تبليغاتX
culture
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط حمید |


ديوان بين المللی دادگستری و حق جبران خسارات بزهديدگان[1]
نويسنده: عبدالگواد*
ترجمه:سلمان عمرانی**



 سلمان عمراني :

 

مجمع عمومی سازمان ملل متحد، در تاريخ 8 دسامبر 2003، براساس ماده 96 منشور، طی قطعنامه ای خواستار صدور رأی مشورتی از سوی ديوان بين المللی دادگستری به قرار زير شد:

«آثار حقوقی ايجاد ديوار توسط اسرائيل، به عنوان قدرت اشغالگر، در سرزمينهای فلسطينی اشغال شده، که طبق گزارش دبيرکل، داخل و گرداگرد قدس شرقی را شامل گشته، براساسِ قواعد و اصول حقوق بين الملل، به ويژه کنوانسيون چهارم ژنو 1949 و قطعنامه های شورای امنيت و مجمع عمومی در اين خصوص، چيست؟»

رأی مشورتی ديوان از جنبه های متعددی حاوی نکات قابل توجه بود. يکی از اين نکات، توجه ويژه ديوان به آثار حقوقی نقض تعهدات بين المللی اسرائيل در قبال مردم فلسطين بود. (آثار اقتصادی، اجتماعی و انسانی احداث ديوار حائل در فلسطين، به شکل بسيار گسترده ای، توسط نهادهای مختلف بين المللی بيان شده است[2]، که در اينجا مجال ذکر آن نيست.)

همچنين برای اولين بار بود که ديوان، بر لزوم جبران خسارات جرايم بين المللی و نقض آشکار حقوق بشر تأکيد، و از فرصت بدست آمده برای ابراز نظر مشروح خود در اين باره استفاده کرد. می توان گفت که ديوان به نوعی منتظر فرصتی جهت ابراز نظر در اين موضوع بوده است؛ چرا که «جمهوری دموکراتيک کنگو» در دادخواست ابتدايی خود عليه کشور «رواندا» در 28 مه 2002، از ديوان خواسته بود تا در مورد «جبران خسارات تمام اعمال غارتگرانه، تخريب، کشتار، تبعيد اشخاص و اموال و ساير زيانهايی که از سوی رواندا وارد آمده، همراه با حق تقويم بعدی کنگو در مورد اين خسارات و بازگشت کليه اموال» رأی مقتضی صادر نمايد.

با توجه به اين سابقه، ديوان با چهارده رأی موافق در مقابل يک رأی مخالف، ايجاد ديوار و نظام حاصل از آنرا، «مغاير با حقوق بين الملل» معرفی کرد و به بيان نتايج حقوقی ناشی از اين عمل غيرقانونی برای اسرائيل پرداخت.[3] باتوجه به اينکه ديوان نظر خود را به صورت مبهم و ناقص بيان کرد، نحوه تحقق بخشيدن به اين حقوق با ابهام بيشتری مواجه شده است.

 

الف) مبانی مربوط به حق ترميم بزهديدگان بر اساس حقوق مشترک مربوط به مسؤوليت بين المللی دولتها

اين حق از دو منظر مورد توجه قرار گرفته است: از يکسو، ديوان، بر اساس نظام جبران خسارات قربانيان در قالب «روابط بين دولتها» تأکيد کرده است. و از سوی ديگر، ديوان، بدون توجه به نظام جبران خسارت ناشی از «جرايم بين المللی» و يا «نقض آشکار حقوق بنيادين»، بر سيستم مسؤوليت ناشی از جرايم حقوق مشترک تکيه نموده است.

- استناد به حق جبران خسارت توسط دولتها

لايحه مواد مربوط به مسؤوليت يک دولت به سبب اعمال بين المللی غير قانونی، که توسط «کميسيون حقوق بين الملل CDI» سازمان ملل (در تاريخ 9 اوت 2001) تصويب، و طی قطعنامه 83/56 ، 12 دسامبر 2002 از سوی مجمع عمومی به دول عضو پيشنهاد شد، عليرغم مسؤوليت «افراد حقيقی» در جرايم بين المللی به عنوان مباشر جرم، مسؤوليت دولتها در قبال «بزهديدگان دارای شخصيت حقيقی» مورد توجه قرار نگرفت.

از منظر تاريخی، در عرصه بين الملل، هيچگاه افراد حقيقی، جز در مورد مصونيت ديپلماتيک، به عنوان بزهديدگان جرايم نقض آشکار حقوق بنيادين، مورد توجه قرار نگرفته اند. همچنين در عرصه روابط ميان دولتها، جبران خسارات مالی افراد از طريق تبادل مطالبات ميان دو دولت و بر اساس قواعد روابط دوجانبه دولتها مورد بررسی قرار گرفته است.[4]

با اين همه، به جهت اهميت يافتن جايگاه فرد حقيقی در عرصه حقوق بين الملل، و به تبع تحولات ناشی از آراء دادگاههای منطقه ای حقوق بشر در مورد جبران خسارت بزهديدگان، بتدريج، و نه به طور کامل، لزوم جبران خسارات بزهديدگان جرايم بين المللی در ماده 75 اساسنامه رم {دادگاه بين المللی کيفری} ظهور پيدا کرد.

به موازات فعاليتهای کميسيون حقوق بين الملل در عرصه مسؤوليت بين المللی دولتها که در عمل مانع از توجه به بزهديدگان «حقيقی» شده، کميسيون فرعی «حمايت و ارتقاء حقوق بشر» مطالعاتی در زمينه ماهيت، شکل و چگونگی جبران خسارات افراد حقيقی ناشی از نقض شديد حقوق افراد، و يا ناشی از جرايم بين المللی به عمل آورده است. در اين زمينه می توان به گزارشها و اصول ارائه شد توسط ون بوون و بسيونی اشاره کرد.[5]

ديوان، بدون هيچ اشاره ای به مطالعات کميسيون فرعی و نيز فعاليتهای کميسيون حقوق بين الملل، اسرائيل را ملزم می کند تا نسبت به «جبرانِ تمام خسارات وارده به تمام اشخاص حقيقی و يا حقوقی مربوطه» بر اساسِ «روشهای اصلی جبران خسارت در حقوق عرفی» که توسط ديوان دائمی دادگستری بين المللی در پرونده کارخانهChrozow ذکر شده، اقدام نمايد.

اين نکته قابل توجه است که گزارشهايی که توسط دولتها به جهت صدور رأی مشورتی توسط ديوان ارائه شد، به عنوان منابع قضايی رأی ديوان شناخته شدند[6]. همچنين ديوان در صدور رأی خود از فعاليتهای دو کميسيون فوق الذکر، آراء و نظريات دادگاههای منطقه ای حقوق بشر، همانند دادگاه حقوق بشر آمريکايي (قاره آمريکا) و دادگاه حقوق بشر اروپايي که در مجموع شکلدهنده حقوق بين الملل عمومی و عرفی هستند، در زمينه جبران خسارت بزهديدگان استفاده غير مستقيم کرد.

- استناد به حق جبران خسارت ناشی از جرايم بين المللی حقوق مشترک

مطابق حقوق بين الملل عمومی، ديوان ميان «وقفه در اعمال غيرقانونی» و «جبران خسارات»، تمييز قائل شده است.[7] در مورد جبران خسارات، ديوان به کرات به قاعده «restitutio in intiegrum» حقوق رم مبنی بر «لزوم بازگرداندن اوضاع به ما قبل فعل» استناد کرده و به نحوی بسيار شگفت انگيز، از کنارِ بيانِ ضمانتهای اجرايی، جهت عدم تکرار اعمال غير قانونی عبور کرده است. به علاوه، به تبع گرايش عمده در حقوق بين الملل[8] و عليرغم تصريح ديوان بر وجود «الزامات عرفی erga omnes نقض شده توسط دولت اسرائيل که مشتمل است بر محترم شمردن حق مردم فلسطين در تشکيل حکومت خودگردان، و نيز ساير الزامات مربوطه، مطابق با حقوق بين الملل بشردوستانه»، هيچ استنباط ويژه ای مبنی بر الزام به جبران خسارت توسط اسرائيل به عمل نمی آورد.

- اهميت بنيادين قاعده restitutio in intiegrum

قاعده «اعاده شئ به وضع اوليه»[9] دارای اهميتی اساسی و ريشه دار در زمينه مسؤوليت بين المللی دولتها است. بر اساس ماده 35 مصوبه کميسيون حقوق بين الملل، بازگرداندن به وضع سابق عبارتست از «برقراری مجدد وضعيتی که پيش از ارتکاب عمل غير قانونی وجود داشته است». دکترين موجود در اين زمينه نيز بيان می دارد که در صورت بروز لطمه شديد به سبب جرايم بين المللی، بازگشت به وضع سابق، جنبه آمرانه و غير قابل مذاکره به خود گرفته، و تمامی توافقنامه ها و قراردادهای ميان دولت مسؤول و دولت بزهديده را، که مانع اجرای اين اصل باشد، بلا اثر می نمايد.[10] همچنين، بر اساس گزارش ارائه شده به ديوان، دولت فلسطين درخواست کرده است تا «اعاده به وضع اوليه، تا هنگامی که قواعد آمره بين المللی مورد نقض قرار می گيرد، مورد توجه ويژه قرار گيرد؛ قواعدی همچون ممنوعيت استفاده از خشونت، ممنوعيت انضمام سرزمينی به سرزمين خود، حق داشتن حکومت خودگردان، قواعد بنيادين حقوق بين المللی بشردوستانه و حقوق بشر». همچنين اسرائيل می بايست نسبت به احقاق حق بازگشت مردم، سرزمين، و اموال، که قابل جبران به شکل مالی نيست، اقدام نمايد. به نظر می رسد همين موضعگيری بوده است که توسط «ديوان» مورد قبول واقع شد، و در بند 153 رأی ديوان نمود يافت که «… از اين رو، اسرائيل موظف است تا زمينها، باغهای ميوه، باغهای زيتون و ساير اموال غيرمنقول متعلق به اشخاص حقيقی و حقوقی را که در نتيجه احداث ديوار حائل در سرزمينهای فلسطينی اشغالی، تصاحب شده اند، به صاحبانش بازگرداند.»

در فرضی که امکان بازگرداندن به وضع سابق وجود نداشته باشد، ديوان نظر خاصی ارائه نکرده است. اين در حالی است که کميسيون حقوق بين الملل سازمان ملل در ماده 35 مصوبه خود جبران خسارت مالی در اين فرض را در جرايم بين المللی نپذيرفته است. آيا سکوت ديوان نشاندهنده موافقت نسبت به ويژگیِ مورد نظر کميسيون حقوق بين الملل است؟

چنانچه بازگرداندن مادی به وضع سابق، ناشی از جرايم بين المللی باشد[11]، و چنانچه منافع دولت بيش از منافع مردم مورد تعرض قرار گرفته باشد، (همانند اين مورد که تعرضات نسبت به حکومت فلسطين بيش از تصاحب اموال و زمينها بوده است،) بازگشت به وضع اوليه از اهميت فوق العاده ای برخوردار می شود. بر اساس گزارش دبيرکل سازمان ملل، مورخ 24 نوامبر 2003 (248/10-A/ES)، «حدود 975 کيلومتر مربع (حوالی 16.6% کل مساحت کرانه غربی رود اردن) در ميان ديوار حائل و خط سبز واقع شده است».[12]

دولت فلسطين نيز در درخواست خود از ديوان متذکر شده است: «دولت اسرائيل بايد پس از بازگرداندن اوضاع به وضع اوليه قبل از تاسيس ديوار، نسبت به برچيدن نظام حاصل از احداث آن در سرزمينهای اشغال شده، به خصوص در قدس شرقی اقدامات لازم به عمل آورد. همچنين اسرائيل تمام اقدامات، سياستها، رفتارها و رويه های اداری و تقنينی تصويب شده درباره ديوار را، منجمله سلب مالکيت از اراضی و اموال واقع در سرزمينهای اشغال شده فلسطينی، لغو کرده و نسبت به ابطال تمام مقررات داخلی مربوطه، بويژه مقررات راجع به محدوديت رفت و آمد افراد و اموال و سازمانهای بشردوستانه در اين سرزمينها، اقدام جدی به عمل آورد. بعلاوه اسرائيل ملزم است تا فوراً نسبت به اتخاذِ تدابيرِ لازم نسبت به بازگشت مردمانی که در سرزمينهای همجوار ديوار، به جهت احداث ديوار، اسکان داده شده اند، و نيز تخريبِ شهرکهای تأسيس شده در اين مناطق، و ارائهِ تضمينات لازم نسبت به تسهيل و امنيت اين بازگشت، و آزادی تمام زندانيان دستگير شده به سبب احداثِ ديوار، اقدام مقتضی به عمل آورد.»[13]

ديوان نيز به نحوی بنيادين رأی خود را به نفع لايحه تقديمی از سوی فلسطين در اين مورد صادر، و بازگشت به وضع اوليه را در مورد اموال غيرمنقول برسميت شناخت. بازگشت مردمانِ کوچ داده شده از اطراف منطقه ديوار، به طور صريح در رأی ديوان مورد توجه قرار نگرفت، لکن در ذيلِ اطلاق «لزوم بازگشت به وضع اوليه» باقی ماند.

جبران مالی خسارات وارد بر بزهديدگان

در بند 153، ديوان بيان می دارد که «چنانچه اعاده مادی به وضع سابق، غير ممکن باشد، اسرائيل موظف است تا نسبت به پرداخت غرامت به اشخاص متضرر از اعمال اين دولت اقدام کند. به نظر ديوان، اسرائيل می بايست تمام زيانهای ناشی از احداث اين ديوار بر اشخاص حقيقی و حقوقی را مطابق با قواعد حقوق بين الملل مربوط به اين موضوع، جبران نمايد.»

در گزارش دبيرکل (24 نوامبر 2003)، ضمن اشاره به گزارش اخير برنامه جهانی غذا، آمده است که احداثِ ديوار موجبِ عدم امنيت تغذيه در اين منطقه شده، و به تبع ويرانی 45% از زمينهای زراعی محصور شده در کرانه غربی، نزديک به 25،000 نفر به نيازمندان کمکهای غذايی اضافه شده اند. از ديگر لطمه هايی که به حقوق فلسطينيان وارد شده است می توان به «لطمه به اشتغال، بهداشت، آموزش، و نيازهای ابتدايی حياتی» اشاره کرد (بند 27 گزارش دبيرکل). فلسطين در بند 629 گزارش خود به ديوان، يادآوری می کند که ترميمِ خسارات می بايست مشمولِ «تمامِ خساراتی که با بازگشت به وضع اوليه جبران نمی گردد، شود». «به عنوانِ مثال، چنانچه زمينها به کشاورزان بازگردانده شود، باغها دوباره احياء شود، خانه ها تجديد بنا شوند، معهذا می بايست «منافع» و «بهره» از دست رفته در طی اين سالها به سبب ممانعت از انتفاع، به صاحبان اموال پرداخت شود.»

در اين خصوص، ديوان نظر صريحی ابراز نکرده است که آيا اسرائيل موظف به جبران کاملِ خسارات است. راجع به جرايم بين المللی، همچون جنايات جنگی و يا به عهده گرفتن جبرانِ ضررهای ناشی از نقض شديد حقوق (ناپديد شدن اجباری، قتل،…) توسط نظام داخلی يک دولت، جبران خسارات به طور کلی (و نه کامل) پذيرفته شده است. با اين حال، بزهديدگانِ حمله به کويت از جبران خسارت به شکل کامل، توسط کميسيونِ مربوطه سازمان ملل، بهره مند شدند. اين «مصداق منحصربفرد» در تاريخ حقوق بين الملل، تنها به سبب موافقت اعضای دائم شورای امنيت ممکن گرديد. با اين حال در مورد مسأله فلسطين، در گزارشهای ارائه شده از سوی کشورهای مختلف به ديوان، به جبران خسارات به شکل کامل توجه شده است.[14]

جلب رضايت و ضمانتهای اجرايی مبنی بر عدم تکرار اعمال غيرقانونی: سکوتِ ديوان

بر اساس ماده 37 مصوبه کميسيون حقوق بين الملل، «1- دولتِ مسؤول در اعمال بين المللی غيرقانونی، چنانچه قادر به اعاده وضع به سابق و يا جبران خسارات نباشد، می بايست اقدامات لازم را در جهت جلب رضايت متضرر به عمل آورد. 2- جلب رضايت می تواند عبارت باشد از پذيرفتن تخطی، ابراز تأسف، معذرت خواهی، و يا هر اقدام مناسب ديگر».

تضمينات مربوط به «عدم تکرار اعمال غيرقانونی»، مذکور در ماده 30 اين مقررات، به همان شکل مربوط به «جلب رضايت» ترسيم شده و بعضاً غير قابل تمييز از آن است.[15] ديوان در رأی مشورتی خود، هيچکدام از روشهای فوق را مورد توجه قرار نداده و به گونه ای ابراز نظر کرده است که گويی راهی جز اعاده به وضع سابق و پرداخت غرامت برای ترميم خسارات بزهديدگان قابل تصور نيست. با اين حال در دکترين حقوق بين الملل، در زمينه جرايم بين المللی و يا نقض آشکار حقوقی، بر جلب رضايت به عنوان يک روش مطرح برای جبران خسارات تاکيد شده است.[16] در عمل، تضمينات مربوط به عدم تکرار اعمال غيرقانونی، به شکل قابل ملاحظه ای در دادگاههای منطقه ای حقوق بشر، (بخلاف جرايم بين المللی)، به جهت احتمال تکرار اين اعمال، مورد توجه جدی قرار گرفته است.

بر اساس رويه موجود، جلب رضايت متضرر، به سه شکل پذيرفته شده است: (1)پذيرش غيرقانونی بودن عمل، ابراز تأسف، و معذرت خواهی. (2)تهيه گزارش و تعقيب عاملين (3)اعمال تنبيهی. عذرخواهی يک دولت از يک ملت پرکاربردترينِ اين روشهاست. تعقيب عاملين عمل غير قانونی به عنوان جلب رضايت متضرر، خود به نوعی تضمينی بر عدم تکرار اين نوع اعمال است. همه اينها را می توان بر اساس ماده 37 مصوبه کميسيون حقوق بين الملل، در ذيل عبارت «… و هر روش مناسب ديگر» دانست. رويه بين المللی در زمينه نحوه اجرای اين روشها متغير بوده است؛ ون بوون و بسيونی در گزارشهای خود برای ارتکاب جرايم حقوق بين الملل، تعقيب کيفری عليه متهمين را پيشنهاد کرده اند. بر اساس تفسيری نيز که از ماده 37 مصوبه کميسيون به عمل آمده است، بدون توجه به شدت عمل ارتکابی، «پاسخ انضباطی و يا کيفری» پيشنهاد شده است. رويه جاری در محاکم بين المللی و اروپايی حقوق بشر و کميته حقوق بشر سازمان ملل، چنين بوده که دولتها را وادار به تحقيق و تعقيب کيفریِ (و نه صرفا انضباطی[17]) مباشرين و مجازات متناسب با جرم ارتکابی، کرده اند.

دولت فلسطين در بند 630 گزارش خود، در خواست کرده است که «مطابق با الزامات ناشی از حقوق بين الملل بشردوستانه، اسرائيل می بايست نسبت به تعقيب و محاکمه اشخاصی که از طريق تهيه نقشه، اجرا و احداث ديوار حائل، موجب نقض آشکار و يا ممانعت از اجرای حقوق بين الملل بشردوستانه شده اند، اقدام نمايد».در همين راستا دولت اندونزی نيز در گزارش خود از اسرائيل خواسته است تا «تمام اشخاصی را که مرتکب جنايت عليه حقوق بشر شده اند را به محاکمه عادلانه کشاند».

اقدامات اين چنينی نه فقط عليه ارتکاب جرايمی چون قتل، ناپديد کردن اجباری، و رفتار نامناسب مربوط به احداث ديوار؛ که حتی می تواند به شکل کلی تر، عليه تصميم به احداث ديوار حائل در سرزمينهای فلسطينی که به نوعی نقض قواعد آمره بين المللی (jus cogens) بوده است، اتخاذ گردد. لکن، رويه بين المللی موجود در اين زمينه به حدی ناقص و گزينشی است که در عمل ويژگیِ بازدارندگی ترميم خسارات را بلا اثر نموده است.[18]

با توجه به خطر ارتکاب مجدد اعمال غير قانونی توسط اسرائيل، تضمنيات راجع به عدم تکرار اين اعمال مورد توجه کشورهای گزارش دهنده از جمله فرانسه قرار گرفت. در بند 68 گزارش فرانسه آمده بود که «لزومِ ارائه تضمينات لازم جهت عدم ارتکاب مجدد اعمال خلاف قانون {…} با توجه به وضعيت ويژه موجود بايد مورد توجه جدی قرار گيرد. در يک نگاه کلی، قبل از ارزيابی وضع موجود، می بايست راجع به «فقدان گسترده مبانی حقوقی» در اين زمينه و نيز «احتمال بروز خطرات مشابه در آينده» توجه ويژه ای مبذول شود. بر اساس اين دو منظر، گرفتن تضمينات و ضمانتهای اجرايی مناسب، در رأی ديوان ضروری به نظر می رسد.» معذلک، با کمال تأسف، ديوان در اين از هر گونه اظهارنظری خودداری کرد.

حال که تعهد دولت اسائيل نسبت به پرداخت غرامت به بزهديدگان دارای شخصيت حقيقی مشخص شد، نوبت به بررسی نحوه اين پرداخت است.

 

ب) ترديد در اجرای مؤثر حق جبران : آموزه های تجربه های پيشين؟

مسلما از ديوان، اظهارنظر درباره نحوه اجرای ترميم بزهديدگان مطالبه نشده است. سازمانهای حقوقی بين المللی نيز عموماً جز در موارد معدودی از ابراز رأی در اين مورد خاص خودداری کرده اند؛ بدان سبب که چنين اظهارنظری، بدليل فقدان جنبه عملی و کاربردی صرفاً يک بيان نظری در عرصه حقوقی خواهد بود.

- نقش اساسی سازمان ملل متحد

ديوان بين المللی دادگستری در رأی خود، تصديق کرده است که «سازمان ملل متحد، خصوصاً مجمع عمومی و شورای امنيت، می بايست بر اساس رأی مشورتی حاضر، رويه جديدی را جهت پايان دادن به وضعيت غيرقانونی ناشی از احداث ديوار حائل و نظام حاصل از آن در پيش گيرند.» ديوان در اينجا فقط به پايان دادن به جنبه غيرقانونی ديوار توجه داشته است و نه جبران خسارات. معهذا، رويه اتخاذ شده در سالهای اخير بيانگر تأييد صلاحيت سازمان ملل متحد در قبال تعيين و اجرای حق جبران خسارات ناشی از جرايم بين المللی بوده است. می توان از فصل هفتم منشور سازمان ملل، و اختصاص برخی صلاحيتها به شورای امنيت،به عنوانِ منابع اين استنباط نام برد.[19] قطعاً اين برداشت مبنتی بر فصل هفتم منشور، نمی تواند مغاير با صلاحيتهای ناشی از ساير معاهدات بين المللی برای سازمانهای سياسی جهت توقف و يا پيشگيری از اعمال غيرقانونی باشد[20] و فقط قابل اعمال در صورت «به مخاطره افتادن صلح و امنيت جهانی» است.

نمونه بسيار بارز اين صلاحيت، که توسط شورای امنيت ايجاد و راهبری شد، تأسيس کميسيون جبران خسارات ميان عراق و کويت بود که مأموريتش در شرف اتمام است. خواهان می توانست از اين طريق با ارائه دادخواست به مقامات دولت متبوع خود، و سپس ارائه دولت مذکور به کميسيون، به خواسته خود دست پيدا کند. اين کميسيون با استناد به دکترين موجود، به صورت بسيار منحصربفرد، نسبت به جبران خسارات افراد حقيقی بر پايه مسؤوليت دولتها اقدام نمود؛ اقدامی که کاملا مبتنی بر يک سياست از پيش طراحی شده در اين ماجرا بود! در مجموع، نزديک به 2،6 ميليون شکايت به کميسيون واصل گرديد: تا فوريه 2004 حدود 46،000 شکايت مورد رسيدگی قرار گرفت که موجب پرداخت 18،2 ميليارد دلار غرامت به اين افراد شد![21] قربانيان حمله عراق به کويت از حق جبران خسارات به شکل «کامل» (مشتمل بر عدم النفع حاصل از جنگ) برخوردار گرديدند.

بدليل کم کاری قابل پيش بينی شورای امنيت در حل قضيه فلسطين و اسرائيل، صلاحيت مجمع عمومی، بر اساس حقوق بين الملل، کاملاً موجه بنظر می رسيد. بدليل فقدان قطعنامه ويژه ای از سوی شورای امنيت در خصوص اجرای مؤثر حق جبران خسارات[22]، و بر اساس دستاوردهای حقوقی بدست آمده از رای ديوان، مجمع عمومی در 20 ژوئيه 2004 در طی قطعنامه ای در راستای رای ديوان اعلام کرد که «از اسرائيل درخواست می شود تا به عنوان دولت اشغالگر، به تعهدات حقوقی خود را بر اساس رای مشورتی ديوان عمل نمايد»، و «از دبيرکل خواسته می شود تا نسبت به «ثبت» خسارات وارده به تمام اشخاص حقيقی و حقوقی مربوطه، مطابق با مفاد بندهای 152 و 153 رای مشورتی اقدام نمايد».[23] تأسيس دفتری جهت «ثبت خسارات وارده» می تواند به عنوان مرحله بسيار مهمی در شکل گيری حق جبران خسارات در عرصه حقوق بين الملل شناخته شود.

- ساير راهها

راه حل ديگر، رويه بين المللی سالهای اخير در مورد ترميم خسارات بزهديدگان جرايم بين المللی ارتکابی توسط «دولت» است. بر اساس اين رويه، در صورت بروز نقض شديد حقوق بنيادين توسط حکومت داخلی (همچون ديکتاتوری های آمريکای لاتين و يا نظام آپارتايد آفريقای جنوبی) چند دادگاه ويژه و يا کميسيونهای «شبه قضايی[24]» تشکيل می شود و همچون کميسيونهای داخلی، نسبت به پرداخت غرامتهای متضررين اقدام می کنند.

در حال حاضر، تنها از طريق وجود معاهدات ميان دولتها، و يا مطرح شدن جدی مسؤوليت دولتها در جرايم بين المللی، می توان راه حل عملی مناسب در اين زمينه ارائه کرد. به عنوان مثال، می توان به «دادگاه دعاوی هسته ای» که به جهت خسارات بشری و زيستی ناشی از 67 آزمايش هسته ای در جزاير «مارشال» تشکيل شد، اشاره کرد. اين آزمايشها که در طی سالهای 1946 تا 1958 توسط دولت آمريکا انجام شد، از نظر حجم، 7000 برابر بمبی است که در هيروشيما انداخته شد! در سال 1983 دولت آمريکا بر اساس معاهده ای که با دولت «جزاير مارشال» منعقد نمود، تعهد کرد تا يک حساب ويژه ای را با حداقل سرمايه 150 ميليون دلار تاسيس نمايد، تا به پشتوانه آن دادگاههای ذيصلاح آمريکايی به شکايتهای واصله از اتباع «مارشال» رسيدگی نمايند.[25] اين معاهده، بر اساس ضميمه دهم خود، به تمامی شکايات مربوطه چه از سوی افراد و چه از سوی دولتها، پايان خواهد داد.[26]

همچنين می توان به کميسيون رسيدگی به شکايات ميان «اريتره» و «اتيوپی» اشاره کرد که بر اساس معاهده الجزاير (12 دسامبر 2002) ميان دو کشور تشکيل شد. بر اساس ماده 5 اين معاهده، «اين کميسيون موظف است تا بر اساس نظام «داوری» به تمامی درخواستهای مربوط به ضرر و زيانهای وارده از سوی يک يا هر دو دولت، بر اتباع حقيقی يا حقوقی، در نظام حقوق خصوصی يا حقوق عمومی، {…} که ناشی از نقض بارز حقوق بين الملل بشردوستانه، و يا مقررات کنوانسيون 1949 ژنو، و يا قواعد حقوق بين الملل بوده است، رسيدگی نمايد.» طبق اين معاهده، ضررهای اقتصادی ناشی از بدرفتاری با اسرای جنگی و يا زندانيان، نيز، می تواند مورد رسيدگی و ترميم قرار گيرد.

در اينجا می توان معاهده «ديتون-پاريس» را به عنوان راه حل پيشنهادی برای جامعه بين الملل، در حل مسأله فلسطين مطرح کرد. بر اساس اين روش، که در مورد فلسطين بسيار کاربردی بنظر می رسد، دريافت شکايات و نيز مبلغ غرامتها، توسط سازمانهای تشکيل شده توسط مجمع عمومی، واقع در دولت ثالث، صورت می گيرد. بر اساس ضميمه هفتم معاهده ديتون، کميسيون ويژه ای با عنوان «کميسيون مربوط به شکايات مالی در بوسنی و هرزگوينCRPC » تشکيل شد. اين کميسيون موظف شد تا علاوه بر احقاق حق بازگشت آوارگان و افراد کوچ اجباری شده، نسبت به «بازگشت به وضع اوليه» اموال غير منقول و پرداخت غرامت، از طريق سرمايه ويژه اختصاص داده شده و کمکهای بشردوستانه دولتها، تدابير لازم اتخاذ نمايد. تا ژوئيه 2003 ميلادی، 319،013 شکايت به اين کميسيون واصل گرديد که برای 302،109 مورد آن حکم بازگشت به وضع اوليه اموال صادر گرديد.

به عنوان نتيجه گيری نهايی، می بايست قبل از هر چيز بر اهميت رأی صادره از سوی ديوان بين المللی دادگستری، بر حق جبران خسارات وارد بر فلسطينيان در اثر احداث غير قانونی ديوار حائل تاکيد کرد. پذيرش اين حق، بر اساس حقوق مشترک راجع به مسؤوليت دولتها، خود موجب پيدايش حق ديگر فلسطينيان مبنی بر «بازگشت اوضاع به وضع اوليه» و جبران مالی خسارات وارده می گردد. با اين حال، رأی مزبور، دارای يک اشکال عمده است: و آن عدم توجه به تعيين روش جلب رضايت و تضمينات لازم، مطابق با توسعه مفاهيم حقوق بين الملل، جهت جلوگيری موثر از تکرار اعمال غيرقانونی اسرائيل است. به علاوه، عدم توجه به نحوه اجرای حق دريافت غرامت، خطر مانع تراشی های سياسی را افزايش داده است.

برخوردهای کاملاً گزينشی اين چنينی، در قبال حق جبران خسارات، خطری است بس بزرگ که هر روز از آن بگذرد، اسبابِ تباهیِ «آورده های نوين حقوق بين الملل» را فراهم می آورد.

 

پي‌نوشت:

* Elisabeth LAMBERT-ABDELGAWAD پژوهشگر مرکز ملی مطالعات علمیCNRS- دانشگاه پاريس

** دانشجوی کارشناسی ارشد حقوق جزا و جرمشناسی

[1] Elisabeth LAMBERT-ABDELGAWAD, “L’avis consultatif sur le Mur en Palestine: la CIJ et le droit à réparation des victimes individuelles de graves violations”, Revue de Science Criminelle et Droit Pénal Comparé, Dalloz, Janvier/Mars 2005, n°1, p.155

 [2] برای نمونه ر.ک. :

- Le Rapport d’Amnesty International, MDE 15/016/2004, février 2004, “Israel et Territoires occupés. Le mur/Barriére et le droit international.

- Assembmlée générale des Nations Unies, A/59/35, 8 octobre 2004, Report of the Commitee on the Exercise of the Inalienable Right of the Palestinian People.

- www.un.org/unrwa/emergency/barrier (Office de secours et de travaux des Nations Unies pour les réfugiés de Palestine dans le Proche-Orient)

[3] بند 149 رأی ديوان

[4] ر.ک. به موافقتنامه ميان ژاپن و متفقين (1951):

Emanuela Chiara-Gillard, “Reparation for violations of international humanitarian law”, Rev. CICR, sept. 2003, p.529: “Under the terms of the treaty this was intended to be a full and final settlement precluding claims from individual victimes.”

[5] قطعنامه 28/1996 کميسيون فرعی، مصوب 29 اوت 1996، بر اساس گزارشهای سه گانه . Theo Van Boven و گزارش 18 ژانويه 2000 توسط Sharif Bassiouni .

[6] به عنوان مثال: گزارشهای ارائه شده توسط فلسطين، پادشاهی اردن و فرانسه.

[7] بند 153 رأی ديوان.

[8] ر.ک.:

- “Les regles fondamentales de l’ordre juridique international, Journées franco-allemandes”, Sociétés française et allemande pour le droit international, Berlin, Octobre 2004, à paraitre 2005.

[9] بر اساس ترجمه ارائه شده توسط: ضيائی بيگدلی، دکتر محمد رضا، «حقوق بين الملل عمومی»، چاپ رشديه، چاپ دوم، 1363، تهران، ص 274. / م.

[10] برای مشاهده دکترين ر.ک.

- Bernhard Graefrath, “International Crimes – A specific regime of international responsibility of States and its legal consequences”, ed. By Joseph Heiler, Antonio Cassese, Marina Spinedi, 1989, p.165

[11] در اعمالی همچون نقض حقوق بشر، بردگی، تعرض شديد به محيط زيست و نسل کشی، اغلب بازگشت مادی به وضع اوليه قبل از جرم غير ممکن است.

[12] براساس گزارش دبيرکل «… حوالی 237 هزار فلسطينی در اين منطقه زندگی می کنند: 17 هزار نفر در کرانه غربی و 220 هزار نفر در قدس شرقی. چنانچه ديوار طبق نقشه فعلی به طور کامل ساخته شود، 160هزار فلسطينی ديگر نيز به محاصره ديوار در خواهند آمد. اين محاصره موجب اثراتی همچون از دست دادن زمين، شغل، منابع مالی و تجاری و نابودی 45% از کل محصول کشاورزی در کرانه غربی خواهد شد.»

[13] بندهای 618 و 625 گزارش فلسطين.

[14] گزارشهای ارائه شده توسط فلسطين و اندونزی؛ گزارش فرانسه در اين زمينه از الفاظ ملايم استفاده کرده است: «جبرانِ متناسب».

[15] ر.ک. :

- James Crawford, “Les article de la CDI sur la responsabilité de l’Etat : Introduction, textes et commentaires”, éd. A. Pedone, Paris, 2003, p.238 et p.278

[16] ر.ک.:

- Hans-Martien Ten Napel, “The Concept of International Crimes of States: walking the thin line between progressive development and disintegration of the international legal order”, LJIL, 1988, p.149, p.163 et p.165.

[17] ر.ک.:

- Comite des droits de l’homme des Nations Unies, Vicente et al. Colombia, Communication n° 612/1995, 29 juillet 1997, § 8.8

[18] ر.ک.:

- Philip Allott, “State responsibility and the unmaiking of international law”, vol. 29, n° 1, 1998, p.1

- Harvard International law journal, in R. Provost, “State Responsibility in international law”, 2002, p. 503

- Joe Verhoeven, “Vers un ordre répressif universel?”, AFDI, 1999, p.59

[19] ر.ک.:

- Bernhard Graefrath & Manfred Mohr, “Legal Cosequences of an act of aggression: the case of the Iraqi invasion and occupation of Kuwait”, Austrian Journal of public and international law, 43 (1992), p.109-138

[20] برای نمونه ر.ک. به ماده 8 کنوانسيون 1948 راجع به نسل کشی.

[21] کليه اطلاعات مربوط به اين قضيه را می توانيد در سايت رسمی اين کميسيون ملاحظه نماييد: http://www.unog.ch/uncc

[22] شورای امنيت سازمان ملل در گذشته، در طی قطعنامه 487 (1981) و نيز 387 (1976) راجع به آفريقای جنوبی، دولت «بزهکار» را مکلف به ترميم خسارات کرده بوده است؛

[23] قطعنامه AG/1488 مورخ 20 ژوئيه 2004 و قطعنامه A/RES/ES-10/15

[24] quasi-judiciaire

[25] اين دادگاه در سال 1988 آغاز به کار کرد و تا پايان سال 2003 در مجموع، حکم به پرداخت 83 ميليون دلار خسارت به 1865 نفر از قربانيان داد، که 45% از اين 1865 نفر دؼbr>
نکته : سازمان ملل اسرائيل فلسطين ديوار حائل حقوق جرم "

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط حمید |

 

منبع: روزنامه جوان 4/10/84

 

 



معاشر الناس، ان النساء نواقص الايمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول، فاما نقصان ايما نهن فقعودهن عن الصلوة و الصيام فى ايام حيضهن و اما نقصان عقولهن فشهادة امراتين كشهاده الرجل الواحد و اما نقصان حظوظهن فموار يثهن على الانصاف من مواريث الرجال.

نهج البلاغه- خطبه ۸۰

اى مردم، همانا زنان در مقايسه با مردان در ايمان و بهره ورى از اموال و عقل متفاوتند؛ اما تفاوت ايمان بانوان، بركنار بودن از نماز و روزه در ايام عادت حيض آنان است. و اما تفاوت عقلشان با مردان بدان جهت كه شهادت دو زن برابر شهادت يك مرد است وعلت تفاوت در بهره ورى از اموال آن كه ارث بانوان نصف ارث مردان است.

مرحوم محمد دشتى ذيل اين خطبه در علت ترجمه «نواقص» به «تفاوت» چنين نگاشته است:

«ظاهر اين خطبه و كلمه «نواقص» مخالف آيات قرآن كريم و عقايد و فلسفه اسلامى است، اگر بگوييم كه (خدا نيمى از انسان ها «زنان» را ناقص آفريد) تنها راه جمع آن است كه در واژه «نواقص» تصرف كنيم و معناى آن را «تفاوت» و «اختلاف» بدانيم كه در لغت و واژه هاى قرآن نيز به جاى يكديگر استعمال شده اند، آن گاه تضاد ظاهرى اين خطبه با قرآن كريم و مبانى اعتقادى برطرف مى شود، كلمه «نواقص» در اين جا يعنى تفاوت و تفاوت در آيه ۳ ملك «ماترى من تفاوت» يعنى نقص و كاستى، امام مى خواهد بفرمايد كه زن و مرد هر كدام روحيات و صفات مخصوص به خود را دارند و جايگاه هر كدام بايد حفظ گردد. پس عايشه را كه يك زن است سوار بر شتر، فرمانده خود قرار ندهيد كه شورش بصره را به پا كند و آن همه خون مسلمانان را بر زمين ريزد.»

قابل ذكر است كه اين خطبه در جنگ جمل ايراد شده است.

اولين خطبه نهج البلاغه در مورد زنان كه در جوامع علمى و دانشگاهى، خصوصاً در صنف زنان، درباره آن گفت وگو و صحبت مى شود، خطبه ۸۰ نهج البلاغه است كه ظاهراً و در نگاه بدوى، در نكوهش زنان ايراد شده است. اين خطبه بعد از جنگ جمل ايراد شد.

 

نكات قابل توجه در خطبه

۱- معناى ايمان و نقص آن در زن

ايمان به معناى عمل و مسووليت هاى ناشى از عقيده مى باشد. ايمان تجلى  عقيده در عمل است. وقتى عمل جلوه گاه عقيده انسان باشد، به نام ايمان و به اسم ايمان مطرح مى شود. لذا در روايات درباره تفاوت ايمان با اسلام آمده است: «الايمان اقرار و عمل والاسلام اقرار بلا عمل» ايمان، اعتراف همراه با عمل است و اسلام، اعتراف منهاى عمل. با توجه به اين مطلب، مى گوييم مهم ترين عمل در اسلام، به پا داشتن نماز و روزه مى باشد. حتى در قرآن كريم، واژه ايمان بر خود نماز اطلاق شده است خداوند مى فرمايد:

«و كذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا و ما جعلنا القبله التى كنت عليها الا لنعلمكم من يتبع الرسول ممن ينقلب على عقبيه و ان كانت لكبيره الاعلى الذين هدى الله و ما كان الله ليضيع ايمانكم ان الله بالناس لرووف رحيم.»

همه مفسران و مترجمان مى گويند منظور از كلمه «ايمانكم» در آيه، نماز مى باشد. اين دقيقاً همان معنايى است كه حضرت على عليه السلام در خطبه به آن اشاره كردند و مى فرمودند:

«فاما نقصان ايمانهن فقعودهن عن الصلواه و الصوم فى ايام حيضهن»

يعنى در خطبه هم، ايمان به نماز و روزه تفسير مى شود. زيرا تعليل «فقعودهن...» اين مطلب را مى رساند. پس«نقص ايمان» - در خطبه- به نماز و روزه اشاره است كه به خاطر يك سرى مصالح، زن در ايام حيض از خواندن آن معاف است؛ نه اين كه بگوييم عقيده و ايمان آن ها ناقص است و مشكل معرفتى دارند.

در بين مردان هم كسانى يافت مى شوند كه نماز نمى خوانند و روزه نمى گيرند، كه در اين صورت مى بايستى آن ها هم ناقص ايمان به معناى عقيده تلقى مى شدند، كه ابدا اين طور نيست. پس نماز نخواندن و روزه نگرفتن در اين ايام رذيلتى براى زن محسوب نمى شود: بلكه عبادت و اطاعت محض پروردگار است. چون ترك نماز براى كسى كه امر به ترك آن شده عبادت است.

۲- معناى عقل و نقص آن در زن

دومين نكته اى كه در خطبه، قابل تحليل و تفسير مى باشد فرمايش حضرت على عليه السلام نسبت به عقل زنان مى باشد. پرسشى كه اين جا مطرح است اين است كه آيا واقعاً زنان عقل شان كم است و در مقايسه با مردان نمى توانند به خوبى درك كنند و فهم ناقص دارند؟ آيا واقعاً از اين فرمايش مى توانيم بفهميم كه برفهم زنان نبايد تكيه كرد و به برداشت آنان هيچ اعتنايى نكنيم؟ آيا از اين فرمايش مى شود فهميد كه مردان نسبت به زنان برترى دارند و از فهمى سرشار برخوردارند و زنان نقصان دارند؟ ما ابتدا، به واژه هاى كليدى اين بخش از خطبه مى پردازيم. سپس ديدگاه ها را در اين مورد بررسى مى كنيم.

۱- نقصان و نقص:

نقص: در اين جا به معناى ضعيف بودن است، نه به معناى كم و كاستى كه خلاف حكمت پروردگار است. چون حضرت على عليه السلام مى فرمايد: «ضعيفات القوه و الانفس و العقول.» يعنى زن ها در قوه، انفس و عقول، ضعف دارند.

۲- عقل در لغت:

راغب اصفهانى در مفردات مى گويد: اصل «عقل»، امساك، نگهدارى و منع چيزى است.

عقل به دو چيز گفته مى شود:

نخست به قوه اى كه آماده قبول دانش است.

و اين همان چيزى است كه اگر در انسان نباشد تكليف از او برداشته مى شود. و در احاديث از اين عقل تمجيد شده است و دوم به علمى كه انسان به وسيله اين قوه كسب مى كند عقل گويند و اين همان چيزى است كه قرآن كافران را به خاطر تعقل نكردن مذمت كرده است.

و در اين مورد به احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و اشعار امام على عليه السلام استناد كرده است.

ابن منظور در لسان العرب مى گويد:

«العقل: الحجر و النهى ضد الحمق و الجمع عقول...

و قيل العاقل الذى يحبس نفسه و يردها عن هواها، اخذ من قولهم قد اعتقل لسانه اذا حبس و منع الكلام...

و سمى العقل عقلا لانه يعقل صاحبه عن الثورط فى المهالك اى يحسبه...

العقل هو التمييز الذى به يتميز الانسان من سائر الحيوانات.

عقل الشىء يعقل عقلاً: فهمه»

«عقل همان حجر (عقل و لب) و نهى (عقل) و مخالف حمق (احمق) است و جمع آن عقول است...

و گفته شده است. عاقل كسى است كه نفس خودش را حبس كرده و آن را از هوى و هوس دور نگه دارد و اين معنا از قول آن ها: «قد اعتقل لسانه» يعنى هنگامى كه از حرف زدن منع شود، گرفته شده است و عقل را عقل ناميده اند به خاطر اين كه صاحبش را از افتادن در مهلكه ها دور نگه مى دارد. و (نيز) گفته شده كه عقل وسيله اى است كه انسان را از سائر حيوانات جدا مى كند... عقل الشىء: آن را فهميد.»

نيز در مورد معناى عقل مى نويسند:

«اصل ماده عقل، همان تشخيص صلاح و فساد در جريان زندگى مادى و معنوى سپس ضبط نفس و منع آن بر همان مطلب است.

از لوازم عقل، امساك، تدبر و نيكويى فهم و ادراك و انزجار و شناخت چيزهايى است كه در زندگى مورد نياز است و نيز تحت برنامه عدل و حق قرار گرفتن و نگه دارى خود از هوس ها و تمايلات است...

قواى نفس با نفس انسان متحد است و از آن جمله، عقل نظرى و عملى است و عقل نظرى به لحاظ ما فوق آن يعنى مبادى عاليه گفته مى شود كه به آن قوه ادراك نيز گويند و عقل عملى به لحاظ مادون آن است كه اين عقل مبداً تحريكات بدنى و اعمال خارجى است.

پس تشخيص مصالح و مفاسد مربوط به عقل نظرى و ادراك است و ضبط نفس و منع آن مربوط به عقل عملى است.

 

ديدگاه ها در مورد نقصان عقل

ديدگاه اول:

منظور از «نواقص العقول» در خطبه، عايشه مى باشد و نمى تواند بيانگر توصيفى عام از وضعيت زنان باشد، چون حضرت على عليه السلام اين خطبه را بعد از جنگ جمل و در انتقاد از عملكرد فتنه گران ايراد فرمود.

نقد و بررسى:

اين ديدگاه به چند دليل درست به نظر نمى رسد:

۱- روايت نهج البلاغه چون مشتمل بر تعليل عام و ضمير جمع مونث است، نمى توان آن را بر شخص خاص حمل كرد. به وضوح، از متن نهج البلاغه برنمى آيد كه على عليه السلام اقدامات فتنه گرانه يك فرد را بهانه اى براى بيان يك حكم عام كرده باشد.

۲- چنان كه گذشت، روايات نقصان عقل منحصر به نهج البلاغه نيست و ساير روايات مسلماً در مقام بيان يك واقعه خاص نيستند.

ديدگاه دوم:

نقص عقل در زنان پديده اى اجتماعى و فرهنگى است، نه پديده اى تكوينى.

يعنى در واقع زنان هيچ نقصان و كمبودى در عقل ندارند صاحبان اين ديدگاه معتقدند كه مردان در به وجود آوردن محيطى نامناسب براى رشد عقلى زنان، نقش ظالمانه اى ايفا كردند. بنابراين، تغيير شرايط و روابط اجتماعى مى تواند اين كاستى را جبران كند. در نتيجه، نقص عقل زنان در كلام امام على عليه السلام پديده اى مربوط به شرايط اجتماعى خاص است. نه ويژگى عمومى زنان و چه بسا زنان در عصر جديد در شرايطى قرار گيرند كه با برخوردارى از رشد عقلى هم رديف مردان قرار گيرند.

در توضيح بيشتر اين نظريه گفته اند: در جوامع ابتدايى كه محصولات گياهى به وفور در اطراف محل سكونت يافت مى شد، زن و مرد مى توانستند مشتركاً به جمع آورى مواد غذايى بپردازند. اما از آن جا كه زن مسووليت توليد مثل و پرورش فرزند را بر عهده داشت. وى توانست همپاى مردان در تعقيب شكار از محل سكونت دور شود. نياز به شكار بيشتر، مردان را بر آن داشت كه به ابداع واختراع ابزارى بپردازند كه آنان را در رسيدن به مقصود يارى رساند و به تدريج نوعى تقسيم وظايف در زندگى خانوادگى و اجتماعى به ظهور رسيد. زن به فراست به وظيفه خطير، ظريف و سازنده خود پى برد و به آن قانع شد و مرد در پهنه تزاحم اجتماع همواره ترفندهاى تازه آموخت. حيله ها ديد و نيرنگ ها فرا گرفت. پس، چون زن كمتر در متن جامعه و روابط بازار و جنگ ستيز قرار دارد و در مقايسه با مردان، از بسيارى از آنان ناآگاه تر است. پس از منطق دور است كه اين امر را دال بر ضعف قدرت تعقل زن بدانيم.

درباره اين ديدگاه، ذكر چند نكته لازم به نظر مى رسد:

اولاً، مطلب اخير تنها يك احتمال است و شاهدى براى آن ارائه نشده است. از اين رو، نمى تواند دليلى بر تساوى زن و مرد در قواى عقلانى باشد. اين گروه، كه خود به تفاوت زن و مرد در رفتارهاى عقلانى اذعان كرده اند، در تبيين علت تفاوت تنها به طرح ادعايى مى پردازد كه اثبات آن دلايل و شواهد بسيار مى خواهد.

ثانياً، نتيجه اين سخن، نقصان آگاهى هاى اجتماعى و آشنا نبودن به پيچيدگى روابط اجتماعى است و پرواضح است كه اين معنا غير از نقصان عقل است. چنانچه گفتيم، نقصان عقل در مباحث اجتماعى به اين معنا است كه شخص از قدرت تدبير اجتماعى كمترى برخوردار است، نه آن كه آگاهى هاى اجتماعى كمترى دارد. پس اين نظريه نمى تواند به خوبى مفهوم نقصان عقل را توضيح دهد و تنها شاهدى بر نقصان اطلاعات زن است.ثالثاً، اگر بپذيريم كه زن و مرد اختلاف استعدادى ندارند و تفاوت ميان دو جنس همگى به تأثيرات اجتماعى باز مى گردد، شريعت اسلام بايد راهى براى اصلاح اين حالت و ارتقاى زنان به وضعيتى برابر با مردان پيشنهاد مى كرد تا اين انحراف تاريخى را از ميان بردارد، نه آن كه با احكام و مقررات خود بر استمرار اين وضعيت صحه گذارد. اين كه در امور خانوادگى وظايف اقتصادى برعهده مرد قرار گرفته، فعاليت هاى خارج از خانه به مرد و فعاليت هاى خانوادگى به زن پيشنهاد شده است، برخى مسووليت هاى اجتماعى چون قضاوت و جهاد ابتدايى تنها بر عهده مردان گذاشته شده و از زنان سلب مسووليت شده است، شهادت زنان در برخى مواقع با شهادت مردان نابرابر است، از مشورت با زنان در برخى امور از جمله جنگ و جهاد پرهيز شده است، اوصافى چون بخل، جبن و تكبر (البته در تفسيرى خاص از اين اوصاف) براى زنان صفت پسنديده و براى مردان صفتى ناپسند شمرده مى شود و ده ها مورد از اين قبيل، نشان از آن دارد كه از نگاه دينى، چنين زمينه هاى ناهمسان ميان زن و مرد، ريشه در امرى تكوينى دارد.

علامه طباطبايى در تفسير الميزان، پس از آن كه زن را در فضايل انسانى و پيمودن مسير قرب هچون مرد مى شمارد، در مخالفت بااين ديدگاه مى گويد:

از اشكالاتى كه متوجه اين رأى است، آن است كه اجتماع از قديمى ترين عهد پيدايشش، به تأخر زن از مرد در برخى امور قضاوت كرده است و اگر طبيعت مرد و زن مساوى بود، خلاف اين حكم دست كم در برخى زمان ها ظاهر شده بود. مؤيد اين اشكال آن است كه تمدن غرب با تمام عنايتى كه بر پيش بردن زن دارد، نتوانسته مرد و زن را مساوى كند و پيوسته نتيجه سنجش ها، موافق نظر اسلام در تقديم مردان بر زنان در امر حكومت و قضاوت و جنگ است.

ديدگاه سوم:

گروه ديگر بر اين عقيده اند كه زن و مرد در بهره مندى از قوه عقل يكسانند، اما به دليل غلبه احساسات و عواطف كه لازمه زندگى زناشويى و ايفاى نقش مادرى و همسرى است، جنبه تعقلى زن در مقايسه با مرد كمتر فعال است. بنابراين، زن و مرد به طور يكسان از عقل برخوردارند؛ اما احساسات قوى زنانه در بهره گيرى از عقل، گاه به مثابه مانع عمل مى كند.

بدين منظور در باب شهادت، از آن جا كه احساسات سرشار زن ممكن است مانع از اتخاذ موضعى صحيح گردد. انضمام شاهدى ديگر به منظور حصول اطمينان پيش بينى شده است. بر طبق اين نظر، در صورتى كه زن احساسات سرشار خود را مهار كند، از قواى عقلانى برابر با مرد بهره خواهد گرفت. اين نظريه برخلاف ديدگاه دوم، بر تفاوت زن و مرد در امرى تكوينى صحه مى گذارد و به اين نكته باور دارد كه وضعيت طبيعى زن به گونه اى است كه معمولاً جنبه احساسى وى بر كاركرد عقلانى اش تأثير مى گذارد، نويسندگان تفسير نمونه در ذيل آيه ۲۸۲ سوره بقره، ظاهراً اين احتمال را برگزيده اند.

«اين كه چرا شهادت دو زن معادل شهادت يك مرد شمرده شده، به خاطر اين است كه زن موجودى است عاطفى و احياناً ممكن است تحت تأثير قرار گيرد، لذا يك نفر ديگر به او ضميمه شده تا از تحت تأثير قرار گرفتن او جلوگيرى كند.»

نقد و بررسى

به نظر مى رسد اين نظريه هم نمى تواند پاسخ مثبتى براى پرسشى كه مطرح شده است، بوده باشد. زيرا در قرآن، به صراحت، ما مأمور و موظف شديم كه عقل خودمان را به كار بيندازيم، و از واژه هايى همچون تعقل، تدبر و تفكر... استفاده شده است. خداوند مى فرمايد:

«انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون»

ما آن را (قرآن) فصيح و عربى قرار داديم؛ شايد شما (آن را) درك كنيد. همچنين مى فرمايد:

«... و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين اسماء و الارض لايات لقوم يعقلون.»

... و (همچنين) در تغيير مسير بادها و ابرهايى كه ميان زمين و آسمان مسخرند، نشانه هايى است (از ذات پاك خدا و يگانگى او) براى مردمى كه عقل دارند و مى انديشند.

نيز مى فرمايد:

«... قد بينا لكم الايات لعلكم تعقلون»

... ما آيات (خود) را براى شما بيان كرديم، شايد انديشه كنيد.

در اين دسته از آيات ما موظف هستيم در آيات خداوند (اعم از تكوين و تشريع) از فكر و انديشه و تعقل استفاده كنيم.

خداوند در تعدادى از آيات ديگر، كسانى را كه عقل خودشان را به كار نمى گيرند و از تفكر و انديشه استفاده نمى كنند، توبيخ و مذمت كرده است.

خداوند در قرآن مى فرمايد:

«و يجعل الرجس على الذين لايعقلون» و پليدى را بر كسانى قرار مى دهد كه نمى انديشند.

نيز مى فرمايد:

«ان شر الدواب عندالله الصم البكم الذين لا يعقلون»؛ بدترين جنبدگان نزد خدا، افراد كر و لالى هستند كه انديشه نمى كنند.

نيز مى فرمايد:

«و مثل الذين كفروا كمثل الذى ينعق يا لا يسمع الا دعاء و نداء صم بكم عمى فهم لا يعقلون»

مثل (تو در دعوت) كافران بسان كسى است كه (گوسفندان و حيوانات را براى نجات از خطر) صدا مى زند؛ ولى آن ها چيزى جز سروصدا نمى شوند. (اين كافران) كر و لال و نابينايى هستند كه نمى انديشند.

نيز مى فرمايد:

«و قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير.»

و (كافران) مى گويند: اگر ما گوش شنوا داشتيم يا تعقل مى كرديم، در ميان دوزخيان نبوديم.

با توجه به اين دو دسته از آيات، مى گوييم خطابات شارع مقدس و قرآن نسبت به زن و مرد مساوى است؛ همان اندازه اى كه مردها مورد خطاب قرار مى گيرند زن ها نيز به همان اندازه مورد خطاب خداوند هستند. پس نمى توانيم بگوييم زن ها از قوه عقل همانند مردها برخوردارند، ولى قوه تعقل آن ها كمتر فعال است؛ زيرا اين صريحاً خلاف خواسته هاى قرآن است كه ما را به تعقل دعوت مى كند. به اين ترتيب، نمى توانيم بين عقل و تعقل فرق بگذاريم؛ زيرا چيزى كه خداوند از ما مى خواهد تعقل است.

ديدگاه چهارم:

در اين ديدگاه، عقل به معناى قوه ضبط و حفظ گرفته شده است و براى اين معنى از قرآن استشهاد آورده مى شود.

«... فان لم يكونا رجلين فرجل و امراتان ممن ترضون من الشهداء ان تضل احداهما فتذكر احداهما الاءخرى...» محل استشهاد در آيه. قسمت «ان تضل احدهما فتذكر احدهما الاءخرى...» مى باشد. صاحب ديدگاه، «تضل» را به معناى فراموشى گرفته و نتيجه مى گيرد كه زن فراموش كار است و نيازمند به يك زن ديگرى است كه او را يادآورى كند. بنابراين، صاحب ديدگاه معتقد است كه محتواى سخن حضرت اين است كه حفظ و يادآورى و ضبط زن، نصف مرد است.

نقد و بررسى

به نظر مى رسد اين ديدگاه نيز نمى تواند پاسخ صحيحى باشد: زيرا اولاً، به هيچ وجه، عقل در لغت و اصطلاح، به معناى حفظ و ضبط نيامده است، ثانياً، ترجمه اى كه صاحب اين ديدگاه از واژه «تضل» ارايه كرده و نتيجه خودش را بر آن متفرع ساخته است، درست نمى باشد؛ زيرا واژه «تضل» به معناى فراموشى نيست تا بگوييم زن، فراموش كار است و در حفظ و ضبط مطالب، مشكل دارد و وقتى مى خواهد شهادت دهد بايد زن ديگرى هم همراه او باشد كه به او تذكر دهد كه فلان مطلب را فراموش كردى تا شهادت كامل باشد. ثالثاً، مشكل فراموشى تنها يك زن را نبايد بگيرد بلكه همه زن ها بايد دچار اين مشكل بشوند، كه در اين صورت، مشكل هم چنان باقى خواهد ماند.

ديدگاه پنجم:

اين ديدگاه نقصان عقل زنان را در حوزه عقل نظرى، در قوه استدلال و درك مسايل پيچيده علمى، مى داند (يعنى زنان در استدلال و درك مسايل پيچيده نقصان دارند) و قائل است كه مردان نسبت به زنان در قوه استدلال و درك مسايل پيچيده علمى، غالباً قوى ترند و از آيه ۱۸ سوره زخرف: «اومن ينشا فى الحليه و هو فى الخصام غير مبين» استشهاد مى كنند.

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط حمید |

 

 

نويسنده: محمود كعوش

منبع: همشهری دیپلماتیک شماره 89

 



از بيست و نهم اگوست سال 1897م. يعني زمان برگزاري نخستين كنگرة صهيونيستي در شهر بال سوييس تا به امروز، رژيم صهيونيستي با ترفندها و روش هاي مختلف تلاش كرده است تا رشته همبستگي و اتحاد ميان ملت ها و دولت هاي عربي را از هم جدا كند و با حمايت كشورهاي غربي به ويژه آمريكا در سياست ها و برنامه هاي كشورهاي عربي دخالت كند. تارهاي صهيونيسم كه 108 سال پيش تنيده شد، امروز گسترش يافته و تقريباً همه مناطق جهان را در برگرفته است. جنبش صهيونيسم امروزه چه در مرحله اجرا و چه در مرحله سرمايه گذاري زمام امور اقتصادي، تبليغاتي و كودتاهاي نظامي دنيا را در دست دارد. اين جنبش صاحب مراكز بزرگ مالي است كه عمده سرمايه آن را اتباع يهودي، غرامت هاي آلماني  كمك هاي آمريكايي تأمين مي كند كه تاكنون از مرز 120 ميليارد دلار نيز گذشته است. كنگره بال علاوه بر اينكه صهيونيسم را از يك جنبش نو پا به سازماني قدرتمند و فعال در عرصه جهان تبديل كرد، دكترين تشكيل دولت عبري را نيز تدوين كرد؛ دولتي كه پس از پنجاه سال به طور غير طبيعي و زير سايه توطئه هاي بين المللي و تسليم كشورهاي عربي، با زور روي ويرانه هاي سرزمين فلسطين متولد شد.

 تئودر هرتزل پدر صهيونيسم جهاني

نخستين كنگره رژيم صهيونيستي در تاريخ 29 تا 31 اگوست سال 1897م. در شهر بال سويس با شعار بازگشت به صهيون تحت نظارت تئودر هرتزل نويسنده يهودي برگزار شد. وي به پدر صهيونيسم جهان ملقب است. صهيون نام كوهي در شهر قدس است. در اين كنگره، 204 نماينده يهودي شركت كرده بودند كه 117 نفر آن ها نمايندگان انجمن هاي مختلف صهيونيستي بودند. هفتاد نفر از روسيه و دو نماينده نيز از آمريكاي شمالي و جنوبي و كشورهاي اسكانديناوي و برخي كشورهاي عربي به ويژه الجزاير در آن حضور داشتند. كنگره مذكور قرار بود كه در شهر مونيخ آلمان برگزار شود، اما يهوديان ساكن اين شهر بنا به عللي با برگزاري آن مخالفت كردند و اين مساله باعث شد تا محل برگزاري كنفرانس به شهر بال منتقل شود. هرتزل نخستين كنگره صهيونيستي را با سخناني كوتاه آغاز و طي آن تأكيد كرد كه هدف از برگزاري اين كنگره قرار دادن سنگ بناي خانه اي است كه ملت يهود در آينده در آن سكونت خواهند كرد. وي در بخش ديگر سخنراني خود اعلام كرد كه صهيونيسم پيش از آنكه به معناي بازگشت به سرزمين يهود باشد، به معناي بازگشت به دين يهود است. هرتزل درباره برگزاري اين كنگره گفت : اين كنگره يك جمعيت ملي يهودي است از همان وقت، كنگره طرح ها و برنامه هاي جنبش صهيونيسم موسوم به برنامه بال را تأييد كرد. اين برنامه ها در واقع نشان دهنده موضع صهيونيست ها در برابر سياست دولت در حال تأسيس خود بود.

به رغم اينكه كنگره مذكور تنها در مذاكرات و گفتگوها خلاصه مي شد و هرتزل نيز آشكارا پايبند به تأسيس دولت يهودي در فلسطين نبود، با اين حال اين كنگره سرآغازي براي تأسيس دولت صهيونيستي در يكي كشورهاي پيشنهاد شده مانند آرژانتين و اوگاندا و بعدها فلسطين بود. انعقاد اين كنگره نقطه عطفي براي مهاجرت يهوديان به فلسطين بود به ويژه اينكه هرتزل يك سال پيش از برگزاري آن، همان گونه كه در كتابش دولت يهود آشكارا ذكر شده است، در اين انديشه بود.

كارشناسان و صاحبنظران مسائل يهود و صهيونيسم، در آن زمان معتقد بودند كه نخستين كنگره صهيونيستي پس از آنكه بنيانگذاران صهيونيسم اغلب يهوديان جهان را در چارچوب سازمان جهاني صهيونيسم گرد هم آوردند و اين سازمان بعدها توانست بر دستگاه ها و نهادهاي صهيونيستي جهان نظارت كند، نقطه تحول بزرگي در تاريخ جنبش صهيونيسم قلمداد مي شود.

بر اساس آنچه كه در دايره المعارف فلسطين آمده است، تشكيل سازمان جهاني صهيونيسم آغازگر دوران جديدي از فعاليت جنبش صهيونيسم بود كه هدف از آن تحقق طرح ها و برنامه هاي اين جنبش بوده است. ايجاد يك كميته اجرايي متشكل از 15 عضو به عنوان مجلس شورا، كميته اي ديگر متشكل از پنج نماينده به عنوان حكومت، تشكيل دفتر امور مالي براي جمع آوري كمك هاي ساليانه يهوديان جهان، بانك استعماري يهود با سرمايه اي بالغ بر دو ميليون ليره استرلينگ، از جمله نتايج برگزاري اين كنگره است. كنگره مذكور همچنين طرحي را ارائه داد كه همه كنگره هاي پس از آن بر طبق آن عمل كردند. در اين كنگره همچنين گزارش هاي مفصلي پيرامون اوضاع يهوديان در جهان، صورت جلسه هايي درباره فلسطين و فعاليت شهرك سازي صهيونيست ها بررسي و تئودر هرتزل به عنوان رئيس كنگره و رئيس سازمان صهيونيسم جهاني منصوب شد.

 

بيانيه بالفور

پس از گذشت هشت سال از اجلاس بالفور، در نتيجه افزايش فشارهاي قوم يهود بر انگليس، اين كشور هفت هزار كيلومتر مربع از اراضي اوگاندا را براي تاسيس سرزمين يهود به اين قوم تحويل داد، اما سازمان زمين يهود از شاخه هاي سازمان صهيونيسم جهاني، اين درخواست را رد كرد و مصرانه تاكيد كرد كه اين اراضي بر اساس آنچه در تورات آمده است مي بايست در سرزمين فلسطين باشد. از سوي ديگر، بر اثر فشارهاي رو به فزوني ايالات متحده آمريكا و بلوك غرب كه متفقين در جنگ جهاني اول از آن تشكيل شدند، جيمز بالفور وزير خارجه انگليس در سال 1917م. بيانيه شوم خود را كه خواستار تشكيل يك سرزمين يهودي در بخش هايي از فلسطين بود، صادر كرد تا ابزاري راهبردي و استراتژيك براي حمايت از كانال سوئز و جاده هند و پايگاه مستحكم امپرياليست در منطقه عربي باشد. در آن زمان هري ترومن رئيس جمهور وقت آمريكا مسئوليت اجراي اين بيانيه را بر عهده گرفت. اين مسأله در سايه توطئه بين المللي و تسليم كشورهاي عربي ادامه يافت تا اينكه بيست و دومين كنگره صهيونيستي موسوم به بال در سويس در سال 1946م. برگزار شد و سپس بيانيه بالفور كه در سال 1942 مطرح شده بود، مورد تأييد قرار گرفت. به اين ترتيب در كنگره بال، تأسيس دولت يهود به عنوان يكي از برنامه هاي جنبش صهيونيسم تأييد شد.

آثار پليد اين طرح صهيونيستي، در سرزمين فلسطين و اوضاع جمعيتي آن كاملاً مشهود است. با گذشت پنجاه سال از نخستين كنگره، جنبش صهيونيسم توانست رژيم صهيونيستي را در 78 درصد از خاك فلسطين تأسيس و 850 هزار فلسطيني را با انواع شكنجه و عذاب از خانه و كاشانه شان بيرون كند. سپس اين جنبش در سال 1967م. توانست با اخراج صدها هزار فلسطيني ديگر، بقيه سرزمين فلسطين را نيز تصاحب كند. در خصوص مهاجرت قوم يهود به فلسطين نيز بايد گفت كه اين مهاجرت پس از كنفرانس بال به صورت سازمان يافته انجام شد. طوري كه تعداد يهوديان از 30 هزار نفر در سال 1879 به 650 هزار نفر در سال 1948 رسيد. از اين پديده در تاريخ فلسطين به عنوان فاجعه تشكيل دولت عبري ياد مي شود. مهاجرت يهوديان به فلسطين و مصادره اراضي فلسطينيان، برپايي شهرك هاي اشغالي، عمليات تخريب، حفر و تغيير آثار فلسطين متناسب با مقاصد صهيونيست ها و يهوديان و همچنين سياست مهاجرت يهوديان به فلسطين نيز ادامه يافت، به طوري كه تعداد يهودياني كه به فلسطين مهاجرت كردند به بيش از پنج ميليون نفر از مجموع سيزده ميليون نفر جمعيت آن ها در جهان رسيد. از آغاز اشغال فلسطين تاكنون اسرائيلي ها اين سياست را در چارچوب ايدئولوژي خود دنبال مي كنند و همواره در يك بيم دايمي به سر مي برند. آن ها براي تهيه سلاح هاي كشتار جمعي و نيروگاه هاي هسته اي و تكنولوژي پيشرفته و نيز به منظور جلب حمايت هاي سياسي و معنوي جهان، همواره به غرب به ويژه ايالات متحده آمريكا پناه مي برند. از زمان نخستين دوران اشغال فلسطين، تا به امروز درد و رنج فلسطينيان به علت اقدامات غير اخلاقي صهيونيست ها و حمايت كور جهان غرب و آمريكا از آن ها افزايش يافته است. اگر پرونده هاي شوراي امنيت و سازمان ملل متحد را به طور كامل مورد ارزيابي قرار دهيم، خواهيم فهميد كه آمريكا تاكنون حتي براي يك بار هم كه شده اقدامات تروريستي اسرائيل را محكوم نكرده است و اين رژيم همچنان به جنايت هاي خود در حق فلسطينيان و عرب ها از آغاز روياي تئودر در سال 1897 تا زمان حكومت فعلي آريل شارون ادامه مي دهد.

 

ايدئولوژي حاكم بر سياست اسرائيل

بديهي است كه ايدئولوژي صهيونيسم تاكنون توانسته است همچنان بر سياست ها و برنامه هاي رهبران اسرائيلي به رغم گرايش هاي حزبي و سياسي آن ها حاكم باشد. براي نمونه اسحاق رابين هنگامي كه اصول و مبادي خود را در ديدار با ياسر عرفات رئيس وقت تشكيلات خودگردان در پارلمان اسرائيل مطرح كرد، در واقع مي خواست بر پيروزي صهيونيسم تأكيد كند.

بنيامين نتانياهو نيز در نوشته هاي خود، همواره بر اين نكته تأكيد كرده است كه صهيونيست نقش بسيار مهمي در اسكان هشت هزار يهودي و حمايت از آن ها در مقابل يهودي ستيزي در دنيا دارد

به رغم همه ايده ها و برنامه هايي كه شيمون پرز رهبر حزب كار در كتاب خود خاورميانه نو مطرح كرده است تا به وسيله آن دو نسل گذشته اسرائيلي را از هم جدا كند، اما سياست وي بر پايه روياها و آرمان هاي ايدئولوژيكي است و سعي كرده است كه آن ها را به حقايق دوره معاصر استناد دهد. با اين حال وي تاكنون نتوانسته است دربرابر ادعاي تشكيل سرزمين اسرائيل آن گونه كه در تورات آمده است و شامل كرانه باختري، قدس و نوار غزه و بلندي هاي جولان مي شود، از مواضع صهيونيست ها كناره گيري كند. مي توان گفت كه او در اين زمينه مانند يك رهبر حزب كارگر يا رهبر حزب ليكود عمل كرده است.

 

صهيونيسم و چالش با حقايق معاصر

به رغم گذشت 108 سال از نخستين كنفرانس رژيم صهيونيستي، رهبران اين رژيم (حزب كارگر و ليكود) در توسعه و پيشرفت جنبش صهيونيسم متناسب با حقايق دوره معاصر به مفهوم واقعي و آشكار آن عاجز مانده اند. حتي اسحاق رابين كه جهان او را مرد صلح مي نامد و رهبران تشكيلات خودگردان فلسطين از مذاكره با او خرسندند، در نخستين گام براي صلح با فلسطينيان، تشكيل يك دولت مستقل فلسطيني در كرانه باختري و نوار غزه و قدس شريف را به رسميت نشناخت، بلكه بر باقي ماندن شهرك هاي اشغالي تحت نظارت نظاميان صهيونيست و مقامات سياسي تل آويو تأكيد كرد. بنابراين مي توان گفت كه اوضاع با وجود ديگر رهبران اسرائيلي بسيار سخت تر و دشوارتر است. هنگامي كه شارون تصميم گرفت از غزه عقب نشيني كند، در واقع به علت حملات گروه هاي مقاومت فلسطين، زيان هاي وارده به ارتش، اقتصاد و مردم خود دست به چنين كاري زد نه به خاطر عشق به صلح و فرمانبرداري از قانون بين المللي.

اگر چه درد و رنج و مشكلاتي كه صهيونيسم جهاني براي فلسطينيان ايجاد كرد، به نوعي وجدان برخي از انديشمندان و رجال سياسي و نظامي يهودي و غير يهودي (همچنان كه نوشته ها و اظهارات كساني مانند آلبرت انيشتين، ماكسيم رودونسون، پروفسور تالمون، ناحوم گلدمن، عيرا و ايزمن آمده است) تكان داد، اما با اين وجود به نوشته روزنامه عبري زبان  ها آرتص اسرائيل همچنان بر سياست هاي دولت آپارتايد حاكم بر فلسطينيان بر خلاف اراده و ميل آن ها، اصرار مي ورزد و اين مسأله بيانگر نزديك شدن زمان فروپاشي جنبش صهيونيسم است. روزنامه مذكور در نهم ژوئيه سال 2004م. در صدمين سالگرد مرگ پدر صهيونيسم جهاني اعلام كرد: با گذشت نزديك به صد سال از درگذشت هرتزل بي هيچ شك و شبهه بايد گفت كه اگر دولت يهود به گونه اي تعبير شود كه دولت آپارتايد حاكم بر فلسطينيان بر خلاف خواست و اراده آن ها است، صهيونيسم در قرن جديد هرگز باقي نخواهد ماند و در اينجا بايد ذكر كرد كه محنت هاي فلسطينيان زير يوغ اشغالگران صهيونيست درست مانند محنت هاي يهوديان اروپا در قرن نوزدهم است. هرتزل در آن هنگام براي حل مشكلات يهوديان مطالعات گسترده اي انجام داد. بايد دانست آينده دولت يهود به آينده ملت فلسطين كه در كنار آن زندگي مي كند بستگي دارد لذا راه حل درست و منطقي آن است كه اوضاع بهبود يابد.

سوالي كه در اينجا مطرح مي شود اين است كه آيا پس از گذشت سال ها درد و رنج و شكنجه فلسطينيان از زمان آغاز پيدايش روياي تئودر هرتزل تا آمدن آريل شارون تروريست، آزادي نوار غزه گامي نخست براي اجراي اصلاحات واقعي است به گونه اي كه بتوان يك دولت مستقل فلسطيني را در آينده تصور كرد يا اينكه عقب نشيني به مثابه فرو رفتن نخستين ميخ در جسد اسرائيل و صهيونيست هاي غاصب خواهد بود؟

http://www.bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=17515

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط حمید |

 

 

نویسنده: يوسف كامل ابراهيم

منبع: همشهري ديپلماتيك شماره ۸۹



        

منازعه عربي ـ صهيونيستي از آغاز هم بر سرِ زمين و براي تغيير بافت جمعيت فلسطين بود. در گذشته و حال نيز مهم ترين هدف جنبش جهاني صهيونيستي و اسرائيل تسلط بر بيشترين بخش سرزمين فلسطين و استعمار آن به وسيله احداث شهرك براي يهوديان مهاجر است كه دسته دسته وارد فلسطين مي شوند. عامل مهمي كه نشانگر ميزان موفقيت صهيونيست ها در اجراي طرح استعماريشان در فلسطين است در درصد اراضي اشغال شده از اوايل شروع فعاليت آن ها و ميزان جذب و اسكان مهاجران يهود در اين سرزمين خلاصه مي شود. بر اين اساس دو عامل زمين و مهاجران اساسي ترين بخش اين منازعه را تشكيل مي دهند. صهيونيست ها براي دستيابي به اهداف خود در تصاحب زمين بيش تر و اسكان مهاجران يهودي، با استفاده از شيوه هاي متعدد فلسطينيان را به زور سلاح از روستاها و شهرها آواره و زمين هاي آن ها را تصاحب كردند، به گونه اي كه صهيونيست ها پس از اسكان تعداد كافي مهاجران يهودي در فلسطين دولت خود را اعلام كردند. از اين زمان به بعد درگيري بر سر زمين شروع شد و در نهايت دو عامل زمين و تغيير بافت جمعيت به عنوان انگيزه اصلي اين درگيري مطرح شدند.

پژوهش هاي به عمل آمده در زمينه عوامل شكل دهنده رشد جمعيت فلسطين از مهم ترين مطالعات در اين خصوص به شمار مي رود. واقعيت اين مسأله و ارتباط آن با دعواهاي سياسي با هدف سركوب و آواره كردن فلسطينيان و اشباع خوي طمع ورزي يهوديان در فلسطين بر اهميت اين عوامل افزوده است. يهوديان تلاش گسترده اي از خود براي يافتن جاي پاي در فلسطين نشان دادند و به تبع آن تحول جمعيتي و اجتماعي فلسطين روندي غير طبيعي به خود گرفت و مهاجرت يهوديان به فلسطين و اخراج و تبعيد عرب ها (صاحبان اصلي اين سرزمين) از وطن خود، تأثير مستقيمي بر اين تحولات گذاشت. به دنبال انتشار بيانيه بالفور در سال 1917م. فلسطين از سال 1918 تا 1948 به قيمومت انگلستان درآمد. در اين مدت مقدمات لازم براي ايجاد وطني ملي براي يهوديان در فلسطين فراهم شد و در دسته هاي هزار نفري وارد فلسطين شدند و تعداد آن ها از حدود 20 هزار نفر در نيمه قرن نوزدهم به 5/62 هزار نفر تا زمان آغاز قيمومت انگلستان بر فلسطين رسيد. همچنين اين رقم تا پايان قيمومت انگليس بر فلسطين در سال 1948 تا سقف 650 هزار نفر افزايش يافت و ميزان يهوديان نسبت به كل جمعيت فلسطين از 2/8 درصد در سال 1919 به 5/31 درصد در 15/5/1948م. رسيد.

 

آغاز تغيير ساختار جغرافيايي و جمعيتي فلسطين

اولين گزارش در مورد جمعيت فلسطين در قرن بيستم و در دوره حكمراني امپراطوري عثماني و جنگ جهاني اول منتشر شد. اين گزارش در سال 1914 انتشار يافت و جمعيت فلسطين را 689275 هزار نفر اعلام كرد كه 8 درصد آن ها يهودي بودند. پس از قيمومت انگلستان بر فلسطين جمعيت اين كشور بر اساس گزارش رسمي منتشر شده به 673000 نفر رسيد كه 521000 نفر آن ها مسلمان، 67000 نفر يهودي، 78000 نفر مسيحي و 7000 نفر ديگر از بقيه مذاهب و اديان بودند. پس از فاجعه فلسطين اين كشور به سه بخش تقسيم شد:

۱ـ اراضي اشغال شده به وسيله يهوديان پس از جنگ 1948م. مساحت اين اراضي 7/76 درصد كل فلسطين است.

۲ـ كرانه باختري، معادل 22 درصد كل فلسطين.

۳ـ نوار غزه، معادل 3/1 مساحت كل فلسطين.

دشمن صهيونيستي به اراضي اشغال شده اكتفا نكرد و در سال 1967 به كرانه باختري و نوار غزه هم حمله و اين دو بخش فلسطين را نيز اشغال كرد. اين چنين كل اين سرزمين به تصاحب نظاميان صهيونيست درآمد. دشمن صهيونيستي در اين حمله شمار زيادي از ساكنان كرانه باختري و نوار غزه را آواره كرد و ميزان جمعيت در كرانه باختري تا 581700 نفر و جمعيت نوار غزه نيز تا 9376 هزار نفر كاهش يافت. اين در حالي است كه شمار فلسطينيان ساكن نوار غزه تا قبل از سال 1967م. حدود يك ميليون و چهل هزار نفر بود. با بررسي شيوه هاي تغيير بافت جمعيت فلسطين و تأثير مهاجرت يهوديان بر آن مي بينيم كه جمعيت كلي فلسطين در سال 1986م. به پنج ميليون و ششصد هزار نفر رسيد كه سه ميليون و پانصد هزار نفر آن ها معادل 63 درصد كل جمعيت، يهودي و بقيه معادل 37 درصد، فلسطيني بودند. 26 درصد از آن ها در كرانه باختري و نوار غزه و 11 درصد باقيمانده در فلسطين اشغالي 48 زندگي مي كنند.

در آغاز سال 1998م. جمعيت كلي سرزمين تاريخي فلسطين به 90/8 ميليون نفر رسيد كه 50/5 ميليون نفر آن ها ـ معادل 9/67 درصد ـ ساكنان يهودي فلسطين اشغالي 48 (اسرائيل) بودند. حدود 17 درصد آن ها فلسطيني هستند و به فلسطينيان سرزمين هاي اشغالي 48 معروفند. همچنين 1596442 نفر (1/32 درصد) كل اين جمعيت در كرانه باختري و 1000175 ميليون نفر ديگر در نوار غزه ساكن هستند. اسرائيل در 11 سال گذشته علي رغم رشد جمعيت فلسطين توانست با اسكان گسترده يهوديان بافت جمعيت را به نفع خود تغيير دهد.

 

چشم انداز تغيير ساختار جغرافيايي و جمعيتي يهوديان و فلسطين قبل از 1948

بررسي و تحليل روند اسكان يهوديان و جنبش استعماري ـ اسكاني صهيونيسم نيازمند شناخت عوامل متعدد و مؤثر در اين زمينه است. عواملي كه به يهوديان براي مهاجرت به فلسطين و احداث شهرك ها و همزيستي با عرب هاي ساكن فلسطين در اوايل قيمومت انگلستان بر اين كشور كمك كرد. اين مسأله به عوامل مختلفي از جمله روابط حسنه و فارغ از ظلم و ستم عرب ها و يهوديان و نبود اهداف سياسي براي اسكان يهوديان در فلسطين بر مي گردد. در اولين مرحله اسكان قبل از سال 1897 بخشي از مهاجرت يهوديان از كشورهاي شرق اروپا بود كه بعداً يهوديان ساكن ديگر كشورهاي جهان در قالب دسته هاي مشخص وارد فلسطين شدند. يهوديان قبلاً تنها براي مسافرت به فلسطين رفت و آمد مي كردند و هيچ سند تاريخي دال بر سيطره يهوديان در دوره هاي زماني طولاني بر سرزمين فلسطين وجود ندارد. البته يهوديان در دوره هايي در اين سرزمين حضور داشتند. در تورات آمده است كه عبراني هاي نخستين به سرزمين كنعانيان مهاجرت كردند و در يك جا استقرار نيافتند.

 

جمعيت فلسطين قبل از وقوع فاجعه 1948

ورود يهوديان به فلسطين و خريد زمين فلسطينيان در سايه حمايت بيگانگان شروع شد. يهوديان براي اولين بار در زمان سلطان عبدالمجيد (1839ـ 1861) در سال 1855م. به وسيله موشه مونتفيوري اقدام به خريد اراضي فلسطينيان كردند. با توجه به وضعيت اواخر حكمراني امپراطوري عثماني، سازمان هاي صهيونيستي نشأت گرفته از جنبش صهيونيسم توسعه يافتند و مؤسساتي چون صندوق ملي يهوديان، بانك شهرك هاي يهودي نشين و شركت مكانيزه كردن اراضي فلسطين تأسيس شدند. همه اين سازمان ها براي گسترش حضور يهوديان در فلسطين و مهاجرت آن ها به اين مرز و بوم همت گماشتند. موشه مونتفيوري در خصوص گروه هاي مهاجر يهودي به فلسطين از سال 1882 تا 1948 مي گويد: شمار يهودياني كه تا قبل از شروع مهاجرت يهوديان جهان به فلسطين در سال 1839 در فلسطين مي زيستند حدود شش هزار نفر بود و بيشتر آن ها اصالتاً اسپانيايي بودند . از سوي ديگر، عرب ها 300 هزار نفر جمعيت داشتند كه معادل 2 درصد كل جمعيت فلسطين بودند. اما اطلاعات كمي در مورد جمعيت فلسطين در دوره تسلط امپرا طوري عثماني (1542 تا 1916) بر آن وجود دارد، زيرا آمارگيري عثماني ها بيشتر در بخش هاي نظامي متمركز بود و براي به خدمت گرفتن تعداد زيادي نيروي نظامي صورت مي گرفت. با اين وجود حكومت عثماني در سال 1914 به سرشماري فلسطينيان اقدام كرد. اين كار چند ماه طول كشيد و با انتشار يك گزارش جمعيت فلسطين در آن سال حدود 689 هزار نفر اعلام شد. اما گزارش هاي تفصيلي درباره توزيع جغرافيايي جمعيت فلسطينيان منتشر نكرد. با توجه به اطلاعات موجود، اگر بنا را بر اين بگذاريم كه يهوديان در اين سال 40 هزار نفر جمعيت داشته اند، اين رقم تقريباً معادل 8/5 كل جمعيت فلسطين است. آن گونه كه پيداست مهاجرت يهوديان در عهد امپراطوري عثماني به خصوص پس از تأسيس جنبش جهاني صهيونيست بعد از كنفرانس بال در پايان ماه اوت 1897 گسترده نبوده است. در نتيجه حضور يهوديان در فلسطين در رشد جمعيت فلسطين نقش مؤثري نداشت. به نظر مي رسد كه دوره قيمومت انگلستان بر فلسطين دوره طلايي جنبش صهيونيسم براي تحقق اهداف استراتژي خود در فلسطين بود. فلسطينيان در سال 1922، 8/88 درصد كل جمعيت فلسطين را تشكيل مي دادند. اين در حالي است كه نسبت يهوديان 2/11 درصد بود. همچنان جمعيت فلسطينيان نسبت به يهوديان سير نزولي پيدا كرد تا اين كه پس از تشكيل دولت عبري به حدود 8/69 درصد رسيد و جمعيت يهوديان تا 2/30 درصد كل جمعيت فلسطين افزايش يافت. افزايش چشمگير جمعيت يهوديان به علت سير مهاجرت گسترده آن ها به فلسطين بود كه چند سال قبل از تشكيل دولت عبري در دسته ها و گروه هاي مختلفي وارد فلسطين شدند. مهاجرت يهوديان در قالب دسته هاي مشخص از سال 1880م. شروع شد و در دسته اول از سال 1880 تا 1903م. حدود 25000 هزار مهاجر يهودي وارد فلسطين شدند. گفتني است كه يهوديان در اين دوره وضعيت معيشتي مناسبي نداشتند و در فقر و تنگنا زندگي مي كردند و به جز سالخوردگان يهودي كسي به فلسطين مهاجرت نمي كرد. اين افراد نيز علاقه داشتند كه اواخر عمر خود را در قدس بگذرانند. كنسولگري آمريكا در قدس در سال 1878 اعلام كرد: يهوديان قدس به خصوص فقرا و سالخوردگان در قدس سكني مي گزيدند. اين گونه پيداست كه قدس مركز تجمع يهوديان متعصب و سالخورده است. اين افراد مي خواهند در قدس زندگي خود را با تكدي گري بگذرانند و آخرين لحظات عمر خويش را با عبادت در كنار ديوار ندبه سپري كنند. شمار مهاجران يهود به فلسطين از سال 1904 تا 1914م. افزايش يافت و به 34 هزار نفر رسيد. مهاجرت يهوديان در سال هاي قبل از تشكيل دولت عبري از سال 1932 تا 1939 روند صعودي گسترده اي داشت. اين سال ها شاهد بيشترين مهاجرت به فلسطين بود به نحوي كه بيش از 224 هزار نفر يهودي وارد فلسطين شدند.

 

علل مهاجرت يهوديان

۱ـ ظهور جنبش نازيسم در آلمان و ظلم و ستم آن ها بر يهوديان. بعضي از نويسندگان يهود مانند آلفرد ليلينتال در كتاب هاي خود نوشته اند كه صهيونيسم جهاني براي توجيه تأسيس دولت عبري با نازيست ها ارتباط برقرار و آن ها را به كشتار يهوديان تشويق كرد. اين كار عجيبي نيست زيرا خود صهيونيست ها پس از جنگ در اقدامات ظالمانه نازيست ها عليه يهوديان شركت مي كردند تا آن ها را به مهاجرت به فلسطين وادار كنند.

۲ـ بحران هاي اقتصادي اروپا بر مهاجرت گسترده يهوديان به فلسطين تأثير زيادي گذاشت و اوضاع اقتصادي آمريكا نيز باعث شد كه دولتمردان اين كشور تدابير لازمي براي جلوگيري از موج مهاجرت به اين كشور اتخاذ كنند. با بررسي اوضاع اقتصادي كشورهاي اروپايي و ديگر كشورهايي كه يهوديان از آنجا مهاجرت مي كردند، به نابساماني و ركود اقتصادي آنه ا پي مي بريم. به عنوان مثال يهوديان هلند نيمي از پنجمين دسته مهاجران را تشكيل مي دهند. همچنين حضور 90 درصد مهاجران اروپايي در دسته پنجم گوياي اين مدعاست كه بحران هاي اقتصادي اروپا نقش مهمي در مهاجرت يهوديان داشته است. شمار زيادي از اين يهوديان كار آزاد و در زمينه هاي مختلف تخصص داشتند. از سال 1935 تا 1939 حدود 1000 پزشك و 500 مهندس يهودي به فلسطين مهاجرت و صهيونيست ها خود را براي تأسيس پايه هاي دولت عبري آماده كردند. انگلستان تلاش مي كرد كه خود را بيشتر به كشورهاي عرب نزديك كند به اين علت در 17 مه 1939 كتاب سفيد را منتشر ساخت و در آن براي اولين بار حد نهايي مهاجرت يهوديان به فلسطين را تعيين كرد. پس از اين تصميم انگلستان، جنبش صهيونيسم مركز ثقل خود را به ايالات متحده آمريكا منتقل كرد و نيويورك به مركز فعاليت اين جنبش تبديل شد. صهيونيست ها در ماه مه سال 1942م. كنفرانس بالتيمور را برگزار كردند و بر سه عامل زير تأكيد كردند:

۱ـ گشودن باب مهاجرت تحت نظارت آژانس بين المللي يهود.

۲ـ تشكيل يك گروه يهودي براي جنگيدن در كنار هم پيمانان صهيونيسم. اين گروه فعاليت خاص خود را داشت و بر حق صهيونيست ها براي تأسيس دولتي به عنوان يكي از ايالت هاي آمريكا تأكيد كرد.

۳ـ تبديل فلسطين به پايگاهي براي يهوديان.

با توجه با مطالب بالا، دسته هاي مهاجر يهودي تأثير مستقيمي در تغيير اجباري بافت جمعيت فلسطين داشتند. همچنين اين مهاجرت ها تحولاتي را در جغرافياي فلسطين به وجود آوردند و آن را به نفع يهوديان تغيير دادند.

تحولات جمعيت فلسطين در نيمه اول قرن جاري از سال 4191 تا 8491

بنا به گزارشي كه در سال 1914م. منتشر شد جمعيت فلسطين در اين سال حدود 689 هزار نفر تخمين زده شد. 634 هزار نفر از آن ها عرب و 55 هزار نفر نيز يهودي بودند. جمعيت يهوديان در اين سال معادل 8 درصد كل جمعيت فلسطين بود. در اوايل اشغال فلسطين به وسيله انگلستان، روند مهاجرت يهوديان به فلسطين شدت يافت و در سال 1920م. به 9 درصد رسيد. اين رقم در سال 1921م. تا 6/10 درصد افزايش يافت. براي اولين بار در تاريخ نوين فلسطين در دوره قيموميت انگلستان در اين كشور، سرشماري به عمل آمد. سپس براي دومين بار در سال 1931 فلسطينيان سرشماري شدند. در دوره قيموميت انگلستان در سال 1922 جمعيت فلسطين به حدود 388/752 رسيد. قبل از سال 1922 سرشماري رسمي در فلسطين به عمل نيامده است. با توجه به اين آمار نسبت عرب ها و يهوديان در اين سال به ترتيب 89 و 11 درصد بود كه جمعيت يهوديان نسبت به سال 1914م. 3 درصد افزايش داشت. اما بنا بر آمار سال 1931م. جمعيت كلي فلسطين به 1035821 نفر رسيد. در اين سال جمعيت عرب ها كاهش يافت و به 84 درصد كل جمعيت رسيد اما در عين حال، جمعيت يهوديان به 16 درصد افزايش يافت. از طرف ديگر، با توجه به گزارش ها و آمار اشغالگران انگليس در مورد جمعيت فلسطين كه مصطفي مراد الدباغ در مجله بلادنا فلسطين به آن اشاره مي كند، جمعيت فلسطينيان در اين سال 1363387 نفر بود كه عرب ها 69 درصد و يهوديان 31 درصد آن را تشكيل مي دادند.

               

عوامل موثر در رشد جمعيت

از سال 1922 تا 1944 ميانگين رشد طبيعي جمعيت عرب ها 26 در هزار بود. ميانگين آن در ميان مسلمانان و مسيحيان به ترتيب 31 و 21 در هزار بود. اما متوسط رشد طبيعي يهوديان در اين مدت 20 در هزار بوده است. در اواخر قيموميت انگلستان بر فلسطين به خصوص از سال 1942 تا 1946 رشد طبيعي جمعيت در ميان عرب ها و يهوديان به ترتيب 27 در هزار و 21 در هزار بود. ميزان زاد و ولد در ميان عرب ها و يهوديان نيز هر كدام به ترتيب 50 و 40 در هزار و متوسط مرگ و مير نيز به ترتيب 23 و 19 در هزار بود. اگر به ميانگين رشد طبيعي يهوديان و زاد و ولد آن ها نگاهي بياندازيم، تفاوت عمده اي را مشاهده مي كنيم كه ناشي از پديده مهاجرت و تأثيرات آن در افزايش جمعيت مي باشد. اين مطلب به خوبي مدعاي ما را مبني بر اين كه عامل مهاجرت مهم ترين و اساسي ترين عنصر افزايش سرسام آور جمعيت يهوديان در فلسطين بوده است، به اثبات مي رساند. همچنين با بررسي عوامل رشد جمعيت خواهيم فهميد كه رشد طبيعي جمعيت مسلمانان 99.6 درصد، مسيحيان 64 درصد و دروزيان 89 درصد بوده است. در حالي كه رشد طبيعي يهوديان 27 درصد بوده است. با توجه به اين پي مي بريم كه عامل مهاجرت 73 درصد در افزايش جمعيت آن ها در فلسطين دخيل بوده است. مهم ترين مسأله اي كه مي توان از آمار فوق فهميد اين است كه ميانگين مرگ و مير يهوديان نسبت به مسلمانان، مسيحيان و دروزيان كاهش چشمگيري داشته است.

 

جمعيت فلسطين در دوره قيمومت انگلستان

بررسي عوامل رشد جمعيت فلسطين نشان مي دهد كه جمعيت عرب ها در سال 1922 از 668258 نفر به 1210922 نفر در سال 1944 رسيد. اين در حالي است كه تعداد يهوديان در اين مدت از 83790 نفر تا 528702 نفر افزايش يافت. عوامل طبيعي رشد جمعيت 83 درصد در افزايش جمعيت عرب ها مؤثر و مهاجرت 17 درصد در اين امر دخيل بود. درست برعكس آن، رشد طبيعي جمعيت و پديده مهاجرت به ترتيب 26 و 74 درصد در افزايش جمعيت يهوديان در فلسطين مؤثر بودند. با مراجعه به علل افزايش جمعيت يهوديان متوجه مي شويم كه انگستان سياست جانبداري كامل از يهوديان عليه عرب ها را اتخاذ كرد و اجراي بيانيه بالفور نيز نمونه آشكار اين جانبداري بود. انگلستان در طي 30 سال اشغال فلسطين، دروازه هاي اين كشور را به روي مهاجران يهودي گشود كه در نتيجه آن، جمعيت عرب ها به شدت كاهش يافت و از 89 درصد كل جمعيت در سال 1922 به 67 درصد در سال 1948 كاهش يافت. همچنين به دنبال اين سياست انگلستان، جمعيت يهوديان در همين مدت از 11 درصد به 33 درصد افزايش يافت. به عبارتي ديگر، جمعيت عرب ها در آغاز قيمومت انگلستان بر فلسطين 90 درصد جمعيت كل فلسطين بود و به تدريج در پايان قيمومت انگلستان اين رقم به 67 درصد رسيد. در حالي كه يهوديان 10 درصد كل جمعيت فلسطين را تشكيل مي دادند و در آغاز استعمار انگلستان در فلسطين يك سوم جمعيت اين مرز و بوم را به خود اختصاص دادند. يهوديان همچنان خطري فرا روي عرب ها بودند و براي به چالش كشيدن آن ها به سلاح مهاجرت به عنوان عامل اساسي تغيير جمعيت فلسطين روي آوردند. در نيمه قرن نوزدهم شمار يهوديان فلسطين حدود ده هزار نفر برآورد شده بود و در سال 1914 اين تعداد به 85 هزار نفر رسيد. در جريان جنگ جهاني اول جمعيت يهوديان در فلسطين رو به كاهش نهاد و تا مرز 56 هزار نفر كاهش يافت. جمعيت آن ها در دوره قيموميت انگلستان در فلسطين دوباره سير صعودي به خود گرفت و از 1/11 درصد در سال 1922 به 7/17 درصد در سال 1931 و 28 درصد در سال 1936 و حدود 5/31 درصد در سال 1943 و حدود 33 درصد در سال 1948 رسيد. توزيع جمعيت عرب ها و يهوديان در مناطق مختلف فلسطين نيز بر متوسط رشد جمعيت آن ها تأثيرگذار بود. از سال 1922 تا 1931 رشد جمعيت در مناطقي كه يهوديان اكثريت و اقليت بودند به ترتيب 54 و 15 درصد و از سال 1931 تا 1944 حدود 49 و 36 درصد بود. اين اختلاف رشد جمعيت در مناطق شرقي كه عرب ها در اكثريت بودند و مناطق ساحلي غربي كه يهوديان در اكثريت بودند، به وضوح نمايان بود. در مناطق شرقي جمعيت فلسطين طي دو دوره 1922 تا 1931 و 1931 تا 1944 به ترتيب 15 و 30 درصد و در مناطق ساحلي غربي نيز به ترتيب به 45 و 52 درصد افزايش يافت. نواحي داخلي فلسطين شامل، بئر السبع (منطقه بياباني) الخليل، بيت لحم، قدس، رام الله، طولكرم، نابلس و جنين (منطقه كوهستاني) است و نواحي ساحلي شامل، غزه، يافا، الرمله، حيفا و عكا (منطقه دشت ساحلي) است.

 

تبعات اقدامات صهيونيست ها در تغيير ساختار جمعيت و جغرافياي فلسطين

در نتيجه اقدامات و سياست هاي رژيم صهيونيستي نسبت جمعيت عرب ها از 52 درصد پس از تشكيل دولت عبري به 9/17 درصد در سال 1949 و 9/12 درصد در سال 1950 رسيد۳۶. جنگ 1967 با جنگ سال 1948 كاملاً متفاوت بود. در سال 1948 صهيونيست ها براي به دست گرفتن قدرت و تأسيس دولت عبري جنگيدند و در سال 1967 براي تصاحب باقيمانده اراضي فلسطيني كه هنور در اختيار خود فلسطينيان بود، به لشكركشي به مناطق فلسطيني پرداختند. در نتيجه اين جنگ حدود 400 هزار فلسطيني از كرانه باختري و حدود 50 هزار نفر ديگر از نوار غزه آواره شدند۳۷. روند تبعيد و آواره كردن فلسطينيان پس از اين تاريخ هم تا 1979 ادامه يافت و تعداد فلسطينيان آواره و تبعيدي از كرانه باختري و نوار غزه حدود 354 هزار نفر يعني ميانگين ساليانه 500/29 فلسطيني رسيد۳۸. از آنچه گذشت روشن مي شود كه عمليات تبعيد فلسطينيان مهاجرتي آزادانه و به ميل خود فلسطينيان نبود بلكه صهيونيست ها براي رسيدن به اكثريت در فلسطين و برتري جمعيتي و رشد غيرطبيعي جمعيت آن ها به اين كار دست زدند.

آينده ساختار جمعيت فلسطين

علي رغم اقدامات صهيونيست ها و آثار جغرافيايي و جمعيتي مترتب بر آن در فلسطين اما ديگر جمعيت يهوديان ساكن در مناطق مختلف سرزمين تاريخي فلسطين در سال 2006 بيشتر از جمعيت فلسطينيان نخواهد بود و جمعيت آن ها با يهوديان به حد مساوي مي رسد. پيش بيني مي شود كه در سال هاي بعدي فلسطينيان برتري جمعيتي فلسطين را به دست گيرند.

 

* مدير گروه جغرافياي دانشگاه الاقصي در فلسطي

http://www.bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=17573

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط حمید |

نویسنده: كسري صادقي زاده

منبع: همشهري ديپلماتيك شماره ۸۹

      



         

راديكاليسم (RADICALISM)، در لغت از كلمة …راديكس” كه در زبان لاتين به معناي …ريشه” است، برگرفته شده و …راديكاليسم” در لغت به معني …ريشه گرايي” يا …بنيادگرايي” است، اما در معناي اصطلاحي سياسي، …راديكال” صفتي است كه به گروه ها و افراد يا جريان هايي كه خواهان تغييرات مبنايي و ريشه اي و فوري در اوضاع موجود هستند، اطلاق مي گردد. راديكاليسم در اصطلاح سياسي آن، صرفاً به فرم و قالب، يعني ميل به دگرگوني هاي ريشه اي و بنيادين داشتن، توجه مي كند و دقتي در خصوص محتواي تاريخي فرهنگي دگرگوني ها ندارد. بر اين اساس افراد و گروه هايي با محتواهاي فكري و تئوريك مختلف را مي توان …راديكال” ناميد اعم از مسيحي، يهودي و حتي سوسيالست و ليبراليست ؛ به صرف اين كه خواهان دگرگوني هاي مبنايي و زيربنايي در ساختارها و روندهاي موجود سياسي، اجتماعي و اقتصادي هستند. اين مقاله كوششي است اندك در مورد فهم پديده بنيادگرايي در اسراييل و جايگاه آن در جامعه و همچنين نقشهاي احتمالي آن در انتخابات آتي اسراييل.

در بين بنيادگرايي هاي ديني، بنيادگرايي يهودي با بنيادگرايي مسيحي اندكي متفاوت است. بنيادگرايان مسيحي، حقيقت داشتن كتاب مقدس را ادعا مي كنند، ولي بنيادگرايان يهودي درستي تعبير خاخام ها از كتاب مقدس را مورد تأكيد قرار مي دهند. البته در ميان يهوديان هم گروه هايي هستند كه همانند بنيادگرايان مسيحي، كتاب مقدس را عين حقيقت مي دانند. مثلاً كارايت ها يا ساماريتن ها را مي توان جزء چنين گروه هايي به شمار آورد. به هر حال امروزه در يهوديت مدرن دو جنبش موعودباورانه را مي توان شناسايي كرد كه با الگوهاي بنيادگرايانه ي انديشه و رفتار سياسي مطابقت دارد: صهيونيست هاي مذهبي معروف به فعالان مومن يا گوش آمونيم( (Gush Emunim متشكل از جواناني با لباسهاي سفيد و شب كلاه كه اكثرا در يشيوا (حوزه هاي علميه و مدرسه هاي مذهبي) درس مي خوانند و با زبان عبري سخن مي گويند، معتقدند كه هيچ قانوني برتر از تورات نيست. آنها خواهان تعطيلي همه جانبه كل كشور در شنبه ها هستند و در پي تشكيل نظام اقتصادي هستند كه بر پايه اسفار پنجگانه تورات پي ريزي شده باشد و راهبرد آنها مبتني بر ساختن شهرك در اراضي اشغالي است و در نهايت آنها خواهان تشكيل دولتي هستند كه از سر تا پا بر پايه آموزه هاي هالاخايي استوار شده باشد. اين گروه نه چندان كم تعداد تحت رهبري خاخام كوك پدر و پسر و همچنين خاخام لوينگر بوده و عمدتاً در اسرائيل مستقر هستند اما يهودي هاي راست كيش يا ارتدكس(حريدي ها) علاوه بر اسرائيل در كشورهاي اروپايي، كانادا و ايالات متحده زندگي مي كنند و تشكيلاتي منسجم و توان مالي چشم گيري دارند. از جنبه اعتقادي بنيادگرايان تندرو بر اين باورند كه يهودياني مانند تئودور هرتزل از جانب خداوند برانگيخته شده اند تا جنبش سياسي به راه اندازند و مهم ترين هدف چنين جنبشي متمركز كردن مسيحيان پراكنده ي جهان در سرزمين موعود فلسطين است. بر اين اساس آنها دولت اسرائيل را همواره زير فشار قرار مي دهند تا سرزمين هاي بيشتري را اشغال كند. البته آرمان اصلي بنيادگراهاي يهودي ظهور منجي و مسيحي است كه دشمنان ملت يهود را نابود خواهد كرد، عدالت را در سرتاسر جهان گسترش خواهد داد و در نهايت رستگاري را براي آنها به ارمغان بياورد.

صهيونيسم مذهبي امروز و پس از پايان عقب نشيني از نوار غزه و محقق نشدن هيچ يك از پيش بيني هاي نظريه پردازان اين جريان، با بحران موجوديت و هويت روبرو شده است. اكنون نقش محوري كه اين جريان در اسرائيل ايفا مي كرد، مورد امتحان واقع شده است، زيرا افراد اين جريان از فجايعي كه در طول سال گذشته بر آنان رفت، درس نگرفتند. به اعتقاد اگاهان سياسي چنانچه آنان نتوانند بار ديگر به مردم (عموم جامعه صهيونيستي) نزديك شوند و نقش محوري خود را كه در جامعه صهيونيستي به عنوان پاسدار هويت يهودي براي اسرائيل ايفا مي كردند، دوباره به دست گيرند، در آن صورت به جرياني حاشيه اي و منزوي تبديل خواهند شد.

تحليلگران اسرائيلي بر اين باورند كه اين تناقض در وضعيت صهيونيست هاي بنيادگرا آثار بسيار مخربي براي اسرائيل در پي خواهد داشت، به ويژه كه شمار زيادي از آنان به خدمت نظامي در ارتش دولت عبري روي آورده اند و اين شمار هر روز در حال افزايش است و تناسبي با شمار آنان در جامعه يهوديان ندارد. علاوه بر آنكه اين گروه در جامعه صهيونيستي به عنوان عامل پيوند اقشار مختلف و متضاد يهوديان جامعه اسرائيل نقش ايفا مي كنند؛ همچنين، آنان از متعصب ترين صهيونيست هايي هستند كه به رغم بنيادگرا بودنشان، از يهوديان حريدي يا متديني كه به دور از تحولات جامعه به سر مي برند، متمايزند.

حزب ملي ـ مذهبي شاخه سياسي صهيونيست هاي بنيادگراست، اين حزب تمام تلاش هاي خود را بر ساخت شهرك هاي صهيونيست نشين در كرانه باختري و پيش از آن در نوار غزه متمركز كرده بود. اين نگرش موجب شد كه اهداف اساسي ديگري كه حزب بر اساس آن تشكيل شده بود، فراموش گردد. اين توجه افراطي به تلاش براي شهرك سازي موجب شد كه ديدگاه هاي سنتي كه مخالف سرسخت مدرنيسم است انديشه اين گروه را تحت تأثير قرار دهد و حتي امور سياسي كه خاخام ها به آن فرا مي خوانند، مقدس تلقي گردد. اين وضع تابدانجا پيش رفت كه آنان از وقوع معجزه سخن به ميان آوردند و به پيروان خود گفتند كه براي مقابله با طرح عقب نشيني از شهرك هاي نوار غزه منتظر دخالت مستقيم خداوند باشند. اين ادعاها تا بدانجا كشيده شد كه خاخام ها اظهار داشتند كه حكومت شارون از اوامر خداوند سرپيچي مي كند و به همين سبب بر يهوديان پرهيزكار واجب است كه از حكومت كفر اطاعت نكنند. به دنبال اين اظهارات، خاخام ها از نيروهاي نظامي درخواست كردند كه از دستورات فرماندهان خود سرپيچي كنند. هنگامي كه اسرائيلي ها ملاحظه كردند كه اكثريت شهرك نشينان يقين دارند كه براي ناكام گذاشتن اجراي طرح عقب نشيني حتما خداوند دخالت خواهد كرد، شگفت زده شدند. يكي از خاخام هاي يهودي هم بزرگ ترين سالن شهر قدس اشغالي را اجاره گرفت تا جشن پيروزي بر حكومت را در آن برگزار كند! اويگدور نونتزال خاخام بخش قديمي شهر بيت المقدس در جمع تعدادي از شهرك نشينان پارا از آنچه ديگر منتقدين دولت گفتند فراتر گذاشت و به طور علني اعلام كرد:طبق قوانين شريعت يهود هر شخصي كه سرزمين اسرائيل را به غير يهوديان واگذار كند، رودف محسوب مي شود(رودف يك اصل شرعي يهودي است كه به فرد اجازه مي دهد كسي را كه قصد قتل وي را دارد ،به قتل برساند) معني اين جمله يعني اينكه شارون قصد جان ما را كرده و ما مجازيم كه وي را به قتل برسانيم.

نكته قابل توجه اين كه شمار يهودياني كه به عنوان صهيونيست هاي متدين (بنيادگرا) در اسرائيل شناخته مي شوند در حدود 750 هزار نفر است كه در حدود 7/13 درصد كل جمعيت يهوديان داخل فلسطين اشغالي را تشكيل مي دهند.اما اين اقليت داراي قدرتي به مراتب بيش از ميزان جمعيتشان هستند و به بسياري از پستهاي كليدي در حكومت دست يافته اند و برخي از ناظران و تحليلگران اسرائيل از آن بيم دارند كه جريان تندروي حريدي كه 11 درصد از كل يهوديان اسرائيل را تشكيل مي دهد بر امور ديني يهوديان سيطره يابند كه در اين صورت بحراني واقعي پديدار خواهد شد و هزاران نفر از پيروان صهيونيسم ديني از حكومت خود جدا خواهند شد و با خدمت نظامي مخالفت كنند.

رئيس كميته روابط اسرائيل و يهوديان خارج از اسرائيل مي گويند: جامعه صهيونيستي هم اكنون جنگي فرهنگي و تلخ را در داخل تجربه مي كند(جنگ بين لائيكها و مذهبي ها) كه مشخص خواهد كرد كه اسرائيل يك دولت يهودي خالص خواهد بود يا دولت همه شهروندانش و بدون ميراث يهوديت.

به همين سبب لايبر از صهيونيست هاي تندرو مي خواهد كه در روشي كه در پيش گرفته اند، بازنگري كنند و راه خود را از كساني كه نگرشي ساده لوحانه نسبت به جامعه اسرائيل دارند، جدا سازند و از ظهور خاخام ها و مدرسان ديني ميانه رو حمايت كنند تا نسل جديد به تندروي بيشتر دچار نگردد. وي مي افزايد، اين دسته از يهوديان بايد درخواست خاخام هايي را كه تلاش مي كنند به مسائل ديني جامه سياسي بپوشانند، رد كنند و با وحشي گري و خشونتي كه هم اكنون در ميان جريان تندروها موج مي زند، مقابله كنند.و به طور كلي تحت تاثير افراطي گري هاي انان قرار نگيرند.

رئيس كميته روابط اسرائيل و يهوديان خارج در مركز خدمات عمومي شهر قدس اشغالي نيز مي گويد كه هم اكنون نسل پس از صهيونيسم در حال شكل گيري است و افراد آن توانسته اند بر نظام آموزش در اسرائيل سيطره يابند و عبارت هايي مانند اسرائيل ناقص متولد شد را وارد نظام آموزشي اين رژيم كرده اند.آنها به دولت قبولاندند كه بايد مدرسه هاي مخصوص به خود (يشيوا)را داشته باشند به عبارتي آنها هم اكنون صاحب نوعي سيستم بسته آموزشي ميباشند كه مروج راديكاليسم ديني در اسراييل است و روزبروز به شمار آن افزوده مي شود.

برخي تحليلگران معتقدند كه تنش بين بنيادگرايان و ناسيوناليستهاي اسراييل كاملا ريشه اي بوده و نمي توان آن را در زمره دعواهاي خانگي شمرد چرا كه شكاف بين مذهبي ها و لاييك ها روز بروز بيشتر ميشود و هم اكنون منازعه مذهبي ها و لاييك ها باعث تضعيف دولت گشته،چرا كه دولت تنها با اين مسئله روبرو نبوده و به همراه آن مجبور است بار سنگين شكاف طبقاتي عظيم و همچنين منازعه اسراييل و فلسطين را هم به دوش بكشد.

 

بنيادگرايان و انتخابات

در ابتدا لازم است تا ابتدا كمي فضاي كنوني حاكم بر انتخابات را تشريح كنيم و سپس به مسئله بنيادگرايان بپردازيم.

هم اكنون سه جريان عمده در انتخابات آتي اسرائيل نقش اول را بازي مي كنند.

جريان راست ميانه روي آريل شارون؛ وي پس از خروج از ليكود اقدام به تاسيس حزب كاديما يا پيشرو نمود كه هدف از تاسيس آن سكانداري اسرائيل به روش سابق است با اين تفاوت كه اين بار حزب از انسجام دروني بالايي برخوردار است و از سنگ اندازي هاي اشخاصي چون بنيامين نتانياهو به دور است و شارون حرف اول و آخر را در حزب مي زند .

حزب شارون همچنان به طرح نقشه راه پايبند است (البته با ملاحظات 14گانه شارون) و نيز وي خواهان ترسيم مرزهاي دائمي اسرائيل و تكميل ساخت ديوار حائل و الحاق شهركهاي اشغالي و مناطق موسو م به مناطق امنيتي به اسرائيل و در نهايت بيت المقدس به عنوان پايتخت اسرائيل باقي مي ماند . كارشناسان مسائل اسرائيل شارون را قبل از سكته مغزي- همواره بخت اول پيروزي در انتخابات مي دانستند.

جريان راست تندرو به رهبري بنيامين نتانياهو؛ وي از ابتدا مخالف طرح آزادسازي غزه بوده و بارها به همين علت با شارون رودر رو شد ، به اعتقاد بسياري از افراد در داخل اسرائيل، وي يك فرصت طلب است ودر صورتي كه جو داخلي اسرائيل به سمت امنيتي شدن پيش برود وي مي تواند با بسيج كردن نظاميان، بيشترين استفاده را ببرد. به هر حال شرقي تباران اسرائيل (سفاردي ها) به طور سنتي از طرفداران ليكود به شمار مي روند و اين امر از امتيازات وي در اين دوره است.

جريان چپ ميانه رو به رهبري عمير پرتز؛ گفته شده است نام اصلي وي امير پرويز و يك ايراني الاصل مي باشد وي در انتخابات اخير حزب كارگر توانست رهبر پر سابقه حزب يعني شيمون پرز را شكست دهد و به ائتلاف با ليكود پايان دهد وي قبل از پيروزي بر شيمون پرز رئيس اتحاديه كارگري (هستدروت)بوده و با شعار نگرش به درون و بهبود بخشي زندگي كارگران ، پر كردن شكاف طبقاتي و حمايت از اقتصاد آزاد بر رقيب خود چيره گشت. از امتيازات وي جوان بودن و مطرح شدن به عنوان يك چهره جديد است. همچنين وي مي تواند به علت شرقي بودن از كشمكش بين شرقي ها و غربي ها بهره برداري نموده و درصدي از آراي شرقي تباران را هم با خود به همراه داشته باشد از ديگر امتيازات وي اين است كه وي تنها نماينده از جناح چپ خواهد بود در صورتي كه از جناح رقيب دو نماينده به ميدان آمده و اين امر مي تواند با عث شكسته شدن آراي شارون و نتانياهو به دست يكديگر شود،اما از معايب وي بي تجربه بودن در امر انتخابات و نيز عدم تخصص وي بر مسائل سياسي است همچنين ايراني بودن وي نيز مي تواند براي وي يك امتياز منفي تلقي گردد و در نهايت معضل اصلي وي اين است كه تا وقتي مردم اسرائيل احساس نا امني بكنند ديگر نوبت به مواردي چون رفاه اقتصادي نمي رسد.البته وي مي تواند با اتخاذ مواضع تند نسبت به فلسطينيان و سر دادن شعار رفاه در سايه امنيت هم از اراي اشكنازي ها بهره ببرد و هم آراي طبقات ضعيف شرقي.

به نظر مي رسد در چنين شرايطي بنيادگرايان به سمت نتانياهو گرايش بيشتري داشته باشند چرا كه از نظر آنان شارون يك خيانتكار است و بارها وي را به قتل تهديد كردند آنها در راهشان مصمم هستند و ترور اسحاق رابين بدست جواني به نام ايگال عامير شاهدي بر اين امر مي باشد اين درست است كه انها نهايتا 15درصد جامعه را تشكيل مي دهند اما قدرت آنان به مراتب بيشتر از كميتشان است و نتانياهو مي تواند از آنها به عنوان ابزاري براي نيل به پست نخست وزيري بهره فراوان ببرد.

در پايان اين نكته را هم بايد در نظر داشت كه هنوز قضاوت در مورد انتخابات آتي اسرائيل زود است و ممكن است تا موعد مقرر اتفاقات زيادي اعم از مرگ يا ترور و يا حتي ائتلاف مجدد بين رقبا بيفتد از نظر نگارنده اسرائيل مدتي است كه در حال درجا زدن است و سير نزولي آن آغاز شده و مي شود تحركات اخير شارون را به نوعي با اعلام فروپاشي شوروي توسط گورباچف و حفظ روسيه از خطر نابودي مقايسه كرد چنانكه وي با رها كردن اقمار شوروي سابق از فروپاشي روسيه جلوگيري نمود.

http://www.bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=17614

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط حمید |

 

محمدرضا كاظمی




بخش نخست

"فضای حياتی" و جنگ جهانی دوم
جغرافی‌دان آلمانی، فريدريش راتسِل (Friedrich Ratzel ١٨٤٤-١٩٠٤)، برای نخستين بار مفهوم "فضای حياتی" را سكه زد و آن را در كتاب‌های خود تحت عنوان "جغرافيای سياسی" (١٨٩٧) و "فضای حياتی" (١٩٠١) ترويج كرد. او تاريخ را صحنه "نبردی مداوم بر سر فضای حياتی" می‌دانست ولی با اين وجود تئوری او به هيچ وجه بُعد سياسی نداشت. كارل‌ هاوس هوفر (Karl Haushofer)، جغرافی دان ديگر آلمانی به "فضای حياتی" بعد سياسی داد و بدين ترتيب اين تئوری به يكی از ستون‌های ايدئولوژِيكی آدولف هيتلر، صدراعظم آلمان نازی (١٩٣٣-١٩٤٥)، تبديل شد. هيتلر در سال ١٩٢٣ سعی كرد تا بوسيله كودتا، قدرت را در دست گيرد ولی كودتا نافرجام ماند و وی به پنج سال حبس محكوم شد. البته "پيشوای" آينده آلمان پس از حدود يك سال از زندان آزاد شد، ولی از همين زمان كوتاه برای نوشتن جلد نخست كتاب مشهورش با عنوان "نبرد من" استفاده كرد. هيتلر در اين كتاب علاوه بر مطرح كردن انديشه‌های ضدبولشيويستی و ضد يهودی خود، تحت تاثير تئوری راتسل و‌هاوس هوفر نوشت، ملت آلمان به "فضای حياتی" نياز دارد و اين فضا بايد در شرق ايجاد شود. هيتلر در سپتامبر سال ١٩٣٨ با تهديد نظامی، بخش آلمانی زبان چكسلاواكی را به آلمان الحاق كرد و در روز ١٥ مارس سال ١٩٣٩ دستور اشغال باقيمانده اين كشور را نيز صادر نمود تا بدين ترتيب يكی از نخستين گام‌های مهم در راستای ايجاد "فضای حياتی" برداشته شود.
در روز اول سپتامبر سال ١٩٣٩ ارتش آلمان به دستور "پيشوا" به لهستان نيز حمله كرد و آغاز جنگی مرگبار را كه در تاريخ بشريت بی سابقه بود، رقم زد. اين جنگ كه بيشتر كشورهای جهان را درگير خود كرد، در قاره اروپا تا روز هشتم مه ١٩٤٥ به طول انجاميد و به كشته شدن بيش از ٥٠ ميليون انسان منجر شد.

يهودی ستيزی و هولوكاست
يهودی ستيزی در اروپا در اصل ريشه مذهبی دارد. مسيحيان يهوديان را به كشتن مسيح يعنی "پسر خدا" متهم می‌كنند و همين اتهام سبب شده تا يهوديان در طول قرن‌ها بارها و بارها از سوی مسيحيان مورد تعرض و تعقيب قرار گيرند. يهوديان حتی تا اوايل قرن بيستم در برخی از كشورهای اروپايی از بسياری از حقوق اجتماعی محروم بودند و برای مثال اجازه اشتغال در بسياری از مشاغل را نداشتند. گرچه جنبش روشنگری سبب شده بود تا يك تحول مثبت اساسی در وضعيت يهوديان در اروپا صورت بگيرد و آنها تا حد زيادی همانند ديگر شهروندان از حقوق برابر برخوردار باشند، ولی ظاهرا تغييرات حقوقی، دستكم در كشور آلمان، تاثيرات چندانی بر افكار عمومی نداشت و يهودی ستيزی همچنان در اين كشور ريشه عميقی داشت.
با آغاز جنگ جهانی اول يهوديان آلمانی نيز همانند ديگر شهروندان اين كشور به فراخوان قيصر، ويلهلم دوم، پاسخ دادند و به جبهه رفتند. ولی با طولانی شدن جنگ و افزايش مشكلات مردم بويژه در تامين مواد غذايی بار ديگر گرايش‌های يهودی ستيزانه شدت يافتند و يهوديان بعنوان عوامل قحطی و بدبختی مردم آلمان معرفی شدند. در حاليكه در تبليغات رسمی مدام از پيروزی غريب الوقوع ارتش آلمان بر دشمن سخن گفته می‌شد، به ناگاه اوايل اكتبر سال ١٩١٨ خبر پذيرش آتش بس از سوی سران ارتش، افكار عمومی را شوكه كرد. جنرال پاول فون هيندنبورگ (Paul von Hindenburg) در روز ١٨ نوامبر در برابر كميسيون تحقيق مجمع ملی آلمان به دروغ گفت، ارتش آلمان از پشت خنجر خورده است و با اين سخن سياستمداران را مسوول شكست در جنگ معرفی كرد. "افسانه خنجر از پشت" به حربه‌ای به دست دشمنان يهوديان تبديل شد تا بگويند، اين يهوديان بودند كه از پشت به آلمان خنجر زدند. حضور يك يهودی به نام والتر راتناو (Walther Rathenau)، در وزارت جنگ آلمان بعنوان مدير "بخش مواد خام جنگ" سبب شد، تا گروه‌ها و احزاب راست افراطی بتوانند راحت تر يهوديان را مسوول قحطی و كمبود مواد غذايی كنند.
در حاليكه انديشه‌های يهودی ستيزانه در آلمان به دلايل گفته شده گسترش زيادی پيدا كرده بود، به ناگاه آدولف هيتلر كه آشكارا به نفرت از يهوديان اعتراف می‌كرد، در سال ١٩٣٣ صدراعظم آلمان شد. هيتلر به محض به قدرت رسيدن كار محقق كردن انديشه‌های خود را كه در كتاب نبرد من به رشته تحرير درآورده بود، آغاز كرد: گسترش "فضای حياتی" برای ملت آلمان و پاكسازی نژاد آريايی (نابودی معلولان، يهوديان، كولی‌ها، ...) از مهم ترينِ اين انديشه‌ها بودند.
پيشوای آلمان نازی به همراه همكارانش برای نابودی يهوديان طرحی محرمانه را تدوين كرد. نازی‌ها برای جلوگيری از افشای اين طرح تا جايی كه ممكن بود از بر جای گذاشتن سند و مدرك پرهيز می‌كردند و حتی برای افرادی كه طرح كشتار را برملا كنند، مجازات مرگ را در نظر گرفته بودند. آنها همچنين برای سخن گفتن از طرح و نقشه خود از يك ادبيات خاص استفاده می‌كردند. كليدی ترين مفهوم در اين ادبيات، مفهوم "راه حل نهايی مساله يهوديان" (Endlösung der Judenfrage) است كه به معنای نابودی يهوديان بود. با وجود تلاش نازی‌ها برای محرمانه نگهداشتن برنامه‌های خود، هزاران سند و مدرك و شاهد وجود دارد كه جای هيچ گونه ترديدی درباره وجود يك طرح نظامند برای نابودی يهوديان باقی نمی‌گذارد. در ادامه به برخی از اين شواهد و مدارك به صورت فهرست وار اشاره می‌شود:

١. هيتلر در كتاب "نبرد من"، به آرزويش مبنی بر نابودی يهوديان آن هم با گاز اشاره كرده است.[١] وی در سال ١٩١٨ در جنگ بواسطه سلاح‌های شيميايی كه برای نخستين بار در جهان مورد استفاده قرار گرفتند، مجروح شد. او در كتابش در اين باره نوشته است: "اگر ابتدای جنگ و در طول جنگ يكبار دوازده يا پانزده هزار از اين فاسدكنندگانِ عبریِ ملت {يهوديان} زير گاز سمی گرفته می‌شدند، آنگونه كه صدها هزار نفر از بهترين كارگران آلمان از تمام اقشار و اصناف تجربه كردند، در آن صورت قربانی شدن ميليون‌ها نفر بی نتيجه نمی‌ماند." [٢] هيتلر همچنين در بخش ديگری از "نبرد من" (فصل "ملت و نژاد") به "جنگی ميان نژادها" بر سر "فضای حياتی" اشاره كرده است كه در اين جنگ نژاد "سالم تر" و "قوی تر" پس از نابود كردن يا به برده درآوردن نژادهای "كم ارزش" پيروز می‌شود. يوزف گوبلز، (Joseph Goebbels) وزير تبليغات آلمان نازی هم در كتاب خاطراتش نوشته: "برای ملل مدرن راه ديگری جز نابودی يهوديان اروپا باقی نمی‌ماند."[٣]

٢. در بند چهارم برنامه حزب ناسيونال سوسياليزم آلمان به رهبری هيتلر آمده بود:" كسی می‌تواند شهروند باشد كه هموطن باشد. كسی می‌تواند هموطن باشد كه (بدون در نظر گرفتن مذهب) از خون آلمانی باشد. از اين رو يك يهودی نمی‌تواند هموطن باشد."[٤]
٣. اول آوريل ١٩٣٣ فراخوان حكومتی برای تحريم فروشگاه‌ها، پزشكان و وكلای يهودی.[٥]

٤. هفتم آوريل ١٩٣٣ قانونی برای اخراج يهوديان از مشاغل دولتی به تصويب رسيد. در پاراگراف سوم، بند اول اين قانون آمده بود: "كارمندانی كه از نسب غيرآريايی هستند بايد بازنشسته شوند..."[٦]

٥. در روز ١٥ سپتامبر ١٩٣٩ به دستور هيتلر در پارلمان آلمان دو قانون تحت عنوان‌های "قانون شهروندی رايش" و قانون "حفاظت از خون و حيثيت آلمانی" به تصويب رسيد. بر طبق اين قوانين كه به قوانين نورنبرگ شهرت دارند، يهوديان ديگر از هيچ حقوق سياسی بهرمند نبودند و علاوه بر آن ازدواج يك يهودی با غيريهودی جرم بود و مجازات داشت.[٧]

٦. شب نهم نوامبر سال ١٩٣٨ ماموران حكومتی تاسيسات متعلق به يهوديان را به آتش كشيدند. دولت دخالت آتش نشانی را ممنوع كرده بود. بنابر گزارش‌های رسمی خود دولت آلمان ٢٦٧٦ عبادتگاه و دفتر انجمن و ٧٥٠٠ مغازه يهودی در اين شب ويران شد.[٨] همچنين حدود ١٠٠ يهودی در اين ماجرا كشته شدند. روز بعد، يعنی روز دهم نوامبر، حدود ٣٠٠٠٠ مرد يهودی به اردوگاه‌های تمركز منتقل شدند.

٧. هيتلر در روز ٣٠ ژانويه سال ١٩٣٩ در سخنرانی در پارلمان آلمان اعلام كرد كه اگر جنگی در اروپا در بگيرد، نژاد يهود برخواهد افتاد.[٩] رهبر آلمان نازی در ٢٦ مه ١٩٤٤ در سخنرانی در برابر افسران ارتش اعلام كرد كه پيش بينی اش به حقيقت پيوسته است.[١٠]

٨. هيتلر در راستای اجرای توهمات نژادپرستانه اش مبنی بر خالص و ناب كردن ملت آلمان، در اكتبر سال ١٩٣٩ به صورت شفاهی و محرمانه فرمان اجرای عمليات "ت چهار" (T٤) را صادر كرد. بر طبق اين فرمان كه بعدا در نامه‌ای در دفتر هيتلر ثبت شد، گروهی از پزشكان می‌بايست افراد معلول را می‌كشتند. به اين نوع كشتن "مرگ از روی ترحم" („Gnadentod“) گفته می‌شد. پزشكان پس از كشتن فرد معلول، جسد او را بلافاصله در كوره به خاكستر تبديل می‌كردند و به بستگان فرد درباره دليل مرگ اطلاعات غلط می‌دادند. سرانجام در سال ١٩٤٠ اين عمليات برملا شد و در پی اعتراضات بخش‌های گسترده جامعه، هيتلر در اوت ١٩٤١ دستور توقف آن را صادر كرد. ولی تا اين زمان حدود هفتاد هزار نفر توسط پزشكان نازی به قتل رسيدند. برخی از اين قربانيان در اتاق‌های گاز كشته شدند. پس از توقف عمليات "ت چهار" تجهيزات و پرسنل آن برای ادامه كار، البته اين بار بر روی يهوديان، كولی‌ها و غيره به لهستان منتقل شدند.

٩. شركت "توپف و پسران" (Topf § Söhne)، توليد كننده كوره‌های جسد سوزی و برخی تجهيزات اتاق‌های گاز (درهای غيرقابل نفوذ و تجهيزات تهويه) در روز ١٤ ژوئيه ١٩٤١ در نامه‌ای اعلام كرد، كوره تعبيه شده در اردوگاه "آشويتيس يك" قادر است در طول ١٠ ساعت ١٠ تا ٣٥ جسد بسوزاند و می‌توان از آن بدون هيچ و عيب و نقصی به صورت شبانه روزی استفاده كرد.[١١] در مجموع پنج كوره از اين دست در آشويتس ساخته شد و مورد بهره برداری قرار گرفت به نحوی كه از ژوئن ١٩٤٣ به بعد، طبق محاسبات خود اس اس در آشويتس روزانه قابليت سوزندان ٤٧٥٦ جسد وجود داشت. نياز به سوزاندن اين مقدار جسد در يك روز در يك اردوگاه شكی در اين باره باقی نمی‌گذارد كه نازی‌ها افراد زيادی را اعدام می‌كردند.

١٠. در يادداشت‌های رودولف هوس (Rudolf Höß)، فرمانده اردوگاه مرگ آشويتس آمده است، در تابستان ١٩٤١‌هاينريش هيملر (Heinrich Himmler)، فرمانده اس اس و فرمانده كل نيروهای پليس آلمان نازی به او گفته است كه "پيشوا" دستور نابودی فيزيكی يهوديان را داده است و آشويتس به خاطر امكانات حمل و نقل و قابليت مخفی نگه داشتن طرح، جای خوبی است.[١٢] هوس می‌افزايد، در اوت همان سال با كارل آدولف آيشمن (Karl Adolf Eichmann)، رييس بخش يهوديان اداره مركزی امنيت رايش صحبت كرده است و هر دو بر اين باور بودند كه تيرباران يهوديان كار درستی نيست، چون تيرباران كردن زنان و كودكان در درازمدت افراد اس اس را نيز تحت تاثير قرار می‌دهد و بر همين اساس استفاده از گاز سمی راه مناسبی است. هوس می‌نويسد، آيشمن به خاطر اعدام با دود موتور كاميون شهرتی بر هم زده بود. ولی او با اين شيوه اعدام در آشويتس كه قرار بود افراد زيادی به آن منتقل شوند، موافق نبود. او گفت، كشتن با دود موتور كاميون (كاری كه در برخی مكان‌ها در شرق اروپا آزمايش شده بود) به دليل زياد بودن افرادی كه به آشويتس منتقل می‌شوند و استفاده از گاز مونو اكسيد كربن (آنگونه كه برای اعدام افراد معلول به كار گرفته شده بود) به دليل نياز به تجهيزات فراوان و دشواری تهيه گاز به مقدار زياد، شيوه درستی نيست. از اين گفتگو نتيجه‌ای حاصل نمی‌شود.[١٣]

١١. اواخر اوت سال ١٩٤١ هوس بار ديگر برای ملاقات با آيشمن به برلين رفت. در نبود او يك فرمانده اس اس از گاز سيكلون ب كه برای از بين بردن جانوران موذی استفاده می‌شد، برای اعدام تعدادی از اسيران جنگی شوروی استفاده می‌كند. هوس استفاده از ماده جديد را پسنديد و در سپتامبر همان سال دستور داد تا ٢٥٠ زندانی بيمار را به همراه ٦٠٠ نفر از اسيران جنگی شوروی در زيرزمين بلوك شماره ١١ آشويتس با گاز سيكلون ب اعدام كنند. هوس در خاطراتش نوشته است: "من خودم در حاليكه ماسك زده بودم، كشتار را تماشا كردم. به محض وارد كردن گاز در سلول‌های مملو از آدم، مرگ فرا می‌رسيد. تنها لحظه‌ای كوتاه جيغ نسبتا ملايمی سر می‌دادند و بعد همه چيز تمام می‌شد."

١٢. در اواخر سال ١٩٤١ برای نخستين بار اعدام يهوديان با گاز در اردوگاه كولم هوف در غرب لهستان انجام شد. در اين اردوگاه از دود موتور كاميون برای اعدام استفاده می‌شد. حدود ٤٠ تا ٦٠ نفر را وارد اتاقی می‌كردند. با كمك يك شلنگ دود موتور كاميون را به اتاق وارد می‌كردند تا افراد داخل آن بميرند.

١٣. ٢٠ ژانويه ١٩٤٢ كنفرانسی در كنار درياچه وانزه (Wannsee) در حومه برلين به رياست راينهارد‌هايدريش (Reinhard Heydrich)، رييس ادره كل امنيت رايش و با حضور نمايندگان وزارتخانه‌های مختلف برگزار شد. در اين كنفرانس موضوع "راه حل مساله يهوديان" مورد بحث و بررسی قرار گرفت. نسخه شانزدهم پروتكل اين كنفرانس كه بعدا در سی نسخه تهيه و برای وزارتخانه‌های مختلف ارسال شد، در سال ١٩٤٥ در وزارتخارجه آلمان پيدا شد. در بخش‌هايی از اين پروتكل به اهداف مهم در راستای جنگ عليه "دشمنان" يهودی اشاره و گفته شده، مهم ترين اين اهداف عبارتند از: "الف. بيرون راندن يهوديان از تك تك مناطق زندگی ملت آلمان. ب. بيرون راندن يهوديان از فضای حياتی ملت آلمان.
در راستای محقق ساختن اين تلاش‌ها بعنوان تنها راه حل موقتی ممكن، تسريع مهاجرت يهوديان از مناطق رايش (آلمان) تقويت و به صورت برنامه ريزی شده پيگيری شد... تمام مراجع درباره مضرات اين مهاجرت اجباری آگاه بودند ولی با توجه به عدم وجود راه حل‌های ديگر بايد موقتا پذيرفته می‌شد... در اين بين با توجه به خطرات مهاجرت به هنگام جنگ و امكانات موجود در شرق، فرمانده كل اس اس و رييس كل پليس، مهاجرت يهوديان را ممنوع كرده است... اكنون به جای مهاجرت، بر اساس مجوز قبلی پيشوا انتقال به شرق بعنوان راه حلی جديد موجود است..."
در ادامه تعداد يهوديان اروپا ١١ ميليون نفر اعلام شده و تعداد اين افراد در هر كشور مشخص شده است.
"در راستای راه حل نهايی، يهوديان بايد با هدايت مناسب و به شكلی شايسته در شرق به كار گمارده شوند. يهوديانی كه توانايی كار دارند، در قالب گروه‌های كاری بزرگ و با تفكيك جنسيت برای ساخت جاده به اين مناطق منتقل می‌شوند، در اين بين بی شك تعداد زيادی از آنها بواسطه نقصان طبيعی از بين خواهند رفت.
با افرادی كه احتمالا باقی می‌مانند، با توجه به اينكه بی شك آنها مقاوم ترين بخش را تشكيل می‌دهند، بايد به شكلی مناسب برخورد كرد چرا كه اينها به شكلی طبيعی گزينش شده‌اند و در صورت آزادی نطفه يك ملت يهودی جديد را تشكيل خواهند داد."[١٤]

١٤. هيملر در روز چهارم اكتبر سال ١٩٤٣ در شهر پوزن (Posen در غرب لهستان) در حضور تعدادی از افسران نازی سخنرانی و در آن آشكارا به طرح نابودی يهوديان اشاره كرد و گفت: "منظورم انتقال يهوديان است، همان نابودی ملت يهود." وی بارها تاكيد كرد كه هيچ گاه درباره اين موضوع در ملا عام سخن گفته نشده و در آينده هم نبايد صحبت شود. او همچنين با اشاره به يهوديان اظهار داشت: "ما اين حق اخلاقی را داريم، ما در مقابل ملت مان اين وظيفه را داريم كه اين كار را انجام دهيم، اين ملت را كه می‌خواسته ما را بكشد، بكشيم." اين بخش از سخنرانی هيملر در شبكه اينترنت در دسترس است (مراجعه شود به زير نويس!)[١٥]

١٥. هيملر در يك سخنرانی ديگر در روز ششم اكتبر سال ١٩٤٣ در همان شهر پوزن گفت: "اين سوال مطرح شد كه با زنان و بچه‌ها چه كنيم؟ من تصميم گرفتم كه در اينجا هم يك راه حل كاملا آشكار جستجو شود. من در حقيقت خودم را مجاز نمی‌دانم كه مردان را نابود كنم يعنی بكشم يا دستور بدهم كه بكشند و بگذارم كه بچه‌ها بزرگ شوند و برای پسران و نوه‌های ما به انتقام گيرندگان تبديل شوند. چاره‌ای جز اتخاذ تصميم سخت مبنی بر محو كامل اين ملت از روی زمين وجود نداشت... بدين ترتيب می‌خواهم مساله يهوديان را به پايان برسانم. اكنون شما در جريان هستيد و اين مطلب را نزد خود حفظ می‌كنيد. شايد بعدها زمانی بتوان در اين باره فكر كرد كه آيا بايد به ملت آلمان مطلب بيشتری در اين باره بگوييم يا خير."[١٦]

١٦. اعترافات صدها نفر از نازی‌ها در دادگاه‌های پس از جنگ مويد طرح نظام مند هيتلر برای نابودی يهوديان اروپا است. كارل آدولف آيشمن، رييس بخش يهوديان اداره مركزی امنيت رايش در سال ١٩٦١ در اعترافات خود گفته است: "برای مثال، خود راه حل مساله يهوديان، يعنی همان ماموريت ويژه‌ای كه به‌هايدريش داده شده بود، يا به عبارت صريح تر، همان كشتن، قانون رايش نبود، دستور پيشوا بود... بنابر برداشت حقوقی آن زمان كه عموميت داشت، گفته می‌شد، سخنان پيشوا، هموزن قانون هستند." اين بخش از سخنان آيشمن به صورت فايل صوتی در اينترنت موجود است. (مراجعه شود به زير نويس!)[١٧]

بخش دوم

"تجديدنظرطلبان" يا انكاركنندگان هولوكاست چه كسانی هستند؟
افراد به اصطلاح تجديدنظرطلب يا همان انكاركنندگان هولوكاست كسانی هستند كه اسناد و مدارك تاريخی را ناديده می‌گيرند و ادعا می‌كنند، روايت تاريخی موجود درباره جنگ جهانی دوم و جنايات نازی‌ها سرتاسر دروغ و ساخته و پرداخته متفقين يا يهودی‌هاست؛ محور اصلی ايدئولوژی اين افراد را انكار كشتار يهوديان و يا همان هولوكاست تشكيل می‌هد. تعداد زيادی از آنها همچنين معتقدند، هيتلر نه تنها جنايتكار نبود، بلكه "رهبری بزرگ" بود؛ آلمانی‌ها نه تنها به خاطر جنگ جهانی دوم مقصر نيستند، بلكه خود قربانی ظلم و جنايات متفقين هستند...
با آشنايی بيشتر با افرادی كه تفكرات "تجديدنظرطلبانه" را تبليغ می‌كنند، متوجه اهداف و انگيزه‌های نژادپرستانه و ضدانسانی آنها می‌شويد و می‌فهميد كه "تجديدنظرطلبان" (حال خواسته يا ناخواسته) تئوريسن‌های خشونت هستند. هواداران "تجديدنظرطلبان" يا بازوی اجرايی اين تئوريسن‌ها، نئونازی‌های خشونت طلب هستند كه نه تنها يهوديان، بلكه مسلمانان را هم برنمی تابند. آنها هر از گاهی به مسلمانان حمله می‌كنند، به خانه، مسجد يا قبرستان مسلمانان آسيب می‌رسانند. اينها حاميان افكار نژادپرستانه و بيمارگونه هيتلر مبنی بر "برتری نژادی" آلمانی‌ها نسبتا به ديگر اقوام و ملل هستند. البته شكی نيست كه نئونازی‌ها در راستای رسيدن به اهداف شان از بستن پيمان‌های استراتژيك موقت با ديگر "نژادها" امتناع نمی‌ورزند. اينها خواهان پاك سازی آلمان و اروپا از افرادی هستند كه موهای روشن و چشمان رنگين ندارند. برخی می‌پرسند، مگر می‌توان تصور كرد، پيرمردی مانند روژه گارودی (Roger Garaudy)، تجديدنظر طلب فرانسوی، در خيابان راه بيفتد و با چاقو و چماق به جان خارجيان بيفتد. جواب اين است كه خير، گاردوی نيازی ندارد خودش به جان خارجيان بيفتد همانگونه كه آنهايی كه حكم قتل فروهرها، پوينده و غيره را صادر كردند، خودشان نيازی به اجرای حكم نداشتند. تجديدنظرطلبان به خشونت طلبان خوراك ايدئولوژيكی می‌دهند، آنها به آسياب افراطيون آب می‌ريزند.
"تجديد نظرطلبان" اغلب با توجه به منفی بودن چهره "پيشوای" شان، آدولف هيتلر، به ندرت آشكارا از او حمايت می‌كنند. ولی در صورت داشتن تماس نزديك با آنها، يا دقت در نوشته‌های شان متوجه اين حمايت و پشتيبانی می‌شويد. از اين گذشته، رابطه صميمی آنها با افرادی كه علنا هيتلر را ستايش می‌كنند، گويای گرايش‌های درونی شان نيز هست. حتی "تجديد نظرطلبان" غير آلمانی هم اكثرا با نئونازی‌ها ارتباط دارند. برای نمونه روبر فوريسون (Robert Faurisson) فرانسوی يا ديويد اروينگ انگليسی (David Irving) به صورت منظم در جلسات نئونازی‌ها شركت می‌كنند و به سخنرانی می‌پردازند.
متاسفانه در ايران اين تصور حاكم است كه تعداد انكار كنندگان هولوكاست در اروپا و آمريكابسيار زياد است. اين موضوع به هيچ وجه صحت ندارد. تعداد اين افراد بسيار كم است و تعداد افراد سرشناس و فعال آنها در كل جهان غرب، يعنی آن عده كه مطالبی را در اين باره منتشر می‌كنند، شايد حتی به ٥٠ نفر هم نرسد. بدين ترتيب با در نظر گرفتن هزاران مورخی كه در دانشگاه‌ها و مراكز پژوهشی اروپا و آمريكا هستند، می‌بينيد كه اين تعداد بسيار ناچيز است.
گفته می‌شود، انكاركنندگان هولوكاست پروفسورند، استادند، پژوهشگرند، مورخند، دكترند و ... اين القاب و صفات چيزی نيست جز يك شگرد تبليغاتی. اكثر اين افراد تحصيلات بالايی ندارند يا اگر هم دارند در رشته‌های غيرمرتبط با تاريخ تحصيل كرده‌اند و به هيچ وجه صلاحيت لازم را برای پژوهش تاريخی ندارند. برای مثال ارنست سوندل (Ernst Zündel)، كه برخی او را "پاپ تجديدنظرطلبان" می‌نامند، نقاش و گرافيست است. در بين "تجديدنظرطلبان" تنها سه، چهار نفر هستند كه تحصيلات دانشگاهی بالا دارند. يكی از اين افراد روبر فوريسون، استاد سابق دانشگاه ليون فرانسه است. فوريسون استاد ادبيات فرانسه بوده و تحصيلاتش هم در همين زمينه است و هيچ تخصصی در زمينه تاريخ ندارد. يكی ديگر از افرادی كه شخصا هولوكاست را انكار نمی‌كند ولی از "تجديدنظرطلبان" حمايت می‌كند، نوآم چامسكی (Noam Chomsky) زبان شناس سرشناس آمريكايی است. همان طور كه همه می‌دانند چامسكی هم در رشته تاريخ تخصصی ندارد و خودش هم برای مثال در مقدمه‌ای بر يكی از كتاب‌های فوريسون به اين موضوع اعتراف می‌كند:
"من اينجا نمی‌خواهم درباره كارهای فوريسون يا منتقدانش چيزی بگويم، كارهايی كه درباره شان چيز زيادی نمی‌دانم، درباره موضوعاتی كه آنها روی شان كار می‌كنند، چيز زيادی نمی‌دانم و اطلاعات خاصی ندارم."[١٨]
درباره روژه گارودی كه در حقيقت بواسطه او افكار عمومی ايران با انديشه‌های "تجديدنظرطلبانانه" آشنا شده است، بايد گفت كه وی زمانی در دانشگاه در رشته فلسفه تدريس می‌كرده است. او در دهه ٦٠ ميلادی گرايش‌های تند استالينيستی داشت و يكی از ايدئولوژيست‌های حزب كمونيست فرانسه بود. در سال ١٩٦٨ در نتيجه انتقاد به ورود نيروهای پيمان ورشو به يوگسلاوی از حزب كمونيست اخراج شد كه در پی آن از نظر سياسی به راست گرايش پيدا كرد و به جرگه انكاركنندگان هولوكاست پيوست. او ابتدا كاتوليك، سپس پروتستان و سرانجام در سال ١٩٨٢ مسلمان شد. روبر فوريسون می‌گويد، گارودی شخصا درباره هولوكاست هيچ گونه پژوهشی انجام نداده و هر آنچه نوشته از كتاب‌های من كپی كرده است.
در بين "تجديدنظرطلبان" تنها يك استثنا وجود دارد كه سال‌هاست در كسوت مورخ مشغول به كار است. اين فرد كسی نيست جز ديويد اروينگ انگليسی. البته لازم به ذكر است كه اروينگ در لندن در رشته علوم طبيعی مدتی تحصيل و بدون پايان بردن تحصيلاتش دانشگاه را رها كرده است؛ در عين حال بواسطه آشنايی اش با مدارك و منابع تاريخی چند كتاب (از جمله بيوگرافی گورينگ [Göring]، يكی از سران نازی) نگاشته كه حتی اساتيد و مورخان آلمانی نيز آنها را خوب و معتبر می‌دانند. نكته جالب توجه آن است كه اروينگ از همان ابتدای كارش بعنوان مورخ وجود اتاق‌های گاز و نابودی نظامند يهوديان توسط نازی‌ها را زير سوال نمی‌برد بلكه تنها معتقد بود كه هيتلر شخصا تا پاييز سال ١٩٤٣ از برنامه نابودی يهوديان يا همان "راه حل نهايی مساله يهوديان" بی خبر بوده است. وی همچنين چند روز پيش به روزنامه نگاران گفته است كه هيچگاه هولوكاست را انكار نكرده و علاوه بر آن در دادگاهی در وين سخنانش درباره عدم وجود اتاق‌های گاز در اردوگاه آشويتس را نادرست خوانده است.[١٩]
دولت ايران قصد دارد در آينده نزديك كنفرانسی را با مشاركت تعدادی از "تجديدنظرطلبان" برگزار كند، بر همين اساس لازم است چند تن از مهمانان احتمالی اين مراسم را نيز معرفی كنم:
هورست مالر (Horst Mahler): از پايه گذاران گروه تروريستی فراكسيون ارتش سرخ يا بادِر-ماينهوف (Bader-Meinhof) است كه بيش از دو دهه در آلمان به فعاليت غيرقانونی مشغول بود. در نتيجه سو قصد و آدم ربايی‌های اين گروه، ٣٤ نفر كشته و تعداد زيادی زخمی شدند. وی در سال ١٩٧٤ به ١٤ سال حبس محكوم می‌شود و در سال ١٩٨٠ آزاد می‌گردد. مالر علاوه بر گرايش‌های يهودی ستيزانه با ترك‌های مسلمان نيز مخالف است. وی برای مثال در يك سخنرانی در روز ٢٣ نوامبر ١٩٩٩ در وين، آمدن كارگران ترك به آلمان را تلاش برای فتح آلمان از درون خوانده است. مالر در اصل وكيل است و در زمينه تاريخ هيچ تخصصی ندارد.
فردريك توبن (Fredrick Toben): آلمانی الاصل و مقيم استراليا است. او در رشته فلسفه دكترا دارد و مدتی طولانی بعنوان آموزگار در استراليا و آلمان در مدارس تدريس كرده است. پيش از آنكه به انديشه‌های راست افراطی روی بياورد، در سال ١٩٨٥ به دليل عدم شايستگی و سرپيچی از مقررات از خدمت در مدرسه اخراج می‌شود ولی در سال ١٩٩٢ دوباره اجازه تدريس می‌يابد. توبن نه تنها در رشته تاريخ صلاحيتی ندارد، بلكه بنابر گفته‌های خودش شخصا هيچ گونه پژوهشی هم درباره هولوكاست انجام نداده است و تنها مطالب منتشر شده از سوی انكاركنندگان هولوكاست را منتشر می‌كند.
يورگن گراف (Jürgen Graf): اهل سوييس است و تا سال ١٩٩٣ بعنوان آموزگار زبان لاتين و فرانسه مشغول به كار بود كه به دليل انتشار مطالب نئونازيستی از شغل خود بركنار می‌شود. هر چند گراف از نظر دانش زبانی فردی بسيار مستعد محسوب می‌شود و بر چندين زبان تسلط كامل دارد ولی او نيز در رشته تاريخ تخصصی ندارد و تا كنون بيشتر بعنوان مترجم كتاب‌های "تجديدنظرطلبانه" فعاليت كرده است. وی در دادگاه‌های كشورهای سوييس، آلمان و فرانسه به خاطر انتشار مطالب "تجديدنظرطلبانه" به زندان و جريمه نقدی محكوم شده، ولی گفته می‌شود در حال حاضر بعنوان پناهنده سياسی در ايران به سر می‌برد.
احمد رامی (Ahmed Rami): مراكشی الاصل است كه از سال ١٩٧٣ در سوئد زندگی می‌كند. به ادعای خودش افسر ارتش بوده و در يك كودتای نافرجام عليه حسين دوم، پادشاه مراكش شركت كرده است. پس از صدور حكم اعدام از مراكش می‌گريزد و در سوئد ابتدا پناهنده سياسی می‌شود و سپس تابعيت دريافت می‌كند. رامی از سال ١٩٨٧ يك شبكه راديويی به نام راديو اسلام را اداره می‌كند كه از آن برای انتشار مطالب "تجديدنظرطلبانه" نيز استفاده می‌كند. البته روزنامه "اكسپرسن" (Expressen) كه از روزنامه‌های معتبر سوئد است در سال ١٩٩٢ تحقيقاتی را درباره رامی انجام داده و به اين نتيجه رسيده است كه داستان مشاركت وی در كودتا عليه پادشاه مراكش همه ساخته و بافته ذهن رامی است. در بخش ديگری از گزارش روزنامه مذكور آمده، سفارت‌های چند كشور عربی و ايران از رامی حمايت مالی می‌كنند. رامی از روزنامه مذكور شكايت می‌كند ولی ظاهرا اكسپرسن می‌تواند ادعاهای خود را به اثبات برساند و در نزاع حقوقی پيروز می‌شود. خلاصه كلام اينكه احمد رامی اگر شياد هم نباشد، دستكم مورخ نيست.
احمد هوبر (Ahmed Huber): روزنامه نگار بازنشسته سوييسی كه اواخر دهه ١٩٦٠ ميلادی به اسلام گرويده است. هوبر خودش در گفتگو با روزنامه نگاران اعتراف كرده است كه با برخی از اعضای القائده نيز رابطه دارد. وی همچنين از مديران شركت التقوی مستقر در شهر لوگانو سوييس است كه از سوی مقامات آمريكايی و سوييسی به همكاری با سازمان القائده متهم است. هوبر حملات ١١ سپتامبر ٢٠٠١ را به همراه چند تن از دوستانش در كافه‌ای جشن گرفته و گفته است كه برج‌های تجارت جهانی، "برج‌های بی دينی" و پنتاگون "سمبول شيطان" هستند. وی همچنين در گذشته با نازی‌ها و همكنون با نئونازی‌ها رابطه بسيار خوبی دارد و از طرفداران پر و پا قرص آدولف هيتلر است. او از جمله فعالان سازمان نازيستی و خارجی ستيز "اَوَلون" (Avalon) است. اين سازمان كه توسط تعدادی نئونازی تشكيل شده، در حقيقت يك مركز فكری برای راستگرايان افراطی تلقی می‌شود. والتر شول (Walter G. Scholl)، از اعضای سابق سازمان اس اس (شاخه شبه نظامی حزب نازيسم آلمان) از دوستان و همكاران هوبر در اولون است. به نوشته روزنامه نيويورك تايمز هوبر تصويری از هيتلر در منزلش نگهداری می‌كند و از زمان حملات ١١ سپتامبر به بعد، تصويری نيز از اسامه بن لادن در كنار آن قرار داده است. البته مهم ترين نكته در اينجا آن است كه هوبر هم همانند ديگر هم كيشان "تجديدنظرطلبش" تخصص تاريخی ندارد.

قانون ممنوعيت انكار هولوكاست
گفته می‌شود زير سوال بردن كشتار يهوديان در تمام كشورهای اروپايی يا غربی ممنوع است و اين امر نشانگر نفوذ يهوديان و صهيونيست‌ها در اين كشورها است. متاسفانه نگارنده هيچ ابزاری برای اندازه گيری ميزان نفوذ يهوديان و صهيونيست‌ها در كشورهای غربی ندارد ولی آنچه مشخص است، آن است كه در ايالات متحده آمريكا، يعنی جايی كه به گواهی بسياری محل حضور يك لابی قدرتمند يهودی است، انكار هولوكاست ممنوع نيست و بر همين اساس آمريكا يكی از مراكز فعاليت "تجديدنظرطلبان" محسوب می‌شود. در كشور انگستان، يكی از كشورهای دوست اسراييل هم چنين قانونی وجود ندارد و آقای اروينگ ساليان سال بدون ترس از محاكمه و مجازات به راحتی می‌تواند كتاب‌هايش را منتشر كند (البته وی اكنون در اتريش زندانی است چرا كه در اين كشور انكار هولوكاست جرم است و او در سال ١٩٨٩ در دو سخنرانی در اين كشور اين عمل را انجام داده است).
بسياری تصور می‌كنند، متفقين پيروز در جنگ جهانی دوم يا يهوديان و صهيونيست‌ها چنين قانونی را به آلمان تحميل كرده‌اند. ولی نگاهی تاريخی به موضوع همگان را به نتيجه گيری ديگری وا می‌دارد:
بحث درباره ممنوعيت انكار هولوكاست تقريبا از دهه شصت ميلادی در آلمان آغاز شد. ولی تنظيم لايحه قانونی و تصويب آن مدت زيادی به طول انجاميد. برخی با اين استدلال كه تصويب چنين قانونی محدود كننده آزادی بيان است، با آن مخالفت می‌كردند (و حتی امروز هم می‌كنند) و عده‌ای هم با اشاره به آثار منفی چنين تفكراتی هم برای امنيت داخلی و هم وجهه آلمان در سطح بين المللی از تصويب آن حمايت می‌كردند. سرانجام در ژوئن سال ١٩٨٥ قانون مذكور به تصويب رسيد. اكنون طبق ماده ١٩٤ كتاب قانون مجازات آلمان انكار جنايات نازی‌ها توهين به قربانيان تلقی و جرم محسوب می‌شود. در سال ١٩٩٤ نيز قانون تشويش اذهان عمومی نيز برای مقابله با انكاركنندگان هولوكاست تشديد شد. بنابر بند ٣ ماده ١٣٠ كتاب قانون مجازات آلمان، كسی كه جنايات دوره نازی‌ها را در ملا عام يا اجتماعات روا بدارد، انكار كند يا بی اهميت جلوه دهد، به حبس تا ٥ سال و جريمه نقدی محكوم خواهد شد.

جنايات نازی‌ها از ديد "تجديدنظرطلبان"- ايرادها و پاسخ‌ها
افراد به اصطلاح "تجديدنظرطلب" چند ايراد اساسی درباره هولوكاست مطرح می‌كنند كه در ادامه به مهم ترين آنها اشاره و پاسخ آن نيز مطرح می‌شود:
ايراد: ٦ ميليون يهودی توسط نازی‌ها كشته نشده‌اند. تعداد يهوديان كشته شده (به گفته برخی) ٢٠٠ هزار نفر يا (به گفته برخی ديگر) يك ميليون نفر بوده است.
پاسخ: پژوهشگران با استناد به تعداد يهوديانی كه در كشورهای مختلف اروپايی زندگی می‌كردند، با در نظر گرفتن تعداد قطارهايی كه روزانه يهوديان را به ارودگاه‌ها منتقل می‌كردند، گزارش ادارات پليس محلی در هر منطقه درباره تعداد يهوديان دستگير شده، اشارات ماموران اردوگاه‌ها در دفترهای خاطرات يا تقويم‌های كاری و مهم تر از همه تعداد جسدهايی كه روزانه در اردوگاه‌های مختلف سوزانده می‌شدند، تعداد يهوديان را به صورت تخمينی برآورد كرده‌اند. لازم به ذكر است كه نازی‌ها در بين افرادی كه به اردوگاه آورده می‌شدند، روی سكوی قطار گزينش ("گزينش ويژه"/Sonderselektion) انجام می‌دادند و آنهايی را كه توانايی كار نداشتند (بويژه زنان، كودكان و افراد سالخورده) مستقيم راهی اتاق‌های گاز می‌كردند.[٢٠] آنها به صورت رسمی از اين افراد هيچ آماری تهيه نمی‌كردند و بر همين اساس پژوهشگران قادر نيستند، رقم صد در صد دقيقی را ارايه كنند. رقم شش ميليون بيشتر جنبه نمادين دارد. كسانی كه تصور می‌كنند پژوهش در اين زمينه و سعی در تصحيح اين رقم در كشورهای غربی ممنوع است، سخت در اشتباهند. چيزی كه ممنوع است پژوهش نيست، بلكه ادعاهای مغرضانه و غيرعلمی با هدف تطهير هيتلر و نازی‌های جنايتكار است. در بسياری از كتاب‌های جديد درباره هولوكاست، تعداد قربانيان يهودی حدود ٥ ميليون نفر اعلام شده است. راول هيلبرگ، استاد علوم سياسی، اتريشی الاصل كه كتاب‌های متعددی را درباره هولوكاست نوشته و خود نيز يهودی است، تعداد يهوديان كشته شده توسط نازی‌ها را پنج ميليون و صد هزار نفر برآورد كرده است.[٢١] كتاب وی در اكثر مراكز علمی آلمان در دسترس است. پروفسور دكتر برند مارتين (Bernd Martin)، استاد تاريخ در يكی از دانشگاه‌های آلمان نيز می‌گويد، آخرين پژوهش‌ها نشان می‌دهند كه تعداد قربانيان يهودی در جنگ جهانی دوم كمی كمتر از رقم مطرح شده توسط هيلبرگ است؛ ولی در عين حال ميليون‌ها نفر بيش از آن است كه آن به اصطلاح تجديد نظرطلبان ادعا می‌كنند.

ايراد: بر روی تابلويی در اردوگاه آشويتس تا اوايل دهه نود نوشته شده بود كه در اين اردوگاه چهار ميليون نفر كشته شدند، در حاليكه بعد از فروپاشی بلوك شرق تابلو عوض شد و اكنون بر روی آن نوشته شده، حدود يك و نيم ميليون نفر در اين مكان توسط نازی‌ها كشته شده‌اند. اين امر نشانگر آن است كه درباره تعداد قربانيان يهودی به شدت اغراق شده و اين رقم را بايد چند ميليون كاهش داد.
پاسخ: نازی‌ها عمليات كشتار خود را در چند اردوگاه انجام می‌دادند كه مهم ترين آن آشويتس است. در آشويتس حدود يك و نيم ميليون نفر (از جمله حدودا يك ميليون يهودی) كشته شدند. در پاسخ به ايراد "تجديدنظرطلبان" درباره تصحيح رقم قربانيان آشويتس بايد گفت، كتاب مذكور راول هيلبرگ (Raul Hilberg) كه در آن تعداد كل يهوديان كشته شده پنج ميليون و صد هزار نفر اعلام شده، نخستين بار در سال ١٩٦١، يعنی ٣٠ سال پيش از فروپاشی بلوك شرق منتشر شده بود. در اين كتاب تعداد قربانيان يهودی در آشويتس حدود يك ميليون اعلام شده بود.[٢٢] شوروی اصولا علاقه خاصی به بزرگنمايی جنايات نازی‌ها داشت و در طول جنگ از آن برای جلب كمك كشورهای جهان، بويژه آمريكا و انگليس و همچنين برای بسيج كردن شهروندان خود عليه آلمان و تقويت ساختار داخلی خود استفاده می‌كرد.[٢٣] بر همين اساس در دوره تسلط شوروی بر كشورهای اروپای شرقی رقم اغراق آميز ٤ ميليون بر روی تابلوی آشويتس باقی ماند. پروفسور دكتر برند مارتين، مورخ آلمانی می‌گويد، در سال ١٩٨٠ از اردوگاه آشويتس بازديد كرده و به يكی از مسوولان آن متذكر شده است كه رقم نوشته شده بر روی تابلو نادرست است، ولی مسوول مذكور پاسخ داده كه به ما اجازه داده نمی‌شود كه تابلو را تغيير دهيم.

ايراد: اكثر يهوديان بر اثر بيماری و شرايط سخت جنگ جان باختند و توسط نازی‌ها اعدام نشدند.
پاسخ: سرنوشت يهوديان مجارستان نشان می‌دهد كه اين تز نادرست است چرا كه نازی‌ها در مارس ١٩٤٤ به سراغ آنها رفتند و تا ماه ژوئن بيشتر آنها را كشتند.[٢٤] هوس، فرمانده آشويتس نيز در خاطراتش به اين مطلب اشاره كرده است. حتی اگر هم بپذيريم كه يهوديان در اردوگاه‌ها به دليل بيماری و شرايط دشوار زندگی جان باخته اند، باز هم كسی جز نازی‌ها مسوول مرگ آنها نيست.

ايراد: راه حل نهايی به معنای انتقال يهوديان به شرق است و نه نابودی آنها.
پاسخ: پروتكل وانزه كه در بالا به آن اشاره شد، آشكارا نشان می‌دهد كه نازی‌ها قصد داشتند پس از انتقال يهوديان به شرق، آنان را نابود كنند. اظهارات هيملر و آيشمن كه اشاره شد و هزاران سند و مدركی كه در اين مقاله مجال اشاره به آنها نيست، نيز مويد اين مطلب است.

ايراد: اصولا ٦ ميليون يهودی در اروپا وجود نداشت.
پاسخ: در پروتكل وانزه آمده است كه حدود ١١ ميليون يهودی در اروپا زندگی می‌كنند. علاوه بر آن هيملر در سال ١٩٤٠ از دكتر كورهِر (Korherr)، رياضيدان شاغل در وزارت كشور آلمان خواست تا تعداد يهوديان اروپا را بررسی كند. وی در گزارشش نوشت، حدود سال ١٩٣٧ ده و سه دهم ميليون يهودی در اروپا زندگی می‌كرده‌اند. وی همچنين در پاراگراف آخر گزارشش مطلبی می‌نويسد كه از كشتار يهوديان حكايت دارد: "در مجموع ظاهرا تعداد يهوديان اروپا از سال ١٩٣٣ تا كنون، يعنی در نخستين دهه قدرت گرفتن ناسيونال-سوسياليست‌ها به نصف كاهش پيدا كرده است. علاوه بر آن نيمی از اين مقدار، يعنی يك چهارم كل يهوديان اروپا از سال ١٩٣٧ به بخش‌های ديگری از كره زمين سرازير شده‌اند." يك كپی از نسخه اصلی گزارش كورهر در اينترنت قابل رويت است (رجوع شود به زير نويس!)[٢٥]

ايراد: در سال ١٩٨٨ يك آمريكايی به نام فرد لويشتر (Fred Leuchter) بعنوان مهندس اتاق‌های گاز در دادگاه ارنست سوندل در كانادا برای ارايه نظريه كارشناسی به نفع سوندل حاضر شد. وی ادعا كرد، از اتاق‌های گاز نمونه برداری كرده و بر روی آنها آثار گاز سيكلون ب نيافته است. وی در ادامه افزود، در اتاق‌هايی كه گفته می‌شود، اتاق گاز بوده اند، اعدام افراد از نظر فنی غيرممكن بوده چرا كه برای مثال درهای اتاق‌ها به اندازه كافی عايق نبوده‌اند. نازی‌ها به "گزارش لويشتر" يا گزارش مشابهی به نام "گزارش رودولف" (Rudolf) استناد می‌كنند و می‌گويند از اتاق‌های گاز نه برای اعدام بلكه برای از بين بردن شپش‌ها استفاده می‌شده است.
پاسخ: لويشتر در همان دادگاه مجبور شد اعتراف كند كه ليسانس زبانشناسی دارد و بدين ترتيب برای تحقيقاتی كه ادعا می‌كند انجام داده، دانش لازم را نداشته است. ژان كلود پرسا (Jean Claude Pressac)، شيميدان فرانسوی كه خود ابتدا از انكاركنندگان هولوكاست بود، برای اثبات تصورات "تجديدنظرطلبانه" خود، چندين سال بر روی شيوه‌های كشتار در اردوگاه‌های نازی‌ها پژوهش كرد. وی سرانجام به اين نتيجه رسيد كه تمام تصوراتش نادرست بوده و با انتشار نتايج تحقيقات خود در كتابی[٢٦] جزييات دقيقی را درباره دستگاه كشتار نازی‌ها منتشر كرد. وی در اين كتاب نوشته، بخش اعظم گاز سيكلون ب برای ضدعفونی و از بين بردن شپش‌ها در سربازخانه‌های ارتش و اردوگاه‌های تمركز مورد استفاده قرار می‌گرفت. ولی مقدار كمی از آن نيز برای كشتار انسان‌ها مورد استفاده قرار می‌گرفت چرا كه تنها با چهار كيلو از اين گاز مرگبار كه از تركيبات سيانيد است می‌توان هزار انسان را كشت.
علاوه بر آن از اواسط سال ١٩٤٣ نازی‌ها از شركت "دِگِش" (DEGESCH)، توليد كننده سيكلون ب، خواستند تا ماده بوداری را كه بعنوان هشداردهنده در سيكلون ب مورد استفاده قرار می‌گرفت، حذف كنند. يك كپی از نسخه اصلی صورتحساب شركت "دگش" در اينترنت قابل رويت است (مراجعه شود به زير نويس!).[٢٧] در آخرين سطر اين صورتحساب به آلمانی نوشته شده: "احتياط! بدون ماده هشداردهنده!" حذف ماده هشدار دهنده از سيكلون ب به اين دليل بود كه قربانيان متوجه نشوند كه چه سرنوشتی در انتظارشان است.
نازی‌ها در آشويتس پس از اعدام زنان موهای آنها را می‌تراشيدند تا از آن برای توليد چيزهايی مانند كلاه گيس استفاده كنند. در سال ١٩٤٥ بلافاصله پس از آزاد سازی اردوگاه آشويتس، يك گونی از موی زنان قربانی و دو هواكش از زيرزمين شماره يك، كوره شماره دو آشويتس-بيركناو به پزشكی قانونی شهر كراكاو فرستاده شد. در گزارش پزشكی قانونی به تاريخ ١٥ دسامبر ١٩٤٥ وجود آثار سيكلون ب هم در موی زنان و هم بر روی هواكش‌ها تاييد شده است.[٢٨]
مورخين در پاسخ به انتقاد لويشتر مبنی بر عايق نبودن درهای اتاق‌های گاز می‌گويند، اسناد مربوط به اردوگاه آشويتس نشان می‌دهند كه نازی‌ها برای اتاق‌های گاز چنين درهايی را سفارش داده بودند.[٢٩] شيميدان‌ها در پاسخ به اين ايراد لويشتر كه بر روی ديوارهای اتاق‌های گاز آثار سيانيد ديده نمی‌شود (البته اگر بپذيريم كه لويشتر صادقانه آزمايش كرده باشد، با توجه به اينكه برای گزارش خود ٣٥٠٠٠ دلار از ارنست سوندل دريافت كرده بود)، می‌گويند، احتمالا به خاطر كم بودن ميزان سيانيد مصرفی توسط نازی‌ها پس از حدود ٦٠ سال ديگری بر روی ديوارها اثری باقی نمانده است.[٣٠]


------------------------------------
[1] البته این موضوع بدین معنا نیست که هیتلر از همان زمان کشتار یهودیان با گاز را مد نظر داشته است بلکه هدف نویسنده از اشاره به آن صرفا نشان دادن گرایش های ضدیهودی وی است.
[2] Adolf Hitler: Mein Kampf, München 1939, p. 772.
[3] J. Goebbels: Tagebücher 1924-1945, ed. Ralf Georg Reuth, München/Zürich 1992, 5. edition, p. 1933.
[4] برنامه 25 بندی حزب نازیسم آلمان به زبان آلمانی در سایت اینترنتی زیر موجود است:
http://www.nationalsozialismus.de/dokumente/textdokumente/25-punkte-programm-der-nsdap
[5] تصویر یکی از پلاکاردهایی که در آن آلمانی ها به بایکوت فروشگاه های یهودی فراخوانده شده بودند، در سایت زیر که به موزه تاریخ آلمان تعلق دارد، دیده می‌شود:
http://www.dhm.de/lemo/objekte/pict/613_1/index.html
[6] متن کامل این قانون که به قانون کارمندی موسوم است، به زبان آلمانی در سایت زیر موجود است:
http://www.dhm.de/lemo/html/dokumente/berufsbeamten33/index.html
[7] قوانین نورنبرگ را در می‌توانید در سایت زیر ملاحظه کنید:
http://www.dhm.de/lemo/html/dokumente/nuernbergergesetze/index.html
[8] عکس کنیسه ای در شهر اِسن در حال سوختن:
http://www.dhm.de/lemo/objekte/pict/644_1/index.html
[9] Max Domarus: Hitler und Proklamationen 1932-1945, 2. vol., Würzburg 1962-63, S. 1058.
[10] H. Wilhelm: Hitlers Ansprache vor Generälen und Offizieren am 26. Mai 1944. In: Militärgeschichtliche Mitteilungen 20, 1076, S. 156.
[11] تصاویری از شرکت "توپف و پسران" که تا سال 1994 در شهر ارفورت آلمان فعال بود، به همراه تاریخچه ای از آن به زبان آلمانی در سایت زیر موجود است:
http://www.topf-holocaust.de
[12] Martin Broszat (ed.): Kommandant in Auschwitz. Autobiographische Aufzeichnungen des Rudolf Höß, München 1963, S. 157.
[13] پیشین.
[14] پروتکل کنفرانس وانزه در کتاب ها و سایت های مختلف اینترنتی موجود است. در سایت زیر هم نسخه آلمانی و هم انگلیسی آن دیده می‌شود:
http://www.lib.byu.edu/~rdh/eurodocs/germ/wanneng.html
[15] برای شنیدن بخشی از سخنرانی هیملر به سایت زیر مراجعه کنید. در میانه های صفحه جایی را که نوشته شده "Himmler am 4.10.1943 in Posen" کلیک کنید.
http://www.h-ref.de/personen/himmler-heinrich/himmler-in-posen.php
[16] این بخش از سخنان هیملر در کتاب های مختلف نقل شده و در سایت بالا نیز موجود است.
[17] برای شنیدن بخشی از اعترافات آیشمن به سایت زیر مراجعه و محلی را که نوشته Tondokument کلیک کنید:
http://www.h-ref.de/personen/eichmann-adolf/eichmann-jerusalem.php
[18] از مقدمه کتاب:
Robert Faurisson: Mémoire en défense contre ceux qui m’accusent de falsifier l’histoire. La question des chambres à gaz, La Vieille Taupe 1980.
[19] خبر مربوط به این مطلب در سایت شبکه اول تلویزیون آلمان "آ.اِر.د" در تاریخ 3/12/1384 رویت شد:
http://www.tagesschau.de/aktuell/meldungen/0,1185,OID5258146_
TYP6_THE_NAV_REF1_BAB,00.html
[20] تصویری از عملیات "گزینش ویژه" در اردوگاه آشویتس-بیرکناو در سایت زیر موجود است:
http://en.wikipedia.org/wiki/Image:Selection_Birkenau_ramp.jpg
[21] Raul Hilberg: Die Vernichtung der europäischen Juden, Frankfurt am Main 1990, p. 1299.
[22] R. Hilberg: p. 1299.
[23] I. Gutman (ed.): Enzyklopädie des Holocaust, 3. vol., p. 1352.
[24] پیشین ص 123.
[25] در سایت زیر یک کپی از نسخه اصلی گزارش کورهر موجود است:
http://www.ns-archiv.de/verfolgung/korherr/faksimile-kurz/
[26] Jean Claude Pressac: Auschwitz: Technique and operation of the gas chambers, New York 1989.
این کتاب در شبکه اینترنت هم در دسترس است:
http://www.holocaust-history.org/auschwitz/pressac/technique-and-operation/
[27] برای مشاهده نسخه ای از صورتحساب های شرکت گش به سایت زیر مراجعه کنید:
http://www.h-ref.de/vernichtung/zyklon-b/zyklon-b-warnstoff.php
[28] Central Commission for Investigation of german Crimes in Poland, vol. I, Warsaw 1946, p. 87.
[29] Till Bastian: Auschwitz und die „Auschwitz-Lüge“. Massenmord und Geschichtsfälschung, München 1997, p. 83.
[30] پیشین.
[31] منبع خبر مذکور خبرگزاری ایرناست:
http://www.irna.ir/fa/news/view/line-9/8411057952092248.htm
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/7323/
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط حمید |

 
آزمون قانون مدارى
بهمن كشاورز
179550.jpg
اولاً- كانون هاى وكلا نهادهاى مدنى به معنى اخص هستند و كانون وكلاى مركز مهمترين آنها است. بنابراين بى  جهت نيست كه انتخابات هيات مديره كانون اخيراً توجه گروه بزرگى از مردم و محافل و موسسات گوناگون داخلى و خارجى را جلب كرده است. انتخابات اين دوره _ دوره بيست و چهارم  _ ويژگى كاملاً برجسته ديگرى هم دارد كه اهميت آن را از يك رويداد صنفى داخلى فراتر مى برد و به پديده اى درخور توجه ملى _ و شايد بين المللى _ مبدل مى كند.
طبق تبصره ۱ ماده۴ قانون كيفيت اخذ پروانه وكالت مصوب ۱۳۷۶ احراز صلاحيت نامزدهاى عضويت در هيات مديره كانون هاى وكلا منحصراً با دادگاه انتظامى قضات است كه مرجعى است قانونى با وظايف تعريف شده از جمله بررسى صلاحيت كانديداها. قضات اين دادگاه ها كلاً افرادى هستند كه به اصطلاح «آرد خود را بيخته و الك را آويخته اند.» بزرگوارانى هستند كه ادامه حضورشان در دادگسترى نه براى نان و نام بلكه از سر عشق ورزى به حق و عدالت و اشتياق به حفظ اصول بنيادى قضا است و برخى از ايشان اسوه هايى هستند كه راى وكلا و قضات هم نسل بنده نمونه قاضى مستقل و شجاع و دانشمند محسوب مى شده اند و مى شوند. به موجب تبصره پيش گفته اين مرجع دو ماه مهلت دارد نتيجه بررسى صلاحيت نامزدها را _ پس از استعلام از مراجع ذيصلاح - كه طبعاً وزارت اطلاعات، دادسراى عمومى و دادسرا و دادگاه انتظامى كانون هستند اعلام كند ولى به هر حال داورى نهايى و مسئوليت تشخيص و وظيفه اعلان نتيجه با دادگاه انتظامى قضات است. در انتخابات اخير صورت اسامى كانديداها در ۲۳/۹/۱۳۸۴ به دادگاه انتظامى تسليم شده است. اين مرجع تا ۲۳/۱۱/۱۳۸۴ فرصت داشته نتيجه بررسى صلاحيت ها را اعلام كند اما تا اين تاريخ پاسخى به كانون واصل نشده است. اگر اين وضعيت را با ابزارهاى موجود تفسير و استنتاج بررسى كنيم، مى توانيم بگوييم:
۱- هرجا قانونگذار براى عمل يا اقدامى مهلت مشخصى تعيين كرده با انقضاى آن مهلت حسب مورد نتايج منفى يا مثبت قطعى ايجاد مى شود مگر اينكه قانونگذار خلاف اين را تصريح كرده باشد. به اين ترتيب با انقضاى مهلت دوماهه، از يك سو براى هفتادوپنج نفر نامزدهاى ثبت نام كرده، حق مكتب ايجاد شده و صلاحيت ايشان تائيد شده محسوب مى شود و از سوى ديگر حق و اختيار دادگاه انتظامى براى اظهارنظر ساقط شده است و چون قانونگذار مرحله يا مرجع يا مهلت ديگرى تعيين نكرده، اين نتيجه قطعى محسوب مى شود.
۲- وضعيت نامزدها بر ملاك اصل ۳۷ قانون اساسى منطبق و برائت ايشان اصل و مفروض است.
۳- «سكوت در مقام بيان» از جانب فرد يا مرجعى كه گفته و اظهارنظرش موجب ترتب آثار به نفع يا ضرر غير مى شود، حجت است و دادگاه محترم انتظامى در اين مورد «سكوت در مقام بيان» كرده است. به اين ترتيب از هر زاويه و با هر ديدگاهى به قضيه نگاه كنيم به اين نتيجه مى رسيم كه صلاحيت ۷۵ نفر نامزد انتخابات دوره ۲۴ هيات مديره كانون وكلاى مركز تا آنجا كه به «قانون» و «اصول» مربوط مى شود تائيد شده تلقى مى شود.
ثانياً- گويا در واپسين ساعات چهارشنبه ۱۷/۱۲/۱۳۸۴ در دو مرحله اوراقى- نه از دادگاه انتظامى قضات بلكه ظاهراً از جانب يك مقام وابسته به قوه مجريه- به كانون وكلا واصل شده كه گويا در آنها اظهارنظرهايى غير از تائيد صلاحيت همه كانديداها وجود داشته، كه اين اظهارنظرها منتسب به شعبه اول دادگاه انتظامى قضات- كه بررسى صلاحيت ها به آن ارجاع شده و طبعاً دخالت مرجع يا شعبه ديگرى در اين امر قابل تصور و قبول نيست- نبوده است.
هيات نظارت در انتخابات كانون وكلا پس از بحث و فحص بسيار _ بحق- به اين نتيجه رسيد كه اوراق واصله، با توجه به منشاء ارسال و مقام فرستنده نمى تواند واجد اثر قانونى باشد.
بنابراين بقاى وضع سابق- يعنى مورد تائيد بودن همه كانديداها با استدلال پيش گفته - انتصابات و انتخابات در ۱۸/۱۲/۱۳۸۴ انجام شد. بديهى است ترديدها و بحث  و جدل هاى موجود و عدم اعلام علنى و رسمى اسامى كانديداها در تاريخ ۲۴/۱۱/۸۴ (پس از انقضاى مهلت دادگاه انتظامى) باعث كمرنگ شدن فعاليت ها و تبليغات و اطلاع رسانى انتخاباتى و در نتيجه كاهش تعداد شركت كنندگان در انتخابات شد، اما با اين حال چيزى نزديك به دو هزار نفر در اين انتخابات شركت كردند.
ثالثاً- ۱- صرف نظر از اينكه نتيجه اين انتخابات چه باشد و چه كسانى از كدام گروه هاى صنفى وكلا حائز اكثريت شوند نحوه برخورد با اين انتخابات و نتايج آن آزمونى است براى سنجش قانون مدارى و احترام به قانون در تشكيلات قضايى ما كه ناچار به كل تشكيلات دولتى قابل تسرى خواهد بود. چه دستگاه قضايى _ بنابر اصل- بايد بيش از همه مقيد به قانون باشد.
۲- تا اين زمان همه اقدامات و حركات قضايى كه در كشور ما انجام شده، به هر حال متكى به قوانين بوده و براى هر مورد به ضابطه قانونى اى _ ولو نه چندان مربوط- استناد شده است.
۳- با توجه به آنچه گفته شد انتخابات كانون وكلاى مركز با رعايت دقيق مقررات قانونى- چه در مقدمات كار و چه اصل آن _ انجام شده است. منظور از قانون متنى است كه از مراحل مختلف تقنينى گذشته و به تصويب مجلس، شوراى عالى و بعد شوراى نگهبان يا تصويب مجمع تشخيص مصلحت نظام رسيده باشد. هر خدشه اى بر اين انتخابات - اگر متكى به قوانين مدون و مصوب و مبتنى بر منطق حقوقى و اصول شناخته شده حاكم بر موضوع نباشد - نشانگر عدم توجه به قانون و عدم رعايت آن است كه بدعت و آغازى خطرناك و نامبارك در شئون قضايى - بلكه در همه امور - خواهد بود. اميد است همه امتحان دهندگان از اين آزمون بزرگ سرفراز بيرون آيند.
http://www.sharghnewspaper.ir/841220/html/index.htm
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط حمید |

ایسنا:بهمن كشاورز كه بالاترين راي كسب شده در انتخابات هيات مديره كانون وكلا را به خود اختصاص داد توانست ‌١١٨٨ راي از تعداد ‌١٨٣٤ نفر شركت كننده در انتخابات را به دست آورد.


دكتر هادي اسماعيل‌زاده، وكيل دادگستري ، آراي كسب‌شده توسط منتخبان بيست‌وچهارمين دوره انتخابات هيات مديره كانون وكلا را به اين ترتيب اعلام كرد:

‌١-بهمن كشاورز ‌١١٨٨ راي

‌٢-گودرز افتخارجهرمي ‌١١٤٨ راي

‌٣-محمد فرض پور ماچياني ‌١٠٨٢ راي

‌٤-عبدالفتاح سلطاني ‌٩٥٧ راي

‌٥-اسماعيل مصباح اسكويي ‌٩٢٨ راي

‌٦-شهرام مدرس گيلاني ‌٨٩٢ راي

‌٧-علي نجفي توانا ‌٨٦٦ راي

‌٨-امير حسين آبادي ‌٨٥٧ راي

‌٩-سيد ابراهيم ثابت قدم ‌٨١٣ راي

‌١٠-جهانگير مستوفي ‌٧٥١ راي

‌١١-رضا تمدن ‌٧٠٩ راي

‌١٢-سيد احمد سعادت ‌٦٩١ راي

‌١٣-شاپور منوچهري ‌٦٦٠ راي

‌١٤-رضا آشوري ‌٦٥٥ راي

‌١٥-توران شهرياري ‌٦٤٨ راي

‌١٦-سيد جمال الدين مير سليمي ‌٦٠٥ راي

‌١٧-ابوالفتح رفيعي آشتياني ‌٦٠١ راي

‌١٨-بهشيد ارفع نيا ‌٥٩٧ راي


اسماعيل‌زاده درباره‌ي دليل اعلام انصرافش در انتخابات هيات مديره كانون وكلا گفت: مي‌دانستم در تاييد صلاحيت‌ها رد مي‌شوم به همين دليل نخواستم كانون با مشكلي مواجه شود.


به گزارش ايسنا به نقل از پايگاه اطلاع‌رساني كانون وكلاي مركز، همچنين اسامي ديگر كانديداها به ترتيب كسب راي به اين شرح است:


-غلامعلي رياحي

-حسين معصومي

-محمد علي دادخواه

-كريم بخنوه

-جهانگير حسن خاني

-علي كاكا افشار

-حسين محمد نبي

-نعمت اله احمدي نسب

-رضا معتمدي

-احمد جاويد تاش

-علي حامد توسلي

-حسين عسگري راد

-محمد حسين جباري زاده

-قاسم كميلي

-سيد علي اكبر توكلي

-ايرج اسماعيل پور

-سيد مصطفي شريعت

-محمد خزائل

-التفات سنايي

-پرويز تابشيان اصفهاني

-محمد حسين قائم مقام فراهاني

-محمد رضا نيكويي تهراني

-محسن فرشاد يكتا

-ناصر چوبدار

-عبد الصمد خرمشاهي

-محمد صادق آل محمد

-شهرام فتحي نژاد

-احمد شمس

-مهدي نيكفر

-محمد علي عظيمي

-غلامرضا فرح روز

-عبدالحسين مدرس بستان آباد

-پرويز كيهاني

-محمد علي مهدوي ثابت

-جواد خالقيان

-اباذر محبي

-سيد اسماعيل نوري اشكلك

-محمد علي جداري فروغي

-مرتضي كاوياني

-مهوش زند

-نبي اله احمدلو

-محمد صالح وليدي

-احمد بشيري

-احمد علي رستگاران

-قدرت اله فرح بخش

-علي قاسمي نراقي

-محمد جواد رفيعي

-هوشنگ سرباز وطن

-عباس كريمي


اسامي كانديداهايي كه اعلام انصراف نموده‌اند نيز به اين شرح است:

-اسداله بيات-انصراف

-محمد پورطهماسبي فرد-انصراف

-سيروس پرورش-انصراف

-ناصر رجبي-انصراف

-محمد باقر مير سراجي-انصراف

-منوچهر نوروزيان-انصراف

-تقي نجف زاده -انصراف

-هادي اسماعيل زاده-انصراف


اعتراض به جريان انتخابات تا ‌٣ روز (پايان وقت اداري روز ‌٣ شنبه مورخ ‌٢٣/ ‌١٢/ ‌٨٤) پذيرفته خواهد شد و كساني كه اعتراض دارند مي‌توانند مراتب را به هيات نظارت مستقر در دفتر رييس كانون وكلا اعلام كنند.
http://www.emrouz.info/archives/2006/03/02515_1.php

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط حمید |

 

در بسیاری از محافل بین المللی این پرسش مطرح است که دلیل اصلی انعطاف ناپذیری ایران در ماجرای هسته ای چه می باشد؟ واقعیت این است که ایران در جریان هسته ای ملاحظاتی دارد که معتقد است نظام بین المللی آن را درک نکرده است و یا حداقل پاسخ مناسبی به آن ملاحظات نمی خواهد بدهد. اما واقعیت این است که دیپلماسی ایران نیز نمی تواند تأمین کننده این ملاحظات باشد.

ملاحظات ایران:

الف) امریکا قصد دارد ایران را از ترتیبات امنیتی در منطقه خلیج فارس حذف کند. ایران پرقدرت ترین کشور منطقه است ولی فاقد نقشی است که شایسته آن است.

ب) امریکا در حال حاضر با اعمال سیاست صلح محدود گوشه چشمی هم به تغییر نظام ایران دارد و به طور غیر آشکار در جهت سیاست تغییر رژیم نیز فعالیت می کند.

ج) ایران در چنین وضعیتی به این نتیجه رسیده که چندان تفاوتی ندارد که چه موضعی اتخاذ کند زیرا امریکایی ها

Continue reading "امکانات مانور ایران"
Posted by alirezah at 10:52 AM | Comments (0) | TrackBack (1)

January 28, 2006

انزوا یا تعامل

در مجمع جهانی اقتصاد در شهر داووس که بانفوذترین و مشهورترین رهبران و شخصیت های جهان در حوزه های مختلف حضور دارند، برخلاف سال های گذشته از مقامات بلندپایه ایرانی کسی در این اجلاس شرکت نکرد. حضور در این اجلاس که همراه با پرداخت هزینه های سنگین آن است، امکان موثری برای بیان مواضع و نیز ارتباط نزدیک با شخصیت های برجسته جهان به دست می دهد.
در سال های گذشته در این اجلاس ايران سعی می کرد مواضع خود را در مسائل جهانی در فرم و صورت مناسبی ارائه دهد و در عین حال از امکانی که این اجلاس برای جذب سرمایه گذاری های خارجی به وجود می آورد، بهره برداری کند. معلوم نیست به چه دلیل مقامات بلندپایه ایرانی از شرکت در این کنفرانس خودداری کردند. این شیوه در زمانی که ایران به شدت در خطر انزوای بین المللی قرار دارد، بر دامنه خطرهایی که منافع ملی ایران را تهدید می کند، می افزايد.
تبلیغات رسانه ای نشان می دهد که برخلاف عراق حجمه تبلیغاتی سنگینی که بر علیه ایران آغاز شده، حتی با استقبال رسانه های منتقد و بی طرفی همچون لوموند و گاردین نیز رو به رو شده است. در این میان گروه های فعالی که از حمله محدود نظامی به ایران حمایت می کنند، بهره برداری جسته و تلاش می کنند فضایی را ایجاد کنند تا دولتمردان امریکایی در مسیری قرار بگیرند که آنها با شعار تغییر رژیم در جستجوی آن هستند.
Committee on Present Danger در بیانیه اخیر خود خاطر نشان می سازد که نظرسنجی ها در امریکا نشان داده است که اکثریت مردم امریکا از یک اقدام نظامی که منجر به جلوگیری و توسعه فعالیت های هسته ای

Continue reading "انزوا یا تعامل"
Posted by alirezah at 10:20 PM | Comments (0) | TrackBack (0)

January 23, 2006

سوار برقطار صلح یا جنگ

alirhaghighi@yahoo.com

درجه رویارویی ایران با نظام بین المللی روز به روز به دلیل چرخش سریع اروپاییها وفقدان انعطاف لازم از سوی ایران دایما افزایش می یابد .
جدا از انگلستان که اکنون سردمدار مبارزه با ایران و ارجاع پرونده ایران به سازمان ملل گشته است
فرانسه والمان در شدید الحن ترین مواضع خود بعد از انقلاب اسلامی ، بر علیه ایران سخن رانده اند . بسیاری مفسران حتی لحن تهدید امیز زاک شیراک در مورد استفاده از سلاح اتمی برعلیه دولتهای حامی تروریسم را متوجه ایران دانسته اند . ودر یک تحلیل غیر مترقبه سازمان ضد جاسوسی المان نیز مدعی شد به اسنادی دست یافته که نشان میدهد ایران در استانه ساخت سلاح اتمی است . ظاهرا اروپاییها چنین وانمود می کنند که ایران از فرصت 2.5 ساله مذاکرات بهره جسته و با پنهانکاری کارهای هسته ای خود را به پیش برده است . و اکنون مقابله با ایران به عنوان یک عنصر پرستیژی برای سیاست اروپا صرفنظر از هزینه های ان درامده است .
این در حالی است که بسیاری از منتقدان داخلی سیاست هسته ای ایران بر این باور بودند که مشکل هسته ای ایران مشکلی برآمده از بی اعتمادی میان رابطه ایران و امریکا است و مذاکره با اروپایی ها برای حل این موضوع به بیراهه خواهد انجامید، زیرا تضمین ها و امتیازاتی که در قبال چشم پوشی ایران از حقوق قانونی خود در زمینه غنی سازی می تواند به ایران داده شوند در اختیار امریکا می باشد. نتایج این چندساله نیز نشان داده است که این منتقدان درست پیش بینی کرده بودند و سیاست انعطاف ناپذیر ایران برای عدم مذاکره با امریکا، ایران را در وضعیت مخاطره آمیزتری قرار داده است.

اکنون که جناح های جنگ طلب در امریکا و برخی جریانات حتی در اروپا، سوار قطار جنگ بر علیه ایران شده اند، ایران متأسفانه اقدامات دیپلماتیک و شعارهایش به گونه ای است که بیش از آنکه قطار صلح را به راه بیاندازد، بر سرعت قطار جنگ افزوده است و توجیهات لازم از جنبه تبلیغاتی که رسانه های بانفوذ لازم دارند در اختیار آنها قرار می دهد.

سفر به سوریه

سفر رئیس جمهور به سوریه در این موقعیت نمونه ای از این نوع دیپلماسی می باشد. مواضع و دیدارهای رئیس جمهور به ويژه با گروههایی که در بمب گذاری های انتحاری اسرائیل دست دارند و رسما ً مسوولیت آن را به عهده می گیرند، بهترین تبلیغ برای مخالفین ایران است که این کشور را تنها مخل صلح اعراب و اسرائیل می دانند.

معلوم نیست که بر مبنای چه تحلیلی این سفر در این موقعیت صورت گرفته است. آیا واقعا ً سوریه می تواند برای ما کاری انجام دهد ایا در تحریم و یا مقابله نظامی با غرب ،نیرو وکشور موثری برای ما محسوب میشود.حکومت موروثی بشار اسد که به واسطه چندین دهه سرکوب جامعه سوریه به وسیله حزب بعث ، موفق شد بدون خونریزی و انتخابات جانشین پدر خود گردد، اکنون دست به دامان عربستان سعودی شده است که نگذارد غرب اقدامات بیشتری علیه سوریه انجام دهد. در سفر دیک چینی به عربستان محور مذاکرات امیر عبدالله با معاون اول ریاست جمهوری امریکا بر محور حل مسالمت امیز مسئله سوریه دور می زد .

آیا مسأله فلسطین در چنین وضعیتی اولویت سیاست خارجی ایران گردیده است؟ کافی است ما حتی به رفتار سوریه نگاه کنیم تا بفهمیم چقدر در دیپلماسی و انعطاف پذیری و دنبال کردن منافع ملی اما ن نیز از این کشور عقب می باشیم.

مواضع سوریه
الف) سوریه با امریکا روابط دیپلماتیک دارد. سران این کشور دائما ً در مذاکره و گفتگوهای مستقیم با مقامات امریکایی قرار دارند. کسی نیز داشتن چنین روابطی را به معنای سازش سوریه با امریکا تلقی نمیکند
ب) سوریه حتی با اسرائیل مذاکرات علنی و مخفی داشته است و مشکلش بیش از آنکه شناسایی اسرائیل باشد، مسأله بلندهای جولان است که به تصرف اسرائیلی ها درآمده است و در صورت پس دادن این بلندی ها مشکلی برای شناسایی اسرائیل ندارد. علاوه بر این مخالفت سوریه با صلح میان دولت خودمختارفلسطین و اسرائیل از آن جهت است که بر این باور است در صورت صلح میان دولت خودمختار فلسطین و اسرائیل، سوریه تنها مانده و کارتی برای امتیازگیری ندارد. بنابراین، از گروه های مخالف صلح استفاده می کند تا بتواند امتیاز بیشتری کسب کند وگرنه برای حزب بعث سوریه نه جهان اسلام مطرح است و نه فلسطینی ها.

ج-آنها بدین می اندیشند که سوریه از این منازعه چه سودی می تواند کسب کند؟ در طول چندین دهه گذشته که حزب بعث در این کشور به قدرت رسیده است، شعارهای رادیکال زمینه هایی بوده است که این کشور بتواند از دولت های عرب اخاذی کند. جالب است بدانیم که بر مبنای اسناد موجود دولت شاه نیز کمک های قابل توجهی به دولت سوریه کرده بوده است.

د- بعد از انقلاب نیز دولت سوریه درصدد برآمد که دولت واحدی با صدام حسین تشکیل دهد که اختلافات میان صدام و حافظ اسد مانع از تحقق این امر شد و در جنگ میان ایران و عراق این کشور در قبال پولهای کلانی که از ایران گرفت، از ایران حمایت نمود. در جنگ اول خلیج فارس نیز سوریه برخلاف ایران به همکاری مستقیم و آشکار با نیروهای ائتلاف بر علیه عراق دست زد و منابع مالی بیشماری از این طریق به دست آورد. سوریه همواره نشان داده است که ایران را نیز به خاطر منافع می تواند به کناری نهد، همچنانکه در سالهای گذشته در اجلاس سران عرب از بسیاری از قطعنامه هایی که از حاکمیت امارات متحده عربی بر جزایر سه گانه و خواهان پایان اشغال ایران شده ، حمایت کرده است.
موضع ایران
متاسفانه برخی دولتمردان ایرانی با این توهم که تحت هیچ شرایطی امریکا و متحدانش نمی توانند به ایران حمله کنند. بی محابا روش رویارویی را برگزیده اند. دیپلمات زیرک باید بداند که همه گزینه ها بر روی میز قرار دارد . و قابلیتهای لازم را برای مقابله با انها باید داشته باشد . علاوه براین ظاهرا میان سیاستهای دولت و شورای عالی امنیت ملی اختلاف روشی مشاهده میشود که مصالح ایران را به طور جد به خطر می اندازد
ایران اکنون باید از جنبه تبلیغاتی از هرگونه رفتاری که نشان از جنگ طلبی، رویارویی و تأیید تبلیغاتی باشد که غرب برای حمله مقطعی نظامی به منابع اقتصادی و نظامی ایران و یا اعمال تحریم های گسترده اقتصادی علیه ایران نیازمند آن است، خودداری ورزد.

Posted by alirezah at 10:38 PM | Comments (2) | TrackBack (2)

میزگرد تکنولوژی هسته ایی و مشکلات پیش روی ایران

- حجه الاسلام و المسلمین دکتر صٿوی (مدیر آکادمی مطالعات ایران در لندن)
- مهندس مجید خبازان (پژوهشگر و خبرنگار)
- دكتر علیرضا حقیقی (كارشناس امور بین الملل)

متن سخنرانی ها را می توانید اینجا بشنوید

http://www.kanoontowhid.org/vp.php?pi=98

Posted by alirezah at 10:25 PM | Comments (0) | TrackBack (1)

بازهم تحریم

گفتگوی راديو بين المللی فرانسه با سعيد محمودی و عليرضا نامور حقيقی درباره کشاکش بين المللی بر روی پرونده هسته ای ايران
در برنامه "زمينه ها و زمانه ها"ی اين هفته راديو بين المللی فرانسه، فرنگيس حبيبي با آقايان سعيد محمودي، استاد حقوق بين الملل در سوئد و عليرضا نامورحقيقي، پژوهشگر علوم سياسی در کانادا درباره کشاکش بين المللی پيرامون موضوع پرونده هسته ای ايران و گزينه های مختلف در برابر آن به گفتگو نشسته است. اين گفتگو را در زير بشنويد.

http://1384.g00ya.com/politics/archives/042845.php

Posted by alirezah at 10:18 PM | Comments (0) | TrackBack (2)

January 18, 2006

مبارزه در تاریکی

متن گفتگوی هفتگی داريوش سجادی با دکتر عليرضا حقيقی کارشناس سياسی بنياد پژوهش های ايران وابسته به تلويزيون هما
پخش شده در تلويزيون هما مورخه ـ 24/آذر/84

داریوش سجادی:

جناب آقای حقيقی، عنايت داريد که سخنان آقای احمدی نژاد مبنی بر غلوآميز بودن واقعه تاريخی هولوکاست بازتاب های گسترده ای در سطح جهان داشت. جنابعالی برآيند مواضع اتخاذ شده نسبت به اين اظهارات را چگونه ارزيابی می کنيد؟

علیرضا حقیقی:

باید ببینیم آقای احمدی نژاد از چه زاویه ای این موضع گیری را کرده تا بتوانيم تبعات مثبت یا منفی آن را در حوزه سیاست خارجی ومنافع ملی ارزیابی کنیم. نکته اولی که باید در تحليل سیاسی اين مسئله مد نظر قرار داد آن است که باید ببینیم آقای احمدی نژاد اکنون با چه شاخصی مسئله اسرائیل را به اولويت های سیاسی خارجی ایران مبدل کرده؟

همانطورکه می دانید ایران با چالش مسئله هسته ای و تحریم های اقتصادی آمریکا روبرو است و تمام سیاست خارجی ایران بسیج شده بود برای حل آن مسئله. اما اکنون آقای احمدی نژاد یک جبهه جدیدی را در سیاست خارجی ایران باز کرده که قطعاً تاثیراتی در دو حوزه هسته ای و تحریم های اقتصادی می گذارد. سخنرانی های پی در پی رئيس جمهور نشان می دهد که ایشان می خواهند جبهه جدیدی را باز کنند و این جبهه جدید تبعات زیادی را بر ایران تحميل کرده.

داریوش سجادی:

جنابعالی در مقاله ای که اخيراً منتشر کرديد دو خط مشی را در اتخاذ سیاست جدید آقای احمدی نژاد محتمل دانسته ايد. يکی بالا نگاه داشتن قیمت نفت و دوم ایجاد یک بسیج اجتماعی در داخل با تکیه بر دشمن خارجی. اين دو به چه معناست؟

علیرضا حقیقی:

اينکه بخواهيم از زاویه دید آقای احمدی نژاد مسائل را تحليل کنیم، چون ایشان انگیزه و شاخص خودشان را برای این کار مطرح نکرده اند، لذا کار ما دشوار می شود. ما ابتدا باید مشخص کنیم که شاخص ايشان برای اولویت دادن به مسئله اسرائیل آن هم در موقعیت فعلی چیست؟

آقای احمدی نژاد در مقام ریاست جمهوری مسئولیتی در قبال ملت و دولت ایران دارد که اين مسئوليت ايشان را ملزم می کند تا با یک ارزیابی استراتژیک و نه فردی به مسائل بپردازد. اين در حالی است که صحبت های آقای لاریجانی و کلاً مقامات برجسته ایرانی از اول انقلاب تاکنون جدا از این موضع گیری بوده. حتی امام هم که موجودیت اسرائیل را نفی کردند در یک دوره متفاوت از دوره کنونی بود. گذشته از آنکه بايد بخاطر داشته باشيم امام در مورد صدام حسین و عربستان سعودی هم مواضع بسیار تندی اتخاذ کرده بودند، ولی با تغییر اوضاع و شرایط، دولت ایران آن مواضع را تعدیل کرد.

داریوش سجادی:

يعنی جنابعالی معتقد هستید که مواضع آقای احمدی نژاد را باید نوعی تکروی سیاسی، خارج از منظومه نظام تلقی کرد؟

عليرضا حقيقی:

به هر حال همانطور که مقام رهبری تاکید کرده اند، نظام جمهوری اسلامی همواره بر تعهدات و قراردادهای بین المللی و همچنين به ثبات بین المللی و منطقه پایبند است و قصد ندارد نظم بین المللی را بر هم بزند، در عین حال که اجازه هم نخواهد داد که هیچ کشوری استقلالش را مخدوش کند.

داریوش سجادی:

پس انگیزه آقای احمدی نژاد از بیان چنین مواضعی چه می تواند باشد؟

علیرضا حقیقی:

البته ما فرض را بر اين می گذاريم که اين سياست های جديد متکی بر يک تحليل استراتژيک است. ولی اگر این حرف ها بر مبنای تحلیلی انجام نشده باشد هزینه هائی که این کار بر سیاست خارجی ایران تحمیل می کند بسیار نامناسب وخطرناک خواهد بود. اما چنانچه عقبه ای استراتژيک برای اين مواضع فرض نمائيم در آنصورت ممکن است هدف ايشان از اتخاذ چنين مواضعی بالا نگاه داشتن قيمت نفت باشد. طبيعی است وقتی منطقه بحرانی شود قیمت نفت می تواند بالا بماند. نکته دیگر اینکه اینها معتقدند ما نباید موضع انفعالی نسبت به اسرائیل داشته باشیم. دیگر اینکه ایران می خواهد از موضع انفعالی خارج شود و با موضع فعال عمل کند. برمبنای این تحلیل تجربه نشان داده موقعی که موضع فعال گرفته می شود، رقیب معمولاً عقب می نشیند و بر اساس همان تحليل، دشمن توانائی انجام هیچ کاری علیه ایران را ندارند و همه صحبت هائی که در مورد عملیات نظامی یا مسائل دیگر مطرح می کنند در حقیقت یک نوع بلوف است. این مسائل باعث خواهد شد یک بسیج اجتماعی در ایران ایجاد شود. بسيج اجتماعی معمولاً زمانی ایجاد می شود که جامعه در مقابل یک خطر خارجی واقع شود. شاید آقای احمدی نژاد این طور فکر می کنند که اگر این موضوع برجسته شود غرب در مورد مسئله هسته ای کوتاه بیآید. آقای احمدی نژاد زمانی که شهردار بودند در ارتباط با نظام بوروکراتيکی که در مقابل ایشان بود معتقد بودند که موقعی که شما بخواهید با گاسپاروف شطرنج باز مشهور جهانی شطرنج بازی کنید وقتی سطح بازی تان نازل باشد هیچ راهی نداريد مگر اینکه قاعده بازی را تغییر دهيد والی از گاسپاروف شکست خواهيد خورد. ایشان این رويکرد را در مقابله با نظام بوروکراسی ایران که منجمد شده، مطرح کردند و متذکر شدند که این مناسبات را می خواهند از بین ببرند. ظاهراً همين ذهنیت را ایشان در روابط بین الملل هم دارد. یعنی می گوید چون مناسبات بین المللی علیه ماست، ما قواعد بازی را که آنها برای ما تحمیل کرده اند را نمی پذیریم. ولی بايد توجه داشته باشيم که چنين تغيير رويکردی به آن سادگی ها هم نيست. ممکن است در حوزه های داخلی این کار به راحتی انجام گیرد، ولی در حوزه بین الملل این کار بسیار خطرناک است. چرا که اولاً جناح های افراطی و تندرو داخل اسرائیل را قدرتمندتر می کند. همانطورکه شاهد بودیم بعد از صحبت آقای احمدی نژاد موقعیت جناح های صلح طلب درون اسرائیل کم رنگتر شد. آقای نتانیاهو که جز کسانی بود که همواره معتقد بود آمریکا باید به جای عراق، به ایران حمله می کرد در اين قائله از موضع برتری برخوردار شد.

نکته دوم اینکه ادامه این مواضع باعث خواهد شد که واشنگتن و جناح های واقع گرای وزارت خارجه آمریکا به این نتیجه برسند که ایران اپوزیسیونی ندارد تا بتوانند آن را جایگزین کنند، تغییر رژیم هم امکان پذير نيست بنابراین با توجه به بحران هائی که آمریکا دارد راهی جز برقراری صلح محدود با ايران برایش نمی ماند. صلح حداقلی در حوزه هائی که به نفع آمریکاست مانند حوزه عراق و افغانستان. چند ماهه پیش آمریکائی ها در صدد برآمده بودند که تحریم هوایی ایران را بردارند و حتی بعد از اینکه ایران قبول کرد مسئله غنی سازی را تعلیق کند یک دستور مقطعی هم دادند به اين مفهوم که ایران بتواند قطعات یدکی برای هواپیماهایش بگیرد و یا حتی بتواند هواپیماهای جدیدی خریداری کند. ولی این وقایع اخیر باعث شد که در جناح های سیاسی واشنگتن قائلين به این دیدگاه تضعیف شوند و جناح هائی در اين بازی برنده خواهند شد که معتقدند هیچ نوع مذاکره و ارتباطی با ایران نباید انجام شود و تنها راه حل آنست که کلیت نظام ایران سرنگون شود. ايشان اعتقادشان بر این است که حکام ایران به هیچ نظم بین المللی پایبند نیستند و مذاکره با اینها هم فایده ای ندارد و برای دست یابی به اهداف شان چون علناً نمی توانند عملیات همه جانبه داشته باشند، می روند سراغ جنگ مخفی.

مرادم از جنگ مخفی خرابکاری در حوزه های داخلی ایران است از قبيل حوزه هسته ای، اقتصادی و مالی. مسئله توقیف اموال ایران در بانکهای ایتالیا هر چند که بعد از 15 روز حل شد اما نمونه ای از آغاز اين بازی است.

اين نکته را هم بايد در نظر داشته باشيم که مهم ترين منبع درآمد ایران از طریق فروش نفت است و اين نقطه آسيب پذير ماست. چنانچه ایران بخواهد قواعد بازی را قبول نکند قطعاً دچار مشکل خواهد شد چرا که سازمان ملل و اکثر کشورهای جهان اسرائیل را برسمیت شناخته اند و حتی مجلس فلسطین هم اسرائیل را برسمیت شناخته. البته حق طبیعی ايران هم هست که اسرائیل را برسمیت نشناسد ولی اینکه بگوئيم اسرائیل باید حذف شود اینها مسائلی است که در تاریخ بین الملل اتفاق نیفتاده و بیشتر به صورت رویا می ماند تا واقعیت. اینکه اسرائیلی ها بروند کانادا یا آلاسکا می دانیم که این صحبت ها عملاً امکان ناپذیر است و وقتی ما وارد چنین بازی شدیم دیگر نمی توانیم به دولت ایتالیا اعتراض کنیم که چرا پولهای ما را توقیف می کنید. گذشته از آنکه تصور نمی کنم بدنه بوروکراتيک ایران در ارتباط با سیستم بین المللی آمادگی چنین وضعیتی را داشته باشد.

داریوش سجادی:

اما صرف نظر از تبعات منفی اظهارات آقای احمدی نژاد در اروپا و آمريکا که متاثر از مسئوليت حقوقی رياست جمهوری ايشان بود، نمی توان منکر شد که مواضع ايشان از حیث محتوا برخوردار از منطق درستی بود و به همين دليل هم آن مواضع مورد استقبال افکارعمومی کشورهای عرب و مسلمان قرار گرفت.

علیرضا حقیقی:

ببينيد، شايد آقای احمدی نژاد اعتقاد داشته باشند که این مواضع باعث خواهد شد افکار عمومی جهان عرب به سمت ايران بيآيد و بدينوسيله ما از پشتیبانی این افراد برخوردار شويم، ولی واقعیت آنست که این افکار عمومی در دفاع از ايران هیچ تاثيری ندارد. من از شما می پرسم، زمانی که ما با عراق جنگ می کردیم افکار عمومی کشورهای مسلمان چه حمایتی از ما کردند؟ همين افکار عمومی چه نقشی در خنثی کردن تجاوز عراق به ایران داشتند؟ همچنانکه مشاهده کرديم علی رغم آنکه صدام حسین در کشورهای عرب بسیار محبوب بود، موقعی که آمریکا خواست به عراق حمله کند این افکار عمومی مانع از سرنگونی صدام نشد. اين در حالی است که دو ماه قبل از این حمله هر روز در پایتخت کشورهای عربی، در مصر و یمن و سودان تظاهرات مردمی به نفع صدام انجام می شد. بیشترین طرفداران صدام در

Continue reading "مبارزه در تاریکی"
Posted by alirezah at 05:26 PM | Comments (0) | TrackBack (1)

January 04, 2006

رویاهای جدید در سیاست خارجی ایران

alirhaghighi@yahoo.com

با حضور رئیس جمهور در کمیسیون امنیت ملی مجلس مشخص گردید که رئیس جمهور رویای جدیدی از سیاست خارجی جمهوری اسلامی را در سر می پروراند که موضع گیری در مقابل اسرائیل از نخستین ستون های این سیاست جدید به شمار می رود. رئیس جمهور در اظهارات خود خاطر نشان کرده است که سیاست های شانزده ساله جمهوری اسلامی ایران برای تنش زدایی شکست خورده و به اهدافی که می خواسته نرسیده است و در بعضی موارد نتایجی مأیوس کننده نیز به همراه داشته است.

سیاست جدید ایشان ظاهرا ً مبنای تهاجمی دارد و هدفش بیش از آنکه اعتمادسازی، تنش زدایی و نزدیکی به اروپا باشد، درصدد آن است که افکار ملت های مسلمان را در جهت شعارهای آرمانی بسیج کند که از آن طریق یک نیروی حمایتی در میان افکار عمومی جهان اسلام و دولت های اسلامی به وجود آورد و از این طریق یک نوع سپر دفاعی معنوی برای جمهوری اسلامی ایجاد کند.

بر مبنای نظر ایشان هر جا که جمهوری اسلامی تهاجمی عمل کرده است و از تهدیدها و ارعاب غرب و اسرائیل نهراسیده است، توانسته است آنها را به عقب نشینی و تسلیم وادارد، زیرا سیاست تنش زدایی و انعطاف بیش از حد این توهم را در غربی ها ایجاد می کند که ایران از موضع ضعف با آنها برخورد می کند و لذا آنها به خود اجازه می دهند که گام های بیشتری را برای مداخله در امور ایران و مهار و کنترل امور ایران به کار گیرند. که در نهایت فقط سرنگونی نظام رضایت خاطر انها را فراهم می اورد

به طور عملی این رویای جدید نیم نگاهی به سیاست خارجی ایران حداقل در چند سال اولیه خود دارد که هدفش بسیج انقلابی ملت های مسلمان منطقه بود و رابطه با ملت ها را بیش از رابطه با دولت ها ارج می نهاد. از آنجا که مشخص نشده است که دولت با چه بهایی حاضر به اعمال این سیاست می باشد و قصد دارد آن را با قدرت تمام و بدون توجه به نظرات کارشناسی درون نظام که عموما ً نگاه دیگری را دارند، این خط مشی را به پیش ببرد، پرسش هایی برانگیخته می شود که پاسخ به آنها می تواند ابهام های موجود در مورد این رویای جدید را برطرف کند:

الف) بر طبق قانون اساسی ایران، رئیس جمهور صرفا ً مجری سیاست خارجی است. تعیین استراتژی و خطوط اصلی سیاست خارجی در ایران بر عهده مقام رهبری و شورای عالی امنیت ملی است. مجلس و رئیس جمهور نقش نظارتی را بر عهده دارند و وزارت امور خارجه نیز مجری آن سیاست ها می باشد. اکنون باید پرسید این چرخش اساسی در سیاست خارجی ایران، نظر مقامات و نهادهای مسوول در سیاست خارجی ایران است یا صرفا ً نظر شخصی رئيس جمهور؟

ب) اگر نهادها و افراد مسوول برای تعیین خطوط سیاست خارجی ایران نظر متفاوتی از آنچه که رئیس جمهور مطرح کرده است داشته باشند، باید پرسید که این تعارض دیدگاه منجر به صدمه زدن به منافع ملی ایران نخواهد شد و آیا رئیس جمهور حاضر است سیاستی را اجرا کند که با نظرات شخصی اش تفاوت داشته باشد؟ و نتایج منفی ناشی از این دوگانگی به عهده چه کسی خواهد بود؟

ج) همانطور که گفته شد در شانزده سال گذشته روسای جمهور صرفا ً مسوول اجرای سیاست خارجی بوده اند. آیا انتقاد رئیس جمهور به معنای انتقاد از نهادهای مسوول ترسیم کننده سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران می باشد ؟

د) سیاست تنش زدایی و نزدیکی به اروپا و حتی امریکا در دوره ریاست جمهوری آقای هاشمی با تأیید مقام رهبری و شورای عالی امنیت ملی انجام گرفته است. آیت الله خامنه ای در مقام ریاست جمهوری از سیاست درهای باز در ارتباط با دیگر کشورها در دی ماه 1363 سخن رانده است، آن هم زمانی که بسیاری شعارهای رادیکال در عرصه سیاست خارجی می دادند. در مورد رابطه با امریکا نیز سیاست افزایش روابط اقتصادی و تا حدی فرهنگی در دوره اول آقای هاشمی رفسنجانی با تأیید ایشان بوده است.
یک سوم نفت تولیدی ایران به شرکت های امریکایی فروخته می شد. کونکو و مکدرموت دو شرکت بزرگ امریکایی بودند که قصد سرمایه گذاری در حوزه های نفتی را داشتند که ایران با انجام کارهای آنان موافقت کرده بود. آنچه که باعث شد این روند تغییر کند، فعالیت های لابی ای پک بود که به صدور قطعنامه در امریکا برای تحریم اقتصادی ایران منجر شد.

همچنین سیاست تنش زدایی به هنگام جنگ اول امریکا علیه عراق، علیه طالبان و حمله برای سرنگونی صدام حسین باعث شد که تا حدودی ایران از مخاطره های احتمالی در امان بماند. برخی از جناح های چپ در جنگ اول امریکا علیه عراق و حتی در حمله به طالبان با همین دیدگاه رئیس جمهور جدید معتقد بودند بایستی با بسیج انقلابی به مقابله با امریکا پرداخت و معلوم نیست که اگر آن دیدگاه ها موفق می شدند سیاست های خود را عملی کنند، ایران اکنون در چه وضعیتی قرار داشت.

و) رئیس جمهور متأسفانه تعریف روشنی از قدرت و منافع ملی ایران ارائه نداده است تا ببینیم سیاست ها ایشان و اهدافی که ذکر می کند ایران را به ان اهداف راهنمون خواهد ساخت یا خیر؟
ه ) آنچه که از لحاظ اخلاقی پرسش بر انگیز است این است که رئیس جمهور در شعارهای انتخاباتی خود سخنی از این دیدگاه های مطرح شده کنونی به میان نیاورده است، بلکه در تبلیغات انتخاباتی بر شعارهای کلی و اعمال سیاست های اعتمادزایی و تنش زدایی در سیاست خارجی تکیه نمود. ایا کسانی که به ایشان رأی داده اند در مورد سیاست هایی که هزینه های سیاسی و اقتصادی زیادی را متوجه دولت و ملت ایران ساخته است، هم نظر با ایشانند؟ و آیا از لحاظ اخلاق سیاسی چنین امری پسندیده است و به معنای غبن در قرارداد محسوب نمی شود؟

ز ) از همه مهمتر آنکه سیاست مقابله با جهان، درافتادن با نهادهای بین المللی و بی توجهی به قواعد بازی بین المللی برای هیچ کشوری نتوانسته است عدالت و معنویت- که از اهداف دولت جدید است- را به ارمغان آورد. ایران نیز از این قاعده خارج نیست و اگر کسانی جز این می اندیشند، نیازمند تأمل و بازنگری در روابط بین الملل هستند.

Posted by alirezah at 11:00 PM | Comments (0) | TrackBack (3)

December 31, 2005

دولت جدید و چالشهای همزمان

alirhaghighi@yahoo.com
بحران های همزمان معمولا ً دولت ها را با جبهه های مختلف درگير می کند و از کارايی آنها می کاهد. به همين دليل اکثر دولت ها از مواجه شدن با چنين موقعيتی پرهيز می کنند. به نظر می رسد دولت جديد راهی متفاوت را برگزيده است.

روز گذشته برخی از کشور های اروپايی از صدور بیمه صادراتی برای ایران خودداری کردند.

این موضع به همراه انسداد دارایی های ایران در ایتالیا نشانه های جدیدی از چالش مالی دولت جدید خواهد بود. اگر این روند تداوم یابد و دادگاه ایتالیا پول های سفارت ایران را آزاد نکند، این مسأله می تواند به عنوان یک روند قضایی از سوی دادگاه های دیگر کشورهای اروپایی نیز مورد بهره برداری قرار گیرد.

به نظر می رسد که اروپایی ها صبر و حوصله لازم را برای چانه زنی با ایران از دست داده اند. علاوه بر این اظهارات رئیس دولت در مورد مسأله اسراییل معادله جدیدی را در موقعیت ایران وارد نمود که اولین نتایج آن در جنگ مالی اروپا علیه ایران آشکار می گردد.

به جزء این مسأله هسته ای همچنان به صورت لاینحل باقی مانده است و اگر ایران غنی سازی در خاک روسیه را بپذیرد به طور موقت از چالش هسته ای رها خواهد شد، اما مسأله تحریم اقتصادی و چالش اقتصادی ایران پا برجا خواهد ماند، زیرا در وضعیت جدید اروپایی ها حاضر به دادن امتیازات استراتژیک به ایران نمی باشند. امتیازاتی که قبل از انتخابات ریاست جمهوری حاضر به اعطای آن بودند.

دولت در چنین هنگامه ای از امکانات دیپلماتیک خود برای تعدیل مواضع اروپایییان به خاطر احضار سفرای خود و عدم جایگزینی آنان به شدت کاسته است.
تغییرات سطوح مدیریتی نیز در ایران که یادآور روزهای اول انقلاب است، باعث شده است که در مجموع سرمایه گذاران اقتصادی اعم از داخلی و خارجی اکثر کارهای خود را متوقف سازند و منتظر شوند که ببینند دولت جدید چگونه از این موقعیت خارج خواهد شد. اگر تحریم اقتصادی اروپا گسترش یابد و لایه های وسیع تری را در بر بگیرد، اختلالات بیشتری در مبادلات بازرگانی و صنعتی ایران به وجود خواهد آمد.

به نظر می رسد اگر دولت انعطاف های لازم را در ارتباط با چالش های مسائل مربوط به حوزه روابط بین الملل و آزادی های اجتماعی و سیاسی در داخل نداشته باشد، دوباره در روندی قرار خواهد گرفت که در گذشته نیز چندین بار آن را تجربه کرده است. اما اقتصاد ایران هر چند به خاطر درآمد سرشار نفتی کشش بیشتری برای تحمل این ضربات دارد، اما انسجام سیاسی و اجتماعی مانند گذشته نمی باشد.

علاوه بر این تهدیدات امنیتی علیه ایران به طرز روزافزونی گسترش یافته است و ایران دائما ً مجبور است بر هزینه های دفاعی خود بیفزاید. دولت جدید اگر قصد مبارزه با مافیای اقتصادی دارد راهی جزء این ندارد که به مناسبات اقتصادی در شکل عادی خود با کشورهای اروپایی و در صورت امکان با امریکا بازگردد. در فضای تحریم و اقتصاد بسته است که مافیای اقتصادی شکل می گیرند و عملا ً سیاستی که دولت در مقابله با نظام بین المللی اتخاذ کرده است به نفع مافیای اقتصادی داخلی تمام خواهد شد.

Posted by alirezah at 01:25 AM | Comments (2) | TrackBack (5)

December 26, 2005

اثرات منفی تحريم اقتصادی آمريکا عليه ايران در گفتگوی داريوش سجادی با عليرضا حقيقي، تلويزيون هما

اکنون ايران و آمريکا در یک نقطه عطف تاريخی قرار گرفته اند که یا بايد صلح را قبول کنند و یا جنگ را. اگر
بخواهیم صلح کنیم تمام مسائل را باید روی میز گذاشته و با آمريکا آن ها را حل کنيم. به نظر من الان برای صلح موقعیت مناسبی است، برای اینکه وقایع عراق و مشکلات داخلی آمریکا نشان داد واشنگتن توان تحقق رویاهائی که برای خاورمیانه بزرگ در نظر داشت در توان نداشته و ندارد
پخش شده در برنامه از نگاه ميهمانان ـ تلويزيون هما ـ 17 آذر 84

داریوش سجادی:
پیرو حادثه سقوط هواپیمای نظامی هرکولس C-130 ارتش جمهوری اسلامی ايران در بعد از ظهر 15 آذر سالجاری که درصدد انتقال تيم خبرنگاران به منطقه مانور عملیاتی در جنوب کشور بود، متاسفانه تعداد زیادی از خبرنگاران کشور کشته شدند. اين در حالی است که طی سالهای گذشته شاهد موارد مشابه ديگری از سقوط هواپیما در ایران بوده ایم. جنابعالی با يک نگاه مسبب شناسانه به منظور ممانعت بعمل آوردن از تکرار حوادث مشابه، چه عاملی را برجسته تر از ديگر عوامل موثر در بروز چنين حوادثی می دانيد؟

علیرضا حقیقی:
واقعیت آن است که عمر این هواپیماها عملاً تمام شده و تحریم اقتصادی آمریکا در مورد ایران بخصوص در تحريم قطعات هواپیما سبب می شود تا ایران نتواند ناوگان هوائی اش را تعمیر يا جایگزین کند، ما با این خطر نه فقط در مورد هواپیماهای نظامی بلکه در مورد هواپیماهای مسافربری هم مواجه هستیم.این حوادث باز هم مسئله تحریم اقتصادی آمریکا در مورد ایران را یادآور می کند. البته ما فقط مرگ های مستقیم را شاهد هستیم که به عنوان هشدار مطرح می شود. از ناحيه این تحریم، مرگ های غیرمستقیمی هم اتفاق می افتد که چون در بطن اجتماع است وبه طور آشکار مطرح نمی شود مردم کمتر به آن توجه می کنند.
برای مثال کمبود هائی که از ناحيه تحريم آمريکا بر تکنولوژی پزشکی ایران تحميل می شود، عامل فاحشی در فوت کسر قابل توجهی از شهروندان ايرانی شده و می شود. به نظر من در این زمینه باید یک فکر اساسی کرد و مقامات ایران هم باید محل نزاع شان با غرب را متمرکز بر مسئله تحریم اقتصادی آمریکا علیه ایران کنند. متاسفانه در حال حاضر محل نزاع ما با غرب موضوع غنی سازی و انرژی هسته ای شده در حالی که مسئله اساسی ما با غرب مسئله تحریمی است که آمریکا علیه ایران اعمال کرده که بسیار خطرناک هم هست و جامعه ایران را با بحران هائی مواجه می کند که اثرات آن از اینکه ما به غنی سازی اورانيوم دست پیدا کنیم، بیشتر است.
اعتقاد من بر اين است که اثرات این تحمیل بسیار عمیق است و متاسفانه کمتر کسی به این موضوع توجه دارد.

داریوش سجادی:
با توجه به اينکه جنابعالی تحریم های اقتصادی آمریکا را عامل و مسبب اصلی بروز چنین حوادثی تلقی کرديد، اکنون اين سوال پيش می آيد که آيا از نظر حقوقی ایران از این حق برخوردار است تا در دفاع از حقوق شهروندان اش که در چنین حوادثی از ناحيه تحریم اقتصادی آمریکا دچار ضایعه می شوند در دادگاه های بین المللی طرح دعوا کرده و آمریکا را مورد مخاطب حقوقی خود قرار دهد؟

علیرضا حقیقی:
خير. تصور نمی کنم چنين مسئله ای صلاحيت طرح در دعاوی حقوقی بين المللی داشته باشد. اين نکته را هم بايد در نظر داشته باشيم که تحریم اقتصادی آمریکا باعث می شود ايران از امکانات ایمنی پرواز محروم بماند ولی سهل انگاری و بی ملاحظه گی مسئولين هم نقش دارد.
هنوز تحقیقات معلوم نکرده که آیا سهل انگاری عامل سقوط بوده يا نقص فنی و یا مسائل دیگری هم دخیل بوده. این مسئله ربطی مستقیم به آمریکا ندارد. ما نمی توانیم آمریکا را مجبور کنیم تا به ما هواپیما بفروشد. واقعیت این است که ایران در منطقه بدنبال زندگی در فضائی صلح آمیز است. برای تحقق اين پروژه مسئله تحریم، مسئله اساسی است. اين محل نزاع اساسی ايران با غرب است. حتی چنانچه آمریکائی ها اجازه دهند ايران از حق برخورداری از غنی سازی اورانيوم هم برخوردار شود این مشکلی را از ما حل نخواهد کرد. ممکن است به یک سری امکانات دفاعی و پرستیژ بین المللی دست پیدا کنیم ولی اگر تحریم باقی بماند ما دوباره با همین مشکلات مواجه خواهیم بود.
اساساً مشکلات تحریم در هفت حوزه بسیار تعیین کننده بر سرنوشت آینده ایران تاثیر گذار است. اولین حوزه، حوزه نفت است. نفت به هر حال مهم ترین منبع اقتصادی ایران است. سرمایه ای است که ایران با آن همه مسائل اش را شکل و پوشش می دهد و طبيعی است اگر نفت نباشد ما با وضعیت بسیار متفاوت روبرو خواهیم بود.
دیگر اینکه تحریم های آمریکا مانع از سرمايه گذاری خارجی در ايران شده تا جائی که در حال حاضر سقف سرمايه گذاری در ايران به زحمت به مرز 40 میلیون دلار می رسد. این امر منجر به تقليل امکان رقابت بین سرمایه گذاران خارجی در ایران شده. عموماً در قراردادهای منعقده بين ايران و ديگر کشورها، شرکت های خارجی با وقوف به محدودیت های اقتصادی ناشی از تحريم های آمريکا، پروژه های اقتصادی خود با ايران را بسیار گران حساب می کنند. بعنوان نمونه در همین پروژه آزادگان که یکی از مهم ترین منابع نفتی ایران خواهد شد و روزی 350000 بشکه تولید خواهد کرد، در این مورد هم کارشناسان معتقدند ژاپنی ها از امتناع آمریکا جهت سرمایه گذاری در ايران بهره برده و تقریباً 25% هزینه تولید با ايران را گران تر حساب کرده اند. اینها اثرات اقتصادی دارد. ارقام خیلی وسیع تر از این حرفهاست. در تمام حوزه های نفتی ایران که توسط شرکتهای انگلیسی، هلندی و یا نروژی سرمایه گذاری شده اگر آمریکائی ها حضور داشتند، تمام اين پروژه ها حداقل 25% ارزانتر تمام می شد و ما تا این حد شاهد ضرر نبودیم. نکته دیگر موقعیت ایران در روابط سیاسی اش با همسایگان است، تحریم باعث شده همسایگان ايران از این موقعیت بمنظور رشد و پیشرفت اقتصادی خودشان سوء استفاده کنند. به عنوان مثال امارات متحده عربی کشوری است که علیه ما ادعای ارضی دارد، ولی دولت ما و شهروندان ایرانی دائماً به بهبود وضعیت اقتصادی اش کمک می کنند. ایران مجبور است بسیاری از اجناس را بخاطر تحریم از طریق صادرات مجدد از دبی خریداری کرده و عملاً سالی 2 یا 3 میلیارد دلار به خزانه دبی پول واریز کند. اين در حالی است که قدرتمند شدن دبی باعث خواهد شد ادعای آنها درمورد جزایر ایران مستحکمتر شود. همچنانکه با درآمدهای نفتی که آنها پیدا می کنند امکان لابی شان در کریدرهای سیاسی اروپا و آمریکا افزایش پیدا کرده و روزی خواهید دید که همین اروپا وآمریکا که قبول کرده اند این جزایر به ایران تعلق دارد موضع خود را به نفع امارات متحده عربی تغییر می دهند و آن موقع است که برای ایران هزینه دفاع از این جزایر افزایش پیدا می کند. از جنبه هسته ای و هوائی هم ما مشکلاتی خواهیم داشت. واقعیت این است که صنعت تکنولوژی هوائی تحت سیطره آمریکائی ها است. چه هواپیمای ایرباس و چه بوئینگ بگونه ای است که باید با مجوز آمریکا به کشورها فروخته شود. در همين رابطه بود که مشاهده کرديد بعد از تن دادن ایران به تعليق غنی سازی، آمریکائی ها مجوز فروش قطعات یدکی هواپیما به ایران را صادر کردند و بعد از بازگشت ايران به موضع غنی سازی دوباره صادرات این قطعات به کشور منتفی شد.
واقعيت آنست که ما با مشکل بزرگی روبرو هستيم. هواپیماهای مسافربری ایران عمر مفیدشان را کرده اند و باید یا هواپیماهای دست دوم از شرکتهای هوائی با قیمت گران تری خریداری کنیم یا مسئله ایمنی هواپیماها را در نظر داشته باشیم تا جان مسافرین مواجه با خطر نشود. همچنین ایمنی نیروگاه های هسته ای هم باید مورد توجه قرار گیرد. نیروگاه هسته ای ما هنوز به راه نیفتاده ولی وقتی راه اندازی شود ایمنی اش مسئله ای جدی است. ما نمی توانیم ایمنی این نیروگاه ها را فقط به بازرسان روسی واگذار کنیم. بایستی بازرسانی از کشورهای دیگر ایمنی و کنترل این نیروگاهها را در دست داشته باشند تا با فجایعی مانند فجایع چرنوبیل روبرو نشویم. بنابراین در جنبه هسته ای هم ما احتیاج داریم که تحریم های اقتصادی آمريکا برداشته شود. علاوه بر این از جنبه علمی ایران در آستانه یک جهش قرار دارد. ایران تنها کشور نفتی است که پتانسیل نیروی انسانی اش بسیار بالا است. این نیروی انسانی بخاطر تحریم علمی در بسیاری از رشته ها در دانشگاه های اروپا و آمریکا مانند رشته فیزیک هسته ای فاقد پذیرش شده اند. این تحريم علمی باعث می شود تا ما از مسابقات علمی که در جهان برگزار می شود عقب بیفتیم و يا آنکه بسیاری از وسایل آزمایش فیزیکی را چند برابر قیمت در بازار های جهانی خريداری کنيم.

داریوش سجادی:
ضمن تائید کل اظهارات جنابعالی، اما من بر نظر قبلی خودم اصرار دارم. به هیچ وجه نمی شود منکر بی مبالاتی ها در بروز چنین حوادثی از طرف مدیران داخلی ایران شد اما اینجا بحث مسئولیت اخلاقی پیش می آید که دولت ایالات متحده با توسل به تحريم های اقتصادی جان شهروندان ایرانی را گروگان و وجه المخاصمه اختلافات خود با جمهوری اسلامی قرار داده. همین مسئله را در تحریم اقتصادی عراق طی سالهای گذشته شاهد بوديم که کوچکترین ضرری را متوجه حکومت عراق نکرد بلکه این ملت عراق بود که بلاگردان تحریم ها شد. در حادثه سقوط هواپيمای C-130 نيز می بینیم هزينه اختلاف واشنگتن با دولت ایران از جان شهروندان ایرانی تامين می شود. حتی همين اختلافات آمريکا با ايران در پرونده اتمی به نوعی تائید کننده مواضع ایران است. دولت ایران در مذاکرات بارها تاکید کرده که چنانچه فن آوری هسته ای خود را در اختیار غرب قرار دهد، چه تضمینی وجود دارد تا در روز واقعه آن را از ما مضایقه نکنید؟ حادثه سقوط هواپيمای C-130 اثبات کننده اين ادعای ايران بود که آمریکا برای تامین منویات و سیاست های خود، حاضر است تا مرز بازی با جان انسانها از ارائه نيازهای ضروری مردم استنکاف بورزد.

علیرضا حقیقی:
این برمی گردد به کلیت روابط ایران و آمریکا. اکنون اين دو کشور در یک نقطه عطف تاريخی قرار گرفته اند که یا بايد صلح را قبول کنند و یا جنگ را.
اگر بخواهیم صلح کنیم تمام مسائل را باید روی میز گذاشته و با آمريکا آنها را حل کنيم. به نظر من الان برای صلح موقعیت مناسبی است، برای اینکه وقایع عراق و مشکلات داخلی آمریکا نشان داد واشنگتن توان تحقق رویاهائی که برای خاورمیانه بزرگ در نظر داشت از جمله جابجائی سهل الوصول رژیم های عراق و افغانستان و ایران را در توان نداشته و ندارد. در نتیجه تنها راه حلی که اکنون آمریکائی ها دنبال می کنند، راه حل صلح محدود است. وزارت خارجه آمریکا جاهائی که به نفع اش است می خواهد با ایران مذاکره کند و جاهائی که به نفع اش نیست، اصلاً وارد موضوع نمی شود. ما باید به آنها نشان دهیم در مقابل چه چیزی حاضر به تعديل مواضع هستيم. مهمترین مسئله ای که ایران می تواند در ارتباط با آمریکا مطرح کند، مسله تحریم است. حتی ایران اگر تعلیق غنی سازی را بپذيرد همانطور که قبلاً هم پذيرفته بود، این تعلیق درمقابل رفع تحریم، راه مناسبی است چون عملاً رفع تحریم به معنای این است که آمریکائی ها مسئله تغییر رژیم را کنار گذاشته اند. آمریکا تاکنون در مورد رابطه با ایران سیاست هائی را اتخاذ کرده که علیه منافع مردم است. منافع سیاست تحریم اقتصادی صرفاً به جیب نیروهائی می رود که غیر دموکرات هستند. آمریکا می داند که تحریم اقتصادی باعث خواهد شد تا ایران به تدریج ضعیف شود. لزومی ندارد ما رنجی را به ملت خودمان تحمیل کنیم که قابل حل است.

داریوش سجادی:
اينکه زلمای خليل زاد سفير آمريکا در عراق اخيراً اعلام کرده از جانب کاخ سفيد موظف به انجام مذاکره با ايران جهت تثبيت و بهبود وضعيت در عراق شده است را در چه چارچوبی بايد قرار دهيم؟

علیرضا حقیقی:
واشنگتن در حال حاضر به دليل مشکلاتی که در عراق گريان گيرش شده بدنبال صلح محدود با ايران است. در حالی که ما باید بدنبال صلح کامل با آمریکا باشیم. ما بايد مسائل مان را با آمريکا بصورت کلی اعم از مسئله تحریم، هسته ای، افغانستان، عراق و امنیت خلیج فارس حل کنيم. یک سری توقعاتی آمریکا از ما دارد و ماهم یکسری امتیازات از آمریکا می خواهیم.

داریوش سجادی:
گام اول را چه کسی باید بردارد؟ اينکه خليل زاد صرفاً جهت حل مشکلات در عراق به استقبال مذاکره با ايران آمده است را نمی توان گام موثری تلقی کرد. تصور نمی کنید این آمریکاست که برای حل کلیه مسائل با ايران باید گام اول را بردارد؟

علیرضا حقیقی:
مهم نیست چه کشوری گام اول را بر دارد. مهم آنست که ایران نباید انفعالی عمل کند. ایران باید شرایط خودش برای صلح کامل را عنوان کند. خوشبختانه شاهد آن هستيم تریبون هائی که پيش از اين مخالف سرسخت مذاکره با آمریکا بودند، در مورد پیشنهاد اخیر آمریکا موضع ملایم تری را اتخاذ کرده اند. با توجه به اينکه مسئله روابط ايران و آمريکا در تهران به شورای اميت ملی سپرده شده، آقای لاریجانی و کسان دیگری که مسئول شورای امنیت ملی هستند باید صریحاً در اين زمينه اعلام کنند که تحت چه شرایطی مایلند گفتگو با آمریکا را برای يک صلح تمام عيار از سر بگیرند.
البته مشکلی که در اين زمينه وجود دارد آنست که مخالفان چنين روندی همواره کوشيده اند از طريق کارشکنی هر گونه مذاکره بين ايران و آمريکا را با افشاگری مختل نمايند. این وظیفه همه دولتمردان و روشنفکران ایرانی است تا سعی کنند جهت حل این موضوع گام بردارند.
دولت ايران نبايد بگويد به ما پيشنهاد نشده بلکه بايد اعلام آمادگی کرده و بگويد که ما تحت چه شرايط و موضوعاتی حاضريم با آمريکا گفتگو کرده و مشکلاتمان را حل کنيم.
از سوی ديگر دولت آقای احمدی نژاد از ابتدا دو هدف و آرمان را تحت عنوان عدالت و معنویت برای خود مطرح کرده بود. این فاصله ای که بین نخبگان و دولتمردان ایجاد شده قطعاً در تحقق عدالت در ایران به مشکل برخواهد خورد. همچنانکه برای تحقق همان عدالت هم دولت موظف است زمينه های جذب سرمايه گذاری خارجی را از طريق بهبود مناسبات و تنش زدائی در سياست خارجی مهيا نمايد.
از جنبه معنوی هم جامعه باید به درآمد سرانه مناسبی برسد تا افراد حتی اگر بخواهند با عقاید و نظرات معنوی خودشان رفتار کنند مجبور نشوند بخاطر مشکلات اقتصادی تغییر منش در زندگی شان ایجاد کنند.

روابط عمومی بنياد پژوهش های ايرانی ـ تلويزيون هما

Posted by alirezah at 06:47 AM | Comments (0) | TrackBack (2)

December 24, 2005

معیارهای موفقیت و ابهامها در دستگاه دیپلماسی کشور

alirhaghighi@yahoo.com
در فروردین امسال درسمیناری که در دانشگاه دارهام انگلستان برگزارشده بود اقای دکتر سجاد پور که از دیپلماتهای با تجربه و تحصیل کرده وزارت خارجه می باشد ، شرح کشافی از موفقیتهای وزارت امور خارجه ایران بویژه در حوزه نیروی انسانی ان وزارتخانه داد و توضیح داد که این سرمایه وگنج بزرگی است که در طول سالیان بعد از انقلاب با ازمون و خطا های بیشمار و تجربه 25 ساله به دست امده است وباید در حفظ ان کوشا بود .

. در ان سمینار از ایشان پرسیدم که معیارهای موفقیت در سیاست خارجی را تعریف کنید تا بتوان با ان دیپلماسی ایران را ارزیابی کرد وگرنه همه وزرا و همه کشورها با هر وضعییتی خود را موفق می پندارند و از دستاوردهای عظیم دیپلماتیک خود سخن می رانند.

چون ،متاسفانه در کشور ما فقط فوتبال و نتایج ان است که مسئولان را با مشکل و پرسش عمومی مواجه می سازد ودر بقیه حوزه ها ، متاسفانه معیاری برای اندازه گیری اقدامات مسئولین وجود ندارد.

دومین سوال ومشکل دستگاه دیپلماسی ایران به رفتار و منش دیپلماتهای ایرانی برمیگشت . دیپلماتهای ایرانی به خاطر مشکلات ساختار اقتصادی بیمار ایران و تفاوت بسیار زیاد درامدی انها با یک کارشناس عالیرتبه در ایران و مزایای دیگری که از زندگی در خارج برایشان حاصل میشود.، به هیچ عنوان حاضر به از دست دادن سمت هایشان نیستند و برای حفظ ان هر کاری را انجام می دهند ودر بسیاری موارد نظر کارشناسی خود را به خاطر اینکه در تهران بامشکلی مواجه نشوند سانسور میکنند و معمولا در مورد نظر کارشناسی اشان که با تبلیغات رسمی همخوان نیست ،پافشاری نمیکند و براحتی کوتاه می آیند.

علاوه براین برخی از انها برای خوشامد مقامات در بیان اثرات یک سفر و بازدید یک مقام رسمی و یا یک سیاست اعلام شده جدید با اغراق گویی و تملق اطلاعات نادرستی را به مرکز منتقل میکنند و مسئولین را در توهمهای ذهنی وغیر واقعی نگه می دارند. که البته باعث اشتباه محاسباتی در هنگام تصمیم گیریهای خطیر میشود ( رابطه ایران و امریکا و اثرات ان در سیاست خارجی ایران ازجمله این موارد است)

علاوه براین چون برنامه های دیپلماسی مطرح شده از تهران را باور ندارند در هنگام مذاکرات سعی میکنند نشان دهند که دیدگاههایی را که مطرح میکنند دیدگاه مقامات در تهران است و انها موضع دیگری دارند و طببعی است که طرف مذاکره خارجی نیز بلافاصله می فهمد که شکافی وجود دارد.

ایشان البته پرسش اول را پاسخ نداد و ادعای دوم را به کلی بی اساس دانست .

دولت جدید با توجه به ارمانهایی که در نظر دارد برخلاف دولتهای قبلی که کمترین تغییر را متوجه دستگاه دیپلماسی کشور کرده بودند ، در نخستین گامهای خود برجسته ترین دیپلماتها را در حساسترین موقعیت امنیتی ودر مهمترین کشورها از کار برکنار کرد، و اگر وزیر خارجه فردی بود که سابقه طولانی ذر ان وزارت خانه نداشت و از نظر فکری جور دیگری نمی اندشید ابعاد این تغییرات قطعا وسیعتر میشد . هرچند که امکان ان در اینده امکانپذیر است.

متاسفانه هیچکدام از دیپلما تهای ایرانی حتی انها که بعد از این سیاستها از وزارت خارجه بیرون امده اند هنوز یک نقد مستدل از این شیوه که می تواند منافع ملی ایران را به خطر بیاندازد منتشر نکرده اند.اگر این سرمایه عظیم ملی به قول اقای سجاد پور مورد هجوم سیاستهای جدید واقع شده پس چرا سکوت؟

اگر در میان خیل عظیم افراد تحصیلکرده و مذهبی وزارت خارجه که برخی نیز سابقه های انقلابی و مبارزاتی در زمان شاه و زمان جنگ را یدک می کشند گفنتاری در نقد سیاستهایی که از نظر انها مخل منافع امنیتی و ملی کشور ایجاد نشود. ایا ارزیابی ما از موفقیتهای دیپلماتیکشان در گذشته نیز تغییر نخواهد کرد

نگاهی به رفتار سفیر سابق انگلستان در ازبکستان الگوی خوبی را فرا روی ما قرار میدهد . وی که برخلاف سیاست دولت انگلستان و غرب که از رژیم دیکتاتوری اسلام کریم اف حمایت میکردند، با گروههای مخالف در تماس بود مدعی شد اطللاعات ادعای رژیم ازبکستان در مورد گرئوههای اسلام گرا و تهدیدهای امنیتی انان در حمله به مکانهای غمومی در زیر شکنجه حاصل شده و افراد اطللاعات دروغی را فقط برای رهایی از شکنجه مطرح کرده اند ابتدا اورا به مرکز فرا خواندندو بعد هم از دستگاه دیپلماسی بیرون امدو نقدهای بیشماری در این زمینه منتشرکرد .فقط هنگامی که شورشهای مردم در اندیجان رخ داد دستگاه دیپلماسی ی غرب فهمید که چقدر تحلیلها و پیش بینی های او درست بوده است .

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط حمید |

 علیرضا نامور حقیقی، شرق

 
شاید پرنس چارلز تصور نمی کرد به سوی کشوری در حال پرواز است که سفر او را حتی برخی مطبوعات لندن به عنوان دوپینگ دیپلماتیک و اطمینان خاطر بخشی به یک جناح سیاسی در زمان چالشهای انتخاباتی تفسیر خواهند کرد.

 

www.namvarha.com

هنگامی که پرنس چارلز در هواپیمای اختصاصی خود فرودگاه السالمیه کویت را به سمت ایران ترک می کرد احساس گنگی برای سفر به مقصدی داشت که 25 سال پیش از آن یعنی در اردیبهشت57 مادرش/ملکه انگلستان به خاطر توصیه وزارت امور خارجه مبنی بربی ثباتی و مخاطره امیز بودن اوضاع سیاسی ایران سفرش را بدانجا لغو کرده بود . وی آرزو می کرد کاش پرنسس دایانا در کنارش بود تا چهره انسانی تری به سفر او به بم داده می شد. ایران برای او آمیزه ای از پیچیدگیهای درک نکردنی بود . او در سالگرد انقلابی به ایران سفر میکرد که 25 سال پیش ه "فوکو " آن را انقلاب روح د رجهان بدون روح نامیده بود و در طول 25 سال گذشته با جهان غرب بر سر اثبات راه و روش خود به چالش گذرانده بود . هر چند زمان این سفر بعد از ملاقات آقای خاتمی و جک استراو در اجلاس داووس سوئیس و تایید رئیس جمهور و موافقت وزارت خارجه در این زمان تنظیم گردیده بود.
شاید پرنس چارلز تصور نمی کرد به سوی کشوری در حال پرواز است که سفر او را حتی برخی مطبوعات لندن به عنوان دوپینگ دیپلماتیک و اطمینان خاطر بخشی به یک جناح سیاسی در زمان چالشهای انتخاباتی تفسیر خواهند کرد. زیرا از زمان قاجاریه تا کنون اسطوره نفوذ انگلستان در پس پرده حوادث و وقایع سیاسی بر اذهان بسیاری از نخبگان و توده های مردم نقش بسته است .
واقعیت این است که روابط ایران وانگلستان با قدمت ترین؛ پیچیده ترین و رازآلوده ترین روابط ایران را تشکیل می دهد . انگلستان زمانی تا آستانه مستعمره کردن ایران نیزپیش رفت ولی آیا روابط کنونی دو کشور را می توان با گذشته مقایسه کرد؟ واقعیت این است که حفظ نگاه سنتی به روابط دوکشور چندان واقع گرایانه نیست ، زیرا زمینه های عینی روابط دو کشور در برخی موارد دگرگون گردیده است . هر چند که انگلیسیها مایل هستند اسطوره نفوذ خود را در اذهان جامعه ایرانی زنده نگه دارند . به قول دیپلماتهای این کشور برای نفوذ در جامعه ای مثل ایران چنین تصوری عامل پیش برنده برای اهداف دیپلماتیک و منافع استراتژیک آن کشور محسوب می شود . بی تردید بخش اصلی این پایه های نفوذ به نیروی انسانی برجسته ای وابسته است که انگلستان برای شناخت ایران به کار گرفته است . این کشور همواره برجسته ترین و زبده ترین کارشناسان مسایل ایران را در اختیار داشته ، دیپلماتها و سفرای این کشور معمولا به زبان فارسی مسلط هستند . امری که در دیگر سفارتخانه های اروپایی به ندرت وجود دارد . اشراف اطلاعاتی و کارشناسی این کشور که از زمانهای گذشته بویژه از دوره قاجاریه تعمیق یافته است همواره توانسته در تصمیم گیریهای سیاسی و دیپلماتیک دیگر قدرتها بویژه آمریکا را در مورد ایران تحت تاثیر قراردهد.

دیپلماسی انگلستان در ارتباط با ایران همواره از لایه های درونی برخوردار بوده که متفاوت از مواضع و اظهارات رسمی بوده است و همین تجربه عمومی مردم از این مساله در جایی که ناباوری و دیر اعتمادی بخشی از فرهنگ روزانه آن به شمار می رود به ضرب المثل فارسی نیز وارد شده که از آن به عنوان سیاست انگلیسی یاد می شود.

دیپلماسی/ نفوذ و چالش

انگستان بعد از ماجرای فتوای سلمان رشدی تلاش بسیاری کرد که با ارایه راه حلهای دیپلماتیک ( فی المثل جدا سازی مقام فتوا از نظرات رسمی دولت ) از قطع روابط دو کشور جلوگیری کند اما رادیکا لیسم حاکم بر مجلس شورای اسلامی آن زمان سبب گردید که روابط دو کشور قطع گردد . هر چند که مسافرتهای غیررسمی و رایزنی های سیاسی میان دو کشور جریان داشت و بالاخره همین رایزنی ها منجر به برقراری روابط د رحد تبادل کاردار میان دو کشور شد.
به هنگام انتخابات ریاست جمهوری درسال 76 وزارت خارجه انگلستان د رارزیابی تحولات ایران مرتکب دو اشتباه بزرگ شد . آنها در مورد میزان مشارکت مردم و هم در مورد شخص پیروز انتخابات د رپیش بینی هایشان دچار اشتباه شدند . این اشتباه البته به خطوط رسانه ای آن کشور نیز منتقل شده بود و به همین خاطر پیروزی خاتمی برای خبرنگاران آنها غیر مترقبه و شوک اور بود. 1


با انتخاباتی که د رانگلستان همزمان با ایران منجر به روی کار آمدن دولت تونی بلر گردید، وزارت خارجه نیز با حضور رابین کوک که سابقه چپ را بدنبال داشت ارتقا روابط دو کشور را در دستور کار قرار داد ..وجهه بین المللی دولت خاتمی سبب گردیدکه بر خلاف چند سال قبل بدون دریافت تضمین کتبی از دولت ایران که قبلاانگلستان برای حفظ جان سلمان رشدی خواستار آن شده روابط دو کشور ارتقا دیپلماتیک پیدا کند.
اما با وقوع رخداد واقعه11 سپتامبر و تغییر مسایل و چالشهای بین المللی انگلستان با درک این نکته که اگر بخواهد د ربازی قدرت آینده نظام بین المللی جایی داشته باشد راهی جز همراهی کامل و هماهنگی با امریکا ندارد، در مسیر دیپلماسی جنگ بر علیه تروریسم دولت بوش قرار گرفت ..دیپلماسی جدید رویاهای زیادی را در مورد تغییرات نظام های سیاسی در منطقه و مناسبات حاکم و حتی تغییرات جغرافیایی در سر می پروراند.

در این میان ایران هر چند به طورضمنی از سقوط طالبان حمایت علنی کرد اما در مورد عراق جانب احتیاط را پیشه کرد . هرچند که برجسته ترین نیروی مخالف رژیم عراق توسط ایران مورد حمایت قرار گرفته بود ولی با پیروزی سریع آمریکا و بریتانیا درعراق ایران به تبلیغات شدیدی بر علیه نیروی اشغالگر زد و حتی یکی از خطیبان نماز جمعه عراقی ها را به پیروی از مدل فلسطینیان برای مقابله با امریکاییها فرا خواند. اما ایران با نگاهی دیپلماتیک علیرغم محکومیت اشغال عراق ازاحضار و اعتراض به انگلستان به خاطر اشغال بصره خودداری کرد و فقط شعارهای تبلیغاتی خود را متوجه آمریکا نمود. زیرا انگلستان قبل از جنگ قول داده بود هیچ خطری از جانب نیروهای ائتلاف متوجه حاکمییت ایران نخواهد شد.

روشهای برخورد انگلستان و امریکا با ایران

اکنون باید دید با توجه به اهمییت تداوم حضور انگلستان در جنگ ضد تروریسم برای منافع این کشوروضرورت پیوستگی استراتزیک امریکا و انگلیس اهداف و روشهای انها در مورد ایران چه شباهت وتفاوتهائی دارد.
بنظر میرسد تحلیل رسمی دولت انگلستان از ساخت قدرت در ایران- همچنانکه هفته گذشته جک استراو در مجلس عوام مطرح کرد- هیچ تفاوتی با آمریکاییها ندارد و آن را به دو گره انتصابی و انتخابی تقسیم میکنند. انگلستان مانند دیگر اروپائیها از تغییرات دمکراتیک ایران بویزه بعد از دوم خرداد استقبال کرده و انرا عاملی برای ثبات ایران و ارتقا ایران برای ایفای نقشی سازنده در نظام بین المللی تلقی می کند
جک استراو چه در ملاقات با اقای خاتمی در اجلاس داووس و چه در مقام پا سخگوئی در مجلس عوام این کشور بر مساله تحقق دموکراسی و نیز برگزاری انتخابات آزاد با نقدی به روشهای نهادهای ناظر انتخاباتی و ملاحظات حقوق بشری در ایران تاکید نمود. اما آیا این مساله اولویت درجه اول برای انگلستان به شمارمی رود .... تعقیب مناسبات روابط انگلستان با کشورهای خاورمیانه بویژه کشورهای نفتی نشان می دهد که این موضوع در عمل در سیاست خارجی این کشور وزن چندانی ندارد.و مسئله حقوق بشر معمولا به عنوان اخرین موضوع در دستور کار قرار میگیرد.
بنظر میرسد در حال حاضر با توجه به دیپلماسی ضد تروریسم آنچه که انگلستان به طور جدی در تعقیبب آن است در وهله اول توجه به مسایل هسته ای ایران است. همچنانکه رئیس جمهورامریکا در چند روز پیش خاطر نشان ساخت در یک همراهی گسترده و متمرکز میان سیا و انتلیجت سرویس انگلستان دو کشور د رجستجوی آن هستند که عوامل و فروشندگان واسطه تجهیزات هسته ای به ایران را تعقیب کنند.انگلستان برای انصراف ایران از پروزه غنی سازی اورانیوم از هر امکانی بهره خواهد جست و در این مورد سازش نخواهد کرد. علاوه برا ین انگستان معتقد است که سیاست ایران در قبال صلح خاورمیانه و نیروهای درگیردر ان غیرسازنده و مخالف با صلح جهانی است . این کشور به طور علنی معتقد است که ایران هنوز از تروریسم حمایت می کند.که در این موارد باید تلاش کرد تا ایران سیاستهای خود را تغییر دهد.
انگلستان البته بر خلاف استراتژیستهای پنتاگون به طور رسمی هر نوع سیاست تغییر رژیم در ایران را رد می کند. زیرا معتقد است رژیم ایران فاقد هر نوع آلترناتیو بیرونی است و لذا سیاست گفتگو و تعامل سازنده با دولت ایران به نتایج سازنده تری منجر خواهد شد.

در این میان تحلیل گران بد بینی نیز وجود دارند که با توجه با اهداف دیپلماسی ضد تروریسم و رویاهای ان برای تغییر در خاور میانه معتقدند.
اهدافی که دو کشور انگلستان و آمریکا در جهت فشار بر روی ایران دنبال می کنند تفاوتی ندارد اما به صورت هماهنگ تاکتيکهای متفاوتی را در برخورد با ایران اتخاذ کرده اند و مسلما در وحدت استراتریک دو کشور موضوع ایران محلی برای منازعه دو کشور نخواهد بود.
این ناظران سیاسی چند دلیل برای اعمال این نوع سیاست مطرح می کنند . نخست آنکه انگلستان با این نوع اعمال سیاست از مقاومت ایران می کاهد ودستیایی به اهداف استراتژیک منطقه ای وامنیتی را با هزینه های بسیار اندک امکان پذیر می سازد (مانند امضا پروتکل) .ثالثا سیاست بریتانیا درجهت همراهی با جناحهای آمریکایی در زمان نه چندا ن دوری به رویائی با ایران کشیده خواهد شد . اما با توجه به درگیری انگلستان در عراق آنها مایلند زمان درگیری و بحران را خود تعیین کند و افزایش روابط دیپلماتیک در این جهت مفید خواهد بود
سومین دلیل ناظران این است که سیاست بازی دیپلماتیک می تواند جناح های داخلی را برانگیزاند تا بخواهند از طریق انگلستان مشکل بین المللی سیستم را حل کنند و همین امکان نفوذ اساسی را در آینده به این کشور می دهد .( در جریان امضای پروتکل هشدار پنهانی انگلستان به ایران در مورد امکان کشانده شدن پرونده ایران به شورای امنیت در پذیرش موضوع نقش داشت) . چهارمین دلیل نیز به نظر این تحلیل گران به حرکت انگلستان در جهت مشروعییت زدائی نظام ایران بر میگردد. به این معنی که انگلستان با اطمینان خاطر دادن به جناههای قدرتمند در مورد عدم مداخله در او ضاع داخلی ایران بی تو جهی انها را به مشارکت انتخاباتی و مشر وعییت سیاسی بر می انگیزاند و به این ترتیب پروزه تغییر رزیم در ایران را با هزینه کمتری روبرو خواهد ساخت.
در این میان به نظر می رسد دیدگاههای دفتر نخست وزیر تونی بلربا دیدگاههای وزارت خارجه انگلستان د رمواردی متضاد می باشد . برخلاف دیگر کشورهای اروپایی آقای خاتمی هیچگاه از سوی تونی بلر برای بازدید از انگستان دعوت نشد .هم چنین تونی بلر بعد از تماس تلفنی که چند سال پیش با خاتمی داشت وعلیرغم قولی که او برای پذیرش رد وی به عنوان سفیرانگلستان داده و نتوانسته بود به قول خود عمل کند .تمایل چندانی برای گفتگوی مجدد از خود بروز نداد.

علاوه براین تونی بلر دست کم دردو مورد اظهارات تندی را مطرح کرد. حمایت از جنبش دانشجویی در تیرماه امسال وتاکید بر اینکه امضای پروتکل در ایران ثمره حمله به عراق بود که با اعتراض رسمی وزارت خارجه ایران روبرو شده اما دیپلماتهای انگلیسی در تهران خاطر نشان ساختند علیرغم اظهارات سیاست خارجی انگلستان در مورد ایران فرقی نکرده است . به هرحال این دو گانگی در اظهارات این قدرت مانور را به بریتانیا و تونی بلر می دهد که د رموقع مقتضی زبان رادیکال تری را در حمله به ایران بکارگیرد و در این مورد با سیاست رسمی آمریکا همسو تر شود.


حوزه های روابط دو کشور

بررسی روابط دو کشور البته بدون انچه که سر انتونی پارسونز سفیر سابق آن کشور در ایران چند سال پیش در نشریه گاردین در مخالفت با خصوصی سازی بخش جهانی بی بی سی که بوسیله بودجه وزارت خارجه انگلستان اداره می شود تاکید نمود ناتمام است .
وی تاکید کرده بود که مهمترین عامل نفوذ انگلستان در ایران رادیو فارسی بی بی سی است و لذا نباید آنرا به بخش خصوصی واگذار کرد. بی تردید بی بی سی در زمان پیروزی انقلاب اسلامی یکی از منابع اصلی خبررسانی به شمار رفت و هنوز هم در شهرستانها یکی از منابع تاثیرگذار خبری به شمار می رود. اکنون بخش فارسی بی بی سی مهم ترین رادیو در میان زبانهای است که در بخش جهانی بی بی سی پخش می شود.اکنون برخی از مقام های نهادهای سنتی نیز با این رادیو به مصاحبه می پردازند و به همین خاطر دولت ایران توجه دارد که سطح مناسبات دیپلماتیک و نحوه تعامل روابط دو کشور می تواند در درجه انتقادات این رادیو از مسایل ایران تاثیر بگذارد

در حوزه رسانه ای در روابط دو کشور اکنون انگلستان بیشترین خبرنگار مقیم خارجی را درتهران دارد ( بخش جهانی بی بی سی- اکونومیست _ فایننشنال تایمز – ایندیپندنت ، گاردین و خبرگزاری رویتر) و همین امر نشانگر این است که بعد جدیدی در روابط میان دو کشور شکل گرفته است که در آینده در تعامل میان دو کشور نقشی مهم ایفا خواهد کرد .
در حوزه اقتصادی نیز روابط دو کشور هر چند در مقایسه با دیگر کشورهای اروپایی از حجم مبادلاتی چندان برخوردار نیست اما لندن اکنون به مرکز اصلی خرید بسیاری از نهادهای دولتی / تجهیزات نفتی و محل برگزاری سمینارهای مناقضه برای جذب سرمایه گذاری درصنعت نفت ایران تبدیل شده است . در این میان شرکت بریتیش پترولیوم نیز علیرغم هزینه های تبلیغاتی و دفتری که در ایران انجام داده است هنوز هیچ قرارداد نفتی مهمی را با ایران به امضا نرسانده است.
انگلستان همچنین از حضور اتاق بازرگانی ایران در آن کشور استقبال می کند . آقای خاموشی رئیس اتاق نقشی فعال در این مناسبات داشته است اتاق در زمینه واردات از انگلستان البته بسیار بیش از صادرات به آن کشور عمل کرده است .
در حوزه فرهنگ نیزانگلستان با انکه اجازه ندارددر تهران بخش فرهنگی و کلاسهای زبان خودرا مانند سالهای قبل از انقلاب فعال کند اما اجازه داده که دفاتر آموزشی و مذهبی و رسانه ای ایران در آنجا براحتی فعالیت کنند ، دفاتر صدا و سیما و خبرگزاری- دانشگاه مذهبی- حوزه علمیه و نیز نمایندگیهای متعدد فرهنگی با آزادی عمل در این کشور مشغول فعالیت هستند.
برای ایران که مدعی پیشتاز بودن عرصه سیاست و فرهنگ د رجهان اسلام است حضور فعال فرهنگی در لندن که بی تردیدمهمترین مرکز گروهها، نهادهای مذهبی و افراد شاخص جهان اسلام است نقش تعیین کننده دارد که برخی تحلیلگران این موضوع را به عنوان عاملی ذکر میکنند که سبب گردیده ایران انعطاف پذیری بیشتری را در روابط دیپلماتیک خود با انگلستان کشور بروز دهد.
از آنچه گفته شد می توان نتیجه گرفت که ایران نتوانسته علیرغم مزایائی که برای انگلستان داشته از ان رابطه برای حل برخی از مسائل و معضلات منطقه ای خودمانند مسئله جزائر سه گانه بهره ببرد . تئوری دوپینگ دیپلماتیک و نقش معجزه آسا و سمبلیک مقامات انگلستان در تقویت جناح های سیاسی در ایران تصویری اسطوره ای است که به خاطر از بین رفتن کاهش و زمینه های نفوذ این کشور در حوزه های دفاعی ، اقتصادی و رسانه ای و نیز ظهور نیروی تحصیلکرده سازمانهای اجتماعی و مطبوعات مستقل که هوشیارانه منافع ایران را دنبال می کنندبسیار تغییر کرده است .دوپینگ دیپلماتیک هنگامی می تواند موثر باشد که تصمیم گیرندگان داخلی در درک نیازها ومطالبات مردم واقع بینی پیشه کنند و بر مشروعیت سیاسی خود بیفزایند در آن صورت آن دوپینگ می تواند در مورد غلبه بر تردیدهای تصمیم گیری شجاعانه موثر واقع شود. پرنس چارلز این درس را به خوبی از تاریخ انگلستان فرا گرفته است.

-----------

1 - برخی از گروههای خبری انگلستان به خاطر آنکه بر اساس ارزیابی وزارت خارجه انگلستان نتیجه انتخابات را قابل پیش بینی می دانستند از مسافرت ایران و پوشش خبری ان خودداری کردند.

http://khabarnameh.gooya.com/politics/archives/006347.php

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط حمید |

 
سميرا وكيلى: انتخابات هيات مديره كانون وكلاى مركز با ۷۵ كانديدا روز پنجشنبه برگزار شد و اين در حالى بود كه اين انتخابات با يك ساعت تمديد مهلت قانونى، كار خود را پايان داد.اين انتخابات در حالى صورت گرفت كه وضعيت كانديداها در هاله اى از ابهام قرار داشت و تا زمان شروع انتخابات نامه اى از دادگاه عالى قضات درخصوص صلاحيت كانديداها به كانون وكلاى مركز ارسال نشده بود. بنابراين هيات مديره كانون و هيات نظارت بر انتخابات صلاحيت تمام كانديداها را تاييد شده، تلقى كرده و انتخابات با ۷۰ كانديدا به جز پنج نفر كه انصراف خود را اعلام كرده بودند، برگزار شد.اين انتخابات با استقبال قابل توجهى از سوى وكلاى عضو كانون مركز همراه بود. حضور اساتيد و وكلاى برجسته همچون دكتر ناصر كاتوزيان از ديگر نكات قابل توجه بود.
• نبود تبليغات بر انتخابات تاثير گذاشت
تعدادى از كانديداها بر اين باور بودند كه انتخابات امسال تحت الشعاع وضعيت نامشخص كانديداها قرار گرفت به گونه اى كه بهمن كشاورز در اين خصوص گفت: «عدم ارسال هيچ گونه نامه اى از سوى دادگاه عالى قضات باعث شد بسيارى از كانديداها تبليغات خود را بسيار ديرتر از حد معمول شروع كنند به طورى كه تعدادى از وكلاى عضو كانون فكر مى كردند شايد انتخابات اصلاً برگزار نشود.» وى افزود: «وضعيت نامشخص كانديداها انتخابات را تحت تاثير خود قرارداد اگرچه تعداد راى دهندگان همان تعداد سال هاى گذشته است.»
• استقلال كانون
مسئله اى كه در انتخابات اين دوره بسيار مشهود بود، فضاى انتخابات بود. با توجه به اينكه كانون وكلاى مركز بزرگترين و در عين حال يكى از موثرترين نهادهاى صنفى كشور است به همان ميزان نيز انتخابات آن بسيار دموكراتيك برگزار شد. اما نگرانى اى كه در بين كانديداها و اعضاى كانون درباره وضعيت هيات مديره و انتخابات مشهود بود، عدم ارسال نامه از سوى دادگاه عالى قضات، تلاش براى وابسته كردن كانون به قوه قضائيه و نگرانى از جهت زير سئوال رفتن استقلال كانون تحت تاثير اين اقدامات بود. دكتر ناصر كاتوزيان پس از راى گيرى در اين باره گفت: «وكلايى كه نامزد شده و قرار است انتخاب شوند افرادى هستند كه صلاحيت آنها توسط خود وكلا تشخيص داده مى شود و مورد اعتماد و قبول همه هستند. لذا اعضاى كانون با شعور خود تشخيص مى دهند كه چه كسى صلاحيت بيشترى دارد و اين يعنى دموكراسى.» يوسف مولايى استاد دانشگاه تهران نيز گفت: «كانون وكلا يك نهاد مدنى مستقل است و همه وكلا صلاحيت دارند مگر اينكه تخلف انتظامى داشته باشند. در اينجا بحث بر سر صلاحيت مديريتى است. دخالت در نهاد صنفى مورد قبول نيست بلكه اين وكلا هستند كه صلاحيت را تشخيص مى دهند.» وى افزود: «از اين گونه دخالت ها اين طور برداشت مى شود كه هيچ استقلالى براى نهادهاى مدنى وجود ندارد.»
• حضور زنان در انتخابات
با وجود آنكه حضور وكلاى زن در انتخابات بسيار چشمگير بود اما تنها نام دو زن در ليست هاى انتخاباتى ديده مى شد. بهشيد ارفع نيا در اين خصوص معتقد است: «طبق آمارى كه من دارم تعداد زنان وكيل عضو كانون وكلاى مركز دوسال پيش تنها ۳۰۰ نفر بود و اين تعداد الان افزايش يافته است و حضور كم آنها به علت تعداد كم آنها است ولى با اين وجود بايد تعداد زنان نامزد بيشتر مى بود. اما در اين مورد زنان خوددارى كردند به صورتى كه ما شاهد حضور كمرنگ آنها هستيم.» وى افزود: «حضور بيشتر آنان در هيات مديره باعث مى شد تا مسائل را بيشتر پيگيرى كنند.»
• نامه وزير
آنچه انتخابات كانون وكلا را در هاله اى از ابهام قرار داده بود نمابر بدون امضا از طرف وزير دادگسترى بود. حدود ساعت ۲۰ روز چهارشنبه از دفتر وزير دادگسترى به دفتر كانون وكلا نمابرى ارسال مى شود مبنى بر اينكه اسامى ۶۱ نفر از افراد داراى صلاحيت اعلام و ۱۴ نفر از كانديداها رد صلاحيت شده بودند. اعلام اين خبر توسط محمد جندقى كرمانى پور باعث شد تا بسيارى از شايعات از جمله عدم برگزارى انتخابات منتشر شود. و هنگامى كه فكس دوم با امضاى جمال كريمى راد وزير دادگسترى فرستاده شد جلسه اى در ساختمان كانون وكلاى مركز دادگسترى با حضور اعضاى هيات مديره و نمايندگان گروه هاى اصلى شركت كننده در انتخابات برگزار شد كه به سرانجام نرسيد. يك ساعت قبل از برگزارى انتخابات در صبح پنجشنبه جلسه اى با حضور هيات مديره كانون وكلا و هيات نظارت بر انتخابات نمايندگان گروه هاى اصلى شركت كننده در انتخابات برگزار شد كه نظر اكثريت اعضا مبنى بر انجام انتخابات با حضور تمام نامزدها بود. جندقى رئيس هيات مديره كانون وكلا با بيان اين مطلب كه نامه ارسالى از طرف دفتر وزير دادگسترى و با امضاى كريمى راد بوده است، گفت: صلاحيت كانديدها برعهده دادگاه انتظامى قضات است لذا ما بر اساس تبصره ۱ ماده ۴ قانون كيفيت اخذ پروانه وكالت عمل كرديم. وى گفت: «با توجه به اينكه نامه اى از طرف مرجع صالح ارسال نشده است و وزير دادگسترى طبق قانون حق دخالت در اين امر را ندارد لذا هيات نظارت تصميم گرفت با همه كانديدها انتخابات را برگزار كند.» بهمن كشاورز نيز معتقد است: «تصميم هيات نظارت كاملاً قانونى بوده و هر تصميمى كه غير از اين گرفته مى شد كاملاً غيرقانونى بود.»محمود كاشانى نيز هنگام انداختن راى خود گفت: «ارسال ليست ديرهنگام قوه قضائيه آن هم با امضاى وزير دادگسترى تاسف انگيز است. به دليل آنكه نخست بر طبق قانون تنها دادگاه انتظامى قضات صلاحيت اظهارنظر در زمينه نامزدهاى انتخابات كانون را دارد كه اين دادگاه اظهارنظرى در مهلت قانونى نكرده است. همچنين وزير دادگسترى صلاحيتى در زمينه اظهارنظر در مورد نامزدهاى انتخاباتى ندارد. افزون بر آن وزير دادگسترى عضو قوه مجريه است و اظهارنظر او در مورد نامزدها به معنى دخالت قوه مجريه در انتخابات است كه چنين دخالتى برخلاف اصل آزادى انتخابات است.» همچنين على نجفى توانا نيز گفت: «اگر نامه اى طبق قانون از مرجع داراى صلاحيت فرستاده مى شد ما به قانون احترام گذاشته اما اين نامه دخالت قوه مجريه در قوه قضائيه است و رئيس جمهور به عنوان رئيس قوه مجريه مسئول نظارت بر اجراى قانون اساسى است و طبق اصل ۱۱۳ نامه وزير تخلف قوه مجريه است.»
http://www.sharghnewspaper.ir/841220/html/law.htm#s386097
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط حمید |

نويسنده:سيدمحمّد شفيعي مازندراني

 

خبرگزاري فارس: ايرانيان در قرآن و چشم انداز آن، از جايگاه خاصي برخوردارند و همين مسئله به نوبه خود، پيشينه ايرانيان را در برابر چشم نوجوانان، جوانان و بزرگسالان ايراني به نمايش درمي آورد تا بيشتر بينديشند كه سابقه آنان چيست و چه موقعيتي در پيشگاه رهبران اسلامي دارند و در نتيجه، بيشتر در حفظ آن بكوشند و در برابر تهاجم رنگانگ دشمنان، تسليم نگردند.

مقدّمه

توجه به قهرمانان و الگوگيري از آنان تأثير بسياري بر روحيه افراد جامعه دارد و در اين باره، ستودن اسوه هاي الهي و محبوبان درگاه خدا و ائمّه اطهار(عليهم السلام) در ميان مؤمنان، از جايگاه ويژه اي برخوردار است و اين با «ملّي گرايي» تفاوت دارد. ايرانيان در قرآن و چشم انداز آن، از جايگاه خاصي برخوردارند و همين مسئله به نوبه خود، پيشينه ايرانيان را در برابر چشم نوجوانان، جوانان و بزرگ سالان ايراني به نمايش درمي آورد تا بيشتر بينديشند كه سابقه آنان چيست و چه موقعيتي در پيشگاه رهبران اسلامي دارند و در نتيجه، بيشتر در حفظ آن بكوشند و در برابر تهاجم رنگانگ دشمنان، تسليم نگردند.
همچنين در اين باره، توجه به چند نكته ضروري است:
اولا، اسلام به پيروان خود، به صورت جهاني مي انديشد و براي هيچ گروه و قومي امتيازي خاص قايل نيست; ثانياً، ايرانيان طبق فرهنگ اسلام، هرگز درصدد كسب امتياز نبوده اند; ثالثاً، كلمه «فُرس»،1 در احاديث و روايات، درباره ايرانيان به كار مي رود.2 كلمات «عجم»، «الموالي» و «الحمراء»3 نيز درباره ايرانيان به كار مي روند.4همچنين عناويني مانند اهل خراسان، اهل قم، اهل طالقان و قوم سلمان در احاديث و روايات درباره ايرانيان به كار رفته اند، ولي قرآن كريم، با تعابير كنايي از ايرانيان ياد مي كند.
ايران در تعابير قرآني

برخي از تعابير قرآني، كه به ايرانيان اشاره دارند، عبارتند از:

1. (قَوماً غَيرَكُمْ): (هَاأَنتُمْ هَؤُلَاء تُدْعَوْنَ لِتُنفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَمِنكُم مَّن يَبْخَلُ وَمَن يَبْخَلْ فَإِنَّمَا يَبْخَلُ عَن نَّفْسِهِ وَاللَّهُ الْغَنِيُّ وَأَنتُمُ الْفُقَرَاء وَإِن تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لَا يَكُونُوا أَمْثَالَكُمْ)(محمّد: 38); آگاه باشيد! شما اشخاصي هستيد كه دعوت مي شويد تا در راه خدا انفاق كنيد.

برخي از شما بخل ميورزيد. هركس بخل بورزد، به خود بخل كرده و خدا بي نياز است و شما همه نيازمنديد، و هرگاه سرپيچي كنيد، خدا گروه ديگري را جاي شما مي آورد. پس آنان مانند شما نخواهند بود و سخاوتمندانه در راه خدا انفاق مي كنند.

قرطبي، از مفسّران نامدار (م 671ق)، مي نويسد: هنگامي كه اين آيه نازل شد، رسول خدا خوش حال گرديد و فرمود: اين آيه نزد من از همه دنيا محبوب تر است.5

منظور از جمله (يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ) ايرانيان هستند. برخي مفسّران نيز آنان را يكي از احتمالات آيه دانسته اند.6

در حديث آمده است: هنگامي كه رسول خدا(صلي الله عليه وآله) آيه شريفه (وَإِن تَتَوَلَّوْا) را تلاوت كردند، حاضران عرض كردند: اي رسول خدا! كساني كه اگر ما اعراض كرديم خدا آنان را جانشين ما مي كند و آنان مانند ما نخواهند بود، كيانند؟ رسول خدا دست بر ران سلمان فارسي زد و فرمود: اين و طايفه اش هستند. (سپس اضافه نمود:) اگر دين خدا آويزه ستاره ثريا باشد، حتماً مرداني از فارس به آن خواهند رسيد.7

ابونعيم مي نويسد: بيشترين بهره اسلام از آنِ ايرانيان است و اگر اسلام در ستاره ثريا قرار داشته باشد، مرداني از ايران آن را به دست مي آورند.

ابوبصير از امام صادق(عليه السلام) نقل مي كند: به خدا سوگند خداوند به اين وعده خود وفا كرد و گروهي از غيرعرب را، كه بهتر از آنان بودند، جانشينانشان ساخت.8

2. (أُولِي بَأس): (قُل لِّلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الْأَعْرَابِ سَتُدْعَوْنَ إِلَي قَوْم أُوْلِي بَأْس شَدِيد تُقَاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ) (فتح: 16); به متخلّفان از اعراب بگو: به زودي از شما دعوت مي شود كه به سوي قومي رزمنده و جنگجو برويد و با آنان پيكار كنيد، تا اسلام بياورند.

از مفسّر بزرگ، ابن عباس، نقل شده است كه گفت: «منظور از اين قوم جنگجو و رزمنده، ايرانيان هستند.»9

همچنين خداوند مي فرمايد: (فَإِذَا جَاء وَعْدُ أُولاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَاداً لَّنَا أُوْلِي بَأْس شَدِيد فَجَاسُواْ خِلاَلَ الدِّيَارِ وَكَانَ وَعْداً مَّفْعُولا) (اسراء: 5); هنگامي كه نخستين وعده فرا رسد (و شما دست به فساد و خون ريزي و جنايت بزنيد) ما گروهي از مردان پيكارجو و رزمنده را بر شما مي فرستيم (تا سخت شما را در هم كوبند) و براي پيدا كردن مجرمان، خانه هاي شما را جستوجو كنند و اين وعده اي قطعي است.

در تفسير اين آيه، مطالب گوناگوني گفته شده است. بعضي احتمال داده اند كه منظور از فساد و جنايت، فساد و جنايت صهيونيست هاست كه به رزمندگان نيرومند اسلام وعده غلبه بر آنان داده شده است. در بعضي از روايات آمده است كه امام باقر(عليه السلام)آيه ياد شده را تا آخر خواند، حاضران پرسيدند: منظور از اين قوم رزمنده و پيكارجو، كه دشمن را در هم مي كوبد، چه كساني اند؟ امام باقر(عليه السلام) در پاسخ فرمود: «وَ هُمْ وَاللّهِ اَهلُ قُم»;10 سوگند به خدا! آنان اهل قم هستند.

در حديث ديگري آمده است: آيه ياد شده در حضور امام صادق(عليه السلام)خوانده شد، يكي از حاضران پرسيد: فدايت شوم! منظور از اين قوم رزمنده و پيروز كيست. امام صادق(عليه السلام) سه بار فرمود: سوگند به خدا! آنان اهل قم هستند.11

3. (لَمَّا يَلحَقُوا): (وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَهُوَ الْعَزِيزُالْحَكِيمُ)(جمعه: 3); و همچنين (او) رسول است (بر آنان و) بر گروهي كه هنوز به آنان ملحق نشده اند و او عزيز و حكيم است.

صاحب نظران درباره منظور از (لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ)احتمالاتي بيان كرده اند كه يكي از آن ها عبارت است از: ايرانيان، و در ذيل آن، يكي از صحابه نقل مي كند كه ما نزد رسول خدا(صلي الله عليه وآله) بوديم كه سوره «جمعه» نازل شد. آن حضرت شروع به تلاوت كردند و پس از خواندن آيه (وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ)، مردي پرسيد: يا رسول اللّه! اينان چه كساني هستند؟ حضرت پاسخ نداد تا اينكه وي سه بار سؤال كرد. سلمان هم در ميان ما بود. حضرت دست مبارك خويش را بر شانه سلمان گذاشت و فرمود: اگر ايمان در ثريّا باشد، حتماً مرداني از اينان به آن مي رسند.12 و بنا به نقلي، دست بر سر سلمان گذاشت و فرمود: اگر ايمان در ستاره ثريا قرار گيرد، مرداني از اين گروه (ايرانيان) به آن دست مي يابند.13

4.(يَسْتَبدِلْ قَوماً غَيْرَكُمْ): (إِلاَّ تَنفِرُواْ يُعَذِّبْكُمْ عَذَاباً أَلِيماً وَ يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ وَلاَ تَضُرُّوهُ شَيْئاً وَاللّهُ عَلَي كُلِّ شَيْ قَدِيرٌ) (توبه: 39); اگر به سوي ميدان جهاد نشتابيد، خدا شما را مجازات دردناكي مي كند و گروه ديگري غير از شما را به جايتان قرار مي دهد و هيچ زياني به او نمي رسانيد. و خداوند بر هر چيزي تواناست.

بسياري از مفسّران يكي از احتمالات در تعيين مصداق اين قوم را ايرانيان دانسته اند.14

5. (وَ يَأتِ بِآخَرينَ): (إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ وَيَأْتِ بِآخَرِينَ وَكَانَ اللّهُ عَلَي ذَلِكَ قَدِيراً) (نساء: 133); اي مردم! اگر او بخواهد، شما را از بين مي برد و افراد ديگري را به جاي شما مي آورد و خدا بر اين كار تواناست.

شيخ طوسي نقل مي كند كه وقتي اين آيه نازل شد، رسول خدا دست خود را به پشت سلمان زد و فرمود: آن جمعيت، قوم اين مرد، يعني مردم عجم و فارس هستند.15

6. (لَيْسُوا بِهَا بِكافِرينَ): (فَإِن يَكْفُرْ بِهَا هَـؤُلاء فَقَدْ وَكَّلْنَا بِهَا قَوْماً لَّيْسُواْ بِهَا بِكَافِرِينَ) (انعام: 89); اگر مشركان مكّه (به كتاب و حكم و نبوّت) كفر بورزند، كسان ديگري را نگهبان آن مي سازيم كه به آن كافر نيستند.

مصداق «قوم» در اين آيه، انسان هايي اند كه با پذيرش اسلام، همه توانشان را در خدمت آن، به كار خواهند بست. طبق نظر مفسّران، يكي از احتمالات در اين آيه، ايرانيان هستند.16

در روايت آمده است كه جمعي از ايرانيان براي انجام مراسم حج، به حجاز رفتند. در مدينه، به محضر امام باقر(عليه السلام) رسيدند و مطالبي درباره مسائل مهم ديني پرسيدند و امام باقر(عليه السلام) پاسخ آن ها را داد. يكي از پرسش ها اين بود: شنيده ايم كه سلمان تمايل پيدا كرده بود با دختر عمر، خواهر حفصه، ازدواج كند و از او خواستگاري كرده بود. لطفاً چگونگي آن را براي ما بيان فرماييد و امام باقر(عليه السلام) فرمود: عمر از خواستگاري ناراحت شد و نزد رسول خدا(صلي الله عليه وآله) گِله كرد.

رسول خدا(صلي الله عليه وآله) به عمر فرمود: واي بر تو! آيا خرسند نيستي كه سلمان به تو مشتاق شود و تو به او نزديك گردي؟ سلماني كه بهشت مشتاق ديدار اوست و خداوند درباره سلمان و شما جمعيت قريش، اين آيه را نازل كرد ]آن گاه آيه 89 سوره انعام را خواند.[

عمر گفت: اي رسول خدا! منظور از گروه «نگهبان دين» (در اين آيه) كيست؟ پيامبر(صلي الله عليه وآله) در پاسخ فرمود: «هُوَ وَ اللّهِ سَلمانٌ وَ رَهْطُهُ»; سوگندبه خدا! اين گروه نگهبان، سلمان و قوم او هستند.

سپس فرمود: سوگند به خدا! اين آيه (38 سوره محمّد) نيز در شأن سلمان و قوم او نازل شده است. و در پايان فرمود: اي گروه قريش! شما مردم فارس (ايرانيان) را با شمشير (در فتح ايران) مي زنيد تا به سوي اسلام بيايند. سوگند به خدا! روزي خواهد آمد كه آن ها شما را براي كشاندن به سوي اسلام، با شمشير مي زنند.

حُذَيفة بن يمان، كه در آنجا بود، گفت: اين پيش گويي گوارا باد بر سلمان و ايرانياني كه راه ايمان و تقوا مي پيمايند. رسول خدا(صلي الله عليه وآله)فرمود: اگر اسلام در لابه لاي زمين گم شود، ايرانيان آن را مي يابند و اگر اسلام در آسمان قرار گيرد، جز مردم ايران كسي به آن دست نيابد. ]امام باقر(عليه السلام) افزود:[ عمر با شنيدن اين سخن، غمگين شد و برخاست و رفت.17

7. (يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ): (يَا أَيُّهَاالَّذِينَ آمَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْم يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّة عَلَي الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّة عَلَي الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِم...) (مائده: 54); اي كساني كه ايمان آورده ايد! هر كه از شما از آيين خود بازگردد (به خدا زياني نمي رساند) خداوند در آينده، جمعيتي را مي آورد كه (داراي اين ويژگي ها هستند): (1) خداوند آنان را دوست مي دارد; (2) و آنان (نيز) خدا را دوست دارند; (3) آنان در برابر مؤمنان، متواضع و در برابر كافران، سخت و نيرومندند; (4) آنان در راه خدا جهاد مي كنند و از سرزنش ملامتگران هراسي ندارند.

روايت شده است كه شخصي درباره منظور اين آيه از پيامبر(صلي الله عليه وآله) پرسيد، پيامبر(صلي الله عليه وآله) دست بر شانه يا گردن سلمان زد و فرمود: «هذا وَ ذَوُوهُ»; منظور آيه، اين شخص و قوم او هستند. آن گاه فرمود: «لو كانَ الدّينُ بالثُريّا لتناوَلَه رجالٌ مِن أبناءِ فارس.»18

8. (بَعْضِ الأَعْجَمِينَ): (وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَي بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ فَقَرَأَهُ عَلَيْهِم مَّا كَانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ)(شعراء: 198 و 199); هرگاه ما اين قرآن را بر بعضي از مردم عجم (غيرعرب) نازل مي كرديم و پيامبر اين آيات را براي آنان به زبان تازي (اعراب) مي خواند، آنان هرگز به قرآن ايمان نمي آوردند.

در حديثي آمده است كه امام صادق(عليه السلام) فرمود: اگر قرآن بر عجم نازل شده بود، عرب به آن ايمان نمي آورد; ولي قرآن بر عرب نازل شد، عجم به آن ايمان آورد و اين براي عجم، فضيلتي است.19

آيات مزبور غير از آيه اخير، همگي از سوره هاي مدني اند و در اواسط يا اواخر سال هاي هجرت رسول خدا(صلي الله عليه وآله) به مدينه نازل شده اند20 قطعاً منظور اين آيات اقوامي نيستند كه در زمان پيامبر مسلمان شدند; اما آيه اخير (89 سوره انعام) گرچه از آيات مكّي است، ولي با توجه به اينكه بعضي از قرآن، بعضي ديگر را تفسير مي كند (إنّ القرآنَ يُصَدِّقُ بَعضُهُ بعضاً)21 به احتمال قوي، منظور همه اين آيات، يك چيز است: اين آيات از قومي خبر مي دهند كه در آينده نزديك، مسلمان مي شوند و مانند اعراب مسلمان نخواهند بود و طبق روايات ياد شده، آن قوم ايرانيان هستند. داشتن روحيه حق پذيري و نداشتن عصبيّت جاهلي حقيقتي است كه آيه اخير آن را بيان كرده است.

سلمان به عنوان يك مسلمان ايراني و با ايمان، همواره طرف مشورت رسول خدا(صلي الله عليه وآله) بود. حفر خندق در جنگ «احزاب» و تهيه ارابه جنگي در محاصره «طائف» توسط همراهان رسول خدا(صلي الله عليه وآله) دو نمونه از پيشنهادهاي سلمان فارسي است.22

در اواخر عمر پيامبر، هنگامي كه باذان، عامل (دست نشانده) پادشاه ايراني در يمن، مسلمان شد، به دنبال آن، بسياري از ايرانيان مقيم يمن نيز مسلمان شدند و فتنه اسود عنسي ـ از پيامبران دروغين ـ را دفع كردند و او به دست ايرانيان كشته شد. سپس ايرانيان مسلمان يمن با گروهي از مرتدان عرب مبارزه كردند تا آنكه مرتدان شكست خوردند و سركرده آنان اسير شد و او را به مدينه فرستادند.23

در احاديث مربوط به ايمان ايرانيان آمده است: ايرانيان با ميل و رغبت خود، مسلمان شدند.24

در نبرد «قادسيه»، چهارهزار ايراني به سپاهيان عرب پيوستند. اين عده براي پيوستن خود به سپاهيان عرب، شرط كردند كه پس از جنگ، به هر جا خواستند، بروند و با هر قبيله اي خواستند، هم پيمان شوند و سهمي از غنايم جنگي برگيرند. اينان پس از پيوند با بعضي از قبايل عرب (زهرة بن حويه سعدي، از قوم بني تميم) موالي آن قبايل ناميده شدند و در كوفه مسكن گزيدند. «حمراء» نام ديگر آن ها بود.25

در تاريخ آمده است: چهار هزار نفر از اهالي «بحر خزر»، پس از مشاوره با بزرگان خود، تصميم گرفتند به ميل خود، مسلمان و به قوم عرب (مسلمان) ملحق شوند. اين عده، در تسخير «جلولاء»، در زمان عمر به لشكر اسلام كمك كردند و سپس با مسلمانان در كوفه ساكن شدند. اشخاص ديگري نيز گروه گروه به رضا و رغبت خود به اسلام گرويدند.26

ايرانيان در ركاب موعود اسلام

منظور از «اهل مشرق»، «اصحاب الرايات السود»، «اهل خراسان» و «الرجل الخراساني»، «فرس»، «اعاجم»، «موالي»، «بنوالحمراء»، «قوم سلمان»، «اهل قلم» و «اهل طالقان» كه در برخي از احاديث به چشم مي خورند، ايرانيانند. اينان زمينه ساز حكومت حضرت مهدي(عليه السلام)هستند. رسول خدا(صلي الله عليه وآله) فرمود: مردماني از مشرق زمين قيام مي كنند و زمينه را براي حكومت جهاني مهدي آماده مي سازند.27
بيشترين ياران مهدي (عج) را ايرانيان تشكيل مي دهند. در احاديث آمده است: بسياري از ياران امام زمان (عج) از اهالي مرورود، مرو، توس، مغان، جابروان، قومس، اصطخر، فارياب، طالقان، سجستان، نيشابور، طبرستان، قم، گرگان، اهواز، سيراف، ري و كرمان هستند.28 اميرمؤمنان(عليه السلام) درباره ياران حضرت مهدي (عج) از طالقان مي فرمايد: «خوشا به حال طالقان! زيرا براي خداوند ـ عزّوجل ـ در آنجا گنج هايي ذخيره شده كه از جنس طلا و نقره نيستند، بلكه در آنجا مرداني هستند كه خدا را واقعاً شناخته اند و آنان همچنين ياران مهدي در آخرالزمان هستند.»29
همچنين است بيانات امام صادق(عليه السلام) درباره ويژگي هاي ياران امام مهدي (عج) از مردم طالقان.30
يكي از ياران اميرمؤمنان (اصبغ بن نباته) مي گويد: از اميرمؤمنان شنيدم كه مي فرمود: گويا چادرهاي عجم را مي بينم كه در مسجد كوفه برپا شده اند و در ايّام حكومت امام مهدي، قرآن را همان گونه كه نازل شده است، به مردم ياد مي دهند.31
محيي الدين عربي، عارف معروف، در كتاب خود، فتوحات، درباره وزيران امام مهدي (عج) مي نويسد: همه آنان از عجمند و در ميان آنان هيچ فردي از عرب وجود ندارد.32

نفي ملّي گرايي

توجه بدين نكته ضروري است كه مطرح كردن ايرانيان در قرآن، با مسئله «ملّي گرايي» ارتباطي ندارد. در اينجا نمي خواهيم بگوييم كه نژاد ايراني، از ديگر نژادها برتر است، بلكه فقط مي گوييم: ايرانيان نيز در كنار ديگران مورد توجه و مرحمت قرآن هستند.

پيامبراكرم(صلي الله عليه وآله) در موارد گوناگون، از جمله پس از فتح مكّه، با تأكيد و صراحت لازم اعلام كرد كه همه خرافات و تعصّبات جاهليت را نابود كرده ام. هيچ افتخاري براي عرب بر عجم و سفيد بر سياه و... نيست، مگر به ملاك تقوا. و فرمود: «ايُّها النّاسُ كُلُّكُم لادَمَ و آدَمُ مِنْ تُراب لاَفضَلَ لِعَرَبي علي أعجَمي الاّ بالتَّقوي.»33

همچنين فرمود: آنان كه به قوم و ملت خود افتخار مي كنند، بايد اين عقيده را رها كنند. آن مايه هاي افتخار، جز هيمه دوزخ نيستند و اگر انسان ها دست از اين عقيده برندارند، نزد خدا از سوسك هايي كه كثافت را با بيني خود حمل مي كنند، پست تر خواهند بود.34

ابن حجر در الاصابة نقل مي كند كه مردي از ايران، به نام ابي شاه، پس از خطبه بليغ و سودمند رسول خدا(صلي الله عليه وآله) برخاست و تقاضا كرد كه دستور دهد آن را بنويسند و در اختيارش قرار دهند. پيامبراكرم(صلي الله عليه وآله) به ياران فرمود: آن را براي ابي شاه بنويسيد. اين مسئله نشان مي دهد كه هرگز عصبيّت و قوم گرايي در ديار اسلام راه ندارد.

در تاريخ آمده است هنگامي كه جواني ايراني در جنگ «احد» در صف سپاه اسلام، ضربتي سخت بر دشمن وارد ساخت و فرياد برآورد: اين ضربت را از من بگير كه جواني ايراني هستم، رسول خدا(صلي الله عليه وآله) دريافت كه سخن او ممكن است شعله تعصّب نژادي ديگران را برافروزد. به آن جوان فرمود: بگو: از يك جوان انصاري!35

امام صادق(عليه السلام) در ردّ شخصي كه مي خواست بين عرب و عجم فرق بگذارد و عرب را بر عجم برتري دهد، فرمود: مگر سخن رسول خدا(صلي الله عليه وآله) به تو نرسيده است كه فرمود: من مولاي هر فرد مسلمان هستم، خواه عرب باشد، خواه عجم. آن گاه فرمود: كسي كه رسول خدا(صلي الله عليه وآله) را دوست بدارد، آيا از جان رسول خدا(صلي الله عليه وآله) نيست؟36

امام باقر(عليه السلام) فرمود: روزي پيامبر(صلي الله عليه وآله) بر بلندي كوه صفا ايستاد. بني هاشم و بني عبدالمطلّب در آنجا حاضر بودند، آن حضرت به آنان رو كرد و فرمود: من رسول خدا به سوي شما هستم و با شما مهربانم، ولي بدانيد كه هر كس در گرو عمل خويش است; من در گرو عمل خود هستم و شما نيز در گرو عمل خودتانيد. نگوييد: محمّد از ماست و به زودي در همان جايگاه محمّد قرار مي گيريم (و در كنار او به پاداش مي رسيم.) سوگند به خدا! هيچ كس از شما و غير شما دوست من نيست، مگر آنكه پرهيزگار باشد. آگاه باشيد كه مبادا شما را در قيامت، در حالي ملاقات كنم كه بار دنياپرستي را بر پشت خود حمل مي كنيد، ولي ديگران با توشه معنوي با من روبه رو گردند! آگاه باشيد كه اكنون حجت و عذر را بين خود و شما و بين خود و خدا تمام كردم.37

سلمان; افتخار ايرانيان

اگر ديده مي شود كه به واسطه پيامبر(صلي الله عليه وآله) يا امامان(عليهم السلام) به وجود حمزه و جعفر و ديگر رجال برجسته اسلامي افتخار شده، به دليل تقوا و كمال آنان است، نه به علت قوميّت و ملّيت. چنان كه بيان شد، افتخار به افرادي كه در پيش خدا منزلتي دارند، ملّي گرايي نيست. به همين دليل، در احاديث فراواني به وجود برخي از انسان هاي الهي افتخار شده است.
در احاديث آمده است: روزي سلمان فارسي در مسجد پيامبر(صلي الله عليه وآله) نشسته بود، عده اي از بزرگان اصحاب نيز حاضر بودند، سخن از اصل و نسبت به ميان آمد. هر كس درباره اصل و نسب خود، چيزي مي گفت و آن را بالا مي برد. نوبت به سلمان فارسي رسيد. به او گفتند: تو از اصل و نسب خودت بگو. اين مرد فرزانه و تعليم يافته و تربيت شده مكتب اسلام، به جاي آنكه از اصل و نسب و افتخارات نژادي سخن بگويد، گفت: «أَنا سَلمانُ بنُ عبداللّهِ كُنتُ ضالّاً فَهَداني اللّهُ ـ عزَّو جَلَّ ـ بِمُحَمَّد، و كُنتُ عائلا فأغناني اللّهُ بِمُحمَّد و كُنتُ مَملُوكاً فَأعتَقِني اللّهُ بِمُحَمَّد»; نام من سلمان است و فرزند يكي از بندگان خدا هستم. گم راه بودم، خداوند به وسيله محمّد، مرا راه نمايي كرد. و فقير بودم، خداوند به وسيله محمّد، مرا بي نياز كرد. برده بودم، خداوند به وسيله محمّد، مرا آزاد كرد.
در اين هنگام، رسول خدا(صلي الله عليه وآله) وارد شد و سلمان آنچه را گذشته بود، به عرض آن حضرت رساند. رسول خدا رو به آن جماعت، كه همه از قريش بودند، كرد و فرمود: اي گروه قريش! نسب افتخارآميز هر كس، دين اوست; مردانگي هر كس، خوي و شخصيت اوست; و اصل و ريشه هر كس، عقل و ادراك او.38يعني: ملاك هاي برتري در اسلام، با دين و اخلاق و انديشه سنجيده مي شوند، نه با نژاد و قبيله و رنگ و زبان. سپس پيامبر(صلي الله عليه وآله) آيه 13 سوره حجرات را خواند و به سلمان فرمود: هيچ يك از اينان بر تو برتري ندارند، مگر به ملاك پرهيزگاري. اگر تقواي تو از آنان بيشتر است، از آنان برتري.

روزي سلمان به مجلس پيامبر(صلي الله عليه وآله) وارد شد. حاضران برخاستند و به او احترام كردند و او را در بالاي مجلس نشاندند. در اين هنگام، فردي وارد شد و تا نگاهش به سلمان افتاد، گفت: اين عجمي كيست كه در بالاي مجلس، در ميان عرب ها نشسته؟ پيامبر(صلي الله عليه وآله) براي محكوم كردن چنين عقيده اي، بر منبر رفت و خطبه خواند و در بخشي از آن فرمود: انسان ها از زمان آدم تا امروز، مانند دندانه هاي شانه (كنار هم مساوي)اند. عرب را بر عجم و سرخ پوست را بر سياه پوست برتري نيست، جز به ملاك تقوا. سلمان دريايي است كه به انتهايش نتوان رسيد و گنجي است كه تمام نمي شود. سلمان از ما اهل بيت است. او آب گوارايي است كه از آن حكمت مي تراود و برهان ارائه مي دهد.

در بعضي از روايات آمده است كه سلمان وارد مسجد شد و در محضر رسول خدا(صلي الله عليه وآله) نشست. عده اي از اشراف عرب خشمگين شدند و به او گفتند: تو كيستي؟ سلمان گفت: من پسر اسلامم.
پيامبر در اين هنگام سلمان را تصديق كرد و فرمود: كسي كه مي خواهد به مردي بنگرد كه خداوند قلبش را سرشار از ايمان كرده است، به سلمان نگاه كند.39
در زمان پيامبر(صلي الله عليه وآله) روزي ابوسفيان با گروهي از مسلمانان، از كنار سلمان فارسي، صهيب رومي و بلال حبشي، كه با هم بودند، عبور كردند. آنان تا ابوسفيان را ديدند، گفتند: افسوس كه شمشيرها در گلوي اين دشمن خدا كارساز نشد.
ابوسفيان اين سخن را شنيد (با توجه به اينكه او به ظاهر مسلمان بود.) ابوبكر به آنان گفت: آيا شما به بزرگ قريش (ابوسفيان) چنين كنايه اي مي زنيد؟ سلمان و همراهان از اعتراض ابوبكر ناراحت شده، نزد پيامبر آمدند و ماجرا را به اطلاع آن حضرت رساندند.
پيامبراكرم(صلي الله عليه وآله) به ابوبكر فرمود: گويا آنان را خشمگين كرده اي! اين را بدان كه اگر آنان را خشمگين كرده باشي، خدا را خشمگين كرده اي. ابوبكر نزد سلمان، بلال و صهيب رفت و عذرخواهي كرد و آنان نيز عذر او را پذيرفتند.
پيامبراكرم(صلي الله عليه وآله) فرمود: پروردگار حكيم، مرا به دوست داشتن چهار تن امر كرده است. گفتند: يا رسول اللّه! آنان چه كساني هستند؟ پيامبر پاسخ داد: علي بن ابي طالب. سپس فرمود: «خدا مرا به محبت چهار نفر امر كرد» اين بار، وقتي پرسيدند: آن چهار دسته، چه كساني هستند، پاسخ داد: علي بن ابي طالب. اين كلام رسول خدا(صلي الله عليه وآله) چهار بار تكرار شد و فقط علي(عليه السلام) را نام برد و بار چهارم افزود: علي، مقدادبن اسود، ابوذر غفاري و سلمان فارسي.40
نيز آن حضرت فرمود: «سلمان از من است. هركس در حق او ستم كند، در حق من ستم كرده است و هر كس او را بيازارد، مرا آزار داده است.»41

پي‌نوشت‌ها
--------------------------------------------------------------------------------
1 «فرس» (forc) كلمه اى است عربى كه مورّخان اسلامى و عرب زبانان بر ايرانيان اطلاق كرده اند; همان گونه كه واژه «عجم» را نيز در مورد ايشان به كار برده اند.
2ـ غلامحسين مصاحب، دائرة المعارف فارسى، ج 2، ص 1876، واژه «فرس».
3ـ ابن منظور نيز مى نويسد: «والعرب تسمّى الموالى الحمراء»; عرب ها موالى را حمراه مى ناميدند. (ابن منظور، لسان العرب، ج 4، ص 210.)
4ـ بلاذرى، فتوح البلدان، ترجمه آذرتاش آذرنوش، بخش مربوط به ايران، ص 41 / ابن منظور، لسان العرب، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1405ق، ج 4، ص 210.
5ـ قرطبى، تفسير قرطبى، ج 7، ص 259.
6ـ محمّدبن جرير طبرى، تفسير طبرى، ج 26، ص 86 / اسماعيل بن كثير قرشى دمشقى، تفسير القرآن العظيم، بيروت، دارالمعرفه، 1412 ق، ج 6، ص 196 / فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1415 ق، ج 9، ص 179.
7ـ ابونعيم اصفهانى، تاريخ اصفهان، ج 1، ص 4 / متقى هندى، كنزالعمّال، ج 12، ص 90، ح 34126.
8ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 5، ص 108.
9ـ همان، ج 9، ص 192.
10ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 57، ص 216.
11ـ همان، ج 60، ص 216.
12ـ محمّدبن اسماعيل بخارى، صحيح بخارى، بيروت، دارالفكر، 1401 ق، ج 6، ص 63 / مسلم بن حجّاج نيشابورى، صحيح مسلم، بيروت، دارالفكر، ج 4، ص 191.
13ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين / جلال الدين سيوطى، الدّرالمنثور، بيروت، دارالمعرفه، 1365 ق / جاراللّه زمخشرى، تفسير كشاف، بيروت، دارالمعرفه / محمّد مصطفى مراغى، تفسيرالمراغى، چ دوم، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1985 م / سيد قطب، فى ضلال القرآن / قرطبى، تفسير القرطبى، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1405 ق، ذيل آيه 16 سوره فتح.
14ـ محمّدبن جرير طبرى، جامع البيان، ج 9و 10، ص 93 / سيد محمود آلوسى بغدادى، روح المعانى، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج 10ـ12، ص 85.
15ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 3، ص 122 / محمّدبن حسن طوسى، التبيان، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1409 ق، ج 3، ص 352 / جاراللّه زمخشرى، پيشين، ج 1، ص 574.
16ـ جاراللّه زمخشرى، پيشين، ج 2، ص 43 / خواجه عبداللّه انصارى، كشف الاسرار و عدة الابرار، تهران، اميركبير، 1363، ج 3، ص 418 / محمّد عبده، المنار / سيد محمود آلوسى بغدادى، پيشين.
17ـ ميرزا حسين نورى، نفس الرحمان، بيروت، مؤسسة الآفاق، 1411 ق، ص 48.
18ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 3، ص 208.
19ـ عبدعلى جمعه عروسى حويزى، نورالثقلين، چ چهارم، قم، اسماعيليان، 1412ق، ج 4، ص 165/ على بن ابراهيم قمى، تفسير قمى، چ سوم، قم، دارالكتاب،1404 ق، ج 2، ص 124 / بهاءالدين محمّد لاهيجى، تفسير شريف لاهيجى، ج 2، ص 14.
20ـ سيد محمّدباقر حجتى، پژوهشى در تاريخ قرآن كريم، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1362، ص 399 و 401.
21ـ نهج البلاغه، خ 18.
22ـ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، 1402 ق، ج 2، ص 336 / محمّدبن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 2، ص 538.
23ـ مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلاموايران،ج2، ص 716.
24ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، چ دوم، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403ق، ج 67، ص 169.
25ـ بلاذرى، پيشين، ص 41.
26ـ مرتضى مطهرى، پيشين، ج 2، ص 716.
27ـ ابن ماجه قزوينى، سنن ابن ماجه، كتاب «الفتن»، ج 2، ص 1366، ح 4088 / محمّدباقر مجلسى، پيشين، ج 51، ص 87.
28ـ محمدبن جرير طبرى، دلائل الامامة، قم، بعثت، 1412 ق، ص 556.
29ـ سليمان بن ابراهيم حنفى قندوزى، ينابيع المودة، چ هشتم، قم، بصيرتى، ص 449.
30ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 52، ص 307.
31ـ شيخ عباس قمى، سفينة البحار، تهران، سنايى، ج 2، ص 165.
32ـ محيى الدين بن عربى، الفتوحات المكيّة، مصر، المكتبة العربيه، 1985م، ج 3، باب 366، ص 328.
33ـ عبدالحسين امينى، الغدير، قاهره، درالكتاب العربى، 1397، ج 6، ص 187 و 188.
34و35،ـ احمدبن حنبل، مسند احمدبن حنبل، ج 2، ص 624 / ص 503.
36ـ محمّدباقر مجلسى، پيشين، ج 67، ص 169.
37ـ محمّدبن يعقوب كلينى، الروضة من الكافى، ص 182.
38ـ همان، ص 181، ح 203.
39ـ احمدبن على طبرسى، الاحتجاج، نجف، دارالنعمان، ج 1، ص 150.
40و41ـ محمّدباقر مجلسى، پيشين، ج 22، ص 246 / ص 347.

............................................................................................................
منبع:فصلنامه معرفت ، شماره 96

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8412160047
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط حمید |


انتشار افکار سلفي‌هاي تکفيري (سلفي جهادي) در ميان فقهاي تندرو، ميانه رو و مردم عادي بريده از چپ و راست، ما را بر آن داشت تا به بازخواني افکار ابن تيميه پدر ورهبر معنوي اين ايده بپردازيم .(1)

افکار ابن تيميه روشن و صريح است او با انديشه و عقل بکلي مخالف است و خواستار الغاء عملکرد عقل از تمام شئون زندگي است و با فکر کردن و انديشيدن دشمن است مگر اينکه آن فکر و انديشه در راستاي تاييد نقل و احاديث باشد.او در اين زمينه مي‌‌گويد: دلايل عقلي درست وقتي قابل شنيدن است که مخالف اخبار انبياء نباشد. و فکر و عقلي که با اخبار و احاديث مخالف باشد نه عقل است و نه فکر (2) او به احاديث و آيات منسوخ شده براي اثبات ادعاهاي خود متوسل مي‌‌شود همان مستنداتي که اکنون زرقاوي به آنها استناد مي‌‌کند و نويسندگان ضد اسلام از آنها به عنوان ابزاري بر عليه مسلمانان در غرب بهره برداري تبليغاتي مي‌‌کنند تا اسلام را دين خشونت نشان دهند.
به پندار او دلايل عقلي در مقابل دلايل نقلي بي‌ارزش هستند. ابن تيميه با اين گفتار راه را بر عقل و انديشه بسته و عملا دعوت به جمود و تحجر فکري مي‌‌کند و براي فکر خطوط قرمز زيادي تعيين مي‌‌کند. و مي‌‌گويد سلف صالح به نيابت از ما اسلوبها و روشها را تعيين نموده و ما بايد تبعيت و تقليد نماييم (3)، ما بايد تماما در خط، اسلوب، کردار و گفتار سلف صالح راه برويم و نقش ما تبعيت است و اين به نفع ما است. ممکن است از نظر ظاهر نفع و سودي در تقليد و انجام يک تکليف وجود نداشته باشد با اين وجود ملزم به تبعيت هستيم براي اينکه اين تبعيت ما را نزديک به انبيا مي‌‌کند چنانچه مي‌‌گويد تبعيت ما از سلف صالح و اصحاب و مهاجرين و انصار ما را به خدا نزديک مي‌‌کند (4) واضح است که اين کلام داراي ابعاد قابل سوء استفاده است و مي‌‌تواند به دشمني با هرگونه تفکر منجر شود از سوي ديگر او هيچ جايي را براي نيازهاي امروز باز نمي گذارد در حاليکه فاصله ما با زمان صحابه و با زمان ابن تيميه متفاوت است و نيازها ي عصر ما با آن دوره فرق مي‌‌کند.

(مرگ 728ه)، در واقع او تمامي نمادها و مظاهر زندگي اين عصر را نفي مي‌‌کند. از جهت ديگر تيميه مسلمانان را فرا مي‌‌خواند که تمامي روابط خود را با کفار قطع کنند و در تمامي امور با آنها مخالف باشند و مي‌‌گويد : (كذلك قد نتضرر بموافقتنا الكافرين في أعمال، لولا أنهم يفعلونها لم نتضرر بفعلها.. فتكون موافقتهم دليلا على المفسدة ومخالفتهم دليلا على المصلحة) «گاهی به خاطر بی تفاوتی و موافقتمان با کافران متضرر می شویم که اگر چنین موافقتي نبود ما متضرر نمي‌شديم.» پس موافقت ما با كافران فساد انگيز و مخالفتمان با آنها چاره كار و طريق مصلحت مسلمانان است .(5).به عبارت ديگر مسلمانان هيچ يک از ساخته‌هاي فيزيکي و فکري کفار را نبايد بکار گيرند حتي اگر اين بضرر مسلمين باشد. بنظر او مهمترين مصلحت در اين است که با آنها مخالف باشيم. براي اينکه در کارهاي کفار مصلحتي بنفع ما نيست و مي‌‌گويد: (وحقيقة الأمر: أن جميع أعمال الكفار، وأموره لابد فيها من خلل يمنعها أن تتم له منفعة بها.) «واقعيت اين است همانا جميع اعمال كفار و امور مربوط به آنها يقينا داراي عيب و نقصي است كه مانع از حصول منفعت از كارهايشان مي‌‌شود (6). در يک مورد از اين شيخ الاسلام سوال مي‌‌شود که: «راي علما در خصوص قومي از اهل ذمه که مجبور شده‌اند لباسي غير از لباس عادي و بومي خود بپوشند. مثلا آنها را سلطان مجبور کرده که از عمامه مسلمين استفاده نکنند،و اين باعث آزار و اذيت آنها و همچنين ضرر کاسبکاران مسلمان شده است آيا امام برگشت آنها به لباس محلي را مجاز مي‌‌دارد؟ . جواب ابن تيمية منفي است (7) اين سوال را در قالبهاي مختلف پرسيده اند و هربار شيخ برجواب منفي خود اصرار ورزيده است . طرح سوال بصورتهاي مختلف از جانب سوال کنندگان نشانگر عدم اغناي آنها است و اصرار شيخ بر جواب منفي نيز نشانگر ماهيت تعصب آميز، تندرو و غلو ايشان در افکار است. براي او مهم نيست که غير مسلمان اذيت و آزار مي‌‌شود و مسلمان نيز ضرر اقتصادي مي‌‌بينند. او با اين کار، افکار تندروانه و نژادپرستانه را مورد تاييد قرار مي‌‌دهد. چرا؟ او خود پاسخ مي‌‌دهد: ( أما ما يرويه بعض العامة عن النبي (ص) أنه قال «من أذى ذميا فقد أذاني» فهو كذب على رسول الله (ص) ولم يروه أحد من أهل العلم)(8). « اينکه بعضي افراد از پيامبر نقل کرده اند که هرکس ذمي را آزار دهد مرا آزار داده است اين يک کذب است و هيچ سند معتبري ندارد.» پس چون پيامبر اين حرف را نزده است و در سند ديگري هم نقل نشده است پس آزار غير مسلمان بر ما گناه و جنحه اي ندارد. او با اين شيوه تمامي نص‌هاي ديني در خصوص مسامحه و تسامح با غير مسلمانان را رد مي‌‌کند و بر افکار تندروانه خشونت و قتل و غارت ادامه مي‌‌دهد. ابن تيمية در واقع داراي ترازو و سنگ محک متفاوتي است . ترازوي برخورد با کفار و ترازوي برخورد با مسلمين؛ او حتي برخورد تبعيض آميز و نژادپرستانه را جايز مي‌‌شمارد. او هرگاه با حديثي روبرو مي‌‌شود که مخالف ايده‌هاي تندروانه او است آنها را منکر مي‌‌شود و در مورد آيات قرآني که با افکار او سازگار نيست به تفسير و تاويل روي مي‌‌آورد.

شاگرد او ابن القيم الجوزي روايت کرده است: ( يروي أن شيخه بحث مع قوم فاحتجوا عليه بحديث أنكره. فلما أظهروه له بالنقل أي أتوا بأسانيد تؤكد الحديث ووقف عليه. ألقى المجلد من يده في غضب )(9). أما إذا كان النص الديني قرآنيا، بحيث تنعدم إمكانية فقيهنا في إنكاره، فإنه كان يلتجئ إلى أسلوب التأويل، ليستخلص منه ما ينعدم آراءه ومواقفه« روايت شده است كه ابن تيميه مشغول مباحثه با قومي بود و آنان استدلال به حديثي كردند كه وي آن را انكار مي‌‌كرد و زماني كه سند حديث را براي او آوردند و قطعي بودن حديث ثابت شد، شيخ با عصبانيت كتابي را كه دردست داشت بر زمين زد واين روش شيخ در مواجهه با احاديث هر چند صحيح السند بود، اما هنگامي كه نص مخالف وي قرآن بود و او به هيچ وجه توان انكار و رد كردن آن را نداشت با حربه تايل و تفسير به راي وارد شده و مطلب را منحرف مي‌‌كرد » : يک نمونه از اين تفسيرها : وزير تاتار در اينکه يهوديان مي‌‌توانند بر دين خود باقي بمانند به اين آيه استناد کرد «قل يا أيها الكافرون لا أعبد ما تعبدون ولا أنتم عابدون ما أعبد ولا أنا عابد ما عبدتم ولا أنتم عابدون ما أعبد لكم دينكم ولي دين» و اين آيه از محكمات است و منسوخ نيست. ولي او با آنها در مورد تفسير اين آيه به جدل برخواست و گفت :وأخبرهم أنهم كافرون يخلدون في النار»(10) ابن تيمية به آزادي اعتقاد و دين باور ندارد و مي‌‌گويد: ( من لا يدين بدين الإسلام فهو إما كافر أو منافق ومنذ أن بعث الله عبده ورسوله محمد (ص) وهاجر إلى المدينة صار الناس ثلاثة أصناف: مؤمن، منافق وكافر) « كسي كه معتقد به دين اسلام نيست يا كافر است و يا منافق . همانا هنگامي كه خداوند بنده و رسولش محمد را مبعوث كرد و پيامبر به مدينه مهاجرت كرد مردم سه دسته شدند مومن، منافق، و كافر» (11)، او تنها به اين تقسيم بندي قائل نيست بلکه خون غير مسلمان و منافق و کافر را حلال شمرده و حتي در اين راه دسته ديگري از مسلمانان که از شيوه و روش او پيروي نمي کنند را نيز در زمره منافقان و کافران قرار مي‌‌دهد. (12) در مورد برخي از مسلمانان مانند شيعه برحسب نظرابن تيمية، كفر آنها بزرگتر و گناه آنها عظيم تر از کفار اصلي است .(15)

ابن تميمه مي‌گويد: «از اين رو معلوم مي‌شود كه آنها شرور و از طرفداران هواي نفس هستند، كه قتل آنها از خوارج، واجب‌تر است و اين دليل سخني است كه در بين عموم رواج يافته و مي‌گويند كه اهل بدعت، شيعيان هستند. به طور كلي در نزد عموم، اين طور است كه هر مخالف سني، شيعه نام دارد، زيرا با سنت رسول خدا(ص) و مباني اسلام دشمني مي‌كند» (جزء 28 ص 428).

ابن تيميه نه براي فکر و نه براي فرهنگ و هنر احترامي قائل نيست . تخريب آثار هنري و باستاني افغانستان و يا تخريب اماکن مقدسه که علاوه بر تقدس جنبه هنري و علمي دارد نيز براي آنها اهميت ندارد . و آنها را نفي مي‌‌کند

از او سوال شده « چه مي‌‌گويند حضرات علماءو أئمه دين در خصوص تاتارهايي که به شام مي‌‌آيند و شهادتين مي‌‌گويند و خود را به اسلام منتسب مي‌‌کنند آيا واجب است قتل آنها يا خير ؟ جواب: «الحمد لله رب العالمين، نعم يجب قتال هؤلاء بكتاب الله وسنة رسوله واتفاق أئمة المسلمين»(16) با وجود اينکه در سوال مشخص است که آنها اسلام آورده اند ولي با اين وجود «شيخ الإسلام» فتواي قتل آنها را صادر مي‌‌کند، ابن تيمية حتي منکر درستي اين حديث از پيامبر مي‌‌شود «لا يحل دم امرئ مسلم يشهد ألا إله إلا الله، وأني رسول الله إلا بإحدى ثلاث: الثيب الزاني، والنفس بالنفس والتارك لدينه المفارق للجماعة» .پايان متن ( الاحداث المغربيه ).

سلفي‌هاي جهادي مانند زرقاوي متاسفانه همان ديدگاه سنتي ابن تميمه را در حال حاضر ميراث داري مي‌‌کنند بطوريکه آنها مسولئيت شرورترين حادثه سالهاي اخير يعني انفجار حرم امام موسي کاظم و امام عسکري در سامراء را بر عهده گرفتند و قول تخريب ساير اماکن مقدسه را نيز دادند آنها قبلا نيز در توجيه جناياتي مانند حمله انتحاري و کشتار هزار نفر در پل کاظميه طي اطلاعيه اي تاکيد کرده بودند که :

بزرگان ما خط‌مشي روشن را در مورد شيعه در اختيار ما گذاشته و پرده از اين قوم برداشته‌اند تا جايي كه مي‌گويند: در پشت سر شيعه، يهود و مسيحي نماز نخوانيد، به آنها سلام ندهيد، با آنها ازدواج نكنيد و از گوشت ذبح‌شده توسط آنان نخوريد. (خلق افعال العباد ص 125) همانطور که بزرگان ما از جمله شيخ‌الاسلام ابن تميمه گفته است «به اين دليل که شيعيان با كفار عليه مسلمانان همكاري مي‌كنند و آنها از بزرگ‌ترين اسباب حمله چنگيزخان به سرزمين‌هاي اسلامي و آمدن هولاكو به عراق و اشغال حلب و صالحيه بودند و از اين رو هنگام عزيمت به مصر، پادگان‌هاي مسلمانان را ويران كردند و راه را بر روي مسلمانان بستند و به اين دليل با تاتار و فرانسوي‌ها عليه مسلمانان همكاري كردند و از پيروزي اسلام خشمگين و ناراحت مي‌شدند. درواقع آنان طرفداران يهود و مسيح و مشركان هستند و قلب‌هايشان مملو از كينه و خصومت با مسلمانان است. » شيعيان، قوم و حكومت تاتار را دوست دارند، زيرا از اين حكومت، بزرگي و عزتي كسب كردند كه در دولت مسلمان از آن برخوردار نشده بودند. آنها از بزرگ‌ترين همكاران اين قوم براي حمله به سرزمين‌هاي مسلمان و قتل عام مسلمين بوده‌اند و ماجراي ابن‌العلقمي و امثال آن با خليفه و قضيه مشهور آنها در حلب، براي همه مردم شناخته شده است. همچنين در صورت پيروزي مسلمانان بر كفار و مسيحيان، شيعيان غمگين و در صورت پيروزي مشركان و مسيحيان بر مسلمانان، آنها شادمان و مسرور مي‌شدند» (الفتاوي جزء 28، صفحات 478 الي 527). سبحان‌الله! مانند اينكه برايشان جزييات امور غيبي كشف و برايش روشن شده است.

در تفكر طالبانيسم - كه شيوه به روز شده جريان فكري ابن تيميه و پيروان اوست - اسلام حرمتي براي انسان قائل نيست و در حاليکه به صراحت در آيات و احاديث محکمي کشته شدن يک انسان بيگناه به معني قتل همه انسانها تعبير شده است بر اساس اينگونه تفکرات طالبانيزم صدها نفر شيعه از کودک و زن و مرد به مناسبتهاي مختلف قرباني اين تفکرات جاهلانه شده اند البته خنجر تعصبات کور آنها سني‌هاي معتدل تر را نيز از اين جنايات مصون نداشته است . و تا کنون شاهد قتل بزرگاني از اهل سنت بدست همکيشان طالباني آنها بوده ايم .

بطور مثال در تاريخ 11/3/84 جريان طالبان و وهابيت، «ملا عبدالله فياض»، عالم برجسته قندهار را به جرم همكاري با دولت كرزاي ترور كردند و و روز بعد در مجلس فاتحه او، يك اقدام انتحاري صورت دادند كه منجر به كشته شدن دست‌كم بيست نفر شد.

مهم اين است كه سنيان معتدل و واقعگرا نيز از دست اقدامات در امان نيستند. در عراق هم طي ماه‌هاي گذشته برخي از روحانيون سني كه تمايل به مذاكره با دولت را داشته‌اند، كشته شده‌اند. در اين حوادث معمولا افراطيون سني تلاش كرده‌اند آن اقدامات را بر عهده سپاه بدر بگذارند. اما اكنون با عمليات انتحاري كه در قندهار صورت گرفت و با بعضي اعمال ديگر آنها عليه سني‌ها، مي‌توان يقين كرد كه در عراق هم طرفداران زرقاوي نمي‌توانند سنيان معتدل را تحمل كنند و به همين دليل روحانيون متمايل به مذاكره با دولت را ترور كرده با يك تير، دو نشان مي‌زنند. هم آنها را از سر راه برمي‌دارند و هم مسئوليت آن را بر عهده سپاه بدر و شيعيان مي‌گذارند.

وهابيت، به عنوان يکي از تاثير گذار ترين باور‌ها در دو دهه اخير، تفسير جديدي از اسلام سني است که عبدالوهاب سردمدار آن بود. وي طرفدار وبسط دهنده انديشه‌هاي ابن تيميه بود كه بر اساس بنيان‌هاي فكري او مكتب وهابيت بنا گشته است .ابن تيميه در سال 1263 ميلادي در حران از شهرهاي تركيه كنوني بدنيا آمد و در سال 1328 ميلادي بعد از 65 سال مبارزه و تعليم و تعلم وفات يافت.از جمله ويژگي‌هاي ابن تيميه، جسارتش در ارايه عقايد و باورهايش بود وي نقش بسيار برجسته اي در پيروزي سپاه مماليك مصر بر خيل مغولان بر عهده داشت.ابن تيميه در فقه حنبلي خيلي زود به مقام اجتهاد رسيد ولي در ارايه فتاوا هرگز خود را محدود به فقه حنبلي نمي كرد و حتي بسياري از فتاواي وي مطابق هيچيك از مذاهب اربعه اهل تسنن يعني حنبلي، شافعي، مالكي، حنفي نبود. يكي از نخستين آثار او كتاب "العقيده الحمويه الكبري" بود كه به نوعي خرق عادت در ميان سنيان محسوب مي‌‌شد.وي در اين كتاب به نقد و رد بسياري از عقايد كلامي اشاعره پرداخته و نسبت به سستي و ضعف آن باورها معترض بوده است.

ابن كثير در شرح باور‌هاي ابن تيميه پيرامون زيارت قبر رسول خدا(ص) مي‌‌گويد: ابن‌تيميه زيارت قبر رسول خدا(ص) را بکلي منع نكرده، بلكه مجرد قصد رفتن به زيارت را منع كرده است، يعني اگر كسي بدون قصد زيارت به قبر حضرت برود به واسطه اينكه ميرويم تا در مسجد النبي نماز بخوانيم و در آنجا قبر را زيارت كند مانعي ندارد.

20 درصد تروريست‌هايي که بعد از حوادث 11 سپتامبر تحت تعقيب پليس بين الملل قرار گرفته اند از منطقه مغرب عربي هستند و بنابر اين واحدهاي ضد تروريست آمريکا و اروپا توجه خاصي را به مطالعه ريشه‌هاي تروريزم در اين منطقه مبذول داشته اند آنها به ترتيب 1- سلفي گرايي 2- نقش مساجد و وعاظ 2- نقش مدارس و شيوه آموزش و تعليم 3- نقش احزاب اسلام گرا 4- فقر بيکاري و حلبي آبادها 5 - وضعيت نظام حکومتي و بي عدالتي و تضاد طبقاتي را در مورد ريشه يابي علت جذب جوانان به گروههاي سلفي جهادي مورد بررسي قرار داده اند . اسلام گرايي در مغرب عربي ريشه‌هاي عميقي دارد سلفي‌هاي تکفيري هم با استفاده از همين شرايط مساعد و علايق مردم به اسلام توانسته است در اين کشورها به نيروي قدرتمندي تبديل شود. اخيراٌ وزارت اوقاف و وزارت کشور در دولتهاي منطقه شمال آفريقا موظف شده اند براي تمامي مساجد و امامان جماعت و جمعه شناسنامه اطلاعاتي باز کنند تا دريابند کداميک به جماعتهاي سلفي تکفيري وابستگي دارند.

امام خميني ره، علماي شيعه و برخي از انديشمندان اهل تسنن در ايران و ساير كشورهاي جهان اسلام تلاش زيادي کرده اند که انديشه‌ها و سوء تفاهم‌هاي تاريخي که موجب افکار ضد شيعي وهابيان شده و در دشمني با شيعيان به آنها استناد مي‌‌كنند را برطرف سازند تا هم شيعه و هم سلفي‌ها يکديگر را بر اساس شرايط امروز از نو بازشناسي نمايند و از قالب‌هاي کلاسيک خارج شوند. اما متاسفانه انديشه‌هاي افراطي امثال زرقاوي ريشه در روحيه تحجر تکفيري دارد و حاضر نيست شرايط امروزي را مورد مطالعه قرار دهد. البته افراط گري علي رغم مخالفت بعضي از بزرگان شيعه در بين بعضي ازشيعيان نيز وجود دارد كه مورد سوء استفاده دشمنان اسلام نيزقرار مي‌‌گيرد. آيت‌الله سيدمحمدباقر درچه‌اي را مي‌توان از برجسته‌ترين فقهايي دانست كه در دو قرن اخير، از اقدامات افراطي و غلوآميز، انتقاد كرده است.

منبع: احداث مغربيه پر تيراژترين روزنامه مراکش
مفهوم الاختلاف عند ابن تيمية أو فقه التكفير ونبذ التفكير .
احداث مغربيه 26 فبراير 2006- محمد نيات

http://www.baztab.com/news/35994.php
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط حمید |


 
اميد پارسانژاد
از جمله مهمترين وقايع عصر محمدشاه قاجار، ظهور فرقه بابيه و ماجراهاى مربوط به على محمد باب و پيروان او بود. براى درك ريشه هاى ظهور اين فرقه لازم است تاريخچه مختصرى از شيوه پيدايش فرق اسلامى و انشعاب هاى آنها را مرور كنيم. «پس از رحلت حضرت رسول اكرم بر سر جانشينى آن حضرت اختلافى ميان مسلمانان رخ داد. به عقيده اهل سنت و جماعت، خليفه مشروع و جانشينى پيغمبر كسى است كه در سايه و به اجماع امت براى احراز مقام خلافت انتخاب شده باشد- گرچه پس از خلفاى راشدين در زمان خلفاى اموى و عباسى اين مقام از صورت اجماع درآمد و در افراد اين دو خانواده موروثى شد.
عقيده شيعه در باب جانشين حضرت رسول اكرم به كلى برخلاف عقيده اهل سنت و جماعت است. به عقيده شيعيان اجماع امت در تعيين جانشين پيغمبر شرط نيست و جانشين پيغمبر، امام است و امام بايد از اعقاب رسول اكرم و منصوص از جانب پيغمبر يا امام سابق باشد و امام واجب الاطاعه است و شناختن امام عصر و بيعت با وى از اهم تكاليف شيعه مى باشد و اهل تشيع معتقدند كه «من مات و لم يعرف امام زمانه، مات ميته الجاهليه.»
ايرانيان پس از ظهور اسلام در مورد مذهب نيز طريقه شيعه را كه متناسب با طبع ايرانيان بود بر عقيده سنت و جماعت ترجيح دادند و به تدريج شيعه رواج يافت و در زمان سلاطين صفوى مذهب رسمى ايران گرديد... در طول زمان در مذهب شيعه نيز عقايد مختلفى پيدا شد و فرق مختلفى به وجود آمد. بعضى ائمه را فقط معصوم مى دانند، بعضى ديگر درباره ائمه راه غلو رفته آنان را واجد بعضى از صفات خدايى يا مظهر الهى مى دانند و اين طايفه را غلاه مى نامند. غلاه نيز به چندين فرقه منشعب مى شود كه در جزئيات با هم اختلافاتى دارند، ولى به قول شهرستانى در «ملل و نحل»... از چهار طريقه آتى تجاوز نمى كنند: تناسخ، تشبيه يا حلول، رجعت و بدأ.
شيخيه، يعنى پيروان شيخ احمد احسائى را بايد از معتقدين به بدأ دانست. ميرزا على محمد و رقيب او حاجى [محمد] كريمخان قاجار كرمانى... هر دو از طرفداران شيخيه بودند. براى پى بردن به اصل و ريشه طريقه بابيه، بايد اصول و عقايد شيخيه را كه در چهار ركن خلاصه مى شود مطالعه نمود.» («تاريخ سياسى و ديپلوماسى ايران»، على اكبر بينا)
•جانشينى
به نوشته بينا، مهمترين اعتقادات شيخيه چنين صورتبندى مى شود: على ابن ابى طالب و ساير امامان شيعه داراى صفات الهى و مظاهر خداوند هستند. پس از غيبت امام دوازدهم، در هر عصرى لازم است واسطه اى ميان او و مردم وجود داشته باشد تا آنها را هدايت كند؛ اين شخص در عقيده شيخيه «شيعه كامل» يا «ركن رابع» ناميده مى شود. معاد جسمانى هم وجود ندارد.
بديهى است در ابتدا شيخ احمد احسائى (پديدآورنده فرقه شيخيه) در نظر پيروانش «شيعه كامل» و واسطه فيض بوده است. اما پس از مرگ او دو تن از شاگردانش به نام هاى حاجى سيد كاظم رشتى و حاج محمدكريمخان كرمانى بر سر جانشينى او به رقابت برخاستند و به اين ترتيب فرقه شيخيه به دو شاخه شيخى و كريمخانى منشعب شد. حاجى سيد كاظم رشتى تا سال ۱۲۵۹ه.ق. زنده بود. با مرگ او بار ديگر مدعيانى از ميان شاگردانش براى جانشينى او و رياست فرقه شيخيه پيدا شد كه مهمترين آنها سيدعلى محمد باب بود.
•باب
«سيد على محمد باب... مردى از تاجرزادگان شيراز بود و پدرش ميرزا رضاى بزاز نام داشت و اعمامش تجارت مى كردند و در بدايت حال به تحصيل علوم فارسيه پرداخته از مقدمات عربيت بهره اى نداشت.» آشنايى او با حاجى سيدكاظم در سفر زيارتى به عتبات حاصل شد و همانجا در زمره شاگردان حاجى در آمد. پس از مرگ حاجى، چنانكه گفتيم، سيدمحمدعلى در شيراز مدعى جانشينى او شد، اما به جاى «شيعه كامل» يا «ركن رابع» خود را «باب» ناميد كه از نظر مفهوم و محتوا تفاوتى با الفاظ سابق نداشت. مدتى بعد عده اى از پيروان حاجى سيدكاظم در مسجد كوفه گرد آمدند و قول و قرار گذاشتند كه هر يك در جستجوى جانشينى شايسته براى استادشان به سويى از عالم اسلام سفر كنند. قرارشان چنان بود كه هركس جانشين استاد را يافت، ديگران را خبر كند. گويا نخستين كس از ايشان كه به شيراز رسيد و سيدعلى محمد باب را ملاقات كرد، ملاحسين بشرويه اى بود كه سايرين را خبر كرد و به پيروى از باب فراخواند.به اين ترتيب به تدريج پيروانى پرشمار گرد سيدعلى محمد گرد آمدند و فرقه بابيه پديد آمد. سيدعلى محمد جملاتى به زبان عربى به زبان مى آورد و آنها را شبيه آيات قرآن مى دانست. توانايى «نزول» اين جملات از نظر او كرامتى بود. مجموعه اين جملات در كتابى به نام «بيان» گرد آمده است كه البته زبان عربى به كار رفته در آن را سست و پرغلط مى دانند.نوع برخورد حكومت قاجاريه با اين فرقه، دستگيرى و اعدام باب، شورش هاى پى درپى بابيان، اقدام ناموفق عده اى از آنها به ترور ناصرالدين شاه قاجار و قتل عام خونين ايشان در تهران از حوادث مهم دوران سلطنت قاجاريه است كه در آينده به آن خواهيم پرداخت.
http://www.sharghnewspaper.ir/841215/html/hist.htm
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط حمید |

اميرهوشنگ افتخارى راد

بعضى از رفتارهاى گاندى، آنقدر عجيب و غريب است كه اكنون پس از نيم قرن از مرگش كه گاه به اسطوره آميخته، همچنان قابل تامل است. من در اين چندين سال كه به آراى گاندى پرداختم هيچ گاه به مناسبات او با زنان اشاره اى نكردم چرا كه در فقدان چشم انداز كلى از گاندى، چنين كارى عبث و نوعى شانتاژ به حساب مى آمد. اما از آنجا كه اغلب بزرگان و مشاهير روابط خصوصى متفاوت از روابط عمومى شان دارند و باعث تعجب ديگر مردمان مى شود، بد نيست به اين وجه از گاندى پرداخته شود.
گاندى طبق سنت هنديان، در ۱۳ سالگى با دخترى هم سن و سال خود ازدواج كرد. او بعدها در زندگينامه خود به نام «در جست وجوى حقيقت» اين سنت را مورد ملامت قرار مى دهد و خود را سرزنش مى كند كه در سن ۱۶ سالگى چگونه در هنگام احتضار پدر، در اتاق خواب با همسرش بوده است. اين مسئله هميشه باعث آزار گاندى شده است. در همين كتاب همچنين اعتراف مى كند كه با وسوسه و پيشنهاد دوستانى سه بار نزديك بوده پايش بلغزد اما سربلند از آن بيرون آمده است.
پس از شروع مبارزه اش در آفريقاى جنوبى همزمان با آن تصميم مى گيرد در سن ۳۶ سالگى اصل «براهما چاريا» را به مرحله عمل بگذارد. اين اصل به معناى خويشتن دارى از عمل جنسى است. هر چند گاندى آن را با عمل سياسى پيوند مى زند؛ به عبارتى خويشتن دارى در تمام عرصه ها. از اين هنگام او ديگر هيچ رابطه جنسى  با زنش ندارد. علاوه بر تلاش روحى براى انجام اين كار، نوع غذاى خود را كنترل مى كند تا بتواند ميل جنسى اش را در اختيار خود گيرد. گاندى بعدها عدم اعتقاد خود را به تشكيل خانواده و زاد و ولد اعلام مى كند اگرچه به ايده آل بودن اين كار نيز واقف است. او در كهنسالى تصميم مى گيرد به عملى عجيب دست بزند. از دختران جوان در اشرام خود مى خواهد كه پاسى از شب را با او به سر برند تا او بتواند با خويشتن دارى قدرت اصل براهما چاريا را به نوعى ديگر تجربه كند. گاندى مى گويد او با اين كار هم مى  خواهد به طور طبيعى شب ها از سرما خود را محافظت كند و هم براهما چاريا را به آزمون گذارد. وقتى خبر عمل او در حوزه عمومى پخش مى شود، او بى پروا و بدون مخفى كارى _ برخلاف ديگر مشاهير _ در روزنامه خود ماوقع را شرح و كار خود را توضيح مى دهد. حتى خود را ملامت مى كند كه چرا زودتر كار خود را عمومى اعلام نكرده است. عده اى از او كناره مى گيرند، اما او از آنجا كه از حقيقت پوشى مى گريزد، درباره كار خود با مردم حرف مى زند. حتى يك بار كه در شب خواب جنسى مى بيند خود را سرزنش مى كند و در روزنامه آن را عمومى مى سازد. زندگى گاندى مانند اشرام هايش داراى ديوارهاى كوتاه و در ديدرس همگان بوده است. بى شك عمل گاندى از روى ميل و هوس نبوده هر چند كه به قول ويليام شايرر نويسنده كتاب «خاطره گاندى» چه لزومى دارد پيرمردى براى آزمودن خود دست به چنين كارى بزند؟ تفاوت مهم كار عجيب گاندى با ديگر مشاهير در اين است كه او عمل خود را در زمان حيات علنى مى سازد. گاندى كاملاً به مسئله جنسى آدمى توجه داشته در عين حال كه به سركوب آن رغبت نشان داده است. مهم اين است كه او درباره اش حرف زده است و با بى پروايى و همراه با نزاكت تلاش كرده آن را توضيح دهد.
در جوامعى كه حرف زدن از عمل جنسى شرم آور است، به مرور زمان به عملى مخفيانه و رياكارانه درمى آيد و معضلات بيشترى را براى جامعه پديد مى آورد. يكى از نزديكان گاندى به نام «بوس» كه به خاطر اين عملش، از او كناره گرفت، بعدها در كتابى به اين اتفاق پرداخت و با زنانى كه به او نزديك بودند، گفت وگو كرد. ميرابا، مانووآبا، دكتر ساشيلا نارايان - پزشك معالجش - از جمله زنانى هستند كه ماجراى هم خوابگى هاى خود را با گاندى براى عموم در ميان گذاشتند و از اين كار احساس پشيمانى نداشتند. دكتر نارايان تعريف كرد كه وقتى در كنار او خوابيده، او را همچون مادرش پنداشته است. عده اى اين عمل گاندى را به دليل ناكامى اش در جلوگيرى از جدايى پاكستان و هند و دورى شاگردانش از جمله نهرو از او تحليل كرده اند. بعضى ديگر علل روانشناسى را به ميان كشيده اند به طورى كه گفته اند گاندى در آن شرايط دشوار تاريخى طبق اعتقادى اسطوره  اى يعنى بازگشت به دامان مادر به دنبال التجا و پناه بوده است. هر چند گاندى اين كار خود را از دهه سى شروع كرده بود؛ يك چيز غيرقابل انكار است. عمل عجيب او و علنى سازى آن به اختيار خود، شگفت انگيز است.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط حمید |

 

شرق / فرانسيس فوکوياما

منبع:نيويورك تايمز
ترجمه: احسان صحافيان

اكنون كه اندك اندك به سومين سالگرد آغاز جنگ آمريكا با عراق نزديك مى شويم غير محتمل مى نمايد كه تاريخ در مورد مداخله (نظامى) آمريكا در عراق يا عقايد موجد آن داورى مثبتى داشته باشد. دولت بوش با تهاجم به عراق اين كشور را به چيزى چون افغانستان تبديل كرد، عراق اكنون به جاى افغانستان نقش يك آهن ربا را بازى مى كند كه تروريست ها را به خود جذب مى كند. عراق از اين رو كه فرصت گرانسنگى در اختيار تروريست ها قرار داد (تا تاكتيك هاى خود را بهبود بخشند) نقش پايگاه آموزشى و به اين دليل كه اهداف آمريكايى بسيارى را در خود جاى داده است، نقش پايگاه عملياتى جهاد گران تروريست را بازى مى كند. ايالات متحده هنوز از امكان تشكيل يك عراق دموكراتيك تحت رهبرى شيعيان برخوردار است، اما دولت جديد اين كشور تا سال ها بسيار ضعيف خواهد بود و خلاء قدرت ناشى از اين ضعف تاثيرپذيرى از تمام همسايگان عراق ازجمله ايران را تقويت مى كند. مردم عراق از سرنگونى ديكتاتورى صدام سود بردند و لبنان و سوريه نيز احتمالاً از قبل آن منتفع شدند، اما دشوار مى توان دريافت كه چگونه اين تحولات توجيه كننده خون و ثروتى است كه ايالات متحده تا اين لحظه به پاى آن ريخته است.
از به اصطلاح دكترين بوش كه چارچوب عملكرد نخستين دوره دولت وى را تشكيل داد اكنون جز ويرانه اى باقى نمانده است. دكترين پيش گفته (كه علاوه بر ارجاعات ديگر در استراتژى امنيت ملى ايالات متحده تشريح شد) استدلال مى كرد كه به دنبال حملات ۱۱ سپتامبر، آمريكا احتمالاً مجبور به آغاز جنگ هاى پيشدستانه دوره اى عليه دولت هاى سركش و تروريست هاى داراى جنگ افزار كشتار جمعى به منظور دفاع از خود خواهد شد و اگر ضرورت ايجاب كند اين بار را به تنهايى به دوش خواهد كشيد. به علاوه تلاش خواهد كرد كه در راه حل بلند مدت براى مشكل تروريست ها، خاورميانه بزرگ را دموكراتيزه كند. اما حمله پيشدستانه موفقيت آميز بسته به توان پيشگويى صحيح آينده و فعاليت اطلاعاتى كارآمد داشت كه به نظر نمى رسيد تا آينده نزديك قابل دسترسى باشد در حالى كه برداشت يكجانبه گرايى از مشى متفاوت آمريكا آن را به گونه اى بى سابقه منزوى ساخته است. تعجبى ندارد كه دولت بوش در دور دوم رياست جمهورى در حال فاصله گرفتن از اين سياست ها و پيگيرى روند بازنويسى سند استراتژى امنيت ملى باشد.
اما كاربرد قدرت آمريكا براى ارتقاى دموكراسى و حقوق بشر در ساير كشورها ايده آليستى است و ممكن است
عواقب ناخواسته اى به همراه داشته باشد. احتمال شكست در عراق، اقتدار رئاليست ها در سياست خارجى در چارچوب سنت هنرى كيسينجر را احيا كرده است. هم اكنون كتب و مقالات زيادى «ويلسونيسم خام» آمريكا را محكوم مى كنند و تلاش براى دموكراتيزه كردن جهان را به سخره مى گيرند. خط مشى دور دوم رياست جمهورى دولت بوش براى پيشبرد خاورميانه بزرگ به سمت دموكراسى كه در سخنان بلندپروازانه سخنرانى افتتاحيه دور دوم رياست جمهورى بوش اعلام شد، پيامدهاى مسئله سازى داشته است، حزب اخوان المسلمين مصر در انتخابات پارلمانى مصر در نوامبر و دسامبر نمايش موفقيت آميزى داشت و در حالى كه برگزارى انتخابات عراق در دسامبر گذشته دستاورد (سياسى) قابل توجهى بود، در پيامد آن ائتلاف شيعه داراى روابط نزديك با ايران به قدرت رسيد. اما ناگوارتر پيروزى قاطع حماس در انتخابات ماه گذشته فلسطين بود كه جنبشى را بر سر كار آورد كه آشكارا قصد نابودى اسرائيل را دارد. بوش در سخنرانى آغازين دور دوم رياست جمهورى اش گفت: «منافع ضرورى آمريكا و عميق ترين اعتقادات ما اكنون كاملاً بر هم منطبق است.» اما اين ايراد پس از اين بيشتر شنيده خواهد شد كه دولت بوش با هم زدن ديگ (خاورميانه) مرتكب خطاى بزرگى شد و گزينه بهتر اتكاى ايالات متحده به دوستان مستبد سنتى اش در خاورميانه بود. در حقيقت تلاش براى ترويج دموكراسى در سراسر جهان چه توسط چپ ها مانند جفرى سچز و چه از سوى محافظه كاران سنتى مانند پت بيوكنن به عنوان تلاشى نامشروع مورد حمله قرار گرفته است.
واكنش عليه ترويج دموكراسى و سياست خارجى (بيش از حد) فعال ممكن است به اينجا ختم نشود. آنها كه والتر راسل ميد به آنان برچسب «محافظه كاران جكسونى» مى زند- آمريكائيان ايالات قرمز كه فرزندانشان در جنگ هاى خاورميانه فعالانه شركت جستند و جان خود را در اين راه فدا كردند و مى كنند- از جنگ عراق حمايت كردند زيرا اعتقاد داشتند كه فرزندانشان براى دفاع از آمريكا در مقابل تروريسم هسته اى مى جنگند و نه براى ترويج دموكراسى. آنها نمى خواهند رئيس جمهور را در ميانه يك جنگ نافرجام رها كنند اما آشكار شدن خطاى احتمالى مداخله در عراق در آينده ممكن است آنان را به سمت حمايت از يك سياست خارجى انزوا طلب تر سوق دهد كه با روحيات آنان بيشتر سازگار است. نظرسنجى اخير موسسه پو افزايش تمايل افكار عمومى مردم آمريكا به انزوا گرايى را نشان مى دهد، درصد آمريكائيانى كه معتقدند ايالات متحده بايد پى كار خود برود از زمان پايان جنگ ويتنام تاكنون تا اين اندازه زياد نبوده است. بيش از هر گروه ديگرى اين نو محافظه كاران بودند كه در درون و بيرون دولت بوش براى دموكراتيزه كردن عراق و خاورميانه بزرگ فشار آوردند. برداشت همگان اين است كه آنها قاطعانه سياست تغيير رژيم عراق را ترويج مى كردند و به دليل اين خط مشى ايده آليستى در ماه ها و سال هاى آتى به گونه اى صريح تر مورد اتهام قرار خواهند گرفت. اگر ايالات متحده در پيامد وخامت اوضاع عراق قصد عقب نشينى از صحنه جهانى را داشته باشد به نظر من تراژدى بزرگى است زيرا قدرت و تاثير ايالات متحده براى اداره امور نظام آزاد و به نحو فزاينده اى دموكراتيك در سراسر جهان حياتى بوده است. مشكل خط مشى نومحافظه كاران در اهداف نيست چرا كه اهداف آنان همانند كيك سيب كاملاً هويت آمريكايى دارد، بلكه ابزار فزون ميليتاريستى آنها است كه به وسيله آن تلاش مى كنند به اهداف خود دست يابند. آنچه سياست خارجى آمريكا به آن نيازمند است بازگشت به رئاليسم تنگ نظرانه و عيب جويانه نيست بلكه فورمولاسيون «ويلسونيسم رئاليستى» است كه ابزار و اهداف را بهتر با يكديگر سازگار مى كند.
• ميراث نومحافظه كاران
چگونه نو محافظه كاران با بلندپروازى از اهداف خود فاصله گرفتند؟ سياست خارجى دور نخست زمامدارى دولت بوش ادامه اجتناب ناپذير رويكرد نسل هاى پيشين كه خود را نو محافظه كار مى ناميدند نيست زيرا رويكرد نومحافظه كاران پيشين پيچيده بود و در معرض تفاسير متفاوت. چهار اصل محورى جريان اصلى اين انديشه از زمان پايان جنگ سرد تاكنون عبارتند از: دغدغه دموكراسى، حقوق بشر و به طور گسترده تر سياست داخلى كشورها، اعتقاد به استفاده از قدرت آمريكا در راستاى تحقق اهداف اخلاقى، شكاكيت در مورد توان قانون بين الملل و نهادهاى بين المللى در حل مسائل امنيتى جدى و سرانجام اين ديدگاه كه مهندسى جاه طلبانه اجتماعى اغلب به پيامدهاى غيرمنتظره مى انجامد و از همين رو اهداف اوليه خود را بر باد مى دهد.
مشكل اين بود كه دو تا از اين اصول بالقوه با يكديگر معارض بودند، موضع شكاكانه نسبت به مهندسى اجتماعى جاه طلبانه- كه در سال هاى پيشين عمدتاً نسبت به سياست هاى داخلى مانند اقدام مثبت (حمايت از حضور گسترده تر زنان در اجتماع)، حمل و نقل دانش آموزان با اتوبوس (تلاش براى يكپارچگى بيشتر اجتماع و نفى تبعيض نژادى) و سياست رفاه عمومى اتخاذ شده است_ تداعى كننده رويكرد محتاطانه نسبت به بازسازى جهان و آگاهى از اين كه ابتكارهاى جاه طلبانه هميشه پيامدهاى غيرمنتظره داشته است از يك سو و اعتقاد به كاربرد بالقوه قدرت اخلاقى آمريكا از سوى ديگر كه تلويحاً بدين معنا است كه اكتيويسم (رويكرد فعالانه) آمريكا مى تواند ساختار سياست جهان را تغيير شكل دهد. تا زمان جنگ عراق اعتقاد به كاربردهاى دگرگون ساز قدرت بر ترديد نسبت به مهندسى اجتماع غلبه كرده بود.
به گذشته كه بنگريم شرايط نبايد اين گونه پيش مى رفت. ريشه هاى نو محافظه كارى به گروه قابل توجهى از روشنفكران بيشتر يهودى مى رسد كه در ميانه دهه ۳۰ تا پايان آن و اوايل دهه ۴۰ در سيتى كالج نيويورك گردهم مى آمدند. گروهى كه شامل ايروينگ كريستول، دنيل بل، ايروينگ هويى، ناتان گليزر و اندكى بعدتر دنيل پاتريك موينيهان بود. ذكر اين گروه در جاهاى مختلفى رفته است كه از همه قابل توجه تر فيلم مستند جوزف دورمن با نام «ادعاى مالكيت جهان» است. مهم ترين ميراث گروه سيتى كالج نيويورك اعتقاد ايده آليستى به پيشرفت اجتماعى و جهانشمولى حقوق توأم با گرايش مقتدرانه ضد كمونيسم است.تعجبى ندارد كه انديشه و عمل شمار زيادى از اعضاى گروه پيش گفته همانند تروتسكى بود. لئون تروتسكى خود كمونيست بود اما هوادارانش بهتر از ساير مردم اشكالات عديده و سبعيت رژيم استالينيستى را درك كردند. چپ ضد كمونيست در تضاد با راست سنتى آمريكا با اهداف اجتماعى و اقتصادى كمونيسم همدردى مى كرد اما در جريان دهه ۳۰ و ۴۰ درك كرد كه «سوسياليسم واقعى و موجود» تبديل به هيولايى با پيامدهاى نا منتظره شده است كه كاملاً اهداف ايده آليستى مورد علاقه خود را ناديده مى گيرد. اگرچه تمام انديشمندان گروه سيتى كالج نيويورك نومحافظه كار نشدند، خطر افراطى گرى براى تحقق اهداف خير در پس زمينه تلاش فكرى تمام عمر بسيارى از اعضاى اين گروه قرار داشت.
اگر تنها بتوان يك موضوع اساسى براى نقدهاى آنان بر سياست اجتماعى ذكر كرد، از چيزى جز محدوديت هاى مهندسى اجتماعى نمى توان نام برد. اين نقدها در نشريه نو محافظه كار «پابليك اينترست» كه توسط ايروينگ كريستول، ناتان گليزر و دنيل بل در سال ۱۹۶۵ بنيان گذارى شد، به چاپ مى رسيد. نويسندگانى چون گليزر، موينيهان و بعدها گلن لورى استدلال كردند كه تلاش هاى جاه طلبانه براى جست وجوى عدالت اجتماعى اغلب جوامعى بدتر از قبل برجاى گذاشته است زيرا اين امر يا نيازمند مداخله وسيع حكومتى بود كه مناسبات اجتماعى از پيش موجود را برهم مى زد (براى مثال حمل و نقل اجبارى دانش آموزان با اتوبوس) و يا نتايج غيرمنتظره به بار مى آورد (مانند افزايش شمار خانواده هاى تك سرپرست در نتيجه اتخاذ سياست هاى رفاه اجتماعى). موضوع اصلى نوشته هاى مفصل جيمز كيو ويلسون درخصوص جنايت اين بود كه نمى توان نرخ جنايت را با تلاش براى حل مشكلات عميق زيرساختى مانند فقر و نژادپرستى حل كرد بلكه سياست هاى موثر بايد بر اقدامات كوتاه مدت متمركز شود كه به رديابى نشانه هاى اضطراب اجتماعى (مانند ديوار نوشته هاى سالن هاى مترو و تكدى گرى) بيش از علل ريشه اى متكى است.
175797.jpg
پس چگونه گروهى كه چنان شجره نامه اى دارد به اين نتيجه رسيد كه «علت ريشه اى» تروريسم فقدان دموكراسى در خاورميانه است و ايالات متحده هم از چنان خرد و توانى برخوردار است كه مشكلات را حل كند و هم دموكراسى به سرعت و بدون دردسر مى تواند در عراق برقرار شود؟ اگر جنگ سرد اين گونه به پايان نمى رسيد، نو محافظه كاران هرگز چنين راهى را برنمى گزيدند.
رونالد ريگان براى زدن برچسب «امپراتورى شيطانى» به اتحاد جماهير شوروى و متحدانش و همچنين تلاش براى وادار كردن ميخاييل گورباچف به انجام اصلاحات در نظام سياسى شوروى و فراتر از آن فروپاشى ديوار برلين از سوى انديشمندان چپ آمريكا و اروپا مورد تمسخر قرار گرفت. يار او در سياست امنيت بين الملل، وزير دفاع ريچارد پرل نيز به دليل اتخاذ مواضع انعطاف ناپذير و سرسختانه و پيشنهاد «صفر دوگانه» (محو كامل موشك هاى برد متوسط) در مذاكرات تسليحات برد متوسط با برچسب «شاهزاده تاريكى» تقبيح شد و به عنوان كسى كه از روى نوميدى مواضع بلندپروازانه اى اتخاذ مى كند توسط متخصصان ميانه رو و راست انديش سياست خارجى در مراكزى چون شوراى روابط خارجى و وزارت امور خارجه مورد تمسخر قرار گرفت. برداشت آنها اين بود كه مشى ريگانى ها به گونه اى خطرناك براى پيروزى در جنگ سرد رويايى و اتو پيايى و در تضاد با مديريت (صحيح) جنگ سرد است.با اين وجود آنچه در سال هاى ۸۹ تا ۹۱ محقق شد پيروزى تمام عيار جنگ سرد بود. گورباچف نه تنها صفر دوگانه بلكه كاهش وسيع نيروهاى متعارف را پذيرفت و آنگاه در جلوگيرى از فرار لهستان، مجارستان و آلمان شرقى از امپراتورى (شرق) ناتوان ماند. كمونيسم ظرف چند سال به دليل ضعف هاى اخلاقى و تناقض هاى درونى سقوط كرد و با تغيير رژيم در اروپاى شرقى و اتحاد جماهير شوروى سابق، پيمان ورشو كه غرب را تهديد مى كرد تبخير شد.
چگونگى پايان جنگ سرد به دو طريق بر انديشه هواداران جنگ عراق از جمله نو محافظه كاران جوانتر مانند ويليام كريستول و رابرت كيگان تاثير گذاشت. به نظر مى رسد كه اين امر در وهله اول اين برداشت را موجب شده باشد كه تمام رژيم هاى توتاليتر توخالى اند و با اندك فشارى از بيرون مى شكنند. نمونه اين موضوع رومانى تحت زعامت چائوشسكو بود، زمانى كه جادوگر بدسرشت مرد،مردم به پا خاستند و شادمانه سرود آزادى سر دادند. همان گونه كه كريستول و كيگان در كتاب خود «خطرهاى جارى» در سال ۲۰۰۰ نوشتند: «براى بسيارى ايده استفاده آمريكا از قدرت براى پيشبرد فرآيند تغيير رژيم در كشورهاى تحت رهبرى ديكتاتورها، اتوپيايى جلوه مى كند در حالى كه آشكارا رئاليستى (واقع گرايانه) است. در پرتو وقايع سه دهه گذشته مى توان گفت كه برداشت عدم امكان ترويج تغييرات دموكراتيك در كشورهاى خارجى گمراهى است.»
اين خوشبينى افراطى درباره گذار كشورهاى مختلف از جنگ سرد به دموكراسى، كمك مى كند خطاى غير قابل درك دولت بوش را در برنامه ريزى مناسب براى شورشى كه متعاقب تهاجم به عراق درگرفت بهتر درك كنيم. به نظر مى رسد هواداران جنگ گمان مى كردند كه دموكراسى نوعى وضعيت پيش فرض است كه جوامع هنگامى كه وظيفه دشوار تغيير رژيم به انجام رسيد (به طور خودكار) به آن بازگشت مى كنند و نيازى به روند بلندمدت نهاد سازى و اصلاحات نيست. اگرچه آنان اكنون اظهار مى كنند از طولانى و دشوار بودن تغييرات دموكراتيك عراق آگاه بودند، آشكارا از اين امر يكه خوردند. طبق گفته جورج پكر در كتاب اخيرش درباره عراق «دروازه قاتل» پنتاگون كاهش نيروهاى آمريكا به حدود ۲۵ هزار نفر را تا پايان تابستان سال تهاجم (به عراق) برنامه ريزى كرده بود.
نو محافظه كارى تا دهه ۹۰ از جريان هاى فكرى متعددى تغذيه كرد. يكى از اين جريان ها از دانشجويان لئواشتراوس تئوريسين سياسى يهودى و آلمانى نشأت مى گرفت. او متضاد با اكثر مطالب بى معنى كه از سوى افرادى چون آن نورتون و شديا درورى درباره اش نوشته شد خواننده جدى متون فلسفى بود اما درباره سياست يا مسائل سياسى معاصر نظر نمى داد. او بيشتر دغدغه «بحران مدرنيته» داشت كه در ادامه نسبى گرايى نيچه و هايدگر مطرح شد و همين طور معتقد به اين حقيقت بود كه برخلاف اميد انديشمندان روشنگرى اروپا، نه برداشت دينى و نه اعتقادات قلبى درباره ماهيت زندگى خوب را نمى توان از سياست زدود. جريان ديگر از آلبرت ولستتر يكى از استراتژيست هاى موسسه رند كه معلم ريچارد پرل، زلماى خليل زاد (سفير كنونى آمريكا در عراق) و پل ولفوويتز (معاون سابق وزير دفاع) بود سرچشمه مى گرفت. ولستتر به شدت نگران مسئله غنى سازى هسته اى و راه گريزى بود كه پيمان ان پى تى در لواى حمايت از انرژى هسته اى «صلح آميز» باقى مى گذارد. اين مفر آنقدر بزرگ است كه كشورهايى چون عراق وسوسه شوند از آن عبور كنند.
من ارتباطات بسيارى با شاخه هاى مختلف جنبش نومحافظه كارى دارم. دانشجوى دستيار اشتراوس، آلن بلوم بودم كه كتاب پرفروش «پايان انديشه آمريكايى» را نوشت. او در موسسه رند به فعاليت مشغول بود و با ولستتر درباره مسائل خليج فارس همكارى مى كرد. بلوم در دو زمينه مختلف سابقه كار براى ولفوويتز داشت. بسيارى حتى كتاب من «پايان تاريخ و آخرين انسان» كه در سال ۱۹۹۲ انتشار يافت را متنى نو محافظه كارانه تلقى كردند، كتابى كه اين ايده را ترويج مى كند كه تمام مردم جهان اشتهاى آزادى دارند كه به طور اجتناب ناپذيرى به ليبرال دموكراسى منتهى مى شود و ما همگى در ميانه اين جنبش در حال شتاب و در حال گذار به ليبرال دموكراسى هستيم. اين اما برداشت نادرستى از متن بود. «پايان تاريخ» سر جمع استدلالى به نفع مدرنيزاسيون بود. نخستين اشتياق جهانشمول زيستن در يك جامعه مدرن - پيشرفته و موفق از نظر تكنولوژيك- است و نه ليبرال دموكراسى. اگر جامعه مدرن شود تمايل به پيشبرد مشاركت سياسى خواهد داشت. ليبرال دموكراسى يكى از محصولات جنبى فرآيند مدرنيزاسيون است پديده اى كه جهان به تدريج و تنها با مرور زمان به آن علاقه مند مى شود.
به بيان ديگر «پايان تاريخ» در تائيد فرآيند بلندمدت تكامل اجتماعى نوعى استدلال ماركسى ارائه كرد اما به گونه اى كه به ليبرال دموكراسى ختم مى شود و نه به كمونيسم. برخلاف در فورمولاسيون انديشمندى به نام كن جويت، نو محافظه كارى آنگونه كه توسط افرادى چون كريستول و كاگان صورت بندى شد، لنينيستى بود. آنها باور داشتند كه تاريخ را مى توان با كاربرد صحيح قدرت و اراده به پيش راند. لنينيسم در خوانش بلشويسم تراژدى بود و در خوانش ايالات متحده امروز كمدى. نومحافظه كارى چه به عنوان سمبل سياسى و چه به عنوان دستگاه فكرى به چيزى تبديل شده است كه نمى توانم از آن حمايت كنم


• شكست هژمونى خيرخواه
دولت بوش و هواداران نو محافظه كارش تنها در فهم دشوارى تحقق اهداف مورد نظر در مكان هايى چون عراق دچار خطا نشدند كه شيوه واكنش جهان نسبت به كاربرد قدرت آمريكا را نيز نادرست ارزيابى كردند. البته جنگ سرد پر از نمونه هايى بود از آنچه استفن سستانويچ تحليلگر سياست خارجى بيشينه گرايى (ماكسيماليسم) آمريكايى مى نامد، جايى كه واشينگتن نخست عمل كرد و سپس به جست وجوى مشروعيت و حمايت از سوى متحدان پرداخت. اما در دوران پس از جنگ سرد وضعيت ساختارى سياست جهان به گونه اى تغيير كرد كه اين نوع اعمال قدرت را حتى در چشم متحدان نزديك بسيار بيشتر دچار مشكل كرد. پس از سقوط اتحاد جماهير شوروى نويسندگان نو محافظه كار متعددى چون چارلز كروتامر، ويليام كريستول و رابرت كيگان احتمال دادند كه ايالات متحده احتمالاً از اضافه قدرت خود براى اعمال نوعى «هژمونى خيرخواه» بر بقيه جهان استفاده خواهد كرد و مشكلاتى چون دولت هاى سركش مجهز به جنگ افزار هسته اى، سوءاستفاده از حقوق بشر و تهديدات تروريستى را هنگام بروز حل مى كند. كريستول و كيگان پيش از جنگ به اين موضوع پرداختند و به اين پرسش پاسخ گفتند كه آيا اين وضع مقاومت ساير نقاط جهان را برمى انگيزد يا خير: «دقيقاً به اين دليل كه سياست خارجى آمريكا بيش از ساير نقاط جهان اخلاقى است، ساير كشورها هراس چندانى از قدرت مهيب آن ندارند.»
دشوار بتوان اين سطور را خواند و با توجه به واكنش جهانى به جنگ عراق كه اكثر كشورهاى جهان را در تب ضد آمريكايى گرى با يكديگر متحد كرد، ريشخند نزد. اين ايده كه هژمونى ايالات متحده خيرخواه تر از اكثر كشورها است پوچ نيست اما علائم هشدار دهنده اى گوياى بروز تغييرات در مناسبات آمريكا با ساير كشورهاى جهان بسيار پيش از آغاز جنگ عراق بود. عدم توازن ساختارى در قدرت جهانى افزايش يافته بود. آمريكا در هريك از ابعاد قدرت با فاصله اى بى سابقه از بقيه جهان پيشى گرفته و هزينه هاى دفاعى آن تقريباً به جمع هزينه هاى دفاعى ساير نقاط جهان بالغ شده بود. در دوران كلينتون نيز هژمونى اقتصادى آمريكا مكرراً به بروز خصومت و دشمنى عميق با روند جهانى شدن توام با سلطه آمريكا حتى از سوى متحدان نزديك دموكرات منجر شد زيرا آنها گمان مى كردند ايالات متحده در جست وجوى تحميل مدل اجتماعى ضد سكون (آنتى استاتيست) خود به آنها است. دلايل ديگرى نيز وجود دارد كه چرا جهان هژمونى خيرخواه آمريكا را نپذيرفت. اين عدم پذيرش نخست بر استثنا گرايى آمريكا مبتنى بود. آمريكا معتقد بود مى تواند در موضوعاتى كه ديگران حق ندارند، از قدرت خود استفاده كند زيرا پرهيزگارتر از ساير كشورها است. دكترين پيش دستى در برابر تهديدات تروريستى كه در استراتژى امنيت ملى سال ۲۰۰۲ گنجانده شده بود از نوعى نبود كه بتوان آن را به امنيت در نظام جهانى تعميم داد. اگر روسيه، چين، هند يا فرانسه برخوردارى خود از حق مشابه اقدام يك جانبه را اعلام كنند، آمريكا نخستين كشورى خواهد بود كه به اين امر اعتراض مى كند. ايالات متحده مى خواست درباره ديگران قضاوت كند در حالى كه درخصوص اين كه اعمال او در مكان هايى چون دادگاه بين المللى جرايم جنگى مورد پرسش قرار گيرد تمايلى از خود نشان نمى داد. مشكل ديگر هژمونى خيرخواه، داخلى بود. علاقه مندى مردم آمريكا به امور خارجى و تمايل به تامين مالى پروژه هاى آن سوى درياها كه منافع آشكارى براى منافع آمريكا ندارد با موانع متعددى روبه رو است. يازدهم سپتامبر اين محاسبه را به طرق گوناگون تغيير داد و حمايت مردمى كافى براى دو جنگ خاورميانه را جلب كرد و افزايش قابل توجه هزينه دفاعى را موجب شد. اما دوام اين حمايت قطعى نيست. اگرچه اكثر آمريكايى ها تمايل دارند هرچه لازم است براى موفقيت پروژه بازسازى عراق انجام دهند، پيامدهاى اين تهاجم جايى براى علاقه مندى افكار عمومى به مداخلات نظامى پرهزينه آتى باقى نمى گذارد. مردم آمريكا قلباً توسعه طلب (امپريال) نيستند. حتى هژمون هاى خيرخواه گاه مجبورند ظالمانه برخورد كنند. به علاوه در پيشبرد پروژه ها نيازمند استقامتى هستند كه در مردمى كه به گونه اى معقول از زندگى و جامعه خود رضايت دارند، يافت نمى شود. سرانجام هژمونى خيرخواه فرض گرفت كه نه تنها مبتنى بر نيت خير كه واجد شايستگى كامل نيز هست. اكثر انتقاد اروپائيان و سايرين به مداخله عراق به دليل ايراد شكلى عدم كسب مجوز ايالات متحده از شوراى امنيت سازمان ملل متحد نبود بلكه در وهله نخست عدم تشكيل پرونده مناسب براى تهاجم به عراق و سپس ناآگاهى (ايالات متحده) نسبت به (عواقب) اقدامى بود كه براى دموكراتيزه كردن عراق به آن توسل جسته بود. متاسفانه منتقدان در اين زمينه كاملاً از آينده باخبر بودند.
اساسى ترين خطاى داورى، بيش برآورد خطرى بود كه از ناحيه مواجهه اسلام راديكال ايالات متحده را تهديد مى كرد. اگرچه احتمال تازه و بدشگون ظهور تروريست هاى مسلح به سلاح هاى كشتار جمعى غير قابل بازدارندگى حقيقتاً جديت يافت، هواداران جنگ به نادرستى اين موضوع را با خطر ناشى از عراق و دولت هاى سركش و مسئله غنى سازى در هم آميختند. داورى ناصحيح تا حدودى بر خطاى بزرگ جامعه اطلاعاتى آمريكا در ارزيابى وضعيت برنامه توسعه جنگ افزار كشتار جمعى پيش از جنگ عراق مبتنى بود. اما نبايد از ياد برد كه جامعه اطلاعاتى آمريكا هرگز برداشتى اغراق آميز درباره خطر تروريست ها، سلاح هاى كشتار جمعى تا ميزانى كه هواداران جنگ مدعى بودند، نداشت. بيش برآورد اين تهديد در آن زمان براى توجيه ارتقاى سطح جنگ پيشگيرانه به محور مركزى يك استراتژى جديد امنيتى و توسل به سرى كامل اقدامات نافى آزادى هاى مدنى از بازداشت (خودسرانه) تا استراق سمع داخلى مورد استفاده قرار گرفت.

• چه بايد كرد؟
اكنون كه به نظر مى رسد دوره نو محافظه كاران سپرى شده است، ايالات متحده نيازمند بازبينى سياست خارجى خود و انتخاب مسيرهاى بنيادى متفاوتى است. در وهله اول نيازمند غيرنظامى كردن آنچه جنگ جهانى عليه تروريسم مى ناميده ايم و حركت به سمت استفاده از ساير ابزارهاى سياسى هستيم. ما جنگ هاى ضد شورش سختى را در افغانستان و عراق عليه جنبش بين المللى جهاد گران پيش برده ايم. جنگ هايى كه در آن بايد پيروز شويم. اما «جنگ» واژه اى نامناسب براى نبردى گسترده تر است. جنگ با شدت آتش كامل همراه است و آغاز و پايان مشخصى دارد. مقابله با چالش جهاد گران اما بيشتر يك «نبرد بلندمدت و دچار عدم وضوح» است كه هسته آن نه يك مبارزه نظامى كه يك مسابقه سياسى بر سر قلوب و اذهان توده مسلمان سراسر جهان است. همان گونه كه وقايع اخير فرانسه و دانمارك تداعى مى كنند، اروپا در اين جنگ جبهه اصلى نبرد خواهد بود. ايالات متحده براى مشروعيت بخشيدن به شيوه برخورد خود با ساير كشورها بايد مستمسكى بهتر از «ائتلاف اراده» بيابد. جهان امروز از نهادهاى موثر بين المللى كه بتوانند به اقدام جمعى مشروعيت اعطا كنند بى بهره است. تدارك سازمان هاى جديدى كه نيازهاى دوگانه مشروعيت و كارآمدى را بهتر برآورده كنند وظيفه اصلى نسل آتى است. پس از ۲۰۰ سال تكامل سياسى درك نسبتاً مناسبى از چگونگى ساخت نهادهاى متعهد به قانون، قابل حسابرسى و به نحو معقولى موثر براى كنترل دولت داريم. با اين وجود فاقد مكانيسم هاى مناسب حسابرسى ميان دولتى هستيم.
نقد نومحافظه كارانه از سازمان ملل تا حدود زيادى متقاعد كننده است، در حالى كه سازمان ملل براى انجام برخى عمليات خاص حفظ صلح و ملت سازى مفيد است از مشروعيت دموكراتيك و كارآمدى در پرداختن به موضوعات جدى امنيتى بى بهره است. راه حل تقويت يك سازمان جهانى واحد نيست بلكه ترويج چيزى است كه به تدريج در هر رخداد ظاهر شده است، «جهان چندبار چند جانبه» سازمان هاى بين المللى همپوشان و گهگاه رقيب كه در چارچوب هاى منطقه اى يا كاركردى سازماندهى شده اند. كوزوو در سال ۱۹۹۹ يك الگو بود، وقتى وتوى روسيه شوراى امنيت سازمان ملل را از انجام هرگونه عملياتى بازداشت، ايالات متحده و متحدان آن در ناتو به راحتى مكان دادرسى را به اين سازمان تغيير دادند جايى كه روس ها نتوانند از اين اقدام ممانعت به عمل آورند



شكست هژمونى خيرخواه
خرين حوزه اى كه نيازمند بازانديشى است و بيشترين حوزه اى كه در ماه ها و سال هاى آتى مورد بحث قرار مى گيرد درجه اهميت ترويج دموكراسى در سياست خارجى آمريكا است. بدترين ميراثى كه مى تواند از جنگ عراق به جا ماند واكنش شديد ضد نومحافظه كارى است كه با چرخش ۱۸۰ درجه اى به انزوا متمايل و با سياست رئاليستى عيب جويانه همراه شود و ايالات متحده را با دوستان اقتدار گرا متحد كند. حكمرانى خوب كه نه تنها دربر گيرنده دموكراسى است بلكه حكومت قانون و توسعه اقتصادى را شامل مى شود، براى آرمان هاى ما از ريشه كنى فقر تا مبارزه با بيمارى هاى فراگير تا كنترل رويارويى هاى خشونت آميز الزامى است. از همين رو به سياست ويلسونى نيازمنديم كه چگونگى مواجهه حكمرانان با شهروندانشان را مورد توجه قرار مى دهد اما بايد آن را با رئاليسم خاصى كه از انديشه دور اول رياست جمهورى و متحدان نو محافظه كار دولت بوش غايب بود همراه كنيم. در اين راستا در وهله اول نياز به درك اين موضوع داريم كه ترويج دموكراسى و مدرنيزاسيون در خاورميانه راه حلى براى معضل تروريسم جهادى نيست بلكه با قاطعيت مى توان گفت كه مشكل را در كوتاه مدت حادتر خواهد كرد چنان كه در قضيه به قدرت رسيدن حماس در انتخابات فلسطين شاهد بوديم. اسلامگرايى راديكال چيزى جز پيامد ناخواسته مدرنيزاسيون كه از بحران هويت همراه با گذار به يك جامعه مدرن و پلوراليست حاصل مى شود نيست. از همين رو است كه بسيارى از تروريست هاى وقايع اخير از محمد عطاى ۱۱ سپتامبر تا قاتل فيلمساز هلندى تئو ون گوگ تا بمب گذاران متروى لندن در اروپاى دموكراتيك راديكاليزه شدند و از نزديك با تمامى مواهب دموكراسى آشنايى داشتند. دموكراسى بيشتر به معنى اليناسيون بيشتر و راديكاليزاسيون و بله، متاسفانه تروريسم است. اما بسيار احتمال دارد گروه هاى اسلامگرا بدون تاثير پذيرى از موضع ما بيش از پيش پا به عرصه مشاركت سياسى نهند. اين تنها راه خروج سم اسلامگرايى راديكال از بدنه سياسى جوامع اسلامى سراسر جهان است. ديرى است كه زمان حكمرانى دوستان اقتدار گرا بر جمعيت هاى خاموش و برقرارى ثبات براى دوره نامحدود سپرى شده است. بازيگران اجتماعى جديد در هر جايى از بوليوى و ونزوئلا گرفته تا آفريقاى جنوبى و خليج فارس در حال بسيج اند. صلح پايدار اسرائيل و فلسطين نمى توانست بر روى سازمان فاسد و نامشروع فتح بنا شود كه مداوماً بايد نگران اين مى بود كه حماس مشروعيت اش را به چالش نكشد. اندك احتمالى مى رود كه زمانى در آينده، صلح اسرائيل با فلسطين محقق شود. اين امر اما نيازمند فلسطينى است كه تحت زمامدارى يك گروه تروريستى سابقاً راديكال قرار گرفته و مجبور شده است به حقايق حكمرانى تن بدهد. اگر حكمرانى خوب حقيقتاً براى ما مهم است بايد به سازماندهى مجدد، رفرم و تامين مالى مناسب نهادهاى دولت ايالات متحده كه عملاً دموكراسى، توسعه و حكومت قانون را در سراسر جهان ترويج مى كنند، سازمان هايى مانند وزارت امور خارجه، يو اس ايد موقوفه ملى براى دموكراسى و امثالهم رو آوريم. ايالات متحده نقش قاطعى در بسيارى از گذار هاى اخير به دموكراسى ايفا كرده است؛ فيليپين در سال ،۱۹۸۹ كره جنوبى و تايوان در سال ،۱۹۸۷ شيلى در سال ،۱۹۸۸ لهستان و مجارستان در سال ،۱۹۸۹ صربستان در سال ،۲۰۰۰ گرجستان در سال ۲۰۰۳ و اوكراين در سال ۵- ۲۰۰۴. اما درسى كه از تمام اين موارد مى گيريم اين است كه ايالات متحده نبايد تصميم بگيرد كه دموكراسى كى و كجا به تحقق بپيوندد. طبق تعريف نمى توان دموكراسى را از خارج به كشورى كه علاقه اى به آن ندارد تحميل كرد. تقاضا براى دموكراسى و اصلاحات بايد داخلى باشد. ترويج دموكراسى از همين رو فرآيندى بلند مدت و فرصت طلبانه است كه براى ثمربخشى بايد به انتظار فراهم شدن زمينه سياسى و اقتصادى باشد. رويكرد محتاط چند جانبه به برنامه هاى هسته اى كره شمالى و ايران ثابت مى كند كه دولت بوش از ميراث دور اول زمامدارى خود فاصله مى گيرد. كاندوليزا رايس در ماه ژانويه سخنرانى مهمى درباره «ديپلماسى تكاملى» ايراد كرد. وى همچنين تلاشى را براى سازماندهى مجدد بخش غير نظامى تشكيلات سياست خارجى آغاز كرده است. به علاوه سند استراتژى امنيت ملى در حال بازنويسى است. تمام اين موارد تغييرات خوشايندى است اما ميراث سياست خارجى دور اول بوش و هواداران نو محافظه كارش چنان قطبى بوده است كه اتخاذ مشى محتاطانه در خصوص چگونگى برقرارى توازن ميان آرمان ها و منافع آمريكا در سال هاى آينده دشوار خواهد بود. واكنش عليه يك سياست نادرست مى تواند به اندازه خود سياست مخرب باشد و با توجه به زمان حساسى كه وارد سياست بين الملل شده ايم تحمل مشكلات چنان واكنشى بيش از توان ما است. ريشه هاى نو محافظه كارى هر قدر پيچيده باشد، از مفاهيمى چون توسل به زور براى تغيير رژيم، يكجانبه گرايى و هژمونى آمريكايى جدا نيست. آنچه اكنون براى تعيين چارچوب مناسبات آمريكا با بقيه نقاط جهان مورد نياز است انديشه هاى جديد غير نومحافظه كارانه و غير رئاليستى است. انديشه هايى كه باور نومحافظه كارانه به جهانى بودن حقوق بشر را ارج نهد، اما توهمات آن درباره سودمندى قدرت و هژمونى لازم براى تحقق اين اهداف را حذف كند.
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic2/more/7226/
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط حمید |

 
بهمن كشاورز
بخش پايانى

بخش اول اين نقد هفته گذشته در همين صفحه منتشر شد. نويسنده در بخش اول به مفادى از قانون مجازات اسلامى از جمله قصاص پرداخت، اينك بخش پايانى اين مقاله را مى خوانيد.
•••
ث- در مورد «محاربه و افساد در ارض» موارد آتى قابل ذكر است: ۱- آيا «محارب» و «مفسد فى الارض» دو مفهوم جداگانه اند يا هر دو يكى هستند؟ ظاهر ماده ۱۸۳ حكايت از وحدت اين دو مفهوم دارد. اما در قوانين مختلف هر جا عملى مصداق محاربه شناخته يا جرمى از جهت مجازات در حكم محاربه تلقى شده است، براى عمل مجازاتى تعيين نشده و مورد به قانون مجازات اسلامى احاله شده است (مثل تبصره يك ماده ۶۸۷ كه مى گويد: «در صورتى كه اعمال مذكور به منظور اخلال در نظم و امنيت جامعه و مقابله با حكومت اسلامى باشد مجازات محارب خواهد داشت») اما آنجا كه مصداقى از مفسد فى الارض يا در حكم آن مطرح است به تعيين مجازات اعدام تصريح شده است (مثل ماده ۹ قانون اصلاح قانون مبارزه با مواد مخدر و الحاق موادى به آن مصوب ۱۷/۸/۷۶ كه مى گويد: «... در مرتبه چهارم... مرتكب در حكم مفسد فى الارض است و به مجازات اعدام محكوم مى شود» همين مورد در مواد ۶ و ۹ قانون مبارزه با مواد مخدر و ماده واحده قانون تشديد مجازات  جاعلين اسكناس... مصوب ۱۳۶۸ مشاهده مى شود)۵
۲- همچنين در مواد ۱۸۵ ، ۱۸۶ ، ۱۸۷ و ۱۸۸ قانون موارد ديگرى آمده كه مى تواند تعريف محارب و مفسد فى الارض باشد. به اين ترتيب بحث لزوم جامعيت و مانعيت تعريف مخدوش خواهد بود زيرا با اين دو شرط بيش از يك تعريف ارائه نمى توان داد و «مصاديق» هم نبايد با تعريف مخلوط و مشتبه شود.۶ از اين رو به نظر مى رسد باب هفتم قانون مجازات اسلامى از جهات آتى واجد ابهام و اجمال است: تعريف جامع و مانع براى محاربه و افساد در ارض، نسبت بين اين دو با فرض وحدت اين دو چگونه مى توان در موارد خاص قاضى را به تعيين مجازات اعدام مكلف و از انتخاب يكى از موارد چهارگانه منع كرد؟ با توجه به اينكه مجازات حد از طرف شارع مشخص شده با چه ملاكى مى توان مجازات حدى را به ساير موارد تسرى داد؟  منظور از «دست به اسلحه بردن» چيست؟ آيا اگر محاربه به قتل منتهى شود حد و قصاص با هم جمع مى شود؟۷ با توجه به انحصار ماده ۴۳قانون مجازات اسلامى به جرايم تعزيرى و فقدان نص صريح ديگر تكليف مجازات معاونت در محاربه چيست؟۸ آيا در اعمال مجازات هاى چهارگانه نسبت به محارب بايد ترتيب رعايت شود يا قاضى مطلقاً در انتخاب مجازات مخير است. (آنچنان كه در ماده ۱۹۱ آمده و محل اختلاف فقها است)۹ فقدان دست يا پاى محارب در انتخاب مجازات قطع چه تاثيرى دارد؟۱۰ محكوم چه مدت بايد بر صليب باقى بماند؟۱۱ امكان استفاده مصلوب از آب و غذا و داروهاى مقاوم كننده۱۲ توبه محارب۱۳ فرار محارب از تبعيدگاه.۱۴
۳- با توجه به آنچه گذشت به نظر مى رسد در تدوين قانون جديد بايد به موارد آتى توجه شود:
I- محاربه و افساد در ارض صرفاً در معنى خاص خود به كار گرفته شوند.
II - ارتباط و نسبت اين دو مشخص شود و تعريف هر يك نيز- اگر با هم فرق دارند- روشن شود.
III - ابهامات درخصوص اين مقوله، از جهت مختل، به شرح پيش گفته برطرف شود.
IV - از تسرى حكم اين جرم به اعمال ديگر خوددارى و عنداللزوم براى هر عمل با تعريف مشخص مجازات معين پيش بينى شود تا دست قاضى در تبيين مجازات تعزيرى بين حداكثر و حداقل يا تبديل نوع مجازات باز بوده و در عين حال قانونگذار به اقدام غيراصولى خلط حدود و تعزيرات دست نزده باشد.
ج- در مورد سرقت مستوجب حد نيز بايد گفت:۱۵
۱- از جهت تعريف صفت «به طور پنهانى» شرط تحقق سرقت به طور مطلق است نه شرط تحقق سرقت مستوجب حد هر چند با قبول اين معنى سرقت هاى علنى مثل موارد مواد ۶۵۶ و ۶۵۸ و ۶۵۹ واجد اشكال خواهد بود.
منظور از كلمه «پنهانى» چيست؟ پنهان از صاحب مال يا كل مردم؟
آيا «قصد تملك» شرط تحقق سرقت است؟
آيا در مورد منافع- كه ماليت دارند- سرقت مصداق دارد؟
آيا سرقت چيزى كه خريد و فروش آن ممنوع است، مفهوم دارد؟ آيا سرقت شريك از مال مشترك ممكن است؟ (كمتر يا بيشتر يا معادل سهمش با توجه به وجود حالت اشاعه)
۲- در خصوص شرايط تحقق سرقت مستوجب حد موارد بسيارى قابل طرح است:
I - با توجه به تركيب «كليه شرايط» در ماده ۱۹۸ اين سئوال قابل طرح است كه اگر كليه شرايط نباشد چه خواهد شد؟ اگر گفته شود كه ماده ۶۶۱ قانون كه موخرالتصويب و دائمى (غيرآزمايشى) است ماده ۱۹۸ را نيز دربرمى گيرد، بعضاً مجازات ممكن است با فعل مجرمانه متناسب نباشد و اگر ماده مذكور را شامل ماده ۱۹۸ ندانيم آنگاه برخى سرقت ها بى مجازات خواهد ماند.
II - مواردى كه در بندهاى ۱ ، ۲ ، ۳ ، ۴ و ۱۰ آمده شرايط و عناصر عمومى مسئوليت است و منحصر به سرقت نيست، لذا جاى بيان آن در مواد عمومى قانون و مبحث مسئوليت كيفرى است. آنچه در بندهاى ۵ ، ۶ ، ۱۱ ، ۱۲ و ۱۴ ماده آمده نيز شرايط مشترك بين سرقت حدى و تعزيرى است و با فقدان آنها عمل اصولاً سرقت نخواهد بود. (مابقى شرايط مختص سرقت حدى و چالش در اين ماده است)
III - در بند ۷ ماده اگر نه شخص صاحب مال بلكه ديگرى با رضايت صاحب مال آن را در مرز قرار داده باشد تكليف چيست؟ آيا شرط محقق است يا خير؟
IV - در مورد بند ۹ سئوالاتى به اين شرح قابل طرح است: اگر چند نفر شريك در سرقت باشند نصاب را چگونه بايد محاسبه كرد؟ (تكليف اين مسئله در قانون ۱۳۶۱ در تبصره ۳ ماده ۲۱۴ روشن شده بود، اما اين تبصره در قانون فعلى جايگزينى ندارد.) منظور از «مسكوك» چيست؟ اگر مثلاً «بهار آزادى» موردنظر باشد آن هم بر دو قسم است با اختلاف قيمت. اگر در نتيجه عمل سارق قيمت مال مسروقه از نصاب كمتر شود آيا بايد- بنا به مشهور- معتقد به عدم قطع شد؟
V- در بند ۱۰ ماده ۱۹۸ آيا بايد بين موضوع سرقت و موضوع اضطرار رابطه مستقيم وجود داشته باشد؟ مثلاً فرد گرسنه مضطر نان بدزدد يا در زمستان فرد برهنه لباس سرقت كند. يا رابطه غيرمستقيم و اعتبارى كافى است؟
VI - در بند ۱۱ ماده ۱۹۸ از يك سو و تكليف جد پدرى و بالاتر معلوم نشده (كه معمولاً در حكم و در رديف پدر هستند) و از ديگر سو مشخص نشده كه چنين سرقتى آيا باعث تعزير مى شود يا خير؟
VII - در بند ۱۲ ماده بايد«سال قحطى» تعريف شود و در عين حال تكليف حالاتى كه مال مسروق خوراكى يا سارق سائل و فقير نباشد معلوم گردد و نيز روشن شود كه آيا اين مورد مستوجب تعزير هم نخواهد بود؟
VIII - مفهوم بند ۱۴ ماده ۱۹۸ روشن نيست. آيا منظور اين است كه سارق بايد قصد تملك داشته باشد؟ يا اينكه مثلاً بردن مخفيانه مال به قصد شوخى نباشد؟
IX - نظر مشهور در خصوص سرقت مال وقفى برخلاف حكمى است كه در بند ۱۶ ماده ۱۹۸ آمده است.
۳- در باب شرايط اجراى حد (ماده ۲۰۰ قانون) تفاوت «پيش از شكايت» و «قبل از ثبوت جرم» و حكم بندهاى ۳ و ۴ ماده با توجه به اينكه نتيجه در هر دو مورد يكى و مالك شدن سارق است، ملاك مشخص و قابل قبولى ندارد.
• پنج
در مورد قصاص برخى مطالب كلى گفته شد. در اينجا لازم است به بعضى مطالب جزيى تر كه باعث بروز اشكالاتى- گاه نه چندان خرد- شده است اشاره شود:
اولاً- در خصوص معنى كلمه «معين» در بند الف ماده ۲۰۶ قانون ابهام وجود دارد كه منظور از «معين»، «معين» فيزيكى است يا هويتى؟ مثلاً اگر كسى با قصد كشتن زيد به نفر سوم از سمت راست افراد نشسته بر روى يك نيمكت تيراندازى كند و او را بكشد و بعد معلوم شود مقتول «امر» بوده نه زيد، آيا قتل عمدى است؟ هر چند مركز تحقيقات فقهى قوه قضائيه در اين مورد كلمه معين را ناظر به «هويت» نمى داند و معين بودن فيزيكى را كافى مى انگارد.۱۶ اما به نظر مى رسد حذف كلمه معين اولى باشد. به نحوى كه برخى ديگر از فقها نيز قائل به اين قيد نيستند.۱۷
ثانياً- انحصار قصاص به قتل فرد مسلمان و اقتصار به ديه در غيرمسلمان اهل كتاب و بالاخره عدم مجازات در غيرمسلمان غيراهل كتاب منشاء مشكلات داخلى و بين المللى بسيار است. شايد راه حل- در صورت موافقت اهل افتاء- اين باشد در مورد دوم و سوم دادگاه امكان تعيين حبس  ابد يا مجازات حبس «تا ابد» را داشته باشد. البته در مورد دوم ديه هم بايد پرداخت شود.
ثالثاً- در مورد تبصره ۲ ماده ۲۹۵ قانون (قتل به اعتقاد مهدورالدم بودن) كه منشاء مشكلات و معضلات بسيار شده است موارد آتى قابل ذكر است:
الف- قسمت اخير ماده كه مى گويد: «...و اگر ادعاى خود را در مورد مهدورالدم بودن مقتول به اثبات برساند قصاص و ديه از او ساقط است» صرفاً در موارد نادر مصداق دارد. مثل حالتى كه پيش از قتل مقتول محكوميت قطعى در خصوص جرايمى كه مستوجب اعدام است پيدا كرده باشد يا ولى دم قاتل را پس از قطعيت حكم قصاص نفس بدون اذن حاكم بكشد. اما در ساير موارد اثبات اين معنى پس از قتل محال است زيرا اثبات بايد از طريق رسيدگى صحيح قضايى صورت گيرد كه چنين رسيدگى اى نسبت به متوفى امكان ندارد.
ب- اما در خصوص قسمت اول ماده نيز كه شامل قتل به اعتقاد قصاص يا «به اعتقاد مهدورالدم بودن...» است، بايد گفت:
۱- «اعتقاد» عبارت است از «باور قطعى و جزمى» وجود اين باور در مورد كسى كه محتمل است كه اصولاً مقوله اعتقاد به چيزى (هر چيز) در مورد او قابل تصور باشد. به اين ترتيب فردى بى بندوبار و چاقوكش و فاسدالاخلاق نمى تواند به اين تبصره استناد كند.
۲- تحقق اين «اعتقاد» قاعدتاً در كسى متصور است كه مقدمات علمى و فكرى لازم را براى رسيدن به آن داشته باشد. يعنى حداقل اصول كلى راجع به قصاص و هدر را بداند و آنها را باور داشته باشد. چنين فردى ناچار در حد يك مجتهد متجزى خواهد بود. بنابراين هر فرد عامى و جاهل و بى سوادى نمى تواند مدعى تحقق و رسوخ اين «اعتقاد» در خود بشود.
۳- فاصله بين «ظن» و «يقين»- كه «اعتقاد» عبارت افراى دومى است- در چنين مسئله  حساس و مهمى چنان نزديك است كه بعيد است «اعتقاد» متهم بر دادگاه اثبات شود. حتى چه بسا بتوان گفت اگر مقتول زنده باشد و در محضر دادگاه حاضر شود باز هم احراز آنچه در ذهن و فكر او مى گذرد براى دادگاه به طور يقينى ميسور نيست. به اين ترتيب ممكن است كسى كه متهم به قتل عمدى و- در صورت ثبوت- در معرض قصاص است يا كسى كه مثلاً متهم به زناى محصنه است و در صورت صدور حكم قطعى مهدورالدم خواهد شد، به لحاظ فقدان ادله اثباتى هرگز محكوم نشود، ولاجرم شمول تبصره مورد بحث نسبت به او اصولاً قابل تصور نباشد. شايد گفته شود- در اين حالت علم قاضى حجت خواهد بود. پاسخ اين است كه اين امتيازى مختص قضات آن هم با شرايط خاص است. اعمال تبصره باعث مى شود كه هر فرد عادى بلكه ادنى از عادى هم سنگ قاضى مجتهد قرار گيرد. آن هم قاضى اى كه حكمش بدون تجديدنظر و فرجام بلافاصله قابل اجرا است!
۴- چون همواره احتمال سوء استفاده از اين تبصره بر مبناى مناقشات محلى و عشيره اى و عقيدتى و امثال اينها وجود دارد، اعمال تبصره با نظم عمومى (و حتى اخلاق حسنه) اصطكاك پيدا مى كند و قوه قضائيه و ضابطان آن را در موقعيت نامطلوبى قرار مى دهد. اينكه در اين خصوص چه چاره اى بايد انديشيد سئوالى است كه اهل افتاء بايد به آن پاسخ دهند.
رابعاً- در مورد «قسامه» (ماده ۲۳۹ تا ۲۵۶ قانون) بايد گفته شود: اينك- بر مبناى استقراء ناقص و نه استقصاء كامل- تقريباً مسلم است كه به اين روش يا ابزار به عنوان طريقه اثبات نمى توان اعتماد كرد. علت را بايد در مقولات مربوط به جامعه شناسى و روانشناسى جمعى جست وجو كرد. اما اگر اين استنباط درست باشد بايد در اين مورد چاره اى انديشيده شود. در آغاز اجراى ضوابط جديد قضايى قضات قديمى به ويژه آنها كه سابقه كار در دادگاه جنايى را داشتند، براى ميزان اعتبار قسامه ضابطه و قاعده اى به اين شرح به دست مى دادند: «در مواردى كه قوت دلايل علمى موجود (و نه دلايل قانونى محصور) به حدى باشد كه اگر موضوع در دادگاه جنايى سابق مطرح بود در مورد متهم به اتفاق آراى پنج نفر حكم محكوميت صادر مى شد، اجراى قسامه جايز است.» به عبارت ديگر اجراى قسامه بايد فقط بار مسئوليت شرعى و وجدانى قاضى- يا قضاتى- را كه به يقين رسيده اند. سبك كند نه اينكه وسيله انحصارى اثبات جرم باشد. به اين نتيجه و نقطه  با تفسير «مضيق قرائن و امارات» در ماده ۲۳۹ مى توان رسيد و چه بسا قانونگذار در تدوين متن دائمى قانون بتواند به نوعى اين امر را منضبط و منظم كند. در باب كليات قانون مجازات و مبحث ديات و به ويژه تعزيرات گفتنى فراوان است و مجالى ديگر را مى طلبد.
پى نوشت ها:
۵- آسيب شناسى فقهى قوانين كيفرى، جلد،۲ ص ۱۶ تحقيق آقاى حسين رجايى.
۶- همان ص  ۱۷
۷- همان صص ۴۰-۳۷ تحقيق آقاى حجت الله فتحى.
۸- همان صص ۴۹-۴۵.
۹- همان صص ۶۴-۶۳.
۱۰- همان صص ۶۴-۶۳.
۱۱- همان صص ۷۰- ۶۹.
۱۲- همان صص ۸۰-۷۷.
۱۳- همان صص ۸۷-۸۵.
۱۴- همان صص ۹۵-۹۴.
۱۵- آسيب شناسى فقهى قوانين كيفرى جلد يك (پيش گفته)، تحقيق آقايان رجايى و محمدى صص ۸۹ تا ۲۸۷.
۱۶- مجموعه نظريات مشورتى فقهى در امور كيفرى، معاونت تحقيقات و آموزش قوه قضائيه، چاپ اول ۱۳۸۱ صص ۷۴ (نام محقق قيد نشده است)
۱۷- همان منبع، همانجا
* وكيل پايه يك دادگسترى
http://www.sharghnewspaper.ir/841211/html/vs8.htm
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط حمید |

http://rasulrezaie.blogfa.com/
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط حمید |

« به نام خدا
از مايوركا تا دوحه چهارماه فاصله است ولي در اين مدت كوتاه در جهان آشوب‌‏زده كنوني شاهد حوادث و مواضع، گفتارها و رفتارهايي بوده‌‏ايم كه نه‌‏تنها كمكي به حل مسائل ميان شمال و جنوب و شرق و غرب نمي‌‏كند بلكه زمينه‌‏ساز تبديل سوءتفاهم‌‏هاي تاريخي به درگيري‌‏هايي مي‌‏شود كه مي‌‏تواند آرامش و امنيت و حتي موجوديت بشر و همه آثار و مأثر ديني، علمي، مدني و فرهنگي او را با خطر جدّي مواجه كند.
وجدان بشر روزگار ما، هيچ‌‏گاه چون امروز نگران نا امني، تبعيض، سلب آزادي و ناديده‌‏گرفتن حرمت و حقوق انسان نبوده است. هيچ‌‏گاه چون امروز، ترنّم دلنواز صلح و عشق و شعر و زيبايي و اخلاق مدارا در هياهوي عصب‌‏شكن جنگ و نفرت و ترور و زور و نابردباري گم نشده است.
امروز شاهد حضور قدرت‌‏هاي رسمي و غير رسمي فراواني هستيم كه محروم از منطق مهر و گفت‌‏وگو و تفاهم، جز به قهر و خشونت نمي‌‏انديشند و براي به‌‏كارگيري اين دو، نفرت‌‏پراكني، غيرت‌‏سازي و دشمن‌‏تراشي را اساس كار خود قرار مي‌‏دهند.
ديروز نيچه گفته بود كه تمدن جديد، قربانگاه خداي مهر و شفقت كه سرمنشأ همه ارزش‌‏هاي والاي انساني است، شده است. او گفته بود كه ما خدا را كشتيم و ديري نخواهد پاييد آثار ويرانگر اين جنايت آشكار خواهد شد. نيچه البته براي بازآفريني ارزش‌‏هاي والا در انتظار ابرمرد بود كه با اراده معطوف به قدرت، جهانِ نو را بسازد، ولي به‌‏زودي ابرمرد آرماني او در چهره نظام ناسيونال‌‏سوسياليسم هيتلري ظهور كرد تا به بهانه ايجاد فضاي حياتي براي خود، نه‌‏تنها ملت شايسته آلمان را گروگان هدف هراس‌‏آور خويش گرفت و نه‌‏تنها هزاران يهودي و غيريهودي بي‌‏گناه را به كام مرگ فرستاد، بلكه اميد و آينده بشريت را بر ويرانه‌‏هاي به‌‏جا مانده از جنگي خانمان‌‏سوز سوگوار كرد؛ و امروز اگر غربيان به حق مفتخرند كه نازيسم و فاشيسم را در عرصه حيات ملي خود منزوي كرده‌‏اند آيا مي‌‏توانند انكار كنند كه اين دو پديده زشت در صحنه روابط بين‌‏المللي به‌‏صورت خشونت، خودمداري، سركوب، اشغال، ترور، ناامني و جنگ حكومت دارد؟
اگرچه ارزش‌‏ها و سرمايه‌‏هاي والاي انساني چون دين، هنر، فلسفه و ادب هميشه از سوي قدرت‌‏هاي انحصاري فردي يا گروهي مورد سوءاستفاده بوده است، اما ترديد نكنيم كه استفاده ابزاري از آنها امروز بيش از هر زمان ديگر رواج دارد.
امروز افكار عمومي كه در جهان مدرن جايگاهي والا يافته است، بازيچه دست قدرت‌‏هايي است كه منفعت‌‏طلبي مادي را فلسفه برين مي‌‏دانند و منافع خاص خود را به‌‏عنوان منافع عام بشري القا مي‌‏كنند و براي آن از هيچ اقدامي روي‌‏گردان نيستند.
در چنين جهاني، حاصل بي‌‏اعتنايي به حقوق و حرمت انسان، به حاشيه راندن و بي‌‏عدالتي و سركوب و با كمال تأسف حركت‌‏هاي تند و افراطي خواهد بود كه تقديس‌‏كننده كشتار و خشونت‌‏اند. خشونت‌‏گرايان از منطقي پيروي مي‌‏كنند كه منطق غالب روزگار ماست و مي‌‏بينيم كه در توجيه خشونت خويش به تحريف ديني مي‌‏پردازند كه كشتن يك انسان بي‌‏گناه را به منزله كشتن همه بشريت مي‌‏داند.
آنچه اين روزها جهان را تكان داده است مصداقي عبرت‌‏آموز است. رسانه‌‏اي در فضاي پر از نفرت روزگار ما، پا را از معيارهاي اخلاقي و انساني فراتر مي‌‏نهد و با اهانت به مقدسات مسلمانان، احساسات آنان را كه به ارزش‌‏هاي خود پاي‌‏بندند، جريحه‌‏دار مي‌‏كند و در همان حال به آزادي بيان و انديشه كه ارزشي جهان‌‏شمول است نيز خيانت مي‌‏كند.
اهانت و ناسزاگويي، آن هم به مقدسات، مصداق انديشه و آزادي بيان نيست، بلكه عملي است مجرمانه چون ضرب و شتم و شكنجه؛ در برابر اين اهانت احساسات جريحه‌‏دار شده صدها ميليون مسلمان نيز به جنبش درمي‌‏آيد و حتي به خشونت‌‏هايي منجر مي‌‏شود كه نه خواست اسلام و نه خواسته مسلمانان آزاده است. در همان حال، فاجعه كم‌‏نظير ديگري در عراق پيش مي‌‏آيد كه مي‌‏تواند حكايت‌‏گر توطئه‌‏اي باشد براي ايجاد جنگ داخلي ميان مسلماناني كه بيش از هر زمان، به وحدت نيازمندند. انفجار حرم امامان شيعه در سامراء، زنگ خطري است در دنياي پر از سوءتفاهم امروز كه علاوه بر حرمت‌‏شكني و منطق‌‏ستيزي آن، مي‌‏تواند منشأ تعارض‌‏هاي غيرقابل مهار گردد. بشريت بايد با هوشياري در برابر اين جنايت‌‏ها و انحراف‌‏ها بايستد.
متأسفانه صداي بلند و غالب بر جهان ما، صداي خشونت و اهانت، شده است و همين صداست كه مي‌‏خواهد نگذارد صداهاي متفاوت بلند شود. در عين حال بايد خشنود بود كه هيچ‌‏گاه بشر در تاريخ، چون امروز از ناامني و خشونت نفرت نداشته و در جست‌‏وجوي فضاي امن و آرامي كه همه بشريت در پناه آن بتوانند با حرمت و برخورداري، همزيستي كنند، نبوده است. به همين دليل است كه به‌‏رغم غريو نفرت‌‏آور خشونت و تقابل جنگ، صداي گفت‌‏وگو و همبستگي و ائتلاف در جان‌‏ها طنيني دلنشين‌‏تر از هميشه دارد.
من به دنبال طرح گفت‌‏وگوي تمدن‌‏ها در برابر پروژه جنگ تمدن‌‏ها (در سال 2001) كه مورد استقبال بي‌‏نظير جامعه جهاني قرار گرفت، پيشنهاد تكميلي « ائتلاف براي صلح بر پايه عدالت» را دادم كه متأسفانه در هنگامه وحشت‌‏انگيزي كه بعد از فاجعه تروريستي 11 سپتامبر و به دنبال آن، امنيتي‌‏شدن فضاي جهاني برپا شده بود شنيده نشد، امروز دوباره تأكيد مي‌‏كنم كه راهي جز گفت‌‏وگو بر پايه احترام متقابل و ائتلاف براي صلح برپايه عدالت و حركت به سوي امنيت برپايه توافق بر مشتركات ديني و فرهنگي اقوام و ملل وجود ندارد.
به‌‏روشني مي‌‏گويم: بايد مقدسات اديان از دايره منازعه‌‏هاي قدرت خارج شود و صلح‌‏طلبان جهان، دايرمدار دفاع از قداست اديان و حقوق انسان شوند. در اين امر، بخصوص سازمان‌‏ملل‌‏متحد كه فلسفه وجودي آن جلوگيري از جنگ و تأمينِ صلح و عدالت است بايد با تحول اساسي در سامان و ساز و كار خود و با قدرت بخشيدن به رأي و نظر خيرخواهان انديشمند و رها شدن از استيلاي ظالمانه قدرت‌‏هاي خشونت‌‏گرا، اولاً زمينه نجات افكار عمومي از نفرت‌‏آفرينانِ خشونت‌‏طلب و عطف آن به پيام صلح و همزيستي متفكران خيرخواه را فراهم آورد و ثانياًً با راهكارهايي با ضمانت اجرايي دولت‌‏ها را وادار كند تا به خواست واقعي جامعه‌‏بشري، يعني دوري از استبداد و وابستگي، حرمت‌‏نهادن به حقوقِ واقعي بشر و منزوي‌‏كردن خشونت و ترور در همه اشكال آن چراغ اميد را براي امروز و فرداي ما فروزان‌‏تر كند.
اگر فرياد خشونت و مقابله بلند است، نجواي گفت‌‏وگو و مفاهمه نيز همه جاگير است؛ به اين نجوا گوش كنيم و براي آن برنامه عمل جهاني تدارك ببينيم. بزرگ فكر كنيم، اما همين امروز از كوچك آغاز كنيم، چون فردا خيلي دير است.
اميدوارم نشست ما منجر به يافتن راه‌‏حل‌‏هاي تفاهم و همكاري ميان جهان اسلام و غرب، در جهت حل مشكلات و معضلاتي شود كه هر دو جهان را با چالش‌‏هاي بزرگ روبرو كرده است. البته در اين زمينه، نيازمند آنيم كه واقعيت‌‏ها را درست ببينيم و متوجه تغييرات و تحولاتي كه بخصوص در عرصه‌‏هاي فرهنگي جهان معاصر در حال وقوع است باشيم و با نگرشي همه‌‏جانبه درصدد يافتن راه‌‏حل برآييم.
تغييرات گسترده جمعيتي، جابجايي، مهاجرت و پناهندگي و نرخ رشدِ جمعيت جوان در برخي از جوامع، به حاشيه رانده‌‏شدن فزاينده اقتصادي و سياسي و نظاير آن امكان گفت‌‏وگو و تعامل سازنده را محدود مي‌‏كند.
البته اگر در اين مورد به درستي از آموزش و پرورش و نهادها و ابزارهاي فرهنگي و وسائط ارتباط جمعي در جهت تعديل برداشت‌‏هاي افراطي و غيرمنطقي و لزوم احترام به عقايد و نظرات ديگران و مطلوبيت و كارساز بودن رواداري و نگاهداشت حرمت ديگران و احترام گذاشتن به ارزش‌‏ها و مقدسات همه اقوام و پيروان اديان و آيين‌‏ها و اموري نظير اينها بهره‌‏گيري شود مطمئناً پايه‌‏هاي تفاهم و همزيستي را محكم‌‏تر كرده‌‏ايم.
اميدوارم اين نشست در رسيدن به راهكارهاي عملي براي تفاهم و تعامل بيشتر و احترام و همكاري گسترده‌‏تر مؤثر باشد.»

http://www.emrouz.info/archives/2006/02/02255.php

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط حمید |

امروز-محسن كديور: قصد من دراين مقال، بيان مسائل معرفتی اسلام حسینی است نه مصائبي كه به طور معمول رايج است و همه‌ در اين ايّام انتظار شنيدن آنرا دارند. اجازه دهيد در اين سخن به جاي " ذكر مصائب " به " ذكر مسائل " بپردازيم؛ چرا كه در نحوه‌ي مواجهه ی شیعیان‌ با مسئله ي كربلا و عاشورا مصيبتي بزرگتر از مصيبتي كه براي امام حسين در كربلا واقع شد، اتفاق افتاده است. به نظر مي رسد نياز ما به مسائل معرفتي در اين زمينه بيشتر از مسائل احساسي و عاطفي باشد. جامعه و مجالس مذهبی ما آكنده از مباحث احساسي و عاطفي شده است كه چه بسا در جاي خود مفيد باشند؛ امّا اگر اين شور با " شعور " همراه نشود، چه بسا همين شور حسيني متأسّفانه در خدمت امور ديگري قرار ‌گيرد كه قطعاً با هدف امام حسين سازگاري نخواهد داشت. از " استحاله ي دينداري " مي توان سخن گفت كه موضوع سخن امشب من نيست. امّا در نظر بگيريد كه مجالس ما امروزه به سمتي مي رود كه هم قبل و هم پس از انقلاب به طور جدّي از سوي متفكّرين معاصر ما، زنده یادان شريعتي و مطهّري، مورد انتقاد واقع شد و تا حدود زيادي هم اصلاح شد؛ امّا متأسّفانه به دليل نياز كساني كه برای بقا در عرصه ی قدرت و ثروت به " عوام فريبي ديني " محتاج هستند، دوباره در جامعه‌ فضايي نضج گرفته است كه بديهي‌ترين اهداف ديني به نام حسين، عاشورا و كربلا زير پا گذاشته مي شود. مدّاحي‌ها و نوحه‌هایي سراييده و پخش مي‌شود كه هيچ تناسبي با قيام سيدالشهدا نداشته و ندارد. در اكثر مضامينی كه از صدا و سيماي رسمي كشور پخش مي شود، مطالبي را مي شنويم كه روح امام حسین را می لرزاند. معنای مسلمانی یا تشیّع صرفاً ذكر نام و مصائب حسين نيست؛ معناي اسلام يا تشيّع، زنده داشتن اهداف نهضت حسيني است. اگر آن اهداف درست تشريح شود، واضح است كه بسياري از این افراد سودجو و قدرت طلب محلّي از اعراب نخواهند داشت. چقدر دردناک است كه با نام حسين، هدف حسين را به خاك بكشند و از يادها ببرند. زماني كه بيشترين تأكيد در مجالس مذهبی ما به ثواب روضه و نفس گريستن و گرياندن يا نفس عزاداري معطوف شود، وقتی هدف ما اين گونه امور عاطفي و احساسي باشد، كمتر توجّه مي‌كنيم كه امام حسين كاري بزرگتر از اين مصائب داشت. عزاداري و ذكر مصيبت راهي است براي زنده نگه داشتن و احياي اهداف نهضت کربلا. نه اينكه خود موضوع باشد و يا تبديل به هدفي شود براي كسب و يا گذران دو رو‌زه ي دنيا. بحث امشب، بحث استحاله ی دينداري به طور کلی، نيست. بلکه یکی از جزئیات و شعب جدّی آن است تحت عنوان " استحاله ی تلقّي از امامت "؛ و آنچنان که افتد و دانید، امامت در کنار عدالت رکن مذهب تشیّع است؛ تا آنجا که تشیّع را امامیّه نیز خوانده اند. بحث از امامت و اصلاح فهم آن بحثی محوری در اندیشه ی دینی است.

يكي از كارهايي كه امام حسين در بر شمردن اهداف خویش بر آن تأكيد كرد مسئله‌ي " اصلاح" دین يا اصلاح امّت پيامبر بود. آنجا که به این سؤال مقدّر پاسخ می دهد که براي چه مي‌خواهم قيام كنم؟ امام حسین در وصیّت خود به برادرش، محمّد بن حنفیّه، با شفافیّت اهداف قیامش را بازگو می کند: « إنّما خَرَجتُ لطَلَبِ الإصلاحَ في امّت جَدّي أُریدُ أن آمِرُ بالمعروف و أنهی عن المُنکَر و أُسیرُ بِسیرَة جَدّی و أبی علی بن ابی طالب ». ( من برای اصلاح در امّت جدّم، پيامبر، خروج کردم؛ می خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به سیره و روش پیامبر و پدرم، علی، عمل کنم.) سيدالشهدا به عنوان يك اصلاح طلب و مصلحی که مي‌خواهد انحرافات موجود در جامعه‌اش را از بين ببرد، قيامش را آغاز مي‌كند. اصلاح دین در امّت پیامبر، بازگرداندن دین به مسیر اصلی، مبارزه ی بی امان با انحرافات و کجروی هایی که به نام دین انجام می گیرد. این است هدف امام حسین. امّا اصلاح در دين به ويژه زماني كه يك امر ديني در طول زمان گسترده و همه گير شده باشد و به ميزاني گسترش يافته باشد و از عمق آن كاسته شده باشد و به واسطه ی همين گسترش توده‌اي كمتر به عمق و ژرفاي آن توجّه شده باشد، چه بسا مشكل زا و مصيبت زا خواهد شد.

امام حسين به نام خدا و به خاطر عشق به خدا برخاست و براي احياي كلمه‌ي حق قيام كرد؛ و همه‌ي هدفش آن بود که در نامه به مردم بصره تصریح می کند: « أنا أدعُوکُم إلی کتاب الله و سنّت نَبِیِّه فإنُّ السنّه قَد أَمیتَت و إِنّ البِدعَه قَد أُحييَت»؛ (من به کتاب خدا، قرآن، و سنّت پیامبرش، محمّد، دعوت می کنم؛ سنّت مرده است و بدعت احیا شده است.) آری سنّت پيامبر را به نام پيامبر، آنها كه به نام پيامبر بر مسند پيامبر نشسته اند، كشته اند و به جاي آن بدعت و انحراف را زنده كرده اند. " اصلاح امر دين " ذاتي قيام امام حسين است و والاترين پيام قيام امام حسين، اسلام خواهي و خدا خواهي است. مردم را هم براي خدا می خواهد؛ و سعادت را در احياي واقعي خدا پرستي و اسلام خواهي در ميان مردم مي‌داند. در مرام حسین " عشق به خداوند " حرف اوّل را می زند. امام حسین در تشریح نهضت برای فرزدق شاعر چنین می گوید: « إنّ هؤلاء قومٌ لزموا طاعه الشیطان و تَرَکُوا طاعَه الرحمن »؛ ( ای فرزدق! اینان پیروی از شیطان پیشه کرده اند و اطاعت از خدای رحمان را وانهاده اند.) سپس این گونه به محور های اصلی قیامش تأکید می کند: « أنا اَولی مَن قامَ بنصرتِ دینِ الله و إعزازَ شَرعِه و الجِهاد فی سَبیلِه لتکون کلمه الله هی العُلیا »؛ ( من – حسین بن علی _ سزاوارترین فرد برای یاری دین خدا، عزیز داشتن شریعت او و جهاد در راه او هستم، تا نام خداوند برترین باشد.) غایت نهایی در نهضت حسینی " کلمة الله " است و " کلمة الله " جامع همه ی زیبایی ها و نیکویی ها ست. مردم از دید حسین تنها از این راه به سعادت می رسند. فرياد امام حسين از اين نكته بلند است كه هنوز 50 سال از رحلت پيامبر نگذشته است كه مفاهيم اصلي دين استحاله شده‌اند و كسي براي آن نمي‌گرید و بر عليه آن اقدام نمي‌كند؛ و مسئله به حدّي از حساسيت رسيده است كه مي بيند جز مبارزه و جان عزيز را در كف اخلاص نهادن، هيچ راهي براي بازگرداندن اين آب حیات به مسیر اصلي اش نيست. بنابراين اگر امروز بخواهيم سخني حسين پسند در شب عاشورا بگوييم، بايد همان كاري را كنيم كه امام حسين در روزگار خود كرد. ببينيم در زمان ما چه مفاهيمي از جاي خود منحرف و مسخ شده اند. دشواري هم در اينجاست. آیا عدالت از این دسته مفاهیم تحریف شده است؟ عدالت مفهومی ماقبل دینی است. این دین نیست که عدالت را محک می زند و تعریف می کند، این عدالت است که دین را ارزیابی می کند. عدالت همواره به شكل فطري درك مي شود و در هر زمانی قابل شناخت است. بله! در آن زمانه، حسين عدالت خواه و ظلم ستيز بود و تردیدی در آن نيست؛ ولي بالاتر از اينها، در طول تاريخ كم نبودند کسانی كه براي ظلم ستيزي و گسترش عدالت قيام كردند، امّا نام هيچ یک، چون حسين جاودانه نشده‌است. حسين بالاتر از عدالت و نفي ظلم خواست. اينكه يك امّت، يك ملّت، اين گونه حسينش را مي ستايد، نشان دهنده‌ي چند بعدي بودن قيام حسين است؛ كه يك بعدش ظلم ستيزي بود. بعد ديگرش دين خواهي و اصلاح مذهبي بود كه حسين به خاطرش بر خاست. امّا در طول تاريخ، در اين حدود 1400 سال بسیاري از نكات محوري و ذاتي اين تلقّي ديني به تدريج تغيير كرده‌اند.

وقتي مي‌خواهيم از نهضت حسين فقط صنعت اشك گيري و تحریك عواطف و احساسات داشته باشيم، لازم است بعضي تغييرات داده شود؛ كه داده شده است. در اين مسائل صرفاً توده‌ي مردم و عوام گناهكار نيستند؛ متأسّفانه مبلّغان مذهبي و عالمان دين گناهشان بسيار بيشتر از توده‌ي مردم عاشق بوده است. يكي از مفاهيمي كه در طول زمان دچار تحوّل جدّي شده است خود مفهوم " امامت " است. آری! حسين امام بود.

امّا امام يعني چه؟ امام حسين خودش را خطاب به مردم در مكّه، بصره، كوفه و كربلا چگونه معرفي كرد؟ و ما بر سر منبرها، در روضه خوانی ها و مدّاحي ها، امام را چگونه معرّفي مي‌كنيم؟ بين امامتی که حسين بن علي تبیين كرد و یا امامتی که در نهج‌البلاغه و متون معتبر ديني يافت‌ مي‌شود، با امامتي كه از زبان سخنگویان رسمی، در محافل مذهبي توجيه و تبليغ مي‌شود، چه قدر فاصله است؟ فاصله ا‌ي ميان ماه من تا ماه گردون.

مدّعايي كه اهمّيت فوق‌العاده دارد اينست كه در مفهوم امامت از قرن اوّل تا امروز، به تدريج ابعادي تغليظ، تأکید و برجسته شده است و ابعادي تخفيف يافته، تضعیف و کوچک شده است. آنچه غليظ شده است نوعي تقديس در حوزه ي امامت است؛ حال آنکه در قرون اوّليّه اثركمتري از آن يافت مي شود. در مجالس ماه رمضان ذكر شد كه تشيّع، " قرائت علوي از اسلام نبوي " است. آنچه وجه مميّزه ی تشيّع از ساير قرائت های اسلامی است، اين سه شاخص است: برداشت علي، عقلائي تر، عادلانه تر و عارفانه تر از دیگر قرائات از اسلام بود. اگر امروز این سه شاخصه را در نظر بگيريم، مي‌بينيم كه مفهوم امامت كه علي القاعده شاكله ی اصلي تشيّع را تشكيل مي دهد، به جاي اين که مروّج عقلانيت باشد به واسطه‌ي اين " تغلیظ تقديس " به امري غير عقلاني تبديل شده است. تأكيد در محافل ديني نوعاً بر " جنبه هاي فرا بشري ائمّه " است؛ يعني آن چه که باعث می شود ديگران نتوانند چون آنها باشند؛ و آنها را طبيعتاً متمايز با انسانهاي ديگر مي‌كند؛ خاك و سرشت و آفرينشان را متفاوت با ساير انسانها ترسيم مي‌كند و در نتيجه مرتبه ی وجودیشان، مرتبه ای دست نیافتنی می شود. اين گونه مسائل در قرن اوّل و دوم يا نبوده و يا بسيار كم بوده است. تأكيد امام علي و متون معتبر باقیمانده از امامان، همواره بر بشري بودن آنهاست. آنچه كه آنها به آن تأكيد مي‌كردند، نوعي افضليت علمي، بصيرت، تهذیب، پاکی نفس، و عقل درايتي در مقابل عقل روایتي است. امّا ياد نداريم كه سيدالشهدا، امام علي و ديگر ائمه براي معرّفي خود بر جنبه هاي فرا بشري كه امروز معيار هاي اصلي امامت شمرده مي شوند، استناد كنند. كافي است به نهج‌البلاغه، خطبه هاي امام حسين، ادعیّه صحیفه سجادیّه و ساير متون معتبر ديني مراجعه كنيد.

امام حسين در پاسخ اين سؤال مهم كه " امام كيست؟ " نمي‌گويد: « الاامام هوالمنصوب مِنَ الله ؛ الامام هوالمَنصوصُ مِن قِبَلِ رسول الله ؛ الامام هوالمعصوم ؛ الامام هوالعالمُ بالغيب »؛ مگر نه اينكه اين چهار نكته ابعاد مربعي به نام امامت كلامي در ميان ماست. عصمت، علم غيب، نصب الهي و نص از جانب پيامبر. چهار نکته ای که متكلّمين محترم ما از حدود قرن سوم و چهارم به بعد گفته‌اند و هر چه پيش رفته گسترده تر و فربه تر شده است.

اين مفاهيم در قرون اوّلیه از زبان امامان كمتر گفته شده است. و شیعیان اصیل از قبیل سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار، کمیل، مالک اشتر، ابو بصیر وزراء و محمّد بن مسلم و... آنان را این گونه که متکلّمان رسمی معرّفی می کنند، نشناخته بودند. آيا امامان تعارف مي‌كرده‌اند؟ آیا مسلمانان صدر اسلام و شيعيان اوّليّه با ائمه ی خود با اين مفاهيم تغلیظ شده مواجه مي‌شدند يا با مفاهيم قرآنی و متعارف؟ آيا مخالفت و موافقت مردم با علي، حسن و حسين بر مبناي اين ويژگيهاي 4 گانه بوده است؟ یا اينكه آنها در سيماي علي و آل علي موّاجیت علم، ژرفاي عمل مهذّب و قرآن مجسّم را در سیمایی انسانی و بشری مي‌ديدند، كه مي‌توان همچون آنها شد؟ اين كجا و آن كجا؟!

بحث در اثبات يا انكار اين مفاهيم چهارگانه نيست؛ بحث دراين است كه اگر شريعتی درهمين مكان عزيز از تبديل يك نهضت به يك نظام مي ‌گفت، امروز در استمرار راه او مي‌بايد از تبديل " معارف اصيل ديني " به " نظام خاصّ كلامي – فقهی " بحث كرد؛ و اينكه چگونه این نظام کلامی - فقهي به جاي آن مباحث اصيل ديني ‌نشسته اند. در قرون اوّليّه و در متون معتبر ما، نكات متفاوتي به عنوان شاخص امامت بيان شده است که نوعاً ناظر به هدایت به راه خدا، اقامه ی دین و حقوق مردم است.

اين سخن امام حسين خطاب به مردم کوفه و نیز در جواب مردم مکّه است: « فلَعُمری ما الامام اِلّا العامل بالكتاب و الآخِذُ بالقِسط و الدائنُ بالحق و الحاسبین نفسه علی ذات الله »؛ (سوگند که امام نيست مگر كسي كه این چهار صفت را داشته باشد: عامل به قرآن، پیگیر عدالت، پیرو حق و آنکه نفسش را برای خدا به بند کشیده باشد.) امام نیست مگر کسی که به کتاب عمل کند؛ عدالت و انصاف را بگیرد؛ به حق دینداری کند و اهل تهذیب و اخلاص باشد. اين صفاتي است قابل تعميم كه هر مسلماني مي تواند از خود بروز دهد. امام با شاخص عدالت و ارتباط با قرآن تعريف شده است. از این روست كه سيدالشهدا در خطبه‌ي مهم كربلا، قبل از شهادت ذكر مي‌كند: " لَكُم فييَ أُسوَه." ( براي شما در من اسوه و مقتدا است.) اسوه بودن زماني است كه سنخیت و تشابهي بين امام و مأموم ممكن باشد. اين مشابهت در امكان رسيدن به مرتبه‌ي امام برای مأمومين است و وقتي اين صفات در آنها به حدّي باشد که متكلّمين فرموده‌اند، ديگر اسوه بودن از آن وجودهاي محترم بر مي‌خيزد. ضمناً اسوه بودن پیامبر نیز در آن جنبه ی " أنا بَشَرٌ مِثلُکُم " است و الّا در " یوحی الی " که نمی توان چون او شد.

اين مفاهيم قطعاً نه با سوء نيّت، بلكه با حسن نيّت بيان شده است. دشواري بحث هم همينجا است. نمي‌خواهم بگويم اين مفاهيم نادرست است. مي‌خواهم بگويم شاخص امامت روز اوّل چيز ديگری بود و امروز چيز ديگری شده است. در آغاز، بحث قرآن، عدالت، حق مداری و تهذیب نفس بود و به تدریج به نصب، نص، عصمت و علم غیب تحوّل یافت. در نهج‌البلاغه نيز نكاتي كه امام علي به عنوان امام ذكر مي‌كند قابل توجّه است. در خطبه‌ي سوم نهج‌البلاغه امام سوگند ياد مي‌كند:

« أمّا و الذي فَلَقَ الحَبَّه و بَرَأَ النَّسَمَه، لَولا حُضُورُ الحاضِر و قيام الحُجَّه بوجود النّاصِر و ما أَخَذَ الله عَلَي العلماء أن لايُقارُّوا علي كِظَّهِ ظالِم و لا سَغَبِ مَظلوم، لأَ لقَيتُ حَبلَها علي غارِبِها »

اين جمله ی مشهور را فراوان شنيده‌ايد: به خدا قسم، كسي كه دانه را شكافت و كسي كه جان را آفريد، اگر حضور حاضر نمي بود، يعني حضور مردم در صحنه، پشتيبان من به عنوان امام نمي‌بود؛ " و قيام الحُجّتِ بوجود النّاصر " - حجّت خدا در زبان علوي مردمند - يعني شما مردم كه حجّت را بر منِ علي تمام كرديد و 25 سال سكوت مرا شكستيد، مرا از كنج خانه به مسند امامت و خلافت نشانديد، شما حجّتيد اگر قدر خود را بدانيد؛ و مهمتر از آن و ما أَخَذَ الله علي العُلماء ، علي خود را در اين عبارت شريف علما خطاب مي كند.

ايّها المتكلّمون ! " آنچه كه خدا از علما پيمان گرفته است. " امام علي در اينجا دربارة خود سخن مي‌گويد نه دربارة حسن بصري، ابوحنيفه و شيخ طوسي و شيخ مفيد. پيماني كه خدا از عالمان گرفته است. كدام پيمان است؟ گرسنگي مردم و ستمزدگي مردم را مي بيني و قيام نمي‌كني؟ و حسين بن علي به همين جمله پدرش عمل كرد. يعني میثاق و پيماني كه خدا از عالمان گرفته است که پیشتاز امر به معروف و نهی از منکر باشند، شرح همین خطبه ی نهج البلاغه است. أریدُ أن آمِرَ بالمعروف و أنهی عن المنکر شرح همین خطبه است. شاهد مثال من بسیار ظریف است. امام علی در نهج البلاغه به جای اینکه خود را به علم غیب معرّفی کند، ( یعنی آنچه که متکلّمان گفته اند)، از پیمان خدا با عالمان سخن می گوید؛ و به نظر ما اعلم علما خود اوست. علی به خاطر پيماني كه خدا از عالمان گرفته است، بيعت مردم را مي‌پذيرد و خلافت را آغاز مي‌كند.

علي خود را عالم ناميد. ديگران هم مي‌توانند عالم باشند. امّا علي به خاطر همنشيني بيشترش با پيامبر، تهذيب نفس بيشترش و اينكه توانسته است اصول دين و معارف مذهب را بيش از ديگران در خود متجلّي كند، اعلم است. قطعاً علی بيش از دیگران مي دانست؛ بحث از نفی و اثبات مراتب علم علی و آل علی نیست. بحث در این است که آیا " علم غیب " شرط امامت است یا نه؟ امّا اصل علم غیب ایشان امروز چه بسا نه قابل انکار باشد نه قابل اثبات. به هر حال اصل علم غیب ایشان محور بحث من نیست. شرط بودنِ آن، محور سخن است. ( دقّت کنید.)

در خطبه 131 نهج البلاغه نيز جمله ی زيبايي را مي گويد كه هم به نام او ثبت شده است و هم به نام فرزندش، امام حسين. بحث در اينست كه كاري كه ما مي كنيم از باب جاه طلبي و قدرت طلبي نيست؛ بلكه ما وظيفه ی بالاتري داريم.

اللّهُمَّ إنّك تَعلَم أنَّه لم يكن الذي كان مِنّا مُنافِسَهً في سلطان و لا التِماسَ شَيءٍ مِن فُضُول الحُطام

خدايا تو مي داني كاري كه من ( علي يا حسين ) انجام مي دهم براي دنيا طلبي و جاه طلبي نيست. براي اين نيست كه چيزي از حطام دنيا فراهم كنم.

" ولكن لِنَرُدُّ المَعَالم مِن دِينِك " ما مي‌خواهيم نشانه هاي دين ترا كه از جاي خودش برداشته شده و منحرف شده است، به جاي خود برگردانيم. اگر در ديني علائم دیانت نسخ شد، تحريف شد و تغيير پيدا كرد، آن دين با استحاله مواجه شده است. امام حسين زماني قيام مي كند كه مي بيند اين نشانه ها از بين رفته، عوض شده، به اشتباه چیز دیگری شده است. اين نشانه ها در نخبگان است و چشم مردم به نخبگان است و حسين بايد قيام كند براي اينكه ديگر نخبگان همه سكوت پيشه كرده اند. لذا مي گويد: لِنَرُدُّ المَعَالم مِن دِينِك و نُظهِرَ الإصلاحَ في بِلادِك ما آمده ايم در شهر هاي تو اصلاح كنيم و مشكلات را حل نمائيم. فَيَأمَنَ المَظلومونَ مِن عِبادِك و نُقَامُ المُعَطَّلَه مِن حُدودِك و به داد بندگان مظلوم تو برسيم و حدود معطّل را اجرا نماييم.

اگر امامت اينست، آن وقت مي توان آنرا با آنچه كه از امامت در ميان متون ديني ما از اواخر قرن دوم رايج شده است، مقايسه نمود. وقتي كه مردم اين وجودهاي مهذّب عالم را مشاهده كردند، به سياق مبالغه ی شرقي به اين نتيجه رسيدند كه اينها بايد تافته ي جدا بافته باشند و شروع كردند در مناقب و فضائل آنها سخن گفتن؛ و سخن را به جايي رساندند كه داد خود ائمّه برخاست كه آن چه مي گوييد، این تعاریف، خارج از حدّ ماست؛ ما اينكه شما مي گوئيد نيستيم. اين افراد مشهور به غالي شدند. (غُلُوّ يعني زياده گويي، در مدح كسي سخن بیش از حد راندن ) برخي از اينها در مقابل امام علي مدّعي شدند: اين همه فضيلت از يك انسان نمي تواند سر بزند؛ نعوذ بالله گفتند: تو فوق بشري وخدايي؛ و در آستانش به سجده افتادند. علي آنها را نهي كرد و گفت: اوّلين صفت من بندگي خداست؛ اگر خاتمه ندهید، به خاطر شركي كه مرتكب شده ايد مجازات مي شويد؛ و چنين نكردند و به دست علي مجازات شدند. امّا اين گونه افراد در قرون بعد زياده روي را ادامه دادند و تا بدان جا رسيدند كه برخي مدّعي شدند: خداوند كار خلقت جهان، کار دين و کار تدبیر و روزي رساني خلائق را به پيامبر و پس از پيامبر به علي وائمّه بعدي تعويض كرده است. این افراد در تاریخ به نام مُفَوِّضِه مشهور شدند. مفوّضه يعني كساني كه قائل به تفويض خلقت عالم، يا خلقت تكويني یا دين تشريعي به وجودهاي انساني خاصّی، ‌در رأس آنها پيامبر و سپس ائمّه، هستند. مفوّضه شعبه اي از غُلات هستند. اينها هم افرادي زياده گو محسوب مي شوند. روایات فراوانی از اینها صادر شد و اكنون در ميان جوامع روايي ما وجود دارد. باب التفويض الأمر مِن الله إلي النّبي و الأئمّه بَعدَه

بحت تفويض مراتبي دارد و به حدّي در قرن سوم و چهارم شديد شد كه علما نسبت به اين مسئله به 2 دسته تقسيم شدند. برخي مخالفت كردند كه: قائل شدن این شؤون برای ائمّه با صريح قرآن كريم سازگار نيست و از زبان پيامبر صادر نشده است. و برخي ديگر گفتند: شما در حق پيامبر و ائمّه كوتاهي مي كنيد كه اين امور را نفي مي كنيد. منكرين به " مُقَصِّرِه " مشهور شدند؛ يعني كساني كه درحقّ پيامبر و ائمّه كوتاهي مي كنند؛ البتّه این نام از سوی مفوّضه روی آنها گذاشته شد و الّا آنان خود را شیعیان اصیل می دانستند. طرف مقابل مفوّضه ناميده شدند. تفویض مراتبی پیدا کرد: تفویض در خلقت، تفویض در تدبیر جهان، تفویض در روزی رسانی،تفویض در امر دین و شریعت، تفویض در اختیار ( مقابل جبر همان " لا جبر و لا تفویض بل امرٌ بین الامرین " است.) ابتدا تمام این مراتب مورد انکار علما قرار گرفت؛ امّا به تدریج برای هر یک از این مراتب محملی ارائه شد و به یک معنا هر یک از این مراتب به ائمّه نسبت داده شد. به هر حال مراتبي از مفوّضه كه قائل به تفويض خلقت عالم به ائمّه بودند، ‌به صراحت توسط برخي علما شرك دانسته شد. اينها كم كم از شيعيان جدا شدند و در بين شيعه ديگر كسي با اين تفكّر نبود. امّا مراتب بعدي تفويض مثل تفویض در امر دين باقي ماند؛ يعني اينكه خدا امر دينش را به پيامبر و امام سپرده است. آنها غير خدا نمي خواهند ولي مي توانند هر چه را كه صلاح بدانند حلال يا حرام كنند؛ یا تابیدن آفتاب و باریدن باران، به اذن ائمّه و از برکت وجود ایشان است.

در اين زمينه روايات متعددي در جوامع روايي ما يافت مي شوند. در كتاب اصول كافي، ‌كتاب الحُجَّه، باب التَفويض الأمر إلي الأئمّه احاديثي مشاهده مي شوند. يا در جلد 25 كتاب بحارالانوار، بيش از 100 صفحه حديث در نفي غلوّ و تفويض يافت مي شود.

مسأله تا بدانجا بالا مي گيرد كه در قرن چهارم شيخ صدوق مي گويد: مفوّضه و غُلات، كافر و مشرك هستند و از همه ی اهل ضلالت گمراه ترند؛ او در کتاب هایش از جمله در " مَن لا یَحضُرُه الفقیه " و " اعتقادات " علاماتي براي تفويض ذكر مي كند كه البتّه توسط علماي بعدي مورد نقد قرار مي گيرد. يكي از اين علائم اين است كه شيخ صدوق مي گويد: كساني كه به علماي قم نسبت مقصّره بدهند، اينها مفوّضه هستند. ( در آن زمان قم يكي از محورهاي شيعه نشين بود و علماي آن زمان قم نسبت به غُلُوّ و تفويض بسيار سخت گير بودند و كساني را كه در حقّ ائمّه زياده روي مي كردند از شهر اخراج مي كردند. لذا مفوّضه و غالیان، علما و مشایخ ساکن قم را متّهم به تقصیر می کردند. به نظر شیخ صدوق هر که چنین کند، معلوم می شود خودش از مفوّضه است. ) شيخ مفید در تصحیح الاعتقاد اعتراض مي كند و مي گويد: چنين نيست و برخی علائمي را كه تو ذكر مي كني، من قائل هستم، امّا من اهل تفويض نيستم؛ و برخی از علمای قم از نظر شیخ مفید از مقصّره محسوب می شدند.

اين بحث ها كمي سنگين است؛ امّا امروز لازم می دانم این نکات را مطرح کنم. چون در قرن چهارم اين بحث ها درگرفت و مفوّضه و مقصّره جرقّه ی يك بحث مهم مذهبی را زدند و با هم به چالش برخاستند؛ امّا به تدريج مقصّره از صحنه ی جوامع شيعي حذف شدند و تفكّر تفويضي با يك شكل اعتدالي تر از حالت اوّليّه اش، به انديشه ی غالب و مسلّط شيعي تبديل شد. مرادم از تفویض اعتدالی این است که ائمّه را خدا نمی دانند و به آنها امر خلقت جهان را تفویض نمی کنند، امّا در سه محور اندیشه ی تفویض را حفظ می کنند: یکی تدبیر عالم، دوم در اعطاء رزق عباد، سوم در شریعت و دین؛ بنابراین فرق تفویض افراطی و تفویض اعتدالی در قبول و نفی الوهیت ائمّه است؛ هر چند به نظر دیگر مسلمانان و دیگر شیعیان، این سه شأن باقیمانده نیز از شؤون الهی است. امّا مفوّضه و غُلات غیر افراطی این سه شأن را از لوازم امامت می دانند. يعني از قرن چهارم به بعد كمتر از اين نزاع اثري مي بينيم زیرا تمام نكاتي كه يك زماني مورد اختلاف و نقد و انكار بود، كم كم به متن رسمي اعتقادات شيعي تغيير موضع داد؛ و لذا متكلّم رسمی شیعی قرن چهارم و پنجم به بعد همه ی نكاتي را كه گذشتگان بر آن نقد داشتند، قائل می شود. او مي گويد: اصلاً بحث تفويض امر دین و دنيا به ائمّه از بديهيات اوّليّه ی مذهب تشیّع است و با بيان اين مطلب ديگر نام خود را تفويضی نمي گذارد؛ نامش مي شود شيعه ی اصيل. اين معالم مذهب است كه استحاله و تغليظ شد.

اکنون سؤال اينست كه آيا واقعاً در قرون اوّليّه اين اعتقادات متكلّمين قرون چهارم و پنجم به بعد پذيرفته شده بود؟ جالب است: يكي از علماي رجالي ما به نام مرحوم مُمَقاني جمله اي در ذيل یکی از مباحث رجالي خود دارد. اين جمله را دركتاب تَنقيح المَقال آورده است. ذكر مي كند: إنّ أكثر ما يُعَدُّ اليوم مِن ضروريات المذهب فی اوصاف الأئمّه عليهم السلام كان القولُ مَعدوداً في العَهدِ السابق مِن الغُلُوّ ( بسياري از اموري كه امروز از ضروريات مذهب در اوصاف ائمّه شمرده مي شود، در گذشته در زمره ی غلوّ محسوب مي شده اند.) اين مطلب در قرن 13 نوشته شده است. بنابراين اينكه در طول ده، ‌يازده قرن تغييري به اين وسعت ايجاد شود، یعنی اموری كه در قرن سوم شاخص غلوّ محسوب شود و در قرن 13 و 14 تبديل به شاكله ی اصلي مذهب گردد و ضروري مذهب شود، ‌مسأله اي است كه ما را به بازاندیشي وا مي دارد و اصلاح آن همان اهمّيتي را دارد كه امام حسين به خاطر آن قيام كرد و برخاست. ما اين امور را مي بايد با تأمّل بيشتري دنبال كنيم. براي شرح بيشتر اجازه دهيد نكته را كمي باز تر كنم.

یکی از ویژگی های علمای قائل به تفویض كم گذاشتن حقّ وحي است. في الواقع آنچه كه ما از پيامبر سابقه داريم و از قرآن شنيده ايم، این آیه ی سوره ی نجم است: ما يَنطِقُ عَنِ الهوي إن هو الّا وَحيٌ یُوحي ( آنچه را پيامبر مي گويد از هواي نفس نمي گويد؛ وحي است.) عَلَّمَه شديدُ القُوي (جبرئيل اين امور را به او آموخته است.) بسيار واضح است: به واسطه ی اين وحي كه به پيامبر شده ايشان اختيارات ويژه‌اي مي‌يابند. پيامبر غير از وحي، معلّم امّت هم هست. " يعلّمهم الكتابَ والحِكمَه " پیامبر کتاب و حکمت به مردم آموخته است. هم براي ما وحي را به ارمغان آورده‌است و هم تعليم حكمت كرده است. او سنّتش را در ميان ما نهاده است. اين پيامبر، بشري عادي امّا مهذّب است كه به كمك وحي الهي به اين مقام مهم دست يافته است. یعنی امتیاز پیامبر وحی است؛ و منهای آن بشر است هر چند بشر مهذّب؛ امّا باز بشر است. بنابراین وحی در رسالت نقش محوری دارد و تفاوت پیامبر با دیگران از آن ناشی می شود. اطّلاع غیر عادی او ناشی از وحی است. امّا اگر گفتيم كه وحي چندان موضوعيتي ندارد - البتّه به اين صراحت ذكر نشده- عملاً تمام آنچه را كه پيامبر در حوزه ی دين مي‌تواند انجام دهد، مي توان به ائمّه هم نسبت داد. یعنی همه ی آنچه كه به پيامبر تفويض شده است، عيناً به علي بن ابيطالب و اولاد او نيز تفويض شده است. آنگاه پرسیدنی است: پس وحی این وسط چه کاره است؟

اين حرف بسياري از روايات است. اين روايات در كتابهايي مانند بصائر الدرجات كه از نوشته هاي منسوب به يكي از اصحاب امام عسگري است و در اواخر قرن دوم نگاشته شده و از نخستين نگارش‌هاي شيعي محسوب مي شود و هكذا در اصول كافي کلینی و در اختصاص منسوب به شيخ مفيد و در تفاسیر علی بن ابراهیم قمی و فرات کوفی نيز ديده مي‌شود. متن اين روايت كه مي‌توان گفت مستفيض است يا مشابه آن خيلي زياد و كثيراست، اين است كه: ما فُوِّضَ إلي النّبي صَلَوه الله عليه فَهو مُفَوِّضُ إلَينا ( هر چه به پيامبر تفويض شده است، به ما ائمّه هم تفويض شده است.) هر كاري كه پيامبر در امر دين مي‌تواند انجام دهد ما ائمه هم مي‌توانيم انجام دهيم. آن گاه سؤال اين است: پس وحي رِسالي چه نقشي را ايفا مي كند؟

راز اينكه در انديشه ی معاصر شيعي جايگاه قرآن بسيار پايين وجايگاه روايات بسيار بالاست، عملاً در اين آموزه‌ها است. همواره از خود پرسيده‌ايم: چرا ما به قرآن عنايت كافي نداريم؟ حوزه های علمیه ی ما چقدر قرآني هستند؟ درمنابر ما چقدر قرآن تلاوت مي شود؟ هر يك از ما چقدر آيه به ذهن داريم؟ واضح است وقتي مي‌گوييم: همة مسائل دركتاب نيست، اصول كار در كتاب است، امّا در بسياري از جزئيات بايد به سراغ روايات رفت، آنگاه روايات به ميزاني از اهمّیت عملي مي رسد كه حقیقتاً جاي كتاب را مي‌گيرد. آن راز در اين نكته ی تلخ نهفته است. وقتي مسأله از تغليظ تقدیس ائمّه و تفويض تدبیر و اِرزاق و تتشریع به ایشان شروع مي شود و كسي نمي پرسد: " پس وحي، چه نقشي را ايفا مي‌كند؟ چگونه ممكن است همه ی اختیارات پيامبر با داشتن وحي، به ائمّه بدون داشتن وحي، تفويض شده باشد؟ " ، در اين صورت وجود و عدم وحي چندان نقشي را ايفا نمي‌كند.

براي همين است كه مي‌بينيم در اعصار بعدي هم افرادي يافت مي شوند كه مي‌گويند: اگر اين فرضیه اوّل صحيح باشد، پس همة آنچه كه به ائمّه تفويض شده است، بدون هيچ كم وکاستی به فقها هم تفويض مي شود. توجّه كنيد كه ريشه ی اين کژ خواني از كجا آغاز شد. دو معادله را با هم مقايسه كنيد. معادلة اوّل: ما فُوِّضَ إلي النّبي (ص) فَهو مُفَوِّض إلي علي و اولادِه (ع).

معادلة دوم: ما فُوِّضَ إلي الأئمّه عليهم السلام فَهو مُفَوِّضٌ إلي الفقهاء العُدول.

بپرسيم: پس تفاوت ائمّه و فقهاي عادل چيست؟ مگر كلام و فقه سنّتي به اين قائل نيست كه ائمّه معصومند و عالم به غيب؟ خوب اگر چنين است، چگونه دراين تفويض اختيارات، اين علم به غيب وعصمت هيچ كاره است؟ اگر كسي بي بهره از اين دو مؤلّفه ی بسيار اساسي باشد، چگونه مي‌تواند همان اختياراتي را داشته باشد كه ائمّه داشته اند؟ مي توان خيلي ساده پاسخ داد: مگر در معادلة اوّل وحي كاره اي بود كه در معادلة دوم علم به غيب و عصمت كاره ای باشد؟ بنابراين به سادگي، معادلة اوّل به معادلة دوم تبديل مي شود و اگر بخواهيم ريشه ی مشكل را بازيابي كنيم، بايد بر گرديم و ببينيم كه به طور كلّي امامت در آغاز چه بود؟ آيا بحث تفويض با اين عرض و طول در قرون اوّلیه مطرح بود؟ يا اين كه اين مفهوم مولود قرن سوم و چهارم است؟

اين بحث تبديل شدن يك مذهب به يك نظام کلامی فقهی است و اين ويژگيهاي كلامي فقهی را متكلّمين و فقها به تدريج ايجاد كردند. البتّه ريشه‌هايي هم داشت. قطعاً علم و تهذيب نفس ائمّه در حدّي بود كه امكان ترویج اين بيانات دربارة آنها وجود داشت.

خلاصه اينكه از قرن اوّل تا قرن چهارم يك استحاله يا يك تغيير موضع جدّي در " معالم مذهب" ما صورت گرفت و متأسّفانه اكثر يا تمام كتابهايي كه ما در دست داريم مربوط به بعد از سيطرة اين جريان است. از قرن اوّل و دوم تقريباً مكتوبي به جا نمانده است؛ امّا نشانه‌هاي آن تفكّر سركوب شده و كنار زده شده که با برچسب ناچسب " مقصّره " علامت گذاری شده، در ميان متون اوّليّه ما موجود است. كار ما استخراج آن معالم و نشانه‌هاست. آن نشانه ها و معالم در متون اصلي ديني ما يافت مي شوند.

اگر سيماي دينداري امروزمان را كه همه به نحوي اتّكا به اين شؤون فرا بشري ائمّه دارد، در ادعيه ی شيعه مقايسه كنيم، مي‌بينيم كه دو سنخ دعا و زيارت وجود دارد. سنخ اوّل متعلّق به تفكّر اوّل ( تشیّع اوّلیّه ) و سنخ دوم متعلّق به تفكّر دوم ( تشیّع مفوّضۀ اعتدالی ) است. سنخ اوّل دعاي كميل، دعاي ابوحمزه، دعاهاي صحيفه سجاديه، مناجات شعبانيه و دعاي عرفه است. در اين دعاها يك كلمه اتّكا و توسّل به غير خدا نيست. هر چه هست مستقیم به محضر خدا رفتن است. اين سيماي اصلي شيعه و امامت است كه ما به دنبال آن هستيم؛ امامت اصيلي كه در دعاي كميل مي‌بينيم، سر به آستان ربوبي مي‌سايد وخلق را این گونه موحّدانه هدایت می کند.

سنخ دوم ادعيه و زيارات، دعای توسّل، دعاي فرج، زيارت عاشورا، زيارت جامعه كبيره، دعاي ندبه، و مانند اينهاست. براي سنخ سنجي اين دو نوع دعا و زيارت، مي توان تكيه گاه هاي اين دو سنخ دعا را با هم مقايسه كرد.

به عنوان نمونه دعاي توسّل را با دعاي كميل، دعاي فرج را با دعاي ابوحمزه، دعاي ندبه را با دعاي عرفه مقايسه كنيد. مي‌بينيد دو تلقّي متفاوت از دین وجود دارد؛ اجازه بدهيد بگويم ما دو مذهب داريم. اين، دو تشيّع است. ما تشيّعي داريم كه شاخصه اش خطبة سيدالشهدا در روز عاشورا، خطبه‌هاي نهج‌البلاغه و دعاهايي چون عرفه امام حسین است؛ و تشيّع ديگري داريم كه شاخصه اش توسّل و شفاعت ائمّه به جای توکّل به ذات ربوبی است. اين دو تشيّع در بین ما وجود دارد. فقط كافي است آنها را با هم مقايسه كنيم تا به اين نتيجه برسيم كه بر تشيّع اوّلیّه چه رفته است.

لازم است اين دو تشيّع را از هم تفكيك كنيم و نحوة تبديل يكي به ديگري را دنبال كنيم. جاي خوشحالي است كه اين معالم هنوز در بين ما باقي مانده است و نمرده است. جالب اينجاست كه آن جذّابيتي ما را به سمت علي و حسين و اهل بيت مي كشاند از همان معالم سنخ اوّل است؛ همان كه در آيات قرآن موج مي‌زند. بارها گفته ام: در مذهب اوّل توكّل متن است، شفاعت حاشيه؛ در مذهب دوم شفاعت و توسّل متن است، توكّل حاشيه ی كمرنگي كه احياناً ممكن است ديده نشود. هر جا شما ديديد توكّل به خداوند به حاشيه رفت و امور فرعي مانند شفاعت به ائمّه و توسّل به ایشان به متن آمد، بدانيد امامت اصيل جاي خودش را به امامت تفویضی داده است. اين دو تلقّي با هم متفاوتند.

من اسناد تك تك اين موارد را كه از لابه لاي همان متون اصيل استخراج كرده ام، به مرور معرّفي خواهم كرد. إن شاء الله.

متأسّفانه در طول زمان رسوبهايي مذهب ما را گرفته كه سه شاخصه ی اصلي مذهب يعني عقلاني بودن، عادلانه بودن و عمق عرفاني آن را خدشه دار نموده است. اجازه دهيد در اينجا با اشاره به نكته ای بحث را به پایان ببرم.

متأسّفانه در انحراف تلقّي از امامت، تصوّف هم بي تأثير نبوده است. تئوري انسان كامل كه در بين صوفیان مطرح شده است، دست به دست اين تلقّي دوم از امامت شيعي ( امامت تفویضی اعتدالی ) داده است؛ تصوّف و تشيّع در اين مسأله پا به پاي هم پيش رفته اند. و بر خلاف اشكالات فراواني كه به فقه وارد مي شود، اجازه دهید مدّعي شویم يكي از نكاتي كه آفت مذهب بوده است، نوعی تصوّف بوده است؛ البتّه نه آن عرفان اصيلي كه به عنوان شاخص مذهب ذكر شد. در اينجا منظور آن عرفاني است كه بحث خالي نبودن زمين از حجّت خدا را ذكر مي‌كند و حجّت خدا را هر چند خدا نمي داند، امّا اختياراتي برابر اختيارات ربوبي براي او قائل است. همين حجّت خدا كه نام او را انسان كامل و قطب مي‌نهند، با مفهوم امامت تفویضی منطبق شده و پيش رفته است. خلاصه اينكه تصوّف و قرائتي از تشیّع همدیگر را تأیید کرده اند و پیش رفته اند و مشکل آفریده اند و از آن مذهب رسمی را ساخته اند. تفصیل این مهم به مجال و مقال دیگری نیاز دارد. سخن را با این کلام حسینی به پایان می برم: ألا تَرَونَ ان الحق لا یُعمَلُ بِه و الباطلُ لا یَتَناهی عنه ( آیا نمی بینید به حق عمل نمی شود و از باطل پرهیز نمی شود؟) « فإنّی لا أری الموت الّا السعاده و الحیاه مع الظالمین الّا برماً » من – حسین بن علی _ مرگ را جز سعادت و حیات با ستمکاران را جز رنج و نکبت نمی دانم. سلام بر حسین و پیروان حسین. والسلام
*متن کامل سخنرانی درحسينيه ارشاد، شب عاشورا-19 / 11 / 84

http://www.emrouz.info/archives/2006/02/00269_8.php
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط حمید |

21 february 2006, 18:15:00
Mallat Meets with Highest Ranking Iranian Official in Lebanon CM


Candidate Mallat received on the evening of Feb. 21 in his offices representatives from the Embassy of the Islamic Iranian Republic – headed by the Chief of Mission lawyer Hamid Rida Zahqani - for an extended meeting. Mallat expressed his appreciation and regard for the Iranian initiative, offering a brief overview of the presidential program to his guests and discussing with Mr Zahqani Iran's contribution to strengthening Lebanese national unity and the delicate transition Lebanon is undergoing in the region.

Matters of human rights and Islamic law were also discussed, in which the Iranian Chief of Mission is an expert, in the light of Middle Eastern turbulences and the pacific and constitutional ways available to resolve the grave outstanding issues in Lebanon and in the region. Mallat resolved to pursue the matter with Amb. Zahqani's good offices in Lebanon and internationally.

http://www.mallatforpresident.com/events/event.php?id=137
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط حمید |

طباعة الصفحة إرسال المقال
أحمد الشقيري.. مؤسس منظمة التحرير الفلسطينية

أحمد الشقيري
لا يقتصر دور السياسي الفلسطيني البارز أحمد الشقيري على تأسيس منظمة التحرير الفلسطينية بمكاتبها ودوائرها داخل الدول العربية والأجنبية ورئاسة لجنتها التنفيذية فحسب، وإنما سيظل اسمه مرتبطاً بتكوين جيش التحرير الفلسطيني والدعوة إلى الكفاح المسلح كوسيلة وحيدة لحل القضية الفلسطينية.

ولد السياسي والدبلوماسي الفلسطيني أحمد الشقيري في بلدة تبنين جنوبي لبنان عام 1908، حيث كان والده الشيخ أسعد الشقيري منفياً هناك لمعارضته سياسة الدولة العثمانية. ثم انتقل مع أمه للعيش في طولكرم، ومن بعدها إلى عكا للدراسة بالمدرسة الأميرية عام 1916 والتي تلقى تعليمه الأولي فيها، ومنها إلى القدس التي أتم فيها دراسته الثانوية عام 1926.

التحق بعد ذلك بالجامعة الأميركية في بيروت، وتوثقت صلته بحركة القوميين العرب، وكان عضوا فاعلاً في نادي العروة الوثقى. لكن بقاءه في الجامعة لم يدم طويلاً، فقد طردته الجامعة في العام التالي بسبب قيادته مظاهرة ضخمة بالجامعة احتجاجاً على الوجود الفرنسي في لبنان، واتخذت السلطات الفرنسية قراراً عام 1927 بإبعاده عن لبنان.

عاد الشقيري إلى القدس والتحق بمعهد الحقوق، وعمل في الوقت نفسه محرراً بصحيفة مرآة الشرق. وبعد تخرجه أتيحت له الفرصة ليتمرن في مكتب المحامي عوني عبد الهادي أحد مؤسسي حزب الاستقلال في فلسطين، وفي ذلك المكتب تعرف على رموز الثورة السورية الذين لجؤوا إلى فلسطين وتأثر بهم.

شارك الشقيري في أحداث الثورة الفلسطينية الكبرى (1936 – 1939)، ونشط في الدفاع عن المعتقلين الفلسطينيين أمام المحاكم البريطانية، وكانت لكتاباته أثر في تأجيج المشاعر الوطنية. وشارك في مؤتمر بلودان (سبتمبر/أيلول 1937) الأمر الذي حدا بالسلطات البريطانية إلى ملاحقته، فغادر فلسطين واستقر بعض الوقت في مصر. وفي أوائل الحرب العالمية الثانية (1940) توفي والده فعاد مرة أخرى إلى فلسطين وافتتح مكتباً للمحاماة.

وبعد أن تقرر تأسيس المكاتب العربية في عدد من العواصم الأجنبية عين أحمد الشقيري مديراً لمكتب الإعلام العربي في واشنطن، ثم انتقل بعد ذلك مديراً لمكتب الإعلام العربي المركزي في القدس، وظل يرأس هذا المكتب حتى عام 1948 حيث اضطر إلى الهجرة بعدها إلى لبنان والاستقرار في بيروت.

في الأمم المتحدة
اختارته الحكومة السورية عضواً في بعثتها لدى الأمم المتحدة (1949 – 1950) لكونه يحمل الجنسية السورية وللاستفادة من خبراته، ثم عاد إلى القاهرة وشغل منصب الأمين العام المساعد لجامعة الدول العربية، وبقي في ذلك المنصب حتى عام 1957.
اختارته المملكة العربية السعودية وزير دولة لشؤون الأمم المتحدة في حكومتها، ثم عينته سفيراً دائماً لها في الأمم المتحدة. واهتم الشقيري أثناء فترة عمله بالأمم المتحدة بالدفاع عن القضية الفلسطينية وقضايا المغرب العربي.

بعد وفاة أحمد حلمي عبد الباقي ممثل فلسطين لدى جامعة الدول العربية، اختاره الملوك والرؤساء العرب ليشغل ذلك المنصب.

رئيساً لمنظمة التحرير الفلسطينية
اتخذ مؤتمر القمة العربي الأول قراراً في يناير/كانون الثاني 1964 بتكليف أحمد الشقيري بوصفه ممثلاً للشعب الفلسطيني بإجراء اتصالات مع أبناء الشعب الفلسطيني وكتابة تقرير عن ذلك يقدم لمؤتمر القمة العربي التالي، فقام الشقيري بجولة في الدول العربية التي يقيم فيها فلسطينيون، ووضع مشروع الميثاق القومي والنظام الأساسي لمنظمة التحرير الفلسطينية، واختيرت اللجان التحضيرية التي وضعت بدورها قوائم بأسماء المرشحين لعضوية المؤتمر الفلسطيني الأول (28 مارس/آذار – 2 يونيو/حزيران 1946) الذي أطلق عليه اسم المجلس الوطني الفلسطيني الأول لمنظمة التحرير الفلسطينية. وقد انتخب هذا المؤتمر أحمد الشقيري رئيساً له، وأعلن عن قيام منظمة التحرير الفلسطينية، وصادق على الميثاق القومي والنظام الأساسي للمنظمة، وانتخب الشقيري رئيساً للجنة التنفيذية للمنظمة، وكلف المؤتمر الشقيري باختيار أعضاء اللجنة الدائمة وعددهم خمسة عشر عضواً، كما قرر المؤتمر إعداد الشعب الفلسطيني عسكرياً وإنشاء الصندوق القومي الفلسطيني.

وفي مؤتمر القمة العربي الثاني (5/9/1964) قدم الشقيري تقريراً عن إنشاء الكيان الفلسطيني وأكد فيه على الناحيتين العسكرية والتنظيمية من أجل تحقيق هدفي التعبئة والتحرير. وقد وافق المؤتمر على ما قام به الشقيري وعلى تقديم الدعم المالي للمنظمة.

كان مقر اللجنة التنفيذية للمنظمة في القدس، وتفرغ لها الشقيري وراح ينشغل بوضع أسس العمل والأنظمة في المنظمة وإنشاء الدوائر الخاصة بها ومكاتبها في الدول العربية والأجنبية وبناء الجهاز العسكري تحت اسم جيش التحرير الفلسطيني.

وفي الدورة الثانية للمجلس الوطني الفلسطيني التي عقدت بالقاهرة في 31 مايو/أيار – 4 يونيو/حزيران 1965 قدم الشقيري تقريراً حول إنجازات اللجنة التنفيذية وأهمها تكوين قوات مسلحة منظمة، وصندوق قومي، وتأسيس دوائر المنظمة وفروعها ومقرها العام في القدس. ثم قدم استقالته فقبلها المجلس، وجدد رئاسته للجنة التنفيذية ومنحته حق اختيار أعضائها.

استقالته
كانت لهزيمة العرب في حرب يونيو/حزيران 1967 آثار سلبية كبيرة على منظمة التحرير الفلسطينية، وانعكس ذلك في خلافات ظهرت بين أعضاء اللجنة التنفيذية للمنظمة، فتقدم الشقيري باستقالته في ديسمبر/ كانون الأول 1967، وقبلت اللجنة التنفيذية الاستقالة، وانتخب يحيى حموده رئيساً بالوكالة، وأصدرت المنظمة بياناً أعلنت فيه أنها ستعمل على قيام مجلس وطني جديد لمنظمة التحرير الفلسطينية يركز على تصعيد النضال المسلح وتوحيده وتحقيق الوحدة الوطنية وتعبئة الجهود القومية وتطوير أجهزة المنظمة.

التفرغ للكتابة
رفض الشقيري بعد استقالته أي عمل أو منصب رسمي وانصرف للكتابة، فكان يقيم في منزله بالقاهرة معظم أيام السنة، ويعقد فيه ندوات فكرية، وغادر القاهرة إلى تونس احتجاجاً على توقيع الرئيس المصري السابق محمد أنور السادات معاهدة السلام المصرية الإسرائيلية.

وفاته
بعد مضي عدة أشهر في تونس أصابه المرض، ونقل إلى مدينة الحسين الطبية في عمّان، وتوفي في 25/2/1980 عن عمر يناهز الـ72 عاماً، ودفن في مقبرة الصحابي أبي عبيدة عامر بن الجراح التي تضم عدداً من قادة الفتوحات الإسلامية في غور الأردن على بعد ثلاثة كيلومترات من حدود فلسطين المحتلة، بناء على وصيته قبل موته.

ترك أحمد الشقيري عدداً من المؤلفات تدور حول القضايا العربية والقضية الفلسطينية تحديدا منها:
1- قضايا عربية.
2- دفاعاً عن فلسطين.
3- فلسطين على منبر الأمم المتحدة.
4- أربعون عاماً في الحياة السياسية.
5- مشروع الدولة العربية المتحدة.
6- من القمة إلى الهزيمة مع الملوك والرؤساء العرب.
7- إلى أين؟
8- حوار وأسرار مع الملوك والرؤساء العرب.
_________________________

المصادر:
 موقع أحمد الشقيري على الإنترنت
- الموسوعة الفلسطينية - المجلد الأول - ص 98 - 100
- موسوعة السياسة - المجلد الأول - ص 97 -

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط حمید |

 
صدام ، ايدئولوژى بعثى و ايران
منوچهر پارسادوست
بخش اول
174705.jpg

قدر حكومت كنونى عراق را كه نشان از دموكراسى و آزادى عقيده و بيان دارد بدانيم و خواهان آن باشيم كه پايه هاى آن كه مبتنى بر حاكميت مردم بر مردم و در جهت منافع ملى ما است در زمانى هرچه كوتاه تر تثبيت و تحكيم يابد. از ۱۰ اوت ۱۹۲۰ (۱۹ مرداد ۱۲۹۹) كه دولت انگلستان به علت منافع خاص خود در حوزه خليج فارس كشورى به نام عراق از متصرفات عثمانى تشكيل داد و از ۳ اكتبر ۱۹۳۲ (۱۱ مهر ۱۳۱۱) كه دولت انگلستان موافقت كرد با دادن استقلال ظاهرى، از قيمومت بر آن كشور دست بردارد، دولت هاى عراق عموماً و از كودتاى عبدالكريم قاسم در ۱۴ ژوئيه ۱۹۵۸ (۲۳ تير ۱۳۳۷)، به ويژه از كودتاى حزب بعث در ۱۷ ژوئيه ۱۹۶۸ (۲۶ تير ۱۳۴۷) خصوصاً با ايران رفتارى بدخواهانه و گاهى نيز دشمنانه داشتند.
عراق همسايه غربى ايران است و ۱۱۸۰ كيلومتر با كشور ما مرز مشترك دارد. اين مرزها پس از به وجود آمدن عراق، اغلب ناامن و به علت اختلاف هاى مداوم دو كشور باعث نگرانى ها و برخوردها بود. از زمان به قدرت رسيدن عبدالكريم قاسم، سربازان ايران و عراق در مرزها تمركز يافتند و نيروى انسانى و مالى دو كشور در اختلاف هايى بيهوده كه نتيجه آن عايد بيگانگان گرديد به كار گرفته شد و با تجاوز نظامى صدام به ايران در ۳۱ شهريور ۱۳۵۹ صدها هزار از كودكان، زنان و مردان دو كشور كشته،  زخمى و عليل شدند، ده ها هزار خانه و تاسيسات صنعتى و اقتصادى ويران شد و بيش از هزار ميليارد دلار خسارت تنها به كشور ايران وارد شد.
مردم خواهان صلح و امنيت اند و از جنگ دورى مى كنند. مادران و پدران تحمل ديدن نعش هاى خون آلود فرزندان خود را ندارند. وقتى حاكميت بر كشور همسايه در دست مردم قرار مى گيرد مى توانيم به گونه عام مطمئن باشيم كه اختلاف ها بر اساس قراردادهاى بين دو كشور و از راه مذاكره و يا با مراجعه به سازمان هاى بين المللى رفع و از توسل به زور خوددارى مى شود. ولى هنگامى كه در كشور همسايه نظام ديكتاتورى برقرار است و مردم در تصميم گيرى ها دخالتى ندارند خطر به گونه جدى امنيت و تماميت ارضى كشور ما را تهديد مى كند. شدت خطر زمانى اوج مى گيرد كه كشور استبدادزده همسايه در چنبره تسلط جابرانه فردى چون صدام با ايدئولوژى بعثى قرار داشته باشد. براى آنكه روشن شود سرنگونى صدام و حاكميت حزب بعث و روى كار آمدن حكومت دموكرات منش فعلى عراق چه موهبت گرانقدرى براى ايران و ايرانى است توضيحى درباره آنها داده مى شود.
صدام در ۲۸ آوريل ۱۹۳۵ (۸ ارديبهشت ۱۳۱۴) در ده اوجا در جنوب بخش تكريت و در يك خانواده روستايى به دنيا آمد. زمانى كه ميشل عفلق با همكارى صلاح بيطار حزب بعث را در ۱۹۴۳ در دمشق پايتخت سوريه تشكيل داد صدام حدود ۸ سال داشت و تا آن موقع به مدرسه نرفته بود. حزب بعث در ۱۹۴۷ درعراق تشكيل شد و صدام ده سال بعد، در ۱۹۵۷ وقتى كه ۲۲ سال داشت و هنوز دوره دبيرستان را نگذرانده بود عضو حزب بعث شد. عبدالكريم قاسم در اول اكتبر ۱۹۵۹ (۹ مهر ۱۳۳۸) مورد سوءقصد يك گروه پنج نفرى از حزب بعث كه صدام نيز در ميان آنان بود قرار گرفت. قاسم به قتل نرسيد ولى به شدت زخمى شد و مدت دو ماه در بيمارستان بسترى شد. صدام كه در آن سوءقصد به پايش تير خورده بود موفق به فرار شد. او ابتدا به دمشق و سپس به قاهره رفت و در ،۱۹۶۱ زمانى كه ۲۶ سال داشت دوره دبيرستان را در قاهره به پايان رساند و در پاييز ۱۹۶۲ وارد دانشكده حقوق قاهره شد. در ۹ فوريه ۱۹۶۳ (۲۰ بهمن ۱۳۴۱) قاسم با كودتاى طرفداران عبدالسلام عارف و همكارى حزب بعث به قتل رسيد. با پيروزى كودتا، عبدالسلام عارف رئيس جمهور و احمد حسن البكر از حزب بعث و خويشاوند صدام نخست وزير گرديد. صدام تحصيلات خود را ناتمام گذاشت و به عراق بازگشت. عارف در ۱۸ نوامبر ۱۹۶۳ حسن البكر را بركنار كرد و او نيز در سانحه سرنگونى هليكوپتر در ۱۴ آوريل ۱۹۶۶ كشته شد. بعد از او، برادرش عبدالرحمن عارف رئيس جمهور شد. حزب بعث در ۱۷ ژوئيه ۱۹۶۸ كودتا كرد. عبدالرحمن عارف از رياست جمهورى بركنار و به انگلستان تبعيد گرديد و حسن البكر رئيس شوراى رهبرى حزب بعث، رئيس جمهور و صدام كه در آن زمان ۳۳ سال داشت نايب رئيس شوراى رهبرى حزب گرديد. او در ۱۹۷۰ _ دو سال پس از به قدرت رسيدن _ دوره دانشكده حقوق را به پايان رساند.
صدام فردى ماجراجو بود. او زمانى به اتهام قتل يك فرد عادى در تكريت زندانى شد و افزون بر شركت در توطئه سوءقصد عليه عبدالكريم قاسم در توطئه ناكام عليه جان عبدالسلام عارف نيز نقش اصلى داشت. در آن توطئه كه قرار بود در سپتامبر ۱۹۶۴ انجام گيرد صدام مى بايست شخصاً به سالنى كه عبدالسلام عارف با اعضاى دولتش در آن جلسه داشتند حمله كند و با مسلسل همه را به قتل برساند. ولى توطئه قبل از اجرا كشف و صدام و رفقاى حزبى او دستگير و زندانى شدند. او پس از حدود دو سال زندانى بودن در ژوئيه ۱۹۶۶ موفق به فرار از زندان شد و از آن موقع تا كودتاى حزب بعث در ۱۷ ژوئيه ۱۹۶۸ در سازمان هاى مخفى حزب به فعاليت پرداخت. صدام در آن كودتا با تانك به كاخ رياست جمهورى حمله كرد. چون پيروزى كودتا مديون همكارى عبدالرزاق نايف رئيس سازمان امنيت عراق بود، او به نخست وزيرى انتخاب شد، ولى ۱۳ روز بعد- در ۳۰ ژوئيه ۱۹۶۸- هنگامى كه نايف پس از صرف ناهار با احمد حسن البكر رئيس جمهور از دفتر او خارج شد، طبق توطئه از قبل طراحى شده، صدام با تپانچه نايف را تهديد كرد و پس از عبور دادن او از ميان هواداران او را به فرودگاه برد و با هواپيمايى كه از قبل آماده شده بود به اسپانيا تبعيد كرد.
صدام با داشتن روحيه ماجراجويى، جاه طلب و در آرزوى به دست گرفتن رهبرى دنياى عرب بود. جمال عبدالناصر رئيس جمهور مصر عملاً رهبرى دنياى عرب را در دست داشت. پس از مرگ او در ۲۸ سپتامبر ۱۹۷۰ (۶ مهر ۱۳۴۹) معاونش انور سادات در انتخاباتى كه انجام گرفت به رياست جمهورى مصر انتخاب شد. سادات در ۶ اكتبر ۱۹۷۳ (۱۴ مهر ۱۳۵۲) غافلگيرانه به مواضع اسرائيل در ساحل شرقى كانال سوئز حمله كرد و به پيشروى هايى چشمگير نائل آمد. ولى با پل هوايى كه آمريكا بين واشينگتن و تل آويو برقرار كرد و سيل اسلحه هاى پيشرفته را به سوى اسرائيل سرازير نمود، سرانجام مصر و سوريه كه آن نيز در بلندى هاى جولان به حمله عليه ارتش اسرائيل مبادرت ورزيده بود شكست يافتند. با وجود آن، اقدام شجاعانه سادات در پيشگامى به حمله به اسرائيل موجى از شادى و هيجان در ميان اعراب به وجود آورد و موجب افزايش اعتبار او در دنياى عرب گرديد. با مسافرت هنرى كيسينجر وزير خارجه آمريكا به قاهره، رابطه سياسى دو كشور مصر و آمريكا كه پس از جنگ اعراب و اسرائيل در ۱۹۶۷ قطع شده بود در ۲۸ ژانويه ۱۹۷۴ دوباره برقرار گرديد. سادات سياست نزديكى به آمريكا را در پيش گرفت و در ۱۹۷۵ قرارداد دوستى در و همكارى بين مصر و شوروى را لغو كرد و كارشناسان نظامى و اقتصادى شوروى را از مصر اخراج نمود. آنگاه در ميان بهت عمومى اعراب و مردم جهان، سادات در ۱۹ نوامبر ۱۹۷۷ (۲۸ آبان ۱۳۵۶) به اسرائيل مسافرت كرد و دو روز در آن كشور به سر برد و با مقام هاى اسرائيلى مذاكره نمود. با مسافرت سادات دنياى عرب عليه او برآشفت و صدام كه عملاً سياست خارجى عراق را در دست گرفته بود پيش از هر زمامدار عرب به او حمله كرد. با كوشش صدام جلسه سران كشورهاى الجزاير، سوريه، ليبى، يمن جنوبى و سازمان آزاديبخش فلسطين در ۲ دسامبر ۱۹۷۷ در تريپولى ليبى تشكيل گرديد و اعلاميه اى عليه مصر صادر شد. سادات رابطه سياسى مصر را با كشورهاى بالا قطع كرد و در ۱۷ سپتامبر ۱۹۷۸ (۲۶ شهريور ۱۳۵۷) نيز پيمان كمپ ديويد را كه توافق مصر و اسرائيل درباره شرايط خود مختارى فلسطين بود با جيمى كارتر رئيس جمهور آمريكا و مناخيم بگين رئيس جمهور اسرائيل در واشينگتن امضا كرد. صدام با كوشش هايى كه به عمل آورد و مسافرت هايى كه به عربستان سعودى، كويت و اردن كرد جلسه سران كشور هاى عرب را در ۲ نوامبر ۱۹۷۸ (۱۱ آبان ۱۳۵۷) در بغداد تشكيل داد. در قطعنامه اى كه در پايان مذاكره ها از سوى سران كشورهاى عربى صادر شد، ضمن ساير موارد، توافق كمپ ديويد رد و تاكيد شد هيچ كشور عربى به طور جداگانه و انفرادى حق ندارد درباره حل مسئله فلسطين اقدام نمايد.
سادات به قطعنامه سران كشورهاى عرب اعتنا نكرد و بار ديگر به آمريكا مسافرت نمود و در ۲۶ مارس ۱۹۷۹ (۶ فروردين ۱۳۵۸)، در چمن كاخ سفيد واشينگتن و در مقابل دوربين هاى تلويزيون پيمان صلح مصر و اسرائيل را با بگين امضا كرد و جيمى كارتر رئيس جمهور آمريكا نيز به عنوان شاهد آن را امضا نمود.
امضاى پيمان صلح مصر و اسرائيل كه اكثر اعراب و دولت هاى عربى با آن مخالف بودند براى صدام فرصت گرانقدرى به وجود آورد تا سادات را در دنياى عرب بدنام كند و عراق را به صورت مركز جهان عرب جانشين مصر نمايد و خود نيز جاى ناصر و سادات را بگيرد. صدام با كوشش هايى كه به عمل آورد موفق شد جز سه كشور عمان، سومالى و سودان كليه كشورهاى عربى رابطه سياسى خود را با مصر قطع كنند. با چنين موفقيت بزرگى تمايلات جاه طلبى او براى به دست گرفتن رهبرى دنياى عرب قوى تر از گذشته شد. صدام در شرايط بحرانى رابطه با ايران كه مطمئن به پيروزى در نبرد با آن بود اظهار داشت: «عراق يك بار ديگر به حكم سرنوشت رهبرى خدمت به ملت عرب و دفاع از افتخارات آن را به عهده مى گيرد.» او در آغاز تجاوز نظامى به ايران و در مصاحبه اى بيان داشت: «ما در تلاش تجديد حيات ملت عرب داريم به مرحله حساسى مى رسيم... در گذشته موقعيت هايى بوده است كه حزب بعث مى توانست از آنها [براى تجديد حيات عرب] استفاده كند ولى نكرد.» علت آن بود كه «حزب بعث در آن موقع نتوانست همان طور كه آرزوى ماست رهبر محبوب تمام ملت عرب [كليه اعراب] شود و فقط رهبر عراق بود.» در تاييد نظر بالا در كتابى كه مطالب آن از طرف وزارت برنامه ريزى عراق و به مناسبت دوازدهمين سالروز انقلاب بعث در ۳۰ ژوئيه ۱۹۸۰ تهيه شده، تصريح شده است: «برنامه هاى توسعه عراق در جهتى است كه اجراى آنها بتواند نقش رهبرى در امور مربوط به اعراب را براى عراق تامين كند.»
ايدئولوژى حزب بعث تكيه گاه مهم صدام براى نفوذ در ميان اعراب و جلب توجه و علاقه آنان به خود و معرفى خويش به عنوان يك فرد معتقد به فضيلت هاى استثنايى نژاد عرب و احياى دوباره قدرت آن بود. ميشل عفلق مسيحى ارتدوكس يونانى تبار از مردم دمشق نظريه پرداز و بنيانگذار حزب بعث است. به عقيده او پيامبر اسلام(ص) يك فرد نمونه عرب است كه با كوشش هاى خود اعراب پراكنده را زير لواى اسلام متحد كرد و شرايطى به وجود آورد كه اعراب به كمك آنها توانستند بزرگترين قدرت روز جهان شوند. او از دين اسلام به عنوان يك پديده ملى كه معرف عظمت و اصالت «ناسيوناليسم عرب» است ياد كرد و به اعتبار مقامى كه بعثت اسلام در ذهن مردم عرب دارد عنوان «بعث» را براى حزب خود برگزيد. بعث در لغت به معناى دوباره نو شدن، تجديد حيات و رستاخيز است. ميشل عفلق با انتخاب عنوان «بعث» در نظر داشت اين انديشه را در ذهن اعراب رسوخ دهد كه بايد مانند زمان پيامبر اسلام(ص) به پاخيزند و با اتحاد و يگانگى خود، عظمت امپراتورى اسلام و شكوه تمدن اسلامى را دوباره زنده كنند. ميشل عفلق با آنكه معتقد به جدايى دين از حكومت بود، ولى با توجه به جايگاه دين اسلام در نزد اعراب آن را ارج مى گذاشت، ولى «ميراث فرهنگى اسلام» را كه آموزش ها و قواعد و احكام آن است «ارزش هاى فرهنگى عرب» معرفى كرد. او در سخنرانى خود در دانشگاه دمشق كه زير عنوان «ذكر الرسول العربى» (به يادبود پيامبر عربى) ايراد نمود اظهار داشت: «دين اسلام در اساس خود يك جنبش عربى بود كه توجه اساسى آن احياى عربيسم و واقعيت دادن به آن بود» و اضافه كرد: «فضيلت هاى آشكار و نهانى كه پيامبر اسلام (ص) تحسين كرد و معايبى را كه مورد انتقاد قرار داد دقيقاً فضيلت ها و معايب عرب بود.» او در جاى ديگر تاكيد كرد: «زندگى و اعمال پيامبر اسلام(ص) نمونه يك فرد عرب را مجسم مى كند.» يكى از انديشمندان بعثى به نام الياس فرح، اسلام را «اولين انقلاب ملى» عرب مى داند كه روحيه و فضيلت هاى عرب را آشكار ساخته است.
صدام براى مردم عرب كه او به پيروى از اصول حزب بعث، ولى برخلاف واقعيت هاى تاريخى درباره چگونگى عرب شدن ملت هاى گوناگون، آنها را به نادرست «ملت عرب» ناميد رسالت ابدى براى رستگارى ابناى بشر قائل بود. او اظهار داشت: «ما بدون تامل مى توانيم بگوييم كه ملت [عرب] داراى رسالت است... هيچ ملت [در جهان]  نيست كه به اندازه ملت عرب به بشريت [موهبت هايى] ارزانى داشته باشد، هيچ ملت ديگرى وجود ندارد كه [به اندازه ملت عرب]... تمام فكر آن متوجه اصول انسانى باشد.» او كه در گرداب نژادپرستى غوطه ور بود و از تاريخ نيز اطلاعى نداشت سئوال كرد: «كجا بودند ساير ملت ها وقتى كه ملت عرب در اوج تمدن بود» و خود جواب داد: «وقتى كه تمدن عرب سراسر جهان را منور ساخت ملت هاى غيرعرب [كه منظور او بيشتر ايرانى است] هنوز در تاريكى [جهل] به سر مى بردند.» صدام، آنگاه با غرور تاكيد كرد «ملت عرب منبع همه پيامبران و مهد تمدن است.» صدام مانند خليفه هاى اموى در قرن اول هجرى- ۱۳۰۰ سال قبل- با كنايه اى كه همراه با نظر او درباره برترى عرب نسبت به ايرانى بود اعلام داشت: «اگر ممكن بود كه تهران موطن رسالت [ق€چاز جانب پروردگار] باشد خداوند قادر متعال يكى از پيامبران خود را از تهران... انتخاب مى كرد» و بى درنگ اضافه كرد: «محدود ساختن ظهور پيامبران و رسولانى كه احكام مذهب هاى آسمانى را تبليغ مى كردند تنها به همين سرزمين [موطن اعراب]، به هيچ عامل ديگرى جز اصرار خداوندى نمى تواند توجيه شود.» او آنگاه با صراحت بيشترى اضافه كرد: «من ميل ندارم توضيحات بيشترى بدهم. براى من كافى است بگويم آنچه در اين مورد خاص گفته شد فقط مى تواند مبين آن باشد كه خداوند قادر متعال به درستى توجه داشت آن كسانى كه شايستگى اجراى رسالت انسانى را در تمام مفاهيم آن دارند اعراب هستند... خداوند توجه خاص داشت كه مبلغ [احكام الهى]، كسى كه به عنوان نماينده خداوند در روى زمين عمل مى كند، بايد يك عرب باشد.»
صدام آن گاه در تاييد نظرهاى بالا و اينكه عرب برگزيده خاص خداوند و متمايز از كليه نژادها و ملت ها است بيان داشت: «قرآن، [كتاب خداوند] به زبان عربى است. محمد پيامبر [اسلام(ص)] يك عرب است. وسيله ارتباط در عرش خدا به زبان عربى است و درس هايى كه در قرآن داده شده است، حتى آن درس هايى كه براى امور بشرى چاره جويى هايى مى كند، اساساً مشتق از رابطه هاى انسانى است كه در سرزمين موطن اعراب وجود داشته است.» وحدت، آزادى و سوسياليسم سه ركن اصلى حزب بعث است. آن حزب به وحدت اعراب- پان عربيسم- توجه خاص دارد. شعار «يك ملت عرب، يك رسالت ابدى» محتواى اصلى ايدئولوژى حزب بعث است. ميشل عفلق بنيانگذار و انديشمند حزب بعث ضمن آنكه هر سه ركن را «مكمل» يكديگر مى شمارد، ولى براى وحدت اعراب اهميت برتر قائل است. او تاكيد مى كند: «آنچه در جاى خود مسلم است آن است كه وحدت چون به نحو دقيقى هويت ملت عرب را توضيح مى دهد داراى نوعى برترى و اهميت اخلاقى خاص است.»
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط حمید |

گزارش حقوقى
 
پروين بختيارنژاد: قانون كپى رايت در سال ۱۳۴۸ تنظيم و آئين نامه اجرايى آن نيز در سال ۱۳۵۲ تنظيم و تصويب شد. اين قانون شامل رعايت حقوق نويسندگان كتاب، رساله، طرح، نقشه جغرافيايى، هرگونه پيكره، عكاسى، نقشه قالى و كليه آثار هنرى و دانش فنى است.
همچنين اين قانون شامل هرگونه اثر مبتكرانه، آثار تاليفى، تصنيفى، هنرى و علمى است. اما رعايت اين قانون به طور نسبى در داخل كشور تحقق يافته ولى عدم رعايت چنين قانونى در عرصه بين المللى مشكلات عديده اى را به وجود آورده است. به تاراج رفتن هويت فرش ايرانى، نقشه هاى بكر و دست نخورده قالى هاى اصيل ايرانى تا استفاده بى حساب از محصولات كشاورزى مانند زعفران از طرف كشورهاى خارجى، آشفتگى هاى فراوانى را ايجاد كرده است. بر همين اساس غلام نبى فيضى چكاب مدرس حقوق در اين خصوص به خبرنگار ايسنا مى گويد: «صرف توليد يك محصول كشاورزى در كشور حقى براى توليدكننده آن ايجاد نمى كند. حقوق مالكيت معنوى وقتى معنى پيدا مى كند كه محرز شده و به ثبت رسيده باشد و ما در اين حوزه هميشه دچار مشكل بوده ايم و اين مشكل شامل مخترعان و مكتشفان نيز مى شود.»وى در ادامه مى گويد: «تنها راه برون رفت از اين معضل پيوستن به سازمان هاى بين المللى و پذيرش قوانين آنها است.»فيضى چكاب در ادامه مى افزايد: «پيوستن به كپى رايت شرط كافى نيست. زمانى كه عضو كنوانسيون مى شويم، مشمول قواعد آن هستيم. ضمن اينكه آن كنوانسيون مربوطه در صورت پذيرش مقررات از حقوق ما حمايت مى كنند.»اين استاد حقوق درخصوص قانون كپى رايت در مورد محصولات كشاورزى مى گويد: «استفاده از قانون كپى رايت در مورد محصولات كشاورزى بسيار مشكل است. اما فرش يك نقش و طرح است و آسان تر مى توان آن را در قالب كپى رايت گنجاند، در مورد فرش خيلى بهتر مى توانيم پيگير حقوقمان باشيم.»
امير حسين زادگان مدير انتشارات ققنوس نيز در گفت وگو با ايلنا مى گويد: «به رغم خوش بينى ها، شعارها و خودپسندى ها در جهان امروز نشر، ما را راهزن فرهنگى مى دانند.» وى در ادامه مى افزايد: در سال ۷۹ وقتى براى اولين بار براى رعايت كپى رايت اقدام كرديم، به عمق بى اعتمادى همكاران جهانى به صنعت نشر ايران پى برديم. ناشران خارجى حتى به سادگى حاضر به مذاكره با ما نبودند. وى در خاتمه مى افزايد: «پيوستن به كپى رايت آغاز حرفه اى شدن نشر ايران در گستره جهانى است.»
محمد قاسم زاده ناشر نيز درخصوص قانون كپى رايت مى گويد: «كپى رايت يك نظام جهانى است، رعايتش احترام به حق خلق يك اثر ادبى است، وقتى شما يك اثر ادبى را مى نويسيد و چاپ مى كنيد، اين اثر مال شما است، سرمايه مادى و معنوى شما محسوب مى شود، زمانى كه آثار ميلان كوندرا در ايران، نصفه نيمه چاپ مى شود آيا مولفان يا ناشران حق اعتراض ندارند؟»وى در ادامه مى گويد: «يكى از مشكلاتى كه نويسندگان ما دارند اين است كه ناشران خارجى هم متقابلاً حقوق آنان را رعايت نمى كنند و از آن گذشته احترامى هم براى نشر ايران قائل نيستند. چند سال پيش در نمايشگاه فرانكفورت بعضى از ناشران خارجى، ناشران ايرانى را از غرفه هايشان بيرون كردند و برخورد توهين آميزى با آنان شد.»قاسم زاده در پاسخ به اين سئوال كه پرداخت حق كپى رايت از طرف ناشران ايرانى به ناشران خارجى چه تاثيرى در قيمت كتاب دارد مى گويد: «تاثير چندانى ندارد، به عنوان مثال قيمت كتاب هاى نشر كاروان كه حق كپى رايت را رعايت مى كند با كتاب هاى چاپ شده توسط ناشران ديگر اصلاً تفاوتى ندارد.»
بر همين اساس دكتر مرتضى نصيرى استاد حقوق تجارت بين المللى درخصوص نپيوستن ايران به قانون كپى رايت به شرق مى گويد: «نپيوستن ايران به عهد نامه بين المللى كپى رايت، باعث شده كه ايران از لحاظ مادى، نتواند به توسعه علمى چندانى دست يابد. درخصوص فرش ايرانى نيز بايد بگويم از آنجايى كه صاحبان نقشه هاى فرش ايران، مشخص نيست و اين نقشه ها به نام فردى يا موسسه اى به ثبت نرسيده ايران هم نمى تواند از آن حمايت كند، پس اولين گام ثبت نقشه هاى فرش ايرانى به نام افراد يا موسسات مربوطه است.»وى در ادامه مى گويد: «البته در شرايط فعلى نيز به عنوان تقلب در كسب و پيشه مى توان پيگير نقشه فرش ايرانى شد.»اين استاد حقوق در ادامه مى گويد: «از آنجايى كه ما در حال پيوستن به سازمان تجارت جهانى (WTO) هستيم، بايد به عهدنامه كپى رايت نيز بپيونديم و نپيوستن ما، تاكنون باعث شده كه تكنولوژى از رده خارج شده توسط كشور هاى خارجى به كشور ما منتقل شود.»وى مى افزايد: «رعايت عهد نامه كپى رايت به نفع سيستم بازرگانى و تجارى ايران است و الحاق به آن عهد نامه باعث عدم سوءاستفاده از آثار ساير كشور ها و نيز آثار علمى و فرهنگى و هنرى كشور ما مى شود.»
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط حمید |

حقوق جزا

 
بهمن كشاورز
بخش اول
174714.jpg

وكلاى وارث
بهمن كشاورز از اين هفته ميهمان روزنامه شرق بود. بهمن كشاورز كه نزديك به ۳۰ سال سابقه وكالت را در كارنامه خود ثبت كرده است، پرونده هاى مهمى را در دست داشته. از جمله پرونده شهردار سابق تهران «غلامحسين كرباسچى» كه به دليل پخش از رسانه ملى صدا و سيما شهره شد. وى همچنين يك دوره در مقام رياست كانون وكلاى دادگسترى مركز بوده و نيز رياست اولين دوره اتحاديه كانون هاى وكلاى دادگسترى را به عهده داشته است.كشاورز در كنار فعاليت هاى حقوقى و اجرايى خود چند كتاب نيز در موضوعات حقوقى از جمله سرقفلى و حق كسب و پيشه تجارت، دادگاه هاى عام، قانون محشاى تعزيرات و آئين تنظيم قراردادها را منتشر كرده است.بهمن كشاورز فرزند كريم كشاورز است كه از حقوقدانان قديمى بوده و دو فرزند وى (دختر و پسر) نيز به حرفه پدر درآمده اند.در گفت وگو با بهمن كشاورز موضوعات مختلفى مطرح شد. اما بحث اصلى پيرامون وكالت و كانون وكلا بوده است كه مشروح آن به زودى در شرق منتشر خواهد شد.

• يك
مهلت اجراى آزمايشى قانون مجازات اسلامى مصوب ۱۳۷۰ رو به پايان است. اين فرصتى است براى بيان اشكالات و نواقص اين قانون تا شايد در متن نهايى و قطعى، اين كاستى ها و ابهامات برطرف شود. شايد از اين موقعيت بتوان براى رفع ايرادات قسمت دائمى قانون- يعنى مواد مربوط به تعزيرات- نيز سود جست و طى موادى چند اشكالات مذكور را نيز مرتفع كرد. آنچه پس از اين خواهد آمد تلاشى است در اين راستا.زمانى كه قانون مجازات سوئيس به وسيله استاد «استوس» تنظيم و تدوين شد، پيش از طرح در پارلمان به مدت پنج سال از طريق نشر عمومى در معرض نقد و بررسى و اظهارنظر همگان- از عام و خاص- قرار گرفت و در نتيجه نهايتاً قانونى تصويب شد «... كه از باد و باران نيابد گزند». اين گونه روش ها در كشورهاى ديگر- منجمله وطن ما- قابل توصيه و اجرا است. بررسى و نقد اين قانون در دو عرصه يا از دو ديدگاه مى تواند- و بايد- انجام شود:اولاً- ايرادات و چالش هايى كه اين قانون با آن روبه رو بوده و بررسى امكان رفع و دفع آنها، كه ممكن است مستلزم تغييرات كلى و عمده باشد. ثانياً- بررسى اشكالات مواد موجود كه چه بسا بدون تغييرات بنيادى و كلى قابل رفع باشند. (اگر بدون توجه به آن ايرادات و چالش هاى بزرگ به رفع آنها بينديشيم.) به عبارت ديگر يك رويكرد مى تواند اين باشد كه متن موجود را مبنا قرار داده اشكالات اجرايى ناشى از اعمال آن را- كه بعضاً به صدور آراى وحدت رويه يا اصرارى از ديوان كشور يا نظريات مشورتى از اداره حقوقى منجر شده است- رفع و اصلاح كنيم، كه اين راه حل آسان اما ناكافى خواهد بود. رويكرد ديگر اين است كه ببينيم قانون موجود با توجه به بايسته هاى حقوق جزا و نيازها و مقتضيات روز و برخوردهاى جامعه جهانى با آن، از ديدگاه ضوابط حقوق بشر و مقاوله نامه ها و معاهدات بين المللى كه ايران به آنها ملحق شده است، چه اشكالات و كاستى هايى دارد و به رفع آنها همت بگماريم. اين راه حلى دشوار -و شايد بسيار دشوار- اما كارساز خواهد بود.
• دو
بايد اين نكته را همواره به ياد داشته باشيم كه قانونگذار در ايران امروز صافى و مميزى به نام شوراى نگهبان را در پيش دارد و به همين جهت بايد وجه شرعى قوانين را به طور جدى رعايت كند. شبهه خلاف شرع بودن يك قانون مى تواند باعث نفى و رد آن بشود و چنانچه اين شبهه به حد احتمال تعارض يا مخالفت با ضروريات دين برسد گرفتارى هاى بزرگتر و جدى ترى را در پى خواهد داشت. اينها واقعيت هايى است كه قانونگذارى در ايران با آن روبه رو است. اما در جوار آن واقعيت ديگرى هم وجود دارد: اگر مفهوم «لزوم عدم مخالفت قوانين با ضروريات دين» امرى متفق عليه است، اما مصاديق «ضروريات دين» امورى اختلافى هستند. به عبارت ديگر همه در اينكه قانون نبايد معارض ضروريات دين باشد اتفاق نظر دارند، اما در اينكه «ضروريات دين» چه چيزهايى هستند بين فقها و علماى دين وحدت نظر وجود ندارد. به اين ترتيب نبايد پنداشت كه در مجموعه قوانين جزايى مواردى ممكن است وجود داشته باشند كه به اصطلاح «غيرقابل لمس» باشند. برخى تغييرات «صدوهشتاد درجه اى» در قانون مصوب ۱۳۷۰ نسبت به متن پيشين مويد صحت اين استنباط است. اما قانونگذار براى ورود در اين وادى و پيمودن اين راه دشوار- بلكه پرخطر- يا بايد پيشاپيش مأذون از جانب صاحبان فتوا باشد و مصوبات خود را لااقل به فتواى يكى از ايشان مستند كند و يا به نظر نهايى «مجمع تشخيص مصلحت نظام» اميد بندد. اين مانع در مقابل منتقدين قوانين و آنان كه مى خواهند براى اصلاح يا تكميل آنها پيشنهادهايى بدهند نيز وجود دارد، البته با تبعات و آثار احتمالاً بدتر و خطرناك تر. قانونگذار- به هر حال- از درجه يا درجاتى از مصونيت برخوردار است و در ارزيابى كرده هايش دوران امر بين صحيح و ناصحيح است و گروهى بودن اقدام او را از رويارويى با اتهام مخالفت با ضروريات دين و توهين به مقدسات و احياناً ارتداد مصون مى دارد و در بدترين حالت آنچه تصويب كرده، به لحاظ مخالفت با شرع يا قانون اساسى، مهر عدم تاييد مى خورد و چه بسا، در مجمع تشخيص مصلحت نظام، عيناً يا با اندك تغيير، تصويب شود. اما آنكه پيشنهاد تغيير و تكميل مى دهد از چنين پوشش و مصونيتى برخوردار نيست. ممكن است آنچه مى گويد حمل بر سوءنيت و مخالفت با نظام يا اسلام شود و مشكلى بزرگ- و شايد غيرقابل تدارك- پديد آيد. از اين رو نبايد انتظار داشت كه حقوقدانان و حقوق خوانان و علاقه مندان به حقوق جزا در ايران همان طور در مورد قانون مجازات اسلامى و اصلاحات آن اظهارنظر كنند كه نوع اروپايى و سوئيسى همين افراد درخصوص متن تنظيمى استاد استوس در سوئيس اظهارنظر مى كردند.
• سه
با عنايت به مواردى كه گفتيم اصلاح و تغيير قانون مجازات اسلامى بايد مسبوق به روشن شدن پاسخ سئوالات ذيل بر مبناى اظهارنظر صريح اهل حل و عقد و صاحبان فتوى باشد:اولاً- آيا ضوابط مربوط به قصاص از ضروريات دين محسوب مى شود؟ به ويژه آيا مطلق بودن حق ولى دم را در قصاص بايد از ضروريات دين شمرد؟ به عبارت ديگر آيا ممكن نيست كه در قتل عمدى قائل به درجاتى بشويم و مثلاً در قتل با سبق تصميم و با انگيزه هاى مشخص اشد مجازات يعنى اعدام (= قصاص نفس) تعيين كنيم و در موارد ديگر، مثلاً قتل اتفاقى كه از نظر انطباق بر تعريف عمدى محسوب شود، دادگاه بتواند مجازات حبس طويل المدت به تناسب اوضاع و احوال تعيين كند؟ از ديگر سو در «قصاص اعضا» آيا نمى توان به دادگاه- بدون رعايت قيود ماده ۶۱۴ قانون مجازات اسلامى و تبصره آن- اختيار داد كه در جوار تعيين ديه، حبسى متناسب با آثار جرم ارتكابى و شرايط محيطى و محاطى ارتكاب، البته به نحوى كه در قانون منجزاً پيش بينى مى شود، تعيين كند؟ همچنين دادگاه بتواند در صورت تقاضاى مجنى عليه و با احراز اينكه خسارت وارده بر او مازاد بر ديه بوده است، به پرداخت خسارت هم حكم دهد؟ ثانياً- آيا نوع مجازات در «حدود» موضوعيت دارد؟ اگر قانونگذار با حفظ وصف مجرمانه اعمال مستوجب حد و ضمن وفادار ماندن به تعاريف شرعى جرايم، در مجازات هاى آنها- با توجه به مقتضيات زمان و مكان و ساير عوامل موثره- تغييراتى بدهد، آيا با ضروريات دين مخالفت كرده است؟ و يا در مواردى كه مجازات جرمى جلد است، آيا قانونگذار مى تواند مثلاً براى هر روز يك يا چند ضربه تازيانه تعيين و در جوار آن مجازات حبس را هم با رعايت تناسب پيش بينى كند (خاصيت اين تدابير را خواهيم گفت). ثالثاً- در جرايم غيرعمدى و شبه عمد- همانند آنچه در مورد ديه بدل از قصاص عضو گفتيم- آيا تعيين خسارت مازاد بر ديه، به نحوى كه جمع آن با مبلغ ديه، كل خسارت وارده بر مجنى عليه را پوشش دهد، مخالف ضروريات دين خواهد بود؟ اگر صاحبان فتوى به عدم مخالفت موارد پيش گفته با ضروريات دين نظر دهند، قانونگذارى در راستاى اصلاح و تكميل قانون مجازات اسلامى بسيار تسهيل خواهد شد.
• چهار
برخى از مشكلاتى كه از متن فعلى قانون ناشى شده به شرح آتى است. اولاً- در قصاص نفس هرگاه خصوصيات مورد بر تعريف قانونى منطبق باشد، امكان هيچ نوع تخفيف و ارفاقى وجود ندارد، هر چند كه موجبات مخففه اى موجود باشد. بنابراين قتل عمدى ارتكابى از ناحيه «بيجه» يا «خفاش شب» با قتل ارتكابى شاگرد دبيرستان كه همكلاسش را در درگيرى مسبوق به شوخى هاى بچگانه كشته است، در يك سطح قرار مى گيرد. در عين حال، به اين ترتيب هيچ مجالى براى به كار گرفتن دانش هاى نو نظير جرمشناسى و جامعه شناسى كيفرى و روانشناسى كيفرى باقى نمى ماند. قاتلى كه ديوانه- به معنى كامل كلمه- در حال دفاع مشروع و يا متعذر به برخى معاذير خاصه قانون مجازات اسلامى نباشد، در صورت انطباق عملش با تعريف قانونى اعدام مى شود. حال آنكه محكوم عليه (قاتل) در عين اينكه طرف دعوى ولى دم است، شهروند كشور هم هست و على الاصول جامعه هم بايد بتواند در مورد سرنوشت او- البته در جوار و شايد هم بعد از ولى دم- اظهارنظر كند. افزون بر اين مقوله «نسبى بودن» و «شخصى بودن» مجازات هم با ضوابط موجود قابل اعمال نيست. پيامد ديگر اين وضع آن است كه ذهن و فكر دادرسان، آنجا كه با قتلى اتفاقى و بدون سبق تصميم و توام با موارد مخففه برخورد مى كنند و راه قانونى اعمال تخفيف را بسته مى بينند، به طور ناخودآگاه به «شبه عمد» انگاشتن مورد- يا حتى، در مواردى- نفى اتهام با تمسك به قواعد دفاع مشروع يا ساير موارد سالب مسئوليت كيفرى يا مانع مجازات رو مى آورند. چنين حالتى ولو اينكه موارد آن اندك باشد- از يك سو با نظم عمومى در تعارض است و از ديگر سو باعث تحريك ولى دم و احياناً دست يازيدن او به انتقام شخصى مى شود كه اين خود لطمه ديگرى به نظم عمومى است. همين مشكل به نحو ديگرى در «قصاص عضو» وجود دارد: در ضرب و جرح هاى بسيار شديد و وحشيانه، در بسيارى از موارد- و بهتر است گفته شود در بيشتر يا همه موارد- به لحاظ عدم امكان رعايت تساوى و احتمال سرايت، امكان قصاص وجود ندارد و دادگاه ناچار است ضمن تعيين ديه، به استناد تبصره ۲ ماده ۲۶۹ قانون مجازات اسلامى حداكثر دو سال حبس تعيين كند. البته اگر اقدام متهم به يكى از نتايج مندرج در ماده ۶۱۴ منتهى شده باشد تعيين تا پنج سال حبس هم ممكن است. اما بايد توجه شود كه حتى پنج سال حبس- در برخى موارد و براى بعضى افراد- نه براى تنبيه خودشان كافى است و نه براى تشفى خاطر مجنى عليه و نه جامعه احساس آرامش مى كند. به نظر مى رسد نفس ايراد ضرب وجرح بايد با توجه به نتايج و آثار آن براى دادگاه امكان تعيين حبس تا ده سال را علاوه بر ديه و خسارت مازاد بر ديه، ايجاد كند و گذشت شاكى فقط از موجبات تخفيف محسوب شود. در حال حاضر اگر ضرب و جرح به نتايج موضوع ماده ۶۱۴ منتهى نشود و آلت جرح هم اسلحه يا چاقو و امثال آن نباشد، دست دادگاه در تعيين مجازات بالاتر از دو سال بسته است. ثانياً- در جرايم مستوجب حد نيز- حسب مورد- مى توان به برخى اشكالات عملى اشاره كرد:
الف- حد زناى محصن و محصنه، در صورت جمع بودن شرايط، رجم است كه ناچار منتهى به مرگ مى شود.
مجازات لواط هم اعدام است، كه به اشكال گوناگون اجرا مى شود. در هر دو مورد اثبات اتهام يا با چهار بار اقرار در چهار مجلس تحقق مى يابد و يا با شهادت چهار شاهد عادل كه به رويت وقوع مواقعه گواهى دهند.
در اين موارد- با توجه به آگاهى هاى مردم- اقرار كمتر واقع مى شود و ثبوت قضيه با شهادت هم نوعى تعليق به محال است. زيرا چهار شاهدى كه بر وقوع عمل زنا يا لواط- به نحو مورد نظر قانونگذار- شهادت دهند، بايد مصرانه به آلات تناسلى طرفين نگريسته باشند، كه اين گناه كبيره است و ايشان را از عدالت دور مى كند. به اين ترتيب شدت مجازات از يك سو و صعوبت اثبات از طرف ديگر باعث مى شود كه در بسيارى از موارد، دادگاه به مناقشه در شرايط تحقق جرم بپردازد و با عدم احراز آنها يا احراز برخى از موجبات استحاله عنوان جرم از محصنه به غيرمحصنه يا حتى تبديل جرم از جرم مستوجب حد به جرم تعزيرى، به جاى رجم و اعدام به تعيين تازيانه- خواه به عنوان حد و خواه از باب تعزير- اكتفا كند.
اين حالت به ويژه وقتى شاكى اوليه شوهر و مشتكى عنها زوجه و وقوع بزه نيز- صرف نظر از ادله اثباتى شرعى- عقلاً و عرفاً ثابت باشد، معمولاً شاكى را به عكس العمل هاى شديد و گاه خونبار وادار مى كند. و وقتى مى بيند كه همسر خيانتكارش با تحمل چندين ضربه تازيانه آزاد شده خود درصدد انتقامجويى برمى آيد. حال آنكه اگر براى زن يا مرد متاهل كه با مرد يا زن اجنبى رابطه نامشروع برقرار كرده مجازات حبس مثلاً تا سه سال، با امكان موقوفى تعقيب و رهايى در صورت گذشت شاكى، تعيين شود، با گذشت زمان شدت خشم و غضب شاكى- يا شاكيه- كم مى شود و چه بسا براى جدايى و طلاق اقدام و از پيگيرى شكايت صرف نظر و زندانى را آزاد كند. در اينجا لازم است تذكر داده شود كه استنتاجات فوق مبتنى است بر اطلاعات شخصى و مشاهدات عينى در پرونده هاى كيفرى قبل و بعد از تغيير نظام قضايى و احتمالاً بسيارى از همكاران، كه موارد مشابه را ديده يا شنيده اند، با برداشت اينجانب موافق هستند. نكته گفتنى ديگر اينكه در بسيارى از اين موارد شاكى از يك سو به ميزان اهميت شكايتش و نقشى كه خود در آن دارد آگاه نيست. يعنى نمى داند كه موقعيت او به عنوان زن يا شوهر متهم (مشتكى عنه يا عنها) صرفاً در حد اعلام كننده جرم است و در صورت استرداد شكايت هيچ مشكلى از طرف حل نخواهد شد و از سوى ديگر از نوع مجازات هم- در صورت اثبات- اطلاع ندارد.
به ياد دارم مواردى را- البته بيشتر در سال هاى اوليه تغيير نظام قضايى- كه افرادى اعم از زن و مرد پس از آگاهى از نوع مجازات جرم، از تعقيب همسر خطاكار خود منصرف شدند و در چند مورد هم افراد براى چاره جويى، جهت بازگشت از راهى كه بدواً بازگشت از آن را آسان و ميسر مى پنداشتند و بعد از اقدام به شكايت و آغاز عمليات تعقيبى متوجه شده بودند كه سوئيچى كه به دست ايشان روشن شده به خواست آنان خاموش شدنى نيست، تقاضاى مشورت داشتند و صريحاً مى گفتند اگر از نوع مجازات آگاه مى بودند، شكايت و اعلام جرم نمى كردند.
خلاصه اينكه به نظر مى رسد اگر در جرم زناى مستوجب جلد يا جرم رابطه نامشروع زنان و مردان متاهل دادگاه امكان تعيين حبس هم داشته باشد و همسر فرد خاطى، شاكى و مدعى خصوصى محسوب شود و در عين حال با گذشت او - در هر مرحله از تعقيب يا اجراى مجازات- موضوع منتفى شود، از جهت سياست كيفرى مفيد خواهد بود بديهى است اين حبس مى تواند جايگزين تعزير باشد اما حد جلد به هر حال بايد اجرا شود ولو اينكه در اجراى آن تدابير خاصى اتخاذ شود كه اجراى يك باره آن تعيين مجازات اضافى حبس را غيرعادلانه و غيرمنطقى ننماياند.
ب- در مورد قوادى سئوالات و ابهامات گوناگونى كه ناشى از ابهام قانون است وجود دارد. (ماده ۱۳۵ به بعد قانون)
۱- آيا تحقق جرم منوط است به تحقق «جمع كردن و مرتبط كردن» دو نفر يا هر يك از دو مقوله «جمع كردن» و «مرتبط كردن» كافى است؟ ۲- آيا اگر قواد اين موارد را براى امور نامشروعى غير از زنا- مثلاً تفخيذ و تقبيل انجام دهد، جرم محقق مى شود؟۳- آيا تحقق جرم منوط به وجود وحدت قصد بين قواد و طرفين و طرفين با يكديگر است؟ ۴- در ماده ۱۳۸ منظور تبعيد از كدام «محل» است؟ محل وقوع جرم يا محل سكونت قواد؟۱
پ- در مورد جرم «قذف» كلمه «عفيف» كه در ماده ۱۴۶ قانون آمده محل بحث و تامل است. تعريف «عفيف» چيست؟ آيا آنچنان كه مشهور فقها است منظور كسى است كه زنا نكرده باشد؟ آيا كسى كه حد زنا بر او جارى شده- با توجه به اينكه پس از اجراى حد از گناه پاك مى شود و بدهى به كسى ندارد- «عفيف» تلقى مى شود يا خير؟۲ در اين ميان با سلايق و عقايد مختلف درخصوص «عفاف» و تعريف آنچه بايد كرد؟
ت- درخصوص شرب مسكر گفتنى است:
۱- آيا مست ظاهر شدن غيرمسلمان در ملاء عام مصداق تبصره ۱۷۴ قانون و «تظاهر به شرب مسكر» است؟ پاسخ منفى است. اما گفته شده شايد موضوع مشمول قسمت اول ماده ۶۳۸ باشد. ۳ كه به نظر مى رسد اين انطباق هم صحيح و ميسر نيست.
۲- لفظ «محكوم» در ماده ۱۷۷ موهم اين است كه ممكن است فرد در حال مستى محاكمه و محكوم اما اجراى حد به رفع حالت سكر منوط شود. حال آنكه- بنا به نظر مشهور- محاكمه در حالت مستى صحيح نيست. بنابراين لفظ و كلمه مناسب ترى بايد جايگزين كلمه «محكوم» شود.۴
پى نوشت ها:
۱- آسيب شناسى فقهى قوانين كيفرى، جلد۱ تدوين  و گردآورى معاونت آموزش و تحقيقات قوه قضائيه، مركز تحقيقات فقهى، چاپ اول، قم ۱۳۸۲ (تحقيق آقايان حسين رجايى و على محمدى جور كويه) صص ۱۷ تا ۲۱- صص ۳۴- ۳۳.
۲- همان صص ۴۸-۴۷.
۳- همان صص ۷۴-۷۳.
۴- همان صص ۸۲-۸۱.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط حمید |

طباعة الصفحة إرسال المقال

قاسم قصير

- التحقيق في عهد ميليس
- التحقيق في فيينا ومشكلة الشهود
- التحقيق في عهد براميرتس
- براميرتس في نيويورك
- مصير التحقيق

في 14 فبراير/شباط 2006 يكون قد مضى عام على جريمة اغتيال رئيس وزراء لبنان السابق رفيق الحريري والنائب باسل فليحان ورفاقهما.

وإذ يحيي اللبنانيون هذه الذكرى من خلال تجمع شعبي حاشد في ساحة الحرية بالعاصمة بيروت، فإن الكثيرين في لبنان والعالم يتساءلون: أين أصبح التحقيق الدولي في هذه الجريمة؟

هل سينجح المحقق الجديد سيرج براميرتس في كشف الجناة وتحديد الأدلة وتحويل المجرمين إلى محكمة دولية يُعمل حالياً من أجل الاتفاق على تفاصيلها بين الأمم المتحدة والحكومة اللبنانية؟

"
تقرير ميليس رغم تضمنه الكثير من الأدلة المهمة، أكد ضرورة استمرار التحقيق للتوصل إلى الأدلة الكاملة وكشف بعض التفاصيل الأخرى خصوصاً فيما يتعلق بالدور السوري
"
التحقيق في عهد ميليس

منذ اللحظات الأولى لاغتيال الرئيس رفيق الحريري أصيب العالم بالذهول لهول الجريمة وفظاعتها، ونظرا للدور الكبير الذي كان يلعبه الحريري في لبنان وعلى الصعيدين الإقليمي والدولي، فقد سارعت الدول الكبرى إلى إدانة الجريمة والمطالبة بإجراء تحقيق سريع فيها لتحديد الجناة ومحاكمتهم.

ونظراً للملاحظات العديدة التي كانت توجه للقضاء اللبناني والسلطة اللبنانية التي كانت على علاقة وثيقة بالنظام السوري (المتهم الأساسي بارتكاب الجريمة)، فإن مجلس الأمن قرر إرسال لجنة مراقبة دولية برئاسة بيتر فيتز جيرالد لوضع تقرير مفصل حول الجريمة وكيفية العمل لمتابعة التحقيق فيها.

وبعد ثلاثة أشهر من العمل المتواصل توصل فيتز جيرالد إلى ضرورة تشكيل لجنة دولية للتحقيق في الجريمة نظرا للشكوك الكثيرة التي تحيط بعمل الأجهزة الأمنية والقضائية اللبنانية.

وبناء على التقرير عقد مجلس الأمن اجتماعا خاصا واتخذ بعده القرار رقم 1595 الذي ينص على تشكيل لجنة دولية للتحقيق في هذه الجريمة، وتم تكليف القاضي الألماني ديتليف ميليس برئاستها. وضمت اللجنة نحو 80 عضواً واستعانت بخبراء من العديد من دول العالم.

وفي يونيو/حزيران 2005 بدأ ميليس عمله المكثف وأجرى لقاءات مع مئات الشهود والشخصيات السياسية، بالإضافة إلى الكشف المتكرر لمسرح الجريمة وجميع الأدلة، حيث أصدر يوم 11 أكتوبر/تشرين الأول 2005 تقريره الأول الذي تضمن اتهامات واضحة للمسؤولين السوريين بالوقوف وراء الجريمة بالتعاون مع مسؤولي الأجهزة الأمنية اللبنانية.

وعلى إثر ذلك طلب توقيف أربعة من مسؤولي هذه الأجهزة وهم المدير العام السابق للأمن العام اللبناني اللواء جميل السيد والمدير السابق لمخابرات الجيش اللبناني ريمون عازار والمدير العام السابق لقوى الأمن الداخلي اللواء علي الحاج وقائد الحرس الجمهوري التابع لرئاسة الجمهورية العميد مصطفى حمدان.

وأكد ميليس في تقريره أن اغتيال الحريري تم بقرار سوري لبناني نظراً للدور السياسي الذي كان يقوم به ضد مصالح سوريا في لبنان. لكن التقرير رغم تضمنه الكثير من الأدلة المهمة، أكد على ضرورة استمرار التحقيق للتوصل إلى الأدلة الكاملة وكشف بعض التفاصيل الأخرى وخصوصاً فيما يتعلق بالدور السوري.

وبناء على هذا التقرير تم إصدار قرار في مجلس الأمن باستمرار التحقيق إلى حين صدور التقرير النهائي الذي صدر يوم 12 ديسمبر/كانون الأول 2005 وسبقه اغتيال النائب الصحفي جبران تويني.

وأكد التقرير النهائي على المعطيات نفسها لكنه أشار إلى عدم تجاوب سوريا مع التحقيق، ما دفع مجلس الأمن إلى إصدار قرار حازم وصارم رقمه 1636 يدعو سوريا للتعاون مع التحقيق وإلا سيتم فرض عقوبات عليها بناء على الفصل السابع.

"
رغبة القاضي ميليس  في عدم الاستمرار في ترؤس لجنة التحقيق الدولية لأسباب خاصة، أثار الكثير من الإشكالات إزاء مدى القدرة على استمرار التحقيق بزخمه
"
التحقيق في فيينا
ومشكلة الشهود
وقد أدى صدور القرار 1636 إلى ضغوط قوية على سوريا للتعاون مع لجنة التحقيق الدولية، في الوقت الذي كان فيه القاضي ميليس قد طلب أن يتم التحقيق مع عدد من المسؤولين السوريين في مقر اللجنة بفندق مونتيفردي في لبنان.

لكن المسؤولين السوريين عارضوا ذلك بشدة خوفاً من حصول ردود فعل سلبية في لبنان ونظراً لحساسية هذا الأمر، ما أدى إلى تدخل دولي وعربي قاد إلى اتفاق جديد يتم من خلاله إجراء التحقيق مع المسؤولين الأمنيين السوريين في فيينا.

وقد تم التحقيق فعلاً وتوجه خمسة مسؤولين أمنيين سوريين إلى فيينا بينهم المسؤول السابق لأمن القوات السورية في لبنان العميد رستم غزاله ومساعده جامع جامع.

لكن التحقيق الدولي اصطدم بمشكلة كبيرة بعدما تم كشف وجود شهود تحوم حولهم الشبهات زودوا التحقيق بمعلومات مغلوطة. ومن هؤلاء محمد زهير الصديق الذي أوقف في فرنسا بتهمة المشاركة في الجريمة بعدما كان شاهداً أساسياً استعانت به اللجنة، وهُسام هسام الذي فر من لبنان إلى سوريا وأعلن أنه قام بتزويد اللجنة بمعلومات غير صحيحة بعدما تعرض لضغوط أمنية وإغراءات مالية.

وقد أدى ذلك إلى بروز شكوك كثيرة حول التحقيق الدولي ومجرياته واضطر القاضي ميليس لعقد لقاء صحفي خاص مع عدد من الصحفيين اللبنانيين للرد على تصريحات هُسام هسام.

لكن مفاجأتين هامتين برزتا قبل نهاية العام وكان لهما الأثر الكبير على مجريات التحقيق: الأولى جاءت في إعلان ميليس رغبته في عدم الاستمرار في ترؤس لجنة التحقيق لأسباب خاصة وبعد انتهاء المدة التي التزم بالعمل خلالها، ما أثار الكثير من الإشكالات حول مدى القدرة على استمرار التحقيق بزخمه.

لكن الخطوة الثانية جاءت في اتجاه معاكس وذلك من خلال التصريحات التي أطلقها نائب الرئيس السوري السابق عبد الحليم خدام، والتي وجه فيها اتهامات واضحة للنظام السوري بالوقوف وراء اغتيال الحريري وتوجيه التهديدات له بسبب دوره السياسي في لبنان.

وقد أعطت هذه التصريحات زخماً كبيراً للتحقيق وعمدت اللجنة إلى طلب اللقاء مع الرئيس السوري بشار الأسد للاستماع إلى ما لديه من معطيات، لكن الأسد رفض ذلك وإن كان بعض المسؤولين السوريين لمحوا إلى احتمال استقباله أعضاء اللجنة كزوار.

"
بعض المصادر السياسية اعتبرت أن الربط بين المجموعة المنتمية للقاعدة وبين جريمة الاغتيال يهدف إلى إبعاد التهمة عن سوريا والأجهزة الأمنية اللبنانية
"
التحقيق في عهد براميرتس

وقد أدت استقالة القاضي ديتليف ميليس من رئاسة لجنة التحقيق إلى قيام الأمين العام للأمم المتحدة كوفي أنان بإجراء سلسلة مشاورات مكثفة لتعيين مسؤول جديد للجنة، حيث تم التوصل إلى تكليف القاضي البلجيكي سيرج براميرتس برئاستها، وتعهد ميليس بالاستمرار في متابعة العمل إلى حين استلام براميرتس مهامه.

وقد وصل الأخير إلى لبنان يوم 23 يناير/كانون الثاني 2006، وبدأ العمل في دراسة الملفات واللقاء مع المسؤولين اللبنانيين المعنيين بالتحقيق.

وأشارت معلومات صحفية في بيروت إلى أن براميرتس قرر إعادة النظر في فريق العمل المختص بالتحقيق والاستعانة بخبراء جدد ودراسة كافة التفاصيل المتعلقة بالتحقيق.

وبينما سربت بعض المصادر أن التحقيق الدولي توصل إلى نتائج حاسمة بشأن الجريمة ومرتكبيها، أكدت مصادر أخرى عدم حصول ذلك وخصوصاً فيما يتعلق بالدور السوري فيها وكيفية الربط بين المسؤولين السوريين والمسؤولين اللبنانيين.

وقد برز عنصر جديد في التحقيق تمثل في القبض على مجموعة تابعة لتنظيم القاعدة تضم لبنانيين وسوريين وفلسطينيين وأردنيا وسعوديا، قيل إن أحد أعضائها يدعى خالد طه -هرب قبل إلقاء القبض عليه- هو الذي كان على صلة بأحمد أبو عدس الذي أعلن عبر شريط مصور مسؤوليته عن جريمة الاغتيال.

لكن المصادر القضائية اللبنانية لم تؤكد هذه المعطيات في حين أن مصادر سياسية أخرى اعتبرت أن الربط بين المجموعة المنتمية للقاعدة وبين جريمة الاغتيال يهدف إلى إبعاد التهمة عن سوريا والأجهزة الأمنية اللبنانية وأن هذه المعلومات لا صحة لها.

براميرتس في نيويورك
وفي 9 فبراير/شباط الحالي غادر القاضي براميرتس لبنان إلى نيويورك لإجراء مشاورات مع كوفي أنان وأعضاء مجلس الأمن، وعقد اجتماعاً مع المندوب الأميركي لدى الأمم المتحدة جون بولتون الذي شدد "على ضرورة تعاون مختلف الأطراف المعنية مع لجنة التحقيق الدولية، وعلى استعداد مجلس الأمن لاتخاذ الخطوات المناسبة لدى إبلاغه بأية عرقلة لعمل التحقيق".

وفسرت هذه التصريحات بأنها موجهة للمسؤولين السوريين، وبالأخص الرئيس بشار الأسد لحضه على التعاون مع اللجنة خصوصاً أن القسم الأهم في التحقيق يتعلق بالدور السوري.

وكشفت مصادر صحفية في بيروت أن طاقما لحماية الشهود قد وصل إلى بيروت قبل مدة وهو يضم خمسة أشخاص من جنسيات مختلفة تقرر أن يكون مقر إقامتهم في مونيتفردي وعلى رأسهم موظف دولي خبير في قضايا المحاكم الدولية المختلطة مثل محكمة رواندا.

وتقرر أن يتولى الطاقم متابعة كل من أعطى معلومات إلى لجنة التحقيق تمهيدا لضمهم إلى برنامج حماية الشهود حيث تم تخصيص موازنة ضخمة لعمل الفريق.

من جهة أخرى أشار مصدر دبلوماسي في نيويورك إلى أن القسم الأكبر من مهمة براميرتس مشابه لمهمة سلفه ميليس، وأن هناك احتمالا كبيرا بتشكيل محكمة ذات طابع دولي لمحاكمة المتهمين الذين سيتم كشفهم في هذه القضية، وأن مهمة اللجنة قد تتوسع لتشمل باقي الاغتيالات.

"
التحقيق الدولي قطع شوطاً مهما وبعد مرور عام على اغتيال الحريري ورفاقه سيكون اللبنانيون أمام تطور جديد في مسار التحقيق رغم كل العقبات والمشكلات التي واجهها
"
مصير التحقيق
بناء على المعطيات السابقة يبدو أن عمل لجنة التحقيق قد قطع شوطاً هاماً في الأسابيع الأخيرة، وأن هناك ترتيبات كثيرة يتم العمل على إنجازها في الأيام المقبلة لاستكمال التحقيق.

ورغم أن "العقدة السورية" في التحقيق لا تزال قائمة فإن ذلك لن يمنع اللجنة من التوصل إلى نتائج حاسمة في الأسابيع المقبلة، تمهيداً لاتخاذ قرار بإنشاء محكمة دولية أو محكمة مختلطة ذات طابع دولي ستتولى محاكمة المتهمين الذين سيعلن عنهم قريباً.

وقد زار لبنان قبل أسبوعين مساعد الأمين العام الأممي للشؤون القانونية نيكولا ميشال وبحث مع المسؤولين اللبنانيين تفاصيل المحكمة الدولية واستمع إلى ملاحظاتهم واقتراحاتهم، ما يشير إلى أن التحقيق الدولي قد قطع شوطاً مهما وأنه بعد مرور عام على اغتيال الحريري ورفاقه سيكون اللبنانيون أمام تطور جديد في مسار التحقيق رغم كل العقبات والمشكلات التي واجهها.

كما ستشكل عودة براميرتس من نيويورك وزيارته إلى العاصمة السورية محطة هامة في مسار التحقيق، حيث ستتحدد وجهته النهائية والمعطيات الجديدة التي تم التوصل إليها.
_________
كاتب لبناني

http://www.aljazeera.net/NR/exeres/E96E2B47-428B-4DC4-9A36-EF503E4FF62E.htm
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط حمید |

‏خبرنگار: به عنوان سؤال اول ، نظر شما راجع به اظهارات اخير رئيس جمهور فرانسه (ژاك‏ ‏شيراك) درباره استفاده از تسليحات هسته اي چيست ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : قرآن كريم مي‎گويد: (ان الانسان ليطغي ان راه استغني)‏ ‏انسان طبعش اين است وقتي كه مي‎بيند بي نياز شده ، ثروتي و مقامي پيدا كرده ،‏ ‏طغيان مي‎كند و ساير جهات را فراموش مي‎كند. در صورتي كه بايستي تمام‏ ‏قدرتمندان و كساني كه با حكومت سروكار دارند، توجه كنند كه حافظه تاريخ‏ ‏گفته هاي قدرتمندان را حفظ مي‎كند و تاريخ و مردم اين سخنان را فراموش‏ ‏نمي كنند و اين گفتار و رفتارها در آينده مورد قضاوت قرار مي‎گيرد.
‏ ‏كلامي از مولا اميرالمؤمنين (ع ) داريم در كتاب غرر و درر كه بايد با آب طلا‏ ‏نوشته شود. اميرالمؤمنين (ع ) مي‎فرمايد: "من اختال في ولايته ابان عن‏ ‏حماقته " هر كس در حكومتي كه پيدا كرد خودش را گرفته و تكبر پيدا كند،‏ ‏حكايت از حماقت اين شخص مي‎كند. براي اينكه توجه ندارد تنها چند روزي‏ ‏قدرت در دست اوست و رفتار او هم در دنيا منعكس مي‎شود هم در تاريخ مي‎ماند.‏ ‏بنابراين بايد قدرتمندان در اظهارنظر و رفتارشان با تأمل و دقت عمل كنند. شما‏ ‏قدرتمندان كه از دموكراسي ، حكومت مردمي و حقوق بشر دم مي‎زنيد چگونه‏ ‏تهديد مي‎كنيد كه ما قدرت اتمي را به كار مي‎بريم ؟! شما به ايران مي‎گوييد اصلا‏ ‏نبايد انرژي هسته اي داشته باشد ولي خودتان تهديد به استفاده از بمب هسته اي‏ ‏مي‎كنيد! آيا اين تناقض نيست ؟! اين تهديدها زمانش گذشته است . روزگاري دنيا‏ ‏دنياي استعمار بود، مدتي فرانسه استعمارگر بود، يك مدتي انگلستان ، حالا هم‏ ‏آمريكا آمده است . حاكمان آمريكا هم بايد بدانند اين هم مي‎گذرد.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: بنده نظرتان را راجع به ولايت فقيه مي‎خواهم بدانم ، شما موافق با ولايت فقيه‏ ‏هستيد يا مخالف ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : من از جمله پايه گذاران نظريه ولايت فقيه بودم . اما منظور از‏ ‏ولايت فقيه اين است كه وقتي بناست جمهوري اسلامي باشد، جمهوري يعني‏ ‏حكومت مردمي ، اسلامي يعني حكومت بر اساس موازين اسلام اداره شود. پس‏ ‏بايد كسي در رأس باشد كه ايدئولوگ احكام و موازين اسلام باشد كه اين فرد زمام‏ ‏امور را در دست داشته باشد اما حكومت او مردمي بايد باشد. يعني مردم كسي كه‏ ‏معيارهاي ديني را مي‎داند انتخاب كنند و انتخاب شونده بر همان شرايطي كه‏ ‏انتخاب مي‎كنند بايد عمل كند، نه اينكه داراي قدرت مطلقه باشد، آن گونه كه در‏ ‏بازنگري قانون اساسي در سال 1368 كلمه "مطلقه " را اضافه كردند و مشكلات‏ ‏زيادي درست كردند. پس ما با ولايت فقيه مخالفتي نداريم ، بلكه با ولايت مطلقه‏ ‏فقيه مخالفيم . چون اگر بناست امر داير بشود مابين عالم و جاهل ، به حكم عقل‏ ‏عالم بر جاهل مقدم است .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: به نظر شما اين رهبري مطلقه در ايران حضورش لازم است ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : اگر حكومت بخواهد بر طبق موازين اسلام باشد، چون‏ ‏اكثريت قاطع مردم ايران - چه اهل سنت چه شيعه - مسلمانند و مي‎خواهند كه‏ ‏موازين اسلامي در كشور پياده شود، بنابراين يك كسي كه ايدئولوگ اسلام باشد‏ ‏بايستي بر اجراي امور نظارت داشته باشد. چنانچه وقتي كه حكومت شوروي بر‏ ‏اساس ماركسيسم و كمونيسم بود، يك كسي را كه ايدئولوگ ماركسيسم بود روي‏ ‏كار مي‎آوردند. اگر ما مي‎خواهيم اسلام اساس حاكميت باشد بايد ايدئولوگ‏ ‏اسلام سر كار بيايد.
‏ ‏قرآن در همين باره مي‎گويد: (افمن يهدي الي الحق احق أن يتبع أمن لا‏ ‏يهدي الا أن يهدي فمالكم كيف تحكمون ) "آيا كسي كه مردم را به حق‏ ‏هدايت مي‎كند سزاوار پيروي است يا كسي كه خودش هم هدايت نمي شود مگر‏ ‏اينكه ديگران هدايتش كنند؟" پس اصل ولايت فقيه لازم است ; شعارهاي انقلاب‏ ‏هم بر همين جهت ، اسلاميت علاوه بر جمهوريت بود; اما در بازنگري قانون اساسي‏ ‏كلمه "مطلقه" را اضافه كردند و تبديل به حكومت مطلق شد; و ما با آن مخالفيم .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: شما امروز براي ايران با اين رئيس جمهور نگران نيستيد؟
‏ ‏آيت الله منتظري : براي آينده از اين جهت نگرانم كه از اول انقلاب آيت الله‏ ‏خميني و ديگران شعارهايي دادند براي مردم ، امكانات هم در اختيار داشتند، ولي‏ ‏وعده ها عمل نشد. از طرفي چون به اسم اسلام فشارهايي به مردم مي‎آورند مردم‏ ‏را به اسلام بدبين مي‎كنند. در مباحث اقتصادي و معيشتي ، نفتي كه روزي 5 دلار‏ ‏بوده الان به بالاتر از شصت دلار رسيده ، اما وضعيت مردم بدتر شده است .‏ ‏بنابراين نسل جوان از اسلام و حاكميت زده مي‎شود; مردم هم ناراحت هستند مگر‏ ‏اينكه آقايان در روشهاي خود تغيير بدهند، از شعار بكاهند و عمل كنند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: آقاي احمدي نژاد خيلي موجب ترس و وحشت شده براي خارجي ها، از اين‏ ‏جهت كه اظهاراتي درباره اسرائيل كرده اند و گفتند كه نبايد باشد و اينكه درباره هولوكاست يك‏ ‏نظري داده اند، نظر شما چيست ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : البته من اين را بگويم - چون واقعيات را بايد گفت - چندين‏ ‏سال قبل من در اعلاميه نوشتم كه فرض مي‎كنيم شش ميليون يهودي در آلمان‏ ‏نازي و هلند و اتريش كشته شدند، چرا غرامتش را فلسطيني ها بدهند؟! آنها را‏ ‏نازي ها كشته اند ولي فلسطيني ها را آواره مي‎كنند براي اينكه مي‎خواهند براي‏ ‏اسرائيلي ها دولت درست كنند. فلسطيني ها چه گناهي كرده اند كه حالا پنج ميليون‏ ‏فلسطيني آواره شوند و خانه و زندگيشان را يهودي ها كه از جاهاي ديگر جمع‏ ‏كردند بگيرند. آنها يهودي هاي فلسطيني نيستند.
‏ ‏ولي حالا بايد چه كرد؟ بايستي يك انتخابات آزاد برگزار بشود; يهود، مسيحي‏ ‏و مسلمان طبق اكثريت يك دولتي آنجا تشكيل بدهند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: شما در رابطه با اظهارات آقاي احمدي نژاد كه گفته اند بايد اسرائيل را نابود‏ ‏كرد چه فكري مي‎كنيد؟
‏ ‏آيت الله منتظري : من نمي دانم آقاي احمدي نژاد منظورشان چيست ، بالاخره‏ ‏يهود را در فلسطين آورده اند، يهودي ها را كه آنجا مستقر شده اند به دريا كه‏ ‏نمي توانيم بريزيم . گرچه كار غلطي كردند و از آمريكا، اروپا و آفريقا و جاهاي‏ ‏ديگر يهود را جمع آوري كردند، از همين اصفهان يهودي برده اند آنجا و خانه هاي‏ ‏فلسطيني ها را غصب كردند، اينكه ظلمي بزرگ شده كسي منكر نيست ، اما در عين‏ ‏حال نمي توانيم بگوييم كه حالا اينها را بريزيد به دريا. در حال حاضر حقوق‏ ‏فلسطيني ها را بايد تأمين كرد، و پنج ميليون فلسطيني آواره شده و آنها بايد به‏ ‏حقوق خويش دست يابند.
‏ ‏متأسفانه آنها هر روز تحت فشار اسرائيل قرار مي‎گيرند و بايد جلو ظلم آنها‏ ‏گرفته شود. شما كه دم از حقوق بشر مي‎زنيد آيا فلسطيني ها بشر نيستند؟! آنها‏ ‏حقوق داشتند و حقوقشان تضييع شده است . بنابراين اگر يك انتخابات آزاد در‏ ‏آنجا به طور كلي انجام بشود كه يهود، مسلمان ، مسيحي و همه اينها يك كشور‏ ‏مستقل داشته باشند و حاكميتي بر طبق آراء اكثريت پا بگيرد، تقريبا با اين كار مي‎توان‏ ‏تا حدي جبران ظلمها را نمود.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: روي دو موضوع ، حمايت از حماس و فعاليتهاي هسته اي ايران ، تمام جناحهاي‏ ‏ايران موافق هستند يا نه ، و نظر خودتان چيست ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : من از طرف ديگران نمي توانم اظهارنظر كنم ، بايد از خود‏ ‏آنان پرسيد. البته حماس از باب اينكه دفاع از كشورشان مي‎كنند، همگي به آنها‏ ‏حق مي‎دهند. و انرژي هسته اي ايران اگر واقعا صلح آميز باشد حق مشروع مردم‏ ‏ماست و ديگران حق ندارند ما را از آن منع كنند. آمريكايي كه خودش بمبهاي‏ ‏اتمي درست كرده و در ناكازاكي و هيروشيما جنايت عليه بشريت انجام داده است‏ ‏حالا آمده به اسم دفاع از حقوق بشر جلو فن آوري صلح آميز را مي‎گيرد. آنها چنين‏ ‏حقي ندارند. متأسفانه اين جور شده كه به اسم حقوق بشر و به اسم دموكراسي‏ ‏ظلم و تعدي مي‎شود. بارها اين را گفته ام كه كشورهاي خاورميانه گرفتار استعمار‏ ‏انگلستان بودند و آمريكا را فرشته آزادي مي‎دانستند، اما آمريكا وقتي آمد در صحنه‏ ‏از انگلستان هم بدتر عمل كرد، و اينها همه به اسم دموكراسي و حقوق بشر ظلم‏ ‏مي‎كنند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: نظرتان راجع به اظهارات آقاي مصباح يزدي و حرفهاي اخير ايشان چيست ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : من راجع به آقاي مصباح يزدي قبلا گفته ام ، قبل از انقلاب ما‏ ‏با ايشان جلسه اي داشتيم يازده نفره ، كه آقاي مشكيني ، آقاي خامنه اي ، برادر‏ ‏آقاي خامنه اي ، آقاي رباني شيرازي و ديگران عضو بودند. براي آن جلسه من و‏ ‏مرحوم رباني شيرازي محاكمه شده و زنداني شديم . بعدا آقاي مصباح را ديگر‏ ‏كسي در انقلاب نديد. ايشان از صحنه هاي انقلاب به طور كلي كنار بودند. حالا‏ ‏ايشان آمده مطلبي مي‎گويد كه تقريبا اهانت به آيت الله خميني هم هست ، براي‏ ‏اينكه آيت الله خميني مي‎فرمودند: حكومت مال مردم است و همه كاره مردم‏ ‏هستند، جمهوري اسلامي مي‎گفته نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد. اما ايشان‏ ‏مي‎گويد: آيت الله خميني واقعا نظرش اينها نبود. معني حرف ايشان اين است كه‏ ‏آيت الله خميني بر خلاف عقيده اش به مردم يك چيزي مي‎گفته و خداي ناكرده بر سر‏ ‏مردم كلاه گذاشته است . اين اهانت به آيت الله خميني است .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: شما موافق تغيير رژيم هستيد يا خير؟
‏ ‏آيت الله منتظري : اگر منظور تغيير انقلاب و بازگشت به قبل است ، من قبول‏ ‏ندارم . آنچه ما مي‎خواهيم همان است كه آيت الله خميني فرمود: جمهوري يعني‏ ‏حكومت مردمي يعني انتخابات آزاد. و اسلامي يعني بر طبق موازين اسلام . اين با‏ ‏دموكراسي هم منافات ندارد. براي اينكه اكثريت قاطع مردم مسلمانند مي‎خواهند‏ ‏موازين اسلامي پياده شود، با ظلم و تعديات و تجاوزاتي كه برخي مسئولين‏ ‏مي‎كنند مردم مخالفند ولي با اصل انقلاب مخالفتي ندارند. بايد واقعا جمهوري‏ ‏اسلامي باشد.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط حمید |

 

[متن مصاحبه‌ی داريوش سجادی با دکترعطاالله مهاجرانی در خصوص چاپ کاريکاتورهای اهانت‌آميز نسبت به پيامبر اسلام - پخش شده در برنامه از نگاه ميهمانان ـ تلويزيون هما ـ 29 بهمن]


اهانت نسبت به پیامبر اسلام متفاوت با مسائل ديگر است. وقتی به سیاست و سیاستمداران کشورهای اسلامی اهانت می شود، آن امر دیگری است. ولی وقتی نسبت به پیامبر اسلام اهانت می شود، به طبع نمی شود این را ساده گرفت و سهل انگارانه با آن برخورد کرد، چرا که مسلمانان همه هویت و شخصیت خود را مورد تهديد می بينند

داریوش سجادی:
جناب آقای مهاجرانی، بعد از گذشت بيش از 16 سال از اسائه ادب سلمان رشدی به ساحت پيغمبر اسلام اکنون با چاپ کاريکاتورهای اهانت آميز در نشريات اروپائی بار ديگر جهان اسلام مواجه با توهين به مقدسات خود شده.
بياد می آورم که در خلال انتشار کتاب «آيات شيطانی» و متعاقب صدور فتوای ارتداد ايشان توسط آيت الله خمينی، جنابعالی در کتابی که در نقد آن کتاب ضاله تحرير فرموديد، توهين به پيامبر اسلام را يک توطئه معرفی کرديد.
آيا اکنون هم قائل به توطئه بودن انتشار کاريکاتورهای مزبور هستيد؟
عطاالله مهاجرانی:
اساس تصور من از توطئه بودن ماجرای سلمان رشدی بر اين اصل مبتنی بود که نوشتن کتاب آیات شیطانی تصادفی صورت نگرفت. يعنی این گونه نبود که سلمان رشدی در خلوت خودش به عنوان یک رُمان نویس بنشیند و به این نتیجه برسد که رُمانی در مورد تاریخ اسلام و پیامبر بنویسد، بلکه مشاهده شد نوع تدارک این کار با برنامه ریزی و تدبیر بود. يعنی به همان تعبیری که در قرآن مجید هم وجود دارد تدبیر و تفکری پشت صحنه بود و عده ای گشته بودند تا کسی را مانند سلمان رشدی پیدا کنند که در مورد تاریخ اسلام اطلاع اجمالی داشته باشد و همچنين آن فرد مسلمان و نویسنده مطرحی هم باشد.
رشدی تا پیش از نوشتن «آیات شیطانی» جایزه معروف «بوک پرايز» که يکی از معتبرترين جوايز در انگلستان است را برای کتاب بچه های نیمه شب به خود اختصاص داده بود.
این فرد همچنين با توانائی اش در نوشتن، می توانست منظوری که سفارش شده بود را محقق سازد.
همچنانکه می دانیم انتشارات پنگوئن بود که کتاب را به رشدی سفارش داد، يعنی اين کتابی نبود که نویسنده خودش موضوع را انتخاب کرده و مستقلانه دست به نوشتن آن زده باشد.
تصوری که من داشتم و بر اساس اطلاعاتی که کسب کردم متقاعد شدم نوشتن کتاب آیات شیطانی نمی تواند امر تصادفی از طرف رشدی بوده باشد.
کمااینکه بعداً هم متوجه شدم عده ای از مشاوران پنگوئن به ویژه مشاورانی از شبه قاره، بدلیل اینکه تشخيص داده بودند اين کتاب در جهان اسلام حتماً با واکنش منفی مواجه خواهد شد، به پنگوئن توصيه کرده بودند تا از انتشار آن بپرهيزد.
منتهی ناشر توجه نکرد و عملاً نشان داده شد نوعی تدبیر پشت این صحنه بود. بعداً هم دیدیم وقتی جهان اسلام واکنش نشان داد و اعتراض های مسلمانان مطرح شد، رشدی نه تنها محکوم نشد بلکه مورد تشويق نيز قرار گرفت.
همین امر نشان می دهد تعبیر توطئه ای که بنده در آن مورد بکار بردم، تعبیر درستی بود.
در مورد کاریکاتورهائی که اينک در نشريات اروپائی منتشر شده، بنظرم اين قضیه هم تصادفی نیست.
یعنی این گونه نیست که یک روزنامه دانمارکی به صراحت آمده اين کاریکاتورها با موضوع پیامبر اسلام منتشر کرده.
داستان از اين قرار بوده که نویسنده ای دانمارکی يک کتاب در مورد پیامبر اسلام می نویسد و بعد از آن در جستجوی کسی است تا در مورد کتابش کاریکاتور بکشد.
در اين فرآيند با افرادی مواجه می شود که از انجام اين کار استنکاف می ورزند.
نهایتاً با اتحادیه نویسندگان دانمارکی وارد صحنه شده و به روزنامه «ییلاندپستن» سفارش اين کار را می دهد.
اين روزنامه هم از مدیر فرهنگی اش دعوت می کند تا 40 کاریکاتوریست، طرح هائی را با موضوع پیامبر اسلام بکشند و نهايتاً دوازده نفر از اين کاریکاتوریست ها موضوع را پذيرفته و اقدام به کشيدن کاريکاتورهای مزبور کرده و موضوع به اينجائی می رسد که در حال حاضر شاهد آن هستيم.
ما وقتی مجموعه این اطلاعات را کنار هم می گذاریم به نظرم می رسد نمی توان آنرا يک تصادف تلقی کرد بلکه امری است که می تواند برخوردار از تدبیر و طراحی باشد.
خصوصاً که می بينيم با اعتراض مسلمانان، کاريکاتورها در نروژ و نهایتاً اکثر کشورهای اروپائی بصورت همزمان منتشر می شوند.
از نظر من مجموعه اینها به گونه ای است که تعبیر تدبیر یا توطئه طراحی شده را در مورد آن می شود بکار برد.
داریوش سجادی:
عنايت داريد که نقطه عزيمت انقلاب اسلامی ايران از درج يک مقاله اهانت آميز نسبت به آيت الله خمينی آغاز شد. در مطلب اخيری هم که جنابعالی در خصوص اين کاريکاتورها منتشر کرديد، فرجام اين عمل را شيرين دانستيد.
اولاً منظورتان از اين شيرين فرجامی چيست و ثانياً با توجه به اینکه فرمودید کليت اين قضيه را می توان بعنوان يک توطئه تلقی کرد، حال پرسش قابل طرح آنست که توطئه گران چه هدفی را در لوای اين قائله دنبال می کنند؟
عطاالله مهاجرانی:
البته در عين استفاده بنده از تعبير شيرين فرجامی اما طبیعی است مسئله اهانت به پیامبر اسلام مسئله بسیار تلخی است. اما من به لحاظ نتیجه کار و اینکه روندی که شروع شد به کجا خواهد انجامید، آن تعبیر را بکار بردم.
از این جهت بنا به مثال معروفی که: چه بسا یک امر زیان آور که در صورت ظاهر پوسته ای تلخ دارد ولی نهایتاً ما را به یک مقطع مطلوب و شیرین می رساند، در این مورد هم شاهديم که موجی در سراسر جهان اسلام اتفاق افتاد و توجهی به پیامبر اسلام شد که می توان آنرا به عنوان یک امر مثبت و نتیجه بخش تلقی کرد.
شاید هم کسانی که این طراحی را انجام دادند و آن کاریکاتورها را چاپ کردند گمان نمی کردند چنین واکنش گسترده و عمیقی را در سراسر جهان اسلام شاهد شوند.
نکته دیگری که قابل توجه است آنست که در جهان اسلام نسبت به پیامبر اسلام یک توجه ای پیدا شد. مسلمانان احساس کردند که شخصیت محوری و کانون اصلی دین و هویت دینی آنها که پیامبر است مورد اهانت و تهاجم قرار گرفته.
از طرفی کسانی هم که مسلمان نیستند، وقتی مجموعه واکنش مسلمانان را می بینند (همانطور که اینروزها ما شاهد بودیم بیشتر از هر نامی نام پیامبر اسلام از تمام رسانه های دنیا مطرح می شود) به طبع این پرسش ذهن ايشان را خواهد گزيد که محمد چه کسی است که اين کاریکاتورها او را به این شکل مطرح کرده و موضوعی جهانی و هر روزه شده؟
کوتاه ترین راه برای این پرسش این است که کتاب آسمانی ما را بخوانند و طبعاً چنانچه مسيحی باشند وقتی قرآن ما را می خوانند می بينند سوره هائی که از حضرت مسیح و مریم و پیامبران ابراهیمی و موسی در قرآن است خیلی درخشان تر از کتاب مقدس خودشان است.
من معتقدم شکوهی که موسی در قرآن دارد و عظمت و درخشندگی که مسیح به لحاظ ظرافت ها و زیبائی هائی که در قرآن دارد قابل مقایسه با کتاب مقدس نیست. لذا طبیعی است اين ماجرا فرصت تازه ای را ايجاد خواهد کرد تا غیرمسلمان با کتاب آسمانی ما و اسلام آشنا شوند.
اساساً زبان و جزئیات دین ما چیزی نیست که دیگر ادیان را نفی کند. از این جهت است که من گمان می برم فرجام این ماجرا می تواند ثمری شیرین داشته باشد.
داریوش سجادی:
جنابعالی استاد تاريخ هستيد و بخوبی مطلعيد از زمان قائله مسيو نوز بلژيکی که پخش عکس وی در شمّا و کسوت يک روحانی منجر به بحرانی در ايران شد تا زمان حاضر که شاهد بروز درگيری در جهان اسلام و غرب بر سر اهانت به پيامبر اسلام شده ايم، اين سوال همواره نزد مراکز روشنفکری مطرح بوده که مرز آزادی بيان و آزادی عقيده کجاست؟
عده ای درگيری های بين جهان اسلام و غرب بر سر کاريکاتورهای اخير را کشمکش بين آزادی بيان و آزادی عقيده معرفی کرده اند.
اين در حالی است که در ميثاق بين المللی حقوق مدنی و سياسی صراحتاً ذکر شده هيچ کس نمی تواند جنگ و کينه و اختلافات قومی نژادی و مذهبی را دامن بزند.
جنابعالی آيا اين نزاع را نبرد آزادی بيان و انديشه تلقی می کنيد؟
اگر از اين ماجرا بتوان تقدس آزادی بيان در غرب را نتيجه گرفت سوالی که بلافاصله مطرح می شود آن است که چرا اين تقدس استثنا پذير است و مصداقاً به بحث هولاکاست که می رسند ناگهان پشت مرزهای آزادی بيان متوقف شده و حتی نفی نسل کشی يهوديان در جنگ جهانی دوم را جُرم جنائی با مجازات زندان پنج ساله اعلام می کنند؟
عطاالله مهاجرانی:
به نظر من در امر آزادی و عقیده تاملی جدی باید داشت. یعنی آیا ما می توانیم آزادی و عقیده را در برابر هم قرار داده و بگوئیم هر دو مقدس اند و اين ما هستيم که بايد چگونگی تبادل یا مرزهای آنها را شناسایی کنیم؟
به نظر من آزادی و عقیده از دو جنس متفاوت هستند به این معنا که آزادی یک روش است در حالی که عقیده اينطور نیست.
آيزيا برلين فیلسوفی است که در مورد مقوله آزادی به خوبی اندیشیده و در همين رابطه بحثی را مطرح می کند به عنوان «آزادی از» و «آزادی برای». به اين معنا که ما باید آزاد باشیم از همه فشارها و سانسورها و مضيقه ها و مشقت ها تا بتوانیم اعتقادات خود را تببین کنیم.
اماعقیده نسبت با هویت انسان دارد و روش نیست. يعنی آزادی وسیله ای ايست که طریقیت دارد تا ما را به مقصدی برساند. اما عقیده یک قرارگاه و مقصد است که ما در آن مقصد زندگی می کنیم و او به ما هویت می بخشد و معنی می دهد.
لذا به گمان من بایستی قائل به عدم برابری آزادی و عقيده باشيم.
آزادی روشی است برای رسیدن به هویت يا حقیقت. لذا می توان گفت که عقیده دینی هم نسبتی با حقیقت پیدا می کند.
آزادی وسیله يا راهی است که ما را به این مقصد خواهد رساند. ما نمی توانیم بین وسیله رفتن و مقصد تعادل برقرار کرده و در مقام تعيين اصالت آنها برآئيم.
در مسافرت با هواپيما آيا هواپیما اصالت دارد یا مقصدی که می خواهیم به آن برسیم؟
اصل این است که از هواپیما استفاده کنیم یعنی هواپیما صرفاً يک وسیله مفید و مطلوب برای رسيدن به هدف است.
از این جهت من گمان می کنم تعبیری که برلین داشت یعنی آزادی برای چه چیزی، امری است که مغفول واقع شده يا کمتر به آن توجه شده. البته اخیراً دیدم بعضی ازفیلسوفان الهی هم در مباحثی که در ارتباط با پیامبر اسلام مطرح کردند به این نکته اشاره داشتند که باید این مرزها به خوبی شناسایی شوند.
نکته دوم اينکه به نظر من آنچه که در اين ماجرا (چاپ کاريکاتورهای اهانت آميز نسبت به پيامبر اسلام) اتفاق افتاد مصداق آزادی بیان نبود. بیان در واژه ها و زبان های مختلف به معنای روشنگری است، یعنی ما با بيان قصد داريم به روشنگری در مورد اعتقادات مان بپردازیم. در حالیکه هیچ فیلسوف و دانشمند و متفکری فحش دادن، بدگوئی و نفرت را مساوی تبیین يا روشنگری نمی داند.
اين در واقع تاریک کردن است نه تبیین. نوعی راه بستن علیه آزادی است.
نکته ای است به نام آزادی ولی علیه آزادی است. چون آزادی نمی تواند در برابر امر قدسی قرار بگیرد. از این جهت من گمان می کنم این دو حوزه ای که جنابعالی به آن اشاره کردید حوزه هائی است که بيشتر بايد در موردش اندیشید. بویژه بايد توجه داشت که امر قدسی یا دین امری است که با حیات و هویت انسانها ارتباط پیدا می کند. لذا طبیعی است وقتی انسان ها احساس کنند هویت آنها تهدید شده با تمام توان و امکانی که دارند به دفاع از آن هویت برخواهند خواست.
نکته قابل عرض ديگر آنکه نوعاً در ادیان آسمانی می توانیم بهترین تعبیر از آزادی را جستجو کنیم.
در واقع گوهر ادیان آسمانی اتکای بر توجه دادن انسان به هويت اش و معنویت و آزاد کردن انسان از امور متغیر، اعتباری و کم اثر و حرکت دادن او به سوی یک امر پایدار قدسی است.
از این جهت گمان می کنم مساوی فرض کردن آزادی بيان با فحاشی، بد دهانی و ايجاد نفرت تنها يک سوء تفاهم است.
داریوش سجادی:
با توجه به مضمون آيه يکصد و هشت سوره انعام که تاکيد بر اين نکته دارد که به مشرکان و بت ها و مقدسات شان اهانت نکنيد، آيا جهان اسلام می تواند در واکنش نسبت به اين پديده مقابله به مثل کند؟
فرضاً کار يکی از نشريات در ايران در قالب برگزاری مسابقه کاريکاتور با موضوع «هولاکاست» در اين چارچوب می گنجد؟
عطاالله مهاجرانی:
من مايلم سوال شما را در دو بخش پاسخ دهم.
در بخش اول، طبیعی است که ما مسلمانان نبايد در مواجهه با یک امر بد و ناپسند از روش ناپسند استفاده کنیم. يعنی ما نمی توانيم با همان روشی که آنها عمل کردند، رفتار کرده و اقدام به مقابله به مثل کنيم.
کمااینکه در این مورد هم که آنها به پیامبر ما اهانت کرده اند اما یک مسلمان حتی به ذهنش هم خطور نمی کند تا به حضرت موسی و مسیح کوچک ترین اهانتی کند.
اين بدآن معنا است که ما پیرو دینی هستیم که احترام سایر پیامبران و انبیاء را به نحو عالی نگه می دارد.
شما ملاحظه کنيد درخشندگی که چهره انبیای بنی اسرائیل و بنی ابراهیمی در قرآن مجید دارند بی نظیر و یگانه است. از طرفی هم به ما دستور داده شده تا در برخورد با باورهای دیگران از روش های ناپسند و ناهنجار استفاده نکنیم. حتی در قرآن مجید توصیه می شود به بت ها که مورد عبادت مشرکین بودند، بد نگوئید.
در جنگ های حضرت امیر شاهدیم وقتی برخی از ياران ايشان در ازای دشنام گوئی معاویه متقابلاً دهان به دشنام می گشودند، حضرت علی (ع) فرمودند: من کراهت دارم از اینکه شما هم دشنام دهید.
اما در مورد اقدام آن روزنامه به نظر من جنس این اقدام با کاری که روزنامه دانمارکی کرد متفاوت است، چرا که روزنامه دانمارکی مسابقه ای برای کشیدن کاریکاتور در مورد پیامبر اسلام برگزار کرد در حالی که روزنامه همشهری موضوع هولاکاست که امری مقدس نبوده و صرفاً يک رويداد تاريخی است را مطمح نظر قرار داده. آن هم رويدادی که در مورد کم و کیف آن حرف های مختلفی مطرح می باشد.
از این جهت گمان می کنم نمی توان این را مقابله به مثل تلقی کرد. اما در خبرها دیدم یک جانباز 70% ایرانی به نام حسین نوری که هر دو دست خود را در جنگ از دست داده و برای استفاده از قلم نقاشی از دهان خود بهره می برد در مقابل سفارت دانمارک تصویر مریم را نقاشی و طراحی کرده و با اين اقدام در مقابل سفارت دانمارک اظهار داشته که من آمده ام با این شیوه به شما بگویم که ما مسلمانان نسبت به اعتقادات دینی شما و شخصیت های مورد قبول شما چنین احترامی قائليم.
به گمان من کار این جانباز عزیز ماندگارتر، درخشانتر و موثرتر از آن کاروان خری است که عده ای از مخالفان در تهران و در مقابل سفارت خانه کشورهای اروپائی راه انداخته و اقدام به بدگویی و شماتت کردند. چنين اقداماتی با آن حکمتی که در دين اسلام به ما توصیه شده سازگاری ندارد.
من اينجا آیه معروف قرآن را یاد آوری می کنم که خداوند مومنين را چگونه توصیه می کند تا با دیگران چگونه رفتار کنند و چه اندازه تاکيد بر حکمت و موعظه حسنه دارد.
به توصيه قرآن وقتی می خواهیم با دیگرانی که با ما هم نظر نیستند صحبت کنیم باید واژه احسن را بکارگیریم و وقتی با دوست صحبت می کنیم واژه حسن را بکار می بریم. يعنی بايد با مخالف زیباتر سخن گفت، چون سخن زیباتر تاثیر بیشتری خواهد داشت.
از این جهت معتقدم بازگشت مان به توصيه قرآنی و شيوه اسلامی حتماً اثرگذاری بیشتری خواهد داشت.
داریوش سجادی:
آيا می توان مناقشه مزبور را طليعه برخورد تمدن های وعده داده شده هانتينگتون تلقی کرد؟ چرا که ظاهراً ديدگاه هانتينگتون نزديک تر به واقعيت است تا مبحث گفتگوی تمدن های جناب آقای خاتمی که بيشتر نمايه يک خواست يا آرزوی آرمانی بود؟
ظاهراً همزيستی قبلی جهان اسلام با غرب مسيحی را بايد همزيستی از سر اضطرار دانست تا تفاهم. عنايت داريد که از بعد از سقوط دولت عثمانی، جهان اسلام دچار يک خواب زمستانی شد و مجموعاً جهان مسيحيت با قرائت ليبرال دمکراسی و به پشتوانه مدرنيته و پيشرفت تمدنی و تکنولوژيکی اش توانست طی يکصد سال گذشته حرف اول را در جهان بزند و به همان پشتوانه نيز بيشترين تحقيرها را متوجه جهان سوم و به تبع آن جهان اسلام کرد. اما از بعد از انقلاب اسلامی نوعی خودباوری به روحيه مسلمانان پمپ شد و متاسفانه واقعه يازده سپتامبر آن خود باوری را آغشته به نفرت نيز کرد و مجموعاً اين دو مجموعه تمدنی را به روياروئی و خصومت کشانده است؟
عطاالله مهاجرانی:
به نظر من این رویاروئی پیش از واقعه 11 سپتامبر بود. منتهی واقعه 11 سپتامبر موجب شد تا چهره این رویاروئی روشن تر و آشکارتر شود.
ما به یاد می آوریم که جورج بوش بعد از 11 سپتامبر در اولين موضعگيری از واژه جنگ صلیبی استفاده کرد. هر چند بلافاصله اين حرف را پس گرفت. ولی وقتی ایشان واژه جنگ صلیبی را بکار برد، اين بدآن معنا بود که در جلسه ای مشاوران و همکاران و همفکران رئيس جمهور آمريکا چنین واژه ای مطرح شده و ايشان ناخودآگاه این کلمه را مطرح کرده.
به واقع در شرایطی که بعضی از کشورهای اسلامی توسط کشورهای اروپائی و آمریکا اشغال شده و فضائی ایجاد شده که بوضوح صحبت از تغییر نقشه سیاسی خاورمیانه بزرگ می شود، مجموع اینها نشان می دهد که زبان رايج در جهان بجای زبان گفتگو، زبان برخورد است.
وقتی می بینیم غرب و آمريکا در برخورد با جهان اسلام با لهجه و اعمال اراده فرادستانه صحبت می کنند، نمی توانيم از چنين رويه ای ميل به گفتگو استنتاج کنيم.
چنين رويه ای به آن معنا است که یکطرف می گويد و طرف دیگر صرفاً باید بپذیرد!
گفتگوی تمدن هائی که به صورت یک نظر در مقابل نظریه هانتينگتون مطرح شد بواقع زمانی قابل تحقق است که زمینه و شرایط و ظرفیت لازم برای چنین کاری موجود باشد.
اما اکنون جهان در شرایطی قرار گرفته که یک طرف با تکيه بر مجموعه ابزارهای خود بیشتر سعی در اعمال نظریه و اراده خود دارد.
طبیعی است در چنين گويش ناعادلانه ای وقتی در نقطه مقابل یک بیداری اتفاق بيفتد یعنی مسلمانها نسبت به هویت دینی خودشان توجه پیدا کنند، واکنش نشان خواهند داد.
در جريان اهانت کنونی به رسول الله هم همان تعبیری که زمانی اقبال لاهوری بکار برد را می توان ملاحظه کرد.
به تعبير اقبال پیامبر اسلام برای مسلمانان حکم گوهر و آئینه را دارد که موجب می شود ما خودمان را در سیمای ايشان ببینیم، لذا وقتی این آئینه غبار گرفته و تیره است این امکان از مسلمانان گرفته خواهد شد. اما وقتی پيامبر احيا شد، مسلمانان به خود و به اسلام برمی گردند، بگونه ای ما امروز شاهد تجدید حیات مسلمانان و جهان اسلام هستیم.
بیآد می آورم حدود 50 سال پیش «آرنولد توين بی» مورخ و فیلسوف انگلیسی در کتاب معروف تاریخ تمدن به همين واژه خواب زمستانی مسلمانان که شما اشاره کرديد، اشاره می کرد و می گفت ممکن است جهان اسلام مجدداً از این خواب بیدار شود و اتفاقاً آندره مارلو نيز همین مفهوم را در کتاب خاطراتش بکار می برد که جهان اسلام مانند عرب پیری هستند که سوار خر خود شده و به خواب رفته.
اما دوران خوابزدگی مسلمانان تمام شده و ايشان اکنون وارد صحنه شده و اتفاقاً از همان ابزار آزادی و دموکراسی غربی ها هم استفاده می کنند.
به همين دليل است که شاهد دموکراسی در فلسطین با پيروزی حماس هستیم. شاهد دموکراسی در مصر با پيروزی اخوان المسلمين هستیم. شاهد مطرح شدن و ترجیح جریان های اسلامی در کل منطقه هستیم.
از این جهت من می توانم عرض کنم که آنچه در حال اتفاق افتادن است مانند کاری که روزنامه دانمارکی انجام داد، گفتگو نیست در واقع ضدگفتگو است و اهانت کردن به طرف مقابل است که بالطبع زمینه ای را برای گفتگو ایجاد نمی کند.
البته در در طرف مقابل هم ما شاهد بوديم که متفکران و نویسندگان درجه اول از این عمل انتقاد کردند.
«گونتر گراس» و «ساراماگو» که هر دو از برندگان نوبل ادبيات اند در همين زمينه اظهار داشتند که:
«اقدام روزنامه دانمارکی آزادی نیست، بلکه فاشیسم است. یک جور جلوه سرمایه داری بی مهار و هار است که اتفاق افتاده»
«گونترگراس» صراحتاً اعلام کرد دبیر فرهنگی همان روزنامه دانمارکی اگر به مدیر روزنامه اهانت می کرد او را با لگد از روزنامه بیرون می انداختند، حال چطور به خودش اجازه داده نسبت به پیامبر اسلام اهانت کند؟
پیداست نمی شود آنچه که اتفاق افتاده را گفتگو ناميد.
از این جهت من بر اين گمانم که با توجه به نيازمندی گفتگو به فضائی مناسب، کاری که روزنامه دانمارکی کرد و بدتر از آن روزنامه های ديگر هم در اروپا آن را تکرار کردند مجموعآً خالق فضائی شده اند که فضای ضد گفتگو است.
داریوش سجادی:
می توانم این تلقی را از صحبت های شما داشته باشم که افق آینده نمی تواند چندان امیدوار کننده از حیث غالب شدن گفتگوی تمدنی باشد؟
عطاالله مهاجرانی:
به نظر من اين یک امر دو وجهی است. یعنی از یک طرف نمی تواند باشد مگر اینکه کسانی که این روش ها را اتخاذ کرده اند، تجدید نظر کنند.
کمااینکه شاهد بودیم سولانا در سفری که به مصر رفت در گفتگو با «طنطاوی» مفتی بزرگ مصر اعلام کرد که چاپ کاريکاتورها بويژه تکرار آن در ديگر نشريات اروپائی یک اشتباه بود.
اگر اینگونه باشد که غربی ها در گفتگوی با شرق و مسلمانان رعايت مقدسات ايشان را کرده و از زبان اهانت استفاده نکنند، در آنصورت این بهترین زمینه گفتگوست. يعنی اين ماجرا می تواند بمثابه امری تلخ تلقی شود که اتفاق افتاده اما از اين تلخی مانند ویران کردن یک بنای کلنگی که بر روی آن ساختمانی جدید می سازند، می توان بهره برداری مناسب کرد.
اگر معنای اقدامی که پیش آمد آن باشد که غربی ها متوجه شدند مسلمانان نسبت به اهانت به پیامبرشان اهل سهل انگاری نیستند، طبیعی است آنها نيز خود را مجهز به زبان جدی و روشن و مودبانه ای برای گفتگو با مسلمانان خواهند کرد.
داریوش سجادی:
در اینجا مايلم حاشیه ای به فرمایشات شما بزنم.
تاکید شما این است که شرط لازم برای تحقق گفتگوی تمدنی بين جهان اسلام وغرب پرهیز غرب از اتخاذ زبان اهانت آمیز نسبت به مسلمانان است.
اما از جانب دیگر ما مواجه با جهان اسلامی هستیم که حداقل طی 50 سال گذشته خصوصاً در منطقه خاورميانه و پيرامون مسئله فلسطین و درگیری هائی که در قبال آن روی داده مسلمانان همواره به جفا مورد ظلم غربی ها واقع شده اند.
لذا مسلمانان در این منطقه به اندازه کافی برخوردار از کینه ضد غربی هستند که حتی در صورت تغيير گویش غربی ها، کینه ها و نفرت های عمیق و تاریخی ايشان اجازه تحقق گفتگوی تمدنی ميان ايشان با غرب را لااقل در ميان مدت ندهد.
مایلم در اینجا اشاره ای به یکی از صحبت های مرحوم دکتر شریعتی داشته باشم.
ایشان در يکی از کتاب های خود تمثيلاً اشاره به اين موضوع داشت که اگر کودکی را می بینید که بر روی بدنه یک مرسدس بنز خط می کشد، این را به حساب بی ادبی آن کودک نگذارید. این در واقع خشم انقلابی و آگاهانه آن کودک است تا بدينوسيله بتواند انتقام تاريخی خود را از همه آن سال هائی که پدر و برادرش به جفا در کارخانه مالک آن مرسدس بنز به بيگاری و استثمار کشيده شده اند را از اين طريق بگيرد.
يعنی در بحث ما نيز با توجه به آن ظلم های سنگينی که در حق مسلمانان در خاورمیانه خصوصاً طی 50 سال گذشته در جريان بحران فلسطين از جانب غربی ها صورت گرفته، می بينيم زمينه نفرت و کينه ضد غربی آنقدر بالاست که هر نوع باز شدن فضای دمکراتيک در اين منطقه بنفع اسلام گرايان غرب ستيز تمام می شود يعنی دمکراسی در خاورميانه نقش همان خط کشيدن بر بدنه مرسدس بنز غربی ها را پيدا کرده.
در دسترس ترين نمونه آن انتخابات در فلسطین بود که حماس را با بالاترین آمار برتارک اقبال شهروندان مسلمان فلسطينی نشاند.
عطاالله مهاجرانی:
من با مسائلی که شما فرمودید، موافقم. شاهد دیگری که من می توانم اضافه کنم تظاهرات چند روز گذشته در شهرهای لاهور و پیشآور بود که در هر دو اين تظاهرات چندین نفر کشته شدند.
در پیشآور و لاهور مردم سیتی بانک را آتش زدند، شعبه رستوران K F C را به آتش کشيدند. شعبه کمپانی موبایل نروژی را سوزاندند. اين يعنی همان نکته ای که دکتر شریعتی به آن اشاره داشته.
اینها جملگی واکنشی به همه آن علائم است که ناشی از سال های سلطه وحضور غرب با مجموعه ویژگی ها و مختصات تمدنی و فرهنگ شان نسبت به آرمان و اعتقادات مسلمانان مبدل به کينه و نفرت نزد مردم منطقه شده و اکنون امکان بروز يافته.
طبيعی است آن نکته ای که من در مورد ضرورت تغيير گويش غربی ها با مسلمانان گفتم به اين معنا نيست که مسلمان ها صرفاً با تغيير لحن و کلام احساس کنند که زمان گفتگو با غربی ها فرا رسيده. تغيير لحن می تواند مقدمه گفتگو باشد اما مسلماً آن چیزی که اهمیت دارد، قبل از اصلاح لحن و واژه ها، اصلاح رفتارها و رويه هاست. تا وقتی مسلمانان احساس می کنند غرب با زبان اعمال اراده با ايشان صحبت می کند، ظرفیت پرخاشگری به ايشان هم نزد مسلمانان تحفظ می شود.
فلسطین نمونه برجسته آن است.
وقتی فلسطینی ها در غزه به دفتر نمايندگی اتحاديه اروپا حمله کرده و آنجا را گرفتند، اين نشان دهنده واکنش مسلمانان فلسطينی نسبت به همه تحقیرها واهانت هائی است که به شکل تاریخی در حق ايشان توسط غربی ها صورت گرفته.
داریوش سجادی:
شما بنوعی مبدع نظريه تسامح و تساهل در دوران معروف به اصلاحات در ايران بوديد. اکنون تصور می کنيد مسلمانان بر اساس نظريه تساهل و تسامح بايد چه نوع واکنشی نسبت به توهين به مقدسات شان از خود نشان دهد؟
عطاالله مهاجرانی:
اهانت نسبت به پیامبر اسلام متفاوت با مسائل ديگر است. وقتی به سیاست و سیاستمداران کشورهای اسلامی اهانت می شود، آن امر دیگری است. ولی وقتی نسبت به پیامبر اسلام اهانت می شود، به طبع نمی شود این را ساده گرفت و سهل انگارانه با آن برخورد کرد، چرا که مسلمانان همه هویت و شخصیت خود را مورد تهديد می بينند.
در واقع نسبت پیامبر اسلام با مسلمانان نسبت ذاتی است. خداوند نيز همین تعبیر را بکار برده که محمّد (ص) پیامبری است که با رنج های شما در رنج بود و بر ایشان سخت بود که شما مردم (مسلمانان) در رنج باشید.
این نسبت حقیقی و هویتی است و طبیعی است که مسلمانان متناسب با حوزه دانش و اطلاعات شان واکنش های مختلفی خواهند داشت. نوعاً وقتی می بینیم جانبازی با نقاشی حضرت مریم واکنش نشان می دهد، این یک واکنش در اوج و قله است. اما از طرف دیگر واکنش فلسطینی ها، پاکستانی ها و افغانها را هم ديديم که ممکن است از بعد بیرونی و ظاهری این واکنش ها تند تلقی شود. اما بايد اين موضوع را هم در نظر بگيريم که نسبت به مسئله ای که اتفاق افتاده (اهانت به پیامبر) نمی توان از کنار آن ساده گذشت.
به اعتقاد من اگر قرار باشد در حوزه ای از تسامح و تساهل صحبت نکرد آن حوزه موقعی است که نسبت به پیامبر اسلام که اعتقاد به او گوهر اصلی اعتقاد ما مسلمانان است، اسائه ادبی صورت می پذيرد.
در اين حوزه جای تسامح و تساهل نیست.
مسلمانان در همه جای جهان که هستند با همه امکان و سلیقه و شکلی که می توانند، بايد وارد صحنه شده و از هویت شان دفاع کنند.
داریوش سجادی:
تصور می کنيد تحت چه فرآيندی جهان غرب يا مسيحيت يا به تعبيری ليبرال دمکراسی به چنين وضعيتی رسيده که خود را محق در به زير پا گذاشتن همه مقدسات می داند؟
محصول چنين رواداری در حوزه اخلاق چيست؟
آيا اساساً اينکه غرب حال صرف نظر از اينکه به مقدسات مسلمانان تحت عنوان آزادی بيان حمله می کنند، به مقدسات خود نيز پشت کرده آيا چنين فرآيندی می تواند برخوردار از ارزش باشد؟
آيا تبعات چنين بی پروائی را می توان افول اخلاق در غرب دانست؟
از سوی ديگر يک ضرب المثل مصری می گويد يک ملت زمانی سقوط می کند که پيش از آن اسطوره های خود را از بين ببرد.
اما شاهديم غربی ها علی رغم شکستن اسطورهای قدسی شان صرف نظر از حوزه اخلاق، لااقل در حوزه های تمدنی و تکنولوژيکی نه تنها سقوط نکردند، بلکه شاهد پيشرفت و ترقی ايشان در آن حوزه ها هم شديم.
اين سوال را از اين جهت مطرح کردم که ديده شده در فرهنگ پاره ای از روشنفکران ايرانی و بعضاً شرقی، چنين سلوکی نشانه و الزام تمدن تلقی می شود من جمله در ايران اشخاصی چون ايرج ميرزا يا صادق هدايت مروجان چنين سلوکی بودند با اين پيش فرض که دهان کجی به مقدسات و داشته های فرهنگی و بومی نشانه تجدد و منورالفکری است و اساساً عامل عقب ماندگی در جهان سوم و خصوصاً جهان اسلام را تقيدات و باورهای دينی می پنداشته اند.
عطاالله مهاجرانی:
به نظرم می رسد بر اساس نکته ای که جنابعالی فرمودید، ما می توانيم در تمدن غرب، کانون گمشده ای را شناسایی کنیم.
به طبع این گمشدگی موجب بعضی از واکنش ها می شود که ما شباهت آن را در همین نوع برخورد با پیامبر اسلام می بینیم. نکته جالب این بود که دیدم در صفحه اول روزنامه فرانسوآ کاریکاتوری درج شده بود که در آن عده ای از شخصیت های درجه اول ادیان مانند مسیح، موسی و بودا و زرتشت به پیامبر اسلام می گویند:
«ببین کاریکاتور ما را هم می کشند، پس نگران نباش!»
این بدين معنا است که می خواهند بگویند ما کاریکاتور مسیح را که تعلق به خودمان دارد را هم می کشیم. همان تعبیری که مولوی بکار برد که:
عذر احمق بدتر از جهلش بود
عذر نادان زهر دانش کُش بود
گمان دارند چنانچه به مسیح هم اهانت کنند، مشکل حل شده!
آما آنها نمی فهمند که در واقع مشکل بیشتر هم شده. اتفاقاً مشکل از موقعی شروع می شود که شما به مسیح اهانت می کنید یعنی اگر شما مسیح را می شناختید که اهانت نمی کردید.
کما اینکه هیچ وقت هیچ مسلمانی به خودش اجازه نمی دهد حتی در ذهن خود کمترین اهانتی نسبت به مسیح و یا مریم بکند.
از این جهت گمان می کنم که این کانون گمشده را در تمدن غربی می توان شناسائی کرد. مهمترین مغلطه ای که در غرب اتفاق افتاده، مغلطه جایگزینی روش به جای یک امر اصلی است.
یعنی آزادی به عنوان یک روش جای عقیده به عنوان یک هویت را گرفته. بايد این مغلطه اصلاح شود. یعنی بپذيرند که آزادی نقش ابزاری را دارد تا ما را به مقصد برساند.
همانطور که پيشتر عرض کردم به تعبير آيزيا برلين «آزادی از» اسباب آنست تا انسان را به آن نقطه برساند که حال «آزادی برای» چه؟
شاید اينجا همان چيزی واقع شده که پيشتر در کتاب معروف بحران در علوم اروپائی تعبير شده بود مبنی بر اينکه غرب به شکل کمی توسعه حیرت انگیزی را پیدا کرده ولی از نقش معنويات محروم مانده.
به طور مثال در همین دانمارک چنانچه فرد مسیحی افراطی با مشت به صورت یک مسلمان بکوبد، آن مسلمان می تواند ضارب را به محکمه کشانده و محکمه هم کاملاً از مسلمان مضروب حمایت می کند. اما آنها هيچوقت فکر نمی کنند وقتی کاریکاتور پیامبر را به این شکل می کشید و منتشر می کنید بمثابه آنست که روح آن مسلمان را لگد مال می کنيد.
يعنی برای لگد مال شدن روح یک مسلمان ارزشی قائل نیستند و معتقدند این آزادی است اما اگر جسم فردی آسیب ببیند معتقدند باید از آن دفاع و حمایت کرد.
به همین جهت من معتقدم جایگزینی روش بجای امر قدسی یا عقیده اتفاق مهمی است که در حوزه تمدنی غرب افتاده.
اين نکته را هم نبايد ناديده گرفت که در دوران حاکمیت کلیسا که دوران سیاهی هم بود غربی ها حافظه تاریخی تلخی نسبت به مذهب و کلیسا پیدا کرده اند و بر همين اساس گمان دارند باید کليت اديان را نفی کرد
در حالی که باید آن مسیحیت بدلـّـی را نفی کرد نه مسیحیت حقیقی را. مسیح حقیقی همان مسیحی بود که به تعبیر داستایوفسکی، مفتش بزرگ ايشان را بازداشت و به محکمه کشید که چرا اینطور رفتار کردید.
غربی ها وقتی از این گمشدگی و بی هویتی نجات پیدا می کنند که در درجه اول به مقدسات خود احترام بگذارند.
نمونه جالبی را اخیراً دیدم. در کمدی الهی دانته در کتاب دوزخ، شما می بینید که سه فیلسوف درجه اول فرهنگ غرب يعنی سقراط، افلاطون و ارسطو هر سه در دوزخ بوده و در حال سوزانده شدن هستند. يعنی در ادبیات غرب، دوزخ جایگاه اين سه فيلسوف تلقی شده در حالی که می بينيم در حکمت متعالی ما این سه فیلسوف به عنوان سه شخصیت درجه اول مطرح می شوند.
يعنی از یک طرف یک فیلسوف مسلمان آمده از سه فیلسوف غربی در منتهای عظمت نام می برد و از طرف دیگر دانته جایگاه هر سه ايشان را در جهنم قرار می دهد. این نقصی است که در فرهنگ و تمدن غربی وجود دارد و ايشان باید به شکلی به اين موضوع برسند که لیبرالیسم و دموکراسی هر دو روش هستند و نه عقیده.
اساساً قرار است با لیبرالیسم و دموکراسی به کجا برسیم؟
اگر اين پایان تاریخ است، پیداست که با این پایان ما قرار است به کجا برسیم.
طبيعتاً زمانی که جای روش و عقیده، جای روش و امر قدسی را عوض کنيم دچار چنين مشکلاتی هم خواهیم شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط حمید |

با عرض سلام و تسليت به مناسبت ايام شهادت اباعبدالله الحسين عليه السلام و آرزوى توفيق براى حضرتعالى.
نهاد مرجعيت شيعه گرچه در طول تاريخ عمود خيمه و ركن اسلاميت در ايران بوده است اما همواره، به خصوص پيش از تشكيل جمهورى اسلامى به اين نكته توجه داشته كه تنها در پرتو آزادى دينى است كه امكان حفظ ايمان مذهبى به وجود مى آيد و اين سنت حسنه اى است كه از نبى  مكرم اسلام به علما و فقهاى شيعه به ارث رسيده است. روادارى حضرت محمدمصطفى(ص) با اهل كتاب در مدينه النبى (كه آرمان شهر اسلام به شمار مى رود) در طول زمان به ميراثى تبديل شد كه همزمان با قرون تاريك وسطى در اروپا دوره اى درخشان در حوزه تمدن و فرهنگ اسلامى خلق كرد. درحالى كه در اروپاى قرون وسطى يهوديان روزگار دهشتناكى را سپرى مى كردند و آئين يهودستيزى در تمدن مسيحى شكل مى گرفت و در شرايطى كه مسلمانان در اسپانيا زير فشار شكنجه و تفتيش عقيده جان مى باختند در پناه تمدن اسلامى، عوام و علماى يهود و نصارى به آسودگى و در پناه روادارى دينى زندگى مى كردند. ايرانيان چه پيش از اسلام و چه پس از اسلام همواره حامى روادارى و تساهل دينى و پذيرش عقايد مختلف بوده اند.
بر اين اساس، اقدام اخير پس از عاشوراى حسينى در شهر مقدس قم و درگيرى وسيع تعداد زيادى از متصوفه و مضروب و مجروح و محبوس شدن حدود هزار تن از آنان و تخريب مكانى متعلق به ايشان موجب تعجب اينجانب شد كه لازم دانستم نكاتى را حضور حضرتعالى طرح كنم.
۱- تساهل و تسامح اسلامى ايجاب مى كند عقايد ديگران ولو باطل و ناهنجار را بشنويم و آنگاه درباره آنها قضاوت كنيم. دعوت قرآن مجيد به شنيدن سخن ديگران، مقدمه واجب براى جدل احسن با ايشان است. ما در مكتب امام صادق(ع) آموخته ايم كه حتى با دهريون در مسجد مباحثه كنيم و در صدر انقلاب اسلامى بر اين باور بوديم كه در جدلى احسن مى توانيم به ملحدين پاسخ دهيم. اما متاسفانه هم اكنون نه درباره دهريون و ملحدين كه درباره فرقه اى از فرق اسلامى و شيعى (كه قطعاً عقايد آنان با اسلام فقاهتى فاصله دارد) به بدترين شكل جدل بلكه جدال روى آورده ايم. قطع نظر از مرام اين افراد و بدون داورى درباره عقايد آنان و با خط كشى نسبت به باورهاى ايشان و پاره اى اقداماتشان معتقدم درپناه تفكر اسلامى مى توان راه هاى مناسبى براى نقد مكاتبى مانند تصوف يافت بدون آنكه حقوق انسانى ايشان نقض شود.
۲- از سوى ديگر اسلام فقاهتى به عنوان انديشه بنيادين جمهورى اسلامى هم اكنون حكومتى ساخته كه براساس اجتهاد مستمر و پوياى علما و فقها داراى نظام تفكيك قوا و ساختار حقوقى و دادرسى است. مراجع معظم تقليد پيش از تشكيل حكومت اسلامى همواره پناهگاه مردم بوده اند، بدون آنكه از نام و آئين كسى بپرسند. اينك افزون بر ايشان، حكومت متولى حقوق همه شهروندان جمهورى اسلامى است. تعرض به اين ساختار نفى ولايت قهرى و انحصارى حكومت و فقيه جامع الشرايط حاكم بر آن و نيز سلب حيثيت و حرمت نهاد مرجعيت است. چرا كه از حكومت دينى چهره اى بدون نظم و قاعده و از انديشه اسلامى معنايى منقبض و بسته ارائه مى كند. برخورد خيابانى از سوى افراد غيرمسئول و بدون حكم قضايى امروز هم شرعاً، هم عرفاً مطرود است و شايسته است هم حكومت، هم مرجعيت از حيطه و قلمرو خويش پاسدارى كنند. به خصوص آنكه برخى مرتكبين خود را غيرمسئولانه به يكى از اين دو نهاد منتسب مى كنند.
۳- در شرايطى كه دشمنان اسلام با توهين به پيامبر عظيم الشأن اسلام هم غيرت دينى ما را به هماوردى مى طلبند و هم مفهوم آزادى بيان را ملكوك مى كنند و آن گاه صلا در مى دهند كه مسلمانان اهل آزادى نيستند ارائه چهره اى خشن از اسلام خواهى عين ستيز با اسلام حقيقى است. اسلام حقيقى آن اندازه اقتدار و آزادانديشى در انبان خويش دارد كه مناقشات فرقه اى را هضم و جذب كند و همزمان با دفاع از دو گوهر ديندارى و آزاديخواهى از مفهوم فرومرده اى در جهان غرب به نام آزادى دينى دفاع و آن را احيا كنيد تا نه كسى جرات توهين به انبيا و ائمه را بيابد و نه كسى به بهانه توهين به مقدسات به اعمال خلاف شرع و عقل دست زند و چهره مقدس اسلام را بازيچه مغرضانى قرار دهد كه حقيقت اسلام را نشناخته اند.
۴- شهرهاى مقدس همواره مكان امن انسان ها بوده اند. پيامبر اسلام پس از فتح مكه معظمه فرمان داد كه در خانه خدا خونى ريخته نشود. فقها براى حفظ حريم نجف اشرف و قم مقدس زحمت بسيار كشيده اند. شهرهايى كه در آنها جان آرامى از اولياى خدا خفته است آرامشى آسمانى مى طلبند.
از سوى ديگر قم به عنوان زادگاه و پناهگاه اصلى انقلاب اسلامى و جمهورى اسلامى بيش از هر جاى ديگرى بايد مدافع قانون و قاعده اى باشد كه اين نظام پايه گذارى كرده است. حفظ حرمت قم و نسبت آن با قانون و اقتدار حكومت امروزه فريضه اى است كه بر دوش حوزه مقدسه قم و روحانيت محترم قرار گرفته است.
۵- با توجه به اين موارد اينجانب به عنوان فرزند حوزه مقدسه قم و نهضت اسلامى و جمهورى اسلامى گمان مى كنم نقش مراجع معظم تقليد در طرد روش هاى ناپسند و دشمنى هاى پنهان با حقيقت ايمان و آزادى دينى، خدمت بزرگى به اسلام عزيز در شرايط هجوم بيگانگان است. هيچ كسى به جز مراجع تقليد نمى تواند از تماميت اسلام كه ايمان و اختيار در آن مستور است دفاع كند. رد شايعات دوستان ناآگاهى كه مى خواهند نهاد مرجعيت را خرج بى تدبيرى و نابردبارى خود كنند، طرد افرادى كه در لباس دوست با دفاع بد تصويرى دشمن  شادكن از اسلام نشان مى دهند، دفاع از حقوق همه انسان ها حتى كسانى كه عقايد ايشان را نمى پسنديم و حفظ حريم حكومت اسلامى كه نماينده همه شهروندان و مومنان است اكنون منظومه اى از رفتارهايى را تشكيل مى دهد كه عمل به آن تنها برازنده نهاد مرجعيت است و راه را براى ديگر مومنان در دفاع از حقوق انسان ها باز مى كند و حكومت را به انجام وظايف خود در دفاع از همه شهروندان موظف مى سازد. در عين حال اين مجموعه رفتارها به نهاد مرجعيت چنان حرمت و قداستى خواهد بخشيد كه هرگونه تعرض به آن در آينده از سوى همه حتى منكران و مخالفان محكوم خواهد شد تعرضاتى كه ممكن است از سوى همين دوستان ناآگاه يا دشمنان دانا صورت گيرد و استقلال و احترام نهاد مرجعيت را تهديد كند. بنا به همين مهم است كه گمان مى كنم بهترين پژواك اين نامه نزد مراجع معظم تقليد در قم است. آزادى خواهى در معناى واقعى خود بهترين راه ديندارى است به خصوص اگر آن آزاديخواهان مراجع معظم تقليد باشند.
•حسينيه مخروب، پرونده نامختوم
شرق،على معظمى: در پى ناآرامى هاى دوشنبه هفته گذشته، حسينيه شريعت قم كه وقف «ذكر و فكر» فقراى سلسله نعمت اللهى سلطانعلى شاهى گنابادى شده بود، تخريب گرديد. علاوه بر تخريب حسينيه، منزل واقف آن (سيداحمد شريعت) نيز تخريب شده است. تخريب حسينيه، در پى دعواى حقوقى چندساله واقف با نهادهايى چون شهردارى قم و سازمان اوقاف صورت گرفت. على الظاهر حسينيه شريعت پس از اتمام بنا هيچ گاه مورد استفاده ممتد نبوده است. پيش از اينكه سيداحمد شريعت  املاك موروثى خانواده خود را كه تبديل به حسينيه كرده بود راه اندازى كند، شهردارى قم به تجميع پلاك هاى اين املاك ايراد گرفت و ملك مزبور پلمب شد. نهايتاً پس از چندسال كشمكش قانونى و رجوع به نهادهاى مختلف سيداحمد شريعت ملك را از مالكيت خود خارج كرد و با حفظ توليت براى خود به صورت وقف درآورد. اين امر با توجه به مقررات وقف مشكلات پيشين (مسئله تجميع پلاك) را حل مى كرد اما در اين مرحله حسينيه با ايرادى كه سازمان اوقاف به وقف نامه آن وارد مى كرد مواجه شد و ملك همچنان در پلمب ماند.
اين ماجراها كه از سال ۱۳۸۰ شروع شده بود نهايتاً در يك ماه گذشته وارد مرحله اى بحرانى شد. از قرار، اتهام نهادها بر مريدان سلسله گناباديه اين است كه به هشدارهاى آنها عمل نكرده اند و مهلت تعيين شده براى تحويل ملك را جدى نگرفته اند. اما افراد مطلع در اين سلسله مى گويند كه آنها به هيچ وجه بدواً اقدام به شكستن پلمب حسينيه نكرده اند بلكه شكستن پلمب حسينيه و ورود (غيرقانونى) به آن ابتدائاً از سوى گروه لباس شخصى ها در شب عيدغدير (۲۸دى ماه) صورت پذيرفته است. و تا روز پنجم بهمن ماه گذشته اعضاى طريقت گناباديه اقدام به ورود به ملكى كه پلمبش را ديگران شكسته بودند نكردند. مطلعان از گناباديه مدعى هستند كه پس از شكستن پلمب چندين بار به مراجع قانونى رجوع كرده اند و خواستار رسيدگى به ورود افراد مذكور به حسينيه شده اند اما به گفته ايشان نهادهاى قانونى اقدامى براى رسيدگى به شكستن پلمب انجام نداده اند. اين در حالى است كه به گفته همين افراد تا آن زمان و حتى تا امروز هيچ حكم قضايى يا قانونى مبنى بر تعيين تكليف ملكيت و وقف حسينيه از سوى نهادهاى مسئول صادر نشده است. ورود اعضاى سلسله گنابادى به حسينيه شريعت در پنجم بهمن ماه در پى مشكلاتى بوده كه به ادعاى آنان براى سرايدار ملك به وجود آمده است و حتى در اين مرحله نيز اموال كسانى كه با فك پلمب به حسينيه وارد شده بودند با تنظيم صورت جلسه مشتركى به ايشان تحويل شده است. بنابر ادعاى منابع آنچه پس از آن باعث ماندن اعضاى سلسله در ملك مزبور شده، اين بوده كه هشدارها به ايشان براى خروج از حسينيه با چشم اندازى نامشخص نسبت به تعيين تكليف موقوفه همراه بوده است. با اين همه برخورد روز دوشنبه نه تنها براى ايشان بلكه براى ساير ناظران هم دور از انتظار بود. سواى دستگيرى هزار نفر از تجمع كنندگان (به ادعاى اعضاى سلسله گناباديه اين رقم به دو هزار مى رسد كه ظاهراً هنوز هم تعدادى از ايشان مفقودند.)
پس از «بازپس گيرى» آن نه تنها مكان حسينيه پيش از تعيين تكليف نهايى تخريب شده است بلكه منزل سيداحمد شريعت هم ويران گشته است و اموال شخصى اش نابود شده اند. اعضاى سلسله گنابادى مى گويند چگونه در حالى كه هنوز ايراد سازمان اوقاف نسبت به وقفنامه محل مناقشه بوده است و هيچ راى قضايى صادر نشده عده اى اقدام به تخريب حسينيه كرده اند؟ و حتى اگر به هر دليلى قرار بر خروج حسينيه مزبور از وقف باشد، چه دليلى مى تواند براى تخريب منزل شخصى شريعت وجود داشته باشد؟ آنها همچنين معتقدند كه حتى ايراد اوقاف به شرعى نبودن وقفنامه هم بسيار قابل مناقشه است چرا كه محل حسينيه وقف عبادات شرعى مريدان سلسله شده است كه شيعه اثنى عشرى و مقلد مجتهدان حاضر هستند.
با همه اينها، سواى مدعيات اعضاى سلسله گنابادى كه با برخى گفته هاى رسمى مغايرت دارد، اين پرسش كه تخريب حسينيه و منزل شخصى واقف با چه مجوزى صورت گرفته هنوز از سوى هيچ مقامى پاسخ داده نشده است. خصوصاً اينكه حتى قبول ايراد سازمان اوقاف به وقفنامه نيز نهايتاً به ابطال وقفنامه مى انجاميد (و على القاعده برگشت ملك به مالك اوليه).
http://www.sharghnewspaper.ir/841203/html/index.htm
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط حمید |

بازتاب:

شبكه اول تلويزيون جمهوري اسلامي شب گذشته در اقدامي كم سابقه همزمان با اذان مغرب، نماز جماعت تعدادي از جوانان به امامت سيدمحمد خاتمي، رئيس جمهوري سابق را بطور كامل پخش كرد.

به گزارش سايت «فردا»، اين در حالي است كه در دوران رياست جمهوري وي هيچگاه چنين صحنه‌هايي از شبكه‌هاي تلويزيوني پخش نشده و نحوه انعكاس برنامه‌هاي رئيس‌جمهور وقت در برنامه‌هاي صدا و سيما، مورد انتقاد اصلاح‌طلبان هوادار وي قرار گرفته و رسانه ملي به بي توجهي به رئيس‌جمهور متهم شده بود.

به اعتقاد كارشناسان،‌ خاتمي اگرچه در دوران رياست جمهوري اش با انتقادهاي گسترده اغلب اصولگرايان مواجه بود اما پس از كنار رفتن از قدرت مورد احترام و عنايت بخشي از اصولگرايان و همچنين مقام معظم رهبري است.

چندي پيش پس از آن‌كه مقامات دولت جديد محدوديت‌هايي را براي دفتر وي در سعدآباد ايجاد كرده بودند، با تذكر رهبر انقلاب اين محدوديتها برطرف شد اگرچه چند هفته بعد خاتمي خود تصميم گرفت براي پرهيز از هر گونه شبهه شرعي و يا قانوني دفتر خود را به ميدان آرژانتين منتقل كند.

http://www.baztab.ir/news/35373.php

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط حمید |

دکتر شریعتی:

... محمد (ص) مامور بود كه بلندترين افكاري را كه هنوز متفكران آتن و قسطنطنيه و اسكندريه در تمدنهاي پيشرفته روم و ايران بدان دست نيافته بودند وارد مغزهايي كند كه اوج پرواز عقولشان از قله كوهان شترشان فراتر نمي رفت و قوميرا كه تاريخ همواره از ذكر نامشان ننگ داشته است سازندگان تاريخ شكوهمندي كند كه هنوز مورخان نگاههاي آميخته با اعجاب خويش را از آن بر نگرفته اند .

http://www.baztab.ir/news/35378.php

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط حمید |