تبليغاتX
culture
 صادق زيباكلا‌م

نخستين دهه ماه محرم بالا‌خص روزهاي سوزناك تاسوعا و عاشورا بعضا با خود ادبيات، گفتار، اعمال و رفتارهايي را به همراه مي‌آورد كه نه‌تنها در صحت و سقم تاريخي آنها جاي ترديدهاي جدي وجود دارد بلكه اساسا در خصوص قرار گرفتن پاره‌اي از آنها در دايره اصول و عقايد مذهب تشيع (چه رسد به عقايد اهل سنت) ترديدهاي جدي مي‌توان اظهار داشت.

در اكثر قريب به اتفاق موارد، اين دسته گفته‌ها و رفتارها را مي‌توان با اندكي تسامح متاثر از شور حماسه تاريخي سرور آزادگان اباعبدا...الحسين(ع) دانسته و غمض عين نمود. فرض بر آن است كه اين موارد صرف‌نظر از مذموم بودنشان و صرف‌نظر از صحت و سقم شرعي و فقهي‌شان، بيش از آنكه متاثر از حقايق مستند تاريخي باشند، متاثر از غليان شور احساسات مردم نسبت به حماسه حسيني است. اما واقعيت است كه چنين تسامح و تساهلي را ديگر پيرامون صدا و سيما يا دانشگاه بزرگ اسلا‌مي و اساتيد و صاحبنظراني كه دعوت مي‌كنند، نمي‌توان پذيرفت. در بعدازظهر روز تاسوعا، راديو فرهنگ، استاد و صاحبنظري را دعوت نموده بود تا پيرامون واقعه كربلا‌ صحبت نمايد. بخش‌هايي از آنچه كه آن بزرگوار گفت مو به تن انسان سيخ مي‌كرد و شنونده نمي‌توانست باور كند كه آن سخنان نه از زبان يك فرد عادي كه شور كربلا‌ گرفته، بلكه از زبان يك استاد موقر و تحصيلكرده دارد خارج مي‌شود. هيچكس نمي‌گويد كه اساتيد و صاحبنظران ما <فرشته> هستند اما اين حداقل توقعي است كه به هر حال از آنان كه عنوان استاد و صاحبنظر را به دنبال خود يدك مي‌كشند مي‌رود كه دست‌كم يك حداقلي از فهم و ادارك و معرفت تاريخي را رعايت نمايند. اما آنچه كه آن استاد بزرگوار فرمودند، انسان را بي‌اختيار به اين انديشه مي‌انداخت كه صدرحمت به [عوام]، حداقل آنان نه ادعاي فضل دارند نه استادي و نه صاحبنظري.

از جمله افاضات ميهمان بزرگوار راديوفرهنگ آن بود كه: هيچ ايراني‌اي در سپاه 130 هزار نفري يزيد نبود و جملگي آن نابكاران عرب بودند، در مقابل يزيديان نابكار كه عرب بودند، ياران و اصحاب امام‌حسين(ع) ايراني بودند؛ امام‌حسين(ع) داشتند مي‌آمدند به طرف ايران و بسياري از ايرانيان بالا‌خص همداني‌ها داشتند مي‌رفتند به استقبال وي، بعد از عاشورا، چهارشنبه‌سوري بدل به يك رسم و آيين ايرانيان مسلمان شد، [حرف‌هاي] ديگري از اين است.

حتي اگر فرض بگيريم آن [حرف‌ها] يك‌سره حقيقت و منطبق بر واقعيات مستند تاريخي بوده‌اند و ياران امام‌حسين(ع) ايراني و ايراني‌تبار و برعكس يزيديان عرب (و غيرشيعي)، طرح اين مطالب در شرايطي كه ملت مصيبت‌زده عراق در گرداب سهمگين يك جنگ داخلي تمام‌عيار ميان شيعه و سني دارد گرفتار مي‌شود، چقدر عقلا‌يي و درست است؟ در شرايطي كه ما داريم علي‌الدوام متهم مي‌شويم كه در عراق به دنبال تثبيت شيعيان و تضعيف اهل سنت هستيم طرح اين دست مطالب چه ضرورتي دارند؟ اگر يك عرب و اهل سنت قرينه اين سخنان را بر زبان آورد ما بلا‌فاصله او را متهم به مزدوري آمريكا، صهيونيسم، انگلستان و استكبار جهاني كرده و بانگ برمي‌آوريم كه دارد تخم نفاق ميان عرب و عجم و شيعه و سني مي‌افكند. اما خودمان كه چنين [حرف‌هاي ناروايي] را سر هم مي‌كنيم مي‌شود پاسداري از هويت اصيل ايراني- اسلا‌مي و بزرگداشت حريم تشيع و قس عليهذا.]...[معلوم نيست اين دسته‌گل‌هاي شووينستي و نژادپرستانه كه ما ايرانيان منظما براي خود ارسال مي‌داريم و در مقابل استخفاف ديگران، روي چه پايه و اساسي هستند. قوم و نژادپرستي پديده‌اي زشت و مذموم است كه هر قوم، ملت، تمدن و فرهنگي به آن دست يازد محكوم است؛ چه سفيدپوستان نژادپرست آمريكايي، چه نژادپرستان آلمان نازي، چه اعراب قوم‌پرست، چه ما ايرانيان پاك‌سرشت و آريايي‌تبار، چه صهيونيست‌ها و چه هر قوم و ملت ديگري.بزرگ‌ترين هدف اباعبدا...الحسين، احياي دين جدش بود؛

شريعتي كه مهم‌ترين پيام آن پس از توحيد، برابري انسان‌ها و نفي برتري قومي و قبيله‌اي بود. اي كاش <فرشته>‌اي پيدا مي‌شد و اين نكات بديهي را به مسوولا‌ن راديوفرهنگ و دانشگاه بزرگ اسلا‌مي يادآور مي‌شد.

انتهاي خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط حمید |

 عطاءا... مهاجراني‌

وزير محترم فرهنگ و ارشاد فرموده‌اند: آن دوراني كه مي‌گفتند ما وزير فرهنگيم و نه ارشاد سپري شده است. گمان مي‌كنم كه غيرمستقيم روي سخن ايشان با بنده بوده است. از ايشان سپاسگزارم و برايشان در اداره وزارتخانه بسيار مهم و حساس فرهنگ و ارشاد آرزوي موفقيت مي‌كنم. چند نكته به نظرم مي‌رسد، دوستانه و برادرانه با ايشان و خوانندگان گرامي در ميان مي‌گذارم. ‌

اول: اكنون دولت جديد دومين سال عمر خود را مي‌گذراند. وقت بسياري تا پايان دوره 4 ساله دولت باقي نمانده است. به گمانم با برنامه و طرح مشخص جناب وزير محترم و همكاران ايشان بايستي آنچه را نيكو و ضروري مي‌دانند انجام دهند. نگاه به گذشته چيزي شبيه به نيم‌نگاه راننده به آينه بالاي سر يا بغل ماشين است. مهم اين است كه راننده جلو را ببيند، تا بداند به كجا مي‌رود. ‌

دوم: واقعيت اين است كه وزارت فرهنگ و ارشاد نمي‌تواند مرشد فرهنگ باشد. به عنوان مثال، مديران‌مسوول مطبوعات و نويسندگان روزنامه‌ها؛ بسياري از آنان هم دانش بيشتري از همكاران بخش مطبوعاتي ارشاد دارند و هم سابقه آنان در انقلاب بيشتر است. نگاهي به نام مديران مطبوعات بيندازيد؛ آقايان كروبي و دعايي و نبوي و مهاجري و شريعتمداري و... نيز نويسندگان. چگونه ارشاد مي‌خواهد اين آقايان را ارشاد كند؟ با كدام دانش و تجربه؟ حداكثر همان است كه به دليل شتاب كار روزنامه گاهي سهوي صورت مي‌گيرد و ارشاد وارد عمل مي‌شود. اين فاصله كيفي و كمي ‌در قلمرو سينما و موسيقي و هنرهاي تجسمي و به‌ويژه كتاب به مراتب بيشتر است. شما نيم‌نگاهي داشته باشيد به دانش و سابقه همكاراني كه مسوول نظارت و ارشادند؛ آنان را با توليدكنندگان فرهنگي حوزه نظارتشان بسنجيد. ببينيد چه فاصله شگفت‌انگيزي ميان اين دو قبيله است. ‌

سوم: ارشادي‌ها به مرور زمان محو مي‌شوند اما اهل فرهنگ مي‌مانند. موقعي كه مسووليت وزارت ارشاد را به عهده گرفتم برخي نويسندگان نامدار و شاعران تاثيرگذار كتاب‌هايشان در مديريت گذشته ممنوع شده بود. دو نمونه‌اش كتاب‌هاي شاملو و دولت‌آبادي بود. اين دو نام كه اشاره كردم از آنجا كه از جنس فرهنگند مي‌مانند و صراف زمانه ارشادكنندگان را مثل غبار محو مي‌كند. در حافظه هيچكس نمي‌ماند كه چرا <كليدر> سال‌ها ممنوع بود. مثل اينكه كسي فرمان دهد كوهنوردان به البرز نروند. پيداست كه اين امريه ارشادي را باد مي‌برد. همان كه مولوي گفت: گفت‌وگوهاي جهان را باد برد... چنانكه اكنون جايگاه شعر شاملو و رمان كليدر در ادبيات ما از جايگاه وزارت فرهنگ و ارشاد محكم‌تر است. ممكن است صد سال ديگر وزارت ارشاد نباشد اما مطمئنا شاملو و دولت‌آبادي خواهند بود. ‌

چهارم: باور كنيد ارشادي‌ها در شكل بسيار مقبولش از كميسيون فرهنگي مجلس فعلي بهتر نمي‌شوند. گزارشي كه در مجلس در مورد سال‌هاي مديريت وزراي سابق و اسبق خوانده شد به گمانم يكي از مهم‌ترين اسناد فرهنگي مجلس است. به مصاديق آن گزارش توجه كنيد. ببينيد چه كساني بايد ارشاد شوند. نظامي و سهراب سپهري و... آن گزارش لب لباب نگاه ارشادي است. ‌

پنجم: مي‌دانيد چرا نمي‌شود مولوي وخيام و نظامي و حافظ و سعدي و... را ارشاد كرد؟ يا بخش‌هايي از آثارشان را حذف نمود؟ به همين دليل ساده كه در آثار آنان فرهنگ بر ارشاد غلبه كرده است. در يك كلام ‌گويي حافظ آينه تقابل فرهنگ و ارشاد است. محتسب نماينده ارشاد است و حافظ نماينده فرهنگ. ‌

در دوران دانشجويي در دانشگاه اصفهان استاد دانشمند و آينده‌نگري داشتم كه عمرش بلند و انديشه‌اش سبز باد. رند و نكته‌دان است. زير شيشه ميزش در اتاق كوچكش اين بيت حافظ در اندازه يك كارت‌پستال بود:

مرغ زيرك به در صومعه اكنون نپرد

كه نهادست به هر مجلس وعظي دامي

بيست سال بعد، به همان دفتر رفتم. دكتر كيوان گفت: عطاء! اين شعر هنوز هست!

باور كنيد. سختگيري در قلمرو انديشه و فرهنگ كارا و ماندگار نيست، چنانكه حافظ گفت:

شد آنكه اهل نظر بر كناره مي‌رفتند

هزار گونه سخن بر زبان و لب خاموش

‌ باور كنيد به تعبير حافظ <ارشاد> مي‌شود و <فرهنگ> مي‌ماند.

ششم: به گمانم اگر فرهنگ به خوبي تشويق و ترويج شود اهل فرهنگ بر كناره نروند و اسبان تازي نالان نباشند؛ و مجال يابند كه مثل ماهي در آب يا نهنگ در درياي خلاقيت به هر سو بروند. در مجموع شاهد تعالي فرهنگ خواهيم بود. در آن فضا ارشاد مثل وجدان جمعي در نهاد فرهنگ مي‌درخشد، اما ارشاد زوري مانا نيست. در فلسفه هم مي‌گويند حركت قسري نمي‌پايد. ‌

هفتم: همه سخنم اين است كه عصر ارشاد سپري شده و مي‌شود. عصر فرهنگ برجاي مي‌ماند. ملت ما بين عمادالدين فقيه‌كرماني و حافظ؛ حافظ را انتخاب كرده است. گويي ارشاد مثل كف آب است. هياهويي و جلوه و جولاني موقت دارد اما سرانجام فرومي‌نشيند. نمي‌توان نويسنده را نويسانيد و شاعر را شاعرانيد و كارگردان سينما را كارگردانيد... ‌

نمونه تازه ممتنع بودن ارشاد فرهنگ و اطلاعات همين رونق حيرت‌انگيز خبرنامه‌ها و وب‌نوشت‌هاي روزانه اينترنتي است. يادتان است، در نمازجمعه تهران همان خطيب محترمي كه فرمود آيت‌‌ا... سيستاني انگليسي است امر به تحريم اينترنت داد. حالا ببينيد در قم چگونه مراجع تقليد سايت‌هاي اينترنتي دارند. مي‌خواهم بگويم كنترل فرهنگ با ابزار قدرت سياسي و امنيتي اگر كارا بود، شوروي مي‌ماند. ‌

هشتم: سخن آخرم اين است كه من سه كتاب در دستگاه گرامي ارشاد دارم كه هر سه مدت‌هاست در انتظار ارشادند:

الف: رمان <باغ فردوس>

ب: ترجمه رمان <موسم هجرت به شمال> نوشته طيب صالح، كه رمان درخشان جهاني است و يكي از صد كتاب ماندگار ادبيات جهاني به شمار مي‌رود. اميدوارم رئيس تازه اداره كتاب خودش اين كتاب را بخواند و نظر بدهد. ‌

ج: <قصه شيرين> كه نقد و تفسير خسرو و شيرين نظامي است. ‌

د: نقد و تفسيري هم بر سخنراني پاپ نوشته‌ام كه همين هفته تقديم ارشاد مي‌شود. اميدوارم اين كتاب به سال پيامبر اعظم(ص) وصلت دهد. ‌

انتهاي خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com

+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط حمید |

من این بحث ها را با وحدت همخوان نمی دانم هر چند استفاده کردم.


 

رسول جعفريان

 

با گذشت هزار و چهارصد سال از ظهور اسلام، وقتي به گذشته مي‌نگريم، جريان‌ها و گرايش‌ها و مذاهب گوناگوني را در تاريخ امت اسلامي ‌مي‌بينيم که هر کدام روي تفاوت‌هايشان با ديگر گروه‌ها، انگشت مي‌نهند. اين اختلاف‌نظرها، هر کدام پايه‌هاي گوناگوني دارند.
برخي از اختلافات، فقهي است و حاصل آن پديد آمدن ده‌ها گرايش فقهي است که در ميان اهل سنت چهار گرايش و در ميان شيعه، فقه اهل بيت با يک گرايش و البته تفاوت در جزييات برجاي مانده و بسياري از فرقه‌هاي ديگر از ميان رفته است.

برخي ديگر از اين اختلافات، کلامي ‌است و نتيجه‌اش، مذاهب کلامي ‌متفاوتي که با نام‌هاي‌ گوناگون در شهرها و مناطق ظاهر شدند. برخي براي قرن‌ها ماندند و بسياري از آنها در گذر زمان از ميان رفتند.
شماري از اين اختلاف نظرها، مربوط به فهم روح دين، درک پيام دين و روش تحليل و تبيين مباني دين مي‌شد. اين که دين را عقلي بفهمند يا نقلي صرف؛ اين که دين را عارفانه بفهمند يا صوري. اين که دين را متعصبانه و سختگيرانه بفهمند يا سهل‌گيرانه و کارآمد.

همه مي‌دانيم که خوارج به گونه‌اي خاص دين را مي‌فهميدند؛ فهمي‌ سختگيرانه و تکفيري؛ فهمي‌ که بنا بر آن، هر کس که مرتکب گناه کبيره مي‌شد، کافر به شمار مي‌رفت و حقش کشته شدن بود و تقسيم ميراثش. بدون ترديد، خلفاي اول و دوم هم فهم خاص خود را از دين داشتند که مي‌توان با مراجعه به سيره آنان، اين ويژگي را درآورد. بعدها مرجئه و معتزله هم روش‌هاي خاص خود را در فهم دين داشتند.
قرن‌ها گذشت و بسياري از فرقه‌هاي کوچک و بزرگ از ميان رفتند. اکنون ديگر نامي ‌از مرجئه و معتزله در ميان نيست، چنان که بسياري از مذاهب فقهي هم از ميان رفته است.

تقريبا مي‌توان گفت که پس از حمله مغول و نابودي بغداد، دنياي اسلام به سمت يک تصفيه اساسي در خود پيش رفت و با پشت سر گذاشتن آن اختلافات و فرقه‌گرايي‌ها، خود را براي تقسيم بر دو شدن ميان دنياي تسنن و دنياي تشيع آماده ساخت.

رسيدن به‌ اين نقطه، نتيجه جدال‌هاي فراواني بود که در ميان فرقه‌هاي داخل تشيع يا تسنن رخ داده بود. آنچه نگه داشتني بوده، مانده و آنچه دور انداختني بود، به کناري گذاشته شد.
راستي، چرا ميراث فلسفي جهان اسلام، که روزگاري در فرقه‌هاي متعدد و حتي ميان سنيان وجود داشت، از آن دايره رخت بر بست و تنها در شاخه تشيع به راه خود ادامه داد؟
چرا در ميراث شيعه، کتابي چونان نهج البلاغه پديد آمد که سرتاسر آن عقل و فهم و استدلال است، اما در ميراث اهل تسنن چنين کتابي و انديشه‌اي که محصول آن باشد، ديده نشد؟ در آنجا تنها کتاب‌هاي حديث، آن هم کتاب‌هايي که با فيلتر سنيان اهل حديث و ضد بدعت؛ يعني ضد همه فرقه‌هاي عقل گرا، تصيفه شده بود، باقي ماند و حفظ شد و رسالت مهم يک طلبه، تنها حفظ آن احاديث و تأمل در آنها، آن هم به شکل صوري بود.

هيچ‌گاه ‌اين نص تاريخي را فراموش نمي‌کنم که کسي از احمد بن حنبل درباره حديث غدير پرسيد و او گفت: فقط آن را حفظ کن، اما لزومي ‌ندارد در آن تأمل کني. سخن احمد در پاسخ احمدبن حميد مشکاني که نظر او را درباره حديث غدير پرسيد، اين بود: «لاتکلم في هذا و دع الحديث کما جاء»، (بنگريد، السنه، ابن خلال، ج 1، ص 346-347).

چرا در تشيع تفکر مستقل اين اندازه ارزشمند است، اما در تسنن رسمي، جز حفظ کردن قرآن و از بر کردن احاديث صحيح بخاري و تکرار عبارات گذشتگان، انديشه و تفکري ديده نمي‌شود؟
چرا هنوز در دانشگاه اسلامي ‌مدينه و دانشگاه الازهر، چيزي به عنوان فلسفه اسلامي ‌وجود ندارد؟
اينها بايد پاسخ روشني داشته باشد.
در بعد فکري، تشيع، جايگاهي بلند و در عين حال فراخ، براي انديشيدن و تفکر قايل بوده و هميشه تلاش کرده است تا مخالفان را تحمل کرده و آنان را در کنار خود داشته باشد، در حالي که جريان مقابل، جرياني ضد انديشه بوده و هميشه به اهل ظاهر بودن و معيار قرار دادن ظاهر حديث و مخالفت با عقل و فلسفه شهرت داشته و افتخار مي‌کرده است.

البته برخي از جريان‌هاي حاشيه‌اي تسنن، در قرون نخستين اسلامي، ‌اظهار تمايل به تفکر و فلسفه داشته است، اما اساس و ذات آن، فاقد اين خصلت بوده و در نهايت هم، فلسفه را به عنوان يک عضو زايد، از خود بيرون انداخت و تا به امروز هم، آموزشگاه‌هاي سنتي آن، به شدت از اين امر پرهيز دارند.

جريان تسنن، هميشه نحله‌هاي فکري آزادمنش را به عنوان جريان‌هاي انحرافي و حتي وابسته به تشيع و با عناويني چون اهل بدعت معرفي کرده و از هر گونه ‌انديشه عقلي به عنوان تأويل‌گرايي پرهيز مي‌کرده است.
اين جريان، هيچ گاه تفسير آيات متشابه را برنمي‌تافته و علاقه‌مند بوده است تا همچنان بر ظاهر آن پايبند مانده و جز آن را انحراف بداند. ظاهربيني و حديث‌گرايي افراطي، پايه و باطن جريان مخالف است. حديث‌گرايي آن هم احاديثي که نبايد کمترين اثري از آثار تشيع را در خود داشته باشد، مبناي اين تفکر است.

تشيع، با داشتن چهره‌هاي زبده فکري و انديشگي در تاريخ خود، دامنه‌اي فراخ را براي انديشيدن ايجاد کرده است. درست به همين دليل، توانسته است ميراث عظيم فلسفه اسلامي‌ قرون نخستين را در خود نگاه دارد و درست زماني که ديگران به هر شکل، از فلسفيدن گريزان بودند، حوزه‌هاي علمي‌ شيعه را پايگاهي براي انديشيدن و باليدن فلسفه فراهم ساختن. معتزله ميراثشان را در شيعه به وديعت نهادند، چون هيچ ظرف ديگري طاقت و تحمل آن را نداشت.
پديد آمدن نهج البلاغه در فرهنگ شيعه، به اعتبار عقلانيت و تفکري که در اين کتاب وجود دارد، يک نقطه اوج به حساب مي‌آيد. اين کتاب البته مي‌توانست آثاري بيش از اين که دارد در فرهنگ شيعه بر جاي بگذارد، اما با اين همه، اعتبار اين کتاب در ميان شيعه، نشانگر حضور روح غدير در فرهنگ شيعه است.

تفاوت توحيد شيعه که در کلمات امام علي (ع) و احاديث اهل بيت تجلي يافته، با توحيد و خداشناسي ديگران که بر پايه مشتي روايات تشبيه و تجسيم است، تفاوتي است که ميان اسلام علوي با روح غدير با جريان مخالف خود دارد.
همين روح را در فرهنگ دعا در شيعه، مي‌توان سراغ گرفت؛ دعاي عرفه، جوشن، کميل، ابوحمزه و بسياري از دعاهاي ديگر. نوعي عرفان مثبت شيعي و بي‌مانند است. نقشي که‌ اين ادعيه به لحاظ معرفتي و عبادي در شيعه دارد، و بايد از آن به عنوان حضور روح غدير در شيعه ياد کرد، از آن مذهبي نه تنها در حد يک مذهب اصطلاحي، بلکه در حد يک فلسفه زندگي ساخته است.

اين امر ريشه در فرهنگ شيعه داشت که متمايل به سازش و مدارا با مخالفان بود. ائمه (ع) از شيعيان خواسته بودند که به اصل تقيه مداراتي عمل کنند؛ تقيه مداراتي، جز تقيه خوفيه است که کسي از ترس تقيه مي‌کند. اينجا مقصود تقيه براي رعايت حرمت و از روي مداراست، در حالي که روايات بي‌شماري در کتب حديثي شيعه درباره نماز خواندن با اهل سنت وجود دارد، حتي روايت يا فتوا به سنيان اجازه نمي‌دهد که پشت سر يک شيعه نماز بخوانند.

پديد آمدن متفکراني مانند شيخ بهايي در شيعه، که معتقد بود از اديان ديگر، افرادي که جاهل قاصرند، لزوما به جهنم نمي‌روند، تنها مي‌تواند ناشي از انديشه تحمل پذيري باشد که براي عقل انساني هم اعتبار و ارزشي قايل است و همه چيز را به دست جبر زمانه نمي‌دهد.

اما از ديد تاريخي بايد گفت: دوران تسلط شيعه در ايران و عراق، يکي از بارورترين دوره‌هاي فکري در تاريخ تمدن اسلامي ‌است. يک صد سال حکومت آل بويه در بغداد و ايران، دوراني است که نامش را عصر رنسانس اسلامي‌ گذارند. آمدن ترکان سلجوقي و غزنوي، دوران ضربه زدن به ‌اين فرهنگ است. هرچند در همين ادوار هم شيعيان با نفوذ در مراکز اداري، خدمات شايان فرهنگي کردند.
به نظر من، نکته‌اي مهم درباره دولت‌هاي شيعه، آن است که به لحاظ مذهبي، متعصب نبوده‌اند. اين مطلب را درباره دولت‌هاي آل بويه، حمدانيان، فاطميان و زيديان يمن به خوبي مي‌توانيم تجربه کنيم. صاحب بن عباد شيعه، آن قدر وسعت مشرب داشت که قاضي عبدالجبار را که کتاب عليه شيعه مي‌نوشت، به عنوان قاضي‌القضات منصوب کرده بود. چه کسي اين تحمل را دارد؟ اين قاضي حتي در تشييع جنازه صاحب بن عباد حاضر نشد!

به نظرم حتي دولت صفوي هم منهاي درگيري‌هاي عصر نخست خود که باني و باعث آن هم عثماني‌ها و حمله سلطان سليم بود که بيش از هزار کيلومتر راه براي حمله به ‌اين دولت آمده بود، دولتي است که با شهروندان سني خود، برخوردي متعادل دارد. اين دولت، دويست سال، سنيان ايران را تحمل کرده و هيچ نوع فشار و حمله‌اي براي وادار کردن آنان به پذيرش مذهب شيعه نداشت.
اين سلطان سليم سني و مدافع تسنن، بيش از دويست هزار نفر سني را در شامات و مصر کشت تا دولت مماليک را سرنگون کند و افتخار خادم الحرميني يافت. چه کسي جنايات سليم را در کتشار مسلمانان سني فراموش مي‌کند؟ اين علاوه بر قتل‌عام شيعيان در آناتولي بود و علاوه بر آن که همه مردان فاميل را کشت تا مبادا کسي برابرش سبز شود.

اگر کسي در تاريخ دوره صفوي ـ باز تأکيد مي‌کنم منهاي عصر اول که شيعه‌کشي در آن سوي هم رواجي کامل داشت ـ و قاجار، فشاري از ناحيه دولت مرکزي روي سنيان سراغ دارد، مي‌تواند ما را هم به آن ارجاع دهد.
فاطميان مصر نزديک دويست و پنجاه سال حکومت کردند، اما هيچ کس نمي‌تواند نشان دهد که آنان کسي را به اجبار به مذهب خود درآورده باشند. اين در حالي بود که آنان براي تبليغ مذهب خود در تمام نقاط جهان اسلام تلاش مي‌کردند.

در دوران آل بويه هم همين رويه را سراغ داريم. هيچ کس در قدرت آنان در زمان تسلط بر بغداد ترديد ندارد. هيچ کس نمي‌تواند منکر قدرت بي‌چون و چراي عضدالدوله در بغداد باشد. آنان در شهرهاي ايران مانند شيراز و اصفهان و ري هم تسلط داشتند، اما منهاي آن که علاقه‌مند بودند فضا را براي شيعيان تحت فشار هموار کنند تا بتوانند شعاير خود را بر پاي دارند، نه خليفه عباسي را برداشتند، نه براي سنيان، قاضي شيعه منصوب کردند و نه فکر خويش را به ديگران تحميل کردند.

اين در حالي است که تعصبات مذهبي دوره غزنوي عليه شيعيان ري و نابود کردن آنان و کتابخانه‌هايشان در همه تواريخ انباشته است. تحمل صاحب چنين بود و تحمل سلطان غزنوي با شيعيان و معتزليان ري که به دستور خليفه سني همه را قتل عام کرد و با افتخار به خليفه نامه نوشت و فرمان سلطنت گرفت.
دولت حمدانيان که مانند سد سکندر برابر صليبيان ايستاده بود و قدرتي بسيار بزرگ به شمار مي‌رفت، دولتي شيعه بود که مشکلات فقهي‌اش را با شيخ مفيد در ميان مي‌گذاشت، اما همين دولت، هيچ سياست متعصبانه مذهبي نداشت.

اکنون بگذاريد و بنگريد که دولت ايوبيان و مماليک با شيعيان شام چه کردند. روزگاري که بخش عمده شام که قبايل عرب بودند، مذهب شيعه داشتند و شهر حلب يکپارچه در اختيارشان بود و روزگاري که دولت فاطميان رو به ضعف نهاده بود، همين دولت ايوبي به جنگ شيعيان رفت و هيچ کس را در آن ديار باقي نگذاشت. امروزه تنها چند روستا در حاشيه حلب بر مذهب شيعه باقي مانده‌اند. دست آنان به لبنان و بعلبک نرسيد، والا امروزه يک شيعه در آن ديار هم نبود.
اگر از فقيهان آن روزگار که حرف اول را در حلب مي‌زدند، کسي فتواي تندي ضد سنيان يافته، نمونه‌اي نشان دهد، اما برابر آن، صدها برگ فتوا و مطلب از ابن تيميه که امروز سمبل تسنن در مصر و عربستان و بسياري از نقاط در تکفير ديگر فرقه‌ها در دست است. نه تنها فلسفه از نظر او محکوم است که کتاب عليه منطق هم مي‌نويسد. امروز، همه گروه‌هاي تکفيري و وهابي افتخارشان انتساب به افکار ابن تيميه است.

و اکنون سال‌هاست که جمهوري اسلامي ‌به رغم همه قدرت و تواني که دارد، نه تنها روي شعار وحدت مسلمانان تکيه کرده و نه تنها رهبر اين نظام، در نخستين روزهاي حکومتش، جواز اقامه نماز را پشت سر امام جماعت مسجدالحرام و مسجدالنبي داده و نه تنها در برابر افراط‌گري‌هاي مخالفان با دوستي و محبت برخورده کرده، در داخل، نهايت تلاش خود را براي رعايت حقوق سنيان به کار گرفته است. شگفت آن که دوستي که امسال (1385) به ديدن مسئول امر به معروف و نهي از منکر در مکه رفته بود، تعريف کرد که او گفت: چرا زايران ايراني در نماز جماعت مسجدالحرام شرکت نمي‌کنند. ايشان گفت: به او گفتم، اکنون بيست و هشت سال است که امام خميني اقامه جماعت را در هتل‌ها ممنوع کرده و زايران ايراني در مسجدالحرام نماز را به جماعت مي‌خوانند. تو چه مسئولي هستي که در اين سال‌ها اين حقيقت را درنيافته‌اي و بر چنين مسندي نشسته‌اي؟
مقايسه فشارهايي که در صد سال گذشته از سوي سعودي بر شيعيان عربستان وجود داشته و يا در عراق با رفتار وحشتناک عثماني‌ها و دوره پادشاهي و بعثي ضد شيعيان اعمال شده، با رفتاري که جمهوري اسلامي ‌و حتي در دوران پهلوي و قاجار و صفوي با سنيان داشته، مي‌تواند نشان دهد که دولت‌هاي شيعه تا چه‌ اندازه معتدل بوده‌اند.
حتي رهبران شيعه در اوج فشار عثماني عليه شيعه، باز هم در وقت فشار انگليسي‌ها عليه آن دولت، شعار اتحاد اسلام را پذيرفتند و بيانيه در دفاع از دولت عثماني دادند.

در قرن دوازدهم ، نادرشاه همه تلاش خود را کرد تا به رغم همه کارهايي که در محدود کردن مذهب شيعه انجام مي‌دهد، اجازه بگيرد که امام جماعت مذهب جعفري هم در کنار مذاهب ديگر در مسجدالحرام نماز بخواند و تشيع در حد يک فرقه فقهي کنار مذاهب ديگر باشد، اما کوچک‌ترين امتيازي به دست نياورد.
امروزه مي‌توان ظاهربيني دولت سعودي را در قالب يک نظام سني وابسته به آمريکا و القاعده را به عنوان يک سازمان سني مخالف قدرت‌ها محک زد و معياري براي سنجش اسلام، منهاي روح غدير و سنت محمدی(ص) مورد بررسي قرار داد. اگر کساني خود را مفتخر مي‌کنند که دولت بعثي عراق هم به رياست صدام يک دولت سني بوده است، بايد آن را هم بر آن تجربه گذشته در سختگيري بر مخالفان از نوع حجاجي آن بيفزايند. در اين نگاه از امويان هم دفاع مي‌شود، همان گونه كه ابن تيميه از آنان هم دفاع مي‌کرد.

البته سنيان معتدلي که در مصر و شمال آفريقا هستند، به ويژه سنياني که متأثر از عقايد عارفانه هستند، به هيچ روي نبايد مورد غفلت قرار گيرند. سنیان معتدل فراوانی هم در هند و پاکستان و نقاط دیگر هستند. بسیاری از کسانی هم که نان خور وهابی ها بوده‌اند، امروز از رفتارهای تند آنان سرخورده شده و دگم بودن و قشری بودن آنان را مطرح کرده و به صراحت معتقدند که القاعده زاییده رفتارهای قشری گری تند وهابی ها و سعودی هاست. این سنیان از قضا اکثریت سنیان هستند، اما برخی از آنها مستضعفانی هستند که تحت تأثیر پولهای وهابی‌ها هستند و می‌توانند صورتی از اسلام علوی را که در خود داشته باشند. باید به اتحاد با آنان برای نجات اسلام دل بست و تلاش کرد والا اسلام وهابی آبرویی برای اسلام باقی نخواهد گذاشت، چنان که القاعده به عنوان سمبل این اسلام افراطی طی این چند سال آبروی اسلام را در معرض خطر قرار داده است. این روزها کار به جایی رسیده که در این اسلام، صدام هم اسباب افتخار شده است.

امروز تشيع امام خميني را مي‌پرورد که باور عميق به وحدت اسلامي‌ دارد و تمام آرزويش اتحاد عالم اسلام برابر اسرائيل و براي نجات فلسطين است؛ کسي که دادن پول را به هر نحو به فلسطينان سني روا مي‌شمرد و مهم‌ترين هدفش پس از درآوردن ايران از دست پهلوي، نجات فلسطين بود. به نظرم او اين مطلب را از متن تشيع استخراج کرده بود. او دست پرورده ‌اين تفکر بود. اين همان راهي است که اکنون هم ايران دنبال مي‌کند.

امروز تشيع آيت‌الله سيستاني را مي‌پرورد که با تمام وجود براي حفظ حقوق همه طوايف در عراق تلاش کرده و تا به امروز حاضر نشده است نيم سطر فتوا ضد سنيان بدهد، اما حتي معتدل‌ترين رهبر سنيان مثل قرضاوي، از پس از واقعه سامرا، يک‌سره عليه شيعيان سخنراني کرده و در خطبه نماز جمعه‌اش در دومين جمعه پس از اعدام صدام از او دفاع کرده است.

http://www.baztab.ir/news/57835.php
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط حمید |