دیشب به خوابم آمدی
گفتی فراموشت کنم
گفتم:فراموشت کنم؟
گفتی ز دل بیرون کنم
گفتم: محبت یا غمت؟
گقتی غم این دوریم
گفتم سزای خوبیت؟
گفتی دوستم داری تا ابد
امروز درست سه روز از رفتنت می گذرد. سه شب است که به من شب به خیر نگفتی. سه صبح سخت را بی سلام های پرخنده ات شب کرده ام .
مهران من! سخت است در این شرایط نوشتن.اما می نویسم که گمان نکنی قطار دوست داشتنت در ایستگاه این خانه مجازی متوقف شده است.می نویسم که گمان نکنی چو از دیده برفتی از دل نیز هم .مهران من! در اعماق قلبم روزنه ای روشن است به وسعت دوست داشتنی که می دانی به بزرگی دریاهاست.روزنه ای که گواهی می دهد به بالاترین نقطه این دو دنیا پرواز کرده ای. به نقطه ای که بکر است و ناب. گل من از بودن در کنار خالق مهربانی, عشق و صبوری لذت ببر.مهران من از مجاورت با چشمه زلال دوست داشتن بی توقع سیراب شو.
مهران من تحمل این زمین بی تو غیرممکن می نماید اما می دانم که درست مثل تمامی روزهای این سه سال در کنارم ایستاده ای و دستانت را دور کمر شکسته ام حلقه کرده ای.
مهران همیشه در گوشهایم زمزمه می کردی که شادمانی از اینکه سارا خود را در سایه مهران محو نکرده است . همیشه می گفتی از اینکه دوشادوش هم قدم برمی داریم لذت می بری. مهران من این بار نیز کنارم ایستاده ای و من دستان گرمت را احساس می کنم که بر تک تک زخم های دلم مرهم عشق می گذارد.مهران من! این روزها هر کجا را که نگاه می کنم تو را می بینم و برق چشمانت را که به قول خودت دیر فهمیدم به زبان بی زبانی می گوید : دوستم دارد.
روزهای نخست آشناییمان یادت می آید؟ روزها پس از همراه شدنمان به من گفتی از مدتها قبل دوستم داشتی اما واهمه داشتی از بیان این همه دوست داشتن. مهران من این روزها از فریاد دوست داشتنت واهمه ای ندارم .بگذار آسمان و زمین بشوند که دوستت دارم و خواهم داشت . بگذار بر مجموع عشق های جاودانی این دنیا خاکی یک عدد را اضافه کنیم . بگذار گم شوم در خاطراتی که درست مانند فیلمی از جلو چشمانم می گذرد و من محو لحظات ناب آن هستم و ثانیه های پر عشقش.
مهران من در عشق بازی با تو همیشه باخته ام.حتی زمانی که کنار هم می نشستیم مثل کودکان بازیگوش برایم اس ام اس می فرستادی و انگار از گفتن دوستت دارم شرمگین می شدی پس می نوشتی تا یادگاری شود در دفتر خاطراتم .
یادت می آید همیشه از من می پرسیدی که سارا همه زن و شوهرهای دنیا این اندازه دیوانه هم هستند؟ من در چشمهایت خیره می شدم و تنها می گفتم : نه . نه مهران همه مثل ما نیستند و نخواهند بود. مهران! همه مثل ما نبودند چرا که در هیچ رابطه ای مردی به مهربانی و صفای تو نقش فرشته نجات همسرش را بازی نمی کند.
مهران من! دوستانمان دوستی در حق من تمام کردند. مهران من! هر لحظه چشمهایم را باز می کردم چشمهای بارانی دوستانی را می دیدم که با یک چشم با تو وداع می کردند و با چشم دیگر به من امیدواری می دادند.
مهران من! دوستانت برادری در حقت تمام کردند . تو بر دستان دوستانی بلند شدی که همشه تک تک آنها را دوست داشتی.مهران! کسری هم تو را دوست داشت. یادت می آید همیشه می گفتی :چرا کسری مرا دوست ندارد؟مهران جان دوستت داشت و برایت نوشت و به حق که خوب هم نوشت.
مهران جان چشمهای همه در آن تحریریه برای تو بارانی شد. از لحظه ای که پرواز کردی با خودم گفتم که پس از تو پا به آن روزنامه نخواهم گذاشت. اما امروز فکر کردم که تنها بودن در کنار این همه محبت و خلوص آرامم خواهد کرد .
مهران من! این نخستین نامه ای ست که پس از پروازت می نویسم اما مطمئن باش که آخرین نخواهد بود . دوست دارم و اراده کرده ام که به تمام آروزهایت جامه عمل بپوشانم. کمکم کن که گرمی دستهایت توان دستهای نحیفم شود.
سیدعطاءالله مهاجرانی :
دکتر شهیدی استاد استادان بود. بسیاری از اساتید شناخته شده ادبیات و تاریخ شاگردان او بودند. من هم شاگرد ایشان بودم و رساله دکترایم" بررسی سیرتحول اندیشه سلمان فارسی" را با ایشان گذراندم. مهمتر از آن با دکتر شهیدی دوست بودم. به گمانم این بخت خوشی ست که دانش آموز یا دانشجویی مجال آشنایی و دوستی با معلم و استاد خود را پیدا کند.
آقای افشار معلم کلاس پنجم ابتدایی در دبستان خیام با من دوست بود. به مناسبتی خود نویس پلیکانش را به من داد. در داستان" کفش عید" همین را نوشته ام. آقای داعی رییس دبیرستان ما بود. دبیرستان پهلوی( بعدا امام علی ابن ابیطالب ع) او دوست و معمار شخصیت نسل ما بود...
آقای کیوان در دوران دانشجویی در دانشگاه اصفهان دوستم بود و هست. نگاه رندانه ای که همیشه سرشار از ناگفته هاست...
دکتر شهیدی، استاد و دوستم بود و چیز دیگری بود. "ای جان جان جانان، جانی و چیز دیگر." شاید دلیلش این بود که از بعد گرایش دینی به او احساس نزدیکی بیشتری می کردم. همان نماز اول وقت. همان که هیچوقت امام جماعت نمی شد. همان خنده های دلنشین. همان نکته های ماندگار.
دورانی که وزیر بودم، یک بار به شوخی گفت: مراقب باش قاطرهای سلطان را رم ندی! بعد داستانش را برای ما- دکتر آیینه وند دوست فرزانه ام و من- تعریف کرد. همیشه نکته ای ناشنیده داشت. اما برای من چشمانش چیز دیگری بود.
چشمان او و علامه طباطبایی و آیه الله شفیعی اصفهانی آینه های غریبی بود. چه بخت خوشی داشتم که در این آینه ها نگریستم.
اکنون برایم همان برق آسمانی چشمانی مانده است که صیقل خورده بود. انگار هزاران بار در پرتو آفتاب اشک شستشو شده بود. آن غم عمیقی که در چشمان علامه طباطبایی بود. آن شوخ و شنگی نگاه دکتر شهیدی، آن نگاه آرام و برنده آقای شفیعی...
دکتر شهیدی از میان ما رفت. از درد کشیدن هم راحت شد. ماییم و آینه هایی که در برابرمان نهاده است. یک بار سخن از ترجمه نهج البلاغه به میان امد. که کتاب سال شد و با شمارگان بسیار بار ها منتشر شده و می شود. دوستی از حق التالیف پرسید. برق اشک در چشمان دکتر شهیدی درخشید. زمزمه کرد:" حق التالیف؟ آن کار عشق بود..."
عاشقانه زندگی کرد. و نامش تا همیشه ، خاطر ما را معطر می کند. متبرک باد نام او...
سیدعطاءالله مهاجرانی :
خداوند انسان را آفرید تا خدا را تماشا کند. روایت بسیار معروفی- حدیث قدسی- در معارف اسلامی زبانزد است. خداوند گفته است: " من گنجینه ای نهان بودم. دوست داشتم ، شناخته شوم، انسان را آفریدم تا مرا بشناسد."
صدرالمتالهین به این حدیث قدسی در جلد دوم اسفار اشاره می کند و آن را نشانه ای از هدف اصلی- غایت قصوای- آفرینش می داند. ( اسفار؛ ج 2، ص. 285)شیخ محمود شبستری در کتاب شگفت انگیز" گلشن راز" به مضمون این حدیث قدسی توجه کرده است. همان تعبیر ابن عربی را که :" انسان مردمک چشم هستی ست." با لطافت بسیار به کار برده است:
حدیث کنت کنزا را فرو خوان
که تا پیدا ببینی سرّ پنهان
عدم آیینه، عالم عکس و انسان
چو چشم عکس در وی شخص پنهان
تو چشم عکسی و او نور دیده ست
به دیده دیده ای را دیده دیده ست
جهان انسان شد و انسان جهانی
از این پاکیزه تر نبود بیانی
چو نیکو بنگری در اصل این کار
همو بیننده، هم دیده است و دیدار
حدیث قدسی این معنی بیان کرد
و" بی یسمع و بی یبصر" عیان کرد
جهان را سر به سر آیینه ای دان
به هر ذرّه درو صد مهر تابان
اگر یک قطره را دل بر شکافی
ازو آید برون صد بحر صافی
در یک کلام هستی تماشا خانه است و انسان هم تماشاچی ست و هم موضوع تماشا و هم چشمی که تماشا می کند و هم نفس دیدار! باز هم این بیت سایه را مرور کنیم:
چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین
به از این در تماشا که به روی من گشادی!
چنین خدایی که انسان را به تماشای هستی دعوت کرده است؛ دوست انسان است. با انسان است و نه در برابر انسان. این موضوع یکی از مباحث کلیدی فلسفه دین و الهیات است؛ که انسان در برابر خداست، و یا این که انسان در سایه خداوند و در پرتو مهر اوست. انتخاب هر کدام از این دو مضمون می تواند؛ جهتگیری ما را در شناخت خدا و انسان و چگونگی رابطه آنان تعریف کند.
هانس کونگ در کتاب پر اهمیت " اسلام؛ دیروز، امروز و آینده " داوری قابل تاملی در این باره دارد. البته کتاب ایشان برغم اهمیت درجه اولی که داراست، مثلا برای نخستین بار یک فیلسوف الهی مسیحی به صراحت اعلام می کند: " این چه تعصب و جزمیتی است که مسیحیان دارند؛ عاموس و یوشع و ارمیا و الیجاه ستمگر! را به عنوان پیامبر به رسمیت می شناسند؛ اما محمد(ص) را به عنوان پیامبر نمی پذیرند."
Hans Kung, Islam past, present, future, p.123
این هنر نمایان هانس کونگ و شهامت مثال زدنی اش را گفتم تا به این نکته اشاره کنم که در باره رابطه انسان و خداوند؛ ایشان داوری غیر موجهی را در اسلام مطرح کرده اند. البته اسلام و مسیحیت و یهودیت را در این مورد؛ مشابه تلقی می کنند. می گویند:" در یهودیت و مسیحیت و اسلام؛ خداوند در برابر انسان است."(ص:92 همان کتاب)
این سخن کونگ در مورد یهودیت و یهوه خدای یهود- خدای یهودی؟- کاملا در ست، در باره مسیحیت تا حدودی پذیرفتنی و در مورد اسلام نادرست است.
...
http://mohajerani.maktuob.net/