون بها پرداخت كند; مگر اينكه آنان گذشت كنند، و اگر ] مقتول [از گروهى است كه دشمنان شمايند و ] خود [وى مؤمن است، ] قاتل [بايد بنده مؤمنى را آزاد كند ] و پرداخت خون بها به خانواده او لازم نيست [و اگر ] مقتول [از گروهى است كه ميان شما و ميان آنان پيمانى است، بايد به خانواده وى خون بها پرداخت نمايد و بنده مؤمنى را آزاد كند، و هر كس ] بنده [نيافت، بايد دو ماه پياپى ـ به عنوان توبه اى از جانب خدا ـ روزه بدارد، و خدا همواره داناى سنجيده كار است.
اين آيه گرچه از بيان مقدار ديه ساكت است، ولى هيچ گونه تفاوتى ميان قتل انسان مؤمن و كسى كه خونش احترام دارد، نمى گذارد.
رواياتى كه در مقام بيان ديه و مقدار آن مى باشند، بر برابرى در مقدار ديه زن و مرد، مسلمان و غير مسلمان دلالت روشن دارند و در آنها تبعيض و تفاوتى ديده نمى شود. [10] اين روايت ها را شيخ حر عاملى در ابتداى كتاب الديات از كتاب وسائل الشيعة آورده است. تعداد اين روايت ها چهارده حديث است [11] و در ميان آنها روايت هاى معتبر نيز بسيار است. برخى از اين روايات از اين قراراند:
1. محمّد بن يعقوب، عن عليِّ بن إبراهيم، عن أبيه و عن محمّد بن يحيى، عن أحمد بن محمّد جميعاً، عن ابن محبوب، عن عبدالرّحمن بن الحجّاج، قال: سمعت ابن أبي ليلى يقول: «كانت الدِّية في الجاهليّة مئةً من الإبل فأقرّها رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)، ثمّ إنّه فرض على أهل البقر مئتي بقرة و فرض على أهل الشّاة ألف شاة ثنيّة، و على أهل الذّهب ألف دينار، و على أهل الورق عشرة آلاف درهم و على أهل اليمن الحلل مئتي حلّة»; [12]
عبدالرحمن بن حجاج مى گويد: شنيدم كه ابن أبى ليلى مى گفت: «ديه در دوران جاهليت يكصد شتر بود. رسول خدا(صلى الله عليه وآله)همان را امضا كرد. سپس بر گاوداران، دويست گاو، و بر گوسفندداران، يكصد گوسفند، و بر صاحبان طلا، هزار دينار و بر صاحبان درهم، ده هزار درهم و بر مردمان يمن، دويست حُله]قطعه پارچه[مقرّر كرد».
2. محمّد بن عليِّ بن الحسين بإسناده، عن حمّاد بن عمرو، و أنس بن محمّد، عن أبيه، عن جعفر بن محمّد، عن آبائه في وصيّة النّبيِّ(صلى الله عليه وآله)لعليّ(صلى الله عليه وآله)قال: يا عليُّ! إنّ عبدالمطّلب سنّ في الجاهليّة خمس سنن أجراها اللّه له في الإسلام، إلى أن قال: و سنّ في القتل مئةً من الإبل فأجرى اللّه ذلك في الإسلام; [13]
اين روايت صحيحه است و مشايخ ثلاثه آن را نقل كرده اند.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در سفارش خود به امام على(عليه السلام)فرمود: اى على، به راستى كه عبدالمطلب پنج سنت را در دوران جاهليت بنا نهاد كه خداوندْ آنها را در دوران اسلام نيز اجرا كرد... عبدالمطلب براى قتل، يكصد شتر مقرّر كرد و خداوند هم همان را در دوران اسلام جارى ساخت.
يادآورى مى شود كه در ميان اين چهارده حديث، دو روايت است كه ممكن است از آن اختصاص اين مقدار ديه به مرد يا مسلمان استفاده شود، يكى عبارت «دية الرجل» در حديث دوازدهم و ديگرى عبارت «دية المسلم» در حديث دوم. اينك به بررسى اين دو روايت مى پردازيم:
1. حديث دوازدهم
متن حديث دوازدهم چنين است:
و بإسناده، عن محمد بن احمد بن يحيى، عن ابراهيم، عن أبى جعفر، عن على بن أبى حمزة، عن أبى بصير، قال: دية الرجل مأة من الإبل، فان لم يكن فمن البقر بقيمة ذلك، فان لم يكن فألف كبش، هذا فى العمد، وفى الخطأ مثل العمد ألف شاة مخلطة; [14]
ابو بصير مى گويد: ديه مرد يكصد شتر است، و اگر شتر نباشد، به اندازه بهاى يكصد شتر، گاو پرداخت گردد و اگر آن هم ممكن نباشد، هزار قوچ پرداخت شود. اين ]مقدار[ در قتل عمدى است و در قتل خطايى، مانند] قتل[ عمد، هزار گوسفند پرداخت مى شود.
ممكن است گفته شود عبارت «دية الرجل» بر اختصاص اين مقدار ديه به مردان دلالت دارد و شامل ديه زن نمى شود.
ليكن بايد گفت كه بدين روايت نمى توان استناد جُست و اختصاص اين مقدار ديه را به مرد اثبات كرد; زيرا:
اولا. واژه «رجل» بر خصوصيت دلالت ندارد زيرا واژه هايى همچون «رجل»، براى احكام مشترك و عام، كاربردى متداول و رايج دارند.
ثانياً. صدور اين حديث از معصوم روشن نيست; زيرا ابو بصير آن را از كسى نقل نكرده است.
ثالثاً. سند روايت معتبر نيست; چرا كه از يك سو ابوبصير، ميان ثقه و ضعيف، مشترك است و قرينه اى براى تعيين وى در ميان نيست. از سوى ديگر، ابراهيم و ابى جعفر، راويان قبل از على بن ابى حمزه، ضعيف اند.
رابعاً. اين حديث بر ترتيب ميان موارد ديه دلالت دارد; يعنى ابتدا صد شتر و اگر ممكن نبود، به اندازه آن گاو و در صورت عدم امكان، هزار گوسفند پرداخت مى شود; حال آنكه ترتيب بين موارد ديه با ديگر روايت ها ناسازگار است و فقيهان نيز از اين مضمون اعراض كرده اند. بنابراين، مضمون اين روايت، مورد پذيرش فقيهان نيست.
2. حديث دوم
متن حديث دوم از اين قرار است:
و عن محمّد بن يحيى، عن أحمد بن محمد، عن علىِّ بن الحكم، عن علىِّ بن أبى حمزة، عن أبى بصير فى حديث قال: سألت أبا عبدالله(عليه السلام) عن الدّية فقال: دية المسلم عشرة آلاف من الفضّة، وألف مثقال من الذّهب، وألف من الشاة على أسنانها أثلاثاً و من الإبل مائة على أسنانها، و من البقر مائتان; [15]
ابو بصير گويد: از امام صادق(عليه السلام) درباره ديه پرسيدم. فرمود: ديه مسلمان ده هزار نقره و ]يا [هزار مثقال طلا و ]يا[ هزار گوسفند سه ساله و ]يا[يكصد شتر و ]يا[ دويست گاو.
ممكن است از كلمه «المسلم» استفاده شود، كه اين اندازه از ديه به مسلمان اختصاص دارد و شامل غير مسلمان نمى شود.
ليكن حق آن است كه نمى توان از اين روايت چنين اختصاصى را استفاده كرد، زيرا:
اولا. لقب مفهوم ندارد و اثبات حكمى براى مسلمان، نفى آن حكم از غير مسلمان نمى باشد و عدم بيان حكم غير مسلمان، به جهت عدم ابتلا بدان بوده است.
ثانياً. بر فرض آنكه قبول كنيم اين حديث مفهوم دارد و اين مقدار ديه را از غير مسلمان نفى مى كند، ولى مفهوم اطلاق ندارد و گوينده جمله مفهوم دار در مقام بيان منطوق است نه در مقام بيان مفهوم، تا اطلاق داشته باشد، و در مقام بيان بودن مفهوم و اطلاق آن محتاج به قرينه و دليل است كه در مورد اين روايت و غالب جمله هاى مفهوم دار چنين دليلى ديده نمى شود. بنابراين، مفهوم روايت بر بيش از تفاوت داشتن ديه غير مسلمان فى الجمله ـ همانند غير مسلمانى كه موتمن و محترم و معاهد نباشد ـ با مسلمان دلالتى ندارد، و همه غير مسلمانان را شامل نمى شود.
ثالثاً. اگر قبول كنيم كه مفهوم در اين حديث اطلاق دارد ـ گرچه خلاف تحقيق مى باشد ـ اين اطلاق نسبت به ذمّى بالفعل و بالقوه به وسيله روايات وارد شده در تساوى ديه ذمّى (بالفعل و بالقوه) با مسلمان تقييد مى شود و آن روايات عبارت اند از:
1. محمد بن الحسن باسناده عن ابن محبوب، عن أبي أيوب، عن سماعة، قال: سألت أبا عبدالله(عليه السلام)عن مسلم قتل ذميّاً؟ فقال: هذا شيء شديد لا يحتمله الناس فليعط أهله دية المسلم حتى ينكل عن قتل أهل السواد، وعن قتل الذمي، ثم قال: لو أن مسلماً غضب على ذمي فأراد أن يقتله ويأخذ أرضه ويؤدي إلى أهله ثمانمائة درهم إذاً يكثر القتل في الذميين; [16]
سماعه مى گويد: از امام صادق(عليه السلام) درباره كشتن ذمى پرسيدم؟ فرمود: ]پاسخ اين پرسش [سخت است و مردم آن را تاب نمى آورند، بايد به خانواده وى ديه مسلمان را پرداخت تا از كشتن مردم عراق و اهل ذمّه دست بردارد. سپس فرمود: اگر مسلمانى بر كافر ذمّى خشمگين گردد و بخواهد او را بكشد و زمين وى را بستاند و آن گاه به خانواده او هشتصد درهم بپردازد، كشتن اهل ذمه رواج يابد!
2. و باسناده عن اسماعيل بن مهران، عن ابن المغيرة، عن منصور، عن أبان بن تغلب، عن أبى عبدالله(عليه السلام) قال: دية اليهودى والنصرانى والمجوسى دية المسلم; [17]
امام صادق(عليه السلام) فرمود: ديه يهودى، مسيحى و زردشتى همانند ديه مسلمان است.
بايد توجه داشت كه ذمّى در اين روايت ها با الغاى خصوصيت و تنقيح مناط، خصوصيتى نداشته و هر غير مسلمانى كه مال و جانش محترم است را شامل مى شود، زيرا مناط ديه در ذمّى همان احترام است كه امرى عقلايى است و شرع نيز همان را امضا كرده است و عقلا ديه را در جايى كه خون محترم باشد، به عنوان جبران خسارت مى پذيرند بدون آنكه در ديانت مقتول فرقى قايل شوند، و اگر در اين روايت ها سخن از ذمى است به جهت آن است كه مورد ابتلاىِ مسلمانان، غير مسلمانان ذمّى بوده اند.

علاوه بر اين روايات ـ كه بر برابرى ديه دلالت دارند ـ مى توان آيات و رواياتى را نيز كه بر برابرى انسان ها در شخصيت و استعداد و ديگر ويژگى هاى انسانى دلالت دارند، گواه و شاهد گرفت. به تعبير ديگر، مى توان گفت كه اصول و قواعد اوليه اسلامى نيز بر برابرى دلالت مى نمايند. برخى از آيات و روايات بدين شرح اند.
قرآن كريم همه آدميان را فرزندان آدم و حوا مى داند، و ميان آنان در مبدأ آفرينش و استعدادهاى انسانى، فرقى نمى گذارد:
(يَـأَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُم مِّن نَّفْس وَ حِدَة وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً كَثِيرًا وَنِسَآءً واتقوا اللّه الذى تساءَلون به); [18]
اى مردم، از پروردگارتان ـ كه شما را از «نفس واحدى» آفريد و جفتش را ]نيز [از او آفريد، و از آن دو، مردان و زنان بسيارى پراكنده كرد ـ پروا داريد; و از خدايى كه به ]نام[ او از همديگر درخواست مى كنيد، پروا نماييد.
و در آيه اى ديگر، مايه برترى آدميان را تقوا بر مى شمرد:
(يَـأَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَـكُم مِّن ذَكَر وَ أُنثَى وَ جَعَلْنَـكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَآلـِلَ لِتَعَارَفُواْ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَـلـكُمْ); [19]
اى مردم، ما شما را از مرد و زن آفريديم، و شما را ملتْ ملت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد. درحقيقت، ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست.
و نيز مى توان به اين روايت ها اشاره كرد:
رسول خدا (صلى الله عليه وآله) فرمود:
أيها النّاس! إنّ ربّكم واحد، وإنّ أباكم واحد، كلّكم لآدم، وآدم من تراب، إنّ أكرمكم عندالله أتقاكم، و ليس لعربى على عجمى فضل الاّ بالتقوى; [20]
اى مردم، به راستى كه پروردگارتان يكى است، پدرتان يكى است. همه شما فرزند آدم هستيد و آدم از خاك است. به راستى كه ارجمندترين شما، نزد خداوند، پرهيزگارترين شماست. هيچ عربى را بر غير عربْ برترى نيست، جز به پرهيزگارى.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله) فرمود:
النّاس سواء كأسنان المشط; [21]
مردم مانند دندانه هاى شانه برابرند.
و نيز رسول خدا (صلى الله عليه وآله) فرمود:
فالنّاس اليوم كلّهم أبيضهم وأسودهم وقرشيهم وعربيهم وعجميهم من آدم، وإنّ آدم (عليه السلام)خلقه الله من طين وإنّ أحبّ النّاس إلى الله عزّوجلّ يوم القيامة أطوعهم له وأتقاهم; [22]
امروز تمامى مردم ]در پرتو آيين اسلام[، سفيد و سياه، قرشى و عرب و عجم از آدم زاده شده اند، و به راستى كه خداوند آدم را از خاك آفريد; و دوست داشتنى ترينِ مردم، نزد خداوند ـ عزّ و جلّ ـ در روز قيامت، مطيع ترين و پارساترين آنهاست.
و نيز رسول خدا (صلى الله عليه وآله) فرمود:
إنّ النّاس من آدم إلى يومنا هذا مثل أسنان المشط، لافضل للعربى على العجمى ولا للأحمر على الأسود إلاّ بالتقوى; [23]
به راستى كه همه مردم، تا اين روزگار ما، از آدم اند ]و برابرند[; مانند دندانه هاى شانه; عرب را بر غير عرب و سرخ گونه را بر سياه فضيلتى نيست، مگر در سايه پارسايى.
و نيز امام على(عليه السلام) فرمود:
النّاس إلى آدم شرع سواء; [24]
مردمان تا آدم همه برابرند.
خلاصه آنكه روايات دال بر اصل ديه و مقدار آن، به انضمام اصول و قواعد كلّى اخذ شده از آيات و روايات، برابرى ديه زن و مرد، مسلمان و غير مسلمان را تثبيت مى كنند.
اينك، براى تكميل اين نظريه، بايد رأى مشهور فقيهان و مستند آنها مورد نقد و بررسى قرار گيرد، كه فصل دوم و سوم بدان اختصاص دارد.

مشهور فقيهان بر اين عقيده اند كه ديه زن مسلمانِ آزاده نصف ديه مرد مسلمان است; خواه زن خرُدسال باشد يا بزرگسال; عاقل باشد يا ديوانه; سالم باشد يا ناقص العضو.
صاحب جواهر الكلام مى نويسد:
ترديد و شكى از جهت فتوا و نصوص شرعى نيست كه ديه زن مسلمان آزاده، خواه خردسال باشد يا بزرگسال، عاقل باشد يا ديوانه، سالم باشد يا ناقص العضو، در قتل عمدى، شبه عمد و قتل خطايى نصف ديه مرد است. همچنين اجماع محصَّل و منقول بر آن دلالت دارند و مى توان گفت كه نقل اجماع، مانند نصوص شرعى متواتر است; بلكه اجماع تمامى مسلمانان بر اين مطلب قائم است و تنها مخالفان ]اين فتوا[ ابن علية و اصم ]از فقيهان اهل سنت[اند كه ديه زن و مرد را برابر مى دانند، ولى كسى به مخالفت اين دو اعتنايى نكرده; آنجا كه اجماع امت اسلامى بر آن قائم است. [25]
و نيز صاحب رياض المسائل نوشته است:
ديه كشتن زن مسلمان آزاده، نصف ديه مرد، در شتر، گاو، گوسفند، طلا، نقره و پارچه است و اين مسئله مورد اجماع است. علاوه بر آن، روايت هاى مستفيض و معتبرى بر اين مطلب دلالت دارند; بلكه مى توان گفت كه اين روايت ها در حدّ تواترند. [26]
اينان در اين نظريه بر سه دليل استناد مى كنند; يكى نصوص روايى و ديگرى اجماع و سوم برخى وجوه استحسانى.
تفصيل اين سه دليل از اين قرار است:

رواياتى كه مستند نابرابرى ديه قرار گرفته اند، در سه گروه دسته بندى مى شوند; دسته اى اين مطلب را با دلالت مطابقى اثبات مى كنند. دسته ديگر با دلالت التزامى بر اين رأى گواهى مى دهند و دسته سوم رواياتى هستند كه دلالت دارند ديه اعضاى زن و مرد تا يك سوم، برابر است و پس از آن، نصف مى شود.

رواياتى كه نابرابرى ديه را با دلالت مطابقى اثبات مى كنند، پنج حديث اند:
1. محمّد بن يعقوب، عن عليِّ بن إبراهيم، عن محمّد بن عيسى، عن يونس عن عبداللّه بن مسكان، عن أبي عبداللّه(عليه السلام) في حديث... قال: دية المرأة نصف دية الرّجل; [27]
امام صادق(عليه السلام) در روايتى فرمود: ديه زن نصف ديه مرد است.
2. محمّد بن يعقوب، عن عليِّ بن إبراهيم، عن محمّد بن عيسى، عن يونس أو غيره، عن ابن مسكان، عن أبي عبداللّه(عليه السلام) قال: دية الجنين خمسة أجزاء: خمسٌ للنُّطفة عشرون ديناراً، و للعلقة خمسان أربعون ديناراً، و للمضغة ثلاثة أخماس ستُّون ديناراً، و للعظم أربعة أخماس ثمانون ديناراً، و إذا تمّ الجنين كانت له مائة دينار، فإذا أنشئ فيه الرُّوح فديته ألف دينار أو عشرة آلاف درهم إن كان ذكراً و إن كان أنثى فخمسمائة دينار و إن قتلت المرأة و هي حبلى فلم يدرأ ذكراً كان ولدها أم أنثى فدية الولد نصف دية الذّكر و نصف دية الأنثى وديتها كاملةٌ; [28]
امام صادق(عليه السلام) فرمود: ديه جنين داراى پنج مرحله است; يك پنجم براى هنگامى كه نطفه بسته شود; يعنى بيست دينار، دو پنجم براى هنگامى كه تبديل به خونِ بسته شود; يعنى چهل دينار، سه پنجم براى هنگامى كه تبديل به گوشت جويده شود; يعنى شصت دينار، چهار پنجم هنگامى كه استخوان رويد; يعنى هشتاد دينار، و وقتى جنين كامل شد، ديه آن يكصد دينار است; و اگر روح در آن دميده شود و مذكر باشد، ديه آن هزار دينار يا ده هزار درهم است و اگر مؤنث باشد، ديه آن پانصد دينار خواهد بود; و اگر زن باردارى كشته شود و دانسته نشود كه فرزندش پسر است يا دختر، ديه فرزندْ نصف ديه پسر و نصف ديه دختر در نظر گرفته شود و ديه زنْ كامل است.
3. و بالإسناد، عن ابن محبوب، عن أبي أيُّوب، عن الحلبيِّ، و أبي عبيدة، عن أبي عبداللّه(عليه السلام)قال: سئل عن رجل قتل امرأةً خطأً و هي على رأس الولد تمخض، قال: عليه الدِّية خمسة آلاف درهم، و عليه للّذي في بطنها غرّة وصيف أو وصيفة أو أربعون ديناراً; [29]
از امام صادق(عليه السلام) در مورد مردى سؤال شد كه زنى را به اشتباه بكُشد و او در حال زايمان باشد. امام صادق(عليه السلام) فرمود: پنج هزار درهم به عنوان ديه زن بر مرد است و براى فرزند، يك برده مرد يا زن و يا چهل دينار ديه تعلق مى گيرد.
4. محمّد بن يعقوب بأسانيده إلى كتاب ظريف، عن أمير المؤمنين(عليه السلام) قال: ... فإذا نشأ فيه خلقٌ آخر و هو الرُّوح فهو حينئذ نفسٌ بألف دينار كاملةً إن كان ذكراً، و إن كان أنثى فخمسمائة دينار، و إن قتلت امرأةٌ و هي حبلى متمٌّ فلم يسقط ولدها و لم يعلم أ ذكرٌ هو أو أنثى و لم يعلم أ بعدها مات أم قبلها فديته نصفان، نصف دية الذّكر و نصف دية الأنثى... ; [30]
امير مؤمنان(عليه السلام) فرمود: ... اگر روح در جسم دميده شود و پسر باشد، ديه اش هزار دينار است و اگر دختر باشد، پانصد دينار است، و اگر زن باردارى كشته شود و فرزند هم از دنيا برود و معلوم نباشد كه پسر است يا دختر، و آيا پيش از مادر از دنيا رفته يا پس از وى، ديه اش نيمى از ديه پسر و نيمى از ديه دختر است.
5 . محمّد بن الحسن بإسناده، عن محمّد بن الحسن الصّفّار، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن العبّاس بن موسى الورّاق، عن يونس بن عبدالرّحمن، عن أبي جرير القمِّيِّ، قال: سألت العبد الصّالح(عليه السلام) عن النُّطفة ما فيها من الدِّية، و ما في العلقة، و ما في المضغة، و ما في المخلّقة، و ما يقرُّ في الأرحام؟ فقال: ... فإذا اكتسى العظام لحماً ففيه مائة دينار، قال اللّه ـ عزّوجلّ ـ : (ثُمَّ أَنشَأْنَـهُ خَلْقًا ءَاخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَــلِقِينَ) [31] فإن كان ذكراً ففيه الدِّية و إن كانت أنثى ففيها ديتها; [32]
ابوجرير قمى مى گويد: از امام كاظم(عليه السلام)در باره ديه نطفه، علقه، مضغه، مخلّقه و آنچه در رحم است، پرسيدم. امام(عليه السلام) در پاسخ فرمود: اگر گوشت بر استخوان ها رويد، ديه اش يكصد دينار است. خداوند ـ عزّوجلّ ـ در قرآن فرموده است: «آن گاه ]جنين را در [آفرينش ديگر پديد آورديم». حال اگر پسر باشد، ديه پسر و اگر دختر باشد، ديه دختر بدان اختصاص مى يابد.
اينك به بررسى اين پنج حديث مى پردازيم:

اين روايت، گرچه از جهت دلالتْ تمام است و هيچ خدشه اى در آن راه ندارد، ولى از جهت سند، با مشكل مواجه است; زيرا از يك سو، در سند اين حديث، محمد بن عيسى از يونس نقل روايت مى كند و محمد بن الحسن الوليد روايات او را ـ آن گاه كه به تنهايى ناقل باشد ـ مردود شمرده است. [33] از سوى ديگر، وثاقت محمد بن عيسى بن عبيد محلّ خلاف و ترديد است; چرا كه شيخ طوسى، [34] سيد بن طاووس، [35] شهيد ثانى، [36]محقق، [37] و گروهى ديگر [38] وى را تضعيف كرده اند و نجاشى [39] او را توثيق كرده است و پس از تعارض جرح و تعديل، اقوى ترك عمل به اين روايت است.

اين روايت، گرچه ظهورش مانند حديث نخست نيست، زيرا مربوط به ديه جنين است و حكم آن، با الغاى خصوصيت، تعميم مى يابد، ليكن عرفْ ظهور آن را مى پذيرد. اما سند آن، مانند روايت نخست، با مشكل مواجه است; زيرا در اين سند نيز محمد بن عيسى از يونس نقل مى كند و ايرادهاى پيش گفته در اينجا نيز مى آيد. علاوه بر آن، احتمال ارسال سند نيز مى رود; زيرا محمد بن عيسى از يونس يا ديگرى ـ كه نامش معلوم نشده ـ نقل روايت كرده است: «محمد بن عيسى، عن يونس او غيره».

اين روايت از دو جهت مشكل دارد; جهت اول اينكه سخن امام، پاسخ به سؤالى در باره مورد خاصّى است; يعنى آن گاه كه زنى حامله، به هنگام وضع حمل، به قتل رسد. بنابراين، احتمال دارد قضيه شخصيه باشد كه در خارج اتفاق افتاده و امام حكم آن را بيان فرموده اند، و هيچ گاه نمى توان بر اساس قضاياى شخصيه و جزئيه استدلال كرد و اگر قضيه شخصيه هم نباشد، به مورد سؤال اختصاص مى يابد، و آن را نمى توان به همه موارد ديه زنان تعميم داد. جهت دوم، اينكه ديه جنينى كه خلقتش كامل شده، ديه انسان كامل است و اگر جنينى به اين حد نرسيده باشد، ديه اش يكصد دينار و كم تر است. بنابراين، تخيير ميان يك برده مرد يا زن و چهل دينار در ديه جنين، مخالف فتواى اصحاب بوده، و مورد اعراض آنهاست، و با سقوط حجيت اين بخش از حديث، قسمت نخست آن نيز از حجيت مى افتد; چرا كه دو حكم مستقل نيست تا بتوان مدعى تبعيض در حجيت شد.

اين دو روايت، از جهت سند و دلالت، مشكلى ندارند; اما ايراد كلّىِ مخالفت با كتاب و سنت در آنها جارى است كه در پايان اين بررسى ها بدان خواهيم پرداخت.

مضمون اين روايت ها چنين است كه اگر مردِ آزادى در برابر زنِ آزاده اى قصاص شده و به قتل رسد، بايد نيمى از ديه به خانواده مرد مقتول پرداخت گردد. معناى اين سخن چنين است كه ديه زنْ نصف ديه مرد است وگرنه، وجهى براى پرداخت نيمى از ديه وجود نداشت. تعداد اين روايت ها در كتب معتبر حديثى به پانزده روايت مى رسد و از اين ميان، نزديك به ده حديث آن داراى سند معتبر است.
برخى از اين روايات عبارت اند از:
1. محمد بن يعقوب، عن محمد بن يحيى، عن أحمد بن محمد، و عن على بن ابراهيم، عن أبيه جميعاً، عن ابن محبوب، عن عبدالله بن سنان قال : سمعت أبا عبدالله (عليه السلام) يقول : فى رجل قتل امرأته متعمداً، قال: إن شاء أهلها أن يقتلوه قتلوه ويؤدوا إلى أهله نصف الدية، وإن شاؤوا أخذوا نصف الدية خمسة آلاف درهم; [40]
عبدالله بن سنان مى گويد: شنيدم كه امام صادق (عليه السلام)در باره مردى كه همسرش را به عمد بكشد، فرمود: اگر خانواده زن بخواهند مرد را بكشند، مى توانند و بايد به خانواده مرد نصف ديه را بپردازند، و اگر بخواهند مى توانند نصف ديه را، يعنى پنج هزار درهم، از خانواده مرد بگيرند ]و از كشتن وى صرف نظر نمايند[.
2 . وعن على بن ابراهيم، عن محمد بن عيسى، عن يونس، عن عبدالله بن مسكان، عن أبى عبدالله (عليه السلام)قال: إذا قتلت المرأة رجلا قتلت به، وإذا قتل الرجل المرأة فإن أرادوا القود أدّوا فضل دية الرجل (على دية المرأة) واقادوه بها، وإن لم يفعلوا قبلوا الدية، دية المرأة كاملة، ودية المرأة نصف دية الرجل; [41]
امام صادق (عليه السلام) فرمود: هرگاه زنى مردى را بكشد، در مقابل كشتن وى قصاص مى گردد و اگر مردى زنى را بكشد، چنانچه بخواهند قصاص كنند، بايد نيمى از ديه مرد را ] به خانواده اش [بپردازند و مرد را قصاص كنند و اگر از كشتن صرف نظر كنند، ديه كامل زن را دريافت كنند و ديه زن نصف ديه مرد است.
3 . وعنه، عن أبيه، عن ابن أبى عمير، عن حمّاد، عن الحلبى، عن أبى عبدالله (عليه السلام) قال: فى الرجل يقتل المرأة متعمّداً فأراد أهل المرأة أن يقتلوه، قال: ذاك لهم إذا أدُّوا إلى أهله نصف الدية، و إن قبلوا الدية فلهم نصف دية الرجل، وإن قتلت المرأة الرجل، قتلت به، ليس لهم إلاّ نفسها; [42]
امام صادق (عليه السلام) در باره مردى كه زنى را به عمد بكشد، فرمود: اگر خانواده زن بخواهند، مى توانند مرد را بكشند و اين حق را دارند; ليكن نيمى از ديه را بايد به خانواده مرد بپردازند، و اگر از كشتن صرف نظر كنند، ديه زن را ـ كه نصف ديه مرد است ـ بپذيرند، و اگر زنى مردى را بكشد، قصاص مى شود و خانواده مرد حقّى ديگر ندارند.
هم چنين روايت هاى 4، 5، 6 ، 7، 8 ، 9، 12، 13، 15، 19، 20 و 21 از همان باب 33 بر اين مطلب دلالت دارند.
استناد به اين روايت ها دو اشكال جدى دارد:
1. اين روايت ها در مدلول مطابقى خود حجت نيست; چنان كه آن را در برابرى قصاص زن و مرد به اثبات رسانديم، [43] و اگر دليلى در دلالت مطابقى خود حجت نباشد، دلالت التزامى آن نيز حجيت ندارد; زيرا دلالت التزامى در وجود و حجيت تابع دلالت مطابقى است. به سخن ديگر، وقتى لفظ در دلالت مطابقى و معناى اصلى خود حجت نيست، گويا دلالتى وجود ندارد; پس ملزومى نيست تا لازمى داشته باشد. به عبارت سوم، وقتى لفظ در ملزوم ـ كه اصل است ـ حجيت ندارد، قهراً لازم آن نيز ـ كه فرع است ـ حجيت نخواهد داشت.
2. استدلال به روايت هاى لزوم ديه در قتل عمد براى مورد قتل خطايى در صورتى امكان پذير است كه از قتل عمد الغاى خصوصيت گردد; يعنى گفته شود كه ميان قتل عمدى و خطايى تفاوتى نيست. اما الغاى خصوصيتْ دشوار است; زيرا ممكن است حكم به تنصيف ديه در قتل عمد، به جهت اختياردارى خانواده مقتول ميان قصاص و گرفتن ديه باشد، ليكن در قتل خطايى ـ كه قصاص جايز نيست و تنها ديه گرفته مى شود ـ نتوان حكم به تنصيف كرد. به هر حال، تعميم حكم از اين روايت ها به مسئله قتل خطايى مشكل جدّى دارد.

اين روايت ها دلالت دارند كه ديه قطع اعضاى زن، برابر با مرد است تا زمانى كه به يك سوم ديه نرسد و هرگاه به يك سوم رسيد، ديه زن نصف مى شود. اضافه بر يك سوم، شامل ديه جان هم مى شود كه بايد تنصيف گردد.
پنج روايت بر اين رأى مشهور دلالت مى كنند كه از اين قراراند:
1. صحيحة أبان بن تغلب، قال: قلت لأبي عبداللّه(عليه السلام)ما تقول في رجل قطع إصبعاً من أصابع المرأة كم فيها؟ قال: عشرةٌ من الإبل، قلت: قطع اثنتين؟ قال: عشرون، قلت: قطع ثلاثاً؟ قال: ثلاثون، قلت: قطع أربعاً؟ قال: عشرون، قلت: سبحان الله يقطع ثلاثاً فيكون عليه ثلاثون، و يقطع أربعاً فيكون عليه عشرون؟! إنّ هذا كان يبلغنا و نحن بالعراق فنبرأ ممّن قاله و نقول الّذي جاء به شيطان، فقال: مهلا يا أبان! هذا حكم رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)، إنّ المرأة تعاقل الرّجل إلى ثلث الدِّية، فإذا بلغت الثُّلث رجعت إلى النِّصف، يا أبان! إنّك أخذتني بالقياس، و السُّنّة إذا قيست محق الدِّين; [44]
ابان بن تغلب مى گويد: به امام صادق(عليه السلام)گفتم: اگر مردى انگشت زنى را قطع كند، ديه آن چقدر است؟ فرمود: ده شتر. گفتم: اگر دو انگشت را قطع كند، چطور؟ فرمود: بيست شتر. گفتم: اگر سه انگشت را قطع نمايد، چطور؟ فرمود: سى شتر. گفتم: اگر چهار انگشت را قطع نمايد چطور؟ فرمود: بيست شتر. گفتم: سبحان الله! سه انگشت را قطع مى كند، سى شتر و چهار انگشت را قطع مى كند، بيست شتر؟! در عراق اين سخن را مى شنيديم، ولى از آن دورى مى جستيم و مى گفتيم حكمى شيطانى است. امام صادق(عليه السلام) فرمود: ساكت شو اى ابان! اين حكم رسول خداست. ديه زن برابر با مرد است تا يك سوم و وقتى بدان پايه رسيد، ديه اش نصف مى گردد. اى ابان، با من از روى قياس سخن گفتى و هرگاه سنت بر پايه قياس شكل گيرد، دين از ميان مى رود.
2. مضمرة سماعة، قال: سألته عن جراحة النِّساء، فقال: الرِّجال و النِّساء في الدِّية سواءٌ حتّى تبلغ الثُّلث، فإذا جازت الثُّلث فإنّها مثل نصف دية الرّجل; [45]
سماعه مى گويد: از ايشان در باره جراحت بر زنان پرسيدم. فرمود: زنان و مردان در جراحت ها برابرند تا آن گاه كه به يك سوم ديه رسد و وقتى از آن گذشت، ديه جراحت بر زنان به اندازه نصف ديه مرد است.
3. صحيح جميل بن درّاج، قال: سألت أبا عبداللّه(عليه السلام)عن المرأة بينها و بين الرّجل قصاصٌ؟ قال: نعم في الجراحات حتّى تبلغ الثُّلث سواء، فإذا بلغت الثُّلث سواء، ارتفع الرّجل و سفلت المرأة; [46]
جميل بن دراج مى گويد: از امام صادق(عليه السلام)پرسيدم آيا ميان زن و مرد قصاص جارى است؟ فرمود: بلى، در جراحت ها قصاص جارى است، تا به يك سوم رسد. پس از آن، ]ديه[ مرد بالا مى رود و ديه زن كم مى شود.
4 . خبر أبي بصير، قال: سألت أبا عبداللّه(عليه السلام)عن الجراحات؟ فقال: جراحة المرأة مثل جراحة الرّجل حتّى تبلغ ثلث الدِّية، فإذا بلغت ثلث الدِّية سواءً أضعفت جراحة الرّجل ضعفين على جراحة المرأة و سنُّ الرّجل و سنُّ المرأة سواءٌ; [47]
ابوبصير مى گويد: از امام صادق(عليه السلام)در باره جراحت ها پرسيدم. فرمود: جراحت بر زن مانند جراحت بر مرد است تا به اندازه يك سوم ديه رسد. وقتى بدان جا رسيد، ديه جراحت بر مرد دو برابر ديه جراحت بر زن مى شود و ]ديه [دندان زن و مرد برابر است.
5 . صحيح الحلبيِّ، عن أبي عبداللّه(عليه السلام): و إصبع المرأة بإصبع الرّجل حتّى تبلغ الجراحة ثلث الدِّية، فإذا بلغت ثلث الدِّية ضعِّفت دية الرّجل على دية المرأة; [48]
امام صادق(عليه السلام) فرمود: ]ديه[ انگشت زن برابر با ]ديه[ انگشت مرد است تا اين كه جراحت ها به يك سوم ديه رسد. وقتى بدان پايه رسيد، ديه مرد دو برابر ديه زن مى شود.
در بررسى اين روايت ها از دو نوع ايراد بايد ياد كرد; يكى ايرادهايى كه بر بعضى از اين روايات به صورت خاص وارد مى شوند، و ديگرى ايرادهايى كه بر مجموع آنها مترتب مى گردند.
الف. ايرادهاى موردى اين روايت ها
روايت اول: گرچه مشهور روايت ابان را صحيحه مى دانند، ليكن در متن و سند آن ايرادها و اشكال هايى وجود دارد كه اعتبار آن را از نظر عقلا خدشه دار مى سازد. اشكال هاى متنى و سندى صحيحه ابان بدين شرح است:
1. محقق اردبيلى در باره سند آن مى گويد: بدان كه در روايت ابان، عبدالرحمان بن حجاج قرار گرفته و نسبت به وى ترديدى وجود دارد; زيرا شيخ صدوق در مشيخه من لا يحضره الفقيه مى گويد: «ابوالحسن(عليه السلام)فرمود: عبدالرحمان بر قلب من سنگينى مى كند» و برخى وى را به كيسانى گرى متهم كرده اند، كه از آن عدول كرده است، البته در باره اش "ثقة ثقة" گفته شده است. [49]
2. ابان بن تغلب از فقيهان برجسته و مورد احترام امام باقر(عليه السلام) و امام صادق(عليه السلام) است. امام باقر(عليه السلام) به وى فرمود:
در مسجد مدينه بنشين و فتوا ده.
امام صادق(عليه السلام)در هنگام شنيدن خبر فوت او فرمود:
مرگ ابان دلم را به درد آورد. [50]
او فقيه و محدثى بزرگ است كه سى هزار حديث روايت كرده است و در قرآن، حديث، فقه و ادبيات صاحب نظر بوده است. [51]
آيا مى توان باور كرد كه شخصى با چنين موقعيتى از دانش و فضل در برابر سخن امامش ـ كه راويان و محدثان پايين تر از او، با احترام و تعبير جعلت فداك; جانم به فدايت سخن مى گفتند ـ بگويد: اين سخن در عراق به ما رسيد و ما آن را سخن شيطان مى دانستيم؟!!
3. سخن امام در پاسخ به ابان كه «اگر سنّت با قياس سنجيده شود، دين و شريعت از ميان خواهد رفت»، نشان مى دهد كه ابان از حرمت قياس و آثار زيانبار آن بى اطلاع است. ولى آيا مى توان در مورد ابان، با آن منزلت و مقام علمى و فقهى، چنين چيزى را احتمال داد؟
4. تعجب ابان از اينكه ديه قطع چهار انگشتْ بيست شتر است، با اينكه ديه قطع سه انگشتْ سى شتر بود، امرى عقلايى و طبيعى است; زيرا فحواى پاسخ هاى قبلى امام(عليه السلام) چنين است و اگر اين تعجب بر پايه فحواى سخن متكلّم باشد، چگونه از سوى امام
مورد اعتراض قرار مى گيرد و متّهم به قياس مى شود؟ چرا كه فحواى ادلّه شرعى در فقه، ستونِ استنباط و استدلال و سنگ آسياى اجتهاد و فقاهت به شمار مى رود، و فحواى دليل، همان الغاى خصوصيت و تنقيح مناط است كه عرفْ آن را از مناسبت حكم و موضوع و جهات ديگر به دست مى آورد و در حقيقت، تمسك به فحوا تمسك به دليل لفظى است.
5. گذشته از همه اينها پاسخ مطرح شده در حديث، با پرسش و تعجب ابان سازگارى ندارد; زيرا ابان از اين گونه تشريع در مقام ثبوت تعجب مى كند و امام پاسخ اين پرسش را، طبق نقل حديث، نمى دهد، وگرنه ابان در حجيت سخنى كه از امام(عليه السلام)صادر شود، ترديدى ندارد. به سخن ديگر، روش قرآن كريم و پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اهل بيت(عليهم السلام) اقناع مخاطبان، بويژه شخصيت هاى علمى و فقيهان است. قرآن كريم با آن كه خود بيان است:
(هذا بيان للناس); [52] اين ]قرآن[ براى مردم بيانى است، به پيامبر دستور مى دهد كه همين بيان را براى مردم تبيين كند:
(وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ); [53] و اين قرآن را به سوى تو فرود آورديم، تا براى مردم آنچه را به سوى ايشان نازل شده است، توضيح دهى.
بيان علل احكام در روايات اهل بيت بدان حد است كه شيخ صدوق علل الشرايع را تأليف مى كند.
حال، آيا مى توان گفت در جايى كه پرسشى جدى در ذهن فقيهى چون ابان شكل گرفته امام به جوابى اسكاتى قناعت ورزد؟!!
6. از سوى ديگر، اين مضمون در روايات اهل سنت، در گفتگوى ربيعه با سعيد بن مسيب، از فقيهان عامه منقول است [54] و اگر چنين باشد، ممكن است روايت ابان نيز از ناحيه امام به صورت تقيّه صادر شده باشد. از اين گونه موارد در اخبار و احاديث معصومان(عليهم السلام) بسيار است. مرحوم كلينى روايت مى كند:
عن موسى بن أشيم قال: كنت عند أبي عبداللَّه(عليه السلام)فسأله رجلٌ عن آية من كتاب اللَّه ـ عزَّوجلَّ ـ فأخبره بها، ثمَّ دخل عليه داخل فسأله عن تلك الآية فأخبره بخلاف ما أخبر ]به[ الأوَّل، فدخلني من ذلك ما شاء اللَّه حتَّى كأنَّ قلبي يشرح بالسكاكين فقلت في نفسي: تركت أبا قتادة بالشَّام لا يخطئ في الواو و شبهه، و جئت إلى هذا يخطئ هذا الخطأ كلَّه، فبينا أنا كذلك إذ دخل عليه آخر فسأله عن تلك الآية فأخبره بخلاف ما أخبرني و أخبر صاحبيَّ، فسكنت نفسي فعلمت أنَّ ذلك منه تقيَّةٌ، قال: ثمَّ التفت إليَّ فقال لي: يا ابن أشيم! إنَّ اللَّه ـ عزَّوجلَّ ـ فوَّض إلى سليمان بن داود فقال:(هَـذَا عَطَـآؤُنَا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسَاب )، [55] و فوَّض إلى نبيِّه(صلى الله عليه وآله)فقال: (وَ مَآ ءَاتَـلـكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَـلـكُمْ عَنْهُ فَانتَهُواْ)، [56] فما فوَّض إلى رسول اللَّه(صلى الله عليه وآله) فقد فوَّضه إلينا; [57]
موسى بن اشيم مى گويد: نزد امام صادق(عليه السلام)بودم، مردى در باره يك آيه از كتاب خدا پرسش كرد. امام به وى جواب داد. مردى ديگر آمد و از همان آيه سؤال كرد، امام پاسخى ديگر به وى داد. از اين دوگانگى جواب ها بسيار ناراحت شدم; گويا قلبم با كارد قطعه قطعه مى شد. با خود گفتم: ابو قتاده را در شام رها كردم كه در يك واو خطا نمى كرد و اينك نزد كسى آمدم كه چنين خطاهاى فاحشى دارد. در همين احوالات درونى بودم كه مردى ديگر آمد و از همان آيه سؤال كرد و امام پاسخى غير از دو پاسخ قبلى به وى داد. دلم آرام گرفت و دانستم كه پاسخ از روى تقيّه بوده است. آن گاه امام صادق(عليه السلام)رو به من كرد و فرمود: اى پسر اشيم، خداوند كارها را به سليمان بن داود واگذار كرد و در باره اش فرمود: «اين بخشش ماست، ]آن را بى شمار [ببخش يا نگاه دار». و نيز كارها را به پيامبر واگذار كرد و در باره اش فرمود: «آنچه را رسول به شما داد، آن را بگيريد و از آنچه شما را باز داشت، باز ايستيد»، و خداوند آنچه را به پيامبرش تفويض كرد، به ما نيز تفويض كرده است.
خلاصه اينكه روايت اَبان با وجود ايرادها و خلل هايى كه در متن آن ديده مى شود، حجيت عقلايى ندارد و نمى تواند مستند فتوا قرار گيرد:
روايت دوم: اين روايت از جهت سند و دلالت چند اشكال دارد:
اولا. مضمره است;
ثانياً. حسن، در سند اين حديث، شناخته شده نيست; [58]
ثالثاً. برخى عثمان بن عيسى را كه در اين سند واقع شده تضعيف كرده و نزد برخى مجهول است; [59]
رابعاً. متن اين روايت نيز داراى اشكال است; زيرا نخست، پايان برابرى ديه را رسيدن به يك سوم معرفى كرده و سپس غايت و پايان را گذر از يك سوم مى داند: حتى تبلغ الثلث، ]ديه جراحت زن و مرد برابر است تا به يك سوم رسد[ فإذا جازت الثلث ]و وقتى از آن گذشت ...[ با اينكه بايد چنين باشد: فاذا بلغ الثلث; وقتى به يك سوم رسيد; كما اينكه در روايت هاى ديگر چنين است.
روايت سوم، چهارم و پنجم: اين سه روايت به ديه در موارد عمد و قصاص اختصاص دارند و شامل ديه خطايى نمى شوند، و نمى توان از موارد عمد و قصاص به موارد خطا، تعدّى كرد و الغاى خصوصيت نمود; چون حقّ قصاص در عمد وجود دارد و ممكن است كاستى ديه به خاطر داشتن حقّ قصاص باشد.
ب . ايرادهاى عمومى اين روايت ها
علاوه بر ايرادهاى خاص بر اين دسته از احاديث،ايرادهايى نيز بر مجموع آنها وارد مى شود:
1. ظاهر اين اخبارْ اختصاص حكم به ديه اعضاست، بلكه مى توان گفت در اين دلالت، مانند نص است و از اين جهت، تعميم آن به ديه جان ـ كه از اهميت بالايى در كتاب و سنّت و جوامع بشرى و عقل و خرد برخوردار است ـ قابل قبول نيست.
2. اين روايت ها در مورد ديه عضو نيز از آن جهت كه با كتاب و سنت مخالف اند، حجيت ندارند. [60] پس چگونه مى توان حكم آنها را به ديه جان تعميم داد؟ جالب است دانسته شود كه محقق اردبيلى در ذيل اين بحث مى نويسد:
اين رأى مشهور است، ليكن خلاف قواعد عقلى و نقلى است.
آن گاه مى گويد:
دو روايت بر اين نظر دلالت دارند; يكى صحيحه ابان و ديگرى مضمره سماعه، و در دلالت و سند هر دو خدشه وارد مى كند. [61]

سه دسته روايت ـ كه مورد استناد رأى مشهور فقيهان قرار داشت ـ به اجمال گزارش شد. در ضمن نقل آن روايت ها پاره اى از ايرادها و اشكال ها را نيز بر شمرديم، آنچه در انتهاى اين بحث، بدان مى پردازيم، توضيح ايراد اصلى اين قبيل روايات ـ صرف نظر از اشكال هاى ذكر شده ـ است.
ايراد اصلى اين دسته از روايات، مخالفت آنها با كتاب و سنت است. آيات و روايات بسيارى بر نفى ظلم و ستم از خداوند دلالت دارند; چنان كه آيات و روايات بسيارى در برابرى زن و مرد در هويّت انسانى گواهى مى دهند. كنار هم نهادن اين دو دسته از آيات و روايات اقتضا دارد كه در پرداخت خون بهاى زن و مرد تفاوتى نباشد. اگر زن و مرد در حقيقت انسانى، استعداد و توانمندى ها يكسان اند، نمى توان در پرداخت خون بهاى آنان تفاوتى قايل شد. بدين جهت، در تكليف آزاد كردن برده، به تصريح قرآن، تفاوتى وجود ندارد و آنچه به عنوان فلسفه و حكمت در برخى از پژوهش ها مورد اشاره قرار گرفته و به جايگاه متفاوت اقتصادى زن و مرد بر مى گردد، چنان كه پيش تر اشاره شد، در نصوص دينى و رواياتْ مذكور نيست; گذشته از آنكه در جوامع مختلف نيز كاركرد اقتصادى زن و مرد يكسان نيست. به علاوه، از قايلان به اين فلسفه بايد پرسيد كه چرا اين تفاوت در باره پسران و دختران خردسال، پيرمردها و پيرزن ها، جنين پسر و جنين دختر، از كار افتادگان و كسانى كه از لحاظ اقتصادى سودآورى بالايى ندارند، اجرا مى شود; با آنكه آنها كاركرد اقتصادى نامتعادل ندارند؟
در اينجا برخى از آيات و روايات ياد شده، آورده مى شود:
آيات بسيارى دلالت دارند كه سخن و احكام خداوند بر پايه عدالت و حقيقت است و او به بندگان، ظلم و ستم روا نمى دارد; نه در عرصه تكوين و نه در عرصه تشريع; مانند :
(وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقًا وَعَدْلاً...); [62]
و سخن پروردگارت به راستى و داد، سرانجام گرفته است.
(... إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ...); [63]
حكم و دستور به دست خداست، كه حق را بيان مى كند.
(... وَ مَا رَبُّكَ بِظَـلَّـم لِّلْعَبِيدِ); [64]
خداوند هرگز نسبت به بندگان خود بيدادگر نيست.
(إِنَّ اللَّهَ لاَ يَظْـلِمُ النَّاسَ شَيْـًا وَ لَـكِنَّ النَّاسَ أَنفُسَهُمْ يَظْـلِمُونَ); [65]
خداوند به هيچ وجه به مردم ستم نمى كند، ليكن مردم، خود بر خويشتن ستم مى كنند.
(إِنَّ اللَّهَ لاَ يَظْـلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّة...); [66]
در حقيقت، خداوند به اندازه ذرّه اى ستم نمى كند.
(... وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُـلْمًا لِّلْعِبَادِ); [67]
و خداوند بر بندگان ]خود[ ستم نمى خواهد.
(... وَاللَّهُ لاَ يُحِبُّ الظَّــلِمِينَ); [68]
و خداوند ستمكاران را دوست نمى دارد.
اين آيات، ظلم و ستم را از خداوند متعال نفى مى كنند و ساحت او را از آن منزه مى دانند. از سوى ديگر، به نظر انسان ها، تفاوت گذاردن ميانِ ديه زن و مرد، ظلم بوده، از عدالت و حقيقت به دور است; زيرا زنان با مردان، در هويت انسانى، حقوق اجتماعى و اقتصادى برابرند، و عقل بر اين برابرى گواهى مى دهد و كتاب و سنت نيز آن را تأييد مى نمايند.
خداوند، خود در كتابش در باره برابرى زن و مرد فرموده است :
(يَـأَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُم مِّن نَّفْس وَ حِدَة وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً كَثِيرًا وَنِسَآءً...); [69]
اى مردم، از پروردگارتان ـ كه شما را از «نفس واحدى» آفريد و جفتش را نيز از همان حقيقت آفريد، و از آن دو، مردان و زنان بسيارى پراكنده كرد ـ پروا داريد.
در اين آيه، تقوا و پرواپيشگى نسبت به رب و مدبر و مربى انسان هاست; برخلاف آيات ديگر كه تقوا به صورت مطلق آمده است، مانند :(اتَّقُواْ). [70]
به نظر مى رسد كه اين نسبت و اضافه درصدد القاى اين مطلب است كه انسان ها در حقيقتِ انسانى يكسان اند و ميان زن و مرد، بزرگ و كوچك و نيرومند و ناتوان، تفاوتى نيست. آن گاه فرمان مى دهد كه: اى انسان ها، پروا پيشه كنيد و در حقّ يكديگر ستم روا مداريد. مرد بر زن، بزرگ نسبت به كوچك، نيرومند نسبت به ناتوان، و مولا نسبت به برده ستم نكند. دامنه اين پرواپيشگى نيز گسترده است و تمامى زمينه هاى اقتصاد، سياست، قانون و... را شامل مى گردد.
پس انسان ها، به دلالت اين آيه، مأمورند تا از آنچه در نظر عرف و عقلا ستم محسوب مى شود، پرهيز كنند و خداوند سزاوارتر است كه خود چنين نكند. از اين رو، دلالت اين آيه بر تساوى انسان ها و نفى نابرابرى در احكام و قوانين نسبت به آنها ترديدناپذير است.
آيات ديگرى نيز بر اين تساوى و برابرى دلالت دارند; مانند :
(ياايها الناس إِنَّا خَلَقْنَـكُم مِّن ذَكَر وَ أُنثَى وَ جَعَلْنَـكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَآلـِلَ لِتَعَارَفُواْ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَـلـكُمْ...); [71]
اى مردم، ما شما را از مرد و زن آفريديم، و شما را ملتْ ملت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد. در حقيقت، ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست.
(... ثُمَّ أَنشَأْنَـهُ خَلْقًا ءَاخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَــلِقِينَ); [72]
آن گاه ]جنين را[ در آفرينشى ديگر پديد آورديم. آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است.
روايت هايى كه پيش از اين در صفحه 22 تا 24 آورديم نيز بر اين تساوى و برابرى دلالت دارند.

دومين دليل فقيهان، در نابرابرى ديه، اجماع و اتفاق آراى فقيهان، بلكه مسلمانان است و اين اتفاق و اجماع مى تواند كاشف از صدور اين رأى از پيشوايان دينى باشد.
پيش از اين، سخن دو فقيه برجسته در باره اجماع نقل شد. [73]
با اين همه، استناد به اجماع با دو ايراد جدّى مواجه است:
1. از عبارت برخى از فقيهان مانند محقق اردبيلى بر مى آيد كه در تحقق اجماع ترديد دارند. محقق اردبيلى در دو جا از كتاب خود، در مقام استدلال بر مسئله، چنين تعبير مى كند: «فكأنّه اجماع»، «كأنّ دليله الاجماع»; [74] گويا اين مسئله اجماعى است. اين تعبير نشان مى دهد كه وى در اين اجماع ترديد جدّى دارد. از اين رو، نمى توان به چنين اجماعى استناد كرد.
2. با وجود روايت هاى متعددى كه پيش از اين نقل شد، اين اجماع مدركى است و دليل مستقل به شمار نمى رود. اجماع در صورتى دليل و مدرك است كه مستند قرآنى و روايى در مسئله در دست نباشد و اين اجماع، با وجود روايت هاى ياد شده، متأثر از آن روايات است و از آن رو كه آن روايات با قرآن و قواعد كلّى دينى ناسازگارى دارند و از دايره استناد و استدلال خارج مى شوند، اجماع نيز، به تبع، چنين خواهد بود.

برخى مى گويند تفاوت ديه به دليل كاركرد متفاوت اقتصادى زن و مرد است، زيرا ديه مربوط به جنبه بدنى است و چون بدن مرد در خصوص انجام كارهاى فيزيكى قوى تر از زن است، مردها بيشتر از زن ها بازدهى كارى دارند و از اين رو ديه آنها نيز بيشتر است. اين سخن و توجيه ناتمام است، زيرا:
اولا. اين توجيه، يك استحسان است و در نصوص دينى، بدان هيچ اشاره اى نشده است.
ثانياً . تفاوت كاركرد اقتصادى زن و مرد، امرى متغير است و در جوامع مختلف و فرهنگ هاى گوناگون، شكلى ثابت ندارد. امروزه ديده مى شود كه نظام اقتصادى خانواده شكل ديگرى به خود گرفته است. در برخى جوامع، زن ها بسيار بيشتر از مردها يا برابر با آنها در اقتصاد خانواده سهم دارند، مگر در ايران در مناطق روستايى و كشاورزى و نيز منطقه شمال و شاليزارها چنين نيست؟

خلاصه سخن آنكه قرآن كريم بر لزوم پرداخت اصل ديه دلالت دارد و تفاوتى ميان زن و مرد نگذاشته است. رواياتى كه بر تشريع ديه در آيين اسلام دلالت مى كنند، همانند قرآن، تبعيضى ميان زنان و مردان نمى گذارند. اصول و قواعد كلّى اسلامى نيز برابرى ديه زن و مرد را اقتضا دارند. بر اين پايه، روايت هايى كه مخالف اين ادلّه و قراين و شواهد باشند، نمى توانند مستند رأى فقهى قرار گيرند.

مشهور فقيهان بر اين باورند كه ديه غير مسلمان كم تر از ديه مسلمان است، از اين ميان، فقيهان شيعى اندازه آن را هشتصد درهم مى دانند و برخى از فقيهان اهل سنت ديه آنان را نصف ديه مسلمان و برخى ديگر ثلث ديه مسلمان دانسته اند و برخى نيز ديه ذمّى غير مجوسى را مساوى با مسلمان دانسته و برخى ديگر قايل به تفصيل در ديه معاهد گرديده اند، كه اگر قتل عمد باشد، ديه مسلمان و اگر خطا باشد نصف ديه مسلمان. [75]
صاحب كتاب مفتاح الكرامه مى نويسد:
ديه ذمّى آزاده هشتصد درهم است و نويسندگان كتاب هاى الانتصار، الخلاف، الغنيه، و كنزالعرفان دعواى اجماع كرده اند و در كشف اللثام دعواى شهرت روايى و فتوايى شده است و شهيد در روضه آن را اشهر از نظر روايت و فتوا مى داند و صاحب كتاب المقتصر آن را مشهور در عمل اصحاب دانسته است و نويسندگان كتاب هاى النافع، كشف الرموز، المهذب البارع، التنقيح، و ملاذالاخيار آن را مشهور گفته اند و در رياض المسائل آمده كه اين رأى را عموم اصحاب ما باور دارند به جز افراد نادر. [76]

مهم ترين مستند رأى مشهور، رواياتى است كه بر اين رأى دلالت دارد. صاحب مفتاح الكرامة آن را هفت حديث دانسته [77] ولى تحقيق آن است كه تعداد اين روايت ها به هشت مى رسد. تفصيل اين روايت ها چنين است.
1. و عن علىّ بن إبراهيم، عن محمّد بن عيسى، عن يونس، عن ابن مسكان، عن أبى عبدالله(عليه السلام)قال: دية اليهودى والنصرانى والمجوسى ثمانمائة درهم.
ورواه الشيخ بإسناده عن علىّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن محمد بن عيسى، والذى قبله بإسناده عن أبى علىّ الأشعرى مثله. [78]
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: ديه يهودى و مسيحى و زرتشتى هشتصد درهم است.
2. وعنه، عن أبى أيوب، وابن بكير جميعاً، عن ليث المرادى، قال: سألت أبا عبدالله(عليه السلام) عن دية النصرانى واليهودى والمجوسى، فقال: ديتهم جميعاً سواء، ثمانمائة درهم.
ورواه الشيخ بإسناده عن ابن محبوب، وكذا الحديثان قبله. [79]
ليث مرادى مى گويد از امام صادق در باره ديه مسيحى و يهودى و زرتشتى پرسيدم؟ فرمود: ديه آنان برابر است و آن هشتصد درهم است.
3. عبدالله بن جعفر فى (قرب الاسناد) عن عبدالله بن الحسن، عن علىّ بن جعفر، عن أخيه، قال: سألته عن دية اليهودى والنصرانى والمجوسى، كم هى؟ سواء؟ قال: ثمانمائة ثمانمائة كل رجل منهم. [80]
على بن جعفر مى گويد از امام كاظم در باره ديه يهودى، مسيحى و زرتشتى پرسيدم؟ آيا ديه آنان برابر است؟ فرمود: هر مردى از آنان ديه اش هشتصد درهم است.
4. محمد بن الحسن باسناده عن ابن أبي عمير، عن سماعة بن مهران، عن أبي عبدالله(عليه السلام) قال: بعث النبي(صلى الله عليه وآله) خالد بن الوليد إلى البحرين، فأصاب بها دماء قوم من اليهود والنصارى والمجوس، فكتب إلى النبي(صلى الله عليه وآله): إني أصبت دماء قوم من اليهود والنصارى فوديتهم ثمانمائة درهم ثمانمائة، وأصبت دماء قوم من المجوس، ولم تكن عهدت إلي فيهم عهداً، فكتب إليه رسول الله(صلى الله عليه وآله): إن ديتهم مثل دية اليهود والنصارى، وقال: إنهم أهل الكتاب; [81]
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: پيامبر خالد بن وليد را به سمت بحرين فرستاد و در آنجا خون گروهى از يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان را بر زمين ريخت. آن گاه به پيامبر نامه نوشت كه گروهى از يهوديان و مسيحيان را كشتم و به آنان هشتصد درهم ديه دادم، و نسبت به زرتشتى ها از طرف شما عهد و دستورى نداشتم. پيامبر در جواب نوشت كه ديه آنان مانند ديه يهود و مسيحيان است آنان اهل كتاب به شمار مى روند.
5. وباسناده عن إسماعيل بن مهران، عن درست، عن ابن مسكان، عن أبي بصير، قال: سألت أبا عبدالله(عليه السلام) عن دية اليهود والنصارى والمجوس، قال: هم سواء ثمانمائة درهم، قلت: إن اخذوا في بلاد المسلمين وهم يعملون الفاحشة أيقام عليهم الحد؟ قال: نعم، يحكم فيهم بأحكام المسلمين.
ورواه الصدوق باسناده عن ابن مسكان، والذي قبله باسناده عن ابن أبي عمير مثله; [82]
ابوبصير گويد: از امام صادق(عليه السلام) در باره ديه يهودى و مسيحيان و زرتشتى ها پرسيدم؟ فرمود: ديه آنان برابر است يعنى هشتصد درهم. گفتم: اگر آنان را در شهرهاى مسلمان نشين در حال ارتكاب كارهاى ناشايست دستگير كنند آيا حد بر آنان جارى مى شود؟ فرمود: بلى احكام مسلمانان بر آنان اجرا مى گردد.
6. وباسناده عن صفوان، عن ابن مسكان، عن ليث المرادي، وعبدالاعلى بن أعين جميعاً، عن أبي عبدالله(عليه السلام) قال: دية اليهودي والنصراني ثمانمائة درهم; [83]
امام صادق(عليه السلام) فرمود: ديه يهودى و مسيحى هشتصد درهم است.
7 . محمد بن الحسن بإسناده عن محمد بن أحمد بن يحيى، عن عبدالرحمن ابن حمّاد، عن عبدالرحمن بن عبدالحميد، عن بعض مواليه، قال: قال لي أبوالحسن(عليه السلام): دية ولدالزنا دية اليهودي ثمانمائة درهم; [84]
عبدالرحمن بن عبدالحميد از برخى بردگانش نقل مى كند كه ابوالحسن فرمود: ديه زنازاده مانند ديه يهودى هشتصد درهم است.
8 . وعنه، عن محمد بن الحسين، عن جعفر بن بشير، عن بعض رجاله قال: سألت أبا عبدالله(عليه السلام)، عن دية ولدالزنا، قال: ثمانمائة درهم مثل دية اليهودي والنصراني والمجوسي ورواه الصدوق باسناده عن جعفر بن بشير مثله; [85]
جعفر بن بشير مى گويد: از امام صادق(عليه السلام)در باره ديه زنازاده پرسيدم فرمود: هشتصد درهم مانند ديه يهودى، مسيحى و زرتشتى مى باشد.

دلالت اين روايت هاى هشت گانه بر رأى مشهور روشن است و جاى ترديد ندارد، چنان كه، احاديث معتبرى نيز در ميان آنها ديده مى شود. [86] از اين رو اگر تنها به اين روايت ها نظر شود رأى مشهور قابل دفاع است، ليكن در مقابل اينها روايت هاى ديگرى با مضامين متفاوت و اسناد معتبر وجود دارد كه استدلال به روايت هاى هشت گانه را مخدوش مى سازد. گذشته از آنكه اصول و قواعد اسلامى و ادله تشريع ديه نيز خلاف آن را اقتضا مى كند. بنابراين، مى توان گفت اين روايت ها با دو مشكل اساسى مواجه است. يكى تعارض با روايت هاى خاص و ديگرى تعارض با اصول و قواعد كلى اسلامى و ادله تشريع ديه. اينك به شرح اين اشكال مى پردازيم:
در مقابل اين روايت هاى هشت گانه چهار طايفه ديگر از احاديث وجود دارد كه داراى مضمونى متفاوت اند، بدين شرح:
1. دسته اى دلالت دارد ديه ذمّى هشتصد درهم است.
2. دسته اى دلالت دارد ديه اهل كتاب چهارهزار درهم است.
3. دسته اى دلالت دارد ديه يهودى، مسيحى و زرتشتى برابر ديه مسلمان است.
4. دسته اى دلالت دارد ديه ذمّى برابر با ديه مسلمان است.
تفصيل اين چهار طايفه از روايات چنين است:

سه روايت بر اين مضمون دلالت مى كند.
1. وعنه، عن أبيه، و عن محمد بن يحيى، عن أحمد بن محمد جميعاً، عن ابن محبوب، عن ابن رئاب، عن محمد بن قيس، عن أبي جعفر(عليه السلام) ـ في حديث ـ قال: دية الذمّي ثمانمائة درهم; [87]
امام باقر(عليه السلام) در حديثى فرمود: ديه اهل ذمّه هشتصد درهم است.
2. وباسناده عن عثمان بن عيسى، عن سماعة، قال: قلت لأبي عبدالله(عليه السلام): كم دية الذمّي قال: ثمانمائة درهم; [88]
سماعه مى گويد: از امام صادق(عليه السلام) پرسيدم ديه ذمّى چقدر است؟ فرمود هشتصد درهم.
3. وباسناده عن محمد بن الحسن الصفار، عن إبراهيم بن هاشم، عن عبدالرحمن بن حماد، عن إبراهيم بن عبدالحميد، عن جعفر(عليه السلام) قال: قال: دية ولدالزنا دية الذمي ثمانمائة درهم; [89]
امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد: ديه زنازاده، ديه اهل ذمّه است كه هشتصد درهم مى باشد.

دو روايت نيز بر اين مضمون دلالت مى كند.
1. محمد بن علي بن الحسين، قال: روي أن دية اليهودي والنصراني والمجوسي أربعة آلاف درهم، أربعة آلاف درهم، لانهم أهل الكتاب; [90]
روايت شده است كه ديه يهودى، مسيحى و زرتشتى چهارهزار درهم است، زيرا آنان اهل كتاب به شمار مى روند.
2. وباسناده عن محمد بن خالد ، عن القاسم بن محمد، عن علي، عن أبي بصير، عن أبي عبدالله(عليه السلام)قال: دية اليهودي والنصراني أربعة آلاف درهم، ودية المجوسي ثمانمائة درهم; [91]
امام صادق(عليه السلام) فرمود: ديه يهودى و مسيحى چهارهزار درهم است، و ديه زرتشتى هشتصد درهم.

يك حديث بر اين مضمون دلالت دارد.
وباسناده عن إسماعيل بن مهران، عن ابن المغيرة، عن منصور، عن أبان بن تغلب، عن أبي عبدالله(عليه السلام)قال: دية اليهودي والنصراني والمجوسي دية المسلم، ورواه الصدوق باسناده عن عبدالله بن المغيرة مثله; [92]
امام صادق(عليه السلام) فرمود: ديه يهودى و مسيحى و زرتشتى همان ديه مسلمان است.

دو حديث نيز بر اين مضمون دلالت مى كند.
1. وباسناده عن الحسين بن سعيد، عن فضالة، عن أبان، عن زرارة عن أبي عبدالله(عليه السلام)قال: من أعطاه رسول الله(صلى الله عليه وآله) ذمة فديته كاملة، قال زرارة: فهؤلاء؟ قال أبو عبدالله(عليه السلام): وهؤلاء من أعطاهم ذمّة؟; [93]
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: هر كه را پيامبر در ذمّه خويش قرار داده، ديه اش كامل است. زراره مى گويد: پرسيدم: كافران امروز چطور؟ امام صادق فرمود: چه كسى به اينان ذمّه عطا نموده؟
2. محمد بن الحسن باسناده عن ابن محبوب، عن أبي أيوب، عن سماعة، قال: سألت أبا عبدالله(عليه السلام)عن مسلم قتل ذميّاً؟ فقال: هذا شيء شديد لا يحتمله الناس فليعط أهله دية المسلم حتى ينكل عن قتل أهل السواد، وعن قتل الذمّي، ثم قال: لو أن مسلما غضب على ذمّي فأراد أن يقتله ويأخذ أرضه ويؤدي إلى أهله ثمانمائة درهم إذاً يكثر القتل في الذميين; [94]
سماعه مى گويد: از امام صادق(عليه السلام) در باره كشتن ذمّى توسط مسلمان پرسيدم فرمود: اين امر دشوار است و مردم تحمل حكم آن را ندارند. بايد ديه مسلمان به خانواده ذمّى پرداخت شود تا از كشتن اهل عراق و نيز اهل ذمّه دست بردارد سپس فرمود: اگر بنا باشد هر مسلمانى كه بر اهل ذمّه خشمگين گردد، او را بكشد و زمين او را بستاند و به خانواده اش هشتصد درهم بپردازد، كشتار اهل ذمّه فراوان شود.

تعارض و ناسازگارى اين چهار طايفه از روايات با يكديگر و با احاديث هشت گانه نخست روشن است فقيهان و محدثان راه هايى را براى خروج از تعارض پى گرفته اند. شيخ صدوق اهل كتاب را به سه دسته تقسيم كرده و براى هر يك ديه اى معتقد است. ديه آنان كه از سوى پيامبر و امام مورد عهد و پيمان واقع شده اند و بر شرايط عهد و پيمان وفادارند برابر با ديه مسلمانان است، و ديه آنان كه شرايط عام جامعه اسلامى را پذيرفته اند چهارهزار درهم است و همين گروه اگر از شرايط ذمّه، تخلف ورزند ديه اى برابر با هشتصد درهم دارند. [95]
مشهور فقيهان روايت هاى هشت گانه را مقدم داشته و ساير روايات را حمل بر تقيّه كرده اند، چرا كه با آراى اهل سنت موافقت دارد. [96]
به نظر مى رسد اين وجوه جمع، شاهد و دليل قابل قبول ندارد و جمع عرفى به شمار نمى رود. چرا كه تفسير صدوق به حمل روايت ها بر اقسام كفار، گرچه نسبت به جمع طايفه اى كه ديه آنان را ديه مسلمان مى داند و طايفه اى كه ديه آنها را هشتصد درهم و يا چهارهزار درهم مى داند، جمعى نيكو و موافق با قواعد جمع بين مطلق و مقيد مى باشد ـ همان طور كه تفصليش در مباحث آينده بيان مى گردد ـ ليكن جمع بين دو دسته روايات هشتصد درهم و چهارهزار درهم، نوعى استحسان است و مستند عرفى و از درون روايات بر آن در دست نيست. چنان كه سخن مشهور در حمل اين روايت ها بر تقيّه به جهت موافقت با اهل سنت و اخذ به روايات هشتصد درهم به خاطر مخالفتش با فتاواى عامه نيز مستند نمى باشد، زيرا طايفه چهارم كه
ديه ذمّى را به صورت مطلق، ] چه يهودى و مسيحى و زرتشتى و چه قتل عمد و چه قتل خطا[، مساوى با مسلمان مى داند، نيز مخالف با عامه است، به خاطر آنكه در اقوال آنان چنين اطلاقى وجود ندارد و در اقوال آنان تفصيل بين خطا و عمد و يا تفصيل بين يهودى و مسيحى و زرتشتى، وجود دارد، هم چنان كه به آراى اهل سنت در آغاز اين فصل اشاره شد.
به نظر ما ابتدا مى بايست از چهار دسته اخير رفع تعارض شود و حكم آنها از اين جهت ، روشن گردد و سپس از آنها و دسته اول رفع تعارض شود.
رفع تعارض از چهار دسته اخير در اين است كه صحيحه زراره كه بر برابرى ديه ذمّى با ديه مسلمان دلالت مى كرد، با بقيه روايات تعارضى ندارد، چون اين صحيحه مانند نص است كه ديه ذمّى بالفعل با ديه مسلمان برابر است. از اين رو، با دو روايتى كه ديه ذمّى را هشتصد درهم مى داند تعارض ندارد، چون در آن دو روايت در كلمه ذمّى دو احتمال وجود دارد: يكى ذمّى بالفعل و ديـگرى ذمّى بالقوه و با وجود اين احتمال نمى توان ذمّى را در آن دو روايت به ذمّى بالفعل حمل كرد تا تعارض صورت گيرد، و اگر هم گفته شود كه ذمّى در آن دو روايت ظهور در ذمّى بالفعل دارد، باز هم ظهور صحيحه، اقوى و مانند نص است و بر آن دو روايت مقدم مى شود، و اين يك جمع عرفى مسلّم نزد فقهاست، پس تعارضى وجود ندارد.
و امّا دو روايتى كه اهل كتاب و عنوان يهودى و نصرانى در آن وجود داشت و ديه آنان را چهارهزار درهم مى دانست به حكم حمل مطلق بر مقيّد، آن دو روايت حمل مى شود بر جايى كه اهل ذمّه نباشند، چون اهل كتاب اعم از ذمّى بالفعل است، اگر نگوييم كه صحيحه زراره لسانش، لسان حكومت است و تقدم دليل حاكم بر دليل محكوم جاى بحث نمى باشد.
و امّا روايتى كه ديه يهودى، زرتشتى و مسيحى را ديه مسلمان دانسته نيز با همين وجه جواب داده مى شود كه منظور از آنها، به حكم اطلاق و تقييد، اهل ذمّه از يهود، مسيحى و زرتشتى مى باشد، بنابراين، صحيحه زراره كه ديه ذمّى را برابر با ديه مسلمان مى داند، با سه دسته ديگر تعارضى ندارد.
هم چنين صحيحه زراره با روايات هشت گانه كه ديه يهودى، مسيحى و زرتشتى را هشتصد درهم مى دانست قابل جمع است، چون در آن روايات يهودى، مسيحى و زرتشتى به عنوان اوّلى خود يعنى يهودى به ما هو يهودى و ... آن حكم را داشت، ليكن صحيحه زراره ديه آنها را به عنوان موتمن و كسانى كه رسول اللّه ذمّه به آنها عطا نموده، تعيين نموده است، و نتيجتاً آن روايات مطلقه بر صحيحه زراره كه قيد ذمّه دارد حمل مى شود و يا صحيحه بر آنها حاكم مى باشد.
از آنچه بيان شد نتيجه مى گيريم كه تعارضى بين صحيحه زراره و بقيه روايات باب وجود ندارد، زيرا صحيحه بر آنها مقدم است، در نتيجه هر كسى كه داراى ذمّه بالفعل باشد، ديه اش مساوى با مسلمانان است.
حال به حكم الغاى خصوصيت و تنقيح مناط، همه كسانى كه موتمن يا معاهد با مسلمانان هستند، چه عهدهاى خصوصى و چه عهدهاى بين المللى، كه متضمن احترام متقابل و حفظ حقوق يكديگر است و يكديگر را محترم و موتمن مى دانند (و مسلمانان هم نسبت به ديگران چنين مى باشند); ديه آنان، برابر با ديه مسلمان مى باشد، چه اهل كتاب باشند و چه نباشند، چه موحد باشند و چه غير موحد.
ناگفته نماند كه قواعد و اصول كليه و آنچه از روايات خاصّه استفاده مى شود، نيز با اين رأى موافق مى باشد، زيرا همان گونه كه مالِ غير مسلمان احترام دارد و ضمانتش با مسلمان تفاوت ندارد، مى توان گفت حيات و جان او نيز چنين است، لذا به همين اعتبار مى توان به عنوان اولويت قطعيه عرفيه، بر برابرى ديه مسلمان و غير مسلمان استدلال نمود.
اگر كسى اين وجه جمع و تقريب را با همه وضوحش نپذيرد، باز هم نمى توان به استناد رواياتى كه مستند فتواى مشهور است، بر طبق نظر مشهور فتوا داد، چون:
اولاً. رواياتى كه دلالت مى كند بر آنكه ديه يهودى و زرتشتى و مسيحى هشتصد درهم است و يا رواياتى كه دلالت مى كند ديه آنان چهارهزار درهم است، به علت مخالفت با قرآن طرد مى گردد، و رواياتى كه دلالت مى كند ديه ذمّى، برابر ديه مسلمان است به خاطر موافقتش با قرآن اخذ مى گردد و ترجيح به موافقت كتاب در دو خبر متعارض قبل از همه مرجحات است و بيان مخالفت و موافقت اين روايات با قرآن، با مراجعه به آيه 92 در سوره نساء روشن مى شود:
(وَمَا كَانَ لِمُؤْمِن أَن يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاَّ خَطَأً وَمَن قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَة مُؤْمِنَة وَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِ إِلاَّ أَن يَصَّدَّقُوا فَإِن كَانَ مِن قَوْم عَدُوٍّ لَكُمْ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَة مُؤْمِنَة وَإِن كَانَ مِن قَوْم بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُم مِيثَاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِ وَتَحْرِيرُ رَقَبَة مُؤْمِنَة فَمَن لَمْ يَجِدْ فَصِيَامُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللهِ وَكَانَ اللهُ عَلِيماً حَكِيماً).
و هيچ مؤمنى را نسزد كه مؤمنى را ـ جز به اشتباه ـ بكشد، و هر كس مؤمنى را به اشتباه كشت، بايد بنده مؤمنى را آزاد و به خانواده او خون بها پرداخت كند، مگر اينكه آنان گذشت كنند و اگر ]مقتول [ از گروهى است كه دشمنان شمايند و ]خود[ وى مؤمن است، ]قاتل[ بايد بنده مؤمنى را آزاد كند، و اگر ]مقتول[ از گروهى است كه ميان شما و ميان آنان پيمانى است، بايد به خانواده وى خون بها پراخت نمايد و بنده مؤمنى را آزاد كند، و هر كس ]بنده [نيافت، بايد دو ماه پياپى ـ به عنوان توبه اى از جانب خدا ـ روزه بدارد، و خدا همواره داناى سنجيده كار است.
در اين آيه مقتول در قتل خطايى اگر مؤمنى است در ميان مؤمنان، قاتل هم بايد ديه بدهد و هم بنده مؤمنى را آزاد كند; و اگر مقتول مؤمنى باشد از ميان دشمنان مسلمانان كه با قتل خطايى كشته شده، قاتل تنها بايد بنده مؤمنى را آزاد كند; و در صورتى كه مقتول، از اهل ميثاق و عهد و پيمان و قرارداد باشد، قاتل بايد ديه بپردازد و بنده مؤمنى را آزاد نمايد. لازم به ذكر است كه از مفهوم (وان كان بينكم ميثاق) كه مفهوم وصف است ـ آن هم در مقام بيان ضابطه و قاعده ـ استفاده مى گردد كه اگر مقتول داراى ميثاق و احترام نباشد، ديه اى ندارد، بعلاوه كه خود تفصيل آيه و تقسيم نمودن مقتول خطايى به اصناف سه گانه ـ با فرض اينكه در مقام بيان است ـ خود دلالتى روشن; به حكم تفصيل و اطلاق مقامى; دارد كه آنانى كه نه مؤمن هستند و نه اهل ميثاق و احترام، ديه ندارند.
بنابراين، رواياتى كه براى يهودى و مسيحى و زرتشتى به طور مطلق (چه اهل ميثاق باشد و چه نباشد) ديه نابرابر با مسلمان تعيين نموده، اگر نگوييم ظهور دارد در كسانى كه ميثاق و عهد و پيمان ندارند، لااقل اطلاقش شامل آنان مى گردد و مخالف با كتاب است، و رواياتى كه ديه اهل ذمّه را ديه مسلمان قرار داده، موافق با كتاب است.
ناگفته نماند منشأ اشكال و مخالفت با كتاب، مقدار ديه نيست، تاگفته شود مقدار در كتاب بيان نشده، بلكه منشأ اشكال و موافقت و مخالفت، اصل ديه مى باشد، همان گونه كه بيان گرديد. و بايد بر اين نكته توجه نمود كه برخى از مفسرين مرجع ضمير (وان كان بينكم ميثاق) را مقتول مؤمن گرفته اند كه بطلانش واضح است، زيرا خود قرآن نسبت به كسى كه در ميان دشمنان است و كشته مى شود قيد مؤمن را آورده است (فَإِن كَانَ مِن قَوْم عَدُوٍّ لَكُمْ وَهُوَ مُؤْمِنٌ)، چنان كه در صدر آيه هم قيد مؤمن بودن مقتول را نيز آورده است، و اگر مراد از مقتولِ همراه با ميثاق، مقتول مؤمن بود، يعنى مؤمنى كه بين اهل ميثاق كشته شود، قطعاً بايد قيد ايمان ذكر مى گرديد، پس عدم ذكر آن حجت قطعيه و دليلى روشن است كه منظور از مقتولِ بين اهل ميثاق، مقتولى است كه خود هم اهل ميثاق باشد.
ثانياً. روايات هشتصد درهم با دو دسته از چهار دسته اخير يعنى آنكه مى گويد ديه يهودى، مسيحى و زرتشتى چهارهزار درهم است و آنكه مى گويد ديه آنها ديه مسلمان است، يعنى دسته چهارم تعارض دارند و چون آنها ترجيحى بر دو دسته ديگر نداشته، در نتيجه برابر مى باشند و در متعارضينى كه همانند باشند و هيچ كدام بر ديگرى ترجيح نداشته باشند، قاعده تخيير است، پس روايات دسته چهارم كه متضمن برابرى ديه مسلمان و غير مسلمان است اخذ مى گردد، چنان كه در حديث آمده است:
بايهما اخذت من باب التسليم وسعك. [97]
به هر يك از دو حديث از وى تسليم تمسك كردى آزادى.
ثالثا. آنچه مستند مشهور قرارداده شده كه رواياتِ مخالف با عامه منحصر است در طايفه اى كه بر هشتصد درهم دلالت دارد و بقيه آنها موافق با فتاواى عامه است، قطع نظر از پاسخى كه پيش از اين بيان گرديد ـ كه روايات مخالف منحصر به اين دو دسته نمى باشد ـ ترجيح به مخالفت عامه بعد از ترجيح به موافقت كتاب و متأخر از آن است، و چنان كه گذشت روايات هشتصد درهم و همه رواياتى كه به طور مطلق ديه نابرابر براى يهودى، مسيحى و زرتشتى قراد داده، مخالف كتاب است و رواياتى كه ديه ذمّى را برابرِ ديه مسلمان قرار داده، موافق كتاب است، پس نوبت به ترجيح به مخالفت عامه نمى رسد.

بر اساس منطق قرآن، ميثاق و عهد ارزشى برابر با ايمان دارد، چون در صورت قتل خطايى مؤمن و يا اهل ميثاق، دستور آزاد كردن بنده مؤمن و ديه داده شده است ـ كه ديه جنبه ضمانى و جبران خسارت و آزاد نمودن بنده مؤمن جنبه جبران از دست رفتن حيات مقتول را دارد ـ و همه كسانى كه موتمن يا معاهد با مسلمانان هستند، چه عهدهاى خصوصى و چه عهدهاى بين المللى كه متضمن احترام متقابل و حفظ حقوق يكديگر است، و يكديگر را محترم و موتمن مى دانند (و مسلمانان هم نسبت به ديگران چنين مى باشند) ديه آنان برابر با ديه مسلمان مى باشد، چه اهل كتاب باشند و چه نباشند، چه موحد باشند و چه غير موحد، و پيش از اين گذشت كه روايات نيز بر همين معنا دلالت دارند، پس بر اين حكم و نظريه; كتاب و سنت متفق اند، يعنى به قرآن و عترت هر دو اخذ گرديده، كه اخذ به هر دوى آنها يك وظيفه ضرورى و بديهى است.

1. بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار(عليهم السلام)، محمّد باقر مجلسى (م1110ق)، بيروت: مؤسسة الوفاء، 1403ق/1983م، 110جلد.
2. تحف العقول عن آل الرسول(صلى الله عليه وآله)، حسن بن على بن شعبه حرّاني (قرن 4ق)، تهران: دارالكتب الاسلامية، 1376ق.
3. تنقيح المقال فى علم الرجال، عبدالله مامقانى (م1351ق)، انتشارات جهان، رحلى.
4. جواهر الكلام فى شرح شرائع الاسلام، محمد حسن النجفى (م1266ق)، بيروت: دار احياء التراث العربى، 1981م/ 1360، 43جلد.
5. خلاصة الاقوال، حسن بن يوسف بن مطهر حلى (648 ـ 726ق)، قم: مؤسسة نشر الفقاهة، 1417ق.
6. رجال الطوسى، محمد بن حسن طوسى (م460ق)، تحقيق: جواد القيومى اصفهانى، قم: مؤسسة النشر الاسلامى، 1415ق.
7. رجال النجاشى، ابوالعباس احمدبن على النجاشى (م450ق)، قم: مكتبة الداورى.
8. رياض المسائل فى بيان الاحكام بالدلائل، سيد على طباطبائى (م1231ق)، قم: مؤسسه آل البيت، 2جلد.
9. السنن الكبرى، ابوبكر احمد بن الحسين بن على البيهقى (م458ق)، بيروت: دارالمعرفة، 10جلد.
10. فقه الثقلين (كتاب القصاص)، يوسف صانعى، تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1424ق/1382.
11. الفقه على المذاهب الاربعة، عبدالرحمن الجزرى، بيروت، دارالفكر.
12. فقه و زندگى (2)، برابرى قصاص (زن و مرد، مسلمان و غير مسلمان)، مؤسسه فرهنگى فقه الثقلين، قم: ميثم تمار، اول، 1383.
13. الفهرست، محمد بن حسن طوسى (م460ق)، تحقيق: جواد القيومى اصفهانى، قم: مؤسسة النشر الاسلامى، 1417ق.
14. الكافى، ابوجعفر محمّد بن يعقوب بن إسحاق الكلينى (م329ق)، تهران: دارالكتب الاسلامية، 1388ق/1356، 8جلد.
15. كنز العمّال في سنن الأقوال والأفعال، علاء الدين على المتّقى بن حسام الدين هندى (م975ق)، تصحيح: صفوة السقّا، بيروت: مكتبة التراث الإسلامي، 1397ق، 16جلد.
16. مجمع الفائدة والبرهان، احمد اردبيلى (م993ق)، قم: مؤسسه النشر الاسلامى، 1406ق، 14جلد.
17. المعتبر، ابوالقاسم، جعفر بن الحسين الحلى (م676ق)، قم: مؤسسة السيد الشهداء، 1364.
18. معجم رجال الحديث، السيد ابوالقاسم الخويى (1278 ـ 1371ش)، پنجم: 1413ق/ 1992م، 24 جلد.
19. مفتاح الكرامة، محمّد جواد الحسينى العاملى (م 1226ق)، بيروت: دارالتراث، 1418ق/1998م.
20. وسائل الشيعة، محمّد بن حسن الحرّ العاملى (م1104ق)، قم: مؤسسة آل البيت، 1421ق، 30جلد.


پاورقي

[1] . بقره، آيه 22.
[2] . بقره، آيه 29.
[3] . جاثيه، آيه 13 .
[4] . بقره، آيه 185.
[5] . شورى، آيه 13 .
[6]. مائده ، آيه 32.
[7] . وسائل الشيعة ، ج 29 ، ص 13 ، ابواب القصاص فى النفس ، باب1 ، ح9.
[8] . نساء، آيه 92 .
[9] . نساء، آيه 92.
[10] . از روايت هايى كه بر تفاوت ديه دلالت دارد و نسبت آنها با اين روايات، در فصل دوم سخن خواهيم گفت.
[11] . وسائل الشيعة، ج 29، ص 193 ـ 199، باب 1.
[12] . وسائل الشيعة، ج 29، ص 193، باب 1، ح 1.
[13] . وسائل الشيعة، ج29، ص 198، باب 1، ح 14 .
[14] . وسائل الشيعة، ج29، ص 197، باب 1، ح12.
[15]. وسائل الشيعة، ج29، ص194، باب 1، ح2.
[16] . وسائل الشيعة، ج 29، ص 221، باب 14، ح 1.
[17] . وسائل الشيعة، ج 29، ص221، باب 14، ح 2.
[18] . نساء، آيه 1.
[19] . حجرات، آيه 13.
[20] . تحف العقول، ص 34، خطبته(صلى الله عليه وآله) فى حجّة الوداع; بحارالانوار، ج 73، ص 350، ح 13.
[21] . كنزالعمال، ج 9، ص 38، ح 24882; بحارالانوار، ج75، ص215، ح108.
[22] . بحارالانوار، ج 22، ص 118، ح 89 .
[23] . بحارالانوار، ج 22، ص 348، ح 64 .
[24] . بحارالانوار، ج 75، ص 57، ح 119.
[25] . جواهر الكلام، ج 43، ص32.
[26] . رياض المسائل، ج14، ص 187.
[27] . وسائل الشيعة، ج 29، ص 205، باب 5، ح 1.
[28] . وسائل الشيعة، ج 29، ص 229، باب 21، ح 1.
[29] . وسائل الشيعة، ج29، ص 206، باب 5، ح 3 .
[30] . وسائل الشيعة، ج29، ص 312، باب 19، ح 1.
[31] . مؤمنون، آيه 14 .
[32] . وسائل الشيعة، ج29، ص 317، باب 19، ح 9.
[33] . الفهرست، ص 216.
[34] . رجال الطوسى، ص 391 و ص 448; الفهرست، ص 216.
[35] . تنقيح المقال، ج3، ص167.
[36] . تنقيح المقال، ج 3، ص 167.
[37] . المعتبر، ص 81 .
[38] . ر. ك: تنقيح المقال، ج 3، ص 160.
[39] . رجال النجاشى، ص333.
[40] . وسائل الشيعة، ج 29، ص 80 ، باب 33، ح 1.
[41] . وسائل الشيعة، ج29، ص 81 ، باب 33، ح 2.
[42] . وسائل الشيعة، ج29، ص 81 ، باب 33، ح 3.
[43] . ر. ك: فقه و زندگى (2)، برابرى قصاص (زن و مرد، مسلمان و غير مسلمان)، ص 35 ـ 62 .
[44] . وسائل الشيعة، ج 29، ص 352، باب 44، ح 1.
[45] . وسائل الشيعة، ج29، ص 352، باب 44، ح 2.
[46] . وسائل الشيعة، ج29، ص 164، باب 1، ح 3.
[47] . وسائل الشيعة، ج29، ص 163، باب 1، ح2.
[48] . وسائل الشيعة، ج 29، ص163، باب 1، ح1.
[49] . مجمع الفائدة والبرهان، ج 14، ص 470.
[50] . الفهرست، ص 57; خلاصة الاقوال، ص 21.
[51] . تنقيح المقال، ج 1، ص 4.
[52] . آل عمران، آيه 138.
[53] . نحل، آيه 44.
[54] . السنن الكبرى، ج 8 ، ص 96 .
[55] . ص، آيه 39 .
[56] . حشر، آيه 7 .
[57] . الكافى، ج1، ص 265، ح 2.
[58] . مجمع الفائدة والبرهان، ج 14، ص 469.
[59] . معجم رجال الحديث، ج12، ص 129 ـ 132 .
[60] . ر. ك: فقه و زندگى (2) برابرى قصاص (زن و مرد، مسلمان و غير مسلمان)، ص 66 ـ 77 .
[61] . براى آگاهى بيشتر، ر.ك: مجمع الفائدة و البرهان، ج14، ص 467 ـ 474.
[62] . انعام، آيه 115.
[63] . انعام، آيه 57 .
[64] . فصلت، آيه 46; آل عمران، آيه 182; انفال، آيه 51; حج، آيه10; ق، آيه 29.
[65] . يونس، آيه 44.
[66] . نساء، آيه 40.
[67] . غافر، آيه 31.
[68] . آل عمران، آيه 57 و 140.
[69] . نساء، آيه 1.
[70] . بقره، آيه 103 و 123 و... .
[71] . حجرات، آيه 13.
[72] . مؤمنون، آيه 14.
[73] . ر. ك: ص 36 ـ 37 .
[74] . مجمع الفائدة والبرهان، ج14، ص 313 و 322.
[75] . الفقه على المذاهب الاربعة، ج 5، ص370 ـ 372.
[76] . مفتاح الكرامة، ج 21، ص 176.
[77] . مفتاح الكرامة، ج 21، ص 176.
[78] . وسائل الشيعة، ج 29، ص 217، باب 13، ح 2.
[79] . وسائل الشيعة، ج 29، ص 218، باب 13، ح 5.
[80] . وسائل الشيعة، ج 29، ص 218، باب 13، ح 6.
[81] . وسائل الشيعة، ج 29، ص 218، باب 13، ح 7.
[82] . وسائل الشيعة، ج29، ص 219، باب 13، ح 8 .
[83] . وسائل الشيعة، ج29، ص219، ح 10.
[84] . وسائل الشيعة، ج29، ص 222، باب 15، ح 1.
[85] . وسائل الشيعة، ج29، ص222، باب 15، ح 2.
[86] . حديث دوم و ششم صحيحه و حديث چهارم موثقه است و سند ساير روايت ها داراى اشكال است.
[87] . وسائل الشيعة، ج 29، ص 217، باب 13، ح 3.
[88] . وسائل الشيعة، ج29، ص 219، باب 13، ح 9 .
[89] . وسائل الشيعة، ج29، ص 223، باب 15، ح 3.
[90] . وسائل الشيعة، ج 29، ص 220، باب 13، ح 12.
[91] . وسائل الشيعة، ج 29، ص 222، باب 14، ح 4.
[92] . وسائل الشيعة، ج29، ص 221، باب 14، ح 2.
[93] . وسائل الشيعة، ج 29، ص 222، باب 14، ح 3.
[94] . وسائل الشيعة، ج29، ص 221، باب 14، ح 1.
[95] . مفتاح الكرامة، ج21، ص177 ـ 178.
[96] . مفتاح الكرامة، ج 21، ص 176.
[97] . وسائل الشيعة، ج27، ص108، ح6.
http://www.feqh.org/fa/feqh/feqh03.htm
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط حمید |

 

اعتماد ملي- هادي عابدي، فروزان آصف نخعي:روزنامه اعتماد ملي در گفتگويي اختصاصي با حضرت آيت الله صانعي به مباحث مختلف فقهي و حقوق بشري پرداخته است كه متن كامل آن به شرح زير است:

يكي از اساسي ترين بحث هايي كه بشر امروزي با آن درگير است، مساله حقوق انسان ها در قبال يكديگر است. نحله هاي فكري مختلف با گرايش هاي ديني، غير ديني و حتي ضد ديني در اين حوزه وادر شده و هر كدام از منظري به نظريه پردازي پرداخته اند. اذهان علمي و عمومي ايران و جهان شما را به عنوان دانشمند اسلامي و پيشرو كه اسلام را به روز معرفي مي كند، مي شناسند. از اين رو در ابتداي بحث تقاضا دارم برداشت خود را از تعريفي كه اسلام در خصوص حقوق بشر داريد بفرمائيد.



اعوذبا... من‌الشيطان الرجيم، فرموديد كه اسلام را به روز نشان بدهيم، در اين خصوص بايد بگويم ما موظفيم مفهوم اسلام به روز را آشكار كنيم و اين به معناي آن نيست كه اسلام امروز اين‌طور شده است. واقعيت مطلب اين است كه اسلام از ابتدا همين بوده است، اما پشت پرده‌هايي قرار داشته و به حول و قوه الهي و عنايات وليعصر(عج) آن پرده‌ها را كنار مي‌زنيم. البته اين پرده‌ها از ابتدا وجود نداشته و عواملي باعث پديدآمدن آن شده است، بزرگان ما هم همواره زحمت كشيده‌اند ولي همان حجاب‌ها مانع از اين بوده كه آنها بتوانند اسلام را اينگونه كه بنده معرفي مي‌كنم به مردم معرفي كنند، لذا اگر آن پرده‌ها كنار مي‌رفت آنها نيز همين را مي‌گفتند كه بنده مي‌گويم. چندي پيش به يكي از آقايان عرض مي‌كردم زماني كه ما در شوراي نگهبان بوديم نامه‌اي خدمت امام نوشتيم و راه‌حل مشكل را از ايشان جويا شديم – اين نامه در حال حاضر هم موجود است - خدمت امام عرض كرديم كه همسر زني براي وي مشكل ايجاد كرده و زندگي را براي او سخت كرده است. زن خواهان طلاق است و هر چه مي‌گويد طلاقم بده، مرد قبول نمي‌كند و به او مي‌گويد بايد پدرت برايم بيگاري كند تا من تو را طلاق دهم. در واقع در شرايط عسر و حرج قرار گرفته بود. ما مي‌گفتيم بايد اجازه داد طلاقش بدهند تا زن دنبال زندگي خود برود؛ اما بزرگاني مخالف نظر ما بودند و مي‌گفتند عيوب در باب نكاح بيشتر از چهار، پنج مساله نيست. من مي‌گفتم باب عيوب نيست بلكه باب عسر و حرج است، ولي آقايان قبول نمي‌كردند. عين سخنان آقايان و بنده نوشته و خدمت امام ارسال شد. امام پاسخ جالبي دادند مبني بر اينكه محكمه مرد را نصيحت كند. اگر نصيحت اثر نكرد مرد را الزام به طلاق مي‌كند و در صورتي كه الزام به طلاق هم فايده‌اي نداشت خود محكمه طلاق مي‌دهد. البته غير از امام كسي نمي‌تواند اين حرف‌ها را بزند. بعد هم فرمودند اگر ترس از بعضي از مسائل نبود مطالب ديگري هم بود كه مي‌گفتم.





حتما خاطرتان هست كه راجع به شطرنج ايشان چه حكمي دادند و چه بلوايي به پا شد و بعضي‌ها چه بساطي راه انداختند.


برگردم به پاسخ شما. حقوق بشر در اسلام عبارت است از مقولاتي كه زيربنايشان كرامت و بزرگواري انسان است و اينكه انسان به اعتبار انسان‌بودن افضل موجودات جهان ماده و طبيعت است.


به عبارت ديگر همه جهان ماده و طبيعت و حتي جهان ماوراي طبيعت نيز براي انسان آفريده شده است، چون حسب منطق قرآن و آنچه موحدين مي‌گويند و البته حق هم همين است، قبل از اين علل و عوامل طبيعي فرشتگان هستند كه موثرند «والمدبرات امرا» آنها قبل از عوامل طبيعي اثر مي‌گذارنندو در واقع اين امور در طول يكديگرند. درست است كه علل و عوامل طبيعي وجود دارد ولي فرشتگان قبل از علل و عوامل طبيعي تاثير مي‌گذارند. خوب آنها امور عالم را تدبير مي‌كنند و عالم براي انسان است. براساس منطق قرآن هم همه عالم براي انسان آفريده شده است. اين مساله در ادبيات و فرهنگ و هنر ما هم تصريح شده است؛ «ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند / تا تو ناني به كف آري و به غفلت نخوري.» نكته دوم اين كه، اين حقوق بايد به گونه‌اي تعريف شود كه از طريق اين حقوق انسان‌ها بتوانند با يكديگر زندگي مسالمت‌آميزي داشته باشند. و هيچ ظلم و تعدي صورت نگيرد و همه انسان‌ها به حق خود برسند؛ يعني عدل و قسط در جامعه برقرار شود. همه انبياء نيز براي اين آمده‌اند تا كاري بكنند كه انسان‌ها به مقامي برسند كه حقوق يكديگر را حفظ كنند و به كرامت انساني و زندگي مسالمت‌آميز همراه با تمدن برسند.




با توجه به تعريفي كه حضرتعالي از حقوق بشر اسلامي ارائه كرديد، اگر عده‌اي مدعي شوند كرامت انساني فرد يا افرادي اصيل نيست و براساس تقدم در گرويدن به عقيده‌اي خاص خود را محق به حقوقي خاص بدانند كه اگر كسي اين حقوق را رعايت نكند مثلا مهدورالدم شود، آيا چنين مطلبي در اسلام جايگاهي دارد؟


بحث مهدورالدم را كنار بگذاريد چون اين بحث خاصي است و فرصت ديگري را مي‌طلبد. بهتر است سوال را اين گونه طرح كنيم كه اسلام حقوقي را براي كساني كه شناسنامه اسلامي دارند قرار داده است؟ حالا اگر فردي شناسنامه‌اش او را مسيحي، يهودي، زرتشتي و يا ساير اديان كه با اسلام هم دشمني ندارند معرفي كرد، آيا اين گونه افراد از آن حقوق محروم مي‌شوند؟ يعني فرد غيرمسلمان حق ندارد از يك مسلمان ارث ببرد؟ در حالي كه مسلمان حق دارد، او حق ارث بردن از مسلمان را ندارد؟ يا اين مساله كه اگر يك غيرمسلمان، مسلماني را كشت او را قصاص مي‌كنيم، اما اگر مسلمان غيرمسلمان را كشت قصاص نمي‌كنيم و تنها خون‌بهاي او را برابر با قيمت يك گاو شيرده مي‌پردازيم. در حالي كه خون‌بهاي يك فرد مسلمان طبق قيمت روز بين 25 تا 24 ميليون تومان است ولي چون شناسنامه آن فرد اسلامي نيست دو يا سه ميليون تومان مي‌شود. يا در باب زن؛ اگر زن را بكشند و اولياي‌دم خواهان قصاص مردي باشند كه زن را كشته است، مي‌گويند اولياي‌دم زن بايد نصف خون‌بهاي يك مرد را به خانواده مرد بپردازند تا بتوان مرد را قصاص كرد. در غير اين صورت مرد قصاص نمي‌شود و خانواده زن يا بايد مرد را عفو كنند و يا مبلغي بگيرند و موضوع خاتمه يابد. از اين دست موارد بسيار اتفاق افتاده است. يا مثلا برخي فقها فرموده‌اند؛ مرد مسلمان مي‌تواند زن اهل كتاب غيرمسلمان را به عقد خود درآورد ولي مرد غيرمسلمان نمي‌تواند زن مسلمان را عقد كند. البته من هم در اين خصوص قيدهايي دارم. اينها مسائلي است كه مشكل‌ساز شده و اصلا منشأ اينكه بنده به فكر يافتن پاسخي براي اين مسائل افتادم همين مشكلات بود و تقريبا بيست سال است كه من اين مطلب را دنبال مي‌كنم. ما چگونه بپذيريم مردي كه شناسنامه‌اش اسلامي است وقتي از دنيا رفت فرزندش كه مسلمان نيست و ديني غير از دين اسلام را برگزيده است و شيره دل و ميوه جان پدر است تنها به علت اين كه شناسنامه اسلامي ندارد از ارث‌بردن اموال پدر محروم شود؟ مي‌روند آن طرف دنيا و پنج شش پشت قبلشان يك نوه عمويي را پيدا مي‌كنند و چون شناسنامه او اسلامي است ارث متوفي را به او مي‌دهند. اين مساله چگونه قابل پذيرش است؟ و يا اين كه پدري از دنيا مي‌رود و قيمومت فرزندان صغير او را قهرا به پدربزرگ پدري فرزندان مي‌دهند و مادري را كه بچه از بند نافش افتاده و بچه پاره تنش است از قيمومت محروم كرده و قيمومت را به پدر بزرگي مي‌دهند كه به جهت نسبي و سني با بچه فاصله دارد!


پذيرش اين مسائل مشكل است و اگر مسلم بود كه اسلام اينها را فرموده شكي در آن نمي‌رفت يعني به قول فقها اگر نص متواتر بود، بديهي بود؛ مثل نماز ظهر كه چهار ركعت است و ما چه بفهميم و چه نفهميم كه چرا چهار ركعت است تسليم هستيم. اگر اين مسائل هم نص صريح اسلام بود مشكلي وجود نداشت وليكن مشكلات موجود بر سر برداشت‌هاي متفاوت از متون است. يك فقيه از متون يك برداشتي كرده و فقيه ديگر به خود اجازه مي‌دهد با مراجعه به همان متون برداشت ديگري بكند. بنده نيز با توجه به همان متون برداشتم اين بوده است كه نه نژاد در حقوق موثر است و نه جغرافيا و نه زن بودن يا مرد بودن؛ كما اين كه دانشمند بودن و يا نادان بودن و يا سفيد و سياه بودن هيچ كدام در حقوق موثر نيست.




مذهب چطور؟ آيا مذهب تاثيري در حقوق افراد دارد؟


مذهب هم تاثير ندارد. تنها يك عده حقوق ندارند و آنها هم كفارند. اينكه گفته شده غيرمسلمان اهل كتاب از مسلمان ارث نمي‌برد. اشتباه بزرگي است كه در فقه اسلامي پديد آمده و به نظر من برادران شيعه و سني توجه لازم را نكرده‌اند. من دو سال قبل اين مساله را با هياتي كه متشكل از دانشمندان مسيحي و سني مذهب آمريكايي بود مطرح كردم و انديشمندان سني از شنيدن آن خيلي لذت بردند. حالا هم در حال پيگيري هستم تا شايد بتوانم در جايي جمعيتي متشكل از علماي همه مذاهب و اديان و ملل تشكيل بدهم و بگويم كه اسلام اينگونه مي‌گويد.




تعريف شما از كافر چيست؟


كافر به معناي غيرمسلمان نيست. كفر يعني سِتر، يعني پوشيدن. يعني كسي كه مي‌داند اسلام حق است، ولي در عين حال اسلام را انكار مي‌كند و به دشمني و تبليغ عليه اسلام مي‌پردازد، در مورد اين گونه افراد با صداي بلند مي‌گويم كه چنين فردي حق ندارد از يك مسلمان ارث ببرد و فكر نمي‌كنم هيچ بشري بگويد كه اين گونه افراد حق ارث دارند. چرا كه مي‌گويد تو دانسته و فهميده عليه مقدسات او دشمني كرده‌اي و اين فرد با داشتن آن مقدسات اين ثروت را كسب كرده، با آن امنيت‌ها اين مال را بدست آورده است. تو در زمان حياتش با او و مقدساتش دشمني مي‌كردي و او را امل و مرتجع مي‌خواندي، حالا مي‌خواهي از اموال او ارث ببري؟


لذا «كافر» غير از «غير مسلم» است و اين موضوع هم دليل عقلي دارد و هم اين كه قرآن و روايات اين را مي‌گويند. در اصول كافي روايات متعددي را در اين زمينه داريم.



از اين رو با صداي بلند مي‌گويم كفار نه ارث مي‌برند و نه حقوق دارند. البته در باب قتل آنها قصاص وجود دارد ولي ارث نمي‌برند. ازدواج با آنها صحيح نيست و آنها از بعضي حقوق مستثني هستند اين مطلب هم هيچ منافاتي با حقوق بشر ندارد. الان در دنيا حدود هفت ميليارد جمعيت زندگي مي‌كنند و بيشترشان هم غيرمسلمانند و نه كافر به معناي بيان‌شده خوب اينها مردمي هستند كه اين‌گونه عقيده دارند، باورشان آمده كه عيسي مسيح(ع) پيامبري است كه بعد از او پيامبري نيامده است. باورشان ‌آمده كه بعد از موسي كليم(ع) پيامبري نيامده است. اصلا باورشان آمده كه نعوذبالله خدايي نيست. خوب، وقتي اين آدم به اين باور رسيده و هيچ وقت هم با او بحثي نشده و كسي نبوده كه برايش توضيح دهد، در جنوب آفريقا زندگي مي‌كرده و نان نداشته كه بخورد تا حالا چه برسد به اينكه برود دنبال مسائل فكري. اصلا كسي نبوده كه به او آموزش بدهد و يا اگر هم برايش توضيح مي‌دادند، ذهن او ياري نمي‌كرد با چنين فردي چه كار مي‌توان كرد؟ به عبارت ديگر در ارزيابي جرم، عنصر معنوي جرم سوء نيت و دشمني بايد باشد. لذا همه از حقوق يكسان و برابر برخوردارند. اين را هم عرض كنم كه گاهي نظامات يك كشور شرايطي را اقتضا مي‌كند؛ مثلا نظم يك كشوري اقتضا مي‌كند كه چون در كشور خودمان دختر داريم، مردها حق ندارند با دختران كشورهاي ديگر ازدواج كنند و دختران خودمان بي‌شوهر بمانند و يا به پسرها مي‌گويد چون در كشور ما دختر كم است برويد و با دختران كشورهاي ديگر وصلت كنيد. اين مسائل مانند نظامات گذرنامه و گمرك است و اين گونه مسائل براي اداره كردن زندگي موقت مردم است ولي در اصول كلي، اسلام هيچ تفاوتي ميان انسان‌ها قائل نيست.




از مجموعه فرمايش‌هاي شما روح كلي اعلاميه حقوق بشر به دست مي‌آيد؛ لذا تفاوت خاصي ميان حقوق بشر از نگاه اسلام و اعلاميه حقوق بشر كه از سوي سازمان ملل صادر شده احساس نمي‌شود. آيا شما نقاط متفاوتي ميان اين دو سراغ داريد؟


اين تفاوت وجود دارد كه آنها برخلاف اسلام خيلي روي كرامت انساني تكيه نمي‌كنند. اسلام مي‌گويد: «ولقد كرمنا بني آدم»؛ لذا اساس، كرامت انساني است. درست است كه آنها مانند ما زندگي مسالمت‌آميز دارند ولي آنها بر اين مساله كه همه چيز براي انسان است تكيه نمي‌كنند. تفاوت در اين است كه حقوق بشري كه من مسلمان موحد ادعا مي‌كنم يك ضمانت اجرايي هم براي آن مي‌بينم كه اين ضمانت اجرا در درون خود افراد قرار دارد و با نام «ايمان» شناخته مي‌شود؛ ايمان به مبدا و معاد، همان كه در قرآن هم وجود دارد و مي‌گويد پيامبران را با دليل و برهان فرستاديم، «ليقوم الناس بالقسط» تا خود مردم به حق خودشان قانع بشوند نه اينكه با اجبار قانع شوند. حقوق بشر آنها اين ضامن دروني را ندارد، لذا من مي‌گويم بايد تلاش كرد همه انسان‌ها را ابتدا به مبدا و معاد مومن كرد تا اين حقوق بشر بهتر پيش برود. البته منظورم اين نيست كه اين حقوق بشر ارزشي ندارد بلكه معتقدم فوق‌العاده هم با ارزش است ولي كافي نيست. آنها چون به مبدا و معاد ايمان ندارند اين فكر من در مغزشان نمي‌آيد.


آيا اين ايراد را ناشي از شريعت آنها مي‌دانيد؟



نه، به شريعت ربطي ندارد. تمام شرايع از نظر ما محترمند؛ تمام انسان‌ها محترمند و فرقي ميان انسان‌ها نيست، «ولقد كرمنا بني آدم» انساني در جنوب آفريقا زندگي مي‌كند نه پيغمبري را ديده تا او را قبول كند و نه خدا را مي‌شناسد تا قبول كند. هيچ چيز را قبول ندارد و فقط خودش را مي‌بيند ولي در عين حال مردم‌آزاري نمي‌كند. اين آدم از همه حقوق برخوردار است؛ مسيحي باشد يا يهودي فرقي نمي‌كند. البته اسلام حقوقي را آورده كه اين حقوق تا روز قيامت براي بشر باقي خواهد ماند و بعد از پيامبر مكرم اسلام ديگر نسخ نمي‌شود. اين حقوق به گونه‌اي است كه در تمام ادوار با بشر سازگاري دارد؛ ولي آن حقوق بشري كه مسيحي يا يهودي از تورات يا انجيل گرفته ممكن است با بشر امروز و ادوار ديگر سازگار نباشد. آن قوانين براي يك روز محدودي بوده و از اين رو قابليت هماهنگي با ادوار مختلف را ندارد. بايد نشست و قوانين را يكي‌يكي بررسي كرد. آن‌گاه معلوم مي‌شود كه قانون آنها نمي‌تواند پاسخگوي بشر امروز باشد؛ به عنوان مثال مي‌گويم راهب و قديس‌شدن در كليسا شرايط و محدوديت‌هايي دارد كه بشر امروز اين شرايط و محدوديت‌ها را نمي‌پذيرد. ولي بنده امروز آخوندم و آزادانه زندگي‌مي‌كنم؛ هم درس مي‌خوانم و هم فعاليت مي‌كنم. ولي آنها مي‌گويند اگر كسي مي‌خواهد راهب بشود بايد گوشه‌اي بنشيند و رهبانيت اختيار كند. نمي‌خواهم بگويم آنها مجرمند، آنها بر حسب عقيده‌شان درست عمل مي‌كنند و اگر خوب رفتار كنند، به بهشت مي‌روند. نظر بنده اين است كه خدا عمل صالح هر كس را چه در اين دنيا و چه در آخرت پاداش مي‌دهد؛ چه شناسنامه‌اش اسلامي باشد، چه مسيحي ولي من معتقدم به جهت اينكه اسلام آمده، حقوقي كه آنها براي بشر دارند، نسخ شده و نمي‌تواند براي بشر امروز قانع‌كننده باشد؛ از اين رو بايد با آنها در باب توانستن و نتوانستن اين حقوق صحبت كرد.




به‌نظر مي‌رسد بحث حقوق بشر بيشتر از اين منظر مورد توجه باشد كه اعلاميه حقوق بشر براساس بندهايي كه دارد تفاوتي ميان فردي كه واجد يك مذهب است، با فردي كه لامذهب است، قائل نيست.


درست است، ما هم همين را مي‌گوييم.




حقوق بشر مي‌گويد فرد لامذهب مي‌تواند حرفش را بزند و اساس حقوق بشر بر رفع تبعيض گذاشته شده است؛ بنابراين بايد هر كس بتواند امنيت داشته باشد، شغل داشته باشد و در كل از شرايط زندگي طبيعي برخوردار باشد.


به‌علاوه اينكه از نظامات هم پيروي كند، به‌نحوي كه به بقيه ضربه نخورد، مانند مثالي كه عرض كردم آقاپسرهاي ما حق ندارند با دخترهاي خارجي ازدواج كنند تا مبادا دخترهاي خودمان بي‌سرپرست بمانند و اين ظلم بر آنها روا نشود.

درست است، ‌ولي به نظر مي‌رسد انديشه‌اي وجود دارد كه معتقد است خود حقوق بشر به دليل دوري از خدا ايجاد شده است، ولي به‌نظر مي‌رسد سخنان شما با آنچه در متن اعلاميه حقوق بشر هست، اشتراكاتي دارد، مثل بحث كرامت انساني، آنها هم مدعي هستند ما براساس ذهن خودمان مي‌خواهيم كاري كنيم كه كرامت انسان حفظ بشود.


شما نيز مي‌فرماييد اسلام آمده تا كرامت انسان را حفظ كند. اتفاقا عده‌اي مسلمان هستند و دلشان براي اسلام مي‌تپد، ولي معتقدند كه حقوق بشر آمده تا انسان را از خدا دور كند و آنهايي كه دم از حقوق بشر مي‌زنند، چون از خدا دور شده‌اند، اين حقوق را بنا نهاده‌اند. نظر حضرتعالي در اين زمينه چيست؟


ببينيد، مرحوم ملاهادي سبزواري منظومه را نوشت، بعد ديد شعرهايش يك قدري مشكل است؛ بنابراين شرح منظومه را نوشت. ديد شرح منظومه هم مشكل است، حاشيه‌اي بر شرح منظومه را نوشت. اولين شعر منظومه اين است، «يا من هو اختفي لفرط نوره الظاهر البارز في ظهوره»، مي‌گويد اي خدايي كه آنقدر ظهور داري و آشكاري كه جايي نيست كه نباشي تا من تو را ببينم، همه جا هستي و من نمي‌توانم تو را ببينم. حتما براي شما روشن است كه چون خدا نور مطلق است نمي‌شود او را با چشم فيزيكي ديد. حالا بحث‌هاي من هم آنقدر مشكل و يا گاهي آنقدر واضح مي‌شود كه بزرگاني چون شما اشكال مي‌گيرند و سوال مي‌كنند. حق هم داريد سوال كنيد. اصلا اساس پيشرفت بشريت در سوال و جواب است. بنده از كساني هستم كه مي‌گويم اين معاني كه آنها مي‌گويند با معاني كه ما در اسلام داريم، يكي است. بنده معتقدم بدون اينكه آنها بدانند نظرات آنها از وجدان ديني و فطرت انساني‌‌شان سرچشمه گرفته، از خداجويي‌شان سرچشمه گرفته. امام(ره) در يكي از سخنراني‌هايشان مي‌فرمايند همه انسان‌ها دنبال كمال مطلق‌اند. منتها خودشان نمي‌دانند، كمال مطلق يعني ذات باري تعالي و لذا بشر به هرجا كه مي‌رسد، مي‌گويد يك جاي ديگري را مي‌خواهم. در سخنان امام هست كه مي‌گويد: «زمين را گرفته‌اند، مي‌گويند مي‌خواهند كرات عالم بالا را هم بگيرند، مريخ را هم بگيرند، ماه را هم بگيرند. اين از باب اين است كه بشر دنبال كمال مطلق است، اينها دنبال كمال مطلق‌اند، ولي خودشان نمي‌دانند. من مي‌گويم همه اينهايي كه حقوق بشر را اينگونه نوشته‌اند، از فطرت خداجويي و فطرت وديعه الهي سرچشمه گرفته‌اند.»


«يسئلونك عن الروح قل‌الروح من امر ربي» اين يادگار آسماني است در بشر. روح انسان يك جرقه الهي و اشعه‌اي است از عالم بالا. او در انسان‌‌ها اين را قرار داده است. پس همه اينها از رحمانيت و لطف خدا سرچشمه گرفته، منتها آنها اسمش را نمي‌دانند، ولي ما اسمش را مي‌دانيم. لذا در حقيقت اينگونه نيست كه چون از خدا دور شده‌اند، اين حرف‌ها را مي‌زنند. اگر كسي مي‌گويد بايد حقوق انسان‌ها را مراعات كرد، اين از خدا دور نشده است، اين آمده سراغ خدا منتها اسمش را بلد نيست. اگر او هم مي‌گويد زندگي ابناء بشر بايد مسالمت‌آميز باشد، در واقع همان حرفي را مي‌گويد كه ما نيز مي‌گوييم و مطمئنا بشر عاقبت به اين نتيجه خواهد رسيد كه راه مسالمت را پيشه خود سازد. ما مي‌گوييم وقتي مهدي موعود(عج) ظهور كرد، ميش و گرگ با هم آب مي‌خورند، چه برسد به انسان‌ها، خوب اين در فرهنگ ديني ما موجود است.

http://www.emrouz.info/archives/2006/02/00241_10.php
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط حمید |


 
آيت الله محمدهادى معرفت
153210.jpg
نيم نگاه
احياگر قرآن در حوزه

خاندان آيت الله معرفت همه اهل علم و پرهيزگارى بودند و در اين راستا سابقه اى ۳۰۰ ساله داشتند. همگى فرزندان مرحوم شيخ  عبدالعالى ميسى صاحب رساله ميسيه بودند كه از قريه ميس جبل عامل به اصفهان هجرت مى كند. جد بزرگ آيت الله معرفت با خانواده به كربلا مى رود و در آنجا زندگى مى كند. محمدهادى در سال ۱۳۰۹ شمسى در كربلا به دنيا آمد. تحصيلات خود را در مكتب خانه هاى آن روزگار آغاز كرد و حتى كتاب جامع المقدمات را هم در آن مكتب خانه ها فرا گرفت. پس از آن وارد حوزه علميه كربلا شد و با تلاش فراوان به فراگيرى دروس دوره سطح پرداخت. بخشى از دروس سطح را نزد پدرش كه روحانى بود و بخش ديگرى را نزد استادان حوزه علميه كربلا خواند. پس از آن يك دوره خارج اصول و بخشى از خارج فقه را در همان حوزه به پايان رساند. او در كربلا با گروهى از فضلاى آن ديار با سرپرستى حجت الاسلام شهرستانى مجله اى به نام «اجوبه المسائل الدينيه» منتشر ساخت كه در آن به شبهات و سئوالات مطرح شده پاسخ داده مى شد. پس از چندى به نجف رفت و از محضر آيت الله خويى و ديگر استادان بهره برد. پس از آن به حوزه علميه قم عزيمت كرد و ضمن شركت در درس مرحوم ميرزا هاشم آملى تدريس رسمى خود را آغاز كرد. آيت الله معرفت در طول سال هاى تحصيل همواره از تدريس كتب و دروس حوزوى بازنماند، حتى به تدريس دروسى كه در حوزه ها متداول نبود- مانند رياضيات- مى پرداخت و همراه با تحصيل و تدريس، در امر پژوهش در گستره هاى گوناگون علمى و دينى نيز كوشا بود. بخش مهمى از اين تدريس ها و پژوهش مربوط به علوم قرآنى بوده است؛ به گونه اى كه مى توان ايشان را يكى از احياگران علوم قرآنى در حوزه هاى علميه دانست. ايشان كتاب ها و مقالات فراوانى منتشر ساخته است كه برخى از آنها به شرح زير است:
۱- مصونيت قرآن از تحريف-۲- تناسب آيات-۳- آموزش علوم قرآن-۴- تاريخ قرآن فى علوم القرآن-۵- التفسير و المفسرون-۶- التهميد، فى علوم القرآن-۷- التفسير الاثرى الجامع
آيت الله معرفت هم اكنون در حوزه علميه قم به تدريس دروس حوزوى اشتغال دارد.

تفسيرنويسان در گذشته و حال بسيارند، اما در ميان همه آنان معدود تفاسيرى هستند كه چشمگير و قابل توجه هستند، از آن جمله تفسير «الميزان» نوشته استاد علامه «طباطبايى» كه در تاريخ معاصر گوى سبقت از همگان ربوده و جايگاه بلندى در جوامع علمى به خود اختصاص داده است. اين ويژگى در پى ارزش هاى چندى است كه در اين تفسير گرد آمده و به مطالب عاليه و مباحث شگرف آن رونق ديگرى بخشيده است. در اين مقال به گوشه اى از آن ارزش ها كه ويژگى هاى اين تفسير پرارج را مى رساند اشارت مى رود:
۱- تفسير ترتيبى و موضوعى
جمع نمودن ميان دو شيوه تفسيرى: ترتيبى و موضوعى كه با مراعات نمودن ترتيب در تفسير آيات، آيه به آيه و سوره به سوره نيز از جايگاه بلند تفسير موضوعى كه اهميت آن امروزه روشن گرديده، غافل نبوده، هر دو جنبه را با كمال دقت و ظرافت دنبال كرده و تفسيرى كامل در تمامى ابعاد به جهانيان عرضه داشته است. اين از ويژگى هاى اين تفسير بلندآوا است و موجب توجه دانش پژوهان و اسلام شناسان گرديده است. امروزه مسلم است كه «تفسير موضوعى» از اهميت بسزايى برخوردار است. عالمان و محققان بيشتر توجه شان معطوف اين جهت شده كه محتويات قرآن چيست و چه مطالبى را بر جهانيان عرضه داشته، كه از روز نخست مورد اعجاب و شيفتگى همگان گرديده، علاوه بر تسخير جان ها، بر پهناى گسترده جهان سايه افكنده است؟استاد علامه طباطبايى بر اين نكته توجه فراوان داشته، تا آنجا كه قلم تواناى آن بزرگمرد فرصت يافته، مقاصد عاليه و معارف جليله قرآن را دسته بندى كرده، آماده و كامل بر پژوهشگران روشن ضمير عرضه داشته روان تشنه آنان را با آبى زلال و گوارا سيراب كرده است. قابل توجه آنكه استاد علامه بحث هاى وارده را كاملاً قرآنى مطرح كرده، از طفره رفتن و گريز به مطالب بيرونى پرهيز نموده، صرفاً مطالب را از ديدگاه قرآن و با عرضه كردن آيات بر يكديگر ارزيابى نموده است و اين نكته ظريفى است كه از نظر تيزبينان دور نيست. و نيز از جنبه تفسير ترتيبى هر آنچه طالبين تفسير از نكته ها و ظرافت هاى ادبى و اشارت هاى علمى و ارزش ها و نيز شرح و تفسير و رفع ابهام ها كه به آن نياز دارند، برآورده نموده، با ذوقى سرشار و قدرتى شگرف تمامى ابعاد آن را مورد بررسى قرار داده است.
۲- وحدت موضوعى هر سوره
ديگر از ويژگى هاى اين تفسير مطرح نمودن مسئله «وحدت موضوعى» هر سوره است. هر سوره داراى هدف به خصوصى است، كه آن را با مقدمه ظريف دنبال مى كند و با خاتمه بس شيوا به پايان مى رساند. اختلاف عدد آيات سوره ها به همين امر بستگى دارد. تا مقصود نهايى انجام نگيرد، سوره به پايان نمى رسد و كوچكى و بزرگى هر سوره به كوتاهى و بلندى هدف و مقصود از هر سوره وابسته است. آنچه علماى بيان تاكنون به آن رسيده اند مشتمل بودن هر سوره بر مقدمه اى متناسب «حسن مطلع» و خاتمه اى هماهنگ «حسن ختام» است كه از محسنات بسيار ظريف علم «بديع» است. يك سخنور توانا و نويسنده قدرتمند بايستى مطلب خود را به احسن وجه شروع نمايد. به گونه اى كه شنونده يا خواننده مقال ناگهان با مطلبى غيرمترقبه مواجه نگردد و تا ذهنيت او را آماده نكند وارد مطلب نشود و نيز با شيوه اى ظريف به مطلب پايان دهد، تا شنونده به سهولت خود را در پايان مقصد يافته، حالت منتظره نداشته باشد. يعنى خود را در حالتى بيابد كه كمال مقصود را دربرگرفته باشد. اين خاصيت «بديعى» به كمال وضوح در يك يك سوره ها به چشم مى خورد و علما از روز هاى نخست به آن پى برده اند. اكنون اين پرسش پيش مى آيد: آيا مى شود كلامى با مقدمه اى زيبا و خاتمه اى شيوا مقصودى بس والا در ميان نداشته باشد؟! و اين نكته اى است كه علماى متاخر به آن پى برده اند. از جمله: استاد بزرگوار علامه طباطبايى بر اين نكته اصرار دارند كه هر سوره صرفاً مجموعه آيات پراكنده و بدون جامع واحدى نيست. بلكه يك وحدت فراگير بر هر سوره است و پيوستگى آيات آن را مى رساند. و مسئله وحدت موضوعى يا وحدت سياق در هر سوره كه از قرائن كاميه قابل توجه است از همين جا نشات گرفته است.
در اين زمينه مى فرمايد:
«ان لكل طائفه من هذه الطوائف من كلامه تعالى (التى فصلها قطعاً قطعاً و سمى كل قطعه سوره) نوعاً من وحده التاليف و الالتئام لايوجد بين ابعاض من سوره ولابين سوره و سوره. و من هنا نعلم ان الاغراض و المقاصد المحصله من السور مختلفه و ان كل واحده منها مسوقه لبيان معنى خاص و لغرض محصل لا تتم السوره الا بتمامه...»۱و بالفعل پيشاپيش هر سوره فشرده اى از مطالب گسترده آن را بيان داشته و با اين اقدام استوار از راز بزرگى كه در متن سوره ها نهفته است پرده برداشته جهشى بس سترگ به جهان تفسير بخشيده اند.
۳- وحدت كلى قرآن
سومين ويژگى نظريه سريان و جريان يك روح كلى و حاكم بر سرتاسر قرآن است، كه بر تمامى آيات و سور آن سايه افكنده، حقيقت و جان كلام الهى را تشكيل مى دهد. استاد علامه طباطبايى بر اين باور است كه در پس ظاهر الفاظ و معانى حقيقتى والاتر نهفته است كه گوهر قرآن و بطن آن را تشكيل مى دهد، داراى وحدتى استوار و از هرگونه تجزيه و تفصيل مبرا است. و آن حقيقت همانند روح در جسد، عينيت وجودى دارد و سرمنشاء تمامى احكام و شرايع و بيانات قرآن است كه نه از سنخ الفاظ و نه از سنخ مفاهيم است. بلكه از سنخ عالم امر است، در جايگاه بلند عالم ملكوت قرار دارد و هرگز دست آلوده خاكيان بدان نمى رسد.
«و كذلك اوحينا اليك روحاً من امرنا»۲
«و انه فى ام الكتاب لدنيا لعلى حكيم»۳
«انه لقرآن كريم فى كتاب مكنون لا يمسه الا المطهرون»۴
در اين زمينه مى فرمايد:
«فالمحصل من الآيات الشريفه ان ورا مانقرا و نعقله من القرآن امراً هو من القرآن بمنزله الروح من الجسد و المتمثل من المثال و هوالذى يسميه تعالى بالكتاب الحكيم و هوالذى تعتمد عليه معارف القرآن وليس من سنخ الالفاظ و لاالمعانى»۵
و پيش از آن نيز فرموده:
«و اما لكون الكتاب ذا حقيقه اخرى ورا مانفهمه بالفهم العادى، الذى يقضى بالتفرق و التفصيل و الانبساط والتدريج هوالمصحح لكونه واحداً غيرتدريجى و نازلا بالانزال دون التنزيل... و هذا الاحتمال هواللائح من قوله تعالى: كتاب احكمت آيات ثم فصلت۶ فان هذا الاحكام مقابل التفصيل.»
فالاحكام كونه بحيث لايتفصل فيه جزء من جزء ولايتميز بعض من بعض، لرجوعه الى معنى واحد لااجزا فيه و لافصول وان هذا التفصيل المشاهد فى القرآن انما هو شيىء طرأ عليه بعد كونه محكما غير مفصل- الى ان يقول- فالكتاب المبين الذى هو اصل القرآن و حكمه، الخالى عن التفصيل، امر وراء هذا المنزل و انما هذا بمنزله اللباس لذاك.»۷
(همانا قرآن حقيقتى وراى آنچه ما با فهم عادى مى فهميم دارد اقتضاى فهم ما پراكندگى و فصل بندى و بسط و تدريج است در حالى كه آن حقيقت چنين نيست. شايد آيه كتاب احكمت اشاره بدين معنى داشته باشد. «احكام» در مقابل تفصيل است. در حالت احكام (محكم كردن) فصل بندى و جزءجزء نشده است و معنى واحدى را ارائه مى كند. اين حالت فصل بندى شده كه در قرآن ما مشاهده مى شود بعد از اين مرحله محكم سازى است كه تعبير به كتاب مبين شده است...)
بر اين اساس مسئله «وحدت سياق» عموماً در تمامى قرآن از نو زنده مى گردد و يكپارچگى قرآن را مى رساند، لذا مى توان از هر گوشه قرآن براى فهم يا رفع ابهام در گوشه ديگر آن استفاده نمود و شبهه «عدم تناسب» به استناد جداجدا نازل شدن آيات، ديگر موردى ندارد، زيرا بر اين مبنى تمامى آيات قرآن به منزله كلام واحدى است، «وللمتكلم ان يلحق بكلامه  ماشاء مادام متكلما» لذا تمامى آيات نسبت به يكديگر «قرائن كلاميه» به شمار مى روند.
۴- تفسير آيه به آيه
چهارم: عينيت بخشيدن به مسئله «القرآن يفسر بعضه بعضاً» با چنان قدرت و احاطه به تمامى آيات مرتبط با يكديگر به گونه اى كه هر يك از آيات نسبت به آيات ديگر رافع ابهام و شارح آن بوده است. البته رجوع به قرآن براى فهم قرآن و استشهاد از آياتى براى آيات ديگر سابقه طولانى دارد و به عهد اول برمى گردد. زيرا بهترين راه براى فهم مطالب رجوع به ديگر سخنان هر متكلمى است و قرآن از اين لحاظ قطعى ترين و اولى ترين سند رسمى براى مراجعه است و مطمئن ترين وسيله است براى راه يافتن به حل مشكلات تفسيرى. ولى مشكل اين كار عدم احاطه و نبود آگاهى كامل در شناخت آيات مرتبط به يكديگر است، شايد بيشتر مفسران در موقع تفسير يك آيه ندانند يا غفلت كنند، كدام آيات براى حل ابهام آيه حاضر مفيد و قابل استفاده است. جز مفسر عالى قدر «علامه طباطبايى» كه در اين زمينه قدرت عجيبى از خود نشان داده، احاطه كامل ايشان را مى رساند تا آنجا كه از ويژگى هاى اين تفسير عظيم الشأن به شمار مى آيد، براى تفسير يك آيه، احياناً چندين آيه ديگر مورد استشهاد قرار مى گيرد كه انسان را به تعجب وامى دارد و غالباً از آن غفلت شده است.
۵- جايگاه پاكدلى در رسيدن به مفاهيم
پنجمين ويژگى نحوه تفسير و استنباط مقاصد عاليه قرآن است كه با تدبرى عميق و شيوه اى جدا از ديگر شيوه ها به سراغ آيات قرآن رفته و جان مطلب را به دست آورده است. قرآن را در بيان مطالب شيوه اى خاص است كه از ديگر شيوه ها جدا است. قرآن براى رساندن مطالب خود و القاى مفاهيم عاليه روشى جز روش هاى معموله در- تفهيم و تفهم متعارف- دارد كه بيشتر با وجدان ها و با فطرت و ضمير آدمى سروكار دارد و اگر كسى خواسته باشد صرفاً از همين روش هاى معمولى براى كسب مطالب قرآن استفاده كند، بسى اشتباه رفته است، زيرا اين قرآن فروغى است كه هر دلى آمادگى تابش آن را ندارد.
«ولكن جعلناه نورا نهدى به من نشاء من عبادنا»۸
«و من لم يجعل الله له نورا فماله من نور»۹
صرفاً پاك سرشتان و پاك انديشانند كه آمادگى بهره گيرى از قرآن را دارند و مى توانند پرده از چهره اين گوهر تابناك بردارند.
«انه لقرآن كريم فى كتاب مكنون لايمسه الا المطهرون»۱۰
مفسر عالى قدر ما با همين ديد تيزبين با همتى والا پايه هاى تفسير گرانمايه خود را پى ريزى كرده و كاملاً در اين راه موفق بوده و حقايقى گرانبها به دست آورده، چيزى كه ديگران كم وبيش از آن محروم بوده اند. در زمينه «تفسير به راى» مى فرمايد: «والبيان القرآنى غيرجار هذالمجرى (اى اعمال القواعد المعموله فى كشف المراد الكلامى) بل هو كلام موصول بعضها ببعض فى عينه انه مفصول. ينطق بعضه بعضاً يشهد بعضه على بعض كما قال على عليه السلام- فلايكفى ما يتحصل من آيه واحد باعمال القواعد المقرره فى العلوم المربوطه فى انكشاف المعنى المراد منها دون ان يتعاهد جميع الآيات المناسبه لها و يجتهد فى التدبر فيها...»۱۱
(بيان قرآن غير از روش هاى جارى است -كه با قواعد معمول به مقصود كلام پى مى بريم _ بلكه بعضى آيات با بعضى ديگر دريافت مى شوند و يكديگر را توضيح مى دهند. چنان كه حضرت على(ع) فرموده است قواعد جارى در علوم مربوطه در فهم معنى يك آيه كفايت نمى كند. بدون اينكه در آيات ديگر مربوط به آن تدبر شود.) و لذا در ذيل آيه تدبر۱۲ مى فرمايد: «و قد تبين من الايه _ اولاً _ : ان القران مما لايناله الفهم العادى و _ ثانياً: ان الايات القرآنيه يفسر بعضها بعضاً ...»۱۳
پى نوشت ها:
۱- تفسير الميزان ج ،۱ ص ،۱۴ تهران و ص ۱۶ بيروت
۲- سوره شورى: ۵۲
۳- سوره بروج: ۲۲
۴- سوره زخرف: ۴
۵- تفسيرالميزان، ج ،۳ ص ۵۵
۶- سوره هود: ۲
۷- تفسير الميزان، ج،۲ صص ۱۶-۱۵
۸- سوره شورى: ۵۲
۹- سوره نور: ۴۰
۱۰- سوره واقعه: ۷۸
۱۱- الميزان، ج ،۳ ص ۷۶
۱۲- سوره نساء، آيه ۸۲
۱۳- الميزان، جلد ،۵ ص ۲۰
http://www.sharghnewspaper.com/840823/html/v3.htm#s329007
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط حمید |