تبليغاتX
culture

اي قوم به حج رفته، كجاييد كجاييد؟

معشوق همين جاست، بياييد بياييد

معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار

در باديه سرگشته شما در چه هواييد؟

گر صورت بي‌صورت معشوق ببينيد

هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد

ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد

يك بار از اين خانه بر اين بام برآييد

آن خانه لطيف است، نشانهاش بگفتيد

از خواجه‌ي آن خانه نشاني بنماييد

يك دسته‌ي گل كو، اگر آن باغ بديديت؟

يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد؟

با اين همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط حمید |

 
۳۱ فروردين ۱۳۸۵
تابستان 1379

اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی است. به همین مناسبت متن سخنرانی سید محمد خاتمی در همایش بزرگداشت سعدی که در سال 1379 ایراد شده در پی آورده ایم:
سلام و درود بر شما دانشمندان و ادیبان ارجمندی كه برای بزرگداشت سخن سرای بلند آوازه ایران و اسلام - سعدی شیرازی - گرد آمده اید و نیز از مؤسسه ابداع شعری بابتین كه زمینه ساز این اجتماع مبارك شده است، صمیمانه سپاسگزارم. گرامیداشت نام سعدی، گرامیداشت فرهنگ، فرزانگی، ادب، هنر، اخلاق و معنویت است و حضور شما عزیزان، از یك سو نشانگر حرمت گذاری این جمع به فرهنگ و فضیلت است و از سوی دیگر از نیازی كه بشر این روزگار به فروزان نگاه داشتن مشعل علم، اخلاق و ادب دارد، حكایت می كند.
حضور این جمع در پاسداشت مقام سعدی، نزدیك هفت قرن پس از حیات فرهنگی او، بیش از هر چیز نشان دهنده این امر است كه باقی ماندن در عرصه مناسبات فرهنگی جهان نه تنها مستلزم فراروی از سنتهای فرهنگی ملی و منطقه ای نیست، بلكه استفاده تمام و كمال و مطلوب از سنتهاست كه متنی را اعتبار می بخشد. به دیگر سخن تا اثر هنری در تركیبی هنرمندانه و هوشمندانه با سنتهای فرهنگی محیط خود، قرار نگیرد، قابلیت جهانی شدن را پیدا نمی كند؛ همان گونه كه امروز پس از عبور هفت قرن از زمان سعدی، مؤسسه ابداع شعری بابتین برای تجلیل از مقام این شاعر و نویسنده ایرانی اقدام كرده است. میراث معنوی سعدی برای فرهنگ ایران و جهان آمیزه ای است از همه دستاوردهای نیكو و خردمندانه ای كه عقل جمعی بشر در آن روزگار بدان دست یافته است. هند، ایران، جهان عرب و شمال اِفریقا قلمرویی بود كه اندیشه سعدی آنها را درنوردید و از هر بوستان گلی چید تا گلستانی پررنگ و بوی فراهم آورد كه امروز هم رایحه جان پرورش مشتاقان بسیار دارد؛ اما سیاحت سعدی در دنیای روزگار خود، صرفا مشاهده تجربیات بشری نیست، با چشم بصیرت و تأمل به جهان نگریستن و از آن درس آموختن، ویژگی ممتاز مكتب این پیر جهاندیده است. به عبارتی می توان اندیشه و آرای سعدی را نمونه ای ارجمند از دستاوردهای فكری به حساب آورد كه از میراث تمدن بشری به اندازه كافی سود جسته و در قید و بند محدوده ای خاص باقی نمانده است و با گفتگو و تحقیق، از تمدنهای مختلف بهره برده، در غوغای غارت و كشتار كه اغلب دم فرو بسته بودند تا با پرهیز از خلاف رأی سلطان، رأی جستن، جان خویش را به خطر نیندازند، سعدی با زبانِ ادب با حكمرانان به گونه ای سخن گفت كه كمتر كسی در قلمرو فرهنگ ایران بدین پایه و مایه سخن گفته است. او تلونِ طبعِ حاكمان را در كلامی تلخ نكوهش می كرده است و در پی كشف معنی، حقیقت، زیبایی و خیر در عرصه های مختلف حیات انسانی صمیمانه و معرفت شناسانه حضور یافته است و در عین حال كه صورت را رها نكرده است، معنی را به نیكوترین وجهی جلوه داده است. سعدی آیینه داری است كه نه فقط صورت عصر خود را در آثار خود بازمی تاباند، بلكه با شناختی ژرف و دقیق چنان سیمایی از آدمی عرضه می دارد كه همگان از توانگر، درویش، عارف و عامی می توانند تصویر خویش را در آیینه كلام او ببینند و با بهره گرفتن از زیور آموزه ها و اندرزهای او خوی، خصلت، گفتار و رفتار خود را به زیبایی و كمال بیارایند. اگر در روزگار او رقعه منشآتش را - چنان كه خود گفته است - چون كاغذ زر می بردند و در زمانی قریب به عهد وی - آن گونه كه ابن بطوطه حكایت می كند - خنیاگران چینی سروده هایش را به ترانه می خواندند، در عصر ما هم:
هفت كشور نمی كنند امروز
بی مقالات سعدی انجمنی
شیخ اجل گزارشی هنرمندانه از زندگی انسان عصر خود عرضه كرده است، اما این گزارش تنها روایت ساده ای از حیات اجتماعی انسان این دیار نیست، بلكه بیان دردمندانه ای است كه آن را با واقعیتهای زندگی همراه و همدم كرده تا زندگی واقعی را آن گونه كه شایسته آن است، حرمت نهد. این نادره گوی شیرین گفتار، با لطف و مهارت، دنیای واقعی روزگار خود را به تصویر كشیده است. لحن شیرین و در عین حال روشنگر او معایب و مفاسد جامعه انسانی را به ریشخند می گیرد و این همه در مجموعه میراث فرهنگ مشرق زمین اندكیاب و گرانبهاست و از همین روست كه سعدی، در حافظه تاریخی و اكنون ِ جامعه ما جایگاه خاصی دارد كه با كمتر كسی قابل مقایسه است.
اگر همواره نوای دلنواز ِ سعدی در دل و دِماغ هر انسان ِ زیبایی طلب و حقیقت جو، طنینی دلنشین دارد، زان روست كه سخن این شاعر بزرگ، پژواك عشق و محبت، اخلاق و وارستگی و دلبستگی به آرمانهای متعالی انسانی است ؛
من آن مرغ سخندانم كه در خاكم رود صورت،
هنوز آواز می آید به معنی از گلستانم
آنچه سعدی را در گذر قرنها مورد توجه خاص و عام قرار داده است، علاوه بر ارزشهای هنری و بلاغی كلام او، از جمله آن است كه سخن باژرفا و پرمعنای او چنان روان و گویاست كه هر خواننده ای به فراخور فهم و آگاهی خود می تواند از آن، بهره ها بگیرد و گفتارِ زیبای او كامِ دلِ هر انسانی را شیرین می كند و به راستی كه «حد همین است سخندانی و زیبایی را».
بلندآوازگی سعدی علاوه بر لطافت و عمق معانی كلام، ناشی از زبان فاخر و سخن استوار اوست كه دلها را ربوده و خواهد ربود. هنر بزرگ وی در آن است كه نه جنبه های هنری كلام را رها كرده است و نه با قربانی كردن معنا، به تكلف و تصنع گراییده است. این ویژگی را به روشنی، هم در شعر و هم در نثر وی می توان یافت. در تاریخ درخشان ادبیات ما شاعران و نویسندگان بزرگ بسیارند، اما در میان این بزرگان و فرزانگان، سعدی از اینكه هم در عرصه نظم شاهكار آفریده است و هم در عرصه نثر بی همتاست و چنین بود كه «صیت سخنش بسیط زمین و زمان را درنوردید و شور در جهان افكند».
سعدی نه چنان غرق عوالم عرفانی و ماورایی است كه یكسره عالم ناسوت را فرو نهاده باشد و نه آن چنان مفتون جاذبه های این جهانی است كه از سیر در عالم لاهوت باز مانده باشد. لاهوت و ناسوت، ملك و ملكوت و آسمان و زمین در كلام او چنان پیوند خوشی یافته است كه نمی توان خط حائلی میان آنها كشید و جای آن است كه بگوییم:
قیامت می كنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن
مسلم نیست طوطی را در ایامت شكرخایی
انسان ]مورد نظر[ سعدی، انسانی دست یافتنی، ملموس و واقعی است. همین انسانی است كه بر كره خاك می زید، ایثار می كند، خلق می كند، شگفتی می آفریند، نیكی را دوست دارد و از بدیها نیز بیزار است. در عین حال همین انسان در هدم و غارت، كشتار و نیرنگ و فریب روسیاه روزگار است. حكایت این انسان، حكایت عصر و نسلی خاص نیست، بلكه حكایت طبیعت آدمی با تمامی ویژگیهای آن است. از همین روست كه انسان عصر حاضر نیز با آثار سعدی می زید و از خواندن آن نكته های بدیع و نغز می آموزد. شاید اگر سعدی هیچ سخنی نگفته بود، همین چند بیت شعر كفایت می كرد تا همه علاقه مندان به سرنوشت بشر و مهندسی اجتماعی از او به عنوان آموزگار حكمت عملی یاد كنند:
بس بگردید و بگردد روزگار
دل به دنیا درنبندد هوشیار
اینكه در شهنامه ها آورده اند
رستم و رویینه تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملك
كز بسی خلق است دنیا یادگار
سخن و پیام او در عین حال كه به انسان می آموزد كه چگونه زندگی كند و از مواهب آن بهره گیرد، درس توحید، خداشناسی و سوق دهنده آدمی به سوی مال معنوی و ناب ترین لحظه های عرفانی نیز هست و این همه البته آن گاه كه با سوز عشق درمی آمیزد، چنان حلاوت و ملاحتی می یابد كه فقط آن را در سخن سعدی می توان سراغ گرفت.
سعدیا شور عشق می گوید سخنانت، نه طبع شیرین گو
هر كسی را نباشد این گفتار، عود ناسوخته ندارد بو
سعدی گرچه نابغه ای بزرگ است، اما نباید از نظر دور داشت كه او پرورده فرهنگ و مدنیت اسلامی و ایرانی و یكی از پیام گزاران این فرهنگ و تمدن است. مقبولیت او در اقطار عالم گواه آن است كه این تمدن و فرهنگ نه تنها در ادوار گذشته پویا و پرمایه بوده است، بلكه امروز نیز در صورت پالایش و نوسازی می تواند همچنان ببالد و برای انسان ِ نیازمند ِ معنویت و معرفت و آزادگی پیامهای ارجمندی عرضه دارد، چنان كه دلبستگی متفكران، نویسندگان و شاعران بزرگ مغرب زمین به آثار سعدی از دیروز تا امروز و انس و الفت برخی از نامداران فرهنگ و تمدن غرب نظیر لافونتن، هوگو، ولتر، بالزاك و دیگران با سروده ها و گفتارهای این شاعر بزرگ ایرانی، شاهدی بر این مدعاست كه امروز هم در عرصه گفتگوی تمدنها، شیخ والامقام شیراز به عنوان یكی از سخنگویان مدنیت ایرانی و اسلامی، می تواند دلهای بسیاری از نامداران پهنه اندیشه و ادب را برباید.
چهره جهانی كه سعدی در بوستان ترسیم می كند، عالم ایمان به حقیقت، دوستی، پارسایی و روشنی است و این جهان همواره مطلوب آدمی بوده است و در دلهای مشتاق و آرزومند اشتیاقی پدید می آورد كه برای ساختن جهانی بهتر و انسانی تر باید كوشید.
از همین روست كه به بیان او صاحبدلی كه از مدرسه به خانقاه می آید، به واقع در طلب خیر و سعادت برای جامعه بشری است؛ زیرا مدعی گلیم خویش را از موج حادثات روزگار به در می برد، «وین جهد می كند كه رهاند غریق را».
و دیگر سخن، كوشش سعدی برای ساختن دنیایی بهتر و نیروانای فردی نیست، بلكه مجاهده جمعی است تا آدمی به مطلوب خویش دست یابد. اندیشمند بافرهنگ امروز نیز می تواند با اقتدای به سعدی در اندیشه و كلام خود باب عدل، احسان، تحمل و مدارا، تواضع، تربیت، انسان دوستی و وارستگی را بگشاید تا دنیای آزمند و ستیزه گر كنونی را به سوی آرامش و آراستگی به فضیلت، عدل و مروت فراخواند و این سرود جاودان را باز بخواند كه:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
آفت ریاكاری قرنهاست كه بر جان جامعه بشری چنگ انداخته است و جامعه ایرانی كم وبیش از آن آسیب دیده است. تناقضهایی كه در رفتار و گفتار ما هست، اعتماد عمومی را همواره در معرض آسیب قرار داده است و اصولا این بیماری محصول استبداد است كه در مشرق زمین همواره به صورت لجام گسیخته و وحشی حضور داشته است. سعدی در مقام پیری دنیادیده و هنرمندی صادق به رویارویی با این بلیه برخاسته است. او متدین است، اما دینداری او دستاویز آزار دیگران نیست و جفا بر انسان را روا نمی دارد. جز با مردم آزار و ظالم با همه كس مهربان است، تا بدان پایه كه پاسخ بدی را هم به نیكی می دهد. به درستی آیا برای انسان این روزگار كه در فضایی از خشونت، بدگمانی و ناامنی زندگی می كند، آموزه هایی از این دست راهگشا و ارزشمند نیست؟ آیا حقیقتی كه سعدی در جستجوی آن است، همین مطلوب گم شده روزگار ما نیست؟ بحث درباره ویژگیها و ارزشهای ادبی آثار سعدی مجال فراخی می طلبد و من این بحث را به دانشوران مجلس وامی گذارم و با آرزوی توفیق برای شما، سخن را با این شعر سعدی به پایان می برم كه:
سعدیا خوشتر از حدیث تو نیست
تحفه روزگار اهل شناخت
آفرین بر زبان شیرینت
كاین همه شور در جهان انداخت
والسلام علیكم و رحمةالله
http://www.khatami.ir/lecture.php?uid=10&lang=fa
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط حمید |

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط حمید |

 
بهروز افخمى
166899.jpg
جشنواره همين است ديگر! هفت هشت سال پيش رفته بودم جشنواره كن. فيلم نداشتم و بيكار بودم و ول مى گشتم. توى يك مجلسى مرا با يك فيلمساز جوان آمريكايى آشنا كردند كه مى گفتند فيلم خوبى ساخته و توى جشنواره گل كرده. فكر كردم يك چيزى بگويم كه خوشش بيايد. گفتم: من هنوز فيلمت را نديده ام، اما تعريف زياد شنيده ام و همه مى گويند فيلم خوبى درآمده. گفت: بهتر كه نديدى. اينجا جاى فيلم ديدن نيست. اينجا سيرك است. حالا اگر من همين را درباره جشنواره خودمان بگويم خيلى ها عصبانى مى شوند. اما خوب كه حسابش را بكنيد، سيرك هم چيزى بدى نيست. همه بچه ها و خيلى از بزرگترها سيرك را دوست دارند و آدم هاى سيرك را دوست دارند. «فلينى» هم عاشق سيرك و آدم هاش بود… جشنواره يك چيزى مثل سيرك است. جايى كه مردم جمع مى شوند و نمايش مى بينند و همديگر را مى بينند و خودنمايى مى كنند و معاشرت مى كنند و اظهارنظر مى كنند و اظهار وجود مى كنند و از همديگر تعريف مى كنند و همديگر را دست مى اندازند و اين كار را چندين و چند روز ادامه مى دهند و كم وبيش خوش مى گذرانند. جشنواره همين است ديگر! حالا يك شرط هايى هم مى گذارند و كميته انتخاب تعيين مى كنند و هيات داوران منصوب مى كنند و جايزه هايى هم مى دهند، اما شما خيلى جدى نگيريد. جشنواره كن را جدى نگيريد. جشنواره خودمان را هم جدى نگيريد. سينماى واقعى جاى ديگر است و تماشاگر واقعى كه كودكانه و عاشقانه فيلم تماشا مى كند، جاى ديگر است. جشنواره هم چيز بدى نيست. مراسم است و تبليغات است و گرماى خودش را كم وبيش دارد، اما جاى تماشاى فيلم به معناى فيلم نيست. چند هفته پيش نمى دانم در كدام كانال تلويزيون يا ماهواره به طور اتفاقى «دلشدگان» على حاتمى را از نيمه ديدم و با تعجب ملتفت شدم كه از اين فيلم خوشم مى آيد. نمى خواهم بگويم كه فيلم خوبى بود، اما به نظرم آرام و صميمى آمد و يك جور متانت و نجابت ايرانى داشت كه به دلم نشست. خلاصه طورى بود كه نمى  شد نديد و نديده گرفت. بعد يادم آمد كه چند سال پيش خودم داور جشنواره فجر بودم و همين «دلشدگان» در مسابقه بود، اما من اصرار داشتم كه فيلم بدى است و بايد نديده گرفته شود. ما «دلشدگان» را نديده گرفتيم و گذشت… نكته جالب اينكه تا چند سال بعد هر جا كه صحبت از داورى در جشنواره مى شد، من لاف مى زدم كه داورى جشنواره در دوره اى كه خودم داور بودم، داورى خوبى بوده و از سياست بازى دور بوده و فقط سينماى ناب را در نظر داشته است.
 
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط حمید |

 محمد علی ابطحی:

وقتی شاه در دوران حافظ عوض شد، حافظ با روح شاعری گمان می برد افرادی که سابق به او ابراز علاقه می کردند، همچنان به وی وفادارند. عبید زاکانی که تجربه بیشتری داشت به حافظ گفت:

شمس الدین! سه روز پیش، به تصادفی، خواجه کمال هروی، بازرگان معروف را دیدم. از خانه یکی از بزرگان شهر می آمد. چنان در هم و آشفته حال بود که نگرانش شدم و علت را پرسیدم. این مرد –که شما می دانید و همه می دانند که از ثروتمندان فارس بوده و حالا به علت آفت محصول و غرق کشتی اش ورشکست شده- در جواب سؤال من متأثر شد و گفت:

همه می دانند که من مدت هاست گرفتار یک عارضه ی مزاجی هستم که گاه صدایی از من صادر می شود. در گذشته، که مال و نعمت سر جایش بود، وقتی این اتفاق می افتاد، اطرافیان می گفتند عافیت باشد، عطسه سلامتی است. و دعای عطسه می خواندند. امروز که درمانده و مستأصل، به تقاضای وامی به خانه ی این بزرگ رفته بودم، از قضا عطسه ای کردم. چند نفر از حاضران زبان به تعرض و حتی فحاشی گشودند که شرم نمی کنی بی ادب، در جمع ما....

http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146307421

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط حمید |

 

پيش از آن که بميريد، بخوانيد! پولاد همايوني

تعدادی از بنگاه های چاپ و نشر کتاب در اروپا ، از صد نويسنده بزرگ جهان خواسته اند تا ده جلد از بهترين کتاب های تاریخ ادبيات را برگزينند. کتاب هايی که اثر بی چون و چرايی بر فرهنگ و ادبيات جهانی و انديشه ها و تخيلات خودشان داشته است

تعدادی از بنگاه های چاپ و نشر کتاب در اروپا ، از صد نویسنده ی بزرگ جهان خواسته اند تا ده جلد از بهترین کتاب های تاریخ ادبیات را برگزینند. کتاب هایی که اثر بی چون و چرایی بر فرهنگ و ادبیات جهانی و اندیشه ها و تخیلات خودشان داشته است.
نخستین اثر، تاریخ هزارو هشتصد سال پیش از میلاد مسیح و آخرین آنها هزارو نهصدو نود وپنج را بر پیشانی خود دارد. بهترین کتاب برگزیده ی نویسندگان مزبور رمان « دون کیشوت » نوشته میگوئل سروانتس ، نویسنده ی مشهور اسپانیایی است. این کتاب را بسیاری سرچشمه ی رمان مدرن می دانند.
در این لیست زنان با ده کتاب حضور دارند. اگر چه ویرجینیا وولف با دو کتاب خواندنیش مهر زنان را بر لیست کوبیده است. از برندگان جایزه ی نوبل ادبیات تنها سیزده نفر نام برده شده اند . کتابهای مذهبی تنها با یک نماینده – کتاب ایوب – به کتابخانه ی جهانی راه یافته اند.
دوریس لسینگ ، جان ایروینگ ، میلان کوندرا، گیتا مهتا، پل آستر، نورمان میلر، وله سونیکا و و.س. نایپل از جمله نویسندگانی هستند که در تهیه لیست رای داده اند.
از باب دیلان ترانه سرا و خواننده ی مشهور هم نظر خواسته بودند. او تنها کسی بود که پاسخی نفرستاد.
داستایوسکی با چهار اثر و تولستوی و کافکا و شکسپیر هرکدام با سه شاهکار حضور پر قدرت خود را در ادبیات جهان گوشزد کرده اند.
ویلیام فالکنر، گابریل کارسیا مارکز، توماس مان، گوستاو فلوبر و ویرجینیا وولف هرکدام با دو اثر در لیست آمده اند.
از ایران مثنوی مولوی با عنوان مثنوی ( قرآن پارسی ) و گلستان سعدی و هزارویکشب برگزیده شده اند. زادگاه هزارویکشب را هند و ایران دانسته و افزوده های بعدی را کار عراقی ها و مصری ها (؟) دانسته اند. من هند و ایرانش را می پذیرم ، اما در عراق جز بر گرداندن اثر از فارسی به عربی و دگرگون کردن برخی نامها ، جای پایی از آنها در این اثر نمی بینم.
دوریس لسینگ می گوید : این لیست بسیار مهم است. ما پیرها می دانیم چه چیزی را باید حفظ نمود. جوانان تجربه چندانی ندارند. کسی بایدباشد تا مرزها را به آنها نشان داده و تجربه ها را در اختیارشان قرار دهد.
بن اوکری نویسنده ی بزرگ نیجریه ایی می گوید: دون کیشوت بیش از هر چیز لذت بی انتهای خواندن را در انسان بر می انگیزد. هر کسی به کتاب و خواندن عشق می ورزد باید پیش از مردن دن کیشوت را بخواند.

کتاب ها بر اساس حروف البفای انگلیسی لیست شده اند.

شینوا آکبه (1930- ) فروپاشی : نیجریه
هانس کریستیان آندرسن (1805- 1875 ) داستان ها و قصه ها : دانمارک
جین اوستین (1775- 1817 ) غرور و تعصب : انگلیس
آنوره بالزاک (1799- 1850 ) بابا گوریو : فرانسه
ساموئل بکت (1906- 1989 ) سه گانه ی مولی ، مالون می میرد ، بی نام : ایرلند
بوکاچیو ( 1313- 1375 ) د کامرون : ایتالیا
خورخه لوئیس بورخس ( 1899- 1986) مجموعه ی آثار : آرژانتین
امیلی برونته ( 1818- 1848) بر بلندی های بادگیر : انگلیس
آلبر کامو (1913- 1960) بیگانه : فرانسه
پل سزان (1920-1970 ) اشعار : فرانسه/ رومانی
فردیناند سلین ( 1894- 1961 ) سفر به انتهای شب : فرانسه
میگوئل سروانتس ( 1547- 1616 ) دون کیشوت : اسپانیا
جفری چائوسر (1340- 1400) حکایت های کانتربوری : انگلیس
جوزف کنراد (1857-1924 ) نوسترومو : انگلیس/ اوکراین
دانته ( 1265- 1321 ) کمدی الهی – ایتالیا
چارلز دیکنز ( 1812 1870 ) انتظارات بزرگ : انگلیس
دنیس دیدرو (1713- 1784 ) زاکوئس قدری و ارباب او : فرانسه
آلفرد دوبلین (1878- 1957 ) محله آلکساندر برلین : آلمان
فیودور داستایوسکی ( 1821- 1881) جنایت و مکافات – ابله – تسخیرشدگان – برادران کارامازوف : روسیه
جورج الیوت (1819- 1880 ) میانه ماه مارش : انگلیس
رالف الیسون ( 1914- 1994) مرد نامرئی : آمریکا
اورپیدو ( 480- 406 ق.م) مده آ : یونان
ویلیام فالکنر (1897- 1962 ) آبسلوم ، آبسلوم – خشم و هیاهو : آمریکا
گوستاو فلوبر (1821- 1880 ) مادام بواری – داستان مردجوان : فرانسه
فدریکو گارسیا لورکا ( 1898- 1936 ) قصیده های کولی ها : اسپانیا
گابریل گارسیا مارکز (1928 - ) صد سال تنهایی – عشق سالهای وبا : کلمبیا
گیل گمش ( 1800 ق.م )
یوهان ولفگانگ گوته ( 1749- 1832 ) فاوست : آلمان
نیکلای گوگول ( 1809- 1852 ) نفوس مرده : روسیه
گونتر گراس (1927 - ) طبل حلبی : آلمان
گویمارس روزا ( 1880- 1967 ) شیطان در راه : برزیل
کنوت هامسون ( 1859- 1952 ) گرسنگی : نروژ
ارنست همینگوی (1899- 1961 ) پیرمرد و دریا : آمریکا
هومر (700 ق. م ) ایلیاد و اودیسه : یونان
هنریک ایبسن (1828- 1906 ) خانه عروسک : نروژ
کتاب ایوب ( 400 ق. م ) فلسطین /اسرائیل
جیمزجویس (1882- 1941 ) اولیس : ایرلند
فرانتس کافکا (1883- 1924 ) مجموعه ی داستانها- مسخ – قصر : جمهوری چک
کالیداس ( 400- ) بازشناسی ساکونتالا : هند
یاسوناری کاواباتا (1899- 1972 ) صدایی از کوهستان : ژاپن
نیکوس کازنتزاکیس (1883- 1957 ) زوربای یونانی : یونان
دیوید. ه. لارنس (1885- 1930 ) پسران و عشاق : انگلیس
هالدور لاکسنس (1902- 1998 ) مردم مستقل : ایسلند
گیاکومو لئوپاردی (1798- 1837 ) مجموعه ی اشعار : ایتالیا
دوریس لسینگ (1919- ) دفترچه طلایی : انگلیس
آسترید لیندبرگ (1907- 2002 ) پی پی جوراب بلند : سوئد
لو خوان (1881- 1936 ) دفتر خاطرات مرد دیوانه و دیگر روایت ها : چین
ماهابهاراتا ( 500 ق . م ) : هند
نجیب محفوظ (1911- ) بچه های محله ما : مصر
توماس مان (1875- 1955 ) خانواده بودنبروک – کوه جادویی : آلمان
هرمان ملویل (1819- 1891 ) موبی دیک : آمریکا
میشل مونتاین (1533- 1592 ) مقالات : فرانسه
السا مورانته (1918- 1985 ) تاریخ : ایتالیا
تونی موریسون (1931- ) عشق : آمریکا
شیکیبو موراساکی (978- 1014 ) حکایتی از گنجی : ژاپن
روبرت موسیل (1880- 1942 ) مرد بدون خاصیت : اطریش
ولادیمیرنابوکف (1899- 1977 ) لولیتا : روسیه / آمریکا
حکایات نیوله س (1300- ) : ایسلند
جورج اورول(1903- 1950) 1948 : انگلیس
اوید (43 ق. م تا 17 ب.م ) دگردیسی ها : ایتالیا
فرناندو پسوآ (1888- 1935 ) کتاب نا آرامی ها : پرتقال
ادگار آلن پو (1809- 1849 ) مجموعه ی داستانها – آمریکا
مارسل پروست (1871- 1922 ) در جستجوی زمان های از دست رفته : فرانسه
رابله (1495- 1553 ) پانتاگروئل و گارگانتوا : فرانسه
خوان رولفو(1918-1986 ) پدروپارامو : مکزیک
مولوی ( 1207- 1273 ) مثنوی ( قرآن پارسی ) : ایران
سعدی (1200-1292 ) گلستان : ایران
طیب صالح (1922- ) کشش به سوی شمال : سودان
خوزه ساراماگو(1922- ) کوری : پرتقال
ویلیام شکسپیر (1564- 1616 ) هاملت – لیرشاه – اتللو : انگلیس
سوفکلس (496- 406 ق. م ) ادیپ شهریار : یونان
استاندال (1713- 1768 ) سرخ و سیاه : فرانسه
لارنس استرن (1713- 1768 ) تریستام شاندی : ایرلند
ایتالو اسوو ( 1861- 1928 ) اعترافات زنوس : ایتالیا
جوناتان سویفت (1667- 1745) سفرنامه گالیور : ایرلند
لئو تولستوی (1828- 1910 ) جنگ و صلح – آناکارنینا- مرگ ایوان ایلیچ و حکایات دیگر : روسیه
آنتوان چخوف (1860- 1904) داستانها : روسیه
هزار و یکشب (700- 1500 ) هند / ایران / عراق / مصر
مارک تواین (1835- 1910 ) هاکلبری فین : آمریکا
والمیکی (300 ق. م ) رامایانا : هند
پابلوس ویرژیل (70- 19 ق. م ) انئید : ایتالیا
والت ویتمن (1819- 1941) علف ها : آمریکا
ویرجینیا وولف (1882- 1941 ) خانم دالووی – به سوی فانوس دریایی : انگلستان
مارگریت یورسنار (1903- 1987 ) خاطرات آدرین : فرانسه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط حمید |

در چنين ماهي در سال 1883 خليل جبران نقاش-نويسنده-عارف در لبنان به دنيا آمد. معروف ترين اثر او يعني "پيامبر" اولين بار در سال 1923 منتشر شد؛ اين كتاب از زمان انتشار تاكنون همواره جزو پرفروش ترين كتاب ها در دنياي عرب و غرب بوده است. "جبران" خود كتاب پيامبر را در يك جمله خلاصه كرده بود: «تمام كتاب پيامبر فقط يك چيز مي گويد، اينكه آدمي خيلي بزرگ تر از آن است كه مي پندارد.»
اين كتاب در سال هايي كه خرده فرهنگ "هيپي" در آمريكا رواج پيدا كرده بود مورد توجه هيپي ها قرار گرفته بود. اين توجه يا به دليل سبك موجز آن يا به دليل قطع جيبي اش و يا توصيه هاي خاصي بود كه در آن به خواننده مي شد.
جبران بيشتر عمرش را در آمريكا گذراند. او دوران كودكي اش را در بوستون و سال هاي 1912 تا زمان مرگش (سال 1931 ) را در شهر نيويورك بود.
زندگي در نيويورك مي توانست به لحاظ روحي به او فشار آورد (در جايي نوشته بود: "كسي كه بخواهد در نيويورك زندگي كند بايد يك شمشير تيز هم با خود داشته باشد، ولي در غلافي از عسل") و حتي بر نوشته هايش تأثير منفي بگذارد ولي او به رغم همه فشار ها به تلاش خود براي ايجاد پيوند بين دو فرهنگ مسلمان و مسيحي ادامه داد.
سبك نويسندگي او نه تنها در پيامبر بلكه در كتاب هايي نظير "اشك ها و لبخند ها" و "ماسه و كف دريا" مؤيد تلاش او براي يافتن تناقضي نافذ است. او مثل "بليك" شاعر انگليسي نقاشي هاي مبهم و مرموزي براي اشعار خود مي كشيد.
http://www.chn.ir/news/?section=4&id=3412

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط حمید |

1
2
3
4
5
6
7
8
9
هر که دلارام دید از دلش آرام رفتیاد تو می​رفت و ما عاشق و بی​دل بدیمماه نتابد به روز چیست که در خانه تافتمشعله​ای برفروخت پرتو خورشید عشقعارف مجموع را در پس دیوار صبرگر به همه عمر خویش با تو برآرم دمیهر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوختما قدم از سر کنیم در طلب دوستانهمت سعدی به عشق میل نکردی ولی چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفتپرده برانداختی کار به اتمام رفتسرو نروید به بام کیست که بر بام رفتخرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفتطاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفتحاصل عمر آن دمست باقی ایام رفتآخر عمر از جهان چون برود خام رفتراه به جایی نبرد هر که به اقدام رفتمی چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت
http://saadi.recent.ir/default.aspx?item=10595
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط حمید |

ونيس: دريدا وسارتر ليسا من الفلاسفة والمتنبي غير حداثي

سوسن بشير
(مصر)

أدونيسجاء أدونيس إلى القاهرة مفكراً محاضراً لا شاعراً، مدعواً من قبل الجامعة الأميركية في إطار الموسم الثقافي العربي، فقدم بحثاً بعنوان "معوقات الحداثة في الثقافة العربية بعامة والشعر العربي بخاصة"، طرح من خلاله قضيتين أساسيتين؛ الأولى هي الرؤية الوحدانية للإنسان والعالم، تلك التي تفصح عن نفسها بثقافة العنف والإقصاء والتكفير، بتبني حقيقة واحدة مطلقة وربطها باللغة في النص الديني، الذي يتم تأويله تأويلاً سياسياً سلطوياً. والثانية هي انعدام الذاتية التي تحصر حقيقة الإنسان والعالم في ذات التأويل السائد للنص الديني، حيث تتحدد المعرفة ويكون ختامها، وبالتالي لا يكون للفرد إلا الاتباعية في مقابل الذاتية التي يجب أن تتحدد بعالم الفرد الداخلي لا بكل ما هو خارجه؛ بالنص والشريعة والأمة. وقد أكد أدونيس أكثر من مرة، أنه لا يتحدث عن النص الديني المقدس، بل عن تأويله السائد الذي ألغى "الأنا" في سبيل "النحن"، وبالتالي انعكس ذلك على الثقافة العربية وعلى أصواتها الشعرية التي أصبحت بين مطرقة السياسة وسندان اللاهوت. ومحاضرة أدونيس، تأتي مباشرة قبل يومين من زيارته الأولى لإيران، مما يفسر ان يرى البعض في مضمونها ما ينطبق على إيران أكثر من غيرها من الدول الإسلامية. وبعد المحاضرة كان لنا هذا الحوار الخاص مع أدونيس، الذي طرح فيه بعض القضايا للمرة الأولى.

* تأتي محاضرتك في الجامعة الأميركية في القاهرة عن الرؤية الوحدانية للإنسان والعالم وانعدام الذاتية، قبل يومين فقط من زيارتك الأولى لإيران. ما الذي يأمله أدونيس تحديداً من تلبية الدعوة التي جاءته من الملحقية الثقافية الفرنسية هناك؟

ـ إيران بلاد عظيمة ولها تاريخ عريق، خصوصاً على الصعيد الشعري والفني. وأنا أحب أن أرى الأرض التي سار عليها عمر الخيام وحافظ وسعدي، وأرى أيضاً الأماكن التي أبدعت فيها الأيدي الإيرانية السجاد، وهذه نقطة مهمة. فأنا أتمنى ذات يوم أن أقرأ تاريخاً لعبقرية اليد العربية التي قد تكون أكثر أهمية من رؤوس عربية كثيرة. وللأسف كنت أتمنى أن تكون الدعوة من إيران نفسها، ولا أعرف إن كنت أستطيع أن أتصل بالأوساط الفنية والثقافية والسياسية التي أود لقاءها. وأتمنى ألا تكون هناك عواقب دبلوماسية تحول دون الاتصالات التي أنجزها، خاصة بما يتعلق بالمرأة الإيرانية الشاعرة والرسامة والسينمائية، والمبدعة بشكل عام، وكذلك الشباب في الوسط الطلابي.

* كنت أحد المؤيدين للثورة الإيرانية، ما الذي تسعى إليه اليوم من الاتصال ببعض السياسيين الإيرانيين؟

ـ نعم، أيدت الثورة الإيرانية في بدايتها، وكذلك فعل معظم المثقفين الفرنسيين والأوروبيين، فكذلك فعل ميشيل فوكو، لكننا حصرنا التأييد في الخلاص من إمبراطورية الشاه. وعلينا أن نتذكر أن الثورة الإيرانية نموذج لا سابق له في التاريخ، لأنها ثورة كاملة قام بها شعب بكل طبقاته، ولم تقم بها لا فئة عمالية ولا تجارية ولا انقلاب عسكري، لكن قامت بطريقة فريدة من نوعها، وهذا ما جذبني وأيدته. لكن منذ أن بدأت هذه الثورة تؤسس السياسة على الدين انفصلت عنها وانتقدتها نقداً شديداً، وكتبت مقالة عن ذلك أسميتها "الفقيه العسكري"، تحدثت فيها عن الخطر المقبل حينذاك على إيران، لماذا لا يتذكر لي أحد ذلك، وفقط يقولون إنني أيدت الثورة وأيدت الخميني. أما اليوم فأنا أتمنى أن أقوم باتصالات ببعض السياسيين لأعرف كيف يفهمون العلاقة بين السياسة والدين، فهذه مسألة تهمني كثيراً، كما يهمني رأي مفكري إيران في هذه المسألة، لا رأي رجال السياسة فقط.

* أدونيس المسكون والمهموم دوماً برابطة السياسي ـ الديني ـ الثقافي، ما الجديد الذي أتى به في محاضرة القاهرة على مستوى المضمون، أليست هذه أفكار أدونيس في الثابت والمتحول؟

ـ لا أعتقد انني كتبت من قبل عن الرؤية الوحدانية للإنسان والعالم في أي من كتبي، وإن كانت هناك إشارات في بعض الكتب. كذلك لم أكتب عن انعدام الذاتية في الثقافة العربية، كما تحدثت بنوع من الإسهاب في هذه المحاضرة. لكن المفكرين مثل الشعراء، منغرسون في تربة الفكر كمثل شجرة لها جذور وأغصان تمتد في جميع الاتجاهات. ما أريد قوله إنه ليس لأي مفكر في العالم أفكار كثيرة، كل مفكر له فكرة واحدة يدور حولها، ويشعبها حسب علاقتها بالعلوم الأخرى. ولو تتبعت الفلاسفة منذ القدم حتى اليوم، ستجدين الفيلسوف يدور حول فكرة مركزية واحدة لكنها تتشعب. وأنا ليس لدي مائة فكرة، بل فكرة واحدة متمحورة حول الثبات والتحول في الثقافة العربية، ولهذه الفكرة امتدادات وتشعبات في الشعر والدين والحياة الإنسانية الاجتماعية ومختلف الميادين، ومن هذا المنطلق يجب أن تنظري لمحاضرتي، التي هي تنويع موسع، على قضايا تكلمت عليها في الماضي.

* حديثك عن الفلسفة يحيلني لإجاباتك على أسئلة الحضور، حيث عرجت على أبي العلاء المعري وحداثيته. وبالرجوع لمقدمتك للمجلد الثاني لديوان الشعر العربي، نجدك تؤكد على أن أبا العلاء هو أول شاعر ميتافيزيقي في تراثنا الشعري، وليس شاعراً فيلسوفاً، ما هو مقياسك للشاعر الفيلسوف، وهل يرى أدونيس نفسه شاعراً فيلسوفاً؟

ـ حينما تصفين شاعراً أو مفكراً بأنه فيلسوف تعنين بالضرورة المصطلح العلمي والفلسفي، الذي يتحقق عبر إبداء الشاعر والمفكر رأيه في الوجود والأخلاق والمصير؛ أي أصل الإنسان، والأخلاق التي يجب أن يعيشها، والمصير الذي يؤول إليه، ومن هذا المنطلق ستجدين عدد الفلاسفة قلة في العالم، فهناك أمثلة كأرسطو وأفلاطون قديماً، وهيجل حديثاً. أما البقية ممن يسمون بالفلاسفة من باب التوسع والتيمن فهم أشخاص عالجوا قضايا فلسفية، ولم يجيبوا على الأسئلة الكبرى التي ذكرتها. ومن هنا أقول إن دريدا لا يصح أن يسمى فيلسوفاً بهذا المعنى، بل ولا حتى سارتر نفسه، وإنما هم مفكرون بحثوا في قضايا فلسفية. وكذلك الشاعر الميتافيزيقي غير ملزم بالإجابة على المشكلات الثلاث، وإنما يستشف ماوراء الفيزيقا، أي ما وراء الطبيعة، فيتكلم في الفناء والخلود وعبث العالم، وبهذا المعنى أردت أن أنقذ أبا العلاء من التحديد المغلق لكلمة فيلسوف الذي لا ينطبق عليه، فأسميته ميتافيزيقاً. وكل شاعر عظيم هو شاعر ميتافيزيقي، لا يكتفي برؤية العين والتعبير عنها، وإنما يتخطى ذلك برؤية العين الداخلية، أي رؤية القلب. ومن هنا فأنا أتمنى فقط أن أكون شاعراً ميتافيزيقياً كأبي العلاء، لأنه من الصعب في الحقيقة أن يكون هناك شاعر فيلسوف، فأنا لا أجده في تاريخ الشعر.

* وصفت في إجاباتك أيضاً كلاً من أبي نواس وأبي العلاء والنفري بالشعراء الحداثيين، في حين صمتّ تماماً عن المتنبي، أليس هذا غريباً على أدونيس صاحب "الكتاب"؟

ـ كل شاعر حديث في لغة ما يجب أن يعيد النظر في القيم السائدة، وأن يكون سلسلة من التساؤلات حول انتسابه اللغوي، وكذلك حول تحدره من أصول لغوية وقيمية واجتماعية معينة. وأول من تساءل حول القيم السائدة وأفصح عنها بطريقة جديدة هو أبو نواس؛ تساءل عن القيم الدينية وقيم البداوة، وانتقدها، وأقام قيم الحياة المدنية وأكد على الحرية الفردية. أما المعري فأعاد النظر كلياً في القيم السائدة لعصره على جميع المستويات، وشكك في تلك القيم، وأراد أن يؤسس لعالم جديد، والنفري كتب بطريقة مختلفة كلياً. ما أود أن أقوله إنهم بهذا المعني حديثين نسبياً داخل تراثهم وأوضاعهم التاريخية، أما المتنبي فكان طاغية شعرية احتضن التراث بأكمله والتهمه وسار به كأنه عاصفة تغير وتدمر كل شيء، لكن ضمن المعايير والمقاييس والمفاهيم القائمة لعصره، ومن هنا فالمتنبي ليس بشاعر حداثي.

* تطرقت في مجمل محاضرتك أيضاً إلى قضية الناسخ والمنسوخ عموماً، لا في النص الديني فحسب، وهذا يذكرنا بحادثة تمت منذ عشر سنوات تقريباً، حين خرجت بديوانك في ثلاثة مجلدات، تخليت فيها عن التتابع الزمني للقصائد وفاء لما أسميته "تتابع البنية والإيقاع" مؤكداً أن هذه الطبعة تقطع كلياً مع الطبعات السابقة لهذه الأعمال إضافة إلى أنها تنسخها"، فهل نتوقع أن ينسخ أدونيس أعماله مجدداً؟

ـ سؤالك فرصة جيدة لتوضيح الفارق بين النسخ والتغيير، رداً على ما تم تداوله قبلاً، ممن لم يقرأوا كتبي وأطلقوا شائعات تؤكد أنني أغير في قصائدي، وهذا ما لم يحدث. فأنا أحذف فقط ولا أبدل أو ألعب بالجمل الشعرية. فهناك قصائد طويلة، أو تعبيرها ضعيف، ولم تعد تعبر عني، فأقوم بحذفها بعد إعادة النظر بها، وهذا من حقي، فهذه القصائد ملكي، وهذا ما حدث في قصيدة "قالت الأرض" على سبيل المثال. وجميع الشعراء العالميين يفعلون ذلك، بل منهم من يفعل ما لم أفعله أنا وهو إعادة كتابة قصائدهم، وتسمية ذلك بالتنويع على النص، فما يكتبونه ليس منزلاً، والإنسان أهم مما يكتبه، وسيظل النص ملك شاعره حتى بعد موته. أما ما تطرحينه من مسألة النسخ فهذا ما حدث بالفعل، لا التغيير، وقد اقتضته ضرورة تجارية أضمن بها حقوقي، حيث دأبت إحدى دور النشر على طبع ديواني عدة مرات من دون وجه حق، والزعم أن كل طبعاتهم هي طبعة واحدة، فأعدت ترتيب كتبي بشكل آخر لألغي إمكانية تجديد هذه الطبعة، فالنسخ هو الإلغاء، أي لأمنع قرصنة ديواني. أما اليوم فأفكر بإعادة طبع دواويني كما كانت في الماضي بشكل تاريخي تسلسلي.

الشرق الأوسط
7 ديسمبر 2005

http://www.jehat.com/Jehaat/ar/Ghareeb/adonis-20.htm

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط حمید |

 

images/20051113/koelo.jpgادونيس پس از بازگشت از سفر به ايران، طي يادداشتي در روزنامه الحيات، اين روزها را روزهاي به يادماندني و خوبي توصيف مي كند و مي نويسد: اين روزها از تمام ديدارهاي فرهنگي من از كشورهاي جهان زيباتر و بهتر بودند.

 وي مي افزايد: به دعوت بخش فرهنگي سفارت فرانسه به ايران دعوت شدم و يك هفته كامل در اين كشور ( و در شهرهاي تهران، اصفهان و شيراز ) به سر بردم.

ادونيس مي نويسد: در اين ديدار ونوس خوري قطا، دوست شاعر و رمان نويسم، من را همراهي مي كرد كه ناچار شد به پاريس برگردد و سفر اصفهان و شيراز را از دست داد.

برنامه ها پر بود: ميزگردهايي درباره ترجمه و نوآوري و سنت. شب شعرها. ديدار با دانشجويان و هنرمندان و نويسندگان و شاعران، ديدارها و گفتگوها و غيره.

در تهران، مثل دمشق، وقتي نزديك بيست سال پيش به دعوت كميسارياي اروپا به آنجا رفتم، مسوولان رسمي در تمامي ديدارها غايب بودند، ولي با اين حال در ايران با هيچ تنگنايي روبه رو نشدم. عكس من در برخي روزنامه هاي غير دولتي مثل  "شرق " در تهران و دو روزنامه ديگر در شيراز به چاپ رسيد و با استقبال دانشجويان بخصوص دانشجويان دانشگاه علامه طباطبايي و شاعران، نويسندگان و هنرمندان روبه رو شدم.

چيزي كه براي من به طور مشخص جالب بود، ميزان پيگيري دانشجويان دختر و پسر بود و اين كه با شعرها و نظريات من، نه تنها به زبان فارسي بلكه به زبان عربي،  آشنا بودند.

از عمق سوالات و بحث ها خيلي خوشحال شدم. شعر به طور خاص و فرهنگ به شكل عام، محور بحث هاي ما بود و در اين چارچوب دوست دارم به سه مساله اشاره كنم.

images/20051113/koelo.jpgاول اين كه تصويري كه از زن ايراني منتقل مي شود، تصوير ناقصي است مخصوصا درباره حجاب. درست كه زنان به زور قانون، روسري سر مي كنند و مجبورند چنين كنند اما براي اغلب آن ها اين فقط شكل ظاهري موضوع است و نزديك است و  معناي حقوقي آن، معناي ديني اش را از بين ببرد. به عبارتي اين بهايي است كه زنان براي حضور در عرصه هاي مختلف علمي، فكري و هنري بايد بپردازند. اين فقط وسيله اي است براي تقويت آزادي حركت آن ها. زن ايراني با نيرو و توان در عرصه هاي روزانه و فرهنگي حضور دارد...

دوم اين كه درست نيست ما  واقعيت مردم و واقعيت حكومت را يكي بدانيم، چنان كه خيلي ها چنين مي كنند و احكام قاطع و كلي و تصويري يكسان صادر مي كنند... بخش عمده اي از مردم بخصوص دانشجويان و جريان هاي شعري، هنري و فكري ، مستقل از حكومت و فرهنگ حكومتي فكر مي كنند و گاهي افكارشان مخالف افكار حكومتي است...

سوم، رابطه دين با سياست، جامعه و فرهنگ است. موضوعي ريشه اي و قابل بحث در ايران. اين سوال، سوالي ساكت است و بيش از آن كه به زبان درآيد، افكار را مشغول كرده است....

شاعر ترانه هاي مهيار دمشقي، در بخش ديگري از يادداشت سفر خود مي نويسد:  وقتي كلمه  "تن " گفته مي شود انگار به سرعت اين كلمه شكل زميني پيدا مي كند، براي همين در شب شعري كه در حافظيه برگزار شد، وقتي درباره رابطه شعر و آواز در جهان عرب سوالي پرسيده شد و وقتي جواب دادم صداي ام كلثوم و فيروز را دوست دارم، سالن اكنده از صداي دست زدن هاي آن ها شد.

وقتي معناي كامل و پنهان اين دست زدن را پرسيدم به من گفتند: زن در ايران حق خواندن ندارد – چيزي كه در تاريخ آواز جهان اسلام و عرب وجود داشت.

images/20051113/koelo.jpgدرباره سعدي و حافظ و "جيم " بهشت ( جنه) و دوزخ ( جحيم) خواهم نوشت و حرف خواهم زد و ماه شيراز را با رنگ سرخ قرمزي توصيف خواهم كرد و مي نويسم:

در زبان فارسي گلي است

نامش حافظ شيرازي، گاهي

و گاهي اسمش عشق.

و به زودي آوازخوان با شيراز وداع خواهم گفت:

خيام پرنده اي است نامش روشنايي،

خيام اكسيري ديگر است زندگي را

*

ولي، ولي

چه مي گويند لب هاي آن زن،

آن زن – به طور مشخص ؟

و چه بشارتي است ستاره زهره را

در اين غروب؟

 

 ترجمه: يوسف عليخاني

http://www.ghabil.com/article.aspx?id=537

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط حمید |

 
مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
راه نجات
عبدالجبار كاكايى
 
قرن هشتم دوره پرشكوه پختگى مباحث مدرسه اى و خانقاهى است. از اين ثمره رسيده پيشتر ابن عربى بهره برد و دنياى اسطوره اى و دراماتيك عرفان ايرانى _ اسلامى را علمى _ انتزاعى و تجريدى كرد. قصه آفرينش و لطايف شاعرانه مكالمات ارواح قدسى عالم ملكوت به صورت تئورى هاى خشك و غامض نظرى درآمد و نسيم غبارآلود فلسفه يونانى را در هواى اشراقى و شفاف عرفان شرقى رها كرد. شايد خشكسالى عصر پس از ابن عربى در شعر فارسى ثمره اين كاشت و برداشت عالمانه باشد. كاشفان فروتن باطن آيات قرآن در سلسله تفاسير خويش چون كشف الاسرار، تفسير كشاف، مجمع البيان، تفسير كبير و آثار ديگرى چون مطالع الانظار قاضى بيضاوى و مفتاح العلوم سكاكى چاشنى نيرومند عشق را در مذاق آفرينش چشيدند و شرح دلدادگى و سناريوى «فرشته فريب» خوردن ميوه از درخت ممنوعه را نوشتند.
گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود
پيش پايى به چراغ تو ببينم چه شود
و مقصود تنها پيش پايى به چراغ تو ديدن بود و اين ديدن در يك لمحه اتفاق افتاده بود، «حوا» هم نتوانسته بود درد تنهايى «آدم» را التيام بخشد و او را به ماندن در سلامت سراى بهشت خرسند سازد كه آدم در هنگام دميده شدن روح در كالبدش طرفه العينى رخسار محبوب را ديده بود و اين راز ناگزير در حجم استخوانى قفسه سينه اش نگاه داشتنى نبود.
گشته ام در جهان و آخر كار
دلبرى برگزيده ام كه مپرس
و چون به تعليم «علم الاسماء» تن داد ديوانه وار بانگ برآورد:
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانى شنيده ام كه مپرس
پارسايى و سلامت هوس و آرزوى هر موجودى در عالم ملكوت بود اما نرگس فتان آن پرى رو كه تاب مستورى نداشت شيوه اى كرد كه جاى چند و چون باقى نگذاشت، آدم سرگشته هم از اهل سلامتيان بود اما شكن طره هندوى يار دام راهش شد و عشق و رسوايى و انگشت نمايى و ملامت را به جان خريد و اسير بار جدايى شد. رقيب محترم ماند در ملكوت و آدم كه قهرمان قصه آفرينش است حرمان نصيب شد. اين داستان رمزى ديگرگونه دارد. بردبارى عاشق و ناز معشوق دورى و تحمل را به عنوان نقطه بحران و تعليق وارد اين داستان كرده است. عشق نهان و دورادور خود حكايتى ديگر است. بعد مسافت هوس را بيشتر مى كند
گويند برو تا برود صحبتش از دل
ترسم هوسم بيش كند بعد مسافت
اما رندى آدم در اين قصه پيش بردن، عشق ورزى خود با گوشه ابرو و اشارات پنهان است.
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حريفان كه تو مقصود منى
كاشفان فروتن عشق در قصه آفرينش به زهد خشك تصوف خانقاهى سده سوم و چهارم پايان دادند و دست به كار آفرينش جهان ديگرى در انديشه ايرانى _ اسلامى شدند. جهانى كه در آن روابط آدم و خدا در پرتو عشق معنا مى شد. عشقى كه درد آن را آدم ظلوم و جهول كشيد، طرفه داستانى ست كه شيطان و آدم هر دو گناه كارند و هر دو هم رجيم و رانده از جوار رحمت الهى اما پذيرش توبه آدم و كرشمه ها و خنده هاى پنهانى و زير لب خالق به اين مخلوق كه كسوت خليفه الهى را بر تن كرده او را عزيزتر و مكرم تر ساخته است.
بى وفا نگار من مى كند به كار من
خنده هاى زير لب عشوه هاى پنهانى
اگر در عالم آفرينش رند نباشى اين عشوه ها و خنده ها را درنمى  يابى چون اين سناريو را رندانه نوشته اند و رند عالم سوز مصلحت بين نيست. در واقع داستان خلقت در اين رمز جاويد و جادويى نهفته شده است و نقش آدم در آغاز نيز همين بود. عالم صاف و ساده سلامت و پارسايى و تسبيح، پيش از آدم نيز وجود داشت. اين روايت بدون بحران و تعليق نمى توانست جذاب باشد و ظهور آدم بايستى نقطه آغاز تعليق مى شد. اما تربيت آدم و شعور رو به تكامل او در ادامه تاريخ منجر به يافتن راه نجات در هر دو عالم ملكوت و ناسوت خواهد شد و اين جاست كه حافظ عاشق، سرخوش و آگاه به ملكوتيان و زمينيان راه نجات را مى نماياند.
دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات
مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط حمید |

 
جواد مجابى
 
• خارجى- روز- قرن هشتم
حوالى عصر عبيرآميز شيراز، ميان جعفرآباد و مصلى زير درخت سرو آزاد، شاعر را مى بينم كه بر نيمكت نشسته و كتابى چند در كنار دارد. دستار و خرقه پاييزى را از تن به درآورده و تكيه گاهش كرده. در چند قدمى اش سردابه اى قرار دارد كه چند پله پائين تر از سطح كوچه است و بر سردرش كاشى شكسته اى ديده مى شود كه به دشوارى «خرابات مغان» را مى شود بر آن خواند. مشتاقانه براى گفت وگويى احتمالى پيش مى روم. سر بالا مى كند، لبخندى مى زند، شايد مرا به يكى از معاشران شبيه ديده.
«سلام كردم و با من به روى خندان گفت:
كه اى خماركش مفلس شراب زده
كه اين كند كه تو كردى به ضعف همت وراى؟...»
با فروتنى گفتم: من از فردايى مى آيم كه آرزوهاى شما بايد در آن شكل مى گرفت. اشاره كرد نشستم. حالا از آنجا مى ديدم كه در خرابات را تخته كوب كرده اند. اعلاميه اى هم رويش چسبانده اند با عنوان «من حكم مى كنم» با مهر امير مبارزالدين. به نسخه شيرازه گسسته اى كه نيمه باز بود و زير بعضى از سطرهاش خط كشيده شده بود اشاره كردم (نسخه تصحيح شده محمد قزوينى و غنى بود با تاريخ ۱۳۲۰ شمسى) گفتم: ديوان شما با صد شكل متفاوت به دست ما رسيد، با روايت هاى گوناگون كه توهم ما را هرچه بيشتر دامن زد «هر كس حكايتى به تصور» از خيال و تاملات شما يافت. پنجاه سالى ما با انواع تصويرهاى شما روبه رو شديم كه بيشتر حاصل تصورات شخصى ما بود از دنياى شما.يادم آمد كه من هم در همين نسخه چاپى، خط كشيده بودم زير سطرهايى كه مضمونش عصيان و ترديد در چيستى جهان، عاقبت كار آدميان، ستم و ريا و بدعهدى ديوانيان، فرصت عيش و مراتب غم- شادى خجسته خواجه بود خاصه آنها كه لحن طنزآميز و طعن حكيمانه داشت و در آنها به نقد رفتار جامعه ايرانى پرداخته شده بود.
پرسيدم: مى خواهم از زبان شما بشنوم كه چه مى ديديد از روزگار و معاصران؟ از احوال خودتان در آن يورش چنگيزى و تيمورى. از همان صفحه كه دفتر باز بود بيت هايى خواند:
- «مى خواره و سرگشته و رنديم و نظرباز
وان كس كه چو ما نيست در اين شهر كدامست؟
از ننگ چه گويى كه مرا نام زننگست
وز نام چه پرسى كه مرا ننگ زنامست»
«سر به آزادگى از خلق برآرم چون سرو
گردهد دست كه دامن زجهان در چينم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
اين متاعم كه همى بينى و كمتر زينم»
مكثى كرد و از بر خواند بيتى به آواز:
«مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا كه شب تا روز
سخن با ماه مى گويم پرى در خواب مى بينم»
زمزمه كنان:
«آسوده بر كنار چو پرگار مى شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
خواهم شدن به كوى مغان آستين فشان
زين فتنه ها كه دامن آخر زمان گرفت
بر برگ گل به خون شقايق نوشته اند
كان كس كه پخته شد مى چون ارغوان گرفت»
«در زلف چون كمندش اى دل مپيچ كانجا
سرها بريده بينى بى جرم و بى جنايت
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بى نهايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اى برون آى اى كوكب هدايت
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست
كش صد هزار منزل بيشست در بدايت»
زهرخندى زد و خواند:
- «از كران تا به كران لشگر ظلمست ولى
از ازل تا به ابد فرصت درويشانست»
«دفتر دانش ما جمله بشوييد به مى
كه فلك ديدم و در قصد دل دانا بود
دل چو پرگار به هر سو دورانى مى كرد
وندر آن دايره سرگشته پابرجا بود
پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ارنه حكايت ها بود»
«سر زحسرت به در ميكده ها بر كردم
چون شناساى تو در صومعه يك پير نبود
آن كشيدم زتو اى آتش هجران كه چو شمع
جز فناى خودم از دست تو تدبير نبود»
از صفحه اى ديگر خواند تغييرناپذيرى سرنوشت اهل فرهنگ و فهم را:
«عاشقان زمره ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گهربار همان است كه بود
حافظا باز نما قصه خونابه چشم
كه برين چشمه همان آب روان است كه بود»

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط حمید |