نوشتهی علی رمضانی
فهرست مطالب
ریشهی کلمهی هرمنوتیک
نظریهی تأویل شلایر ماخر و دیلتای
چرخش هستیشناختی در قرن بیستم
هرمنوتیک گادامر
موافقت هابرماس با گادامر
نقد هابرماس در خصوص سنت و حجیت
مباحثهی هابرماس در باب نظریهی تأویل
داوری پل ریکور در باب مباحثهی هابرماس و گادامر
ریشهی کلمهی هرمنوتیک
ریشهی کلمهی هرمنوتیک (hermeneutics) در فعل یونانی «هرمنویین» (hermeneuein) نهفته است که عموماً به «تأویل کردن / تفسیر کردن» (to interpret) و صورت اسمی آن «هرمینیا» (hermeneia) نیر به «تأویل / تفسیر» (interpretation) ترجمه میشود. این دو لفظ به لفظ هرمس، یکی از خدایان یونان باستان باز میگردند و ظاهراً این کلمات از نام او اخذ شدهاند. (پالمی ص ۲۰ – ۱۹، ریختهگران ص ۱۷)
شأن هرمس ـ یا خدای پیامآور ـ با وظیفهی تبدیل آنچه که ورای درک و فهم بشری است به صورتی که فکر و هوش انسان قادر به درک آن است، پیوندی نزدیک دارد. لذا اشکال مختلف این کلمه متضمن به فهم درک کردن چیزی یا موقعیتی است که نامفهوم است. یونانیان کشف خط و زبان را نیز به هرمس نسبت میدادند، دو وسیلهای که انسان برای درک معنا و انتقال آن به دیگران بکار میبرد. خلاصه اینکه علم هرمنوتیک متضمن عمل «به فهم درآوردن» است، بویژه از آن حیث که این عمل مستلزم زبان است، زیرا زبان واسطهی تمام عیار در این عمل است. چرا که هرمس برای ابلاغ پیام خدایان هم باید به دقایق زبان آنها آشنا میبود و هم به دقایق زبان آدمیان. وی بایستی قبل از آنکه پیام خدایان را برای آدمیان ترجمه کند و توضیح دهد خود میبایست آنها را میفهمید و برای خود تفسیر میکرد. (پالمر ص ۲۰، ریختهگران ص ۱۸)
قابل ذکر است که در اساطیر رومی هرمس را مرکوری نامیدهاند. در تواریخ اسلامی از چندین هرمس نام برده شده است که ظاهراً تنها یکی از آنها به طور مستقیم با هرمس یونانی قابل تطبیق است. در قرون وسطا مصریان هرمس اول را طوط Thoth ، عبریان اخنوخ و پارسیان عصر باستان هوشنگ و مسلمانان ادریس گفتهاند. در نظر مانویان، هرمس یکی از پنج پیامبر اولوالعزم است. او قبل از مانی میزیسته و از طریق آئین مانی افکار او به عالم اسلامی وارد شده است. او همان ادریس (اخنوخ) است در معارف اسلامی. (ریخته گران صص ۲۱ـ ۲۰)نظریهی تأویل پلایر ماخر و دیلتای
تا پیش از قرن نوزدهی میلادی نظریهی تأویل عمدتاً با شرح و تفسیر انجیل، تعبیر قوانین و شرح و تفسیر متون ادبی، یعنی با موارد خاص، سر و کار داشت. به قول شلایر ماخر ـ که در آغاز درسی گفتارهایش در سال ۱۸۱۹ میگوید ـ «علم هرمنوتیک در مقام فن فهم رشتهای عام نیست و فقط کثرتی از هرمنوتیکهای تخصصی است». (به نقل از پالمر ریچارد ص ۹۵) و این در واقع اعلام برنامهی جدید شلایر ماخر بود که عبارت بود از شکل دادن هرمنوتیکی عام به مثابهی فن یا صناعت فهم. و شلایر ماخر بدین ترتیب نخستین کسی است که مسألهی فهم و تفهم را به صورت کلی و عام عرضه کرد و در پی آن برآمد که اصولی را بیان کند که مشتمل بر هرمنوتیک عام باشد و در عین حال قابل کاربرد در هر هرمنوتیک خاص. در واقع شلایر ماخر ماهیت فهم و تفسیر را وارد مباحث هرمنوتیک کرد و در هرمنوتیک خود به بحث از خودِ فهم پرداخت.
از نظر شلایر ماخر فهم عبارت است از «بازسازی» (reconstruct) و «باز تولید» (reproduct)؛ وقتی در پی فهم اثری بر میآییم در پی آنیم که آن را به لحاظ تاریخی بازسازی کنیم. ما سعی میکنیم با ورود به دنیای ذهنی آفرینندهی اثر معنای آن اثر را درک کنیم. کار مفسر این است که موقعیت اصلی را که هنرمند در ذهن داشته و فرآیند ذهنیای را که منجر به آفرینش آن اثر شده است، بازسازی کند و با درک فضای ذهنی حاکمه بر مؤلف حین تولید متن، به معنای اثر دست یابد. پس فهم در نظر شلایر ماخر عبارت است از مواجهه با ذهنیت مؤلف و بازسازی آن و دوباره تجربه کردن اعمال ذهنی مؤلف متن.
این کار از نظر شلایر ماخر در دو سطح انجام میشود یا به عبارت دیگر تأویل دارای دو سویه است: سویهی نحوی (دستوری) و سویهی روانشناختی. به گفتهی شلایر ماخر: «به همان سان که هر کلامی نسبتی دو سویه دارد، هم با کل زبان و هم با مجموع تفکر گوینده، به همان سان نیز در فهم کلام دو سویه موجود است: فهم آن کلام از آن حیث که چیزی برآمده از زبان است و فهم آن کلام از آن حیث که امری «واقع» در تفکر گوینده است». (به نقل از پالمر ریچارد ص ۹۹) تفسیر نحوی با قواعد لفظی و ادبی و با زبان متن و قالبهای تعبیری آن و سبک خواص مؤلف سر و کار دارد، اما سویهی روانشناختی به دنبال درک فردیت مؤلف و ذهنیت اوست. البته نباید از این گفته چنین پنداشت که هدف فهم تحلیل روانشناختی مؤلف است، خیر، بلکه هدف «کسب کاملترین نزدیکی به آن چیزی است که در متن مراد شده است». (پالمر ریچارد ص ۱۰۱)
نکتهی دیگر در هرمنوتیک شلایر ماخر عبارت از دوری بودن فهم است. بر اساس دوری بودن، فهم عملی بازگشتی و ارجاعی است؛ معنا در یک رفت و برگشت بین کل و جزء آشکار میشود. به همین لحاظ فهم اجزاء برای فهم کل ضروری است، در عین حال برای فهم اجزاء ضرورتاً باید درکی از کل داشت. با دیالکتیک میان کل و اجزاء هر یک معنای خود را با مراجعه به دیگری به دست میآورد و به همین جهت فهمیدن دوری است، زیرا در نهایت از درون این دور که «دور هرمنوتیک» نامیده میشود، معنا به دست میآید. اگر دقیق شویم در این دور علیالظاهر تناقضی وجود دارد و این دور، دور باطل مینماید، چرا که مفسر بایستی قبل از درک اجزاء به درک کل نائل شده باشد، از طرف دیگر بدون تصوری از اجزاء هرگز نمیتوان درکی از کل داشت. راه حل شلایر ماخر این است، با اینکه درک متن بر رابطهی بازگشتی و مقایسهای میان اجزاء و کل استوار است اما این تمام ماجرای فهم نیست، بلکه در فهم عنصر شهود و پیشگویی (diviation) نیز سهیم است. با دخالت دادن عنصر پیشگویی و حدس در عمل فهم متن مفسر به درون حلقهی هرمنوتیک راه مییابد و کل و اجزاء را با یکدیگر درک میکند؛ نه آنکه درک یکی بر دیگری تقدم منطقی داشته باشد. (واعظی، صص ۵ ـ ۹۳) به قول پالمر ریچارد: «هر کس باید، تا اندازهای با موضوع مورد بحث آشنا باشد. این را شاید بتوان اندک دانشِ قبلی لازم برای فهم نامید که بدون آن نمیتوان به درون دور هرمنوتیکی طفره زد.» (پالمر ریچارد ،صص ۹ ـ۹۸)
بعد از شلایر ماخر، دیلتای قرار دارد. دیلتای در زمانهای واقع شده است که دو واقعیت فرهنگی مسلط وجود دارند. یکی تاریخیگروی (historicism) است، که معتقد است هر پدیده را بایستی در درون زمینهی آن عصر مفهومبندی و درک کرد. لذا امکان ندارد به مدد معیارهای این عصر و مفاهیم این زمان به فهم و درک پدیدههای دیگر اعصار دست یافت. این امر موجب طرح سؤالهای معرفتشناسانه و روششناسانهی خاصی میشود چرا که به این معناست که همهی خلاقیتهای هنری و ادبی و… در چارچوب عناصر معرفتی عصری خاص پا به ظهور میگذارند، لذا این سؤال مطرح میشود که آیا فهم عینی و راستین مختص علوم اجتماعی است و علوم تاریخی از آن خظ و بهرهای ندارند؟ بدین ترتیب دیلتای در زمانی قرار دارد که تاریخیگروی و نسبیگرایی امکان فهم عینی در علوم انسانی نفی میکنند. واقعیت فرهنگی دیگر مسلط بر زمانهی دیلتای پوزیتیویسم است، در آن زمان علوم تجربی در حد قابل توجهی پیشرفت کردهاند و تحصلگرایی و پوزیتیویسم با آرمان علم عینی که معتقد است ذهن برای هر نوع فهمی باید الگوی توصیف تجربی را که در علوم طبیعی باب است، مرجع خود سازد، فلسفهی مسلط زمان شده است. دیلتای در میانهی این دو واقعیت فرهنگی مسلط بر زمان ـ تاریخیگرایی و نسبیگرایی از یک طرف و پوزیتیویسم و آرمان علم عینی از طرف دیگر ـ و البته با آگاهی به اینکه موضوع علوم انسانی و تاریخی متفاوت از موضوع علوم طبیعی است، در پی آن بر میآید تا به آن مشکل روششناختی مطرح شده توسط تاریخیگروی غلبه کند و علوم انسانی را نیز به لحاظ روشی به سطحی ارتقاء دهد که از نسبیگرایی برهند و به عینیت دست یابند تا از اعتباری در حد اعتبار علوم طبیعی برخوردار گردند. دیلتای در پی بنیاد افکندن روشی برای علوم انسانی به هرمنوتیک روی میآورد تا آن را روشی برای علوم انسانی قرار دهد. دیلتای در هرمنوتیک کاملاً از شلایر ماخر تأثیر میپذیرد، اما از آنجا که آثار اصلی شلایر ماخر در دسترس وی قرار نداشت وی تنها بخش روانشناختی نظریهی شلایر ماخر را پرورش داد و بُعد زبانشناختی آن را مغفول گذاشت. لذا از دید دیلتای فهم و تفهم در درجهی نخست مستلزم افشای ابعاد روانی نویسنده و نزدیک شدن به تجربهی درونی او از طریق «همدلی» و برخورد همدلانه با محتوای متن است. نقطهی عزیمت دیلتای مطالعهی متون به عنوان عینیت یافتگیهای زندگی واقعی و بیان تجربههای حیات بود و وی سعی بر آن داشت تا بر اساس آنها و از طریق همدلی بتواند به تجربهی اصیل و اولیهی نویسنده دست یابد.
چرخش هستیشناختی در قرن بیستم
با کار هایدگر و شاگردش گادامر چرخشی در هرمنوتیک قرن بیست رخ داد. پس از دیلتای گام اساسی دیگر بهبود و پیشرفت معرفتشناسی علوم فرهنگی نبود، بلکه مسألهی اصلی شک کردن در فرض بنیادین آن بود، یعنی این فرض که علوم فرهنگی میتوانند به وسیلهی روششناسی مناسب با علوم طبیعی به رقابت برخیزد. این فرض حاکی از آن بود که هرمنوتیک نوعی نظریهی شناخت است. آنچه توسط هایدگر و گادامر مورد سؤال قرار گرفت اساساً همین فرض بود که آیا هرمنوتیک همان معرفتشناسی است. کار این دو دیگر ادامهی کار دیلتای نبود، بلکه بیشتر تلاشی بود برای کاوش در بنیانهای معرفتشناسی و آشکار کردن شرایط هستیشناسانهی آن. (کوزنز هوی صص ۶ ـ ۲۵)
هرمنوتیک قرن بیستم از حوزهی معرفتشناختیای که نظریات فهم قبلی در درون آن عمل میکردند فاصله گرفته و به حوضهی «هستیشناسی» روی آورد؛ یعنی دیگر فهم یکی از اعمال شناسایی انسان انگاشته نمیشود و نباید آن را عملی که بر روی مفعولی انجام میشود پنداشت. در هرمنوتیک قرن بیست ما با فهمِ امری یا مفعولی سر و کار نداریم، بلکه فهم به معنی «شیوهی بودن ما در جهان» و یا شیوهی اساسی هستی ما پیش از هر گونه ادراک یا فعالیت فکری است. فهم در نظر هایدگر یکی از رفتارهای ممکن انسان نیست بلکه جزء ساختار دازاین [دازاین (da – sein) تشکیل شده است از «da» به معنی «آنجا» و «sein» به معنی «بودن»، که معنای کلی آن میشود «هستی ـ آنجا» یا «هستی ـ در ـ جهان»، که البته جهان در اینجا به معنای کرهی خاکی یا عالم نیست بلکه جهانی چیزی است همانند معنای جهان در عبارات : «جهان ورزش»، «دنیای هنر»، «جهان شکسپیر» و .. (واعظی، ص ۱۴۷)] است و از مقولات دازاین به شمار میرود. فهم در نظر هایدگر دیگر مانند فهم در نظر دیلتای در مقابل فهم مورد اشاره در علوم تجربی نیست که هرمنوتیک نیز روش علوم انسانی در مقابل روش علوم تجربی باشد، در نظر هایدگر، هرمنوتیک اساساً، روش نیست.
فهم در نظر هایدگر فهمی است مقدم بر همهی فهمهای موجود در علوم انسانی و تجربی و این فهمها بعد از آن قرار دارند. فهم در نظر هایدگر رابطهی بسیار نزدیکی با مسألهی «امکان» (possibility) دارد که باز یکی از خصیصههای وجودی دازاین است. دازاین در واقع در سایهی فهم به امکانهای وجودی خویش آگاه میشود و آنها را میشناسد، یا به عبارتی دیگر فهم عبارت است از آشکار شدن امکانهای وجودی، و به این ترتیب فهم موقعیت و نحوهی بودن جدیدی را به روی دازاین میگشاید، و دازاین خود را در امکانهای فراهم آمده از فهم به پیش میافکند و بدین ترتیب به سوی «تحقق خویش» گام بر میدارد. (واعظی، صص ۱۵۸ ـ ۱۶۰) فهم در نظر هایدگر دو بُعد دارد، فهم هم امری وجودی است و هم هرمنوتیکی، وجودی بودن فهم از آن رو است که نحوهی هستی دازاین و عنصر جدا ناپذیر از اوست و هرمنوتیکی بودن فهم نیز از آنجا است که موجب آشکار شدن «هستی ـ در ـ جهان» دازاین میشود. (واعظی، ص ۱۶۰) تعبیر نیز در نظر وی فعلیت یافتن امکانات مندرج در فهم است. چنین برداشتی از فهم و تعبیر تبعات عظیمی برای نقد متن در بر دارد. فهمیدن یک متن به معنای مورد نظر هایدگر عبارت از کشف معنایی که نویسنده در آن نهاده نیست، بلکه گشودن و وانمودن امکان بودنی است که خود متن بدان اشاره دارد. (هولاب، ص ۸۴)هرمنوتیک گادامر
مهمترین اثر گادامر در هرمنوتیک، کتاب «حقیقت و روش» است. اگر چه در عنوان این کتاب حرف «واو» به کار رفته اما این حرف در اینجا حرف ربط نیست، بلکه حرف فصل و جدایی است. گادامر در اصل به انفصال حقیقت از روش معتقد است. به زعم گادامر به غلط میان حقیقت و روش ارتباط برقرار شده است. برای وی حقیقت مقدم بر ملاحضات روششناختی است. از دید وی روش چیزی است که فاعل شناسایی به منظور دستیابی به نتیجهی خاصی در مورد موضوعی به کار میبرد، سپس آن نتیجه حقیقی خوانده میشود. گادامر در پی مبارزه با پیوند زیانباری است که به زعم وی میان حقیقت و روش فرض میشود. گادامر علیه گرایش علوم طبیعی به نادیده گرفتن زمینهی پیشینی و اولیهی فهم، نظریهی تأویل را هم در تصحیح آن گرایش و هم به عنوان نگرشی فرا انتقادی که کل حوزهی روششناسی را در بر میگیرد، عرضه میدارد. لذا گادامر نیز همچون هایدگر منزلتی کلی و عام برای نظریهی تأویل قائل میشود. وی فهم و تفهم را نه در رابطه با شاخهی خاصی از دانش بلکه به عنوان «جوهر بودن ما در جهان» تلقی میکند. (هولاب، صص ۵ ـ ۸۴) علائق گادامر هستیشناسانه است و کتابش نیز تأویل را به عنوان روش تازه و بهتری عرضه نمیدارد. به قول گادامر: «هرمنوتیکی که من آن را به فلسفهی بودن متصف میکنم، روش جدیدی در تبیین یا تفسیر نیست. اساساً این هرمنوتیک تنها در صدد توصیف این نکته است که: هر جا تفسیری موفق و متقاعد کننده حاصل میشود، در واقع چه اتفاقی افتاده است. هدف آن نیست که در باب مهارت فنیای که باید در عمل فهم اعمال گردد، نظریهپردازی شود». (گادامر، کتاب حقیقت و روش، به نقل از واعظی، ص ۲۱۱)
کار گادامر در حقیقت ارائهی کار هایدگر در هستی و زمان و بسط و پرورش نکاتی است که هایدگر در باب فهم در کتاب هستی و زمان ارائه داده است. در کار گادامر بویژه تأکید هایدگر بر پیش ساختارهای فهم دارای اهمیت است. در حالی که نظریات پیشین مخصوصاً متأثر از روشنگری، از کنار گذاشتن پیش فرضها برای رسیدن به فهم عینی سخن میراندند، هایدگر مدعی میشود که همین بودگی (facticity) ما در جهان به همراه پیش فرضها و پیش داوریهای آن است که فهم را ممکن میسازد. هایدگر استدلال میکند که هر فهم و تفسیری مسبوق است به پیش ساختارهای سهگانهی فهم، یعنی: «پیش داشت» (forehaving)، «پیش دید» (foresight)، و «پیش دریافت» (foreconception)؛ «پیش داشت» یعنی اینکه فهم و تفسیر ما از اشیاء و امور ریشه در چیزی دارد که ما پیشاپیش داشته باشیم؛ یعنی واقع بودگی و پرتاب شدگی در جهان به عنوان چیزی که دازاین واجد آن است و بدون انتخاب و دخالت او از قبل داشته و در فهم او از امور تأثیر گذار است. فهم که پیش افکندن دازاین به پیش است در چارچوب محدودیتهای وجودی دازاین صورت میگیرد. «پیش دید»، در واقع اشاره به پیش دانستهها و بصیرتهای پیشین ما دارد که موجب میشود مفسر در موضع خاصی قرار گیرد و از نقطه نظر خاصی دست به تفسیر بزند. «پیش دریافت» اشاره به این است که در تفسیر هر موضوعی، مفسر نیازمند درک و تصوری از شیء و موضوع مورد تفسیر و فهم است، این دریافت و تصور قبلی از شیء را پیش دریافت مینامیم. (واعظی، صص ۷ـ۱۶۶) خلاصه اینکه در نظر هایدگر ما هیچ موضوعی را فارغ از پیش ساختارهای فهم در نمییابیم و معنایی که ما از موضوع یا متنی دریافت میکنیم لاجرم متأثر از پیش ساختارهای فهم است.
گادامر این موضوع را به طور مستقیم در بحث از پیشداوری و نقش آن در عمل فهم پیش میکشد. گادامر نیز مدعی است که پیش داوریها مانع فهم نیستند بلکه از شروط امکان فهم هستند. به زعم گادامر بازی فهم از مفسر آغاز میشود، بدین ترتیب که مفسر با توجه به پیشداوریهای خویش معنایی را به سوی متن پیش میافکند، و در ادامه با به صدا در آمدن متن و گفتگوی بین مفسر و متن این پیش افکنیها تصحیح و تعدیل میشود و این فرآیند دوری ادامه مییابد و فرا افکنیها پهلو به پهلو جانشین هم میشوند تا حالت قرار و وحدت معنایی برسد و مفسر احساس کند که متن معنای خویش را آشکار کرده و به زبان درآمده است. به قول گادامر: «شخصی که در فهم یک متن میکوشد، همواره عمل «پیش افکنی» (projecting) را صورت میدهد. به محض آنکه معنای نخستین متن برای او ظاهر میشود، معنایی را برای کل متن پیش میافکند، از سوی دیگر معنای نخستین تنها به این علت ظاهر میشود که وی متن را با انتظاراتی خاص و با توجه به معنای خاص قرائت میکند. یافتن این «از پیش فرا افکنده شده» که دائماً بر حسب آنچه که به عنوان درک معنای متن برای او ظاهر میشود، مورد تجدید نظر قرار میگیرد، فهم معنای متن است».(حقیقت و روش، به نقل از واعظی، ص ۲۵۰) البته باید توجه داشت هر چند بازی فهم از سوی مفسر آغاز میشود اما برآیند این بازی که منطق آن گفتگو یا فراشد پرسش و پاسخ است از نظر گادامر «به زبان درآمدن» اثر است. یعنی تلاش مفسر تحمیل پیش داوریهای خود بر موضوع نیست، بلکه پیشداوریهای او نقطهی آغاز فرآیندهای است که محصول نهایی آن به سخن درآمدن موضوع است.
خلاصه اینکه به زعم گادامر اگر بخواهیم واقعیت تناهی وجود انسان و وجه ضرورتاً تاریخی دازاین را در نظر نگاه داریم بایستی از مفهوم پیشداوری اعادهی حیثیت کرد، و پیشداوریها بخشی اساسی از سنت نظریهی تأویلی هستند. در واقع بر خلاف دیدگاه تأویلی قدیم (شلایر ماخر و دیلتای) که اغلب متضمن نظریهی عینیتگرای ناآگاهانه و ناخواستهای بود، تاریخیت تفسیرگر مانع فهم نیست و تفکر واقعاً تأویلی بایستی تاریخیت خودش را در نظر بگیرد. «نظریهی تأویلی درست» وقتی محقق میشود که چنین نظریهای اثرگذاری تاریخ در درون نفس فهم را نمایش دهد. گادامر این نوع نظریهی تأویل را «تاریخ اثرگذار» میخواند، البته باید دانست که وی در پی پیشبرد روش نوینی نیست که عوامل واجد اثر و نفوذ را در نظر بگیرد، بلکه وی خواستار ایجاد نوع نوینی از آگاهی است که آن را «آگاهی اثر بخش تاریخ» مینامد. موضوع این آگاهی در واقع همان اجتناب ناپذیری وضعیت تأویلی است. به زعم گادامر در فاصلهی زمانی میان مفسر و امر تاریخی مورد تفسیر، عدهی زیادی دلمشغولی تفسیر آن امر تاریخی را داشتهاند و حاصل فهم آنها تاریخ آن متن یا اثر را میسازد و این تاریخ در فهم من مفسر آن اثر، تأثیرگذار است. در واقع تاریخ هر واقعه یا اثر هنری چیزی جز تاریخ فهم آن واقعه یا اثر از سوی پیشینیان نیست و ما نیز باید بدانیم که بی پیش فرض به سراغ اثر نمیرویم، ما راهرو راهی هستیم که پیشینیان ساختهاند. فهم ما ار حوادث و موضوعات از طریقی جریان مییابد که پیش از ما توسط فهم و تفسیر دیگران هموار شده است و این سنت و تاریخ سازندهی پیشداوریهای ما هستند. به بیانی دیگر ما در درون موقعیت هرمنوتیکی قرار داریم و فهم ما از آن موقعیت برمیآید: موقعیتی که مشحون از پیشداوریهای ما در باب موضوع مورد مطالعه است و خود این پیش داوریها تحت تأثیر تاریخ و سنتی است که مفسر در آن به سر میبرد. اساس موقعیت هرمنوتیکی چیزی است که گادامر آن را «افق» مینامد. «افق زاویهی نگرشی است که امکان نگرش را محدود میسازد» (هولاب، ص ۹۰) و مفسر بواسطهی دارا بودن «افق» است که میتواند به درون افق تاریخی گذشته متصل شود و طی فرآیند گفتگو امتزاج افقها صورت میگیرد و واقعهی فهم رخ میدهد. خلاصه اینکه به زعم گادامر فهم متأثر از افق معنایی و موقعیت هرمنوتیکی مفسر است، افق و موقعیتی که متأثر از تاریخ و سنت هستند. اما نکتهی مهم که در مباحثهی گادامر با هابرماس نیز نقش دارد این است که به زعم گادامر ما میتوانیم از این امر آگاه گردیم که در موقعیتی هرمنوتیکی واقع هستیم اما هرگز نمیتوانیم درک کاملی از آن داشته باشیم. «معنای واقعی “موقعیت” این است که هرگز نمیتوانیم خارج از آن بایستیم و به همین دلیل قادر به کسب شناخت عینی از آن نیستیم». (حقیقت و روش، به نقل از واعظی، ص ۲۵۸) سنت نیز همین حالت را دارد. سنت پیش شرط حصول فهم است و فهم قرار گرفتن در یک واقعهی سنت است که به ما به ارث رسیده است. ما نمیتوانیم از سنت بیرون برویم و آن را همچون موضوع و ابژه بنگریم و از آن به فهمی عینی و خالی از تأثیرات تاریخی برسیم.
نکتهی دیگری که در هرمنوتیک گادامر بایستی به آن اشاره شود، زبانمندی فهم است. به زعم گادامر بواسطهی زبان است که تجربهی هرمنوتیکی به منزلهی پرسشگری و پاسخ صورت میگیرد و بواسطهی زبان است که به انتزاج افقها میرسیم و فهم رخ میدهد. در واقع ماهیت فهم زبانی است و زبان واسطهای است که فهم در آن واقع میشود.
همان گونه که گذشت گادامر در پی هستیشناسی فهم است و مسأله آن است که بنیان این هستیشناسی چیست؟ و آن را بر کدام پایه میتوان استوار کرد؟ گادامر در پی تأسیس بنیان هستیشناختی برای تجربهی هرمنوتیکی به زبان روی میآورد و این بنیان را در زبان مییابد، چرا که وی به پیروی از هایدگر معتقد است که «زبان خانهی هستی است» و هستی در زبان است که متجلی میشود و مورد فهم واقع میگیرد. لذا گادامر میگوید که «زبان واسطهی عام همه فهمهاست» و «تجربهی ما از جهان زبانی ست» و همین امر مبنایی برای تأسیس «هرمنوتیک عام» در اختیار وی مینهد. چرا که وقتی همهی اشکال فهم زبانی میباشد و ساختار واقعهی فهم زبانی میباشد، تحلیل هرمنوتیک و پدیدارشناسانهی زبان جنبهی عمومیت هرمنوتیک را تضمین میکند زیرا چنین هرمنوتیکی دیگر اختصاص به ارائهی روش برای زمینهی خاص (تفسیر متن) یا گونهای از دانش نخواهد داشت بلکه همهی اشکال فهم را در بر میگیرد.
برای توضیح باید افزود که در نظر گادامر زبان صرفاً نظامی از علائم و نشانهها برای انتقال معانی و تفهیم و تفاهم نیست و اینگونه نیست که سرشت فهم با زبان متفاوت باشد. بر اساس آن تلقی دنیای زبان علائم و نشانههاست و جهان فهم بر اساس اتصال با معانی و محتوای این نشانهها شکل میگیرد. اما گادامر این فاصلهی بین زبان و فهم را نفی میکند و ماهیت فهم را زبانی میداند؛ یعنی فهم سرشتی زبانی دارد و تجربهی هرمنوتیکی حادثهای است که در زبان واقع میشود، نه آنکه زبان مقدمه و ابزار تحقق تجربهی هرمنوتیکی باشد. برای نمونه به مسألهی امتزاج افقها اشاره میکند و معتقد است که ماتزاج افقهایی که در فهم جای گرفته به واقع دستاورد زبان است، امتزاج افقها محصول گفتگوی مفسر با اثر است. در این مکالمه زبان مشترکی خلق میشود، گویی که امتزاج افقها همان امتزاج زبانهاست، یعنی زبان مفسر با زبان اثر ممزوج میشود و زبان مشترکی پدید میآید. (واعظی، صص ۷۳ ـ ۲۶۷).
موافقت هابرماس با گادامر
گادامر و هابرماس در مخالفت با سلطه و غلبه روش بر حقیقت متحد هستند. آنها هر دو با اشکال گوناگون عینیتگرایی نیز مخالفند. به زغم هابرماس وجه سودمند اندیشه گادامر در این است که تفسیرگر ماهیتها همواره پیشاپیش محدود به موقعیتی است. چنین گرایشی در مقابل دعاوی برخی از علوم انسانی در خصوص امکان بیطرفی فارغ از دخالت ذهن و احراز دقت و صحت علمی قرار میگیرد. در واقع همه اشکال عینیتگرایی با تاریخ اثر گذاری مباینت دارند.
هابرماس از مواضع فکری خود و گادامر در مقابل سنت روانشناختی نظریه تاویل شلایر ماخر و دیلتای نیز که وظیفه تأویل را هرچه نزدیکتر شدن به تجربه نویسنده اصلی و اولیه میدانند دفاع میکند. وی با تأثیر از گادامر مدعی است که معنای یک متن فراتر از مقصود نویسنده اصلی است. از نظر آنها معنا چیزی نیست که بتواند آن را به شیوهی همدلی و یا به شیوهی تاریخینگری بازسازی شرایط پیدایش متن بازسازی کرد بلکه معنا در جریان سنت پیدا میشود و تغییر مییابد. مثلاً معنای قضایا و توصیفات تاریخی در طی تاریخ و با شیوههای بازخوانی تاریخ دگرگون میشود. (هولاب، صص ۶-۹۵)
مجادلات هابرماس با گادامر
طرح مسأله: ژوزف بلاشیر میگوید که اختلاف میان هرمنوتیک فلسفی و نظریهی هرمنوتیکی شلایر ماخر و دیلتای حول این مسأله میگردد که فهم چگونه ممکن میشود و تا چه حد میتوان به شناخت عینی دست یافت. در حالی که هر دو رهیافت تأکیدی متعارض بر نقش تأویل کننده میگذارند، در نفی یک بُعد سهیماند: چون و چرا در مفاد موضوع تأویل. هرگونه تأمل نسبت به صحت یک متن و صحت معنای به سنت درآمدهی آن یا به منزله خروج از علایق شناختشناسی و روششناسی فرآیند تفهم طرد میگردد یا اینکه در کنار فرض ماتقدم تفوق سنت و کیفیت همه شمولی آن زائد به نظر میرسد. (بلاشیر، ص۷۹)
اما هرمنوتیک انتقادی علل تفهم و ارتباط تعریف شدهای را میجوید که ظاهراً زیر بنای واکنشهای عادی است. آپر و هابرماس امید دارند که با ترکیب شیوههای تبیینی و تأویلی شاید بتوانند برای عوامل اجتماعی آشکار سازند که، چرا میاندیشند آنچه را که میاندیشند. چرا ممکن است به اشتباه در افتند و چطور اشتباه را میتوانند تصحیح کنند؟ آپل و هابرمارس و لورسنته به عنوان الگوی چنین کاری به روانکاوی توجه نشان میدهند، چه در اینجا «معنای تعریف شده» در پرتو کل زندگینامه بیمار و با ارجاع به نظام نظری که بتواند به کار تبیین بروز بیماریهای خاص بیاید، مورد تاویل قرار میگیرد (بلاشیر، صص ۸۱-۸۰)
نقد هابرماس در خصوص سنت و حجیت
هابرماس علیرغم استفاده از نظریهی گادامر برای مبارزه با اثباتگرایی، با گادامر در مورد تباین شدید میان روش و حقیقت مخالف است. به نظر وی نظریهی تأویل تنها نمیتواند به صورت نقد محض و کلی باقی بماند، بلکه اگر قرار است ارزشی برای علوم انسانی داشته باشد، میباید در زمینهی روششناسی نیز دخالت کند.
هابرماس نیز همچون آپل به فقدان هرگونه معیار عینی در نظریهی گادامر معترض است. برای آنکه بتوانیم میان فهم و بدفهمی تمیز دهیم باید معیاری در دست داشته باشیم تا بتوانیم آن تمیز را بر این معیار استوار کنیم. به نظر آپل نمیتوان صرفاً به ساختار فهم یا امکان فهم پرداخت بدون آنکه به اعتبار و درستی فهم توجه کرد. از نظر وی حل معضل امکان فهم نیز نیازمند معیاری جهت تمایز بین فهم و بدفهمی میباشد و بدون پرسش از اعتبار نتایج به توصیف ساختار تفهم پرداخت. (بلاشیر، ص ۸۵) به همین لحاظ هابرماس میگوید که با آنکه نمیتوان دعاوی کلیگرایانهی روش، بویژه آنگونه که در علوم تجربی و تحلیلی هست را پذیرفت، اما این امر موجب خلاصی ما از قضیهی روششناسی نمیشود و باید به روششناسی نیز اهمیت داد. در واقع در حالی که هرمنوتیک فلسفی خواستار قطع هر گونه پیوندی با معرفتشناسی است اما هابرماس در پی آن است که نظریهی تأویلی را برای روششناسی علوم اجتماعی بکار گیرد.
اما ایرادات جدیتر هابرماس به پیامدهای اندیشهی گادامر در خصوص عمل سیاسی رهایی بخش مربوط میشود. در کانون این انتقادات مشاجرات ضدروشنفکری گادامر دربارهی پیشداوری، حجیت و سنت قرار دارد. از نظر گادامر اندیشه اقتدار و حجت ضرورتاً اقتدارطلبانه نیست. حجت و اقتدار راستین به دلیل پیروی کورکورانه از قدرتی برتر تداوم نمییابد بلکه دلیل این تداوم حصول معرفتی برتر است. از نظر وی این روشنگری بود که چهرهای زشت از «مرجعیت» ارائه کرد و آن را اطاعت کورکورانه به حساب آورد و در مقابل عقل و آزادی نشاند و با اصرار بر نفی هر گونه پیشداوری در علم، هر گونه مرجعیت را کنار گذاشت. در حالی که از نظر گادامر مرجعیت به معنای تبعیت غافلانه نیست، بلکه در بسیاری از جاهایی که اشخاص مرجعیت مییابند، به این دلیل است که افراد آزادانه و عاقلانه مرجعیت آنها را میپذیرند. بنابر این مرجعیت، «اطاعت کور» نیست، بلکه آگاهانه به دست میآید و بر اساس «خرد ورزی» و «اختیار» است، نه اینکه امری در مقابل آنها باشد. (واعظی، صص ۵ ـ۳۴۴) اما هابرماس در مقابل نگاه مثبت گادامر به مرجعیت و سنت مفهوم «تأمل» را پیش مینهد. به نظر هابرماس تمجید پیشداوریهای نهفته در سنتها از جانب گادامر متضمن نفی و انکار تواناییهای ما در تأمل دربارهی آن پیشداوریها و رد آنهاست. افراد همچون دریافت کنندگان منفعلی به نظر میآیند که در جریان بی پایان میراث تاریخی خود گرفتار آمده باشند. هابرماس خواهان افزودن بُعدی انتقادی به اندیشهی تأویلی است که امکان انجام نقد ایدئولوژی را فراهم کند. برداشت هابرماس از شناخت ریشه در سنت و حجیت ناشی از سنت ندارد بلکه مبتنی بر «بینش و تصمیم عقلانی» است که به موجب آن میتوان آنچه را که از گذشته به ارث رسیده، به چالش کشید و نقد کرد. به زعم هابرماس، گادامر از برداشت یک جانبهای که از اندیشهی روشنگری دارد از گرایش تنگ نظرانهای در اندیشهی قرن نوزدهم آلمان حمایت میکند که در مقابل قدرت عقل و استدلال عقلانی «به شیوهی خطرناکی به برتری تظاهر میکرد». (هولاب، ص ۹۹)
اما هابرماس تصدیق میکند که مسأله به این سادگی نیست و اگر وی در پی نقد ایدئولوژیکی است که با آن بتوان بهرهبرداری از سنت را تصحیح کند، وی باید برای این نقد ایدئولوژی به چیزی جز سنتی که از درون آن بر میخیزد تکیه کند و در واقع از آن سنت فراتر برود. وی از طریق تحلیل نقش زبان در اندیشهی گادامر به جستجوی چنین توجیهی میپردازد. گادامر تاریخ را درون تحلیل زبانی جای میدهد، از دید وی مفسر و موضوع تفسیر هر دو جزء فرآیند زبانی واحدی هستند و سنت نه به عنوان مجموعهی معارفی که در اختیار ماست بلکه به عنوان «زبان به ارث رسیدهای [است] که در درون آن زیست میکنیم».
هابرماس با چنین برداشتی از جبر و موجبیت زبانشناختی انسان موافقت دارد، اما حدود مهمی بر آن قائل میشود. تفاوت میان گادامر و هابرماس در رابطه با ایدئولوژیهایی از نظر آنها در باب نقش زبان در کنش اجتماعی بر میخیزد. از نظر گادامر زبان نظام مبادلهی ناب و خالصی است که از جانب قدرت یا فرآیندهای اجتماعی خدشه نمیبیند. اما هابرماس بر این برداشت آرمانی از زبان ایراد میگیرد و خاطر نشان میکند که «زبان نیز وسیلهی سلطه و قدرت اجتماعی است و در خدمت توجیه روابط زور و سلطه سازمان یافته قرار میگیرد». از دید هابرماس «چارچوب عینی کنش اجتماعی را نمیتوان به بُعد معانی ذهنی و یا نمادین آن محدود کرد». وی تأکید میکند که محدودیتهای غیر زبانشناختی مؤثر بر زندگی بیرونی و درونی ما ـ یعنی «کار» و «سلطه» ـ را باید در تحلیل فرآیند اجتماعی در نظر گرفت. نظریهی تأویل خود سامان و آرمانی شده تنها میتواند در جهان زبانشناختی دست نخورده و نابی وجود داشته باشد. اگر چنین نظریهی تأویلی قرار است از نظر علم اجتماعی رهایی بخشی ارزشی داشته باشد، بایستی در «چارچوب عینی فرآیندی که به وسیلهی زبان، کار و سلطه به طور همزمان بر قرار شده است» به بررسی کژتابیها و سلطهی ایدئولوژیکی که از طریق میراث عمومی فرهنگ ما انتقال مییابد، بپردازد. (هولاب، صص ۱۰۰ ـ۹۹) چنین دیدگاهی دیگر سنت را غیر متعین و به منزلهی موجودی جامع و کامل رها نمیسازد بلکه به ما اجازه میدهد تا سنت را آن چنان که هست و در نسبتش با دیگر اجزاء تمامیت هستی اجتماعی دریابیم. به طوری که ما را قادر میسازد تا آن شرایط تجربی خارج از سنت را که تحت آن قواعد ادراک و عمل تغییر میکنند را نشان دهیم.
مباحثه در باب عمومیت نظریهی تأویل
گادامر به درستی ایرادات هابرماس را به عنوان اعتراضی به عمومیت نظریهی تأویل تلقی میکند، چرا که هابرماس با نشاندن کار و سلطه در کنار زبان در حقیقت استدلال میکند که برخی عوامل غیرهرمنوتیکی ـکار و سلطه ـ نیز در تعیین معنی دخالت دارد و برای تحلیل کنش اجتماعی باید به حوزهای غیرتأویلی رجوع کرد و از هرمنوتیک زبان فراتر رفت. به همین سبب گادامر در دفاعیهی خود باز بر استغراق ما در درون زبان تأکید میکند. وی تفکر انتقادی و نقد ایدئولوژی را حاوی جزیتی پنهان میداند چرا که از نظر وی جدا کردن تفکر انتقادی از سنت جاری این تصور را پیش میآورد که میتوان به نقطهای خارج از سنت دست یافت و از چشماندازی استعلایی سنت را مورد نقد و ارزیابی قرار داد. اما از نظر گادامر چنین چیزی امکان ندارد. به نظر وی اگر موضع تفکر انتقادی در درون سنت است پس دیگر هیچ نیازی به فرض حوزهای غیرتأویلی و فرا هرمنوتیکی نداریم، اما اگر آن چشمانداز در خارج از میراث سنتی قرار دارد و یا در درون سنت برای خود جایگاه ممتازی قائل است که در آن صورت ما صرفاً تأمل و تفکر انتقادی را در قربانگاه حقایق جزمی قربانی میکنیم. از نظر گادامر نقد ایدئولوژی نیز خود کنشی زبانشناختی است و لذا در درون مفهوم کلی و عمومی تأویل مندرج است. البته گادامر مفاهیم کار و سلطه را نفی نمیکند بلکه مدعی است که کار و زبان نیز نخست بایستی به زبان آورده شود تا فهمیده شوند. «زبان» از نظر گادامر هم رتبه و هم سطح قدرت یا کار نیست، بلکه بنیادیتر از آنهاست و آن چیزی است که ما را قادر میسازد تا جهان را با توجه به این نیروها تعبیر و معنا کنیم. البته وی مدعی نیست که زبان تعیین کنندهی جهان مادی است بلکه تنها معتقد است که «هیچ واقعیت اجتماعی با همهی نیروهای عینی و واقعی آن وجود ندارد که خود را در آگاهیای که از طریق زبان نظم یافته است به نمایش نگذارد». زبان تعیین کنندهی واقعیت و کنشهای انسانی نیست بلکه تنها برای فهم واقعیت و کنش انسانی تعیین کننده است. (هولاب، ص ۱۰۱، کوزنز هوی، صص ۷۰ ـ ۲۶۹) اما با اینکه گادامر سعی میکند تکیهی هابرماس بر تفکر انتقادی را جزمگرایی بنمایاند اما دفاع خودش از «اقتدار و حجیت» وی را در معرض حملات سیاسی مجدد باقی میگذارد. برخلاف نظر گادامر، هابرماس هیچگاه استدلال نمیکند که اقتدار و حجیت همواره نادرستاند و یا اقتدار و عقل ضد یکدیگرند، بلکه به نظر وی تفکر انتقادی وسیلهای است برای پالایش اقتدار از عناصری که صرفاً محصول سلطه هستند. اما باز گادامر از اقتدار و حجیت دفاع میکند و استدلال میکند که «اقتدار و حجیت تنها به این دلیل که « “آزادانه” شناسایی و پذیرفته شده است، حاکمیت پیدا میکند. فرمانبرداری و اطاعت از آن نه کودکانه و نه برده صفتانه است». اما گادامر خود در اینجا ضعفی را بروز میدهد. چرا که اندیشهی «اقتدار آزادانه پذیرفته شده» این معنی را میرساند که اجباری در کار نیست و افراد میتوانند «آزادانه» خود را خارج از متن سنتی که به اقتدار و حجیت مورد نظر اعتبار میبخشد، قرار دهند. (هولاب، ص ۱۰۲) البته هابرماس از چنین لغزشهای منطقی گادامر بهره نمیگیرد، بلکه در صدد آن بر میآید تا حدود توانایی نظریهی تأویل را بنمایاند.
هابرماس چندین محدودیت بر داعیهی عمومیت و کلیت نظریهی تأویل قائل میشود. اول اینکه هابرماس اشاره میکند که سنت انتقال یافته از طریق زبان، عاری از روابط قدرت نیست هر چند که هرمنوتیک فلسفی آنها را در نظر نمیگیرد. هابرماس همچنین روشهای علوم طبیعی را حدّی محدود کننده برای نظریهی تأویل میداند چرا که برخلاف الگوی دیالوگی نظریهی تأویل، شکل روابط علی در روشهای علوم طبیعی نه مبتنی بر دیالوگ که مبتنی بر منولوگ و تکگویی ذهن فاعل شناسایی دربارهی موضوع شناسایی. هابرماس خاطر نشان میکند که از چه نتایج حاصل شده از به شیوهی تکگویی برای عامه فهم شدن باید به زبان معمولی بیان شود اما به نظر وی میتوان برای کنش عقلانی معطوف به هدف بنیادی ماقبل زبانی یافت. هابرماس با تکیه بر روانشناسی رشد ژان پیاژه ریشهی غیرزبانی برای اندیشه عمل قائل میشود. پیامدهای چنین فرضی بنیاد اندیشه عمومیت نظریهی تأویل را ویران میکند. (هولاب، صص ۴-۱۰۳) طبق نظریهی رشد ژان پیاژه هر فرد انسانی در طول زندگی خود چهار مرحلهی شناختی متوالی را طی میکند، و این چهار مرحله به گونهای هستند که تا یکی طی نشود نوبت به بعدی نمیرسد. این چهار مرحلهی شناختی طبق نظر پیاژه عبارتاند از مرحلهی حسی ـ حرکتی، مرحلهی پیشین عملیاتی، مرحلهی عملیاتی و مرحلهی عملیات صوری. مرحلهی حسی ـ حرکتی مرحلهی اول است که از تولد تا ۲ سالگی طول میکشد. طرحوارههای حسی ـ حرکتی اساس این مرحلهی شناختی هستند و آن عبارت است از بازنمایی ردهای از اعمال حرکتی که برای دستیابی به هدفی به کار میرود. برخی از طرحوارههای مهم عبارتند از: چنگ زدن، پرتاب کردن، مکیدن و لگد زدن. به نظر پیاژه کودکان از طریق کارهایی که با اشیا انجام میدهند دربارهی آنها اطلاعاتی کسب میکنند. نکتهی مهم اینکه در این دوران رشد شناختی نمادین نیست، بلکه بر اساس اعمال حسی و حرکتی قرار دارد. (هنری ماسن و دیگران؛ ص ۱۲۹ و ص ۲۶۷) طی دوران کوتاهی بین ۱۸ ماهگی تا دوسالگی «کودک خود را از صورت موجودی که تقریباً به تمامی وابسته به انعکاس و سایر ابزارهای ارثی است، به صورت انسانی در میآورد که قادر به تفکر نمادی است». در مرحله پیش عملیاتی است که دخل و تصرف در نمادها، از جمله در کلمات صورت میگیرد و کودکان شروع به استفاده از زبان میکنند. (همان، ص ۲۶۷) بر اساس این نظریه است که هابرماس مدعی میشود: «اگر بپذیریم که هوش عملی به اندیشهها و تصورات ادراکی ما قبل زبانی باز میگردد و بنابر این میتواند زبان را به شیوهای ابزاری بکار گیرد، در آن صورت داعیهی نظریهی تأویل به عمومیت و کلیت در نظامهای زبانی علم و نظریات گزینش عقلانی به محدویت خود میرسد». (به نقل از هولاب، ص ۱۰۴)
دیگر اینکه هابرماس روانکاوی را نظریهای برای تحصیل معنا میداند که عمومیت و کلیت نظریهی تأویل را زیر سؤال میبرد. به نظر هابرماس نظریهی تأویل بر زبانی معمولی یا طبیعی به عنوان آخرین «زبان فراگیر» تکیه میکند. اصولاً برای آنکه فهم، واقع شود هر چیز باید به زبان عمومی قابل ترجمه باشد. اما به زعم هابرماس هم در روانکاوی و هم در نقد ایدئولوژی ما با وضعیتی مواجهیم که گوینده نسبت به معنی گفتههای خود آگاه نیست و بر آن کنترل ندارد. چرا که اساساً تحت فشار و سرکوب اجتماعی نیات خود را به شکل صور بیانی قابل پذیرش هدایت کرده و از صورت اصلی خود خارج میسازد. سخنان و گفتهها در هر دو مورد «به نحوی منظم مخدوش» میشود و به این لحاظ برای دیالوگ مورد نظر گادامر نامناسب است. به نظر هابرماس قبل از آنکه گفتگویی صورت گیرد باید فرآیند غیرتأویلی بکار رود که توسط آن راهی به درون حوزهی معنایی که به علل آسیبشناختی مسدود شده است گشوده شود، تا با افشای مخدوششدگی یک حکم یا گفتار، آن حکم یا گفتار قابل طرح در گفتگو و مباحث گردد. (هولاب، صص ۵ ـ ۱۰۴)
هابرماس با تکیه بر پژوهشهای آلفرد لورنتر (Alfred Lorenter) نظریهای در باب تأویل عمقی عرضه میکند که نه بر وفاداری نسبت به سنت بلکه به مفروضات نظری خاصی متکی است. این مفروضات این واقعیت را در نظر میآورند که زبان به شیوهای عمومی بکار برده نمیشود و هیچگونه هماهنگی ضروری و لازمی میان نیات، کنشها و گفتههای بیمار روانی در کار نیست. لذا بایستی به جای «فهم تأویلی ابتدایی» به آنچه لورنتر «فهم صحنهای» مینامد روی بیاوریم که با توضیح صحنهی اولیه، معنای گفتهها و نمادها را روشن میسازد. به عبارت دیگر معنا را میتوان به کمک تأویلی عمومی که چارچوبی را جهت توصیف تاریخ توسعه یافتگی فرد یا یک نظام اجتماعی در تمامیت آن فراهم میآورد، بازگرداند تا بدین طریق حوادث و عوامل پنهان «ارتباط تحریف شده» را نشان داد. (هولاب، صص ۶ ـ ۱۰۵ ـ بلاشر، ص ۹۹)
نظریهی تأویل به معنای رایج فرض را بر استغراق در درون زبان قرار میدهد و بر آن است که تفسیر کننده همواره در درون سنتی است و بدین سان منکر پیش فرضهای روششناسانه است. شاید نکتهی مهمتر این باشد که تأویل عمقی مفهوم ارتباط مخدوشی را که نیازمند تحلیل و تصحیح است، نطقهی عزیمت خود قرار میدهد. بنابر این تأویل عمقی وظیفهی فرا تأویلی نظارت بر دیالوگ را که خود بنیاد نظریهی تأویلی معمولی است وظیفهی خود میداند. خلاصه اینکه هابرماس در پایبندی غیر انتقادی گادامر نسبت به سنت و حجیت خطری سیاسی میبیند. وی از نظریهای که تأکید روشنگری بر خرد را به سود میراث سنتی بالقوه اجبارآمیز و متعصبانه واژگون میسازد، ناخرسند است. (هولاب، صص ۷ ـ ۱۰۶)
داوری پل ریکور در باب مباحثهی هابرماس و گادامر
پل ریکور متفکر فرانسوی است که نوشتههایش تنوع و گستردگی فراوانی دارد اما میتوان آنها را در چارچوب هرمنوتیک گنجاند. در تقسیمبندی کلی ریکور نیز به نحلهی هرمنوتیک فلسفی وابسته است اما روش و درونمایهی وی تفاوتهای آشکاری با هرمنوتیک هایدگر و گادامر دارد.
در اینجا قبل از اینکه به داوری پل ریکور در باب مباحثهی هابرماس و گادامر بپردازیم، دو تفاوت مهم ریکور از هایدگر و گادامر را شرح میدهیم تا هم شمای کلی هرمنوتیک ریکور تا حدی به تصویر کشیده شود و هم اینکه این امر موجب فهم بهتر داوری وی میشود.
عمدهترین تفاوتهای ریکور به هایدگر و گادامر در این است که اولاً ریکور برخلاف هایدگر و گادامر بین حقیقت و روش جدایی مطلق قائل نمیشود. وی در پی تلفیق فهم با تبیین ساختار متن است و معتقد به لزوم این تلفیق میباشد. از نظر وی درک و تفسیر هر متنی نیازمند روشی است که آمیزهای از این دو عنصر باشد. به نظر ریکور با اینکه علوم انسانی با فهم سر و کار دارد و موضوعاتش با موضوعات علوم طبیعی یکی نیست، اما مقولات علوم انسانی نیز از جهات تبیینی خالی نیستند و یکسره از قلمرو تبیین برکنار نمیباشند. بدین ترتیب ریکور با طرح این دید تلفیقی هم با هرمنوتیک رمانتیک به مخالفت بر میخیزد، هم با گادامر و هم با پوزیتیویسم. (واعظی، صص ۸ ـ ۳۶۷)
جنبهی تبیینی نظریهی ریکور در بارهی تفسیر متن ویژهی بررسی و تبیین ساختار زبانی متن است. وی از این لحاظ عمیقاً تحت تأثیر ساختارگرایی است.
ریکور به تبع برخی زبانشناسان میان زبان (Language) و گفتمان (Discourse) تمایز قائل میشود و گفتمان را متعلَّق هرمنوتیک میشمارد یا به عبارت دیگر از نظر وی هرمنوتیک واقعهی زبانی یا گفتمان مبتنی بر زبانشناسی «جمله» است. ریکور به تبع فرگه معنای قضیه را غیر از مدلول (reference) آن میداند . معنا (sense) عبارت است از چیزی که در هر قضیه و ساختار زبانی یافت میشود اما مدلول فقط در گفتمان پدید میآید، زیرا تنها گفتمان است که دارای دنیایی است که بر آن دلالت میکند. از نظر ریکور در تفسیر هم باید «معنا» و هم «مفاد و مقصود » ـ مدلول ـ متن مشخص شود. معنا به ساختار لفظی متن مربوط است و با روش تبیینی معین میشود. درک معنا از طریق تبیین ساختار لفظی بدست میآید. تحلیل ساختاری متن نیز دو رسالت دارد ـ که اینها را ریکور از ساختارگرایی متأثر است ـ اولین وظیفهی آن آشکار کردن اجزاء و بخشهای متن و اثر ـ یعنی تبیین جنبههای افقی (horizontal aspect) متن ـ است و گام دوم تحلیل و بررسی سطوح متنوع ترکیب اجزای اثر (hierarchical aspect) است. اما از نظر ریکور رویکرد تبیینی به متن که محصول نگاه زبانشناختی و نشانهشناختی به متن است کافی نمیباشد بلکه فهم متن به رویکرد تفسیری نیز نیازمند است. رویکرد تفسیری به جنبهی دیگر گفتمان ـ یعنی به مدلول و مفاد آن ـ میپردازد. (همان، صص ۳۷۷ ـ ۳۶۹) باری توضیحی بیشتر میتوان افزود که ریکور به تبع جان سرل و آستین معتقد است که در گفتمان سه کار انجام میگیرد:
کار نخست عمل «گفتن» است. این عمل سطح قضیهای (propositional) گفتمان است که از آن به «عملِ عبارتی» (locutionary act) تعبیر میشود. این سطح گفتمان در جمله و ساختار لفظی آن متبلور میشود.
کار دوم آن چیزی است که با عمل گفتن صورت میدهیم. مثل خواهش، امر، تهدید و یا… در همهی این موارد سطح اول گفتمان یکی است اما سطح دوم متغیر است و در امر، غیر از خواهش یا تهدید است. تنوع و تکثر سطح دوم موجب تنوع و تکثر گفتمان در عین ثابت ماندن سطح اول میشود. از سطح دوم گفتمان به «فعل گفتاری» (illocutionary act) تعبیر میشود.
کار سوم یا سطح سوم گفتمان کاری است که در ضمنِعمل گفتن و به کمک آن تحقیق مییابد. این سطح مربوط به آثار و نتایجی است که گفتمان در مخاطب بر میانگیزد مثل ترسی که تهدید زبانی در مخاطب ایجاد میکند از سطح سوم گفتمان به فعل «فرا عبارتی» (prelocutionry act) تعبیر میشود.
از نظر ریکور سطح اول گفتمان از طریق تبیین (explanation)ـ البته تبیین زبانشناختی و نشانهشناختی و نه تجربی از نوع علوم طبیعی ـ بدست میآید و دو سطح دیگر از طریق تفسیر (interpretation). این دو بُعد ـ تبیین و تفسیر ـ از نظر ریکور مکمل هم هستند و تشخیص کامل معنا نیازمند هر دو است. (همان، ۷۹ ـ ۳۷۷)
دیگر تمایز مهم ریکور از هایدگر و گادامر در این است که وی فرآیند تفسیر را بجای دوری دانستن، قوسی میداند، و بجای «دور هرمنوتیک» (hermeneutical circle) از «قوس هرمنوتیک» (hermeneutical arc) یاد میکند. به زعم ریکور تفسیر در بردارندهی سه مرحله است: «تبیین»، «فهم» (understanding) و «به خود اختصاص دادن» (appropriation). تبیین همان گونه که گذشت تحلیل زبانشناختی متن است و به بررسی نظام واژگان و نظام زبانی حاکم بر متن اختصاص دارد. فهم همان درک مفاد و مقصود متن است. اما به خود اختصاص دادن عبارت است از اختصاص یافتن معنا و قصد و نیت متن بر خوانندهای که زمان و مکان حال قرار دارد. خواننده با فهم و تفسیر متن امکانهای وجودی و دنیاهای نهفته در متن را به روی خویش میگشاید و به فهمی متفاوت از خویش دست مییابد. به عبارت دیگر در هر متن دنیایی پیشنهاد شده و مفسر با فرآیند تفسیر خود را در این دنیای وجودی میافکند و دنیای اثر را که توسط متن پیش نهاده شده است به خود اختصاص میدهد.
حال با شرح این سه مرحله میتوان گفت که منظور از قوس هرمنوتیکی چیست. ریکور این فرآیند سه مرحلهای تفسیر متن را «قوس هرمنوتیکی» مینامد و منظورش این است که در فرآیند تفسیر، این سه مراحلی متوالیاند و گام نهادن در هر مرحله پس از تکمیل مرحلهی قبل است . قوس هرمنوتیکی با تبیین ساختار لفظی متن که ریکور آن را فهم سطحی فهم مینامد آغاز میشود، و بعد با مرحلهی دوم عمق معنایی متن به دست میآید و مرحلهی پایانی که حکم هدف تفسیر متن را دارد «به خود اختصاص دادن» است. ریکور قوس هرمنوتیکی یا فرآیند تفسیر را به پلی تشبیه میکند که آغاز آن تبیین ساختار متن و انتهایش «به خود اختصاص دادن» متن است. (همان، صص ۱ ـ ۳۸۰ و صص ۷ ـ ۳۸۵)
ریکور علاوه بر تجدید نظرهایش در هرمنوتیک فلسفی در باب مباحثه هابرماس با گادامر نیز اظهار نظر و داوری کرده است و اینک نوبت پرداختن به این داوری میباشد. ریکور در مقالهی «هرمنوتیک و نقد ایدئولوژی» در بارهی دعاوی هابرماس و مباحثهی وی با گادامر به داوری میپردازد. ریکور تفکیک هرمنوتیک از نقد ایدئولوژی را رد کرده و مدعی است که میتوان زمینههایی فراهم کرد که هرمنوتیک سنت نیز حاوی عنصر نقد معرفتشناختی بشود. البته هدف وی ترکیب هرمنوتیک با نقد ایدئولوژی و تشکیل مجموعهای که حاوی عناصر هر دو رویکرد باشد نیست. بلکه به زعم وی هر کدام از این دو منظر و جایگاهی دارد و هر دو دغدغههای قابل قبولی دارند و باید شناخت بهتری از همدیگر پیدا کنند. ریکور در ادامه دو پرسش مهم را طرح میکند: اولی آنکه، آیا هرمنوتیک فلسفی میتواند مطالبات نقد ایدئولوژی را برآورده سازد و جنبههای انتقادی به خود بگیرد؟ دوم آنکه نقد ایدئولوژی در چه شرایطی امکان دارد،آیا ممکن است نقد ایدئولوژی مستقل و مجزا از پیش فرضهای هرمنوتیکی محقق شود؟ به عبارت دیگر نسبت هرمنوتیک با نقد ایدئولوژیک چیست؟ (همان، صص ۸ ـ ۳۹۶)
ریکور در پاسخ به پرسش اول ابتدا به بررسی زمینهی طرح «تفکر انتقادی» در هرمنوتیک هایدگر و گادامر میپردازد. همان گونه که قبلاً گفته شد هایدگر چرخشی در مسیر هرمنوتیک به وجود آورد و به جای توجه به روششناسی و معرفتشناسی به هستیشناسی و تحلیل ساختار وجودی فهم روی آورد و معرفتشناسی و روششناسی را به کنار نهاد اما آشکار است که هستیشناسی فهم بدون توجه به معرفتشناسی و روششناسی نمیتواند زمینهای برای تفکر انتقادی فراهم کند. به زعم ریکور اندیشهی هایدگر با اینکه نسبت به متافیزیک و فلسفهی غرب رویکرد انتقادی داشت اما در هرمنوتیک به خاطر باقی ماندن در سطح هستیشناسی فهم ظرفیت لازم برای تفکر انتقادی را ندارد. گرچه هایدگر به هنگامی که از پیش ساختارهای فهم صحبت میکند یادآوری میشود که پیش ساختارهای برآمده از موهومات و خیالات موجب «بدفهمی» میشود و باید دقت کرد که پیش ساختارها برساختهی تصورات عامیانه و باطل نباشند و بلکه برآمده از خود اشیاء باشند. اما از آنجا که معیاری برای نقد پیش ساختارهای فهم ارائه نمیکند، لذا زمینههایی برای نقد فراهم نمیشود.
ریکور در ادامه میگوید در هرمنوتیک گادامر نیز از آنجا که هدف وی هستیشناسی فهم است زمینهی نقد کم رنگ و سست و ضعیف است. گادامر با اینکه بارها تأکید میکند که هدف مفسر بایستی به سخن درآوردن متن و شنیدن پیام آن باشد و نه تحمیل خود به متن، و فهم را گفتگوی مفسر با متن و آمیختگی افق معنایی مفسر با افق معنایی متن میداند. اما به نظر ریکور از آنجا که تبیین روشنی از کیفیت به صدا درآمدن متن و وقوع این آمیختگی و ترکیب افقها نمیدهد، لذا به طرح پرسش انتقادی در بارهی فهم و تفسیر نمیتوان پرداخت. نکتهی دیگر اینکه به نظر ریکور تأکید گادامر بر جدایی، «روش» از «حقیقت» از عوامل بیتوجهی هرمنوتیک گادامر به نقد ایدئولوژی است چرا که «تفکر انتقادی» پیوندی استوار با «روش» دارد. (همان، صص ۴۰۰ ـ ۳۹۸)
با این حال به زعم ریکور هرمنوتیک سنت با در نظر گرفتن برخی زمینهها میتواند جنبهی انتقادی به خود بگیرد. به نظر وی هرمنوتیک با در نظر گیری چهار زمینه میتواند از عنصر نقد برخوردار شود:
۱) هرمنوتیکی که در پی داشتن جنبهی انتقادی است باید متن را به لحاظ معنایی مستقل بداند، این استقلال سه جنبه دارد و متن از سه چیز مستقل است: معنای متن مستقل از قصد و نیت مؤلف آن، مستقل از زمینهی اجتماعی و فرهنگی پیدایی آن و مستقل از مخاطب اصلی و نخستین آن است و هیچ لزومی ندارد که به برداشتهای مخاطبان اولیهی متن متعهد باشیم.
۲) برای گنجاندن جنبهی انتقادی در هرمنوتیک باید بر جدایی زیانبار میان تبیین و فهم غلبه کرد. به نظر ریکور این غلبه در گروه ایجاد پیوند میان فهم با تبیینی است که از سنخ تبیین علمی و طبیعی موجود در علوم تجربی نباشد، بلکه همان گونه که گفته شد این تبیین تبیینی نشانهشناختی است. به زعم ریکور با وارد کردن تبیین ساختارگرایانه فرآیند تفسیر متن زمینهی طرح نگرش انتقادی فراهم میشود چرا که در آن صورت میتوان مسیر فهم را به طور روشمند بازسازی کرد. به نظر ریکور بر خلاف تأکید گادامر بر جدایی روش و حقیقت، روش و حقیقت بیشتر در فرآیندی دیالکتیکی مشارکت دارند و برای رسیدن به حقیقت متن باید از روش نیز بهره جست.
۳) سومین عامل که طرح نقد ایدئولوژی در هرمنوتیک را ممکن میکند توجه به این امر است که تفسیر متن زمانی به کمال میرسد که دنیای اثر به روی مفسر گشوده شود. از نظر ریکور رسیدن به این کمال مستلزم امکان نقد واقعیت است، زیرا متن تنها زمانی میتواند بعدی از واقعیت را بگشاید و برای هر کدام از خوانندگانش دنیایی جدید را آشکار کند که بتواند واقعیت موجود را به چالش بکشاند.
۴) نکتهی چهارم اینکه هرمنوتیک در بردارندهی ظرفیتی برای نقد ایدئولوژی است. این امر مربوط به وضعیت ذهنی مفسر در عمل تفسیر است. چنان که گذشت از نظر ریکور غایت فهم متن، «به خود اختصاص دادن» آن است و فهم از این طریق منجر به «خویشتن فهمی» مفسر میگردد. این تلقی راه را برای نقد ایدئولوژی باز میکند چرا که «خویشتن فهمی» به طور منظم مستلزم نقد آگاهی کاذب و موهوم خویشتن است. به عبارت دیگر به خود اختصاص دادن متن مستلزم طرد امور نامناسب با خویشتن است، بنابر این از نظر ریکور نقد آگاهی کاذب جزء تکمیلی هرمنوتیک است در حالی که هابرماس نقد ایدئولوژی و افشای آگاهی کاذب را بُعدی فرا هرمنوتیکی و خارج از حیطهی هرمنوتیک میدانست (همان، صص ۴۰۲ـ ۴۰۰).
بعد از این ریکور به پرسش دوم میپردازد که در بردارندهی نسبت میان هرمنوتیک و نقد ایدئولوژی نیز هست.
اولین نکتهای که ریکور طرح میکند این است که باید روشن شود که به چه دلیل علایق اصلی راهبر علوم حدود به علایق سه گانهای است که هابرماس ذکر میکند؟ هابرماس جدایی نقد ایدئولوژی از هرمنوتیک را بر اساس جدایی آنها و ناکارایی علایق علوم هرموتیکی ـ تاریخی در زمینهی علوم اجتماعی توجیه کرده بود. اما به زعم ریکور این تقسیم سه گانه را نمیتوان بر اساس شواهد تجربی توجیه کرد چرا که در این صورت خود این تقسیمبندی مشمول علاقهی علوم تجربی و تحلیلی ـ علاقهی فنی و ابزاری ـ میشود. از طرف دیگر نمیتوان این ادعا را یک نظریه دانست چرا که در آن صورت باید با یک علاقه توجیه شود و این امر موجب دور تسلسل میشود. بلکه آنها اموریاند که در سایهی تحلیل به دست میآیند. به نظر ریکور اگر موضوع هرمنوتیک را محدود به گفتمان بدانیم آن وقت حق هابرماس خواهد بود که تحلیل علایق را «فرا هرمنوتیک» بداند. بنابر این بستر نقد ایدئولوژی جایی است که کار، قدرت و زبان درهم تنیده میشود.
نکتهی دوم که ریکور ذکر میکند این است که نقد ایدئولوژی نمیتواند بدون ارتباط با هرمنوتیک محقق شود. ریکور میافزاید که نقد ایدئولوژی که در پی علایق رهایی بخش است میکوشد تا با افشای تحریفات حاکم بر ارتباطات اجتماعی به ایدهآل ارتباط عادی از اجبار دست یابد. به نظر ریکور علاقهی رهایی اگر در چارچوب «کنش ارتباطی» قرار نگیرد کاملاً بیمحتوا و انتزاعی خواهد شد و کنش ارتباطی چیزی است که علوم هرمنوتیکی ـ تاریخی نیز به آن توجه دارند. به نظر ریکور نمونههای عینی تجربهی ارتباطی در بستر تاریخ و فرهنگ محقق میشود لذا بررسی و نقد ارتباطات تحریف شده زمانی میسر است که از این ارتباطات فرهنگی شناخت کافی وجود داشته باشد. رهایی و ارتباط عاری از اجبار تنها بر اساس «باز تفسیر» خلاق میراث فرهنگی میسر است و کسی که قادر به تفسیر مجدد گذشتهی خویش نیست ظرفیت آن را ندارد که علاقهی رهایی خود را پیش افکند و این تفسیر با هرمنوتیک به دست آمدنی است. نتیجه اینکه هرمنوتیک و نقد ایدئولوژی هر دو به تجربه و کنش ارتباطی مربوطاند.
و نکتهی آخر که در واقع داوری نهایی ریکور در باب مباحثهی هابرماس با گادامر است این است که به زعم ریکور هرمنوتیک میتواند از هابرماس بپرسد که شما از کدام جایگاه و منظر سخن میگویید؟ آیا میشود کسی بدون تکیه بر سنت و با قرار گرفتن در «ناکجا» سخن بگوید؟ نقد، خود یک سنت است. البته سنت رهایی متفاوت از سنت تجدید خاطره (recollection) است اما به هرحال یک سنت است. لذا ایجاد جدایی میان رهایی که محصول نقد ایدئولوژی است و هستیشناسی فهم که دستاورد هرمنوتیک است امری نادرست است چرا که پیوند میان آنها دیالیتیکی است. (همان، صص ۵ ـ ۴۰۳)
منابع:
۱) واعظی، احمد. (۱۳۸۰)؛ درآمدی بر هرمنوتیک، مرکز نشر پژوهشگاه فرهنگ و اندیشهی اسلامی، چاپ اول.
۲) پالمر، ریچارد ا. (۱۳۸۲)؛ علم هرمنوتیک، ترجمهی محمد سعید حنایی کاشانی، نشر هرمس، تهران، چاپ دوم.
۳) کوزنز هوی، دیوید. (۱۳۷۸)؛ حلقهی انتقادی، ترجمهی مراد فرهادپور، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، تهران، چاپ دوم.
۴) بلاشر، ژوزف. (۱۳۸۰)؛ گزیدهی هرمنوتیک معاصر، ترجمهی سعید جهانگیری، نشر پرسش، آبادان، چاپ اول.
۵) ریختهگران،محمد رضا. (۱۳۷۸)؛ منطق و بحث علم هرمنوتیک، نشر کنگره، تهران، چاپ اول.
۶) هنری ماسن، پاول و دیگران. (۱۳۷۵)؛ رشد و شخصیت کودک، ترجمهی مهشید یاسایی، نشر کتاب ماد (وابسته به نشر مرکز)، تهران، چاپ دهم.
۷) هولاب، رابرت. (۱۳۷۸)؛ یورگن هابرماس (نقد در حوزهی عمومی)، ترجمهی حسین بشیریه، نشر نی، تهران، چاپ دوم.
http://www.panjare.org/archives/124
+
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط حمید
|
كارل پوپر و ليبراليسم
رضا پارسا
كارل ريموند پوپر در سال ۱۹۰۲ در وين به دنيا آمد و به دنبال برآمدن فاشيسم در دهه ۱۹۳۰ انگلستان را به عنوان محل زندگى خود انتخاب كرد. فيلسوف، در سن ۶۳ سالگى آنچنان در دفاع از دموكراسى ليبرال شهره بود كه از سوى دولت بريتانيا لقب «سر» را از آن خود كرد اگرچه تا انتهاى عمر بسيارى از فيلسوفان و شاگردان معتقد و ملتزم به وى را انديشمندانى چپ تشكيل مى دادند. بدين ترتيب او اگرچه براى انديشه راست، پدرى كرد، اما فرزندانى چپ نيز داشت، همچون فيلسوف مشهور، برايان مگى. مگى در كتابش درباره پوپر اگرچه تاكيد و تصديق مى كند كه پوپر «حال خود را ليبرالى به مفهوم كلاسيك معرفى مى كند» اما در دل و ذهن خود بر اين انديشه است كه فيلسوف پير اگر متمايل به راست شده - پس از طى دوران جوانى و تمايل به ماركسيسم و سوسياليسم - از آن روست كه شور جوانى را پشت سر گذاشته و پيرتر شدن چه بسا مساوى باشد با محافظه كارى.
نظريه سياسى پوپر در دفاع از ليبراليسم خود برآمده از تحليل او از كار علمى و شرايط ضرورى براى رشد دانش و شناخت بود. پوپر برخلاف مايكل اوكشات نظريه پرداز نامى قهرمان بيستم، معتقد بود كه رابطه متقابل و گسترده اى ميان فلسفه و علم با عمل و سياست برقرار است و بدين ترتيب آنكه در عقل گرايى انتقادى و آزمون و خطا در فلسفه علم سخن مى گفت راه به سوى ليبرال دموكراسى در سياست عملى برد. پوپر ايده آليسم فلسفى را به كنارى گذاشت تا راه به سوى رئاليسم متافيزيكى گشوده شود. او اما اگر مخالف انقلاب سوسياليستى و راديكال و همچنين مهندس اجتماعى اتوپيايى بود، در مقابل به نوعى مهندسى اجتماعى تدريجى براى نظام هاى در حال گذار اعتقاد داشت. پوپر بر ضعف ها و آسيب هاى برآمده از اقتصاد آزاد و آزادى فردى نيز واقف بود و با اين حال معتقد بود كه «نبايد گذاشت هيچ كسى در اروپاى شرقى گرفتار اين توهم شود كه سرمايه دارى مى تواند بدون پديده هاى اسفبار ملازم آن به چنگ آيد.» پوپر اگر چه يك فيلسوف ليبرال است، اما همچنان كه گفته شد مسير ليبراليسم را تا منتهى اليه راست طى نمى كند. اينچنين است كه او برخلاف دوست و همكار مسن ترش، فردريش فون هايك مداخله محدود دولت در امور بازار براى حصول اطمينان از دسترسى به عدالت را توصيه مى كند و معتقد است كه «بدون يك بازار آزاد به دقت حمايت شده، سراسر نظام اقتصادى به ناچار از خدمت به تنها هدف عقلانى خود، يعنى برآوردن تقاضاى مصرف كننده باز خواهد ماند.» دخالت دولت در بازار و مهندسى اجتماعى مدنظر پوپر اما تدريجى و محدود است كه اگر اينچنين نبود تفاوتى ميان او و كارل ماركس به چشم نمى آمد. اينچنين است كه پوپر مى گويد: «بازار بايد تحت نظارت باشد اما به نحوى كه نظارت موجب سلب آزادى انتخاب از مصرف كننده نشود و لزوم رقابت در ميان توليدكنندگان را براى جلب عنايت مصرف كننده از ميان نبرد.» پوپر اما اگر از دخالت دولت سخن مى گويد، دخالت مدنظر او حركت در جهت كاهش درد و رنج است و نه در مسير دلسوزى براى ايجاد سعادت كه او يك بار نيز گفته بود: «كوشش براى پديد آوردن بهشت در زمين، همواره دوزخ ساخته است.»
ماحصل فلسفه ليبرال دموكراسى پوپر اما تغييرى ديگر در فهم دموكراسى را نيز در پى داشت كه اگر تا پيش از آن فيلسوفان به انديشيدن درباره پرسش «چه كسى بايد حكومت كند» مشغول بودند و افلاطون از حكومت فيلسوفان و ماركس نيز از حكومت پرولتاريا سخن مى گفت، پوپر اما پرسشى ديگر را جايگزين اين پرسش كرد: «چگونه بايد حكومت كرد؟» فيلسوف ليبرال بر اين اعتقاد است كه چه پرولتاريا، چه فيلسوف و چه هر فرد ديگرى از آنجا كه انسان است، خطاپذير است و بنابراين به جاى اينكه در پى حاكمى برتر بگرديم بايد شيوه حكومت برتر را بيابيم. بدين ترتيب است كه پوپر از حكومت دموكراتيك به عنوان حكومت برتر سخن مى گويد، حكومتى كه در آن امكان نصب، نقد و عزل حاكم بدون احتياج به متوسل شدن به خشونت ممكن باشد. او از اين روى دموكراسى را تنها راهى مى داند كه از آن طريق مردم مى توانند خود را در برابر سوءاستفاده از قدرت سياسى حفاظت كنند. پوپر جهان مبتنى بر الگوى ليبرال دموكراسى را اگر چه بهترين جهان اتوپيايى نمى داند اما بهترين جهان ممكن مى داند: «به رغم مشكلات و دردسرهاى جدى و بزرگى كه داريم و به رغم اين واقعيت كه جامعه ما بهترين جامعه ممكن نيست، من تاكيد مى كنم كه جهان آزاد ما بهترين جامعه اى است كه تاكنون در طول تاريخ بشر به وجود آمده است.»
http://www.sharghnewspaper.ir/850401/html/d1.htm
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط حمید
|
ليبراليسم پس از ليبراليسم
اميرهوشنگ افتخارى راد
1- جان گرى مفهوم جامعه مدنى را مطرح مى كند كه هسته زنده ليبراليسم است. تمام انواع جوامع مدنى مفهومى اختيارى و داوطلبانه از روابط بشرى است. از اين رو متضمن فرهنگ آزادى است، فرهنگى كه در آن افراد آزادند تا اهداف مشتركى را دنبال كنند.
۲- به نظر جان گرى فردگرايى يكى از اشكال شكوفايى بشر است، در ميان ديگر اشكال شكوفايى بشر. و هيچ امتياز خاصى ندارد، اگر چه تقدير تاريخى ما است.آنتونيونگرى، فيلسوف ايتاليايى - فرانسوى كه پست مدرن چپ است، در سفر خود به ايران گفت ديگر نمى توان از قطب شمال - جنوب در ادبيات خود استفاده كرد. آنچه مهم است اگر خواهان ابداع دوباره چپ هستيم، بايد در پى شيوه اى باشيم كه شمال و جنوب در هم ادغام شوند. شهامت نگرى به عنوان يك فيلسوف چپ در اين گونه نگرش ستودنى است اما براى ما به عنوان عضوى از كشورهاى جنوب - آيا واقعاً ديگر جنوبى وجود ندارد؟ - كه عمدتاً از توسعه نيافتگى انسانى رنج مى بريم و براى دستيابى به بنيادى ترين و ابتدايى ترين حقوق خود بايد هزينه هاى گزاف و جبران ناپذير بپردازيم، براى ما كه فى المثل مفهوم آزادى، معضل بزرگى بين حاكميت ها، روشنفكران و مردم ايجاد كرده و هر روز باعث درد و رنج و الم شده است، در دنيايى كه همچنان ۸۰ درصد ثروت جهان در ۲۰ درصد از نقطه جهان تخليه و براى رفاه همان منطقه مديريت مى شود، چگونه مى توانيم مفهوم شمال - جنوب را تبيين كنيم؟ اين پرسشى است كه بايد قبول زحمت كنيم به آن پاسخ دهيم.
جان گرى (John Gray) ليبرالى است كه معتقد به گذار از دوره فلسفه سياسى ليبراليسم است. در اين مقاله به نگرش او درباره «پساليبراليسم» (post - liberalism) مى پردازيم هر چند كه بيش از يك دهه از تولد اين نگرش مى گذرد و با تاكيد بر اين كه همچنان براى ما - كشورهاى جنوب - مسئله ممكن است متفاوت باشد.
بحران اقتصادى ۱۹۲۹ در كشورهاى سرمايه دارى، فرصتى بود كه در ليبراليسم اوليه تجديدنظرى كنند، البته گفتنى است ليبرال ها بهتر از چپ ها توانستند از تفكر آنها بهره بردارى كنند. چنان كه خود چپ ها كمتر توانستند حداكثر استفاده را از تفكر خود ببرند. ليبراليسم ثانوى كه گاه آن را با اندكى خطا به سوسيال دموكرات تعبير مى كنند به مقولاتى چون فرصت هاى برابر، برابرى تحت قانون، اشتغال و درآمد و عدالت اجتماعى توجه نشان داد برخلاف ليبراليسم اوليه كه تاكيد بر آزادى فرد مبتنى بر «كار سودمند بازار آزاد» داشت. البته پس از ليبرال هاى ثانوى به عبارتى «دولت رفاه» با قدرت گرفتن نومحافظه كاران در دهه هشتاد از جمله مارگارت تاچر در بريتانيا، اهداف ليبراليسم اوليه دوباره جان تازه گرفت. آنها تاكيد داشتند دولت به عنوان نهاد متمركز نبايد آزادى فرد يعنى همان رقابت اقتصاد آزاد را مخدوش كند. زيرا كه چنين دولت هايى به «استبداد» ختم مى شوند به عبارتى كنترل متمركز و مهندسى اجتماعى توسط نخبگان بوروكراتيك براى جامعه مضر است.
از نظر جان گرى، ليبراليسم داراى چهار جزء سازنده اصلى است: جهان گرايى، فردگرايى، مساوات گرايى و بهبودگرايى. از آنجايى كه گرى گرايش هاى پست مدرنى دارد، پلوراليسم را ارزش مى داند و آن را ارزش - پلوراليسم (value - pluralism) مى نامند. از همين منظر است كه او مى گويد ليبراليسم به عنوان فلسفه سياسى مرده است. آنچه هنوز در ليبراليسم زنده است، ميراث تاريخى است كه امروزه در نقاطى از جهان دوباره ظاهر مى شود - همان جاهايى كه سركوب شده است - ظهور دوباره آ ن در بخش هايى از جامعه مدنى است كه نهادهايش از آزادى حمايت مى كند و به صلح و آرامش مدنى پايبند است.
البته جان گرى بر مبناى همان نگرش پلوراليستى مى گويد كه جوامع مدنى، تنها جوامع مشروع نيستند ولى نتيجه مى گيرد كه جامعه مدنى و اجتماعى ليبرال، بهترين جامعه براى فرهنگ ها به حساب مى آيند، همچون تمام فرهنگ هاى معاصر كه در آنها تنوعى از مفاهيم غيرقابل قياس و خير وجود دارد. پساليبراليسم كه گرى به آن معتقد است، ادعاهاى بنيادگرايانه ليبراليسم بنيادگرا را رد مى كند به عبارتى نظام هاى ليبرال را تنها نظام هاى مشروع براى نوع بشر نمى داند. زيرا بشر در نظام هايى كه پناهگاه جامعه مدنى ليبرال نيستند، نيز شكوفا شده است و نيز اشكالى از شكوفايى بشر وجود دارد كه در نظام هاى ليبرال خشكيده اند. پس نظام ليبرال، اقتدار جهانى يا (apodictic) ندارد. اين نظر درست برعكس فلسفه سياسى ليبرال است. به نظر گرى اگر بتوان چهار جزء سازنده ليبرال را تحت عنوان خصوصيات جوامع مدرن متاخر (يا پست مدرن) تاريخ سازى و بافت سازى كرد، در آن صورت مى توان از آنها به يك دفاع عقلانى دست زد. هر چند كه اين عمل، به يك شكل حكومتى منحصر و يگانه منجر نمى شود و نبايد بشود و در اين مورد هيچ همگرايى وجود نخواهد داشت.
گرى بر نهادهاى جامعه مدنى تاكيد زيادى دارد كه بايد با تمرين آزادى دوباره احيا شوند. «تمرين آزادى، ميراث تاريخى ماست بنابراين وظيفه نظريه پرداز ميراث تاريخى جامعه مدنى بايد اين باشد كه به جست وجوى درك بهترى از تمرين و فرهنگ آزادى باشد كه ميراث است. در نقاط مختلفى از جهان، اين نكته در حال گسترش است. مرگ فلسفه سياسى ليبرال بنيادگرا نبايد خيلى باعث نگرانى ما باشد زيرا ما را قادر مى سازد به منشاء تاريخى آن بازگرديم، با تمرين آزادى.»
به نظر مى آيد جان گرى با ريچارد رورتى هم نواست. با توجه به اينكه او بر تكثر و جوامع پلوراليستى و نهادهاى مدنى تاكيد فراوان دارد. به همين دليل است كه وظيفه فلسفه از نظرگرى «امحاء پندارهاى واهى است كه مانع نگرش روشن و واضح از تمرين و كار بست آن مى شود. پس اساساً وظيفه پيشگيرانه دارد - همان طور كه در آثار برلين درباره آزادى مشهور است. او موهوم بودن هر رشته ثابتى از آزادى هاى معين و يكسان را نشان مى دهد كه بدين طريق محاسبه آزادى خواهان ناممكن است. گرى با طرح تز خود مى خواهد اساساً جلوى ابهام فلسفه را بگيرد. او اقتدار محق به فلسفه نمى دهد.
«اين نظر با ايده ويتگنشتاين سازگار است، مبنى بر اينكه فلسفه نبايد در پروژه هاى بورژوايى بنيان گذارند در تجربه خاص وارد شود.»
گرى چهار جزء اصلى سازنده ليبراليسم را در آراى جان استيوارت ميل شناسايى كرد كه در آراى تمام ليبرال ها انعكاس پيدا كرد. ابتدا، ايده فردگرايى است كه مبنى بر آن هيچ چيزى داراى ارزش نهايى نيست جز حالات فكرى و احساسى يا وجوه زندگى فرد بشر. پس ايده فردگرايى هميشه جمع گرايى، نهاد ها و اشكال زندگى جمعى را رد مى كند. اين ، گونه اى از اومانيسم است. مدرنيستى كه ريشه در سنت يهودى- مسيحى دارد، معتقد است كه تنها بشر و اشكال زندگى اش داراى ارزش نهايى است. فردگرايى هنجارى معتقد است كه خير جمعى تنها داراى ارزش ابزارى است. نظريه هاى اخلاقى كه تمام ارزش ها را ارزش هاى عامل - نسبى (agent-relative) [نسبى بودن ارزش] مى دانند، گونه هاى فردگرايى هستند. براى فردگراى هنجارى، تنها حالات زندگى فرد بشر داراى ارزش درونى است. خير جمعى تا جايى داراى ارزش است كه در زندگى خوب فرد موثر باشد. طبق نظريه فردگرايى كه يك نوع اومانيسم است «توضيح و تبيين نيكى يا بدى هر چيزى از نقش و سهم آن با زندگى فرد بشر ناشى مى شود.»
اما به نظر گرى اومانيسم بدون توسل به سنت يهودى - مسيحى غيرقابل دفاع است زيرا «ارزش متعالى شخصيت بشر را در رابطه با خويشاوندى اش با شخصيت آسمانى كه جهان را حيات مى بخشد، مبنا قرار مى دهد» در عين حال اومانيسم در ليبراليسم سكولار صرفاً يك امر نابهنجار بدوى و ابتدايى است: «باقى مانده از خدا شناسى است كه آگاهى تبار شناسى اش را در سنت يهودى - مسيحى سركوب كرده است.» كانت معتقد بود كه حقيقت اخلاقى اين است كه تنها افراد داراى ارزش درونى هستند. اين همان فرد گرايى هنجارى است.
به نظر جان گرى فردگرايى يكى از اشكال شكوفايى بشر است، در ميان ديگر اشكال شكوفايى بشر. و هيچ امتياز خاصى ندارد، اگر چه تقدير تاريخى ما است.
گرى فردگرايى هنجارى را به عنوان عنصرى بنيادى در اخلاق قبول ندارد زيرا از نظر او پلوراليسم در نوع زندگى و فرهنگ اخلاقى ساكنان جوامع مدرن غربى تاثير زيادى گذاشته است پس مفهوم خودمختارى (autonomy) جزء سازنده زندگى خوب است. «ما اگر حتى فاقد كمترين خودمختارى باشيم آنگاه فردگرايى مخدوش مى شود.» خودمختارى يك امر ضرورى به عنوان زندگى ارزشمند در جامعه ماست. در خودمختارى، فرهنگ غنى و عمومى كه متنوع و متكثر است يكى از اجزاى سازنده آن است. جزء دوم در نشانگان ليبرال جهان گرايى است - ايده اى كه داراى وظايف سنگين و يا حقوقى است. وظايفى كه متعلق به بشر است البته بى توجه به ميراث فرهنگى يا شرايط تاريخى بشر است. به نظر گرى، اين ايده ضدنسبيتى در نگرش ليبرال، اساسى است.
ليبرال هايى چون كانت، ميل و اخيراً جان راولز، نظام ليبرالى را بهترين حكومت براى نوع بشر مى دانند بى توجه به اينكه نظام هاى ديگر نيازمند مراحلى براى طى مسير يك نظام ليبرالى هستند ليبراليسم نظرى بايد تصديق كند تمام نهاد هاى سياسى ارزيابى شوند.
جزء سوم يهود گرايى (meliorism) است: بر مبناى آن حتى اگر نهاد هاى بشرى كامل هم نباشند به سوى بهبود نامشخصى راه پيدا مى كنند با استفاده از خرد انتقادى. اگر چه ليبراليسم معاصر نمى تواند قوانين تاريخى را در نظر گيرد قوانينى كه بهبود گريز ناپذير بشر را ضمانت كند.
ليبراليسم معاصر بدون ايده «پيشرفت» نمى تواند ماندگار شود. جزء چهارم و نهايى نشانگان ليبرال از جزء سوم ناشى مى شود يعنى مساوات طلبى به معناى عدم پذيرش سلسله مراتب اخلاق طبيعى و سياسى در ميان نوع بشر است. براى هر ليبرالى، گونه بشر يك جامعه اخلاقى تك - مرتبه است.
«جهان گرايى و بهبود گرايى ليبرال به خاطر غيرقابل قياس بودن اشكال متفاوت شكوفايى بشر و به دليل غيرقابل قياس بودن موانع شكوفايى بشر به شكست منجر شد. اشكال شكوفايى بشر متعددند كه مبتنى بر نابرابرى هستند، نگرش ليبرالى اين را نمى پذيرد. نظريه جهان گرايى ليبرالى كه نوع بشر را داراى يك تبار حقوقى مى داند نادرست است.
سپس گرى مفهوم جامعه مدنى را مطرح مى كند كه هسته زنده ليبراليسم است. تمام انواع جوامع مدنى مفهومى اختيارى و داوطلبانه از روابط بشرى است. از اين رو متضمن فرهنگ آزادى است، فرهنگى كه در آن افراد آزادند تا اهداف مشتركى را دنبال كنند. چهار جزء سازنده ليبراليسم نيز در اينجا ظاهر مى شود: ساختار قانونى يك جامعه مدنى با فردگرايى گره خورده است. در حالى كه هيچ يك از ما اساساً خويشتن خويش نيستيم تا هويتش را به عنوان عضوى از جامعه يگانه بسازد. برعكس هر يك از ما ميزبان جوامع هستيم. گاهى همپوشانى مى كنيم اما اغلب در قوانين و صنعت هاى آن جوامع در حال نزاع هستيم. در بافت تاريخى پلوراليسم فرهنگى، سنت ها و اشكال زندگى درهم ادغام مى شوند و به سادگى فردى نمى شوند. در اين فضا ما به مفاهيم غيرقابل قياس و چشم انداز زندگى بشرى و جهان دسترسى داريم. ساختار قانون بنيادى جامعه مدنى به فردگرايى خورده است. «حق آزادى مذهب يا آزادى پژوهش علمى نبايد و نمى تواند يك مورد فردگرايى باشد. البته نبايد انكار كرد كه در فرهنگ كثرت گراى مدرن صاحب اصل حق فرد خواهد بود نه جمع گرايى. درباره مساوات طلبى (egalitarianism) همين طور است. گرچه جامعه مدنى نه برابرى اقتصادى و نه سياسى را مفروض مى داند اما در برابر قانون نياز به برابرى دارد. زيرا ويژگى ضرورى جامعه مدنى اين است كه هيچ كس برتر از قانون نيست.
پلوراليسم ارزش محور راديكال ايده «پيشرفت» را سست مى كند. در تاريخ جامعه مدنى خاص از بهبود و تمايل به رفرم صحبت مى شود. چنين گرايشى به خاطر شرايط جوامع مدل متنوع است. مثلاً در آمريكا كه با تفسير قانون اساسى آن را اصلاح مى كنند يا در انگلستان به سنت قانون مشترك ارجاع داده مى شود.
جزء جهان گرايى ليبراليسم نه به وسيله همگرايى جوامع مدنى مبتنى بر يك مدل واحد، بلكه به خاطر خود جامعه مدنى به عنوان شرط رفاه و سعادت و آرامش و صلح براى تمدن مدرن به حيات خود ادامه مى دهد. چهار جزء سازنده ليبراليسم نظرى در نهاد جامعه مدنى به صورت بافت سازى شده امكان پذير است. هر جامعه معاصر مدنى به وسيله فرهنگ آزادى تداوم مى يابد.
«ليبراليسم تئورى سياسى مدرنيته بود. همچنان كه به آخرين مرحله دوره مدرن وارد مى شويم (توجه شود كه اين نوشته متعلق به ۱۹۹۱ است)، با شبح بربريت احيا شده اى مواجهيم كه ميراث مدرن جامعه مدنى را تهديد مى كند.»
از نظر جان گرى، وظيفه يك پست مدرن - او خود را پست مدرن مى داند - ديگر با پندار مدرنيت پيشرفت، امر حقوقى و تمدن جهانى يا با مفاهيم كلاسيك قانون طبيعى ناشى از دوره يونانى - رومى و سنت يهودى - مسيحى پايدار نمى ماند. بنابراين آنچه از نظر جان گرى مهم است تمرين آزادى است در جهان پلوراليسمى كه بنيادگرايى مدرنيستى و ايدئولوژى هاى بدوى آن را تهديد مى كند.
منبع: Gray,John.post-liberalism. routledge.1996.section.4http://www.sharghnewspaper.ir/850401/html/d1.htm
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط حمید
|
آزادى تنها راه تحقق عدالت
حميدرضا ابك
Hamidreza-abak@yahoo.com
200 سال پس از جان استوارت ميل
«فيلسوفان ليبرال» پرونده ويژه اى است كه از اين شماره در سياست نامه شرق منتشر خواهند شد. در هر يك از شماره هاى آتى، زندگى و انديشه هاى يكى از فيلسوفان ليبرال بررسى خواهد شد. انتخاب جان استوارت ميل به عنوان اولين آموزگار ليبرال به اين دليل بود كه امسال دويستمين سالگرد تولد اين
فيلسوف - اقتصاددان بريتانيايى است.
تفكرى كه هنوز هم به زعم بسيارى از مورخان انديشه در اوج به سر مى برد.
«من هيچ وقت پسربچه نبودم. من هيچ وقت كريكت بازى نكردم، بهتر است بگذارند طبيعت راه خودش را برود.»
• • •
مارتين هايدگر درس گفتارهايش درباره ارسطو را با اين جمله آغاز كرد كه «به دنيا آمد، كار كرد و مرد.» قصد هايدگر از اين سخن، تاكيد بر نكته اى اساسى در مسئله آموزش بود كه انديشه هاى يك متفكر آنقدر كافى و خودبسنده هستند كه دركشان نيازى به آموزش بيوگرافى و زندگينامه آنان نداشته باشد. اما آيا به راستى اوضاع درباره جان استوارت ميل فيلسوف، معرفت شناس، منطق دان، اقتصاددان و نظريه پرداز سياسى انگليسى نيز به همين منوال است؟
جان استوارت ميل در سال ۱۸۰۶ در خانواده اى متوسط و شايد هم به لحاظ اقتصادى فقير در لندن به دنيا آمد. پدرش جيمز ميل فرزند يك كفاش روستايى در اسكاتلند بود. مادر جيمز ميل كوشيده بود تا به قيمت بيگارى كشيدن از بقيه فرزندان در مزرعه و مغازه و خانه از جيمز يك جنتلمن واقعى بسازد. پدر جان با كمك يك كشيش محلى و مساعدت سر جان وليدى استيوارت آو فتركرن توانست به دانشكده مونتروز برود و بعد هم به دانشگاه ادينبورو؛ البته اين بار به قصد كشيش شدن. او در ادينبورو افلاطون را كشف كرد و بعد هم آثار روسو، ولتر و هيوم را مطالعه كرد. شايد از همين جا بود كه دريافت نمى تواند به آموزه هاى كليساى اسكاتلند يا هر كليساى ديگرى اكتفا كند.
جيمز ميل در سال ۱۸۰۲ و در ۲۹سالگى به همراه سرجان استيوارت به لندن آمد؛ درست مثل بسيارى ديگر از هم ميهنان بااستعدادش كه در آن روزگار به لندن مى آمدند تا از راه نويسندگى امرار معاش كنند. جيمز ميل در لندن براى مجلات مقاله مى نوشت و ويراستارى مى كرد. همان جا بود كه در سال ۱۸۰۵ ازدواج كرد؛ آن هم با دخترى فوق العاده زيبا كه ۱۰سال از او كوچك تر بود. آنها در همان سال اول بچه دار شدند و به احترام قيم پدر خانواده نام فرزندشان را جان استوارت گذاشتند. جيمز ميل بسيار مقرراتى و منظم بود. وقتى جان به دنيا آمد او دست به كار تدوين تاريخ هند بريتانيايى شده بود و قصد داشت اين كتاب را در سه سال تمام كند و از طريق درآمدش به آلاف و الوفى برسد. اما اين كار ۱۰سال طول كشيد. كتاب در سال ۱۸۱۷ منتشر شد و جيمز در سال ۱۸۱۹ در كمپانى هند شرقى استخدام شد و از اينجا بود كه وضعيت مالى خانواده اش را سر و سامان بخشيد.اما با همه اين گرفتارى ها مهمترين دلمشغولى و اصلى ترين وظيفه جيمز تربيت و آموزش فرزند بزرگش جان بود. دوستى او با جرمى بنتام كه شايد مشهورترين فيلسوف انگليسى آن روزگار بود و همنشينى اش با ديويد ريكاردوى اقتصاددان او را به اين باور رسانده بود كه هيچ چيز مانند تعليم و تربيت و آموزش نمى تواند آينده شخصيتى فرزندش را شكل بدهد. براى ميل پدر پشتكار، اعتدال و خويشتندارى اصلى ترين فضايل بودند؛ خصايلى كه ديگر جايى براى احساسات تند و آتشين باقى نمى گذاشتند. شايد به همين خاطر بود كه او در ۱۷سالگى از ويلهلمينا دختر زيباى خانواده فتركرن كه به قول بسيارى مورخان تنها عشق واقعى زندگى اش بود چشم پوشيد. بعدها جان درباره پدرش نوشت كه احساسات شورانگيز از هرنوعش براى او شكلى از ديوانگى به شمار مى رفت.
جان استوارت ميل از سه سالگى آموختن زبان لاتين را آغاز كرد. پدرش هيچ گاه او را به مدرسه نفرستاد تا فرزندش را به شيوه خاص خودش بار بياورد. جان بيچاره در دريايى از كتاب هاى قطور و وحشتناك به دنيا آمده بود و بزرگ مى شد. بى آنكه در خانه اش كوچك ترين نشانى از يك اسباب بازى يا لااقل كتاب هاى كودكانه باشد. سختگيرى پدر چندان بود كه حتى مهربانى هريت بارو مادر ميل نيز نمى توانست تاثير چندانى بر محيط خشك و پادگانى كلبه اى بگذارد كه جرمى بنتام در اختيار پدر خانواده گذاشته بود. افسانه هاى ازوپ نخستين كتابى بود كه جان توانست به زبان يونانى بخواند.
وقتى جان هشت ساله شد، عمو بنتام در اقدام سخاوتمندانه اى ديگر خانه شماره يك خيابان كوئين اسكوير پليس را در اختيار خانواده ميل گذاشت. خانه اى كه ورود به آن براى ميل مصادف بود با آغاز آموختن زبان لاتين.
ميل پدر، عشق افلاطونى اش به افلاطون را نيز با ميل پسر تقسيم كرد. جان پيش از آنكه ۱۰ساله شود، شش محاوره از محاورات افلاطون را خوانده بود تا براى آموختن منطق آماده شود؛ علم مورد علاقه پدر. جيمز ميل خيلى هم سختگير نبود. او به پسرش اجازه مى داد در خلال اين آموزش هاى سهمگين اندكى هم تفريح كند. اما تفريحش در بهترين شكل ممكن مطالعه كتاب هاى تاريخى يا كتاب هايى مثل رابينسون كروزوئه يا نهايتاً شعر بود. البته جان به هيچ وجه حق نداشت اين كارها را صرفاً به قصد لذت انجام بدهد. پرورش قوه تخيل خلاق، نسبت چندانى با برنامه اى كه پدر براى پسر تدارك ديده بود نداشت. از سوى ديگر جيمز ميل پسر بزرگش را وادار مى كرد تا بخشى از اوقاتش را صرف آموزش هشت خواهر و برادر ديگرش كند. جان از اين كار متنفر بود. اما بعدها اعتراف كرد كه اين كار به او ياد داد چگونه مى توان مباحث جدى و سنگين را براى ديگرانى توصيف كرد كه چيزى از آن نمى دانند. جان در ۱۲سالگى علاوه بر مطالعه آثار كلاسيك يونان و حتى «ريطوريقا»ى ارسطو، جبر، هندسه و حساب ديفرانسيل هم آموخته بود.
آموختن علم منطق در ۱۲سالگى آغاز شد. آن هم با رساله هاى لاتينى درباره منطق اسكولاستيك (مدرسى). جان در كتاب بيوگرافى اى كه بعدها نگاشت بر اهميت اين قسمت از آموزشش بسيار تاكيد كرد. به نظر او آموزش منطق به جوانان مخصوصاً دانشجويان فلسفه، اين امكان را مى دهد كه پيش از رشد كامل قواى فكرى خودشان تناقض هاى موجود در استدلال هاى ديگران را بشناسند. در همين سال ها بود كه جان به عنوان كارمند پدر كار نمونه خوانى كتاب تاريخ هند بريتانيايى را نيز آغاز كرد.
۱۳سالگى آغاز آموزش اقتصاد بود. جيمز در اين سال يك دوره كامل اقتصاد سياسى را براى پسرك بينوا تدريس كرد و او را موظف كرد كتاب هاى آدام اسميت و همچنين اثر تازه تاليف شده ديويد ريكاردو را با عنوان «اصول اقتصاد سياسى و ماليات بندى» بخواند و خلاصه نويسى كند.
جالب اينكه اين خلاصه نويسى ها عاقبتى خير داشت. جان در سال ۱۸۲۰ آنها را در قالب كتاب «اصول اوليه اقتصاد سياسى» منتشر كرد.
اين گونه شد كه جان استوارت ميل در سن ۱۴سالگى تقريباً همه چيزهايى كه كسى مثل او بايد در طول عمرش مى آموخت را آموخت. در همين سال بود كه به دعوت همان خانواده نوع دوست به فرانسه رفت تا يك سالى را در آنجا سر كند. زبان فرانسوى آموخت و شش ماهى هم در مون پليه شيمى و رياضيات خواند.
پس از بازگشت از فرانسه و پژوهش و تحقيق درباره انقلاب فرانسه، در زمستان سال ۱۸۲۱ «قانون رومى» را مطالعه كرد. همراه جان در اين بخش از مطالعاتش جان آستين بود كه شايد بتوان او را بهترين ميراث دار انديشه هاى «فايده گرايانه» جرمى بنتام دانست.وقتى جيمز ميل علاقه پسرش را به مباحث سياسى ديد كتابى از «دومون» كه شرح و ترجمه بخشى از آثار منتشر شده و نشده بنتام بود را به او داد تا بخواند. جان خودش خواندن اين كتاب را نقطه عطفى در زندگى اش دانسته است. در زمستان ۱۸۲۲ جان و دوستان جوانش انجمنى تشكيل دادند كه هر دو هفته يك بار تشكيل جلسه مى داد و به بحث و بررسى درباره موضوعات مختلف مى پرداخت. آنها معيار تمام بحث هايشان را در اخلاق و سياست «اصل فايده» گذاشته بودند.در سال ۱۸۲۳ جيمز ميل كارى براى جان در كمپانى هند بريتانيايى دست و پا كرد. از همان سال روزنامه نگارى را هم آغاز كرد. نوشته هاى آغازينش در «مورنينگ كرونيكل» منتشر شد. اين نشريه در واقع ارگان كسانى بود كه اصلى ترين ايده فلسفى شان را فايده گرايى راديكال مى دانستند. در واقع افكار بنتام در آن زمان مرزهاى بريتانيا را درنورديده بود. بعدها و در سال ۱۸۲۴ هم جان به انتشار مقاله در «وست مينستر ريويو» پرداخت؛ نشريه اى كه خود بنتام يك سال قبلش راه اندازى كرده بود.حالا ديگر جان كوچولو شخصيت مستقلش را بازيافته بود. گرچه او و پدرش هر دو از فايده گرايان افراطى بودند، اما سفر او به فرانسه و همنشينى اش با جوانان انجمن مذكور كم كم به اختلافات فكرى ميان او و پدرش دامن زد. مهمترين مسئله مورد اختلاف آنها مسئله زنان بود: «پدرم معتقد است مى توان زنان را از حق راى محروم كرد بى آنكه چنين چيزى با حكومت خوب تناقض داشته باشد. چون علايق زنان همان علايق مردانشان است. من و همه همفكرانم سخت با اين آموزه مخالفيم.» اين اختلاف در واقع گوهر اصلى همان انديشه هايى بود كه بعدها در كتاب «انقياد زنان» جان استوارت ميل تجلى يافت و او را به يكى از پيشگامان نهضت آزادى زنان تبديل كرد.جان از سال ۱۸۲۵ سخنرانى هاى عمومى اش را آغاز كرد. بحث و جدل هاى او با ديگران، منجر به شكل گيرى يك انجمن بحث و جدل شد كه تقريباً همه وقت جان را پر كرد. او آخرين مقاله اش را در وست مينستر، در بهار سال ۱۸۲۸ نوشت؛ مقاله اى درباره انقلاب فرانسه. روياى نگاشتن كتابى درباره اين انقلاب از معدود آرزوهاى ميل بود كه هيچ گاه محقق نشد.در سال ۱۸۳۰ ميل باز هم به فرانسه رفت. او در آنجا با انقلابيون انقلاب دوم فرانسه ديدار كرد و با نوشته هاى آگوست كنت و سن سيمون جامعه شناس فرانسوى نيز آشنا شد. در همين ايام ميل دست به كار نگارش پنج رساله شد كه بعدها تحت عنوان «رساله هايى در باب برخى مسائل حل وفصل نشده اقتصاد سياسى» منتشر شد. آشنايى او با هريت تيلور در سال ۱۸۳۰ هم در تغيير برخى ديدگاه هاى سياسى اش بى تاثير نبود، تيلور همان زنى بود كه بعدها پس از مرگ همسرش به عقد جان استوارت ميل درآمد و تا آخر عمر با او ماند.
اتفاقات جديد باعث شدند تا دلمشغولى هاى سياسى ميل بيشتر شوند. او در سلسله مقالاتى كه با عنوان «روح زمانه» در سال۱۸۳۱ نگاشت كوشيد تا ديدگاه هاى تازه اش در باب حكومت را مدون كند. به زعم او «سلطه طبقات آريستوكرات، نجبا و ثروتمندان در قانون اساسى انگلستان، شرى است كه به هر قيمتى بايد از آن خلاص شد.» ميل در سال ۱۸۳۴ سردبير «لاندن ريويو» شد كه قرار بود جاى خالى مجله بنتام را پر كند. حال جسمى پدرش در سال ۱۸۳۵ وخيم شد و در ژوئن ۱۸۳۶ بود كه جان استوارت ميل بزرگترين معلم همه دوران هاى زندگى اش را از دست داد.يك سال پس از مرگ پدر، جان تاليف كتاب نظام منطق را كه پنج سال پيش به كنارى نهاده بود، از سرگرفت و آن را در سال ۱۸۴۰ به پايان برد. البته مطابق روال هميشگى اش در سال ۱۸۴۱ آن را بازنويسى كرد و انديشه هاى منطقى اش را در قالب رديه اى بر «فلسفه علوم استقرايى» ويول كه تازه منتشر شده بود، عرضه كرد.ميل اما هنوز به مهمترين موضوعات زندگى اش نپرداخته بود. علاقه او به نظريه پردازى سياسى در سال ۱۸۴۷ اوج گرفت. دغدغه ميل درباره وضعيت اسف بار زندگى مردمان آن دوران را مى توان در جاى جاى آثارش بازيافت. در سال ۱۸۴۸ كتاب «اصول اقتصاد سياسى» منتشر شد. مطالعه كتاب «دموكراسى در آمريكا»ى آلكسى دوتوكويل تاثير بسزايى بر افكار ميل گذاشته بود. او معتقد شده بود كه دموكراسى نمايندگانى (Representative Democrasy) بسيار بهتر از دموكراسى خالص مبتنى بر راى اكثريت است.
در سال ۱۸۵۱ ميل با هريت تيلور ازدواج كرد. او كتباً به همسرش قول داد كه همانند قبل براى انجام هر كارى آزاد باشد، اختيار اموالش را داشته باشد و نيمى از درآمد كتاب هاى ميل هم از آن او باشد. اين كار ميل به معناى زير پا گذاشتن قانون هاى نوشته و نانوشته بريتانيايى در نسبت ميان مردان و زنان بود.
ميل در سال ۱۸۵۴ نگارش رساله مختصر آزادى را آغاز كرد كه بعدها و در سال ۱۸۵۹ به صورت كتابى مستقل منتشر شد. درست همان سالى كه داروين كتاب «اصل انواع»اش را منتشر كرد. جان مورلى در همان روزگار درباره اين كتاب ميل نوشته است: «كتابى را نمى شناسم كه در اين زمان يا در هر زمان ديگرى، با اين اختصار، تاثيرى چنين شگرف و گسترده بر افكار عصرش گذاشته باشد؛ كارى كه رساله آزادى ميل در آن دوران جوش و خروش فكرى و اجتماعى كرد.» در سال ۱۸۶۱ هم «فايده گرايى» منتشر شد كه يكى از مهمترين آثار ميل و بازپرداخت دين اش به پدر و عمو بنتام بود.
كار بعدى ميل انتشار جزوه «انديشه هايى در باب اصلاحات پارلمانى» بود. ميل در اين جزوه ايده اعطاى حق راى به كسانى كه تحصيلات بهتر داشتند را مطرح كرد كه البته كسى از آن استقبال نكرد. در همين دوران ميل به پيشنهاد هلن تيلور دختر هريت از همسر قبلى اش، «انقياد زنان» را نوشت اما آن را به دلايل اجتماعى _ سياسى منتشر نكرد.ميل در اين كتاب به بحث در اين باره مى پردازد كه هر زن شوهردار در دوره ويكتوريايى، بنا به قانون، برده است. حتى اگر اكثر زنان، به علاوه همه مردان، از اين ترتيبات راضى باشند، باز اين ترتيبات با «فايده در گسترده ترين معنايش، كه مبتنى بر منافع هميشگى انسان در مقام موجودى پيشرفت خواه است» سازگارى ندارد، فايده اى كه در رساله آزادى گفته بود «دليل غايى در همه مسائل اخلاقى» است. ميل مى گفت برخلاف اين نظر، كه بنا به مشاهدات تاريخى، پدرسالارى طبيعى است، ما نمى توانيم بگوييم چه چيزى براى زنان طبيعى است، يا چه چيزى براى مردان طبيعى است، مگر آنكه آنان را در شرايطى مشاهده كنيم كه هيچ يك تحت سلطه آن ديگرى زندگى نمى كند.نگارش اين كتاب همزمان با آغاز جنگ داخلى در آمريكا بود. مقاله «جنگ در آمريكا»ى ميل كه در فريزر مگزين منتشر شد حاصل اين عقيده ميل بود كه جنگ هاى داخلى در آمريكا نقطه عطفى در روند امور بشرى خواهند بود (ترجمه اين مقاله را مى توانيد در صفحات بعدى بخوانيد). در سال هاى بعد او كتاب «بررسى فلسفه سر ويليام هميلتن» مشهودگرا را نگاشت و مجموعه مقالاتش در معرفى آگوست كنت را در كتاب «آگوست كنت و پوزيتيويسم» منتشر كرد.
اتفاق بزرگ
شهرت جان استوارت ميل بيشتر از آن شده بود كه بتواند از تبعاتش بركنار بماند. در سال ۱۸۶۵ مردم از ميل خواستند تا كانديداى نمايندگى در مجلس عوام شود. نظرات ميل درباره كانديداتورى جالب بود. او اعتقاد داشت «از اساس غلط است كه مخارج انتخاباتى، يا حتى بخشى از آن بر دوش كانديدا گذاشته شود. چون اين بدان معنا است كه كانديدا كرسى مجلس را مى خرد.» شرط ميل براى پذيرفتن خواسته مردم اين بود كه براى تامين هزينه هاى انتخابات مجبور به خرج از كيسه خودش نشود. به هر حال شرايط ميل پذيرفته شد و او نماينده مجلس عوام انگلستان شد.حضور ميل در مجلس تاثير فراوانى بر تصويب «لايحه اصلاحات» داشت. در سال۱۸۶۸ پارلمان منحل شد و ميل هم به زندگى خصوصى اش برگشت و بيشتر اوقاتش را در فرانسه و در جوار گور همسر و معشوقش گذراند.
اوضاع مزاجى اش خوب بود. تا جايى كه برخى روزها كيلومترها براى جمع آ ورى گياهان مى رفت كه يكى از تفريحاتش، البته آن هم از نوع علمى، بود. در هشتم ماه مه سال ،۱۸۷۳ جان استوارت ميل به دنبال يك حمله ناگهانى قلبى در آوينيون درگذشت. او را در گورستان محقر سن وران و در كنار گور هريت به خاك سپردند. جان استوارت ميل در اواخر عمرش دست به كار نگارش كتاب اتوبيوگرافى اش شده بود كه به زعم بسيارى اديبان از مهمترين آثار دوره ويكتوريايى به شمار مى رود. اين كتاب چند ماهى پس از مرگ ميل منتشر شد. آخرين جمله اى كه هنگام مرگ از دهان ميل خارج شد اين بود: «مى دانيد كه كارم را كرده ام.»
افكار آقاى ميل
متفكر بزرگ كسى است كه با سر نترس و بدون بيم از مخالفت ها، افكارى را كه در سر دارد تا رسيدن به نتايج منطقى آنها دنبال كند. صرف نظر از اينكه به مذاق كسى خوش بيايد يا نيايد.
جان استوارت ميل، «درباره آزادى»
«فايده گرايى» اساسى ترين اصل در فلسفه جان استوارت ميل است. شايد بتوان به تعبير سوزان لى اندرسون اصل فايده گرايى جرمى بنتام را اينگونه صورت بندى كرد: «عملى درست است كه در ميان تمام اعمال بديل ممكن براى عامل [يا فاعل] احتمال بيشترى دارد كه منجر به بيشترين لذت (يا شادكامى) خالص يا كمترين درد (يا تلخ كامى) شود، با به حساب آوردن هر كسى كه در معرض تاثيرپذيرى از آن عمل است.» تعبير بنتام البته به هيچ وجه واجد چنين دقتى نبود. اما چرا ميل و هم عصرانش اصل فايده گرايى بنتام را به عنوان اصلى ترين اصل فلسفى خويش برگزيدند. شايد به خاطر اينكه به تعبير اندرسون نظام رايج اخلاقى آن دوران يعنى نظام وظيفه گرايى كانتى ديگر پاسخگوى مسائل مبتلابه نبود. در واقع فايده گرايى به اين قصد طراحى شده بود كه ذهنيت را از فرآيند تصميم گيرى اخلاقى كنار بگذارد. شما براى انتخاب عمل اخلاقى، كافى است پيامدهاى احتمالى آن را بررسى كنيد و عملى را انتخاب كنيد كه بيشترين شادكامى را براى بيشترين افراد دارد. در اين صورت است كه ديگر مسئله ذهنيت (Subjectivity) در اخلاق جاى خود را به عينيت (Objectivity) مى دهد. تاكيد ميل بر اصل فايده، متضمن توجه او به مفهوم عدالت است. چرا كه قرار است اين بيشترين شادكامى براى بيشترين افراد تحقق يابد. ميل در فصل پنجم كتاب فايده گرايى استدلال محكمى براى اين ايده مى آورد كه عدالت شاخه اى از «فايده اجتماعى» است. به زعم ميل عدالت «جزء اصلى و به نحوى غيرقابل قياس، مقدس ترين و الزام آورترين جزء هر اخلاقى است.» در واقع ميل از فايده گرايى بنيانى مستحكم براى عدالت مى سازد. فايده گرايى اما تنها دغدغه ميل نيست. او دقيقاً با توجه به تجربياتى كه از دموكراسى هاى موجود در زمان خودش داشته و هراسى كه از استبداد اكثريت بروز داد، دلمشغول مسئله آزادى فردى است.او به شدت علاقه مند است تا حوزه آزادى افراد را گسترش دهد. به همين خاطر است كه در رساله آزادى به اين مسئله مى پردازد. موضوع رساله او «آزادى مدنى يا آزادى اجتماعى است؛ ماهيت و حدود قدرتى كه جامعه مى تواند بحق بر فرد اعمال كند.» در واقع رساله آزادى تلاشى است براى تبيين نسبت دولت و افراد.ميل از اين نكته هراس دارد كه ميزان دخالت دولت حتى دولتى كه برخاسته از اكثريتى دموكراتيك است در حوزه آزادى افراد به گونه اى باشد كه اين حق را تضييع يا محدود كند.اينجا است كه اصرار ميل بر مسئله آزادى، با وجود دغدغه نخستينش يعنى عدالت كه او را در زمره جمع گرايان جاى مى داد، به فردگرايان تمايل پيدا مى كند.از اين رو است كه برخى متفكران ميل را پدر ليبراليسم ناميده اند و برخى ديگر او را جمع گراى سفت و سخت ناميده اند. اما شايد در اين ميانه بتوان به روايت عده اى از انديشمندان و ميل شناسان اكتفا كرد كه معتقدند آزادى فردى براى ميل بهترين ابزار براى دستيابى به اصل جمع گرايانه فايده است: «هر شخصى به همان نسبتى كه فرديتش را بيشتر پرورش مى دهد، براى خود ارزشمندتر مى شود و بنابراين مى تواند براى ديگران هم ارزشمندتر شود.» در واقع براى ميل دستيابى به عدالت تنها از راه آزادى ممكن است. شايد بتوان تصوير كلى چشم انداز ميل نسبت به آزادى و عدالت را در اين جمله از كتاب «سه رساله درباره دين» او درك كرد و فهميد آنچه ميل به دنبالش بود: «اخلاقى مبتنى بر نگاهى گسترده و خردمندانه به خير كل[بود]. بى آنكه لازم باشد فرد فداى توده شود و يا توده فداى فرد. اخلاقى كه در آن وظيفه، قلمرو خود را داشته باشد و آزادى و خودانگيختگى قلمرو خاص خودش را.» دغدغه ميل بر برقرارى نظامى مبتنى بر عدالت كه در آن حق آزادى فردى نيز ادا مى شود، در رساله «انديشه هايى در باب اصلاحات پارلمانى» جلوه مى كند. به زعم او مسئوليت امور سياسى بايد برعهده كسانى باشد كه به گونه اى خاص تربيت شده اند. در واقع ميل معتقد بود مجلس هايى كه صرفاً با انتخاب دموكراتيك تشكيل مى شوند، به علت قابليت هاى فكرى متوسط نمايندگان و كسانى كه آنها را انتخاب كرده اند، براى حكومت و قانونگذارى مناسب نيستند. از طرف ديگر آنها نماينده منافع طبقه واحدى خواهند بود و بنابراين قانونگذارى شان هم طبقاتى خواهد بود. اما به هر حال ميل با همه انتقادى كه به دموكراسى اكثريت داشت معتقد بود بايد شرايط را به گونه اى فراهم كرد كه نظارت مردم بر حكومت به دقت تامين شود. از اين رو پيشنهاد مى كرد اين دموكراسى حداكثرى را بايد با آگاهى و هوشمندى مديران متخصص تركيب كرد تا منافع اقليت پايمال نشود.اما اين كار چگونه بايد صورت مى پذيرفت. او در همان رساله ساز و كارى براى انجام اين كار پيشنهاد داد. پيشنهاد او وجود كميسيونى براى قانونگذارى بود كه اعضاى آن بايد از ميان نخبگان فكرى انتخاب شوند.
وظيفه اين كميسيون قانونگذارى بود. اما اجراى قانون و پيشنهادهاى كميسيون بايد صرفاً از طريق مجلسى صورت مى گرفت كه به نحوى دموكراتيك تشكيل شده بود تا حق نظارت مردمى در حكومت تامين شود. البته هنگام راى گيرى همگانى نيز بايد تركيب مشابهى طراحى كرد تا حق راى همگانى به همراه آراى اضافى براى فرهيختگان در آن لحاظ شود.از سوى ديگر ميل در اين رساله پيشنهاد راى گيرى علنى را مطرح كرد تا راى دهندگان تحت تاثير فشارهاى اجتماعى حاصل از توجه نخبگان به آراى آنها قرار گيرند و هوشمندانه تر انتخاب كنند. البته پيشنهاد مهم تر ميل، طرح تعيين تعداد نمايندگان به نسبت جمعيت حوزه هاى انتخاباتى بود تا از طريق آن حقوق اقليت بهتر تامين شود.تفكيك ميل ميان «دموكراسى ناب» و «دموكراسى دروغين» نيز حاصل بى اعتمادى او به نظام هاى دموكراتيكى بود كه صرفاً مبتنى بر راى اكثريت اند. او به درستى تشخيص داده بود كه در چنين نظام هايى حاكمان مى توانند به راحتى و با تكيه به راى اكثريت دست به اعمال استبداد عليه اقليتى بزنند كه به آنها راى نداده اند و اين همان چيزى است كه تحت عنوان «مفهوم استبداد اكثريت» بارها در آثار ميل بدان پرداخته مى شود. چنين اتفاقى است كه مى تواند منجر به نقض آزادى هاى فردى شود و اين براى ميل يعنى فاجعه.مفسران بسيارى آثار ميل در حوزه سياست را به محك نقد زده اند. جان گرى كه كتاب «فلسفه سياسى جان استوارت ميل» را درباره افكار ميل نگاشته است با وجود اينكه استدلال هاى ميل در حوزه فلسفه سياسى را سازگار مى داند اما در ويرايش هاى بعدى كتاب ادعا مى كند كه اساساً همان ايرادى كه بر همه گونه هاى ليبراليسم وارد است به تفكر سياسى ميل هم وارد است؛ ناديده گرفتن پلوراليسم ارزشى و اصالت دادن به ارزش هاى خاص ليبرال. اما بسيارند كسان ديگرى كه معتقدند اتفاقاً فلسفه سياسى جان استوارت ميل، يكى از سازگارترين دستگاه ها و نظام هاى فلسفى است كه تاكنون عرضه شده است. فايده گرايى، درباره آزادى، انقياد زنان و انديشه هايى در باب اصلاحات پارلمانى در واقع مجموعه اى منسجم است براى كسانى كه هم به آزادى هاى فردى اعتقاد دارند و هم دلمشغول تحقق عدالت در جهان جديدند.
ميل در حوزه فلسفه محض تجربه گرايى راديكال بود. كار اصلى او شايد در اين حوزه صورت بندى ميراثى بود كه سنت هاى تجربه گرايى بريتانيايى از خود به جاى گذاشته بودند. ميل معتقد بود تمام دانش بشرى مبتنى بر تجربه (به معناى حسى آن) است. او اعتقاد داشت تمام اميال، مقاصد و اعتقادات ما محصول قوانين روانشناختى تداعى معانى است و همين بود كه او را به كسانى چون هيوم و باركلى نزديك مى كرد.
ميل در حوزه معرفت شناسى همانند كانت كه گزاره ها را به دو بخش تحليلى و تركيبى تقسيم كرده بود، آنها را به گزاره هاى زبانى (Verbal) و گزاره هاى واقعى (real) تقسيم كرد. او برخلاف كانت معتقد بود نه تنها رياضيات محض كه حتى منطق هم شامل گزاره ها و استنتاج هاى واقعى است.از سوى ديگر او برخلاف نظر كانت وجود گزاره هاى تركيبى (يا به زعم خودش واقعى) پيشينى را انكار مى كرد. به زعم ميل علم منطق و رياضيات، مانند همه علوم ديگر، قوانينى بسيار كلى براى طبيعت ارائه مى كنند كه آنها هم از طريق استقراء دست آخر ريشه در تجربه دارند.
ديدگاه ميل در باب منطق فصلى نوين در منطق رياضى قرن بيستم گشود. برتراند راسل با مطالعه كتاب نظام منطق ميل بود كه به رياضيات و منطق روى آورد. اما در همين قرن هم بود كه منتقدان منطق ميل مشكلات نظريه او را بازيافتند و به تعبيرى نظريه اش را به تاريخ فلسفه تبعيد كردند.در حوزه اخلاق ميل سعادت را تنها هدف غايى انسان مى داند. به نظر ميل ما مى توانيم كارهايى را انجام بدهيم كه گرايش و ميلى به آنها نداريم؛ مثل كارهايى كه از روى وظيفه انجام مى دهيم. به همين خاطر مى توانيم بين خواستن چيزى به عنوان جزيى از سعادت و خواستن چيزى به عنوان ابزارى براى دست يافتن به سعادت تفاوت قائل شويم. فضايل مى توانند جزيى از سعادت باشند و به نظر ميل در نهايت بايد اينگونه باشند.فضايل به زعم ميل ريشه اى طبيعى در روانشناختى ما دارند كه در آن آموزش اخلاقى ساخته مى شود. يعنى مردم مى توانند از طريق آموزش و تجربه به درك عميق ترى از سعادت نائل شوند: برخى از صور سعادت از سوى كسانى كه آنها را تجربه مى كنند ذاتاً نسبت به بقيه صور ترجيح داده مى شوند و بهتر دانسته مى شوند.تاثير نظريات ميل بر متفكران قرون بعدى بى شك غيرقابل انكار است. چندى پيش نويسنده اى انگليسى با اشاره به اقدامات دولت فرانسه براى برگزارى مراسم بزرگداشت صدمين سال تولد سارتر از دولت متبوعش گله كرده بود كه چرا هيچ اقدامى براى دويستمين سالگرد تولد ميل انجام نداده است. او در فرازى از نوشته اش آورده بود: «روزنامه هاى امروز را بخوانيد و پس از آن آثار ميل را مرور كنيد. گويى او از دل تاريخ، درباره مسائل امروز ما مى نوشته است.»ديدگاه هاى فلسفى ميل بعدها توسط گرين و برادلى و ديگر ايده آليست هاى بريتانيايى پيگيرى شد.راسل و پوزيتيويست هاى منطقى به بسط و توسعه ديدگاه هاى او در منطق و فلسفه علم پرداختند.ديدگاه فايده گرايانه او در اخلاق امروز تبديل به نظريه اى بسيار فراگير شده است. فلسفه اجتماعى او تاثير عميقى بر گروه هاى مختلفى چون چپ هاى بريتانيايى گذاشته است و از همه مهم تر نظريات او در اقتصاد سياسى هنوز هم محل نزاع متفكران است. بيهوده نيست كه فردريش فون هايك فيلسوف و اقتصاددان بزرگ عصر ما او را در زمره فيلسوفان بزرگى به شمار مى آورد كه اگر قرار باشد در فهرست اقتصاددانان بزرگ رده بندى شوند، حتماً رتبه بالايى به دست مى آورند.
• • •
درك چگونگى زندگى ميل و وضعيت تاريخى _ اجتماعى اى كه او در آن زندگى مى كرد، ممكن است تاثير مستقيمى در فهم انديشه هاى فلسفى او نداشته باشد. اما زواياى تاريكى از عصرى را آشكار و روشن مى سازد كه مقدمه اى طولانى بود براى اتفاقات عجيب و غريبى كه قرار بود در اين سال ها براى جهان بشرى رخ بدهد.جان استوارت ميل در زندگينامه اش آرزو كرده بود كه اى كاش او را به حال خود رها مى كردند و مى گذاشتند طبيعت راه خودش را برود. اما به راستى كيست كه اهميت وجود او در تاريخ انديشه بشرى را درك كند و زير لب زمزمه نكند كه «البته شايد گاهى اوقات بهتر باشد طبيعت را از مسيرش، كمى منحرف كرد.»
منابع در دفتر روزنامه موجود است.
http://www.sharghnewspaper.com/850306/html/si29.htm
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط حمید
|
فرار از استبداد اكثريت
سوزان لى اندرسون
ترجمه: خشايار ديهيمى
آنچه در پى مى آيد مقاله اى است از سوزان لى اندرسون درباره «رساله آزادى» جان استوارت ميل كه از كتاب «فلسفه جان استوارت ميل» انتخاب و ترجمه شده است. اين كتاب جزء مجموعه Wadsworth Philosopher Series است كه هدفش آشنا كردن مخاطبان با مهمترين فيلسوفان و مسائل فلسفى است و سرويراستار آن نيز دنيل كولاك است. اندرسون در اين كتاب ابتدا زندگينامه مفصلى از جان استوارت ميل نگاشته و پس از آن هم با تشريح منابع فكرى ميل، به دو كتاب «فايده گرايى» و «رساله آزادى» ميل مى پردازد. خشايار ديهيمى اين كتاب را ترجمه كرده و قرار است انتشارات طرح نو متولى انتشار آن باشد.
حرف ميل در رساله «فايده گرايى» اين بود كه اصل فايده اصل غايى اخلاق است و اعمالى درست هستند كه مى توانند بيشترين لذت (يا شادكامى) خالص را، يا كمترين درد (يا تلخكامى) را، كماً و كيفاً و با به حساب آوردن همه افرادى كه از آن اعمال تاثير مى پذيرند، به بار آورند. در رساله آزادى، نگرانى ميل از «استبداد اكثريت» است. او سخت دلش مى خواهد حوزه آزادى فردى را گسترش دهد، طورى كه به نظر مى آيد براى افراد اين حق را قائل مى شود كه به شيوه هايى عمل كنند كه احتمالاً بيشترين لذت خالص را براى همه به بار نمى آورند. به نظر عده زيادى چنين آمده است كه گويى دو نويسنده متفاوت فايده گرايى و رساله آزادى را نوشته اند، و ميل در اين دو اثر مشهور خودش، خودش را نقض مى كند. ابتدا ببينيم حرف ميل در رساله آزادى دقيقاً چيست و بعد ببينيم آيا آنچه در اين كتاب مى گويد با آنچه در فايده گرايى گفته بود سازگار است يا نه.
ميل در مقدمه رساله آزادى نخست تصريح مى كند كه: «موضوع اين رساله... آزادى مدنى يا آزادى اجتماعى است: ماهيت و حدود قدرتى كه جامعه مى تواند بحق بر فرد اعمال كند.»۱ پس اين اثر در حوزه فلسفه سياسى يا فلسفه اجتماعى است و به رابطه ميان حكومت، يعنى كسانى كه در قدرت هستند و شهروندان مى پردازد. توجه به اين نكته از آن رو حائز اهميت است كه ميل در اين اثر نمى كوشد مثل اثر ديگرش، فايده گرايى، گزارش كاملى از اخلاق به دست دهد، بلكه به عكس، بحثش را محدود به رابطه درست ميان دولت، يعنى نمايندگان كل جامعه و تك تك شهروندان مى كند. ميل بحثش را در زمينه فلسفه سياسى _ اجتماعى با ذكر اين نكته آغاز مى كند كه زمانى آنهايى كه در راه آزادى مى جنگيدند دل نگرانى شان اين بود كه حاكمان قدرت بيش از اندازه اى بر شهروندان دارند و بنابراين هدفشان «حد زدن بر قدرتى بود كه حاكم به ناچار بايد داشته باشد و بر مردم اعمال كند.» با گذشت ساليان، مدافعان آزادى توانستند اين حرف را به كرسى بنشانند كه شهروندان صاحب حق هستند و «تدابيرى قانونى انديشيدند كه بنا بر آن رضايت مردم يا هياتى كه مى بايست نماينده منافع مردم باشد شرط ضرورى براى برخى اقدامات مهمتر حكومتى قرار داده شد.»۲ اين امر در نهايت منجر به تاسيس و برقرارى دموكراسى ها شد: «اين فكر به نظر آنها بسيار بهتر آمد كه سران سياسى كشور وكيل و خادم مردم باشند و مردم بتوانند به ميل خود آنها را عوض كنند.»۳ وقتى اين به دست آمد، آنها فكر كردند چون حالا حاكمان زير نظر و در اختيار مردم هستند، پس مسئله سوءاستفاده از قدرت حل شده است: «ملت نيازى ندارد در برابر خودش محافظت شود.»
اما ميل مى گويد:
اراده مردم... عملاً به معناى اراده بيشترين عده، يا فعال ترين بخش مردم است: يعنى اكثريت، يا آنهايى كه موفق مى شوند خودشان را به جاى اكثريت جا بزنند؛ بنابراين مردم ممكن است دلشان بخواهد بر بخشى از مردم ستم روا دارند؛ و در برابر چنين امكانى به همان اندازه سوءاستفاده از قدرت بايد به هوش بود و تدبيرى انديشيد... «استبداد اكثريت» امروزه عموماً جزء آفاتى به حساب مى آيد كه جامعه بايد در برابرش به هوش باشد... استبدادى كه اكثريت اعمال مى كند بسى هولناك تر از هر نوع ستم سياسى ديگر است، زيرا، اگرچه در اين نوع استبداد مجازات هاى بسيار افراطى به كار گرفته نمى شود، اما در مقابل راه هاى گريز از آن بسيار كمترند، و عميقاً در جزئيات زندگى نفوذ مى كند و خود روح را به بردگى مى كشاند.۴
ميل در رساله آزادى مى خواهد اين حرف را به كرسى بنشاند كه «مداخله مشروع افكار عمومى در استقلال فردى حدى دارد.»۵ و مى گويد «مسئله و مشكل عملى اين است كه اين حد را كجا قرار دهيم.»
ميل درباره اين مسئله كه حكومتى كه نماينده افكار عمومى است تا چه حد حق مداخله در زندگى شهروندان را دارد، مى گويد دو موضع افراطى شايع در اين زمينه وجود دارد:
عده اى، هر گاه مى بينند كار خيرى مى تواند انجام گيرد، يا شرى علاج شود، با ميل و رغبت حكومت را تشويق مى كنند كه اين وظيفه را به عهده بگيرد، حال آنكه ديگرانى ترجيح مى دهند هر ميزانى از شرور اجتماعى را تحمل كنند تا اينكه پاى نظارت و دخالت حكومتى را به يكى ديگر از حوزه هاى علائق و منافع انسانى بازكنند.۶
موضع اول موضعى است يادآور فلسفه جمع گرايى و موضع دوم يادآور فلسفه فردگرايى.۷ به نظر مى رسد ميل با موضع فردگرايان همدلى دارد، چون اصلى كه او مى خواهد در رساله آزادى از آن دفاع كند، «اصلى كه هدف رساله» اوست، چنين است:
اين اصل مى گويد يگانه هدفى كه به انسان ها اجازه مى دهد، فردى يا جمعى، در آزادى عمل هر عضوى از ابناى بشر دخالت كنند، صيانت ذات است. يگانه مقصودى كه بنابر آن مى توان بحق بر هر يك از اعضاى اجتماعى متمدن، برخلاف خواست او، اعمال قدرت كرد جلوگيرى از صدمه به ديگران است. خير خود آن شخص، اعم از جسمى يا اخلاقى، دليل و مجوز كافى نيست... يگانه بخشى از رفتار هر كس، كه مسئوليتى در قبال جامعه براى او ايجاد مى كند، آن بخشى است كه به ديگران مربوط مى شود. در آن بخش از رفتار كه فقط مربوط به خود شخص است، استقلال او، بنا به حق، مطلق است. فرد فرمانفرماى خويش، تن و جان خويش، است.۸
ميل فقط دو قيد و شرط مى گذارد، نخست اينكه «در اينجا صحبت از كودكان نيست» كه نيازمند مراقبت ديگرانند و:
به همين دليل، بايد آن جوامع عقب مانده اى را هم كه در آنها نوع بشر در طفوليت خويش است از دايره بحث بيرون بگذاريم... استبداد شكل مشروع حكومت بر بربرها است، به شرطى كه هدف بهبود وضع آنان باشد و وسايل و راه هايى كه براى رسيدن به اين هدف به كار گرفته مى شوند توجيه عملى داشته باشند.۹
اين قيد و شرط آخر ما را ظنين مى كند كه آيا ميل اصلاً در مقام دفاع از فردگرايى يا اختيارگرايى كلاسيك است يا نه. سخن بعدى او گواهى است بر اينكه او در اين مقام نيست: بجاست متذكر شوم كه من از هر گونه امتيازى كه انديشه حق انتزاعى، به صورت چيزى مستقل از فايده، نصيب استدلالم كند چشم مى پوشم. از نظر من در مسائل اخلاقى فايده داور نهايى است.۱۰
فردگرايان، نوعاً مى گويند افراد اين حق را دارند كه آن گونه كه دلشان مى خواهد زندگى كنند، فقط به شرطى كه به ديگران هم اجازه دهند آن گونه كه دلشان مى خواهد زندگى كنند (يعنى، به شرطى كه نحوه زندگى دلخواه آنها صدمه اى به ديگران نرساند). شايد به نظر بيايد ميل مى گويد ما اين حق را نداريم كه آن گونه كه دلمان مى خواهد زندگى كنيم، حتى اگر صدمه اى به ديگران نرسانيم. اما اين درست نيست و ميل چنين حرفى نمى زند. او پيشتر، در فصل پنجم فايده گرايى، گفته است كه ما حقوقى داريم، اما اين حقوق منطقاً ابتدايى نيستند. اين حقوق مبتنى بر فايده اند. ميل فقط انديشه «حق انتزاعى» را رد مى كند. پس جمله اول ضرورتاً براى فردگرايان مسئله ساز نيست. آنچه در قطعه نقل شده براى فردگرايان مسئله ساز است جمله آخر است.
ميل، وقتى مى گويد: «در مسائل اخلاقى فايده داور نهايى است»، در واقع مى گويد هدف سياست هاى اجتماعى و تدابير سياسى رفاه همگان است (يعنى بيشترين تعداد افراد) و نه فرد.
اگر معلوم شود كه روادانستن اينكه هر كسى آن گونه كه دلش مى خواهد زندگى كند فقط به اين شرط كه به ديگران صدمه اى نرساند، به نفع همگان نيست، بنابراين نبايد از اين سياست و نظر دفاع و آن را تبليغ كرد. پس، نظر ميل با فردگرايان واقعى، كه هدفشان خير فرد است و نه جامعه، سازگارى ندارد.
چگونه ميل مى تواند حرف هايى از جنس حرف هاى فرد گرايان بزند، كه جمع گرايان هرگز حاضر نيستند بپذيرند- يعنى نگرانى از «استبداد اكثريت» و اينكه به افراد بايد اجازه داد هركارى دلشان مى خواهد بكنند به شرطى كه به ديگران صدمه نرسانند و در عين حال بگويد: «در مسائل اخلاقى فايده داور نهايى است» كه حرفى از جنس حرف جمع گرايان است؟ ميل بلافاصله پس از آنكه مى گويد: «در مسائل اخلاقى فايده داور نهايى است» توضيحى مى دهد كه معلوم مى كند به نظر او چگونه مى توان از فرد گرايى با توسل به فايده اجتماعى دفاع كرد: فايده مورد نظر من، فايده در گسترده ترين معناى آن است كه مبتنى بر منافع دائمى انسان است، انسانى كه موجودى پيشرفت خواه است. من معتقدم اين منافع مقيد كردن اعمال دلبخواهى فرد را به نظارت بيرونى مجاز مى كند، اما اين مقيد كردن فقط شامل حال اعمالى مى شود كه به منافع ديگران ربط پيدا مى كند.۱۱
ميل در اينجا مى گويد ما نبايد فقط پيامد هايى را كه سياست هايمان براى انسان هاى موجود دارد در نظر بگيريم، بلكه بايد نگاهى به آينده هم داشته باشيم. ما بايد اين را در نظر داشته باشيم كه انسان ها قادرند انسان هاى بهترى شوند و بايد هم بشوند، ما بايد سعى كنيم اين هدف حاصل شود. ما نمى توانيم فقط اين را در نظر بگيريم كه اكثريت مردمى كه فعلاً زندگى مى كنند چه مى خواهند، بلكه بايد در نظر داشته باشيم كه به چه ترتيبى ممكن است آدم هاى بيشترى در آينده از لذت هايى، كماً و كيفاً برتر از لذت هاى موجود، بهره مند شوند. خواسته هاى آدم هايى كه اكنون زندگى مى كنند ممكن است خواسته هايى تنگ نظرانه باشد كه در آن فقط نفع شخصى لحاظ شده است، چون جامعه (يعنى ما مجموعاً) نتوانسته است آدم ها را چنان تربيت كند كه قدر لذات عالى را در زندگى بدانند و بدانند نفع شخصى شان با خير عمومى يكى است و براى همين است كه بايد در تعيين اينكه چه چيزى در درازمدت به نفع بشر است نگاهى به آينده داشته باشيم.
به نظر مى رسد موضع ميل اين است كه سياست هاى فرد گرايانه در دراز مدت منجر به جامعه اى بهتر خواهد شد. هدف چيزى است كه براى بشريت بهتر است، نه چيزى كه براى فرد بهتر است، اما سياست هاى فردگرايانه بهترين راه رسيدن به اين هدف هستند. اگر اين تفسير درست باشد، آنگاه مى توان گفت كه ميل جمع گرا است و تناقضى در گفته هايش نيست. ميل جمع گرايى است كه براى رسيدن به هدف جمع گرايانه اش از سياست هاى فرد گرايانه دفاع مى كند. بدين ترتيب آن اتهام تناقضى كه بر او وارد مى شود رفع مى شود و مى توان گفت كه ميل توانسته است راهى براى سازگار كردن فرد گرايى و جمع گرايى بيابد و بحث ميان آنان را خاتمه دهد. حال ببينيم آيا اين تفسير از نظريات ميل با آنچه در باقى رساله آزادى مى گويد سازگار است يا نه.
به نظر ميل در سه حوزه خاص است كه شهروندان بايد آزاد باشند: ۱- «حوزه درونى آگاهى» و «آزادى بيان و نشر افكار و عقايد»، ۲- «آزادى سليقه و انتخاب هدف، آزادى طرح نقشه اى براى زندگى كه متناسب با شخصيت خود فرد است» و ۳- «آزادى گرد همايى براى هر هدفى كه صدمه اى به ديگران نرساند، البته آزادى اشخاصى كه به سن رشد رسيده باشند و با زور و فريب گرد هم نيامده باشند.» ميل در باقى كتاب به تفصيل بحث مى كند كه چرا شهروندان بايد اين آزادى ها را داشته باشند. اگرچه او، حتى در اين مقدمه هم، روشن مى كند كه دفاع او از اين آزادى ها دفاعى فايده گرايانه خواهد بود: «سود نوع بشر بسيار عظيم تر خواهد بود كه آدم ها تحمل كنند هر كسى آن گونه كه به نظر خودش خير مى آيد زندگى كند تا آنكه هركسى را مجبور كنند آن گونه كه به نظر ديگران خير مى آيد زندگى كند.»۱۲
فصل دوم «در باب آزادى انديشه و مباحثه» حاوى استدلال فايده گرايانه مبسوطى است در اثبات فايده مجاز بودن شهروندان به بيان هر عقيده اى كه دلشان مى خواهد.۱۳ استدلال او در اين مورد اساساً استدلالى تفريقى است. ميل مى گويد در هر مورد ممكن كه كسى دلش مى خواهد نظرى را بيان كند و جامعه به عكس مايل نيست بگذارد اين نظر شنيده شود، به نفع جامعه است كه بگذارد آن كس حرفش را بزند. ميل سه حالت ممكن را بررسى مى كند: يا نظر آن كس درست است و جامعه بر خطا است، يا نظر آن كس نادرست است و نظر جامعه درست است، يا هم نظر آن كس تا حدودى درست و هم نظر جامعه تا حدودى درست است و «هر دو سهمى از حقيقت دارند.»
پيش از بحث درباره اين سه حالت، ميل دو نظر مقدماتى مى دهد. يكى از اين دو نظر مقدماتى نشان مى دهد چقدر در نظر او حق افراد براى بيان نظرهايشان حياتى است:
اگر همه افراد بشر به استثناى يك نفر عقيده واحدى داشته باشند و فقط آن يك نفر عقيده اى خلاف عقيده همه افراد بشر داشته باشد، تلاش نوع بشر براى ساكت كردن آن يك نفر همانقدر ناموجه است كه تلاش آن فرد براى به سكوت كشاندن كل نوع بشر، در صورتى كه قدرتش را مى داشت.۱۴
آن نظر مقدماتى ديگر نشان مى دهد ميل قصد دارد دفاعى فايده گرايانه از حق بيان عقيده عرضه كند و تصورى هم به ما مى دهد كه استدلال او در دو حالت اول چه شكلى خواهد داشت:
شر خاص به سكوت كشاندن افراد در بيان عقيده شان اين است كه اين نوع سرقت از نوع بشر است، چه از نسل حاضر، چه از نسل هاى بعدى چه از آنهايى كه مخالف اين عقيده اند، چه از آنها كه موافق آن هستند. اگر آن عقيده درست باشد، آنها از فرصت نشاندن حقيقت به جاى خطا محروم مى مانند؛ اگر آن عقيده نادرست باشد، آنها اين نفع به همان اندازه بزرگ را از دست مى دهند كه حقيقت، در مصاف با خطا، آشكارتر ادراك و واضح تر بيان شود.۱۵
نخستين حالتى كه ميل بررسى مى كند اين است كه «عقيده اى كه مقامات تلاش مى كنند سركوبش كنند احتمالاً درست باشد.» ميل بلافاصله مى گويد: «البته آنهايى كه دلشان مى خواهد اين عقيده را سركوب كنند منكر درستى آن هستند؛ اما اين آدم ها خطاناپذير نيستند.» اين عبارت آخر بسيار مهم است. همان گونه كه ميل مى گويد: «هرگونه تعطيل بحث مبتنى بر فرض خطاناپذيرى است.»۱۶ اما تاريخ نشان مى دهد ما خطاناپذير نيستيم: «تاريخ پر است از مواردى كه حقيقت را با آزار و پيگرد خفه كرده اند.» ميل سقراط و عيسى را مثال مى آورد، دو تن از داناترين و بهترين افراد در طول تاريخ، كه به دليل اعتقاداتشان محكوم به مرگ شدند.
ميل مى گويد اعتقاد به نظرى كه هنوز درستى آن رد نشده است خوب است اما:
تفاوت بسيار است ميان فرض صحت و درستى يك عقيده، به اين دليل كه با وجود همه فرصت ها براى مخالفت با آن، هنوز رد نشده است و فرض صحت و درستى عقيده اى كه كسى حق و اجازه رد آن را نداشته است.۱۷
ما هرگز نمى توانيم مطمئن باشيم كه نظرمان واقعاً درست است يا صرفاً جزم انديشانه بر نظرمان پاى مى فشاريم، مگر آنكه اجازه دهيم آنچه با نظرمان درست است در مصاف با عقايد معارض قرار گيرد و جداً اين عقايد معارض را مورد بررسى قرار دهيم.
آشكار است اگر نظرى كه كسى دلش مى خواهد بيان كند درست باشد، حتى اگر بقيه دلشان نخواهد آن نظر را بشنوند، به نفع ماست كه اجازه دهيم آن نظر بيان شود و ميل مى گويد خسران بزرگى خواهد بود اگر جو و اوضاع طورى باشد كه افراد از بيان ديدگاه هايى كه مردم آنها را پذيرفتنى نمى دانند هراس داشته باشند:
چه كسى مى تواند حساب كند جهان چقدر متضرر مى شود از عقول كثير روشنى كه چون با شخصيتى جبون توامند، جرات نمى كنند رشته افكار دليرانه، نيرومند و مستقل را پى بگيرند، مبادا كه به جايى برسند كه از نظر عموم غيردينى و غيراخلاقى به شمار مى آيد؟... آنجا كه در بحث از مهمترين مسائلى كه ذهن بشر را به خود مشغول مى دارند بسته مى شود، نمى توان اميد داشت به آن سطح عالى فعاليت فكرى در جامعه برسيم كه برخى دوران هاى تاريخ را چنين درخشان كرده است.۱۸
حال ميل به دشوارترين حالت مى پردازد، يعنى حالتى كه آن عقيده اى كه قرار است بيان شود خطاست و نظر بقيه افراد جامعه درست است. چگونه و چرا به نفع ماست كه اجازه دهيم عقيده اى خطا بيان شود؟ پاسخ ميل اين است كه نظر ما هرقدر هم درست باشد، «اگر به تمامى، متناوباً و بى هراس به بحث گذاشته نشود، به چشم يك اعتقاد جزمى مرده نگريسته خواهد شد و نه حقيقتى زنده.»۱۹ افرادى كه نظرى خلاف ما دارند ما را وامى دارند بينديشيم چرا نظر ما درست است. اگر ما درباره اعتقاداتمان بحث و استدلال نكنيم و از جمله در برابر ايرادهايى كه به اعتقادات ما وارد مى شود نتوانيم دفاعى عرضه كنيم، «حقيقت... چيزى نخواهد بود مگر خرافاتى ديگر.» همان گونه كه ميل مى گويد: «آن كس كه فقط از دريچه چشم خود چيزى را مى بيند، اطلاعش از آن چيز بسيار اندك است.»۲۰
برخى ممكن است بگويند كافى است ديدگاه هاى معارض و چگونه ردكردن آنها را از زبان معلمانمان بشنويم، اما ميل پاسخ مى دهد ضرورى است ديدگاه هاى معارض را «از زبان خود كسانى بشنويم كه به اين ديدگاه ها باور دارند و با تمام قوت از آنها دفاع مى كنند و از جان براى آنها مايه مى گذارند.»۲۱ علاوه بر اين ميل جداً معتقد است كه اگر ديدگاه هاى مخالفانمان را درك نكنيم، هرگز به كنه ديدگاه خودمان هم نمى رسيم:
«در غياب بحث، نه تنها پايه و اساس عقيده فراموش مى شود، بلكه اغلب كنه معناى عقيده پوشيده مى ماند... و بدين ترتيب، جاى درك و برداشتى زنده، اعتقادى زنده، را عباراتى چند مى گيرد كه طوطى وار تكرار مى كنيم...»۲۲
مثالى كه ميل مى آورد مثال مسيحيان امروزى است كه فقط به ظاهر و به لفظ مدعى اعتقاد به چيزهايى از اين قبيل هستند كه «رحمت از آن فقيران و افتادگان است»، «داورى نبايد كرد، مبادا كه داورى شويم»، «همسايگان را بايد چون خودمان دوست بداريم» و قس عليهذا. مسيحيان امروزى كه در سرزمينى پرورش يافته اند كه اين نظرها در آن نقد نمى شوند، خود ديگر از پى بردن به كنه معناى اين عبارات عاجز شده اند؛ اين نظرها ديگر «اعتقاداتى زنده و تنظيم كننده رفتار» نيستند. «معلمان و متعلمان هر دو، هر گاه ديگر دشمنى در ميدان نبرد نباشد، بر سر پاس خود به خواب مى روند.»۲۳
آخرين حالت كه ميل مى گويد شايع ترين حالت هم نسبت به دو حالت ديگر است، زمانى پيش مى آيد كه: آموزه هاى متضاد، به جاى آنكه يكى درست و ديگرى خطا باشد، هر يك سهم از حقيقت دارند و عقيده مخالف عقيده جارى و سارى است كه بايد باقى حقيقتى را كه آموزه پذيرفته جامعه فقط بخشى از آن را دربردارد، فراهم آورد... عقايد جارى و سارى... غالباً درست هستند، اما به ندرت ممكن است كل حقيقت را دربرداشته باشند و اى بسا هرگز.۲۴
در اينجا هم باز بيان عقيده مخالف عقيده جارى و سارى سودمند است، زيرا حاوى بخشى از حقيقت است كه نيازمند شنيدنش هستيم. ميل معتقد است غالباً با «وفق دادن و تلفيق نظرهاى مخالف» است كه به حقيقت دست مى يابيم. ممكن است مدتى يك نظر افراطى غالب باشد و بعد مدتى نظر افراطى مخالف غالب آيد و شايع شود، اما حقيقت چيزى در ميان اين دو افراط است. بار ديگر ميل از مسيحيت مثال مى آورد. مى گويد اخلاق مسيحى يك نظر افراطى است كه بخشى از حقيقت را دربر دارد و مى تواند با عطف توجه نظر مخالف تصحيح شود:
آن اخلاق (به اصطلاح) مسيحى همه مشخصه هاى يك واكنش را دارد؛ اخلاق مسيحى عمدتاً اعتراض و واكنشى است به پاگانيسم. آرمان اخلاق مسيحى بيشتر سلبى است تا ايجابى؛ نقش پذير است تا نقش آفرين... احكامى اخلاقى از اين دست كه «تو نخواهى...» در آن بر احكامى از اين دست كه «تو خواهى...» نابجا مى چربد. در اخلاق مسيحى به دليل ترس از شهوترانى از رياضت بتى ساخته شده است... اخلاق مسيحى اساساً اخلاق عبوديت است... هر آنچه از علو طبع، بزرگ منشى، شأن و شرف شخصى و حتى حس غرور و افتخار هست از منشأيى صرفاً انسانى برآمده است و نه از بخش تعليمات دينى ما و هرگز نمى توانست از معيارهاى اخلاقى كه در آن تنها ارزش آشكارا به رسميت شناخته شده عبوديت است برآيد... بخش اعظم شريف ترين و ارزشمندترين تعاليم اخلاقى حاصل كار، نه كسانى كه از مسيحيت خبر نداشتند، بلكه كسانى است كه از مسيحيت خبر داشتند و آن را رد مى كردند.۲۵
برخى منتقدان به اين استدلال ميل، كه بيان هر عقيده اى مجاز است هر قدر هم كه مورد اعتراض جامعه باشد، اين ايراد را وارد كرده اند كه «ميل انسان ها را چنان در نظر مى گيرد كه گويى ماشين هاى استدلال بى روحى هستند كه هيچ علقه عاطفى حياتى در موضوع مورد مناقشه ندارند.»۲۶ پاسخ ميل به اين ايراد مى تواند اين باشد كه در درازمدت براى بشريت بهتر است كه شرايط را چنان فراهم كرد كه حقيقت بتواند سربرآورد و نه آنكه مردم را تشويق كرد كه تعصباتشان را حفظ كنند. اما ميل يقيناً احساسات و عواطف و تاثير آن بر ديگران را از دايره بحث بيرون نمى گذارد. او نمى گويد كه آدم ها را بايد مجبور كرد به نظرهايى كه برايشان آزارنده و موهن است گوش بسپارند. او صرفاً مى گويد اگر انتخاب ما ميان سياست آزادى بيان عقايد و سياست ممانعت از اين آزادى باشد، اولى احتمالاً بيشتر در جهت «منافع دائمى انسان كه موجودى پيشرفت خواه است» خواهد بود تا دومى.
فصل سوم رساله آزادى، «در باب فرديت، يكى از عناصر خوشبختى»، استدلالى فايده گرايانه به نفع آزاد گذاشتن افراد است كه آن گونه اى عمل كنند كه دلشان مى خواهد، به شرطى كه به ديگران صدمه اى نرسد- و اين آزاد گذاشتن شامل اين هم مى شود كه هر طور كه دلشان مى خواهد زندگى كنند و با هر كسى كه دلشان مى خواهد گرد آيند. ميل ابتدا با صراحت مى گويد «هيچ كس مدعى نيست كه اعمال بايد به اندازه عقايد آزاد باشند.»
با اين همه او استدلال مى كند كه «در امورى كه در وهله نخست به ديگران ربطى ندارند، بهتر آن است كه به فرديت مجال بروز داده شود.» ميل امكان زيستن به ترتيب دلخواه خود آدم را «يكى از اجزاى اصلى شادكامى انسان و اصلى ترين جزء پيشرفت فردى و اجتماعى» مى داند.۲۷
ميل اذعان دارد كه اكثريت آدم ها امروزه قدر فرديت را نمى دانند و شايد حتى آن را تهديدكننده مى دانند:
اكثريت كه از راه و رسم زمان چنان كه هست خرسندند (چون خودشان اين راه و رسم را به وجود آورده اند) نمى توانند درك كنند به چه دليلى اين راه و رسم نمى تواند براى همگان خوب باشد و گذشته از اين، رفتار دلبخواهى به هيچ روى از آرمان هاى اكثريت اصلاح طلبان اخلاقى و اجتماعى نيست، بلكه به عكس، با بغض آن را مانعى دردسرآفرين و حتى طاغيانه در برابر پذيرش چيزهايى مى بينند كه به زعم اين اصلاح طلبان صلاح انسان است.۲۸
اما به عقيده ميل نفع بشر در درازمدت ايجاب مى كند اجازه دهيم فرديت شكوفا شود، زيرا فرديت منشاء اصالت و ابتكارى است كه منافع بسيار براى همه به بار مى آورد و به ما اجازه مى دهد انسانيت خود را به تمام بپرورانيم.
در اين فصل، ميل اعضاى نوعى «اكثريت» روزگارش را با شخصى كه فرديتش را بروز مى دهد مقابل مى نهد و راى به نفع آن شخص مى دهد:
آن كس كه مى گذارد راه و رسم جهان، جهانى كه او در آن زندگى مى كند، راه و رسم زندگى اش را برايش معين كند [چنان كه اكثريت مى كنند] نيازى به استفاده از هيچ يك از قوايش، جز قوه تقليد ميمون وار، ندارد اما آن كس كه خودش راه ورسم زندگى اش را برمى گزيند، همه قوايش را به كار مى گيرد.۲۹
[اكثريت] حتى خود روح و ذهن را در بند كرده اند؛ حتى در آنچه فقط براى لذت خود مى كنند، همرنگى با جماعت حرف اول را مى زند؛ اينان جماعت پرستند؛ انتخابشان صرفاً انتخاب از ميان چيزهايى است كه معمولاً همه مى كنند؛ داشتن ذوقى خاص خود و غرابت رفتار در نظر آنان عين جرم و جنايت است و آن قدر از پيروى از طبيعت خود سر باز مى زنند كه ديگر طبيعتى برايشان نمى ماند كه از آن پيروى كنند؛ توانايى هاى انسانى آنان اندك اندك مى پژمرد و مى خشكد...۳۰
اندكى پس از اين قطعه، ميل مى پرسد: «آيا اين وضع مطلوب براى طبيعت بشرى است، يا به عكس؟» ميل پيگيرانه مى خواهد بداند چه چيزى موجبات رشد بيشتر نوع انسان را فراهم مى آورد، و به نظر او اين فرديت است كه چنين مى كند و نه همانندى و همرنگى:
با پرورش آنچه در انسان ها يگانه و مخصوص به خودشان است و با ميدان دادن به آنهاست (البته در محدوده اى كه حقوق و منافع ديگران ايجاب مى كند) كه انسان ها مى توانند موجوداتى شريف و زيبا شوند، و نه با هر چه رقيق تر كردن اين خصوصيات تا همه مثل هم شوند.۳۱
ميل در پاسخ به كسانى كه به دين متوسل مى شوند تا از همانندى و همرنگى دفاع كنند، يادآور مى شود:
اگر بخشى از دين اعتقاد به اين است كه انسان مخلوق موجودى است كه مظهر خير است، پس با اين ايمان سازگارتر است كه معتقد باشيم اين مظهر خير همه قواى انسانى را به مخلوقش عطا كرده است تا آنها را بپروراند و بارور گرداند، نه آنكه ريشه كن كند و تباه سازد...۳۲
آنچه ما بايد به دنبالش باشيم و در راهش بكوشيم رسيدن به انسان هاى فرداً برتر، فقط به خاطر خودشان،۳۳ نيست، بلكه رسيدن به چنين انسان هايى به خاطر جامعه اى بهتر است. ميل مى گويد به جامعه بهتر فقط در صورتى مى توان رسيد كه افراد تشكيل دهنده جامعه حداكثر استفاده را از توانايى هاى منحصر به فردشان بكنند:هر شخصى به همان نسبتى كه فرديتش را بيشتر پرورش مى دهد براى خود ارزشمندتر مى شود، و بنابراين مى تواند براى ديگران هم ارزشمندتر شود. زندگى چنين اشخاصى از نيروى حياتى سرشار است، و چون در واحدها نيروى حياتى بيشتر است، پس در توده متشكل از اين واحدها هم نيروى حياتى بيشتر خواهد بود.۳۴
ميل پيش بينى مى كند كه عده اى كه قادر نيستند نگاهى به آينده داشته باشند، نخواهند توانست قدر و قيمت پيامدهاى خير ميدان دادن به فرديت را در درازمدت بدانند. آنها خواهند پرسيد اين «انسان هاى پروريده تر شما به چه درد ناپروريده هايى چون ما كه اكنون زندگى مى كنيم مى خورد؟» ميل مى گويد، تقريباً بنا به تعريف، اينان نمى توانند نياز به اصالت و ابتكار را درك كنند:
اصالت و ابتكار چيزى است كه جان هاى فاقد اصالت و ابتكار نمى توانند فايده اش را درك كنند. اينان نمى توانند بفهمند اصالت و ابتكار به چه كار آنان مى آيد، و چگونه ممكن است اين را بفهمند؟ اگر مى فهميدند به چه كار آنها مى آمد، اصلاً ديگر اصالت و ابتكار نمى بود.۳۵
با اين همه، ميل باز خاطرنشان مى كند كه «آنها هم احتمال دارد چيزى از كسانى كه اصالت و ابتكار دارند بياموزند.» حتى اگر آدم هاى صاحب اصالت و ابتكار كه مى توانند دستاوردهاى بزرگى براى جامعه داشته باشند، تعدادشان بسيار قليل باشد، زيرا «نوابغ هميشه يك اقليت بسيار كم شمارند»، باز «براى آنكه نابغه اى داشته باشيم، بايد خاكى را كه نابغه مى تواند در آن رشد كند مستعد و آماده نگاه داريم.»۳۶
فصل چهارم، «در باب حدودقدرت جامعه بر فرد»، فصل حياتى رساله آزادى است. در اين فصل است كه ميل به آن اساسى ترين سئوال مى پردازد كه چه وقت مى توان گفت ما به ديگران صدمه مى رسانيم. بايد به اين سئوال پاسخ داده شود تا معين شود ما چه ميزان آزادى بايد داشته باشيم، چون ميل معتقد است ما بايد بتوانيم هر كارى كه دلمان مى خواهد بكنيم، به شرطى كه به ديگران صدمه نرسانيم.
عده اى مصرانه مى گويند آن خط فارقى كه ميل دلش مى خواهد ميان «آن بخش از زندگى شخص كه فقط مربوط به خودش است و آن بخش كه به ديگران ربط پيدا مى كند» بكشد، وجود ندارد: ممكن است پرسيده شود، چگونه ممكن است بخشى از رفتار يك عضو جامعه براى ديگر اعضاى جامعه على السويه باشد؟هيچ كس موجودى مطلقاً تنها نيست؛ محال است كسى دست به كارى جداً و دائماً زيانبار براى خودش بزند و هيچ آسيبى از اين راه، دست كم به نزديكانش و اغلب عده بيشترى، نرساند. اگر دارايى اش را تلف كند، صدمه اى به كسانى رسانده است كه مستقيم يا غيرمستقيم زندگى شان وابسته آن دارايى است، و على القاعده، كم يا بيش، منابع عمومى جامعه را كاهش داده است. اگر قواى جسمى يا روحى اش را به تباهى بكشاند، نه تنها به كسانى كه شادكامى شان به هر نسبتى وابسته اوست بد كرده است، بلكه خودش را هم ناتوان از عرضه خدماتى كرده است كه مديون همنوعانش است...۳۷
پاسخ اوليه ميل به اين نظر چنين است:
كاملاً مى پذيرم كه لطمه اى كه شخص به خودش مى زند مى تواند جداً بر نزديكان او، و به ميزانى كمتر، بر كل جامعه، تاثير منفى داشته باشد، چه از نظر عاطفى، چه از نظر مادى. وقتى، با اين نوع رفتارها، شخصى تكليف مشخصى را كه در قبال ديگرى يا ديگران برعهده دارد نقض مى كند، اين مورد ديگر از رده مسائل مربوط به شخص خود آدم خارج مى شود...۳۸
ميل چند مثال مى آورد. مى گويد اگر شخصى «به دليل افراط در باده خوارى يا ولخرجى نتواند ديونش را بپردازد» يا اگر شخصى كه كودكانى دارد «به همين دليل نتواند معاش يا خرج تحصيل كودكانش را تامين كند» مى توان «بحق او را مجازات كرد.» بنابراين، با توجه به آموزه هاى مسيحيت] «هيچ شخصى را نبايد صرفاً به دليل باده خوارى مجازات كرد؛ اما سرباز يا پليسى را كه بر سر كار و پاسش مست است بايد مجازات كرد.»۳۹ اين سخنان وضوح معقولى دارند، البته به استثناى اينكه ميل روشن نمى كند قصور در انجام تكليفى كه شخص در قبال ديگرى يا ديگرانى خاص دارد شرط لازم براى احراز صدمه به ديگران است يا شرط كافى.
پس از آن ميل بلافاصله به سراغ بيان مطلبى مى رود كه به رغم استفاده نابجايى كه از كلمه «خلاصه» مى كند، به نظر مطلبى كاملاً متفاوت مى آيد: خلاصه، هر وقت صدمه اى قطعى، يا احتمال صدمه اى قطعى به فرد يا به عموم مطرح است، آن مورد از قلمرو آزادى خارج و وارد قلمرو اخلاق يا قانون مى شود.۴۰
شايد اين شرطى اضافى براى احراز صدمه به ديگرى يا ديگران است. ميل احتمالاً مى خواهد بگويد براى احراز صدمه به ديگرى يا ديگران دو شرط بايد احراز شود: ۱- شخص بايد تكليفى در قبال آن ديگرى يا ديگران داشته باشد؛ و ۲- شخص بايستى موجب صدمه اى قطعى يا احتمال صدمه اى قطعى به ديگرى يا ديگران شده باشد. يا شايد ميل مى خواهد يك راه دوم صدمه رسانى به ديگران را براى ما آشكار كند. در اين صورت، در واقع ميل مى گويد وقتى مى توان گفت كه شخصى صدمه اى به ديگرى يا ديگران رسانده است كه: ۱- آن شخص در انجام تكليف مشخصى در قبال ديگرى يا ديگران قصور ورزيده باشد يا ۲- آن شخص موجب صدمه اى قطعى يا احتمال صدمه اى قطعى به ديگرى يا ديگران شده باشد. اين تفسير دوم با آنچه ميل پس از آن مى گويد سازگارتر است:
اما در مورد صدمات صرفاً احتمالى يا تلويحى كه شخص به جامعه مى رساند ولى با رفتارى كه نه ناقض وظيفه اى خاص در قبال عموم است و نه صدمه اى محسوس به فردى مشخص جز خودش رسانده است، ناگوارى اين وضع را جامعه بهتر است به خاطر خير بزرگترى كه آزادى انسانى است تحمل كند.۴۱
آنچه مسئله را بغرنج تر مى كند قطعه اى است كه در مقدمه رساله آزادى آمده است و به اين موضوع مربوط است:
اعمال ايجابى بسيارى هم هست كه شخص را به خاطر منافع ديگران مى توان بحق واداشت كه انجام دهند، مثل شهادت دادن در دادگاه يا پذيرش سهم عادلانه خود در دفاع از كشور يا تشريك مساعى ضرورى در امور جامعه اى كه از حفاظت آن بهره مند است و نيز انجام دادن كارهاى خيرخواهانه فردى مثل نجات جان يك هم نوع يا مداخله براى حمايت از آدمى بى دفاع در برابر رفتار خشن و كلاً كارهايى كه به نظر بديهى مى آيد كه وظيفه انسان است كه انجام دهد؛ در اين موارد مى توان بحق شخص را در قبال جامعه مسئول دانست. شخصى ممكن است نه با دست زدن به عمل بلكه در مواردى با بى عملى موجب زيان و خسران شود و در هر دو مورد بحق مى توان او را مسئول زيان و خسران به بار آمده دانست.۴۲
فرار از استبداد اكثريت
آيا اين ره سومى براى صدمه به ديگرى يا ديگران است كه ميل مطرح مى كند يا مى توان آن را ذيل آن دو راه ديگر گنجاند؟
به هر روى در آنچه ميل در باب صدمه رسانى به ديگران گفته است عبارات مبهم بسيار زيادى وجود دارد، مثلاً «صدمه قطعى»، «احتمال صدمه قطعى»، «صدمه محسوس». بسته به فهم ما از اين عبارات در پيروى از اين اصل ميل كه بايد بتوانيم هر كارى دلمان مى خواهد بكنيم به شرطى كه به ديگران صدمه نرسانيم، ما مى توانيم مقيدات بسيار زيادى در رفتارمان براى خودمان قائل شويم يا مقيدات بسيار اندكى. اگر رفتار من براى ديگرى دل آزار يا موهن باشد، چنان كه بسيار پيش مى آيد، آيا من «صدمه قطعى» به او رسانده ام؟ از روح كلى رساله آزادى چنين برمى آيد كه پاسخ ميل منفى است.برخى خاطرنشان كرده اند كه براى دفاع از موضعى كه ميل ظاهراً مدافع آن است، بايد دست كم قائل به دو تمايز حياتى باشيم: ۱- بايد ميان صدمه و دل آزارى تمايز قائل شد. «صدمه» نبايد مشمول مواردى شود كه رفتار كسى ناقض باورهاى اخلاقى كسى ديگر است، كه در عوض به درستى مى توان اين رفتار را «دل آزار» خواند. ۲ - بايد ميان صدمه و دادن الگوى بد تميز گذاشت. وقتى كسى «الگوى بد مى دهد» ميانجى تاثيرات منفى آن «رضايت آزادانه و آگاهانه افراد متاثر از آن است»۴۳ و لذا نمى توان آن را به درستى مصداق صدمه دانست، چون در صدمه واقعى چنين شرايطى وجود ندارد.
و نكته مهم آخر. اگرچه ميل جامعه را مجاز نمى داند كه به زور جلوى كارهاى زشت و زننده افراد را كه آشكارا صدمه اى به ديگران نمى رسانند، بگيرد، اما در عين حال مى گويد شهروندان ديگر اين حق و بعضاً حتى اين وظيفه اخلاقى را دارند كه تلاش كنند به نحوى اين افراد را وادارند كه رفتارشان را عوض كنند ميل در اينجا مى خواهد مرز ميان حوزه اى كه دولت مجاز است جلوى اعمال افراد را بگيرد و حوزه اى كه دولت مجاز نيست اين كار را بكند مشخص سازد. اما بايد به خاطر داشت كه «جهان اخلاق را نمى توان منحصر به رابطه ميان فرد و دولت كرد.»۴۴
ميل نمى گويد همه اعمالى كه دولت بايد مجاز بداند اعمالى اخلاقى و شايسته تحسين هستند، اعمالى هستند كه به ديگران صدمه نمى رسانند و بنابراين منع اجبارى يا وضع مجازات براى آنها درست نيست، اما حتى در مواردى كه دولت نبايد مداخله كند، قطعاً مواردى هست كه ديگر افراد در مقام افراد و نه نمايندگان دولت حق دارند تلاش كنند بر رفتار افراد تاثير بگذارند.
نمى توان به درستى و بحق شخصى را مجبور به انجام كارى يا دست برداشتن از كارى كرد، چون به نفع خودش است كه چنين كند، چون بدين ترتيب شادكام تر مى شود، چون ديگران فكر مى كنند اين عاقلانه تر يا حتى درست است. اينها صرفاً دلايل خوبى هستند كه به آن شخص اعتراض كرد، برايش دليل آورد، يا ترغيبش كرد، يا از او درخواست كرد، اما دلايل خوبى براى مجبور كردن او يا آسيب و كيفر رساندن به او در صورت نپذيرفتن توصيه ما نيست.»۴۵
فصل آخر رساله آزادى مربوط به «موارد به كار بستن» اصل ميل است. در نخستين مورد به كار بستن اين اصل ميل روشن مى كند كه قصد او از مطرح كردن اصلش حذف رقابت يا تجارت آزاد نيست، چون بازندگان در رقابت ممكن است مدعى شوند صدمه اى به آنان رسيده است: «اجتماع براى كسانى كه در رقابت سرخورده شده يا شكست خورده اند هيچ حق قانونى يا اخلاقى براى ايمن ماندن از اين آفات و رنج ها قائل نيست.» ميل معتقد است دولت فقط زمانى در اين موارد حق مداخله دارد كه «براى موفقيت از راه هايى استفاده شده باشد كه خلاف منافع عمومى است كه روا داشته شود، مثل تقلب يا خيانت، يا استفاده از زور.»۴۶
ميل همچنين منعى براى فروش فرآورده هاى خطرناك، مثل سم نمى بيند، اما دولت را محق مى داند كه هشدارهايى بدهد و اعلام خطر كند و خواستار استفاده بجا از آنها شود، تا بتواند تا جايى كه ممكن است صدمات غيرعمدى را كه رخ مى دهد كمتر كند. ميل در يك مورد ديگر از موارد به كار بستن اصلش، مى گويد افراد بالغ بايد مجاز باشند پولشان را هر طور دلشان مى خواهد خرج كنند، حتى صرف خريد چيزى كنند كه مى تواند به سلامتى آنان صدمه برساند:انتخاب نوع لذات و شيوه خرج كردن درآمد، پس از انجام تكاليف قانونى و اخلاقى در قبال دولت و افراد، ديگر مسئله اى مربوط به خود آنهاست و بايد به داورى خود آنها واگذاشته شود.۴۷
اما ميل بستن ماليات سنگين تر بر فرآورده هايى نظير الكل را مجاز مى داند، البته صرفاً اگر دليلش اين باشد كه دولت به هر حال به نحوى بايد تحصيل پول كند و تحصيل پول از راه بستن ماليات سنگين بر فرآورده اى كه براى زندگى ضرورى نيست بهتر است تا تحصيل پول از طريق ماليات گرفتن از كسانى كه زندگى معمولشان را مى گذرانند. اما از ماليات نبايد براى «پيشگيرى از رفتارى كه دولت خلاف نفع و مصلحت شخص مى داند» استفاده كرد كه چنين كارى با اين اصل ميل سازگارى ندارد كه دولت نبايد آزادى شهروندان را به خاطر نفع خود آنها محدود كند.ميل در بحث انگيزترين مورد به كار بستن اصلش به بررسى اين مطلب مى پردازد كه آيا افراد حق دارند خودشان را به بردگى بفروشند.۴۸ بسيارى را عقيده بر اين است كه موضع ميل در اين مورد با باقى مواضع او در رساله آزادى سازگار نيست:
دليل عدم مداخله در اعمال داوطلبانه شخص، مگر به خاطر ديگران، رعايت آزادى شخص است. انتخاب دلبخواهى و داوطلبانه گواهى است بر اينكه شخص اين انتخاب را براى خود مطلوب، يا دست كم تحمل پذير، يافته است، و خير او كلاً در صورتى بهتر فراهم مى آيد كه اجازه داده شود به هر طريقى كه مى خواهد خير خود را پى بگيرد. اما شخص با فروش خود به بردگى از آزادى اش دست برمى دارد، او هر گونه استفاده از آزادى اش را در آينده، جز همين انتخاب بردگى، فدا مى كند. بنابراين او در اين مورد دقيقاً همان هدفى را زير پا مى گذارد كه زمام امور خويش را به دست داشتن موجه مى كند. او ديگر آزاد نيست... اصل آزادى نمى تواند اقتضا كند كه او آزاد باشد كه آزاد نباشد.۴۹
آيا اين موضع آشكارا پاترناليستى با اصل كلى مطرح شده در رساله آزادى همخوانى دارد؟ چگونه ممكن است ميل معتقد باشد دولت هرگز حق مداخله در آزادى عمل شخص را با اين توجيه ندارد كه به نفع خود آن شخص است و فقط وقتى مجاز به مداخله است كه صدمه به ديگران مطرح باشد، و با اين حال بگويد كه نبايد به شخص اجازه داد خودش را به بردگى بفروشد، كه ظاهراً صدمه اى جز به خودش نمى رساند؟
من مى توانم بفهمم چرا فردگرايان مى توانند با «منع فروش خود به بردگى» كه ميل مطرح مى كند - حتى با اينكه حكم ميل در تلاش براى دفاع از آزادى خود آن شخص است - مشكل و مسئله داشته باشند، چون اين حكم آزادى شخص را براى عمل، عملى كه كس ديگرى را به مخاطره نمى اندازد، محدود مى كند. ظاهراً ميل در اينجا ارزش بيشترى به آزادى انتزاعى مى دهد تا خواسته هاى فرد مشخص. آزادى براى فردگرايان امرى حياتى است، اما اين آزادى به اين دليل براى آنان اهميت دارد كه هر فردى بتواند آن گونه كه مى خواهد عمل كند، نه آن گونه كه ديگران مى خواهند. ظاهراً ميل مى خواهد بگويد فردى كه مى خواهد خودش را به بردگى بفروشد، كه مطلوب ميل نيست، كار درستى نمى كند، و اين براى فردگرايان آزارنده است.
اما ميل فردگرا نيست. او فقط از سياست هاى فردگرايانه دفاع مى كند چون اين سياست ها به خير جمعى منتهى مى شوند. و نگاه او به آينده است، نه آنكه خودش را محدود به چيزى كند كه آدم هاى موجود تصادفاً الان مى خواهند. آزادى، در مقام سياستى كلى، از نظر ميل براى رسيدن به جامعه اى بهتر ضرورى است، حتى اگر آدم هاى موجود فعلاً آن را نخواهند!
ديدگاه هاى ميل درباره تعليم و تربيت (موضوع دائمى مورد علاقه او، چون با تعليم و تربيت درست است كه مى توان اميدى به آينده داشت) مورد بعدى از موارد به كار بستن اصل آزادى است. ميل معتقد است دولت بايد تعليم و تربيت را اجبارى كند، اما نبايد خودش عهده دار جهت دهى به تعليم و تربيت شود:
تعليم و تربيتى كه دولت داير مى كند و بر آن نظارت دارد، اگر قرار است وجود داشته باشد، بايستى فقط آزمونى درميان آزمون هاى رقيب باشد، و قصد از آن ارائه الگو و ايجاد انگيزه باشد، تا ديگران معيارى از كمال را مدنظر داشته باشند.۵۰
ميل چه دليلى براى مخالفت با دولتى شدن كل تعليم و تربيت دارد؟ در اينجا باز دغدغه او «استبداد اكثريت» است: «تعليم و تربيت دولتى صرفاً تمهيدى است براى قالب زدن افراد، چنانكه همه عيناً مثل هم شوند.»۵۱
به نظر ميل دولت بايد «امتحاناتى عمومى» در سنين پايين از كودكان بگيرد «تا اكتساب همگانى حداقلى از معلومات عمومى و علاوه بر آن حفظ اين سطح از معلومات اجبارى شود.»۵۲ چنين كارى ضامن دانش آموختگى شهروندان خواهد بود كه براى رسيدن به جامعه اى بهتر ضرورى است. اما ميل دو قيد و شرط بر اين نظرش كه دولت بايد متولى اين امتحانات باشد مى گذارد:
۱- «امتحان... در سطوح عالى تر دانش بايد... مطلقاً داوطلبانه باشد.» تا دولت قدرت «كنار گذاشتن هيچ كسى را از هيچ حرفه اى نداشته باشد» و ۲- «دانش لازم براى قبولى در امتحانات... حتى در سطوح بالاتر، بايد منحصر به واقعيات و علوم تحصلى باشد.» ميل رساله آزادى را با ارائه سه دليل به پايان مى برد كه چرا بهتر است مداخله حكومت در زندگى ما به حداقل برسد: ۱- عموماً «هر كارى را كه افراد انجام مى دهند بهتر از حكومت انجام مى دهند.» ۲- «عمليات حكومتى تقريباً همه جا يكسان است» و جايى براى تجربه و آزمون، كه مى تواند روال كار را بهتر كند، نمى گذارد و سرانجام ۳- ميل نگران «شر بزرگ افزايش غيرضرورى قدرت حكومت» است. افزايش قدرت حكومت فى نفسه شر نيست، بلكه به دليل پيامدهايى كه دارد بد و شر است:
هر كاركردى كه به كاركردهاى موجود دولت افزوده شود سبب مى شود سلطه دولت بر بيم ها و اميدهاى مردم گسترده تر شود و آن بخش فعال تر و بلندپروازتر مردم بيشتر و بيشتر تبديل به نوكران مواجب بگير دولت يا حزبى شوند كه مى خواهد دولت را به دست بگيرد... جذب همه استعدادهاى عالى كشور به هيات دولت براى فعاليت و پيشرفت عقلانى خود دولت مهلك است و دير يا زود آن را از پاى درمى آورد.۵۳
اين واپسين قطعه موضعى را بازمى تاباند كه ميل از صفحه اول تا صفحه آخر رساله آزادى اتخاذ كرده بود، يعنى اين موضع كه اصل راهنما در فلسفه اجتماعى يا فلسفه سياسى بايد اصل فايده باشد، البته فايده اى كه «مبتنى بر منافع هميشگى انسان است، انسانى كه پيشرفت خواه است.»
پى نوشت ها در دفتر
روزنامه موجود است.
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط حمید
|
شرق / فرانسيس فوکوياما
منبع:نيويورك تايمز
ترجمه: احسان صحافيان
اكنون كه اندك اندك به سومين سالگرد آغاز جنگ آمريكا با عراق نزديك مى شويم غير محتمل مى نمايد كه تاريخ در مورد مداخله (نظامى) آمريكا در عراق يا عقايد موجد آن داورى مثبتى داشته باشد. دولت بوش با تهاجم به عراق اين كشور را به چيزى چون افغانستان تبديل كرد، عراق اكنون به جاى افغانستان نقش يك آهن ربا را بازى مى كند كه تروريست ها را به خود جذب مى كند. عراق از اين رو كه فرصت گرانسنگى در اختيار تروريست ها قرار داد (تا تاكتيك هاى خود را بهبود بخشند) نقش پايگاه آموزشى و به اين دليل كه اهداف آمريكايى بسيارى را در خود جاى داده است، نقش پايگاه عملياتى جهاد گران تروريست را بازى مى كند. ايالات متحده هنوز از امكان تشكيل يك عراق دموكراتيك تحت رهبرى شيعيان برخوردار است، اما دولت جديد اين كشور تا سال ها بسيار ضعيف خواهد بود و خلاء قدرت ناشى از اين ضعف تاثيرپذيرى از تمام همسايگان عراق ازجمله ايران را تقويت مى كند. مردم عراق از سرنگونى ديكتاتورى صدام سود بردند و لبنان و سوريه نيز احتمالاً از قبل آن منتفع شدند، اما دشوار مى توان دريافت كه چگونه اين تحولات توجيه كننده خون و ثروتى است كه ايالات متحده تا اين لحظه به پاى آن ريخته است.
از به اصطلاح دكترين بوش كه چارچوب عملكرد نخستين دوره دولت وى را تشكيل داد اكنون جز ويرانه اى باقى نمانده است. دكترين پيش گفته (كه علاوه بر ارجاعات ديگر در استراتژى امنيت ملى ايالات متحده تشريح شد) استدلال مى كرد كه به دنبال حملات ۱۱ سپتامبر، آمريكا احتمالاً مجبور به آغاز جنگ هاى پيشدستانه دوره اى عليه دولت هاى سركش و تروريست هاى داراى جنگ افزار كشتار جمعى به منظور دفاع از خود خواهد شد و اگر ضرورت ايجاب كند اين بار را به تنهايى به دوش خواهد كشيد. به علاوه تلاش خواهد كرد كه در راه حل بلند مدت براى مشكل تروريست ها، خاورميانه بزرگ را دموكراتيزه كند. اما حمله پيشدستانه موفقيت آميز بسته به توان پيشگويى صحيح آينده و فعاليت اطلاعاتى كارآمد داشت كه به نظر نمى رسيد تا آينده نزديك قابل دسترسى باشد در حالى كه برداشت يكجانبه گرايى از مشى متفاوت آمريكا آن را به گونه اى بى سابقه منزوى ساخته است. تعجبى ندارد كه دولت بوش در دور دوم رياست جمهورى در حال فاصله گرفتن از اين سياست ها و پيگيرى روند بازنويسى سند استراتژى امنيت ملى باشد.
اما كاربرد قدرت آمريكا براى ارتقاى دموكراسى و حقوق بشر در ساير كشورها ايده آليستى است و ممكن است
عواقب ناخواسته اى به همراه داشته باشد. احتمال شكست در عراق، اقتدار رئاليست ها در سياست خارجى در چارچوب سنت هنرى كيسينجر را احيا كرده است. هم اكنون كتب و مقالات زيادى «ويلسونيسم خام» آمريكا را محكوم مى كنند و تلاش براى دموكراتيزه كردن جهان را به سخره مى گيرند. خط مشى دور دوم رياست جمهورى دولت بوش براى پيشبرد خاورميانه بزرگ به سمت دموكراسى كه در سخنان بلندپروازانه سخنرانى افتتاحيه دور دوم رياست جمهورى بوش اعلام شد، پيامدهاى مسئله سازى داشته است، حزب اخوان المسلمين مصر در انتخابات پارلمانى مصر در نوامبر و دسامبر نمايش موفقيت آميزى داشت و در حالى كه برگزارى انتخابات عراق در دسامبر گذشته دستاورد (سياسى) قابل توجهى بود، در پيامد آن ائتلاف شيعه داراى روابط نزديك با ايران به قدرت رسيد. اما ناگوارتر پيروزى قاطع حماس در انتخابات ماه گذشته فلسطين بود كه جنبشى را بر سر كار آورد كه آشكارا قصد نابودى اسرائيل را دارد. بوش در سخنرانى آغازين دور دوم رياست جمهورى اش گفت: «منافع ضرورى آمريكا و عميق ترين اعتقادات ما اكنون كاملاً بر هم منطبق است.» اما اين ايراد پس از اين بيشتر شنيده خواهد شد كه دولت بوش با هم زدن ديگ (خاورميانه) مرتكب خطاى بزرگى شد و گزينه بهتر اتكاى ايالات متحده به دوستان مستبد سنتى اش در خاورميانه بود. در حقيقت تلاش براى ترويج دموكراسى در سراسر جهان چه توسط چپ ها مانند جفرى سچز و چه از سوى محافظه كاران سنتى مانند پت بيوكنن به عنوان تلاشى نامشروع مورد حمله قرار گرفته است.
واكنش عليه ترويج دموكراسى و سياست خارجى (بيش از حد) فعال ممكن است به اينجا ختم نشود. آنها كه والتر راسل ميد به آنان برچسب «محافظه كاران جكسونى» مى زند- آمريكائيان ايالات قرمز كه فرزندانشان در جنگ هاى خاورميانه فعالانه شركت جستند و جان خود را در اين راه فدا كردند و مى كنند- از جنگ عراق حمايت كردند زيرا اعتقاد داشتند كه فرزندانشان براى دفاع از آمريكا در مقابل تروريسم هسته اى مى جنگند و نه براى ترويج دموكراسى. آنها نمى خواهند رئيس جمهور را در ميانه يك جنگ نافرجام رها كنند اما آشكار شدن خطاى احتمالى مداخله در عراق در آينده ممكن است آنان را به سمت حمايت از يك سياست خارجى انزوا طلب تر سوق دهد كه با روحيات آنان بيشتر سازگار است. نظرسنجى اخير موسسه پو افزايش تمايل افكار عمومى مردم آمريكا به انزوا گرايى را نشان مى دهد، درصد آمريكائيانى كه معتقدند ايالات متحده بايد پى كار خود برود از زمان پايان جنگ ويتنام تاكنون تا اين اندازه زياد نبوده است. بيش از هر گروه ديگرى اين نو محافظه كاران بودند كه در درون و بيرون دولت بوش براى دموكراتيزه كردن عراق و خاورميانه بزرگ فشار آوردند. برداشت همگان اين است كه آنها قاطعانه سياست تغيير رژيم عراق را ترويج مى كردند و به دليل اين خط مشى ايده آليستى در ماه ها و سال هاى آتى به گونه اى صريح تر مورد اتهام قرار خواهند گرفت. اگر ايالات متحده در پيامد وخامت اوضاع عراق قصد عقب نشينى از صحنه جهانى را داشته باشد به نظر من تراژدى بزرگى است زيرا قدرت و تاثير ايالات متحده براى اداره امور نظام آزاد و به نحو فزاينده اى دموكراتيك در سراسر جهان حياتى بوده است. مشكل خط مشى نومحافظه كاران در اهداف نيست چرا كه اهداف آنان همانند كيك سيب كاملاً هويت آمريكايى دارد، بلكه ابزار فزون ميليتاريستى آنها است كه به وسيله آن تلاش مى كنند به اهداف خود دست يابند. آنچه سياست خارجى آمريكا به آن نيازمند است بازگشت به رئاليسم تنگ نظرانه و عيب جويانه نيست بلكه فورمولاسيون «ويلسونيسم رئاليستى» است كه ابزار و اهداف را بهتر با يكديگر سازگار مى كند.
• ميراث نومحافظه كاران
چگونه نو محافظه كاران با بلندپروازى از اهداف خود فاصله گرفتند؟ سياست خارجى دور نخست زمامدارى دولت بوش ادامه اجتناب ناپذير رويكرد نسل هاى پيشين كه خود را نو محافظه كار مى ناميدند نيست زيرا رويكرد نومحافظه كاران پيشين پيچيده بود و در معرض تفاسير متفاوت. چهار اصل محورى جريان اصلى اين انديشه از زمان پايان جنگ سرد تاكنون عبارتند از: دغدغه دموكراسى، حقوق بشر و به طور گسترده تر سياست داخلى كشورها، اعتقاد به استفاده از قدرت آمريكا در راستاى تحقق اهداف اخلاقى، شكاكيت در مورد توان قانون بين الملل و نهادهاى بين المللى در حل مسائل امنيتى جدى و سرانجام اين ديدگاه كه مهندسى جاه طلبانه اجتماعى اغلب به پيامدهاى غيرمنتظره مى انجامد و از همين رو اهداف اوليه خود را بر باد مى دهد.
مشكل اين بود كه دو تا از اين اصول بالقوه با يكديگر معارض بودند، موضع شكاكانه نسبت به مهندسى اجتماعى جاه طلبانه- كه در سال هاى پيشين عمدتاً نسبت به سياست هاى داخلى مانند اقدام مثبت (حمايت از حضور گسترده تر زنان در اجتماع)، حمل و نقل دانش آموزان با اتوبوس (تلاش براى يكپارچگى بيشتر اجتماع و نفى تبعيض نژادى) و سياست رفاه عمومى اتخاذ شده است_ تداعى كننده رويكرد محتاطانه نسبت به بازسازى جهان و آگاهى از اين كه ابتكارهاى جاه طلبانه هميشه پيامدهاى غيرمنتظره داشته است از يك سو و اعتقاد به كاربرد بالقوه قدرت اخلاقى آمريكا از سوى ديگر كه تلويحاً بدين معنا است كه اكتيويسم (رويكرد فعالانه) آمريكا مى تواند ساختار سياست جهان را تغيير شكل دهد. تا زمان جنگ عراق اعتقاد به كاربردهاى دگرگون ساز قدرت بر ترديد نسبت به مهندسى اجتماع غلبه كرده بود.
به گذشته كه بنگريم شرايط نبايد اين گونه پيش مى رفت. ريشه هاى نو محافظه كارى به گروه قابل توجهى از روشنفكران بيشتر يهودى مى رسد كه در ميانه دهه ۳۰ تا پايان آن و اوايل دهه ۴۰ در سيتى كالج نيويورك گردهم مى آمدند. گروهى كه شامل ايروينگ كريستول، دنيل بل، ايروينگ هويى، ناتان گليزر و اندكى بعدتر دنيل پاتريك موينيهان بود. ذكر اين گروه در جاهاى مختلفى رفته است كه از همه قابل توجه تر فيلم مستند جوزف دورمن با نام «ادعاى مالكيت جهان» است. مهم ترين ميراث گروه سيتى كالج نيويورك اعتقاد ايده آليستى به پيشرفت اجتماعى و جهانشمولى حقوق توأم با گرايش مقتدرانه ضد كمونيسم است.تعجبى ندارد كه انديشه و عمل شمار زيادى از اعضاى گروه پيش گفته همانند تروتسكى بود. لئون تروتسكى خود كمونيست بود اما هوادارانش بهتر از ساير مردم اشكالات عديده و سبعيت رژيم استالينيستى را درك كردند. چپ ضد كمونيست در تضاد با راست سنتى آمريكا با اهداف اجتماعى و اقتصادى كمونيسم همدردى مى كرد اما در جريان دهه ۳۰ و ۴۰ درك كرد كه «سوسياليسم واقعى و موجود» تبديل به هيولايى با پيامدهاى نا منتظره شده است كه كاملاً اهداف ايده آليستى مورد علاقه خود را ناديده مى گيرد. اگرچه تمام انديشمندان گروه سيتى كالج نيويورك نومحافظه كار نشدند، خطر افراطى گرى براى تحقق اهداف خير در پس زمينه تلاش فكرى تمام عمر بسيارى از اعضاى اين گروه قرار داشت.
اگر تنها بتوان يك موضوع اساسى براى نقدهاى آنان بر سياست اجتماعى ذكر كرد، از چيزى جز محدوديت هاى مهندسى اجتماعى نمى توان نام برد. اين نقدها در نشريه نو محافظه كار «پابليك اينترست» كه توسط ايروينگ كريستول، ناتان گليزر و دنيل بل در سال ۱۹۶۵ بنيان گذارى شد، به چاپ مى رسيد. نويسندگانى چون گليزر، موينيهان و بعدها گلن لورى استدلال كردند كه تلاش هاى جاه طلبانه براى جست وجوى عدالت اجتماعى اغلب جوامعى بدتر از قبل برجاى گذاشته است زيرا اين امر يا نيازمند مداخله وسيع حكومتى بود كه مناسبات اجتماعى از پيش موجود را برهم مى زد (براى مثال حمل و نقل اجبارى دانش آموزان با اتوبوس) و يا نتايج غيرمنتظره به بار مى آورد (مانند افزايش شمار خانواده هاى تك سرپرست در نتيجه اتخاذ سياست هاى رفاه اجتماعى). موضوع اصلى نوشته هاى مفصل جيمز كيو ويلسون درخصوص جنايت اين بود كه نمى توان نرخ جنايت را با تلاش براى حل مشكلات عميق زيرساختى مانند فقر و نژادپرستى حل كرد بلكه سياست هاى موثر بايد بر اقدامات كوتاه مدت متمركز شود كه به رديابى نشانه هاى اضطراب اجتماعى (مانند ديوار نوشته هاى سالن هاى مترو و تكدى گرى) بيش از علل ريشه اى متكى است.
175797.jpg
پس چگونه گروهى كه چنان شجره نامه اى دارد به اين نتيجه رسيد كه «علت ريشه اى» تروريسم فقدان دموكراسى در خاورميانه است و ايالات متحده هم از چنان خرد و توانى برخوردار است كه مشكلات را حل كند و هم دموكراسى به سرعت و بدون دردسر مى تواند در عراق برقرار شود؟ اگر جنگ سرد اين گونه به پايان نمى رسيد، نو محافظه كاران هرگز چنين راهى را برنمى گزيدند.
رونالد ريگان براى زدن برچسب «امپراتورى شيطانى» به اتحاد جماهير شوروى و متحدانش و همچنين تلاش براى وادار كردن ميخاييل گورباچف به انجام اصلاحات در نظام سياسى شوروى و فراتر از آن فروپاشى ديوار برلين از سوى انديشمندان چپ آمريكا و اروپا مورد تمسخر قرار گرفت. يار او در سياست امنيت بين الملل، وزير دفاع ريچارد پرل نيز به دليل اتخاذ مواضع انعطاف ناپذير و سرسختانه و پيشنهاد «صفر دوگانه» (محو كامل موشك هاى برد متوسط) در مذاكرات تسليحات برد متوسط با برچسب «شاهزاده تاريكى» تقبيح شد و به عنوان كسى كه از روى نوميدى مواضع بلندپروازانه اى اتخاذ مى كند توسط متخصصان ميانه رو و راست انديش سياست خارجى در مراكزى چون شوراى روابط خارجى و وزارت امور خارجه مورد تمسخر قرار گرفت. برداشت آنها اين بود كه مشى ريگانى ها به گونه اى خطرناك براى پيروزى در جنگ سرد رويايى و اتو پيايى و در تضاد با مديريت (صحيح) جنگ سرد است.با اين وجود آنچه در سال هاى ۸۹ تا ۹۱ محقق شد پيروزى تمام عيار جنگ سرد بود. گورباچف نه تنها صفر دوگانه بلكه كاهش وسيع نيروهاى متعارف را پذيرفت و آنگاه در جلوگيرى از فرار لهستان، مجارستان و آلمان شرقى از امپراتورى (شرق) ناتوان ماند. كمونيسم ظرف چند سال به دليل ضعف هاى اخلاقى و تناقض هاى درونى سقوط كرد و با تغيير رژيم در اروپاى شرقى و اتحاد جماهير شوروى سابق، پيمان ورشو كه غرب را تهديد مى كرد تبخير شد.
چگونگى پايان جنگ سرد به دو طريق بر انديشه هواداران جنگ عراق از جمله نو محافظه كاران جوانتر مانند ويليام كريستول و رابرت كيگان تاثير گذاشت. به نظر مى رسد كه اين امر در وهله اول اين برداشت را موجب شده باشد كه تمام رژيم هاى توتاليتر توخالى اند و با اندك فشارى از بيرون مى شكنند. نمونه اين موضوع رومانى تحت زعامت چائوشسكو بود، زمانى كه جادوگر بدسرشت مرد،مردم به پا خاستند و شادمانه سرود آزادى سر دادند. همان گونه كه كريستول و كيگان در كتاب خود «خطرهاى جارى» در سال ۲۰۰۰ نوشتند: «براى بسيارى ايده استفاده آمريكا از قدرت براى پيشبرد فرآيند تغيير رژيم در كشورهاى تحت رهبرى ديكتاتورها، اتوپيايى جلوه مى كند در حالى كه آشكارا رئاليستى (واقع گرايانه) است. در پرتو وقايع سه دهه گذشته مى توان گفت كه برداشت عدم امكان ترويج تغييرات دموكراتيك در كشورهاى خارجى گمراهى است.»
اين خوشبينى افراطى درباره گذار كشورهاى مختلف از جنگ سرد به دموكراسى، كمك مى كند خطاى غير قابل درك دولت بوش را در برنامه ريزى مناسب براى شورشى كه متعاقب تهاجم به عراق درگرفت بهتر درك كنيم. به نظر مى رسد هواداران جنگ گمان مى كردند كه دموكراسى نوعى وضعيت پيش فرض است كه جوامع هنگامى كه وظيفه دشوار تغيير رژيم به انجام رسيد (به طور خودكار) به آن بازگشت مى كنند و نيازى به روند بلندمدت نهاد سازى و اصلاحات نيست. اگرچه آنان اكنون اظهار مى كنند از طولانى و دشوار بودن تغييرات دموكراتيك عراق آگاه بودند، آشكارا از اين امر يكه خوردند. طبق گفته جورج پكر در كتاب اخيرش درباره عراق «دروازه قاتل» پنتاگون كاهش نيروهاى آمريكا به حدود ۲۵ هزار نفر را تا پايان تابستان سال تهاجم (به عراق) برنامه ريزى كرده بود.
نو محافظه كارى تا دهه ۹۰ از جريان هاى فكرى متعددى تغذيه كرد. يكى از اين جريان ها از دانشجويان لئواشتراوس تئوريسين سياسى يهودى و آلمانى نشأت مى گرفت. او متضاد با اكثر مطالب بى معنى كه از سوى افرادى چون آن نورتون و شديا درورى درباره اش نوشته شد خواننده جدى متون فلسفى بود اما درباره سياست يا مسائل سياسى معاصر نظر نمى داد. او بيشتر دغدغه «بحران مدرنيته» داشت كه در ادامه نسبى گرايى نيچه و هايدگر مطرح شد و همين طور معتقد به اين حقيقت بود كه برخلاف اميد انديشمندان روشنگرى اروپا، نه برداشت دينى و نه اعتقادات قلبى درباره ماهيت زندگى خوب را نمى توان از سياست زدود. جريان ديگر از آلبرت ولستتر يكى از استراتژيست هاى موسسه رند كه معلم ريچارد پرل، زلماى خليل زاد (سفير كنونى آمريكا در عراق) و پل ولفوويتز (معاون سابق وزير دفاع) بود سرچشمه مى گرفت. ولستتر به شدت نگران مسئله غنى سازى هسته اى و راه گريزى بود كه پيمان ان پى تى در لواى حمايت از انرژى هسته اى «صلح آميز» باقى مى گذارد. اين مفر آنقدر بزرگ است كه كشورهايى چون عراق وسوسه شوند از آن عبور كنند.
من ارتباطات بسيارى با شاخه هاى مختلف جنبش نومحافظه كارى دارم. دانشجوى دستيار اشتراوس، آلن بلوم بودم كه كتاب پرفروش «پايان انديشه آمريكايى» را نوشت. او در موسسه رند به فعاليت مشغول بود و با ولستتر درباره مسائل خليج فارس همكارى مى كرد. بلوم در دو زمينه مختلف سابقه كار براى ولفوويتز داشت. بسيارى حتى كتاب من «پايان تاريخ و آخرين انسان» كه در سال ۱۹۹۲ انتشار يافت را متنى نو محافظه كارانه تلقى كردند، كتابى كه اين ايده را ترويج مى كند كه تمام مردم جهان اشتهاى آزادى دارند كه به طور اجتناب ناپذيرى به ليبرال دموكراسى منتهى مى شود و ما همگى در ميانه اين جنبش در حال شتاب و در حال گذار به ليبرال دموكراسى هستيم. اين اما برداشت نادرستى از متن بود. «پايان تاريخ» سر جمع استدلالى به نفع مدرنيزاسيون بود. نخستين اشتياق جهانشمول زيستن در يك جامعه مدرن - پيشرفته و موفق از نظر تكنولوژيك- است و نه ليبرال دموكراسى. اگر جامعه مدرن شود تمايل به پيشبرد مشاركت سياسى خواهد داشت. ليبرال دموكراسى يكى از محصولات جنبى فرآيند مدرنيزاسيون است پديده اى كه جهان به تدريج و تنها با مرور زمان به آن علاقه مند مى شود.
به بيان ديگر «پايان تاريخ» در تائيد فرآيند بلندمدت تكامل اجتماعى نوعى استدلال ماركسى ارائه كرد اما به گونه اى كه به ليبرال دموكراسى ختم مى شود و نه به كمونيسم. برخلاف در فورمولاسيون انديشمندى به نام كن جويت، نو محافظه كارى آنگونه كه توسط افرادى چون كريستول و كاگان صورت بندى شد، لنينيستى بود. آنها باور داشتند كه تاريخ را مى توان با كاربرد صحيح قدرت و اراده به پيش راند. لنينيسم در خوانش بلشويسم تراژدى بود و در خوانش ايالات متحده امروز كمدى. نومحافظه كارى چه به عنوان سمبل سياسى و چه به عنوان دستگاه فكرى به چيزى تبديل شده است كه نمى توانم از آن حمايت كنم
• شكست هژمونى خيرخواه
دولت بوش و هواداران نو محافظه كارش تنها در فهم دشوارى تحقق اهداف مورد نظر در مكان هايى چون عراق دچار خطا نشدند كه شيوه واكنش جهان نسبت به كاربرد قدرت آمريكا را نيز نادرست ارزيابى كردند. البته جنگ سرد پر از نمونه هايى بود از آنچه استفن سستانويچ تحليلگر سياست خارجى بيشينه گرايى (ماكسيماليسم) آمريكايى مى نامد، جايى كه واشينگتن نخست عمل كرد و سپس به جست وجوى مشروعيت و حمايت از سوى متحدان پرداخت. اما در دوران پس از جنگ سرد وضعيت ساختارى سياست جهان به گونه اى تغيير كرد كه اين نوع اعمال قدرت را حتى در چشم متحدان نزديك بسيار بيشتر دچار مشكل كرد. پس از سقوط اتحاد جماهير شوروى نويسندگان نو محافظه كار متعددى چون چارلز كروتامر، ويليام كريستول و رابرت كيگان احتمال دادند كه ايالات متحده احتمالاً از اضافه قدرت خود براى اعمال نوعى «هژمونى خيرخواه» بر بقيه جهان استفاده خواهد كرد و مشكلاتى چون دولت هاى سركش مجهز به جنگ افزار هسته اى، سوءاستفاده از حقوق بشر و تهديدات تروريستى را هنگام بروز حل مى كند. كريستول و كيگان پيش از جنگ به اين موضوع پرداختند و به اين پرسش پاسخ گفتند كه آيا اين وضع مقاومت ساير نقاط جهان را برمى انگيزد يا خير: «دقيقاً به اين دليل كه سياست خارجى آمريكا بيش از ساير نقاط جهان اخلاقى است، ساير كشورها هراس چندانى از قدرت مهيب آن ندارند.»
دشوار بتوان اين سطور را خواند و با توجه به واكنش جهانى به جنگ عراق كه اكثر كشورهاى جهان را در تب ضد آمريكايى گرى با يكديگر متحد كرد، ريشخند نزد. اين ايده كه هژمونى ايالات متحده خيرخواه تر از اكثر كشورها است پوچ نيست اما علائم هشدار دهنده اى گوياى بروز تغييرات در مناسبات آمريكا با ساير كشورهاى جهان بسيار پيش از آغاز جنگ عراق بود. عدم توازن ساختارى در قدرت جهانى افزايش يافته بود. آمريكا در هريك از ابعاد قدرت با فاصله اى بى سابقه از بقيه جهان پيشى گرفته و هزينه هاى دفاعى آن تقريباً به جمع هزينه هاى دفاعى ساير نقاط جهان بالغ شده بود. در دوران كلينتون نيز هژمونى اقتصادى آمريكا مكرراً به بروز خصومت و دشمنى عميق با روند جهانى شدن توام با سلطه آمريكا حتى از سوى متحدان نزديك دموكرات منجر شد زيرا آنها گمان مى كردند ايالات متحده در جست وجوى تحميل مدل اجتماعى ضد سكون (آنتى استاتيست) خود به آنها است. دلايل ديگرى نيز وجود دارد كه چرا جهان هژمونى خيرخواه آمريكا را نپذيرفت. اين عدم پذيرش نخست بر استثنا گرايى آمريكا مبتنى بود. آمريكا معتقد بود مى تواند در موضوعاتى كه ديگران حق ندارند، از قدرت خود استفاده كند زيرا پرهيزگارتر از ساير كشورها است. دكترين پيش دستى در برابر تهديدات تروريستى كه در استراتژى امنيت ملى سال ۲۰۰۲ گنجانده شده بود از نوعى نبود كه بتوان آن را به امنيت در نظام جهانى تعميم داد. اگر روسيه، چين، هند يا فرانسه برخوردارى خود از حق مشابه اقدام يك جانبه را اعلام كنند، آمريكا نخستين كشورى خواهد بود كه به اين امر اعتراض مى كند. ايالات متحده مى خواست درباره ديگران قضاوت كند در حالى كه درخصوص اين كه اعمال او در مكان هايى چون دادگاه بين المللى جرايم جنگى مورد پرسش قرار گيرد تمايلى از خود نشان نمى داد. مشكل ديگر هژمونى خيرخواه، داخلى بود. علاقه مندى مردم آمريكا به امور خارجى و تمايل به تامين مالى پروژه هاى آن سوى درياها كه منافع آشكارى براى منافع آمريكا ندارد با موانع متعددى روبه رو است. يازدهم سپتامبر اين محاسبه را به طرق گوناگون تغيير داد و حمايت مردمى كافى براى دو جنگ خاورميانه را جلب كرد و افزايش قابل توجه هزينه دفاعى را موجب شد. اما دوام اين حمايت قطعى نيست. اگرچه اكثر آمريكايى ها تمايل دارند هرچه لازم است براى موفقيت پروژه بازسازى عراق انجام دهند، پيامدهاى اين تهاجم جايى براى علاقه مندى افكار عمومى به مداخلات نظامى پرهزينه آتى باقى نمى گذارد. مردم آمريكا قلباً توسعه طلب (امپريال) نيستند. حتى هژمون هاى خيرخواه گاه مجبورند ظالمانه برخورد كنند. به علاوه در پيشبرد پروژه ها نيازمند استقامتى هستند كه در مردمى كه به گونه اى معقول از زندگى و جامعه خود رضايت دارند، يافت نمى شود. سرانجام هژمونى خيرخواه فرض گرفت كه نه تنها مبتنى بر نيت خير كه واجد شايستگى كامل نيز هست. اكثر انتقاد اروپائيان و سايرين به مداخله عراق به دليل ايراد شكلى عدم كسب مجوز ايالات متحده از شوراى امنيت سازمان ملل متحد نبود بلكه در وهله نخست عدم تشكيل پرونده مناسب براى تهاجم به عراق و سپس ناآگاهى (ايالات متحده) نسبت به (عواقب) اقدامى بود كه براى دموكراتيزه كردن عراق به آن توسل جسته بود. متاسفانه منتقدان در اين زمينه كاملاً از آينده باخبر بودند.
اساسى ترين خطاى داورى، بيش برآورد خطرى بود كه از ناحيه مواجهه اسلام راديكال ايالات متحده را تهديد مى كرد. اگرچه احتمال تازه و بدشگون ظهور تروريست هاى مسلح به سلاح هاى كشتار جمعى غير قابل بازدارندگى حقيقتاً جديت يافت، هواداران جنگ به نادرستى اين موضوع را با خطر ناشى از عراق و دولت هاى سركش و مسئله غنى سازى در هم آميختند. داورى ناصحيح تا حدودى بر خطاى بزرگ جامعه اطلاعاتى آمريكا در ارزيابى وضعيت برنامه توسعه جنگ افزار كشتار جمعى پيش از جنگ عراق مبتنى بود. اما نبايد از ياد برد كه جامعه اطلاعاتى آمريكا هرگز برداشتى اغراق آميز درباره خطر تروريست ها، سلاح هاى كشتار جمعى تا ميزانى كه هواداران جنگ مدعى بودند، نداشت. بيش برآورد اين تهديد در آن زمان براى توجيه ارتقاى سطح جنگ پيشگيرانه به محور مركزى يك استراتژى جديد امنيتى و توسل به سرى كامل اقدامات نافى آزادى هاى مدنى از بازداشت (خودسرانه) تا استراق سمع داخلى مورد استفاده قرار گرفت.
• چه بايد كرد؟
اكنون كه به نظر مى رسد دوره نو محافظه كاران سپرى شده است، ايالات متحده نيازمند بازبينى سياست خارجى خود و انتخاب مسيرهاى بنيادى متفاوتى است. در وهله اول نيازمند غيرنظامى كردن آنچه جنگ جهانى عليه تروريسم مى ناميده ايم و حركت به سمت استفاده از ساير ابزارهاى سياسى هستيم. ما جنگ هاى ضد شورش سختى را در افغانستان و عراق عليه جنبش بين المللى جهاد گران پيش برده ايم. جنگ هايى كه در آن بايد پيروز شويم. اما «جنگ» واژه اى نامناسب براى نبردى گسترده تر است. جنگ با شدت آتش كامل همراه است و آغاز و پايان مشخصى دارد. مقابله با چالش جهاد گران اما بيشتر يك «نبرد بلندمدت و دچار عدم وضوح» است كه هسته آن نه يك مبارزه نظامى كه يك مسابقه سياسى بر سر قلوب و اذهان توده مسلمان سراسر جهان است. همان گونه كه وقايع اخير فرانسه و دانمارك تداعى مى كنند، اروپا در اين جنگ جبهه اصلى نبرد خواهد بود. ايالات متحده براى مشروعيت بخشيدن به شيوه برخورد خود با ساير كشورها بايد مستمسكى بهتر از «ائتلاف اراده» بيابد. جهان امروز از نهادهاى موثر بين المللى كه بتوانند به اقدام جمعى مشروعيت اعطا كنند بى بهره است. تدارك سازمان هاى جديدى كه نيازهاى دوگانه مشروعيت و كارآمدى را بهتر برآورده كنند وظيفه اصلى نسل آتى است. پس از ۲۰۰ سال تكامل سياسى درك نسبتاً مناسبى از چگونگى ساخت نهادهاى متعهد به قانون، قابل حسابرسى و به نحو معقولى موثر براى كنترل دولت داريم. با اين وجود فاقد مكانيسم هاى مناسب حسابرسى ميان دولتى هستيم.
نقد نومحافظه كارانه از سازمان ملل تا حدود زيادى متقاعد كننده است، در حالى كه سازمان ملل براى انجام برخى عمليات خاص حفظ صلح و ملت سازى مفيد است از مشروعيت دموكراتيك و كارآمدى در پرداختن به موضوعات جدى امنيتى بى بهره است. راه حل تقويت يك سازمان جهانى واحد نيست بلكه ترويج چيزى است كه به تدريج در هر رخداد ظاهر شده است، «جهان چندبار چند جانبه» سازمان هاى بين المللى همپوشان و گهگاه رقيب كه در چارچوب هاى منطقه اى يا كاركردى سازماندهى شده اند. كوزوو در سال ۱۹۹۹ يك الگو بود، وقتى وتوى روسيه شوراى امنيت سازمان ملل را از انجام هرگونه عملياتى بازداشت، ايالات متحده و متحدان آن در ناتو به راحتى مكان دادرسى را به اين سازمان تغيير دادند جايى كه روس ها نتوانند از اين اقدام ممانعت به عمل آورند
شكست هژمونى خيرخواه
خرين حوزه اى كه نيازمند بازانديشى است و بيشترين حوزه اى كه در ماه ها و سال هاى آتى مورد بحث قرار مى گيرد درجه اهميت ترويج دموكراسى در سياست خارجى آمريكا است. بدترين ميراثى كه مى تواند از جنگ عراق به جا ماند واكنش شديد ضد نومحافظه كارى است كه با چرخش ۱۸۰ درجه اى به انزوا متمايل و با سياست رئاليستى عيب جويانه همراه شود و ايالات متحده را با دوستان اقتدار گرا متحد كند. حكمرانى خوب كه نه تنها دربر گيرنده دموكراسى است بلكه حكومت قانون و توسعه اقتصادى را شامل مى شود، براى آرمان هاى ما از ريشه كنى فقر تا مبارزه با بيمارى هاى فراگير تا كنترل رويارويى هاى خشونت آميز الزامى است. از همين رو به سياست ويلسونى نيازمنديم كه چگونگى مواجهه حكمرانان با شهروندانشان را مورد توجه قرار مى دهد اما بايد آن را با رئاليسم خاصى كه از انديشه دور اول رياست جمهورى و متحدان نو محافظه كار دولت بوش غايب بود همراه كنيم. در اين راستا در وهله اول نياز به درك اين موضوع داريم كه ترويج دموكراسى و مدرنيزاسيون در خاورميانه راه حلى براى معضل تروريسم جهادى نيست بلكه با قاطعيت مى توان گفت كه مشكل را در كوتاه مدت حادتر خواهد كرد چنان كه در قضيه به قدرت رسيدن حماس در انتخابات فلسطين شاهد بوديم. اسلامگرايى راديكال چيزى جز پيامد ناخواسته مدرنيزاسيون كه از بحران هويت همراه با گذار به يك جامعه مدرن و پلوراليست حاصل مى شود نيست. از همين رو است كه بسيارى از تروريست هاى وقايع اخير از محمد عطاى ۱۱ سپتامبر تا قاتل فيلمساز هلندى تئو ون گوگ تا بمب گذاران متروى لندن در اروپاى دموكراتيك راديكاليزه شدند و از نزديك با تمامى مواهب دموكراسى آشنايى داشتند. دموكراسى بيشتر به معنى اليناسيون بيشتر و راديكاليزاسيون و بله، متاسفانه تروريسم است. اما بسيار احتمال دارد گروه هاى اسلامگرا بدون تاثير پذيرى از موضع ما بيش از پيش پا به عرصه مشاركت سياسى نهند. اين تنها راه خروج سم اسلامگرايى راديكال از بدنه سياسى جوامع اسلامى سراسر جهان است. ديرى است كه زمان حكمرانى دوستان اقتدار گرا بر جمعيت هاى خاموش و برقرارى ثبات براى دوره نامحدود سپرى شده است. بازيگران اجتماعى جديد در هر جايى از بوليوى و ونزوئلا گرفته تا آفريقاى جنوبى و خليج فارس در حال بسيج اند. صلح پايدار اسرائيل و فلسطين نمى توانست بر روى سازمان فاسد و نامشروع فتح بنا شود كه مداوماً بايد نگران اين مى بود كه حماس مشروعيت اش را به چالش نكشد. اندك احتمالى مى رود كه زمانى در آينده، صلح اسرائيل با فلسطين محقق شود. اين امر اما نيازمند فلسطينى است كه تحت زمامدارى يك گروه تروريستى سابقاً راديكال قرار گرفته و مجبور شده است به حقايق حكمرانى تن بدهد. اگر حكمرانى خوب حقيقتاً براى ما مهم است بايد به سازماندهى مجدد، رفرم و تامين مالى مناسب نهادهاى دولت ايالات متحده كه عملاً دموكراسى، توسعه و حكومت قانون را در سراسر جهان ترويج مى كنند، سازمان هايى مانند وزارت امور خارجه، يو اس ايد موقوفه ملى براى دموكراسى و امثالهم رو آوريم. ايالات متحده نقش قاطعى در بسيارى از گذار هاى اخير به دموكراسى ايفا كرده است؛ فيليپين در سال ،۱۹۸۹ كره جنوبى و تايوان در سال ،۱۹۸۷ شيلى در سال ،۱۹۸۸ لهستان و مجارستان در سال ،۱۹۸۹ صربستان در سال ،۲۰۰۰ گرجستان در سال ۲۰۰۳ و اوكراين در سال ۵- ۲۰۰۴. اما درسى كه از تمام اين موارد مى گيريم اين است كه ايالات متحده نبايد تصميم بگيرد كه دموكراسى كى و كجا به تحقق بپيوندد. طبق تعريف نمى توان دموكراسى را از خارج به كشورى كه علاقه اى به آن ندارد تحميل كرد. تقاضا براى دموكراسى و اصلاحات بايد داخلى باشد. ترويج دموكراسى از همين رو فرآيندى بلند مدت و فرصت طلبانه است كه براى ثمربخشى بايد به انتظار فراهم شدن زمينه سياسى و اقتصادى باشد. رويكرد محتاط چند جانبه به برنامه هاى هسته اى كره شمالى و ايران ثابت مى كند كه دولت بوش از ميراث دور اول زمامدارى خود فاصله مى گيرد. كاندوليزا رايس در ماه ژانويه سخنرانى مهمى درباره «ديپلماسى تكاملى» ايراد كرد. وى همچنين تلاشى را براى سازماندهى مجدد بخش غير نظامى تشكيلات سياست خارجى آغاز كرده است. به علاوه سند استراتژى امنيت ملى در حال بازنويسى است. تمام اين موارد تغييرات خوشايندى است اما ميراث سياست خارجى دور اول بوش و هواداران نو محافظه كارش چنان قطبى بوده است كه اتخاذ مشى محتاطانه در خصوص چگونگى برقرارى توازن ميان آرمان ها و منافع آمريكا در سال هاى آينده دشوار خواهد بود. واكنش عليه يك سياست نادرست مى تواند به اندازه خود سياست مخرب باشد و با توجه به زمان حساسى كه وارد سياست بين الملل شده ايم تحمل مشكلات چنان واكنشى بيش از توان ما است. ريشه هاى نو محافظه كارى هر قدر پيچيده باشد، از مفاهيمى چون توسل به زور براى تغيير رژيم، يكجانبه گرايى و هژمونى آمريكايى جدا نيست. آنچه اكنون براى تعيين چارچوب مناسبات آمريكا با بقيه نقاط جهان مورد نياز است انديشه هاى جديد غير نومحافظه كارانه و غير رئاليستى است. انديشه هايى كه باور نومحافظه كارانه به جهانى بودن حقوق بشر را ارج نهد، اما توهمات آن درباره سودمندى قدرت و هژمونى لازم براى تحقق اين اهداف را حذف كند.
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط حمید
|
روز پنجشنبه 27 بهمن ماه همايش شيعه شناسي در تالار مدرسه امام خميني تشکيل شد. در اين همايش پس از قرائت پيام آيتالله فاضل لنکراني چند سخنرانان از جمله رسول جعفريان لگنهاوزن، و آيتالله آصف محسني به بحث در باره مراکز شيعه شناسي و راهها و موانع گسترش تشيع و تعامل ميان سنيان و شيعيان پرداختند.
رسول جعفريان يکي از اين سخنرانان بود که به بحث درباره موانع گسترش شيعه در جهان اسلام پرداخت و گفت: اين بحث ما با اين استراتژي است كه بخواهيم تشيع را به عنوان اسلام اصيل و ناب گسترش دهيم. سياستي كه در چهارچوب اصل گفتگو و در يك قالب منطقي ميبايد ادامه يابد و از خشونت و درگيري بپرهيزد.
وي با اشاره به اين که مذهبي و آييني زودتر انتشار مييابد که از بساطت کافي برخوردار بوده و همه فهم و همه پسند باشد گفت: آييني که پيچيدگيهاي فکري تو در تو داشته باشد و زيور و زينت فراوان به خود ببندد از حالت بساطت در ميآيد و نفوذ آن در ميان جوامع ديگر به کندي صورت ميگيرد. نفوذ اسلام در ايران به خاطر همان بساطت و همه فهم بودن آن بود.
آنچه امروز يکي از موانع گسترش تشيع است همين است که تشيع چندان توسعه اعتقادي يافته است که فهم آن براي کسي که بناي آن دارد تا واردش شود دشوار است. چنين شخصي بايد سر از کار بسياري از اموري که در تشيع است درآورد و راهروهاي فراواني را طي کند تا بتواند به حقيقت تشيع دسترسي پيدا کند.
وي افزود: يکي ديگر از موانع رشد تشيع تبديل شدن آن به يک فرقه است. فرقه سازي معنايش اين است که شما يک مذهب را در دايره محدودي نگهداريد. حريمهاي آن را زياد کنيد. و راه عبور ديگران را به درون آن سد کنيد. کندن خندقهاي فراوان به دور يک مذهب ميتواند آن را تبديل به يک فرقه کند، اما اين فرقه يک اقليتي خواهد بود که ديگران تصور خواهند کرد ورود به آن، آنان را از بسياري از چيزها جدا ميکند و تعلقات آنان را از همه چيز قطع ميکند.
تجربه بعد از انقلاب نشان داده است که تشيع در جوامعي رشد کرده که در آن جوامع اقليت شيعه کمتر بوده است. بيشتر رشد تشيع در افريقا يا اندونزي يا مالزي بوده است. اما در جوامعي مثل هند به خصوص در شهرهاي شيعه نشين، مردم شاهد هستند که اقليت شيعه يک فرقه با هزاران پيرايه است. بنابرين تصور اين که وارد آن شوند براي آنان بسيار دشوار است. در حالي که در مناطق ديگر شيعه را با بساطت آن و روحيات انقلابي آن شناختهاند.
ايشان گفت: رشد حشوي گري در تشيع سبب شده است تا دامن تشيع بسيار دراز و طولاني شود و سختگيريها هم سبب شده است که نه تنها روي بحث امامت بلکه در باره بسياري از جزئيات هم اگر کسي چون و چرا داشته باشد از دايره تشيع خارج شود. متأسفانه کساني پيدا ميشوند که اگر کسي در اين جزئيات تشيع ترديد کند او را از دايره تشيع بيرون کنند اما همين افراد حاضر به اعتراض به کساني نيستند که عليه پيامبر خدا (ص) کاريکاتورهاي مسخره آميز ميکشند. در مذهبي که متنفذانش براي جزئيات دل ميسوزانند اما براي اصول دل نمي سوزانند، پيداست که يک مشکلي بروز کرده و همين مشکل است که راه را براي ورود ديگران به آن سد ميکند. چون اينجا شيعه تبديل به يک فرقه اي شده است که جزئياتش اهميت بيشتري از اصول اساسي اش پيدا کرده است.
وي افزود: چرا خوارج با آن همه شعارهاي مترقيانه نتوانستند در جهان اسلام نفوذ کنند؟ شما از نهروان که بگذريد، خوارج روي زهدگرايي و قرآن گرايي و عليه اشرافيت شعار ميدادند. تلاش زيادي کردند. شمشير زدند اما جز در يک بخشهاي مرده دنياي اسلام نفوذي به دست نياوردند. دليلش همين سخت گيري براي تکفير ديگران بود. آنان هر کسي که مرتکب گناه کبيره ميشد کافر ميدانستند. خودشان را از بقيه مسلمانها جدا کردند و در رفتارهايشان هم خشونت به خرج ميدادند.
درست در مقابل ابوحنيفه توانست فقه اش را در بسياري از نقاط جهان اسلام به خصوص در بخش ايران و شرق ايران تا دورترين نقاط ماوراء النهر گسترش دهد. چرا؟ براي اين که سختگيري در مذهب نداشت. ميگفت اگر کسي شهادتين را بگويد مسلمان است. بعدش هر کاري که ميخواهد انجام دهد. اما شهادتين در اطلاق نام مسلماني بر او کفايت ميکند. خوارج چنين کساني را کافر ميدانستند. معتزله چنين کساني را فاسق و نه مسلمان ميدانستند. اما ابوحنيفه حالت سختگيرانه را کنار گذاشت و حتي فتوا داد که نماز را ميشود به زبان فارسي هم خواند.
اين سخنران در ادامه گفت: پيچيده شدن يک مذهب و افزايش تعداد اصول و فروع آن سبب ميشود تا ديگران از آن فاصله بگيرند. مکتب و مذهب بايد بدون پيچيدگيهاي فکري باشد. اين امر يکي از مهم ترين دلايل عدم توفيق معتزله در جهان اسلام است. اين مذهب از بين رفت به دليل آن که خيلي پيچيدگي داشت و ميکوشيد تا دامنه عقايدش را که با عقل گرايي افراطي دنبال ميکرد به بسياري از مسائل بسط بدهد.
يکي از مشکلات ديگر رشد تشيع در نقاط دور دست کم سوادي روحانيون مقيم آن مناطق است. بسياري از اينها سالهاست که از حوزههاي علميه دور بوده و در فرهنگ بومي حل و هضم شده اند. در آنجاها عوض اين که مردم مقلد آنان باشند آنها مقلد مردم شده اند. مثلا سي چهل سال قبل چند سالي در حوزه نجف يا قم بوده اما ارتباطش قطع شده است. اينها بايد به طور مداوم تغذيه فکري شوند، کاري که مع الاسف صورت نمي گيرد.
بحث ديگر بر سر رهبري مذهب تشيع است. در صورت ظاهر رهبري اين مذهب در اختيار مراجع است اما متأسفانه در عمل کسان ديگري براي تعيين حدود و مرزها خط و نشان ميکشند. سال گذشته يک مداح عليه مراجع تقليد هم صحبت کرد. و البته بعد با اصرار مقامات بالاتر عذرخواهي کرد. بسياري از اوقات اصحاب منبر روي منابرشان به بهانه دفاع از تشيع ولايي عليه اين و آن صحبت ميکنند در حالي که از لحاظ علمي از موضوع و محمول بحث بيخبرند.
وي افزود: حتي اگر رهبري دست مراجع هم باشد بايد توجه داشت که بايد اصول واحدي به عنوان اساسي ترين اصول پذيرفته شود در حالي که اکنون چنين نيست. ما در تشيع رهبري فکري واحدي نداريم. گاهي کساني تصور ميکنند اگر اين طور بشود راه تفکر بسته ميشود. در حالي که ما ميتوانيم باب اجتهاد را در محدوده خود باز بگذاريم اما براي حفظ مذهب، اصولي را به صورت مشخص تدوين کنيم. اصولي که همان بساطت را داشته باشد. سختگيرانه نباشد. پيچيده نباشد و در عين حال محاسن کلي اسلام را در عدالت خواهي و طرفداري از ضعفا و محرومين داشته باشد. کساني که براي شنيدن صداي شيعه ميآيند بايد با اصول مشخصي روبرو باشند. بايد مرکزيت مشخصي را بشناسند که حرفش حرف تشيع اصيل است. اگر يکبار رهبري متمرکز شيعه، تحريف قرآن را انکار کرد ديگر کسي جرأت نکند آن را مطرح کند و ديگران هم مطمئن باشند که حرف اصلي شيعه همان است که گفته شده است. ميدانيم که بسياري براي تضعيف شيعه به اقوال اين و آن استناد ميکنند در حالي که بايد رهبري مذهبي، مذهب را در اصول خاصي تعريف کند. البته رهبري واحد مذهبي کفايت نمي کند بلکه مهم قدم بعدي است که نبايد در باره اجراي اصول طرح شده سختگيري بيش حد هم باشد و دايره تشيع خيلي محدود شود و خندق بين ما و ديگران کشيده شود.
اين سخنران گفت: يکي از دلايل عدم موفقيت وهابيها با آن هم امکانات مالي و پولي که هزينه ميکنند همين است که در عين حال که رهبري واحد مذهبي دارند اما سختگيري ميکنند. آنان اوائل همه سنيهاي غير خود را کافر ميدانستند. اما حتي بعدها که تغييراتي در مذهب خود دادند باز به دليل مخالفتهاي سرسختانه خودشان با نحلههاي مختلف مذهبي در افريقا نتوانستند جاي پاي محکمي را در آن مناطق به دست آورند.
وي در پايان گفت: تشيع ميراث عظيمي از قرآن و حديث و اخلاق و عرفان دارد. بايد در هر منطقه اي متناسب با آنچه در آن منطقه هست از ميراث شيعه استفاده کرد. نمي شود در جايي که تصوف و عرفان اهميت دارد همه را از خود راند و صرفا روي شريعت و رساله عمليه تکيه کرد. در ايران تجربه کرديم که تصوف در دوره پيش از صفوي تشيع را در ايران گسترش داد و بعد هم علما آن را اصلاح کردند. نبايد ما تصور کنيم که يک نسخه از تشيع که براي ما مطلوب است همه جا بايد پياده شود. طبعا رهبران مذهبي هم بايد توجه داشته باشند که در تدوين اصول کلي اين ملاحظه را رعايت کرده و همان که عرض کرديم سختگيري نکنند معنايش همين است. اصولي فراگير و بسيط که بتواند در نقاط مختلف مطلوبيت خود را نشان دهد.
اعتدال يکي از مهم ترين ابزارهاي پيشرفت تشيع است. زماني شهر ري که چهارراه ايران بود مرکز تسنن بود. اما رهبران شيعه اين شهر با اعتدال رفتار کرده و تلاش کردند تا روابط خوبي با سنيها داشته باشند. بسياري از سادات شيعه اين شهر رفت و آمد خانوادگي و مناسبات سببي با خاندانهاي سني برقرار کردند و به آرامي تشيع را در اين شهر گسترش دادند به طوري که اندکي بعد شهر ري به طور کامل در اختيار شيعيان قرار گرفت و سنيها به روستاها اکتفا کردند و بعدها از آنجاها هم عقب نشيني کردند. تقويت دشمني با مخالفان هيچ گاه نمي تواند راه را بر گسترش تشيع فراهم کند بلکه ايجاد دوستي و مراوده است که زمينه را براي گفتگوي بيشتر فراهم ميسازد.
تقويت قم به عنوان مرکز آموزش جوانان طالب علمي که از نقاط مختلف به ايران ميآيند و حمايت بعدي از آن يکي از مهم ترين زمينههاي رشد تشيع خواهد بود. متأسفانه در برخي از مناطق شيعه نشين دوردست، از اين دانش آموختگان استقبال نشده و حتي گفته ميشود که در ايران عقايد شيعي آنان تضعيف شده است. اين در حالي است حوزه و به خصوص مرجعيت بايد براي حمآيتاز اين افراد برنامه ريزي کرده و روحانيون بومي را ودار کند تا دست از مخالفت با اين افراد بردارند و حتي خودشان هم براي تکميل تحصيلات براي مدتي در قم اقامت کنند.
http://www.baztab.ir/news/35186.php
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط حمید
|
۲۷ بهمن ۱۳۸۴
بسم الله الرحمن الرحیم
با اشتیاق لحظه شماری می کردم تا در جمع مبارک استادان و دانشمندان حضور یابم و از محضرشان کسب فیض کنم. متأسفم که بیماری زمین گیر کننده ای که راه آورد سفر اخیرم به مالزی بود این توفیق را از من گرفت. با پوزش فراوان از دست اندر کاران همایش افلاطون – سهروردی و نیز همه استادان و عالمان شرکت کننده در آن به نشانه ادای احترام و عرض ارادت چند نکته را یادآوری می کنم:
1- سرگذشت فیلسوف شهید «شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی» نماد روشن سرنوشت فلسفه در جهان اسلام است که همواره در حاشیه و انزوا قرار داشت و جا دارد که بپرسیم چرا فلسفه و حکمت که بر تعقل و خردورزی استوار است هیچگاه جای مؤثری در ذهن و زندگی مسلمانان پیدا نکرد و به عکسِ شریعت که همواره قدر دید و در صدر نشست، فلسفه همواره دربدری را تجربه کرد و حتی از عرفان و تصوف که آن نیز مغضوب تشرع و ظاهرگرایی (یا بهتر است بگوییم ظاهرپرستی) قرار داشت از اقبال کمتری برخوردار بود.
2- شیخ شهید که با بلوغ و ابتکار کم مانند خود بسیاری از بن بست های فلسفه مشاء را شکست، اجازه نیافت که از مرحله جوانی به میانسالی بگذرد و قربانی جهل جور شد که جز در تاریکی امکان ادامه حیات را ندارد و چراغ خردورزی و دانایی را بزرگترین دشمن خود به حساب می آورد. و جوانمرگی بهره کسی است که دانایی و بیدارگری را برگزیده است.
3- سرگذشت امروزمان نیز تأمل برانگیز است: هم اکنون قرنها است که از ظهور بزرگانی چون ابن سینا، شیخ اشراق، صدرالمتألهین و ... محروم هستیم و گرفتار یک بلاتکلیفی بزرگ تاریخی در حوزه های آنچه فلسفه اسلامی نام گرفته است بزرگترین فلسفه دانان ما دست بالا، شارحان قابل اعتماد و معلمان افکار و اندیشه های بزرگانی چون صدرا هستند و بزرگان مشتغل به فلسفه جدید نیز در نهایت بازگو کنندگان امین اندیشه بزرگانی هستند که درخت فلسفه را در غرب پربار کرده اند.
4- آیا می توان انتظار ظهور فیلسوف یا فیلسوفانی را کشید که نحوه نگاهمان را به عالم و آدم تغییر دهند و به تبع این تغییر، زندگیمان در همه عرصه های آن دگرگون شود؟
سید محمد خاتمی
1384/11/27
http://www.khatami.ir/letters.php?uid=9&lang=fa
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط حمید
|
امروز میلاد مسیح است. نام و یاد مسیح مهر و محبت و دوستی را تداعی میکند. گرچه در دورهای طولانی که کلیسا حکومت کرد، مسیحیان رنجهای سنگینی را تحمل کردند. متفکران بیش از دیگران در معرض سرکوب و اجبار به توبه قرار گرفتند. برخی زنده سوزانده شدند.هزینهی سنگینی را مسیحیان پرداختند تا پاپ و اسقفها به کلیسا بازگشتند. سالهای طولانی گذشت تا بار دیگر ایمان رونق گرفت. گوهر ایمان دینی در بین همهی ادیان ابراهیمی مشترک و مشابه است؛ چنان که به تعبیر قرآن تفاوتی در میان پیامبران نیست. اما وقتی بر اساس ایمان مذهبی شریعت شکل گرفت، اختلافها بروز کرد. چرا ایرانیان در آستانهی میلاد مسیح به روایت انجیل به بیت لحم رفتند. آنان از روی ستارهها میلاد مسیح را پیشبینی میکردند. آنان با خود طلا و کندر و مر به همراه برده بودند. آن چه ایرانیان را به فلسطین کشانید، ایمان بود، نه شریعت. به عبارت دیگر میتوان گفت در تاریخ ادیان میتوان سه دورهی متمایز را از یکدیگر تفکیک کرد. یهودیت و مسیحیت و آیین زرتشت و اسلام همگی این سه دوره را گذرانده یا میگذرانند: دورهی ایمان، دورهی شریعت، و دورهی حکومت دینی. دربارهی هر سه دوره ادیانی که اشاره کردم، میتوان داوری کرد و پرسید:
آیا شریعت و حکومت بر عمق ایمان مذهبی افزوده یا کاسته است؟
+
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط حمید
|
طاهره موسوی
کتاب «دموکراسی در آمريکا» در اوايل دوران پس از انقلاب فرانسه در سال ١٨٣٥ و ١٨٤٠ ميلادی در زمانی که جامعهی فرانسه شاهد گذار دردناک اريستوکراسی به دموکراسی بود، توسط آلکسيس دو توکويل١ به رشتهی تحرير درآمد. در آن زمان کليسای کاتوليک دموکراسی را دشمن اجتنابناپذير دين میدانست و طرفداران آزادی، دين را بزرگترين دشمن آزادی تلقی میکردند.
|
آلکسيس دو توکويل (١٨٥٩–١٨٠٥) |
توکويل هميشه خود را با اين سوال مواجه میديد که چگونه میتوان بين هواداران دين و مدافعان دموکراسی آشتی ايجاد کرد. توکويل در سفرش به آمريکا شاهد اين واقعيت بود که هيچ گروهی در آمريکا نه بهطور علنی و نه بهشکل غيرعلنی در برابر کليسای کاتوليک قرار نگرفته است و کليسای کاتوليک را دشمن آزادی و دموکراسی تلقی نمیکند. او به اين نتيجه رسيد که گويی روح دينداری و آزادی در آمريکا با يکديگر درآميخته است. از نظر توکويل علاوه بر اينکه آمريکا شاهد هيچ انقلاب و دگرگونی اجتماعی در طول تاريخ نبوده است، عوامل متعددی در ايجاد سازگاری بين دين و دموکراسی در آمريکا موثر بودهاند. اين مقاله به بررسی رابطهی دين و دموکراسی از نگاه توکويل میپردازد و سپس سعی میکند به اين سوال پاسخ دهد که آيا دموکراسی در آمريکا میتواند الگويی برای ساير کشورها باشد، يا خير؟
الف. سازگاری دين و دموکراسی
مهمترين عوامل در سازگاری دين و دموکراسی در آمريکا از ديدگاه توکويل عبارتند از:
١- سازگاری مسيحيت و دموکراسی
٢- اصل جدايی کليسا از دولت
٣- سازگاری عقل و دين (يا ارائه دادن برداشت معقولی از مسيحيت که بتواند پشتوانهای برای حمايت از دموکراسی تلقی شود.)
١- سازگاری مسيحيت و دموکراسی
در نگاه توکويل بارزترين ويژگی جامعهی آمريکا فرهنگ «آنگلو-امريکن» است که ريشهی آن به پيوريتينهايی (معتقد به مکتب پاکآئينی) برمیگردد که توانستهاند باور سازگاری دين و آزادی را در اذهان مردم آمريکا شکل دهند.
از نظر پيوريتينها ريشهی آزادی را بايد در کتاب مقدس جستوجو کرد. از نظر آنها مسيح اولين چهرهی تاريخیای است که به انسانها آموخت همهی انسانها از بدو تولد از حقوق برابر و يکسانی برخوردارند. توکويل معتقد است که بنيانگذاران دموکراسی در آمريکا ميهنپرستانی پيوريتين چون توماس جفرسون بودند با اين باور که مکتب پيوريتين (پاکآئينی) تنها يک آموزه و اصل دينی نيست بلکه از بسياری جهات با تئوریهای دموکراسی و جمهوریخواهی سازگار است. از نظر توکويل تنها زمانی میتوان به درک صحيحی از فرهنگ آنگلو-امريکن دست يافت که بتوان تشخيص داد که اين فرهنگ زادهی دو اصل دينداری و آزادی است و اين دو اصل –بر خلاف اروپا– چنان در آمريکا با يکديگر درآميختهاند که آميزهی آنها بهترين پشتوانه را برای دموکراسی در آمريکا فراهم آورده است.
توکويل دموکراسی را «برابری موقعيتها» يا «quality of conditions» میداند و معتقد است از آنجايی که مکتب کاتوليک به اصل برابری انسانها معتقد است نمیتواند دشمن دموکراسی تلقی شود. از نظر توکويل، ظهور مسيح اعلام برابری همهی انسانها در جهان بود و اين امکان دموکراسی را فراهم کرد.
|
روی جلد کتاب دموکراسی در آمريکا |
اين اما تمام داستان نيست. گرچه برابری موقعيتها بنای دموکراسی در آمريکاست، اما افزايش اين برابری به تنهايی ضرورتاً به آزادی و دموکراسی نخواهد انجاميد، و برعکس میتواند منجر به استبداد اکثريت شود. در اينجا است که دين میتواند نقش بسزايی در جلوگيری از اين استبداد داشته باشد. يعنی در جايی که قانون آزادیهای بیحد و حصر را به رسميت میشناسد، اين دين است که برای انسانها حد میگذارد و مانع انجام بسياری از اعمال غيراخلاقی و نادرست میشود. توکويل معتقد است اگرچه دين نمیتواند مانع همهی آفات دموکراسی از جمله فردگرائی و مادیگرائی شود اما نقش مهمی در تعديل تمايلات فردی و مادی انسانها دارد. توکويل مینويسد: «استبداد (دسپوتيزم) میتواند بدون ايمان حکمرانی کند، اما آزادی نمیتواند. نياز به دين در جمهوریهای دموکراتيک خيلی بيشتر محسوس است تا در حکومتهای غيردموکراتيک. اگر اخلاقيات در جامعهای فروبريزد چگونه آن جامعه میتواند از خطر متلاشی شدن در امان باشد؟ از مردمی که فرمانبرداری خداوند نکنند و خودشان خدای خود باشند چه انتظاری میتوان داشت؟»
٢
در نگاه توکويل مهمترين عنصر در بازداری از «استبداد اکثريت» که آفت دموکراسی است، غلبهی انديشهی دينی و اطاعت از خداست. او میگويد ما بايد تصميم خود را بگيريم «يا اطاعت از خدا يا اطاعت از فرمانروای مستبد». از نظر او نمیتوان همواره در شک و ترديد بسربرد. روح بايد به آرامش برسد، با سرسپردگی به خداوند يا با سرسپردگی به فرمانروايی مستبد.
و چنين است که در اين نگاه دين پشتوانهی اخلاق و اخلاق بهترين حافظ قانون و مطمئنترين اصل در التزام به آزادی است. و از اينرو سازگاری مسيحيت و دموکراسی امری کاملا ً طبيعی خواهد بود. او بر اين باور است که همانطور که مسيحيت قائل به برابری بين انسانها در برابر پروردگار است، برابری انسانها در برابر قانون را هم به رسميت میشناسد.
٢- جدايی کليسا از دولت
توکويل دومين دليل موفقيت آمريکا در سازگاری دين و دموکراسی را پایبندی آمريکايیها به اصل جدايی کليسا و دولت میداند. از نظر وی، مسيحيت معتقد است کار قيصر را به قيصر و کار خدا را به خدا واگذاريد. بنابراين مسيحيت کاملا ً به جدايی کليسا از دولت فتوا میدهد. از نظر توکويل، گرچه دين بهطور رسمی بهعنوان بخشی از سيستم سياسی آمريکا تلقی نمیشود، اما بيشترين سهم را در حفظ دموکراسی دارد، دين اولين نهاد فرهنگیای تلقی میشود که بهطور غيرمستقيم بر زندگی سياسی مردم آمريکا تأثير میگذارد.٣
به اعتقاد وی دين از طريق بارورکردن انديشه و فضايل اخلاقی انسانها جايگاه شايستهی خود را پيدا کرده است. و اين تأثير غيرمستقيم اعتقادات دينی در جامعهی سياسی آمريکا بسيار مؤثرتر از تأثير مستقيم دين بر سياست بوده است.
٣- معقولسازی دين
توکويل معتقد است که تلاش رهبران دينی و بنيانگزاران آمريکا در آشتی دين و عقل و معرفی چهرهای معقول از دين، يکی از عوامل مهم در سازگاری دين و دموکراسی بوده است. به نظر وی اگر تلاش اين مردان بزرگ نبود، دين کاملا ً در برابر دموکراسی قرار میگرفت و دشمن دموکراسی تلقی میشد.٤ اما اين اتفاق- برخلاف اروپا- در آمريکا رخ نداد چون اکثر رهبران مذهبی در آمريکا تلاش میکردند که قرائتی سازگار با عقل بشر از دين و احکام دينی بهدست دهند. توکويل نه تنها دين را ضامن آزادی و برابری و مهمترين عامل بازدارنده در برابر فردگرايی و مادیگرايی میداند، بلکه آنرا همچنين از مهمترين نهادها در تثبيت دموکراسی میشناسد.
ب. دين به مثابه نهاد مدنی
توکويل مینويسد: «هيچ چيز در آمريکا چشمگيرتر از نهادهای مدنی نيست».٥ از نظر توکويل نهادهای مدنی علاوه بر نهادهای صنعتی و تجاری شمار زيادی از نهادهای دينی و اخلاقی را نيز در بر میگيرد. او نهادهای مدنی را به نهادهای سياسی و فرهنگی تقسيم میکند و در اين تقسيمبندی نهادهای دينی جزء نهادهای فرهنگی محسوب میشوند و کاملاً از نهادهای سياسی فاصله میگيرند. رمز تأثيرگذاری نهادی فرهنگی در نگاه توکويل استقلال آنها از نهادهای سياسی و تاثيرگذاری غيرمستقيمشان بر انديشه و احساس مردم است.
ج. آيا شيوهی دموکراسی آمريکايی در ديگر کشورها نيز قابل تقليد است؟
آيا آشتی بين دين و دموکراسی در آمريکا، در اروپا و ديگر کشورها نيز امکان تحقق دارد؟
در نگاه توکويل دين در آمريکا به دو دليل مورد توجه باقی مانده است: اول اينکه دين در اذهان مردم آمريکا با مليت و ملیگرايی همراه است و دوم آنکه آمريکا هيچ تجربهی انقلاب دموکراتيک را از سر نگذرانده و لذا از گزند دگرگونیهای مخرب اجتماعی مصون مانده است. در فرانسه اما بهعنوان مثال، «برابری» بعد از درگيریهای شديد بين طبقات مردم و کليسا تحقق يافت. در نتيجه برخلاف آمريکا، ايمان دينی در فرانسه نمیتوانست تنها با جدايی کليسا از دولت محفوظ بماند. در فرانسه کليسا با نظام اريستوکراسی همخوان بود و طرفداران دموکراسی و آزادیخواهان بهحق کليسا را دشمن دموکراسی و آزادی میدانستند. و لذا به زعم توکويل برای آشتی دين و دموکراسی مسحيت در فرانسه بايد بازخوانی میشد و نشان میداد که ضديتی با اصول آزادی و برابری ندارد. چراکه مردمی که به انديشهی برابری رسيده بودند ديگر نمیتوانستند قوميت فرد يا نهادی را به رسميت بشناسند. آنها میخواستند خود برای خود تصميم بگيرند و بر پايهی تجربهی خود عمل کنند. و چنين است که توکويل تصريح میکند که نمیتوان از دموکراسی آمريکا الگوبرداری کرد، هر جامعهای متفاوت از جامعهی ديگر رشد میکند و معيارها و هنجارها و شرايط تاريخی هر جامعهای با جامعهی ديگر متفاوت است.
نتيجهگيری
توکويل مسيحيت را عنصری مهم در تاريخ دموکراسی غربی میداند. براهين توکويل در آشتی دين و دموکراسی تلاشی است در تبيين اين اعتقاد که دموکراسی غربی نه تنها غير دينی نيست بلکه ريشههايش را از فرهنگ دينی جامعه اخذ کرده است. اين براهين دستکم در تثبيت بخش اول اين ادعا يعنی عدم تعارض دين و دموکراسی بسيار موفقاند.
از ميان لوازم سازگاری دين و دموکراسی در نگاه توکويل، جدايی نهاد دين از دولت از اهميت ويژهای برخوردار است. اين جدايی نه تنها باعث حفظ دموکراسی بلکه موجب حفظ دين هم خواهد شد. علیرغم اين جدايی، دين اما همچنان قادر خواهد بود که به شکلی غيرمستقيم اما بسيار عميق بر جامعه تاثير بگذارد. جدا از توکويل، نظريهی جدايی نهاد دين از دولت همچنان از رايجترين نظريات در ميان متفکران ديندار و غيرديندار فلسفهی سياست است. از ميان مدافعان ديندار اين نظريه شايد از همه نامبردارتر جان لاک٦ باشد. از معاصران نيز کسانی چون فليپ کوين٧ و رابرت آوودی٨ به جد حامی اين نظريهاند. در ميان متفکران سکولار حامی اين رای نيز کسانی چون جان راولز٩ شهيرتر از آنند که نيازی به معرفی داشته باشند. اين متفکران عموماً برآنند که ترکيب دين و سياست ترکيبی است خطرناک که شعلههايش نه تنها دموکراسی که دين را هم در بر خواهد گرفت.
به جز جدايی دين از سياست، برای هر کس که آشتی دين و دموکراسی دغدغهای جدی است، اهتمام به معقولسازی دين از ضروریترين تلاشهاست. چراکه در جهان جديدی که سکولاريزم همه چيز را مورد نقد قرار داده است و هيچ خط قرمزی باقی نگذاشته است تنها قرائت عقلانی از دين میتواند با دموکراسی سازگار افتد.
توصيف توکويل از دموکراسی در آمريکا توصيهای به الگوبرداری از اين مدل نيست. توکويل تنها با ارائهی اين مدل نشان میدهد که دموکراسی بدون ارزشهای فرهنگی، اخلاقی و دينی عقيم است. همچنين با مطرح کردن الگوی دموکراسی نشان میدهد که هرچند نظام دموکراتيکتر باشد، احتمال وقوع انقلاب و تغييرات نهادينهی اجتماعی در آن کمتر است.
پاورقیها:
١ Alexis de Tocqueville
٢ دموکراسی در آمريکا، جلد اول، صفحهی ٢٩٨
٣ دموکراسی در آمريکا، جلد اول، صفحهی ٢٩٦
٤ دموکراسی در آمريکا، جلد دوم، صفحات ٢٦–٢٧
٥ دموکراسی در آمريکا، جلد دوم، صفحهی ١٨
٦ John Locke
٧ Philip L. Quinn
٨ Robert Audi
٩ John Rawls
http://www.aftab-magazine.com/5/page2:1
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط حمید
|
روشنگرى برشالوده تجربه شرقى
|
|
|
حميدرضا فرزاد
نيشيدا كيتارو (nishida kitaro) مهمترين و تأثيرگذارترين فيلسوف ژاپن در قرن بيستم بود. كارهايش را از چند جهت راهگشا دانسته اند: او رشته فلسفه را آن گونه كه در غرب معمول است در ژاپن مستقر ساخت. او همچنين توانست با تأليف ميان منابع تفكر آسيايى و فلسفه اروپايى، بر غناى اين رشته بيفزايد. افزون بر اين كيتارو پايه و اساسى نو براى مباحث و جريان هاى فلسفى مربوط به تفكر آسيايى فراهم ساخت و به ارائه نظريه هايى بديع راجع به خود يا نفس و جهان پرداخت...
نيشيدا كيتارو در ۱۹ مه ۱۸۷۰ در روستاى مورى در شمال شهر كانازاوا به دنيا آمد، دوره رشد و نمو كيتارو همزمان بود با نخستين سال هاى دوره مه يى جى (۱۸۶۸-۱۹۱۲) - دوره اى كه ژاپن دروازه هاى خود را پس از دو و نيم قرن انزوا و جدايى به روى دنيا مى گشود و درعرصه هاى مختلف سياسى، آموزشى و فرهنگى از دنياى خارج تأثير مى پذيرفت. اين «مدرنيزاسيون» كه مصادف بود با سال هاى اوليه زندگى كيتارو و آن را زير تأثير خود قرار داد هم به شكل يك فضاى غالباً سنگين تحصيلى بود - كه اطاعت و تعظيم در برابر امپراتور را اقتضا مى كرد و هم عرصه اى فراهم مى كرد براى گسترش انديشه هاى پيشرونده مربوط به «روشنگرى» ژاپن كه فلسفه غرب را به ژاپن شناساند. كيتارو در دوره متوسطه در كانازاوا به مطالعه آثار كلاسيك كنفوسيوسى، نوكنفوسيوسى و دائويى پرداخت، انگليسى و آلمانى را ياد گرفت، در رياضيات مهارت پيدا كرد و كم كم سعى كرد به عمق آثار و انديشه هاى هگل و كانت نفوذ كند. او در اين دوران با همكلاسى اش دى .تى.سوزوكى [محقق معروف ژاپنى كه در بوديسم ماهايانه و اديان ژاپنى به طور كلى، صاحب تخصص بود و در غرب عمدتاً به خاطر چاپ آثار عامه پسند راجع به ذن بوديسم شهرت پيدا كرد. او مابين سال هاى ۱۸۷۰ و ۱۹۶۶ مى زيست] دوستى اى را آغاز كرد كه يك عمر ادامه يافت. كيتارو در سال ۱۸۹۱ در دانشگاه توكيو زيرنظر نخستين استادان فلسفه در ژاپن به مطالعه آثار كانت، هگل و شوپنهاور پرداخت. پس از نوشتن رساله اى راجع به نظريه عليت هيوم، در سال هاى ۱۸۸۴ فارغ التحصيل شد. چندى بعد ازدواج كرد و به تدريس در دبيرستان ها و دانشگاه ها مشغول شد. او طى دهه بعد زندگى اش - با وجود اشتغالات بسيار از جمله كارهاى مربوط به زندگى خانوادگى و تدريس، چند مقاله فلسفى منتشر كرد اما بيشتر، علاقه مند به انجام آداب رسمى مراقبه زير نظر استادان ذن (zen) در كيوتو بود. كيتارو در سال ۱۹۰۵ شروع به نگارش كتاب تحقيقى درباره خير (An Inquiry into the Good) كرد. او بر پايه اين اثر، در سال ۱۹۱۰ شغلى در دانشگاه كيوتو پيدا كرد و در سال ۱۹۱۴ استاد فلسفه در آنجا شد. كيتارو طى يك دهه بعد مقالات متعددى به رشته تحرير درآورد كه ناظر به آثار نوكانتيان، رويس [فيلسوف آمريكايى ۱۸۵۵-۱۹۱۶] برگسون، هرمان لوتس [فيلسوف آلمانى ۱۸۱۷-۱۸۸۱] و تا حدودى هوسرل بود. اين مقالات كه بعدها به صورت چندين كتاب، يك جا منتشر شدند، مباحث و مسائل مختلف فلسفى را دربر مى گيرند از جمله مباحث مربوط به متافيزيك، هنر و اخلاق را. شهرت كيتارو از دهه ۱۹۲۰ رو به فزونى گذاشت. او نظريه خاص اش راجع به مكان را در اواسط دهه ۱۹۲۰ مطرح كرد و پس از بازنشستگى و عزيمت به كاماكورا در سال ،۱۹۲۹ به شرح و بسط آن پرداخت. در اوايل ۱۹۳۰ علايق اش معطوف به سرشت اعمال و مناسبات و روابط انسانى در بستر تاريخ و اجتماعى شان شد و عاقبت به معناى فرهنگ و مليت روى آورد.
وجهه و منزلت خوبى كه نيشيدا كيتارو به عنوان فيلسوف برجسته ژاپن داشت موجب شد كه مقامات رسمى حكومت - كه يكى از آنان، شاگرد پيشين او و بعدها نخست وزير ژاپن، كونو فوميمارو بود - به او متوسل شدند تا ملى گرايى (ناسيوناليسم) ژاپنى را توجيه كند. كيتارو اثرى در اين زمينه تأليف كرد و اگرچه در آن به توجيه توسعه طلبى ژاپن نپرداخت و بر آن صحه نگذاشت اما بخش اعظم آن اثر را حاصل بى دقتى و شتاب فكرى مى شمرد. در سال ۱۹۳۸ راجع به «مسأله فرهنگ ژاپنى» سخنرانى هايى ايراد كرد كه دو سال بعد در هيأت كتابى چاپ شدند كه بيش از چهل هزار نسخه از آن به فروش رسيد. او در سخنانى خطاب به امپراتور در سال ۱۹۴۱ به طرفدارى از آزادى علمى و آكادميك و جايگاه هر ملت در گستره جهانى و بين المللى پرداخت. سپس سخنرانى هايى راجع به «اصول نظم جهانى نوين» و «سياست ملى» ايراد كرد.
طى اين دوره منتقدان راست گراى كيتارو نوشته هاى سياسى او را انتزاعى تر و نارساتر از آن مى دانستند كه مؤيد حكومت وقت باشد. پس از جنگ جهانى دوم منتقدان چپ گراى او همان آثار را بيش از اندازه ملى گرايانه محسوب كردند. كيتارو با وجود كسالت شديد و بمباران شهرهاى ژاپن در دوران جنگ جهانى دوم به تحقيقات فلسفى اش ادامه داد. او رساله مهم و تأثيرگذار منطق مكان و جهان گرايى دينى (The Logic of place and the Relgious worldview) را درست دو ماه قبل از مرگش در ۷ ژوئن ۱۹۴۵ كامل كرد، چاپ مجموعه آثارش در ۱۹ مجلد، دو سال بعد آغاز شد.
زندگى بيرونى و ظاهرى كيتارو را مانند زندگى ظاهرى كانت - كه كيتارو آثارش را بسيار مى ستود - عادى و به دور از حادثه اى خاص دانسته اند. خودش در اين باره چنين مى نويسد: «تمام زندگى ام به غايت ساده بوده است. در نيمه اول زندگى ام رو به تخته سياه بوده ام و در نيمه دوم، پشت به آن. من در نسبت با تخته سياه فقط يك گردش كامل داشته ام - اين، همه زندگينامه ام است.»
مع الوصف زندگى اش خالى از رنج و اندوه و به دور از فراز و فرود هم نبود: او مرگ نخستين همسر و چهار تن از هشت فرزندش را شاهد بود. وقتى اولين پسرش درگذشت، چنين نوشت: «۲۳ سال در سلامت و تندرستى زيست. اكنون چگونه است كه همچون رؤيايى ناپديد شده است.» اما سه سال بعد توانست چنين بنويسد: «ژرفاى روحم چنين عمقى دارد: نه خوشى را به آن دستى است و نه امواج غم و اندوه را به آن راهى.»
ملى گرايان ژاپنى پيش از جنگ جهانى دوم به او خرده مى گرفتند كه نسبت به انديشه ها و تأثيرات خارجى، بيش از حد پذيرنده است. اما كيتارو اهميتى به اين خرده گيرى ها نمى داد. او مى كوشيد با تكيه بر منابع اصيل تفكر شرقى و غور در تفكرات فلاسفه و انديشمندان بزرگ غرب، به حقيقت تقرب جويد و به ژرفاى واقعيت راه پيدا كند. يكى از مسائل بنيادى مورد علاقه و تفكرش، اين بود كه چگونه از وجودى واحد، چيزهايى بسيار نشأت مى گيرد. رابطه ميان وحدت و كثرت چگونه است. او در اين باره چنين مى نويسد: «واقعيت (reality) امرى واحد و يگانه در عين حال كثير است، وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت.reality is one) while it is many and many while it is one) چون اين دو بعد را نمى توان از هم جدا كرد مى توان گفت كه واقعيت، خود گسترى و تجلى مدام (self - development) يك وجود واحد و يگانه است. واقعيتى كه هم واحد است و هم كثير بايد خود محرك خويش باشد و سكون نداشته باشد...» كيتارو بر پايه اين متافيزيك، نخستين نگرش هاى الهياتى و اخلاقى اش را بنيان نهاد. به ديد او عالم وجود واقعيتى يگانه است، فعاليتى مستقل دارد و پيوسته در حال گسترش و تحقق خويش است. او در اين باره چنين مى نويسد: «ما بنيان اين فعاليت نامتناهى را خدا مى ناميم. خدا چيزى نيست كه از واقعيت فرا رفته باشد. خدا بنيان واقعيت است. او است كه تمايز ميان ذهنيت و عينيت را از ميان برمى دارد و روح و طبيعت را با هم متحد مى سازد.» كيتارو در ديدگاه اخلاقى اى كه بر پايه اين متافيزيك بنا مى كند ميان خود حقيقى و خود عادى تمايز قائل مى شود. هدف اخلاق و خير واقعى هر فرد، تحقق خود حقيقى او است. براى اين كار، وهم و پندار مربوط به خود عادى بايد از ميان برود. كيتارو در اين باره مى نويسد: «خويشتن حقيقى مان، واقعيت غايى عالم است. و اگر خويشتن حقيقى مان را بشناسيم نه تنها با خير و نيكى نوع بشر به طور عام بلكه با ذات عالم و با خواست و مشيت خدا يگانگى پيدا مى كنيم.» كيتارو اين را اوج دين و اخلاق مى دانست.
خويشتن متناهى در برابر وجود مطلق و نامتناهى: كيتارو در اواخر عمرش، شايد با اين انديشه كه مرگ براى فهم و شناخت فرد اهميت دارد و شايد با نظر به موضوع خودآگاهى بيدارى درونى (self - awakening) به منزله نوعى مرگ و تولد مجرد، به بررسى عميق تر رابطه ميان خويشتن محدود آدمى و وجود مطلق - خدا - پرداخت. در نظر او اين رابطه منطقاً جايگاه دين را تعيين مى كند.
موضوع مرگ در آثار اوليه كيتارو راجع به تجربه محض خودآگاهى، چندان مطرح نشد و فقط در مقالات و رساله هاى مربوط به خود (self) و جهان تاريخى به شكلى انتزاعى اشاراتى به آن شد. اما كيتارو در واپسين رساله كاملش كه اهميت و شهرت بسيار دارد يعنى منطق مكان و جهان نگرى دينى ، نگرش تجربى تر و عينى ترى دارد. به ديد او مرگ، حادثه اى در پايان زندگى شخص نيست بلكه در هر لحظه زندگى نفوذ مى كند و يك گشودگى هميشه حاضر است. او تصريح مى كند ( am myself by knowing my own death I) يعنى شناخت مرگم مايه شناخت خودم است. با شناختن مرگم است كه به عمق وجودم راه مى يابم. آنچه مرا يك فرد مى سازد نه صرفاً تفاوتم با ديگران و همانندى ام با نوعى اصل ذاتى است بل دقيقاً چيزى است كه در بالاترين حد، مرا «نفى مى كند» نفى در هر لحظه از عمل در اين زمينه، مرگ دال بر نفى درونى خويشتن متناهى (the finite self) است. اگر مرگ يك گشودگى هميشگى است، وجه ديگر آن گشودگى، وجود مطلق است. مردن يعنى ايستادن در برابر وجود مطلق، وجودى كه كيتارو آن را خدا مى خواند اما تصريح مى كند كه مقصودش وجودى شخصى و كاملاً منزه و دور از اين عالم نيست...
تحليل دين: كيتارو در آخرين اثرش به تحليل و بررسى جهان نگرى دينى مى پردازد. به عقيده او نكته كليدى در فهم و شناخت دين عبارت است از فهم و شناخت ماهيت حقيقى خويشتن (self) و رابطه اش با واقعيت يا وجود آن گونه كه واقعاً هست. از نگرش نيشيدا كيتارو اين نتيجه حاصل مى شود كه حالت وجود خويشتن مستلزم تناقض درونى است يعنى خود نافى خويش است. در اين باره چنين سخنى دارد: «خود (self) و وجود مطلق هميشه در يك شكل متناقض گونه (paradoxical) حضور و غيبت همزمان، با يكديگر رابطه دارند. اين منطق، صورت دينى زندگى را برآمده از هويت و نسبت متناقض گونه ميان وجود انسان و وجود مطلق تلقى مى كند.»
از اين جا دو نتيجه مهم به دست مى آيد: اول اين كه دين صرفاً وجهى از وجود زندگى نيست كه بتوان آن را ناديده گرفت يا بر اساس ذوق و سليقه فردى به آن پرداخت بلكه دين جز تار و پود بافت واقعيت است. نتيجه دوم اين است كه آگاهى دينى يك موهبت ويژه كه فقط به عده اى قليل ارزانى شده باشد نيست. كيتارو در اين باره چنين مى نويسد: «فكر دينى در هر شخصى حضور دارد. كسى كه اين موضوع را درنمى يابد نمى تواند فيلسوف باشد.»
نيشيدا كيتارو عقيده دارد كه راه به خدا، درونى و باطنى است. در تعابير او، ما با كندوكاو در تناقض هاى نهفته در خويشتن (self) است كه به خدا نزديك مى شويم. او مى گويد كه دين را فقط به مدد منطق ايجاب و تصديق مطلق از طريق نفى مطلق مى توان عميقاً شناخت. شايد بتوان گفت كه بنابر ديدگاه كيتارو انسان هنگامى به خداوند نزديك مى شود كه خود از ميان برخيزد. اين حركتى در جهت نفى است كه در ژرفاى آن، تصديقى استوار نهفته است و نه فنا و نابودى، از همين روست كه او مرگ را نابودى محسوب نمى كند. كيتارو دين را در قلب فرديت انسان جاى مى دهد و عقيده دارد كه آگاهى دينى، از آگاهى فرد نسبت به مرگش نشأت مى گيرد. از سوى ديگر كيتارو دين را يك پديده اجتماعى و فرهنگى مى دانست و بر آن بود كه انسان معاصر تابع دولت است. اما چنانكه برخى از صاحبنظران از جمله جان مارالدو تصريح كرده اند او قائل به تفوق فرهنگ بر دين و دولت بر فرد نبود. چون عقيده داشت كه فرهنگ در قلب خويش، دينى است و مى توان دين را در هر فرهنگى يافت. بعلاوه اطاعت در برابر ملت و مليت نيز بايد مبتنى بر آگاهى دينى حقيقى باشد. كيتارو بويژه از آن رو كه در دوران يك حكومت تماميت گرا مطلب مى نوشت در بيان اظهاراتش احتياط مى كرد و ابهام مى آورد. از همين رو دقيقاً معلوم نيست كه او تا چه حد فرد را تابع و شكل گرفته توسط دولت مى دانست و اين كه آيا بر آن بود كه دين مى تواند يا بايد به نقد و بررسى دولت و جامعه بپردازد يا نه. نكته ديگر در مورد انديشه هاى عام كيتارو اين است كه او ظاهراً به تعدد و تنوع اصيل فرهنگ ها و اديان و هويت هاى مختلف ملى قائل بود. به تعامل و روابط سازنده و شخص وار ( and Thou I) ميان آنها عقيده داشت و فرهنگ جهانى را حاصل تعامل و زيست مشترك فرهنگ هاى گوناگون بشرى مى دانست.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط حمید
|
محمد نجارى
زنان فيلسوف
در يونان و روم باستان
رژين پى يترا
ترجمه: عباس باقرى
نشر فرزان روز
چاپ اول ۱۳۸۴
۱۶۵۰ نسخه«ما اين حقايق را مسلم و بديهى مى دانيم: كه همه مردان و زنان برابر آفريده شده اند؛ كه آفريدگارشان حقوقى واگذار نشدنى به آنان ارزانى داشته است.» (دايره المعارف دموكراسى، اعلاميه حقوق عاطفى، ،۱۳۸۳ ص ۱۸۴۸)
به راستى، كسانى كه اعلاميه حقوق عاطفى را نوشته بودند، مى دانستند كه در گذشته و در زمان هاى دور، در يونان و روم باستان زنان فيلسوف و انديشمند وجود داشته اند آيا آنها مى دانستند كه فيثاغورث اسرار مكتبش را به يك زن آموزش داده است، آيا آنها مى دانستند كه زنان در يونان و روم باستان در محافل علمى و فلسفى به راحتى شركت مى كرده و داراى جايگاه و مقام هاى مهمى نيز بوده اند.
در هر حال اينها موارد كلانى است كه خانم رژين پى يترا در كتاب بسيار مختصرش سعى كرده بدان، در شش بخش (ماجراهاى خانوادگى / بازى هاى عشق / قدرت و مرگ/ دين هاى چندخدايى و مسيحيت / بازى هاى فكر: زبان / از واقعيت افسانه اى تا خيالپردازى واقعى) بپردازد. وى مى نويسد كه «معمولاً كسى باور ندارد، اما در دوران باستان زنان فيلسوف وجود داشته اند.» (ص ۱)چهره هاى زيبا و داشتن خانواده هاى توانگر از ويژگى هاى اين زنان فيلسوف بوده، آنها فرصت شركت در محافل علمى را نيز داشته اند و حتى به مقام هاى بسيار مهمى هم دست يافته اند، زنان فيلسوف كتاب هايى در زمينه هاى مختلف فلسفى نيز نگاشته اند كه امروزه در دست نيست. نويسنده در ابتدا، بحث خود را با زنان فيثاغورثى آغاز مى كند، مكتبى كه برخلاف مكاتب بعدى اش به زنان اهميت مى داده و آنها را در جلسات و محافل خود مى پذيرفته. همسر فيثاغورث «تِه آنو» نام داشت. وى مشهورترين زن اين مكتب است. گويند كه وى دستنوشته هاى فلسفى، شعر و نامه هايى در زمينه مسائل زناشويى و تربيت فرزندان از خود برجاى گذاشته بود. حاصل زندگى ته آنو و فيثاغورث بسيار پرثمر بود؛ دو پسر و سه دختر، كه هر سه دختر وى نيز داراى كتاب هاى فلسفى بوده اند. دختر سوم فيثاغورث دامو اصول اساسى آئين پدر را آموخت و به خواسته پدر تا آخر عمر، مبنى بر فاش نشدن اين اسرار پايدار ماند. «اگر دامو در بينوايى زيست، زيرا نخواست اسرار پدرى را بفروشد.» (ص ۱۴)از آنچه گفته شد مى توان برداشت كرد كه فيثاغورث بين زن و مرد هيچ تفاوت و برترى قائل نبوده و حتى مى توان وى را از فلاسفه پيشگام در تساوى حقوق زن و مرد دانست. در ادامه رژين به مسائل عشقى، عاطفى و جنسى زنان فيلسوف مى پردازد. وى مى نويسد: «اگر گروهى از زنان دوران باستان، مانند ته آنو وفادارى در زناشويى را اندرز مى دادند، گروهى ديگر خلق و خويى نامقيد داشتند. در آتن و شهرهاى ديگر زنان آزاد، بسيار بودند.» (ص ۱۹) وى زندگى زنان فيلسوفى چون آسپاسيا همسر پريكلس، لئونتيوم همدم اپيكور، تيمستا دوست اپيكور و هيپارخيا همسر كراتس كلبى را بررسى مى كند كه هر يك به جاى خود قابل تأمل است. وى حضور زنان فيلسوف در كنار قدرت را به نقد مى كشد. رژين در حقيقت به تحول انديشه از آسپاسيا تا اودوسى كه نزديك به ده قرن را دربر مى گيرد مى پردازد. نكته جالب توجه اين بخش از كتاب، در صورتى كه به دقت مطالعه شود، تغيير جهان بينى ها از مكتب فيثاغورث تا مسيحيت و يكتاپرستى و همچنين فراز و فرود حكومت ها و قدرت ها از آتن تا روم، جايگاه و نقش زنان در كنار حاكمان و صاحبان قدرت و چگونگى اين تغييرات است.در ادامه وى به درگيرى هاى اعتقادى بين فرقه ها و مكاتب آن زمان نيز مى پردازد. نكته قابل توجه اين بخش اعدام هيپاتياى فيلسوف به حكم كليسا است، كه به عقيده نويسنده كتاب اعتبار كليسا را خدشه دار كرد. رژين معتقد است كه زنان يونان و روم، همان فيلسوفان مشهور همه داراى زبانى فصيح و گويا بودند. آنها مى توانستند به موقع سكوت كنند، استدلال هاى فلسفى بياورند، به بحث و جدل و مكاشفه افكار بپردازند، چيستان و معما طرح كنند و از تاريخ و تحولات آن نيز سخن گويند. در حقيقت استفاده از زبان براى زنان در انتقال افكار و مفاهيم چون عشق، مهم و جذاب بوده است.در پايان مى نويسد: «آنها (زنان فيلسوف) بيش از آنكه اهل مراقبه و مكاشفه باشند زنانى مصمم و بااراده بودند و چيزى كه در آنها چشمگير است، قدرتى است كه از خود نشان مى دادند.» (ص ۹۶)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط حمید
|
|
|
|
سیدمحمدخاتمی: در مجلس باشكوهى كه به نام عالم دينى بزرگ و زمان شناس و روشن بين، حضرت امام موسى صدر برپا شده است بايد از دين سخن گفت؛ دينى كه رهاننده آدمى از جهل و خشونت و بيداد است. همان كه امام موسى صدر زندگى خود را وقف آن كرده بود. او پيشواى شيعيان لبنان بود، اما براى پيروان همه اديان و مذاهب پدرى مهربان و معلمى دلسوز بود. او پيشواى شيعيان لبنان بود. او لبنان سرافراز را آرام، آزاد، مستقل و پيشرو مى خواست و مسلمان و مسيحى و درزى و شيعه و سنى را در كنار هم و برخوردار از همه مواهبى كه خداوند براى بندگان خود آفريده است و همه را شايسته برخوردارى از اين و آن مى دانست. انديشه بلند و روح لطيف امام موسى صدر از مرزبندى هاى ظاهرى و صف بندى هاى تصنعى سياسى و قومى فراتر مى رفت و به نام اسلام روشنگر همه انسان ها را آزاد و عزيز مى خواست. امروز گرچه امام موسى صدر در ميان ما نيست، ولى انديشه و مرام او برانگيزاننده هر انسان آزاد لبنانى است و در مقاومت دلير لبنان و در جان آنان كه سربلندى لبنان عزيز را مى خواهند و نسبت به توطئه هايى كه استقلال و سرافرازى لبنان را تهديد مى كند، زنده و جارى است. ما هنوز هم منتظر بازگشت آن عزيز هستيم كه در اين زمان سخت به او نيازمنديم.
|
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط حمید
|
سوزان مولر آکین/ مترجم: ن. نوریزاده -مونترال
چهارشنبه 20 اسفند 1383
استوارت ميل بر خلاف ژان ژاک روسو ميداند که بدون شرکت زنان در حق سرنوشتشان هيچ موفقيت و بهبودی برای خانواده حاصل نخواهد شد. زيرا موقعيت اجتماعی آنها، اجازه نمی دهد که مجالی برای ابراز در بهبود خانواده داشته باشند".(81) اما در مقابل اگر آنها حق تعيين سرنوشت خود را با ابزارهای قانونی بدست آورند، آنگاه ميتوانند بر روند سياست گزاری مردان تاثير گذارند. ميل همچنين بيان ميدارد که: "زنان در مراحل بعدی اين ابزارها را برای منافعی که بين آنها و ديگران و نيز کشور و اصلاح انسانيت ضروری است، مسئولانه بکار خواهندبرند و بدينوسيله به نظرات خود شکل بهتری ميدهند".(82) Tocqueville معتقد بود که: "فراگيری دانش تاثير فراوانی بر شرکت زنان در امور سياسی دارد و اگر آنان برای کسب حقوق سياسی خود اقدام کنند و دارای حق رای و نظر در جامعه شوند و خود را از قيد سلطه شوهر آزاد نمايند آنگاه در خواهند يافت که وظائف و انگيزه آنان که مغايرت با وضعيت فعلی شان است، تغيير خواهد کرد".(83) بنابراين اختيار و حق رای داشتن زنان سودی دو برابر به جامعه می رساند، زيرا از طرفی خودخواهی زنان که اغلب بخاطر مخالفت با شوهرانشان دچار آن شده اند را کاهش ميدهد و از طرف ديگر باعث افزايش مسئوليت های اجتماعی آنان ميگردد.
جان استوارت ميل نيز انهدام قوانين نابرابری که اجازه ميدهد شوهران روی همسران خود اعمال کنند را در جهت تاثير گذاری بر ارزشهای خانواده ميداند و براين باور است که "جامعه ای در وضعيت طبيعی قرار دارد که آن جامعه برای شهروندان خود حق برابری قائل باشد" و علاوه بر آن "جامعه ای که شهروندان آن حقوق برابر دارند، تنها دبستان اخلاق حقيقی بشمار ميرود".(84) او در اين مورد بيان ميدارد که: "تسلط خودخواهانه و برتری طلبانه مردان روی زنان که بطور مداوم اعمال ميشود ارزشهای زندگی را تباه ميسازد و تاثيرات زيان آوری روی کودکان می گذارد. در جائيکه بين دو انسان رابطه ارباب و برده برقرار است و يکی اعتقاد راسخ دارد که از هر لحاظ نسبت به ديگری برتر است، در اين شرايط نمی توان به ارزشهای انسانی و عدالت خواهانه دست يافت". او ميپرسد که چه اميدی برای بهبودی و اصلاح اخلاقی جامعه وجود دارد در حاليکه فضای خانه بر پايه نابرابری قرار گرفته و اعضاء آن از ابتدای کودکی به حقوق نابرابر خوی کرده اند؟ بعبارت ديگر اگر قوانين ازدواج، حقوق و رفتار برابر اعضاء را به رسميت بشناسد و خانواده که به عنوان پايه اصلی شکل گيری جوامع است را بصورت دبستانی درآيد که مدافع برابری و همزيستی در مهر و محبت و بدور از اعمال قدرت يکی بر ديگری ، آنگاه کودکان در چنين فضائی آماده خواهد شد که آنچه را ميل "برای فضيلت واقعی انسان" و "زندگی مناسب در فضائی برابر" انتظار دارد، به وقوع بپيوندد. (85) در اينجا ضروری است که به نکته ای اشاره گردد و آن اينست که عليرغم اظهارات جدی ميل درباره برابری اعضاء خانواده، نوشته های فمينيستی او اصولا بطور تلويحی متوجه آندسته از زنان و خانواده های طبقه بالا و متوسط جامعه ميباشد.(86)
ميل به خوانندگان خود اطمينان ميدهد که اگر خانواده از حقوق سياسی و مدنی برخوردار گردد جای نگرانی برای زن و مرد به عنوان دو جنس مخالف در جامعه نيست. زيرا با برخورداری از حقوق برابر سياسی و مدنی، خانواده از "دبستانی که در آن درسهای استبداد آموزش داده ميشود، تبديل به دبستان واقعی ميگردد که در آن فضيلت آزادی تدريس خواهد شد. (88) اما ميل باوجوديکه نابرابری مشروع و قانونی خانواده پدر سالاری را به عنوان "ضرورت امر انساني" انکار ميکند، اما او در قسمتی ازکتاب The Subjection of women مبحثی در تقسيم سنتی کار در خانواده به شرح زير ارائه ميدهد: "زنان بايد حق انتخاب واقعی برای کار و يا ازدواج را داشته باشند و اگر چنين حقی را برای زنان قائل شد آنان بيشتر ترجيح ميدهند که ازدواج نمايند و بديهی است انتخاب آنها به منزله و معادل انتخاب يک شغل است. زيرا يک زن با انتخاب ازدواج، شغلی را بعنوان مديريت خانه و تربيت کودک برای خود تعيين کرده و از انتخاب شغلهای ديگر صرف نظر نموده است و پر واضح است که اين انتخاب دقيقا مانند انتخاب يک شغل از طرف مرد ميباشد." (89) او در موافقت با چنين انتخابی ميگويد که "در اين صورت، زن با انتخاب چنين شغلی با عنوان مادر، ارتباط نزديکتری با کودک پيدا ميکند تا مرد"(90) و اينکه "هيچ چيزی برای تربيت کودکان جايگزين مادر نمی تواند باشد".(91)
بديهی است ميل بدون توجه به وضعيت مادر شدن که مانند موارد ديگر با مردان متفاوت است، دليلی ديگری در جهت روش سنتی خانواده در جامعه ذکر ميکند و اين دليل در نقطه مقابل تئوری خويش مبنی به شرايط محيطی است. او در جائی ديگر از بحث خود به آرامی تقسيمات جنسی کارها در خانواده را می پذيرد و مينويسد که: "قسمتی يا تمام اين نوع تقسيم کار قبلا بوسيله رضايت طرفين و يا سنت عمومی و نه بوسيله قانون پذيرفته شده است" و در دفاع از اين نوع تقسيم کار معتقد است که "بيشتر آنها، کارهائی است که مناسب حال مرد و زن می باشد".(92)
در مقالات اوليه ميل که در باره ازدواج و طلاق می باشد، تعصب بيشتری راجع به اين مورد وجود دارد تا مقالاتی که او بعدها مانند "زيردست بودن زنان" نوشته است. اين مورد همان ناحيه از تفکرات استوارت ميل است که با Harriet Taylor اختلاف داشت. زيرا ميل در سال 1832 بر اين باور بود که "هيچگونه نابرابری طبيعی بين زن و مرد وجود ندارد" اما بعدا تغيير عقيده داد و بيان داشت که : "اگر در يک خانه خدمتکاری وجود ندارد، طبيعی است که کدبانوی خانه، بايد وظيفه او را انجام دهد" و نيز اين نظر که "بزرگترين شغل زنان در حقيقت بايد زيباسازی زندگی و افشاندن طراوت باشد زيرا زنان "طبيعتا" دارای اين لطافتها و ذوقهای برتر هستند".(93) ميل زمانيکه The Subjection of Women را می نوشت ديگر معتقد به شغل طبيعی خانه داری برای زنان نبود. زيرا او به روشنی پی برده بود که کاربرد واژه "طبيعي" در حقيقت به رسميت شناختن و توجيه فريب آميز وظائف سنتی و مطابق رسم شغل زنان در خانه است. بهرحال بايد توجه نمود که عليرغم تغيير کاربرد اصطلاحات "بسيار مناسب و درخور" و "رسم مطلوب" که در نوشته های ميل جايگزين "مطابق طبيعت" گرديد، اساس و جوهر عقايد او تغييری نيافته است.
در آنروزها بکاربردن روش قديمی جلوگيری از آبستنی باعث مرگ و مير کودکان بسياری ميشد و همچنين کارهای عادی خانه بسيار طاقت فرسا و دشوار بود. برای ميل درک پرورش اشتراکی کودک و وظائف خانه بسيار مشکل تر از درک ما بود. اما با اين حال اين موضوع قابل توجه است که او اعتراض به چگونگی و شيوه زاد و ولد خانواده و روابط بين نهاد خانواده طبقه متوسط و موقعيت زنان در جامعه بعمل نياورد. زيرا بوضوح شکل خانواده خصوصی با "کار زنان در خانه" و کار حرفه ای و صنعتی "مردان در خارج از خانه" و جدائی گسترده بين دو فضای کاری، از ناحيه "طبيعت" به آنها ديکته نشده بود.
فرضيه جان استوارت ميل در رابطه با تغيير شکل ناپذيری وضعيت خانواده و بازگشت نفرت آور زنان به زندگی (در محدوده خانه و انتخاب شغل خانه داري) فاصله عميقی در انديشه فمينيستی او بوجود آورد که نهضت فمينيستی کنونی کوشش در اصلاح آن دارد.
پذيرش عقيده نقش سنتی زن و مرد در خانواده از طرف ميل بدلايل زير محدوديت هائی برای اصول آزادی و برابری زنان شوهردار بجای گذاشت.
اول: گرچه ميل حق تملک و مالکيت ارثيه زنان شوهردار و درآمدی که زنان بدست می آورند را برسميت می شناسد اما اين حقوق را شامل حقوق برابر درآمد خانواده نمی داند. او می نويسد که: "اين قاعده ای ساده است که درآمد زن و مرد مجرد متعلق به خود آنان است اما اگر آنها ازدواج کنند اين درآمد تحت کنترل انحصاری آنان قرار ميگيرد".(94) بعبارت روشن تر، درآمد مردان در خلال ازدواج مانند دوران مجردی شان متعلق به خودشان باقی می ماند و زنان که می بايست شغل خانه داری اختيار کنند و در خانه بمانند درآمدی نخواهند داشت و ميل پرداخت دستمزد برای کار در خانه را نمی پذيرد. او در اين مورد فقط در The Enfranchisement of Women بيان کرده است که: "زنان شوهردار لازم است از خود درآمدی داشته باشند زيرا اگر آنان هم درآمد و هم حق مالکيت را توامان داشته باشند وضعيت و موقعيت آنها در خانواده بطور قابل ملاحظه ای بهبود می يابد".(95)
ميل در کتاب The Subjection of Women گرچه بيان داشته است که زنان شوهردار بايد قادر به حمايت (مالي) از خود باشند اما با صراحت و قاطعيت اين نظر را بدنبال آن بيان داشته است که اگر کسب درآمد آنها باعث ميشود که از کارهای خانه و پرورش کودک باز بمانند بهتر است که از آن چشم بپوشند.
ميل برخلاف Harriet Taylor که به استقلال اقتصادی زنان چه در دوران تجرد و چه در زمان تاهل باور داشت به اين نوع استقلال اقتصادی که باعث غفلت از کارهای خانه و بچه داری ميشود، باور نداشت.
دوم: دفاع ميل از نقش سنتی مرد و زن در خانواده به انکار آزادی و فرصت بروز استعداد و ذوق زنان منجر شده است. زيرا او معتقد بود که نگهداری از خانواده وظيفه ای ضروری برای زنان است و می بايست که فکر زنان همواره مشغول آن باشد. بديهی است که اين اظهارات دليل ديگری است که زنان نمی توانند در زمينه های گوناگون علوم و هنر کار کنند و ميل با اين باور به ادامه محدوديتها و ممانعت هائی که در مورد زنان اعمال ميشود دامن زده است.(96)
حال اگر اکثر زنان را از دستيابی به کارهائی که می توانند انجام دهند بطور عملی باز دارند و يا از طريق وضع قوانين، موانعی برای آنها ايجاد نمايند چگونه ممکن است که اين ريشه عميق تعصب و مخالفت با زنان خشکانده شود؟ و نيز چگونه ميتوان ادعای ميل را که در نامه ای به Harriet Taylor مينويسد که "برای از بين بردن عقايد متعصبانه مردم در مورد اينکه زنان بايد زيردست مردان باشند بايد به آنها با مثال کارهای عملی زنان را نشان دهيم." پذيرفت؟(97) ميل در The Enfranchisement of Women که در حيات Harriet Taylor نوشته است، بيشتر افکار راديکال داشته است تا زمان بعد از مرگ او. اين مقاله که ميل آنرا در جهت دفاع از زنان شوهردار نوشته است و در آن از داشتن استقلال اقتصادی زنان بخاطر "وابسته نشدن به مردان" و نيز عدم پذيرش اين طرز تفکر که "وظيفه زن تربيت کردن کودک و دلپذير ساختن خانه مرد است"(98) احتمالا از انديشه های همسر او Harriet Taylor نشات گرفته است و ميل با آن احساس ناراحتی مينمود. بهرحال با تمام اين موارد، جان استوارت ميل کسی بود که مشتاقانه کوشش کرد که مواد اصول ليبراليسم و برابری زنان را بکار برد. او با نظام پدرسالاری در خانواده و زيردست بودن سياسی، قانونی و شرعی زنان به شدت مخالف بود و آنها را هتک حرمت آزادی و عدالت و بعنوان اشتباه تاريخی که در دوران جديد انجام ميگيرد، ميدانست.
گرچه استوارت ميل يکی از فمينيست های اوليه و پيشرو بود، اما او هرگز موارد بيعدالتی که به مرد اجازه ميداد صرف نظر از داشتن زندگی و کودک، استقلال اقتصادی نيز داشته باشد و در مقابل زن را ملزم ميکرد که بايد يکی از اين دو مورد را انتخاب کند را درک نکرد. او همچنين با دفاع از نظام سنتی خانواده، اصول برابری و آزاديخواهی ايده فمينيستی خود را محدود نمود.
منبع: سایت باشگاه اندیشه
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط حمید
|
سوزان مولر آکین/ مترجم: ن. نوریزاده-مونترال
چهارشنبه 20 اسفند 1383
عدالت
اول: راه حل ژان ژاک روسو جهت جلوگيری از تاثير نامطلوب زنان، جدا نگاه داشتن آنها از مردان حتی در خانه بود. بديهی است که احتياجی نيست که بگوئيم ميل با اين نظر کاملا مخالف بود. از نظر ميل، وضعيت زيردست بودن زنان و ممانعت آنها از دستيابی به فرصتهای شغلی عاملی مهم و نيروی دائمی در جهت پس رفت جامعه محسوب ميشد او باوری راسخ داشت که اگر آنان از آزادی و اختيار برخوردار شوند، نتيجه کار وارونه ميگردد و جامعه از حالت پس رفت خارج ميشود و پيشرفت قابل توجهی خواهد نمود.
دوم: موضوع ديگری که استوارت ميل در بحثهای خود به آن اهميت فراوان قائل است، موضوع عدالت ميباشد و دستيابی به آنرا فقط ازطريق وجود آزادی ميسر ميداند. او بر اين باور است که رفتار عادلانه چيزی کمتر از آزادی در جامعه ندارد و هر دو مورد يعنی آزادی و عدالت نه تنها برای سعادت زنان بلکه بطور کلی برای پيشرفت انسان ضروری است.
بحث جامع ميل در مورد عدالت بيشتر در آخرين فصل کتاب Utilitarianism آمده است. او در آنجا مفهوم اساسی عدالت را در اين ميداند که "با ديگران همان رفتاری را داشته باشيد که ميخواهيد آنان با شما داشته باشند" و او نشان ميدهد که دليل تفاوت جوامع بخاطر اين است که آنها ديد متفاوتی از مفهوم عدالت و معيارهائی در زمينه انحراف آن دارند. همانطور که در فصل چهارم اين کتاب (زن از ديدگاه سياسی غرب) بحث شده است، عدالت از نظر ارسطو آن است که افراد اعم از شهروندان، زنان، افزارمندان و بردگان بواسطه فطرت و ذاتی که از آن برخوردار هستند دارای وظائف متفاوتی در جامعه ميباشند و با آنها رفتارهای متفاوتی متناسب با موقعيت شغلی شان در جامعه صورت ميگيرد. ديدگاه ارسطو از مفهوم عدالت برای استوارت ميل نمونه های شرم آور" عدالت" محسوب ميشود. او قاطعانه در مورد عقيده ای که ميگويد: "فرض بر اين است که همه افراد از حقوق و رفتاری برابر در جامعه برخوردار ميباشند مگر آنکه مصلحت اجتماعی آنرا نقض گرداند"(51) مخالفت ميورزد زيرا آنچه که قانون از معانی و مفاهيم مختلف مصلحت اجتماعی وضع ميکند همگی در حقيقت توجيه گر بی عدالتی و نابرابری در جامعه هستند، جوامعی که نظام های برده داری و مذهبی علمدار آن ميباشند. نه تنها بی عدالتی های اجتماعی و نابرابری بعنوان "مصلحت اجتماع"، مصلحت نيست بلکه برعکس آن عملی ظالمانه می باشد.
بهرحال "مردم فراموش ميکنند که خود از اعمال غيرعادلانه ای تحت نام عدالت و مصلحت اجتماعی در رنج و عذاب هستند"(52) مثال بارز آن زيردست بودن زنان در جوامع ميباشد و روسو نيز مثال خوب ديگری در مورد اين طرز تفکر است. گرچه نابرابری بين زن و مرد و اثر نامطلوب آن در تمدن جديد از برده های خانگی که يونانيها بعنوان مردمانی آزاد از آنها استفاده ميکردند، احساس نمی شود(53) اما ميل اين نوع برده داری در تمدن جديد که يک نوع قيد و بند غيرعادی است را دريافت. او ميگويد که "ازدواج يک قيد و بند واقعی و شناخته شده در قوانين ما است، و البته بظاهر هيچ برده قانونی وجود ندارد بجزء کلفتهائی (زنان) که در خانه می باشند".(54) بهرحال موقعيت نابرابر زنان در جامعه مانند عدم داشتن حق رای درگذشته همواره امري" طبيعي" تلقی ميگردد و ميل در اين رابطه ميپرسد که: "مگر آيا هر فرد سلطه گری که بر ديگران چيره ميشود نمی گويد که اين سلطه، سلطه ای "طبيعي" است؟(55) بديهی است که بيشتر فيلسوفان و مربيان روشنفکر در دنيای قديم مانند ارسطو، مطمئن بودند که برده داری "حق طبيعي" يک برده دار است و تئوريسين های مدافع استبداد شاهنشاهی، ادعا ميکردند که حکومت شاه تنها حکومت "طبيعي" شناخته شده است و همچنين برتری طلبان نژادپرست که معتقد بودند قوی بر ضعيف حق سلطه "طبيعي" دارد و نيز طبقه اشراف و فئودال که سلطه بر سرفها را "حق طبيعي" خود می دانستند. همه اينان به عنوان "حق طبيعي" ظلم و ستم های بسياری را روا داشته اند. حال با توجه به اينکه از زمانی بسيار دور که زنان زيردست مردان بودند و تا حالا که اين رسم همه جاگير و جهانی شده است، جای تعجب است که امروزه جوامع با قاطعيت اعلام ميدارند که حق سلطه مرد بر زن "حقی طبيعي" است. در اينجا توجه استوارت ميل بر کاربرد فراگير واژه "طبيعي" که برای مشروعيت بخشيدن قوانين نابرابر بکار ميرود بسيار قابل توجه می باشد. او در اين مورد بيان ميدارد که: "آنچه که بنام "طبيعی بودن" قلمداد ميشود در واقع ابزاری عمومی برای جلوه دادن غيرطبيعی امور است".
بهرحال، از زمانيکه او باور راسخی به جامعه ای برابر که شکل متکامل و عالی جوامع است، پيدا کرد، وظيفه خود می دانست که با ادعاهای عمومی و طبيعی جلوه دادن های زننده نابرابری جنسيتها مبارزه کند. ميل برای ارائه مطلوب نظريه خود مبنی بر پذيرش اصل "رفتار عادلانه" برای تامين برابری زنان، مجبور شد که به دو مورد اشاره کند:
اول: ميل در مورد اين ديدگاه که: "موضوعی که اساسا ما با آن روبرو هستيم موضوعی است که ادعا ميکنند زنان آن شايستگی و توانائی را ندارند که به موضوعات فکری و استدلالات منطقی دست يابند"،(57) او ميبايست در جهت مخالفت با اين ديدگاه که از زمانهای دور در جوامع متداول بود و در اثبات اين نظريه که زنان را بطور طبيعی زير دست، ناتوان، بيشتر احساساتی و کمتر تعقلی نشان ميدهند و برای آنها دلائل فراوانی ذکر کرده اند، مبارزه کند و ثابت نمايد که شواهد قانع کننده ای در اين موارد وجود ندارد و همه اشتباه است.
دوم: او بايد به افرادی که خود را پيرو utilitarianism ميدانند نشان دهد که رفتار نابرابر با زنان به مصلحت و تدبير و نفع جامعه نيست.
در بحث اول ميل بايد نه تنها افکار عمومی که اين نظريه را پذيرفته اند قانع سازد که اشتباه ميکنند بلکه ميبايست با واکنش تند و راديکال بيشتر روشنفکران اواسط قرن 19 که با نظريه محيط گرايان Environmentalism)) مخالف بودند روبرو شود و آنها را نيز مجاب نمايد. زيرا بيشتر روشنفکران هم عصر ميل به اين امر توجه داشتند که فرضيه پردازان فرانسوی مانند Helvetius و Holbach دلايل افراط آميز و مهمی را در مورد آموزش ارائه داده اند مبنی بر اينکه طبق نظريه محيط گرايان شگل گيری منش انسان و توانائی های عقلی و ذهنی او تابع محيط است.
استوارت ميل در مخالفت با روشنفکران هم عصر خود که منشاء تفاوت منش زن و مرد و توانائی عقلی آنها را طبيعی می دانستند و در موافقت با فرضيه پردازان عصر روشنگری معتقد بود که تفاوت رفتاری اعضاء مرد و زن در جوامع که از ابتدای کودکی اعمال شده است بستگی به نوع و کيفيت آموزشی و محيطی آنها دارد. بعبارت ديگر اين تفاوتها جنبه اکتسابی دارند و بطور فطری در افراد اعم از زن و مرد وجود ندارند. او همچنين در مورد ازدواج که در رساله برابری جنسيتها ارائه کرده بود، شديدا با هر نوع نابرابری ذاتی بين مرد و زن به استثناء زور بازو و توانائی جسمی که در مورد آنهم ترديد داشت، مخالفت می ورزد.(58) ولی ميل بعدها موضع راديکال خود را نسبت به اين موضوع تعديل بخشيد و اظهار داشت که هيچ دليلی مبنی بر تفاوت اخلاقی و يا توانائی فکری بطور فطری بين زن و مرد وجود ندارد، گرچه ممکن است بعضی از آنها وجود داشته باشد.(59) او نظر راديکال خود را بدان خاطر تصحيح و تعديل نمود که با تعصب و مطلق گرائی Dogmatism)) مخالف بود. زيرا او قاطعانه بيان نموده بود که هيچ دليلی در صحت فرضيه طبيعت گرايانه در مورد تفاوت زن و مرد وجود ندارد. در حاليکه به گفته ميل: "اگر در مخالفت با اين ديدگاه گفته شود که هيچ دليلی بر تفاوت فطری زن و مرد وجود ندارد، بايد اذعان نمود که اين مخالفت نيز فقط يک فرضيه است".(60) اما هر چه که باشد بايد به اين مورد توجه کرد که فرضيه و اصول روشنفکران هم عصر ميل که درباره سرشت و کيفيات طبيعی زن، زمانهای بسيار طولانی در جوامع رواج داشت. (هنوز اين فرضيه در جوامع گوناگون وجود دارد) استوارت ميل به مفهوم و برداشتهای متفاوت از "طبيعت زن" اشاره ميکند و معتقد است که اين مفاهيم از فرهنگی به فرهنگ ديگر متغير می باشد. برای مثال در فرهنگ شرق زنان "بطور طبيعي" شهوت انگيز می باشند و در انگلستان آنها "بطور طبيعي" سرد مزاج و با ثبات اند در حاليکه در فرانسه زنان "بطور طبيعي" متلون مزاج و بی ثبات قلمداد ميشوند. بديهی است اين ديدگاههای متفاوت نسبت به زن کافی است که عقايد غير قابل تغيير Dogm)) آنها را زير سئوال ببرد. در اين موضوع ترديدی نيست که بينش های متفاوت نسبت به "طبيعت زن" بر اساس نوع فرهنگهايی که جوامع از آن برخوردار بودند، تعريف شده است و "در هيچ کدام از آنها بحث عقلانی در مورد سنخيت طبيعی جنسيتها با وظائف کنونی آنها وجود ندارد".(61) به سخنی ساده تر، فرهنگهای متفاوت جوامع، ديدگاههای متفاوتی از "طبيعت زن" و نقش و وظائف آنها در جامعه دارند و ميل در "زير دست بودن زنان" تاکيد کرده است که: "اگر در جامعه ای که مردان بدون زنان و يا زنان بدون مردان ايفاگر نقشهای اجتماعی هستند و کسی آنرا دليل بر تفاوت طبيعی زن و مرد بداند من ادعای او را مردود ميدانم. اما اگر در جامعه که مردان، زنان را تحت سلطه و کنترل خود ندارند چنين ادعائی شود، آنگاه بايد در مورد چنين ديدگاهی تامل نمود".(62) زيرا تا زمانيکه شرايط برابر برای زن و مرد در جامعه وجود ندارد، کسی نمی تواند ادعا کند که اختلاف زنان با مردان طبيعی است، اما زمانی تفاوت برای دو جنسيت طبيعی است که آنها بطور برابر و آزاد از امکانات و فرصتها در جهت پرورش و توسعه فکری و توانائی های خود، برخوردار باشند. بنابر اين استوارت ميل با تعريف وظيفه گرائی (Functionalism) طبيعی زنان که در فلسفه ارسطو و روسو متداول است شديدا مخالف می باشد.
استوارت ميل برای نشان دادن تاثيرات محيطی جامعه روی انسان بطور اعم و روی زنان بطور اخص متوسل به استعاره ميشود و طبيعت انسان را به يک درخت تشبيه ميکند و در On Liberty مينويسد که: "طبيعت انسان ماشين نيست که آنرا از روی طرح و برنامه ساخته باشند تا کاری را که طرح ريزی شده است انجام دهد. آن مانند درختی می باشد که می بايست از هر طرف بر اساس استعدادهای درونی و فطری خود رشد و نمو کند". بنابر اين تعبير او از "طبيعت زن" آنچيزی است که بر اثر توسعه و پيشرفت و در محيط آزاد و مناسب مانند يک درخت بوجود می آيد. در مقابل رشد درختی را که در محيط نامناسب و فضائی که "نيمی از آن را بخار تشکيل ميدهد و نيمی ديگر را برف، روندی غير طبيعی ميداند".(63) بر اين اساس سرکوب شديد و پايمال کردن حقوق زنان و تبديل آنها به موجوداتی نيمه رشد کرده و نيمه توسعه يافته در جهت منافع مردان، عملی غير طبيعی است. از ديدگاه ميل کسانيکه در دوران بزرگسالی خود دچار مشکلات عديده ای هستند، آنان دختران و پسرانی با محيط آموزشی و وظائف متفاوتی در جامعه بودند و بنابر اين ميتوان چنين نتيجه گرفت که بيشتر ناتوانی های ذهنی و عقلی و کيفيات اخلاقی که در منش و شخصيت زنان پديدار گشته است ناشی از جنسيت و محيط پرورشی آنها است که باعث شده است همواره در طول تاريخ حقوق آنان پايمال شود و خواسته های برحقشان سرکوب گردد.
روسو، عدم توانائی عملی و عقلی زنان را امری "طبيعي" ميدانست و فقط به شيوه ای که دختران ميبايست طبق آن تعليم ببينند تا از عهده کارهای جزئی خانه برآيند، و در مقابل پسران در علوم و فنون به معنای کلاسيک آن آموزش ميديدند، توجه کرده بود. ميل برخلاف او، برای زنان آموزش و فرصتهای شغلی برابر با مرد را ميخواست. او ميگفت که اشتباهات يک زن مانند اشتباهات يک مرد خودآموزش ديده است، کسيکه به خاطر ندانستن اصول دانش عمومی و توانايی درک مسائل انتزاعی و نا آشنا با مفاهيم مشکل فرضيه پردازان دچار رنج ميشود.(64) بعبارت ديگر، منظور ميل آن است که چون زنان به آموزش علوم و دانش عمومی دسترسی نداشتند همانگونه با مسائل انتزاعی مواجه ميشوند که مردانی در شرايط آنها با آن مسائل برخورد ميکنند. بديهی است يکی (مثل روسو) نمی خواهد توجهی به محيطهای مختلفی که زن و مرد در آن بطور متفاوت تربيت شده اند، نمايد و بناچار تفاوت آنان را تفاوتی فطری و طبيعی بيان ميکند که يکی از آن جنس (مرد) توانائی فکری برتری نسبت به ديگری (زن) دارد.
استوارت ميل اين سخن غالب قرن نوزدهمی را مبنی براينکه زنان از نظر اخلاقی برتر از مردان هستند و بطور فطری در اين مورد امتيازی برای آنان محسوب ميشود را نمی پذيرد و ميگويد که اين سخن به همان اندازه بيهوده و بی معنی است که آنها ادعا ميکنند که زنان از نظر عقلی مستعد زيردست بودن مردان هستند.(65) ميل بر اين باور بود که زن و مرد، هر دو دارای استعداد های برابر هستند و برتری اخلاقی "همواره ميوه و دستاورد دانش و تربيت" ميباشد، اما کيفيت غير خودپسندانه و اخلاقی زنان را برحسب وابستگی آنها به ديگران (مردان) شرح ميدادند.
او در کتاب The Subjection of Women مينويسد:"من از بی بصيرتی دنيا که توده تحصيلکرده هم نيز شامل آنست، متعجبم که چرا آنها از تاثيرات وضعيت اجتماعی چشم پوشی کرده اند و سپس با يک رفتار احمقانه و پست به مديحه سرائی در باره اخلاق و طبيعت زنان می پردازند".(66)
همانطور که پيشتر خوانديم، استوارت ميل واکنشی در جهت مخالفت با اکثر خردمندان و فيلسوفان مانند ارسطو و روسو نشان ميداد، زيرا آنان معتقد بودند که کيفيات اخلاقی زنان با مردان متفاوت است. او از همان ابتدا يعنی در سن 18 سالگی که برای نشريه Westminster Review مقاله می نوشت به اين ديدگاهها و معيارهای اخلاقی که برحسب جنسيت، خوبی و بدی افراد را قضاوت ميکردند حمله مينمود و معتقد بود که نظرات آنها اختصاص به خودشان دارد زيرا آنان بعنوان مرد برای خود ارزشهای کاملا متفاوت و جداگانه ای با ديگران قائل هستند. بنابر اين: " آنان استقلال، اختيار و آزادی را برازنده و شايسته مردان در نظر گرفته اند تا برای زنان و صفات پسنديده را به مردان نسبت ميدهند در حاليکه داشتن همان صفات را برای زنان نکوهش ميکنند.برای مثال، اين فيلسوفان مردی را که دلير و با جرات نباشد خوار و حقير می شمارند در حاليکه در زنان صفت ترسو بودن را محترم می شماردند و اگر زنی به شوهر خود کاملا وابسته بود و در کنار او احساس امنيت ميکرد و هر لذت و خوشی و درمانی را مديون او ميدانست که تحت مراقبت مرد خود است و نيز برای اتخاذ تصميم و ابراز عقيده و يا ابتکار و راه حلی محتاج به پند و اندرز و کمک مرد خود بود در اين حالت اين زن بعنوان فردی مهربان، باظرافت و واقعی معرفی می شد. در حاليکه اگر زنی بخواهد هر حق انحصاری و ويژه ای را که مردان برای خود فرض کرده اند را نقض و ملغی نمايند، اگر کسانی بخواهند که برای خود و يا برای مردم دنيا مفيد واقع گردند بدون اينکه برده و يا بنده شوهران خود که مذکر ناميده ميشوند، باشند عمل اين کسان از نظر آنها تقبيح و مذمت ميشود".(67)
جان استوارت ميل در مقابل اين تصور واقعی جهانی مبنی بر برابری حقوق که ويژه مردان و زنان است و نيز در پاسخ به نامه Thomas Carlyle که معتقد بود، بهترين افراد دو جنس از عاليترين کيفيت و عنصر "مذکر" و "مونث" ترکيب شده اند، ميگويد که: "آيا بطور واقعی تفاوتی بين منش و عنصر عالی مذکر با مونث وجود دارد"؟(68) بنظر نمی آيد که مفهوم ميل در اين مورد يک شکل کردن اخلاق و فضيلت هر دو جنس باشد. بهر حال ميل اولين و مهمترين فيلسوف از زمان افلاطون به بعد است که در مورد سعادت و سودمندی برابر زنان و مردان بحث کرده است.
ميل در تلاش خود جهت مردود شمردن اصول غالبی که زنان را موجوداتی فطرتا زيردست و جنس دوم و ناتوان در مقابل مردان تصور ميکردند، احساس کرد که می بايد متوسل به علم روانشناسی شود. زيرا علم زيست شناسی ذهنيت جامعه آنزمان را از پيش مشغول کرده بود و از نظر ميل يک عمل رقت انگيز بشمار ميرفت که هيچ توجهی به تاثير محيط روی شکل گيری انسان نداشت.(69) اين نظريه تا آنجا پيش رفت که اعتقاد به علم زيست شناسی را که مدعی بود ميتواند پاسخگوی همه چيز باشد را به ادعای Helvetian مبنی بر اينکه "تعليم و تربيت توانائی انجام هر کاری را دارد" تبديل کرد.
آگوست کامت (August Comte) که رقيب ميل بود در شناختن نظريه محيط گرائی توانست در اين رقابت پيروز گردد و دلايل مهم محيطی مبنی بر تاثير ساختاری منش و رفتار زنان از محيط را ارائه دهد. بين ميل و کامت نامه نگاری اساسی در خلال سال 1843 انجام گرفت که باعث شکل گيری قسمت مهم افکار ميل در باره آزادسازی زنان شد.(70)
Comte بر اين باور بود که دانش فيزيک توانائی حل مشکلات انسان را به تنهائی ندارد زيرا آن مشکلات بوسيله دانش اجتماعی حل ميگردد اما آنان يعنی پيروان علم زيست شناسی، پاسخ های مهم خود را بطور عملی از قبل (بطور مجعول) آماده کرده اند.
بنابر اين Comte مطمئن بود که: "علم زيست شناسی برای بيان اين موضوع که زن بواسطه اندام ويژه خود، موجودی ضرورتا درجه دوم و پائين و در خدمت جنس برتر يعنی مرد بوجود آمده است را قانع کننده نميدانست. زيرا پيروان اين علم بوسيله ايجاد نظريه سلسله مراتب انواع و نيز کالبدشناسی و علم تشريح ادعا ميکنند که در تمام حيوانات بويژه نوع انسان، جنس مونث ناتوان تر و پست تر از جنس مذکر می باشد".(71)
Comte با اطمينان با نظريه Pre Darvinian که معتقد به بی همتائی نوع انسان بودند، بيان ميدارد که: "بديهی است که شرايط اندامی انسان بعنوان ساختمان موجود زنده بايد غالب بر شرايط ديگر باشد. مسلما شرايط محيطی قادر نيست که ما را انسان و يا ميمون و يا سگ بوجود آورد و حتی تعيين نوع ويژه انسان بميزان خيلی زيادی به همان عقايد بستگی دارد"،(72) اما به همين سادگی هم نيست که برای خاطر مصلحت اجتماعی زنان زيردست مردان قرار گيرند. ارجاع اين عقيده به دانش زيست شناسی، مبنی براينکه ساختمان بدنی زنان و ضعف جسمی آنان و توانائی فکری شان باعث ميشود که بطور منطقی زنان زيردست مردان قرار گيرند بی معنی ميباشد. Comte شکل ساختمان بدن زنان را که با لطافت و ظرافت جهت مورد مهمتری از ابراز احساسات که بوسيله طبيعت به آنها اعطاء شده است را ميپذيرد. اما معتقد بود اين نظر که زنان را ناتوان فکری و پائين تر از مردان بحساب ميآورند و آنانرا از هر نوع تصميم گيری و يا شرکت در امور سياسی که مستلزم تعقل و تفکر است منع مينمايند نه تنها عملی مخالف با طبيعت است بلکه بطور کلی برای وضعيت زنان و جامعه فاجعه آور محسوب ميشود.
ميل به تفاوت زياد دانش زيست شناسی Comte که بيهوده سعی داشت، بخاطر تکبر و خودبينی بر کرسی بنشاند، با آنچه او از تاثير محيط زيست می دانست پی برده بود و بطور متواضعانه و مسالمت آميز آنرا رد ميکرد.(73) همچنين استوارت ميل اين نظر را مبنی بر اينکه دانش زيست شناسی قادر به حل معضلات اجتماعی است را بطور قطع باور نداشت گرچه ميگفت که ممکن است روزی ثابت شود که بين مغز زن و مرد تفاوتهای روانشناسانه وجود دارد، اما ميل در پاسخ به Comte بر اين موضوع اصرار داشت که هنوز دانش قطعی و دقيقی وجود ندارد که ارتباط بين رفتارهای فيزيکی مغز را با توانائی های فکری ثابت کند و تکيه بر اين عقايد را يک ساده انديشی می پنداشت. زيرا اگر بپذيريم که داشتن جسم بزرگتر مردان نسبت به زنان، نشان بزرگی مغز آنها است بايد اين مطلب را نيز بپذيريم که مردی که از نظر جسمی بزرگتر از مرد ديگر است، قوه تعقل او نيز به همان اندازه قوی تر است و يا اينکه نهنگ و فيل از نظر هوش و توانائی فکری نسبت به ديگران و انسان، برتر هستند.(74)
ميل مطمئن بود که نوع استدلال Comte مبنی بر تفاوت دو جنس تا زمانيکه روی شرايط محيطی که روی افراد تاثير می گذارد و يا نژادشناسی مطالعه نشود، هيچ نتيجه ای ببار نخواهد آورد. ميل در کتاب "زيردست بودن زنان" بيان ميدارد که: "اين علم (محيط گرائي) می بايست توسعه پيدا نمايد زيرا تمام مشکلات که مانع روند انديشيدن و بروز عقايد اجتماعی برای حل بحران زندگی است بخاطر اين است که از اين دانش که تاثير محيط بر رفتارهای اجتماعی انسان است چشم پوشيده ميشود".(75) بديهی است که او غافل از مشکلات انجام اين کار نبود، زيرا آزمايشگاه دانش محيط گرائی وجود ندارد تا بتوان به نتايج عملی آن دست يافت. عليرغم اين مشکلات او متقاعد شده بود که اين قسمت از دانش نبايد در جهتی که از منطق چشم پوشی شود ادامه پيدا کند، او در اين مورد می نويسد که بعضی عقايد مقدماتی علمی در همان حد تئوری باقی مانده اند و برای دستيابی به تجربه عملی جلوتر نرفته اند.(76) ميل در اين مورد بحث ميکند که اگر اين دانش بدرستی پيش رود، ثابت خواهد کرد که هيچ تفاوت اخلاقی، فکری که براساس دلايل فطری و يا روانشناسی بين زن و مرد ابراز شده است، وجود ندارد.(77)
بنابراين با دانستن به محدوديت اين دانش نبايد بطور قاطعانه ادعا نمود که زنان قادر به دستيابی امور انتزاعی و عقلانی امور نيستند، زيرا عقايد ياد شده به هيچ وجه بيان کننده زيردست بودن زنان در جامعه نيست. بعلاوه ميل بيان ميدارد که زنان با توجه به فشارهای متعصبانه عليه آنها و ممنوعيت به فراگيری دانش، آنان در بيشتر زمينه ها به موفقيتهای قابل توجهی دست يافته اند، در حاليکه ما شاهد هستيم که به جای تعليم دادن آنان به کسب مهارت ها، موانعی سخت بر سر راه آنان قرار ميدهند تا فرصتهای شغلی همچنان در خدمت مردان قرار داشته باشد".(78) او در کتابThe Subjection of Women در اين مورد ادامه ميدهد که دستيابی زنانی چون Mm de Stael و Geory Sandاز زمينه های ادبيات به امور سياسی دليل قانع کننده ای است که زنان شايستگی و صلاحيت آنرا دارند که در سطوح بالا فعاليت داشته باشند. همچنين زنان بطور عملی توانسته بودند که لياقت خود را در امور سياسی به اثبات رسانند و "دقيقا، شايستگی زنان در امر حکومت داری بطور عملی ثابت شده است و در اين مورد شواهد کافی در دست است".(79) برای مثال، Deborah، Joan of Arc، Margaret of Austria و Elizabeth و زنان متخصص ديگری در امور حکومت در سطح رهبری بودند که توانسته اند امور مملکت را با موفقيت اداره نمايند و کاملا اين موضوع مسخره است که با وجود اين شواهد باز هم ادعا شود که زنان شايستگی و لياقت در امور سياسی را ندارند. توانائی زنان در امور سياسی اگر بالاتر از توانائی مردان نباشد حداقل ميتواند در سطح برابر با آنان قرار گيرد. ميل معتقد است که در بيشتر فعاليتهای اجتماعی، بندرت فرصت در اختيار زنان گذاشته شده است تا خود را بمراتب بيشتر از آنچه که هستند نشان دهند و حتی در بعضی از موارد به آنها اجازه نداده اند که به خواسته های شغلی حداقلی دست يابند. بنابر اين خلاقيت، نبوغ و توانائی در کسب شغلهای بالا نياز به دانش و تجربه دارد که بطور سنتی از زنان دريغ ميشده است زيرا بدين وسيله ميخواستند که آنان مجبور شوند برای رفع احتياجات مردان و کودکان به کارهای معمولی که احتياج به نبوغ و خلاقيت ندارد، بپردازند. استوارت ميل در فصل آخر کتاب Utilitarianism بيان ميکند که مردم بطور مدام نشان ميدهند که مايل به پذيرش بيعدالتی و تبعيض نيستند مگر آنکه قانع شوند که آن تبعيض ها برای مصلحت جامعه صورت ميگيرد. بنابر اين ميل احساس تعهد ميکند که ابراز دارد، رفتارهای تبعيض آميز عليه زنان که بنا به مصلحت انجام ميگيرد، نه تنها هيچگونه اساس منطقی در تفاوت طبيعی مرد و زن ندارد بلکه آن تبعيضها و مصلحت انديشی ها به زيان زنان که خواهان برابری هستند و جامعه که در مسير سعادت و پيشرفت قرار گرفته است، می باشد. بحث عدالت در انديشه فمينيستی ميل شباهت به موضوع آزادی دارد و درون مايه هر دو اصلاح نوع انسان است. ميل در The Subjection of Women بحث ميکند که رفتار غير عادلانه در مورد وضعيت زنان در جامعه و جلوگيری از خواسته های آنان برای دستيابی به قدرت قانونی و مشروع، آنها را ترغيب به شورش و روشهای براندازانه می نمايد.(80) همچنين او بر اين باور است که زنان در خانواده که تحت فشار قرار دارند و ناخوشنودی همسرانشان را در جهت برآوردن اين خواسته ها احساس می نمايند برای بدست آوردن آن خواسته ها متوسل به حيله و شگردهای پنهانی ميشوند. آنان تا زمانيکه شوهران بطور قانونی در خانواده تصميم گيرنده هستند هيچ انگيزه ای برای بحثهای امور عقلانی و سياسی ندارند. اما به محض اينکه به تاثير قدرت سياسی زنان توجه شود، ميل مطمئن است که تاثير غير مستقيمی که از ناحيه رای شوهرانشان در بی اعتنائی به رفاه خانواده اعمال ميشود، محدود خواهد شد. بعبارت ديگر وقتی زنان بتوانند در امور سياسی دخالت مستقيم داشته باشند به همان اندازه تاثيرات سياست مردانه نسبت به خود را کاهش خواهند داد.
منبع: سایت باشگاه اندیشه
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط حمید
|
سوزان مولر آکین/ مترجم: ن. نوریزاده- مونترال
هشتم مارس 2005
دوم: ناممکن است بگوئيم که موضوع زن ابتدا در ذهن کداميک از آنها خطور کرده است. استثنائی که در اين مورد وجود دارد اين است که آن دو در ارتباط و آشنائی اوليه خود، با يکديگر دو مقاله کوتاه يکی در مورد ازدواج و طلاق و ديگری در مورد حق رای زنان (The Enfranchisement of Women) نوشتند. اما بايد توجه داشت که کتاب "زيردست بودن زنان" (The Subjection of Women) کتابی است که ميل آنرا به تنهائی و بعد از مرگ Harriet Taylor نوشته است. اين مقالات نشان ميدهد که عقايد Taylor بسيار راديکال تر و تندتر از عقايد ميل بود. برای مثال، او بر اين باور بود زمانی که زنان از تمام حقوق مدنی و سياسی برخوردار شوند ميبايد تمام قوانين ازدواج را بدون اينکه برای زنان نتايج زيان باری داشته باشد، ملغی نمايند. در حاليکه ميل خواهان اصلاحات ملايم در مورد قوانين طلاق بود و هرگز عقيده نداشت که بايد قوانين و قراردادهای ازدواج از بين برود. بهرحال باورهای سياسی اجتماعی ميل و تايلور Taylor)) بيشتر روی اين موضوع ، يعنی آزاد سازی زنان که برای آنها بسيار مهم بود تمرکز داشت. بحثهای آنان که شامل موارد کتاب The Subjection of Women (زيردست بودن زنان) نيز است، اول بار در نوشتار The Enfranchisement of Women (حق رای زنان) پديدار گشت ولی اين دليل به تنهائی کافی نيست که نشان دهد آندو در باورهای اوليه خود هم عقيده بودند. Taylor همانطور که گفته شد، عقايد راديکالی نسبت به تساوی حقوق زنان داشت و در نتيجه بيشتر شرکتهای انتشاراتی آثار او را به طبع نمی رساندند بنابراين اين احتمال وجود دارد که آثار او تحت نام ميل انتشار يافته است. اما اين امر مسلم است که آنها در ارتباط تنگاتنگ با يکديگر بودند و در مورد باورهای خود بحث ميکردند و همانطور که ميل ميگويد "ما برای يافتن عقيده ای مشترک، مباحثات و گفتگوهای بيشماری که قسمت بزرگ آن هنوز در ذهنيت ما بجای مانده است، داشتيم".(33) بنابراين ميتوان چنين نتيجه گرفت که باور راسخ فمينيستی جان استوارت ميل بدان خاطر بود که او با گروههای متفکر ديگری از جمله ,Utilitariansسوسياليستهای پيشگام، پيروان Saint-Simon و پيروان Fourieris و بالاخره Utilitarian Radicals در تماس بود. همچنين او با چندين زن روشنفکر که همواره نسبت به وضعيت زنان عصر خود اعتراض ميکردند، بويژه Harriet Taylor که بطور مستقيم از اثرات ناگوار و تبعيض آميز جنس زن نسبت به قوانين ازدواج و عدم دستيابی آنها به آموزش رنج ميبرد، در ارتباط بود. بنابراين جای هيچ تعجبی نخواهد بود که ميل تصميم بگيرد که مهمترين اصول و پايه باورهای سياسی و اجتماعی خود را اختصاص به آزادسازی زنان کند. جان استوارت ميل در کتاب "در باره آزادي" On Liberty)) از استناد کردن به کلمه "حق" بطور انتزاعی و مستقل از سودمندی آن خودداری کرده است و در کتاب "زيردست بودن زنان" خود را متعهد ميداند به کسانيکه ممکن است او را متهم کنند که ميخواهد يک انقلاب اجتماعی بنام "حق مجرد" راه بيندازد(34) پاسخ دهد. بعبارت ساده تر منظور ميل اين ميباشد که نمی توان به واژه "حق" بطور انتزاعی و جدا از منفعت و سودمندی آن باور داشت. همچنين سودمندی از ديدگاه سياسی، اجتماعی او همان منافع حقيقی و ثابت انسان است که در جهت پيشرفت و ترقی و تعالی او ضرورت دارد. ميل در آن هنگام و عليرغم اين اظهارات جدی، با فرضيه پردازان حقوق طبيعی همصدا بود تا با پيروان نظريه Utilitarism .
ميل عليرغم چندين "خطای اساسي" معتقدان به Utilitaris که مانند فرضيه پردازان "حقوق طبيعي" "به عدالت و برابری حقوق زنان و مردان بويژه در مورد مبحث اساسی کار زنان و حق انتخاب شغل و حرفه بنابر ذوق و سليقه شان باور نداشتند،(35) بنام سودمندی به معنی وسيع آن که بر پايه منافع دائمی زنان بمثابه موجوداتی پيشرو(36) و نيز در دفاع از آزادی آنان و حق انتخاب شغل و حرفه در کتاب "در باره آزادي" (On Liberty) و "زيردست بودن زنان" The Subjection of Women پرداخته است. او با شدت نظرات بنتام در مورد طبيعت انسان را رد ميکند و اين مخالفت را بصراحت در مقاله ای در باره بنتام (37) و ديگر آثار خود، بيان ميدارد. برای مثال، او درباره اين مخالفت در کتاب On Liberty مينويسد که "طبيعت انسان مانند ماشين نميباشد که از قبل دارای مدل و نمونه ای باشد. آن بسان درختی زنده است که انتظار رشد و توسعه بنابر گرايشهای ذاتی و درونی آن ميرود".(38) بهر حال خواه مفهوم غيرمکانيکی ميل از طبيعت انسان آن باشد که نشان دهد او از اصول "بزرگترين سعادت برای بيشترين مردم "دست برداشته است و يا خواه او را از زمره پيروان Utilitarism واقعی دور کند، او روی موضوع جايگاه نهادهای انسانی و توسعه آنها پيش از تجربيات لذت بخشی که انسانها بدست ميآورند، اصرار داشت. در اين ارتباط او ديدگاه جرمی بنتام را در مورد Pushpin (نوعی بازی کودکانه) که معتقد بود که اگر مردم از آواز آن بازی لذت ميبرند، آن بهتر از شعر و هنر موسيقی است نه تنها قبول نداشت بلکه او را سخت آزرده ساخت. ميل بر اين باور بود که عاليترين لذات که بوجودآورنده بزرگترين سعادت برای انسان است لذات فکری است و پست ترين لذات، لذاتی است که از حواس ناشی ميگردد.(39) همچنين اين نوع لذت بعلت فقدان پرورش عقلی و فکری اوست که پديد ميآيد".(40) بنابراين ابزار ضروری که بوسيله آن هر کس ميتواند به بزرگترين لذات دست يابد فقط آزاد گذاشتن آنها برای لذت بردن از شعر و يا ديگر لذات است.
گسترش اخلاقيات انسان، او را به بزرگترين سعادتها هدايت ميکند زيرا انسان با اخلاق و با فضيلت نه فقط به انسانی گفته ميشود که رفتاری نيک داشته باشد و از خودخواهی ها و لذات فردی در جهت سعادت مردم اجتناب کند، بلکه در او با انجام رفتار نيک احساسی بوجود آيد که باعث خوشنودی و رضايت خاطرش گردد.(41) بنابراين آنچه که نتيجه گرفته ميشود اينست که Utilitarism جان استوارت ميل بطور قطع با آنچه که بنتام عقيده داشت متفاوت بود، تا جائيکه ميل به پاسخ اين سئوال که آيا بزرگترين سعادتها به محک تجربه گذاشته شده است يا خير؟ اميدی نداشت. ميل در صفحات Socrate and The Pig (سقراط و خوک)، با صراحت در باره بزرگترين سعادتها گفته است که سعادت و خوشيها از لحاظ کيفی با هم متفاوت هستند و بعضی از آنها نسبت به بعضی ديگر برتری دارند. برای مثال، خوشيها و لذاتی که به عقل مربوط است برتر از خوشيهای حسی است که مابين انسان وحيوان مشترک ميباشد. او در اين مورد ميپرسد که کدام مرد بزرگ منشی (مثل سقراط) حاضر است که به پستی و نادانی که لذات بيشتری برای او دارد درآيد تا به بزرگ منشی و دانائی که جزء رنج و عذاب چيزی ديگر برای او به ارمغان نميآورد؟ اين فرد بزرگ منش و دانا حاضر است انسان باشد و از خوشيها بی بهره تا خوکی خوشنود و سرشار از خوشيها.
بديهی است ميل که معيار عنصر اخلاقی او سعادت و رنج ميباشد به اين نکته توجه نکرده است که اگر اخلاق و توانائی فکری مردم رشد و توسعه پيدا کند آنها خود به درک سعادت و خوشيهای خود که از يکديگر متفاوت است، قادر خواهند شد. بنابراين مفهوم اينکه يک خوشی بر خوشی ديگر برتری دارد، بی معنی ميباشد.
در اينجا ميل بدون شک دچار تفکر نخبه گرائی شده است زيرا هنگاميکه او از بنتام انتقاد ميکند که معيار "طبيعت انسان" را در شخص خودش تصور کرده است، متوجه نيست که خودش نيز چنين کرده است. او خود را نمونه و مدل زيباشناسی زاهدانه و روشنفکرانه برای نوع انسان تجسم کرده بود.
به هر حال ميل که اصول بزرگترين سعادتها را بدليل اصل "توسعه اخلاقی و توانائی فکری انسان" انکار کرده بود و کاملا قانع شده بود که فقط با تربيت است که ميتوان به بزرگترين سعادت دست يافت، هيچگاه به جزء تجسم روشنفکرانه خود نسبت به موضوع، تجربه ديگری ارائه نداد و بديهی است که با يک مرتبه تجربه نمی توان صحت يا عدم صحت فرضيه ای را ثابت کرد.
باری هدف از پرداختن به اين موضوعات، اين است که به ديدگاه Utilitarianism مورد باور ميل و مفهوم "انسان" از ديدگاه او که موجودی است اخلاقی، مترقی و از نظر فکر قابل اصلاح، پی ببريم تا بتوانيم بدين وسيله ديدگاه فلسفی سياسی او را نسبت به موضوع زن دريابيم. زيرا بندرت در کتاب " زيردست بودن زنان" The Subjection of Women و ديگر آثار او که در باره آزادسازی زنان مطرح شده است، موضوع پيشرفت انسان بحث شده است. او فقط در يک صفحه از کتابش بنام The Principal of Political Economy بطور خلاصه بر اين موضوع تاکيد ميکند که "عقايد و قوانينی که (نسبت به جنسيت زن و مرد) وجود دارد و بر پايه نابرابری حقوق قانونی و اختلاف در توانائی وظائف اجتماعی آنان برسميت شناخته شده است، بايد بعنوان مانع بزرگ اخلاقی و اجتماعی و حتی عدم دستيابی به اصلاح عقلانی نوع انسان معرفی گردد".(42)
آزادی ، اختيار و عدالت
دو اصل برجسته ديگر در کتاب "زيردست بودن زنان" و ديگر نوشته های فمينيستی ميل وجود دارد. آن دو اصل يکی در باره آزادی و اختيار و ديگری عدالت در جهت رعايت بی طرفانه برابری است. هر دو اين موضوع در رابطه با اخلاق و ترقی توانائی عقلی نوع انسان و همچنين در باره سعادت زنان که بدست خودشان بايد انجام گيرد ميباشد.
اول: ميل در کتاب "در باره آزادي" بروشنی و بطور عميق در مورد ارزش آزادی فرد بمثابه يکی از ابزار مهم دستيابی به سعادت و خودمختاری بحث کرده است. بعبارت ديگر او آزادی را نبود مانعی برای انسانها در جامعه فرض ميکند و جامعه آزاد را جامعه ای ميداند که افراد آن اعم از زن و مرد برای دستيابی به سعادت به موانعی برخورد نکنند. او بر اين باور است که پيشرفت سياسی، اجتماعی يک جامعه فقط در نتيجه بهتر شدن افراد و رشد توانائی فکری و اخلاقی آنها ميسر ميگيرد و اين بهبودی حاصل نمی شود مگر آنکه افراد جامعه از آزادی برخوردار گردند تا بتوانند بدانوسيله استعدادهای خود را جهت رسيدن به سعادت، پرورش دهند.
ميل در کتاب "زيردست بودن زنان" مينويسد که: "آزادی بعد از لوازم اوليه زندگی مانند غذا و پوشاک، بعنوان نيرومندترين خواسته طبيعی انسان ضرورتی تام دارد."(43) او همچنين در کتاب "در باره آزادي" شرط کاربرد مداخله و زور در روابط بين اجتماع و افراد را چنين بيان ميدارد که: "تنها دليلی که انسانها حق دارند بصورت فردی و يا اجتماعی در آزادی عمل ديگران مداخله نمايند آنست که بخواهند از آسيب رساندن به ديگران جلوگيری نمايند."(44) بعبارت ساده تر، در جوامع متمدن کاربرد زور بصورت کيفرهای قانونی زمانی ميسر است که از آسيب رساندن فرد به فرد ديگر و يا به جامعه، جلوگيری شود. فرد در آن قسمت از اعمال خود که به خودش مربوط است، از آزادی مطلق برخوردار ميباشد. ميل اين اصل را برای افرادی که از هر لحاظ رشد کامل يافته اند، بيان ميدارد، برای مثال او از کودکان يا کسانيکه به سن رشد نرسيده اند و احتياج به نگهداری و سرپرستی ديگران دارند، اين اصل را مستثنی ميکند و معتقد است که آنها بايد از آسيب خود و ديگران در امان باشند.
ميل برخلاف روسو که از مفهوم آزادی برداشت قاطعی در دفاع از نظام پدرسالاری ارائه داده بود، او بدون شک آزادی را يکی از ارزشها و معيارهای مهم و بديهی برای دفاع از حقوق و موقعيت قانونی زنان می دانست. موضوع آزادی و اختيار، موضوعهای مورد بحث استوارت ميل عليه نابرابری در قوانين ازدواج و تبعيضهای شديدی که در مورد تحصيل و آموزش و کمبود و يا نبود فرصتهای شغلی برای زنان در جامعه ميباشد. او براين باور است که آزادسازی زنان بوسيله خود، صرف نظر از اينکه باعث سعادت آنان ميگردد، منفعت مستقيمی نيز روی جامعه دارد. در جامعه ای که يک زن بطور عملی هيچ فرصت انتخاب شغل بجزء ازدواج کردن ندارد، آنهم ازدواجی که بطور قانونی اسير و برده شوهر و خواسته های او ميباشد و نيز فردی بی اختيار در امور مالی و دارائی های خود است. نتيجه اين امر آنست که در جامعه تفاوت شگرفی بين زندگی زيردستانه برای خواسته های ديگران با زندگی آزاد و مستقل برای خود همواره وجود خواهد داشت. برای ميل واضح و مسلم بود که سعادت زنان در گرو انتخاب واقعی آنها در مورد زندگيشان است و آنها خود بيش از ديگران مسئوليت دارند که زندگی مستقلی برای خود دست و پا کنند و هرگونه که ميخواهند زندگی نمايند. او بر اين باور بود که "اگر برای سعادت انسان بطور ضروری کاری بايد انجام گيرد، آن کار ميبايست با انتخاب و ميل و رغبت او همراه باشد".(46) بنابراين آزادی و اختيار و فرصت های شغلی که برای مردان وجود دارد بايد برای زنان نيز قابل دستيابی باشد. در اين شرايط است که ازدواج و يا تجرد معنی پيدا ميکند و در غير اين صورت معنی ديگری که دارد، گريز از "ترشيدگي" (Old Main hood ) و پناه آوردن و وابستگی حقيرانه به مرد است و اين خلاف امر بديهی ازدواج است که زن و مرد بطور قانونی از حقوق و مسئوليت مساوی برخوردارند. گرچه ميل در کتاب The Subjection of Women (زيردست بودن زنان) در مورد باور راديکال خود از امر ازدواج چيزی به زبان نياورده است اما در رساله خود بنام برابری جنسيتها و ازدواج و طلاق تاکيد نموده که يک قرارداد آزاد بنابر خواست طرفين ميبايد منعقد گردد تا (بعد از طلاق) بچه ای که حاصل اين ازدواج است معلوم گردد که چگونه بايد تحت مراقبت قرار گيرد. او بطور کلی و به شدت با ديدگاه معاصر خود مبنی بر اينکه ازدواج يک امر طبيعی و الزامی است مخالفت ميکرد و ميگفت که ازدواج اجباری و الزام آور بطور مسلم اشتباه در اشتباه است. زيرا در تمام موارد بايد هيچ انگيزه ای بجزء سعادت دو فرد که همديگر را دوست دارند و احساس ميکنند که ميتوانند با يکديگر زندگی نمايند، نبايد وجود داشته باشد".(47) برای ميل انکار آزادی به بهانه حفاظت انسان از آسيب رسيدن، مردود و نادرست است. او از آزادی زنان بطور کلی که يکی از ابزار مهم در سرنوشت سعادتمندی آنان محسوب ميشود و بويژه آزادی انتخاب و تصميم گيری، دفاع ميکند و آنرا نه فقط برای زنان بلکه برای پيشرفت جامعه امری ضروری ميداند. ميل در کتاب On Liberty (در باره آزادي) بيان ميکند که: "در جائيکه کانونهای اجتماعی اصلاحات به تعداد افراد وجود دارند اما بايد دانست که نهضت آزادی تنها کانون پايدار اصلاح امور است".(48) گسترش آموزش، آزاد نمودن زنان از قيد و بند کار اجباری در خانه و در اختيار نهادن فرصتهای شغلی برای زنان، دارای منافع و تاثيرات مهمی در جامعه است، زيرا باعث ميشود که توانائی های عقلی برای بهره مندی از خدمات عالی انسان افزايش يابد.(49) بعلاوه ميل معتقد است که با توجه به افزايش قابل بهره برداری قدرت تعقل که نتيجه آزادی زنان در امر دانش پژوهی و انتخاب آزادانه شغل است نه تنها تاثير عميق و ارزشمندی روی مردان ميگذارد بلکه همکاری برابر زنان با مردان و رقابت آنها با يکديگر باعث توسعه و پيشرفت آنها نيز خواهد شد. زيرا ميل بر اين باور بود که: "اگر مردان کمتر به امور بيرونی و فعاليت هائی که مختص آنان است درگير باشند و اوقات خود را بيشتر در خانه صرف کنند، زندگی جلوه مهمتر و بهتری برايشان پيدا ميکند و نيز تاثير همسران روی آنها بطور مداوم افزايش می يابد. او همچنين در مورد اين ديدگاه که هر فرد يا جامعه ای که تن به اصلاحات ندهد و اصلاح نشود رو به فساد و نابودی ميرود، بيان ميکند که همزيستی دائمی با يک زن بی دانش و کم خرد بر روی مرد هرچند روشنفکر تاثير ميکند و او را به راه خيانت و فساد سوق ميدهد. ميل در اين مورد ميپرسد که چگونه در يک نظام به همه امور توجه ميشود و آزادی و اختيار برای توسعه و پيشرفت فکری مرد در جامعه مهيا است اما در مقابل زن در فراگرفتن علم و دانش با محدوديتهای بسياری روبرو است؟ اين عدم تعادل باعث ميشود که زن نتواند در مقابل توانائی فکری مرد پايداری کند و به آنچه که خواسته روشنفکرانه او است بخاطر در قيد بودن و کمی تحصيلات پاسخ دهد. اين عدم برابری و تبعيض بين زن و مرد باعث آسيب رساندن به فرد و جامعه است و اگر اين شيوه و طرز نگرش به حقوق افراد اصلاح نگردد، فرد و خانواده و جامعه به زوال کشيده خواهند شد. ميل ادامه ميدهد که: "با اين تاثيرات که در هر خانه ای وجود دارد آيا بايد متعجب از حکومتی بود که کارگزارانش دارای شعور متوسطی هستند و از لحاظ هوشمندی و اخلاق و منش، صفات برجسته و قابل توجهی ندارند؟"(50)
منبع: سایت باشگاه اندیشه
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط حمید
|
سوزان مولر آکین/ مترجم: ن.نوریزاده- مونترال
سه شنبه 8 مارس 2005
محروميت عمومی انسان از دستيابی به حقوق و نيازهای او بهيچ وجه محدود به گذشته نمی باشد. همانطورکه مشاهده کرديم ژان ژاک روسو ابتدا قسمت اعظم اصول اوليه خود را در باره آزادی و برابری حقوق بطور جامع و فراگير مطرح نمود و سپس زنان را از آن اصول مستثنی و مجزا کرد. جان استوارت ميل، عليرغم اعتقاد به اصالت فرد و تفکر آزادمنشانه خود، يکی از مهمترين فيلسوفان سياسی ليبرال و آزادانديش است که اصول آزادی و برابری حقوق را بصراحت در مورد زنان بيان کرده است. قبل از اينکه به بحث استوارت ميل در مورد فمينيسم و تساوی خواهی حقوق سياسی اجتماعی برای زنان بپردازيم، ضروری است که يک نگاه روشنگرانه کوتاه به بعضی از ديدگاههای فرضيه پردازان آزاديخواه در باره نيمی از جمعيت نوع انسان يعنی زنان، اندازيم. توماس هابز، جان لاک و جيمز ميل مثالهای ما در اين مورد هستند (گرچه امانوئل کانت و فردريک هگل نيز برای بحث ما اهداف خوبی ميباشند.)
توماس هابز
فلسفه سياسی هابز بر اين پايه استوار شده است که تمام انسانها بطور طبيعی از حقوق برابر برخوردار هستند منتهی اين حق برابری در حقيقت توانائی برابر هر يک از افراد بشر برای از بين بردن و کشتن ديگری است. بعبارت دقيقتر هابز در باب وضع طبيعی انسانها، در فصل سيزدهم کتاب Leviathan خود مينويسد که: "طبيعت انسانها از نظر نيروی بدنی و فکری برابر ساخته شده است، البته ممکن است کسی از نظر جسمی نيرومندتر و از حيث فکری هوشمندتر از ديگری باشد اما وقتی همه آنها را با هم در نظر ميگيريم، تفاوتی ميان آنها محسوس نميباشد تا بتوان براساس آن، کسی مدعی امتيازی نسبت به ديگری شود و ديگری به همان اندازه نتواند چنين ادعائی کند. زيرا از نظر قدرت بدنی، ناتوان ترين فرد، همان اندازه نيرومند است تا تواناترين فرد را از طريق توطئه پنهانی و يا تبانی با ديگران که مانند او در معرض خطر مشابهی قرار دارند، به قتل رساند."(1) در اين رابطه هابز بر اين باور است که زنان نيز دارای حقی برابر با مردان می باشند. او در انکار اين نظر که در حالت طبيعی، سلطه پدر بمثابه "جنس برتر" روی کودکان خود ميباشد و نيز در مورد نيروی برابر جهت بقتل رساندن ديگران، ميگويد که: "... چون در امر توليد مثل خداوند ياوری برای مرد تعيين کرده است و پدر و مادر به يک اندازه در بوجود آمدن بچه سهيم هستند، بنابر اين سلطه بر روی فرزند بايد بطور مساوی متعلق به هر دو باشد و فرزند به يک ميزان مطيع آنان گردد،(اما) اين امر ممکن نيست زيرا هيچ کس نمی تواند از دو ارباب اطاعت کند. با آنکه عده ای سلطه روی فرزند را حق مرد بعنوان جنس نيرومند و برتر ميدانند وليکن در اين مورد اشتباه ميکنند زيرا هميشه آن مقدار تفاوت در توانائی و خردمندی مرد و زن وجود ندارد که بتوان بدانوسيله حق سلطه روی فرزند را بدون جنگ تعيين کرد."(3) همچنين هابز اين امر مسلم را تصديق ميکند که "تا زمانيکه کودک از رحم مادر خارج ميشود" در حقيقت مادر "ارباب" اصلی و اوليه و طبيعی او بشمار می آيد.(4)
هابز نسبت به نقش غالب پدران و سلطه آنان روی خانواده که بوسيله حکومتها توجيه ميگردد را چنين بيان ميدارد که: "حکومتها اختلاف در سرپرستی و قيموميت فرزندان را که بوسيله پدر و مادر بوجود می آيد، بنابر قوانين مدنی حل و فصل می نمايند و در اغلب اوقات حکم قانون به نفع پدران صادر ميگردد زيرا حکومتها بوسيله پدران ايجاد ميشوند و نه مادران".(5)
بديهی است که نارسائی هائی در ادله هابز وجود دارد. برای مثال، چگونه برای هابز که برابری تمام انسانها حائز اهميت است، نيمی از نوع انسان يعنی مردان از آن موقعيتی در جامعه برخوردار ميشوند که دولت تشکيل دهند و قوانينی به تصويب رسانند که بتوانند بدان وسيله روی نيم ديگر انسانها يعنی زنان سلطه پيدا کنند؟ به سخنی ديگر اگر زنان دارای حق طبيعی و اساسی سلطه روی فرزندانشان هستند چگونه است که مردان "در حالت طبيعي" پدرسالار ميشوند و قوانين به نفع آنان وضع ميگردد؟
هابز در کتاب De Ceive و Leviathan بعد از مقدار زيادی وردخوانی مبنی بر اينکه مادر و پدر بطور منطقی دارای حق سلطه روی فرزندان خود ميباشد، خانواده را بمثابه يک نهاد پدرسالاری شديد معرفی مينمايد و مينويسد که : "در حقيقت يک خانواده شامل يک مرد و فرزندانش همراه با خدمتکاران ميباشد و بدين جهت پدر اربابی است که حق سلطه دارد".(6)
ملاحظه ميگردد که در اين گفتار مرد در واقع پدرسالاری است که حق کنترل و سلطه برايش محفوظ است و هابز آنرا بعنوان واحد اوليه اجتماعی و سياسی بيان کرده است. از نقطه نظر هابز مادر که حق سلطه اوليه و اصلی روی خود و کودکانش دارد بدون هيچ دليل قانع کننده ای و حتی توضيحی، از حقوقش صرف نظر ميشود و موضوع آن به ناگهان در بحثهای هابز ناپديد ميگردد. فقط زمانی دوباره در مورد زن از زبان هابز مطلبی آورده ميشود که او بحث بسيار کوتاهی در مورد قوانين عمومی بيان کرده است. او در آنجا اظهار کرده است که وجود خانواده پدرسالار بعنوان نهادی طبيعی که در آن "پدر خانواده بوسيله قانون طبيعت ارباب مطلق برای همسر و فرزندانش" است ضرورت دارد".(7)
هابز برای حل اين معما تلاش کرده است، معمائی که از طرفی سلطه روی خانواده را که بطور نابرابر صورت ميگيرد را عملی غيرطبيعی بين زن و مرد بيان کند و حل اختلاف ها در اين مورد را نه بواسطه نزاع بلکه از روی رضايت حل نمايد و از طرف ديگر به خانواده پدرسالاری و حق طبيعی و مطلق برتری مرد نسبت به همسر و فرزندانش عقيده داشته باشد. اين تناقضات مشکلاتی در فلسفه سياسی هابز ايجاد کرده است زيرا او آماده نبود تا موضوع برابری زن و مرد را بطور واقعی اعلام دارد. اگر پايه باورهای او بر اصالت فرد محکم و ثابت بود او ميبايست حق فردی يک زن را با حقوق يک مرد برابر بداند و همانطور که مردان ضعيف با مردان نيرومند برابر هستند، زنان نيز بر فرض ضعيف بودن از حقوق برابر با مردان برخوردار شوند. بنابراين نظريه هابز در باره ضرورت سلطه مردان روی خانواده و جامعه، باعث گرديد که او نتواند نتيجه منطقی و قابل قبولی از بحثهای خود بگيرد. در سيستم سياسی هابز، گام خطرناک او در اين مورد اين بود که حق برابری انسانها را پذيرفت و توانست نظرها را نسبت به محروميت زنان از حقوق سياسی اجتماعی در جامعه جلب نمايد.(8)
اما پذيرفتن حق برابری انسانها که هابز مدعی آن بود با اعتقاد داشتن به سلطه مرد در خانواده تناقض آشکار دارد. بديهی است که برابری انسان که هابز بعنوان پايه گذار حقوق سياسی فرد، خواسته است بطور منطقی به آن دست يابد بوسيله اعمال نظر او نسبت به طبيعی بودن خانواده پدرسالاری در جامعه، امکان پذير نيست و مشکل اساسی فلسفه سياسی هابز و فرضيه راديکال او نسبت به حقوق نابرابر زنان در اين امر نهفته شده است.
جان لاک
وضعيت مشابه و معماگونه ای که هابز در مورد زنان بيان کرده است را ميتوان در فلسفه سياسی جان لاک نيز مشاهده نمود. لاک در بيان مخالفت با فيلمر(Filmer) راجع به موضوع دولت پدرسالاری ميگويد که "پدر و مادر با يک "عنوان برابر" حق سلطه روی فرزندان خود دارند.(9) لاک از موضوع پدرسالاری و بيان اينکه والدين حق سلطه مساوی روی فرزندانشان دارند، آنچيزی که فيلمر فقط آن حق را به پدر اختصاص ميدهد، پای را فراتر ميگذارد و به انهدام پايه سلطه مطلقه پادشاهی بعنوان اصل و اساس نظريه پدرسالاری ميپردازد. در حقيقت جان لاک برای انکار و نپذيرفتن شکل سياسی سلطه پدری، واژه "عنوان برابر" مادر را بکار برده است. لاک در Two Treatises Theميگويد که اگر پدر خانواده بميرد، کودکان بطور طبيعی بايد از مادر خودشان متابعت کنند و "آيا در اين صورت کسی خواهد گفت که مادر قدرت مشروعی روی فرزندان خودش ندارد؟" حال وقتی که لاک اين موضوع را به مخالفت خود راجع به سلطه مطلق حکومت پيوند ميدهد در آن هنگام است که در مييابيم او خواهان حقوقی برابر برای شوهران و همسران می باشد.(10)
با تعميم منطقی اين گونه استدلال ممکن است بنظر آيد که از طرف لاک حقوق سياسی زنان به رسميت شناخته شده است و نظريه خانواده پدرسالاری مردود گرديده است. اما عليرغم اين موارد و برابری حقوق والدين که از طرف لاک برای مبارزه عليه سلطه و ولايت مطلقه در قلمرو سياسی عنوان شده است، او در صفحات ديگر کتاب Two Treatises The بطور قطع به اين نتيجه ميرسد که "در طبيعت اصولی جهت قانونی و رسمی کردن متابعت و پيروی زنان از شوهران خود وجود دارد. گرچه حقوق طبيعی افراد، ولايت مطلقه در قلمرو سياسی را نامشروع ميگرداند اما در خانواده حکومت مطلقه کاملا عادلانه و توجيه پذير عنوان شده است تا جائيکه جان لاک ميگويد که: "ممکن است در مالکيت و منافع مشترکی که بين شوهر و همسر وجود دارد اختلافی حاصل شود در اين صورت قاعده طبيعی اين است که به نفع مرد بعنوان موجودی برتر و مقتدر آن اختلاف حل گردد و اگر چيزی وجود دارد مرد آنرا تصاحب کند".(11) بنا براين وقتی که اعلام تساوی حقوق زنان با عقايد او ناسازگاری دارد و يا با اعتقادات زمانش متفاوت است، جان لاک همانند هابز به "طبيعت" که زيردست بودن زنان را مشروع ميگرداند، متوسل ميشود و نهاد خانواده پدرسالاری را که در حقيقت محروميت زنان از حقوق سياسی اجتماعی است جايگزين آن ميکند و بطور روشن دليل می آورد که پدر به تنهائی سرور و نماينده منافع خانواده و به طبع آن جامعه است.
جيمز ميل
جيمز ميل (پدر جان استوارت ميل) در نوشته خود بنام "حکومت" که بر مبنای اصالت فرد تدوين شده است، همانقدر به فرد اهميت ميداد که تامس هابز و جان لاک ميدادند. همگی آنان بر اين اعتقاد بودند که هدف و منظور حکومت ميبايد در جهت تامين بيشترين سعادت و کمترين زيان برای مردم باشد. اساس ارزيابی جيمز ميل از حکومت انتخابی اينست که انسانها مايل هستند با دستيابی به قدرت روی همنوعان خود که امری برطبق "قوانين طبيعی حکومتي" است اعمال نفوذ کنند. اگر هدف تامين بيشتر سعادت برای مردم است، آنان بدون عذاب وجدان از اين قدرت جهت تامين و افزايش سعادت خودشان استقبال ميکنند (12) او در نتيجه گيری خود به اين باور ميرسد که در حکومت انتخابی، نمايندگان، قدرت خود را مديون جامعه هستند بنابراين منافع آنان نميتواند مخالف و جدا از منافع مردم و جامعه که مغاير با منافع حاکمان است، باشد.(13)
جيمز ميل در مورد حکومت انتخابی به محدوديتها و امتيازاتی به شرح زير اشاره ميکند:
"يک چيز بسيار روشن است، همه کسانيکه منافعی در افراد دارند، ممکن است در حکومت انتخابی اين منافع بدون ناراحتی قطع شود. مثلا منافع کودکان در سنين معين در منافع پدرشان وارد ميشود و همچنين منافع زنان که يا متعلق به پدر و يا شوهرانشان است".(14) بنابر اين اساس چنين نتيجه گرفته ميشود که حکومت انتخابی را مردان بخاطر منافع خود خواهی شان پايه ريزی ميکنند. در اينجا جيمز ميل باور خودپرستانه خود را مبنی بر اينکه در حکومت انتخابی معيار بيشترين سعادت برای مردم است را فراموش ميکند و "منافع زنان را بطور مصلحتی برای مردان منظور ميدارد".
بديهی است که او مانند هابز و لاک و ديگر باورمندان به اصالت فرد و ليبراليسم، بوسيله نظريه ای که بناچار وجود خانواده پدرسالاری را مشروعيت می بخشد، در فشار می باشند.
ابهام اساسی که نه تنها در مورد اين سه فيلسوف وجود دارد بلکه شامل بيشتر انديشمندان ليبرال سنتی ميباشد اين است که آنها عوض آنکه بنا به اعتقاد خود از اصالت فرد بمثابه اجزاء يک سيستم سياسی بحث نمايند، آنها در حقيقت در باره سروری و برتری نقش مرد در خانواده بحث ميکنند. بعبارت ديگر در جائيکه منافع مردان در قلمرو سياسی مد نظر است و اين منافع اغلب در تضاد با منافع تک تک اعضاء خانواده پدرسالاری است، سخن گفتن از سروری مردان در خانواده و دفاع از سيستم پدرسالاری متناقض با اصالت فرد و ليبراليسم است. برای مثال ممانعت و تحديد زنان در جهت دستيابی به قدرت سياسی يکی از آن اموری است که اغلب در تضاد با منافع مردان قرارميگيرد و بی دليل نيست که همواره سعی ميشود زنان را از صحنه سياست حذف و يا حداقل دور نگهدارند.
جان استوارت ميل
جان استوارت ميل همانطور که در اين فصل خواهيم ديد با نظرات و "راه حل" ليبراليسم سنتی موافق نيست. گرچه ميل به اندازه افلاطون و يا هگل فيلسوفی انتزاعی نيست اما او با وسعت نظر خود که بيشتر پرداختن به موضوعات مهم و عميق در زندگی بشر ميباشد، تاثير بسزائی در جامعه سياسی گذاشته است. زيرا فلسفه سياسی او بطور کلی در ارتباط با موضوعات ارزشمندی چون آزادی، حقوق فرد، عدالت و دموکراسی قرار دارد. ميل بر اين باور بود که يگانه هدف حکومت ايجاد بيشترين سعادت برای مردم است و اين هدف بدون دست يافتن به اخلاق و برتری فکری نوع انسان ميسر نخواهد شد. او برخلاف جرمی بنتام (1748-1832) و پدرش جيمز ميل، نهادهای سياسی اجتماعی را يکی از مهمترين ابزار توسعه و توانائی فکری انسان ميدانست و معتقد بود که بشر بدون نهادهای سياسی، اجتماعی قادر به دستيابی به سعادت در جامعه نيست. بنابراين يکی از مهمترين خواسته های ميل که به طور روشن در نوشته هايش راجع به فمينيسم منعکس است، توسعه نهادهای سياسی، اجتماعی است که به باور او حکام زمان سعی ميکنند که از رشد و توسعه آنها در جامعه جلوگيری کنند.
بررسی فمينيسم جان استوارت ميل قطعا فرصت ارزشمندی است که نه تنها ميتوان بوسيله آن به عمق عقايد او نسبت به آزادسازی زنان در سطح برابر با مردان و افزايش سعادتمندی آنها در جامعه پی برد بلکه قسمت بسيار مهمتر آن اين است که او خواستار اصلاح دوباره نوع انسان می باشد.
مخالفت ميل با تعصبات و عقايدی که زنان را در تمام مراحل زندگی اجتماعی، سياسی زير دست قرار ميدهند، از ابتدای جوانی و در نوشته های اوليه اش راجع به موضوعات اخلاقی و سياسی مشهود بود. او در آغاز کار اوقات خود را به موضوع " زيردست بودن زن" The Subjection of Women اختصاص داد و بر اين باور بود که:"زيردست قراردادن يک جنس (زن) بطور قانونی برای جنس ديگر (مرد) اشتباه محضی است که به يکی از موانع اصلاح انسان تبديل گرديده است".(16) نامه های ميل و بيوگرافی اش شاهد اين مدعا است که او بطور خستگی ناپذير متوجه وضعيت و موقعيت زنان بود و معيار سنجش و ارزشمندی سيستم های فلسفی و اخلاق جمعی و رفتار مردم را که در دوره های تاريخی ثبت شده بودند، در برخورد آنها با موضوع زنان و نقش آنها در جامعه، قضاوت و ارزيابی ميکرد(17) اما ديدگاه جان استوارت ميل نسبت به موضوع " زيردست بودن زن" به تنهائی برای شناخت افکار و عقايد او کافی نخواهد بود. او عقايد راديکال و تند خود را در باره طلاق و کنترل توليد مثل که در حقيقت دفاع از حقوق زنان بشمار ميرفت، جهت حفظ جان خود و شهرت هاريت تايلور ميل (Harriet Taylor Mill) حذف نمود. با اين وجود آثار به طبع رسيده و نامه های او گويای شناخت عقايد ميل است. بديهی است که در اين مبحث منابع و مآخذ مطالب او ارائه خواهد شد و همچنين به عقايد قابل توجه هاريت تايلور ميل که در حقيقت متاثر از افکار ميل در مورد موضوع زن بود و بعضا متفاوت اشاره خواهد شد.
عقايد راديکال ميل در باره زن بطور کلی بسيار بيگانه با عقايد متداول اواسط قرن 19 ميباشد و برای يافتن انگيزه دست يابی به عقيده محکم او در باره فمينيسم بايد به چند گروه انديشمند که ميل در ارتباط با آنها بود، توجه گردد. برای مثال، نظريه Utilitarianism (اعتقاد براين عقيده که يگانه منظور از کارهای عمومی و اصلاحی تامين بيشترين رفاه و سعادت برای مردم است) که ميل از آنان آموخته بود قطعا بی ارتباط با شکل گيری نظرات او نسبت به وضعيت زنان نبود. بنابر اصول Utilitarianism، زنان به همان اندازه که مردان از حق رای دادن برخوردار هستند، برخوردار می باشند.(20) در صورتيکه جرمی بنتام طرح موضوع حق رای زنان را در آنموقع نابهنگام ميدانست و نمی خواست با طرح اين موضوع که پيامدهای وخيم و انتقاد آميزی در باره حقوق متفاوت زن و مرد به همراه داشت، موقعيت خود را بخطر اندازد. اما ميل بنا به نوشته اش در Autobiography "عليرغم بيان تعريف آزادی که چيست و يا چه خواهد بود، او نظر به آينده ميکند ... توجه روزافزون به موضوع آزادی زنان که در همزيستی با مردان بوجود خواهد آمد".(21) در اين ميان جيمز ميل نيز با نوشتن "رساله ای در باره حکومت" مبنی بر اينکه زنان شايسته است که از حق رای دادن مستثنی شوند زيرا منافع آنان در انحصار منافع مردانشان و خانواده خودشان است"، انديشمندان راديکال از جمله جان استوارت ميل را آزرده ساخت. "رساله ای در باره حکومت" جيمز ميل اختلافات و جدالهائی در دايره پيروان Utilitarianism بوجود آورد تا جائيکه ميل جوان از قول خود و همکارانش که شامل جرمی بنتام نيز ميشد گفت:"مسلما ما مخالفيم".(22) بديهی است چنين نتيجه گيری از جانب ميل و کاربرد عبارت او، بی تاثير در محکوم نمودن نظر جيمز ميل نبود، زيرا اين نتيجه گيری تاثير مستقيم روی Macaulay گذاشت تا به "رساله در باره حکومت" حمله نمايد و اظهار دارد که: " همانطور که منافع رعايا با منافع پادشاهان يکسان نيست منافع زنان با منافع شوهرانشان برابر نميباشد ".(23)
تمام اين موارد و جنگ و جدال روشنفکرانه و نيز نشريه Westminster Review ارگان پيروان نظريه Utilitarianism که خود را بمثابه قهرمانانی که از حقوق زنان دفاع ميکنند، نظر جان استوارت ميل را به فمينيسم جلب کرده بودند.
در آغاز سال 1824 ميل مقاله ای به چاپ رساند که در آن مقاله حمله شديدی به امتيازات رسمی و اخلاقی و منشهای فردی تبعيض آميز و برتری طلبی يک جنس (مرد) به جنس ديگر (زن) کرد.(24)
فمينيسم ميل از سوسياليست های اوليه فرانسوی و انگليسی ملهم شده بود. برای مثال، او از ملاقاتهای خود با William Thompson و Owenite که مطالب بسيار زيادی در سالهای 1820 در مورد فمينيسم نوشته بودند، ذکر ميکند و در اين رابطه ميگويد که " به مطالب ارزشمند Owenite و ديگر سوسياليستها که خواهان حقوق مساوی در تمام امور برای زنان بود، توجه ميکردم".(25) همچنين نامه های ميل نشان ميدهد که او مشتاقانه عقايد Enfantin و ميسيونرهای پيرو سن سيمون (Saint Simon) را که در اوائل سالهای 1830 به لندن آمده بودند، مطالعه ميکرد.(26) ميل در کتاب Autobiography خود می نويسد که :"بطور کلی پيروان سن سيمون و Owen و Fourier، يک نظم کاملا نوين در باره برابری بين مردان و زنان و چگونگی ارتباط آنها با يکديگر را اعلام کردند تا نامشان به يادگار برای نسل آينده باقی بماند."(27) ديگر دليلی که ميل به عقيده راسخ خود نسبت به فمينيسم گرايش پيدا ميکند، ارتباط او با W.J. Fox و نشريه موحدين (Unitarians) بنام Monthly Repository بود. اين ماهنامه در ابتدای سال 1823 مقالات Harriet Martineau را که در باره حق برابری آموزش و تحصيل برای زنان بود را چاپ ميکرد، بويژه در سالهای 1820 که W.J. Fox سردبير آن بود، مقالات متعددی در موضوعهای حق رای زنان، رفتارهای معقول در مقابل طلاق و اصلاح رفتارهای ناعادلانه و بيهوده در قبال زنان منتشر ميشد.
Francis Mineka در اين مورد ميگويد که:" ما همه برای نوشتن مقالات در مورد آزادسازی زنان بطور آشکار که عملی افتخارآميز بود، تلاش ميکرديم. زيرا افکار عمومی در مورد موضوع آزادی زنان و حق رای آنها بسيار بی اطلاع و ناآشنا بود و هيچ نشريه ای وجود نداشت تا از اين روش روشنگرانه و روشنفکرانه در مورد زنان طرفداری نمايد"(28)
ميل در سالهای دهه 1830 برای اين نشريه قلم ميزد و در مکاتباتی که با Fox داشت نشان ميداد که آنها برای اشاعه نظرات فمنيسم او مشوق و محرک خوبی بودند. (29)
سرانجام، بهيچوجه نميتوان نقش زنان روشنفکری که با ميل ارتباط داشتند و تاثير مستقيم روی افکار او در مورد فمينيسم گذاشتند را فراموش کرد. زنان روشنفکر و هوشمند و دانش پژوهی مانند Harriet Martineau- Sarah Austin- Harriet Grote- Jane Carlyle- Sarah Flower- Eliza Flower و بيشتر و موثرتر از همه Harriet Taylor (همسر جان استوارت ميل- م) زنانی بودند که تاثير فراوانی روی ميل نسبت به آزادی زنان گذاشتند.
انتشار نظرات خانم Harriet Taylor تاثير بسزائی روی ميل داشت(30) زيرا ميل از قوه نبوغ او از طرفی، نه تنها بطور وجدآميزی ستايش ميکند بلکه اذعان ميکند که عقايد مهم خودش نسبت به موضوع زن، در حقيقت بر پايه عقايد Taylor کسيکه به جرمی بنتام ياری نمود تا کتاب Dumont خويش را تدوين کند، استوار است.(31) و از طرف ديگر، که در جهت خلاف اظهارات ياد شده است، Taylor تاثير نامطلوب مستقيمی روی معاصران خود داشت که بشدت از کيفيت نوشته هايش کاسته شد. در اينجا بهتر است با نظر H.O.Pappe کسيکه از تجربيات خود در اين مورد شاهد می آورد، موافقت کنيم که ميگويد: "آن تاثير به خاطر آن بود که ميل در توانائی Taylor مبالغه کرده بود و او را دارای هر نوع نبوغی جلوه داده بود. بهرحال به دو دليل لزومی نداشت که عقايد فمينيستی ميل به اين مباحثه کشيده شود."
اول: ميل با بيان بسيار روشن اذعان نموده است که همسر او، Taylor تاثير بسزائی روی عقايد فمينيسم او داشته است. اما منشاء باور او نسبت به تساوی حقوق زن و مرد که در نامه هايش و مهمترين کتابهايش وجود دارد ربطی به همسرش نداشت، زيرا او قبل از اينکه با Taylor آشنا شود، به دفاع از حقوق زنان عقيده داشت، اما او، Taylor باعث گرديد که جذابيت بيشتری نسبت به موضوع زن از خود نشان دهد و با عقيده ای محکمتر و راسخ تر از گذشته به دفاع از حقوق آنها بپردازد. ميل اضافه ميکند که در ارتباط طولانی که با Taylor داشت و اين ارتباط منجر به ازدواج آندو شد، تايلور روی عقايد مستقل او نسبت به زن تاثير گذاشت و موضوع زن که تا آن هنگام برايش " موضوعی مجرد و انتزاعي" بشمار ميرفت را تبديل به موضوعی واقعی و عملی نمود. زيرا ميل توسط همسرش روز بروز به تاثيرات کمبود حقوق زنان و فرصتهای نابرابری که آنها در جامعه داشتند بطور محسوس پی ميبرد. او در اين رابطه در Autobiography مينويسد که همسرش همچنين او را از "وضعيت زيردست بودن زنان و مشکلات پيچيده آنها که نتيجه روشهای نادرست و نامطلوب در جامعه است و باعث بوجود آمدن مشکلاتی برای اصلاح نوع انسان ميگردد" متوجه ساخت.(32) بنابر اين در اين شکی نيست که ميل بعنوان يک فمينيست مستقل از عقايد Harriet Taylor بود و فقط همسرش باعث شد که ميل با عزمی راسخ تر و عقيده ای محکمتر به اصلاح اين عقيده که زن فطرتا موجودی ناتوان و زيردست است بپردازد و از حقوق برابر آنها در مقابل مردان دفاع نمايد.
منبع: سایت باشگاه اندیشه
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط حمید
|
در گفت و گو با دكتر سيدعلى محمودى
يوسف ناصرى
در دورانى كه اروپا تحولات ژرف اصلاح گرى دينى و رنسانس را پشت سرگذاشت و دوره صنعتى شدن در حال رشد و نمو بود انديشمندان صاحبنام اروپاى غربى، نظريه كهن سودگرايى را در قالبى جديد مدون ساخته وترويج دادند.اين نظريه، توجيه گر اين موضوع است كه افراد بايد تلاش كنند تا بيشترين سود ومنفعت را از هر طريق نصيب خود سازند. پيامدها ونتايج رواج يافتن چنين مكتبى در غرب وعلل و اثرات رايج شدن اين نگرش درجامعه كنونى ما، محورهاى بحث و گفت وگو با دكتر سيدعلى محمودى استاد دانشگاه و نويسنده است كه در پى مى آيد.
گروه انديشه
مكتب سودگرايى به لحاظ فكرى داراى چه پيشينه اى است و چه كسانى در انسجام و تدوين اين نظريه نقش مؤثرى داشته اند؟
سابقه و پيشينه موضوع به طور عمده به مباحثى برمى گردد كه توسط اپيكور (۲۷۰ - ۳۴۱ ق. م) يكى از فلاسفه يونان مطرح شده است. نام اوبا اخلاق مبتنى بر سعادت با تكيه بر نقش خردورزى و تفكر در تاريخ فلسفه، برجستگى خاصى دارد. بعد از اپيكور به عنوان يكى از بنيانگذاران اين مكتب فكرى به فلاسفه اى بايد اشاره كنيم كه در سده هاى اخير پا به عرصه وجود گذاشته اند. فرانسيس هاچسن يكى از جانبداران اوليه نظريه سودگرايى در اين دوران است و پس از نظريه اخلاقى ديويد هيوم به عنوان شكلى از سودگرايى تفسير شده. مشهورترين نمايندگان و بيان كنندگان نظريه سودگرايى جرمى بنتام (۱۸۳۲- ۱۷۴۸) و جان استوارت ميل (۱۸۷۳ - ۱۸۰۸) هستند. البته نام پدر جان استوارت ميل يعنى جيمز ميل نيز جزو اين افراد ذكر مى شود ودر انگلستان مثلث فلسفه سودگرايى شامل جرمى بنتام، جيمز ميل و جان استوارت ميل است. سودگراها اصل سودمندى (Principle of utility) را به عنوان اصلى عينى براى اعمال درست يا غلط انسان طراحى كردند. طبق اين اصل، يك عمل تا حدى درست است كه به ايجاد بيشترين شادى و لذت براى بيشترين افراد بينجامد. تفسير بنتام و ميل از اصل سودمندى عبارت از لذت گرايى (Hedonism)بود. از ديد آنها انگيزه افراد اهميت ندارد؛ بلكه نتيجه و پيامد كار براى آنها داراى اهميت است. در اين نظريه ، بين درستى يا نادرستى يك عمل با درستى يا نادرستى عامل آن كه عمل را انجام مى دهد، جدايى حاصل مى شود. در دورانى كه اين سه نفر به عنوان بنيانگذاران نظريه سودگرايى در دوران مدرن وارد عمل شدند، سرمايه دارى شروع به رشد و پيشرفت كرده بود. به بيان ديگر مى توان گفت كه اين نظريه براى رشد و پيشرفت سرمايه دارى يك شانس واقبال نيك شناخته شد و يا در زمينه هاى اجتماعى، سياسى و اقتصادى مورد بهره بردارى قرار گرفت ومفيد واقع شد. در واقع، اين نظريه به كمك سرمايه دارى ورشد صنعتى جامعه انگليس آمد و چنين جوامعى هم نياز داشتند تا با اتكاى به چنين نظريه ها و ديدگاههايى، صنعت خود را شكوفا سازند.
چرا فلسفه مورد نظر بنتام و ميل را «راديكاليسم فلسفى» ناميده بودند؟
بنتام فردى محجوب، كم حرف، گوشه نشين و منزوى بود و به هيچوجه چهره اى اجتماعى تلقى نمى شد. اما به لحاظ تفكر، او و دوستانش را راديكال فلسفى مى خواندند. چون تا اندازه زيادى در ايجاد دگرگونى هاى اجتماعى و سياسى در انگلستان مؤثر بودند و مسؤول شناخته شدند. آنها به لحاظ تلاش براى بهبود وضعيت مردم در زمينه هاى دموكراسى و اجتماعى برجستگى خاصى در جامعه پيدا كردند. از جمله اقدامات سازنده آنها، ارتقا و غنا بخشيدن قانون جنايى انگليس بوده است.
از جمله اشتراكات فكرى توماس هابز وجان لاك را مقوله هاى فردگرايى ، منفعت گرايى و تأمين امنيت و صلح عمومى ارزيابى نموده اند. از ديد اين دو فيلسوف سياسى، منفعت گرايى به چه معنا تلقى شده است؟
هابز اعتقاد داشت كه انسان با همنوعان خود به شدت در حال رقابت هاى مرگ آساست. به طورى كه فقط مرگ مى تواند به اين رقابت هاى ناسالم نقطه پايان بگذارد.
اما جان لاك با ارائه تصويرى هستى شناسانه از جهان و انسان اعتقاد داردكه جهان پر از خير و نيكى است. تفسير جان لاك به نوعى با ديانت مسيح و الهيات مسيحى و به طور كلى به اديان معروف نزديكتر است تا تصويرى كه هابز از انسان ارائه مى دهد.
درمكتب اقتصادى لاك مسأله مالكيت خصوصى ومسأله احياى زمين هاى موات وحق تملك چنين زمين هايى توسط شخص احيا كننده مطرح مى گردد. از چنين فلسفه اى، رشد و پيشرفت سرمايه دارى و رقابت فردى آزاد در ميدان اقتصادى و در بازار آزاد استخراج مى شود.
به نظر مى رسد كه هابز با بيان جمله «انسان گرگ انسان است» مى خواهد بگويد هركسى در پى كسب سود بيشتر است حتى به قيمت تخريب ونابود كردن ديگرى.
از فلسفه اى كه هابز مطرح كرده ، كشمكش مرگ آميزى براى كسب سود و منفعت بيشتر استخراج مى شود. تصويرى كه هابز ارائه مى دهد تصوير و ترسيم طبيعت بشر بوده است. نتايجى هم كه او گرفت يك «لوياتان» يا يك حكومت مقتدر آهنين بودكه بايد انسان غيرقابل انعطاف و طرفدار رقابت مرگ آميز را تحت سيطره و كنترل خودش دربياورد.
چرا از هابز و لاك به عنوان پيشگامان مبحث سودگرايى ياد نمى شود؟
هابز و خصوصاً لاك رساله ها ونظريات متعددى در زمينه هاى هستى شناسى، انسان شناسى، معرفت شناسى ، اقتصاد ، نوع حكومت ، تئورى تشكيل حكومت و جنبه هاى مختلف زندگى بشر عرضه كرده اند اما كسى مثل جان استوارت ميل به طور مستقيم بر فلسفه سودگرايى تمركز نموده ودر اين باره رساله هاى متعددى نوشته و به عنوان يكى از بنيانگذاران شاخص اين مكتب در دوران مدرن به حساب مى آيد. او فيلسوفى است كه جانبدار آزادى هاى فردى و ليبرالى شناخته مى شود و نه متفكرى كه در زمينه هاى مختلف درسطح جان لاك و هابز اظهار نظر كرده باشد.
ويليام جيمز فيلسوف عملگرا (Pragmatist) آمريكايى هم اعتقاد دارد «انديشه اى كه نتيجه مفيد دارد سودمند است»او ضمن انتقاد از فلسفه هاى انتزاعى و مطلق گرايانه اظهار داشته: «فلسفه و علم بايستى درخدمت عمل قرار بگيرد» . جريان سودگرايى به چه نحو تداوم و بقاى فكرى خود را در مقاطع بعدى به اشكال ديگرى هم حفظ كرده است؟
من فكر مى كنم بايد بين پراگماتيسم و بحث سودگرايى تفاوت اساسى قائل شويم و شايد بهتر باشد كه بحث و گفت وگو راجع به پراگماتيسم به مجال ديگرى موكول شود.
اما همين ويليام جيمز مباحثى را مطرح مى كند كه مى تواند در چارچوب كلى بحث گنجانده شود. به عنوان مثال، اواعتقاد داردكه مذهب بايستى به جامعه فايده برساند. اين فيلسوف همچنين مى گويد اعتقاد به خدا هم بايد فايده گرايانه باشد. از ديد شما بين اين مباحث سودگرايانه كه توسط ويليام جيمز مطرح شده وانديشه هاى بنتام و ميل ارتباط وجود ندارد؟
بدون شك اين ارتباط وجود دارد و طبيعى است كه عملگرايى و سودگرايى درمواردى نقاط پيوندى داشته باشند. اما تأكيد مى كنم كه اين دو مكتب، دو مقوله متفاوت هستند. به هرحال، كشورها در پى سود و منفعت و دفع ضرر از خودشان بوده و فلسفه سودگرايى به طور ناخواسته درون مايه اى شد براى اينكه كشورها با تكيه يا با استفاده از اين درونمايه دست به اقداماتى بزنند كه طبق نظريه نفع طلبى مى توانست قابل توجيه باشد.
در حال حاضر هم در نظام هاى مبتنى بر رقابت حزبى، دولت ها در عرصه بين المللى تلاش مى كنند بيشترين سود و منافع را براى ملت هاى خود كسب كنند. در غير اين صورت دولت هايى كه در اين زمينه ناتوان باشند در دوره بعدى انتخابات از عرصه قدرت عزل مى شوند.
بله؛ مى توانيم بگوييم كه تفسير توماس هابز از بشر همچنان مصداق دارد و بشر چه به صورت فردى و چه به صورت جمعى در هيأت يك حكومت دنبال نفع بيشتر و دفع ضرر است. منتهى بايد ديد پيامدهاى پذيرش فلسفه سودگرايى در دنياى ما و خصوصاً در نيمه اول قرن بيستم چه بوده است؟
اين نكته را هم يادآور شوم كه در اواخر نيمه اول قرن بيستم انتقاد از سودگرايى شروع شد. چون هم به لحاظ نظرى و هم به لحاظ تجربياتى كه بشر با وقوع دو جنگ جهانى ويرانگر كسب كرده، عرصه بر فلسفه سودگرايى تنگ شد و در اوايل نيمه دوم قرن بيستم، رويكرد جديدى به فلسفه اخلاق كانت توسط نظريه پردازان و فيلسوفان اخلاق و فيلسوفان سياسى به عمل آمد و در مراكز علمى و آكادميك اروپا و آمريكا تمايل به اخلاق ذاتى و يا اخلاق مبتنى بر حسن و قبح عقلى افزايش پيدا كرد و تبلور اين حركت در كتاب «نظريه عدالت» جان راولز نمايان شد كه در دهه ۱۹۷۰ منتشر گرديد. حتى بسيارى از رساله هاى فلسفى - سياسى كانت در همين سالها براى اولين بار به زبان انگليسى ترجمه شد. چنين اقداماتى نشان دهنده آن است كه كمبودى نسبت به يك اخلاق نوين در غرب احساس شده و توجه متفكران و فيلسوفان سياسى را به سمت اخلاق كانتى جلب كرده است. اخلاقى كه از اساس و پايه برخلاف نظريه سودگرايى مى باشد.
به طور كلى، منتقدان نظريه سودگرايى چه نقدهايى بر اين نظريه وارد ساخته اند؟
اولين انتقاد به نحوه محاسبه ميزان شادى يا خوشى يك عمل بر مى گردد. بنا به نظر بنتام، واحدى را براى اندازه گيرى شادى و اندوه در نظر مى گيريم و با شمارش افراد، محاسبه مى كنيم كه غلبه با شادى بوده يا غم و اندوه. اشكالى كه به اين نظريه وارد است از زبان نيچه بيان شده است. نيچه مى گويد برخى از مردم به لحاظ ذاتى نسبت به همنوعان خودشان داراى فرهيختگى بيشترى هستند و معدل يا متوسط شادى و غم اين نوع افراد با افراد ديگر متفاوت است. چون ممكن است شادى افراد فرهيخته در برخى زمينه ها بسيار بالاتر و عميق تر از متوسط افراد معمولى باشد و به طور كلى با توجه به ساختار وجودى و فكرى از نظر ميل به شادى و يا غم متفاوت هستند و شايد بسيارى از مسائل براى آنها اهميت نداشته باشد.
نقد دوم متوجه ايده ديگرى است كه توسط سودگراها مطرح شد. آنهاگفته اند به سرعت ميزان شادى و غم افراد را بعد از به كار انداختن يك عامل بايد سنجيد وگرنه نمى توان زمان زيادى صبر كرد وبعداً به سنجش و محاسبه پرداخت. نقدى كه بر اين ايده مى توان وارد كرد اين است كه سنجش ميزان شادى و غم در كوتاه مدت ما را از نتايج و پيامدهاى بلندمدت غافل مى كند. مثلاً مطابق نظر سودگراها، انفجار بمب اتمى توسط آمريكا در سال ۱۹۴۵ باعث شده كه ژاپن بدون قيد و شرط تسليم شود و جنگ جهانى دوم خاتمه يابد. چون چنين بمبارانى باعث شد جنگ بيش از آن به درازا نكشد و خسارت هاى بيشترى به وقوع نپيوندد. اما بايد توجه داشت كه تأثيرات درازمدت به كارگيرى سلاح هاى اتمى به قدرى وحشتناك و ويرانگر است كه در كوتاه مدت و ميان مدت قابل محاسبه نيست. بنابراين صرف اينكه ما سودمندى را در كوتاه مدت ملاك انجام يك عمل قرار دهيم، در نهايت ممكن است ما را نسبت به نتايج درازمدت دچار بدآموزى كند.
انتقاد سوم متوجه اين عقيده سودگراها هست كه گفته اند درستى يا نادرستى يك عمل برپايه احتمال و حدس و تخمين بدون منتظر ماندن اينكه نتيجه چه خواهد شد، امكانپذير است، در اين حالت، فرد احتمال مى دهد كه پيامد يك عمل منجر به شادى و سعادت و منفعت زيادى خواهد شد. در اينجا اين مشكل بروز مى كند كه فرد، ملاحظات ذهنى خود را در نظر مى گيرد ولى ممكن است نتايجى كسب شود كه مورد انتظار نبوده است. يعنى امكان دارد عمل فرد باعث ناراحتى و اندوه ديگران شود. در اينجا است كه يقينى بودن و قطعيت جاى خودش را براساس تئورى احتمالات به امر ذهنى و مبتنى بر عقيده مى دهد. بنابراين سودگراها ملاك صحيحى براى ارزيابى درستى يا نادرستى عملى كه فرد انجام مى دهد به ما ارائه نمى دهند. نقد چهارم اين است كه سودگرايى، اعتقادات افراد درست كردار را نقض مى كند كه اغلب فكر مى كنند اعمال ما نمى تواند جدا از دغدغه هاى ما نسبت به انگيزه ها ارزيابى شود. سؤال اين است كه ما چطور مى توانيم انگيزه را از عمل جدا سازيم؟ آيا مى توانيم عملى را مرتكب شويم با انگيزه هاى شر و شرورانه و بعداً انتظار داشته باشيم پيامدها و نتايج درست وشادى آور براى ديگران داشته باشد؟ چون اگر شما وقتى انگيزه را از عمل جدا كرديد، مى توانيد انگيزه هاى منفى و شرورانه داشته باشيد و انتظار هم داشته باشيد كه نتايجى به بار بيايد كه باعث سود و منفعت شود.
ممكن است شخصى در يك جمع، لطيفه خنده آورى عليه يك قوميت مطرح كند و طرح اين لطيفه باعث شود كه تعداد زيادى خوشحال شوند. هرچند كه ممكن است تعداد محدودى ناراحت شوند.
طبق اين نظريه بايد ببينيم كه چه تعداد خوشحال و چه تعداد ناراحت شده اند و ببينيم تعداد افرادى كه خوشحال شده اند بيشتر از ديگران است؟ اما عقل سليم اين عمل را نمى پذيرد كه افراد انگيزه هاى شرورانه را دستمايه اعمال به ظاهر خير قرار بدهند.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط حمید
|
احسان نراقى
|
|
|
سال ۲۰۰۵ ميلادى فلسفه و علوم سياسى فرصت مغتنمى يافتند تا بتوانند به مناسبت بزرگداشت دويستمين سالگرد تولد «الكسيس دو توكويل» جلسات بحث و گفت وگو درباره آزادى و دموكراسى را در كشور هاى مختلف دنيا برپا كنند و نشان دهند كه تا چه ميزان گفته ها و پيش بينى هاى اين متفكر استثنايى صورت واقع به خود گرفته است. بحث در باب آزادى و دموكراسى همچنان لازم و جذاب است. فرو ريختن ديوار برلين و پايان كابوس هولناكى كه كمونيسم استالينى در شوروى سابق و كشور هاى اروپاى شرقى طى چندين دهه برپا كرده بود و ديگر اينكه خاطره دردناكى كه كشور هاى آمريكاى جنوبى از رژيم هاى ديكتاتورى نظامى در گذشته نه چندان دور از خود به جاى گذاشته بودند يا اختناق استعمارى در كشورهاى آفريقايى و آسيايى كه هنوز آثار آن محو نشده است، جملگى به خوبى ارزش و اهميت مسائلى را كه متفكر بزرگ فرانسوى توكويل در راه آزادى و دموكراسى در ۱۵۰ سال پيش مطرح كرده بود نشان مى دهد. علت اصلى رونق مجدد افكار توكويل در بين صاحب نظران از اين رو است كه آنان به خوبى دريافتند كه تسلط افكار ماركسيستى نظريات توكويل را در دهه هاى گذشته به فراموشى سپرد تا اينكه در دهه ۶۰ ميلادى فيلسوف و نويسنده تيزبين فرانسوى ريمون آرون- كه خود از ماركس شناسان مبرز نيم قرن اخير و در عين حال از مبارزان سرسخت با كمونيسم روسى بود- در دوران تسلط ماركس بر انديشه هاى روشنفكران در فرانسه و اروپاى غربى كتابى نوشت و نشان داد كه چگونه ماركسيسم به صورت افيون روشنفكران درآمده است و در حالى كه همگى وى را از طرفداران دوگل مى دانستند با اين حال در زمان رياست جمهورى شخص دوگل كه دولتش در حال درگيرى با استقلال طلبان الجزيره بود، آرون شديداً در برابر دوگل ايستاد و جنگ را محكوم كرد. در همان زمان او عامل آ گاهى صاحب نظران نسبت به آرا و افكار توكويل شد و اين توجه به افكار توكويل اثر تكان دهنده اى در جامعه روشنفكرى فرانسه داشت.
• نگاهى به زندگى و سابقه كار علمى توكويل
توكويل از اشراف زادگان نورماندى در شمال فرانسه بود كه خانواده اش در پاريس اقامت داشت. تحصيلات دوره متوسطه را در پاريس به نحو درخشان به پايان رساند و از نوجوانى با تشويق هربرت توكويل پدرش با آثار ژان ژاك روسو، منتسكيو و پاسكال مانوس شده بود. او در عين حال از كودكى تحت تاثير شديد خاطرات مادرش از جد مادرى اش مالزرب قرارداشت. مالزرب مرد حقوقدان و فرهيخته اى بود كه به درستى و صحت عمل شهرت داشت. او مسئول چاپخانه دولت بود كه جزوات دايره المعارف را در نيمه قرن هجدهم از كسانى چون ولتر و منتسكيو و ژان ژاك روسو و ديگران به چاپ مى رساند، تا از اين طريق مجال بسط انديشه هاى مالزرب را فراهم كرده باشد. مالزرب در حقيقت از طرف لويى پانزدهم ماموريت داشت كه نوشته هاى اين بزرگان را در جهت مصالح سلطنت زيرنظر داشته باشد ولى به علت بلندنظرى و دانش دوستى اش حتى المقدور به شكلى عمل مى كرد كه مطالب نويسندگان با حداقل سانسور به چاپ رسد. حتى به خاطر روابط دوستانه اى كه با ژان ژاك روسو داشت كتاب اميل او را مخفيانه به چاپ رساند. وى همان شخصى است كه در زمان لويى شانزدهم قرار شد با يك رجل دانشمند و خوشنام ديگر به نام «تورگو» هيات دولتى اصلاح طلب را تشكيل دهد تا بتوانند به اعتراضاتى كه چند سال بعد منجر به انقلاب شد پاسخ گويند. اما مارى آنتوانت كه با گروهى از اشراف سودجو و خيره سر همفكر و همدست بود به شدت مانع تشكيل چنين دولتى شد و در نتيجه مالزرب از كار هاى دولتى كناره گرفت و پس از انقلاب ۱۷۸۹ همچون اشراف ليبرال در ابتدا از انقلاب استقبال كرد. اما تقدير سرنوشت اش را طور ديگر رقم زد. مجلس «اتاژنرو» كه نمايندگانش در زمان لويى شانزدهم قبل از انقلاب انتخاب شده بودند و تركيب آنان متشكل از يك سوم اشراف، يك سوم روحانيت و يك سوم ديگر هم منتخبان طبقات مختلف فرودست بود، بعد از به تصويب رساندن اعلاميه جهانى حقوق بشر در شب معروف چهارم اوت ۱۷۹۸ تمام امتيازات اساسى اشراف را لغو كرد. همچنين به همين شيوه امتيازات روحانيت هم ملغى شد و مالزرب نظير ديگر اشراف آزاديخواه با اين اقدامات موافق بود. يعنى اقداماتى كه در اصل در انديشه نويسندگان دايره المعارفى كه اشاره شد وجود داشت. ولى دوره دوم انقلاب كه از سال ۱۷۹۲ تا سال ۱۷۹۳ و حتى ۱۷۹۴ ادامه داشت- يعنى دوره روبسپير كه منجر به محكوميت و اعدام لويى شانزدهم و همسرش شد- مالزرب را هم محاكمه انقلابى كردند و همراه پنج تن از فرزند و بستگانش به تيغ گيوتين سپردند. در نتيجه اين خاطرات احساس غم انگيزى از سرنوشت جد مادرى توام با خاطره اى ظالمانه از خشونت هاى انقلاب در توكويل پديدار شد. الكسيس اين را هم مى دانست كه در همان ايام پدر و مادرش هم كه از اشراف فرهيخته و ليبرال بودند در زندان دوران وحشت به سر برده بودند و اگر در روز نهم ترميدور وضع دگرگون نشده بود و روبسپير خود با گيوتين اعدام نمى شد، آن دو نيز در ليست اعدامى ها به سرنوشت جد مادرى اش دچار مى شدند. فضاى زندگى توكويل در كودكى و نوجوانى اش چنين بود. پايان قرن هجدهم و آغاز قرن نوزدهم مقارن با زمانى بود كه اشراف امتيازات فراوانى را از دست داده بودند و اشراف زادگان براى تامين زندگى آ ينده شان دو راه بيشتر نداشتند. يكى آموزش علم و ديگرى مانند گذشته تكيه به سنن اشرافى و منتفع شدن از آنچه از آن دوران قبل از انقلاب باقى مانده بود. اما الكسيس جوان ترجيح داد كه راه اول را برگزيند و با وجود آن كه مى توانست طبق رسم و شعائر گذشته لغت «كنت» را به نامش اضافه كند هرگز نخواست بر اين امتياز تكيه كند. علاقه او به علم و دانش بود و در اين مسير با جديت به تحصيل علم حقوق پرداخت و در سال ۱۸۲۶ در رشته حقوق فارغ التحصيل شد. در همان سال به عنوان عضو على البدل قاضى در دادگاه شهر ورساى مشغول به كار شد و توانست به عنوان مطالعه وضع زندان هاى ايالات متحده آمريكا از طرف وزارت دادگسترى با دوستش بومون عازم آمريكا شود و با به پايان رساندن تحقيق مفصلى اين دوره را با موفقيت كامل بگذراند، تحقيقى كه در سال ۱۸۳۳ تحت عنوان «وضع زندان ها در آمريكا و انطباق اين سيستم به موقعيت فرانسه» منتشر شد و بعد هم تحقيقى درباره مستعمرات را با امضاى مشترك با بومون به چاپ رساند ولى همچنان كه در خاطراتش گفته است قصد او شناخت جدى اين جمهورى جديدالتاسيس يعنى ايالات متحده آمريكا بود. جمهورى اى كه ماحصل انقلاب آمريكا بود. انقلابى كه در جنگى آزاديبخش توانست آمريكا را از يوغ استعمار انگليس نجات دهد و تحولى شگرف به سوى دموكراسى ايجاد كند. در اين انقلاب فرانسه نقش مهمى داشت. از نظر فرانسوى ها انقلاب آمريكا از يك طرف تا حدود زيادى ثمره افكار آزاديخواهانه فلاسفه فرانسوى قرن هجدهم چون ولتر و روسو و منتسكيو بود و از طرف ديگر ناشى از كمك دولت فرانسه به استقلال طلبان آمريكا طى جنگ هاى ضداستعمارى آنها بود. هر چند اعزام نيرو از طرف لويى شانزدهم به فرماندهى ژنرال لافايت به آمريكا براى مقابله با قدرت امپراتورى انگلستان بسيار موثر افتاد ولى به تدريج اين حمايت فرانسه از استقلال طلبان آمريكا تبديل به يك جنبش ملى فرانسوى ها شد و سرانجام در قامت جنبشى براى دفاع از آزادى سر برافراشت. بنابراين در سال هاى آخر جنگ فرانسوى ها از مردان آزاديخواه و داوطلب جنگ با انگليس گرفته تا مسئولان امور صف واحدى را تشكيل دادند. اين بود كه تا استقلال كامل آمريكا يعنى سال ۱۷۸۹ كه مقارن با آغاز علنى انقلاب فرانسه بود جورج واشينگتن به عنوان اولين رئيس جمهور مستقل آمريكا كه از انگلستان بريده بود آمريكاى مستقل و آزاد را به جهانيان عرضه كرد. دوستى و همكارى چندين ساله لافايت به هنگام جنگ هاى استقلال آمريكا با جورج واشينگتن مظهر اين وحدت و دوستى شد. از همين روى بود كه لافايت در اولين مجلس انقلابى فرانسوى با كمك فكرى توماس جفرسون كه سفير آمريكاى مستقل در فرانسه بود طرح اعلاميه جهانى حقوق بشر را به مجلس انقلابى فرانسه عرضه كرد. توكويل تحت تاثير چنين جنگى براى شناختن واقعيت اين جمهورى و دموكراسى جديد به بهانه مطالعه زندان ها راهى آمريكا شده بود و با مسافرت هاى متعددش طى سال ۱۸۳۳ توانست به كنه دموكراسى جديد التاسيس آمريكايى پى ببرد. نتيجه آن كه در سال ۱۸۳۵جلد اول كتاب «دموكراسى در آمريكا» را منتشر كرد كه فوق العاده مورد استقبال قرار گرفت و به خاطر آن در سال ۱۸۳۸ به عضويت فرهنگستان علوم سياسى فرانسه انتخاب شد در حالى كه سابقه نداشت شخصى در سن ۳۳ سالگى به عضويت چنين موسسه معتبرى انتخاب شود.
• آثار توكويل
قبل از اينكه وارد خصوصيات آثار او شويم ذكر اين نكته اساسى است كه بدانيم توكويل به گفته خودش از نوجوانى شيفته سه متفكر بزرگ فرانسه قرن هجده بود. يكى ژان ژاك روسو و بحث او درباره مساوات و شك او درباره تمدن ماشينى، ديگرى منتسكيو و اهميتى كه او براى قانون قائل است و پاسكال فيلسوفى كه درباره طبيعت انسانى و جوامع بشرى و مسائل معنوى بشريت مطالب مهمى نوشته بود. وقتى بيشتر در آثار توكويل تحقيق كنيم به درد فلسفى او پى خواهيم برد چرا كه توكويل مسائل مهمى را از نظر فلسفى درباره دموكراسى و مدرنيته مطرح مى كرد- كه مى كوشم در پايان اين گفتار به آنها اشاره كنم- او به اين باور رسيده بود كه انگيزه اصلى تمايل مردم اعم از آمريكا يا اروپا براى انقلاب و تحقق دموكراسى مسئله آزادى نيست بلكه مسئله مساوات است. او مى گويد علت توجه آمريكايى ها به دموكراسى چندان براى آزادى نبوده بلكه آنها مساوات را بالاتر از آزادى قرار دادند، در حالى كه همه متفكران تا آن زمان معتقد بودند كه علت كوشش مردم به سوى دموكراسى براى آزادى است. ولى توكويل گفت دموكراسى در آمريكا كوششى است براى بسط مساوات.
توكويل در كتاب «دموكراسى در آمريكا» سيستم فدرال و شوراهاى محلى را تمجيد مى كند و معتقد است كه اين سيستم بهترين شيوه ممكن براى علاقه مند كردن شهروندان به سرنوشت خودشان است. در مورد فرانسه خواهيم ديد كه در كتاب بعدى اش تحت عنوان «رژيم گذشته و انقلاب در فرانسه» گفته است: «آنچه كه انقلاب را در اين كشور دچار تلاطمات كرد - كه سلطنت مجدداً به اين كشور بازگشت- سيستم سياسى و ادارى متمركز در رژيم گذشته بود كه متاسفانه انقلاب همان سيستم را ادامه داد. در حالى كه در آمريكا از آغاز يعنى از زمان استقلال سيستم حكومتى غيرمتمركز بود. به علاوه وجود انجمن هاى غيردولتى به صورت شريان هاى دموكراسى درآمدند و باعث شدند كه مردم از طريق انجمن ها با دولت در تماس باشند.» مطبوعات آ زاد را توكويل ركن عمده دموكراسى مى داند. از ديد او مطبوعات مهم ترين وسيله تحرك جامعه در نقاط مختلف يك كشور است. هر ملتى كه خواهان آزادى و استقلال است بايد تحمل مطبوعات آزاد را داشته باشد. در اينجا است كه توكويل لزوم انجمن ها و مطبوعات آزاد ملى و منطقه اى را پادزهرى مى داند كه خطر هرگونه استبدادى را زائل مى كند. مخصوصاً قدرت اكثريت كه مى تواند خود به خود به نوعى استبداد منتهى شود. ضمناً اختلاف ديگرى را ميان آمريكا و فرانسه در اين بين مى بينند: «فرانسوى ها يكسره مذهب را به عنوان عامل مخل دموكراسى مى دانستند در صورتى كه در آمريكا از اول مذهب در ضديت با دموكراسى قرار نداشت.» ضمناً توكويل اين نكته را تذكر مى دهد و مى گويد: «علت اينكه من چنين كتابى را نوشتم اين بوده است كه مى خواستم ملل اروپايى بدانند آينده شان بدين سياق خواهد بود.» او چند سال بعد يعنى در سال ۱۸۴۰ در تكميل نظرياتش جلد دوم كتاب «دموكراسى در آمريكا» را منتشر كرد و طى آن نكات تازه اى را در باب دموكراسى مطرح كرد: «عدم تمركز را نه تنها نبايد از نظر ادارى در نظر گرفت بلكه بايد از نظر مدنى به آن توجه كرد چون در سيستم عدم تمركز به شهروندان فرصت داده مى شود كه مستقيماً به مسائل جامعه توجه كنند و همين امر سبب كاهش اقتدار دولت مى شود.» در فصل آخر كتاب «دموكراسى در آمريكا» توكويل درباره بومى ها در اين كشور صحبت مى كند به طورى كه در حال حاضر انجمن هاى مردم بومى، براى دفاع از حقوقشان و شرح تبعيضاتى كه متحمل مى شوند به نوشته هاى توكويل استناد مى كنند. همچنين توكويل براى اولين بار در اروپا از رفتار خشنى كه آمريكا نسبت به سياهان صورت مى دهد سخن مى گويد و همين تجربه توكويل سبب مى شود هنگامى كه با دوستش بومن به فرانسه بازمى گردد به طور مداوم در مبارزه بر عليه لغو قانون برده دارى در انجمن هاى آن شركت كند. فيلسوف انگليسى جان استوارت ميل (۱۸۷۳- ۱۸۰۸) شديداً تحت تاثير تاليف توكويل درباره دموكراسى در آمريكا قرار گرفت به حدى كه درباره اش كتابى منتشر كرد و در آن ضمن تجليل از توكويل چنين مى نويسد: «روش تحقيق و نظريات توكويل اولين تحقيق جدى و عميقى است كه درباره فلسفه سياسى و دموكراسى در دنياى جديد صورت گرفته است.» ميل معتقد است كه توكويل به خوبى طبيعت انسان در ارتباط با سيستم سياسى را مورد مطالعه قرار داده و گفته او را كاملاً تاييد مى كند كه جوامع مغرب زمين به طرف مساوات در حركتند، به باور وى توكويل درست گفته است كه «اگر شهروندان هوشيار نباشند به آسانى دموكراسى سر از استبداد درمى آورد و در آمريكا هم افراد كم مايه مى توانند به تدريج جاى رهبران كنونى را بگيرند.» خود توكويل درباره كتاب استوارت ميل چنين مى گويد: «از ميان تمام كسانى كه راجع به تاليفات من اظهارنظر كرده اند من به خوبى مى بينم استوارت ميل كه يكى از برجستگان عصر ما است نظرى جدى به كتاب هاى من افكنده است و به منطق اصلى نظريات من پى برده است.»
اين تاليفات موجب شهرت روزافزون توكويل مى شود به طورى كه در سال ۱۸۴۲ و سپس در سال ۱۸۴۶ از طرف اهالى يكى از شهرنشينان نورماندى به نمايندگى مجلس در دو دوره انتخاب مى شود و بعد از انقلاب ۱۸۴۸ و در سال ۱۸۴۹ از طرف لويى ناپلئون رئيس جمهور به وزارت امور خارجه منصوب مى شود. ولى اين مقام بيش از پنج ماه به طول نمى انجامد. (گفتنى است كه در اين مدت كنت گوبينو را به عنوان رئيس دبيرخانه خودش انتخاب كرده بود) چون در دسامبر ۱۸۵۱ لويى بناپارت با كودتاى نظامى اساسى جمهورى را ملغى كرده و رژيم فرانسه را از جمهورى به امپراتورى تبديل مى كند و طبيعتاً به خودش هم لقب امپراتور مى دهد. پس از اين تحول و با وجود پيشنهاد هاى متعدد لويى ناپلئون از هر مقام دولتى كناره مى جويد و در خلوت خود مطالعاتش را تا پايان عمر راجع به انقلاب فرانسه پى مى گيرد. او در مطالعاتش درباره انقلاب به طرح اين پرسش مى پردازد كه علت ظهور انقلاب چه بوده است. او با مطالعه اى كه راجع به انقلاب آمريكا به عمل آورد مى خواهد از مقايسه دو انقلاب در دو كشور استنتاجى را به دست دهد. توكويل به عنوان يك اشراف زاده معتقد به اصول انسانى انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه را ادامه كار فلاسفه بزرگ قرن هجدهم و كار عظيم نويسندگان دايره المعارف مى داند. مى گويد بايد فداكارى و تلاش «ديدرو» را ستايش كرد كه مدت ۲۵ سال در اواسط قرن هجدهم براى نجات از دست پليس لويى پانزدهم، شهر به شهر محل كار و چاپ دايره المعارف را تغيير مى دهد تا سرانجام موفق مى شود در اواسط سال هاى ۱۷۷۰ _ يعنى حدود بيست سال قبل از انقلاب _ سى و پنج مجلد كه تصوير باشكوه و دلپذيرى از جامعه دموكراتيك در حال شكل گرفتن است را منتشر كند. ديدرو در حالى كه پليس لويى پانزدهم دست از سر او برنمى دارد از همه امكانات استفاده مى كند تا كار عظيم دايره المعارف را به پايان برساند تا آنجا كه تاليف دسته جمعى فلاسفه را به مرد مقتدر دربار يعنى كنت آرژانسن وزير جنگ لويى پانزدهم تقديم مى كند. آرژانسن سال ها از فلاسفه حمايت مى كرده است. نمونه ديگر اين ارتباطات با دستگاه حاكميت شخص ولتر است كه با اين كه از متفكرين عمده دايره المعارف است به ماركيز دو پمپادور معشوقه بسيار قدرتمند لويى پانزدهم كه از دوستى با ولتر مفتخر است نامه اى مى نويسد. در اين نامه ولتر به خانم پمپادور چنين مى نويسد: «من علناً براى شما مى نويسم كه تا چه ميزان حمايت شما از اهل قلم و هنرمندان قابل تقدير است. من در ميان اين اشخاص كسى را نديدم كه از خدمات گرانبهاى شما غافل باشد و اين مطلب را به طور علنى يا به نحو خصوصى به زبان نياورد. به نحو خصوصى گفتم چون معمولاً اشخاص در گفت وگوهاى خصوصى تمايلشان بيشتر به ايراد و انتقاد است تا تعريف و تمجيد.»
در اينجا مى توان نفوذ و تدبير ولتر نويسنده دايره المعارف و در حقيقت برنامه نويس جامع انقلابيون را ديد. حتى وقتى كه رابطه لويى پانزدهم با پادشاه پروس تيره مى شود، وزير وى طى نامه اى به ولتر چنين مى نويسد: «به خاطر ارادت و اخلاصى كه پادشاه پروس به شما دارد شاه يعنى لويى پانزدهم معتقد است شما مى توانيد نقش اصلى را در رفع كدورت ها بازى كنيد.» ذكر اين نكته از اين جهت بود تا نشان داده شود كه با وجود اختلاف سياسى ميان دربار و فلاسفه، رابطه آنها هيچ وقت قطع نشد و فلاسفه با تدبير و تمهيد و با راه و روش هوشمندانه خود همچنان در بيدار كردن مردم به ايفاى نقش تاريخى خود پرداختند. منظور اين كه توكويل انقلاب را با در نظر گرفتن رژيم گذشته و قوت و ضعف آن مورد بررسى قرار مى دهد، همه واقعيات را مى بيند، مى سنجد و بيان مى كند. براى شناختن وجوه دموكراسى چندين سفر به انگلستان مى كند تا اثرات صنايع جديد را در زندگى اجتماعى و سياسى كشورهاى اروپايى از نزديك ببيند. علت اين كه او توانست انقلاب ۱۸۴۸ كه اولين بار نقش كارگران در اين انقلاب مهم بود را در قالب نطقى در پارلمان پيش بينى كند به علت همين پيشگويى شگفت انگيزش بود كه بعد از انقلاب ۱۸۴۸ و استقرار جمهورى او به عنوان عضو موثر مجلس موسسان انتخاب شد تا حد زيادى به خاطر همين شناخت او از تحولات جامعه انگليس بود. او تجارب سه كشور پيشرفته غرب يعنى فرانسه، انگلستان و آمريكا را درباره دموكراسى پيش روى خود داشت به طورى كه كمتر جامعه شناس يا اقتصاددانى در قرن گذشته چنين فرصتى داشته است. به همين جهت است كه او نظير خوشبينان انقلاب را با نگاه ايده آليستى نمى نگرد و ثانياً نظير ديگر متفكران فرانسوى آزادى را منحصراً يك واقعه فرانسوى نمى داند بلكه معتقد است كه اين يك حادثه جهانى است. توكويل بر اين باور بود كه «اين كه گفته شود چون در فرانسه مذهب را مقابل دموكراسى قرار مى دهند، نبايد به اين امر عموميت داد ديدگاه نادرى است چرا كه مى بينيم در آمريكا و انگلستان كليسا با دموكراسى تقريباً همراهى هم مى كند.»
• ميراث گرانبهاى توكويل
توكويل عامل خدمات ارزنده اى به عالم بشريت است: نخست آنكه، او امكان و ضرورت واقع بينى و تحليل عينى را در امور سياسى و اجتماعى به خوبى نشان داد. دوم، ريشه و سوابق انقلاب را شناسايى و تحليل كرد و در عين حال انحرافات احتمالى انقلاب را هم نشان داد، سوم، مطالعه او جنبه عمومى داشت و از تجارب عمده كشورهاى صنعتى بهره گرفت و به جهانيان نشان داد كه همه انقلاب فرانسه در روبسپير خلاصه نمى شود. توكويل كوشيد تا نشان دهد آنچه كه انقلاب فرانسه را جهانى كرد «اعلاميه جهانى حقوق بشر و شهروندان» است كه ميراث فلاسفه قرن هجدهم و نويسندگان دايره المعارف بوده است كه جنبه طبقاتى نداشت تا حدى كه اشراف و بورژواهاى روشنفكر هم از اين جنبش فلاسفه حمايت مى كردند. كمون پاريس و سوسياليست ها و به خصوص ماركس و پيروانش به خلاف، به انقلاب جنبه طبقاتى دادند به همين جهت در طول قرن بيستم توكويل را عملاً در سايه فرو بردند. فروپاشى شوروى و فرو ريختن ديوار برلين مجدداً توكويل را از سايه بيرون آورد و چهره جديد او را به جهانيان نماياند. او جامعه مدنى و تكاليف شهروندى را به عنوان پايه هاى اساسى دموكراسى تعريف كرد. بى جهت نبود كه در اين سال براى نخستين بار بزرگداشت او با شور و هيجان بسيار در كليه مراكز علمى جهان برگزار شد. تمام كوشش توكويل تحكيم و حفظ دموكراسى بود كه به عقيده او كار آسانى نيست. او مى گفت: «دموكراسى نظير درختى است كه بدون آب خشك مى شود، آب اين درخت مشاركت دائم مردم توام با آموزش سياسى آنها است. از اين رو بايد دانست خطر عمده اى كه دموكراسى را تهديد مى كند وسوسه رهبران به عوام فريبى است كه شهروندان بى فرهنگ را به مهلكه ديكتاتورى توده اى يا هرج و مرج سوق مى دهند. پارلمان به تنهايى كافى نيست بايد مردم از راه انجمن ها و مشاركت در امور عمومى و گفت وگو با مسئولان هميشه در جريان حوادث و ناظر بر آن باشند والا بى تفاوتى به آنها غلبه مى كند و حكام هم به خودسرى مى گروند.» و مى افزايد: «حتى اگر دموكراسى به تامين رفاه مردم بپردازد ولى مردم خودشان به اين امور مشاركت نداشته باشند باز هم بى تفاوتى به آنها غلبه مى كند. خلاصه دموكراسى امرى نيست كه يك بار ديگر هميشه مستقر گردد.»
• و اما درباره سوسياليسم
براى ما كه دوران افول سوسياليسم با فروپاشى بلوك شوروى را پشت سر گذاشته ايم و به واقعيات رژيم شوروى پى برده ايم اين گفته توكويل قابل توجه است كه صدو پنجاه سال پيش مى گويد: «دموكراسى قلمرو استقلال فرد را توسعه مى دهد ولى سوسياليسم آن را محدود مى كند. دموكراسى به ارزش فرد عادى مى افزايد در حالى كه سوسياليسم هر انسانى را تبديل به ابزار و يك عدد مى كند. دموكراسى و سوسياليسم ظاهراً به يك شعار متكى اند و آن مساوات است با اين تفاوت كه دموكراسى طالب مساواتى است كه در آزادى به دست بيايد در صورتى كه سوسياليسم مى خواهد مساوات را در اسارت و بردگى برقرار كند.»
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط حمید
|
به مناسبت ۲۵ آبان سالروز درگذشت علامه محمدتقى جعفرى
شرق-فضل الله صلواتى:مرحوم مغفور استاد علامه محمدتقى جعفرى كه در سال ۱۳۰۲ هجرى شمسى به دنيا آمد و در روز ۲۵ آبان ۱۳۷۷ بدرود زندگى گفت، در آثار گرانسنگ خود به موضوعات و مسائل بسيارى در رابطه با انسان و ايمان به خدا و حيات معقول، پرداخته است. او بيش از نيم قرن عمر با بركت خود را صرف اعتلاى فرهنگ اسلامى كرد و چه بسيار مشكلات و مسائلى را كه مطرح ساخت و راهگشاى نسل جوان مملكت بود، در دورانى كه فلسفه هاى الحادى از گوشه و كنار جهان سر برمى كشيدند و ساده انديشانى را جذب مى كردند، مرحوم