مهندس مهدی بازرگان:
خدا در محیط استبداد پرستیده نمی شود.
استبداد از کفر هم بدتر است.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط حمید
|
- نقش و اهداف زنان ایرانی در جنبش مشروطیت
اشاره – مسئله ی زنان نزدیک به یک دهه است که در میان مطالعات و تحقیقات من جای گرفته است؛ پیش از این درسالهای 1375 تا 1378 خورشیدی مجموعه ای از تحقیقاتم را در کتاب « متافیزیک جنسیت - بن پاره های نظام اندیشگی مردانـه» تنظیم کردم که چکیده ای از آن مسائل را در بخشهایی از کتاب «فراسوی پست مدرنیته – اندیشه شبکه ای، فلسفه سنتی و هویت ایرانی» در سال 1380 خورشیدی منتشر کردم؛ از آن پس که به کار مطالعات تاریخ اندیشه و نگارش تک نگاریها پرداختم، تکمیل شده ی مباحث آن کتاب منتشر نشده و آموخته های تازه ام را در روش تاریخ نگاری اندیشه به صورت کتاب «صدیقه دولت آبادی و هویت جنسی در ایران» آماده ی انتشار کرده ام. این مقاله در واقع اجمالی از مطالبی است که در تحقیقات دهه ای که گذشت، تکمیل و گسترش یافته و به تفصیل در این تک نگاری با محوریت نقش و فعالیت های برابرخواهانه برای زنان ایرانی از سوی دولت آبادی، موضوع بررسی و بازخوانی از دیدگاه تاریخ اندیشه قرار گرفته است.
غيبت زنان در تاريخ ايران
درخواست حقوق مساوی برای انسانها به دور از معیارهای جنسیتی اکنون دیگر از لوازم و الزامات پذیرفته شده درجهان است؛ امروزه نمی توان سخن از مدرنیته و فرایند فرهنگ سازی و ترقی گفت و به تفاوتهای جنسیتی که در دنیای قدیم پذیرفته شده بودند، به دیده ی تردید و انتقاد ننگریست. بدون شک کنش های تساوی طلبانه و ایده های مساوات خواهانه میان زنان و مردان، از توابع گسترش حقوق طبیعی و نهادینه شدن حقوق بشر و ارتقای آموزه های انسانگرایانه ای است که به دنبال جابجایی در نظام دانایی انسان و تحول در شیوه های زیستی انسانی به وقوع پیوسته و شرایط زندگی پیشین را به تمدن مدرن و مدرنیته پیوند زده است.
تاریخ ایران نیز در سیر تحولی خود، آن گاه که با آموزه های دنیای مدرن برخورد کرد و در سپیده دمان رویاریی با مدرنیته قرار گرفت، آگاهی به جایگاه انسانی زنان را اگرچه با تاخیری قابل توجیه وارد شرایط زیستی و فرهنگی خود گردانید؛ این رویداد تبار به دوره ی سرنوشت ساز مشروطیت و پیش زمینه های آن می برد و توابع جنبش تساوی طلبانه و برابری جنسیتی را که با گذار از سنگلاخ سنت باوری و رخداد تعیین کننده ی جدال قدیم و جدید عصرمشروطه در خود جای داده بود، بایستی به تامل خردمندانه و خردمندی تاریخی گذاشت؛ در واقع این جنبش مشروطیت بود که با به چالش کشیدن باورهای سنتی و سنت ایرانی، زنان را به هویت جنسی خود آگاه ساخت و این نیمه ی فراموش شده را از پستوهای حرمسراها و خانه های مردسالار به عرصه های مختلف اجتماعی و فرهنگی کشاند.
همان طور که در سیر عقلانیت، دو عامل تشرع و تصوف موجبات انحراف و به بن بست رسیدن خردورزی را در تمدن ایرانی فراهم آوردند و فرهنگی خردستیز و عاری از مدنیت را در قرون هفتم به بعد به این سرزمین تحمیل کردند و انحطاط فرهنگی را به وجود آوردند، در بنیان متافیزیک جنسیت و مردسالارانه ای نیز، همین دو عامل واپس نگر که در تعارض با رشد و شکوفایی فرهنگی و همسو با توحش و انزواطلبی عافیت جویانه بودند، دخالت داشتند.
در فرهنگ سنتی ایران، تاریخمندی جنسیت به عنوان گفتمانی غالب و مونولوگ در رابطه با گفتمان های عرفانی – کلامی و فقهی و در ارتباط تنگاتنگ با عوامل اجتماعی و محیط فرهنگی از قرن اول هجری نضج گرفت از آن پس گفتمان جنسی در قالب واژگان نهادینه شده و مقبول بیان شد. مفاهیم مقدماتی گفتمان جنسیت عبارت بودند از: شهوت، گناه، زنا، لواط، فحشا، حرف ناشنوایی زن از شوهر، استفاده ی جنسی شوهر از زن و... که مصداق اکثر این مفاهیم نشات گرفته از جامعه ی قبیله ای بوده و حامل نگاه خاص بادیه نشینان به مقام از پیش تعیین شده ی زن بود که قوانین خاص اجتماعی را برقرار می ساخت.
در واقع بایستی علت اصلی ظلم مضاعفی که بر زن در گذشته ی ایران رفته است را در قرائت خاص و تک آوائی مردسالارانه ی تاریخمندی دانست که با محور قراردادن اقتدار مردانه در گفتمان های مختلف و طرد واقعیت زنان از نظر زیستی و فرهنگی در پی ساختارهی اجتماعی و تحول جامعه ی ایرانی بودند؛ گفتمان هایی که بنیان های متافیزیک جنسیت را در سده هایی به درازای تاریخ در فرهنگ و اجتماع ایران پی ریزی کرده است. بدین لحاظ تبعیض جنسیتی که امروزه در میان جامعه ی ایرانی نسبت به زنان شاهدش هستیم، معلول گذرزمان و برداشتهای قدرتمند مردانه ای است که به اقتضای زمان خاص و جایگزینی اندیشه ای با اندیشه ی قبلی رخ نموده است. درتائید این تبعیض جنسی و استحکام متافیزیک جنسیتی که در تاریخ گذشته شکوفا شده است، می توان به تشکیل حرمسراها و تاکید بر پوشش های سخت گیرانه ای اشاره کرد که در عرصه های اخلاقی – اجتماعی و... بر زنان تحمیل شده است. کنترل غیر معقول امور جنسی و به حاشیه راندن جنس مونث در فرهنگ گذشته که در آداب و رسوم اجتماعی متجلی و عملی شده بود، منجر به گسترش تعرض جنسی بردختران و زنان گردیده و رواج لواط و همجنس گرایی را در میان پسرانی که فاقد تشکیل خانواده ی شرعی و قانونی بودند یا بی بهره از عشق آزاد به سر می بردند و تحت فشارهای جنسی قرار داشتند، می گردید. (ر.ک: شاهدبازی در ادبیات فارسی) این امر در دیگر زمینه های اخلاقی نیز منجر به رواج ریا و ظاهرسازی متدینانه و پاکدامنانه ی کاذب و تابو گردیدن اخلاقی جنسی و سخن گفتن از جنسیت گردید.
نتیجه ی منطقی متافیزیک جنسیت پس از نزدیک به ده قرن از زمان پیدایش آن، سر برآوردن ایدئولوژی جنسیت است که بر تفاوت های جنسی میان زن و مرد تاکید داشته و در تنظیم حقوق و مسایل وابسته به آن و تبیین جایگاه طبیعی فرودستانه ی زن به شدت جنس گرا است؛ این ایدئولوژی معتقد است "جای زن در خانه است" و از زن چونان ابزاری برای پیشبرد اهداف مردسالارانه، چه در محیط خانه و چه در اجتماع سود می جوید. در نهایت اینکه: جنبش مشروطیت با طرح ایده های مدرن حقوقی و گسترش آنها به حقوق برابر برای زنان ایرانی، بن پاره های متافیزیک جنسیت سنتی را در قالب های گفتمانی مختلف آن، مورد هدف گرفت و آموزه های آن را در برخی از عرصه های اخلاقی و معرفتی به چالش جدی و واقعگرایانه گرفت.
جنبش مشروطيت و زنان ايرانی
با گذشت یکصد سال از استقرار مشروطیت در ایران، پیامدهای آن جنبش سرنوشت ساز در تمامی لایه های زندگی ایرانیان ریشه دوانده و کمتر عرصه ای را می توان یافت که از اثرات مشروطیت بی بهره مانده باشد؛ در این میان، وضعیت زنان نیز از الزامات نظام مشروطه بی نصیب نبوده و استقرار نهادهای قانونگذاری عرفی و تدوین و تصویب قوانین موضوعه در رابطه با حقوق شهروندی به مسائل جنسیتی و مشکلات زنان نیز راه گشوده و چهره ای تازه به حضور زنان در جامعه ی ایران داده است؛ بی تردید مسائل زنان هم درمیان ایده هایی قراردارند که مشروطیت از منورالفکران آن عصر به عاریت گرفت و در نهادها و قوانین تثبیت کرد.
در پیش زمینه های آگاهی به حقوق مساوی زنان، دهه هایی پیش از مشروطیت، مسئله ی زنان به طور جدی و به عنوان رکنی از ارکان ترقی و راهی در برون شد از عقب ماندگی اجتماع ایران درنوشته های نخبگان فرهنگی مورد توجه قرار گرفته بود؛ میرزا آقا خان کرمانی در رابطه با وضعیت زنان دراجتماع ایران و ضرورت تغییر آن، بر این باور بود که زنان باید در جمیع حقوق حیاتیه با مردان مساوی شمرده شوند و با صراحت می نوشت:" زنان باید در همه ی حقوق از تعلیم، تربیت، حکومت، ارث، صناعت، تجارت و عبادت مساوی مردان باشند."(هشت بهشت، ص 122) میرزا فتحعلی آخوندزاده هم در مکتوبات کمال الدوله بر حقوق انسانی زنان تاکید داشت و از جایگاه فراموش شده ی آنان در جامعه و فرهنگ سخن می راند و حقوق آنان را در رابطه با مصادیق امنیت عمومی و... می دانست؛(مکتوبات کمال الدوله، ص 225) همو در نمایشنامه های خود به زن، شخصیت مستقل داده و او را در مقام اعتراض به فرهنگ مردسالارانه ای قرار می داد که در جامعه ی ایران استوار بود؛(تمثیلات - وکلای مرافعه، ص 256)
از نخستین متن های زنانه هم در عصر ناصری، شرط تربیت و آموزش زنان به استناد پایه ی اصلی برای ابراز انسانیت سخن گفته شده است؛ بی بی خانم استرآبادی در پاسخ به "تادیب النسوان" در رساله ی خود می نویسد:" چون انواع و اقسام از خواص و عوام، زن و مرد، خوب و بد، هر دو می باشند، صفات حمیده و رذیله، از همه و همه مشاهده می شود. اگر باید تربیت بشوند، همه باید بشوند. تربیت هم موقوف به تمام قوانین تمدن، تدین، ملتیه، و دولتیه، شرعیه و عرفیه، کشوریه و لشکریه می باشد."(معایب الرجال، ص 64) در دوره ای که به مشروطیت منجر شد، میرزا عبدالله خان هم در رساله ی "تربیت البنات"، حفظ نوع بشر و تربیت اطفال را در گرو آموزش و پرورش زنان می داند و کفالت امور خانواده را به دست زنان دانش آموخته می سپارد. مسئله ی زنان به حدی دارای اهمیت بود که روزنامه های حبل المتین – حدید – ایران – مساوات و... که از روزنامه های مترقی و پیشرفته ی فارسی زبان منتشره در هند و ایران بودند، در بیشتر مقالات مستقلا به طرح آموزش و پرورش زنان و دستیابی آنان به حقوق اجتماعی و سیاسی اهتمام داشته اند.
با این پیش زمینه های فرهنگی، در جریان رویداد مشروطیت، زنان ایرانی هم در عرصه های سیاسی و اجتماعی وارد و به دفاع از بنیان های مشروطیت و حقوق انسانی خود پرداختند؛ تشکیل انجمن های زنانه – حضور در انجمن ها و گردهمایی های مشروطه خواهان – دایر کردن کلاس های آموزشی و... از جمله اقداماتی بودند که حکایت از نقش زنان در جنبش مشروطیت دارند. ژانت آفاری به نقل مورخان مشروطه در بحث از نقش فعال زنان در جنبش با اشاره به موردی قابل توجه می نویسد:" یکی از نخستین هشدارها به شاه را عمه جهانگیرخان شیرازی، سردبیرآتی صوراسرافیل داد. وقتی مظفرالدین شاه از کالسکه اش پیاده شد، این زن حلقه محافظان را کنار زد و نامه ای به دست شاه داد. این هشداری بود از جانب کمیته انقلابی تهران مبنی بر اینکه اگر شاه مجلس نمایندگان ملت برای بسط عدالت همچون کلیه ملل متمدن جهان را تشکیل ندهد، به قتل خواهد رسید. منزل این زن وعده گاه و مخفیگاه مشروطه خواهان رادیکال در سالهای انقلاب بود."(انقلاب مشروطه ایران، ص 481) از دیگر عرصه هایی که حکایتگرحضور سیاسی زنان ایرانی در عصر مشروطیت بود، فعالیت گسترده و همدلانه ی آنان در طرح تاسیس بانک ملی ایران بود و دیگری در جریان تحریم ملی گرایانه ی منسوجات خارجی بود که این هر دو فعالیت، نشانی از جنبه های ملی گرایانه و میهنی مشروطیت را بر خود داشت؛ اسناد و روایات آن دوره در جریان تاسیس بانک ملی از نقش سازنده و تهیج کننده ی زنان برای جمع آوری وجوهات اولیه سرمایه ی بانک سخن گفته اند. در میان صورت مذاکرات مجلس اول که اساسنامه ی تاسیس بانک ملی مطرح شد، از کمکهای داوطلبانه ای سخن به میان آمده که زنان ایرانی در راه اندازی آن بانک از خود نشان داده اند؛ ادوارد براون از زنانی نوشته که برای همیاری درجمع آوری اولیه ی سرمایه ی بانک ملی، جواهرات خود را فروخته و وجه نقد آن را برای نمایندگان پارلمان فرستاده بودند و روزنامه ی مجلس، در گزارش آبان ماه 1285 خورشیدی، از بیوه زنانی سخن رانده که "گوشواره و دستنبد خود را برای ادای قرض دولت و تاسیس بانک داخله حاضر کرده و هر یک می خواهند که در این باب بر دیگران سبق گیرند."(روزنامه مجلس، شماره2، ص 4، 6 آذر 1385) درجریان تحریم منسوجات خارجی هم گزارشاتی از سازماندهی زنان در آثار تاریخی و متن های مشروطه پژوهی روایت شده و در اعلامیه ای که روزنامه مجلس چاپ کرده، آمده است که" در تبریز زنان اجتماعاتی برای تحریم برگزار کردند و دیگران را تشویق کردند که "در صورت امکان مدتی به همان البسه قدیم که دارند قناعت" کنند، به این امید که کشور به زودی منسوجات خودش را تولید می کند."(به نقل از: انقلاب مشروطه ایران، ص 236) مورگان شوستر هم که خود از شاهدان عینی فعالیت های زنان ایران در جنبش مشروطه خواهی بود، در کتاب اش می نویسد:" ...زنان ایران با تجربه ای ناچیز یکشبه آموزگار، روزنامه نویس، موسس باشگاههای زنان و سخنگو در مباحث سیاسی شدند..."(اختناق ایران، ص 205)
تاثیرجنبش مشروطیت بر وضعیت زنان در حدی بود که درخاطرات نویسی و تاریخ نگاری آن دوره و دوران بعدی مورد توجه قرار گرفته و مورخانی چون احمد کسروی از نقش زنان در جنبش مشروطیت و تغییراتی که این رویداد در موقعیت زنان ایجاد کرده است، سخن گفته اند (تاریخ مشروطیت ایران، کسروی، ص 344) شیخ الاسلامی حتی از تشخیص هویت 20 زن ملبس به لباس مردانه ای خبر می دهد که در جریان درگیریهای مخالفان و موافقان مشروطیت در تبریز، فعالانه در صحنه های نبرد حضور داشتند و تا پای جان از نظام مشروطیت و دستاوردهای آن دفاع کرده اند.(زنان روزنامه نگارو اندیشمند ایران، ص 85)
منگول بیات نیز در تحقیقات خویش از حضور زنان در مشروطیت و نتایج آن جنبش برای آنان این گونه یاد می کند:
"... نقش زنان در آن دوره، به روشنی نه تنها بیانگر احساس ملی جدیدی است که به یکباره بر آنان مستولی شد و آنان را به حرکت واداشت، بلکه در عین حال بازتاب تمایلی جدید و نیرومند برای به رسمیت شناخته شدن است."(Women and Revolution in Iran, 1905- 1911, p.306) به دنبال این جنبش دوران ساز و تفکیک حقوق شرعی از عرصه ی حقوق عرفی بود که ذهن عده ای از فرهیخته گان کشور به سوی احقاق حقوق قانونی زنان رهنمون شد؛ پیش از هر مسئله ای، توجه به آموزش و پرورش دختران مطرح شد و به سال 1325 قمری، «دبستان دوشیزگان» توسط بی بی خانم وزیرف در تهران گشایش یافته و سرآغاز اقداماتی بعدی در رابطه با تعلیم و آموزش زنان در کشورشد. پس ازآن، حقوق اجتماعی زنان مورد توجه قرار گرفت و مسئله ی پوشش در جامعه به روزنامه ها و نهادهای اجرایی کشیده شدند؛ تاج السلطنه که از زنان متجدد قاجار بود، در بخشی از خاطراتش به پوشش سنتی زنان ایرانی اشاره ای دارد که ثابت می کند درخواست تغییر پوشش و حضور آزادانه ی زنان ایرانی در جامعه، پیش از آن که در سال 1314 خورشیدی رسمیت یابد، مطرح بوده است؛ تاج السلطنه بر این باور بود که علل تمامی عیوب و مفاسد اخلاقیه که در مملکت تولید و نشر شده است، عدم علم و اطلاع زنان و علت این ناآگاهی، نقاب و حجابی است که زنان داردند:"هزارها مفاسد اخلاقیه از همین روی بستن زنها در این مملکت نشر داده شده است."(خاطرات تاج السلطنه، ص148) با پیشرفتهایی که در راستای احقاق حقوق برای زنان ایرانی به دست می آمد، حق رای برای زنان نیز در مطالبات مشروطه خواهان مورد توجه قرار گرفت، اما با مقاومت لایه های سنتی جامعه نتوانست این خواسته ی برحق و انسانی در جایگاه قانونی خود استقرار یابد؛ حق رای و حق انتخاب شدن و انتخاب کردن درعرصه های سیاسی در سال 1343 خورشیدی با تاخیری جبران ناپذیر در قوانین رسمی کشور پذیرفته شد و نطقه ی آغازی برای حرکتهای فمینیستی بعدی شد. بنابراین به جد می توان به این سخن میل کرد که: حرکتهای فمینیستی در ایران، از دو جریان ایجاد مدارس غیرسنتی و دستیابی دختران به آموزش و پرورش و کسب حق رای زنان، به صورت بارزی از مشروطیت تاکنون پدیدار شده است.
یکی از نامه هایی که از سوی زنی برای روزنامه ی تمدن ارسال شده و تحت عنوان "مکتوب یکی از مخدرات" در شماره ی 12 آن روزنامه به چاپ رسیده، بهتر و مستندتر از هر سندی وضعیت زنان ایرانی را در آستانه ی جنبش مشروطیت و دگرگونی جامعه و سیاست (جنسیتی) بازگو می کند؛ در آن نامه آمده است:"... ما را از پنج سالگی به مکتب می گذاشتند آن هم نه همه ی دختران را، بلکه ندرتا. نه ساله که می شدیم از مکتب بیرونمان می آوردند. اگر کتاب می توانستیم بخوانیم یا خط می توانستیم بنویسیم پدران عزیزمان با کمال تغیر کتاب و قلم را از دستمان گرفته، پاره کرده و شکسته و به دور می انداختند که چه معنی دارد دختر خط داشته باشد، مگر می خواهید منشی بشوید؟ همین قدر که بتوانید قرآن بخوانید کافی است... این بود شرح حال ما دختران در خانه ی پدران تا زمانی که به شوهرمان می دادند. اگر متشخص بودیم که باید چند نفر خدمتگزار از برای ما معین کنند که ما خودمان زحمت خدمت کردن نکشیم و فرمایش بدهیم. اگر رعیت بودیم که باید غیر از خانه داری و بچه داری کار دیگری نکنیم. اگر شوهرمان یک شب قوه نداشت پنج سیر نان از برای تعیش فراهم کند، ما زنها عرضه این که بتوانیم خرج یک شب را رو به راه کنیم، نداشتیم. ما زنهای ایرانی غیر از زائیدن چیز دیگر بلد نبودیم. شما پدران ما بودید که ما را اینطور پروردید وگرنه ما هم، چون عموم خلایق دارای هوش و ذکاوت بودیم. ما هم دارای عقل و شعور بشری بودیم. فرقی که ما داشتیم ما زن بودیم و شماها مرد."(روزنامه تمدن، 7 ربیع الاول 1325، ص3) در واقع زن ایرانی، در غیبت کامل از جامعه و سیاست بوده و پیش از مشروطیت نه خبری از حقوق خویش داشت و نه آگاهی از هویت جنسی خود و نه شناختی از وظایف انسانی اش. این همه را می توان به سیطره ی همه جانبه و تاریخی فرهنگی ربط داد که حامل لایه های مختلف «متافیزیک جنسیت» و بنیان های مردسالاری نابرابرانه ای بود که سراسر تاریخ فرهنگ و اجتماع ایرانی را در خود جای داده بود؛ بی تردید این فرهنگ مردسالار، آموزها و کنش های خود را وام دار گفتمان ها و معارفی بود که ریشه در استقرار فرهنگی سنتی و نهادینه شده ای داشت و در دوره ای که جنبش مشروطیت پدیدار ساخته و به رشد رساند، رمق های پایانی خود را از سر می گذراند؛ میرزا آقا خان کرمانی یکی از مدرنهای کلاسیک ایرانی عصر قاجاریه، همانند میرزا فتحعلی آخوندزاده، گشاینده ی گفتمان روشنفکری در ایران که توجه به مسئله ی زنان را در میان مدرنیته ی اجتماعی و فرهنگی اش قرار داده بود (ر.ک: مکتوبات کمال الدوله و ملحقات آن، ص 223)، در تحلیلی از وضعیت زنان در اجتماع سنتی ایران می نویسد:"زنان ایران نه تنها در نظرها خفیف و بی وقر و حقیر یا ذلیل و ضعیف و مانند اسیرند، بلکه از هر دانشی مهجور و از هر بینشی دور و از همه چیز عالم بی خبرند و از تمام هنرهای بنی آدم بی بهره و بی ثمر. چرا نباشد و حال آنکه یک هزار و دویست و هشت سال است که در چادر مستورند و از معاشرت دور و درزاویه خانه های خراب عنکبوت وار از خیالات زنانه خویش می ریسند و بر وفق طبیعت ضعیف خود می بافند. شب همه شب در فکر اینکه به چه حیله از دست آن شوهر نامرد نمرود کردار، شداد رفتار گریبان خود را خلاص کند و روز همه روز در خیال آنکه چه تزویر از برای اجرای تنفسات طبیعی و هوسات نفسانی خویش به کار آرند... خلاصه بی اهتمامی در معیشت و تربیت زنان ایران نه همان اسباب خرابی و فساد اخلاق ایشان شده، بلکه باعث خرابی طبایع و اخلاق بازماندگان ایشان است..."(سه مکتوب، ص 130)
یکی از بارزترین موارد حضور زنان در دوره ی استقرار مشروطیت را باید در جریان فروش دختران قوچانی (حکایت دختران قوچان – از یاد رفته های انقلاب مشروطه، ص 291) و طرح آن در نخستین دوره ی پارلمان ایران دانست که در آن، زنان هم پای مردان آزادیخواه به تظلم خواهی برخاسته و از حقوق انسانی خود سخن به میان آوردند.(مجلس اول و نهادهای مشروطیت، ص 378)
از آن پس بود که طرح دستیابی به آموزش و پرورش دختران- درخواست حقوق سیاسی برابر با مردان و... مطرح شده و مجادلات قابل تاملی را در میان مشروطه خواهان و سنتگرایان دامن زدند؛ در این رابطه می توان به نامه ای اشاره کرد که همزمان با امضای قانون اساسی از سوی مظفرالدین شاه در دی ماه 1285 خورشیدی، از طرف زنی در روزنامه ی مجلس به چاپ رسیده و در آن، نویسنده خواستار حمایت از آموزش زنان و مشارکت اجتماعی آنها شده است؛ در جواب سردبیر روزنامه که از مشروطه خواهان نیز بوده، بر حفظ مناسبات سنتی زنان و مردان تاکید داشته و آموزش زنان را منحصر به "امور اطفال، خانه داری، حفظ ناموس و علومی که راجع به اخلاق و معاش خانواده باشد" دانسته و دخالت زنان را "در امور خاصه ی رجال از قبیل علوم پلیتیکی و امور سیاسی فعلا مداخله ای" دانسته که حال "ایشان اقتضا ندارد."(روزنامه مجلس، ش 6، ص 4) با این حال زنان از پای ننشسته و به طرح خواسته های انسانی خود پرداختند؛ آنان به فعالیت در امور خیریه ی اجتماعی روی آورده و با حضور در مراکز عمومی مانند درمانگاهها – یتیم خانه ها و تاسیس آموزشگاههای دخترانه و ایجاد مجلات زنانه، اولین تکانه های جنسیتی را در ساختار مردسالارانه ی فرهنگ سنتی ایران به وجود آوردند.
از جمله اقداماتی که درراستای آگاهی بخشی به حقوق زنان در دوره ی مشروطیت انجام گرفت، تاسیس نخستین مجله ی زنانه ای بود که از سوی صدیقه دولت آبادی در سال 1290 با عنوان «زبان زنان» در تهران منتشر و به بیان مسائل زنان در جامعه می پرداخت؛صدیقه دولت آبادی به سال 1300 قمری در اصفهان متولد شد؛ آموزشهای اولیه را در خانه گذراند و پس از آن، در سن پانزده سالگی تن به ازدواج ناخواسته ای داد. صدیقه که به همراه پدر چند سالی در تهران اقامت داشت، به اصفهان بازگشته و در تشکیل انجمن های زنانه نقش فعالی به عهده گرفت. دولت آبادی در سال 1299 خورشیدی مجله زبان زنان را تاسیس و دو سال بعد از راه کرمانشاه و عراق و لبنان (فعلی) راهی پاریس گردیده و تا سال 1927 میلادی در آنجا بود و از رشته ی تعلیم و تربیت فارغ التحصیل شده و همزمان در فعالیت های فمینیستی فعالیت داشت و حتی در سال 1926 به نمایندگی از زنان ایرانی در کنگره بین المللی زنان در پاریس شرکت داشت و بعد ازبازگشت به ایران، به رفع اشکالات مدارس دخترانه و گسترش تعلیم و تربیت مدرن در میان زنان ایرانی اهتمام داشت. دولت آبادی مدتی ریاست بازرسی کلیه مدارس دختران را بر عهده داشت و در سال 1315 خورشیدی، به ریاست «کانون بانوان» برگزیده شد. صدیقه دولت آبادی در حد امکانات زمانه اش، به مبارزه و مقاومت با تبعیض های جنسیتی پرداخت و در کنار اصرار بر آموزش و پرورش دختران، مسئله ی پوشش زنان و جدیت در کنار گذاشتن حجاب را وجه همت خود قرار داد، تا به حدی که دروصیت نامه اش نوشت:"... در مراسم تشییع جنازه ام حتی یک زن باحجاب شرکت نکند. زنانی را که با چادر بر سر مزار من بیایند، هرگز نمی بخشم." صدیقه دولت آبادی در سن هشتاد و پنچ سالگی به سال 1345 خورشیدی – به روایتی – درگذشت.
این در حالی بود که «انجمن مخدرات وطن» نیز در کار احقاق حقوق انسانی زنان ایرانی بودند و دولت آبادی از اعضای موسس این انجمن به همراه دیگرفمینیست های اولیه ی ایرانی چون بانو امیرصحی ماه سلطان و محترم اسکندری و... فعالیت در عرصه های دستیابی زنان به سوادآموزی و مشارکت در زمینه های اجتماعی و سیاسی را در دستور کار خود قرار داده بودند.
حقوق زنان بمثابه نتيجه اي از مشروطيت
به دنبال تثبیت پایه های اولیه و ارکان اساسی مشروطیت، بعد از سالیانی که ایران زمین در گرداب دخالت های بیگانگان و آشوب های داخلی می سوخت، در دوره ای که شمیم آرامش و امنیت بر مرزهای ملی کشور وزیدن گرفته بود، مطالبات معوق مانده ی زنان و احقاق حقوق جنسیتی درمیانه ی درخواست های نوگرایانه مورد توجه نخبگان فرهنگی و سیاسی قرار گرفت و زنان در کنارمردان ایرانی، خواستار رسمیت یافتن حق انسانی زندگی آزاد و توام با برابری و مساوات با مردان شدند؛ می توان مرحله ی اول مطالبات زنان ایرانی را همچون نتیجه و توابعی از اندیشه و کنش مشروطه خواهی، در درخواست مشارکت فرهنگی زنان دانست؛ بعد از آن بود که درخواست های زنان متجدد و نوگرای ایرانی، به آزادی های اجتماعی و از آن پس به مشارکت در مسائل سیاسی کشیده شدند؛ هر کدام از این سه مرحله – که در شرایطی توام با هم بوده اند – را به اجمال بررسی می کنیم.
درخواست مشاركت فرهنگي از سوی زنان و مردان متجدد ایرانی همانطور که پیش از این به اشاره نوشته شد، تبار به دوران مشروطیت و پیش زمینه های آن می برد؛ سرلوحه ی مطالبات فرهنگی زنان، دستیابی به حق آموزش و پرورش و ورود زنان و دختران به مراکز آموزشی کشور بود که در فرهنگ سنتی تماما از آن مردان و در خدمت تولید دانایی مردسالارنه و در برخی از برهه های تاریخی و رشته های معرفتی، به غایت زن ستیزانه و حامل دانش نابرابر جنسیتی بوده است. در واقع محرومیت گسترده ی زنان از آموزش و پرورش که بر پایه ی متافیزیک جنسیت و اقتدار دیدگاه مردسالارانه بوده، هسته ی اصلی انزوای زنان و دور ماندن آنان از آگاهی به حقوق و جایگاه خود را بارور ساخته و ابتدائی ترین حق را از زنان در تاریخ پیش از مشروطیت دریغ داشته بود. در سرآغازهای تلاش برای دستیابی زنان ایرانی به آموزش و پرورش، بعد از اهتمام بی بی خانم وزیرف که دبستان دوشیزگان او بعد از یک ماه از سوی سنتگرایان به تعطیلی کشیده شد، فعالان حقوق زنان از پای ننشسته و بنابه گزارش خسروپناه، "مدرسه ی دخترانه ی دیگری که در این دوره تاسیس شد، مدرسه ای بود که در 16 ربیع الاول 1326 ه.ق/19 آوریل 1908 م، با نام "مکتب دختران" در تهران افتتاح شد و از جمادی الاول همان سال فعالیت خود را آغاز کرد. برنامه ی آموزشی مکتب دختران دو عرضه کلی "خواندن و نوشتن به طرز جدید" و "تربیت و تعلیم صنایع" را در برمی گرفت. در این مدرسه بر خلاف دبستان دوشیزگان، ادبیات فارسی، تاریخ ایران، جغرافی و حساب آموزش داده نمی شد و محتوای مطالب آموزشی اخلاقی – تربیتی بود. مواد درسی مکتب دختران به "کتاب تربیت نامه و کتاب صد پند و دیکته فارسی و قرائت قرآن مجید و کتاب تربیت البنات و اخلاق مصور" محدود می شد. با این حال، در مکتب دختران مانند دبستان دوشیزگان، دانش آموزان صنایع و کاردستی هایی را فرا می گرفتند که مهارت در آن برای زنان آن دوره مزیت درخور توجهی به شمار می آمد."(هدف ها و مبارزه ی زن ایرانی، ص 41)
حضور فعالانه درعرصه های اجتماعی از دیگر مطالبات زنان ایرانی بود که به دنبال آگاهی به موقعیت انسانی از سوی نوگرایان مورد توجه قرار گرفت؛ در این زمینه ایجاد کانون های بانوان و ابراز نظر زنان راجع به مسائل حقوقی و جنسیتی که از دوران اولیه ی مشروطیت و با تاسیس انجمن مخدرات وطن در سال 1279 خورشیدی شروع شده بود، درسالهای بعدی گسترش یافت و عده ای از بانوان متجدد ایرانی در تشکل های صنفی و اجتماعی دیگری حضور یافتند؛ برنامه های اصلی انجمن های زنان بیشتر حول محور تثبیت حقوق قانونی و شهروندی برای زنان می گردید و در کنار آن ارائه خدمات عام المنفعه را نیز دربرمی گرفت؛ در گزارشی از این گردهمایی ها، مجله دنیای اسلام در سال 1285 خورشیدی می نویسد:" هر چهارشنبه خانمها در این جلسه شرکت می نمایند؛ صحبتهای زنان حول پیشرفت و تفاهم برای قوانین عمومی و اجرای آن است و به نقش زنان در پیشرفت کشور و توسعه ی تجارت تاکید بسیار می شود."(به نقل از: کانون بانوان با...، ص 72) در ادامه ی فعالیت های اجتماعی، اتحادیه ی غیبی نسوان تهران به سال 1286 خورشیدی تشکیل و بر تصویب قوانین برابر برای زنان در مجلس مشروطیت توجه داشتند.
در این گزینه، زنان در مقام نویسنده و شاعر و سیاستمدار به ابراز وجود پرداختند و راههای یک سویه در عرصه های اجتماعی را که در اجتماع سنتی ایران از آن مردان بودند، به آوردگاه چالش های جنسیتی تبدیل نمودند؛ با گسترش شهرنشینی مدرن و رشد فرایند مدرنیزاسیون، زنان در طبقات کارگری و صنف های خدماتی، حضور خود دراجتماع را به نمایش گذاشتند و پا به پای مردان ایرانی در سازندگی و پیشرفت های صنعتی و دیگر عرصه های مدرنیزاسیون تلاش نمودند. برگزاری کنگره نسوان شرق در سال 1311 خورشیدی و تاکید بر حقوق انسانی زنان در آن، نقطه ی عطفی در مبارزات حق طلبانه ی زنان ایرانی به شمار می رود که در روند آتی نهضت زنان تاثیرات ماندگاری از خود برجای گذاشت؛ پیگیری مصوبات کنگره و مطالباتی که سخنرانان در جلسات آن ایراد کردند، راه را برای هوشیاری زنان و اهتمام دولتهای وقت در راستای شناسایی حقوق اجتماعی و سیاسی زنان هموار نمود؛ چهره ی بارز و فعال این کنگره، صدیقه دولت آبادی بود که از دوران مشروطیت فعالیت های فمینیستی خود را آغاز و با تلاش مستمر و بی وقفه ی خویش توانست برخی از قوانین نابرابر را به نفع برابری مردان و زنان در حقوق قضایی و عرفی ایران جایگزین کند؛ در آن کنگره هم وی از گردانندگان اصلی بود و طی سخنانی دوران سپری شده ی بی هویتی جنسیتی زنان ایرانی را با صدای رسا به جامعه ی مردسالار و نابرابر ایران اعلام نمود.
درخواست حقوق سياسي برای زنان، اگر چه از همان دوران استقرار مشروطیت مورد توجه قرار گرفته بودند، اما به لحاظ بافت سنتی و مردسالارانه ی فرهنگ و اجتماع ایران، تا دهه هایی پس از مشروطیت به محاق فراموشی سپرده شد و تنها به دنبال تلاش و اهتمام برخی از مردان و زنان نوگرا و آگاه به دگرگونی های زمانه بود که مشارکت در امور سیاسی و ورود به عرصه های اجرایی کشور برای زنان ایرانی فراهم شد؛ صدیقه دولت آبادی از فمینیستهای اولیه ی ایران در رابطه با درخواست های سیاسی زنان می نویسد:"... اگر ما زنان حق شرکت انتخاب داشتیم... یقین بدانید که هرگز یک نفر مستبده، یک نفر متنفذ، یک نفر ملاک، یا یک نفر اعیان، یک نفر متشخص، یک نفر بازرگان، یا کسان این جور آدمها انتخاب نمی کردیم."(به نقل از: جنسیت، ناسیونالیسم و تجدد در ایران، ص 113) ... زنان ایرانی بعد از پنج دهه تلاش و فعالیت مستمر، سرانجام در سال 1342 خورشیدی توانستند حق انتخاب کردن و انتخاب شدن را در نهادهای سیاسی به دست آورده و نخستین زنان نماینده در انتخابات شهریور همان سال، به دوره ی بیست و یکم مجلس شورای ملی راه یافتند؛ چند ماهی از انتخابات مجلس شورای ملی نگذشته بود که لایحه ی قانونی راجع به شرکت بانوان در انتخابات ابتدا در مجلس شورا و سپس در بهمن ماه همان سال در مجلس سنا مطرح و بعد از ارجاع به کمیسیون کشور، به صورت ماده واحده ای به مجلس سنا رفت؛ در این ماده واحده آمده بود:" بند اول ماده ی دهم و بند دوم ماده ی سیزدهم قانون انتخابات مجلس شورای ملی که مربوط به شرایط انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان است و هم چنین قید کلمه ی ذکور از ماده ششم و ماده نهم قانون انتخابات مجلس سنا مصوب چهاردهم اردیبهشت 1328 حذف می شود. ماده واحده فوق که لایحه آن طبق ماده واحده ی مصوبه 20 آذر 1342 تقدیم شده تصویب می شود. وزارت کشور مامور اجرای این قانون می باشد."(صورت مذاکرات مجلس سنا، جلسه 36، 7 اسفند 1342) بدین ترتیب زنان ایرانی، شهروند شناخته شده و خانم ها منیره ابتهاج سمیعی – هاجر تربیت – شوکت ملک جهانبانی – مهرانگیز دولتشاهی – فرخ رو پارسا و نزهت نفیسی برای نمایندگی مجلس شورای ملی و بانوان مهرانگیز منوچهریان و شمس الملوک مصاحب برای سناتوری در مجلس سنا انتخاب شدند.(سناتور، ص 424)
در نهایت، نیم سده فعالیت و تلاش و اهتمام زنان ایرانی از مشروطیت تا به دست آوردن حق رای که از فعالیت های آموزشی – تربیتی – حقوقی و... گذشته و چالش با آموزه های سنت که برآمده از متافیزیک جنسیت و مستقر در گفتمان های مردسالارنه و زن ستیزانه بود، نیمه ی غایب جامعه ی ایرانی به روشنایی حضور در جامعه رسیده و بخشی از تاریخ ایران زمین را به خود اختصاص دادند؛ تاریخی که حاصل و محصول برخورد فرهنگ سنتی ایران با دنیای مدرنیته بود و لایه ای از لایه های فرهنگ و تمدن مدرن را با آگاهی و زیست از حقوق زنان، در خود جای داده است.
منابع تحقيق
1- اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده، فریدون آدمیت، تهران، انتشارات خوارزمی، 1349.
2- انقلاب مشروطه ایران، ژانت آفاری، ترجمه رضا رضایی، تهران، نشر بیستون، 1379.
3- تمثیلات – شش نمایشنامه و یک داستان، میرزا فتحعلی آخوندزاده، ترجمه محمد جعفر قراجه داغی، تهران، انتشارات خوارزمی، 1357.
4- جنسیت، ناسیونالیسم و تجدد در ایران (دوره ی پهلوی اول)، فاطمه صادقی، تهران، انتشارات قصیده سرا، 1384.
5 - حکایت دختران قوچان – از یاد رفته های انقلاب مشروطیت، افسانه نجم آبادی، تهران، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، 1381.
6- زنان روزنامه نگارو اندیشمند ایران، پری شیخ الاسلامی، تهران، نشر مازگرافیک، 1351.
7- سناتور – فعالیت های مهرانگیز منوچهریان بر بستر مبارزات حقوقی زنان در ایران، نوشین احمدی خراسانی و پروین اردلان، تهران، نشر توسعه، 1382.
8- سه مکتوب، میرزا آقا خان کرمانی، به کوشش بهرام چوبینه، آلمان، نشر نیما، 2000.
9- صدیقه دولت آبادی و هویت جنسی در ایران، علی اصغر حقدار، تهران، در دست انتشار، 1384.
10- کانون بانوان با رویکردی به ریشه های تاریخی حرکتهای زنان در ایران، مریم فتحی، تهران، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1383.
11- مجلس اول و نهادهای مشروطیت – صورت مذاکرات، مصوبات، اسناد، خاطرات و تاریخ نگاری دوره اول مجلس شورای ملی، علی اصغر حقدار، تهران، انتشارات مهرنامگ، 1383.
12- معایب الرجال، بی بی خانم استرآبادی، ویرایش افسانه نجم آبادی، سوئد، نشر باران، 1993.
13- مکتوبات کمال الدوله و ملحقات آن، میرزا فتحعلی آخوندزاده، مصحح، تهران، 1382.
14- نهضت نسوان شرق، غلامرضا سلامی و افسانه نجم آبادی، تهران، نشر شیرازه، 1384.
15- هدف ها و مبارزه زن ایرانی از انقلاب مشروطه تا سلطنت پهلوی، محمد حسین خسروپناه، تهران، نشرپیام امروز، 1382.
16- هشت بهشت، میرزا آقا خان کرمانی، نسخه الکترونیکی، 2001.
http://haghdar.com/article.aspx?id=44
+
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط حمید
|
|
|
|
|
شرق،رضا خجسته رحیمی: بهانه گفت وگو با عبدالكریم سروش،ماجرای سخنرانی نكردن او در حسینیه ارشاد بود، اما بهانه های ما، گفت وگو را به تفصیل برد: از اصلاح طلبان و ناكامی آنها تا نقش سروش در به بار نشستن اصلاحات، از انتقادهای او نسبت به فردید و هایدگر تا پاسخش به انتقادهای آنها از كارل پوپر و از داستان روشنفكری دینی تا حكومت دموكراتیك دینی. گفت وگو با سروش عصر یك روز تعطیل جمعه در زیرزمین خانه او سروسامان گرفت. در اتاقی كه بوی كاغذ و كتاب های قدیمی و انبار شده، عطر فضا بود و انتقادهای گهگاه پركنایه او، شیرینی بخش گفت وگو. می گویم كه برخی از پدرخواندگی شما برای اصلاح طلبان سخن می گویند و او به خنده می گوید: «نه من پدرخوانده آنها هستم و نه آنها خود را فرزندخوانده من می دانند.» می پرسم «پس مثل شما و مثل آنها چیست» و او باز هم با خنده می گوید: «بنده یكی از سرنشینان كشتی اصلاح بودم، نه ناخدای كشتی و نه راننده و نه شاگرد راننده.» از هم سخنی اش با سعید حجاریان در اعتقاد به فرصت سوزی اصلاح طلبان می گوید و سپس تاكید می كند كه «شجاعت در عمل، فرزند بصیرت در نظر است.» می گوید كه برنامه ای برای ماندن در كشور ندارد و پس از گفت وگو وقتی از او در این باره بیشتر می پرسم، می گوید: «ما، همگی برای رفتن آمده ایم.»
آقای دكتر، در ابتدا می خواستم سئوالی درباره سخنرانی برگزار نشده تان در حسینیه ارشاد بپرسم. به دلایلی شما غایب سمیناری بودید كه پنجشنبه گذشته در حسینیه ارشاد برگزار شد. از زبان خودتان می خواستم بشنوم كه چرا به رغم قرار قبلی، شما از سخنرانی در این مراسم صرف نظر كردید حادثه بدیع و بی سابقه ای نبود. من با این گونه حوادث خو دارم و گمان دارم خود شما كه با من مصاحبه می كنید هم در پاره ای از چنین وقایعی، حضور مستقیم داشته اید. ظرف ۱۲ سال گذشته، از این گونه حوادث بر من بسیار رفته است. اولین آن در اصفهان بود و دومین آن در مهرماه ۱۳۷۴، در دانشگاه تهران. در آن زمان قرار بود سلسله سخنرانی هایی درباره شمس تبریزی و مكتب مولانا داشته باشم كه در اولین روز با مواجهه انصار حزب الله روبه رو شدم. ... باری، از آن حادثه هم گرچه با پاره ای آسیب ها، جان سالم به در بردم و به كمك نیروهای وزارت اطلاعات از دانشگاه تهران گریختم و به خانه آمدم، اما پس از آن، بارها و بارها در تهران و شهرستان ها مورد حمله قرار گرفتم. یكی از بدترین آنها در مشهد بود كه حقیقتا بر من بسیار تلخ گذشت و حمله گروه فشار نزدیك بود كه به آسیب های جدی منتهی شود، اما به كمك پاره ای دوستان و بحمدلله از مهلكه گریختیم. همچنین یكی دیگر از بدترین آنها، حادثه ای بود كه در خرم آباد رخ داد. من و آقای كدیور، با هم به یك سمینار دانشجویی دعوت داشتیم و پا به فرودگاه نگذاشته، حمله و هجوم آغاز شد. قریب ۷ ساعت در فرودگاه خرم آباد كه یكی دو اتاق بیشتر نبود محبوس بودیم و آنجا همچون قلعه سنگباران از هر طرف بر ما سنگ و آجر می بارید. حتی رئیس پلیس كه در آنجا حاضر شد، گفت كه تضمینی برای حفاظت جان ما نیست و به صراحت نیز تاكید كرد كه اساسا حفظ جان ما برعهده او نیست. از ما خواست كه لباسمان را تغییر دهیم و جامه سربازی بپوشیم و از فرودگاه خارج شویم كه ما مقاومت كردیم. نهایتا اما از آنجا خارج شدیم و به پادگانی رفتیم و از آن پادگان ما را به تهران آوردند و شبانه به خانه رساندند. حادثه بعدی، حادثه ای بود باز هم در مشهد. من در آلمان بودم و دعوتنامه ای برای شركت در سمیناری در مشهد به دستم رسید. استادان ایرانی و غیرایرانی در آن سمینار شركت داشتند اما همین كه آوازه برخاست كه من هم یكی از شركت كنندگانم، پاره ای از گروه ها اعلامیه دادند و اظهار كردند كه با شركت من در آن سمینار مخالفند و آن سمینار نیز به رغم حضور مهمانان نهایتا برهم خورد و به صورت متفرق و شكسته در مشهد و تهران جلساتی برقرار شد. بعد از آن هم حادثه تابستان ۸۳ در قم بود كه در آنجا نیز من در اثر حمله گروه های فشار مضروب شدم آن هم به دلیل شركت در یك جلسه خصوصی در خانه یكی از دوستان. و امسال... امسال وقتی در برلین بودم، دعوتنامه شركت در سمینار دین و مدرنیته به دستم رسید. برگزاركننده این سمینار، موسسه گفت وگوی ادیان به ریاست جناب آقای ابطحی بود. من حتی پیشنهاد شركت پاره ای از اساتید غیرایرانی در این سمینار را هم دادم كه مورد قبول واقع شد اما متاسفانه آنها موفق به اخذ ویزا نشدند. باری وقتی به ایران آمدم، دانستم كه این سمینار در حسینیه ارشاد برقرار می شود. تا روز قبل از برگزاری مراسم، هیچ مشكلی به نظر نمی رسید. تا اینكه شب پنجشنبه جناب آقای ابطحی به من تلفن كردند و گفتند كه از یكی از وزارتخانه ها با ایشان تماس گرفتند و ایشان را منع و تحذیر كرده اند و وقتی آقای ابطحی به آنها گفته بود كه شما مسئول حفاظت جان ها هستید، گفته بودند كه ما هیچ تضمینی نمی دهیم و شما را به شدت از حاضر شدن سروش برحذر می داریم و اتفاقات بسیار ناخوشایندی می تواند در راه باشد. این تلفن ها یك بار هم نبود. آقای ابطحی اینها را به من منتقل كردند و خود ایشان هم بسیار نگران و مضطرب بودند و حتی یك بار هم تقریبا به طور صریح از من خواستند كه در این سمینار شركت نكنم. من به رغم اشتیاقی كه خودم داشتم و به رغم اشتیاق مشتاقان بسیاری كه در حسینیه ارشاد گرد آمده بودند و چنان كه شنیدم شمار آنها از ۱۵۰۰ نفر هم بیشتر بود و به رغم اصرار برخی از دوستان ترجیح دادم كه در این مجلس حضور پیدا نكنم، تا خدای نكرده شكوه مجلس نشكند و همچنین علامتی باشد بر اینكه من اهل جدال و نزاع نیستم و مایلم كارها به آرامش و ملایمت سپری شود و با خود اندیشیدم كه پس از سپری شدن این سمینار گفت وگویی را با پاره ای از بزرگان كشور آغاز كنم. ... این گفت وگوها را چرا و با چه هدفی انجام خواهید داد اولا از دولت و پارلمان و دستگاه قضا انتظار می رود كه در خصوص امنیت شهروندان هم اعتنایی و پروایی داشته باشند. ثانیا سلب حق شهروندی نباید اینقدر آسان باشد. من هیچ فرقی نمی بینم بین این كار و اینكه فی المثل به من بگویند كه شما از حق رای دادن محرومید. بالاخره اینها حقوق ماست و می باید وزارتخانه هایی مثل وزارت اطلاعات و پلیس و دیگران فضا را برای احقاق و ایفای این حقوق فراهم كنند و نگذارند كه اجتماعاتی سالم و علم دوست مانند آنچه كه در حسینیه ارشاد پدید آمد، به آتش پاره ای از دانش ناشناسان، سوخته شود و دل دانش دوستان به درد آید. ... آیا می توان با حسن تدبیر، این گونه افراد را به جای خود نشاند و امنیت را برای شهروندان فراهم آورد و آنچه را كه شرط عدالت است، اجرا كرد و دست ما را در مقام تحقیق و تدریس و خطابه باز گذاشت اگر بنا است كه سلب حقی هم از ما بشود، این سلب حق را باید به محاكم صالحه بسپارند و اگر جرمی از طرف من رفته است و هزینه ای از بابت آن جرم باید پرداخت شود، داوران صالح درباره آن تصمیم بگیرند و ابلاغ كنند تا همگان به شفافیت مسئله را بنگرند و ابهامی در این امر باقی نماند. این گفت وگوها و نامه نگاری هایی كه به آن اشاره كردید را با چه چهره هایی انجام خواهید داد چهره هایی كه مسئولند در این كشور، از رئیس جمهور، از پاره ای وزرا كه مدخلیتی در این امر دارند، از نمایندگان مجلس و امثال آنها. می خواهم آنها را آشنا كنم با اتفاقات نامیمون و دانش آزاری كه رخ می دهد و همچنین قصد دارم كه مسئله را از حد یك امر شخصی فراتر ببرم و نه تنها خواستار آزادی قانونی برای خود بشوم، بلكه این آزادی را برای همه كس بخواهم. امیدوارم كه گوش های شنوا و دل های عدالتجویی همچنان وجود داشته باشد و سخنان نیك خواهانه را به سمع قبول بشنوند و ترتیب اثر دهند و باز هم تكرار می كنم كه اگر كسی مستحق آن است كه از او حقی سلب شود این حق سلب را باید به دادگاه های صالح بسپارند، نه به افراد بی مسئولیت. هدفم چنین است و امیدوارم كه پاسخ درخوری بیابم. ولی یك سئوال باقی می ماند. می خواهم بدانم این چه مشكلی است كه نه در دوران قبل از اصلاحات حل شد، نه در دوران اصلاحات و نه در دوران پسااصلاحات در حالی كه خیلی از روشنفكران لائیك هم مشكلی برای سخنرانی ندارند، این حدیث بی قراری برای جلوگیری از سخنرانی های عبدالكریم سروش را كه خود را یك روشنفكر دینی هم می خواند چگونه باید تحلیل كرد من هم متحیرم كه چرا این اتفاق می افتد. من هم متحیرم و بهتر است كه شما این سئوال را از كسانی بپرسید كه عاملان و مجریان این حوادث زشت اند. من از گذشته این را می دانستم و به رای العین می دیدم كه پاره ای افراد مخالف منند ولی پاره ای كسان هستند كه از مخالفت درگذشته اند و دشمنی می ورزند. مخالفان هرچند زیاد باشند باكی نیست اما دشمنان به فكر و علم كاری ندارند و تنها به مواجهه فیزیكی می اندیشند. ... اما این دوستان در مواجهه ها و برخوردهای فیزیكی شان از مناظره هم سخن می گویند... بله، آنچه كه مایه تعجب من و سئوال انگیزتر است، همین است كه این افراد در حالی كه برخوردهای فیزیكی و عملی می كنند، همواره ندای مناظره هم سر می دهند و گویی به این تناقض در رفتار و گفتار خود نمی اندیشند و واقف نیستند كه مناظره كردن با تهاجم فیزیكی جمع نمی شود. اما جامعه ما، صحنه تناقض ها است. در پاسخ به سئوال قبلی تان این را هم بگویم كه گاهی می اندیشم برخی افراد از روشنفكران لائیك به هیچ وجه هراسان نیستند و معتقدند كه آنها هرچه بگویند و هرچه بكنند، در جامعه دینی ما چندان تاثیر عمیقی باقی نخواهد گذاشت. گرچه گهگاه آنها نیز مورد اذیت و آزار قرار می گیرند، اما به لحاظ فكری با آنها مواجهه چندانی نمی كنند. ولی اگر احتمال دهند كه كسانی سخنان شان می تواند در میان جامعه منشاء اثری باشد، مخالفت ها افزون تر خواهد شد. آیا به همین دلایل است كه شما به جای مسافرت گاه به گاه به خارج از كشور، گاه به گاه مسافرتی به داخل كشور دارید البته رفتن من به خارج از كشور علل بسیار داشت. یكی از آنها همین بود كه من حقیقتا در داخل كشور احساس می كردم منشاء اثر مفیدی نیستم. هر موجود و انسان زنده ای مایل است كه منشاء آثار باشد و روزگار را با توفیق و كامیابی سپری بكند تدبیراتی بكند و بر اثر كوشش به نتایج مطلوب برسد. اما اگر چنین نباشد و شخص احساس عاطل بودن و باطل بودن بكند، به نقطه ای و جایی خواهد رفت كه بتواند وجود مفیدتر و مطلوب تری داشته باشد. من سال ها بود كه دستم از تدریس و خطابه بسته بود و نمی توانستم با دانشجویان و مستمعان خودم ارتباطی مستقیم برقرار كنم. نه تنها این، كه امنیت شخصی من هم به شدت مورد مخاطره بود. به همین دلیل هم من وقتی دعوتی از دانشگاه هاروارد و جایی دیگر به دستم رسید، در پذیرفتن آن تردید نكردم. البته در تمام مدتی كه در خارج از كشور بودم، اخبار داخل كشور و خصوصا اخبار فعالیت های فرهنگی كشور را دنبال می كردم و خودم را كاملا مطلع نگه می داشتم. اما در كنار این، می دانستم كه پاره ای از افراد هم از نبودن من در اینجا خشنودند. رفتن من به امر كسی یا به تشویق كسی نبود. ... ولی چرا شما نتوانستید این مشكل را در دوران حاكمیت ۸ساله اصلاح طلبان حل كنید آنها هم مجلس را داشتند و هم دولت را. آیا گفت وگوهای شما در آن سال ها هم موثر نیفتاد شاید این هم از ناكامی ها و بی تدبیری های من باشد. البته من ۵ سال از آن ۸ سال حكومت اصلاح طلبان را در ایران نبودم و لذا كمترین ارتباط و كمترین تماس را با آنها داشتم. پاره ای از دوستان اصلاح طلب را می شناسم كه به دنبال گشودن گره كار من بودند و به پاره ای از توفیقات هم نائل شدند اما گویی چنان نبود كه جو به طور كامل عوض شده باشد و من از حقوق كامل شهروندی خود برخوردار باشم. الان نزدیك ۱۲ سال است كه من احساس عمیقی دارم كه در این كشور به طور خاصی زندگی می كنم و آنچه كه نصیب من می شود، اندكی است از بسیار. اما به همین مقدار هم شكر می گزارم و همواره خائفم كه همین اندك هم از من گرفته شود و به همین سبب از همین اندك استفاده و بهره برداری می كنم. این سئوال را از آن جهت پرسیدم كه بالاخره در بسیاری تحلیل ها، از شما به عنوان «پدرخوانده اصلاح طلبان ایرانی» یاد می كردند. از همین روی هم بود كه پرسیدم اگر شما پدرخوانده بودید، چرا تقدیر بر آن شد كه غایب میدان باشید و شرایط برای فعالیت های شما در داخل كشور فراهم نشد اما اول باید بگویید كه آیا چنان نقشی را برای خود قبول دارید چرا كه برخی هم گفتند كه شكست اصلاح طلبان، شكست روشنفكری دینی و پروژه سروش نیز بود. نه، اولا بنده به هیچ وجه قبول ندارم كه پدر آنها یا پدرخوانده آنها بوده ام. البته آنها هم قبول ندارند كه فرزندان من یا فرزندخواندگان من بوده باشند. از هیچ سوی چنین توافق و تفاهمی وجود ندارد و حقیقتا هم چنین چیزی نبوده است. من كارهایی برای خودم در این كشور می كردم، اندیشه هایی را نشر می دادم و این اندیشه ها، خواستاران و علاقه مندانی داشت و وقتی كه اصلاح طلبان به قدرت رسیدند، در میان شان از علاقه مندان افكار من هم كم نبودند. اما این گونه نبود كه فكرهای من، الگوی عمل آنها باشد و آنها آگاهانه به این امر واقف یا معترف باشند. هیچ كدام اینها نبود. من هم از آنها مطلقا توقعی نداشتم. نه توقع اشغال منصبی و نه توقع گشودن گرهی. و حقیقتا مایل بودم كه اصلاح طلبان در كار كلی امور كشور موفق باشند. اما اینكه این توفیق شان چقدر باشد و اگر كم توفیق بودند، چرا چنین بود، نكته ای است كه در فرصت دیگری باید به آن پرداخت. پس بگویید كه مثل شما و مثل این اصلاح طلبان به چه بود آیا بی هیچ بود بنده یكی از سرنشینان كشتی اصلاح بودم می خندد، نه ناخدای این كشتی بودم و نه راننده و نه شاگرد راننده. اما به نظر می رسید كه شما راه خود را از این كشتی بانان و كشتی داران جدا كردید. چه از آن روی كه نامه ای به خاتمی نوشتید و از خاتمت صحبت كردید و چه از آن روی كه در انتخابات ریاست جمهوری گذشته، سكوت پیشه كردید و اگر حمایتی هم كردید از مهدی كروبی بود كه البته آن حمایت هم با تحلیل های خاص شما بود. همه اینها اما چه بسا نشان از آن داشت كه شما از این كشتی پیاده شده بودید. داستان، داستانی طولانی است و پاره های دردناكی هم دارد. شاید مایل نباشم كه سخنان پیشینم را در این باب تكرار بكنم. آقای خاتمی از دوستان نزدیك من بودند و هستند. اما این بدان معنا نبود كه من از عملكرد ایشان تماما راضی باشم. من كاملا با آقای سعید حجاریان هم داستان بودم كه آقای خاتمی فرصت سوزی هایی كردند، به طوری كه نهایتا دیدم خود آقای خاتمی هم از اینكه پاره ای فرصت ها را از دست داده اند، سخن می گویند. دوستان اصلاح طلب هم كه در اطراف آقای خاتمی بودند، هر كدام تحلیلی برای رفتار خود داشتند و عذر بزرگی كه برای ناكامی های خود می آوردند، این بود كه جبهه مقابل به شدت دست آنها را در عمل بسته است و اجازه كمترین حركتی را به آنها نمی دهد. من البته این عذر را نامقبول نمی دانم و معتقدم كه تا حدودی هم حظی از حقیقت دارد، با همه این احوال اشتباهات اصلاح طلبان را نمی توان فراموش كرد مخصوصا ضعف های نظری را كه در كار آنها دیده می شد و همچنان هم باقی است. اما باز هم من گناه آن را به گردن كسی نمی گذارم و امیدوارم كه با گذشت زمان و رفته رفته، روشنایی های بیشتری برای ما حاصل شود. از كدام روشنایی صحبت می كنید و امیدوار به آن هستید در جلسه ای كه اخیرا با تعدادی از اصلاح طلبان داشتیم، در آنجا سخن از سكولاریسم سیاسی می رفت. من به آنها توضیح دادم و گفتم كه روشنفكری دینی تكلیف سكولاریسم سیاسی را مطلقا معین كرده و گرچه این نام را نبرده، اما محتوای آن را به درستی هم توضیح داده و هم مدلل كرده است. منظور البته سكولاریسم سیاسی است و نه سكولاریسم فلسفی و اجتماعی. سكولاریسم سیاسی دو ركن عمده دارد. یكی همان ركن مشروعیت است و دیگری بی طرف بودن نظام سیاسی نسبت به فرقه های دینی و فكری. روشنفكری دینی به نظر من تاكنون به نیكی مدلل كرده است كه مشروعیت نظام منوط به عدالت است و نه دیانتی خاص و مقبولیت آن هم از مردم می آید. درخصوص بی طرفی حكومت نسبت به ادیان و فرقه های مختلف دینی هم وقتی كه آقای خاتمی می گفت ایران برای همه ایرانیان من به درستی نیت ایشان را از این كلام نفهمیدم اما می توان این كلام را چنان معنا كرد كه یعنی تمام ایرانیان حق مساوی از دیانت دارند. لذا اكنون كمابیش می توان گفت كه اصلاح طلبان به همین مسئله رسیده اند ولو این نام را نیاورند من مطمئنم كه اگر بعدها قدرت دوباره به دست اصلاح طلبان بیفتد، دست كم به لحاظ نظری، بسیار روشن تر از پیش خواهند بود و شفاف تر عمل خواهندكرد. شما با این جمله من آشنایید و من در نوشته های خودم كرارا آورده ام كه شجاعت در عمل، فرزند بصیرت در نظر است. وقتی كه كسی در نظر ابهام دارد، در عمل هم دچار ضعف و تردید خواهد بود. من این را یكی از بزرگترین مشكلات نظری اصلاح طلبان می دانستم اما معتقد نیستم كه این ضعف برطرف ناشدنی یا گناه كسی است. در طول زمان باید اجزای این نظریه های سیاسی روشن و آن گاه به معرض عمل گذاشته شود. آیا شما با طرح این بحث، یك گام نسبت به بحث های سابقتان در باب «حكومت دموكراتیك دینی» فراتر گذاشته اید شما در آن مباحث اشاره داشتید كه در یك جامعه اگر دینداران در اكثریت باشند، حكومت هم رنگ و بوی دینی می گیرد ولی اكنون در ذیل این بحث تازه از بی طرفی حكومت درخصوص ادیان مختلف سخن می گویید. داوری با شما است. اما من میان این نظرات و آن سخنان منافاتی نمی بینم. دومی، ادامه اولی است. من در یكی از مصاحبه هایم با روزنامه جامعه این نكته را به تصریح آوردم كه من همواره گفته ام «حكومت دموكراتیك دینی» یعنی اولین انقسامی كه بر حكومت صورت می گیرد، عبارت است از انقسام حكومت ها به دموكراتیك و غیردموكراتیك. این یك انقسام اصلی و ذاتی است. آنگاه حكومت ها چه دموكراتیك و چه غیردموكراتیك می توانند به طور ثانوی و بالعرض، متصف به دینی بودن و غیردینی بودن بشوند. دینی بودن در ذات حكومت نیست و در انقسام اولیه حكومت ها دخالتی و مدخلیتی ندارد. چرا دینی می شوند به دلیل بودن در یك جامعه ای كه دینی است. اگر بحث حكومت دموكراتیك دینی من را خوانده باشید كه حتما خوانده اید، من در آنجا مطلقا این بحث را نكرده ام كه در حكومت دموكراتیك دینی، مشروعیت حكومت از دین می آید... ... ولی گفته اید كه اگر اكثریت مردم دیندار باشند، حكومت هم رنگ و بوی دینی می گیرد درحالی كه اكنون از بی طرفی حكومت صحبت می كنید. الان هم این نكته را تكرار می كنم كه در یك جامعه دینی، حكومت ناگزیر است كه ارزش های مردم و مخصوصا اكثریت را محترم بشمارد و به این معنا حكومت رنگ و بوی دینی می گیرد. جامعه شناسان هم از جدایی نهاد دین از حكومت سخن گفته اند و نه جدایی دین از سیاست. دین از سیاست جدا نمی شود و در پاره ای موارد، دین منبع الهامی برای سیاستگزاری سیاستگزاران است. اما حكومت كردن امر دیگری است. من مبنای مشروعیت را عدالت می دانم. هیچ معنایی ندارد كه قومی به دلیل شیعه بودن یا سنی بودن و یا وهابی بودن، حق ویژه ای برای خود در حكومت در نظر بگیرند. اگر عادل باشند، حكومتشان حق است و اگر نباشند نه. به همین دلیل است كه پیامبر گفتند حكومت با كفر می ماند اما با ظلم نمی ماند. شما در سخنرانی ای هم كه سال گذشته در پاریس داشتید، به بحث درباره دین و دموكراسی پرداختید. در آنجا گفتید كه زمانی روشنفكری دینی به دنبال آن بود كه دموكراسی را از درون دین استخراج كند و دوره ای پس از آن به دنبال آشتی دادن دین و دموكراسی بود و اینكه بگوید دین با دموكراسی در تضاد نیست. شما سپس گفته بودید كه روشنفكری دینی این دو مرحله را پشت سر گذاشته و اكنون خود را محتاج همساز كردن دین و دموكراسی نمی داند و این دو را مستقل از هم می شناسد. استنباط من این بود كه شما با این سخنان، تجربه فكری جدیدی را ارائه و از برخی نظریات خود نیز عبور كرده اید. اما داوری خود شما در این باب، وجهی دیگر دارد. من همچنان بر این رای ام و همواره بر این رای بوده ام كه بسیاری از مفاهیم جدید از جمله دموكراسی را از دل دین و دست كم از دل دین اسلام كه من با آن آشناترم بیرون نمی توان آورد و كسانی كه در این زمینه جهدی كرده اند، جهدشان بی توفیق بوده است و مدت ها است كه من با ادله مختلف به این نظر رسیده ام و آن را برای دیگران هم تبیین كرده ام. با همه این احوال، من جهد بی توفیق تلاشگران این راه را حرمت می گذارم و علت آن را درك می كنم. علت چنین جهدهایی آن بوده است كه مسلمانان و متفكران مسلمان، همه طالب عدالت بوده اند و می دانسته اند كه عدالت یكی از مهمترین اندیشه های دینی است و لذا باید پلی میان اسلام و عدالت و دموكراسی برقرار باشد. چرا كه دموكراسی در زمان ما بهترین صورت تحقق بخشیدن به عدالت است. باری، برای من در تمام این بحث هایی كه در باب دین و دموكراسی می رود، سرچشمه و سرحلقه مباحث، مفهوم عدالت است. عدالت هم در صدر مسائل سیاسی قرار می گیرد و هم در صدر مسائل اخلاقی. از این روی به نظر من بین اخلاق و سیاست، یك ارتباط وثیق و منطقی برقرار است. مسلمانان تكلیف دارند كه به دنبال عدالت بروند، این تكلیف داشتن اما متفاوت از تئوری داشتن در باب عدالت ورزی است. آنها تكلیف دارند كه به دنبال عدالت باشند و از همین روی تكلیف دارند كه به دنبال یك تئوری امروزین در باب عدالت نیز بروند یعنی به دنبال صورتی از عدالت كه در جوامع مدرن قابل تحقق باشد. به این معنا من بین دین، عدالت و دموكراسی رابطه برقرار می كنم و نه بیش از این. شما اشاره كردید به بحث عرفی گرایی سیاسی و از پیوند آن با آینده اصلاح طلبان هم سخن گفتید. بگذارید یك سئوال مشخص تر بپرسم. زمانی كه آقای خاتمی در سال ۷۶ رئیس جمهور شد، برخی افراد ورود اصلاح طلبان به قدرت و تئوری های آنها را برآمده از بحث هایی در حلقه كیان خواندند و از چنان تاثیرگذاری و تئوری سازی هایی سخن گفتند. پس از خروج اصلاح طلبان از قدرت، برخی از ضرورت درانداختن طرحی نو در نظر سخن می گویند. در فضای پسااصلاحات، آیا به نظر شما ما محتاج یك جبهه نظری و تئوری جدیدی هستیم یا كه پرداختن به همان بحث سكولاریسم سیاسی را كافی و وافی می دانید این یكی از نكاتی است كه اصلاح طلبان به آن نیازمندند اما مسائل بسیار دیگری هست كه ما باید ذهنمان را نسبت به آن روشن سازیم. البته فكر نه به فرمان كسی می آید و نه به فرمان كسی می رود. شرایط اجتماعی، مسائل را ایجاد می كنند و متفكران و دردمندان به دنبال حل این مسائل می روند. امروزه هم پس از دوران اصلاحات و پس از آقای خاتمی، ما در عرصه سیاسی كشور مسائل زیادی داریم كه قابل پرداختن است. مثلا در دوران جدید، اسطوره های دینی به میدان آمده اند و به تعبیر من دین معیشت اندیشانه بر دین معرفت اندیشانه غلبه مطلق كرده است و این برای ما مسائل اجتماعی، سیاسی و دینی تازه ای می آفریند. روشنفكران دینی كه همواره كوشیده اند به تكلیف معرفتی خود عمل كنند، یكی از تكالیفشان زدودن خرافات از عرصه دین ورزی است و از همین روی روشنفكران دینی، امروز وظیفه مضاعفی دارند. در ذیل همین بحث و تقویت دینداری معیشت اندیش شما در پاره ای از اظهارنظرها، پای احمد فردید را به میانه منازعات باز كرده و از جایگاه اندیشه فردید و فردید ی ها به تعبیر خودتان در فضای كنونی سخن گفته بودید. در پس این بحث از اندیشه های هایدگر و تفسیر ایرانی از هایدگر نیز سخن گفتید. این بحث شما با حاشیه ها و نقدها و همراهی های زیادی مواجه شد. اما اكنون می خواهم داوری خود شما را بدانم از این نقدها. به عنوان مثال شما به فیلمی از یك كارگردان ایرانی اشاره كرده بودید كه عكسی از هایدگر را در خانه فردی خشونت طلب نشان می داد و سپس در اشاره به آن عكس، تصریح داشتید كه آن كارگردان دست روی جای درستی گذاشته است. برخی اما می گفتند كه مشكل یك تفسیر ایرانی از هایدگر را چرا دكتر سروش به حساب هایدگر می گذارد حالا می خواهم دیدگاه شما را در پی این نقدها بدانم. حقیقت این است آنچه را كه من در باب هایدگر و فردید و تفسیر فردیدی از هایدگر گفتم، از سر احساس نبود و محصول تاملات طولانی من در دوران پس از انقلاب بود. من از ابتدای انقلاب، فردید و شاگردان او را می دیدم. البته برد آن اندیشه ها در آن زمان چندان زیاد نبود اما رفته رفته با نفوذ در اركان دولتی و نهادهای فرهنگی و بولتن های محرمانه، برد كارشان افزون تر شد و اندیشه های شان در ذهن پاره ای افراد جای گرفت. از همه بدتر تفسیری بود كه آنها از بحث «ولایت» می كردند و به پاره ای از معتقدان به ولایت هم تسری می دادند. از اینجا بود كه به نظر من، اندیشه آنها صورتی خطرناك به خود گرفت. فردید از نظر من فردی دردمند نبود و دل او نه برای اسلام می سوخت و نه برای جامعه ایران و كوششی نیز در راه گشودن گره های فكری و اجتماعی و سیاسی نداشت. رنجی نیز نبرد و هزینه ای هم نپرداخت. پس از انقلاب هم به نزد پاره ای از قدرتمندان رفت تا دست كم یك صندلی در مجلس به او بدهند كه در گرفتن آن هم ناكام ماند. اما متاسفانه در وارد كردن ویروس های زهرآلود به اذهان پاره ای از شاگردانش موفق بود. من البته فرق می گذارم میان فردید و تفسیر ایرانی از هایدگر و خود هایدگر. اما این فرق گذاشتن به آن مفهوم نیست كه دامان هایدگر از غبار فاشیسم پیراسته است. منتقدان اروپایی و آمریكایی هایدگر هم در باب فلسفه او بسیار نوشته اند. هایدگر هیچ گاه اظهار پشیمانی از ورودش به حزب نازی نكرد. پاره ای از شاگردان یهودی خود را لو داد تا دولت فاشیستی آلمان آنها را دستگیر كند. یهودی ستیزی هایدگر مورد تصدیق پاره ای از شاگردان نزدیك او است و حتی فیلسوفانی همچون آدورنو سراسر فلسفه هایدگر را فاشیستی خوانده اند و این قصه سر دراز دارد و بنابراین قصه فاشیستی بودن اندیشه های هایدگر، یك افسانه نیست و دست كم احتمالی است و رایی است كه پاره ای از صاحبنظران داشته اند. یعنی آیا نمی توان هایدگری اندیشید و فاشیست نبود شما این را در مورد هر متفكری هم می توانید بگویید. امروزه ممكن است كه افرادی آگاهانه از فاشیسم هایدگری پرهیز بكنند یعنی بكوشند كه در آن دام نیفتند اما در این كه برای خود هایدگر آن فلسفه چنان معنایی نداشته است و بلكه سمت و سوی نازیستی و فاشیستی داشته، كسی امروز تردید نمی كند. ولی با همه این احوال من معتقدم كه فلسفه هایدگر مثل هر فلسفه دیگری باید دقیقا مطرح بشود، نقد شود و این صبغه مذهبی و قدسی و معنوی كه به این فلسفه داده اند مورد بررسی قرار بگیرد. پاره ای مریدان و مشتاقان سینه چاك گرد او فراهم آمده اند و تلقین و تزریق می كنند كه بالاترین و مهم ترین فلسفه از زمان افلاطون تاكنون فلسفه هایدگر است و این هایدگر بوده كه طرحی نو درانداخته و تكلیف همه متفكران را روشن كرده است. این سخنان برای تفكر سمی قاتل است و به جز مریدپروری و نوعی بنیادگرایی فكری حاصلی ندارد. به همین دلیل هم ما در فردید و پاره ای از شاگردان او شاهد نوعی خشونت لفظی بودیم. این خشونت، به گمان من بی نسبت با حقیقت این فلسفه نیست. ولی به قول شما این یكی از تفسیرهای ایرانی از اندیشه های هایدگر است و تفسیرهای دیگری هم هست كه ما در آنها شاهد نوعی انصاف و تعادل هستیم. آنها به هیچ وجه نمی كوشند جنبه فاشیستی فكر هایدگر را بپوشانند یا او را مورد نقد قرار ندهند. آقای داوری در كتاب خودش «فلسفه چیست» هایدگر را دانای این دوران دانسته و گفته است كه چون هایدگر در باب ارتباط خود با فاشیسم و نازیسم سخنی نگفته، پس ما هم هیچ نگوییم، این گذاشتن «در» بر روی نقد است و دعوت به ایمان و اراد ت ورزی نسبت به یك فیلسوف. ما اما در عرصه فلسفه تنها چیزی كه نداریم ارادت ورزیدن است. آن را باید به خانقاه ها و عالم عرفان و دراویش سپرد. در اینجا باید نقد باشد. لذا قرائت دیگر از فلسفه هایدگر در ایران كه همراه با نقادی فلسفه او است، مورد استقبال همه است و ما در عالم فلسفه نه دشمنی می ورزیم و نه ارادت، بلكه شیوه نقد را در پیش می گیریم و به همه فیلسوفان بزرگ هم احترام می گذاریم. پس مشكل شما با آن تفسیری از هایدگر است كه ارادت ورزی را در جای نقد می نشاند و نه هر تفسیری از هایدگر. بله، اما یك روش بسیار نابجا و نابهنجاری هم فردید در میان شاگردان خود به جا گذاشت كه همان سوراخ كردن كلمات برای فهم حقایق هستی است و به واقع شیوه ای از این ناخردمندانه تر نیست. برای فهم حقایق هستی باید به سراغ هستی رفت. از این گذشته شیوه زبان شناسانه ای هم كه فردید در پیش گرفته بود سر تا پا غلط و «من درآوردی» و بی هیچ ضابطه ای بود. اینكه انسان، «ناسوت» را با «ناتور» یكی بگیرد، بی معنا است. من خودم از او می شنیدم كه این آیه قرآن را كه «سنستدرجهم من حیث لایعلمون» چگونه تفسیر می كرد. او می گفت كه «سنستدرجهم» از «دروج» می آید و «دروج» هم همان «دروغ» فارسی است. یك آش شله قلمكار كاملا بی معنی و بی مزه ای می پخت و عده ای ساده لوح را مفتون خود می كرد و وقت و انرژی فكری جوانان این مملكت را به هدر می داد. یك سئوال حاشیه ای هم در همین جا بپرسم. شنیده بودم كه یك بار شما پس از انقلاب به دیدار فردید در خانه او رفته بودید و داستان هایی درباره آن دیدار نقل شده است. خودتان اما بهترین راوی در این خصوص هستید. داستان از چه قرار بود اوایل انقلاب بود كه یكی از دوستان آمد و گفت با هم به دیدن آقای فردید برویم. به منزل او كه اكنون «بنیاد حكمی فردید» شده است، رفتیم. نشستیم و البته توقف من در منزل ایشان بسیار كوتاه بود، شاید نیم ساعت و بیشتر نبود. از اوضاع روز سخن می گفتیم و اینكه در مملكت چه می گذرد، از آقای بازرگان، قصه فرار بختیار از ایران، مسائل مربوط به حكومت و ایدئولوژی آن و هكذا. گفت وگوی ما تمام شد و منزل را ترك كردیم. دو یا سه روز بعد یكی از شاگردان فردید پیش من آمد و پرسید كه آیا شما به منزل ایشان رفته اید و من نیز تائید كردم. او گفت كه ایشان آوازه برانداخته كه سروش از طرفداران بختیار است. من حقیقتا تا آن زمان، تصوری نداشتم كه یك فرد تا این حد دروغگو باشد. بسیار تعجب كردم و ابتدا از در انكار برآمدم كه گمان نمی كنم فردید چنین چیزی گفته باشد. آن فرد اما گفت كه چرا، ما خودمان هم كرارا از ایشان شنیده ایم كه گفته است من فلانی را آوردم و او را امتحان كردم و دانستم كه او طرفدار سوسیال دموكراسی است بنابراین سروش از مریدان بختیار است. اینجا است كه من متوجه شدم با چه انسانی روبه رو هستم. بعد هم سخنانی گفته بود در این باب كه من فراماسون هستم و كثیری از این سخنان. من یك بار به خاطر اینكه این سخنان را بسیار می گفت، به گوش او رساندم كه من از تو به دادگاه شكایت خواهم كرد كه این افتراها را به من می زنی. او به شدت مضطرب و دستپاچه شد به طوری كه آقای دكتر داوری به انجمن حكمت تلفن زد و به مسئولان آنجا گفت كه به سروش بگویید شكایت خودش را پس بگیرد و بعد هم این لفظ را به كار برده بود كه «من خودم او را ادب خواهم كرد». و ظاهرا این كار را كرد كه او ادب شد و من دیگر پس از آن چنین سخنانی را از فردید نشنیدم. ... و شما هم شكایت نكرده بودید. درست است نه خیر، شكایتی نكردم. اما او را می شناختم. همین كلمه شكایت كافی بود تا او هراسان بشود. ولی یك سئوال دیگر. من دیده ام كه شما برخی از منتقدین تان را همزمان به هایدگری و فاشیست بودن متهم كرده اید و از سوی دیگر از ارتباط آنها با حزب توده هم سخن گفته اید. این در حالی است كه فاشیست ها و توده ای ها معتقد به دو مرام در مقابل هم بوده اند. داستان از چه قرار است البته من نمی خواهم این پرده را كاملا بالا بزنم اما چون شما اشاره كردید من هم به اشاره می گویم كه غرض من آن نبود كه اعضای حزب توده پیروان اندیشه هایدگرند. غرض من آن بود كه پاره ای از كسانی كه از موضع هایدگری به پوپر و امثال او حمله كرده اند، اولا در جوانی، تعلقاتی و رفت و آمدی و سروسری با حزب توده داشته اند و ثانیا شیوه های حزب توده را یاد گرفته اند كه عبارت بود از لجن مالی و پرداختن به انگیزه ها به جای پرداختن به اندیشه ها. شما فراموش نكنید اولین كسی كه ندای مخالفت با پوپر را در ایران راه انداخت، فلان استاد دانشگاه نبود، بلكه شخص آقای احسان طبری بود. من خودم نوشته او را در یكی از مجلاتی كه حزب توده منتشر می كرد، خواندم و وقتی كه آن خط داده شد، دیدم كه یكی از اعضای سابق حزب توده دنبال آن كار را گرفت و توانست پاره ای از افراد را به خود جلب كند. مخالفت كمونیست ها با پوپر، مخالفت تازه ای نبود. من در انگلستان هم كه بودم، این را دیده بودم و كاملا آشنا با آن بودم و پاره ای از آثار را كه به زبان های خیلی تند و تلخی علیه پوپر نوشته شده بود، مطالعه كرده بودم و لذا آن اتفاق كه در ابتدای انقلاب رخ داد و آن حمله به پوپر، برای من امری بدیع و بی سابقه نبود. اتفاقا افرادی كه به این كار می پرداختند هم مشابهت هایی با یكدیگر داشتند و متعلق به جناح كمونیسم و چپ استالینی بودند و شیوه های مشابهی را هم پیش می گرفتند. من هم در انتقادهای ناقد ایرانی دیدم كه پوپر را به خاطر دریافت لقب «سر» از ملكه انگلستان، مورد تمسخر و طعن قرار داده بود و هم در انتقاد های ناقد انگلیسی. یك مسلمان اما از این بابت باید كمی حساس تر و هوشیارتر باشد، چون كه اقبال لاهوری هم لقب سر را از پادشاه انگلستان دریافت كرده بود. البته خوب شد كه این سئوال را پیش كشیدید تا نكته ای را من توضیح بدهم. در نوشته های پاره ای از نیك خواهان همچون آقای بابك احمدی و در نقد ناصحانه یا در نصح ناقدانه آنها دیدم كه گفته اند در ابتدای انقلاب گویی جنگی میان طرفداران پوپر و طرفداران هایدگر درگرفته است. من این نكته را در سخنانی از آقای آشوری هم شنیدم... بله، من اما می خواهم این خطای تاریخی را تصحیح كنم و بگویم كه چنین اتفاقی نیفتاده است. بلكه عده ای كه از مشتاقان و مومنان هایدگر بودند، به پوپر حمله های دشمنانه بردند. در طرف مقابل هم كسی نبود كه پرچمی به طرفداری از پوپر برداشته باشد و پاسخی به آن حملات بدهد. بنابراین جنگی میان طرفداران پوپر و هایدگر رخ نداد، بلكه یك نفر كه به ارادت ورزی نسبت به هایدگر نامبردار بود، حملاتی به پوپر كرد و آن سخنان آن قدر غیرفیلسوفانه و غیرعلمی بود كه صاحب آن نقدها تا امروز مكررا مقاله نوشته و كتاب تالیف كرده تا توضیح بدهد كه چرا آن كار را در ابتدای انقلاب كرده است و بدین ترتیب گرد طعن را از دامن شخصیت خودش بتكاند و بیفشاند، اما متاسفانه موفق نشده است. از بهترین علامت هایش هم این است كه آن مقالات نقدی را كه ابتدای انقلاب چاپ كرده بود، هرگز دوباره چاپ نكرد و در كتاب های خودش نیاورد. شما اشاره كردید كه برخی از طرفداران ایرانی هایدگر می گویند كه هایدگر فیلسوف اول است و هكذا، اما من در كتابی از دكتر داوری اردكانی دیده ام كه در كنار این سخن، گفته اند كه پوپر اصلا فیلسوف مهم و بزرگی نبود و از ترویج اندیشه او در ایران ابراز تعجب كرده اند. آیا شما این سخن در خصوص دست چندم بودن پوپر را قبول ندارید از این سست تر و ناكام تر نمی توان بر ناكامی های خود پرده انداخت. چه كسی در این مملكت گفته است كه پوپر فیلسوف درجه اول است چه كسی و كجا چنین سخنی گفته است ثانیا به فرض كه پوپر فیلسوف درجه اولی نباشد، آن ناقد حق گفتن چنین سخنی را ندارد. چرا كه مطلقا از فلسفه پوپر اطلاعی نداشته است. پوپر در درجه اول فیلسوف علم است و برای اینكه كسی بخواهد پوپر را بشناسد، باید فلسفه علم را بداند. من به شما می گویم این آقایانی كه نقد پوپر نوشته اند، تا همین چند سال پیش حتی واژه «فلسفه علم» به گوششان نرسیده بود چه برسد به اینكه فیلسوفان علم را بشناسند. حتی تا امروز هم كه نقد بر پوپر نوشته اند، فلسفه علم را به درستی نخوانده اند. حداكثر اطلاعات آنها از فلسفه علم، در حد كتاب «فیلیس انشاله» بود كه ۸۰سال پیش در فرانسه برای دانشجویان دبیرستان تالیف شده بود و برای دانشجویان فلسفه تدریس می شد و در حكم انجیل مقدس این گروه فلسفه درآمده بود. ثالثا مگر پوپر تنها فیلسوفی است كه درجه اول نیست. همه این فیلسوفانی كه در این كشور مورد بحث و بررسی هستند، فیلسوفانی اند كه درجه اول نیستند. مگر آرای میرداماد، ملاجلال دوانی و حكیم سبزواری را كسی می تواند آرای یك فیلسوف درجه اول یا درجه دوم بخواند مگر برتراند راسل و كارناپ و سارتر در این مملكت مطرح نبودند آیا آنها فیلسوف درجه اول بودند نكته چهارم هم اینكه اگر شما بر نقدهای اولیه این حضرات بنگرید، می بینید كه آنها در آن زمان چنین سخنانی نمی گفتند بلكه به ادعای خودشان از موضع اسلام با پوپر درگیر شده بودند و می گفتند كه فلسفه پوپر ضداسلامی است. خود آقای فردید می گفت كه از هایدگر، تفسیری اسلامی ارائه می دهد. اما اكنون من نمی بینم كه منتقدان پوپر سخنی از تقابل اندیشه او با اسلام بگویند و از این زاویه به نقد پوپر بپردازند. مشخص است، چون كه آن حرف ها دیگر خریداری ندارد و پاداشی هم در پی نمی آورد. از این بحث خارج شویم. من دیدم كه شما در این گفت وگو نیز همچنان از واژه «روشنفكری دینی» استفاده می كنید. این در حالی است كه شما در سخنرانی پاریس تان از بی فایده بودن و بی دلیل بودن پیوند دادن بحث دین و دموكراسی و مانند آن سخن گفته بودید. پس چرا روشنفكری دینی آیا واژه هایی مثل «اصلاح طلب دینی» بدیل مناسب تری به جای «روشنفكر دینی» نیستند من البته نگفته بودم كه دین و دموكراسی قابل پیوند نیست بلكه گفته بودم كه یكی از دل دیگری بیرون نمی آید. اما دینداران می توانند از طریق عملی بین این دو پیوندی برقرار كنند. ولی شما واژه «دموكراسی دینی» را چندان با وجه نمی بینید. از همان ابتدا هم من از دموكراسی دیندارانه و دموكراسی برای دیندارانی كه می خواهند در یك فضای دموكراتیك تنفس كنند، سخن می گفتم. اما در مورد روشنفكری دینی هم، من به پیروی از پوپر، روی الفاظ سخت گیری نمی كنم. اگر كسانی طالب نیستند، این واژه را به كار نبرند ولی به گمان من در حال حاضر هیچ دلیلی برای به كار نبردن آن نیست. برای اینكه هر واژه برای اشاره به واقعیتی است. روشنفكری دینی الان در جامعه وجود دارد و بنابراین شما این كلمه را برای اشاره به آن واقعیت می توانید به كار ببرید و هیچ كس هم حق ندارد كه ما را از به كار بردن آن منع كند. از اینكه بگذریم، اگر ما قبول كنیم كه بین فكر كردن و دینداری تضادی و تعارضی نیست، چرا از روشنفكری دینی سخن نگوییم مگر ما فیلسوفان متدین و عارفان و شاعران متدین نداشته ایم پس جمع میان تفكر و دینداری كاملا ممكن است و جای هیچ اشكالی نیست. روشنفكری هم نوعی از تفكر است و بنابراین جمع میان روشنفكری و دینداری هم ممكن است. مگر اینكه كسی از ابتدا مدعی شود كه اساسا تفكر و تدین با هم نمی سازند مثل آن آقایی كه در آلمان نشسته و نه دوستدار حقیقت است و نه حقیقت در او آرامشی پدید آورده است. او بر طبل این اندیشه ناصواب می كوبد كه تدین و تفكر با همدیگر قابل جمع نیستند. من حقیقتا نارواتر از این سخن، سخنی نمی بینم. هم تجربه تاریخی و هم تامل عقلانی، هر دو گواهی می دهند كه این مقوله یك مقوله كاملا ممكن است. اینها یك خطایی كرده اند و من این خطا را در مقلدان ایرانی آن اندیشه هم دیده ام. اینها را در معرفت شناسی جدید، خصوصا آثار پاره ای از متفكران فرانسوی كه از «امتناع تفكر» می گویند خوانده اند. ولی به غلط اندیشیده اند كه این امتناع تفكر فقط به دین و دینداری می چسبد. اینها نفهمیده اند كه هر نظام فكری ای، یك سلسله از امور را نیندیشیدنی و ناپرسیدنی می كند. آزادترین پارادایم فكری هم به دلیل اینكه یك سیستم است، پاره ای پرسش ها را می زاید و پاره ای پرسش ها را نیز به عقب ذهن می راند و ناپرسیدنی می كند. این اختصاصی هم به اندیشه دینی ندارد. امروزه هیچ فیزیكدانی درباره حركت پاندول، به شیوه ارسطویی نه می اندیشد و نه می پرسد و نه چنان سئوالاتی در ذهن او می روید. در یكی از مجلات در دوران جوانی می خواندم كه یكی از خوانندگان از طبیب مجله سئوال كرده بود كه من فلان غذا یا میوه را خوردم و ثقل سرد كردم و درمان ثقل سرد چیست من عجز آن طبیب را از فهم این سئوال به وضوح می دیدم. طبیب نوشته بود كه من مطلقا سئوال شما را نمی فهمم چون ثقل سرد متعلق به اصطلاحات نظام فكری قدیم است. اینها هم یك كلمه «امتناع تفكر» شنیده اند اما نمی دانند كه این واژه برای طرد كردن نظام های معرفتی دینی ساخته نشده است. هر نظام معرفتی و فكری و فلسفی به طور اتوماتیك یك دسته از سئوالات را ناپرسیدنی می كند. بعد هم فریاد برآورده اند كه لازمه فكر دینی، امتناع تفكر است و از این طریق چه ضلالت های دیگری هم كه پدید آورده اند. اما بدانید كه مطلقا چنین نیست و بنابراین روشنفكری و دینداری قابل جمع است یعنی اینكه اندیشه دینی، منعی برای ورود به عرصه تفكر روبه روی ما نمی گذارد. ولی اگر از این انتقادهای روشنفكران غیردینی بگذریم، امروز برخی از همراهان سابق شما و برخی از روشنفكران دینی سابق هم شما را در این بحث تنها گذاشته اند. به عنوان مثال آقای ملكیان و حتی آقای مجتهدشبستری به انتقاد از مفهوم روشنفكری دینی روی آورده اند و برخی شاگردان شما نیز سخنانی مشابه در نقد كاربرد واژه «روشنفكری دینی» به میان آورده اند. آیا از اینكه در این باب تنها تر شده اید، نگران نیستید عرصه تفكر، عرصه جزر و مدها است و نه عرصه یكنواختی ها. تفكر یك امر جاری و جمعی است و هیچ نظام فكری ای برآمده از فكر یك تك نفر نیست. همه متاع خودشان را عرضه می كنند و بازار معرفت پررونق خواهد شد. اینكه پاره ای از بزرگان و نامورانی كه شما نام بردید، احیانا به راه دیگری می روند یا عنوان دیگری را برای خود می پسندند، حق آنها است و تشخیص و تمیز آنها است. ولی به نظر من شما داوری خودتان را روی هیچ شخص ویژه ای متمركز نكنید. چون آنها تكلیف معرفت را معین نمی كنند. محصول را به تاریخ واگذار كنید. ولی آیا كار سختی نیست كه مطابق سخنان شما، یك روشنفكر دینی بخواهد در مقابل سكولاریسم اجتماعی و معرفتی بایستد و عرفی گرایی سیاسی را سامان دهد آیا عهده دار شدن چنین نقش دوگانه ای با مشكل مواجه نخواهد شد اگر این دو مسئولیت تناقض آمیز بودند، عهده داری شان بسیار دشوار بود. اما این دو به هیچ وجه تناقض آمیز نیستند. سكولاریسم سیاسی به گمان من اركان مشخصی دارد و كاملا قابل دفاع است و در عین حال ضعف هایی هم دارد كه در ممالك دیگر آشكار شده است و مردمان آن جوامع نیز به دنبال بسامان كردن آن هستند. اما این را بگویم كه سكولاریسم معرفتی هم سكه ای رایج در فلسفه اسلامی است و این را من بارها گفته و از آن دفاع هم كرده ام. به نظر من فیلسوفان ما در فلسفه كاملا سكولار بودند، به این معنا كه تبیین خودشان را از پدیده های طبیعی بر اراده خداوند و اندیشه ویژه دینی بنا نمی كردند و به قانون علیت و ماهیت اشیا و مانند آن توسل می جستند. فلسفه اسلامی بنابراین اگرچه اسلامی نامیده می شود اما مبتنی بر یك نظام معرفتی كاملا سكولار است. اصلا همین باعث شده بود كه عارفان و متكلمان ما با فلسفه فیلسوفان از در مخالفت برآیند. حتی معتزله هم كه من از آنها زیاد سخن می گویم، در اخلاق و هم در مقام فهم طبیعت و هم در مقام اثبات وجود خداوند، مستقل از دین داوری می كردند. لذا سكولاریسم معرفتی هم منافاتی با سكولاریسم سیاسی ندارد. البته ما به یك معنا سكولار فلسفی یا سكولار متافیزیكی نیستیم به آن مفهوم كه دنیا را خارج از اراده خداوند نمی بینیم و این ما را با ماتریالیست ها تفاوت می دهد. اما سكولاریسم اجتماعی چطور چه بسا یك نظام سكولاریستی فرآورده هایی را تولید كند كه انگیزه ها و انگیخته ها را غیردینی كنند. شما هم یك بار از مضرات تكنولوژی بر همین مبنا سخن گفتید. من می خواهم بدانم كه آیا سخت نیست اگر یك روشنفكر دینی ساز عرفی گرایی سیاسی را كوك كند و بعد به تعبیر شما اژدهایی برخیزد كه طفل دین را ببلعد دین اگر قوت درونی داشته باشد می ماند و اگر هم نداشته باشد كه البته نمی ماند. ممكن است كه به ضرب و زور آن را سر پا نگه دارند ولی نهایتا از توان خواهد افتاد. سكولاریسم اجتماعی به معنای ضعف و نزول قوت دین در عرصه اجتماع است. این واقعا با هادیان و معلمان و مبلغان دینی است كه نگذارند چنین اتفاقی بیفتد و اگر چنین اتفاقی بیفتد، لاجرم معنایش این است كه ضعفی در نهاد دین و مبلغان آن وجود داشته است. البته علمای ما فكر می كنند كه اگر مردم به شرایع عمل كنند دین در جامعه حاضر است، اما بنده فكر می كنم كه این نه شرط لازم است و نه شرط كافی. آنچه كه شرط لازم و كافی برای بقای دین در جامعه است، ایمان دینی است كه باید در اذهان و قلوب حاضر باشد وگرنه صورت ظاهر خالی از اعمال به گمان من حقیقتی را ثابت نمی كند. اما به هر حال افراد وظیفه دینی و معرفتی خودشان را انجام می دهند و اینكه برآیند این اعمال چه خواهد شد، چیزی است كه پیش بینی اش از عهده ما خارج است. از طرف دیگر ولی سكولاریسم سیاسی به نظر من نه تنها به دین لطمه نمی زند بلكه آنچنان كه جامعه شناسان دین گفته اند، از قضا به دین كمك خواهد كرد تا گوهر او خالص بشود. چرا كه سكولاریسم سیاسی، پشتیبانی سیاست را از دین می گیرد و به دین می گوید كه اگر توانی داری عرضه كن و در میان رقابت ها بایست و پیروز بودن خودت را به اثبات برسان. من بارها گفته ام كه پارگی حجت خود را با سوزن قدرت رفو نباید كرد چرا كه این رفوگری، رفوگری بادوامی نیست و از چشم ناظران هوشیار مخفی نمی ماند. مادامی كه دین مورد حمایت قدرت سیاسی است و پارگی های معرفتی خودش را با سوزن قدرت رفو می كند، نمی توان از توانایی واقعی دین مطمئن بود. اما همین كه این پشتیبانی برداشته شد و از قهرمانی به نام دین خواسته شد كه خود به میدان بیاید، سرنوشتش نیز تابع توانایی های ذاتی خود خواهد شد. به قول نظامی «چون شیر به خود سپه شكن باش فرزند خصال خویشتن باش». در این صورت است كه دین در چهره واقعی اش هویدا می شود و یا دل ها را خواهد ربود و یا دل ها را خواهد رماند. یا گسترش پیدا خواهد كرد و یا منقبض خواهد شد. من نمی گویم كه اسلام لزوما به راه مسیحیت می رود اما آن تجربه را همیشه پیش چشم دارم و حدسم این است كه اسلام هم همان راه را خواهد رفت. همچون نمونه تركیه... ... بله، من در تركیه هم دیدم كه مسلمانان آنجا به دلیل زندگی در یك فضای لائیك هیچ گاه از قدرت سیاسی برای جا انداختن اندیشه خود استفاده نكردند و بنابراین می كوشیدند تا در مقام نظر توانا باشند و برتری نظری خود را به رقیبان نشان دهند. از این بحث بگذریم كه فرصت كوتاه گفت وگو جای پرداختن بیشتر هم نیست. اما در پایان بگویید كه آیا بنای ماندن در ایران را دارید یا نه چرا كه برخی شنیده ها حاكی از آن بوده است كه شما می خواهید در ایران بمانید. می خندد خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی گر فلك شان بگذارد كه قراری گیرند... و بگویید كه كشتی سیاست را به كدام سو روان می بینید آینده را چگونه می پندارید ما جهان سومی هستیم و سیاستمداران گفته اند كه جهان سوم احوال پاندولی دارد و گاهی به چپ می رود و زمانی نیز به راست. به نظر من ما اكنون در دوران عكس العمل نسبت به دوران آقای خاتمی قرار داریم و به سمت راست در حال افراطیم. پس از این شاید به سوی دوران قبل و چیزی مشابه آن برگردیم. اما این چیزی از وظیفه ما نمی كاهد و ما باید كار خود را كنیم. http://emruz.info/ShowItem.aspx?ID=719&p=1
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط حمید
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط حمید
|
حكومت پيامبر و امام
محمدجواد محدثين
بخش اولدر روزنامه شرق ۱۱ بهمن ماه مقاله اى تحت عنوان «مردم و مشروعيت حكومت» به چاپ رسيد كه موضوع محورى آن، كه به نقدش خواهيم پرداخت «اتكاى مشروعيت در حكومت رسول خدا(ص) و اميرالمومنين(ع) بر آراى مردم» بود. سخن ما در مقاله حاضر آن است كه حكومت پيامبر اكرم(ص) و ائمه طاهرين(ع) جنبه الهى، قرآنى و شرعى داشته و بيعت مردم، به عنوان نشانه آمادگى براى قبول حاكميت آن بزرگواران، شرط تحقق يافتن حكومت ايشان بوده و نه شرط مشروعيت. يادآور مى شود كه مقاله حاضر، به مباحث اخير در باب «اسلاميت و جمهوريت در نظام سياسى ايران» ناظر نيست.
•••
• حكومت رسول خدا(ص) و اميرالمومنين(ع)
خداوند متعال در آيات قرآن، تبعيت از رسول خدا(ص) را در موارد متعددى كه جنبه اجتماعى و حكومتى داشته و فراتر از تبليغ و رسالت است مقرر فرموده است. به عنوان مثال:
۱- «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از خدا و رسول و اولى الامر كه از خود شمايند، اطاعت كنيد و هرگاه در چيزى نزاع داشتيد، (داورى) آن را به خدا و رسول بازگردانيد....* آيا نديدى كسانى كه گمان مى كنند، به آنچه كه بر تو و بر پيشينيان تو نازل شده ايمان دارند، اما مى خواهند داورى ميان خود را نزد طاغوت ببرند با آن كه فرمان يافته اند تا بدان كفر ورزند ولى شيطان مى خواهد آنها را به گمراهى دورى دراندازد.»۱
در اين آيات اطاعت از خدا، رسول و اولى الامر مقرر گشته است و در ادامه مى فرمايد: نزاع هاى خود را به خدا و رسول ارجاع دهيد، سپس از كسانى كه حكميت خود را در اختلافاتشان به نزد طاغوت مى برند (و به رسول خدا(ص) مراجعه نمى كنند) به تندى انتقاد شده است.
روشن است كه مسئله حكميت دادن به طاغوت، در امور عقيدتى و مبدأ و معاد نبوده و ناظر به شئون اجتماعى و به اصطلاح امروز «قوه قضائيه» است. شأن نزول آيه كريمه نيز مويد همين مطلب است و بدين شرح است كه يكى از منافقين در دعواى خود با يك يهودى، اصرار داشت تا حكميت را به نزد كعب بن اشرف يهودى ببرد، زيرا مى دانست كه وى اهل رشوه گيرى است.۲
بنابراين قرآن كريم براى پيامبر(ص) شأن قضاوت قائل است، آن هم با تاكيد ويژه و فراوان.
۲- در آيه ديگر، افرادى كه اخبار مرتبط با امنيت جامعه را انتشار مى دهند، مورد سرزنش قرار گرفته و مسلمانان مامور شده اند تا چنين اخبار و شايعاتى را به رسول و اولى الامر برسانند.۳ توجه نماييد كه تعبير آيه كريمه «امور مرتبط با ايمنى و نگران كننده» در جامعه است كه حيطه بسيار وسيعى را دربرمى گيرد.
۳- در آيه ديگر با لحنى شديدتر مى فرمايد: «هيچ رسولى را نفرستاديم مگر براى آن كه به اجازه خدا از او اطاعت شود....* به پروردگارت قسم كه آنها مومن نخواهند بود، مگر اينكه در اختلافات خود تو را داور گردانند، سپس از داورى تو [حتى] در دل خود، هيچ اعتراض (و ناخشنودى) نداشته و كاملاً تسليم باشند.»۴
۴- آيه ديگر چنين است: «هيچ مرد و زن مومنى حق ندارد، هنگامى كه خدا و رسول به كارى فرمان دهند، از خود رايى (مخالف) ابراز دارند و هركس خدا و رسولش را نافرمانى كند، قطعاً به گمراهى آشكارى دچار گرديده است.»۵
شأن نزول آيه چنين است كه رسول اكرم(ص) به زينب (دخترعمه خود) امر فرمودند كه درخواست ازدواج زيد بن حارثه (پسرخوانده حضرت) را بپذيرد و ملاحظات طبقاتى مانع پذيرش وى نگردد. آيه كريمه در پى آن تاكيد فرمود كه زن و مرد مومن نبايد از حكم پيامبر(ص) تخطى كنند، پس نزول آيه در امرى كاملاً شخصى (و نه دينى به معناى عام كلمه) بوده است.
ملاحظه مى شود كه در اين قبيل آيات، علاوه بر لحن شديد و تند آيات، همه جا اطاعت از رسول، بلافاصله در كنار اطاعت از خداوند آمده كه اين خود حاكى از تاكيدى بى اندازه است.
در آيات ديگرى، پيامبر اكرم(ص) به امور مختلف اجرايى مامور شده از جمله : معرفى حضرت به عنوان فرمانده و اداره كننده جنگ۶، و تصميم گيرنده و اجراكننده صلح ۷ و مامور دريافت صدقه از مسلمانان۸ و... بنابراين وظيفه رسول اكرم(ص) به ابلاغ احكام جنگ و صلح زكات و صدقات محدود نمى شده و خداوند متعال آن جناب را در شئون اجرايى داخل كرده است. پس قرآن در همه امور ياد شده، براى پيامبر(ص) شأن ويژه اى قائل است. در آيات فوق الذكر، رسول به همان عنوان «رسول بودنش» مرجع امور قضايى و اجتماعى معرفى شده و كاملاً از آيات برمى آيد كه اين شئون، ثانوى و به اعتبار امر ديگرى نيست. در آيه اول، راجع به كسانى كه مى خواهند در دعواهاى خود، به جاى رسول خدا(ص)، حكميت به نزد طاغوت ببرند با لحن سرزنش، فرمود: «اينان گمان مى كنند به قرآن و كتب آسمانى پيشين ايمان دارند.» بدين ترتيب تسليم بودن به حكم آن حضرت در مسائل اجتماعى و قضايى، از مراتب ايمان به رسالت پيامبر(ص) و از شئون مطاعيت آن حضرت شمرده شده است، پس دستورات مكرر قرآنى كه «از رسول اطاعت كنيد» شامل اين شئون اجتماعى نيز مى شود. (گرچه اين شمول از اطلاق آيات اطاعت نيز قابل دريافت است.) علاوه بر آيات فوق الذكر، قرآن كريم با تعبيرى بسيار صريح مى فرمايد «النبى اولى بالمومنين من أنفسهم»۹ يعنى «پيامبر نسبت به مومنان از خود آنان صاحب اختيارتر است.» آيه ديگرى كه جا دارد مورد اشاره قرار دهيم، آيه ولايت است. اين آيه مقام سرپرستى و صاحب اختيارى مومنين را براى خدا و رسول و گروه سومى (كسانى كه ايمان آورده و نماز مى گزارند و در حال ركوع صدقه مى دهند) مطرح مى نمايد.۱۰
از شأن نزول آيه، يعنى ماجراى بخشيدن انگشتر به فقير توسط اميرالمومنين على(ع) در حال ركوع نماز - كه شيعه و اهل سنت، هر دو به تواتر نقل كرده اند - دانسته مى شود كه مصداق قطعى گروه سوم امام اميرالمومنين(ع) است. از آن جا كه به دليل حساسيت و اهميت اين آيه، ذيل آن بحث هاى فراوانى صورت گرفته، تفصيل اين بحث را به مجالى ديگر وامى نهيم. خلاصه آن كه آيه ولايت، سرپرستى و صاحب اختيارى رسول خدا(ص) را در درجه اول به اميرالمومنين(ع) تسرى مى دهد.
•••
در جايى از مقاله مورد نقد، مى خوانيم: «على(ع) در اين ايام به رغم باور به افضليت خود در ميان صحابه پيامبر(ص) و وجود ده ها حديث در اين باره كه مورد قبول فرق مختلف اسلامى است...» نويسنده در پاورقى به عنوان نمونه اى از اين ده ها حديث از «حديث دار، حديث طير، حديث منزلت و حديث غدير» نام برده است. اين يادآورى از سوى ايشان جاى تقدير دارد، اما در عين حال بى توجهى به مضمون همين احاديث، تعجب آور است. در اين احاديث، همان موضوعى كه قرآن كريم نيز - بنا به توضيحات پيش گفته - آورده است، با تفصيل بيشتر مطرح شده يعنى تسرى شئون ولايى و مطاعى پيامبر اكرم(ص) به اميرالمومنين(ع).
در حديث منزلت رسول خدا به حضرت على(ع) خطاب فرموده اند: «جايگاه تو نسبت به من همچون جايگاه هارون به موسى است جز آنكه پيامبرى پس از من نيست.» معناى اين سخن چيست؟ اولاً قرآن كريم، حضرت موسى(ع) را علاوه بر شئون رسالت، كاملاً در ابعاد يك رهبر اجتماعى و هدايت كننده امور بنى اسرائيل معرفى مى كند. جناب هارون نيز به تصريح قرآن، وزير و خليفه حضرت موسى(ع) است۱۱ (حضرت موسى(ع) زمانى كه قوم خود را براى مدتى ترك مى گفت، هارون(ع) را جانشين خود قرار داد. )
بر اساس آيات قرآن، وظيفه اى كه حضرت موسى(ع) به عهده برادر خود گذاشته و از آن به خليفه قراردادن وى تعبير فرمود، شامل اداره جامعه و دخالت عملى در امور بنى اسرائيل بوده است.۱۲ اين معناى وزارت و خلافت هارون براى موسى(ع) است كه رسول اكرم(ص) نيز براى اميرالمومنين(ع) نسبت به خويش اعلام فرموده است.
نكته مهمى كه در حديث منزلت بايد مورد توجه ويژه قرار گيرد،كيفيت و قوت اين وزارت و خلافت است. براساس آيات قرآنى، جناب هارون(ع) از سوى خداوند به وزارت حضرت موسى منصوب گشت. «وجعلنا معه اخاه هارون وزيرا» پس اين وزارت و جانشينى در حد كمال و داراى منشأ و تاييد الهى بوده است. بنابراين از حديث منزلت فهميده مى شود كه خلافت و وزارت اميرالمومنين(ع) براى رسول اكرم(ص)، داراى صبغه الهى است.
مورد ديگر، حديث دار است كه براساس آن، رسول خدا(ص) در همان آغاز دعوت علنى خود، راجع به حضرت على(ع) فرمودند: «او برادر، وصى و جانشين من است، پس سخنش را بشنويد و او را اطاعت كنيد.»
همچنين به حديث غدير اشاره كرده اند. در متن خطابه غدير كه در منابع شيعى با تفصيل فراوان آمده، تعابيرى همچون «حاكم مومنان (اميرالمومنين) كه امارت بر مومنان پس از رسول خدا(ص) بر احدى جز او روا نيست»، «پيشواى مومنان كه اطاعتش واجب است»، نسبت به حضرت على(ع) وجود دارد كه بحث را كوتاه مى كند، به علاوه بيعت گرفتن پيامبر(ص) براى حضرت على(ع)، دلالت بر امارت امام دارد . از سوى ديگر مى توان به همان حداقلى كه اهل سنت از فرمايشات رسول خدا(ص) در غدير خم نقل كرده اند نيز استناد كرد. يكى از موارد اين استناد، به شرح زير است: براساس نقل بزرگان اهل سنت (كه علامه امينى ۶۴ نفر از آنان را نام برده)۱۳ رسول خدا(ص) در غديرخم، با توجه به آيه شريفه قرآن، يادآورى فرمود: «من بر مومنين از آنها «اولى» و صاحب اختيارتر هستم.» و بلافاصله فرمود: «هركه من مولاى اويم اين على مولاى او است.» «اولى» و «مولى» هم ريشه اند و كاربرد متوالى آنها به شكل فوق ترديدى باقى نمى گذارد كه كلمه «مولى» در سخن پيامبر(ص) به معنى صاحب اختيار است.
نتيجه آنكه حكومت پيامبر اكرم(ص) و پس از ايشان اميرالمومنين(ع) داراى مشروعيت دينى و الهى بوده و لذا زمينه سازى و پذيرش آن وجوب شرعى داشته است. البته آن بزرگواران، مامور به تحميل خود و حكومت خويش نبوده اند كما اينكه مامور به تحميل دين حق نيز نبوده اند. آنها موظف به ابلاغ حق و مردم موظف به پذيرش آن بودند كه يكى از مراتب آن نيز شئون حكومتى ايشان بوده است. به تعبير ديگر زمانى كه در اصل دين، پيامبر(ص) مامور به رساندن پيام است و نه الزام و اجبار، طبعاً مردم را براى قبول حكومت خود نيز اجبار نمى نمايند و تشكيل حكومت را منوط به وجود اقبال مردم و مقبوليت اجتماعى مى نمايند.
• نقد استنادات ناصحيح در مقاله مورد بحث
در ادامه مدارك و مستنداتى كه در مقاله مورد بحث ذكر و از آنها نتيجه گرفته شده كه حكومت آن حضرات در مشروعيت خود وابسته به آراى مردم بوده است، طرح و نقد مى كنيم:
الف- پس از بيان ماجراى بيعت عقبه اول و دوم كه ميان برخى بزرگان يثرب و رسول خدا(ص) منعقد و منجر به هجرت و آغاز حكومت آن حضرت در مدينه شد، نوشته اند: «در اينجا ملاحظه مى كنيم كه تنها اراده و خواست مردم مدينه باعث شد كه پيامبر(ص) به تاسيس حكومت اقدام كند.» در اين مورد بايد گفت؛ بيعت و آمادگى مردم يثرب زمينه را براى برقرارى حكومت پيامبر اكرم(ص) مهيا كرد و معلوم است كه امر الهى و حكومت منصوص شرعى هم محتاج وجود زمينه است. از كجاى اين پيشامد مى توان نتيجه گرفت كه بيعت يثربيان عامل مشروعيت و (نه مقبوليت و فعليت يافتن) حكومت نبوى بوده است؟ نكته ديگر كه بايد در سير شكل گيرى حكومت نبوى مورد توجه قرار داد، تدريجى بودن نزول آيات و تشريع احكام الهى و سير طبيعى احكام دينى به شكلى است كه عمده دستورات اجتماعى، پس از هجرت رسول خدا(ص) و تشكيل جامعه اسلامى نازل و مقرر شد. اگر بازگشتى به آيات مورد استناد ما در ابتداى مقاله بنماييد، ملاحظه خواهيد كرد كه همه آنها در سوره هاى مدنى جا دارند. بنابراين اگر هم از بيعت يثربيان با رسول خدا(ص) قرينه اى در جهت خلاف آيات پيش گفته استخراج مى شد- كه البته چنين چيزى نيست- باز هم نافى مشروعيت الهى حكومت نبوى(ص) براساس قرآن نبود. در جريان دعوت هايى كه رسول اكرم(ص) در دوران مكه از گروه هاى واردشونده براى حج انجام مى دادند، جماعتى از قبيله بنى عامر حاضر شدند اسلام بياورند، مشروط بر آنكه رهبرى جامعه پس از پيامبر(ص) با آنان باشد. پاسخ حضرت چنين بود: «اين امر در دست خدا است و آن را در هر كس بخواهد، قرار مى دهد.» اين حادثه را تاريخ نگاران مشهور اهل سنت نقل كرده اند.۱۴
ب- نوشته اند:« در مواردى كه پيامبر(ص)، نظر شخصى خود را بدون اتكا به وحى بيان مى كرد، همين مردم در صورت مخالفت با آن نظر،اين حق را به خود مى دادند كه مخالفت خويش را در برابر ايشان مطرح كرده و نبى اكرم(ص) نيز در اين موارد، نظر اكثريت را پذيرفته و به اجرا مى گذاشت... گذشته از ماجراى معروف جنگ احد... در جنگ خندق... رسول خدا(ص) به انصار پيشنهاد دادند كه براى جدا كردن يكى از قبايل (قبيله غطفان) از اردوى احزاب يك سوم محصول باغات مدينه را به آنان دهند، بزرگان انصار پس از سئوال از پيامبر(ص) و اطمينان از اينكه پيشنهاد ايشان جنبه وحيانى ندارد، نظر خود را در مخالفت با پيشنهاد مذكور بيان كرده و نبى اكرم(ص) آن را پذيرفت.»
در پاسخ، نويسنده محترم و علاقه مندان را به جلد نهم كتاب «الصحيح من سيره النبى الاعظم(ص)» اثر دانشمند محقق جناب جعفر مرتضى عاملى ارجاع مى دهيم كه در صفحات ۲۴۲ تا ۲۶۱ به نقل و تحليل ماجراى فوق الذكر پرداخته و از جمله با بيان دوازده تناقض و نقطه ضعف كه در نقل هاى آن وجود دارد، جعل يا تحريف در آن را به اثبات رسانده و سپس انگيزه هاى اين اقدام را نيز يادآور شده است. مطالعه و دقت در نقل هاى تاريخى مربوط به اين ماجرا، برخى از اين تناقضات را آشكار مى نمايد. به هر تقدير روشن است كه يك نقل مشكوك و مورد ترديد نمى تواند سند اثبات ادعايى قرار گيرد. به علاوه حتى اگر بنا را بر صحت نقل ياد شده و عدم تحريف يا جعل در آن بگذاريم، بايد گفت كه هم در اين مورد و هم راجع به مشورت پيامبر اكرم(ص) در جريان جنگ احد كه بدان اشاره كرده اند و همچنين در كليه مواردى كه مشورتى از حضرت نقل شده، اين رسول خدا(ص) بودند كه راساً اصحاب خود را به مشورت خواندند نه آنكه مطابق عبارات مقاله، حضرت رايى ابراز دارند و سپس مسلمانان مخالفت ورزند، ضمن آنكه در جريان مشورت قبل از جنگ احد، وقتى اصحاب متوجه نظر پيامبر اكرم(ص) شدند، اصرار ورزيدند تا نظر ايشان عمل شود ولى حضرت نپذيرفتند. ثانياً مرورى بر آيه ۱۵۹ سوره آل عمران كه راجع به مشورت رسول خدا(ص) با مومنين و از قضا جزء آيات نازله در موضوع جنگ احد است، به بحث ما كمك شايانى مى كند. خداوند متعال در چندين آيه قبل، مسلمانان را به خاطر سستى در جنگ احد، گريختن از ميدان به دليل شنيدن شايعه شهادت پيامبر(ص) و... مورد سرزنش هاى تند قرار داده و سپس فرموده: «پس به واسطه رحمت الهى بر آنان نرم (و مهربان) شدى و اگر خشن و سخت دل بودى قطعاً از پيرامون تو پراكنده مى شدند، پس از آنها درگذر و برايشان آمرزش طلب و در كارها (يا در امر جنگ) با آنان مشورت كن و چون تصميم گرفتى بر خدا توكل كن كه خداوند متوكلان را دوست دارد.» معلوم است كه اين آيه به رسول خدا(ص) دستور مشورت با مسلمانان از روى لطف و مدارا مى دهد و اين بسيار تفاوت دارد با آن كه بگوييم آيه راى مسلمانان را در برابر نظر پيامبر(ص)، منشاء مشروعيت شمرده است. مسئله ديگر آن است كه آيه به رسول خدا(ص) دستور مشورت داده و نه تصميم گيرى شورايى، لذا آيه در پايان به پيامبر(ص) دستور داده: « هنگامى كه تصميم گرفتى بر خدا توكل كن.» همچنين از رسول خدا(ص) نقل شده كه در ارتباط با آيه فوق فرمودند: «همانا خدا و رسول او از چنين مشورتى بى نيازند، اما خداوند آن را مايه رحمت بر امت من قرار داد.»۱۵
ماحصل آن كه اگر در كارى خدا و رسول حكم كردند، وظيفه مومنان بر اساس آيات پيش گفته، تبعيت بى چون و چرا است. مواردى هم كه رسول اكرم(ص) با مسلمانان مشورت كرده، به تشخيص خود حضرت و نه يك روال و روش حاكم بر راى ايشان بوده است. يادآور مى شود كه موارد ذكر شده تاريخى از مشورت هاى پيامبر(ص)، از حدود بيست مورد تجاوز نمى كند و قريب به اتفاق آنها در جنگ ها بوده و اين مويد نظر تفسيرى است كه در «وشاورهم فى الامر» الف و لام را الف و لام عهد ذكرى و به معنى امر جنگ دانسته اند، براساس اين نظر توصيه فوق به رسول خدا(ص) صرفاً به موارد جنگى محدود مى شود.
پى نوشت ها:
۱- سوره نساء / ۵۹ و۶۰
۲- مجمع البيان۳/ ۱۱۶
۳- سوره نساء /۸۳
۴- سوره نساء/ ۶۴ و۶۵
۵- سوره احزاب/ ۳۶
۶- سوره انفال/ ۶۵
۷- سوره انفال/۶۱ تا ۶۳
۸- سوره توبه/ ۱۰۳
۹- سوره احزاب/۶
۱۰ _ سوره مائده/۵۵
۱۱- سوره اعراف /۱۴۲- سوره فرقان/۳۵
۱۲- سوره اعراف / ۱۴۲ و۱۵۰- سوره طه/ ۹۰
۱۳-الغديرا/۳۷۱
۱۴- سيره ابن هشام۲/۲۸۹- سيره حلبى۲/۳
طبقات ابن سعد۱/۲۱۶- البدايه و النهايه۳/۱۳۹
۱۵- الدر المنثور ۲/۹۰
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط حمید
|
نويسنده: محمود كعوش
منبع: همشهری دیپلماتیک شماره 89
از بيست و نهم اگوست سال 1897م. يعني زمان برگزاري نخستين كنگرة صهيونيستي در شهر بال سوييس تا به امروز، رژيم صهيونيستي با ترفندها و روش هاي مختلف تلاش كرده است تا رشته همبستگي و اتحاد ميان ملت ها و دولت هاي عربي را از هم جدا كند و با حمايت كشورهاي غربي به ويژه آمريكا در سياست ها و برنامه هاي كشورهاي عربي دخالت كند. تارهاي صهيونيسم كه 108 سال پيش تنيده شد، امروز گسترش يافته و تقريباً همه مناطق جهان را در برگرفته است. جنبش صهيونيسم امروزه چه در مرحله اجرا و چه در مرحله سرمايه گذاري زمام امور اقتصادي، تبليغاتي و كودتاهاي نظامي دنيا را در دست دارد. اين جنبش صاحب مراكز بزرگ مالي است كه عمده سرمايه آن را اتباع يهودي، غرامت هاي آلماني كمك هاي آمريكايي تأمين مي كند كه تاكنون از مرز 120 ميليارد دلار نيز گذشته است. كنگره بال علاوه بر اينكه صهيونيسم را از يك جنبش نو پا به سازماني قدرتمند و فعال در عرصه جهان تبديل كرد، دكترين تشكيل دولت عبري را نيز تدوين كرد؛ دولتي كه پس از پنجاه سال به طور غير طبيعي و زير سايه توطئه هاي بين المللي و تسليم كشورهاي عربي، با زور روي ويرانه هاي سرزمين فلسطين متولد شد.
تئودر هرتزل پدر صهيونيسم جهاني
نخستين كنگره رژيم صهيونيستي در تاريخ 29 تا 31 اگوست سال 1897م. در شهر بال سويس با شعار بازگشت به صهيون تحت نظارت تئودر هرتزل نويسنده يهودي برگزار شد. وي به پدر صهيونيسم جهان ملقب است. صهيون نام كوهي در شهر قدس است. در اين كنگره، 204 نماينده يهودي شركت كرده بودند كه 117 نفر آن ها نمايندگان انجمن هاي مختلف صهيونيستي بودند. هفتاد نفر از روسيه و دو نماينده نيز از آمريكاي شمالي و جنوبي و كشورهاي اسكانديناوي و برخي كشورهاي عربي به ويژه الجزاير در آن حضور داشتند. كنگره مذكور قرار بود كه در شهر مونيخ آلمان برگزار شود، اما يهوديان ساكن اين شهر بنا به عللي با برگزاري آن مخالفت كردند و اين مساله باعث شد تا محل برگزاري كنفرانس به شهر بال منتقل شود. هرتزل نخستين كنگره صهيونيستي را با سخناني كوتاه آغاز و طي آن تأكيد كرد كه هدف از برگزاري اين كنگره قرار دادن سنگ بناي خانه اي است كه ملت يهود در آينده در آن سكونت خواهند كرد. وي در بخش ديگر سخنراني خود اعلام كرد كه صهيونيسم پيش از آنكه به معناي بازگشت به سرزمين يهود باشد، به معناي بازگشت به دين يهود است. هرتزل درباره برگزاري اين كنگره گفت : اين كنگره يك جمعيت ملي يهودي است از همان وقت، كنگره طرح ها و برنامه هاي جنبش صهيونيسم موسوم به برنامه بال را تأييد كرد. اين برنامه ها در واقع نشان دهنده موضع صهيونيست ها در برابر سياست دولت در حال تأسيس خود بود.
به رغم اينكه كنگره مذكور تنها در مذاكرات و گفتگوها خلاصه مي شد و هرتزل نيز آشكارا پايبند به تأسيس دولت يهودي در فلسطين نبود، با اين حال اين كنگره سرآغازي براي تأسيس دولت صهيونيستي در يكي كشورهاي پيشنهاد شده مانند آرژانتين و اوگاندا و بعدها فلسطين بود. انعقاد اين كنگره نقطه عطفي براي مهاجرت يهوديان به فلسطين بود به ويژه اينكه هرتزل يك سال پيش از برگزاري آن، همان گونه كه در كتابش دولت يهود آشكارا ذكر شده است، در اين انديشه بود.
كارشناسان و صاحبنظران مسائل يهود و صهيونيسم، در آن زمان معتقد بودند كه نخستين كنگره صهيونيستي پس از آنكه بنيانگذاران صهيونيسم اغلب يهوديان جهان را در چارچوب سازمان جهاني صهيونيسم گرد هم آوردند و اين سازمان بعدها توانست بر دستگاه ها و نهادهاي صهيونيستي جهان نظارت كند، نقطه تحول بزرگي در تاريخ جنبش صهيونيسم قلمداد مي شود.
بر اساس آنچه كه در دايره المعارف فلسطين آمده است، تشكيل سازمان جهاني صهيونيسم آغازگر دوران جديدي از فعاليت جنبش صهيونيسم بود كه هدف از آن تحقق طرح ها و برنامه هاي اين جنبش بوده است. ايجاد يك كميته اجرايي متشكل از 15 عضو به عنوان مجلس شورا، كميته اي ديگر متشكل از پنج نماينده به عنوان حكومت، تشكيل دفتر امور مالي براي جمع آوري كمك هاي ساليانه يهوديان جهان، بانك استعماري يهود با سرمايه اي بالغ بر دو ميليون ليره استرلينگ، از جمله نتايج برگزاري اين كنگره است. كنگره مذكور همچنين طرحي را ارائه داد كه همه كنگره هاي پس از آن بر طبق آن عمل كردند. در اين كنگره همچنين گزارش هاي مفصلي پيرامون اوضاع يهوديان در جهان، صورت جلسه هايي درباره فلسطين و فعاليت شهرك سازي صهيونيست ها بررسي و تئودر هرتزل به عنوان رئيس كنگره و رئيس سازمان صهيونيسم جهاني منصوب شد.
بيانيه بالفور
پس از گذشت هشت سال از اجلاس بالفور، در نتيجه افزايش فشارهاي قوم يهود بر انگليس، اين كشور هفت هزار كيلومتر مربع از اراضي اوگاندا را براي تاسيس سرزمين يهود به اين قوم تحويل داد، اما سازمان زمين يهود از شاخه هاي سازمان صهيونيسم جهاني، اين درخواست را رد كرد و مصرانه تاكيد كرد كه اين اراضي بر اساس آنچه در تورات آمده است مي بايست در سرزمين فلسطين باشد. از سوي ديگر، بر اثر فشارهاي رو به فزوني ايالات متحده آمريكا و بلوك غرب كه متفقين در جنگ جهاني اول از آن تشكيل شدند، جيمز بالفور وزير خارجه انگليس در سال 1917م. بيانيه شوم خود را كه خواستار تشكيل يك سرزمين يهودي در بخش هايي از فلسطين بود، صادر كرد تا ابزاري راهبردي و استراتژيك براي حمايت از كانال سوئز و جاده هند و پايگاه مستحكم امپرياليست در منطقه عربي باشد. در آن زمان هري ترومن رئيس جمهور وقت آمريكا مسئوليت اجراي اين بيانيه را بر عهده گرفت. اين مسأله در سايه توطئه بين المللي و تسليم كشورهاي عربي ادامه يافت تا اينكه بيست و دومين كنگره صهيونيستي موسوم به بال در سويس در سال 1946م. برگزار شد و سپس بيانيه بالفور كه در سال 1942 مطرح شده بود، مورد تأييد قرار گرفت. به اين ترتيب در كنگره بال، تأسيس دولت يهود به عنوان يكي از برنامه هاي جنبش صهيونيسم تأييد شد.
آثار پليد اين طرح صهيونيستي، در سرزمين فلسطين و اوضاع جمعيتي آن كاملاً مشهود است. با گذشت پنجاه سال از نخستين كنگره، جنبش صهيونيسم توانست رژيم صهيونيستي را در 78 درصد از خاك فلسطين تأسيس و 850 هزار فلسطيني را با انواع شكنجه و عذاب از خانه و كاشانه شان بيرون كند. سپس اين جنبش در سال 1967م. توانست با اخراج صدها هزار فلسطيني ديگر، بقيه سرزمين فلسطين را نيز تصاحب كند. در خصوص مهاجرت قوم يهود به فلسطين نيز بايد گفت كه اين مهاجرت پس از كنفرانس بال به صورت سازمان يافته انجام شد. طوري كه تعداد يهوديان از 30 هزار نفر در سال 1879 به 650 هزار نفر در سال 1948 رسيد. از اين پديده در تاريخ فلسطين به عنوان فاجعه تشكيل دولت عبري ياد مي شود. مهاجرت يهوديان به فلسطين و مصادره اراضي فلسطينيان، برپايي شهرك هاي اشغالي، عمليات تخريب، حفر و تغيير آثار فلسطين متناسب با مقاصد صهيونيست ها و يهوديان و همچنين سياست مهاجرت يهوديان به فلسطين نيز ادامه يافت، به طوري كه تعداد يهودياني كه به فلسطين مهاجرت كردند به بيش از پنج ميليون نفر از مجموع سيزده ميليون نفر جمعيت آن ها در جهان رسيد. از آغاز اشغال فلسطين تاكنون اسرائيلي ها اين سياست را در چارچوب ايدئولوژي خود دنبال مي كنند و همواره در يك بيم دايمي به سر مي برند. آن ها براي تهيه سلاح هاي كشتار جمعي و نيروگاه هاي هسته اي و تكنولوژي پيشرفته و نيز به منظور جلب حمايت هاي سياسي و معنوي جهان، همواره به غرب به ويژه ايالات متحده آمريكا پناه مي برند. از زمان نخستين دوران اشغال فلسطين، تا به امروز درد و رنج فلسطينيان به علت اقدامات غير اخلاقي صهيونيست ها و حمايت كور جهان غرب و آمريكا از آن ها افزايش يافته است. اگر پرونده هاي شوراي امنيت و سازمان ملل متحد را به طور كامل مورد ارزيابي قرار دهيم، خواهيم فهميد كه آمريكا تاكنون حتي براي يك بار هم كه شده اقدامات تروريستي اسرائيل را محكوم نكرده است و اين رژيم همچنان به جنايت هاي خود در حق فلسطينيان و عرب ها از آغاز روياي تئودر در سال 1897 تا زمان حكومت فعلي آريل شارون ادامه مي دهد.
ايدئولوژي حاكم بر سياست اسرائيل
بديهي است كه ايدئولوژي صهيونيسم تاكنون توانسته است همچنان بر سياست ها و برنامه هاي رهبران اسرائيلي به رغم گرايش هاي حزبي و سياسي آن ها حاكم باشد. براي نمونه اسحاق رابين هنگامي كه اصول و مبادي خود را در ديدار با ياسر عرفات رئيس وقت تشكيلات خودگردان در پارلمان اسرائيل مطرح كرد، در واقع مي خواست بر پيروزي صهيونيسم تأكيد كند.
بنيامين نتانياهو نيز در نوشته هاي خود، همواره بر اين نكته تأكيد كرده است كه صهيونيست نقش بسيار مهمي در اسكان هشت هزار يهودي و حمايت از آن ها در مقابل يهودي ستيزي در دنيا دارد
به رغم همه ايده ها و برنامه هايي كه شيمون پرز رهبر حزب كار در كتاب خود خاورميانه نو مطرح كرده است تا به وسيله آن دو نسل گذشته اسرائيلي را از هم جدا كند، اما سياست وي بر پايه روياها و آرمان هاي ايدئولوژيكي است و سعي كرده است كه آن ها را به حقايق دوره معاصر استناد دهد. با اين حال وي تاكنون نتوانسته است دربرابر ادعاي تشكيل سرزمين اسرائيل آن گونه كه در تورات آمده است و شامل كرانه باختري، قدس و نوار غزه و بلندي هاي جولان مي شود، از مواضع صهيونيست ها كناره گيري كند. مي توان گفت كه او در اين زمينه مانند يك رهبر حزب كارگر يا رهبر حزب ليكود عمل كرده است.
صهيونيسم و چالش با حقايق معاصر
به رغم گذشت 108 سال از نخستين كنفرانس رژيم صهيونيستي، رهبران اين رژيم (حزب كارگر و ليكود) در توسعه و پيشرفت جنبش صهيونيسم متناسب با حقايق دوره معاصر به مفهوم واقعي و آشكار آن عاجز مانده اند. حتي اسحاق رابين كه جهان او را مرد صلح مي نامد و رهبران تشكيلات خودگردان فلسطين از مذاكره با او خرسندند، در نخستين گام براي صلح با فلسطينيان، تشكيل يك دولت مستقل فلسطيني در كرانه باختري و نوار غزه و قدس شريف را به رسميت نشناخت، بلكه بر باقي ماندن شهرك هاي اشغالي تحت نظارت نظاميان صهيونيست و مقامات سياسي تل آويو تأكيد كرد. بنابراين مي توان گفت كه اوضاع با وجود ديگر رهبران اسرائيلي بسيار سخت تر و دشوارتر است. هنگامي كه شارون تصميم گرفت از غزه عقب نشيني كند، در واقع به علت حملات گروه هاي مقاومت فلسطين، زيان هاي وارده به ارتش، اقتصاد و مردم خود دست به چنين كاري زد نه به خاطر عشق به صلح و فرمانبرداري از قانون بين المللي.
اگر چه درد و رنج و مشكلاتي كه صهيونيسم جهاني براي فلسطينيان ايجاد كرد، به نوعي وجدان برخي از انديشمندان و رجال سياسي و نظامي يهودي و غير يهودي (همچنان كه نوشته ها و اظهارات كساني مانند آلبرت انيشتين، ماكسيم رودونسون، پروفسور تالمون، ناحوم گلدمن، عيرا و ايزمن آمده است) تكان داد، اما با اين وجود به نوشته روزنامه عبري زبان ها آرتص اسرائيل همچنان بر سياست هاي دولت آپارتايد حاكم بر فلسطينيان بر خلاف اراده و ميل آن ها، اصرار مي ورزد و اين مسأله بيانگر نزديك شدن زمان فروپاشي جنبش صهيونيسم است. روزنامه مذكور در نهم ژوئيه سال 2004م. در صدمين سالگرد مرگ پدر صهيونيسم جهاني اعلام كرد: با گذشت نزديك به صد سال از درگذشت هرتزل بي هيچ شك و شبهه بايد گفت كه اگر دولت يهود به گونه اي تعبير شود كه دولت آپارتايد حاكم بر فلسطينيان بر خلاف خواست و اراده آن ها است، صهيونيسم در قرن جديد هرگز باقي نخواهد ماند و در اينجا بايد ذكر كرد كه محنت هاي فلسطينيان زير يوغ اشغالگران صهيونيست درست مانند محنت هاي يهوديان اروپا در قرن نوزدهم است. هرتزل در آن هنگام براي حل مشكلات يهوديان مطالعات گسترده اي انجام داد. بايد دانست آينده دولت يهود به آينده ملت فلسطين كه در كنار آن زندگي مي كند بستگي دارد لذا راه حل درست و منطقي آن است كه اوضاع بهبود يابد.
سوالي كه در اينجا مطرح مي شود اين است كه آيا پس از گذشت سال ها درد و رنج و شكنجه فلسطينيان از زمان آغاز پيدايش روياي تئودر هرتزل تا آمدن آريل شارون تروريست، آزادي نوار غزه گامي نخست براي اجراي اصلاحات واقعي است به گونه اي كه بتوان يك دولت مستقل فلسطيني را در آينده تصور كرد يا اينكه عقب نشيني به مثابه فرو رفتن نخستين ميخ در جسد اسرائيل و صهيونيست هاي غاصب خواهد بود؟
http://www.bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=17515
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط حمید
|
نویسنده: يوسف كامل ابراهيم
منبع: همشهري ديپلماتيك شماره ۸۹
منازعه عربي ـ صهيونيستي از آغاز هم بر سرِ زمين و براي تغيير بافت جمعيت فلسطين بود. در گذشته و حال نيز مهم ترين هدف جنبش جهاني صهيونيستي و اسرائيل تسلط بر بيشترين بخش سرزمين فلسطين و استعمار آن به وسيله احداث شهرك براي يهوديان مهاجر است كه دسته دسته وارد فلسطين مي شوند. عامل مهمي كه نشانگر ميزان موفقيت صهيونيست ها در اجراي طرح استعماريشان در فلسطين است در درصد اراضي اشغال شده از اوايل شروع فعاليت آن ها و ميزان جذب و اسكان مهاجران يهود در اين سرزمين خلاصه مي شود. بر اين اساس دو عامل زمين و مهاجران اساسي ترين بخش اين منازعه را تشكيل مي دهند. صهيونيست ها براي دستيابي به اهداف خود در تصاحب زمين بيش تر و اسكان مهاجران يهودي، با استفاده از شيوه هاي متعدد فلسطينيان را به زور سلاح از روستاها و شهرها آواره و زمين هاي آن ها را تصاحب كردند، به گونه اي كه صهيونيست ها پس از اسكان تعداد كافي مهاجران يهودي در فلسطين دولت خود را اعلام كردند. از اين زمان به بعد درگيري بر سر زمين شروع شد و در نهايت دو عامل زمين و تغيير بافت جمعيت به عنوان انگيزه اصلي اين درگيري مطرح شدند.
پژوهش هاي به عمل آمده در زمينه عوامل شكل دهنده رشد جمعيت فلسطين از مهم ترين مطالعات در اين خصوص به شمار مي رود. واقعيت اين مسأله و ارتباط آن با دعواهاي سياسي با هدف سركوب و آواره كردن فلسطينيان و اشباع خوي طمع ورزي يهوديان در فلسطين بر اهميت اين عوامل افزوده است. يهوديان تلاش گسترده اي از خود براي يافتن جاي پاي در فلسطين نشان دادند و به تبع آن تحول جمعيتي و اجتماعي فلسطين روندي غير طبيعي به خود گرفت و مهاجرت يهوديان به فلسطين و اخراج و تبعيد عرب ها (صاحبان اصلي اين سرزمين) از وطن خود، تأثير مستقيمي بر اين تحولات گذاشت. به دنبال انتشار بيانيه بالفور در سال 1917م. فلسطين از سال 1918 تا 1948 به قيمومت انگلستان درآمد. در اين مدت مقدمات لازم براي ايجاد وطني ملي براي يهوديان در فلسطين فراهم شد و در دسته هاي هزار نفري وارد فلسطين شدند و تعداد آن ها از حدود 20 هزار نفر در نيمه قرن نوزدهم به 5/62 هزار نفر تا زمان آغاز قيمومت انگلستان بر فلسطين رسيد. همچنين اين رقم تا پايان قيمومت انگليس بر فلسطين در سال 1948 تا سقف 650 هزار نفر افزايش يافت و ميزان يهوديان نسبت به كل جمعيت فلسطين از 2/8 درصد در سال 1919 به 5/31 درصد در 15/5/1948م. رسيد.
آغاز تغيير ساختار جغرافيايي و جمعيتي فلسطين
اولين گزارش در مورد جمعيت فلسطين در قرن بيستم و در دوره حكمراني امپراطوري عثماني و جنگ جهاني اول منتشر شد. اين گزارش در سال 1914 انتشار يافت و جمعيت فلسطين را 689275 هزار نفر اعلام كرد كه 8 درصد آن ها يهودي بودند. پس از قيمومت انگلستان بر فلسطين جمعيت اين كشور بر اساس گزارش رسمي منتشر شده به 673000 نفر رسيد كه 521000 نفر آن ها مسلمان، 67000 نفر يهودي، 78000 نفر مسيحي و 7000 نفر ديگر از بقيه مذاهب و اديان بودند. پس از فاجعه فلسطين اين كشور به سه بخش تقسيم شد:
۱ـ اراضي اشغال شده به وسيله يهوديان پس از جنگ 1948م. مساحت اين اراضي 7/76 درصد كل فلسطين است.
۲ـ كرانه باختري، معادل 22 درصد كل فلسطين.
۳ـ نوار غزه، معادل 3/1 مساحت كل فلسطين.
دشمن صهيونيستي به اراضي اشغال شده اكتفا نكرد و در سال 1967 به كرانه باختري و نوار غزه هم حمله و اين دو بخش فلسطين را نيز اشغال كرد. اين چنين كل اين سرزمين به تصاحب نظاميان صهيونيست درآمد. دشمن صهيونيستي در اين حمله شمار زيادي از ساكنان كرانه باختري و نوار غزه را آواره كرد و ميزان جمعيت در كرانه باختري تا 581700 نفر و جمعيت نوار غزه نيز تا 9376 هزار نفر كاهش يافت. اين در حالي است كه شمار فلسطينيان ساكن نوار غزه تا قبل از سال 1967م. حدود يك ميليون و چهل هزار نفر بود. با بررسي شيوه هاي تغيير بافت جمعيت فلسطين و تأثير مهاجرت يهوديان بر آن مي بينيم كه جمعيت كلي فلسطين در سال 1986م. به پنج ميليون و ششصد هزار نفر رسيد كه سه ميليون و پانصد هزار نفر آن ها معادل 63 درصد كل جمعيت، يهودي و بقيه معادل 37 درصد، فلسطيني بودند. 26 درصد از آن ها در كرانه باختري و نوار غزه و 11 درصد باقيمانده در فلسطين اشغالي 48 زندگي مي كنند.
در آغاز سال 1998م. جمعيت كلي سرزمين تاريخي فلسطين به 90/8 ميليون نفر رسيد كه 50/5 ميليون نفر آن ها ـ معادل 9/67 درصد ـ ساكنان يهودي فلسطين اشغالي 48 (اسرائيل) بودند. حدود 17 درصد آن ها فلسطيني هستند و به فلسطينيان سرزمين هاي اشغالي 48 معروفند. همچنين 1596442 نفر (1/32 درصد) كل اين جمعيت در كرانه باختري و 1000175 ميليون نفر ديگر در نوار غزه ساكن هستند. اسرائيل در 11 سال گذشته علي رغم رشد جمعيت فلسطين توانست با اسكان گسترده يهوديان بافت جمعيت را به نفع خود تغيير دهد.
چشم انداز تغيير ساختار جغرافيايي و جمعيتي يهوديان و فلسطين قبل از 1948
بررسي و تحليل روند اسكان يهوديان و جنبش استعماري ـ اسكاني صهيونيسم نيازمند شناخت عوامل متعدد و مؤثر در اين زمينه است. عواملي كه به يهوديان براي مهاجرت به فلسطين و احداث شهرك ها و همزيستي با عرب هاي ساكن فلسطين در اوايل قيمومت انگلستان بر اين كشور كمك كرد. اين مسأله به عوامل مختلفي از جمله روابط حسنه و فارغ از ظلم و ستم عرب ها و يهوديان و نبود اهداف سياسي براي اسكان يهوديان در فلسطين بر مي گردد. در اولين مرحله اسكان قبل از سال 1897 بخشي از مهاجرت يهوديان از كشورهاي شرق اروپا بود كه بعداً يهوديان ساكن ديگر كشورهاي جهان در قالب دسته هاي مشخص وارد فلسطين شدند. يهوديان قبلاً تنها براي مسافرت به فلسطين رفت و آمد مي كردند و هيچ سند تاريخي دال بر سيطره يهوديان در دوره هاي زماني طولاني بر سرزمين فلسطين وجود ندارد. البته يهوديان در دوره هايي در اين سرزمين حضور داشتند. در تورات آمده است كه عبراني هاي نخستين به سرزمين كنعانيان مهاجرت كردند و در يك جا استقرار نيافتند.
جمعيت فلسطين قبل از وقوع فاجعه 1948
ورود يهوديان به فلسطين و خريد زمين فلسطينيان در سايه حمايت بيگانگان شروع شد. يهوديان براي اولين بار در زمان سلطان عبدالمجيد (1839ـ 1861) در سال 1855م. به وسيله موشه مونتفيوري اقدام به خريد اراضي فلسطينيان كردند. با توجه به وضعيت اواخر حكمراني امپراطوري عثماني، سازمان هاي صهيونيستي نشأت گرفته از جنبش صهيونيسم توسعه يافتند و مؤسساتي چون صندوق ملي يهوديان، بانك شهرك هاي يهودي نشين و شركت مكانيزه كردن اراضي فلسطين تأسيس شدند. همه اين سازمان ها براي گسترش حضور يهوديان در فلسطين و مهاجرت آن ها به اين مرز و بوم همت گماشتند. موشه مونتفيوري در خصوص گروه هاي مهاجر يهودي به فلسطين از سال 1882 تا 1948 مي گويد: شمار يهودياني كه تا قبل از شروع مهاجرت يهوديان جهان به فلسطين در سال 1839 در فلسطين مي زيستند حدود شش هزار نفر بود و بيشتر آن ها اصالتاً اسپانيايي بودند . از سوي ديگر، عرب ها 300 هزار نفر جمعيت داشتند كه معادل 2 درصد كل جمعيت فلسطين بودند. اما اطلاعات كمي در مورد جمعيت فلسطين در دوره تسلط امپرا طوري عثماني (1542 تا 1916) بر آن وجود دارد، زيرا آمارگيري عثماني ها بيشتر در بخش هاي نظامي متمركز بود و براي به خدمت گرفتن تعداد زيادي نيروي نظامي صورت مي گرفت. با اين وجود حكومت عثماني در سال 1914 به سرشماري فلسطينيان اقدام كرد. اين كار چند ماه طول كشيد و با انتشار يك گزارش جمعيت فلسطين در آن سال حدود 689 هزار نفر اعلام شد. اما گزارش هاي تفصيلي درباره توزيع جغرافيايي جمعيت فلسطينيان منتشر نكرد. با توجه به اطلاعات موجود، اگر بنا را بر اين بگذاريم كه يهوديان در اين سال 40 هزار نفر جمعيت داشته اند، اين رقم تقريباً معادل 8/5 كل جمعيت فلسطين است. آن گونه كه پيداست مهاجرت يهوديان در عهد امپراطوري عثماني به خصوص پس از تأسيس جنبش جهاني صهيونيست بعد از كنفرانس بال در پايان ماه اوت 1897 گسترده نبوده است. در نتيجه حضور يهوديان در فلسطين در رشد جمعيت فلسطين نقش مؤثري نداشت. به نظر مي رسد كه دوره قيمومت انگلستان بر فلسطين دوره طلايي جنبش صهيونيسم براي تحقق اهداف استراتژي خود در فلسطين بود. فلسطينيان در سال 1922، 8/88 درصد كل جمعيت فلسطين را تشكيل مي دادند. اين در حالي است كه نسبت يهوديان 2/11 درصد بود. همچنان جمعيت فلسطينيان نسبت به يهوديان سير نزولي پيدا كرد تا اين كه پس از تشكيل دولت عبري به حدود 8/69 درصد رسيد و جمعيت يهوديان تا 2/30 درصد كل جمعيت فلسطين افزايش يافت. افزايش چشمگير جمعيت يهوديان به علت سير مهاجرت گسترده آن ها به فلسطين بود كه چند سال قبل از تشكيل دولت عبري در دسته ها و گروه هاي مختلفي وارد فلسطين شدند. مهاجرت يهوديان در قالب دسته هاي مشخص از سال 1880م. شروع شد و در دسته اول از سال 1880 تا 1903م. حدود 25000 هزار مهاجر يهودي وارد فلسطين شدند. گفتني است كه يهوديان در اين دوره وضعيت معيشتي مناسبي نداشتند و در فقر و تنگنا زندگي مي كردند و به جز سالخوردگان يهودي كسي به فلسطين مهاجرت نمي كرد. اين افراد نيز علاقه داشتند كه اواخر عمر خود را در قدس بگذرانند. كنسولگري آمريكا در قدس در سال 1878 اعلام كرد: يهوديان قدس به خصوص فقرا و سالخوردگان در قدس سكني مي گزيدند. اين گونه پيداست كه قدس مركز تجمع يهوديان متعصب و سالخورده است. اين افراد مي خواهند در قدس زندگي خود را با تكدي گري بگذرانند و آخرين لحظات عمر خويش را با عبادت در كنار ديوار ندبه سپري كنند. شمار مهاجران يهود به فلسطين از سال 1904 تا 1914م. افزايش يافت و به 34 هزار نفر رسيد. مهاجرت يهوديان در سال هاي قبل از تشكيل دولت عبري از سال 1932 تا 1939 روند صعودي گسترده اي داشت. اين سال ها شاهد بيشترين مهاجرت به فلسطين بود به نحوي كه بيش از 224 هزار نفر يهودي وارد فلسطين شدند.
علل مهاجرت يهوديان
۱ـ ظهور جنبش نازيسم در آلمان و ظلم و ستم آن ها بر يهوديان. بعضي از نويسندگان يهود مانند آلفرد ليلينتال در كتاب هاي خود نوشته اند كه صهيونيسم جهاني براي توجيه تأسيس دولت عبري با نازيست ها ارتباط برقرار و آن ها را به كشتار يهوديان تشويق كرد. اين كار عجيبي نيست زيرا خود صهيونيست ها پس از جنگ در اقدامات ظالمانه نازيست ها عليه يهوديان شركت مي كردند تا آن ها را به مهاجرت به فلسطين وادار كنند.
۲ـ بحران هاي اقتصادي اروپا بر مهاجرت گسترده يهوديان به فلسطين تأثير زيادي گذاشت و اوضاع اقتصادي آمريكا نيز باعث شد كه دولتمردان اين كشور تدابير لازمي براي جلوگيري از موج مهاجرت به اين كشور اتخاذ كنند. با بررسي اوضاع اقتصادي كشورهاي اروپايي و ديگر كشورهايي كه يهوديان از آنجا مهاجرت مي كردند، به نابساماني و ركود اقتصادي آنه ا پي مي بريم. به عنوان مثال يهوديان هلند نيمي از پنجمين دسته مهاجران را تشكيل مي دهند. همچنين حضور 90 درصد مهاجران اروپايي در دسته پنجم گوياي اين مدعاست كه بحران هاي اقتصادي اروپا نقش مهمي در مهاجرت يهوديان داشته است. شمار زيادي از اين يهوديان كار آزاد و در زمينه هاي مختلف تخصص داشتند. از سال 1935 تا 1939 حدود 1000 پزشك و 500 مهندس يهودي به فلسطين مهاجرت و صهيونيست ها خود را براي تأسيس پايه هاي دولت عبري آماده كردند. انگلستان تلاش مي كرد كه خود را بيشتر به كشورهاي عرب نزديك كند به اين علت در 17 مه 1939 كتاب سفيد را منتشر ساخت و در آن براي اولين بار حد نهايي مهاجرت يهوديان به فلسطين را تعيين كرد. پس از اين تصميم انگلستان، جنبش صهيونيسم مركز ثقل خود را به ايالات متحده آمريكا منتقل كرد و نيويورك به مركز فعاليت اين جنبش تبديل شد. صهيونيست ها در ماه مه سال 1942م. كنفرانس بالتيمور را برگزار كردند و بر سه عامل زير تأكيد كردند:
۱ـ گشودن باب مهاجرت تحت نظارت آژانس بين المللي يهود.
۲ـ تشكيل يك گروه يهودي براي جنگيدن در كنار هم پيمانان صهيونيسم. اين گروه فعاليت خاص خود را داشت و بر حق صهيونيست ها براي تأسيس دولتي به عنوان يكي از ايالت هاي آمريكا تأكيد كرد.
۳ـ تبديل فلسطين به پايگاهي براي يهوديان.
با توجه با مطالب بالا، دسته هاي مهاجر يهودي تأثير مستقيمي در تغيير اجباري بافت جمعيت فلسطين داشتند. همچنين اين مهاجرت ها تحولاتي را در جغرافياي فلسطين به وجود آوردند و آن را به نفع يهوديان تغيير دادند.
تحولات جمعيت فلسطين در نيمه اول قرن جاري از سال 4191 تا 8491
بنا به گزارشي كه در سال 1914م. منتشر شد جمعيت فلسطين در اين سال حدود 689 هزار نفر تخمين زده شد. 634 هزار نفر از آن ها عرب و 55 هزار نفر نيز يهودي بودند. جمعيت يهوديان در اين سال معادل 8 درصد كل جمعيت فلسطين بود. در اوايل اشغال فلسطين به وسيله انگلستان، روند مهاجرت يهوديان به فلسطين شدت يافت و در سال 1920م. به 9 درصد رسيد. اين رقم در سال 1921م. تا 6/10 درصد افزايش يافت. براي اولين بار در تاريخ نوين فلسطين در دوره قيموميت انگلستان در اين كشور، سرشماري به عمل آمد. سپس براي دومين بار در سال 1931 فلسطينيان سرشماري شدند. در دوره قيموميت انگلستان در سال 1922 جمعيت فلسطين به حدود 388/752 رسيد. قبل از سال 1922 سرشماري رسمي در فلسطين به عمل نيامده است. با توجه به اين آمار نسبت عرب ها و يهوديان در اين سال به ترتيب 89 و 11 درصد بود كه جمعيت يهوديان نسبت به سال 1914م. 3 درصد افزايش داشت. اما بنا بر آمار سال 1931م. جمعيت كلي فلسطين به 1035821 نفر رسيد. در اين سال جمعيت عرب ها كاهش يافت و به 84 درصد كل جمعيت رسيد اما در عين حال، جمعيت يهوديان به 16 درصد افزايش يافت. از طرف ديگر، با توجه به گزارش ها و آمار اشغالگران انگليس در مورد جمعيت فلسطين كه مصطفي مراد الدباغ در مجله بلادنا فلسطين به آن اشاره مي كند، جمعيت فلسطينيان در اين سال 1363387 نفر بود كه عرب ها 69 درصد و يهوديان 31 درصد آن را تشكيل مي دادند.
عوامل موثر در رشد جمعيت
از سال 1922 تا 1944 ميانگين رشد طبيعي جمعيت عرب ها 26 در هزار بود. ميانگين آن در ميان مسلمانان و مسيحيان به ترتيب 31 و 21 در هزار بود. اما متوسط رشد طبيعي يهوديان در اين مدت 20 در هزار بوده است. در اواخر قيموميت انگلستان بر فلسطين به خصوص از سال 1942 تا 1946 رشد طبيعي جمعيت در ميان عرب ها و يهوديان به ترتيب 27 در هزار و 21 در هزار بود. ميزان زاد و ولد در ميان عرب ها و يهوديان نيز هر كدام به ترتيب 50 و 40 در هزار و متوسط مرگ و مير نيز به ترتيب 23 و 19 در هزار بود. اگر به ميانگين رشد طبيعي يهوديان و زاد و ولد آن ها نگاهي بياندازيم، تفاوت عمده اي را مشاهده مي كنيم كه ناشي از پديده مهاجرت و تأثيرات آن در افزايش جمعيت مي باشد. اين مطلب به خوبي مدعاي ما را مبني بر اين كه عامل مهاجرت مهم ترين و اساسي ترين عنصر افزايش سرسام آور جمعيت يهوديان در فلسطين بوده است، به اثبات مي رساند. همچنين با بررسي عوامل رشد جمعيت خواهيم فهميد كه رشد طبيعي جمعيت مسلمانان 99.6 درصد، مسيحيان 64 درصد و دروزيان 89 درصد بوده است. در حالي كه رشد طبيعي يهوديان 27 درصد بوده است. با توجه به اين پي مي بريم كه عامل مهاجرت 73 درصد در افزايش جمعيت آن ها در فلسطين دخيل بوده است. مهم ترين مسأله اي كه مي توان از آمار فوق فهميد اين است كه ميانگين مرگ و مير يهوديان نسبت به مسلمانان، مسيحيان و دروزيان كاهش چشمگيري داشته است.
جمعيت فلسطين در دوره قيمومت انگلستان
بررسي عوامل رشد جمعيت فلسطين نشان مي دهد كه جمعيت عرب ها در سال 1922 از 668258 نفر به 1210922 نفر در سال 1944 رسيد. اين در حالي است كه تعداد يهوديان در اين مدت از 83790 نفر تا 528702 نفر افزايش يافت. عوامل طبيعي رشد جمعيت 83 درصد در افزايش جمعيت عرب ها مؤثر و مهاجرت 17 درصد در اين امر دخيل بود. درست برعكس آن، رشد طبيعي جمعيت و پديده مهاجرت به ترتيب 26 و 74 درصد در افزايش جمعيت يهوديان در فلسطين مؤثر بودند. با مراجعه به علل افزايش جمعيت يهوديان متوجه مي شويم كه انگستان سياست جانبداري كامل از يهوديان عليه عرب ها را اتخاذ كرد و اجراي بيانيه بالفور نيز نمونه آشكار اين جانبداري بود. انگلستان در طي 30 سال اشغال فلسطين، دروازه هاي اين كشور را به روي مهاجران يهودي گشود كه در نتيجه آن، جمعيت عرب ها به شدت كاهش يافت و از 89 درصد كل جمعيت در سال 1922 به 67 درصد در سال 1948 كاهش يافت. همچنين به دنبال اين سياست انگلستان، جمعيت يهوديان در همين مدت از 11 درصد به 33 درصد افزايش يافت. به عبارتي ديگر، جمعيت عرب ها در آغاز قيمومت انگلستان بر فلسطين 90 درصد جمعيت كل فلسطين بود و به تدريج در پايان قيمومت انگلستان اين رقم به 67 درصد رسيد. در حالي كه يهوديان 10 درصد كل جمعيت فلسطين را تشكيل مي دادند و در آغاز استعمار انگلستان در فلسطين يك سوم جمعيت اين مرز و بوم را به خود اختصاص دادند. يهوديان همچنان خطري فرا روي عرب ها بودند و براي به چالش كشيدن آن ها به سلاح مهاجرت به عنوان عامل اساسي تغيير جمعيت فلسطين روي آوردند. در نيمه قرن نوزدهم شمار يهوديان فلسطين حدود ده هزار نفر برآورد شده بود و در سال 1914 اين تعداد به 85 هزار نفر رسيد. در جريان جنگ جهاني اول جمعيت يهوديان در فلسطين رو به كاهش نهاد و تا مرز 56 هزار نفر كاهش يافت. جمعيت آن ها در دوره قيموميت انگلستان در فلسطين دوباره سير صعودي به خود گرفت و از 1/11 درصد در سال 1922 به 7/17 درصد در سال 1931 و 28 درصد در سال 1936 و حدود 5/31 درصد در سال 1943 و حدود 33 درصد در سال 1948 رسيد. توزيع جمعيت عرب ها و يهوديان در مناطق مختلف فلسطين نيز بر متوسط رشد جمعيت آن ها تأثيرگذار بود. از سال 1922 تا 1931 رشد جمعيت در مناطقي كه يهوديان اكثريت و اقليت بودند به ترتيب 54 و 15 درصد و از سال 1931 تا 1944 حدود 49 و 36 درصد بود. اين اختلاف رشد جمعيت در مناطق شرقي كه عرب ها در اكثريت بودند و مناطق ساحلي غربي كه يهوديان در اكثريت بودند، به وضوح نمايان بود. در مناطق شرقي جمعيت فلسطين طي دو دوره 1922 تا 1931 و 1931 تا 1944 به ترتيب 15 و 30 درصد و در مناطق ساحلي غربي نيز به ترتيب به 45 و 52 درصد افزايش يافت. نواحي داخلي فلسطين شامل، بئر السبع (منطقه بياباني) الخليل، بيت لحم، قدس، رام الله، طولكرم، نابلس و جنين (منطقه كوهستاني) است و نواحي ساحلي شامل، غزه، يافا، الرمله، حيفا و عكا (منطقه دشت ساحلي) است.
تبعات اقدامات صهيونيست ها در تغيير ساختار جمعيت و جغرافياي فلسطين
در نتيجه اقدامات و سياست هاي رژيم صهيونيستي نسبت جمعيت عرب ها از 52 درصد پس از تشكيل دولت عبري به 9/17 درصد در سال 1949 و 9/12 درصد در سال 1950 رسيد۳۶. جنگ 1967 با جنگ سال 1948 كاملاً متفاوت بود. در سال 1948 صهيونيست ها براي به دست گرفتن قدرت و تأسيس دولت عبري جنگيدند و در سال 1967 براي تصاحب باقيمانده اراضي فلسطيني كه هنور در اختيار خود فلسطينيان بود، به لشكركشي به مناطق فلسطيني پرداختند. در نتيجه اين جنگ حدود 400 هزار فلسطيني از كرانه باختري و حدود 50 هزار نفر ديگر از نوار غزه آواره شدند۳۷. روند تبعيد و آواره كردن فلسطينيان پس از اين تاريخ هم تا 1979 ادامه يافت و تعداد فلسطينيان آواره و تبعيدي از كرانه باختري و نوار غزه حدود 354 هزار نفر يعني ميانگين ساليانه 500/29 فلسطيني رسيد۳۸. از آنچه گذشت روشن مي شود كه عمليات تبعيد فلسطينيان مهاجرتي آزادانه و به ميل خود فلسطينيان نبود بلكه صهيونيست ها براي رسيدن به اكثريت در فلسطين و برتري جمعيتي و رشد غيرطبيعي جمعيت آن ها به اين كار دست زدند.
آينده ساختار جمعيت فلسطين
علي رغم اقدامات صهيونيست ها و آثار جغرافيايي و جمعيتي مترتب بر آن در فلسطين اما ديگر جمعيت يهوديان ساكن در مناطق مختلف سرزمين تاريخي فلسطين در سال 2006 بيشتر از جمعيت فلسطينيان نخواهد بود و جمعيت آن ها با يهوديان به حد مساوي مي رسد. پيش بيني مي شود كه در سال هاي بعدي فلسطينيان برتري جمعيتي فلسطين را به دست گيرند.
* مدير گروه جغرافياي دانشگاه الاقصي در فلسطي
http://www.bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=17573
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط حمید
|
نویسنده: كسري صادقي زاده
منبع: همشهري ديپلماتيك شماره ۸۹
راديكاليسم (RADICALISM)، در لغت از كلمة …راديكس” كه در زبان لاتين به معناي …ريشه” است، برگرفته شده و …راديكاليسم” در لغت به معني …ريشه گرايي” يا …بنيادگرايي” است، اما در معناي اصطلاحي سياسي، …راديكال” صفتي است كه به گروه ها و افراد يا جريان هايي كه خواهان تغييرات مبنايي و ريشه اي و فوري در اوضاع موجود هستند، اطلاق مي گردد. راديكاليسم در اصطلاح سياسي آن، صرفاً به فرم و قالب، يعني ميل به دگرگوني هاي ريشه اي و بنيادين داشتن، توجه مي كند و دقتي در خصوص محتواي تاريخي فرهنگي دگرگوني ها ندارد. بر اين اساس افراد و گروه هايي با محتواهاي فكري و تئوريك مختلف را مي توان …راديكال” ناميد اعم از مسيحي، يهودي و حتي سوسيالست و ليبراليست ؛ به صرف اين كه خواهان دگرگوني هاي مبنايي و زيربنايي در ساختارها و روندهاي موجود سياسي، اجتماعي و اقتصادي هستند. اين مقاله كوششي است اندك در مورد فهم پديده بنيادگرايي در اسراييل و جايگاه آن در جامعه و همچنين نقشهاي احتمالي آن در انتخابات آتي اسراييل.
در بين بنيادگرايي هاي ديني، بنيادگرايي يهودي با بنيادگرايي مسيحي اندكي متفاوت است. بنيادگرايان مسيحي، حقيقت داشتن كتاب مقدس را ادعا مي كنند، ولي بنيادگرايان يهودي درستي تعبير خاخام ها از كتاب مقدس را مورد تأكيد قرار مي دهند. البته در ميان يهوديان هم گروه هايي هستند كه همانند بنيادگرايان مسيحي، كتاب مقدس را عين حقيقت مي دانند. مثلاً كارايت ها يا ساماريتن ها را مي توان جزء چنين گروه هايي به شمار آورد. به هر حال امروزه در يهوديت مدرن دو جنبش موعودباورانه را مي توان شناسايي كرد كه با الگوهاي بنيادگرايانه ي انديشه و رفتار سياسي مطابقت دارد: صهيونيست هاي مذهبي معروف به فعالان مومن يا گوش آمونيم( (Gush Emunim متشكل از جواناني با لباسهاي سفيد و شب كلاه كه اكثرا در يشيوا (حوزه هاي علميه و مدرسه هاي مذهبي) درس مي خوانند و با زبان عبري سخن مي گويند، معتقدند كه هيچ قانوني برتر از تورات نيست. آنها خواهان تعطيلي همه جانبه كل كشور در شنبه ها هستند و در پي تشكيل نظام اقتصادي هستند كه بر پايه اسفار پنجگانه تورات پي ريزي شده باشد و راهبرد آنها مبتني بر ساختن شهرك در اراضي اشغالي است و در نهايت آنها خواهان تشكيل دولتي هستند كه از سر تا پا بر پايه آموزه هاي هالاخايي استوار شده باشد. اين گروه نه چندان كم تعداد تحت رهبري خاخام كوك پدر و پسر و همچنين خاخام لوينگر بوده و عمدتاً در اسرائيل مستقر هستند اما يهودي هاي راست كيش يا ارتدكس(حريدي ها) علاوه بر اسرائيل در كشورهاي اروپايي، كانادا و ايالات متحده زندگي مي كنند و تشكيلاتي منسجم و توان مالي چشم گيري دارند. از جنبه اعتقادي بنيادگرايان تندرو بر اين باورند كه يهودياني مانند تئودور هرتزل از جانب خداوند برانگيخته شده اند تا جنبش سياسي به راه اندازند و مهم ترين هدف چنين جنبشي متمركز كردن مسيحيان پراكنده ي جهان در سرزمين موعود فلسطين است. بر اين اساس آنها دولت اسرائيل را همواره زير فشار قرار مي دهند تا سرزمين هاي بيشتري را اشغال كند. البته آرمان اصلي بنيادگراهاي يهودي ظهور منجي و مسيحي است كه دشمنان ملت يهود را نابود خواهد كرد، عدالت را در سرتاسر جهان گسترش خواهد داد و در نهايت رستگاري را براي آنها به ارمغان بياورد.
صهيونيسم مذهبي امروز و پس از پايان عقب نشيني از نوار غزه و محقق نشدن هيچ يك از پيش بيني هاي نظريه پردازان اين جريان، با بحران موجوديت و هويت روبرو شده است. اكنون نقش محوري كه اين جريان در اسرائيل ايفا مي كرد، مورد امتحان واقع شده است، زيرا افراد اين جريان از فجايعي كه در طول سال گذشته بر آنان رفت، درس نگرفتند. به اعتقاد اگاهان سياسي چنانچه آنان نتوانند بار ديگر به مردم (عموم جامعه صهيونيستي) نزديك شوند و نقش محوري خود را كه در جامعه صهيونيستي به عنوان پاسدار هويت يهودي براي اسرائيل ايفا مي كردند، دوباره به دست گيرند، در آن صورت به جرياني حاشيه اي و منزوي تبديل خواهند شد.
تحليلگران اسرائيلي بر اين باورند كه اين تناقض در وضعيت صهيونيست هاي بنيادگرا آثار بسيار مخربي براي اسرائيل در پي خواهد داشت، به ويژه كه شمار زيادي از آنان به خدمت نظامي در ارتش دولت عبري روي آورده اند و اين شمار هر روز در حال افزايش است و تناسبي با شمار آنان در جامعه يهوديان ندارد. علاوه بر آنكه اين گروه در جامعه صهيونيستي به عنوان عامل پيوند اقشار مختلف و متضاد يهوديان جامعه اسرائيل نقش ايفا مي كنند؛ همچنين، آنان از متعصب ترين صهيونيست هايي هستند كه به رغم بنيادگرا بودنشان، از يهوديان حريدي يا متديني كه به دور از تحولات جامعه به سر مي برند، متمايزند.
حزب ملي ـ مذهبي شاخه سياسي صهيونيست هاي بنيادگراست، اين حزب تمام تلاش هاي خود را بر ساخت شهرك هاي صهيونيست نشين در كرانه باختري و پيش از آن در نوار غزه متمركز كرده بود. اين نگرش موجب شد كه اهداف اساسي ديگري كه حزب بر اساس آن تشكيل شده بود، فراموش گردد. اين توجه افراطي به تلاش براي شهرك سازي موجب شد كه ديدگاه هاي سنتي كه مخالف سرسخت مدرنيسم است انديشه اين گروه را تحت تأثير قرار دهد و حتي امور سياسي كه خاخام ها به آن فرا مي خوانند، مقدس تلقي گردد. اين وضع تابدانجا پيش رفت كه آنان از وقوع معجزه سخن به ميان آوردند و به پيروان خود گفتند كه براي مقابله با طرح عقب نشيني از شهرك هاي نوار غزه منتظر دخالت مستقيم خداوند باشند. اين ادعاها تا بدانجا كشيده شد كه خاخام ها اظهار داشتند كه حكومت شارون از اوامر خداوند سرپيچي مي كند و به همين سبب بر يهوديان پرهيزكار واجب است كه از حكومت كفر اطاعت نكنند. به دنبال اين اظهارات، خاخام ها از نيروهاي نظامي درخواست كردند كه از دستورات فرماندهان خود سرپيچي كنند. هنگامي كه اسرائيلي ها ملاحظه كردند كه اكثريت شهرك نشينان يقين دارند كه براي ناكام گذاشتن اجراي طرح عقب نشيني حتما خداوند دخالت خواهد كرد، شگفت زده شدند. يكي از خاخام هاي يهودي هم بزرگ ترين سالن شهر قدس اشغالي را اجاره گرفت تا جشن پيروزي بر حكومت را در آن برگزار كند! اويگدور نونتزال خاخام بخش قديمي شهر بيت المقدس در جمع تعدادي از شهرك نشينان پارا از آنچه ديگر منتقدين دولت گفتند فراتر گذاشت و به طور علني اعلام كرد:طبق قوانين شريعت يهود هر شخصي كه سرزمين اسرائيل را به غير يهوديان واگذار كند، رودف محسوب مي شود(رودف يك اصل شرعي يهودي است كه به فرد اجازه مي دهد كسي را كه قصد قتل وي را دارد ،به قتل برساند) معني اين جمله يعني اينكه شارون قصد جان ما را كرده و ما مجازيم كه وي را به قتل برسانيم.
نكته قابل توجه اين كه شمار يهودياني كه به عنوان صهيونيست هاي متدين (بنيادگرا) در اسرائيل شناخته مي شوند در حدود 750 هزار نفر است كه در حدود 7/13 درصد كل جمعيت يهوديان داخل فلسطين اشغالي را تشكيل مي دهند.اما اين اقليت داراي قدرتي به مراتب بيش از ميزان جمعيتشان هستند و به بسياري از پستهاي كليدي در حكومت دست يافته اند و برخي از ناظران و تحليلگران اسرائيل از آن بيم دارند كه جريان تندروي حريدي كه 11 درصد از كل يهوديان اسرائيل را تشكيل مي دهد بر امور ديني يهوديان سيطره يابند كه در اين صورت بحراني واقعي پديدار خواهد شد و هزاران نفر از پيروان صهيونيسم ديني از حكومت خود جدا خواهند شد و با خدمت نظامي مخالفت كنند.
رئيس كميته روابط اسرائيل و يهوديان خارج از اسرائيل مي گويند: جامعه صهيونيستي هم اكنون جنگي فرهنگي و تلخ را در داخل تجربه مي كند(جنگ بين لائيكها و مذهبي ها) كه مشخص خواهد كرد كه اسرائيل يك دولت يهودي خالص خواهد بود يا دولت همه شهروندانش و بدون ميراث يهوديت.
به همين سبب لايبر از صهيونيست هاي تندرو مي خواهد كه در روشي كه در پيش گرفته اند، بازنگري كنند و راه خود را از كساني كه نگرشي ساده لوحانه نسبت به جامعه اسرائيل دارند، جدا سازند و از ظهور خاخام ها و مدرسان ديني ميانه رو حمايت كنند تا نسل جديد به تندروي بيشتر دچار نگردد. وي مي افزايد، اين دسته از يهوديان بايد درخواست خاخام هايي را كه تلاش مي كنند به مسائل ديني جامه سياسي بپوشانند، رد كنند و با وحشي گري و خشونتي كه هم اكنون در ميان جريان تندروها موج مي زند، مقابله كنند.و به طور كلي تحت تاثير افراطي گري هاي انان قرار نگيرند.
رئيس كميته روابط اسرائيل و يهوديان خارج در مركز خدمات عمومي شهر قدس اشغالي نيز مي گويد كه هم اكنون نسل پس از صهيونيسم در حال شكل گيري است و افراد آن توانسته اند بر نظام آموزش در اسرائيل سيطره يابند و عبارت هايي مانند اسرائيل ناقص متولد شد را وارد نظام آموزشي اين رژيم كرده اند.آنها به دولت قبولاندند كه بايد مدرسه هاي مخصوص به خود (يشيوا)را داشته باشند به عبارتي آنها هم اكنون صاحب نوعي سيستم بسته آموزشي ميباشند كه مروج راديكاليسم ديني در اسراييل است و روزبروز به شمار آن افزوده مي شود.
برخي تحليلگران معتقدند كه تنش بين بنيادگرايان و ناسيوناليستهاي اسراييل كاملا ريشه اي بوده و نمي توان آن را در زمره دعواهاي خانگي شمرد چرا كه شكاف بين مذهبي ها و لاييك ها روز بروز بيشتر ميشود و هم اكنون منازعه مذهبي ها و لاييك ها باعث تضعيف دولت گشته،چرا كه دولت تنها با اين مسئله روبرو نبوده و به همراه آن مجبور است بار سنگين شكاف طبقاتي عظيم و همچنين منازعه اسراييل و فلسطين را هم به دوش بكشد.
بنيادگرايان و انتخابات
در ابتدا لازم است تا ابتدا كمي فضاي كنوني حاكم بر انتخابات را تشريح كنيم و سپس به مسئله بنيادگرايان بپردازيم.
هم اكنون سه جريان عمده در انتخابات آتي اسرائيل نقش اول را بازي مي كنند.
جريان راست ميانه روي آريل شارون؛ وي پس از خروج از ليكود اقدام به تاسيس حزب كاديما يا پيشرو نمود كه هدف از تاسيس آن سكانداري اسرائيل به روش سابق است با اين تفاوت كه اين بار حزب از انسجام دروني بالايي برخوردار است و از سنگ اندازي هاي اشخاصي چون بنيامين نتانياهو به دور است و شارون حرف اول و آخر را در حزب مي زند .
حزب شارون همچنان به طرح نقشه راه پايبند است (البته با ملاحظات 14گانه شارون) و نيز وي خواهان ترسيم مرزهاي دائمي اسرائيل و تكميل ساخت ديوار حائل و الحاق شهركهاي اشغالي و مناطق موسو م به مناطق امنيتي به اسرائيل و در نهايت بيت المقدس به عنوان پايتخت اسرائيل باقي مي ماند . كارشناسان مسائل اسرائيل شارون را قبل از سكته مغزي- همواره بخت اول پيروزي در انتخابات مي دانستند.
جريان راست تندرو به رهبري بنيامين نتانياهو؛ وي از ابتدا مخالف طرح آزادسازي غزه بوده و بارها به همين علت با شارون رودر رو شد ، به اعتقاد بسياري از افراد در داخل اسرائيل، وي يك فرصت طلب است ودر صورتي كه جو داخلي اسرائيل به سمت امنيتي شدن پيش برود وي مي تواند با بسيج كردن نظاميان، بيشترين استفاده را ببرد. به هر حال شرقي تباران اسرائيل (سفاردي ها) به طور سنتي از طرفداران ليكود به شمار مي روند و اين امر از امتيازات وي در اين دوره است.
جريان چپ ميانه رو به رهبري عمير پرتز؛ گفته شده است نام اصلي وي امير پرويز و يك ايراني الاصل مي باشد وي در انتخابات اخير حزب كارگر توانست رهبر پر سابقه حزب يعني شيمون پرز را شكست دهد و به ائتلاف با ليكود پايان دهد وي قبل از پيروزي بر شيمون پرز رئيس اتحاديه كارگري (هستدروت)بوده و با شعار نگرش به درون و بهبود بخشي زندگي كارگران ، پر كردن شكاف طبقاتي و حمايت از اقتصاد آزاد بر رقيب خود چيره گشت. از امتيازات وي جوان بودن و مطرح شدن به عنوان يك چهره جديد است. همچنين وي مي تواند به علت شرقي بودن از كشمكش بين شرقي ها و غربي ها بهره برداري نموده و درصدي از آراي شرقي تباران را هم با خود به همراه داشته باشد از ديگر امتيازات وي اين است كه وي تنها نماينده از جناح چپ خواهد بود در صورتي كه از جناح رقيب دو نماينده به ميدان آمده و اين امر مي تواند با عث شكسته شدن آراي شارون و نتانياهو به دست يكديگر شود،اما از معايب وي بي تجربه بودن در امر انتخابات و نيز عدم تخصص وي بر مسائل سياسي است همچنين ايراني بودن وي نيز مي تواند براي وي يك امتياز منفي تلقي گردد و در نهايت معضل اصلي وي اين است كه تا وقتي مردم اسرائيل احساس نا امني بكنند ديگر نوبت به مواردي چون رفاه اقتصادي نمي رسد.البته وي مي تواند با اتخاذ مواضع تند نسبت به فلسطينيان و سر دادن شعار رفاه در سايه امنيت هم از اراي اشكنازي ها بهره ببرد و هم آراي طبقات ضعيف شرقي.
به نظر مي رسد در چنين شرايطي بنيادگرايان به سمت نتانياهو گرايش بيشتري داشته باشند چرا كه از نظر آنان شارون يك خيانتكار است و بارها وي را به قتل تهديد كردند آنها در راهشان مصمم هستند و ترور اسحاق رابين بدست جواني به نام ايگال عامير شاهدي بر اين امر مي باشد اين درست است كه انها نهايتا 15درصد جامعه را تشكيل مي دهند اما قدرت آنان به مراتب بيشتر از كميتشان است و نتانياهو مي تواند از آنها به عنوان ابزاري براي نيل به پست نخست وزيري بهره فراوان ببرد.
در پايان اين نكته را هم بايد در نظر داشت كه هنوز قضاوت در مورد انتخابات آتي اسرائيل زود است و ممكن است تا موعد مقرر اتفاقات زيادي اعم از مرگ يا ترور و يا حتي ائتلاف مجدد بين رقبا بيفتد از نظر نگارنده اسرائيل مدتي است كه در حال درجا زدن است و سير نزولي آن آغاز شده و مي شود تحركات اخير شارون را به نوعي با اعلام فروپاشي شوروي توسط گورباچف و حفظ روسيه از خطر نابودي مقايسه كرد چنانكه وي با رها كردن اقمار شوروي سابق از فروپاشي روسيه جلوگيري نمود.
http://www.bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=17614
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط حمید
|
محمدرضا كاظمی
بخش نخست
"فضای حياتی" و جنگ جهانی دوم
جغرافیدان آلمانی، فريدريش راتسِل (Friedrich Ratzel ١٨٤٤-١٩٠٤)، برای نخستين بار مفهوم "فضای حياتی" را سكه زد و آن را در كتابهای خود تحت عنوان "جغرافيای سياسی" (١٨٩٧) و "فضای حياتی" (١٩٠١) ترويج كرد. او تاريخ را صحنه "نبردی مداوم بر سر فضای حياتی" میدانست ولی با اين وجود تئوری او به هيچ وجه بُعد سياسی نداشت. كارل هاوس هوفر (Karl Haushofer)، جغرافی دان ديگر آلمانی به "فضای حياتی" بعد سياسی داد و بدين ترتيب اين تئوری به يكی از ستونهای ايدئولوژِيكی آدولف هيتلر، صدراعظم آلمان نازی (١٩٣٣-١٩٤٥)، تبديل شد. هيتلر در سال ١٩٢٣ سعی كرد تا بوسيله كودتا، قدرت را در دست گيرد ولی كودتا نافرجام ماند و وی به پنج سال حبس محكوم شد. البته "پيشوای" آينده آلمان پس از حدود يك سال از زندان آزاد شد، ولی از همين زمان كوتاه برای نوشتن جلد نخست كتاب مشهورش با عنوان "نبرد من" استفاده كرد. هيتلر در اين كتاب علاوه بر مطرح كردن انديشههای ضدبولشيويستی و ضد يهودی خود، تحت تاثير تئوری راتسل وهاوس هوفر نوشت، ملت آلمان به "فضای حياتی" نياز دارد و اين فضا بايد در شرق ايجاد شود. هيتلر در سپتامبر سال ١٩٣٨ با تهديد نظامی، بخش آلمانی زبان چكسلاواكی را به آلمان الحاق كرد و در روز ١٥ مارس سال ١٩٣٩ دستور اشغال باقيمانده اين كشور را نيز صادر نمود تا بدين ترتيب يكی از نخستين گامهای مهم در راستای ايجاد "فضای حياتی" برداشته شود.
در روز اول سپتامبر سال ١٩٣٩ ارتش آلمان به دستور "پيشوا" به لهستان نيز حمله كرد و آغاز جنگی مرگبار را كه در تاريخ بشريت بی سابقه بود، رقم زد. اين جنگ كه بيشتر كشورهای جهان را درگير خود كرد، در قاره اروپا تا روز هشتم مه ١٩٤٥ به طول انجاميد و به كشته شدن بيش از ٥٠ ميليون انسان منجر شد.
يهودی ستيزی و هولوكاست
يهودی ستيزی در اروپا در اصل ريشه مذهبی دارد. مسيحيان يهوديان را به كشتن مسيح يعنی "پسر خدا" متهم میكنند و همين اتهام سبب شده تا يهوديان در طول قرنها بارها و بارها از سوی مسيحيان مورد تعرض و تعقيب قرار گيرند. يهوديان حتی تا اوايل قرن بيستم در برخی از كشورهای اروپايی از بسياری از حقوق اجتماعی محروم بودند و برای مثال اجازه اشتغال در بسياری از مشاغل را نداشتند. گرچه جنبش روشنگری سبب شده بود تا يك تحول مثبت اساسی در وضعيت يهوديان در اروپا صورت بگيرد و آنها تا حد زيادی همانند ديگر شهروندان از حقوق برابر برخوردار باشند، ولی ظاهرا تغييرات حقوقی، دستكم در كشور آلمان، تاثيرات چندانی بر افكار عمومی نداشت و يهودی ستيزی همچنان در اين كشور ريشه عميقی داشت.
با آغاز جنگ جهانی اول يهوديان آلمانی نيز همانند ديگر شهروندان اين كشور به فراخوان قيصر، ويلهلم دوم، پاسخ دادند و به جبهه رفتند. ولی با طولانی شدن جنگ و افزايش مشكلات مردم بويژه در تامين مواد غذايی بار ديگر گرايشهای يهودی ستيزانه شدت يافتند و يهوديان بعنوان عوامل قحطی و بدبختی مردم آلمان معرفی شدند. در حاليكه در تبليغات رسمی مدام از پيروزی غريب الوقوع ارتش آلمان بر دشمن سخن گفته میشد، به ناگاه اوايل اكتبر سال ١٩١٨ خبر پذيرش آتش بس از سوی سران ارتش، افكار عمومی را شوكه كرد. جنرال پاول فون هيندنبورگ (Paul von Hindenburg) در روز ١٨ نوامبر در برابر كميسيون تحقيق مجمع ملی آلمان به دروغ گفت، ارتش آلمان از پشت خنجر خورده است و با اين سخن سياستمداران را مسوول شكست در جنگ معرفی كرد. "افسانه خنجر از پشت" به حربهای به دست دشمنان يهوديان تبديل شد تا بگويند، اين يهوديان بودند كه از پشت به آلمان خنجر زدند. حضور يك يهودی به نام والتر راتناو (Walther Rathenau)، در وزارت جنگ آلمان بعنوان مدير "بخش مواد خام جنگ" سبب شد، تا گروهها و احزاب راست افراطی بتوانند راحت تر يهوديان را مسوول قحطی و كمبود مواد غذايی كنند.
در حاليكه انديشههای يهودی ستيزانه در آلمان به دلايل گفته شده گسترش زيادی پيدا كرده بود، به ناگاه آدولف هيتلر كه آشكارا به نفرت از يهوديان اعتراف میكرد، در سال ١٩٣٣ صدراعظم آلمان شد. هيتلر به محض به قدرت رسيدن كار محقق كردن انديشههای خود را كه در كتاب نبرد من به رشته تحرير درآورده بود، آغاز كرد: گسترش "فضای حياتی" برای ملت آلمان و پاكسازی نژاد آريايی (نابودی معلولان، يهوديان، كولیها، ...) از مهم ترينِ اين انديشهها بودند.
پيشوای آلمان نازی به همراه همكارانش برای نابودی يهوديان طرحی محرمانه را تدوين كرد. نازیها برای جلوگيری از افشای اين طرح تا جايی كه ممكن بود از بر جای گذاشتن سند و مدرك پرهيز میكردند و حتی برای افرادی كه طرح كشتار را برملا كنند، مجازات مرگ را در نظر گرفته بودند. آنها همچنين برای سخن گفتن از طرح و نقشه خود از يك ادبيات خاص استفاده میكردند. كليدی ترين مفهوم در اين ادبيات، مفهوم "راه حل نهايی مساله يهوديان" (Endlösung der Judenfrage) است كه به معنای نابودی يهوديان بود. با وجود تلاش نازیها برای محرمانه نگهداشتن برنامههای خود، هزاران سند و مدرك و شاهد وجود دارد كه جای هيچ گونه ترديدی درباره وجود يك طرح نظامند برای نابودی يهوديان باقی نمیگذارد. در ادامه به برخی از اين شواهد و مدارك به صورت فهرست وار اشاره میشود:
١. هيتلر در كتاب "نبرد من"، به آرزويش مبنی بر نابودی يهوديان آن هم با گاز اشاره كرده است.[١] وی در سال ١٩١٨ در جنگ بواسطه سلاحهای شيميايی كه برای نخستين بار در جهان مورد استفاده قرار گرفتند، مجروح شد. او در كتابش در اين باره نوشته است: "اگر ابتدای جنگ و در طول جنگ يكبار دوازده يا پانزده هزار از اين فاسدكنندگانِ عبریِ ملت {يهوديان} زير گاز سمی گرفته میشدند، آنگونه كه صدها هزار نفر از بهترين كارگران آلمان از تمام اقشار و اصناف تجربه كردند، در آن صورت قربانی شدن ميليونها نفر بی نتيجه نمیماند." [٢] هيتلر همچنين در بخش ديگری از "نبرد من" (فصل "ملت و نژاد") به "جنگی ميان نژادها" بر سر "فضای حياتی" اشاره كرده است كه در اين جنگ نژاد "سالم تر" و "قوی تر" پس از نابود كردن يا به برده درآوردن نژادهای "كم ارزش" پيروز میشود. يوزف گوبلز، (Joseph Goebbels) وزير تبليغات آلمان نازی هم در كتاب خاطراتش نوشته: "برای ملل مدرن راه ديگری جز نابودی يهوديان اروپا باقی نمیماند."[٣]
٢. در بند چهارم برنامه حزب ناسيونال سوسياليزم آلمان به رهبری هيتلر آمده بود:" كسی میتواند شهروند باشد كه هموطن باشد. كسی میتواند هموطن باشد كه (بدون در نظر گرفتن مذهب) از خون آلمانی باشد. از اين رو يك يهودی نمیتواند هموطن باشد."[٤]
٣. اول آوريل ١٩٣٣ فراخوان حكومتی برای تحريم فروشگاهها، پزشكان و وكلای يهودی.[٥]
٤. هفتم آوريل ١٩٣٣ قانونی برای اخراج يهوديان از مشاغل دولتی به تصويب رسيد. در پاراگراف سوم، بند اول اين قانون آمده بود: "كارمندانی كه از نسب غيرآريايی هستند بايد بازنشسته شوند..."[٦]
٥. در روز ١٥ سپتامبر ١٩٣٩ به دستور هيتلر در پارلمان آلمان دو قانون تحت عنوانهای "قانون شهروندی رايش" و قانون "حفاظت از خون و حيثيت آلمانی" به تصويب رسيد. بر طبق اين قوانين كه به قوانين نورنبرگ شهرت دارند، يهوديان ديگر از هيچ حقوق سياسی بهرمند نبودند و علاوه بر آن ازدواج يك يهودی با غيريهودی جرم بود و مجازات داشت.[٧]
٦. شب نهم نوامبر سال ١٩٣٨ ماموران حكومتی تاسيسات متعلق به يهوديان را به آتش كشيدند. دولت دخالت آتش نشانی را ممنوع كرده بود. بنابر گزارشهای رسمی خود دولت آلمان ٢٦٧٦ عبادتگاه و دفتر انجمن و ٧٥٠٠ مغازه يهودی در اين شب ويران شد.[٨] همچنين حدود ١٠٠ يهودی در اين ماجرا كشته شدند. روز بعد، يعنی روز دهم نوامبر، حدود ٣٠٠٠٠ مرد يهودی به اردوگاههای تمركز منتقل شدند.
٧. هيتلر در روز ٣٠ ژانويه سال ١٩٣٩ در سخنرانی در پارلمان آلمان اعلام كرد كه اگر جنگی در اروپا در بگيرد، نژاد يهود برخواهد افتاد.[٩] رهبر آلمان نازی در ٢٦ مه ١٩٤٤ در سخنرانی در برابر افسران ارتش اعلام كرد كه پيش بينی اش به حقيقت پيوسته است.[١٠]
٨. هيتلر در راستای اجرای توهمات نژادپرستانه اش مبنی بر خالص و ناب كردن ملت آلمان، در اكتبر سال ١٩٣٩ به صورت شفاهی و محرمانه فرمان اجرای عمليات "ت چهار" (T٤) را صادر كرد. بر طبق اين فرمان كه بعدا در نامهای در دفتر هيتلر ثبت شد، گروهی از پزشكان میبايست افراد معلول را میكشتند. به اين نوع كشتن "مرگ از روی ترحم" („Gnadentod“) گفته میشد. پزشكان پس از كشتن فرد معلول، جسد او را بلافاصله در كوره به خاكستر تبديل میكردند و به بستگان فرد درباره دليل مرگ اطلاعات غلط میدادند. سرانجام در سال ١٩٤٠ اين عمليات برملا شد و در پی اعتراضات بخشهای گسترده جامعه، هيتلر در اوت ١٩٤١ دستور توقف آن را صادر كرد. ولی تا اين زمان حدود هفتاد هزار نفر توسط پزشكان نازی به قتل رسيدند. برخی از اين قربانيان در اتاقهای گاز كشته شدند. پس از توقف عمليات "ت چهار" تجهيزات و پرسنل آن برای ادامه كار، البته اين بار بر روی يهوديان، كولیها و غيره به لهستان منتقل شدند.
٩. شركت "توپف و پسران" (Topf § Söhne)، توليد كننده كورههای جسد سوزی و برخی تجهيزات اتاقهای گاز (درهای غيرقابل نفوذ و تجهيزات تهويه) در روز ١٤ ژوئيه ١٩٤١ در نامهای اعلام كرد، كوره تعبيه شده در اردوگاه "آشويتيس يك" قادر است در طول ١٠ ساعت ١٠ تا ٣٥ جسد بسوزاند و میتوان از آن بدون هيچ و عيب و نقصی به صورت شبانه روزی استفاده كرد.[١١] در مجموع پنج كوره از اين دست در آشويتس ساخته شد و مورد بهره برداری قرار گرفت به نحوی كه از ژوئن ١٩٤٣ به بعد، طبق محاسبات خود اس اس در آشويتس روزانه قابليت سوزندان ٤٧٥٦ جسد وجود داشت. نياز به سوزاندن اين مقدار جسد در يك روز در يك اردوگاه شكی در اين باره باقی نمیگذارد كه نازیها افراد زيادی را اعدام میكردند.
١٠. در يادداشتهای رودولف هوس (Rudolf Höß)، فرمانده اردوگاه مرگ آشويتس آمده است، در تابستان ١٩٤١هاينريش هيملر (Heinrich Himmler)، فرمانده اس اس و فرمانده كل نيروهای پليس آلمان نازی به او گفته است كه "پيشوا" دستور نابودی فيزيكی يهوديان را داده است و آشويتس به خاطر امكانات حمل و نقل و قابليت مخفی نگه داشتن طرح، جای خوبی است.[١٢] هوس میافزايد، در اوت همان سال با كارل آدولف آيشمن (Karl Adolf Eichmann)، رييس بخش يهوديان اداره مركزی امنيت رايش صحبت كرده است و هر دو بر اين باور بودند كه تيرباران يهوديان كار درستی نيست، چون تيرباران كردن زنان و كودكان در درازمدت افراد اس اس را نيز تحت تاثير قرار میدهد و بر همين اساس استفاده از گاز سمی راه مناسبی است. هوس مینويسد، آيشمن به خاطر اعدام با دود موتور كاميون شهرتی بر هم زده بود. ولی او با اين شيوه اعدام در آشويتس كه قرار بود افراد زيادی به آن منتقل شوند، موافق نبود. او گفت، كشتن با دود موتور كاميون (كاری كه در برخی مكانها در شرق اروپا آزمايش شده بود) به دليل زياد بودن افرادی كه به آشويتس منتقل میشوند و استفاده از گاز مونو اكسيد كربن (آنگونه كه برای اعدام افراد معلول به كار گرفته شده بود) به دليل نياز به تجهيزات فراوان و دشواری تهيه گاز به مقدار زياد، شيوه درستی نيست. از اين گفتگو نتيجهای حاصل نمیشود.[١٣]
١١. اواخر اوت سال ١٩٤١ هوس بار ديگر برای ملاقات با آيشمن به برلين رفت. در نبود او يك فرمانده اس اس از گاز سيكلون ب كه برای از بين بردن جانوران موذی استفاده میشد، برای اعدام تعدادی از اسيران جنگی شوروی استفاده میكند. هوس استفاده از ماده جديد را پسنديد و در سپتامبر همان سال دستور داد تا ٢٥٠ زندانی بيمار را به همراه ٦٠٠ نفر از اسيران جنگی شوروی در زيرزمين بلوك شماره ١١ آشويتس با گاز سيكلون ب اعدام كنند. هوس در خاطراتش نوشته است: "من خودم در حاليكه ماسك زده بودم، كشتار را تماشا كردم. به محض وارد كردن گاز در سلولهای مملو از آدم، مرگ فرا میرسيد. تنها لحظهای كوتاه جيغ نسبتا ملايمی سر میدادند و بعد همه چيز تمام میشد."
١٢. در اواخر سال ١٩٤١ برای نخستين بار اعدام يهوديان با گاز در اردوگاه كولم هوف در غرب لهستان انجام شد. در اين اردوگاه از دود موتور كاميون برای اعدام استفاده میشد. حدود ٤٠ تا ٦٠ نفر را وارد اتاقی میكردند. با كمك يك شلنگ دود موتور كاميون را به اتاق وارد میكردند تا افراد داخل آن بميرند.
١٣. ٢٠ ژانويه ١٩٤٢ كنفرانسی در كنار درياچه وانزه (Wannsee) در حومه برلين به رياست راينهاردهايدريش (Reinhard Heydrich)، رييس ادره كل امنيت رايش و با حضور نمايندگان وزارتخانههای مختلف برگزار شد. در اين كنفرانس موضوع "راه حل مساله يهوديان" مورد بحث و بررسی قرار گرفت. نسخه شانزدهم پروتكل اين كنفرانس كه بعدا در سی نسخه تهيه و برای وزارتخانههای مختلف ارسال شد، در سال ١٩٤٥ در وزارتخارجه آلمان پيدا شد. در بخشهايی از اين پروتكل به اهداف مهم در راستای جنگ عليه "دشمنان" يهودی اشاره و گفته شده، مهم ترين اين اهداف عبارتند از: "الف. بيرون راندن يهوديان از تك تك مناطق زندگی ملت آلمان. ب. بيرون راندن يهوديان از فضای حياتی ملت آلمان.
در راستای محقق ساختن اين تلاشها بعنوان تنها راه حل موقتی ممكن، تسريع مهاجرت يهوديان از مناطق رايش (آلمان) تقويت و به صورت برنامه ريزی شده پيگيری شد... تمام مراجع درباره مضرات اين مهاجرت اجباری آگاه بودند ولی با توجه به عدم وجود راه حلهای ديگر بايد موقتا پذيرفته میشد... در اين بين با توجه به خطرات مهاجرت به هنگام جنگ و امكانات موجود در شرق، فرمانده كل اس اس و رييس كل پليس، مهاجرت يهوديان را ممنوع كرده است... اكنون به جای مهاجرت، بر اساس مجوز قبلی پيشوا انتقال به شرق بعنوان راه حلی جديد موجود است..."
در ادامه تعداد يهوديان اروپا ١١ ميليون نفر اعلام شده و تعداد اين افراد در هر كشور مشخص شده است.
"در راستای راه حل نهايی، يهوديان بايد با هدايت مناسب و به شكلی شايسته در شرق به كار گمارده شوند. يهوديانی كه توانايی كار دارند، در قالب گروههای كاری بزرگ و با تفكيك جنسيت برای ساخت جاده به اين مناطق منتقل میشوند، در اين بين بی شك تعداد زيادی از آنها بواسطه نقصان طبيعی از بين خواهند رفت.
با افرادی كه احتمالا باقی میمانند، با توجه به اينكه بی شك آنها مقاوم ترين بخش را تشكيل میدهند، بايد به شكلی مناسب برخورد كرد چرا كه اينها به شكلی طبيعی گزينش شدهاند و در صورت آزادی نطفه يك ملت يهودی جديد را تشكيل خواهند داد."[١٤]
١٤. هيملر در روز چهارم اكتبر سال ١٩٤٣ در شهر پوزن (Posen در غرب لهستان) در حضور تعدادی از افسران نازی سخنرانی و در آن آشكارا به طرح نابودی يهوديان اشاره كرد و گفت: "منظورم انتقال يهوديان است، همان نابودی ملت يهود." وی بارها تاكيد كرد كه هيچ گاه درباره اين موضوع در ملا عام سخن گفته نشده و در آينده هم نبايد صحبت شود. او همچنين با اشاره به يهوديان اظهار داشت: "ما اين حق اخلاقی را داريم، ما در مقابل ملت مان اين وظيفه را داريم كه اين كار را انجام دهيم، اين ملت را كه میخواسته ما را بكشد، بكشيم." اين بخش از سخنرانی هيملر در شبكه اينترنت در دسترس است (مراجعه شود به زير نويس!)[١٥]
١٥. هيملر در يك سخنرانی ديگر در روز ششم اكتبر سال ١٩٤٣ در همان شهر پوزن گفت: "اين سوال مطرح شد كه با زنان و بچهها چه كنيم؟ من تصميم گرفتم كه در اينجا هم يك راه حل كاملا آشكار جستجو شود. من در حقيقت خودم را مجاز نمیدانم كه مردان را نابود كنم يعنی بكشم يا دستور بدهم كه بكشند و بگذارم كه بچهها بزرگ شوند و برای پسران و نوههای ما به انتقام گيرندگان تبديل شوند. چارهای جز اتخاذ تصميم سخت مبنی بر محو كامل اين ملت از روی زمين وجود نداشت... بدين ترتيب میخواهم مساله يهوديان را به پايان برسانم. اكنون شما در جريان هستيد و اين مطلب را نزد خود حفظ میكنيد. شايد بعدها زمانی بتوان در اين باره فكر كرد كه آيا بايد به ملت آلمان مطلب بيشتری در اين باره بگوييم يا خير."[١٦]
١٦. اعترافات صدها نفر از نازیها در دادگاههای پس از جنگ مويد طرح نظام مند هيتلر برای نابودی يهوديان اروپا است. كارل آدولف آيشمن، رييس بخش يهوديان اداره مركزی امنيت رايش در سال ١٩٦١ در اعترافات خود گفته است: "برای مثال، خود راه حل مساله يهوديان، يعنی همان ماموريت ويژهای كه بههايدريش داده شده بود، يا به عبارت صريح تر، همان كشتن، قانون رايش نبود، دستور پيشوا بود... بنابر برداشت حقوقی آن زمان كه عموميت داشت، گفته میشد، سخنان پيشوا، هموزن قانون هستند." اين بخش از سخنان آيشمن به صورت فايل صوتی در اينترنت موجود است. (مراجعه شود به زير نويس!)[١٧]
بخش دوم
"تجديدنظرطلبان" يا انكاركنندگان هولوكاست چه كسانی هستند؟
افراد به اصطلاح تجديدنظرطلب يا همان انكاركنندگان هولوكاست كسانی هستند كه اسناد و مدارك تاريخی را ناديده میگيرند و ادعا میكنند، روايت تاريخی موجود درباره جنگ جهانی دوم و جنايات نازیها سرتاسر دروغ و ساخته و پرداخته متفقين يا يهودیهاست؛ محور اصلی ايدئولوژی اين افراد را انكار كشتار يهوديان و يا همان هولوكاست تشكيل میهد. تعداد زيادی از آنها همچنين معتقدند، هيتلر نه تنها جنايتكار نبود، بلكه "رهبری بزرگ" بود؛ آلمانیها نه تنها به خاطر جنگ جهانی دوم مقصر نيستند، بلكه خود قربانی ظلم و جنايات متفقين هستند...
با آشنايی بيشتر با افرادی كه تفكرات "تجديدنظرطلبانه" را تبليغ میكنند، متوجه اهداف و انگيزههای نژادپرستانه و ضدانسانی آنها میشويد و میفهميد كه "تجديدنظرطلبان" (حال خواسته يا ناخواسته) تئوريسنهای خشونت هستند. هواداران "تجديدنظرطلبان" يا بازوی اجرايی اين تئوريسنها، نئونازیهای خشونت طلب هستند كه نه تنها يهوديان، بلكه مسلمانان را هم برنمی تابند. آنها هر از گاهی به مسلمانان حمله میكنند، به خانه، مسجد يا قبرستان مسلمانان آسيب میرسانند. اينها حاميان افكار نژادپرستانه و بيمارگونه هيتلر مبنی بر "برتری نژادی" آلمانیها نسبتا به ديگر اقوام و ملل هستند. البته شكی نيست كه نئونازیها در راستای رسيدن به اهداف شان از بستن پيمانهای استراتژيك موقت با ديگر "نژادها" امتناع نمیورزند. اينها خواهان پاك سازی آلمان و اروپا از افرادی هستند كه موهای روشن و چشمان رنگين ندارند. برخی میپرسند، مگر میتوان تصور كرد، پيرمردی مانند روژه گارودی (Roger Garaudy)، تجديدنظر طلب فرانسوی، در خيابان راه بيفتد و با چاقو و چماق به جان خارجيان بيفتد. جواب اين است كه خير، گاردوی نيازی ندارد خودش به جان خارجيان بيفتد همانگونه كه آنهايی كه حكم قتل فروهرها، پوينده و غيره را صادر كردند، خودشان نيازی به اجرای حكم نداشتند. تجديدنظرطلبان به خشونت طلبان خوراك ايدئولوژيكی میدهند، آنها به آسياب افراطيون آب میريزند.
"تجديد نظرطلبان" اغلب با توجه به منفی بودن چهره "پيشوای" شان، آدولف هيتلر، به ندرت آشكارا از او حمايت میكنند. ولی در صورت داشتن تماس نزديك با آنها، يا دقت در نوشتههای شان متوجه اين حمايت و پشتيبانی میشويد. از اين گذشته، رابطه صميمی آنها با افرادی كه علنا هيتلر را ستايش میكنند، گويای گرايشهای درونی شان نيز هست. حتی "تجديد نظرطلبان" غير آلمانی هم اكثرا با نئونازیها ارتباط دارند. برای نمونه روبر فوريسون (Robert Faurisson) فرانسوی يا ديويد اروينگ انگليسی (David Irving) به صورت منظم در جلسات نئونازیها شركت میكنند و به سخنرانی میپردازند.
متاسفانه در ايران اين تصور حاكم است كه تعداد انكار كنندگان هولوكاست در اروپا و آمريكابسيار زياد است. اين موضوع به هيچ وجه صحت ندارد. تعداد اين افراد بسيار كم است و تعداد افراد سرشناس و فعال آنها در كل جهان غرب، يعنی آن عده كه مطالبی را در اين باره منتشر میكنند، شايد حتی به ٥٠ نفر هم نرسد. بدين ترتيب با در نظر گرفتن هزاران مورخی كه در دانشگاهها و مراكز پژوهشی اروپا و آمريكا هستند، میبينيد كه اين تعداد بسيار ناچيز است.
گفته میشود، انكاركنندگان هولوكاست پروفسورند، استادند، پژوهشگرند، مورخند، دكترند و ... اين القاب و صفات چيزی نيست جز يك شگرد تبليغاتی. اكثر اين افراد تحصيلات بالايی ندارند يا اگر هم دارند در رشتههای غيرمرتبط با تاريخ تحصيل كردهاند و به هيچ وجه صلاحيت لازم را برای پژوهش تاريخی ندارند. برای مثال ارنست سوندل (Ernst Zündel)، كه برخی او را "پاپ تجديدنظرطلبان" مینامند، نقاش و گرافيست است. در بين "تجديدنظرطلبان" تنها سه، چهار نفر هستند كه تحصيلات دانشگاهی بالا دارند. يكی از اين افراد روبر فوريسون، استاد سابق دانشگاه ليون فرانسه است. فوريسون استاد ادبيات فرانسه بوده و تحصيلاتش هم در همين زمينه است و هيچ تخصصی در زمينه تاريخ ندارد. يكی ديگر از افرادی كه شخصا هولوكاست را انكار نمیكند ولی از "تجديدنظرطلبان" حمايت میكند، نوآم چامسكی (Noam Chomsky) زبان شناس سرشناس آمريكايی است. همان طور كه همه میدانند چامسكی هم در رشته تاريخ تخصصی ندارد و خودش هم برای مثال در مقدمهای بر يكی از كتابهای فوريسون به اين موضوع اعتراف میكند:
"من اينجا نمیخواهم درباره كارهای فوريسون يا منتقدانش چيزی بگويم، كارهايی كه درباره شان چيز زيادی نمیدانم، درباره موضوعاتی كه آنها روی شان كار میكنند، چيز زيادی نمیدانم و اطلاعات خاصی ندارم."[١٨]
درباره روژه گارودی كه در حقيقت بواسطه او افكار عمومی ايران با انديشههای "تجديدنظرطلبانانه" آشنا شده است، بايد گفت كه وی زمانی در دانشگاه در رشته فلسفه تدريس میكرده است. او در دهه ٦٠ ميلادی گرايشهای تند استالينيستی داشت و يكی از ايدئولوژيستهای حزب كمونيست فرانسه بود. در سال ١٩٦٨ در نتيجه انتقاد به ورود نيروهای پيمان ورشو به يوگسلاوی از حزب كمونيست اخراج شد كه در پی آن از نظر سياسی به راست گرايش پيدا كرد و به جرگه انكاركنندگان هولوكاست پيوست. او ابتدا كاتوليك، سپس پروتستان و سرانجام در سال ١٩٨٢ مسلمان شد. روبر فوريسون میگويد، گارودی شخصا درباره هولوكاست هيچ گونه پژوهشی انجام نداده و هر آنچه نوشته از كتابهای من كپی كرده است.
در بين "تجديدنظرطلبان" تنها يك استثنا وجود دارد كه سالهاست در كسوت مورخ مشغول به كار است. اين فرد كسی نيست جز ديويد اروينگ انگليسی. البته لازم به ذكر است كه اروينگ در لندن در رشته علوم طبيعی مدتی تحصيل و بدون پايان بردن تحصيلاتش دانشگاه را رها كرده است؛ در عين حال بواسطه آشنايی اش با مدارك و منابع تاريخی چند كتاب (از جمله بيوگرافی گورينگ [Göring]، يكی از سران نازی) نگاشته كه حتی اساتيد و مورخان آلمانی نيز آنها را خوب و معتبر میدانند. نكته جالب توجه آن است كه اروينگ از همان ابتدای كارش بعنوان مورخ وجود اتاقهای گاز و نابودی نظامند يهوديان توسط نازیها را زير سوال نمیبرد بلكه تنها معتقد بود كه هيتلر شخصا تا پاييز سال ١٩٤٣ از برنامه نابودی يهوديان يا همان "راه حل نهايی مساله يهوديان" بی خبر بوده است. وی همچنين چند روز پيش به روزنامه نگاران گفته است كه هيچگاه هولوكاست را انكار نكرده و علاوه بر آن در دادگاهی در وين سخنانش درباره عدم وجود اتاقهای گاز در اردوگاه آشويتس را نادرست خوانده است.[١٩]
دولت ايران قصد دارد در آينده نزديك كنفرانسی را با مشاركت تعدادی از "تجديدنظرطلبان" برگزار كند، بر همين اساس لازم است چند تن از مهمانان احتمالی اين مراسم را نيز معرفی كنم:
هورست مالر (Horst Mahler): از پايه گذاران گروه تروريستی فراكسيون ارتش سرخ يا بادِر-ماينهوف (Bader-Meinhof) است كه بيش از دو دهه در آلمان به فعاليت غيرقانونی مشغول بود. در نتيجه سو قصد و آدم ربايیهای اين گروه، ٣٤ نفر كشته و تعداد زيادی زخمی شدند. وی در سال ١٩٧٤ به ١٤ سال حبس محكوم میشود و در سال ١٩٨٠ آزاد میگردد. مالر علاوه بر گرايشهای يهودی ستيزانه با تركهای مسلمان نيز مخالف است. وی برای مثال در يك سخنرانی در روز ٢٣ نوامبر ١٩٩٩ در وين، آمدن كارگران ترك به آلمان را تلاش برای فتح آلمان از درون خوانده است. مالر در اصل وكيل است و در زمينه تاريخ هيچ تخصصی ندارد.
فردريك توبن (Fredrick Toben): آلمانی الاصل و مقيم استراليا است. او در رشته فلسفه دكترا دارد و مدتی طولانی بعنوان آموزگار در استراليا و آلمان در مدارس تدريس كرده است. پيش از آنكه به انديشههای راست افراطی روی بياورد، در سال ١٩٨٥ به دليل عدم شايستگی و سرپيچی از مقررات از خدمت در مدرسه اخراج میشود ولی در سال ١٩٩٢ دوباره اجازه تدريس میيابد. توبن نه تنها در رشته تاريخ صلاحيتی ندارد، بلكه بنابر گفتههای خودش شخصا هيچ گونه پژوهشی هم درباره هولوكاست انجام نداده است و تنها مطالب منتشر شده از سوی انكاركنندگان هولوكاست را منتشر میكند.
يورگن گراف (Jürgen Graf): اهل سوييس است و تا سال ١٩٩٣ بعنوان آموزگار زبان لاتين و فرانسه مشغول به كار بود كه به دليل انتشار مطالب نئونازيستی از شغل خود بركنار میشود. هر چند گراف از نظر دانش زبانی فردی بسيار مستعد محسوب میشود و بر چندين زبان تسلط كامل دارد ولی او نيز در رشته تاريخ تخصصی ندارد و تا كنون بيشتر بعنوان مترجم كتابهای "تجديدنظرطلبانه" فعاليت كرده است. وی در دادگاههای كشورهای سوييس، آلمان و فرانسه به خاطر انتشار مطالب "تجديدنظرطلبانه" به زندان و جريمه نقدی محكوم شده، ولی گفته میشود در حال حاضر بعنوان پناهنده سياسی در ايران به سر میبرد.
احمد رامی (Ahmed Rami): مراكشی الاصل است كه از سال ١٩٧٣ در سوئد زندگی میكند. به ادعای خودش افسر ارتش بوده و در يك كودتای نافرجام عليه حسين دوم، پادشاه مراكش شركت كرده است. پس از صدور حكم اعدام از مراكش میگريزد و در سوئد ابتدا پناهنده سياسی میشود و سپس تابعيت دريافت میكند. رامی از سال ١٩٨٧ يك شبكه راديويی به نام راديو اسلام را اداره میكند كه از آن برای انتشار مطالب "تجديدنظرطلبانه" نيز استفاده میكند. البته روزنامه "اكسپرسن" (Expressen) كه از روزنامههای معتبر سوئد است در سال ١٩٩٢ تحقيقاتی را درباره رامی انجام داده و به اين نتيجه رسيده است كه داستان مشاركت وی در كودتا عليه پادشاه مراكش همه ساخته و بافته ذهن رامی است. در بخش ديگری از گزارش روزنامه مذكور آمده، سفارتهای چند كشور عربی و ايران از رامی حمايت مالی میكنند. رامی از روزنامه مذكور شكايت میكند ولی ظاهرا اكسپرسن میتواند ادعاهای خود را به اثبات برساند و در نزاع حقوقی پيروز میشود. خلاصه كلام اينكه احمد رامی اگر شياد هم نباشد، دستكم مورخ نيست.
احمد هوبر (Ahmed Huber): روزنامه نگار بازنشسته سوييسی كه اواخر دهه ١٩٦٠ ميلادی به اسلام گرويده است. هوبر خودش در گفتگو با روزنامه نگاران اعتراف كرده است كه با برخی از اعضای القائده نيز رابطه دارد. وی همچنين از مديران شركت التقوی مستقر در شهر لوگانو سوييس است كه از سوی مقامات آمريكايی و سوييسی به همكاری با سازمان القائده متهم است. هوبر حملات ١١ سپتامبر ٢٠٠١ را به همراه چند تن از دوستانش در كافهای جشن گرفته و گفته است كه برجهای تجارت جهانی، "برجهای بی دينی" و پنتاگون "سمبول شيطان" هستند. وی همچنين در گذشته با نازیها و همكنون با نئونازیها رابطه بسيار خوبی دارد و از طرفداران پر و پا قرص آدولف هيتلر است. او از جمله فعالان سازمان نازيستی و خارجی ستيز "اَوَلون" (Avalon) است. اين سازمان كه توسط تعدادی نئونازی تشكيل شده، در حقيقت يك مركز فكری برای راستگرايان افراطی تلقی میشود. والتر شول (Walter G. Scholl)، از اعضای سابق سازمان اس اس (شاخه شبه نظامی حزب نازيسم آلمان) از دوستان و همكاران هوبر در اولون است. به نوشته روزنامه نيويورك تايمز هوبر تصويری از هيتلر در منزلش نگهداری میكند و از زمان حملات ١١ سپتامبر به بعد، تصويری نيز از اسامه بن لادن در كنار آن قرار داده است. البته مهم ترين نكته در اينجا آن است كه هوبر هم همانند ديگر هم كيشان "تجديدنظرطلبش" تخصص تاريخی ندارد.
قانون ممنوعيت انكار هولوكاست
گفته میشود زير سوال بردن كشتار يهوديان در تمام كشورهای اروپايی يا غربی ممنوع است و اين امر نشانگر نفوذ يهوديان و صهيونيستها در اين كشورها است. متاسفانه نگارنده هيچ ابزاری برای اندازه گيری ميزان نفوذ يهوديان و صهيونيستها در كشورهای غربی ندارد ولی آنچه مشخص است، آن است كه در ايالات متحده آمريكا، يعنی جايی كه به گواهی بسياری محل حضور يك لابی قدرتمند يهودی است، انكار هولوكاست ممنوع نيست و بر همين اساس آمريكا يكی از مراكز فعاليت "تجديدنظرطلبان" محسوب میشود. در كشور انگستان، يكی از كشورهای دوست اسراييل هم چنين قانونی وجود ندارد و آقای اروينگ ساليان سال بدون ترس از محاكمه و مجازات به راحتی میتواند كتابهايش را منتشر كند (البته وی اكنون در اتريش زندانی است چرا كه در اين كشور انكار هولوكاست جرم است و او در سال ١٩٨٩ در دو سخنرانی در اين كشور اين عمل را انجام داده است).
بسياری تصور میكنند، متفقين پيروز در جنگ جهانی دوم يا يهوديان و صهيونيستها چنين قانونی را به آلمان تحميل كردهاند. ولی نگاهی تاريخی به موضوع همگان را به نتيجه گيری ديگری وا میدارد:
بحث درباره ممنوعيت انكار هولوكاست تقريبا از دهه شصت ميلادی در آلمان آغاز شد. ولی تنظيم لايحه قانونی و تصويب آن مدت زيادی به طول انجاميد. برخی با اين استدلال كه تصويب چنين قانونی محدود كننده آزادی بيان است، با آن مخالفت میكردند (و حتی امروز هم میكنند) و عدهای هم با اشاره به آثار منفی چنين تفكراتی هم برای امنيت داخلی و هم وجهه آلمان در سطح بين المللی از تصويب آن حمايت میكردند. سرانجام در ژوئن سال ١٩٨٥ قانون مذكور به تصويب رسيد. اكنون طبق ماده ١٩٤ كتاب قانون مجازات آلمان انكار جنايات نازیها توهين به قربانيان تلقی و جرم محسوب میشود. در سال ١٩٩٤ نيز قانون تشويش اذهان عمومی نيز برای مقابله با انكاركنندگان هولوكاست تشديد شد. بنابر بند ٣ ماده ١٣٠ كتاب قانون مجازات آلمان، كسی كه جنايات دوره نازیها را در ملا عام يا اجتماعات روا بدارد، انكار كند يا بی اهميت جلوه دهد، به حبس تا ٥ سال و جريمه نقدی محكوم خواهد شد.
جنايات نازیها از ديد "تجديدنظرطلبان"- ايرادها و پاسخها
افراد به اصطلاح "تجديدنظرطلب" چند ايراد اساسی درباره هولوكاست مطرح میكنند كه در ادامه به مهم ترين آنها اشاره و پاسخ آن نيز مطرح میشود:
ايراد: ٦ ميليون يهودی توسط نازیها كشته نشدهاند. تعداد يهوديان كشته شده (به گفته برخی) ٢٠٠ هزار نفر يا (به گفته برخی ديگر) يك ميليون نفر بوده است.
پاسخ: پژوهشگران با استناد به تعداد يهوديانی كه در كشورهای مختلف اروپايی زندگی میكردند، با در نظر گرفتن تعداد قطارهايی كه روزانه يهوديان را به ارودگاهها منتقل میكردند، گزارش ادارات پليس محلی در هر منطقه درباره تعداد يهوديان دستگير شده، اشارات ماموران اردوگاهها در دفترهای خاطرات يا تقويمهای كاری و مهم تر از همه تعداد جسدهايی كه روزانه در اردوگاههای مختلف سوزانده میشدند، تعداد يهوديان را به صورت تخمينی برآورد كردهاند. لازم به ذكر است كه نازیها در بين افرادی كه به اردوگاه آورده میشدند، روی سكوی قطار گزينش ("گزينش ويژه"/Sonderselektion) انجام میدادند و آنهايی را كه توانايی كار نداشتند (بويژه زنان، كودكان و افراد سالخورده) مستقيم راهی اتاقهای گاز میكردند.[٢٠] آنها به صورت رسمی از اين افراد هيچ آماری تهيه نمیكردند و بر همين اساس پژوهشگران قادر نيستند، رقم صد در صد دقيقی را ارايه كنند. رقم شش ميليون بيشتر جنبه نمادين دارد. كسانی كه تصور میكنند پژوهش در اين زمينه و سعی در تصحيح اين رقم در كشورهای غربی ممنوع است، سخت در اشتباهند. چيزی كه ممنوع است پژوهش نيست، بلكه ادعاهای مغرضانه و غيرعلمی با هدف تطهير هيتلر و نازیهای جنايتكار است. در بسياری از كتابهای جديد درباره هولوكاست، تعداد قربانيان يهودی حدود ٥ ميليون نفر اعلام شده است. راول هيلبرگ، استاد علوم سياسی، اتريشی الاصل كه كتابهای متعددی را درباره هولوكاست نوشته و خود نيز يهودی است، تعداد يهوديان كشته شده توسط نازیها را پنج ميليون و صد هزار نفر برآورد كرده است.[٢١] كتاب وی در اكثر مراكز علمی آلمان در دسترس است. پروفسور دكتر برند مارتين (Bernd Martin)، استاد تاريخ در يكی از دانشگاههای آلمان نيز میگويد، آخرين پژوهشها نشان میدهند كه تعداد قربانيان يهودی در جنگ جهانی دوم كمی كمتر از رقم مطرح شده توسط هيلبرگ است؛ ولی در عين حال ميليونها نفر بيش از آن است كه آن به اصطلاح تجديد نظرطلبان ادعا میكنند.
ايراد: بر روی تابلويی در اردوگاه آشويتس تا اوايل دهه نود نوشته شده بود كه در اين اردوگاه چهار ميليون نفر كشته شدند، در حاليكه بعد از فروپاشی بلوك شرق تابلو عوض شد و اكنون بر روی آن نوشته شده، حدود يك و نيم ميليون نفر در اين مكان توسط نازیها كشته شدهاند. اين امر نشانگر آن است كه درباره تعداد قربانيان يهودی به شدت اغراق شده و اين رقم را بايد چند ميليون كاهش داد.
پاسخ: نازیها عمليات كشتار خود را در چند اردوگاه انجام میدادند كه مهم ترين آن آشويتس است. در آشويتس حدود يك و نيم ميليون نفر (از جمله حدودا يك ميليون يهودی) كشته شدند. در پاسخ به ايراد "تجديدنظرطلبان" درباره تصحيح رقم قربانيان آشويتس بايد گفت، كتاب مذكور راول هيلبرگ (Raul Hilberg) كه در آن تعداد كل يهوديان كشته شده پنج ميليون و صد هزار نفر اعلام شده، نخستين بار در سال ١٩٦١، يعنی ٣٠ سال پيش از فروپاشی بلوك شرق منتشر شده بود. در اين كتاب تعداد قربانيان يهودی در آشويتس حدود يك ميليون اعلام شده بود.[٢٢] شوروی اصولا علاقه خاصی به بزرگنمايی جنايات نازیها داشت و در طول جنگ از آن برای جلب كمك كشورهای جهان، بويژه آمريكا و انگليس و همچنين برای بسيج كردن شهروندان خود عليه آلمان و تقويت ساختار داخلی خود استفاده میكرد.[٢٣] بر همين اساس در دوره تسلط شوروی بر كشورهای اروپای شرقی رقم اغراق آميز ٤ ميليون بر روی تابلوی آشويتس باقی ماند. پروفسور دكتر برند مارتين، مورخ آلمانی میگويد، در سال ١٩٨٠ از اردوگاه آشويتس بازديد كرده و به يكی از مسوولان آن متذكر شده است كه رقم نوشته شده بر روی تابلو نادرست است، ولی مسوول مذكور پاسخ داده كه به ما اجازه داده نمیشود كه تابلو را تغيير دهيم.
ايراد: اكثر يهوديان بر اثر بيماری و شرايط سخت جنگ جان باختند و توسط نازیها اعدام نشدند.
پاسخ: سرنوشت يهوديان مجارستان نشان میدهد كه اين تز نادرست است چرا كه نازیها در مارس ١٩٤٤ به سراغ آنها رفتند و تا ماه ژوئن بيشتر آنها را كشتند.[٢٤] هوس، فرمانده آشويتس نيز در خاطراتش به اين مطلب اشاره كرده است. حتی اگر هم بپذيريم كه يهوديان در اردوگاهها به دليل بيماری و شرايط دشوار زندگی جان باخته اند، باز هم كسی جز نازیها مسوول مرگ آنها نيست.
ايراد: راه حل نهايی به معنای انتقال يهوديان به شرق است و نه نابودی آنها.
پاسخ: پروتكل وانزه كه در بالا به آن اشاره شد، آشكارا نشان میدهد كه نازیها قصد داشتند پس از انتقال يهوديان به شرق، آنان را نابود كنند. اظهارات هيملر و آيشمن كه اشاره شد و هزاران سند و مدركی كه در اين مقاله مجال اشاره به آنها نيست، نيز مويد اين مطلب است.
ايراد: اصولا ٦ ميليون يهودی در اروپا وجود نداشت.
پاسخ: در پروتكل وانزه آمده است كه حدود ١١ ميليون يهودی در اروپا زندگی میكنند. علاوه بر آن هيملر در سال ١٩٤٠ از دكتر كورهِر (Korherr)، رياضيدان شاغل در وزارت كشور آلمان خواست تا تعداد يهوديان اروپا را بررسی كند. وی در گزارشش نوشت، حدود سال ١٩٣٧ ده و سه دهم ميليون يهودی در اروپا زندگی میكردهاند. وی همچنين در پاراگراف آخر گزارشش مطلبی مینويسد كه از كشتار يهوديان حكايت دارد: "در مجموع ظاهرا تعداد يهوديان اروپا از سال ١٩٣٣ تا كنون، يعنی در نخستين دهه قدرت گرفتن ناسيونال-سوسياليستها به نصف كاهش پيدا كرده است. علاوه بر آن نيمی از اين مقدار، يعنی يك چهارم كل يهوديان اروپا از سال ١٩٣٧ به بخشهای ديگری از كره زمين سرازير شدهاند." يك كپی از نسخه اصلی گزارش كورهر در اينترنت قابل رويت است (رجوع شود به زير نويس!)[٢٥]
ايراد: در سال ١٩٨٨ يك آمريكايی به نام فرد لويشتر (Fred Leuchter) بعنوان مهندس اتاقهای گاز در دادگاه ارنست سوندل در كانادا برای ارايه نظريه كارشناسی به نفع سوندل حاضر شد. وی ادعا كرد، از اتاقهای گاز نمونه برداری كرده و بر روی آنها آثار گاز سيكلون ب نيافته است. وی در ادامه افزود، در اتاقهايی كه گفته میشود، اتاق گاز بوده اند، اعدام افراد از نظر فنی غيرممكن بوده چرا كه برای مثال درهای اتاقها به اندازه كافی عايق نبودهاند. نازیها به "گزارش لويشتر" يا گزارش مشابهی به نام "گزارش رودولف" (Rudolf) استناد میكنند و میگويند از اتاقهای گاز نه برای اعدام بلكه برای از بين بردن شپشها استفاده میشده است.
پاسخ: لويشتر در همان دادگاه مجبور شد اعتراف كند كه ليسانس زبانشناسی دارد و بدين ترتيب برای تحقيقاتی كه ادعا میكند انجام داده، دانش لازم را نداشته است. ژان كلود پرسا (Jean Claude Pressac)، شيميدان فرانسوی كه خود ابتدا از انكاركنندگان هولوكاست بود، برای اثبات تصورات "تجديدنظرطلبانه" خود، چندين سال بر روی شيوههای كشتار در اردوگاههای نازیها پژوهش كرد. وی سرانجام به اين نتيجه رسيد كه تمام تصوراتش نادرست بوده و با انتشار نتايج تحقيقات خود در كتابی[٢٦] جزييات دقيقی را درباره دستگاه كشتار نازیها منتشر كرد. وی در اين كتاب نوشته، بخش اعظم گاز سيكلون ب برای ضدعفونی و از بين بردن شپشها در سربازخانههای ارتش و اردوگاههای تمركز مورد استفاده قرار میگرفت. ولی مقدار كمی از آن نيز برای كشتار انسانها مورد استفاده قرار میگرفت چرا كه تنها با چهار كيلو از اين گاز مرگبار كه از تركيبات سيانيد است میتوان هزار انسان را كشت.
علاوه بر آن از اواسط سال ١٩٤٣ نازیها از شركت "دِگِش" (DEGESCH)، توليد كننده سيكلون ب، خواستند تا ماده بوداری را كه بعنوان هشداردهنده در سيكلون ب مورد استفاده قرار میگرفت، حذف كنند. يك كپی از نسخه اصلی صورتحساب شركت "دگش" در اينترنت قابل رويت است (مراجعه شود به زير نويس!).[٢٧] در آخرين سطر اين صورتحساب به آلمانی نوشته شده: "احتياط! بدون ماده هشداردهنده!" حذف ماده هشدار دهنده از سيكلون ب به اين دليل بود كه قربانيان متوجه نشوند كه چه سرنوشتی در انتظارشان است.
نازیها در آشويتس پس از اعدام زنان موهای آنها را میتراشيدند تا از آن برای توليد چيزهايی مانند كلاه گيس استفاده كنند. در سال ١٩٤٥ بلافاصله پس از آزاد سازی اردوگاه آشويتس، يك گونی از موی زنان قربانی و دو هواكش از زيرزمين شماره يك، كوره شماره دو آشويتس-بيركناو به پزشكی قانونی شهر كراكاو فرستاده شد. در گزارش پزشكی قانونی به تاريخ ١٥ دسامبر ١٩٤٥ وجود آثار سيكلون ب هم در موی زنان و هم بر روی هواكشها تاييد شده است.[٢٨]
مورخين در پاسخ به انتقاد لويشتر مبنی بر عايق نبودن درهای اتاقهای گاز میگويند، اسناد مربوط به اردوگاه آشويتس نشان میدهند كه نازیها برای اتاقهای گاز چنين درهايی را سفارش داده بودند.[٢٩] شيميدانها در پاسخ به اين ايراد لويشتر كه بر روی ديوارهای اتاقهای گاز آثار سيانيد ديده نمیشود (البته اگر بپذيريم كه لويشتر صادقانه آزمايش كرده باشد، با توجه به اينكه برای گزارش خود ٣٥٠٠٠ دلار از ارنست سوندل دريافت كرده بود)، میگويند، احتمالا به خاطر كم بودن ميزان سيانيد مصرفی توسط نازیها پس از حدود ٦٠ سال ديگری بر روی ديوارها اثری باقی نمانده است.[٣٠]
------------------------------------
[1] البته این موضوع بدین معنا نیست که هیتلر از همان زمان کشتار یهودیان با گاز را مد نظر داشته است بلکه هدف نویسنده از اشاره به آن صرفا نشان دادن گرایش های ضدیهودی وی است.
[2] Adolf Hitler: Mein Kampf, München 1939, p. 772.
[3] J. Goebbels: Tagebücher 1924-1945, ed. Ralf Georg Reuth, München/Zürich 1992, 5. edition, p. 1933.
[4] برنامه 25 بندی حزب نازیسم آلمان به زبان آلمانی در سایت اینترنتی زیر موجود است:
http://www.nationalsozialismus.de/dokumente/textdokumente/25-punkte-programm-der-nsdap
[5] تصویر یکی از پلاکاردهایی که در آن آلمانی ها به بایکوت فروشگاه های یهودی فراخوانده شده بودند، در سایت زیر که به موزه تاریخ آلمان تعلق دارد، دیده میشود:
http://www.dhm.de/lemo/objekte/pict/613_1/index.html
[6] متن کامل این قانون که به قانون کارمندی موسوم است، به زبان آلمانی در سایت زیر موجود است:
http://www.dhm.de/lemo/html/dokumente/berufsbeamten33/index.html
[7] قوانین نورنبرگ را در میتوانید در سایت زیر ملاحظه کنید:
http://www.dhm.de/lemo/html/dokumente/nuernbergergesetze/index.html
[8] عکس کنیسه ای در شهر اِسن در حال سوختن:
http://www.dhm.de/lemo/objekte/pict/644_1/index.html
[9] Max Domarus: Hitler und Proklamationen 1932-1945, 2. vol., Würzburg 1962-63, S. 1058.
[10] H. Wilhelm: Hitlers Ansprache vor Generälen und Offizieren am 26. Mai 1944. In: Militärgeschichtliche Mitteilungen 20, 1076, S. 156.
[11] تصاویری از شرکت "توپف و پسران" که تا سال 1994 در شهر ارفورت آلمان فعال بود، به همراه تاریخچه ای از آن به زبان آلمانی در سایت زیر موجود است:
http://www.topf-holocaust.de
[12] Martin Broszat (ed.): Kommandant in Auschwitz. Autobiographische Aufzeichnungen des Rudolf Höß, München 1963, S. 157.
[13] پیشین.
[14] پروتکل کنفرانس وانزه در کتاب ها و سایت های مختلف اینترنتی موجود است. در سایت زیر هم نسخه آلمانی و هم انگلیسی آن دیده میشود:
http://www.lib.byu.edu/~rdh/eurodocs/germ/wanneng.html
[15] برای شنیدن بخشی از سخنرانی هیملر به سایت زیر مراجعه کنید. در میانه های صفحه جایی را که نوشته شده "Himmler am 4.10.1943 in Posen" کلیک کنید.
http://www.h-ref.de/personen/himmler-heinrich/himmler-in-posen.php
[16] این بخش از سخنان هیملر در کتاب های مختلف نقل شده و در سایت بالا نیز موجود است.
[17] برای شنیدن بخشی از اعترافات آیشمن به سایت زیر مراجعه و محلی را که نوشته Tondokument کلیک کنید:
http://www.h-ref.de/personen/eichmann-adolf/eichmann-jerusalem.php
[18] از مقدمه کتاب:
Robert Faurisson: Mémoire en défense contre ceux qui m’accusent de falsifier l’histoire. La question des chambres à gaz, La Vieille Taupe 1980.
[19] خبر مربوط به این مطلب در سایت شبکه اول تلویزیون آلمان "آ.اِر.د" در تاریخ 3/12/1384 رویت شد:
http://www.tagesschau.de/aktuell/meldungen/0,1185,OID5258146_
TYP6_THE_NAV_REF1_BAB,00.html
[20] تصویری از عملیات "گزینش ویژه" در اردوگاه آشویتس-بیرکناو در سایت زیر موجود است:
http://en.wikipedia.org/wiki/Image:Selection_Birkenau_ramp.jpg
[21] Raul Hilberg: Die Vernichtung der europäischen Juden, Frankfurt am Main 1990, p. 1299.
[22] R. Hilberg: p. 1299.
[23] I. Gutman (ed.): Enzyklopädie des Holocaust, 3. vol., p. 1352.
[24] پیشین ص 123.
[25] در سایت زیر یک کپی از نسخه اصلی گزارش کورهر موجود است:
http://www.ns-archiv.de/verfolgung/korherr/faksimile-kurz/
[26] Jean Claude Pressac: Auschwitz: Technique and operation of the gas chambers, New York 1989.
این کتاب در شبکه اینترنت هم در دسترس است:
http://www.holocaust-history.org/auschwitz/pressac/technique-and-operation/
[27] برای مشاهده نسخه ای از صورتحساب های شرکت گش به سایت زیر مراجعه کنید:
http://www.h-ref.de/vernichtung/zyklon-b/zyklon-b-warnstoff.php
[28] Central Commission for Investigation of german Crimes in Poland, vol. I, Warsaw 1946, p. 87.
[29] Till Bastian: Auschwitz und die „Auschwitz-Lüge“. Massenmord und Geschichtsfälschung, München 1997, p. 83.
[30] پیشین.
[31] منبع خبر مذکور خبرگزاری ایرناست:
http://www.irna.ir/fa/news/view/line-9/8411057952092248.htm
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/7323/
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط حمید
|
در بسیاری از محافل بین المللی این پرسش مطرح است که دلیل اصلی انعطاف ناپذیری ایران در ماجرای هسته ای چه می باشد؟ واقعیت این است که ایران در جریان هسته ای ملاحظاتی دارد که معتقد است نظام بین المللی آن را درک نکرده است و یا حداقل پاسخ مناسبی به آن ملاحظات نمی خواهد بدهد. اما واقعیت این است که دیپلماسی ایران نیز نمی تواند تأمین کننده این ملاحظات باشد.
ملاحظات ایران:
الف) امریکا قصد دارد ایران را از ترتیبات امنیتی در منطقه خلیج فارس حذف کند. ایران پرقدرت ترین کشور منطقه است ولی فاقد نقشی است که شایسته آن است.
ب) امریکا در حال حاضر با اعمال سیاست صلح محدود گوشه چشمی هم به تغییر نظام ایران دارد و به طور غیر آشکار در جهت سیاست تغییر رژیم نیز فعالیت می کند.
ج) ایران در چنین وضعیتی به این نتیجه رسیده که چندان تفاوتی ندارد که چه موضعی اتخاذ کند زیرا امریکایی ها
Continue reading "امکانات مانور ایران"
January 28, 2006
انزوا یا تعامل
در مجمع جهانی اقتصاد در شهر داووس که بانفوذترین و مشهورترین رهبران و شخصیت های جهان در حوزه های مختلف حضور دارند، برخلاف سال های گذشته از مقامات بلندپایه ایرانی کسی در این اجلاس شرکت نکرد. حضور در این اجلاس که همراه با پرداخت هزینه های سنگین آن است، امکان موثری برای بیان مواضع و نیز ارتباط نزدیک با شخصیت های برجسته جهان به دست می دهد.
در سال های گذشته در این اجلاس ايران سعی می کرد مواضع خود را در مسائل جهانی در فرم و صورت مناسبی ارائه دهد و در عین حال از امکانی که این اجلاس برای جذب سرمایه گذاری های خارجی به وجود می آورد، بهره برداری کند. معلوم نیست به چه دلیل مقامات بلندپایه ایرانی از شرکت در این کنفرانس خودداری کردند. این شیوه در زمانی که ایران به شدت در خطر انزوای بین المللی قرار دارد، بر دامنه خطرهایی که منافع ملی ایران را تهدید می کند، می افزايد.
تبلیغات رسانه ای نشان می دهد که برخلاف عراق حجمه تبلیغاتی سنگینی که بر علیه ایران آغاز شده، حتی با استقبال رسانه های منتقد و بی طرفی همچون لوموند و گاردین نیز رو به رو شده است. در این میان گروه های فعالی که از حمله محدود نظامی به ایران حمایت می کنند، بهره برداری جسته و تلاش می کنند فضایی را ایجاد کنند تا دولتمردان امریکایی در مسیری قرار بگیرند که آنها با شعار تغییر رژیم در جستجوی آن هستند.
Committee on Present Danger در بیانیه اخیر خود خاطر نشان می سازد که نظرسنجی ها در امریکا نشان داده است که اکثریت مردم امریکا از یک اقدام نظامی که منجر به جلوگیری و توسعه فعالیت های هسته ای
Continue reading "انزوا یا تعامل"
January 23, 2006
سوار برقطار صلح یا جنگ
alirhaghighi@yahoo.com
درجه رویارویی ایران با نظام بین المللی روز به روز به دلیل چرخش سریع اروپاییها وفقدان انعطاف لازم از سوی ایران دایما افزایش می یابد .
جدا از انگلستان که اکنون سردمدار مبارزه با ایران و ارجاع پرونده ایران به سازمان ملل گشته است
فرانسه والمان در شدید الحن ترین مواضع خود بعد از انقلاب اسلامی ، بر علیه ایران سخن رانده اند . بسیاری مفسران حتی لحن تهدید امیز زاک شیراک در مورد استفاده از سلاح اتمی برعلیه دولتهای حامی تروریسم را متوجه ایران دانسته اند . ودر یک تحلیل غیر مترقبه سازمان ضد جاسوسی المان نیز مدعی شد به اسنادی دست یافته که نشان میدهد ایران در استانه ساخت سلاح اتمی است . ظاهرا اروپاییها چنین وانمود می کنند که ایران از فرصت 2.5 ساله مذاکرات بهره جسته و با پنهانکاری کارهای هسته ای خود را به پیش برده است . و اکنون مقابله با ایران به عنوان یک عنصر پرستیژی برای سیاست اروپا صرفنظر از هزینه های ان درامده است .
این در حالی است که بسیاری از منتقدان داخلی سیاست هسته ای ایران بر این باور بودند که مشکل هسته ای ایران مشکلی برآمده از بی اعتمادی میان رابطه ایران و امریکا است و مذاکره با اروپایی ها برای حل این موضوع به بیراهه خواهد انجامید، زیرا تضمین ها و امتیازاتی که در قبال چشم پوشی ایران از حقوق قانونی خود در زمینه غنی سازی می تواند به ایران داده شوند در اختیار امریکا می باشد. نتایج این چندساله نیز نشان داده است که این منتقدان درست پیش بینی کرده بودند و سیاست انعطاف ناپذیر ایران برای عدم مذاکره با امریکا، ایران را در وضعیت مخاطره آمیزتری قرار داده است.
اکنون که جناح های جنگ طلب در امریکا و برخی جریانات حتی در اروپا، سوار قطار جنگ بر علیه ایران شده اند، ایران متأسفانه اقدامات دیپلماتیک و شعارهایش به گونه ای است که بیش از آنکه قطار صلح را به راه بیاندازد، بر سرعت قطار جنگ افزوده است و توجیهات لازم از جنبه تبلیغاتی که رسانه های بانفوذ لازم دارند در اختیار آنها قرار می دهد.
سفر به سوریه
سفر رئیس جمهور به سوریه در این موقعیت نمونه ای از این نوع دیپلماسی می باشد. مواضع و دیدارهای رئیس جمهور به ويژه با گروههایی که در بمب گذاری های انتحاری اسرائیل دست دارند و رسما ً مسوولیت آن را به عهده می گیرند، بهترین تبلیغ برای مخالفین ایران است که این کشور را تنها مخل صلح اعراب و اسرائیل می دانند.
معلوم نیست که بر مبنای چه تحلیلی این سفر در این موقعیت صورت گرفته است. آیا واقعا ً سوریه می تواند برای ما کاری انجام دهد ایا در تحریم و یا مقابله نظامی با غرب ،نیرو وکشور موثری برای ما محسوب میشود.حکومت موروثی بشار اسد که به واسطه چندین دهه سرکوب جامعه سوریه به وسیله حزب بعث ، موفق شد بدون خونریزی و انتخابات جانشین پدر خود گردد، اکنون دست به دامان عربستان سعودی شده است که نگذارد غرب اقدامات بیشتری علیه سوریه انجام دهد. در سفر دیک چینی به عربستان محور مذاکرات امیر عبدالله با معاون اول ریاست جمهوری امریکا بر محور حل مسالمت امیز مسئله سوریه دور می زد .
آیا مسأله فلسطین در چنین وضعیتی اولویت سیاست خارجی ایران گردیده است؟ کافی است ما حتی به رفتار سوریه نگاه کنیم تا بفهمیم چقدر در دیپلماسی و انعطاف پذیری و دنبال کردن منافع ملی اما ن نیز از این کشور عقب می باشیم.
مواضع سوریه
الف) سوریه با امریکا روابط دیپلماتیک دارد. سران این کشور دائما ً در مذاکره و گفتگوهای مستقیم با مقامات امریکایی قرار دارند. کسی نیز داشتن چنین روابطی را به معنای سازش سوریه با امریکا تلقی نمیکند
ب) سوریه حتی با اسرائیل مذاکرات علنی و مخفی داشته است و مشکلش بیش از آنکه شناسایی اسرائیل باشد، مسأله بلندهای جولان است که به تصرف اسرائیلی ها درآمده است و در صورت پس دادن این بلندی ها مشکلی برای شناسایی اسرائیل ندارد. علاوه بر این مخالفت سوریه با صلح میان دولت خودمختارفلسطین و اسرائیل از آن جهت است که بر این باور است در صورت صلح میان دولت خودمختار فلسطین و اسرائیل، سوریه تنها مانده و کارتی برای امتیازگیری ندارد. بنابراین، از گروه های مخالف صلح استفاده می کند تا بتواند امتیاز بیشتری کسب کند وگرنه برای حزب بعث سوریه نه جهان اسلام مطرح است و نه فلسطینی ها.
ج-آنها بدین می اندیشند که سوریه از این منازعه چه سودی می تواند کسب کند؟ در طول چندین دهه گذشته که حزب بعث در این کشور به قدرت رسیده است، شعارهای رادیکال زمینه هایی بوده است که این کشور بتواند از دولت های عرب اخاذی کند. جالب است بدانیم که بر مبنای اسناد موجود دولت شاه نیز کمک های قابل توجهی به دولت سوریه کرده بوده است.
د- بعد از انقلاب نیز دولت سوریه درصدد برآمد که دولت واحدی با صدام حسین تشکیل دهد که اختلافات میان صدام و حافظ اسد مانع از تحقق این امر شد و در جنگ میان ایران و عراق این کشور در قبال پولهای کلانی که از ایران گرفت، از ایران حمایت نمود. در جنگ اول خلیج فارس نیز سوریه برخلاف ایران به همکاری مستقیم و آشکار با نیروهای ائتلاف بر علیه عراق دست زد و منابع مالی بیشماری از این طریق به دست آورد. سوریه همواره نشان داده است که ایران را نیز به خاطر منافع می تواند به کناری نهد، همچنانکه در سالهای گذشته در اجلاس سران عرب از بسیاری از قطعنامه هایی که از حاکمیت امارات متحده عربی بر جزایر سه گانه و خواهان پایان اشغال ایران شده ، حمایت کرده است.
موضع ایران
متاسفانه برخی دولتمردان ایرانی با این توهم که تحت هیچ شرایطی امریکا و متحدانش نمی توانند به ایران حمله کنند. بی محابا روش رویارویی را برگزیده اند. دیپلمات زیرک باید بداند که همه گزینه ها بر روی میز قرار دارد . و قابلیتهای لازم را برای مقابله با انها باید داشته باشد . علاوه براین ظاهرا میان سیاستهای دولت و شورای عالی امنیت ملی اختلاف روشی مشاهده میشود که مصالح ایران را به طور جد به خطر می اندازد
ایران اکنون باید از جنبه تبلیغاتی از هرگونه رفتاری که نشان از جنگ طلبی، رویارویی و تأیید تبلیغاتی باشد که غرب برای حمله مقطعی نظامی به منابع اقتصادی و نظامی ایران و یا اعمال تحریم های گسترده اقتصادی علیه ایران نیازمند آن است، خودداری ورزد.
میزگرد تکنولوژی هسته ایی و مشکلات پیش روی ایران
- حجه الاسلام و المسلمین دکتر صٿوی (مدیر آکادمی مطالعات ایران در لندن)
- مهندس مجید خبازان (پژوهشگر و خبرنگار)
- دكتر علیرضا حقیقی (كارشناس امور بین الملل)
متن سخنرانی ها را می توانید اینجا بشنوید
http://www.kanoontowhid.org/vp.php?pi=98
بازهم تحریم
گفتگوی راديو بين المللی فرانسه با سعيد محمودی و عليرضا نامور حقيقی درباره کشاکش بين المللی بر روی پرونده هسته ای ايران
در برنامه "زمينه ها و زمانه ها"ی اين هفته راديو بين المللی فرانسه، فرنگيس حبيبي با آقايان سعيد محمودي، استاد حقوق بين الملل در سوئد و عليرضا نامورحقيقي، پژوهشگر علوم سياسی در کانادا درباره کشاکش بين المللی پيرامون موضوع پرونده هسته ای ايران و گزينه های مختلف در برابر آن به گفتگو نشسته است. اين گفتگو را در زير بشنويد.
http://1384.g00ya.com/politics/archives/042845.php
January 18, 2006
مبارزه در تاریکی
متن گفتگوی هفتگی داريوش سجادی با دکتر عليرضا حقيقی کارشناس سياسی بنياد پژوهش های ايران وابسته به تلويزيون هما
پخش شده در تلويزيون هما مورخه ـ 24/آذر/84
داریوش سجادی:
جناب آقای حقيقی، عنايت داريد که سخنان آقای احمدی نژاد مبنی بر غلوآميز بودن واقعه تاريخی هولوکاست بازتاب های گسترده ای در سطح جهان داشت. جنابعالی برآيند مواضع اتخاذ شده نسبت به اين اظهارات را چگونه ارزيابی می کنيد؟
علیرضا حقیقی:
باید ببینیم آقای احمدی نژاد از چه زاویه ای این موضع گیری را کرده تا بتوانيم تبعات مثبت یا منفی آن را در حوزه سیاست خارجی ومنافع ملی ارزیابی کنیم. نکته اولی که باید در تحليل سیاسی اين مسئله مد نظر قرار داد آن است که باید ببینیم آقای احمدی نژاد اکنون با چه شاخصی مسئله اسرائیل را به اولويت های سیاسی خارجی ایران مبدل کرده؟
همانطورکه می دانید ایران با چالش مسئله هسته ای و تحریم های اقتصادی آمریکا روبرو است و تمام سیاست خارجی ایران بسیج شده بود برای حل آن مسئله. اما اکنون آقای احمدی نژاد یک جبهه جدیدی را در سیاست خارجی ایران باز کرده که قطعاً تاثیراتی در دو حوزه هسته ای و تحریم های اقتصادی می گذارد. سخنرانی های پی در پی رئيس جمهور نشان می دهد که ایشان می خواهند جبهه جدیدی را باز کنند و این جبهه جدید تبعات زیادی را بر ایران تحميل کرده.
داریوش سجادی:
جنابعالی در مقاله ای که اخيراً منتشر کرديد دو خط مشی را در اتخاذ سیاست جدید آقای احمدی نژاد محتمل دانسته ايد. يکی بالا نگاه داشتن قیمت نفت و دوم ایجاد یک بسیج اجتماعی در داخل با تکیه بر دشمن خارجی. اين دو به چه معناست؟
علیرضا حقیقی:
اينکه بخواهيم از زاویه دید آقای احمدی نژاد مسائل را تحليل کنیم، چون ایشان انگیزه و شاخص خودشان را برای این کار مطرح نکرده اند، لذا کار ما دشوار می شود. ما ابتدا باید مشخص کنیم که شاخص ايشان برای اولویت دادن به مسئله اسرائیل آن هم در موقعیت فعلی چیست؟
آقای احمدی نژاد در مقام ریاست جمهوری مسئولیتی در قبال ملت و دولت ایران دارد که اين مسئوليت ايشان را ملزم می کند تا با یک ارزیابی استراتژیک و نه فردی به مسائل بپردازد. اين در حالی است که صحبت های آقای لاریجانی و کلاً مقامات برجسته ایرانی از اول انقلاب تاکنون جدا از این موضع گیری بوده. حتی امام هم که موجودیت اسرائیل را نفی کردند در یک دوره متفاوت از دوره کنونی بود. گذشته از آنکه بايد بخاطر داشته باشيم امام در مورد صدام حسین و عربستان سعودی هم مواضع بسیار تندی اتخاذ کرده بودند، ولی با تغییر اوضاع و شرایط، دولت ایران آن مواضع را تعدیل کرد.
داریوش سجادی:
يعنی جنابعالی معتقد هستید که مواضع آقای احمدی نژاد را باید نوعی تکروی سیاسی، خارج از منظومه نظام تلقی کرد؟
عليرضا حقيقی:
به هر حال همانطور که مقام رهبری تاکید کرده اند، نظام جمهوری اسلامی همواره بر تعهدات و قراردادهای بین المللی و همچنين به ثبات بین المللی و منطقه پایبند است و قصد ندارد نظم بین المللی را بر هم بزند، در عین حال که اجازه هم نخواهد داد که هیچ کشوری استقلالش را مخدوش کند.
داریوش سجادی:
پس انگیزه آقای احمدی نژاد از بیان چنین مواضعی چه می تواند باشد؟
علیرضا حقیقی:
البته ما فرض را بر اين می گذاريم که اين سياست های جديد متکی بر يک تحليل استراتژيک است. ولی اگر این حرف ها بر مبنای تحلیلی انجام نشده باشد هزینه هائی که این کار بر سیاست خارجی ایران تحمیل می کند بسیار نامناسب وخطرناک خواهد بود. اما چنانچه عقبه ای استراتژيک برای اين مواضع فرض نمائيم در آنصورت ممکن است هدف ايشان از اتخاذ چنين مواضعی بالا نگاه داشتن قيمت نفت باشد. طبيعی است وقتی منطقه بحرانی شود قیمت نفت می تواند بالا بماند. نکته دیگر اینکه اینها معتقدند ما نباید موضع انفعالی نسبت به اسرائیل داشته باشیم. دیگر اینکه ایران می خواهد از موضع انفعالی خارج شود و با موضع فعال عمل کند. برمبنای این تحلیل تجربه نشان داده موقعی که موضع فعال گرفته می شود، رقیب معمولاً عقب می نشیند و بر اساس همان تحليل، دشمن توانائی انجام هیچ کاری علیه ایران را ندارند و همه صحبت هائی که در مورد عملیات نظامی یا مسائل دیگر مطرح می کنند در حقیقت یک نوع بلوف است. این مسائل باعث خواهد شد یک بسیج اجتماعی در ایران ایجاد شود. بسيج اجتماعی معمولاً زمانی ایجاد می شود که جامعه در مقابل یک خطر خارجی واقع شود. شاید آقای احمدی نژاد این طور فکر می کنند که اگر این موضوع برجسته شود غرب در مورد مسئله هسته ای کوتاه بیآید. آقای احمدی نژاد زمانی که شهردار بودند در ارتباط با نظام بوروکراتيکی که در مقابل ایشان بود معتقد بودند که موقعی که شما بخواهید با گاسپاروف شطرنج باز مشهور جهانی شطرنج بازی کنید وقتی سطح بازی تان نازل باشد هیچ راهی نداريد مگر اینکه قاعده بازی را تغییر دهيد والی از گاسپاروف شکست خواهيد خورد. ایشان این رويکرد را در مقابله با نظام بوروکراسی ایران که منجمد شده، مطرح کردند و متذکر شدند که این مناسبات را می خواهند از بین ببرند. ظاهراً همين ذهنیت را ایشان در روابط بین الملل هم دارد. یعنی می گوید چون مناسبات بین المللی علیه ماست، ما قواعد بازی را که آنها برای ما تحمیل کرده اند را نمی پذیریم. ولی بايد توجه داشته باشيم که چنين تغيير رويکردی به آن سادگی ها هم نيست. ممکن است در حوزه های داخلی این کار به راحتی انجام گیرد، ولی در حوزه بین الملل این کار بسیار خطرناک است. چرا که اولاً جناح های افراطی و تندرو داخل اسرائیل را قدرتمندتر می کند. همانطورکه شاهد بودیم بعد از صحبت آقای احمدی نژاد موقعیت جناح های صلح طلب درون اسرائیل کم رنگتر شد. آقای نتانیاهو که جز کسانی بود که همواره معتقد بود آمریکا باید به جای عراق، به ایران حمله می کرد در اين قائله از موضع برتری برخوردار شد.
نکته دوم اینکه ادامه این مواضع باعث خواهد شد که واشنگتن و جناح های واقع گرای وزارت خارجه آمریکا به این نتیجه برسند که ایران اپوزیسیونی ندارد تا بتوانند آن را جایگزین کنند، تغییر رژیم هم امکان پذير نيست بنابراین با توجه به بحران هائی که آمریکا دارد راهی جز برقراری صلح محدود با ايران برایش نمی ماند. صلح حداقلی در حوزه هائی که به نفع آمریکاست مانند حوزه عراق و افغانستان. چند ماهه پیش آمریکائی ها در صدد برآمده بودند که تحریم هوایی ایران را بردارند و حتی بعد از اینکه ایران قبول کرد مسئله غنی سازی را تعلیق کند یک دستور مقطعی هم دادند به اين مفهوم که ایران بتواند قطعات یدکی برای هواپیماهایش بگیرد و یا حتی بتواند هواپیماهای جدیدی خریداری کند. ولی این وقایع اخیر باعث شد که در جناح های سیاسی واشنگتن قائلين به این دیدگاه تضعیف شوند و جناح هائی در اين بازی برنده خواهند شد که معتقدند هیچ نوع مذاکره و ارتباطی با ایران نباید انجام شود و تنها راه حل آنست که کلیت نظام ایران سرنگون شود. ايشان اعتقادشان بر این است که حکام ایران به هیچ نظم بین المللی پایبند نیستند و مذاکره با اینها هم فایده ای ندارد و برای دست یابی به اهداف شان چون علناً نمی توانند عملیات همه جانبه داشته باشند، می روند سراغ جنگ مخفی.
مرادم از جنگ مخفی خرابکاری در حوزه های داخلی ایران است از قبيل حوزه هسته ای، اقتصادی و مالی. مسئله توقیف اموال ایران در بانکهای ایتالیا هر چند که بعد از 15 روز حل شد اما نمونه ای از آغاز اين بازی است.
اين نکته را هم بايد در نظر داشته باشيم که مهم ترين منبع درآمد ایران از طریق فروش نفت است و اين نقطه آسيب پذير ماست. چنانچه ایران بخواهد قواعد بازی را قبول نکند قطعاً دچار مشکل خواهد شد چرا که سازمان ملل و اکثر کشورهای جهان اسرائیل را برسمیت شناخته اند و حتی مجلس فلسطین هم اسرائیل را برسمیت شناخته. البته حق طبیعی ايران هم هست که اسرائیل را برسمیت نشناسد ولی اینکه بگوئيم اسرائیل باید حذف شود اینها مسائلی است که در تاریخ بین الملل اتفاق نیفتاده و بیشتر به صورت رویا می ماند تا واقعیت. اینکه اسرائیلی ها بروند کانادا یا آلاسکا می دانیم که این صحبت ها عملاً امکان ناپذیر است و وقتی ما وارد چنین بازی شدیم دیگر نمی توانیم به دولت ایتالیا اعتراض کنیم که چرا پولهای ما را توقیف می کنید. گذشته از آنکه تصور نمی کنم بدنه بوروکراتيک ایران در ارتباط با سیستم بین المللی آمادگی چنین وضعیتی را داشته باشد.
داریوش سجادی:
اما صرف نظر از تبعات منفی اظهارات آقای احمدی نژاد در اروپا و آمريکا که متاثر از مسئوليت حقوقی رياست جمهوری ايشان بود، نمی توان منکر شد که مواضع ايشان از حیث محتوا برخوردار از منطق درستی بود و به همين دليل هم آن مواضع مورد استقبال افکارعمومی کشورهای عرب و مسلمان قرار گرفت.
علیرضا حقیقی:
ببينيد، شايد آقای احمدی نژاد اعتقاد داشته باشند که این مواضع باعث خواهد شد افکار عمومی جهان عرب به سمت ايران بيآيد و بدينوسيله ما از پشتیبانی این افراد برخوردار شويم، ولی واقعیت آنست که این افکار عمومی در دفاع از ايران هیچ تاثيری ندارد. من از شما می پرسم، زمانی که ما با عراق جنگ می کردیم افکار عمومی کشورهای مسلمان چه حمایتی از ما کردند؟ همين افکار عمومی چه نقشی در خنثی کردن تجاوز عراق به ایران داشتند؟ همچنانکه مشاهده کرديم علی رغم آنکه صدام حسین در کشورهای عرب بسیار محبوب بود، موقعی که آمریکا خواست به عراق حمله کند این افکار عمومی مانع از سرنگونی صدام نشد. اين در حالی است که دو ماه قبل از این حمله هر روز در پایتخت کشورهای عربی، در مصر و یمن و سودان تظاهرات مردمی به نفع صدام انجام می شد. بیشترین طرفداران صدام در
Continue reading "مبارزه در تاریکی"
January 04, 2006
رویاهای جدید در سیاست خارجی ایران
alirhaghighi@yahoo.com
با حضور رئیس جمهور در کمیسیون امنیت ملی مجلس مشخص گردید که رئیس جمهور رویای جدیدی از سیاست خارجی جمهوری اسلامی را در سر می پروراند که موضع گیری در مقابل اسرائیل از نخستین ستون های این سیاست جدید به شمار می رود. رئیس جمهور در اظهارات خود خاطر نشان کرده است که سیاست های شانزده ساله جمهوری اسلامی ایران برای تنش زدایی شکست خورده و به اهدافی که می خواسته نرسیده است و در بعضی موارد نتایجی مأیوس کننده نیز به همراه داشته است.
سیاست جدید ایشان ظاهرا ً مبنای تهاجمی دارد و هدفش بیش از آنکه اعتمادسازی، تنش زدایی و نزدیکی به اروپا باشد، درصدد آن است که افکار ملت های مسلمان را در جهت شعارهای آرمانی بسیج کند که از آن طریق یک نیروی حمایتی در میان افکار عمومی جهان اسلام و دولت های اسلامی به وجود آورد و از این طریق یک نوع سپر دفاعی معنوی برای جمهوری اسلامی ایجاد کند.
بر مبنای نظر ایشان هر جا که جمهوری اسلامی تهاجمی عمل کرده است و از تهدیدها و ارعاب غرب و اسرائیل نهراسیده است، توانسته است آنها را به عقب نشینی و تسلیم وادارد، زیرا سیاست تنش زدایی و انعطاف بیش از حد این توهم را در غربی ها ایجاد می کند که ایران از موضع ضعف با آنها برخورد می کند و لذا آنها به خود اجازه می دهند که گام های بیشتری را برای مداخله در امور ایران و مهار و کنترل امور ایران به کار گیرند. که در نهایت فقط سرنگونی نظام رضایت خاطر انها را فراهم می اورد
به طور عملی این رویای جدید نیم نگاهی به سیاست خارجی ایران حداقل در چند سال اولیه خود دارد که هدفش بسیج انقلابی ملت های مسلمان منطقه بود و رابطه با ملت ها را بیش از رابطه با دولت ها ارج می نهاد. از آنجا که مشخص نشده است که دولت با چه بهایی حاضر به اعمال این سیاست می باشد و قصد دارد آن را با قدرت تمام و بدون توجه به نظرات کارشناسی درون نظام که عموما ً نگاه دیگری را دارند، این خط مشی را به پیش ببرد، پرسش هایی برانگیخته می شود که پاسخ به آنها می تواند ابهام های موجود در مورد این رویای جدید را برطرف کند:
الف) بر طبق قانون اساسی ایران، رئیس جمهور صرفا ً مجری سیاست خارجی است. تعیین استراتژی و خطوط اصلی سیاست خارجی در ایران بر عهده مقام رهبری و شورای عالی امنیت ملی است. مجلس و رئیس جمهور نقش نظارتی را بر عهده دارند و وزارت امور خارجه نیز مجری آن سیاست ها می باشد. اکنون باید پرسید این چرخش اساسی در سیاست خارجی ایران، نظر مقامات و نهادهای مسوول در سیاست خارجی ایران است یا صرفا ً نظر شخصی رئيس جمهور؟
ب) اگر نهادها و افراد مسوول برای تعیین خطوط سیاست خارجی ایران نظر متفاوتی از آنچه که رئیس جمهور مطرح کرده است داشته باشند، باید پرسید که این تعارض دیدگاه منجر به صدمه زدن به منافع ملی ایران نخواهد شد و آیا رئیس جمهور حاضر است سیاستی را اجرا کند که با نظرات شخصی اش تفاوت داشته باشد؟ و نتایج منفی ناشی از این دوگانگی به عهده چه کسی خواهد بود؟
ج) همانطور که گفته شد در شانزده سال گذشته روسای جمهور صرفا ً مسوول اجرای سیاست خارجی بوده اند. آیا انتقاد رئیس جمهور به معنای انتقاد از نهادهای مسوول ترسیم کننده سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران می باشد ؟
د) سیاست تنش زدایی و نزدیکی به اروپا و حتی امریکا در دوره ریاست جمهوری آقای هاشمی با تأیید مقام رهبری و شورای عالی امنیت ملی انجام گرفته است. آیت الله خامنه ای در مقام ریاست جمهوری از سیاست درهای باز در ارتباط با دیگر کشورها در دی ماه 1363 سخن رانده است، آن هم زمانی که بسیاری شعارهای رادیکال در عرصه سیاست خارجی می دادند. در مورد رابطه با امریکا نیز سیاست افزایش روابط اقتصادی و تا حدی فرهنگی در دوره اول آقای هاشمی رفسنجانی با تأیید ایشان بوده است.
یک سوم نفت تولیدی ایران به شرکت های امریکایی فروخته می شد. کونکو و مکدرموت دو شرکت بزرگ امریکایی بودند که قصد سرمایه گذاری در حوزه های نفتی را داشتند که ایران با انجام کارهای آنان موافقت کرده بود. آنچه که باعث شد این روند تغییر کند، فعالیت های لابی ای پک بود که به صدور قطعنامه در امریکا برای تحریم اقتصادی ایران منجر شد.
همچنین سیاست تنش زدایی به هنگام جنگ اول امریکا علیه عراق، علیه طالبان و حمله برای سرنگونی صدام حسین باعث شد که تا حدودی ایران از مخاطره های احتمالی در امان بماند. برخی از جناح های چپ در جنگ اول امریکا علیه عراق و حتی در حمله به طالبان با همین دیدگاه رئیس جمهور جدید معتقد بودند بایستی با بسیج انقلابی به مقابله با امریکا پرداخت و معلوم نیست که اگر آن دیدگاه ها موفق می شدند سیاست های خود را عملی کنند، ایران اکنون در چه وضعیتی قرار داشت.
و) رئیس جمهور متأسفانه تعریف روشنی از قدرت و منافع ملی ایران ارائه نداده است تا ببینیم سیاست ها ایشان و اهدافی که ذکر می کند ایران را به ان اهداف راهنمون خواهد ساخت یا خیر؟
ه ) آنچه که از لحاظ اخلاقی پرسش بر انگیز است این است که رئیس جمهور در شعارهای انتخاباتی خود سخنی از این دیدگاه های مطرح شده کنونی به میان نیاورده است، بلکه در تبلیغات انتخاباتی بر شعارهای کلی و اعمال سیاست های اعتمادزایی و تنش زدایی در سیاست خارجی تکیه نمود. ایا کسانی که به ایشان رأی داده اند در مورد سیاست هایی که هزینه های سیاسی و اقتصادی زیادی را متوجه دولت و ملت ایران ساخته است، هم نظر با ایشانند؟ و آیا از لحاظ اخلاق سیاسی چنین امری پسندیده است و به معنای غبن در قرارداد محسوب نمی شود؟
ز ) از همه مهمتر آنکه سیاست مقابله با جهان، درافتادن با نهادهای بین المللی و بی توجهی به قواعد بازی بین المللی برای هیچ کشوری نتوانسته است عدالت و معنویت- که از اهداف دولت جدید است- را به ارمغان آورد. ایران نیز از این قاعده خارج نیست و اگر کسانی جز این می اندیشند، نیازمند تأمل و بازنگری در روابط بین الملل هستند.
December 31, 2005
دولت جدید و چالشهای همزمان
alirhaghighi@yahoo.com
بحران های همزمان معمولا ً دولت ها را با جبهه های مختلف درگير می کند و از کارايی آنها می کاهد. به همين دليل اکثر دولت ها از مواجه شدن با چنين موقعيتی پرهيز می کنند. به نظر می رسد دولت جديد راهی متفاوت را برگزيده است.
روز گذشته برخی از کشور های اروپايی از صدور بیمه صادراتی برای ایران خودداری کردند.
این موضع به همراه انسداد دارایی های ایران در ایتالیا نشانه های جدیدی از چالش مالی دولت جدید خواهد بود. اگر این روند تداوم یابد و دادگاه ایتالیا پول های سفارت ایران را آزاد نکند، این مسأله می تواند به عنوان یک روند قضایی از سوی دادگاه های دیگر کشورهای اروپایی نیز مورد بهره برداری قرار گیرد.
به نظر می رسد که اروپایی ها صبر و حوصله لازم را برای چانه زنی با ایران از دست داده اند. علاوه بر این اظهارات رئیس دولت در مورد مسأله اسراییل معادله جدیدی را در موقعیت ایران وارد نمود که اولین نتایج آن در جنگ مالی اروپا علیه ایران آشکار می گردد.
به جزء این مسأله هسته ای همچنان به صورت لاینحل باقی مانده است و اگر ایران غنی سازی در خاک روسیه را بپذیرد به طور موقت از چالش هسته ای رها خواهد شد، اما مسأله تحریم اقتصادی و چالش اقتصادی ایران پا برجا خواهد ماند، زیرا در وضعیت جدید اروپایی ها حاضر به دادن امتیازات استراتژیک به ایران نمی باشند. امتیازاتی که قبل از انتخابات ریاست جمهوری حاضر به اعطای آن بودند.
دولت در چنین هنگامه ای از امکانات دیپلماتیک خود برای تعدیل مواضع اروپایییان به خاطر احضار سفرای خود و عدم جایگزینی آنان به شدت کاسته است.
تغییرات سطوح مدیریتی نیز در ایران که یادآور روزهای اول انقلاب است، باعث شده است که در مجموع سرمایه گذاران اقتصادی اعم از داخلی و خارجی اکثر کارهای خود را متوقف سازند و منتظر شوند که ببینند دولت جدید چگونه از این موقعیت خارج خواهد شد. اگر تحریم اقتصادی اروپا گسترش یابد و لایه های وسیع تری را در بر بگیرد، اختلالات بیشتری در مبادلات بازرگانی و صنعتی ایران به وجود خواهد آمد.
به نظر می رسد اگر دولت انعطاف های لازم را در ارتباط با چالش های مسائل مربوط به حوزه روابط بین الملل و آزادی های اجتماعی و سیاسی در داخل نداشته باشد، دوباره در روندی قرار خواهد گرفت که در گذشته نیز چندین بار آن را تجربه کرده است. اما اقتصاد ایران هر چند به خاطر درآمد سرشار نفتی کشش بیشتری برای تحمل این ضربات دارد، اما انسجام سیاسی و اجتماعی مانند گذشته نمی باشد.
علاوه بر این تهدیدات امنیتی علیه ایران به طرز روزافزونی گسترش یافته است و ایران دائما ً مجبور است بر هزینه های دفاعی خود بیفزاید. دولت جدید اگر قصد مبارزه با مافیای اقتصادی دارد راهی جزء این ندارد که به مناسبات اقتصادی در شکل عادی خود با کشورهای اروپایی و در صورت امکان با امریکا بازگردد. در فضای تحریم و اقتصاد بسته است که مافیای اقتصادی شکل می گیرند و عملا ً سیاستی که دولت در مقابله با نظام بین المللی اتخاذ کرده است به نفع مافیای اقتصادی داخلی تمام خواهد شد.
December 26, 2005
اثرات منفی تحريم اقتصادی آمريکا عليه ايران در گفتگوی داريوش سجادی با عليرضا حقيقي، تلويزيون هما
اکنون ايران و آمريکا در یک نقطه عطف تاريخی قرار گرفته اند که یا بايد صلح را قبول کنند و یا جنگ را. اگر
بخواهیم صلح کنیم تمام مسائل را باید روی میز گذاشته و با آمريکا آن ها را حل کنيم. به نظر من الان برای صلح موقعیت مناسبی است، برای اینکه وقایع عراق و مشکلات داخلی آمریکا نشان داد واشنگتن توان تحقق رویاهائی که برای خاورمیانه بزرگ در نظر داشت در توان نداشته و ندارد
پخش شده در برنامه از نگاه ميهمانان ـ تلويزيون هما ـ 17 آذر 84
داریوش سجادی:
پیرو حادثه سقوط هواپیمای نظامی هرکولس C-130 ارتش جمهوری اسلامی ايران در بعد از ظهر 15 آذر سالجاری که درصدد انتقال تيم خبرنگاران به منطقه مانور عملیاتی در جنوب کشور بود، متاسفانه تعداد زیادی از خبرنگاران کشور کشته شدند. اين در حالی است که طی سالهای گذشته شاهد موارد مشابه ديگری از سقوط هواپیما در ایران بوده ایم. جنابعالی با يک نگاه مسبب شناسانه به منظور ممانعت بعمل آوردن از تکرار حوادث مشابه، چه عاملی را برجسته تر از ديگر عوامل موثر در بروز چنين حوادثی می دانيد؟
علیرضا حقیقی:
واقعیت آن است که عمر این هواپیماها عملاً تمام شده و تحریم اقتصادی آمریکا در مورد ایران بخصوص در تحريم قطعات هواپیما سبب می شود تا ایران نتواند ناوگان هوائی اش را تعمیر يا جایگزین کند، ما با این خطر نه فقط در مورد هواپیماهای نظامی بلکه در مورد هواپیماهای مسافربری هم مواجه هستیم.این حوادث باز هم مسئله تحریم اقتصادی آمریکا در مورد ایران را یادآور می کند. البته ما فقط مرگ های مستقیم را شاهد هستیم که به عنوان هشدار مطرح می شود. از ناحيه این تحریم، مرگ های غیرمستقیمی هم اتفاق می افتد که چون در بطن اجتماع است وبه طور آشکار مطرح نمی شود مردم کمتر به آن توجه می کنند.
برای مثال کمبود هائی که از ناحيه تحريم آمريکا بر تکنولوژی پزشکی ایران تحميل می شود، عامل فاحشی در فوت کسر قابل توجهی از شهروندان ايرانی شده و می شود. به نظر من در این زمینه باید یک فکر اساسی کرد و مقامات ایران هم باید محل نزاع شان با غرب را متمرکز بر مسئله تحریم اقتصادی آمریکا علیه ایران کنند. متاسفانه در حال حاضر محل نزاع ما با غرب موضوع غنی سازی و انرژی هسته ای شده در حالی که مسئله اساسی ما با غرب مسئله تحریمی است که آمریکا علیه ایران اعمال کرده که بسیار خطرناک هم هست و جامعه ایران را با بحران هائی مواجه می کند که اثرات آن از اینکه ما به غنی سازی اورانيوم دست پیدا کنیم، بیشتر است.
اعتقاد من بر اين است که اثرات این تحمیل بسیار عمیق است و متاسفانه کمتر کسی به این موضوع توجه دارد.
داریوش سجادی:
با توجه به اينکه جنابعالی تحریم های اقتصادی آمریکا را عامل و مسبب اصلی بروز چنین حوادثی تلقی کرديد، اکنون اين سوال پيش می آيد که آيا از نظر حقوقی ایران از این حق برخوردار است تا در دفاع از حقوق شهروندان اش که در چنین حوادثی از ناحيه تحریم اقتصادی آمریکا دچار ضایعه می شوند در دادگاه های بین المللی طرح دعوا کرده و آمریکا را مورد مخاطب حقوقی خود قرار دهد؟
علیرضا حقیقی:
خير. تصور نمی کنم چنين مسئله ای صلاحيت طرح در دعاوی حقوقی بين المللی داشته باشد. اين نکته را هم بايد در نظر داشته باشيم که تحریم اقتصادی آمریکا باعث می شود ايران از امکانات ایمنی پرواز محروم بماند ولی سهل انگاری و بی ملاحظه گی مسئولين هم نقش دارد.
هنوز تحقیقات معلوم نکرده که آیا سهل انگاری عامل سقوط بوده يا نقص فنی و یا مسائل دیگری هم دخیل بوده. این مسئله ربطی مستقیم به آمریکا ندارد. ما نمی توانیم آمریکا را مجبور کنیم تا به ما هواپیما بفروشد. واقعیت این است که ایران در منطقه بدنبال زندگی در فضائی صلح آمیز است. برای تحقق اين پروژه مسئله تحریم، مسئله اساسی است. اين محل نزاع اساسی ايران با غرب است. حتی چنانچه آمریکائی ها اجازه دهند ايران از حق برخورداری از غنی سازی اورانيوم هم برخوردار شود این مشکلی را از ما حل نخواهد کرد. ممکن است به یک سری امکانات دفاعی و پرستیژ بین المللی دست پیدا کنیم ولی اگر تحریم باقی بماند ما دوباره با همین مشکلات مواجه خواهیم بود.
اساساً مشکلات تحریم در هفت حوزه بسیار تعیین کننده بر سرنوشت آینده ایران تاثیر گذار است. اولین حوزه، حوزه نفت است. نفت به هر حال مهم ترین منبع اقتصادی ایران است. سرمایه ای است که ایران با آن همه مسائل اش را شکل و پوشش می دهد و طبيعی است اگر نفت نباشد ما با وضعیت بسیار متفاوت روبرو خواهیم بود.
دیگر اینکه تحریم های آمریکا مانع از سرمايه گذاری خارجی در ايران شده تا جائی که در حال حاضر سقف سرمايه گذاری در ايران به زحمت به مرز 40 میلیون دلار می رسد. این امر منجر به تقليل امکان رقابت بین سرمایه گذاران خارجی در ایران شده. عموماً در قراردادهای منعقده بين ايران و ديگر کشورها، شرکت های خارجی با وقوف به محدودیت های اقتصادی ناشی از تحريم های آمريکا، پروژه های اقتصادی خود با ايران را بسیار گران حساب می کنند. بعنوان نمونه در همین پروژه آزادگان که یکی از مهم ترین منابع نفتی ایران خواهد شد و روزی 350000 بشکه تولید خواهد کرد، در این مورد هم کارشناسان معتقدند ژاپنی ها از امتناع آمریکا جهت سرمایه گذاری در ايران بهره برده و تقریباً 25% هزینه تولید با ايران را گران تر حساب کرده اند. اینها اثرات اقتصادی دارد. ارقام خیلی وسیع تر از این حرفهاست. در تمام حوزه های نفتی ایران که توسط شرکتهای انگلیسی، هلندی و یا نروژی سرمایه گذاری شده اگر آمریکائی ها حضور داشتند، تمام اين پروژه ها حداقل 25% ارزانتر تمام می شد و ما تا این حد شاهد ضرر نبودیم. نکته دیگر موقعیت ایران در روابط سیاسی اش با همسایگان است، تحریم باعث شده همسایگان ايران از این موقعیت بمنظور رشد و پیشرفت اقتصادی خودشان سوء استفاده کنند. به عنوان مثال امارات متحده عربی کشوری است که علیه ما ادعای ارضی دارد، ولی دولت ما و شهروندان ایرانی دائماً به بهبود وضعیت اقتصادی اش کمک می کنند. ایران مجبور است بسیاری از اجناس را بخاطر تحریم از طریق صادرات مجدد از دبی خریداری کرده و عملاً سالی 2 یا 3 میلیارد دلار به خزانه دبی پول واریز کند. اين در حالی است که قدرتمند شدن دبی باعث خواهد شد ادعای آنها درمورد جزایر ایران مستحکمتر شود. همچنانکه با درآمدهای نفتی که آنها پیدا می کنند امکان لابی شان در کریدرهای سیاسی اروپا و آمریکا افزایش پیدا کرده و روزی خواهید دید که همین اروپا وآمریکا که قبول کرده اند این جزایر به ایران تعلق دارد موضع خود را به نفع امارات متحده عربی تغییر می دهند و آن موقع است که برای ایران هزینه دفاع از این جزایر افزایش پیدا می کند. از جنبه هسته ای و هوائی هم ما مشکلاتی خواهیم داشت. واقعیت این است که صنعت تکنولوژی هوائی تحت سیطره آمریکائی ها است. چه هواپیمای ایرباس و چه بوئینگ بگونه ای است که باید با مجوز آمریکا به کشورها فروخته شود. در همين رابطه بود که مشاهده کرديد بعد از تن دادن ایران به تعليق غنی سازی، آمریکائی ها مجوز فروش قطعات یدکی هواپیما به ایران را صادر کردند و بعد از بازگشت ايران به موضع غنی سازی دوباره صادرات این قطعات به کشور منتفی شد.
واقعيت آنست که ما با مشکل بزرگی روبرو هستيم. هواپیماهای مسافربری ایران عمر مفیدشان را کرده اند و باید یا هواپیماهای دست دوم از شرکتهای هوائی با قیمت گران تری خریداری کنیم یا مسئله ایمنی هواپیماها را در نظر داشته باشیم تا جان مسافرین مواجه با خطر نشود. همچنین ایمنی نیروگاه های هسته ای هم باید مورد توجه قرار گیرد. نیروگاه هسته ای ما هنوز به راه نیفتاده ولی وقتی راه اندازی شود ایمنی اش مسئله ای جدی است. ما نمی توانیم ایمنی این نیروگاه ها را فقط به بازرسان روسی واگذار کنیم. بایستی بازرسانی از کشورهای دیگر ایمنی و کنترل این نیروگاهها را در دست داشته باشند تا با فجایعی مانند فجایع چرنوبیل روبرو نشویم. بنابراین در جنبه هسته ای هم ما احتیاج داریم که تحریم های اقتصادی آمريکا برداشته شود. علاوه بر این از جنبه علمی ایران در آستانه یک جهش قرار دارد. ایران تنها کشور نفتی است که پتانسیل نیروی انسانی اش بسیار بالا است. این نیروی انسانی بخاطر تحریم علمی در بسیاری از رشته ها در دانشگاه های اروپا و آمریکا مانند رشته فیزیک هسته ای فاقد پذیرش شده اند. این تحريم علمی باعث می شود تا ما از مسابقات علمی که در جهان برگزار می شود عقب بیفتیم و يا آنکه بسیاری از وسایل آزمایش فیزیکی را چند برابر قیمت در بازار های جهانی خريداری کنيم.
داریوش سجادی:
ضمن تائید کل اظهارات جنابعالی، اما من بر نظر قبلی خودم اصرار دارم. به هیچ وجه نمی شود منکر بی مبالاتی ها در بروز چنین حوادثی از طرف مدیران داخلی ایران شد اما اینجا بحث مسئولیت اخلاقی پیش می آید که دولت ایالات متحده با توسل به تحريم های اقتصادی جان شهروندان ایرانی را گروگان و وجه المخاصمه اختلافات خود با جمهوری اسلامی قرار داده. همین مسئله را در تحریم اقتصادی عراق طی سالهای گذشته شاهد بوديم که کوچکترین ضرری را متوجه حکومت عراق نکرد بلکه این ملت عراق بود که بلاگردان تحریم ها شد. در حادثه سقوط هواپيمای C-130 نيز می بینیم هزينه اختلاف واشنگتن با دولت ایران از جان شهروندان ایرانی تامين می شود. حتی همين اختلافات آمريکا با ايران در پرونده اتمی به نوعی تائید کننده مواضع ایران است. دولت ایران در مذاکرات بارها تاکید کرده که چنانچه فن آوری هسته ای خود را در اختیار غرب قرار دهد، چه تضمینی وجود دارد تا در روز واقعه آن را از ما مضایقه نکنید؟ حادثه سقوط هواپيمای C-130 اثبات کننده اين ادعای ايران بود که آمریکا برای تامین منویات و سیاست های خود، حاضر است تا مرز بازی با جان انسانها از ارائه نيازهای ضروری مردم استنکاف بورزد.
علیرضا حقیقی:
این برمی گردد به کلیت روابط ایران و آمریکا. اکنون اين دو کشور در یک نقطه عطف تاريخی قرار گرفته اند که یا بايد صلح را قبول کنند و یا جنگ را.
اگر بخواهیم صلح کنیم تمام مسائل را باید روی میز گذاشته و با آمريکا آنها را حل کنيم. به نظر من الان برای صلح موقعیت مناسبی است، برای اینکه وقایع عراق و مشکلات داخلی آمریکا نشان داد واشنگتن توان تحقق رویاهائی که برای خاورمیانه بزرگ در نظر داشت از جمله جابجائی سهل الوصول رژیم های عراق و افغانستان و ایران را در توان نداشته و ندارد. در نتیجه تنها راه حلی که اکنون آمریکائی ها دنبال می کنند، راه حل صلح محدود است. وزارت خارجه آمریکا جاهائی که به نفع اش است می خواهد با ایران مذاکره کند و جاهائی که به نفع اش نیست، اصلاً وارد موضوع نمی شود. ما باید به آنها نشان دهیم در مقابل چه چیزی حاضر به تعديل مواضع هستيم. مهمترین مسئله ای که ایران می تواند در ارتباط با آمریکا مطرح کند، مسله تحریم است. حتی ایران اگر تعلیق غنی سازی را بپذيرد همانطور که قبلاً هم پذيرفته بود، این تعلیق درمقابل رفع تحریم، راه مناسبی است چون عملاً رفع تحریم به معنای این است که آمریکائی ها مسئله تغییر رژیم را کنار گذاشته اند. آمریکا تاکنون در مورد رابطه با ایران سیاست هائی را اتخاذ کرده که علیه منافع مردم است. منافع سیاست تحریم اقتصادی صرفاً به جیب نیروهائی می رود که غیر دموکرات هستند. آمریکا می داند که تحریم اقتصادی باعث خواهد شد تا ایران به تدریج ضعیف شود. لزومی ندارد ما رنجی را به ملت خودمان تحمیل کنیم که قابل حل است.
داریوش سجادی:
اينکه زلمای خليل زاد سفير آمريکا در عراق اخيراً اعلام کرده از جانب کاخ سفيد موظف به انجام مذاکره با ايران جهت تثبيت و بهبود وضعيت در عراق شده است را در چه چارچوبی بايد قرار دهيم؟
علیرضا حقیقی:
واشنگتن در حال حاضر به دليل مشکلاتی که در عراق گريان گيرش شده بدنبال صلح محدود با ايران است. در حالی که ما باید بدنبال صلح کامل با آمریکا باشیم. ما بايد مسائل مان را با آمريکا بصورت کلی اعم از مسئله تحریم، هسته ای، افغانستان، عراق و امنیت خلیج فارس حل کنيم. یک سری توقعاتی آمریکا از ما دارد و ماهم یکسری امتیازات از آمریکا می خواهیم.
داریوش سجادی:
گام اول را چه کسی باید بردارد؟ اينکه خليل زاد صرفاً جهت حل مشکلات در عراق به استقبال مذاکره با ايران آمده است را نمی توان گام موثری تلقی کرد. تصور نمی کنید این آمریکاست که برای حل کلیه مسائل با ايران باید گام اول را بردارد؟
علیرضا حقیقی:
مهم نیست چه کشوری گام اول را بر دارد. مهم آنست که ایران نباید انفعالی عمل کند. ایران باید شرایط خودش برای صلح کامل را عنوان کند. خوشبختانه شاهد آن هستيم تریبون هائی که پيش از اين مخالف سرسخت مذاکره با آمریکا بودند، در مورد پیشنهاد اخیر آمریکا موضع ملایم تری را اتخاذ کرده اند. با توجه به اينکه مسئله روابط ايران و آمريکا در تهران به شورای اميت ملی سپرده شده، آقای لاریجانی و کسان دیگری که مسئول شورای امنیت ملی هستند باید صریحاً در اين زمينه اعلام کنند که تحت چه شرایطی مایلند گفتگو با آمریکا را برای يک صلح تمام عيار از سر بگیرند.
البته مشکلی که در اين زمينه وجود دارد آنست که مخالفان چنين روندی همواره کوشيده اند از طريق کارشکنی هر گونه مذاکره بين ايران و آمريکا را با افشاگری مختل نمايند. این وظیفه همه دولتمردان و روشنفکران ایرانی است تا سعی کنند جهت حل این موضوع گام بردارند.
دولت ايران نبايد بگويد به ما پيشنهاد نشده بلکه بايد اعلام آمادگی کرده و بگويد که ما تحت چه شرايط و موضوعاتی حاضريم با آمريکا گفتگو کرده و مشکلاتمان را حل کنيم.
از سوی ديگر دولت آقای احمدی نژاد از ابتدا دو هدف و آرمان را تحت عنوان عدالت و معنویت برای خود مطرح کرده بود. این فاصله ای که بین نخبگان و دولتمردان ایجاد شده قطعاً در تحقق عدالت در ایران به مشکل برخواهد خورد. همچنانکه برای تحقق همان عدالت هم دولت موظف است زمينه های جذب سرمايه گذاری خارجی را از طريق بهبود مناسبات و تنش زدائی در سياست خارجی مهيا نمايد.
از جنبه معنوی هم جامعه باید به درآمد سرانه مناسبی برسد تا افراد حتی اگر بخواهند با عقاید و نظرات معنوی خودشان رفتار کنند مجبور نشوند بخاطر مشکلات اقتصادی تغییر منش در زندگی شان ایجاد کنند.
روابط عمومی بنياد پژوهش های ايرانی ـ تلويزيون هما
December 24, 2005
معیارهای موفقیت و ابهامها در دستگاه دیپلماسی کشور
alirhaghighi@yahoo.com
در فروردین امسال درسمیناری که در دانشگاه دارهام انگلستان برگزارشده بود اقای دکتر سجاد پور که از دیپلماتهای با تجربه و تحصیل کرده وزارت خارجه می باشد ، شرح کشافی از موفقیتهای وزارت امور خارجه ایران بویژه در حوزه نیروی انسانی ان وزارتخانه داد و توضیح داد که این سرمایه وگنج بزرگی است که در طول سالیان بعد از انقلاب با ازمون و خطا های بیشمار و تجربه 25 ساله به دست امده است وباید در حفظ ان کوشا بود .
. در ان سمینار از ایشان پرسیدم که معیارهای موفقیت در سیاست خارجی را تعریف کنید تا بتوان با ان دیپلماسی ایران را ارزیابی کرد وگرنه همه وزرا و همه کشورها با هر وضعییتی خود را موفق می پندارند و از دستاوردهای عظیم دیپلماتیک خود سخن می رانند.
چون ،متاسفانه در کشور ما فقط فوتبال و نتایج ان است که مسئولان را با مشکل و پرسش عمومی مواجه می سازد ودر بقیه حوزه ها ، متاسفانه معیاری برای اندازه گیری اقدامات مسئولین وجود ندارد.
دومین سوال ومشکل دستگاه دیپلماسی ایران به رفتار و منش دیپلماتهای ایرانی برمیگشت . دیپلماتهای ایرانی به خاطر مشکلات ساختار اقتصادی بیمار ایران و تفاوت بسیار زیاد درامدی انها با یک کارشناس عالیرتبه در ایران و مزایای دیگری که از زندگی در خارج برایشان حاصل میشود.، به هیچ عنوان حاضر به از دست دادن سمت هایشان نیستند و برای حفظ ان هر کاری را انجام می دهند ودر بسیاری موارد نظر کارشناسی خود را به خاطر اینکه در تهران بامشکلی مواجه نشوند سانسور میکنند و معمولا در مورد نظر کارشناسی اشان که با تبلیغات رسمی همخوان نیست ،پافشاری نمیکند و براحتی کوتاه می آیند.
علاوه براین برخی از انها برای خوشامد مقامات در بیان اثرات یک سفر و بازدید یک مقام رسمی و یا یک سیاست اعلام شده جدید با اغراق گویی و تملق اطلاعات نادرستی را به مرکز منتقل میکنند و مسئولین را در توهمهای ذهنی وغیر واقعی نگه می دارند. که البته باعث اشتباه محاسباتی در هنگام تصمیم گیریهای خطیر میشود ( رابطه ایران و امریکا و اثرات ان در سیاست خارجی ایران ازجمله این موارد است)
علاوه براین چون برنامه های دیپلماسی مطرح شده از تهران را باور ندارند در هنگام مذاکرات سعی میکنند نشان دهند که دیدگاههایی را که مطرح میکنند دیدگاه مقامات در تهران است و انها موضع دیگری دارند و طببعی است که طرف مذاکره خارجی نیز بلافاصله می فهمد که شکافی وجود دارد.
ایشان البته پرسش اول را پاسخ نداد و ادعای دوم را به کلی بی اساس دانست .
دولت جدید با توجه به ارمانهایی که در نظر دارد برخلاف دولتهای قبلی که کمترین تغییر را متوجه دستگاه دیپلماسی کشور کرده بودند ، در نخستین گامهای خود برجسته ترین دیپلماتها را در حساسترین موقعیت امنیتی ودر مهمترین کشورها از کار برکنار کرد، و اگر وزیر خارجه فردی بود که سابقه طولانی ذر ان وزارت خانه نداشت و از نظر فکری جور دیگری نمی اندشید ابعاد این تغییرات قطعا وسیعتر میشد . هرچند که امکان ان در اینده امکانپذیر است.
متاسفانه هیچکدام از دیپلما تهای ایرانی حتی انها که بعد از این سیاستها از وزارت خارجه بیرون امده اند هنوز یک نقد مستدل از این شیوه که می تواند منافع ملی ایران را به خطر بیاندازد منتشر نکرده اند.اگر این سرمایه عظیم ملی به قول اقای سجاد پور مورد هجوم سیاستهای جدید واقع شده پس چرا سکوت؟
اگر در میان خیل عظیم افراد تحصیلکرده و مذهبی وزارت خارجه که برخی نیز سابقه های انقلابی و مبارزاتی در زمان شاه و زمان جنگ را یدک می کشند گفنتاری در نقد سیاستهایی که از نظر انها مخل منافع امنیتی و ملی کشور ایجاد نشود. ایا ارزیابی ما از موفقیتهای دیپلماتیکشان در گذشته نیز تغییر نخواهد کرد
نگاهی به رفتار سفیر سابق انگلستان در ازبکستان الگوی خوبی را فرا روی ما قرار میدهد . وی که برخلاف سیاست دولت انگلستان و غرب که از رژیم دیکتاتوری اسلام کریم اف حمایت میکردند، با گروههای مخالف در تماس بود مدعی شد اطللاعات ادعای رژیم ازبکستان در مورد گرئوههای اسلام گرا و تهدیدهای امنیتی انان در حمله به مکانهای غمومی در زیر شکنجه حاصل شده و افراد اطللاعات دروغی را فقط برای رهایی از شکنجه مطرح کرده اند ابتدا اورا به مرکز فرا خواندندو بعد هم از دستگاه دیپلماسی بیرون امدو نقدهای بیشماری در این زمینه منتشرکرد .فقط هنگامی که شورشهای مردم در اندیجان رخ داد دستگاه دیپلماسی ی غرب فهمید که چقدر تحلیلها و پیش بینی های او درست بوده است .
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط حمید
|
علیرضا نامور حقیقی، شرق
شاید پرنس چارلز تصور نمی کرد به سوی کشوری در حال پرواز است که سفر او را حتی برخی مطبوعات لندن به عنوان دوپینگ دیپلماتیک و اطمینان خاطر بخشی به یک جناح سیاسی در زمان چالشهای انتخاباتی تفسیر خواهند کرد.
www.namvarha.com
هنگامی که پرنس چارلز در هواپیمای اختصاصی خود فرودگاه السالمیه کویت را به سمت ایران ترک می کرد احساس گنگی برای سفر به مقصدی داشت که 25 سال پیش از آن یعنی در اردیبهشت57 مادرش/ملکه انگلستان به خاطر توصیه وزارت امور خارجه مبنی بربی ثباتی و مخاطره امیز بودن اوضاع سیاسی ایران سفرش را بدانجا لغو کرده بود . وی آرزو می کرد کاش پرنسس دایانا در کنارش بود تا چهره انسانی تری به سفر او به بم داده می شد. ایران برای او آمیزه ای از پیچیدگیهای درک نکردنی بود . او در سالگرد انقلابی به ایران سفر میکرد که 25 سال پیش ه "فوکو " آن را انقلاب روح د رجهان بدون روح نامیده بود و در طول 25 سال گذشته با جهان غرب بر سر اثبات راه و روش خود به چالش گذرانده بود . هر چند زمان این سفر بعد از ملاقات آقای خاتمی و جک استراو در اجلاس داووس سوئیس و تایید رئیس جمهور و موافقت وزارت خارجه در این زمان تنظیم گردیده بود.
شاید پرنس چارلز تصور نمی کرد به سوی کشوری در حال پرواز است که سفر او را حتی برخی مطبوعات لندن به عنوان دوپینگ دیپلماتیک و اطمینان خاطر بخشی به یک جناح سیاسی در زمان چالشهای انتخاباتی تفسیر خواهند کرد. زیرا از زمان قاجاریه تا کنون اسطوره نفوذ انگلستان در پس پرده حوادث و وقایع سیاسی بر اذهان بسیاری از نخبگان و توده های مردم نقش بسته است .
واقعیت این است که روابط ایران وانگلستان با قدمت ترین؛ پیچیده ترین و رازآلوده ترین روابط ایران را تشکیل می دهد . انگلستان زمانی تا آستانه مستعمره کردن ایران نیزپیش رفت ولی آیا روابط کنونی دو کشور را می توان با گذشته مقایسه کرد؟ واقعیت این است که حفظ نگاه سنتی به روابط دوکشور چندان واقع گرایانه نیست ، زیرا زمینه های عینی روابط دو کشور در برخی موارد دگرگون گردیده است . هر چند که انگلیسیها مایل هستند اسطوره نفوذ خود را در اذهان جامعه ایرانی زنده نگه دارند . به قول دیپلماتهای این کشور برای نفوذ در جامعه ای مثل ایران چنین تصوری عامل پیش برنده برای اهداف دیپلماتیک و منافع استراتژیک آن کشور محسوب می شود . بی تردید بخش اصلی این پایه های نفوذ به نیروی انسانی برجسته ای وابسته است که انگلستان برای شناخت ایران به کار گرفته است . این کشور همواره برجسته ترین و زبده ترین کارشناسان مسایل ایران را در اختیار داشته ، دیپلماتها و سفرای این کشور معمولا به زبان فارسی مسلط هستند . امری که در دیگر سفارتخانه های اروپایی به ندرت وجود دارد . اشراف اطلاعاتی و کارشناسی این کشور که از زمانهای گذشته بویژه از دوره قاجاریه تعمیق یافته است همواره توانسته در تصمیم گیریهای سیاسی و دیپلماتیک دیگر قدرتها بویژه آمریکا را در مورد ایران تحت تاثیر قراردهد.
دیپلماسی انگلستان در ارتباط با ایران همواره از لایه های درونی برخوردار بوده که متفاوت از مواضع و اظهارات رسمی بوده است و همین تجربه عمومی مردم از این مساله در جایی که ناباوری و دیر اعتمادی بخشی از فرهنگ روزانه آن به شمار می رود به ضرب المثل فارسی نیز وارد شده که از آن به عنوان سیاست انگلیسی یاد می شود.
دیپلماسی/ نفوذ و چالش
انگستان بعد از ماجرای فتوای سلمان رشدی تلاش بسیاری کرد که با ارایه راه حلهای دیپلماتیک ( فی المثل جدا سازی مقام فتوا از نظرات رسمی دولت ) از قطع روابط دو کشور جلوگیری کند اما رادیکا لیسم حاکم بر مجلس شورای اسلامی آن زمان سبب گردید که روابط دو کشور قطع گردد . هر چند که مسافرتهای غیررسمی و رایزنی های سیاسی میان دو کشور جریان داشت و بالاخره همین رایزنی ها منجر به برقراری روابط د رحد تبادل کاردار میان دو کشور شد.
به هنگام انتخابات ریاست جمهوری درسال 76 وزارت خارجه انگلستان د رارزیابی تحولات ایران مرتکب دو اشتباه بزرگ شد . آنها در مورد میزان مشارکت مردم و هم در مورد شخص پیروز انتخابات د رپیش بینی هایشان دچار اشتباه شدند . این اشتباه البته به خطوط رسانه ای آن کشور نیز منتقل شده بود و به همین خاطر پیروزی خاتمی برای خبرنگاران آنها غیر مترقبه و شوک اور بود. 1
با انتخاباتی که د رانگلستان همزمان با ایران منجر به روی کار آمدن دولت تونی بلر گردید، وزارت خارجه نیز با حضور رابین کوک که سابقه چپ را بدنبال داشت ارتقا روابط دو کشور را در دستور کار قرار داد ..وجهه بین المللی دولت خاتمی سبب گردیدکه بر خلاف چند سال قبل بدون دریافت تضمین کتبی از دولت ایران که قبلاانگلستان برای حفظ جان سلمان رشدی خواستار آن شده روابط دو کشور ارتقا دیپلماتیک پیدا کند.
اما با وقوع رخداد واقعه11 سپتامبر و تغییر مسایل و چالشهای بین المللی انگلستان با درک این نکته که اگر بخواهد د ربازی قدرت آینده نظام بین المللی جایی داشته باشد راهی جز همراهی کامل و هماهنگی با امریکا ندارد، در مسیر دیپلماسی جنگ بر علیه تروریسم دولت بوش قرار گرفت ..دیپلماسی جدید رویاهای زیادی را در مورد تغییرات نظام های سیاسی در منطقه و مناسبات حاکم و حتی تغییرات جغرافیایی در سر می پروراند.
در این میان ایران هر چند به طورضمنی از سقوط طالبان حمایت علنی کرد اما در مورد عراق جانب احتیاط را پیشه کرد . هرچند که برجسته ترین نیروی مخالف رژیم عراق توسط ایران مورد حمایت قرار گرفته بود ولی با پیروزی سریع آمریکا و بریتانیا درعراق ایران به تبلیغات شدیدی بر علیه نیروی اشغالگر زد و حتی یکی از خطیبان نماز جمعه عراقی ها را به پیروی از مدل فلسطینیان برای مقابله با امریکاییها فرا خواند. اما ایران با نگاهی دیپلماتیک علیرغم محکومیت اشغال عراق ازاحضار و اعتراض به انگلستان به خاطر اشغال بصره خودداری کرد و فقط شعارهای تبلیغاتی خود را متوجه آمریکا نمود. زیرا انگلستان قبل از جنگ قول داده بود هیچ خطری از جانب نیروهای ائتلاف متوجه حاکمییت ایران نخواهد شد.
روشهای برخورد انگلستان و امریکا با ایران
اکنون باید دید با توجه به اهمییت تداوم حضور انگلستان در جنگ ضد تروریسم برای منافع این کشوروضرورت پیوستگی استراتزیک امریکا و انگلیس اهداف و روشهای انها در مورد ایران چه شباهت وتفاوتهائی دارد.
بنظر میرسد تحلیل رسمی دولت انگلستان از ساخت قدرت در ایران- همچنانکه هفته گذشته جک استراو در مجلس عوام مطرح کرد- هیچ تفاوتی با آمریکاییها ندارد و آن را به دو گره انتصابی و انتخابی تقسیم میکنند. انگلستان مانند دیگر اروپائیها از تغییرات دمکراتیک ایران بویزه بعد از دوم خرداد استقبال کرده و انرا عاملی برای ثبات ایران و ارتقا ایران برای ایفای نقشی سازنده در نظام بین المللی تلقی می کند
جک استراو چه در ملاقات با اقای خاتمی در اجلاس داووس و چه در مقام پا سخگوئی در مجلس عوام این کشور بر مساله تحقق دموکراسی و نیز برگزاری انتخابات آزاد با نقدی به روشهای نهادهای ناظر انتخاباتی و ملاحظات حقوق بشری در ایران تاکید نمود. اما آیا این مساله اولویت درجه اول برای انگلستان به شمارمی رود .... تعقیب مناسبات روابط انگلستان با کشورهای خاورمیانه بویژه کشورهای نفتی نشان می دهد که این موضوع در عمل در سیاست خارجی این کشور وزن چندانی ندارد.و مسئله حقوق بشر معمولا به عنوان اخرین موضوع در دستور کار قرار میگیرد.
بنظر میرسد در حال حاضر با توجه به دیپلماسی ضد تروریسم آنچه که انگلستان به طور جدی در تعقیبب آن است در وهله اول توجه به مسایل هسته ای ایران است. همچنانکه رئیس جمهورامریکا در چند روز پیش خاطر نشان ساخت در یک همراهی گسترده و متمرکز میان سیا و انتلیجت سرویس انگلستان دو کشور د رجستجوی آن هستند که عوامل و فروشندگان واسطه تجهیزات هسته ای به ایران را تعقیب کنند.انگلستان برای انصراف ایران از پروزه غنی سازی اورانیوم از هر امکانی بهره خواهد جست و در این مورد سازش نخواهد کرد. علاوه برا ین انگستان معتقد است که سیاست ایران در قبال صلح خاورمیانه و نیروهای درگیردر ان غیرسازنده و مخالف با صلح جهانی است . این کشور به طور علنی معتقد است که ایران هنوز از تروریسم حمایت می کند.که در این موارد باید تلاش کرد تا ایران سیاستهای خود را تغییر دهد.
انگلستان البته بر خلاف استراتژیستهای پنتاگون به طور رسمی هر نوع سیاست تغییر رژیم در ایران را رد می کند. زیرا معتقد است رژیم ایران فاقد هر نوع آلترناتیو بیرونی است و لذا سیاست گفتگو و تعامل سازنده با دولت ایران به نتایج سازنده تری منجر خواهد شد.
در این میان تحلیل گران بد بینی نیز وجود دارند که با توجه با اهداف دیپلماسی ضد تروریسم و رویاهای ان برای تغییر در خاور میانه معتقدند.
اهدافی که دو کشور انگلستان و آمریکا در جهت فشار بر روی ایران دنبال می کنند تفاوتی ندارد اما به صورت هماهنگ تاکتيکهای متفاوتی را در برخورد با ایران اتخاذ کرده اند و مسلما در وحدت استراتریک دو کشور موضوع ایران محلی برای منازعه دو کشور نخواهد بود.
این ناظران سیاسی چند دلیل برای اعمال این نوع سیاست مطرح می کنند . نخست آنکه انگلستان با این نوع اعمال سیاست از مقاومت ایران می کاهد ودستیایی به اهداف استراتژیک منطقه ای وامنیتی را با هزینه های بسیار اندک امکان پذیر می سازد (مانند امضا پروتکل) .ثالثا سیاست بریتانیا درجهت همراهی با جناحهای آمریکایی در زمان نه چندا ن دوری به رویائی با ایران کشیده خواهد شد . اما با توجه به درگیری انگلستان در عراق آنها مایلند زمان درگیری و بحران را خود تعیین کند و افزایش روابط دیپلماتیک در این جهت مفید خواهد بود
سومین دلیل ناظران این است که سیاست بازی دیپلماتیک می تواند جناح های داخلی را برانگیزاند تا بخواهند از طریق انگلستان مشکل بین المللی سیستم را حل کنند و همین امکان نفوذ اساسی را در آینده به این کشور می دهد .( در جریان امضای پروتکل هشدار پنهانی انگلستان به ایران در مورد امکان کشانده شدن پرونده ایران به شورای امنیت در پذیرش موضوع نقش داشت) . چهارمین دلیل نیز به نظر این تحلیل گران به حرکت انگلستان در جهت مشروعییت زدائی نظام ایران بر میگردد. به این معنی که انگلستان با اطمینان خاطر دادن به جناههای قدرتمند در مورد عدم مداخله در او ضاع داخلی ایران بی تو جهی انها را به مشارکت انتخاباتی و مشر وعییت سیاسی بر می انگیزاند و به این ترتیب پروزه تغییر رزیم در ایران را با هزینه کمتری روبرو خواهد ساخت.
در این میان به نظر می رسد دیدگاههای دفتر نخست وزیر تونی بلربا دیدگاههای وزارت خارجه انگلستان د رمواردی متضاد می باشد . برخلاف دیگر کشورهای اروپایی آقای خاتمی هیچگاه از سوی تونی بلر برای بازدید از انگستان دعوت نشد .هم چنین تونی بلر بعد از تماس تلفنی که چند سال پیش با خاتمی داشت وعلیرغم قولی که او برای پذیرش رد وی به عنوان سفیرانگلستان داده و نتوانسته بود به قول خود عمل کند .تمایل چندانی برای گفتگوی مجدد از خود بروز نداد.
علاوه براین تونی بلر دست کم دردو مورد اظهارات تندی را مطرح کرد. حمایت از جنبش دانشجویی در تیرماه امسال وتاکید بر اینکه امضای پروتکل در ایران ثمره حمله به عراق بود که با اعتراض رسمی وزارت خارجه ایران روبرو شده اما دیپلماتهای انگلیسی در تهران خاطر نشان ساختند علیرغم اظهارات سیاست خارجی انگلستان در مورد ایران فرقی نکرده است . به هرحال این دو گانگی در اظهارات این قدرت مانور را به بریتانیا و تونی بلر می دهد که د رموقع مقتضی زبان رادیکال تری را در حمله به ایران بکارگیرد و در این مورد با سیاست رسمی آمریکا همسو تر شود.
حوزه های روابط دو کشور
بررسی روابط دو کشور البته بدون انچه که سر انتونی پارسونز سفیر سابق آن کشور در ایران چند سال پیش در نشریه گاردین در مخالفت با خصوصی سازی بخش جهانی بی بی سی که بوسیله بودجه وزارت خارجه انگلستان اداره می شود تاکید نمود ناتمام است .
وی تاکید کرده بود که مهمترین عامل نفوذ انگلستان در ایران رادیو فارسی بی بی سی است و لذا نباید آنرا به بخش خصوصی واگذار کرد. بی تردید بی بی سی در زمان پیروزی انقلاب اسلامی یکی از منابع اصلی خبررسانی به شمار رفت و هنوز هم در شهرستانها یکی از منابع تاثیرگذار خبری به شمار می رود. اکنون بخش فارسی بی بی سی مهم ترین رادیو در میان زبانهای است که در بخش جهانی بی بی سی پخش می شود.اکنون برخی از مقام های نهادهای سنتی نیز با این رادیو به مصاحبه می پردازند و به همین خاطر دولت ایران توجه دارد که سطح مناسبات دیپلماتیک و نحوه تعامل روابط دو کشور می تواند در درجه انتقادات این رادیو از مسایل ایران تاثیر بگذارد
در حوزه رسانه ای در روابط دو کشور اکنون انگلستان بیشترین خبرنگار مقیم خارجی را درتهران دارد ( بخش جهانی بی بی سی- اکونومیست _ فایننشنال تایمز – ایندیپندنت ، گاردین و خبرگزاری رویتر) و همین امر نشانگر این است که بعد جدیدی در روابط میان دو کشور شکل گرفته است که در آینده در تعامل میان دو کشور نقشی مهم ایفا خواهد کرد .
در حوزه اقتصادی نیز روابط دو کشور هر چند در مقایسه با دیگر کشورهای اروپایی از حجم مبادلاتی چندان برخوردار نیست اما لندن اکنون به مرکز اصلی خرید بسیاری از نهادهای دولتی / تجهیزات نفتی و محل برگزاری سمینارهای مناقضه برای جذب سرمایه گذاری درصنعت نفت ایران تبدیل شده است . در این میان شرکت بریتیش پترولیوم نیز علیرغم هزینه های تبلیغاتی و دفتری که در ایران انجام داده است هنوز هیچ قرارداد نفتی مهمی را با ایران به امضا نرسانده است.
انگلستان همچنین از حضور اتاق بازرگانی ایران در آن کشور استقبال می کند . آقای خاموشی رئیس اتاق نقشی فعال در این مناسبات داشته است اتاق در زمینه واردات از انگلستان البته بسیار بیش از صادرات به آن کشور عمل کرده است .
در حوزه فرهنگ نیزانگلستان با انکه اجازه ندارددر تهران بخش فرهنگی و کلاسهای زبان خودرا مانند سالهای قبل از انقلاب فعال کند اما اجازه داده که دفاتر آموزشی و مذهبی و رسانه ای ایران در آنجا براحتی فعالیت کنند ، دفاتر صدا و سیما و خبرگزاری- دانشگاه مذهبی- حوزه علمیه و نیز نمایندگیهای متعدد فرهنگی با آزادی عمل در این کشور مشغول فعالیت هستند.
برای ایران که مدعی پیشتاز بودن عرصه سیاست و فرهنگ د رجهان اسلام است حضور فعال فرهنگی در لندن که بی تردیدمهمترین مرکز گروهها، نهادهای مذهبی و افراد شاخص جهان اسلام است نقش تعیین کننده دارد که برخی تحلیلگران این موضوع را به عنوان عاملی ذکر میکنند که سبب گردیده ایران انعطاف پذیری بیشتری را در روابط دیپلماتیک خود با انگلستان کشور بروز دهد.
از آنچه گفته شد می توان نتیجه گرفت که ایران نتوانسته علیرغم مزایائی که برای انگلستان داشته از ان رابطه برای حل برخی از مسائل و معضلات منطقه ای خودمانند مسئله جزائر سه گانه بهره ببرد . تئوری دوپینگ دیپلماتیک و نقش معجزه آسا و سمبلیک مقامات انگلستان در تقویت جناح های سیاسی در ایران تصویری اسطوره ای است که به خاطر از بین رفتن کاهش و زمینه های نفوذ این کشور در حوزه های دفاعی ، اقتصادی و رسانه ای و نیز ظهور نیروی تحصیلکرده سازمانهای اجتماعی و مطبوعات مستقل که هوشیارانه منافع ایران را دنبال می کنندبسیار تغییر کرده است .دوپینگ دیپلماتیک هنگامی می تواند موثر باشد که تصمیم گیرندگان داخلی در درک نیازها ومطالبات مردم واقع بینی پیشه کنند و بر مشروعیت سیاسی خود بیفزایند در آن صورت آن دوپینگ می تواند در مورد غلبه بر تردیدهای تصمیم گیری شجاعانه موثر واقع شود. پرنس چارلز این درس را به خوبی از تاریخ انگلستان فرا گرفته است.
-----------
1 - برخی از گروههای خبری انگلستان به خاطر آنکه بر اساس ارزیابی وزارت خارجه انگلستان نتیجه انتخابات را قابل پیش بینی می دانستند از مسافرت ایران و پوشش خبری ان خودداری کردند.
http://khabarnameh.gooya.com/politics/archives/006347.php
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط حمید
|
اميرهوشنگ افتخارى راد

بعضى از رفتارهاى گاندى، آنقدر عجيب و غريب است كه اكنون پس از نيم قرن از مرگش كه گاه به اسطوره آميخته، همچنان قابل تامل است. من در اين چندين سال كه به آراى گاندى پرداختم هيچ گاه به مناسبات او با زنان اشاره اى نكردم چرا كه در فقدان چشم انداز كلى از گاندى، چنين كارى عبث و نوعى شانتاژ به حساب مى آمد. اما از آنجا كه اغلب بزرگان و مشاهير روابط خصوصى متفاوت از روابط عمومى شان دارند و باعث تعجب ديگر مردمان مى شود، بد نيست به اين وجه از گاندى پرداخته شود.
گاندى طبق سنت هنديان، در ۱۳ سالگى با دخترى هم سن و سال خود ازدواج كرد. او بعدها در زندگينامه خود به نام «در جست وجوى حقيقت» اين سنت را مورد ملامت قرار مى دهد و خود را سرزنش مى كند كه در سن ۱۶ سالگى چگونه در هنگام احتضار پدر، در اتاق خواب با همسرش بوده است. اين مسئله هميشه باعث آزار گاندى شده است. در همين كتاب همچنين اعتراف مى كند كه با وسوسه و پيشنهاد دوستانى سه بار نزديك بوده پايش بلغزد اما سربلند از آن بيرون آمده است.
پس از شروع مبارزه اش در آفريقاى جنوبى همزمان با آن تصميم مى گيرد در سن ۳۶ سالگى اصل «براهما چاريا» را به مرحله عمل بگذارد. اين اصل به معناى خويشتن دارى از عمل جنسى است. هر چند گاندى آن را با عمل سياسى پيوند مى زند؛ به عبارتى خويشتن دارى در تمام عرصه ها. از اين هنگام او ديگر هيچ رابطه جنسى با زنش ندارد. علاوه بر تلاش روحى براى انجام اين كار، نوع غذاى خود را كنترل مى كند تا بتواند ميل جنسى اش را در اختيار خود گيرد. گاندى بعدها عدم اعتقاد خود را به تشكيل خانواده و زاد و ولد اعلام مى كند اگرچه به ايده آل بودن اين كار نيز واقف است. او در كهنسالى تصميم مى گيرد به عملى عجيب دست بزند. از دختران جوان در اشرام خود مى خواهد كه پاسى از شب را با او به سر برند تا او بتواند با خويشتن دارى قدرت اصل براهما چاريا را به نوعى ديگر تجربه كند. گاندى مى گويد او با اين كار هم مى خواهد به طور طبيعى شب ها از سرما خود را محافظت كند و هم براهما چاريا را به آزمون گذارد. وقتى خبر عمل او در حوزه عمومى پخش مى شود، او بى پروا و بدون مخفى كارى _ برخلاف ديگر مشاهير _ در روزنامه خود ماوقع را شرح و كار خود را توضيح مى دهد. حتى خود را ملامت مى كند كه چرا زودتر كار خود را عمومى اعلام نكرده است. عده اى از او كناره مى گيرند، اما او از آنجا كه از حقيقت پوشى مى گريزد، درباره كار خود با مردم حرف مى زند. حتى يك بار كه در شب خواب جنسى مى بيند خود را سرزنش مى كند و در روزنامه آن را عمومى مى سازد. زندگى گاندى مانند اشرام هايش داراى ديوارهاى كوتاه و در ديدرس همگان بوده است. بى شك عمل گاندى از روى ميل و هوس نبوده هر چند كه به قول ويليام شايرر نويسنده كتاب «خاطره گاندى» چه لزومى دارد پيرمردى براى آزمودن خود دست به چنين كارى بزند؟ تفاوت مهم كار عجيب گاندى با ديگر مشاهير در اين است كه او عمل خود را در زمان حيات علنى مى سازد. گاندى كاملاً به مسئله جنسى آدمى توجه داشته در عين حال كه به سركوب آن رغبت نشان داده است. مهم اين است كه او درباره اش حرف زده است و با بى پروايى و همراه با نزاكت تلاش كرده آن را توضيح دهد.
در جوامعى كه حرف زدن از عمل جنسى شرم آور است، به مرور زمان به عملى مخفيانه و رياكارانه درمى آيد و معضلات بيشترى را براى جامعه پديد مى آورد. يكى از نزديكان گاندى به نام «بوس» كه به خاطر اين عملش، از او كناره گرفت، بعدها در كتابى به اين اتفاق پرداخت و با زنانى كه به او نزديك بودند، گفت وگو كرد. ميرابا، مانووآبا، دكتر ساشيلا نارايان - پزشك معالجش - از جمله زنانى هستند كه ماجراى هم خوابگى هاى خود را با گاندى براى عموم در ميان گذاشتند و از اين كار احساس پشيمانى نداشتند. دكتر نارايان تعريف كرد كه وقتى در كنار او خوابيده، او را همچون مادرش پنداشته است. عده اى اين عمل گاندى را به دليل ناكامى اش در جلوگيرى از جدايى پاكستان و هند و دورى شاگردانش از جمله نهرو از او تحليل كرده اند. بعضى ديگر علل روانشناسى را به ميان كشيده اند به طورى كه گفته اند گاندى در آن شرايط دشوار تاريخى طبق اعتقادى اسطوره اى يعنى بازگشت به دامان مادر به دنبال التجا و پناه بوده است. هر چند گاندى اين كار خود را از دهه سى شروع كرده بود؛ يك چيز غيرقابل انكار است. عمل عجيب او و علنى سازى آن به اختيار خود، شگفت انگيز است.
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط حمید
|
« به نام خدا
از مايوركا تا دوحه چهارماه فاصله است ولي در اين مدت كوتاه در جهان آشوبزده كنوني شاهد حوادث و مواضع، گفتارها و رفتارهايي بودهايم كه نهتنها كمكي به حل مسائل ميان شمال و جنوب و شرق و غرب نميكند بلكه زمينهساز تبديل سوءتفاهمهاي تاريخي به درگيريهايي ميشود كه ميتواند آرامش و امنيت و حتي موجوديت بشر و همه آثار و مأثر ديني، علمي، مدني و فرهنگي او را با خطر جدّي مواجه كند.
وجدان بشر روزگار ما، هيچگاه چون امروز نگران نا امني، تبعيض، سلب آزادي و ناديدهگرفتن حرمت و حقوق انسان نبوده است. هيچگاه چون امروز، ترنّم دلنواز صلح و عشق و شعر و زيبايي و اخلاق مدارا در هياهوي عصبشكن جنگ و نفرت و ترور و زور و نابردباري گم نشده است.
امروز شاهد حضور قدرتهاي رسمي و غير رسمي فراواني هستيم كه محروم از منطق مهر و گفتوگو و تفاهم، جز به قهر و خشونت نميانديشند و براي بهكارگيري اين دو، نفرتپراكني، غيرتسازي و دشمنتراشي را اساس كار خود قرار ميدهند.
ديروز نيچه گفته بود كه تمدن جديد، قربانگاه خداي مهر و شفقت كه سرمنشأ همه ارزشهاي والاي انساني است، شده است. او گفته بود كه ما خدا را كشتيم و ديري نخواهد پاييد آثار ويرانگر اين جنايت آشكار خواهد شد. نيچه البته براي بازآفريني ارزشهاي والا در انتظار ابرمرد بود كه با اراده معطوف به قدرت، جهانِ نو را بسازد، ولي بهزودي ابرمرد آرماني او در چهره نظام ناسيونالسوسياليسم هيتلري ظهور كرد تا به بهانه ايجاد فضاي حياتي براي خود، نهتنها ملت شايسته آلمان را گروگان هدف هراسآور خويش گرفت و نهتنها هزاران يهودي و غيريهودي بيگناه را به كام مرگ فرستاد، بلكه اميد و آينده بشريت را بر ويرانههاي بهجا مانده از جنگي خانمانسوز سوگوار كرد؛ و امروز اگر غربيان به حق مفتخرند كه نازيسم و فاشيسم را در عرصه حيات ملي خود منزوي كردهاند آيا ميتوانند انكار كنند كه اين دو پديده زشت در صحنه روابط بينالمللي بهصورت خشونت، خودمداري، سركوب، اشغال، ترور، ناامني و جنگ حكومت دارد؟
اگرچه ارزشها و سرمايههاي والاي انساني چون دين، هنر، فلسفه و ادب هميشه از سوي قدرتهاي انحصاري فردي يا گروهي مورد سوءاستفاده بوده است، اما ترديد نكنيم كه استفاده ابزاري از آنها امروز بيش از هر زمان ديگر رواج دارد.
امروز افكار عمومي كه در جهان مدرن جايگاهي والا يافته است، بازيچه دست قدرتهايي است كه منفعتطلبي مادي را فلسفه برين ميدانند و منافع خاص خود را بهعنوان منافع عام بشري القا ميكنند و براي آن از هيچ اقدامي رويگردان نيستند.
در چنين جهاني، حاصل بياعتنايي به حقوق و حرمت انسان، به حاشيه راندن و بيعدالتي و سركوب و با كمال تأسف حركتهاي تند و افراطي خواهد بود كه تقديسكننده كشتار و خشونتاند. خشونتگرايان از منطقي پيروي ميكنند كه منطق غالب روزگار ماست و ميبينيم كه در توجيه خشونت خويش به تحريف ديني ميپردازند كه كشتن يك انسان بيگناه را به منزله كشتن همه بشريت ميداند.
آنچه اين روزها جهان را تكان داده است مصداقي عبرتآموز است. رسانهاي در فضاي پر از نفرت روزگار ما، پا را از معيارهاي اخلاقي و انساني فراتر مينهد و با اهانت به مقدسات مسلمانان، احساسات آنان را كه به ارزشهاي خود پايبندند، جريحهدار ميكند و در همان حال به آزادي بيان و انديشه كه ارزشي جهانشمول است نيز خيانت ميكند.
اهانت و ناسزاگويي، آن هم به مقدسات، مصداق انديشه و آزادي بيان نيست، بلكه عملي است مجرمانه چون ضرب و شتم و شكنجه؛ در برابر اين اهانت احساسات جريحهدار شده صدها ميليون مسلمان نيز به جنبش درميآيد و حتي به خشونتهايي منجر ميشود كه نه خواست اسلام و نه خواسته مسلمانان آزاده است. در همان حال، فاجعه كمنظير ديگري در عراق پيش ميآيد كه ميتواند حكايتگر توطئهاي باشد براي ايجاد جنگ داخلي ميان مسلماناني كه بيش از هر زمان، به وحدت نيازمندند. انفجار حرم امامان شيعه در سامراء، زنگ خطري است در دنياي پر از سوءتفاهم امروز كه علاوه بر حرمتشكني و منطقستيزي آن، ميتواند منشأ تعارضهاي غيرقابل مهار گردد. بشريت بايد با هوشياري در برابر اين جنايتها و انحرافها بايستد.
متأسفانه صداي بلند و غالب بر جهان ما، صداي خشونت و اهانت، شده است و همين صداست كه ميخواهد نگذارد صداهاي متفاوت بلند شود. در عين حال بايد خشنود بود كه هيچگاه بشر در تاريخ، چون امروز از ناامني و خشونت نفرت نداشته و در جستوجوي فضاي امن و آرامي كه همه بشريت در پناه آن بتوانند با حرمت و برخورداري، همزيستي كنند، نبوده است. به همين دليل است كه بهرغم غريو نفرتآور خشونت و تقابل جنگ، صداي گفتوگو و همبستگي و ائتلاف در جانها طنيني دلنشينتر از هميشه دارد.
من به دنبال طرح گفتوگوي تمدنها در برابر پروژه جنگ تمدنها (در سال 2001) كه مورد استقبال بينظير جامعه جهاني قرار گرفت، پيشنهاد تكميلي « ائتلاف براي صلح بر پايه عدالت» را دادم كه متأسفانه در هنگامه وحشتانگيزي كه بعد از فاجعه تروريستي 11 سپتامبر و به دنبال آن، امنيتيشدن فضاي جهاني برپا شده بود شنيده نشد، امروز دوباره تأكيد ميكنم كه راهي جز گفتوگو بر پايه احترام متقابل و ائتلاف براي صلح برپايه عدالت و حركت به سوي امنيت برپايه توافق بر مشتركات ديني و فرهنگي اقوام و ملل وجود ندارد.
بهروشني ميگويم: بايد مقدسات اديان از دايره منازعههاي قدرت خارج شود و صلحطلبان جهان، دايرمدار دفاع از قداست اديان و حقوق انسان شوند. در اين امر، بخصوص سازمانمللمتحد كه فلسفه وجودي آن جلوگيري از جنگ و تأمينِ صلح و عدالت است بايد با تحول اساسي در سامان و ساز و كار خود و با قدرت بخشيدن به رأي و نظر خيرخواهان انديشمند و رها شدن از استيلاي ظالمانه قدرتهاي خشونتگرا، اولاً زمينه نجات افكار عمومي از نفرتآفرينانِ خشونتطلب و عطف آن به پيام صلح و همزيستي متفكران خيرخواه را فراهم آورد و ثانياًً با راهكارهايي با ضمانت اجرايي دولتها را وادار كند تا به خواست واقعي جامعهبشري، يعني دوري از استبداد و وابستگي، حرمتنهادن به حقوقِ واقعي بشر و منزويكردن خشونت و ترور در همه اشكال آن چراغ اميد را براي امروز و فرداي ما فروزانتر كند.
اگر فرياد خشونت و مقابله بلند است، نجواي گفتوگو و مفاهمه نيز همه جاگير است؛ به اين نجوا گوش كنيم و براي آن برنامه عمل جهاني تدارك ببينيم. بزرگ فكر كنيم، اما همين امروز از كوچك آغاز كنيم، چون فردا خيلي دير است.
اميدوارم نشست ما منجر به يافتن راهحلهاي تفاهم و همكاري ميان جهان اسلام و غرب، در جهت حل مشكلات و معضلاتي شود كه هر دو جهان را با چالشهاي بزرگ روبرو كرده است. البته در اين زمينه، نيازمند آنيم كه واقعيتها را درست ببينيم و متوجه تغييرات و تحولاتي كه بخصوص در عرصههاي فرهنگي جهان معاصر در حال وقوع است باشيم و با نگرشي همهجانبه درصدد يافتن راهحل برآييم.
تغييرات گسترده جمعيتي، جابجايي، مهاجرت و پناهندگي و نرخ رشدِ جمعيت جوان در برخي از جوامع، به حاشيه راندهشدن فزاينده اقتصادي و سياسي و نظاير آن امكان گفتوگو و تعامل سازنده را محدود ميكند.
البته اگر در اين مورد به درستي از آموزش و پرورش و نهادها و ابزارهاي فرهنگي و وسائط ارتباط جمعي در جهت تعديل برداشتهاي افراطي و غيرمنطقي و لزوم احترام به عقايد و نظرات ديگران و مطلوبيت و كارساز بودن رواداري و نگاهداشت حرمت ديگران و احترام گذاشتن به ارزشها و مقدسات همه اقوام و پيروان اديان و آيينها و اموري نظير اينها بهرهگيري شود مطمئناً پايههاي تفاهم و همزيستي را محكمتر كردهايم.
اميدوارم اين نشست در رسيدن به راهكارهاي عملي براي تفاهم و تعامل بيشتر و احترام و همكاري گستردهتر مؤثر باشد.»
http://www.emrouz.info/archives/2006/02/02255.php
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط حمید
|
| 21 february 2006, 18:15:00 |
| Mallat Meets with Highest Ranking Iranian Official in Lebanon |
 |
 Candidate Mallat received on the evening of Feb. 21 in his offices representatives from the Embassy of the Islamic Iranian Republic – headed by the Chief of Mission lawyer Hamid Rida Zahqani - for an extended meeting. Mallat expressed his appreciation and regard for the Iranian initiative, offering a brief overview of the presidential program to his guests and discussing with Mr Zahqani Iran's contribution to strengthening Lebanese national unity and the delicate transition Lebanon is undergoing in the region.
Matters of human rights and Islamic law were also discussed, in which the Iranian Chief of Mission is an expert, in the light of Middle Eastern turbulences and the pacific and constitutional ways available to resolve the grave outstanding issues in Lebanon and in the region. Mallat resolved to pursue the matter with Amb. Zahqani's good offices in Lebanon and internationally.
|
http://www.mallatforpresident.com/events/event.php?id=137
+
نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط حمید
|
|
|
|
| أحمد الشقيري.. مؤسس منظمة التحرير الفلسطينية |
|
| |
|
لا يقتصر دور السياسي الفلسطيني البارز أحمد الشقيري على تأسيس منظمة التحرير الفلسطينية بمكاتبها ودوائرها داخل الدول العربية والأجنبية ورئاسة لجنتها التنفيذية فحسب، وإنما سيظل اسمه مرتبطاً بتكوين جيش التحرير الفلسطيني والدعوة إلى الكفاح المسلح كوسيلة وحيدة لحل القضية الفلسطينية.
ولد السياسي والدبلوماسي الفلسطيني أحمد الشقيري في بلدة تبنين جنوبي لبنان عام 1908، حيث كان والده الشيخ أسعد الشقيري منفياً هناك لمعارضته سياسة الدولة العثمانية. ثم انتقل مع أمه للعيش في طولكرم، ومن بعدها إلى عكا للدراسة بالمدرسة الأميرية عام 1916 والتي تلقى تعليمه الأولي فيها، ومنها إلى القدس التي أتم فيها دراسته الثانوية عام 1926.
التحق بعد ذلك بالجامعة الأميركية في بيروت، وتوثقت صلته بحركة القوميين العرب، وكان عضوا فاعلاً في نادي العروة الوثقى. لكن بقاءه في الجامعة لم يدم طويلاً، فقد طردته الجامعة في العام التالي بسبب قيادته مظاهرة ضخمة بالجامعة احتجاجاً على الوجود الفرنسي في لبنان، واتخذت السلطات الفرنسية قراراً عام 1927 بإبعاده عن لبنان.
عاد الشقيري إلى القدس والتحق بمعهد الحقوق، وعمل في الوقت نفسه محرراً بصحيفة مرآة الشرق. وبعد تخرجه أتيحت له الفرصة ليتمرن في مكتب المحامي عوني عبد الهادي أحد مؤسسي حزب الاستقلال في فلسطين، وفي ذلك المكتب تعرف على رموز الثورة السورية الذين لجؤوا إلى فلسطين وتأثر بهم.
شارك الشقيري في أحداث الثورة الفلسطينية الكبرى (1936 – 1939)، ونشط في الدفاع عن المعتقلين الفلسطينيين أمام المحاكم البريطانية، وكانت لكتاباته أثر في تأجيج المشاعر الوطنية. وشارك في مؤتمر بلودان (سبتمبر/أيلول 1937) الأمر الذي حدا بالسلطات البريطانية إلى ملاحقته، فغادر فلسطين واستقر بعض الوقت في مصر. وفي أوائل الحرب العالمية الثانية (1940) توفي والده فعاد مرة أخرى إلى فلسطين وافتتح مكتباً للمحاماة.
وبعد أن تقرر تأسيس المكاتب العربية في عدد من العواصم الأجنبية عين أحمد الشقيري مديراً لمكتب الإعلام العربي في واشنطن، ثم انتقل بعد ذلك مديراً لمكتب الإعلام العربي المركزي في القدس، وظل يرأس هذا المكتب حتى عام 1948 حيث اضطر إلى الهجرة بعدها إلى لبنان والاستقرار في بيروت.
في الأمم المتحدة اختارته الحكومة السورية عضواً في بعثتها لدى الأمم المتحدة (1949 – 1950) لكونه يحمل الجنسية السورية وللاستفادة من خبراته، ثم عاد إلى القاهرة وشغل منصب الأمين العام المساعد لجامعة الدول العربية، وبقي في ذلك المنصب حتى عام 1957. اختارته المملكة العربية السعودية وزير دولة لشؤون الأمم المتحدة في حكومتها، ثم عينته سفيراً دائماً لها في الأمم المتحدة. واهتم الشقيري أثناء فترة عمله بالأمم المتحدة بالدفاع عن القضية الفلسطينية وقضايا المغرب العربي.
بعد وفاة أحمد حلمي عبد الباقي ممثل فلسطين لدى جامعة الدول العربية، اختاره الملوك والرؤساء العرب ليشغل ذلك المنصب.
رئيساً لمنظمة التحرير الفلسطينية اتخذ مؤتمر القمة العربي الأول قراراً في يناير/كانون الثاني 1964 بتكليف أحمد الشقيري بوصفه ممثلاً للشعب الفلسطيني بإجراء اتصالات مع أبناء الشعب الفلسطيني وكتابة تقرير عن ذلك يقدم لمؤتمر القمة العربي التالي، فقام الشقيري بجولة في الدول العربية التي يقيم فيها فلسطينيون، ووضع مشروع الميثاق القومي والنظام الأساسي لمنظمة التحرير الفلسطينية، واختيرت اللجان التحضيرية التي وضعت بدورها قوائم بأسماء المرشحين لعضوية المؤتمر الفلسطيني الأول (28 مارس/آذار – 2 يونيو/حزيران 1946) الذي أطلق عليه اسم المجلس الوطني الفلسطيني الأول لمنظمة التحرير الفلسطينية. وقد انتخب هذا المؤتمر أحمد الشقيري رئيساً له، وأعلن عن قيام منظمة التحرير الفلسطينية، وصادق على الميثاق القومي والنظام الأساسي للمنظمة، وانتخب الشقيري رئيساً للجنة التنفيذية للمنظمة، وكلف المؤتمر الشقيري باختيار أعضاء اللجنة الدائمة وعددهم خمسة عشر عضواً، كما قرر المؤتمر إعداد الشعب الفلسطيني عسكرياً وإنشاء الصندوق القومي الفلسطيني.
وفي مؤتمر القمة العربي الثاني (5/9/1964) قدم الشقيري تقريراً عن إنشاء الكيان الفلسطيني وأكد فيه على الناحيتين العسكرية والتنظيمية من أجل تحقيق هدفي التعبئة والتحرير. وقد وافق المؤتمر على ما قام به الشقيري وعلى تقديم الدعم المالي للمنظمة.
كان مقر اللجنة التنفيذية للمنظمة في القدس، وتفرغ لها الشقيري وراح ينشغل بوضع أسس العمل والأنظمة في المنظمة وإنشاء الدوائر الخاصة بها ومكاتبها في الدول العربية والأجنبية وبناء الجهاز العسكري تحت اسم جيش التحرير الفلسطيني.
وفي الدورة الثانية للمجلس الوطني الفلسطيني التي عقدت بالقاهرة في 31 مايو/أيار – 4 يونيو/حزيران 1965 قدم الشقيري تقريراً حول إنجازات اللجنة التنفيذية وأهمها تكوين قوات مسلحة منظمة، وصندوق قومي، وتأسيس دوائر المنظمة وفروعها ومقرها العام في القدس. ثم قدم استقالته فقبلها المجلس، وجدد رئاسته للجنة التنفيذية ومنحته حق اختيار أعضائها.
استقالته كانت لهزيمة العرب في حرب يونيو/حزيران 1967 آثار سلبية كبيرة على منظمة التحرير الفلسطينية، وانعكس ذلك في خلافات ظهرت بين أعضاء اللجنة التنفيذية للمنظمة، فتقدم الشقيري باستقالته في ديسمبر/ كانون الأول 1967، وقبلت اللجنة التنفيذية الاستقالة، وانتخب يحيى حموده رئيساً بالوكالة، وأصدرت المنظمة بياناً أعلنت فيه أنها ستعمل على قيام مجلس وطني جديد لمنظمة التحرير الفلسطينية يركز على تصعيد النضال المسلح وتوحيده وتحقيق الوحدة الوطنية وتعبئة الجهود القومية وتطوير أجهزة المنظمة.
التفرغ للكتابة رفض الشقيري بعد استقالته أي عمل أو منصب رسمي وانصرف للكتابة، فكان يقيم في منزله بالقاهرة معظم أيام السنة، ويعقد فيه ندوات فكرية، وغادر القاهرة إلى تونس احتجاجاً على توقيع الرئيس المصري السابق محمد أنور السادات معاهدة السلام المصرية الإسرائيلية.
وفاته بعد مضي عدة أشهر في تونس أصابه المرض، ونقل إلى مدينة الحسين الطبية في عمّان، وتوفي في 25/2/1980 عن عمر يناهز الـ72 عاماً، ودفن في مقبرة الصحابي أبي عبيدة عامر بن الجراح التي تضم عدداً من قادة الفتوحات الإسلامية في غور الأردن على بعد ثلاثة كيلومترات من حدود فلسطين المحتلة، بناء على وصيته قبل موته.
ترك أحمد الشقيري عدداً من المؤلفات تدور حول القضايا العربية والقضية الفلسطينية تحديدا منها: 1- قضايا عربية. 2- دفاعاً عن فلسطين. 3- فلسطين على منبر الأمم المتحدة. 4- أربعون عاماً في الحياة السياسية. 5- مشروع الدولة العربية المتحدة. 6- من القمة إلى الهزيمة مع الملوك والرؤساء العرب. 7- إلى أين؟ 8- حوار وأسرار مع الملوك والرؤساء العرب. _________________________
المصادر: موقع أحمد الشقيري على الإنترنت - الموسوعة الفلسطينية - المجلد الأول - ص 98 - 100 - موسوعة السياسة - المجلد الأول - ص 97 - | | |
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط حمید
|
صدام ، ايدئولوژى بعثى و ايران
منوچهر پارسادوست
بخش اول
قدر حكومت كنونى عراق را كه نشان از دموكراسى و آزادى عقيده و بيان دارد بدانيم و خواهان آن باشيم كه پايه هاى آن كه مبتنى بر حاكميت مردم بر مردم و در جهت منافع ملى ما است در زمانى هرچه كوتاه تر تثبيت و تحكيم يابد. از ۱۰ اوت ۱۹۲۰ (۱۹ مرداد ۱۲۹۹) كه دولت انگلستان به علت منافع خاص خود در حوزه خليج فارس كشورى به نام عراق از متصرفات عثمانى تشكيل داد و از ۳ اكتبر ۱۹۳۲ (۱۱ مهر ۱۳۱۱) كه دولت انگلستان موافقت كرد با دادن استقلال ظاهرى، از قيمومت بر آن كشور دست بردارد، دولت هاى عراق عموماً و از كودتاى عبدالكريم قاسم در ۱۴ ژوئيه ۱۹۵۸ (۲۳ تير ۱۳۳۷)، به ويژه از كودتاى حزب بعث در ۱۷ ژوئيه ۱۹۶۸ (۲۶ تير ۱۳۴۷) خصوصاً با ايران رفتارى بدخواهانه و گاهى نيز دشمنانه داشتند.
عراق همسايه غربى ايران است و ۱۱۸۰ كيلومتر با كشور ما مرز مشترك دارد. اين مرزها پس از به وجود آمدن عراق، اغلب ناامن و به علت اختلاف هاى مداوم دو كشور باعث نگرانى ها و برخوردها بود. از زمان به قدرت رسيدن عبدالكريم قاسم، سربازان ايران و عراق در مرزها تمركز يافتند و نيروى انسانى و مالى دو كشور در اختلاف هايى بيهوده كه نتيجه آن عايد بيگانگان گرديد به كار گرفته شد و با تجاوز نظامى صدام به ايران در ۳۱ شهريور ۱۳۵۹ صدها هزار از كودكان، زنان و مردان دو كشور كشته، زخمى و عليل شدند، ده ها هزار خانه و تاسيسات صنعتى و اقتصادى ويران شد و بيش از هزار ميليارد دلار خسارت تنها به كشور ايران وارد شد.
مردم خواهان صلح و امنيت اند و از جنگ دورى مى كنند. مادران و پدران تحمل ديدن نعش هاى خون آلود فرزندان خود را ندارند. وقتى حاكميت بر كشور همسايه در دست مردم قرار مى گيرد مى توانيم به گونه عام مطمئن باشيم كه اختلاف ها بر اساس قراردادهاى بين دو كشور و از راه مذاكره و يا با مراجعه به سازمان هاى بين المللى رفع و از توسل به زور خوددارى مى شود. ولى هنگامى كه در كشور همسايه نظام ديكتاتورى برقرار است و مردم در تصميم گيرى ها دخالتى ندارند خطر به گونه جدى امنيت و تماميت ارضى كشور ما را تهديد مى كند. شدت خطر زمانى اوج مى گيرد كه كشور استبدادزده همسايه در چنبره تسلط جابرانه فردى چون صدام با ايدئولوژى بعثى قرار داشته باشد. براى آنكه روشن شود سرنگونى صدام و حاكميت حزب بعث و روى كار آمدن حكومت دموكرات منش فعلى عراق چه موهبت گرانقدرى براى ايران و ايرانى است توضيحى درباره آنها داده مى شود.
صدام در ۲۸ آوريل ۱۹۳۵ (۸ ارديبهشت ۱۳۱۴) در ده اوجا در جنوب بخش تكريت و در يك خانواده روستايى به دنيا آمد. زمانى كه ميشل عفلق با همكارى صلاح بيطار حزب بعث را در ۱۹۴۳ در دمشق پايتخت سوريه تشكيل داد صدام حدود ۸ سال داشت و تا آن موقع به مدرسه نرفته بود. حزب بعث در ۱۹۴۷ درعراق تشكيل شد و صدام ده سال بعد، در ۱۹۵۷ وقتى كه ۲۲ سال داشت و هنوز دوره دبيرستان را نگذرانده بود عضو حزب بعث شد. عبدالكريم قاسم در اول اكتبر ۱۹۵۹ (۹ مهر ۱۳۳۸) مورد سوءقصد يك گروه پنج نفرى از حزب بعث كه صدام نيز در ميان آنان بود قرار گرفت. قاسم به قتل نرسيد ولى به شدت زخمى شد و مدت دو ماه در بيمارستان بسترى شد. صدام كه در آن سوءقصد به پايش تير خورده بود موفق به فرار شد. او ابتدا به دمشق و سپس به قاهره رفت و در ،۱۹۶۱ زمانى كه ۲۶ سال داشت دوره دبيرستان را در قاهره به پايان رساند و در پاييز ۱۹۶۲ وارد دانشكده حقوق قاهره شد. در ۹ فوريه ۱۹۶۳ (۲۰ بهمن ۱۳۴۱) قاسم با كودتاى طرفداران عبدالسلام عارف و همكارى حزب بعث به قتل رسيد. با پيروزى كودتا، عبدالسلام عارف رئيس جمهور و احمد حسن البكر از حزب بعث و خويشاوند صدام نخست وزير گرديد. صدام تحصيلات خود را ناتمام گذاشت و به عراق بازگشت. عارف در ۱۸ نوامبر ۱۹۶۳ حسن البكر را بركنار كرد و او نيز در سانحه سرنگونى هليكوپتر در ۱۴ آوريل ۱۹۶۶ كشته شد. بعد از او، برادرش عبدالرحمن عارف رئيس جمهور شد. حزب بعث در ۱۷ ژوئيه ۱۹۶۸ كودتا كرد. عبدالرحمن عارف از رياست جمهورى بركنار و به انگلستان تبعيد گرديد و حسن البكر رئيس شوراى رهبرى حزب بعث، رئيس جمهور و صدام كه در آن زمان ۳۳ سال داشت نايب رئيس شوراى رهبرى حزب گرديد. او در ۱۹۷۰ _ دو سال پس از به قدرت رسيدن _ دوره دانشكده حقوق را به پايان رساند.
صدام فردى ماجراجو بود. او زمانى به اتهام قتل يك فرد عادى در تكريت زندانى شد و افزون بر شركت در توطئه سوءقصد عليه عبدالكريم قاسم در توطئه ناكام عليه جان عبدالسلام عارف نيز نقش اصلى داشت. در آن توطئه كه قرار بود در سپتامبر ۱۹۶۴ انجام گيرد صدام مى بايست شخصاً به سالنى كه عبدالسلام عارف با اعضاى دولتش در آن جلسه داشتند حمله كند و با مسلسل همه را به قتل برساند. ولى توطئه قبل از اجرا كشف و صدام و رفقاى حزبى او دستگير و زندانى شدند. او پس از حدود دو سال زندانى بودن در ژوئيه ۱۹۶۶ موفق به فرار از زندان شد و از آن موقع تا كودتاى حزب بعث در ۱۷ ژوئيه ۱۹۶۸ در سازمان هاى مخفى حزب به فعاليت پرداخت. صدام در آن كودتا با تانك به كاخ رياست جمهورى حمله كرد. چون پيروزى كودتا مديون همكارى عبدالرزاق نايف رئيس سازمان امنيت عراق بود، او به نخست وزيرى انتخاب شد، ولى ۱۳ روز بعد- در ۳۰ ژوئيه ۱۹۶۸- هنگامى كه نايف پس از صرف ناهار با احمد حسن البكر رئيس جمهور از دفتر او خارج شد، طبق توطئه از قبل طراحى شده، صدام با تپانچه نايف را تهديد كرد و پس از عبور دادن او از ميان هواداران او را به فرودگاه برد و با هواپيمايى كه از قبل آماده شده بود به اسپانيا تبعيد كرد.
صدام با داشتن روحيه ماجراجويى، جاه طلب و در آرزوى به دست گرفتن رهبرى دنياى عرب بود. جمال عبدالناصر رئيس جمهور مصر عملاً رهبرى دنياى عرب را در دست داشت. پس از مرگ او در ۲۸ سپتامبر ۱۹۷۰ (۶ مهر ۱۳۴۹) معاونش انور سادات در انتخاباتى كه انجام گرفت به رياست جمهورى مصر انتخاب شد. سادات در ۶ اكتبر ۱۹۷۳ (۱۴ مهر ۱۳۵۲) غافلگيرانه به مواضع اسرائيل در ساحل شرقى كانال سوئز حمله كرد و به پيشروى هايى چشمگير نائل آمد. ولى با پل هوايى كه آمريكا بين واشينگتن و تل آويو برقرار كرد و سيل اسلحه هاى پيشرفته را به سوى اسرائيل سرازير نمود، سرانجام مصر و سوريه كه آن نيز در بلندى هاى جولان به حمله عليه ارتش اسرائيل مبادرت ورزيده بود شكست يافتند. با وجود آن، اقدام شجاعانه سادات در پيشگامى به حمله به اسرائيل موجى از شادى و هيجان در ميان اعراب به وجود آورد و موجب افزايش اعتبار او در دنياى عرب گرديد. با مسافرت هنرى كيسينجر وزير خارجه آمريكا به قاهره، رابطه سياسى دو كشور مصر و آمريكا كه پس از جنگ اعراب و اسرائيل در ۱۹۶۷ قطع شده بود در ۲۸ ژانويه ۱۹۷۴ دوباره برقرار گرديد. سادات سياست نزديكى به آمريكا را در پيش گرفت و در ۱۹۷۵ قرارداد دوستى در و همكارى بين مصر و شوروى را لغو كرد و كارشناسان نظامى و اقتصادى شوروى را از مصر اخراج نمود. آنگاه در ميان بهت عمومى اعراب و مردم جهان، سادات در ۱۹ نوامبر ۱۹۷۷ (۲۸ آبان ۱۳۵۶) به اسرائيل مسافرت كرد و دو روز در آن كشور به سر برد و با مقام هاى اسرائيلى مذاكره نمود. با مسافرت سادات دنياى عرب عليه او برآشفت و صدام كه عملاً سياست خارجى عراق را در دست گرفته بود پيش از هر زمامدار عرب به او حمله كرد. با كوشش صدام جلسه سران كشورهاى الجزاير، سوريه، ليبى، يمن جنوبى و سازمان آزاديبخش فلسطين در ۲ دسامبر ۱۹۷۷ در تريپولى ليبى تشكيل گرديد و اعلاميه اى عليه مصر صادر شد. سادات رابطه سياسى مصر را با كشورهاى بالا قطع كرد و در ۱۷ سپتامبر ۱۹۷۸ (۲۶ شهريور ۱۳۵۷) نيز پيمان كمپ ديويد را كه توافق مصر و اسرائيل درباره شرايط خود مختارى فلسطين بود با جيمى كارتر رئيس جمهور آمريكا و مناخيم بگين رئيس جمهور اسرائيل در واشينگتن امضا كرد. صدام با كوشش هايى كه به عمل آورد و مسافرت هايى كه به عربستان سعودى، كويت و اردن كرد جلسه سران كشور هاى عرب را در ۲ نوامبر ۱۹۷۸ (۱۱ آبان ۱۳۵۷) در بغداد تشكيل داد. در قطعنامه اى كه در پايان مذاكره ها از سوى سران كشورهاى عربى صادر شد، ضمن ساير موارد، توافق كمپ ديويد رد و تاكيد شد هيچ كشور عربى به طور جداگانه و انفرادى حق ندارد درباره حل مسئله فلسطين اقدام نمايد.
سادات به قطعنامه سران كشورهاى عرب اعتنا نكرد و بار ديگر به آمريكا مسافرت نمود و در ۲۶ مارس ۱۹۷۹ (۶ فروردين ۱۳۵۸)، در چمن كاخ سفيد واشينگتن و در مقابل دوربين هاى تلويزيون پيمان صلح مصر و اسرائيل را با بگين امضا كرد و جيمى كارتر رئيس جمهور آمريكا نيز به عنوان شاهد آن را امضا نمود.
امضاى پيمان صلح مصر و اسرائيل كه اكثر اعراب و دولت هاى عربى با آن مخالف بودند براى صدام فرصت گرانقدرى به وجود آورد تا سادات را در دنياى عرب بدنام كند و عراق را به صورت مركز جهان عرب جانشين مصر نمايد و خود نيز جاى ناصر و سادات را بگيرد. صدام با كوشش هايى كه به عمل آورد موفق شد جز سه كشور عمان، سومالى و سودان كليه كشورهاى عربى رابطه سياسى خود را با مصر قطع كنند. با چنين موفقيت بزرگى تمايلات جاه طلبى او براى به دست گرفتن رهبرى دنياى عرب قوى تر از گذشته شد. صدام در شرايط بحرانى رابطه با ايران كه مطمئن به پيروزى در نبرد با آن بود اظهار داشت: «عراق يك بار ديگر به حكم سرنوشت رهبرى خدمت به ملت عرب و دفاع از افتخارات آن را به عهده مى گيرد.» او در آغاز تجاوز نظامى به ايران و در مصاحبه اى بيان داشت: «ما در تلاش تجديد حيات ملت عرب داريم به مرحله حساسى مى رسيم... در گذشته موقعيت هايى بوده است كه حزب بعث مى توانست از آنها [براى تجديد حيات عرب] استفاده كند ولى نكرد.» علت آن بود كه «حزب بعث در آن موقع نتوانست همان طور كه آرزوى ماست رهبر محبوب تمام ملت عرب [كليه اعراب] شود و فقط رهبر عراق بود.» در تاييد نظر بالا در كتابى كه مطالب آن از طرف وزارت برنامه ريزى عراق و به مناسبت دوازدهمين سالروز انقلاب بعث در ۳۰ ژوئيه ۱۹۸۰ تهيه شده، تصريح شده است: «برنامه هاى توسعه عراق در جهتى است كه اجراى آنها بتواند نقش رهبرى در امور مربوط به اعراب را براى عراق تامين كند.»
ايدئولوژى حزب بعث تكيه گاه مهم صدام براى نفوذ در ميان اعراب و جلب توجه و علاقه آنان به خود و معرفى خويش به عنوان يك فرد معتقد به فضيلت هاى استثنايى نژاد عرب و احياى دوباره قدرت آن بود. ميشل عفلق مسيحى ارتدوكس يونانى تبار از مردم دمشق نظريه پرداز و بنيانگذار حزب بعث است. به عقيده او پيامبر اسلام(ص) يك فرد نمونه عرب است كه با كوشش هاى خود اعراب پراكنده را زير لواى اسلام متحد كرد و شرايطى به وجود آورد كه اعراب به كمك آنها توانستند بزرگترين قدرت روز جهان شوند. او از دين اسلام به عنوان يك پديده ملى كه معرف عظمت و اصالت «ناسيوناليسم عرب» است ياد كرد و به اعتبار مقامى كه بعثت اسلام در ذهن مردم عرب دارد عنوان «بعث» را براى حزب خود برگزيد. بعث در لغت به معناى دوباره نو شدن، تجديد حيات و رستاخيز است. ميشل عفلق با انتخاب عنوان «بعث» در نظر داشت اين انديشه را در ذهن اعراب رسوخ دهد كه بايد مانند زمان پيامبر اسلام(ص) به پاخيزند و با اتحاد و يگانگى خود، عظمت امپراتورى اسلام و شكوه تمدن اسلامى را دوباره زنده كنند. ميشل عفلق با آنكه معتقد به جدايى دين از حكومت بود، ولى با توجه به جايگاه دين اسلام در نزد اعراب آن را ارج مى گذاشت، ولى «ميراث فرهنگى اسلام» را كه آموزش ها و قواعد و احكام آن است «ارزش هاى فرهنگى عرب» معرفى كرد. او در سخنرانى خود در دانشگاه دمشق كه زير عنوان «ذكر الرسول العربى» (به يادبود پيامبر عربى) ايراد نمود اظهار داشت: «دين اسلام در اساس خود يك جنبش عربى بود كه توجه اساسى آن احياى عربيسم و واقعيت دادن به آن بود» و اضافه كرد: «فضيلت هاى آشكار و نهانى كه پيامبر اسلام (ص) تحسين كرد و معايبى را كه مورد انتقاد قرار داد دقيقاً فضيلت ها و معايب عرب بود.» او در جاى ديگر تاكيد كرد: «زندگى و اعمال پيامبر اسلام(ص) نمونه يك فرد عرب را مجسم مى كند.» يكى از انديشمندان بعثى به نام الياس فرح، اسلام را «اولين انقلاب ملى» عرب مى داند كه روحيه و فضيلت هاى عرب را آشكار ساخته است.
صدام براى مردم عرب كه او به پيروى از اصول حزب بعث، ولى برخلاف واقعيت هاى تاريخى درباره چگونگى عرب شدن ملت هاى گوناگون، آنها را به نادرست «ملت عرب» ناميد رسالت ابدى براى رستگارى ابناى بشر قائل بود. او اظهار داشت: «ما بدون تامل مى توانيم بگوييم كه ملت [عرب] داراى رسالت است... هيچ ملت [در جهان] نيست كه به اندازه ملت عرب به بشريت [موهبت هايى] ارزانى داشته باشد، هيچ ملت ديگرى وجود ندارد كه [به اندازه ملت عرب]... تمام فكر آن متوجه اصول انسانى باشد.» او كه در گرداب نژادپرستى غوطه ور بود و از تاريخ نيز اطلاعى نداشت سئوال كرد: «كجا بودند ساير ملت ها وقتى كه ملت عرب در اوج تمدن بود» و خود جواب داد: «وقتى كه تمدن عرب سراسر جهان را منور ساخت ملت هاى غيرعرب [كه منظور او بيشتر ايرانى است] هنوز در تاريكى [جهل] به سر مى بردند.» صدام، آنگاه با غرور تاكيد كرد «ملت عرب منبع همه پيامبران و مهد تمدن است.» صدام مانند خليفه هاى اموى در قرن اول هجرى- ۱۳۰۰ سال قبل- با كنايه اى كه همراه با نظر او درباره برترى عرب نسبت به ايرانى بود اعلام داشت: «اگر ممكن بود كه تهران موطن رسالت [ق€چاز جانب پروردگار] باشد خداوند قادر متعال يكى از پيامبران خود را از تهران... انتخاب مى كرد» و بى درنگ اضافه كرد: «محدود ساختن ظهور پيامبران و رسولانى كه احكام مذهب هاى آسمانى را تبليغ مى كردند تنها به همين سرزمين [موطن اعراب]، به هيچ عامل ديگرى جز اصرار خداوندى نمى تواند توجيه شود.» او آنگاه با صراحت بيشترى اضافه كرد: «من ميل ندارم توضيحات بيشترى بدهم. براى من كافى است بگويم آنچه در اين مورد خاص گفته شد فقط مى تواند مبين آن باشد كه خداوند قادر متعال به درستى توجه داشت آن كسانى كه شايستگى اجراى رسالت انسانى را در تمام مفاهيم آن دارند اعراب هستند... خداوند توجه خاص داشت كه مبلغ [احكام الهى]، كسى كه به عنوان نماينده خداوند در روى زمين عمل مى كند، بايد يك عرب باشد.»
صدام آن گاه در تاييد نظرهاى بالا و اينكه عرب برگزيده خاص خداوند و متمايز از كليه نژادها و ملت ها است بيان داشت: «قرآن، [كتاب خداوند] به زبان عربى است. محمد پيامبر [اسلام(ص)] يك عرب است. وسيله ارتباط در عرش خدا به زبان عربى است و درس هايى كه در قرآن داده شده است، حتى آن درس هايى كه براى امور بشرى چاره جويى هايى مى كند، اساساً مشتق از رابطه هاى انسانى است كه در سرزمين موطن اعراب وجود داشته است.» وحدت، آزادى و سوسياليسم سه ركن اصلى حزب بعث است. آن حزب به وحدت اعراب- پان عربيسم- توجه خاص دارد. شعار «يك ملت عرب، يك رسالت ابدى» محتواى اصلى ايدئولوژى حزب بعث است. ميشل عفلق بنيانگذار و انديشمند حزب بعث ضمن آنكه هر سه ركن را «مكمل» يكديگر مى شمارد، ولى براى وحدت اعراب اهميت برتر قائل است. او تاكيد مى كند: «آنچه در جاى خود مسلم است آن است كه وحدت چون به نحو دقيقى هويت ملت عرب را توضيح مى دهد داراى نوعى برترى و اهميت اخلاقى خاص است.»
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط حمید
|
|
|
|
|
|
قاسم قصير
- التحقيق في عهد ميليس - التحقيق في فيينا ومشكلة الشهود - التحقيق في عهد براميرتس - براميرتس في نيويورك - مصير التحقيق
في 14 فبراير/شباط 2006 يكون قد مضى عام على جريمة اغتيال رئيس وزراء لبنان السابق رفيق الحريري والنائب باسل فليحان ورفاقهما.
وإذ يحيي اللبنانيون هذه الذكرى من خلال تجمع شعبي حاشد في ساحة الحرية بالعاصمة بيروت، فإن الكثيرين في لبنان والعالم يتساءلون: أين أصبح التحقيق الدولي في هذه الجريمة؟
هل سينجح المحقق الجديد سيرج براميرتس في كشف الجناة وتحديد الأدلة وتحويل المجرمين إلى محكمة دولية يُعمل حالياً من أجل الاتفاق على تفاصيلها بين الأمم المتحدة والحكومة اللبنانية؟
" تقرير ميليس رغم تضمنه الكثير من الأدلة المهمة، أكد ضرورة استمرار التحقيق للتوصل إلى الأدلة الكاملة وكشف بعض التفاصيل الأخرى خصوصاً فيما يتعلق بالدور السوري " | التحقيق في عهد ميليسمنذ اللحظات الأولى لاغتيال الرئيس رفيق الحريري أصيب العالم بالذهول لهول الجريمة وفظاعتها، ونظرا للدور الكبير الذي كان يلعبه الحريري في لبنان وعلى الصعيدين الإقليمي والدولي، فقد سارعت الدول الكبرى إلى إدانة الجريمة والمطالبة بإجراء تحقيق سريع فيها لتحديد الجناة ومحاكمتهم.
ونظراً للملاحظات العديدة التي كانت توجه للقضاء اللبناني والسلطة اللبنانية التي كانت على علاقة وثيقة بالنظام السوري (المتهم الأساسي بارتكاب الجريمة)، فإن مجلس الأمن قرر إرسال لجنة مراقبة دولية برئاسة بيتر فيتز جيرالد لوضع تقرير مفصل حول الجريمة وكيفية العمل لمتابعة التحقيق فيها.
وبعد ثلاثة أشهر من العمل المتواصل توصل فيتز جيرالد إلى ضرورة تشكيل لجنة دولية للتحقيق في الجريمة نظرا للشكوك الكثيرة التي تحيط بعمل الأجهزة الأمنية والقضائية اللبنانية.
وبناء على التقرير عقد مجلس الأمن اجتماعا خاصا واتخذ بعده القرار رقم 1595 الذي ينص على تشكيل لجنة دولية للتحقيق في هذه الجريمة، وتم تكليف القاضي الألماني ديتليف ميليس برئاستها. وضمت اللجنة نحو 80 عضواً واستعانت بخبراء من العديد من دول العالم.
وفي يونيو/حزيران 2005 بدأ ميليس عمله المكثف وأجرى لقاءات مع مئات الشهود والشخصيات السياسية، بالإضافة إلى الكشف المتكرر لمسرح الجريمة وجميع الأدلة، حيث أصدر يوم 11 أكتوبر/تشرين الأول 2005 تقريره الأول الذي تضمن اتهامات واضحة للمسؤولين السوريين بالوقوف وراء الجريمة بالتعاون مع مسؤولي الأجهزة الأمنية اللبنانية.
وعلى إثر ذلك طلب توقيف أربعة من مسؤولي هذه الأجهزة وهم المدير العام السابق للأمن العام اللبناني اللواء جميل السيد والمدير السابق لمخابرات الجيش اللبناني ريمون عازار والمدير العام السابق لقوى الأمن الداخلي اللواء علي الحاج وقائد الحرس الجمهوري التابع لرئاسة الجمهورية العميد مصطفى حمدان.
وأكد ميليس في تقريره أن اغتيال الحريري تم بقرار سوري لبناني نظراً للدور السياسي الذي كان يقوم به ضد مصالح سوريا في لبنان. لكن التقرير رغم تضمنه الكثير من الأدلة المهمة، أكد على ضرورة استمرار التحقيق للتوصل إلى الأدلة الكاملة وكشف بعض التفاصيل الأخرى وخصوصاً فيما يتعلق بالدور السوري.
وبناء على هذا التقرير تم إصدار قرار في مجلس الأمن باستمرار التحقيق إلى حين صدور التقرير النهائي الذي صدر يوم 12 ديسمبر/كانون الأول 2005 وسبقه اغتيال النائب الصحفي جبران تويني.
وأكد التقرير النهائي على المعطيات نفسها لكنه أشار إلى عدم تجاوب سوريا مع التحقيق، ما دفع مجلس الأمن إلى إصدار قرار حازم وصارم رقمه 1636 يدعو سوريا للتعاون مع التحقيق وإلا سيتم فرض عقوبات عليها بناء على الفصل السابع.
" رغبة القاضي ميليس في عدم الاستمرار في ترؤس لجنة التحقيق الدولية لأسباب خاصة، أثار الكثير من الإشكالات إزاء مدى القدرة على استمرار التحقيق بزخمه " | التحقيق في فيينا ومشكلة الشهود وقد أدى صدور القرار 1636 إلى ضغوط قوية على سوريا للتعاون مع لجنة التحقيق الدولية، في الوقت الذي كان فيه القاضي ميليس قد طلب أن يتم التحقيق مع عدد من المسؤولين السوريين في مقر اللجنة بفندق مونتيفردي في لبنان.
لكن المسؤولين السوريين عارضوا ذلك بشدة خوفاً من حصول ردود فعل سلبية في لبنان ونظراً لحساسية هذا الأمر، ما أدى إلى تدخل دولي وعربي قاد إلى اتفاق جديد يتم من خلاله إجراء التحقيق مع المسؤولين الأمنيين السوريين في فيينا.
وقد تم التحقيق فعلاً وتوجه خمسة مسؤولين أمنيين سوريين إلى فيينا بينهم المسؤول السابق لأمن القوات السورية في لبنان العميد رستم غزاله ومساعده جامع جامع.
لكن التحقيق الدولي اصطدم بمشكلة كبيرة بعدما تم كشف وجود شهود تحوم حولهم الشبهات زودوا التحقيق بمعلومات مغلوطة. ومن هؤلاء محمد زهير الصديق الذي أوقف في فرنسا بتهمة المشاركة في الجريمة بعدما كان شاهداً أساسياً استعانت به اللجنة، وهُسام هسام الذي فر من لبنان إلى سوريا وأعلن أنه قام بتزويد اللجنة بمعلومات غير صحيحة بعدما تعرض لضغوط أمنية وإغراءات مالية.
وقد أدى ذلك إلى بروز شكوك كثيرة حول التحقيق الدولي ومجرياته واضطر القاضي ميليس لعقد لقاء صحفي خاص مع عدد من الصحفيين اللبنانيين للرد على تصريحات هُسام هسام.
لكن مفاجأتين هامتين برزتا قبل نهاية العام وكان لهما الأثر الكبير على مجريات التحقيق: الأولى جاءت في إعلان ميليس رغبته في عدم الاستمرار في ترؤس لجنة التحقيق لأسباب خاصة وبعد انتهاء المدة التي التزم بالعمل خلالها، ما أثار الكثير من الإشكالات حول مدى القدرة على استمرار التحقيق بزخمه.
لكن الخطوة الثانية جاءت في اتجاه معاكس وذلك من خلال التصريحات التي أطلقها نائب الرئيس السوري السابق عبد الحليم خدام، والتي وجه فيها اتهامات واضحة للنظام السوري بالوقوف وراء اغتيال الحريري وتوجيه التهديدات له بسبب دوره السياسي في لبنان.
وقد أعطت هذه التصريحات زخماً كبيراً للتحقيق وعمدت اللجنة إلى طلب اللقاء مع الرئيس السوري بشار الأسد للاستماع إلى ما لديه من معطيات، لكن الأسد رفض ذلك وإن كان بعض المسؤولين السوريين لمحوا إلى احتمال استقباله أعضاء اللجنة كزوار.
" بعض المصادر السياسية اعتبرت أن الربط بين المجموعة المنتمية للقاعدة وبين جريمة الاغتيال يهدف إلى إبعاد التهمة عن سوريا والأجهزة الأمنية اللبنانية " | التحقيق في عهد براميرتسوقد أدت استقالة القاضي ديتليف ميليس من رئاسة لجنة التحقيق إلى قيام الأمين العام للأمم المتحدة كوفي أنان بإجراء سلسلة مشاورات مكثفة لتعيين مسؤول جديد للجنة، حيث تم التوصل إلى تكليف القاضي البلجيكي سيرج براميرتس برئاستها، وتعهد ميليس بالاستمرار في متابعة العمل إلى حين استلام براميرتس مهامه.
وقد وصل الأخير إلى لبنان يوم 23 يناير/كانون الثاني 2006، وبدأ العمل في دراسة الملفات واللقاء مع المسؤولين اللبنانيين المعنيين بالتحقيق.
وأشارت معلومات صحفية في بيروت إلى أن براميرتس قرر إعادة النظر في فريق العمل المختص بالتحقيق والاستعانة بخبراء جدد ودراسة كافة التفاصيل المتعلقة بالتحقيق.
وبينما سربت بعض المصادر أن التحقيق الدولي توصل إلى نتائج حاسمة بشأن الجريمة ومرتكبيها، أكدت مصادر أخرى عدم حصول ذلك وخصوصاً فيما يتعلق بالدور السوري فيها وكيفية الربط بين المسؤولين السوريين والمسؤولين اللبنانيين.
وقد برز عنصر جديد في التحقيق تمثل في القبض على مجموعة تابعة لتنظيم القاعدة تضم لبنانيين وسوريين وفلسطينيين وأردنيا وسعوديا، قيل إن أحد أعضائها يدعى خالد طه -هرب قبل إلقاء القبض عليه- هو الذي كان على صلة بأحمد أبو عدس الذي أعلن عبر شريط مصور مسؤوليته عن جريمة الاغتيال.
لكن المصادر القضائية اللبنانية لم تؤكد هذه المعطيات في حين أن مصادر سياسية أخرى اعتبرت أن الربط بين المجموعة المنتمية للقاعدة وبين جريمة الاغتيال يهدف إلى إبعاد التهمة عن سوريا والأجهزة الأمنية اللبنانية وأن هذه المعلومات لا صحة لها.
براميرتس في نيويورك وفي 9 فبراير/شباط الحالي غادر القاضي براميرتس لبنان إلى نيويورك لإجراء مشاورات مع كوفي أنان وأعضاء مجلس الأمن، وعقد اجتماعاً مع المندوب الأميركي لدى الأمم المتحدة جون بولتون الذي شدد "على ضرورة تعاون مختلف الأطراف المعنية مع لجنة التحقيق الدولية، وعلى استعداد مجلس الأمن لاتخاذ الخطوات المناسبة لدى إبلاغه بأية عرقلة لعمل التحقيق".
وفسرت هذه التصريحات بأنها موجهة للمسؤولين السوريين، وبالأخص الرئيس بشار الأسد لحضه على التعاون مع اللجنة خصوصاً أن القسم الأهم في التحقيق يتعلق بالدور السوري.
وكشفت مصادر صحفية في بيروت أن طاقما لحماية الشهود قد وصل إلى بيروت قبل مدة وهو يضم خمسة أشخاص من جنسيات مختلفة تقرر أن يكون مقر إقامتهم في مونيتفردي وعلى رأسهم موظف دولي خبير في قضايا المحاكم الدولية المختلطة مثل محكمة رواندا.
وتقرر أن يتولى الطاقم متابعة كل من أعطى معلومات إلى لجنة التحقيق تمهيدا لضمهم إلى برنامج حماية الشهود حيث تم تخصيص موازنة ضخمة لعمل الفريق.
من جهة أخرى أشار مصدر دبلوماسي في نيويورك إلى أن القسم الأكبر من مهمة براميرتس مشابه لمهمة سلفه ميليس، وأن هناك احتمالا كبيرا بتشكيل محكمة ذات طابع دولي لمحاكمة المتهمين الذين سيتم كشفهم في هذه القضية، وأن مهمة اللجنة قد تتوسع لتشمل باقي الاغتيالات.
" التحقيق الدولي قطع شوطاً مهما وبعد مرور عام على اغتيال الحريري ورفاقه سيكون اللبنانيون أمام تطور جديد في مسار التحقيق رغم كل العقبات والمشكلات التي واجهها " | مصير التحقيق بناء على المعطيات السابقة يبدو أن عمل لجنة التحقيق قد قطع شوطاً هاماً في الأسابيع الأخيرة، وأن هناك ترتيبات كثيرة يتم العمل على إنجازها في الأيام المقبلة لاستكمال التحقيق.
ورغم أن "العقدة السورية" في التحقيق لا تزال قائمة فإن ذلك لن يمنع اللجنة من التوصل إلى نتائج حاسمة في الأسابيع المقبلة، تمهيداً لاتخاذ قرار بإنشاء محكمة دولية أو محكمة مختلطة ذات طابع دولي ستتولى محاكمة المتهمين الذين سيعلن عنهم قريباً.
وقد زار لبنان قبل أسبوعين مساعد الأمين العام الأممي للشؤون القانونية نيكولا ميشال وبحث مع المسؤولين اللبنانيين تفاصيل المحكمة الدولية واستمع إلى ملاحظاتهم واقتراحاتهم، ما يشير إلى أن التحقيق الدولي قد قطع شوطاً مهما وأنه بعد مرور عام على اغتيال الحريري ورفاقه سيكون اللبنانيون أمام تطور جديد في مسار التحقيق رغم كل العقبات والمشكلات التي واجهها.
كما ستشكل عودة براميرتس من نيويورك وزيارته إلى العاصمة السورية محطة هامة في مسار التحقيق، حيث ستتحدد وجهته النهائية والمعطيات الجديدة التي تم التوصل إليها. _________ كاتب لبناني | | http://www.aljazeera.net/NR/exeres/E96E2B47-428B-4DC4-9A36-EF503E4FF62E.htm |
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط حمید
|
خبرنگار: به عنوان سؤال اول ، نظر شما راجع به اظهارات اخير رئيس جمهور فرانسه (ژاك شيراك) درباره استفاده از تسليحات هسته اي چيست ؟
آيت الله منتظري : قرآن كريم ميگويد: (ان الانسان ليطغي ان راه استغني) انسان طبعش اين است وقتي كه ميبيند بي نياز شده ، ثروتي و مقامي پيدا كرده ، طغيان ميكند و ساير جهات را فراموش ميكند. در صورتي كه بايستي تمام قدرتمندان و كساني كه با حكومت سروكار دارند، توجه كنند كه حافظه تاريخ گفته هاي قدرتمندان را حفظ ميكند و تاريخ و مردم اين سخنان را فراموش نمي كنند و اين گفتار و رفتارها در آينده مورد قضاوت قرار ميگيرد.
كلامي از مولا اميرالمؤمنين (ع ) داريم در كتاب غرر و درر كه بايد با آب طلا نوشته شود. اميرالمؤمنين (ع ) ميفرمايد: "من اختال في ولايته ابان عن حماقته " هر كس در حكومتي كه پيدا كرد خودش را گرفته و تكبر پيدا كند، حكايت از حماقت اين شخص ميكند. براي اينكه توجه ندارد تنها چند روزي قدرت در دست اوست و رفتار او هم در دنيا منعكس ميشود هم در تاريخ ميماند. بنابراين بايد قدرتمندان در اظهارنظر و رفتارشان با تأمل و دقت عمل كنند. شما قدرتمندان كه از دموكراسي ، حكومت مردمي و حقوق بشر دم ميزنيد چگونه تهديد ميكنيد كه ما قدرت اتمي را به كار ميبريم ؟! شما به ايران ميگوييد اصلا نبايد انرژي هسته اي داشته باشد ولي خودتان تهديد به استفاده از بمب هسته اي ميكنيد! آيا اين تناقض نيست ؟! اين تهديدها زمانش گذشته است . روزگاري دنيا دنياي استعمار بود، مدتي فرانسه استعمارگر بود، يك مدتي انگلستان ، حالا هم آمريكا آمده است . حاكمان آمريكا هم بايد بدانند اين هم ميگذرد.
خبرنگار: بنده نظرتان را راجع به ولايت فقيه ميخواهم بدانم ، شما موافق با ولايت فقيه هستيد يا مخالف ؟
آيت الله منتظري : من از جمله پايه گذاران نظريه ولايت فقيه بودم . اما منظور از ولايت فقيه اين است كه وقتي بناست جمهوري اسلامي باشد، جمهوري يعني حكومت مردمي ، اسلامي يعني حكومت بر اساس موازين اسلام اداره شود. پس بايد كسي در رأس باشد كه ايدئولوگ احكام و موازين اسلام باشد كه اين فرد زمام امور را در دست داشته باشد اما حكومت او مردمي بايد باشد. يعني مردم كسي كه معيارهاي ديني را ميداند انتخاب كنند و انتخاب شونده بر همان شرايطي كه انتخاب ميكنند بايد عمل كند، نه اينكه داراي قدرت مطلقه باشد، آن گونه كه در بازنگري قانون اساسي در سال 1368 كلمه "مطلقه " را اضافه كردند و مشكلات زيادي درست كردند. پس ما با ولايت فقيه مخالفتي نداريم ، بلكه با ولايت مطلقه فقيه مخالفيم . چون اگر بناست امر داير بشود مابين عالم و جاهل ، به حكم عقل عالم بر جاهل مقدم است .
خبرنگار: به نظر شما اين رهبري مطلقه در ايران حضورش لازم است ؟
آيت الله منتظري : اگر حكومت بخواهد بر طبق موازين اسلام باشد، چون اكثريت قاطع مردم ايران - چه اهل سنت چه شيعه - مسلمانند و ميخواهند كه موازين اسلامي در كشور پياده شود، بنابراين يك كسي كه ايدئولوگ اسلام باشد بايستي بر اجراي امور نظارت داشته باشد. چنانچه وقتي كه حكومت شوروي بر اساس ماركسيسم و كمونيسم بود، يك كسي را كه ايدئولوگ ماركسيسم بود روي كار ميآوردند. اگر ما ميخواهيم اسلام اساس حاكميت باشد بايد ايدئولوگ اسلام سر كار بيايد.
قرآن در همين باره ميگويد: (افمن يهدي الي الحق احق أن يتبع أمن لا يهدي الا أن يهدي فمالكم كيف تحكمون ) "آيا كسي كه مردم را به حق هدايت ميكند سزاوار پيروي است يا كسي كه خودش هم هدايت نمي شود مگر اينكه ديگران هدايتش كنند؟" پس اصل ولايت فقيه لازم است ; شعارهاي انقلاب هم بر همين جهت ، اسلاميت علاوه بر جمهوريت بود; اما در بازنگري قانون اساسي كلمه "مطلقه" را اضافه كردند و تبديل به حكومت مطلق شد; و ما با آن مخالفيم .
خبرنگار: شما امروز براي ايران با اين رئيس جمهور نگران نيستيد؟
آيت الله منتظري : براي آينده از اين جهت نگرانم كه از اول انقلاب آيت الله خميني و ديگران شعارهايي دادند براي مردم ، امكانات هم در اختيار داشتند، ولي وعده ها عمل نشد. از طرفي چون به اسم اسلام فشارهايي به مردم ميآورند مردم را به اسلام بدبين ميكنند. در مباحث اقتصادي و معيشتي ، نفتي كه روزي 5 دلار بوده الان به بالاتر از شصت دلار رسيده ، اما وضعيت مردم بدتر شده است . بنابراين نسل جوان از اسلام و حاكميت زده ميشود; مردم هم ناراحت هستند مگر اينكه آقايان در روشهاي خود تغيير بدهند، از شعار بكاهند و عمل كنند.
خبرنگار: آقاي احمدي نژاد خيلي موجب ترس و وحشت شده براي خارجي ها، از اين جهت كه اظهاراتي درباره اسرائيل كرده اند و گفتند كه نبايد باشد و اينكه درباره هولوكاست يك نظري داده اند، نظر شما چيست ؟
آيت الله منتظري : البته من اين را بگويم - چون واقعيات را بايد گفت - چندين سال قبل من در اعلاميه نوشتم كه فرض ميكنيم شش ميليون يهودي در آلمان نازي و هلند و اتريش كشته شدند، چرا غرامتش را فلسطيني ها بدهند؟! آنها را نازي ها كشته اند ولي فلسطيني ها را آواره ميكنند براي اينكه ميخواهند براي اسرائيلي ها دولت درست كنند. فلسطيني ها چه گناهي كرده اند كه حالا پنج ميليون فلسطيني آواره شوند و خانه و زندگيشان را يهودي ها كه از جاهاي ديگر جمع كردند بگيرند. آنها يهودي هاي فلسطيني نيستند.
ولي حالا بايد چه كرد؟ بايستي يك انتخابات آزاد برگزار بشود; يهود، مسيحي و مسلمان طبق اكثريت يك دولتي آنجا تشكيل بدهند.
خبرنگار: شما در رابطه با اظهارات آقاي احمدي نژاد كه گفته اند بايد اسرائيل را نابود كرد چه فكري ميكنيد؟
آيت الله منتظري : من نمي دانم آقاي احمدي نژاد منظورشان چيست ، بالاخره يهود را در فلسطين آورده اند، يهودي ها را كه آنجا مستقر شده اند به دريا كه نمي توانيم بريزيم . گرچه كار غلطي كردند و از آمريكا، اروپا و آفريقا و جاهاي ديگر يهود را جمع آوري كردند، از همين اصفهان يهودي برده اند آنجا و خانه هاي فلسطيني ها را غصب كردند، اينكه ظلمي بزرگ شده كسي منكر نيست ، اما در عين حال نمي توانيم بگوييم كه حالا اينها را بريزيد به دريا. در حال حاضر حقوق فلسطيني ها را بايد تأمين كرد، و پنج ميليون فلسطيني آواره شده و آنها بايد به حقوق خويش دست يابند.
متأسفانه آنها هر روز تحت فشار اسرائيل قرار ميگيرند و بايد جلو ظلم آنها گرفته شود. شما كه دم از حقوق بشر ميزنيد آيا فلسطيني ها بشر نيستند؟! آنها حقوق داشتند و حقوقشان تضييع شده است . بنابراين اگر يك انتخابات آزاد در آنجا به طور كلي انجام بشود كه يهود، مسلمان ، مسيحي و همه اينها يك كشور مستقل داشته باشند و حاكميتي بر طبق آراء اكثريت پا بگيرد، تقريبا با اين كار ميتوان تا حدي جبران ظلمها را نمود.
خبرنگار: روي دو موضوع ، حمايت از حماس و فعاليتهاي هسته اي ايران ، تمام جناحهاي ايران موافق هستند يا نه ، و نظر خودتان چيست ؟
آيت الله منتظري : من از طرف ديگران نمي توانم اظهارنظر كنم ، بايد از خود آنان پرسيد. البته حماس از باب اينكه دفاع از كشورشان ميكنند، همگي به آنها حق ميدهند. و انرژي هسته اي ايران اگر واقعا صلح آميز باشد حق مشروع مردم ماست و ديگران حق ندارند ما را از آن منع كنند. آمريكايي كه خودش بمبهاي اتمي درست كرده و در ناكازاكي و هيروشيما جنايت عليه بشريت انجام داده است حالا آمده به اسم دفاع از حقوق بشر جلو فن آوري صلح آميز را ميگيرد. آنها چنين حقي ندارند. متأسفانه اين جور شده كه به اسم حقوق بشر و به اسم دموكراسي ظلم و تعدي ميشود. بارها اين را گفته ام كه كشورهاي خاورميانه گرفتار استعمار انگلستان بودند و آمريكا را فرشته آزادي ميدانستند، اما آمريكا وقتي آمد در صحنه از انگلستان هم بدتر عمل كرد، و اينها همه به اسم دموكراسي و حقوق بشر ظلم ميكنند.
خبرنگار: نظرتان راجع به اظهارات آقاي مصباح يزدي و حرفهاي اخير ايشان چيست ؟
آيت الله منتظري : من راجع به آقاي مصباح يزدي قبلا گفته ام ، قبل از انقلاب ما با ايشان جلسه اي داشتيم يازده نفره ، كه آقاي مشكيني ، آقاي خامنه