| روز هجران و شب فرقت یار آخر شد | زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد | |
| آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود | عاقبت در قدم باد بهار آخر شد | |
| شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل | نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد | |
| صبح امید که بد معتکف پرده غیب | گو برون آی که کار شب تار آخر شد | |
| آن پریشانی شبهای دراز و غم دل | همه در سایه گیسوی نگار آخر شد | |
| باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز | قصه غصه که در دولت یار آخر شد | |
| ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد | که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد | |
| در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را | شکر کان محنت بیحد و شمار آخر شد |
سلمان عمراني :
مجمع عمومی سازمان ملل متحد، در تاريخ 8 دسامبر 2003، براساس ماده 96 منشور، طی قطعنامه ای خواستار صدور رأی مشورتی از سوی ديوان بين المللی دادگستری به قرار زير شد:
«آثار حقوقی ايجاد ديوار توسط اسرائيل، به عنوان قدرت اشغالگر، در سرزمينهای فلسطينی اشغال شده، که طبق گزارش دبيرکل، داخل و گرداگرد قدس شرقی را شامل گشته، براساسِ قواعد و اصول حقوق بين الملل، به ويژه کنوانسيون چهارم ژنو 1949 و قطعنامه های شورای امنيت و مجمع عمومی در اين خصوص، چيست؟»
رأی مشورتی ديوان از جنبه های متعددی حاوی نکات قابل توجه بود. يکی از اين نکات، توجه ويژه ديوان به آثار حقوقی نقض تعهدات بين المللی اسرائيل در قبال مردم فلسطين بود. (آثار اقتصادی، اجتماعی و انسانی احداث ديوار حائل در فلسطين، به شکل بسيار گسترده ای، توسط نهادهای مختلف بين المللی بيان شده است[2]، که در اينجا مجال ذکر آن نيست.)
همچنين برای اولين بار بود که ديوان، بر لزوم جبران خسارات جرايم بين المللی و نقض آشکار حقوق بشر تأکيد، و از فرصت بدست آمده برای ابراز نظر مشروح خود در اين باره استفاده کرد. می توان گفت که ديوان به نوعی منتظر فرصتی جهت ابراز نظر در اين موضوع بوده است؛ چرا که «جمهوری دموکراتيک کنگو» در دادخواست ابتدايی خود عليه کشور «رواندا» در 28 مه 2002، از ديوان خواسته بود تا در مورد «جبران خسارات تمام اعمال غارتگرانه، تخريب، کشتار، تبعيد اشخاص و اموال و ساير زيانهايی که از سوی رواندا وارد آمده، همراه با حق تقويم بعدی کنگو در مورد اين خسارات و بازگشت کليه اموال» رأی مقتضی صادر نمايد.
با توجه به اين سابقه، ديوان با چهارده رأی موافق در مقابل يک رأی مخالف، ايجاد ديوار و نظام حاصل از آنرا، «مغاير با حقوق بين الملل» معرفی کرد و به بيان نتايج حقوقی ناشی از اين عمل غيرقانونی برای اسرائيل پرداخت.[3] باتوجه به اينکه ديوان نظر خود را به صورت مبهم و ناقص بيان کرد، نحوه تحقق بخشيدن به اين حقوق با ابهام بيشتری مواجه شده است.
الف) مبانی مربوط به حق ترميم بزهديدگان بر اساس حقوق مشترک مربوط به مسؤوليت بين المللی دولتها
اين حق از دو منظر مورد توجه قرار گرفته است: از يکسو، ديوان، بر اساس نظام جبران خسارات قربانيان در قالب «روابط بين دولتها» تأکيد کرده است. و از سوی ديگر، ديوان، بدون توجه به نظام جبران خسارت ناشی از «جرايم بين المللی» و يا «نقض آشکار حقوق بنيادين»، بر سيستم مسؤوليت ناشی از جرايم حقوق مشترک تکيه نموده است.
- استناد به حق جبران خسارت توسط دولتها
لايحه مواد مربوط به مسؤوليت يک دولت به سبب اعمال بين المللی غير قانونی، که توسط «کميسيون حقوق بين الملل CDI» سازمان ملل (در تاريخ 9 اوت 2001) تصويب، و طی قطعنامه 83/56 ، 12 دسامبر 2002 از سوی مجمع عمومی به دول عضو پيشنهاد شد، عليرغم مسؤوليت «افراد حقيقی» در جرايم بين المللی به عنوان مباشر جرم، مسؤوليت دولتها در قبال «بزهديدگان دارای شخصيت حقيقی» مورد توجه قرار نگرفت.
از منظر تاريخی، در عرصه بين الملل، هيچگاه افراد حقيقی، جز در مورد مصونيت ديپلماتيک، به عنوان بزهديدگان جرايم نقض آشکار حقوق بنيادين، مورد توجه قرار نگرفته اند. همچنين در عرصه روابط ميان دولتها، جبران خسارات مالی افراد از طريق تبادل مطالبات ميان دو دولت و بر اساس قواعد روابط دوجانبه دولتها مورد بررسی قرار گرفته است.[4]
با اين همه، به جهت اهميت يافتن جايگاه فرد حقيقی در عرصه حقوق بين الملل، و به تبع تحولات ناشی از آراء دادگاههای منطقه ای حقوق بشر در مورد جبران خسارت بزهديدگان، بتدريج، و نه به طور کامل، لزوم جبران خسارات بزهديدگان جرايم بين المللی در ماده 75 اساسنامه رم {دادگاه بين المللی کيفری} ظهور پيدا کرد.
به موازات فعاليتهای کميسيون حقوق بين الملل در عرصه مسؤوليت بين المللی دولتها که در عمل مانع از توجه به بزهديدگان «حقيقی» شده، کميسيون فرعی «حمايت و ارتقاء حقوق بشر» مطالعاتی در زمينه ماهيت، شکل و چگونگی جبران خسارات افراد حقيقی ناشی از نقض شديد حقوق افراد، و يا ناشی از جرايم بين المللی به عمل آورده است. در اين زمينه می توان به گزارشها و اصول ارائه شد توسط ون بوون و بسيونی اشاره کرد.[5]
ديوان، بدون هيچ اشاره ای به مطالعات کميسيون فرعی و نيز فعاليتهای کميسيون حقوق بين الملل، اسرائيل را ملزم می کند تا نسبت به «جبرانِ تمام خسارات وارده به تمام اشخاص حقيقی و يا حقوقی مربوطه» بر اساسِ «روشهای اصلی جبران خسارت در حقوق عرفی» که توسط ديوان دائمی دادگستری بين المللی در پرونده کارخانهChrozow ذکر شده، اقدام نمايد.
اين نکته قابل توجه است که گزارشهايی که توسط دولتها به جهت صدور رأی مشورتی توسط ديوان ارائه شد، به عنوان منابع قضايی رأی ديوان شناخته شدند[6]. همچنين ديوان در صدور رأی خود از فعاليتهای دو کميسيون فوق الذکر، آراء و نظريات دادگاههای منطقه ای حقوق بشر، همانند دادگاه حقوق بشر آمريکايي (قاره آمريکا) و دادگاه حقوق بشر اروپايي که در مجموع شکلدهنده حقوق بين الملل عمومی و عرفی هستند، در زمينه جبران خسارت بزهديدگان استفاده غير مستقيم کرد.
- استناد به حق جبران خسارت ناشی از جرايم بين المللی حقوق مشترک
مطابق حقوق بين الملل عمومی، ديوان ميان «وقفه در اعمال غيرقانونی» و «جبران خسارات»، تمييز قائل شده است.[7] در مورد جبران خسارات، ديوان به کرات به قاعده «restitutio in intiegrum» حقوق رم مبنی بر «لزوم بازگرداندن اوضاع به ما قبل فعل» استناد کرده و به نحوی بسيار شگفت انگيز، از کنارِ بيانِ ضمانتهای اجرايی، جهت عدم تکرار اعمال غير قانونی عبور کرده است. به علاوه، به تبع گرايش عمده در حقوق بين الملل[8] و عليرغم تصريح ديوان بر وجود «الزامات عرفی erga omnes نقض شده توسط دولت اسرائيل که مشتمل است بر محترم شمردن حق مردم فلسطين در تشکيل حکومت خودگردان، و نيز ساير الزامات مربوطه، مطابق با حقوق بين الملل بشردوستانه»، هيچ استنباط ويژه ای مبنی بر الزام به جبران خسارت توسط اسرائيل به عمل نمی آورد.
- اهميت بنيادين قاعده restitutio in intiegrum
قاعده «اعاده شئ به وضع اوليه»[9] دارای اهميتی اساسی و ريشه دار در زمينه مسؤوليت بين المللی دولتها است. بر اساس ماده 35 مصوبه کميسيون حقوق بين الملل، بازگرداندن به وضع سابق عبارتست از «برقراری مجدد وضعيتی که پيش از ارتکاب عمل غير قانونی وجود داشته است». دکترين موجود در اين زمينه نيز بيان می دارد که در صورت بروز لطمه شديد به سبب جرايم بين المللی، بازگشت به وضع سابق، جنبه آمرانه و غير قابل مذاکره به خود گرفته، و تمامی توافقنامه ها و قراردادهای ميان دولت مسؤول و دولت بزهديده را، که مانع اجرای اين اصل باشد، بلا اثر می نمايد.[10] همچنين، بر اساس گزارش ارائه شده به ديوان، دولت فلسطين درخواست کرده است تا «اعاده به وضع اوليه، تا هنگامی که قواعد آمره بين المللی مورد نقض قرار می گيرد، مورد توجه ويژه قرار گيرد؛ قواعدی همچون ممنوعيت استفاده از خشونت، ممنوعيت انضمام سرزمينی به سرزمين خود، حق داشتن حکومت خودگردان، قواعد بنيادين حقوق بين المللی بشردوستانه و حقوق بشر». همچنين اسرائيل می بايست نسبت به احقاق حق بازگشت مردم، سرزمين، و اموال، که قابل جبران به شکل مالی نيست، اقدام نمايد. به نظر می رسد همين موضعگيری بوده است که توسط «ديوان» مورد قبول واقع شد، و در بند 153 رأی ديوان نمود يافت که «… از اين رو، اسرائيل موظف است تا زمينها، باغهای ميوه، باغهای زيتون و ساير اموال غيرمنقول متعلق به اشخاص حقيقی و حقوقی را که در نتيجه احداث ديوار حائل در سرزمينهای فلسطينی اشغالی، تصاحب شده اند، به صاحبانش بازگرداند.»
در فرضی که امکان بازگرداندن به وضع سابق وجود نداشته باشد، ديوان نظر خاصی ارائه نکرده است. اين در حالی است که کميسيون حقوق بين الملل سازمان ملل در ماده 35 مصوبه خود جبران خسارت مالی در اين فرض را در جرايم بين المللی نپذيرفته است. آيا سکوت ديوان نشاندهنده موافقت نسبت به ويژگیِ مورد نظر کميسيون حقوق بين الملل است؟
چنانچه بازگرداندن مادی به وضع سابق، ناشی از جرايم بين المللی باشد[11]، و چنانچه منافع دولت بيش از منافع مردم مورد تعرض قرار گرفته باشد، (همانند اين مورد که تعرضات نسبت به حکومت فلسطين بيش از تصاحب اموال و زمينها بوده است،) بازگشت به وضع اوليه از اهميت فوق العاده ای برخوردار می شود. بر اساس گزارش دبيرکل سازمان ملل، مورخ 24 نوامبر 2003 (248/10-A/ES)، «حدود 975 کيلومتر مربع (حوالی 16.6% کل مساحت کرانه غربی رود اردن) در ميان ديوار حائل و خط سبز واقع شده است».[12]
دولت فلسطين نيز در درخواست خود از ديوان متذکر شده است: «دولت اسرائيل بايد پس از بازگرداندن اوضاع به وضع اوليه قبل از تاسيس ديوار، نسبت به برچيدن نظام حاصل از احداث آن در سرزمينهای اشغال شده، به خصوص در قدس شرقی اقدامات لازم به عمل آورد. همچنين اسرائيل تمام اقدامات، سياستها، رفتارها و رويه های اداری و تقنينی تصويب شده درباره ديوار را، منجمله سلب مالکيت از اراضی و اموال واقع در سرزمينهای اشغال شده فلسطينی، لغو کرده و نسبت به ابطال تمام مقررات داخلی مربوطه، بويژه مقررات راجع به محدوديت رفت و آمد افراد و اموال و سازمانهای بشردوستانه در اين سرزمينها، اقدام جدی به عمل آورد. بعلاوه اسرائيل ملزم است تا فوراً نسبت به اتخاذِ تدابيرِ لازم نسبت به بازگشت مردمانی که در سرزمينهای همجوار ديوار، به جهت احداث ديوار، اسکان داده شده اند، و نيز تخريبِ شهرکهای تأسيس شده در اين مناطق، و ارائهِ تضمينات لازم نسبت به تسهيل و امنيت اين بازگشت، و آزادی تمام زندانيان دستگير شده به سبب احداثِ ديوار، اقدام مقتضی به عمل آورد.»[13]
ديوان نيز به نحوی بنيادين رأی خود را به نفع لايحه تقديمی از سوی فلسطين در اين مورد صادر، و بازگشت به وضع اوليه را در مورد اموال غيرمنقول برسميت شناخت. بازگشت مردمانِ کوچ داده شده از اطراف منطقه ديوار، به طور صريح در رأی ديوان مورد توجه قرار نگرفت، لکن در ذيلِ اطلاق «لزوم بازگشت به وضع اوليه» باقی ماند.
جبران مالی خسارات وارد بر بزهديدگان
در بند 153، ديوان بيان می دارد که «چنانچه اعاده مادی به وضع سابق، غير ممکن باشد، اسرائيل موظف است تا نسبت به پرداخت غرامت به اشخاص متضرر از اعمال اين دولت اقدام کند. به نظر ديوان، اسرائيل می بايست تمام زيانهای ناشی از احداث اين ديوار بر اشخاص حقيقی و حقوقی را مطابق با قواعد حقوق بين الملل مربوط به اين موضوع، جبران نمايد.»
در گزارش دبيرکل (24 نوامبر 2003)، ضمن اشاره به گزارش اخير برنامه جهانی غذا، آمده است که احداثِ ديوار موجبِ عدم امنيت تغذيه در اين منطقه شده، و به تبع ويرانی 45% از زمينهای زراعی محصور شده در کرانه غربی، نزديک به 25،000 نفر به نيازمندان کمکهای غذايی اضافه شده اند. از ديگر لطمه هايی که به حقوق فلسطينيان وارد شده است می توان به «لطمه به اشتغال، بهداشت، آموزش، و نيازهای ابتدايی حياتی» اشاره کرد (بند 27 گزارش دبيرکل). فلسطين در بند 629 گزارش خود به ديوان، يادآوری می کند که ترميمِ خسارات می بايست مشمولِ «تمامِ خساراتی که با بازگشت به وضع اوليه جبران نمی گردد، شود». «به عنوانِ مثال، چنانچه زمينها به کشاورزان بازگردانده شود، باغها دوباره احياء شود، خانه ها تجديد بنا شوند، معهذا می بايست «منافع» و «بهره» از دست رفته در طی اين سالها به سبب ممانعت از انتفاع، به صاحبان اموال پرداخت شود.»
در اين خصوص، ديوان نظر صريحی ابراز نکرده است که آيا اسرائيل موظف به جبران کاملِ خسارات است. راجع به جرايم بين المللی، همچون جنايات جنگی و يا به عهده گرفتن جبرانِ ضررهای ناشی از نقض شديد حقوق (ناپديد شدن اجباری، قتل،…) توسط نظام داخلی يک دولت، جبران خسارات به طور کلی (و نه کامل) پذيرفته شده است. با اين حال، بزهديدگانِ حمله به کويت از جبران خسارت به شکل کامل، توسط کميسيونِ مربوطه سازمان ملل، بهره مند شدند. اين «مصداق منحصربفرد» در تاريخ حقوق بين الملل، تنها به سبب موافقت اعضای دائم شورای امنيت ممکن گرديد. با اين حال در مورد مسأله فلسطين، در گزارشهای ارائه شده از سوی کشورهای مختلف به ديوان، به جبران خسارات به شکل کامل توجه شده است.[14]
جلب رضايت و ضمانتهای اجرايی مبنی بر عدم تکرار اعمال غيرقانونی: سکوتِ ديوان
بر اساس ماده 37 مصوبه کميسيون حقوق بين الملل، «1- دولتِ مسؤول در اعمال بين المللی غيرقانونی، چنانچه قادر به اعاده وضع به سابق و يا جبران خسارات نباشد، می بايست اقدامات لازم را در جهت جلب رضايت متضرر به عمل آورد. 2- جلب رضايت می تواند عبارت باشد از پذيرفتن تخطی، ابراز تأسف، معذرت خواهی، و يا هر اقدام مناسب ديگر».
تضمينات مربوط به «عدم تکرار اعمال غيرقانونی»، مذکور در ماده 30 اين مقررات، به همان شکل مربوط به «جلب رضايت» ترسيم شده و بعضاً غير قابل تمييز از آن است.[15] ديوان در رأی مشورتی خود، هيچکدام از روشهای فوق را مورد توجه قرار نداده و به گونه ای ابراز نظر کرده است که گويی راهی جز اعاده به وضع سابق و پرداخت غرامت برای ترميم خسارات بزهديدگان قابل تصور نيست. با اين حال در دکترين حقوق بين الملل، در زمينه جرايم بين المللی و يا نقض آشکار حقوقی، بر جلب رضايت به عنوان يک روش مطرح برای جبران خسارات تاکيد شده است.[16] در عمل، تضمينات مربوط به عدم تکرار اعمال غيرقانونی، به شکل قابل ملاحظه ای در دادگاههای منطقه ای حقوق بشر، (بخلاف جرايم بين المللی)، به جهت احتمال تکرار اين اعمال، مورد توجه جدی قرار گرفته است.
بر اساس رويه موجود، جلب رضايت متضرر، به سه شکل پذيرفته شده است: (1)پذيرش غيرقانونی بودن عمل، ابراز تأسف، و معذرت خواهی. (2)تهيه گزارش و تعقيب عاملين (3)اعمال تنبيهی. عذرخواهی يک دولت از يک ملت پرکاربردترينِ اين روشهاست. تعقيب عاملين عمل غير قانونی به عنوان جلب رضايت متضرر، خود به نوعی تضمينی بر عدم تکرار اين نوع اعمال است. همه اينها را می توان بر اساس ماده 37 مصوبه کميسيون حقوق بين الملل، در ذيل عبارت «… و هر روش مناسب ديگر» دانست. رويه بين المللی در زمينه نحوه اجرای اين روشها متغير بوده است؛ ون بوون و بسيونی در گزارشهای خود برای ارتکاب جرايم حقوق بين الملل، تعقيب کيفری عليه متهمين را پيشنهاد کرده اند. بر اساس تفسيری نيز که از ماده 37 مصوبه کميسيون به عمل آمده است، بدون توجه به شدت عمل ارتکابی، «پاسخ انضباطی و يا کيفری» پيشنهاد شده است. رويه جاری در محاکم بين المللی و اروپايی حقوق بشر و کميته حقوق بشر سازمان ملل، چنين بوده که دولتها را وادار به تحقيق و تعقيب کيفریِ (و نه صرفا انضباطی[17]) مباشرين و مجازات متناسب با جرم ارتکابی، کرده اند.
دولت فلسطين در بند 630 گزارش خود، در خواست کرده است که «مطابق با الزامات ناشی از حقوق بين الملل بشردوستانه، اسرائيل می بايست نسبت به تعقيب و محاکمه اشخاصی که از طريق تهيه نقشه، اجرا و احداث ديوار حائل، موجب نقض آشکار و يا ممانعت از اجرای حقوق بين الملل بشردوستانه شده اند، اقدام نمايد».در همين راستا دولت اندونزی نيز در گزارش خود از اسرائيل خواسته است تا «تمام اشخاصی را که مرتکب جنايت عليه حقوق بشر شده اند را به محاکمه عادلانه کشاند».
اقدامات اين چنينی نه فقط عليه ارتکاب جرايمی چون قتل، ناپديد کردن اجباری، و رفتار نامناسب مربوط به احداث ديوار؛ که حتی می تواند به شکل کلی تر، عليه تصميم به احداث ديوار حائل در سرزمينهای فلسطينی که به نوعی نقض قواعد آمره بين المللی (jus cogens) بوده است، اتخاذ گردد. لکن، رويه بين المللی موجود در اين زمينه به حدی ناقص و گزينشی است که در عمل ويژگیِ بازدارندگی ترميم خسارات را بلا اثر نموده است.[18]
با توجه به خطر ارتکاب مجدد اعمال غير قانونی توسط اسرائيل، تضمنيات راجع به عدم تکرار اين اعمال مورد توجه کشورهای گزارش دهنده از جمله فرانسه قرار گرفت. در بند 68 گزارش فرانسه آمده بود که «لزومِ ارائه تضمينات لازم جهت عدم ارتکاب مجدد اعمال خلاف قانون {…} با توجه به وضعيت ويژه موجود بايد مورد توجه جدی قرار گيرد. در يک نگاه کلی، قبل از ارزيابی وضع موجود، می بايست راجع به «فقدان گسترده مبانی حقوقی» در اين زمينه و نيز «احتمال بروز خطرات مشابه در آينده» توجه ويژه ای مبذول شود. بر اساس اين دو منظر، گرفتن تضمينات و ضمانتهای اجرايی مناسب، در رأی ديوان ضروری به نظر می رسد.» معذلک، با کمال تأسف، ديوان در اين از هر گونه اظهارنظری خودداری کرد.
حال که تعهد دولت اسائيل نسبت به پرداخت غرامت به بزهديدگان دارای شخصيت حقيقی مشخص شد، نوبت به بررسی نحوه اين پرداخت است.
ب) ترديد در اجرای مؤثر حق جبران : آموزه های تجربه های پيشين؟
مسلما از ديوان، اظهارنظر درباره نحوه اجرای ترميم بزهديدگان مطالبه نشده است. سازمانهای حقوقی بين المللی نيز عموماً جز در موارد معدودی از ابراز رأی در اين مورد خاص خودداری کرده اند؛ بدان سبب که چنين اظهارنظری، بدليل فقدان جنبه عملی و کاربردی صرفاً يک بيان نظری در عرصه حقوقی خواهد بود.
- نقش اساسی سازمان ملل متحد
ديوان بين المللی دادگستری در رأی خود، تصديق کرده است که «سازمان ملل متحد، خصوصاً مجمع عمومی و شورای امنيت، می بايست بر اساس رأی مشورتی حاضر، رويه جديدی را جهت پايان دادن به وضعيت غيرقانونی ناشی از احداث ديوار حائل و نظام حاصل از آن در پيش گيرند.» ديوان در اينجا فقط به پايان دادن به جنبه غيرقانونی ديوار توجه داشته است و نه جبران خسارات. معهذا، رويه اتخاذ شده در سالهای اخير بيانگر تأييد صلاحيت سازمان ملل متحد در قبال تعيين و اجرای حق جبران خسارات ناشی از جرايم بين المللی بوده است. می توان از فصل هفتم منشور سازمان ملل، و اختصاص برخی صلاحيتها به شورای امنيت،به عنوانِ منابع اين استنباط نام برد.[19] قطعاً اين برداشت مبنتی بر فصل هفتم منشور، نمی تواند مغاير با صلاحيتهای ناشی از ساير معاهدات بين المللی برای سازمانهای سياسی جهت توقف و يا پيشگيری از اعمال غيرقانونی باشد[20] و فقط قابل اعمال در صورت «به مخاطره افتادن صلح و امنيت جهانی» است.
نمونه بسيار بارز اين صلاحيت، که توسط شورای امنيت ايجاد و راهبری شد، تأسيس کميسيون جبران خسارات ميان عراق و کويت بود که مأموريتش در شرف اتمام است. خواهان می توانست از اين طريق با ارائه دادخواست به مقامات دولت متبوع خود، و سپس ارائه دولت مذکور به کميسيون، به خواسته خود دست پيدا کند. اين کميسيون با استناد به دکترين موجود، به صورت بسيار منحصربفرد، نسبت به جبران خسارات افراد حقيقی بر پايه مسؤوليت دولتها اقدام نمود؛ اقدامی که کاملا مبتنی بر يک سياست از پيش طراحی شده در اين ماجرا بود! در مجموع، نزديک به 2،6 ميليون شکايت به کميسيون واصل گرديد: تا فوريه 2004 حدود 46،000 شکايت مورد رسيدگی قرار گرفت که موجب پرداخت 18،2 ميليارد دلار غرامت به اين افراد شد![21] قربانيان حمله عراق به کويت از حق جبران خسارات به شکل «کامل» (مشتمل بر عدم النفع حاصل از جنگ) برخوردار گرديدند.
بدليل کم کاری قابل پيش بينی شورای امنيت در حل قضيه فلسطين و اسرائيل، صلاحيت مجمع عمومی، بر اساس حقوق بين الملل، کاملاً موجه بنظر می رسيد. بدليل فقدان قطعنامه ويژه ای از سوی شورای امنيت در خصوص اجرای مؤثر حق جبران خسارات[22]، و بر اساس دستاوردهای حقوقی بدست آمده از رای ديوان، مجمع عمومی در 20 ژوئيه 2004 در طی قطعنامه ای در راستای رای ديوان اعلام کرد که «از اسرائيل درخواست می شود تا به عنوان دولت اشغالگر، به تعهدات حقوقی خود را بر اساس رای مشورتی ديوان عمل نمايد»، و «از دبيرکل خواسته می شود تا نسبت به «ثبت» خسارات وارده به تمام اشخاص حقيقی و حقوقی مربوطه، مطابق با مفاد بندهای 152 و 153 رای مشورتی اقدام نمايد».[23] تأسيس دفتری جهت «ثبت خسارات وارده» می تواند به عنوان مرحله بسيار مهمی در شکل گيری حق جبران خسارات در عرصه حقوق بين الملل شناخته شود.
- ساير راهها
راه حل ديگر، رويه بين المللی سالهای اخير در مورد ترميم خسارات بزهديدگان جرايم بين المللی ارتکابی توسط «دولت» است. بر اساس اين رويه، در صورت بروز نقض شديد حقوق بنيادين توسط حکومت داخلی (همچون ديکتاتوری های آمريکای لاتين و يا نظام آپارتايد آفريقای جنوبی) چند دادگاه ويژه و يا کميسيونهای «شبه قضايی[24]» تشکيل می شود و همچون کميسيونهای داخلی، نسبت به پرداخت غرامتهای متضررين اقدام می کنند.
در حال حاضر، تنها از طريق وجود معاهدات ميان دولتها، و يا مطرح شدن جدی مسؤوليت دولتها در جرايم بين المللی، می توان راه حل عملی مناسب در اين زمينه ارائه کرد. به عنوان مثال، می توان به «دادگاه دعاوی هسته ای» که به جهت خسارات بشری و زيستی ناشی از 67 آزمايش هسته ای در جزاير «مارشال» تشکيل شد، اشاره کرد. اين آزمايشها که در طی سالهای 1946 تا 1958 توسط دولت آمريکا انجام شد، از نظر حجم، 7000 برابر بمبی است که در هيروشيما انداخته شد! در سال 1983 دولت آمريکا بر اساس معاهده ای که با دولت «جزاير مارشال» منعقد نمود، تعهد کرد تا يک حساب ويژه ای را با حداقل سرمايه 150 ميليون دلار تاسيس نمايد، تا به پشتوانه آن دادگاههای ذيصلاح آمريکايی به شکايتهای واصله از اتباع «مارشال» رسيدگی نمايند.[25] اين معاهده، بر اساس ضميمه دهم خود، به تمامی شکايات مربوطه چه از سوی افراد و چه از سوی دولتها، پايان خواهد داد.[26]
همچنين می توان به کميسيون رسيدگی به شکايات ميان «اريتره» و «اتيوپی» اشاره کرد که بر اساس معاهده الجزاير (12 دسامبر 2002) ميان دو کشور تشکيل شد. بر اساس ماده 5 اين معاهده، «اين کميسيون موظف است تا بر اساس نظام «داوری» به تمامی درخواستهای مربوط به ضرر و زيانهای وارده از سوی يک يا هر دو دولت، بر اتباع حقيقی يا حقوقی، در نظام حقوق خصوصی يا حقوق عمومی، {…} که ناشی از نقض بارز حقوق بين الملل بشردوستانه، و يا مقررات کنوانسيون 1949 ژنو، و يا قواعد حقوق بين الملل بوده است، رسيدگی نمايد.» طبق اين معاهده، ضررهای اقتصادی ناشی از بدرفتاری با اسرای جنگی و يا زندانيان، نيز، می تواند مورد رسيدگی و ترميم قرار گيرد.
در اينجا می توان معاهده «ديتون-پاريس» را به عنوان راه حل پيشنهادی برای جامعه بين الملل، در حل مسأله فلسطين مطرح کرد. بر اساس اين روش، که در مورد فلسطين بسيار کاربردی بنظر می رسد، دريافت شکايات و نيز مبلغ غرامتها، توسط سازمانهای تشکيل شده توسط مجمع عمومی، واقع در دولت ثالث، صورت می گيرد. بر اساس ضميمه هفتم معاهده ديتون، کميسيون ويژه ای با عنوان «کميسيون مربوط به شکايات مالی در بوسنی و هرزگوينCRPC » تشکيل شد. اين کميسيون موظف شد تا علاوه بر احقاق حق بازگشت آوارگان و افراد کوچ اجباری شده، نسبت به «بازگشت به وضع اوليه» اموال غير منقول و پرداخت غرامت، از طريق سرمايه ويژه اختصاص داده شده و کمکهای بشردوستانه دولتها، تدابير لازم اتخاذ نمايد. تا ژوئيه 2003 ميلادی، 319،013 شکايت به اين کميسيون واصل گرديد که برای 302،109 مورد آن حکم بازگشت به وضع اوليه اموال صادر گرديد.
به عنوان نتيجه گيری نهايی، می بايست قبل از هر چيز بر اهميت رأی صادره از سوی ديوان بين المللی دادگستری، بر حق جبران خسارات وارد بر فلسطينيان در اثر احداث غير قانونی ديوار حائل تاکيد کرد. پذيرش اين حق، بر اساس حقوق مشترک راجع به مسؤوليت دولتها، خود موجب پيدايش حق ديگر فلسطينيان مبنی بر «بازگشت اوضاع به وضع اوليه» و جبران مالی خسارات وارده می گردد. با اين حال، رأی مزبور، دارای يک اشکال عمده است: و آن عدم توجه به تعيين روش جلب رضايت و تضمينات لازم، مطابق با توسعه مفاهيم حقوق بين الملل، جهت جلوگيری موثر از تکرار اعمال غيرقانونی اسرائيل است. به علاوه، عدم توجه به نحوه اجرای حق دريافت غرامت، خطر مانع تراشی های سياسی را افزايش داده است.
برخوردهای کاملاً گزينشی اين چنينی، در قبال حق جبران خسارات، خطری است بس بزرگ که هر روز از آن بگذرد، اسبابِ تباهیِ «آورده های نوين حقوق بين الملل» را فراهم می آورد.
پينوشت:
* Elisabeth LAMBERT-ABDELGAWAD پژوهشگر مرکز ملی مطالعات علمیCNRS- دانشگاه پاريس
** دانشجوی کارشناسی ارشد حقوق جزا و جرمشناسی
[1] Elisabeth LAMBERT-ABDELGAWAD, “L’avis consultatif sur le Mur en Palestine: la CIJ et le droit à réparation des victimes individuelles de graves violations”, Revue de Science Criminelle et Droit Pénal Comparé, Dalloz, Janvier/Mars 2005, n°1, p.155
[2] برای نمونه ر.ک. :
- Le Rapport d’Amnesty International, MDE 15/016/2004, février 2004, “Israel et Territoires occupés. Le mur/Barriére et le droit international.
- Assembmlée générale des Nations Unies, A/59/35, 8 octobre 2004, Report of the Commitee on the Exercise of the Inalienable Right of the Palestinian People.
- www.un.org/unrwa/emergency/barrier (Office de secours et de travaux des Nations Unies pour les réfugiés de Palestine dans le Proche-Orient)
[3] بند 149 رأی ديوان
[4] ر.ک. به موافقتنامه ميان ژاپن و متفقين (1951):
Emanuela Chiara-Gillard, “Reparation for violations of international humanitarian law”, Rev. CICR, sept. 2003, p.529: “Under the terms of the treaty this was intended to be a full and final settlement precluding claims from individual victimes.”
[5] قطعنامه 28/1996 کميسيون فرعی، مصوب 29 اوت 1996، بر اساس گزارشهای سه گانه . Theo Van Boven و گزارش 18 ژانويه 2000 توسط Sharif Bassiouni .
[6] به عنوان مثال: گزارشهای ارائه شده توسط فلسطين، پادشاهی اردن و فرانسه.
[7] بند 153 رأی ديوان.
[8] ر.ک.:
- “Les regles fondamentales de l’ordre juridique international, Journées franco-allemandes”, Sociétés française et allemande pour le droit international, Berlin, Octobre 2004, à paraitre 2005.
[9] بر اساس ترجمه ارائه شده توسط: ضيائی بيگدلی، دکتر محمد رضا، «حقوق بين الملل عمومی»، چاپ رشديه، چاپ دوم، 1363، تهران، ص 274. / م.
[10] برای مشاهده دکترين ر.ک.
- Bernhard Graefrath, “International Crimes – A specific regime of international responsibility of States and its legal consequences”, ed. By Joseph Heiler, Antonio Cassese, Marina Spinedi, 1989, p.165
[11] در اعمالی همچون نقض حقوق بشر، بردگی، تعرض شديد به محيط زيست و نسل کشی، اغلب بازگشت مادی به وضع اوليه قبل از جرم غير ممکن است.
[12] براساس گزارش دبيرکل «… حوالی 237 هزار فلسطينی در اين منطقه زندگی می کنند: 17 هزار نفر در کرانه غربی و 220 هزار نفر در قدس شرقی. چنانچه ديوار طبق نقشه فعلی به طور کامل ساخته شود، 160هزار فلسطينی ديگر نيز به محاصره ديوار در خواهند آمد. اين محاصره موجب اثراتی همچون از دست دادن زمين، شغل، منابع مالی و تجاری و نابودی 45% از کل محصول کشاورزی در کرانه غربی خواهد شد.»
[13] بندهای 618 و 625 گزارش فلسطين.
[14] گزارشهای ارائه شده توسط فلسطين و اندونزی؛ گزارش فرانسه در اين زمينه از الفاظ ملايم استفاده کرده است: «جبرانِ متناسب».
[15] ر.ک. :
- James Crawford, “Les article de la CDI sur la responsabilité de l’Etat : Introduction, textes et commentaires”, éd. A. Pedone,
[16] ر.ک.:
- Hans-Martien Ten Napel, “The Concept of International Crimes of States: walking the thin line between progressive development and disintegration of the international legal order”, LJIL, 1988, p.149, p.163 et p.165.
[17] ر.ک.:
- Comite des droits de l’homme des Nations Unies, Vicente et al.
[18] ر.ک.:
- Philip Allott, “State responsibility and the unmaiking of international law”, vol. 29, n° 1, 1998, p.1
- Harvard International law journal, in R. Provost, “State Responsibility in international law”, 2002, p. 503
- Joe Verhoeven, “Vers un ordre répressif universel?”, AFDI, 1999, p.59
[19] ر.ک.:
- Bernhard Graefrath & Manfred Mohr, “Legal Cosequences of an act of aggression: the case of the Iraqi invasion and occupation of Kuwait”, Austrian Journal of public and international law, 43 (1992), p.109-138
[20] برای نمونه ر.ک. به ماده 8 کنوانسيون 1948 راجع به نسل کشی.
[21] کليه اطلاعات مربوط به اين قضيه را می توانيد در سايت رسمی اين کميسيون ملاحظه نماييد: http://www.unog.ch/uncc
[22] شورای امنيت سازمان ملل در گذشته، در طی قطعنامه 487 (1981) و نيز 387 (1976) راجع به آفريقای جنوبی، دولت «بزهکار» را مکلف به ترميم خسارات کرده بوده است؛
[23] قطعنامه AG/1488 مورخ 20 ژوئيه 2004 و قطعنامه A/RES/ES-10/15
[24] quasi-judiciaire
[25] اين دادگاه در سال 1988 آغاز به کار کرد و تا پايان سال 2003 در مجموع، حکم به پرداخت 83 ميليون دلار خسارت به 1865 نفر از قربانيان داد، که 45% از اين 1865 نفر دؼbr>
نکته : سازمان ملل اسرائيل فلسطين ديوار حائل حقوق جرم "
منبع: روزنامه جوان 4/10/84
نهج البلاغه- خطبه ۸۰
اى مردم، همانا زنان در مقايسه با مردان در ايمان و بهره ورى از اموال و عقل متفاوتند؛ اما تفاوت ايمان بانوان، بركنار بودن از نماز و روزه در ايام عادت حيض آنان است. و اما تفاوت عقلشان با مردان بدان جهت كه شهادت دو زن برابر شهادت يك مرد است وعلت تفاوت در بهره ورى از اموال آن كه ارث بانوان نصف ارث مردان است.
مرحوم محمد دشتى ذيل اين خطبه در علت ترجمه «نواقص» به «تفاوت» چنين نگاشته است:
«ظاهر اين خطبه و كلمه «نواقص» مخالف آيات قرآن كريم و عقايد و فلسفه اسلامى است، اگر بگوييم كه (خدا نيمى از انسان ها «زنان» را ناقص آفريد) تنها راه جمع آن است كه در واژه «نواقص» تصرف كنيم و معناى آن را «تفاوت» و «اختلاف» بدانيم كه در لغت و واژه هاى قرآن نيز به جاى يكديگر استعمال شده اند، آن گاه تضاد ظاهرى اين خطبه با قرآن كريم و مبانى اعتقادى برطرف مى شود، كلمه «نواقص» در اين جا يعنى تفاوت و تفاوت در آيه ۳ ملك «ماترى من تفاوت» يعنى نقص و كاستى، امام مى خواهد بفرمايد كه زن و مرد هر كدام روحيات و صفات مخصوص به خود را دارند و جايگاه هر كدام بايد حفظ گردد. پس عايشه را كه يك زن است سوار بر شتر، فرمانده خود قرار ندهيد كه شورش بصره را به پا كند و آن همه خون مسلمانان را بر زمين ريزد.»
قابل ذكر است كه اين خطبه در جنگ جمل ايراد شده است.
اولين خطبه نهج البلاغه در مورد زنان كه در جوامع علمى و دانشگاهى، خصوصاً در صنف زنان، درباره آن گفت وگو و صحبت مى شود، خطبه ۸۰ نهج البلاغه است كه ظاهراً و در نگاه بدوى، در نكوهش زنان ايراد شده است. اين خطبه بعد از جنگ جمل ايراد شد.
نكات قابل توجه در خطبه
۱- معناى ايمان و نقص آن در زن
ايمان به معناى عمل و مسووليت هاى ناشى از عقيده مى باشد. ايمان تجلى عقيده در عمل است. وقتى عمل جلوه گاه عقيده انسان باشد، به نام ايمان و به اسم ايمان مطرح مى شود. لذا در روايات درباره تفاوت ايمان با اسلام آمده است: «الايمان اقرار و عمل والاسلام اقرار بلا عمل» ايمان، اعتراف همراه با عمل است و اسلام، اعتراف منهاى عمل. با توجه به اين مطلب، مى گوييم مهم ترين عمل در اسلام، به پا داشتن نماز و روزه مى باشد. حتى در قرآن كريم، واژه ايمان بر خود نماز اطلاق شده است خداوند مى فرمايد:
«و كذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا و ما جعلنا القبله التى كنت عليها الا لنعلمكم من يتبع الرسول ممن ينقلب على عقبيه و ان كانت لكبيره الاعلى الذين هدى الله و ما كان الله ليضيع ايمانكم ان الله بالناس لرووف رحيم.»
همه مفسران و مترجمان مى گويند منظور از كلمه «ايمانكم» در آيه، نماز مى باشد. اين دقيقاً همان معنايى است كه حضرت على عليه السلام در خطبه به آن اشاره كردند و مى فرمودند:
«فاما نقصان ايمانهن فقعودهن عن الصلواه و الصوم فى ايام حيضهن»
يعنى در خطبه هم، ايمان به نماز و روزه تفسير مى شود. زيرا تعليل «فقعودهن...» اين مطلب را مى رساند. پس«نقص ايمان» - در خطبه- به نماز و روزه اشاره است كه به خاطر يك سرى مصالح، زن در ايام حيض از خواندن آن معاف است؛ نه اين كه بگوييم عقيده و ايمان آن ها ناقص است و مشكل معرفتى دارند.
در بين مردان هم كسانى يافت مى شوند كه نماز نمى خوانند و روزه نمى گيرند، كه در اين صورت مى بايستى آن ها هم ناقص ايمان به معناى عقيده تلقى مى شدند، كه ابدا اين طور نيست. پس نماز نخواندن و روزه نگرفتن در اين ايام رذيلتى براى زن محسوب نمى شود: بلكه عبادت و اطاعت محض پروردگار است. چون ترك نماز براى كسى كه امر به ترك آن شده عبادت است.
۲- معناى عقل و نقص آن در زن
دومين نكته اى كه در خطبه، قابل تحليل و تفسير مى باشد فرمايش حضرت على عليه السلام نسبت به عقل زنان مى باشد. پرسشى كه اين جا مطرح است اين است كه آيا واقعاً زنان عقل شان كم است و در مقايسه با مردان نمى توانند به خوبى درك كنند و فهم ناقص دارند؟ آيا واقعاً از اين فرمايش مى توانيم بفهميم كه برفهم زنان نبايد تكيه كرد و به برداشت آنان هيچ اعتنايى نكنيم؟ آيا از اين فرمايش مى شود فهميد كه مردان نسبت به زنان برترى دارند و از فهمى سرشار برخوردارند و زنان نقصان دارند؟ ما ابتدا، به واژه هاى كليدى اين بخش از خطبه مى پردازيم. سپس ديدگاه ها را در اين مورد بررسى مى كنيم.
۱- نقصان و نقص:
نقص: در اين جا به معناى ضعيف بودن است، نه به معناى كم و كاستى كه خلاف حكمت پروردگار است. چون حضرت على عليه السلام مى فرمايد: «ضعيفات القوه و الانفس و العقول.» يعنى زن ها در قوه، انفس و عقول، ضعف دارند.
۲- عقل در لغت:
راغب اصفهانى در مفردات مى گويد: اصل «عقل»، امساك، نگهدارى و منع چيزى است.
عقل به دو چيز گفته مى شود:
نخست به قوه اى كه آماده قبول دانش است.
و اين همان چيزى است كه اگر در انسان نباشد تكليف از او برداشته مى شود. و در احاديث از اين عقل تمجيد شده است و دوم به علمى كه انسان به وسيله اين قوه كسب مى كند عقل گويند و اين همان چيزى است كه قرآن كافران را به خاطر تعقل نكردن مذمت كرده است.
و در اين مورد به احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و اشعار امام على عليه السلام استناد كرده است.
ابن منظور در لسان العرب مى گويد:
«العقل: الحجر و النهى ضد الحمق و الجمع عقول...
و قيل العاقل الذى يحبس نفسه و يردها عن هواها، اخذ من قولهم قد اعتقل لسانه اذا حبس و منع الكلام...
و سمى العقل عقلا لانه يعقل صاحبه عن الثورط فى المهالك اى يحسبه...
العقل هو التمييز الذى به يتميز الانسان من سائر الحيوانات.
عقل الشىء يعقل عقلاً: فهمه»
«عقل همان حجر (عقل و لب) و نهى (عقل) و مخالف حمق (احمق) است و جمع آن عقول است...
و گفته شده است. عاقل كسى است كه نفس خودش را حبس كرده و آن را از هوى و هوس دور نگه دارد و اين معنا از قول آن ها: «قد اعتقل لسانه» يعنى هنگامى كه از حرف زدن منع شود، گرفته شده است و عقل را عقل ناميده اند به خاطر اين كه صاحبش را از افتادن در مهلكه ها دور نگه مى دارد. و (نيز) گفته شده كه عقل وسيله اى است كه انسان را از سائر حيوانات جدا مى كند... عقل الشىء: آن را فهميد.»
نيز در مورد معناى عقل مى نويسند:
«اصل ماده عقل، همان تشخيص صلاح و فساد در جريان زندگى مادى و معنوى سپس ضبط نفس و منع آن بر همان مطلب است.
از لوازم عقل، امساك، تدبر و نيكويى فهم و ادراك و انزجار و شناخت چيزهايى است كه در زندگى مورد نياز است و نيز تحت برنامه عدل و حق قرار گرفتن و نگه دارى خود از هوس ها و تمايلات است...
قواى نفس با نفس انسان متحد است و از آن جمله، عقل نظرى و عملى است و عقل نظرى به لحاظ ما فوق آن يعنى مبادى عاليه گفته مى شود كه به آن قوه ادراك نيز گويند و عقل عملى به لحاظ مادون آن است كه اين عقل مبداً تحريكات بدنى و اعمال خارجى است.
پس تشخيص مصالح و مفاسد مربوط به عقل نظرى و ادراك است و ضبط نفس و منع آن مربوط به عقل عملى است.
ديدگاه ها در مورد نقصان عقل
ديدگاه اول:
منظور از «نواقص العقول» در خطبه، عايشه مى باشد و نمى تواند بيانگر توصيفى عام از وضعيت زنان باشد، چون حضرت على عليه السلام اين خطبه را بعد از جنگ جمل و در انتقاد از عملكرد فتنه گران ايراد فرمود.
نقد و بررسى:
اين ديدگاه به چند دليل درست به نظر نمى رسد:
۱- روايت نهج البلاغه چون مشتمل بر تعليل عام و ضمير جمع مونث است، نمى توان آن را بر شخص خاص حمل كرد. به وضوح، از متن نهج البلاغه برنمى آيد كه على عليه السلام اقدامات فتنه گرانه يك فرد را بهانه اى براى بيان يك حكم عام كرده باشد.
۲- چنان كه گذشت، روايات نقصان عقل منحصر به نهج البلاغه نيست و ساير روايات مسلماً در مقام بيان يك واقعه خاص نيستند.
ديدگاه دوم:
نقص عقل در زنان پديده اى اجتماعى و فرهنگى است، نه پديده اى تكوينى.
يعنى در واقع زنان هيچ نقصان و كمبودى در عقل ندارند صاحبان اين ديدگاه معتقدند كه مردان در به وجود آوردن محيطى نامناسب براى رشد عقلى زنان، نقش ظالمانه اى ايفا كردند. بنابراين، تغيير شرايط و روابط اجتماعى مى تواند اين كاستى را جبران كند. در نتيجه، نقص عقل زنان در كلام امام على عليه السلام پديده اى مربوط به شرايط اجتماعى خاص است. نه ويژگى عمومى زنان و چه بسا زنان در عصر جديد در شرايطى قرار گيرند كه با برخوردارى از رشد عقلى هم رديف مردان قرار گيرند.
در توضيح بيشتر اين نظريه گفته اند: در جوامع ابتدايى كه محصولات گياهى به وفور در اطراف محل سكونت يافت مى شد، زن و مرد مى توانستند مشتركاً به جمع آورى مواد غذايى بپردازند. اما از آن جا كه زن مسووليت توليد مثل و پرورش فرزند را بر عهده داشت. وى توانست همپاى مردان در تعقيب شكار از محل سكونت دور شود. نياز به شكار بيشتر، مردان را بر آن داشت كه به ابداع واختراع ابزارى بپردازند كه آنان را در رسيدن به مقصود يارى رساند و به تدريج نوعى تقسيم وظايف در زندگى خانوادگى و اجتماعى به ظهور رسيد. زن به فراست به وظيفه خطير، ظريف و سازنده خود پى برد و به آن قانع شد و مرد در پهنه تزاحم اجتماع همواره ترفندهاى تازه آموخت. حيله ها ديد و نيرنگ ها فرا گرفت. پس، چون زن كمتر در متن جامعه و روابط بازار و جنگ ستيز قرار دارد و در مقايسه با مردان، از بسيارى از آنان ناآگاه تر است. پس از منطق دور است كه اين امر را دال بر ضعف قدرت تعقل زن بدانيم.
درباره اين ديدگاه، ذكر چند نكته لازم به نظر مى رسد:
اولاً، مطلب اخير تنها يك احتمال است و شاهدى براى آن ارائه نشده است. از اين رو، نمى تواند دليلى بر تساوى زن و مرد در قواى عقلانى باشد. اين گروه، كه خود به تفاوت زن و مرد در رفتارهاى عقلانى اذعان كرده اند، در تبيين علت تفاوت تنها به طرح ادعايى مى پردازد كه اثبات آن دلايل و شواهد بسيار مى خواهد.
ثانياً، نتيجه اين سخن، نقصان آگاهى هاى اجتماعى و آشنا نبودن به پيچيدگى روابط اجتماعى است و پرواضح است كه اين معنا غير از نقصان عقل است. چنانچه گفتيم، نقصان عقل در مباحث اجتماعى به اين معنا است كه شخص از قدرت تدبير اجتماعى كمترى برخوردار است، نه آن كه آگاهى هاى اجتماعى كمترى دارد. پس اين نظريه نمى تواند به خوبى مفهوم نقصان عقل را توضيح دهد و تنها شاهدى بر نقصان اطلاعات زن است.ثالثاً، اگر بپذيريم كه زن و مرد اختلاف استعدادى ندارند و تفاوت ميان دو جنس همگى به تأثيرات اجتماعى باز مى گردد، شريعت اسلام بايد راهى براى اصلاح اين حالت و ارتقاى زنان به وضعيتى برابر با مردان پيشنهاد مى كرد تا اين انحراف تاريخى را از ميان بردارد، نه آن كه با احكام و مقررات خود بر استمرار اين وضعيت صحه گذارد. اين كه در امور خانوادگى وظايف اقتصادى برعهده مرد قرار گرفته، فعاليت هاى خارج از خانه به مرد و فعاليت هاى خانوادگى به زن پيشنهاد شده است، برخى مسووليت هاى اجتماعى چون قضاوت و جهاد ابتدايى تنها بر عهده مردان گذاشته شده و از زنان سلب مسووليت شده است، شهادت زنان در برخى مواقع با شهادت مردان نابرابر است، از مشورت با زنان در برخى امور از جمله جنگ و جهاد پرهيز شده است، اوصافى چون بخل، جبن و تكبر (البته در تفسيرى خاص از اين اوصاف) براى زنان صفت پسنديده و براى مردان صفتى ناپسند شمرده مى شود و ده ها مورد از اين قبيل، نشان از آن دارد كه از نگاه دينى، چنين زمينه هاى ناهمسان ميان زن و مرد، ريشه در امرى تكوينى دارد.
علامه طباطبايى در تفسير الميزان، پس از آن كه زن را در فضايل انسانى و پيمودن مسير قرب هچون مرد مى شمارد، در مخالفت بااين ديدگاه مى گويد:
از اشكالاتى كه متوجه اين رأى است، آن است كه اجتماع از قديمى ترين عهد پيدايشش، به تأخر زن از مرد در برخى امور قضاوت كرده است و اگر طبيعت مرد و زن مساوى بود، خلاف اين حكم دست كم در برخى زمان ها ظاهر شده بود. مؤيد اين اشكال آن است كه تمدن غرب با تمام عنايتى كه بر پيش بردن زن دارد، نتوانسته مرد و زن را مساوى كند و پيوسته نتيجه سنجش ها، موافق نظر اسلام در تقديم مردان بر زنان در امر حكومت و قضاوت و جنگ است.
ديدگاه سوم:
گروه ديگر بر اين عقيده اند كه زن و مرد در بهره مندى از قوه عقل يكسانند، اما به دليل غلبه احساسات و عواطف كه لازمه زندگى زناشويى و ايفاى نقش مادرى و همسرى است، جنبه تعقلى زن در مقايسه با مرد كمتر فعال است. بنابراين، زن و مرد به طور يكسان از عقل برخوردارند؛ اما احساسات قوى زنانه در بهره گيرى از عقل، گاه به مثابه مانع عمل مى كند.
بدين منظور در باب شهادت، از آن جا كه احساسات سرشار زن ممكن است مانع از اتخاذ موضعى صحيح گردد. انضمام شاهدى ديگر به منظور حصول اطمينان پيش بينى شده است. بر طبق اين نظر، در صورتى كه زن احساسات سرشار خود را مهار كند، از قواى عقلانى برابر با مرد بهره خواهد گرفت. اين نظريه برخلاف ديدگاه دوم، بر تفاوت زن و مرد در امرى تكوينى صحه مى گذارد و به اين نكته باور دارد كه وضعيت طبيعى زن به گونه اى است كه معمولاً جنبه احساسى وى بر كاركرد عقلانى اش تأثير مى گذارد، نويسندگان تفسير نمونه در ذيل آيه ۲۸۲ سوره بقره، ظاهراً اين احتمال را برگزيده اند.
«اين كه چرا شهادت دو زن معادل شهادت يك مرد شمرده شده، به خاطر اين است كه زن موجودى است عاطفى و احياناً ممكن است تحت تأثير قرار گيرد، لذا يك نفر ديگر به او ضميمه شده تا از تحت تأثير قرار گرفتن او جلوگيرى كند.»
نقد و بررسى
به نظر مى رسد اين نظريه هم نمى تواند پاسخ مثبتى براى پرسشى كه مطرح شده است، بوده باشد. زيرا در قرآن، به صراحت، ما مأمور و موظف شديم كه عقل خودمان را به كار بيندازيم، و از واژه هايى همچون تعقل، تدبر و تفكر... استفاده شده است. خداوند مى فرمايد:
«انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون»
ما آن را (قرآن) فصيح و عربى قرار داديم؛ شايد شما (آن را) درك كنيد. همچنين مى فرمايد:
«... و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين اسماء و الارض لايات لقوم يعقلون.»
... و (همچنين) در تغيير مسير بادها و ابرهايى كه ميان زمين و آسمان مسخرند، نشانه هايى است (از ذات پاك خدا و يگانگى او) براى مردمى كه عقل دارند و مى انديشند.
نيز مى فرمايد:
«... قد بينا لكم الايات لعلكم تعقلون»
... ما آيات (خود) را براى شما بيان كرديم، شايد انديشه كنيد.
در اين دسته از آيات ما موظف هستيم در آيات خداوند (اعم از تكوين و تشريع) از فكر و انديشه و تعقل استفاده كنيم.
خداوند در تعدادى از آيات ديگر، كسانى را كه عقل خودشان را به كار نمى گيرند و از تفكر و انديشه استفاده نمى كنند، توبيخ و مذمت كرده است.
خداوند در قرآن مى فرمايد:
«و يجعل الرجس على الذين لايعقلون» و پليدى را بر كسانى قرار مى دهد كه نمى انديشند.
نيز مى فرمايد:
«ان شر الدواب عندالله الصم البكم الذين لا يعقلون»؛ بدترين جنبدگان نزد خدا، افراد كر و لالى هستند كه انديشه نمى كنند.
نيز مى فرمايد:
«و مثل الذين كفروا كمثل الذى ينعق يا لا يسمع الا دعاء و نداء صم بكم عمى فهم لا يعقلون»
مثل (تو در دعوت) كافران بسان كسى است كه (گوسفندان و حيوانات را براى نجات از خطر) صدا مى زند؛ ولى آن ها چيزى جز سروصدا نمى شوند. (اين كافران) كر و لال و نابينايى هستند كه نمى انديشند.
نيز مى فرمايد:
«و قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير.»
و (كافران) مى گويند: اگر ما گوش شنوا داشتيم يا تعقل مى كرديم، در ميان دوزخيان نبوديم.
با توجه به اين دو دسته از آيات، مى گوييم خطابات شارع مقدس و قرآن نسبت به زن و مرد مساوى است؛ همان اندازه اى كه مردها مورد خطاب قرار مى گيرند زن ها نيز به همان اندازه مورد خطاب خداوند هستند. پس نمى توانيم بگوييم زن ها از قوه عقل همانند مردها برخوردارند، ولى قوه تعقل آن ها كمتر فعال است؛ زيرا اين صريحاً خلاف خواسته هاى قرآن است كه ما را به تعقل دعوت مى كند. به اين ترتيب، نمى توانيم بين عقل و تعقل فرق بگذاريم؛ زيرا چيزى كه خداوند از ما مى خواهد تعقل است.
ديدگاه چهارم:
در اين ديدگاه، عقل به معناى قوه ضبط و حفظ گرفته شده است و براى اين معنى از قرآن استشهاد آورده مى شود.
«... فان لم يكونا رجلين فرجل و امراتان ممن ترضون من الشهداء ان تضل احداهما فتذكر احداهما الاءخرى...» محل استشهاد در آيه. قسمت «ان تضل احدهما فتذكر احدهما الاءخرى...» مى باشد. صاحب ديدگاه، «تضل» را به معناى فراموشى گرفته و نتيجه مى گيرد كه زن فراموش كار است و نيازمند به يك زن ديگرى است كه او را يادآورى كند. بنابراين، صاحب ديدگاه معتقد است كه محتواى سخن حضرت اين است كه حفظ و يادآورى و ضبط زن، نصف مرد است.
نقد و بررسى
به نظر مى رسد اين ديدگاه نيز نمى تواند پاسخ صحيحى باشد: زيرا اولاً، به هيچ وجه، عقل در لغت و اصطلاح، به معناى حفظ و ضبط نيامده است، ثانياً، ترجمه اى كه صاحب اين ديدگاه از واژه «تضل» ارايه كرده و نتيجه خودش را بر آن متفرع ساخته است، درست نمى باشد؛ زيرا واژه «تضل» به معناى فراموشى نيست تا بگوييم زن، فراموش كار است و در حفظ و ضبط مطالب، مشكل دارد و وقتى مى خواهد شهادت دهد بايد زن ديگرى هم همراه او باشد كه به او تذكر دهد كه فلان مطلب را فراموش كردى تا شهادت كامل باشد. ثالثاً، مشكل فراموشى تنها يك زن را نبايد بگيرد بلكه همه زن ها بايد دچار اين مشكل بشوند، كه در اين صورت، مشكل هم چنان باقى خواهد ماند.
ديدگاه پنجم:
اين ديدگاه نقصان عقل زنان را در حوزه عقل نظرى، در قوه استدلال و درك مسايل پيچيده علمى، مى داند (يعنى زنان در استدلال و درك مسايل پيچيده نقصان دارند) و قائل است كه مردان نسبت به زنان در قوه استدلال و درك مسايل پيچيده علمى، غالباً قوى ترند و از آيه ۱۸ سوره زخرف: «اومن ينشا فى الحليه و هو فى الخصام غير مبين» استشهاد مى كنند.
ادامه دارد
نويسنده: محمود كعوش
منبع: همشهری دیپلماتیک شماره 89
به رغم اينكه كنگره مذكور تنها در مذاكرات و گفتگوها خلاصه مي شد و هرتزل نيز آشكارا پايبند به تأسيس دولت يهودي در فلسطين نبود، با اين حال اين كنگره سرآغازي براي تأسيس دولت صهيونيستي در يكي كشورهاي پيشنهاد شده مانند آرژانتين و اوگاندا و بعدها فلسطين بود. انعقاد اين كنگره نقطه عطفي براي مهاجرت يهوديان به فلسطين بود به ويژه اينكه هرتزل يك سال پيش از برگزاري آن، همان گونه كه در كتابش دولت يهود آشكارا ذكر شده است، در اين انديشه بود.
كارشناسان و صاحبنظران مسائل يهود و صهيونيسم، در آن زمان معتقد بودند كه نخستين كنگره صهيونيستي پس از آنكه بنيانگذاران صهيونيسم اغلب يهوديان جهان را در چارچوب سازمان جهاني صهيونيسم گرد هم آوردند و اين سازمان بعدها توانست بر دستگاه ها و نهادهاي صهيونيستي جهان نظارت كند، نقطه تحول بزرگي در تاريخ جنبش صهيونيسم قلمداد مي شود.
بر اساس آنچه كه در دايره المعارف فلسطين آمده است، تشكيل سازمان جهاني صهيونيسم آغازگر دوران جديدي از فعاليت جنبش صهيونيسم بود كه هدف از آن تحقق طرح ها و برنامه هاي اين جنبش بوده است. ايجاد يك كميته اجرايي متشكل از 15 عضو به عنوان مجلس شورا، كميته اي ديگر متشكل از پنج نماينده به عنوان حكومت، تشكيل دفتر امور مالي براي جمع آوري كمك هاي ساليانه يهوديان جهان، بانك استعماري يهود با سرمايه اي بالغ بر دو ميليون ليره استرلينگ، از جمله نتايج برگزاري اين كنگره است. كنگره مذكور همچنين طرحي را ارائه داد كه همه كنگره هاي پس از آن بر طبق آن عمل كردند. در اين كنگره همچنين گزارش هاي مفصلي پيرامون اوضاع يهوديان در جهان، صورت جلسه هايي درباره فلسطين و فعاليت شهرك سازي صهيونيست ها بررسي و تئودر هرتزل به عنوان رئيس كنگره و رئيس سازمان صهيونيسم جهاني منصوب شد.
بيانيه بالفور
پس از گذشت هشت سال از اجلاس بالفور، در نتيجه افزايش فشارهاي قوم يهود بر انگليس، اين كشور هفت هزار كيلومتر مربع از اراضي اوگاندا را براي تاسيس سرزمين يهود به اين قوم تحويل داد، اما سازمان زمين يهود از شاخه هاي سازمان صهيونيسم جهاني، اين درخواست را رد كرد و مصرانه تاكيد كرد كه اين اراضي بر اساس آنچه در تورات آمده است مي بايست در سرزمين فلسطين باشد. از سوي ديگر، بر اثر فشارهاي رو به فزوني ايالات متحده آمريكا و بلوك غرب كه متفقين در جنگ جهاني اول از آن تشكيل شدند، جيمز بالفور وزير خارجه انگليس در سال 1917م. بيانيه شوم خود را كه خواستار تشكيل يك سرزمين يهودي در بخش هايي از فلسطين بود، صادر كرد تا ابزاري راهبردي و استراتژيك براي حمايت از كانال سوئز و جاده هند و پايگاه مستحكم امپرياليست در منطقه عربي باشد. در آن زمان هري ترومن رئيس جمهور وقت آمريكا مسئوليت اجراي اين بيانيه را بر عهده گرفت. اين مسأله در سايه توطئه بين المللي و تسليم كشورهاي عربي ادامه يافت تا اينكه بيست و دومين كنگره صهيونيستي موسوم به بال در سويس در سال 1946م. برگزار شد و سپس بيانيه بالفور كه در سال 1942 مطرح شده بود، مورد تأييد قرار گرفت. به اين ترتيب در كنگره بال، تأسيس دولت يهود به عنوان يكي از برنامه هاي جنبش صهيونيسم تأييد شد.
آثار پليد اين طرح صهيونيستي، در سرزمين فلسطين و اوضاع جمعيتي آن كاملاً مشهود است. با گذشت پنجاه سال از نخستين كنگره، جنبش صهيونيسم توانست رژيم صهيونيستي را در 78 درصد از خاك فلسطين تأسيس و 850 هزار فلسطيني را با انواع شكنجه و عذاب از خانه و كاشانه شان بيرون كند. سپس اين جنبش در سال 1967م. توانست با اخراج صدها هزار فلسطيني ديگر، بقيه سرزمين فلسطين را نيز تصاحب كند. در خصوص مهاجرت قوم يهود به فلسطين نيز بايد گفت كه اين مهاجرت پس از كنفرانس بال به صورت سازمان يافته انجام شد. طوري كه تعداد يهوديان از 30 هزار نفر در سال 1879 به 650 هزار نفر در سال 1948 رسيد. از اين پديده در تاريخ فلسطين به عنوان فاجعه تشكيل دولت عبري ياد مي شود. مهاجرت يهوديان به فلسطين و مصادره اراضي فلسطينيان، برپايي شهرك هاي اشغالي، عمليات تخريب، حفر و تغيير آثار فلسطين متناسب با مقاصد صهيونيست ها و يهوديان و همچنين سياست مهاجرت يهوديان به فلسطين نيز ادامه يافت، به طوري كه تعداد يهودياني كه به فلسطين مهاجرت كردند به بيش از پنج ميليون نفر از مجموع سيزده ميليون نفر جمعيت آن ها در جهان رسيد. از آغاز اشغال فلسطين تاكنون اسرائيلي ها اين سياست را در چارچوب ايدئولوژي خود دنبال مي كنند و همواره در يك بيم دايمي به سر مي برند. آن ها براي تهيه سلاح هاي كشتار جمعي و نيروگاه هاي هسته اي و تكنولوژي پيشرفته و نيز به منظور جلب حمايت هاي سياسي و معنوي جهان، همواره به غرب به ويژه ايالات متحده آمريكا پناه مي برند. از زمان نخستين دوران اشغال فلسطين، تا به امروز درد و رنج فلسطينيان به علت اقدامات غير اخلاقي صهيونيست ها و حمايت كور جهان غرب و آمريكا از آن ها افزايش يافته است. اگر پرونده هاي شوراي امنيت و سازمان ملل متحد را به طور كامل مورد ارزيابي قرار دهيم، خواهيم فهميد كه آمريكا تاكنون حتي براي يك بار هم كه شده اقدامات تروريستي اسرائيل را محكوم نكرده است و اين رژيم همچنان به جنايت هاي خود در حق فلسطينيان و عرب ها از آغاز روياي تئودر در سال 1897 تا زمان حكومت فعلي آريل شارون ادامه مي دهد.
ايدئولوژي حاكم بر سياست اسرائيل
بنيامين نتانياهو نيز در نوشته هاي خود، همواره بر اين نكته تأكيد كرده است كه صهيونيست نقش بسيار مهمي در اسكان هشت هزار يهودي و حمايت از آن ها در مقابل يهودي ستيزي در دنيا دارد
به رغم همه ايده ها و برنامه هايي كه شيمون پرز رهبر حزب كار در كتاب خود خاورميانه نو مطرح كرده است تا به وسيله آن دو نسل گذشته اسرائيلي را از هم جدا كند، اما سياست وي بر پايه روياها و آرمان هاي ايدئولوژيكي است و سعي كرده است كه آن ها را به حقايق دوره معاصر استناد دهد. با اين حال وي تاكنون نتوانسته است دربرابر ادعاي تشكيل سرزمين اسرائيل آن گونه كه در تورات آمده است و شامل كرانه باختري، قدس و نوار غزه و بلندي هاي جولان مي شود، از مواضع صهيونيست ها كناره گيري كند. مي توان گفت كه او در اين زمينه مانند يك رهبر حزب كارگر يا رهبر حزب ليكود عمل كرده است.
صهيونيسم و چالش با حقايق معاصر
اگر چه درد و رنج و مشكلاتي كه صهيونيسم جهاني براي فلسطينيان ايجاد كرد، به نوعي وجدان برخي از انديشمندان و رجال سياسي و نظامي يهودي و غير يهودي (همچنان كه نوشته ها و اظهارات كساني مانند آلبرت انيشتين، ماكسيم رودونسون، پروفسور تالمون، ناحوم گلدمن، عيرا و ايزمن آمده است) تكان داد، اما با اين وجود به نوشته روزنامه عبري زبان ها آرتص اسرائيل همچنان بر سياست هاي دولت آپارتايد حاكم بر فلسطينيان بر خلاف اراده و ميل آن ها، اصرار مي ورزد و اين مسأله بيانگر نزديك شدن زمان فروپاشي جنبش صهيونيسم است. روزنامه مذكور در نهم ژوئيه سال 2004م. در صدمين سالگرد مرگ پدر صهيونيسم جهاني اعلام كرد: با گذشت نزديك به صد سال از درگذشت هرتزل بي هيچ شك و شبهه بايد گفت كه اگر دولت يهود به گونه اي تعبير شود كه دولت آپارتايد حاكم بر فلسطينيان بر خلاف خواست و اراده آن ها است، صهيونيسم در قرن جديد هرگز باقي نخواهد ماند و در اينجا بايد ذكر كرد كه محنت هاي فلسطينيان زير يوغ اشغالگران صهيونيست درست مانند محنت هاي يهوديان اروپا در قرن نوزدهم است. هرتزل در آن هنگام براي حل مشكلات يهوديان مطالعات گسترده اي انجام داد. بايد دانست آينده دولت يهود به آينده ملت فلسطين كه در كنار آن زندگي مي كند بستگي دارد لذا راه حل درست و منطقي آن است كه اوضاع بهبود يابد.
سوالي كه در اينجا مطرح مي شود اين است كه آيا پس از گذشت سال ها درد و رنج و شكنجه فلسطينيان از زمان آغاز پيدايش روياي تئودر هرتزل تا آمدن آريل شارون تروريست، آزادي نوار غزه گامي نخست براي اجراي اصلاحات واقعي است به گونه اي كه بتوان يك دولت مستقل فلسطيني را در آينده تصور كرد يا اينكه عقب نشيني به مثابه فرو رفتن نخستين ميخ در جسد اسرائيل و صهيونيست هاي غاصب خواهد بود؟
http://www.bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=17515
نویسنده: يوسف كامل ابراهيم
منبع: همشهري ديپلماتيك شماره ۸۹
منازعه عربي ـ صهيونيستي از آغاز هم بر سرِ زمين و براي تغيير بافت جمعيت فلسطين بود. در گذشته و حال نيز مهم ترين هدف جنبش جهاني صهيونيستي و اسرائيل تسلط بر بيشترين بخش سرزمين فلسطين و استعمار آن به وسيله احداث شهرك براي يهوديان مهاجر است كه دسته دسته وارد فلسطين مي شوند. عامل مهمي كه نشانگر ميزان موفقيت صهيونيست ها در اجراي طرح استعماريشان در فلسطين است در درصد اراضي اشغال شده از اوايل شروع فعاليت آن ها و ميزان جذب و اسكان مهاجران يهود در اين سرزمين خلاصه مي شود. بر اين اساس دو عامل زمين و مهاجران اساسي ترين بخش اين منازعه را تشكيل مي دهند. صهيونيست ها براي دستيابي به اهداف خود در تصاحب زمين بيش تر و اسكان مهاجران يهودي، با استفاده از شيوه هاي متعدد فلسطينيان را به زور سلاح از روستاها و شهرها آواره و زمين هاي آن ها را تصاحب كردند، به گونه اي كه صهيونيست ها پس از اسكان تعداد كافي مهاجران يهودي در فلسطين دولت خود را اعلام كردند. از اين زمان به بعد درگيري بر سر زمين شروع شد و در نهايت دو عامل زمين و تغيير بافت جمعيت به عنوان انگيزه اصلي اين درگيري مطرح شدند.
پژوهش هاي به عمل آمده در زمينه عوامل شكل دهنده رشد جمعيت فلسطين از مهم ترين مطالعات در اين خصوص به شمار مي رود. واقعيت اين مسأله و ارتباط آن با دعواهاي سياسي با هدف سركوب و آواره كردن فلسطينيان و اشباع خوي طمع ورزي يهوديان در فلسطين بر اهميت اين عوامل افزوده است. يهوديان تلاش گسترده اي از خود براي يافتن جاي پاي در فلسطين نشان دادند و به تبع آن تحول جمعيتي و اجتماعي فلسطين روندي غير طبيعي به خود گرفت و مهاجرت يهوديان به فلسطين و اخراج و تبعيد عرب ها (صاحبان اصلي اين سرزمين) از وطن خود، تأثير مستقيمي بر اين تحولات گذاشت. به دنبال انتشار بيانيه بالفور در سال 1917م. فلسطين از سال 1918 تا 1948 به قيمومت انگلستان درآمد. در اين مدت مقدمات لازم براي ايجاد وطني ملي براي يهوديان در فلسطين فراهم شد و در دسته هاي هزار نفري وارد فلسطين شدند و تعداد آن ها از حدود 20 هزار نفر در نيمه قرن نوزدهم به 5/62 هزار نفر تا زمان آغاز قيمومت انگلستان بر فلسطين رسيد. همچنين اين رقم تا پايان قيمومت انگليس بر فلسطين در سال 1948 تا سقف 650 هزار نفر افزايش يافت و ميزان يهوديان نسبت به كل جمعيت فلسطين از 2/8 درصد در سال 1919 به 5/31 درصد در 15/5/1948م. رسيد.
آغاز تغيير ساختار جغرافيايي و جمعيتي فلسطين
اولين گزارش در مورد جمعيت فلسطين در قرن بيستم و در دوره حكمراني امپراطوري عثماني و جنگ جهاني اول منتشر شد. اين گزارش در سال 1914 انتشار يافت و جمعيت فلسطين را 689275 هزار نفر اعلام كرد كه 8 درصد آن ها يهودي بودند. پس از قيمومت انگلستان بر فلسطين جمعيت اين كشور بر اساس گزارش رسمي منتشر شده به 673000 نفر رسيد كه 521000 نفر آن ها مسلمان، 67000 نفر يهودي، 78000 نفر مسيحي و 7000 نفر ديگر از بقيه مذاهب و اديان بودند. پس از فاجعه فلسطين اين كشور به سه بخش تقسيم شد:
۱ـ اراضي اشغال شده به وسيله يهوديان پس از جنگ 1948م. مساحت اين اراضي 7/76 درصد كل فلسطين است.
۲ـ كرانه باختري، معادل 22 درصد كل فلسطين.
۳ـ نوار غزه، معادل 3/1 مساحت كل فلسطين.
دشمن صهيونيستي به اراضي اشغال شده اكتفا نكرد و در سال 1967 به كرانه باختري و نوار غزه هم حمله و اين دو بخش فلسطين را نيز اشغال كرد. اين چنين كل اين سرزمين به تصاحب نظاميان صهيونيست درآمد. دشمن صهيونيستي در اين حمله شمار زيادي از ساكنان كرانه باختري و نوار غزه را آواره كرد و ميزان جمعيت در كرانه باختري تا 581700 نفر و جمعيت نوار غزه نيز تا 9376 هزار نفر كاهش يافت. اين در حالي است كه شمار فلسطينيان ساكن نوار غزه تا قبل از سال 1967م. حدود يك ميليون و چهل هزار نفر بود. با بررسي شيوه هاي تغيير بافت جمعيت فلسطين و تأثير مهاجرت يهوديان بر آن مي بينيم كه جمعيت كلي فلسطين در سال 1986م. به پنج ميليون و ششصد هزار نفر رسيد كه سه ميليون و پانصد هزار نفر آن ها معادل 63 درصد كل جمعيت، يهودي و بقيه معادل 37 درصد، فلسطيني بودند. 26 درصد از آن ها در كرانه باختري و نوار غزه و 11 درصد باقيمانده در فلسطين اشغالي 48 زندگي مي كنند.
در آغاز سال 1998م. جمعيت كلي سرزمين تاريخي فلسطين به 90/8 ميليون نفر رسيد كه 50/5 ميليون نفر آن ها ـ معادل 9/67 درصد ـ ساكنان يهودي فلسطين اشغالي 48 (اسرائيل) بودند. حدود 17 درصد آن ها فلسطيني هستند و به فلسطينيان سرزمين هاي اشغالي 48 معروفند. همچنين 1596442 نفر (1/32 درصد) كل اين جمعيت در كرانه باختري و 1000175 ميليون نفر ديگر در نوار غزه ساكن هستند. اسرائيل در 11 سال گذشته علي رغم رشد جمعيت فلسطين توانست با اسكان گسترده يهوديان بافت جمعيت را به نفع خود تغيير دهد.
چشم انداز تغيير ساختار جغرافيايي و جمعيتي يهوديان و فلسطين قبل از 1948
بررسي و تحليل روند اسكان يهوديان و جنبش استعماري ـ اسكاني صهيونيسم نيازمند شناخت عوامل متعدد و مؤثر در اين زمينه است. عواملي كه به يهوديان براي مهاجرت به فلسطين و احداث شهرك ها و همزيستي با عرب هاي ساكن فلسطين در اوايل قيمومت انگلستان بر اين كشور كمك كرد. اين مسأله به عوامل مختلفي از جمله روابط حسنه و فارغ از ظلم و ستم عرب ها و يهوديان و نبود اهداف سياسي براي اسكان يهوديان در فلسطين بر مي گردد. در اولين مرحله اسكان قبل از سال 1897 بخشي از مهاجرت يهوديان از كشورهاي شرق اروپا بود كه بعداً يهوديان ساكن ديگر كشورهاي جهان در قالب دسته هاي مشخص وارد فلسطين شدند. يهوديان قبلاً تنها براي مسافرت به فلسطين رفت و آمد مي كردند و هيچ سند تاريخي دال بر سيطره يهوديان در دوره هاي زماني طولاني بر سرزمين فلسطين وجود ندارد. البته يهوديان در دوره هايي در اين سرزمين حضور داشتند. در تورات آمده است كه عبراني هاي نخستين به سرزمين كنعانيان مهاجرت كردند و در يك جا استقرار نيافتند.
جمعيت فلسطين قبل از وقوع فاجعه 1948
ورود يهوديان به فلسطين و خريد زمين فلسطينيان در سايه حمايت بيگانگان شروع شد. يهوديان براي اولين بار در زمان سلطان عبدالمجيد (1839ـ 1861) در سال 1855م. به وسيله موشه مونتفيوري اقدام به خريد اراضي فلسطينيان كردند. با توجه به وضعيت اواخر حكمراني امپراطوري عثماني، سازمان هاي صهيونيستي نشأت گرفته از جنبش صهيونيسم توسعه يافتند و مؤسساتي چون صندوق ملي يهوديان، بانك شهرك هاي يهودي نشين و شركت مكانيزه كردن اراضي فلسطين تأسيس شدند. همه اين سازمان ها براي گسترش حضور يهوديان در فلسطين و مهاجرت آن ها به اين مرز و بوم همت گماشتند. موشه مونتفيوري در خصوص گروه هاي مهاجر يهودي به فلسطين از سال 1882 تا 1948 مي گويد: شمار يهودياني كه تا قبل از شروع مهاجرت يهوديان جهان به فلسطين در سال 1839 در فلسطين مي زيستند حدود شش هزار نفر بود و بيشتر آن ها اصالتاً اسپانيايي بودند . از سوي ديگر، عرب ها 300 هزار نفر جمعيت داشتند كه معادل 2 درصد كل جمعيت فلسطين بودند. اما اطلاعات كمي در مورد جمعيت فلسطين در دوره تسلط امپرا طوري عثماني (1542 تا 1916) بر آن وجود دارد، زيرا آمارگيري عثماني ها بيشتر در بخش هاي نظامي متمركز بود و براي به خدمت گرفتن تعداد زيادي نيروي نظامي صورت مي گرفت. با اين وجود حكومت عثماني در سال 1914 به سرشماري فلسطينيان اقدام كرد. اين كار چند ماه طول كشيد و با انتشار يك گزارش جمعيت فلسطين در آن سال حدود 689 هزار نفر اعلام شد. اما گزارش هاي تفصيلي درباره توزيع جغرافيايي جمعيت فلسطينيان منتشر نكرد. با توجه به اطلاعات موجود، اگر بنا را بر اين بگذاريم كه يهوديان در اين سال 40 هزار نفر جمعيت داشته اند، اين رقم تقريباً معادل 8/5 كل جمعيت فلسطين است. آن گونه كه پيداست مهاجرت يهوديان در عهد امپراطوري عثماني به خصوص پس از تأسيس جنبش جهاني صهيونيست بعد از كنفرانس بال در پايان ماه اوت 1897 گسترده نبوده است. در نتيجه حضور يهوديان در فلسطين در رشد جمعيت فلسطين نقش مؤثري نداشت. به نظر مي رسد كه دوره قيمومت انگلستان بر فلسطين دوره طلايي جنبش صهيونيسم براي تحقق اهداف استراتژي خود در فلسطين بود. فلسطينيان در سال 1922، 8/88 درصد كل جمعيت فلسطين را تشكيل مي دادند. اين در حالي است كه نسبت يهوديان 2/11 درصد بود. همچنان جمعيت فلسطينيان نسبت به يهوديان سير نزولي پيدا كرد تا اين كه پس از تشكيل دولت عبري به حدود 8/69 درصد رسيد و جمعيت يهوديان تا 2/30 درصد كل جمعيت فلسطين افزايش يافت. افزايش چشمگير جمعيت يهوديان به علت سير مهاجرت گسترده آن ها به فلسطين بود كه چند سال قبل از تشكيل دولت عبري در دسته ها و گروه هاي مختلفي وارد فلسطين شدند. مهاجرت يهوديان در قالب دسته هاي مشخص از سال 1880م. شروع شد و در دسته اول از سال 1880 تا 1903م. حدود 25000 هزار مهاجر يهودي وارد فلسطين شدند. گفتني است كه يهوديان در اين دوره وضعيت معيشتي مناسبي نداشتند و در فقر و تنگنا زندگي مي كردند و به جز سالخوردگان يهودي كسي به فلسطين مهاجرت نمي كرد. اين افراد نيز علاقه داشتند كه اواخر عمر خود را در قدس بگذرانند. كنسولگري آمريكا در قدس در سال 1878 اعلام كرد: يهوديان قدس به خصوص فقرا و سالخوردگان در قدس سكني مي گزيدند. اين گونه پيداست كه قدس مركز تجمع يهوديان متعصب و سالخورده است. اين افراد مي خواهند در قدس زندگي خود را با تكدي گري بگذرانند و آخرين لحظات عمر خويش را با عبادت در كنار ديوار ندبه سپري كنند. شمار مهاجران يهود به فلسطين از سال 1904 تا 1914م. افزايش يافت و به 34 هزار نفر رسيد. مهاجرت يهوديان در سال هاي قبل از تشكيل دولت عبري از سال 1932 تا 1939 روند صعودي گسترده اي داشت. اين سال ها شاهد بيشترين مهاجرت به فلسطين بود به نحوي كه بيش از 224 هزار نفر يهودي وارد فلسطين شدند.
علل مهاجرت يهوديان
۱ـ ظهور جنبش نازيسم در آلمان و ظلم و ستم آن ها بر يهوديان. بعضي از نويسندگان يهود مانند آلفرد ليلينتال در كتاب هاي خود نوشته اند كه صهيونيسم جهاني براي توجيه تأسيس دولت عبري با نازيست ها ارتباط برقرار و آن ها را به كشتار يهوديان تشويق كرد. اين كار عجيبي نيست زيرا خود صهيونيست ها پس از جنگ در اقدامات ظالمانه نازيست ها عليه يهوديان شركت مي كردند تا آن ها را به مهاجرت به فلسطين وادار كنند.
۲ـ بحران هاي اقتصادي اروپا بر مهاجرت گسترده يهوديان به فلسطين تأثير زيادي گذاشت و اوضاع اقتصادي آمريكا نيز باعث شد كه دولتمردان اين كشور تدابير لازمي براي جلوگيري از موج مهاجرت به اين كشور اتخاذ كنند. با بررسي اوضاع اقتصادي كشورهاي اروپايي و ديگر كشورهايي كه يهوديان از آنجا مهاجرت مي كردند، به نابساماني و ركود اقتصادي آنه ا پي مي بريم. به عنوان مثال يهوديان هلند نيمي از پنجمين دسته مهاجران را تشكيل مي دهند. همچنين حضور 90 درصد مهاجران اروپايي در دسته پنجم گوياي اين مدعاست كه بحران هاي اقتصادي اروپا نقش مهمي در مهاجرت يهوديان داشته است. شمار زيادي از اين يهوديان كار آزاد و در زمينه هاي مختلف تخصص داشتند. از سال 1935 تا 1939 حدود 1000 پزشك و 500 مهندس يهودي به فلسطين مهاجرت و صهيونيست ها خود را براي تأسيس پايه هاي دولت عبري آماده كردند. انگلستان تلاش مي كرد كه خود را بيشتر به كشورهاي عرب نزديك كند به اين علت در 17 مه 1939 كتاب سفيد را منتشر ساخت و در آن براي اولين بار حد نهايي مهاجرت يهوديان به فلسطين را تعيين كرد. پس از اين تصميم انگلستان، جنبش صهيونيسم مركز ثقل خود را به ايالات متحده آمريكا منتقل كرد و نيويورك به مركز فعاليت اين جنبش تبديل شد. صهيونيست ها در ماه مه سال 1942م. كنفرانس بالتيمور را برگزار كردند و بر سه عامل زير تأكيد كردند:
۱ـ گشودن باب مهاجرت تحت نظارت آژانس بين المللي يهود.
۲ـ تشكيل يك گروه يهودي براي جنگيدن در كنار هم پيمانان صهيونيسم. اين گروه فعاليت خاص خود را داشت و بر حق صهيونيست ها براي تأسيس دولتي به عنوان يكي از ايالت هاي آمريكا تأكيد كرد.
۳ـ تبديل فلسطين به پايگاهي براي يهوديان.
با توجه با مطالب بالا، دسته هاي مهاجر يهودي تأثير مستقيمي در تغيير اجباري بافت جمعيت فلسطين داشتند. همچنين اين مهاجرت ها تحولاتي را در جغرافياي فلسطين به وجود آوردند و آن را به نفع يهوديان تغيير دادند.
تحولات جمعيت فلسطين در نيمه اول قرن جاري از سال 4191 تا 8491
بنا به گزارشي كه در سال 1914م. منتشر شد جمعيت فلسطين در اين سال حدود 689 هزار نفر تخمين زده شد. 634 هزار نفر از آن ها عرب و 55 هزار نفر نيز يهودي بودند. جمعيت يهوديان در اين سال معادل 8 درصد كل جمعيت فلسطين بود. در اوايل اشغال فلسطين به وسيله انگلستان، روند مهاجرت يهوديان به فلسطين شدت يافت و در سال 1920م. به 9 درصد رسيد. اين رقم در سال 1921م. تا 6/10 درصد افزايش يافت. براي اولين بار در تاريخ نوين فلسطين در دوره قيموميت انگلستان در اين كشور، سرشماري به عمل آمد. سپس براي دومين بار در سال 1931 فلسطينيان سرشماري شدند. در دوره قيموميت انگلستان در سال 1922 جمعيت فلسطين به حدود 388/752 رسيد. قبل از سال 1922 سرشماري رسمي در فلسطين به عمل نيامده است. با توجه به اين آمار نسبت عرب ها و يهوديان در اين سال به ترتيب 89 و 11 درصد بود كه جمعيت يهوديان نسبت به سال 1914م. 3 درصد افزايش داشت. اما بنا بر آمار سال 1931م. جمعيت كلي فلسطين به 1035821 نفر رسيد. در اين سال جمعيت عرب ها كاهش يافت و به 84 درصد كل جمعيت رسيد اما در عين حال، جمعيت يهوديان به 16 درصد افزايش يافت. از طرف ديگر، با توجه به گزارش ها و آمار اشغالگران انگليس در مورد جمعيت فلسطين كه مصطفي مراد الدباغ در مجله بلادنا فلسطين به آن اشاره مي كند، جمعيت فلسطينيان در اين سال 1363387 نفر بود كه عرب ها 69 درصد و يهوديان 31 درصد آن را تشكيل مي دادند.
عوامل موثر در رشد جمعيت
از سال 1922 تا 1944 ميانگين رشد طبيعي جمعيت عرب ها 26 در هزار بود. ميانگين آن در ميان مسلمانان و مسيحيان به ترتيب 31 و 21 در هزار بود. اما متوسط رشد طبيعي يهوديان در اين مدت 20 در هزار بوده است. در اواخر قيموميت انگلستان بر فلسطين به خصوص از سال 1942 تا 1946 رشد طبيعي جمعيت در ميان عرب ها و يهوديان به ترتيب 27 در هزار و 21 در هزار بود. ميزان زاد و ولد در ميان عرب ها و يهوديان نيز هر كدام به ترتيب 50 و 40 در هزار و متوسط مرگ و مير نيز به ترتيب 23 و 19 در هزار بود. اگر به ميانگين رشد طبيعي يهوديان و زاد و ولد آن ها نگاهي بياندازيم، تفاوت عمده اي را مشاهده مي كنيم كه ناشي از پديده مهاجرت و تأثيرات آن در افزايش جمعيت مي باشد. اين مطلب به خوبي مدعاي ما را مبني بر اين كه عامل مهاجرت مهم ترين و اساسي ترين عنصر افزايش سرسام آور جمعيت يهوديان در فلسطين بوده است، به اثبات مي رساند. همچنين با بررسي عوامل رشد جمعيت خواهيم فهميد كه رشد طبيعي جمعيت مسلمانان 99.6 درصد، مسيحيان 64 درصد و دروزيان 89 درصد بوده است. در حالي كه رشد طبيعي يهوديان 27 درصد بوده است. با توجه به اين پي مي بريم كه عامل مهاجرت 73 درصد در افزايش جمعيت آن ها در فلسطين دخيل بوده است. مهم ترين مسأله اي كه مي توان از آمار فوق فهميد اين است كه ميانگين مرگ و مير يهوديان نسبت به مسلمانان، مسيحيان و دروزيان كاهش چشمگيري داشته است.
جمعيت فلسطين در دوره قيمومت انگلستان
بررسي عوامل رشد جمعيت فلسطين نشان مي دهد كه جمعيت عرب ها در سال 1922 از 668258 نفر به 1210922 نفر در سال 1944 رسيد. اين در حالي است كه تعداد يهوديان در اين مدت از 83790 نفر تا 528702 نفر افزايش يافت. عوامل طبيعي رشد جمعيت 83 درصد در افزايش جمعيت عرب ها مؤثر و مهاجرت 17 درصد در اين امر دخيل بود. درست برعكس آن، رشد طبيعي جمعيت و پديده مهاجرت به ترتيب 26 و 74 درصد در افزايش جمعيت يهوديان در فلسطين مؤثر بودند. با مراجعه به علل افزايش جمعيت يهوديان متوجه مي شويم كه انگستان سياست جانبداري كامل از يهوديان عليه عرب ها را اتخاذ كرد و اجراي بيانيه بالفور نيز نمونه آشكار اين جانبداري بود. انگلستان در طي 30 سال اشغال فلسطين، دروازه هاي اين كشور را به روي مهاجران يهودي گشود كه در نتيجه آن، جمعيت عرب ها به شدت كاهش يافت و از 89 درصد كل جمعيت در سال 1922 به 67 درصد در سال 1948 كاهش يافت. همچنين به دنبال اين سياست انگلستان، جمعيت يهوديان در همين مدت از 11 درصد به 33 درصد افزايش يافت. به عبارتي ديگر، جمعيت عرب ها در آغاز قيمومت انگلستان بر فلسطين 90 درصد جمعيت كل فلسطين بود و به تدريج در پايان قيمومت انگلستان اين رقم به 67 درصد رسيد. در حالي كه يهوديان 10 درصد كل جمعيت فلسطين را تشكيل مي دادند و در آغاز استعمار انگلستان در فلسطين يك سوم جمعيت اين مرز و بوم را به خود اختصاص دادند. يهوديان همچنان خطري فرا روي عرب ها بودند و براي به چالش كشيدن آن ها به سلاح مهاجرت به عنوان عامل اساسي تغيير جمعيت فلسطين روي آوردند. در نيمه قرن نوزدهم شمار يهوديان فلسطين حدود ده هزار نفر برآورد شده بود و در سال 1914 اين تعداد به 85 هزار نفر رسيد. در جريان جنگ جهاني اول جمعيت يهوديان در فلسطين رو به كاهش نهاد و تا مرز 56 هزار نفر كاهش يافت. جمعيت آن ها در دوره قيموميت انگلستان در فلسطين دوباره سير صعودي به خود گرفت و از 1/11 درصد در سال 1922 به 7/17 درصد در سال 1931 و 28 درصد در سال 1936 و حدود 5/31 درصد در سال 1943 و حدود 33 درصد در سال 1948 رسيد. توزيع جمعيت عرب ها و يهوديان در مناطق مختلف فلسطين نيز بر متوسط رشد جمعيت آن ها تأثيرگذار بود. از سال 1922 تا 1931 رشد جمعيت در مناطقي كه يهوديان اكثريت و اقليت بودند به ترتيب 54 و 15 درصد و از سال 1931 تا 1944 حدود 49 و 36 درصد بود. اين اختلاف رشد جمعيت در مناطق شرقي كه عرب ها در اكثريت بودند و مناطق ساحلي غربي كه يهوديان در اكثريت بودند، به وضوح نمايان بود. در مناطق شرقي جمعيت فلسطين طي دو دوره 1922 تا 1931 و 1931 تا 1944 به ترتيب 15 و 30 درصد و در مناطق ساحلي غربي نيز به ترتيب به 45 و 52 درصد افزايش يافت. نواحي داخلي فلسطين شامل، بئر السبع (منطقه بياباني) الخليل، بيت لحم، قدس، رام الله، طولكرم، نابلس و جنين (منطقه كوهستاني) است و نواحي ساحلي شامل، غزه، يافا، الرمله، حيفا و عكا (منطقه دشت ساحلي) است.
تبعات اقدامات صهيونيست ها در تغيير ساختار جمعيت و جغرافياي فلسطين
در نتيجه اقدامات و سياست هاي رژيم صهيونيستي نسبت جمعيت عرب ها از 52 درصد پس از تشكيل دولت عبري به 9/17 درصد در سال 1949 و 9/12 درصد در سال 1950 رسيد۳۶. جنگ 1967 با جنگ سال 1948 كاملاً متفاوت بود. در سال 1948 صهيونيست ها براي به دست گرفتن قدرت و تأسيس دولت عبري جنگيدند و در سال 1967 براي تصاحب باقيمانده اراضي فلسطيني كه هنور در اختيار خود فلسطينيان بود، به لشكركشي به مناطق فلسطيني پرداختند. در نتيجه اين جنگ حدود 400 هزار فلسطيني از كرانه باختري و حدود 50 هزار نفر ديگر از نوار غزه آواره شدند۳۷. روند تبعيد و آواره كردن فلسطينيان پس از اين تاريخ هم تا 1979 ادامه يافت و تعداد فلسطينيان آواره و تبعيدي از كرانه باختري و نوار غزه حدود 354 هزار نفر يعني ميانگين ساليانه 500/29 فلسطيني رسيد۳۸. از آنچه گذشت روشن مي شود كه عمليات تبعيد فلسطينيان مهاجرتي آزادانه و به ميل خود فلسطينيان نبود بلكه صهيونيست ها براي رسيدن به اكثريت در فلسطين و برتري جمعيتي و رشد غيرطبيعي جمعيت آن ها به اين كار دست زدند.
آينده ساختار جمعيت فلسطين
علي رغم اقدامات صهيونيست ها و آثار جغرافيايي و جمعيتي مترتب بر آن در فلسطين اما ديگر جمعيت يهوديان ساكن در مناطق مختلف سرزمين تاريخي فلسطين در سال 2006 بيشتر از جمعيت فلسطينيان نخواهد بود و جمعيت آن ها با يهوديان به حد مساوي مي رسد. پيش بيني مي شود كه در سال هاي بعدي فلسطينيان برتري جمعيتي فلسطين را به دست گيرند.
* مدير گروه جغرافياي دانشگاه الاقصي در فلسطي
http://www.bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=17573
نویسنده: كسري صادقي زاده
منبع: همشهري ديپلماتيك شماره ۸۹
راديكاليسم (RADICALISM)، در لغت از كلمة …راديكس” كه در زبان لاتين به معناي …ريشه” است، برگرفته شده و …راديكاليسم” در لغت به معني …ريشه گرايي” يا …بنيادگرايي” است، اما در معناي اصطلاحي سياسي، …راديكال” صفتي است كه به گروه ها و افراد يا جريان هايي كه خواهان تغييرات مبنايي و ريشه اي و فوري در اوضاع موجود هستند، اطلاق مي گردد. راديكاليسم در اصطلاح سياسي آن، صرفاً به فرم و قالب، يعني ميل به دگرگوني هاي ريشه اي و بنيادين داشتن، توجه مي كند و دقتي در خصوص محتواي تاريخي فرهنگي دگرگوني ها ندارد. بر اين اساس افراد و گروه هايي با محتواهاي فكري و تئوريك مختلف را مي توان …راديكال” ناميد اعم از مسيحي، يهودي و حتي سوسيالست و ليبراليست ؛ به صرف اين كه خواهان دگرگوني هاي مبنايي و زيربنايي در ساختارها و روندهاي موجود سياسي، اجتماعي و اقتصادي هستند. اين مقاله كوششي است اندك در مورد فهم پديده بنيادگرايي در اسراييل و جايگاه آن در جامعه و همچنين نقشهاي احتمالي آن در انتخابات آتي اسراييل.
در بين بنيادگرايي هاي ديني، بنيادگرايي يهودي با بنيادگرايي مسيحي اندكي متفاوت است. بنيادگرايان مسيحي، حقيقت داشتن كتاب مقدس را ادعا مي كنند، ولي بنيادگرايان يهودي درستي تعبير خاخام ها از كتاب مقدس را مورد تأكيد قرار مي دهند. البته در ميان يهوديان هم گروه هايي هستند كه همانند بنيادگرايان مسيحي، كتاب مقدس را عين حقيقت مي دانند. مثلاً كارايت ها يا ساماريتن ها را مي توان جزء چنين گروه هايي به شمار آورد. به هر حال امروزه در يهوديت مدرن دو جنبش موعودباورانه را مي توان شناسايي كرد كه با الگوهاي بنيادگرايانه ي انديشه و رفتار سياسي مطابقت دارد: صهيونيست هاي مذهبي معروف به فعالان مومن يا گوش آمونيم( (Gush Emunim متشكل از جواناني با لباسهاي سفيد و شب كلاه كه اكثرا در يشيوا (حوزه هاي علميه و مدرسه هاي مذهبي) درس مي خوانند و با زبان عبري سخن مي گويند، معتقدند كه هيچ قانوني برتر از تورات نيست. آنها خواهان تعطيلي همه جانبه كل كشور در شنبه ها هستند و در پي تشكيل نظام اقتصادي هستند كه بر پايه اسفار پنجگانه تورات پي ريزي شده باشد و راهبرد آنها مبتني بر ساختن شهرك در اراضي اشغالي است و در نهايت آنها خواهان تشكيل دولتي هستند كه از سر تا پا بر پايه آموزه هاي هالاخايي استوار شده باشد. اين گروه نه چندان كم تعداد تحت رهبري خاخام كوك پدر و پسر و همچنين خاخام لوينگر بوده و عمدتاً در اسرائيل مستقر هستند اما يهودي هاي راست كيش يا ارتدكس(حريدي ها) علاوه بر اسرائيل در كشورهاي اروپايي، كانادا و ايالات متحده زندگي مي كنند و تشكيلاتي منسجم و توان مالي چشم گيري دارند. از جنبه اعتقادي بنيادگرايان تندرو بر اين باورند كه يهودياني مانند تئودور هرتزل از جانب خداوند برانگيخته شده اند تا جنبش سياسي به راه اندازند و مهم ترين هدف چنين جنبشي متمركز كردن مسيحيان پراكنده ي جهان در سرزمين موعود فلسطين است. بر اين اساس آنها دولت اسرائيل را همواره زير فشار قرار مي دهند تا سرزمين هاي بيشتري را اشغال كند. البته آرمان اصلي بنيادگراهاي يهودي ظهور منجي و مسيحي است كه دشمنان ملت يهود را نابود خواهد كرد، عدالت را در سرتاسر جهان گسترش خواهد داد و در نهايت رستگاري را براي آنها به ارمغان بياورد.
صهيونيسم مذهبي امروز و پس از پايان عقب نشيني از نوار غزه و محقق نشدن هيچ يك از پيش بيني هاي نظريه پردازان اين جريان، با بحران موجوديت و هويت روبرو شده است. اكنون نقش محوري كه اين جريان در اسرائيل ايفا مي كرد، مورد امتحان واقع شده است، زيرا افراد اين جريان از فجايعي كه در طول سال گذشته بر آنان رفت، درس نگرفتند. به اعتقاد اگاهان سياسي چنانچه آنان نتوانند بار ديگر به مردم (عموم جامعه صهيونيستي) نزديك شوند و نقش محوري خود را كه در جامعه صهيونيستي به عنوان پاسدار هويت يهودي براي اسرائيل ايفا مي كردند، دوباره به دست گيرند، در آن صورت به جرياني حاشيه اي و منزوي تبديل خواهند شد.
تحليلگران اسرائيلي بر اين باورند كه اين تناقض در وضعيت صهيونيست هاي بنيادگرا آثار بسيار مخربي براي اسرائيل در پي خواهد داشت، به ويژه كه شمار زيادي از آنان به خدمت نظامي در ارتش دولت عبري روي آورده اند و اين شمار هر روز در حال افزايش است و تناسبي با شمار آنان در جامعه يهوديان ندارد. علاوه بر آنكه اين گروه در جامعه صهيونيستي به عنوان عامل پيوند اقشار مختلف و متضاد يهوديان جامعه اسرائيل نقش ايفا مي كنند؛ همچنين، آنان از متعصب ترين صهيونيست هايي هستند كه به رغم بنيادگرا بودنشان، از يهوديان حريدي يا متديني كه به دور از تحولات جامعه به سر مي برند، متمايزند.
حزب ملي ـ مذهبي شاخه سياسي صهيونيست هاي بنيادگراست، اين حزب تمام تلاش هاي خود را بر ساخت شهرك هاي صهيونيست نشين در كرانه باختري و پيش از آن در نوار غزه متمركز كرده بود. اين نگرش موجب شد كه اهداف اساسي ديگري كه حزب بر اساس آن تشكيل شده بود، فراموش گردد. اين توجه افراطي به تلاش براي شهرك سازي موجب شد كه ديدگاه هاي سنتي كه مخالف سرسخت مدرنيسم است انديشه اين گروه را تحت تأثير قرار دهد و حتي امور سياسي كه خاخام ها به آن فرا مي خوانند، مقدس تلقي گردد. اين وضع تابدانجا پيش رفت كه آنان از وقوع معجزه سخن به ميان آوردند و به پيروان خود گفتند كه براي مقابله با طرح عقب نشيني از شهرك هاي نوار غزه منتظر دخالت مستقيم خداوند باشند. اين ادعاها تا بدانجا كشيده شد كه خاخام ها اظهار داشتند كه حكومت شارون از اوامر خداوند سرپيچي مي كند و به همين سبب بر يهوديان پرهيزكار واجب است كه از حكومت كفر اطاعت نكنند. به دنبال اين اظهارات، خاخام ها از نيروهاي نظامي درخواست كردند كه از دستورات فرماندهان خود سرپيچي كنند. هنگامي كه اسرائيلي ها ملاحظه كردند كه اكثريت شهرك نشينان يقين دارند كه براي ناكام گذاشتن اجراي طرح عقب نشيني حتما خداوند دخالت خواهد كرد، شگفت زده شدند. يكي از خاخام هاي يهودي هم بزرگ ترين سالن شهر قدس اشغالي را اجاره گرفت تا جشن پيروزي بر حكومت را در آن برگزار كند! اويگدور نونتزال خاخام بخش قديمي شهر بيت المقدس در جمع تعدادي از شهرك نشينان پارا از آنچه ديگر منتقدين دولت گفتند فراتر گذاشت و به طور علني اعلام كرد:طبق قوانين شريعت يهود هر شخصي كه سرزمين اسرائيل را به غير يهوديان واگذار كند، رودف محسوب مي شود(رودف يك اصل شرعي يهودي است كه به فرد اجازه مي دهد كسي را كه قصد قتل وي را دارد ،به قتل برساند) معني اين جمله يعني اينكه شارون قصد جان ما را كرده و ما مجازيم كه وي را به قتل برسانيم.
نكته قابل توجه اين كه شمار يهودياني كه به عنوان صهيونيست هاي متدين (بنيادگرا) در اسرائيل شناخته مي شوند در حدود 750 هزار نفر است كه در حدود 7/13 درصد كل جمعيت يهوديان داخل فلسطين اشغالي را تشكيل مي دهند.اما اين اقليت داراي قدرتي به مراتب بيش از ميزان جمعيتشان هستند و به بسياري از پستهاي كليدي در حكومت دست يافته اند و برخي از ناظران و تحليلگران اسرائيل از آن بيم دارند كه جريان تندروي حريدي كه 11 درصد از كل يهوديان اسرائيل را تشكيل مي دهد بر امور ديني يهوديان سيطره يابند كه در اين صورت بحراني واقعي پديدار خواهد شد و هزاران نفر از پيروان صهيونيسم ديني از حكومت خود جدا خواهند شد و با خدمت نظامي مخالفت كنند.
رئيس كميته روابط اسرائيل و يهوديان خارج از اسرائيل مي گويند: جامعه صهيونيستي هم اكنون جنگي فرهنگي و تلخ را در داخل تجربه مي كند(جنگ بين لائيكها و مذهبي ها) كه مشخص خواهد كرد كه اسرائيل يك دولت يهودي خالص خواهد بود يا دولت همه شهروندانش و بدون ميراث يهوديت.
به همين سبب لايبر از صهيونيست هاي تندرو مي خواهد كه در روشي كه در پيش گرفته اند، بازنگري كنند و راه خود را از كساني كه نگرشي ساده لوحانه نسبت به جامعه اسرائيل دارند، جدا سازند و از ظهور خاخام ها و مدرسان ديني ميانه رو حمايت كنند تا نسل جديد به تندروي بيشتر دچار نگردد. وي مي افزايد، اين دسته از يهوديان بايد درخواست خاخام هايي را كه تلاش مي كنند به مسائل ديني جامه سياسي بپوشانند، رد كنند و با وحشي گري و خشونتي كه هم اكنون در ميان جريان تندروها موج مي زند، مقابله كنند.و به طور كلي تحت تاثير افراطي گري هاي انان قرار نگيرند.
رئيس كميته روابط اسرائيل و يهوديان خارج در مركز خدمات عمومي شهر قدس اشغالي نيز مي گويد كه هم اكنون نسل پس از صهيونيسم در حال شكل گيري است و افراد آن توانسته اند بر نظام آموزش در اسرائيل سيطره يابند و عبارت هايي مانند اسرائيل ناقص متولد شد را وارد نظام آموزشي اين رژيم كرده اند.آنها به دولت قبولاندند كه بايد مدرسه هاي مخصوص به خود (يشيوا)را داشته باشند به عبارتي آنها هم اكنون صاحب نوعي سيستم بسته آموزشي ميباشند كه مروج راديكاليسم ديني در اسراييل است و روزبروز به شمار آن افزوده مي شود.
برخي تحليلگران معتقدند كه تنش بين بنيادگرايان و ناسيوناليستهاي اسراييل كاملا ريشه اي بوده و نمي توان آن را در زمره دعواهاي خانگي شمرد چرا كه شكاف بين مذهبي ها و لاييك ها روز بروز بيشتر ميشود و هم اكنون منازعه مذهبي ها و لاييك ها باعث تضعيف دولت گشته،چرا كه دولت تنها با اين مسئله روبرو نبوده و به همراه آن مجبور است بار سنگين شكاف طبقاتي عظيم و همچنين منازعه اسراييل و فلسطين را هم به دوش بكشد.
بنيادگرايان و انتخابات
در ابتدا لازم است تا ابتدا كمي فضاي كنوني حاكم بر انتخابات را تشريح كنيم و سپس به مسئله بنيادگرايان بپردازيم.
هم اكنون سه جريان عمده در انتخابات آتي اسرائيل نقش اول را بازي مي كنند.
جريان راست ميانه روي آريل شارون؛ وي پس از خروج از ليكود اقدام به تاسيس حزب كاديما يا پيشرو نمود كه هدف از تاسيس آن سكانداري اسرائيل به روش سابق است با اين تفاوت كه اين بار حزب از انسجام دروني بالايي برخوردار است و از سنگ اندازي هاي اشخاصي چون بنيامين نتانياهو به دور است و شارون حرف اول و آخر را در حزب مي زند .
حزب شارون همچنان به طرح نقشه راه پايبند است (البته با ملاحظات 14گانه شارون) و نيز وي خواهان ترسيم مرزهاي دائمي اسرائيل و تكميل ساخت ديوار حائل و الحاق شهركهاي اشغالي و مناطق موسو م به مناطق امنيتي به اسرائيل و در نهايت بيت المقدس به عنوان پايتخت اسرائيل باقي مي ماند . كارشناسان مسائل اسرائيل شارون را قبل از سكته مغزي- همواره بخت اول پيروزي در انتخابات مي دانستند.
جريان راست تندرو به رهبري بنيامين نتانياهو؛ وي از ابتدا مخالف طرح آزادسازي غزه بوده و بارها به همين علت با شارون رودر رو شد ، به اعتقاد بسياري از افراد در داخل اسرائيل، وي يك فرصت طلب است ودر صورتي كه جو داخلي اسرائيل به سمت امنيتي شدن پيش برود وي مي تواند با بسيج كردن نظاميان، بيشترين استفاده را ببرد. به هر حال شرقي تباران اسرائيل (سفاردي ها) به طور سنتي از طرفداران ليكود به شمار مي روند و اين امر از امتيازات وي در اين دوره است.
جريان چپ ميانه رو به رهبري عمير پرتز؛ گفته شده است نام اصلي وي امير پرويز و يك ايراني الاصل مي باشد وي در انتخابات اخير حزب كارگر توانست رهبر پر سابقه حزب يعني شيمون پرز را شكست دهد و به ائتلاف با ليكود پايان دهد وي قبل از پيروزي بر شيمون پرز رئيس اتحاديه كارگري (هستدروت)بوده و با شعار نگرش به درون و بهبود بخشي زندگي كارگران ، پر كردن شكاف طبقاتي و حمايت از اقتصاد آزاد بر رقيب خود چيره گشت. از امتيازات وي جوان بودن و مطرح شدن به عنوان يك چهره جديد است. همچنين وي مي تواند به علت شرقي بودن از كشمكش بين شرقي ها و غربي ها بهره برداري نموده و درصدي از آراي شرقي تباران را هم با خود به همراه داشته باشد از ديگر امتيازات وي اين است كه وي تنها نماينده از جناح چپ خواهد بود در صورتي كه از جناح رقيب دو نماينده به ميدان آمده و اين امر مي تواند با عث شكسته شدن آراي شارون و نتانياهو به دست يكديگر شود،اما از معايب وي بي تجربه بودن در امر انتخابات و نيز عدم تخصص وي بر مسائل سياسي است همچنين ايراني بودن وي نيز مي تواند براي وي يك امتياز منفي تلقي گردد و در نهايت معضل اصلي وي اين است كه تا وقتي مردم اسرائيل احساس نا امني بكنند ديگر نوبت به مواردي چون رفاه اقتصادي نمي رسد.البته وي مي تواند با اتخاذ مواضع تند نسبت به فلسطينيان و سر دادن شعار رفاه در سايه امنيت هم از اراي اشكنازي ها بهره ببرد و هم آراي طبقات ضعيف شرقي.
به نظر مي رسد در چنين شرايطي بنيادگرايان به سمت نتانياهو گرايش بيشتري داشته باشند چرا كه از نظر آنان شارون يك خيانتكار است و بارها وي را به قتل تهديد كردند آنها در راهشان مصمم هستند و ترور اسحاق رابين بدست جواني به نام ايگال عامير شاهدي بر اين امر مي باشد اين درست است كه انها نهايتا 15درصد جامعه را تشكيل مي دهند اما قدرت آنان به مراتب بيشتر از كميتشان است و نتانياهو مي تواند از آنها به عنوان ابزاري براي نيل به پست نخست وزيري بهره فراوان ببرد.
در پايان اين نكته را هم بايد در نظر داشت كه هنوز قضاوت در مورد انتخابات آتي اسرائيل زود است و ممكن است تا موعد مقرر اتفاقات زيادي اعم از مرگ يا ترور و يا حتي ائتلاف مجدد بين رقبا بيفتد از نظر نگارنده اسرائيل مدتي است كه در حال درجا زدن است و سير نزولي آن آغاز شده و مي شود تحركات اخير شارون را به نوعي با اعلام فروپاشي شوروي توسط گورباچف و حفظ روسيه از خطر نابودي مقايسه كرد چنانكه وي با رها كردن اقمار شوروي سابق از فروپاشي روسيه جلوگيري نمود.
http://www.bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=17614
|
|
ایسنا:بهمن كشاورز كه بالاترين راي كسب شده در انتخابات هيات مديره كانون وكلا را به خود اختصاص داد توانست ١١٨٨ راي از تعداد ١٨٣٤ نفر شركت كننده در انتخابات را به دست آورد.
١-بهمن كشاورز ١١٨٨ راي ٢-گودرز افتخارجهرمي ١١٤٨ راي ٣-محمد فرض پور ماچياني ١٠٨٢ راي ٤-عبدالفتاح سلطاني ٩٥٧ راي ٥-اسماعيل مصباح اسكويي ٩٢٨ راي ٦-شهرام مدرس گيلاني ٨٩٢ راي ٧-علي نجفي توانا ٨٦٦ راي ٨-امير حسين آبادي ٨٥٧ راي ٩-سيد ابراهيم ثابت قدم ٨١٣ راي ١٠-جهانگير مستوفي ٧٥١ راي ١١-رضا تمدن ٧٠٩ راي ١٢-سيد احمد سعادت ٦٩١ راي ١٣-شاپور منوچهري ٦٦٠ راي ١٤-رضا آشوري ٦٥٥ راي ١٥-توران شهرياري ٦٤٨ راي ١٦-سيد جمال الدين مير سليمي ٦٠٥ راي ١٧-ابوالفتح رفيعي آشتياني ٦٠١ راي ١٨-بهشيد ارفع نيا ٥٩٧ راي
-حسين معصومي -محمد علي دادخواه -كريم بخنوه -جهانگير حسن خاني -علي كاكا افشار -حسين محمد نبي -نعمت اله احمدي نسب -رضا معتمدي -احمد جاويد تاش -علي حامد توسلي -حسين عسگري راد -محمد حسين جباري زاده -قاسم كميلي -سيد علي اكبر توكلي -ايرج اسماعيل پور -سيد مصطفي شريعت -محمد خزائل -التفات سنايي -پرويز تابشيان اصفهاني -محمد حسين قائم مقام فراهاني -محمد رضا نيكويي تهراني -محسن فرشاد يكتا -ناصر چوبدار -عبد الصمد خرمشاهي -محمد صادق آل محمد -شهرام فتحي نژاد -احمد شمس -مهدي نيكفر -محمد علي عظيمي -غلامرضا فرح روز -عبدالحسين مدرس بستان آباد -پرويز كيهاني -محمد علي مهدوي ثابت -جواد خالقيان -اباذر محبي -سيد اسماعيل نوري اشكلك -محمد علي جداري فروغي -مرتضي كاوياني -مهوش زند -نبي اله احمدلو -محمد صالح وليدي -احمد بشيري -احمد علي رستگاران -قدرت اله فرح بخش -علي قاسمي نراقي -محمد جواد رفيعي -هوشنگ سرباز وطن -عباس كريمي
-اسداله بيات-انصراف -محمد پورطهماسبي فرد-انصراف -سيروس پرورش-انصراف -ناصر رجبي-انصراف -محمد باقر مير سراجي-انصراف -منوچهر نوروزيان-انصراف -تقي نجف زاده -انصراف -هادي اسماعيل زاده-انصراف
|
در بسیاری از محافل بین المللی این پرسش مطرح است که دلیل اصلی انعطاف ناپذیری ایران در ماجرای هسته ای چه می باشد؟ واقعیت این است که ایران در جریان هسته ای ملاحظاتی دارد که معتقد است نظام بین المللی آن را درک نکرده است و یا حداقل پاسخ مناسبی به آن ملاحظات نمی خواهد بدهد. اما واقعیت این است که دیپلماسی ایران نیز نمی تواند تأمین کننده این ملاحظات باشد.
ملاحظات ایران:
الف) امریکا قصد دارد ایران را از ترتیبات امنیتی در منطقه خلیج فارس حذف کند. ایران پرقدرت ترین کشور منطقه است ولی فاقد نقشی است که شایسته آن است.
ب) امریکا در حال حاضر با اعمال سیاست صلح محدود گوشه چشمی هم به تغییر نظام ایران دارد و به طور غیر آشکار در جهت سیاست تغییر رژیم نیز فعالیت می کند.
ج) ایران در چنین وضعیتی به این نتیجه رسیده که چندان تفاوتی ندارد که چه موضعی اتخاذ کند زیرا امریکایی ها
Continue reading "امکانات مانور ایران"در مجمع جهانی اقتصاد در شهر داووس که بانفوذترین و مشهورترین رهبران و شخصیت های جهان در حوزه های مختلف حضور دارند، برخلاف سال های گذشته از مقامات بلندپایه ایرانی کسی در این اجلاس شرکت نکرد. حضور در این اجلاس که همراه با پرداخت هزینه های سنگین آن است، امکان موثری برای بیان مواضع و نیز ارتباط نزدیک با شخصیت های برجسته جهان به دست می دهد.
در سال های گذشته در این اجلاس ايران سعی می کرد مواضع خود را در مسائل جهانی در فرم و صورت مناسبی ارائه دهد و در عین حال از امکانی که این اجلاس برای جذب سرمایه گذاری های خارجی به وجود می آورد، بهره برداری کند. معلوم نیست به چه دلیل مقامات بلندپایه ایرانی از شرکت در این کنفرانس خودداری کردند. این شیوه در زمانی که ایران به شدت در خطر انزوای بین المللی قرار دارد، بر دامنه خطرهایی که منافع ملی ایران را تهدید می کند، می افزايد.
تبلیغات رسانه ای نشان می دهد که برخلاف عراق حجمه تبلیغاتی سنگینی که بر علیه ایران آغاز شده، حتی با استقبال رسانه های منتقد و بی طرفی همچون لوموند و گاردین نیز رو به رو شده است. در این میان گروه های فعالی که از حمله محدود نظامی به ایران حمایت می کنند، بهره برداری جسته و تلاش می کنند فضایی را ایجاد کنند تا دولتمردان امریکایی در مسیری قرار بگیرند که آنها با شعار تغییر رژیم در جستجوی آن هستند.
Committee on Present Danger در بیانیه اخیر خود خاطر نشان می سازد که نظرسنجی ها در امریکا نشان داده است که اکثریت مردم امریکا از یک اقدام نظامی که منجر به جلوگیری و توسعه فعالیت های هسته ای
alirhaghighi@yahoo.com
درجه رویارویی ایران با نظام بین المللی روز به روز به دلیل چرخش سریع اروپاییها وفقدان انعطاف لازم از سوی ایران دایما افزایش می یابد .
جدا از انگلستان که اکنون سردمدار مبارزه با ایران و ارجاع پرونده ایران به سازمان ملل گشته است
فرانسه والمان در شدید الحن ترین مواضع خود بعد از انقلاب اسلامی ، بر علیه ایران سخن رانده اند . بسیاری مفسران حتی لحن تهدید امیز زاک شیراک در مورد استفاده از سلاح اتمی برعلیه دولتهای حامی تروریسم را متوجه ایران دانسته اند . ودر یک تحلیل غیر مترقبه سازمان ضد جاسوسی المان نیز مدعی شد به اسنادی دست یافته که نشان میدهد ایران در استانه ساخت سلاح اتمی است . ظاهرا اروپاییها چنین وانمود می کنند که ایران از فرصت 2.5 ساله مذاکرات بهره جسته و با پنهانکاری کارهای هسته ای خود را به پیش برده است . و اکنون مقابله با ایران به عنوان یک عنصر پرستیژی برای سیاست اروپا صرفنظر از هزینه های ان درامده است .
این در حالی است که بسیاری از منتقدان داخلی سیاست هسته ای ایران بر این باور بودند که مشکل هسته ای ایران مشکلی برآمده از بی اعتمادی میان رابطه ایران و امریکا است و مذاکره با اروپایی ها برای حل این موضوع به بیراهه خواهد انجامید، زیرا تضمین ها و امتیازاتی که در قبال چشم پوشی ایران از حقوق قانونی خود در زمینه غنی سازی می تواند به ایران داده شوند در اختیار امریکا می باشد. نتایج این چندساله نیز نشان داده است که این منتقدان درست پیش بینی کرده بودند و سیاست انعطاف ناپذیر ایران برای عدم مذاکره با امریکا، ایران را در وضعیت مخاطره آمیزتری قرار داده است.
اکنون که جناح های جنگ طلب در امریکا و برخی جریانات حتی در اروپا، سوار قطار جنگ بر علیه ایران شده اند، ایران متأسفانه اقدامات دیپلماتیک و شعارهایش به گونه ای است که بیش از آنکه قطار صلح را به راه بیاندازد، بر سرعت قطار جنگ افزوده است و توجیهات لازم از جنبه تبلیغاتی که رسانه های بانفوذ لازم دارند در اختیار آنها قرار می دهد.
سفر به سوریه
سفر رئیس جمهور به سوریه در این موقعیت نمونه ای از این نوع دیپلماسی می باشد. مواضع و دیدارهای رئیس جمهور به ويژه با گروههایی که در بمب گذاری های انتحاری اسرائیل دست دارند و رسما ً مسوولیت آن را به عهده می گیرند، بهترین تبلیغ برای مخالفین ایران است که این کشور را تنها مخل صلح اعراب و اسرائیل می دانند.
معلوم نیست که بر مبنای چه تحلیلی این سفر در این موقعیت صورت گرفته است. آیا واقعا ً سوریه می تواند برای ما کاری انجام دهد ایا در تحریم و یا مقابله نظامی با غرب ،نیرو وکشور موثری برای ما محسوب میشود.حکومت موروثی بشار اسد که به واسطه چندین دهه سرکوب جامعه سوریه به وسیله حزب بعث ، موفق شد بدون خونریزی و انتخابات جانشین پدر خود گردد، اکنون دست به دامان عربستان سعودی شده است که نگذارد غرب اقدامات بیشتری علیه سوریه انجام دهد. در سفر دیک چینی به عربستان محور مذاکرات امیر عبدالله با معاون اول ریاست جمهوری امریکا بر محور حل مسالمت امیز مسئله سوریه دور می زد .
آیا مسأله فلسطین در چنین وضعیتی اولویت سیاست خارجی ایران گردیده است؟ کافی است ما حتی به رفتار سوریه نگاه کنیم تا بفهمیم چقدر در دیپلماسی و انعطاف پذیری و دنبال کردن منافع ملی اما ن نیز از این کشور عقب می باشیم.
مواضع سوریه
الف) سوریه با امریکا روابط دیپلماتیک دارد. سران این کشور دائما ً در مذاکره و گفتگوهای مستقیم با مقامات امریکایی قرار دارند. کسی نیز داشتن چنین روابطی را به معنای سازش سوریه با امریکا تلقی نمیکند
ب) سوریه حتی با اسرائیل مذاکرات علنی و مخفی داشته است و مشکلش بیش از آنکه شناسایی اسرائیل باشد، مسأله بلندهای جولان است که به تصرف اسرائیلی ها درآمده است و در صورت پس دادن این بلندی ها مشکلی برای شناسایی اسرائیل ندارد. علاوه بر این مخالفت سوریه با صلح میان دولت خودمختارفلسطین و اسرائیل از آن جهت است که بر این باور است در صورت صلح میان دولت خودمختار فلسطین و اسرائیل، سوریه تنها مانده و کارتی برای امتیازگیری ندارد. بنابراین، از گروه های مخالف صلح استفاده می کند تا بتواند امتیاز بیشتری کسب کند وگرنه برای حزب بعث سوریه نه جهان اسلام مطرح است و نه فلسطینی ها.
ج-آنها بدین می اندیشند که سوریه از این منازعه چه سودی می تواند کسب کند؟ در طول چندین دهه گذشته که حزب بعث در این کشور به قدرت رسیده است، شعارهای رادیکال زمینه هایی بوده است که این کشور بتواند از دولت های عرب اخاذی کند. جالب است بدانیم که بر مبنای اسناد موجود دولت شاه نیز کمک های قابل توجهی به دولت سوریه کرده بوده است.
د- بعد از انقلاب نیز دولت سوریه درصدد برآمد که دولت واحدی با صدام حسین تشکیل دهد که اختلافات میان صدام و حافظ اسد مانع از تحقق این امر شد و در جنگ میان ایران و عراق این کشور در قبال پولهای کلانی که از ایران گرفت، از ایران حمایت نمود. در جنگ اول خلیج فارس نیز سوریه برخلاف ایران به همکاری مستقیم و آشکار با نیروهای ائتلاف بر علیه عراق دست زد و منابع مالی بیشماری از این طریق به دست آورد. سوریه همواره نشان داده است که ایران را نیز به خاطر منافع می تواند به کناری نهد، همچنانکه در سالهای گذشته در اجلاس سران عرب از بسیاری از قطعنامه هایی که از حاکمیت امارات متحده عربی بر جزایر سه گانه و خواهان پایان اشغال ایران شده ، حمایت کرده است.
موضع ایران
متاسفانه برخی دولتمردان ایرانی با این توهم که تحت هیچ شرایطی امریکا و متحدانش نمی توانند به ایران حمله کنند. بی محابا روش رویارویی را برگزیده اند. دیپلمات زیرک باید بداند که همه گزینه ها بر روی میز قرار دارد . و قابلیتهای لازم را برای مقابله با انها باید داشته باشد . علاوه براین ظاهرا میان سیاستهای دولت و شورای عالی امنیت ملی اختلاف روشی مشاهده میشود که مصالح ایران را به طور جد به خطر می اندازد
ایران اکنون باید از جنبه تبلیغاتی از هرگونه رفتاری که نشان از جنگ طلبی، رویارویی و تأیید تبلیغاتی باشد که غرب برای حمله مقطعی نظامی به منابع اقتصادی و نظامی ایران و یا اعمال تحریم های گسترده اقتصادی علیه ایران نیازمند آن است، خودداری ورزد.
- حجه الاسلام و المسلمین دکتر صٿوی (مدیر آکادمی مطالعات ایران در لندن)
- مهندس مجید خبازان (پژوهشگر و خبرنگار)
- دكتر علیرضا حقیقی (كارشناس امور بین الملل)
متن سخنرانی ها را می توانید اینجا بشنوید
http://www.kanoontowhid.org/vp.php?pi=98
گفتگوی راديو بين المللی فرانسه با سعيد محمودی و عليرضا نامور حقيقی درباره کشاکش بين المللی بر روی پرونده هسته ای ايران
در برنامه "زمينه ها و زمانه ها"ی اين هفته راديو بين المللی فرانسه، فرنگيس حبيبي با آقايان سعيد محمودي، استاد حقوق بين الملل در سوئد و عليرضا نامورحقيقي، پژوهشگر علوم سياسی در کانادا درباره کشاکش بين المللی پيرامون موضوع پرونده هسته ای ايران و گزينه های مختلف در برابر آن به گفتگو نشسته است. اين گفتگو را در زير بشنويد.
متن گفتگوی هفتگی داريوش سجادی با دکتر عليرضا حقيقی کارشناس سياسی بنياد پژوهش های ايران وابسته به تلويزيون هما
پخش شده در تلويزيون هما مورخه ـ 24/آذر/84
داریوش سجادی:
جناب آقای حقيقی، عنايت داريد که سخنان آقای احمدی نژاد مبنی بر غلوآميز بودن واقعه تاريخی هولوکاست بازتاب های گسترده ای در سطح جهان داشت. جنابعالی برآيند مواضع اتخاذ شده نسبت به اين اظهارات را چگونه ارزيابی می کنيد؟
علیرضا حقیقی:
باید ببینیم آقای احمدی نژاد از چه زاویه ای این موضع گیری را کرده تا بتوانيم تبعات مثبت یا منفی آن را در حوزه سیاست خارجی ومنافع ملی ارزیابی کنیم. نکته اولی که باید در تحليل سیاسی اين مسئله مد نظر قرار داد آن است که باید ببینیم آقای احمدی نژاد اکنون با چه شاخصی مسئله اسرائیل را به اولويت های سیاسی خارجی ایران مبدل کرده؟
همانطورکه می دانید ایران با چالش مسئله هسته ای و تحریم های اقتصادی آمریکا روبرو است و تمام سیاست خارجی ایران بسیج شده بود برای حل آن مسئله. اما اکنون آقای احمدی نژاد یک جبهه جدیدی را در سیاست خارجی ایران باز کرده که قطعاً تاثیراتی در دو حوزه هسته ای و تحریم های اقتصادی می گذارد. سخنرانی های پی در پی رئيس جمهور نشان می دهد که ایشان می خواهند جبهه جدیدی را باز کنند و این جبهه جدید تبعات زیادی را بر ایران تحميل کرده.
داریوش سجادی:
جنابعالی در مقاله ای که اخيراً منتشر کرديد دو خط مشی را در اتخاذ سیاست جدید آقای احمدی نژاد محتمل دانسته ايد. يکی بالا نگاه داشتن قیمت نفت و دوم ایجاد یک بسیج اجتماعی در داخل با تکیه بر دشمن خارجی. اين دو به چه معناست؟
علیرضا حقیقی:
اينکه بخواهيم از زاویه دید آقای احمدی نژاد مسائل را تحليل کنیم، چون ایشان انگیزه و شاخص خودشان را برای این کار مطرح نکرده اند، لذا کار ما دشوار می شود. ما ابتدا باید مشخص کنیم که شاخص ايشان برای اولویت دادن به مسئله اسرائیل آن هم در موقعیت فعلی چیست؟
آقای احمدی نژاد در مقام ریاست جمهوری مسئولیتی در قبال ملت و دولت ایران دارد که اين مسئوليت ايشان را ملزم می کند تا با یک ارزیابی استراتژیک و نه فردی به مسائل بپردازد. اين در حالی است که صحبت های آقای لاریجانی و کلاً مقامات برجسته ایرانی از اول انقلاب تاکنون جدا از این موضع گیری بوده. حتی امام هم که موجودیت اسرائیل را نفی کردند در یک دوره متفاوت از دوره کنونی بود. گذشته از آنکه بايد بخاطر داشته باشيم امام در مورد صدام حسین و عربستان سعودی هم مواضع بسیار تندی اتخاذ کرده بودند، ولی با تغییر اوضاع و شرایط، دولت ایران آن مواضع را تعدیل کرد.
داریوش سجادی:
يعنی جنابعالی معتقد هستید که مواضع آقای احمدی نژاد را باید نوعی تکروی سیاسی، خارج از منظومه نظام تلقی کرد؟
عليرضا حقيقی:
به هر حال همانطور که مقام رهبری تاکید کرده اند، نظام جمهوری اسلامی همواره بر تعهدات و قراردادهای بین المللی و همچنين به ثبات بین المللی و منطقه پایبند است و قصد ندارد نظم بین المللی را بر هم بزند، در عین حال که اجازه هم نخواهد داد که هیچ کشوری استقلالش را مخدوش کند.
داریوش سجادی:
پس انگیزه آقای احمدی نژاد از بیان چنین مواضعی چه می تواند باشد؟
علیرضا حقیقی:
البته ما فرض را بر اين می گذاريم که اين سياست های جديد متکی بر يک تحليل استراتژيک است. ولی اگر این حرف ها بر مبنای تحلیلی انجام نشده باشد هزینه هائی که این کار بر سیاست خارجی ایران تحمیل می کند بسیار نامناسب وخطرناک خواهد بود. اما چنانچه عقبه ای استراتژيک برای اين مواضع فرض نمائيم در آنصورت ممکن است هدف ايشان از اتخاذ چنين مواضعی بالا نگاه داشتن قيمت نفت باشد. طبيعی است وقتی منطقه بحرانی شود قیمت نفت می تواند بالا بماند. نکته دیگر اینکه اینها معتقدند ما نباید موضع انفعالی نسبت به اسرائیل داشته باشیم. دیگر اینکه ایران می خواهد از موضع انفعالی خارج شود و با موضع فعال عمل کند. برمبنای این تحلیل تجربه نشان داده موقعی که موضع فعال گرفته می شود، رقیب معمولاً عقب می نشیند و بر اساس همان تحليل، دشمن توانائی انجام هیچ کاری علیه ایران را ندارند و همه صحبت هائی که در مورد عملیات نظامی یا مسائل دیگر مطرح می کنند در حقیقت یک نوع بلوف است. این مسائل باعث خواهد شد یک بسیج اجتماعی در ایران ایجاد شود. بسيج اجتماعی معمولاً زمانی ایجاد می شود که جامعه در مقابل یک خطر خارجی واقع شود. شاید آقای احمدی نژاد این طور فکر می کنند که اگر این موضوع برجسته شود غرب در مورد مسئله هسته ای کوتاه بیآید. آقای احمدی نژاد زمانی که شهردار بودند در ارتباط با نظام بوروکراتيکی که در مقابل ایشان بود معتقد بودند که موقعی که شما بخواهید با گاسپاروف شطرنج باز مشهور جهانی شطرنج بازی کنید وقتی سطح بازی تان نازل باشد هیچ راهی نداريد مگر اینکه قاعده بازی را تغییر دهيد والی از گاسپاروف شکست خواهيد خورد. ایشان این رويکرد را در مقابله با نظام بوروکراسی ایران که منجمد شده، مطرح کردند و متذکر شدند که این مناسبات را می خواهند از بین ببرند. ظاهراً همين ذهنیت را ایشان در روابط بین الملل هم دارد. یعنی می گوید چون مناسبات بین المللی علیه ماست، ما قواعد بازی را که آنها برای ما تحمیل کرده اند را نمی پذیریم. ولی بايد توجه داشته باشيم که چنين تغيير رويکردی به آن سادگی ها هم نيست. ممکن است در حوزه های داخلی این کار به راحتی انجام گیرد، ولی در حوزه بین الملل این کار بسیار خطرناک است. چرا که اولاً جناح های افراطی و تندرو داخل اسرائیل را قدرتمندتر می کند. همانطورکه شاهد بودیم بعد از صحبت آقای احمدی نژاد موقعیت جناح های صلح طلب درون اسرائیل کم رنگتر شد. آقای نتانیاهو که جز کسانی بود که همواره معتقد بود آمریکا باید به جای عراق، به ایران حمله می کرد در اين قائله از موضع برتری برخوردار شد.
نکته دوم اینکه ادامه این مواضع باعث خواهد شد که واشنگتن و جناح های واقع گرای وزارت خارجه آمریکا به این نتیجه برسند که ایران اپوزیسیونی ندارد تا بتوانند آن را جایگزین کنند، تغییر رژیم هم امکان پذير نيست بنابراین با توجه به بحران هائی که آمریکا دارد راهی جز برقراری صلح محدود با ايران برایش نمی ماند. صلح حداقلی در حوزه هائی که به نفع آمریکاست مانند حوزه عراق و افغانستان. چند ماهه پیش آمریکائی ها در صدد برآمده بودند که تحریم هوایی ایران را بردارند و حتی بعد از اینکه ایران قبول کرد مسئله غنی سازی را تعلیق کند یک دستور مقطعی هم دادند به اين مفهوم که ایران بتواند قطعات یدکی برای هواپیماهایش بگیرد و یا حتی بتواند هواپیماهای جدیدی خریداری کند. ولی این وقایع اخیر باعث شد که در جناح های سیاسی واشنگتن قائلين به این دیدگاه تضعیف شوند و جناح هائی در اين بازی برنده خواهند شد که معتقدند هیچ نوع مذاکره و ارتباطی با ایران نباید انجام شود و تنها راه حل آنست که کلیت نظام ایران سرنگون شود. ايشان اعتقادشان بر این است که حکام ایران به هیچ نظم بین المللی پایبند نیستند و مذاکره با اینها هم فایده ای ندارد و برای دست یابی به اهداف شان چون علناً نمی توانند عملیات همه جانبه داشته باشند، می روند سراغ جنگ مخفی.
مرادم از جنگ مخفی خرابکاری در حوزه های داخلی ایران است از قبيل حوزه هسته ای، اقتصادی و مالی. مسئله توقیف اموال ایران در بانکهای ایتالیا هر چند که بعد از 15 روز حل شد اما نمونه ای از آغاز اين بازی است.
اين نکته را هم بايد در نظر داشته باشيم که مهم ترين منبع درآمد ایران از طریق فروش نفت است و اين نقطه آسيب پذير ماست. چنانچه ایران بخواهد قواعد بازی را قبول نکند قطعاً دچار مشکل خواهد شد چرا که سازمان ملل و اکثر کشورهای جهان اسرائیل را برسمیت شناخته اند و حتی مجلس فلسطین هم اسرائیل را برسمیت شناخته. البته حق طبیعی ايران هم هست که اسرائیل را برسمیت نشناسد ولی اینکه بگوئيم اسرائیل باید حذف شود اینها مسائلی است که در تاریخ بین الملل اتفاق نیفتاده و بیشتر به صورت رویا می ماند تا واقعیت. اینکه اسرائیلی ها بروند کانادا یا آلاسکا می دانیم که این صحبت ها عملاً امکان ناپذیر است و وقتی ما وارد چنین بازی شدیم دیگر نمی توانیم به دولت ایتالیا اعتراض کنیم که چرا پولهای ما را توقیف می کنید. گذشته از آنکه تصور نمی کنم بدنه بوروکراتيک ایران در ارتباط با سیستم بین المللی آمادگی چنین وضعیتی را داشته باشد.
داریوش سجادی:
اما صرف نظر از تبعات منفی اظهارات آقای احمدی نژاد در اروپا و آمريکا که متاثر از مسئوليت حقوقی رياست جمهوری ايشان بود، نمی توان منکر شد که مواضع ايشان از حیث محتوا برخوردار از منطق درستی بود و به همين دليل هم آن مواضع مورد استقبال افکارعمومی کشورهای عرب و مسلمان قرار گرفت.
علیرضا حقیقی:
ببينيد، شايد آقای احمدی نژاد اعتقاد داشته باشند که این مواضع باعث خواهد شد افکار عمومی جهان عرب به سمت ايران بيآيد و بدينوسيله ما از پشتیبانی این افراد برخوردار شويم، ولی واقعیت آنست که این افکار عمومی در دفاع از ايران هیچ تاثيری ندارد. من از شما می پرسم، زمانی که ما با عراق جنگ می کردیم افکار عمومی کشورهای مسلمان چه حمایتی از ما کردند؟ همين افکار عمومی چه نقشی در خنثی کردن تجاوز عراق به ایران داشتند؟ همچنانکه مشاهده کرديم علی رغم آنکه صدام حسین در کشورهای عرب بسیار محبوب بود، موقعی که آمریکا خواست به عراق حمله کند این افکار عمومی مانع از سرنگونی صدام نشد. اين در حالی است که دو ماه قبل از این حمله هر روز در پایتخت کشورهای عربی، در مصر و یمن و سودان تظاهرات مردمی به نفع صدام انجام می شد. بیشترین طرفداران صدام در
Continue reading "مبارزه در تاریکی"alirhaghighi@yahoo.com
با حضور رئیس جمهور در کمیسیون امنیت ملی مجلس مشخص گردید که رئیس جمهور رویای جدیدی از سیاست خارجی جمهوری اسلامی را در سر می پروراند که موضع گیری در مقابل اسرائیل از نخستین ستون های این سیاست جدید به شمار می رود. رئیس جمهور در اظهارات خود خاطر نشان کرده است که سیاست های شانزده ساله جمهوری اسلامی ایران برای تنش زدایی شکست خورده و به اهدافی که می خواسته نرسیده است و در بعضی موارد نتایجی مأیوس کننده نیز به همراه داشته است.
سیاست جدید ایشان ظاهرا ً مبنای تهاجمی دارد و هدفش بیش از آنکه اعتمادسازی، تنش زدایی و نزدیکی به اروپا باشد، درصدد آن است که افکار ملت های مسلمان را در جهت شعارهای آرمانی بسیج کند که از آن طریق یک نیروی حمایتی در میان افکار عمومی جهان اسلام و دولت های اسلامی به وجود آورد و از این طریق یک نوع سپر دفاعی معنوی برای جمهوری اسلامی ایجاد کند.
بر مبنای نظر ایشان هر جا که جمهوری اسلامی تهاجمی عمل کرده است و از تهدیدها و ارعاب غرب و اسرائیل نهراسیده است، توانسته است آنها را به عقب نشینی و تسلیم وادارد، زیرا سیاست تنش زدایی و انعطاف بیش از حد این توهم را در غربی ها ایجاد می کند که ایران از موضع ضعف با آنها برخورد می کند و لذا آنها به خود اجازه می دهند که گام های بیشتری را برای مداخله در امور ایران و مهار و کنترل امور ایران به کار گیرند. که در نهایت فقط سرنگونی نظام رضایت خاطر انها را فراهم می اورد
به طور عملی این رویای جدید نیم نگاهی به سیاست خارجی ایران حداقل در چند سال اولیه خود دارد که هدفش بسیج انقلابی ملت های مسلمان منطقه بود و رابطه با ملت ها را بیش از رابطه با دولت ها ارج می نهاد. از آنجا که مشخص نشده است که دولت با چه بهایی حاضر به اعمال این سیاست می باشد و قصد دارد آن را با قدرت تمام و بدون توجه به نظرات کارشناسی درون نظام که عموما ً نگاه دیگری را دارند، این خط مشی را به پیش ببرد، پرسش هایی برانگیخته می شود که پاسخ به آنها می تواند ابهام های موجود در مورد این رویای جدید را برطرف کند:
الف) بر طبق قانون اساسی ایران، رئیس جمهور صرفا ً مجری سیاست خارجی است. تعیین استراتژی و خطوط اصلی سیاست خارجی در ایران بر عهده مقام رهبری و شورای عالی امنیت ملی است. مجلس و رئیس جمهور نقش نظارتی را بر عهده دارند و وزارت امور خارجه نیز مجری آن سیاست ها می باشد. اکنون باید پرسید این چرخش اساسی در سیاست خارجی ایران، نظر مقامات و نهادهای مسوول در سیاست خارجی ایران است یا صرفا ً نظر شخصی رئيس جمهور؟
ب) اگر نهادها و افراد مسوول برای تعیین خطوط سیاست خارجی ایران نظر متفاوتی از آنچه که رئیس جمهور مطرح کرده است داشته باشند، باید پرسید که این تعارض دیدگاه منجر به صدمه زدن به منافع ملی ایران نخواهد شد و آیا رئیس جمهور حاضر است سیاستی را اجرا کند که با نظرات شخصی اش تفاوت داشته باشد؟ و نتایج منفی ناشی از این دوگانگی به عهده چه کسی خواهد بود؟
ج) همانطور که گفته شد در شانزده سال گذشته روسای جمهور صرفا ً مسوول اجرای سیاست خارجی بوده اند. آیا انتقاد رئیس جمهور به معنای انتقاد از نهادهای مسوول ترسیم کننده سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران می باشد ؟
د) سیاست تنش زدایی و نزدیکی به اروپا و حتی امریکا در دوره ریاست جمهوری آقای هاشمی با تأیید مقام رهبری و شورای عالی امنیت ملی انجام گرفته است. آیت الله خامنه ای در مقام ریاست جمهوری از سیاست درهای باز در ارتباط با دیگر کشورها در دی ماه 1363 سخن رانده است، آن هم زمانی که بسیاری شعارهای رادیکال در عرصه سیاست خارجی می دادند. در مورد رابطه با امریکا نیز سیاست افزایش روابط اقتصادی و تا حدی فرهنگی در دوره اول آقای هاشمی رفسنجانی با تأیید ایشان بوده است.
یک سوم نفت تولیدی ایران به شرکت های امریکایی فروخته می شد. کونکو و مکدرموت دو شرکت بزرگ امریکایی بودند که قصد سرمایه گذاری در حوزه های نفتی را داشتند که ایران با انجام کارهای آنان موافقت کرده بود. آنچه که باعث شد این روند تغییر کند، فعالیت های لابی ای پک بود که به صدور قطعنامه در امریکا برای تحریم اقتصادی ایران منجر شد.
همچنین سیاست تنش زدایی به هنگام جنگ اول امریکا علیه عراق، علیه طالبان و حمله برای سرنگونی صدام حسین باعث شد که تا حدودی ایران از مخاطره های احتمالی در امان بماند. برخی از جناح های چپ در جنگ اول امریکا علیه عراق و حتی در حمله به طالبان با همین دیدگاه رئیس جمهور جدید معتقد بودند بایستی با بسیج انقلابی به مقابله با امریکا پرداخت و معلوم نیست که اگر آن دیدگاه ها موفق می شدند سیاست های خود را عملی کنند، ایران اکنون در چه وضعیتی قرار داشت.
و) رئیس جمهور متأسفانه تعریف روشنی از قدرت و منافع ملی ایران ارائه نداده است تا ببینیم سیاست ها ایشان و اهدافی که ذکر می کند ایران را به ان اهداف راهنمون خواهد ساخت یا خیر؟
ه ) آنچه که از لحاظ اخلاقی پرسش بر انگیز است این است که رئیس جمهور در شعارهای انتخاباتی خود سخنی از این دیدگاه های مطرح شده کنونی به میان نیاورده است، بلکه در تبلیغات انتخاباتی بر شعارهای کلی و اعمال سیاست های اعتمادزایی و تنش زدایی در سیاست خارجی تکیه نمود. ایا کسانی که به ایشان رأی داده اند در مورد سیاست هایی که هزینه های سیاسی و اقتصادی زیادی را متوجه دولت و ملت ایران ساخته است، هم نظر با ایشانند؟ و آیا از لحاظ اخلاق سیاسی چنین امری پسندیده است و به معنای غبن در قرارداد محسوب نمی شود؟
ز ) از همه مهمتر آنکه سیاست مقابله با جهان، درافتادن با نهادهای بین المللی و بی توجهی به قواعد بازی بین المللی برای هیچ کشوری نتوانسته است عدالت و معنویت- که از اهداف دولت جدید است- را به ارمغان آورد. ایران نیز از این قاعده خارج نیست و اگر کسانی جز این می اندیشند، نیازمند تأمل و بازنگری در روابط بین الملل هستند.
alirhaghighi@yahoo.com
بحران های همزمان معمولا ً دولت ها را با جبهه های مختلف درگير می کند و از کارايی آنها می کاهد. به همين دليل اکثر دولت ها از مواجه شدن با چنين موقعيتی پرهيز می کنند. به نظر می رسد دولت جديد راهی متفاوت را برگزيده است.
روز گذشته برخی از کشور های اروپايی از صدور بیمه صادراتی برای ایران خودداری کردند.
این موضع به همراه انسداد دارایی های ایران در ایتالیا نشانه های جدیدی از چالش مالی دولت جدید خواهد بود. اگر این روند تداوم یابد و دادگاه ایتالیا پول های سفارت ایران را آزاد نکند، این مسأله می تواند به عنوان یک روند قضایی از سوی دادگاه های دیگر کشورهای اروپایی نیز مورد بهره برداری قرار گیرد.
به نظر می رسد که اروپایی ها صبر و حوصله لازم را برای چانه زنی با ایران از دست داده اند. علاوه بر این اظهارات رئیس دولت در مورد مسأله اسراییل معادله جدیدی را در موقعیت ایران وارد نمود که اولین نتایج آن در جنگ مالی اروپا علیه ایران آشکار می گردد.
به جزء این مسأله هسته ای همچنان به صورت لاینحل باقی مانده است و اگر ایران غنی سازی در خاک روسیه را بپذیرد به طور موقت از چالش هسته ای رها خواهد شد، اما مسأله تحریم اقتصادی و چالش اقتصادی ایران پا برجا خواهد ماند، زیرا در وضعیت جدید اروپایی ها حاضر به دادن امتیازات استراتژیک به ایران نمی باشند. امتیازاتی که قبل از انتخابات ریاست جمهوری حاضر به اعطای آن بودند.
دولت در چنین هنگامه ای از امکانات دیپلماتیک خود برای تعدیل مواضع اروپایییان به خاطر احضار سفرای خود و عدم جایگزینی آنان به شدت کاسته است.
تغییرات سطوح مدیریتی نیز در ایران که یادآور روزهای اول انقلاب است، باعث شده است که در مجموع سرمایه گذاران اقتصادی اعم از داخلی و خارجی اکثر کارهای خود را متوقف سازند و منتظر شوند که ببینند دولت جدید چگونه از این موقعیت خارج خواهد شد. اگر تحریم اقتصادی اروپا گسترش یابد و لایه های وسیع تری را در بر بگیرد، اختلالات بیشتری در مبادلات بازرگانی و صنعتی ایران به وجود خواهد آمد.
به نظر می رسد اگر دولت انعطاف های لازم را در ارتباط با چالش های مسائل مربوط به حوزه روابط بین الملل و آزادی های اجتماعی و سیاسی در داخل نداشته باشد، دوباره در روندی قرار خواهد گرفت که در گذشته نیز چندین بار آن را تجربه کرده است. اما اقتصاد ایران هر چند به خاطر درآمد سرشار نفتی کشش بیشتری برای تحمل این ضربات دارد، اما انسجام سیاسی و اجتماعی مانند گذشته نمی باشد.
علاوه بر این تهدیدات امنیتی علیه ایران به طرز روزافزونی گسترش یافته است و ایران دائما ً مجبور است بر هزینه های دفاعی خود بیفزاید. دولت جدید اگر قصد مبارزه با مافیای اقتصادی دارد راهی جزء این ندارد که به مناسبات اقتصادی در شکل عادی خود با کشورهای اروپایی و در صورت امکان با امریکا بازگردد. در فضای تحریم و اقتصاد بسته است که مافیای اقتصادی شکل می گیرند و عملا ً سیاستی که دولت در مقابله با نظام بین المللی اتخاذ کرده است به نفع مافیای اقتصادی داخلی تمام خواهد شد.
اکنون ايران و آمريکا در یک نقطه عطف تاريخی قرار گرفته اند که یا بايد صلح را قبول کنند و یا جنگ را. اگر
بخواهیم صلح کنیم تمام مسائل را باید روی میز گذاشته و با آمريکا آن ها را حل کنيم. به نظر من الان برای صلح موقعیت مناسبی است، برای اینکه وقایع عراق و مشکلات داخلی آمریکا نشان داد واشنگتن توان تحقق رویاهائی که برای خاورمیانه بزرگ در نظر داشت در توان نداشته و ندارد
پخش شده در برنامه از نگاه ميهمانان ـ تلويزيون هما ـ 17 آذر 84
داریوش سجادی:
پیرو حادثه سقوط هواپیمای نظامی هرکولس C-130 ارتش جمهوری اسلامی ايران در بعد از ظهر 15 آذر سالجاری که درصدد انتقال تيم خبرنگاران به منطقه مانور عملیاتی در جنوب کشور بود، متاسفانه تعداد زیادی از خبرنگاران کشور کشته شدند. اين در حالی است که طی سالهای گذشته شاهد موارد مشابه ديگری از سقوط هواپیما در ایران بوده ایم. جنابعالی با يک نگاه مسبب شناسانه به منظور ممانعت بعمل آوردن از تکرار حوادث مشابه، چه عاملی را برجسته تر از ديگر عوامل موثر در بروز چنين حوادثی می دانيد؟
علیرضا حقیقی:
واقعیت آن است که عمر این هواپیماها عملاً تمام شده و تحریم اقتصادی آمریکا در مورد ایران بخصوص در تحريم قطعات هواپیما سبب می شود تا ایران نتواند ناوگان هوائی اش را تعمیر يا جایگزین کند، ما با این خطر نه فقط در مورد هواپیماهای نظامی بلکه در مورد هواپیماهای مسافربری هم مواجه هستیم.این حوادث باز هم مسئله تحریم اقتصادی آمریکا در مورد ایران را یادآور می کند. البته ما فقط مرگ های مستقیم را شاهد هستیم که به عنوان هشدار مطرح می شود. از ناحيه این تحریم، مرگ های غیرمستقیمی هم اتفاق می افتد که چون در بطن اجتماع است وبه طور آشکار مطرح نمی شود مردم کمتر به آن توجه می کنند.
برای مثال کمبود هائی که از ناحيه تحريم آمريکا بر تکنولوژی پزشکی ایران تحميل می شود، عامل فاحشی در فوت کسر قابل توجهی از شهروندان ايرانی شده و می شود. به نظر من در این زمینه باید یک فکر اساسی کرد و مقامات ایران هم باید محل نزاع شان با غرب را متمرکز بر مسئله تحریم اقتصادی آمریکا علیه ایران کنند. متاسفانه در حال حاضر محل نزاع ما با غرب موضوع غنی سازی و انرژی هسته ای شده در حالی که مسئله اساسی ما با غرب مسئله تحریمی است که آمریکا علیه ایران اعمال کرده که بسیار خطرناک هم هست و جامعه ایران را با بحران هائی مواجه می کند که اثرات آن از اینکه ما به غنی سازی اورانيوم دست پیدا کنیم، بیشتر است.
اعتقاد من بر اين است که اثرات این تحمیل بسیار عمیق است و متاسفانه کمتر کسی به این موضوع توجه دارد.
داریوش سجادی:
با توجه به اينکه جنابعالی تحریم های اقتصادی آمریکا را عامل و مسبب اصلی بروز چنین حوادثی تلقی کرديد، اکنون اين سوال پيش می آيد که آيا از نظر حقوقی ایران از این حق برخوردار است تا در دفاع از حقوق شهروندان اش که در چنین حوادثی از ناحيه تحریم اقتصادی آمریکا دچار ضایعه می شوند در دادگاه های بین المللی طرح دعوا کرده و آمریکا را مورد مخاطب حقوقی خود قرار دهد؟
علیرضا حقیقی:
خير. تصور نمی کنم چنين مسئله ای صلاحيت طرح در دعاوی حقوقی بين المللی داشته باشد. اين نکته را هم بايد در نظر داشته باشيم که تحریم اقتصادی آمریکا باعث می شود ايران از امکانات ایمنی پرواز محروم بماند ولی سهل انگاری و بی ملاحظه گی مسئولين هم نقش دارد.
هنوز تحقیقات معلوم نکرده که آیا سهل انگاری عامل سقوط بوده يا نقص فنی و یا مسائل دیگری هم دخیل بوده. این مسئله ربطی مستقیم به آمریکا ندارد. ما نمی توانیم آمریکا را مجبور کنیم تا به ما هواپیما بفروشد. واقعیت این است که ایران در منطقه بدنبال زندگی در فضائی صلح آمیز است. برای تحقق اين پروژه مسئله تحریم، مسئله اساسی است. اين محل نزاع اساسی ايران با غرب است. حتی چنانچه آمریکائی ها اجازه دهند ايران از حق برخورداری از غنی سازی اورانيوم هم برخوردار شود این مشکلی را از ما حل نخواهد کرد. ممکن است به یک سری امکانات دفاعی و پرستیژ بین المللی دست پیدا کنیم ولی اگر تحریم باقی بماند ما دوباره با همین مشکلات مواجه خواهیم بود.
اساساً مشکلات تحریم در هفت حوزه بسیار تعیین کننده بر سرنوشت آینده ایران تاثیر گذار است. اولین حوزه، حوزه نفت است. نفت به هر حال مهم ترین منبع اقتصادی ایران است. سرمایه ای است که ایران با آن همه مسائل اش را شکل و پوشش می دهد و طبيعی است اگر نفت نباشد ما با وضعیت بسیار متفاوت روبرو خواهیم بود.
دیگر اینکه تحریم های آمریکا مانع از سرمايه گذاری خارجی در ايران شده تا جائی که در حال حاضر سقف سرمايه گذاری در ايران به زحمت به مرز 40 میلیون دلار می رسد. این امر منجر به تقليل امکان رقابت بین سرمایه گذاران خارجی در ایران شده. عموماً در قراردادهای منعقده بين ايران و ديگر کشورها، شرکت های خارجی با وقوف به محدودیت های اقتصادی ناشی از تحريم های آمريکا، پروژه های اقتصادی خود با ايران را بسیار گران حساب می کنند. بعنوان نمونه در همین پروژه آزادگان که یکی از مهم ترین منابع نفتی ایران خواهد شد و روزی 350000 بشکه تولید خواهد کرد، در این مورد هم کارشناسان معتقدند ژاپنی ها از امتناع آمریکا جهت سرمایه گذاری در ايران بهره برده و تقریباً 25% هزینه تولید با ايران را گران تر حساب کرده اند. اینها اثرات اقتصادی دارد. ارقام خیلی وسیع تر از این حرفهاست. در تمام حوزه های نفتی ایران که توسط شرکتهای انگلیسی، هلندی و یا نروژی سرمایه گذاری شده اگر آمریکائی ها حضور داشتند، تمام اين پروژه ها حداقل 25% ارزانتر تمام می شد و ما تا این حد شاهد ضرر نبودیم. نکته دیگر موقعیت ایران در روابط سیاسی اش با همسایگان است، تحریم باعث شده همسایگان ايران از این موقعیت بمنظور رشد و پیشرفت اقتصادی خودشان سوء استفاده کنند. به عنوان مثال امارات متحده عربی کشوری است که علیه ما ادعای ارضی دارد، ولی دولت ما و شهروندان ایرانی دائماً به بهبود وضعیت اقتصادی اش کمک می کنند. ایران مجبور است بسیاری از اجناس را بخاطر تحریم از طریق صادرات مجدد از دبی خریداری کرده و عملاً سالی 2 یا 3 میلیارد دلار به خزانه دبی پول واریز کند. اين در حالی است که قدرتمند شدن دبی باعث خواهد شد ادعای آنها درمورد جزایر ایران مستحکمتر شود. همچنانکه با درآمدهای نفتی که آنها پیدا می کنند امکان لابی شان در کریدرهای سیاسی اروپا و آمریکا افزایش پیدا کرده و روزی خواهید دید که همین اروپا وآمریکا که قبول کرده اند این جزایر به ایران تعلق دارد موضع خود را به نفع امارات متحده عربی تغییر می دهند و آن موقع است که برای ایران هزینه دفاع از این جزایر افزایش پیدا می کند. از جنبه هسته ای و هوائی هم ما مشکلاتی خواهیم داشت. واقعیت این است که صنعت تکنولوژی هوائی تحت سیطره آمریکائی ها است. چه هواپیمای ایرباس و چه بوئینگ بگونه ای است که باید با مجوز آمریکا به کشورها فروخته شود. در همين رابطه بود که مشاهده کرديد بعد از تن دادن ایران به تعليق غنی سازی، آمریکائی ها مجوز فروش قطعات یدکی هواپیما به ایران را صادر کردند و بعد از بازگشت ايران به موضع غنی سازی دوباره صادرات این قطعات به کشور منتفی شد.
واقعيت آنست که ما با مشکل بزرگی روبرو هستيم. هواپیماهای مسافربری ایران عمر مفیدشان را کرده اند و باید یا هواپیماهای دست دوم از شرکتهای هوائی با قیمت گران تری خریداری کنیم یا مسئله ایمنی هواپیماها را در نظر داشته باشیم تا جان مسافرین مواجه با خطر نشود. همچنین ایمنی نیروگاه های هسته ای هم باید مورد توجه قرار گیرد. نیروگاه هسته ای ما هنوز به راه نیفتاده ولی وقتی راه اندازی شود ایمنی اش مسئله ای جدی است. ما نمی توانیم ایمنی این نیروگاه ها را فقط به بازرسان روسی واگذار کنیم. بایستی بازرسانی از کشورهای دیگر ایمنی و کنترل این نیروگاهها را در دست داشته باشند تا با فجایعی مانند فجایع چرنوبیل روبرو نشویم. بنابراین در جنبه هسته ای هم ما احتیاج داریم که تحریم های اقتصادی آمريکا برداشته شود. علاوه بر این از جنبه علمی ایران در آستانه یک جهش قرار دارد. ایران تنها کشور نفتی است که پتانسیل نیروی انسانی اش بسیار بالا است. این نیروی انسانی بخاطر تحریم علمی در بسیاری از رشته ها در دانشگاه های اروپا و آمریکا مانند رشته فیزیک هسته ای فاقد پذیرش شده اند. این تحريم علمی باعث می شود تا ما از مسابقات علمی که در جهان برگزار می شود عقب بیفتیم و يا آنکه بسیاری از وسایل آزمایش فیزیکی را چند برابر قیمت در بازار های جهانی خريداری کنيم.
داریوش سجادی:
ضمن تائید کل اظهارات جنابعالی، اما من بر نظر قبلی خودم اصرار دارم. به هیچ وجه نمی شود منکر بی مبالاتی ها در بروز چنین حوادثی از طرف مدیران داخلی ایران شد اما اینجا بحث مسئولیت اخلاقی پیش می آید که دولت ایالات متحده با توسل به تحريم های اقتصادی جان شهروندان ایرانی را گروگان و وجه المخاصمه اختلافات خود با جمهوری اسلامی قرار داده. همین مسئله را در تحریم اقتصادی عراق طی سالهای گذشته شاهد بوديم که کوچکترین ضرری را متوجه حکومت عراق نکرد بلکه این ملت عراق بود که بلاگردان تحریم ها شد. در حادثه سقوط هواپيمای C-130 نيز می بینیم هزينه اختلاف واشنگتن با دولت ایران از جان شهروندان ایرانی تامين می شود. حتی همين اختلافات آمريکا با ايران در پرونده اتمی به نوعی تائید کننده مواضع ایران است. دولت ایران در مذاکرات بارها تاکید کرده که چنانچه فن آوری هسته ای خود را در اختیار غرب قرار دهد، چه تضمینی وجود دارد تا در روز واقعه آن را از ما مضایقه نکنید؟ حادثه سقوط هواپيمای C-130 اثبات کننده اين ادعای ايران بود که آمریکا برای تامین منویات و سیاست های خود، حاضر است تا مرز بازی با جان انسانها از ارائه نيازهای ضروری مردم استنکاف بورزد.
علیرضا حقیقی:
این برمی گردد به کلیت روابط ایران و آمریکا. اکنون اين دو کشور در یک نقطه عطف تاريخی قرار گرفته اند که یا بايد صلح را قبول کنند و یا جنگ را.
اگر بخواهیم صلح کنیم تمام مسائل را باید روی میز گذاشته و با آمريکا آنها را حل کنيم. به نظر من الان برای صلح موقعیت مناسبی است، برای اینکه وقایع عراق و مشکلات داخلی آمریکا نشان داد واشنگتن توان تحقق رویاهائی که برای خاورمیانه بزرگ در نظر داشت از جمله جابجائی سهل الوصول رژیم های عراق و افغانستان و ایران را در توان نداشته و ندارد. در نتیجه تنها راه حلی که اکنون آمریکائی ها دنبال می کنند، راه حل صلح محدود است. وزارت خارجه آمریکا جاهائی که به نفع اش است می خواهد با ایران مذاکره کند و جاهائی که به نفع اش نیست، اصلاً وارد موضوع نمی شود. ما باید به آنها نشان دهیم در مقابل چه چیزی حاضر به تعديل مواضع هستيم. مهمترین مسئله ای که ایران می تواند در ارتباط با آمریکا مطرح کند، مسله تحریم است. حتی ایران اگر تعلیق غنی سازی را بپذيرد همانطور که قبلاً هم پذيرفته بود، این تعلیق درمقابل رفع تحریم، راه مناسبی است چون عملاً رفع تحریم به معنای این است که آمریکائی ها مسئله تغییر رژیم را کنار گذاشته اند. آمریکا تاکنون در مورد رابطه با ایران سیاست هائی را اتخاذ کرده که علیه منافع مردم است. منافع سیاست تحریم اقتصادی صرفاً به جیب نیروهائی می رود که غیر دموکرات هستند. آمریکا می داند که تحریم اقتصادی باعث خواهد شد تا ایران به تدریج ضعیف شود. لزومی ندارد ما رنجی را به ملت خودمان تحمیل کنیم که قابل حل است.
داریوش سجادی:
اينکه زلمای خليل زاد سفير آمريکا در عراق اخيراً اعلام کرده از جانب کاخ سفيد موظف به انجام مذاکره با ايران جهت تثبيت و بهبود وضعيت در عراق شده است را در چه چارچوبی بايد قرار دهيم؟
علیرضا حقیقی:
واشنگتن در حال حاضر به دليل مشکلاتی که در عراق گريان گيرش شده بدنبال صلح محدود با ايران است. در حالی که ما باید بدنبال صلح کامل با آمریکا باشیم. ما بايد مسائل مان را با آمريکا بصورت کلی اعم از مسئله تحریم، هسته ای، افغانستان، عراق و امنیت خلیج فارس حل کنيم. یک سری توقعاتی آمریکا از ما دارد و ماهم یکسری امتیازات از آمریکا می خواهیم.
داریوش سجادی:
گام اول را چه کسی باید بردارد؟ اينکه خليل زاد صرفاً جهت حل مشکلات در عراق به استقبال مذاکره با ايران آمده است را نمی توان گام موثری تلقی کرد. تصور نمی کنید این آمریکاست که برای حل کلیه مسائل با ايران باید گام اول را بردارد؟
علیرضا حقیقی:
مهم نیست چه کشوری گام اول را بر دارد. مهم آنست که ایران نباید انفعالی عمل کند. ایران باید شرایط خودش برای صلح کامل را عنوان کند. خوشبختانه شاهد آن هستيم تریبون هائی که پيش از اين مخالف سرسخت مذاکره با آمریکا بودند، در مورد پیشنهاد اخیر آمریکا موضع ملایم تری را اتخاذ کرده اند. با توجه به اينکه مسئله روابط ايران و آمريکا در تهران به شورای اميت ملی سپرده شده، آقای لاریجانی و کسان دیگری که مسئول شورای امنیت ملی هستند باید صریحاً در اين زمينه اعلام کنند که تحت چه شرایطی مایلند گفتگو با آمریکا را برای يک صلح تمام عيار از سر بگیرند.
البته مشکلی که در اين زمينه وجود دارد آنست که مخالفان چنين روندی همواره کوشيده اند از طريق کارشکنی هر گونه مذاکره بين ايران و آمريکا را با افشاگری مختل نمايند. این وظیفه همه دولتمردان و روشنفکران ایرانی است تا سعی کنند جهت حل این موضوع گام بردارند.
دولت ايران نبايد بگويد به ما پيشنهاد نشده بلکه بايد اعلام آمادگی کرده و بگويد که ما تحت چه شرايط و موضوعاتی حاضريم با آمريکا گفتگو کرده و مشکلاتمان را حل کنيم.
از سوی ديگر دولت آقای احمدی نژاد از ابتدا دو هدف و آرمان را تحت عنوان عدالت و معنویت برای خود مطرح کرده بود. این فاصله ای که بین نخبگان و دولتمردان ایجاد شده قطعاً در تحقق عدالت در ایران به مشکل برخواهد خورد. همچنانکه برای تحقق همان عدالت هم دولت موظف است زمينه های جذب سرمايه گذاری خارجی را از طريق بهبود مناسبات و تنش زدائی در سياست خارجی مهيا نمايد.
از جنبه معنوی هم جامعه باید به درآمد سرانه مناسبی برسد تا افراد حتی اگر بخواهند با عقاید و نظرات معنوی خودشان رفتار کنند مجبور نشوند بخاطر مشکلات اقتصادی تغییر منش در زندگی شان ایجاد کنند.
روابط عمومی بنياد پژوهش های ايرانی ـ تلويزيون هما
alirhaghighi@yahoo.com
در فروردین امسال درسمیناری که در دانشگاه دارهام انگلستان برگزارشده بود اقای دکتر سجاد پور که از دیپلماتهای با تجربه و تحصیل کرده وزارت خارجه می باشد ، شرح کشافی از موفقیتهای وزارت امور خارجه ایران بویژه در حوزه نیروی انسانی ان وزارتخانه داد و توضیح داد که این سرمایه وگنج بزرگی است که در طول سالیان بعد از انقلاب با ازمون و خطا های بیشمار و تجربه 25 ساله به دست امده است وباید در حفظ ان کوشا بود .
. در ان سمینار از ایشان پرسیدم که معیارهای موفقیت در سیاست خارجی را تعریف کنید تا بتوان با ان دیپلماسی ایران را ارزیابی کرد وگرنه همه وزرا و همه کشورها با هر وضعییتی خود را موفق می پندارند و از دستاوردهای عظیم دیپلماتیک خود سخن می رانند.
چون ،متاسفانه در کشور ما فقط فوتبال و نتایج ان است که مسئولان را با مشکل و پرسش عمومی مواجه می سازد ودر بقیه حوزه ها ، متاسفانه معیاری برای اندازه گیری اقدامات مسئولین وجود ندارد.
دومین سوال ومشکل دستگاه دیپلماسی ایران به رفتار و منش دیپلماتهای ایرانی برمیگشت . دیپلماتهای ایرانی به خاطر مشکلات ساختار اقتصادی بیمار ایران و تفاوت بسیار زیاد درامدی انها با یک کارشناس عالیرتبه در ایران و مزایای دیگری که از زندگی در خارج برایشان حاصل میشود.، به هیچ عنوان حاضر به از دست دادن سمت هایشان نیستند و برای حفظ ان هر کاری را انجام می دهند ودر بسیاری موارد نظر کارشناسی خود را به خاطر اینکه در تهران بامشکلی مواجه نشوند سانسور میکنند و معمولا در مورد نظر کارشناسی اشان که با تبلیغات رسمی همخوان نیست ،پافشاری نمیکند و براحتی کوتاه می آیند.
علاوه براین برخی از انها برای خوشامد مقامات در بیان اثرات یک سفر و بازدید یک مقام رسمی و یا یک سیاست اعلام شده جدید با اغراق گویی و تملق اطلاعات نادرستی را به مرکز منتقل میکنند و مسئولین را در توهمهای ذهنی وغیر واقعی نگه می دارند. که البته باعث اشتباه محاسباتی در هنگام تصمیم گیریهای خطیر میشود ( رابطه ایران و امریکا و اثرات ان در سیاست خارجی ایران ازجمله این موارد است)
علاوه براین چون برنامه های دیپلماسی مطرح شده از تهران را باور ندارند در هنگام مذاکرات سعی میکنند نشان دهند که دیدگاههایی را که مطرح میکنند دیدگاه مقامات در تهران است و انها موضع دیگری دارند و طببعی است که طرف مذاکره خارجی نیز بلافاصله می فهمد که شکافی وجود دارد.
ایشان البته پرسش اول را پاسخ نداد و ادعای دوم را به کلی بی اساس دانست .
دولت جدید با توجه به ارمانهایی که در نظر دارد برخلاف دولتهای قبلی که کمترین تغییر را متوجه دستگاه دیپلماسی کشور کرده بودند ، در نخستین گامهای خود برجسته ترین دیپلماتها را در حساسترین موقعیت امنیتی ودر مهمترین کشورها از کار برکنار کرد، و اگر وزیر خارجه فردی بود که سابقه طولانی ذر ان وزارت خانه نداشت و از نظر فکری جور دیگری نمی اندشید ابعاد این تغییرات قطعا وسیعتر میشد . هرچند که امکان ان در اینده امکانپذیر است.
متاسفانه هیچکدام از دیپلما تهای ایرانی حتی انها که بعد از این سیاستها از وزارت خارجه بیرون امده اند هنوز یک نقد مستدل از این شیوه که می تواند منافع ملی ایران را به خطر بیاندازد منتشر نکرده اند.اگر این سرمایه عظیم ملی به قول اقای سجاد پور مورد هجوم سیاستهای جدید واقع شده پس چرا سکوت؟
اگر در میان خیل عظیم افراد تحصیلکرده و مذهبی وزارت خارجه که برخی نیز سابقه های انقلابی و مبارزاتی در زمان شاه و زمان جنگ را یدک می کشند گفنتاری در نقد سیاستهایی که از نظر انها مخل منافع امنیتی و ملی کشور ایجاد نشود. ایا ارزیابی ما از موفقیتهای دیپلماتیکشان در گذشته نیز تغییر نخواهد کرد
نگاهی به رفتار سفیر سابق انگلستان در ازبکستان الگوی خوبی را فرا روی ما قرار میدهد . وی که برخلاف سیاست دولت انگلستان و غرب که از رژیم دیکتاتوری اسلام کریم اف حمایت میکردند، با گروههای مخالف در تماس بود مدعی شد اطللاعات ادعای رژیم ازبکستان در مورد گرئوههای اسلام گرا و تهدیدهای امنیتی انان در حمله به مکانهای غمومی در زیر شکنجه حاصل شده و افراد اطللاعات دروغی را فقط برای رهایی از شکنجه مطرح کرده اند ابتدا اورا به مرکز فرا خواندندو بعد هم از دستگاه دیپلماسی بیرون امدو نقدهای بیشماری در این زمینه منتشرکرد .فقط هنگامی که شورشهای مردم در اندیجان رخ داد دستگاه دیپلماسی ی غرب فهمید که چقدر تحلیلها و پیش بینی های او درست بوده است .
هنگامی که پرنس چارلز در هواپیمای اختصاصی خود فرودگاه السالمیه کویت را به سمت ایران ترک می کرد احساس گنگی برای سفر به مقصدی داشت که 25 سال پیش از آن یعنی در اردیبهشت57 مادرش/ملکه انگلستان به خاطر توصیه وزارت امور خارجه مبنی بربی ثباتی و مخاطره امیز بودن اوضاع سیاسی ایران سفرش را بدانجا لغو کرده بود . وی آرزو می کرد کاش پرنسس دایانا در کنارش بود تا چهره انسانی تری به سفر او به بم داده می شد. ایران برای او آمیزه ای از پیچیدگیهای درک نکردنی بود . او در سالگرد انقلابی به ایران سفر میکرد که 25 سال پیش ه "فوکو " آن را انقلاب روح د رجهان بدون روح نامیده بود و در طول 25 سال گذشته با جهان غرب بر سر اثبات راه و روش خود به چالش گذرانده بود . هر چند زمان این سفر بعد از ملاقات آقای خاتمی و جک استراو در اجلاس داووس سوئیس و تایید رئیس جمهور و موافقت وزارت خارجه در این زمان تنظیم گردیده بود.
شاید پرنس چارلز تصور نمی کرد به سوی کشوری در حال پرواز است که سفر او را حتی برخی مطبوعات لندن به عنوان دوپینگ دیپلماتیک و اطمینان خاطر بخشی به یک جناح سیاسی در زمان چالشهای انتخاباتی تفسیر خواهند کرد. زیرا از زمان قاجاریه تا کنون اسطوره نفوذ انگلستان در پس پرده حوادث و وقایع سیاسی بر اذهان بسیاری از نخبگان و توده های مردم نقش بسته است .
واقعیت این است که روابط ایران وانگلستان با قدمت ترین؛ پیچیده ترین و رازآلوده ترین روابط ایران را تشکیل می دهد . انگلستان زمانی تا آستانه مستعمره کردن ایران نیزپیش رفت ولی آیا روابط کنونی دو کشور را می توان با گذشته مقایسه کرد؟ واقعیت این است که حفظ نگاه سنتی به روابط دوکشور چندان واقع گرایانه نیست ، زیرا زمینه های عینی روابط دو کشور در برخی موارد دگرگون گردیده است . هر چند که انگلیسیها مایل هستند اسطوره نفوذ خود را در اذهان جامعه ایرانی زنده نگه دارند . به قول دیپلماتهای این کشور برای نفوذ در جامعه ای مثل ایران چنین تصوری عامل پیش برنده برای اهداف دیپلماتیک و منافع استراتژیک آن کشور محسوب می شود . بی تردید بخش اصلی این پایه های نفوذ به نیروی انسانی برجسته ای وابسته است که انگلستان برای شناخت ایران به کار گرفته است . این کشور همواره برجسته ترین و زبده ترین کارشناسان مسایل ایران را در اختیار داشته ، دیپلماتها و سفرای این کشور معمولا به زبان فارسی مسلط هستند . امری که در دیگر سفارتخانه های اروپایی به ندرت وجود دارد . اشراف اطلاعاتی و کارشناسی این کشور که از زمانهای گذشته بویژه از دوره قاجاریه تعمیق یافته است همواره توانسته در تصمیم گیریهای سیاسی و دیپلماتیک دیگر قدرتها بویژه آمریکا را در مورد ایران تحت تاثیر قراردهد.
دیپلماسی انگلستان در ارتباط با ایران همواره از لایه های درونی برخوردار بوده که متفاوت از مواضع و اظهارات رسمی بوده است و همین تجربه عمومی مردم از این مساله در جایی که ناباوری و دیر اعتمادی بخشی از فرهنگ روزانه آن به شمار می رود به ضرب المثل فارسی نیز وارد شده که از آن به عنوان سیاست انگلیسی یاد می شود.
دیپلماسی/ نفوذ و چالش
انگستان بعد از ماجرای فتوای سلمان رشدی تلاش بسیاری کرد که با ارایه راه حلهای دیپلماتیک ( فی المثل جدا سازی مقام فتوا از نظرات رسمی دولت ) از قطع روابط دو کشور جلوگیری کند اما رادیکا لیسم حاکم بر مجلس شورای اسلامی آن زمان سبب گردید که روابط دو کشور قطع گردد . هر چند که مسافرتهای غیررسمی و رایزنی های سیاسی میان دو کشور جریان داشت و بالاخره همین رایزنی ها منجر به برقراری روابط د رحد تبادل کاردار میان دو کشور شد.
به هنگام انتخابات ریاست جمهوری درسال 76 وزارت خارجه انگلستان د رارزیابی تحولات ایران مرتکب دو اشتباه بزرگ شد . آنها در مورد میزان مشارکت مردم و هم در مورد شخص پیروز انتخابات د رپیش بینی هایشان دچار اشتباه شدند . این اشتباه البته به خطوط رسانه ای آن کشور نیز منتقل شده بود و به همین خاطر پیروزی خاتمی برای خبرنگاران آنها غیر مترقبه و شوک اور بود. 1
با انتخاباتی که د رانگلستان همزمان با ایران منجر به روی کار آمدن دولت تونی بلر گردید، وزارت خارجه نیز با حضور رابین کوک که سابقه چپ را بدنبال داشت ارتقا روابط دو کشور را در دستور کار قرار داد ..وجهه بین المللی دولت خاتمی سبب گردیدکه بر خلاف چند سال قبل بدون دریافت تضمین کتبی از دولت ایران که قبلاانگلستان برای حفظ جان سلمان رشدی خواستار آن شده روابط دو کشور ارتقا دیپلماتیک پیدا کند.
اما با وقوع رخداد واقعه11 سپتامبر و تغییر مسایل و چالشهای بین المللی انگلستان با درک این نکته که اگر بخواهد د ربازی قدرت آینده نظام بین المللی جایی داشته باشد راهی جز همراهی کامل و هماهنگی با امریکا ندارد، در مسیر دیپلماسی جنگ بر علیه تروریسم دولت بوش قرار گرفت ..دیپلماسی جدید رویاهای زیادی را در مورد تغییرات نظام های سیاسی در منطقه و مناسبات حاکم و حتی تغییرات جغرافیایی در سر می پروراند.
در این میان ایران هر چند به طورضمنی از سقوط طالبان حمایت علنی کرد اما در مورد عراق جانب احتیاط را پیشه کرد . هرچند که برجسته ترین نیروی مخالف رژیم عراق توسط ایران مورد حمایت قرار گرفته بود ولی با پیروزی سریع آمریکا و بریتانیا درعراق ایران به تبلیغات شدیدی بر علیه نیروی اشغالگر زد و حتی یکی از خطیبان نماز جمعه عراقی ها را به پیروی از مدل فلسطینیان برای مقابله با امریکاییها فرا خواند. اما ایران با نگاهی دیپلماتیک علیرغم محکومیت اشغال عراق ازاحضار و اعتراض به انگلستان به خاطر اشغال بصره خودداری کرد و فقط شعارهای تبلیغاتی خود را متوجه آمریکا نمود. زیرا انگلستان قبل از جنگ قول داده بود هیچ خطری از جانب نیروهای ائتلاف متوجه حاکمییت ایران نخواهد شد.
روشهای برخورد انگلستان و امریکا با ایران
اکنون باید دید با توجه به اهمییت تداوم حضور انگلستان در جنگ ضد تروریسم برای منافع این کشوروضرورت پیوستگی استراتزیک امریکا و انگلیس اهداف و روشهای انها در مورد ایران چه شباهت وتفاوتهائی دارد.
بنظر میرسد تحلیل رسمی دولت انگلستان از ساخت قدرت در ایران- همچنانکه هفته گذشته جک استراو در مجلس عوام مطرح کرد- هیچ تفاوتی با آمریکاییها ندارد و آن را به دو گره انتصابی و انتخابی تقسیم میکنند. انگلستان مانند دیگر اروپائیها از تغییرات دمکراتیک ایران بویزه بعد از دوم خرداد استقبال کرده و انرا عاملی برای ثبات ایران و ارتقا ایران برای ایفای نقشی سازنده در نظام بین المللی تلقی می کند
جک استراو چه در ملاقات با اقای خاتمی در اجلاس داووس و چه در مقام پا سخگوئی در مجلس عوام این کشور بر مساله تحقق دموکراسی و نیز برگزاری انتخابات آزاد با نقدی به روشهای نهادهای ناظر انتخاباتی و ملاحظات حقوق بشری در ایران تاکید نمود. اما آیا این مساله اولویت درجه اول برای انگلستان به شمارمی رود .... تعقیب مناسبات روابط انگلستان با کشورهای خاورمیانه بویژه کشورهای نفتی نشان می دهد که این موضوع در عمل در سیاست خارجی این کشور وزن چندانی ندارد.و مسئله حقوق بشر معمولا به عنوان اخرین موضوع در دستور کار قرار میگیرد.
بنظر میرسد در حال حاضر با توجه به دیپلماسی ضد تروریسم آنچه که انگلستان به طور جدی در تعقیبب آن است در وهله اول توجه به مسایل هسته ای ایران است. همچنانکه رئیس جمهورامریکا در چند روز پیش خاطر نشان ساخت در یک همراهی گسترده و متمرکز میان سیا و انتلیجت سرویس انگلستان دو کشور د رجستجوی آن هستند که عوامل و فروشندگان واسطه تجهیزات هسته ای به ایران را تعقیب کنند.انگلستان برای انصراف ایران از پروزه غنی سازی اورانیوم از هر امکانی بهره خواهد جست و در این مورد سازش نخواهد کرد. علاوه برا ین انگستان معتقد است که سیاست ایران در قبال صلح خاورمیانه و نیروهای درگیردر ان غیرسازنده و مخالف با صلح جهانی است . این کشور به طور علنی معتقد است که ایران هنوز از تروریسم حمایت می کند.که در این موارد باید تلاش کرد تا ایران سیاستهای خود را تغییر دهد.
انگلستان البته بر خلاف استراتژیستهای پنتاگون به طور رسمی هر نوع سیاست تغییر رژیم در ایران را رد می کند. زیرا معتقد است رژیم ایران فاقد هر نوع آلترناتیو بیرونی است و لذا سیاست گفتگو و تعامل سازنده با دولت ایران به نتایج سازنده تری منجر خواهد شد.
در این میان تحلیل گران بد بینی نیز وجود دارند که با توجه با اهداف دیپلماسی ضد تروریسم و رویاهای ان برای تغییر در خاور میانه معتقدند.
اهدافی که دو کشور انگلستان و آمریکا در جهت فشار بر روی ایران دنبال می کنند تفاوتی ندارد اما به صورت هماهنگ تاکتيکهای متفاوتی را در برخورد با ایران اتخاذ کرده اند و مسلما در وحدت استراتریک دو کشور موضوع ایران محلی برای منازعه دو کشور نخواهد بود.
این ناظران سیاسی چند دلیل برای اعمال این نوع سیاست مطرح می کنند . نخست آنکه انگلستان با این نوع اعمال سیاست از مقاومت ایران می کاهد ودستیایی به اهداف استراتژیک منطقه ای وامنیتی را با هزینه های بسیار اندک امکان پذیر می سازد (مانند امضا پروتکل) .ثالثا سیاست بریتانیا درجهت همراهی با جناحهای آمریکایی در زمان نه چندا ن دوری به رویائی با ایران کشیده خواهد شد . اما با توجه به درگیری انگلستان در عراق آنها مایلند زمان درگیری و بحران را خود تعیین کند و افزایش روابط دیپلماتیک در این جهت مفید خواهد بود
سومین دلیل ناظران این است که سیاست بازی دیپلماتیک می تواند جناح های داخلی را برانگیزاند تا بخواهند از طریق انگلستان مشکل بین المللی سیستم را حل کنند و همین امکان نفوذ اساسی را در آینده به این کشور می دهد .( در جریان امضای پروتکل هشدار پنهانی انگلستان به ایران در مورد امکان کشانده شدن پرونده ایران به شورای امنیت در پذیرش موضوع نقش داشت) . چهارمین دلیل نیز به نظر این تحلیل گران به حرکت انگلستان در جهت مشروعییت زدائی نظام ایران بر میگردد. به این معنی که انگلستان با اطمینان خاطر دادن به جناههای قدرتمند در مورد عدم مداخله در او ضاع داخلی ایران بی تو جهی انها را به مشارکت انتخاباتی و مشر وعییت سیاسی بر می انگیزاند و به این ترتیب پروزه تغییر رزیم در ایران را با هزینه کمتری روبرو خواهد ساخت.
در این میان به نظر می رسد دیدگاههای دفتر نخست وزیر تونی بلربا دیدگاههای وزارت خارجه انگلستان د رمواردی متضاد می باشد . برخلاف دیگر کشورهای اروپایی آقای خاتمی هیچگاه از سوی تونی بلر برای بازدید از انگستان دعوت نشد .هم چنین تونی بلر بعد از تماس تلفنی که چند سال پیش با خاتمی داشت وعلیرغم قولی که او برای پذیرش رد وی به عنوان سفیرانگلستان داده و نتوانسته بود به قول خود عمل کند .تمایل چندانی برای گفتگوی مجدد از خود بروز نداد.
علاوه براین تونی بلر دست کم دردو مورد اظهارات تندی را مطرح کرد. حمایت از جنبش دانشجویی در تیرماه امسال وتاکید بر اینکه امضای پروتکل در ایران ثمره حمله به عراق بود که با اعتراض رسمی وزارت خارجه ایران روبرو شده اما دیپلماتهای انگلیسی در تهران خاطر نشان ساختند علیرغم اظهارات سیاست خارجی انگلستان در مورد ایران فرقی نکرده است . به هرحال این دو گانگی در اظهارات این قدرت مانور را به بریتانیا و تونی بلر می دهد که د رموقع مقتضی زبان رادیکال تری را در حمله به ایران بکارگیرد و در این مورد با سیاست رسمی آمریکا همسو تر شود.
حوزه های روابط دو کشور
بررسی روابط دو کشور البته بدون انچه که سر انتونی پارسونز سفیر سابق آن کشور در ایران چند سال پیش در نشریه گاردین در مخالفت با خصوصی سازی بخش جهانی بی بی سی که بوسیله بودجه وزارت خارجه انگلستان اداره می شود تاکید نمود ناتمام است .
وی تاکید کرده بود که مهمترین عامل نفوذ انگلستان در ایران رادیو فارسی بی بی سی است و لذا نباید آنرا به بخش خصوصی واگذار کرد. بی تردید بی بی سی در زمان پیروزی انقلاب اسلامی یکی از منابع اصلی خبررسانی به شمار رفت و هنوز هم در شهرستانها یکی از منابع تاثیرگذار خبری به شمار می رود. اکنون بخش فارسی بی بی سی مهم ترین رادیو در میان زبانهای است که در بخش جهانی بی بی سی پخش می شود.اکنون برخی از مقام های نهادهای سنتی نیز با این رادیو به مصاحبه می پردازند و به همین خاطر دولت ایران توجه دارد که سطح مناسبات دیپلماتیک و نحوه تعامل روابط دو کشور می تواند در درجه انتقادات این رادیو از مسایل ایران تاثیر بگذارد
در حوزه رسانه ای در روابط دو کشور اکنون انگلستان بیشترین خبرنگار مقیم خارجی را درتهران دارد ( بخش جهانی بی بی سی- اکونومیست _ فایننشنال تایمز – ایندیپندنت ، گاردین و خبرگزاری رویتر) و همین امر نشانگر این است که بعد جدیدی در روابط میان دو کشور شکل گرفته است که در آینده در تعامل میان دو کشور نقشی مهم ایفا خواهد کرد .
در حوزه اقتصادی نیز روابط دو کشور هر چند در مقایسه با دیگر کشورهای اروپایی از حجم مبادلاتی چندان برخوردار نیست اما لندن اکنون به مرکز اصلی خرید بسیاری از نهادهای دولتی / تجهیزات نفتی و محل برگزاری سمینارهای مناقضه برای جذب سرمایه گذاری درصنعت نفت ایران تبدیل شده است . در این میان شرکت بریتیش پترولیوم نیز علیرغم هزینه های تبلیغاتی و دفتری که در ایران انجام داده است هنوز هیچ قرارداد نفتی مهمی را با ایران به امضا نرسانده است.
انگلستان همچنین از حضور اتاق بازرگانی ایران در آن کشور استقبال می کند . آقای خاموشی رئیس اتاق نقشی فعال در این مناسبات داشته است اتاق در زمینه واردات از انگلستان البته بسیار بیش از صادرات به آن کشور عمل کرده است .
در حوزه فرهنگ نیزانگلستان با انکه اجازه ندارددر تهران بخش فرهنگی و کلاسهای زبان خودرا مانند سالهای قبل از انقلاب فعال کند اما اجازه داده که دفاتر آموزشی و مذهبی و رسانه ای ایران در آنجا براحتی فعالیت کنند ، دفاتر صدا و سیما و خبرگزاری- دانشگاه مذهبی- حوزه علمیه و نیز نمایندگیهای متعدد فرهنگی با آزادی عمل در این کشور مشغول فعالیت هستند.
برای ایران که مدعی پیشتاز بودن عرصه سیاست و فرهنگ د رجهان اسلام است حضور فعال فرهنگی در لندن که بی تردیدمهمترین مرکز گروهها، نهادهای مذهبی و افراد شاخص جهان اسلام است نقش تعیین کننده دارد که برخی تحلیلگران این موضوع را به عنوان عاملی ذکر میکنند که سبب گردیده ایران انعطاف پذیری بیشتری را در روابط دیپلماتیک خود با انگلستان کشور بروز دهد.
از آنچه گفته شد می توان نتیجه گرفت که ایران نتوانسته علیرغم مزایائی که برای انگلستان داشته از ان رابطه برای حل برخی از مسائل و معضلات منطقه ای خودمانند مسئله جزائر سه گانه بهره ببرد . تئوری دوپینگ دیپلماتیک و نقش معجزه آسا و سمبلیک مقامات انگلستان در تقویت جناح های سیاسی در ایران تصویری اسطوره ای است که به خاطر از بین رفتن کاهش و زمینه های نفوذ این کشور در حوزه های دفاعی ، اقتصادی و رسانه ای و نیز ظهور نیروی تحصیلکرده سازمانهای اجتماعی و مطبوعات مستقل که هوشیارانه منافع ایران را دنبال می کنندبسیار تغییر کرده است .دوپینگ دیپلماتیک هنگامی می تواند موثر باشد که تصمیم گیرندگان داخلی در درک نیازها ومطالبات مردم واقع بینی پیشه کنند و بر مشروعیت سیاسی خود بیفزایند در آن صورت آن دوپینگ می تواند در مورد غلبه بر تردیدهای تصمیم گیری شجاعانه موثر واقع شود. پرنس چارلز این درس را به خوبی از تاریخ انگلستان فرا گرفته است.
-----------
1 - برخی از گروههای خبری انگلستان به خاطر آنکه بر اساس ارزیابی وزارت خارجه انگلستان نتیجه انتخابات را قابل پیش بینی می دانستند از مسافرت ایران و پوشش خبری ان خودداری کردند.
| |||
|
مقدّمه | |||
انتشار افکار سلفيهاي تکفيري (سلفي جهادي) در ميان فقهاي تندرو، ميانه رو و مردم عادي بريده از چپ و راست، ما را بر آن داشت تا به بازخواني افکار ابن تيميه پدر ورهبر معنوي اين ايده بپردازيم .(1)
افکار ابن تيميه روشن و صريح است او با انديشه و عقل بکلي مخالف است و خواستار الغاء عملکرد عقل از تمام شئون زندگي است و با فکر کردن و انديشيدن دشمن است مگر اينکه آن فکر و انديشه در راستاي تاييد نقل و احاديث باشد.او در اين زمينه ميگويد: دلايل عقلي درست وقتي قابل شنيدن است که مخالف اخبار انبياء نباشد. و فکر و عقلي که با اخبار و احاديث مخالف باشد نه عقل است و نه فکر (2) او به احاديث و آيات منسوخ شده براي اثبات ادعاهاي خود متوسل ميشود همان مستنداتي که اکنون زرقاوي به آنها استناد ميکند و نويسندگان ضد اسلام از آنها به عنوان ابزاري بر عليه مسلمانان در غرب بهره برداري تبليغاتي ميکنند تا اسلام را دين خشونت نشان دهند.
به پندار او دلايل عقلي در مقابل دلايل نقلي بيارزش هستند. ابن تيميه با اين گفتار راه را بر عقل و انديشه بسته و عملا دعوت به جمود و تحجر فکري ميکند و براي فکر خطوط قرمز زيادي تعيين ميکند. و ميگويد سلف صالح به نيابت از ما اسلوبها و روشها را تعيين نموده و ما بايد تبعيت و تقليد نماييم (3)، ما بايد تماما در خط، اسلوب، کردار و گفتار سلف صالح راه برويم و نقش ما تبعيت است و اين به نفع ما است. ممکن است از نظر ظاهر نفع و سودي در تقليد و انجام يک تکليف وجود نداشته باشد با اين وجود ملزم به تبعيت هستيم براي اينکه اين تبعيت ما را نزديک به انبيا ميکند چنانچه ميگويد تبعيت ما از سلف صالح و اصحاب و مهاجرين و انصار ما را به خدا نزديک ميکند (4) واضح است که اين کلام داراي ابعاد قابل سوء استفاده است و ميتواند به دشمني با هرگونه تفکر منجر شود از سوي ديگر او هيچ جايي را براي نيازهاي امروز باز نمي گذارد در حاليکه فاصله ما با زمان صحابه و با زمان ابن تيميه متفاوت است و نيازها ي عصر ما با آن دوره فرق ميکند.
(مرگ 728ه)، در واقع او تمامي نمادها و مظاهر زندگي اين عصر را نفي ميکند. از جهت ديگر تيميه مسلمانان را فرا ميخواند که تمامي روابط خود را با کفار قطع کنند و در تمامي امور با آنها مخالف باشند و ميگويد : (كذلك قد نتضرر بموافقتنا الكافرين في أعمال، لولا أنهم يفعلونها لم نتضرر بفعلها.. فتكون موافقتهم دليلا على المفسدة ومخالفتهم دليلا على المصلحة) «گاهی به خاطر بی تفاوتی و موافقتمان با کافران متضرر می شویم که اگر چنین موافقتي نبود ما متضرر نميشديم.» پس موافقت ما با كافران فساد انگيز و مخالفتمان با آنها چاره كار و طريق مصلحت مسلمانان است .(5).به عبارت ديگر مسلمانان هيچ يک از ساختههاي فيزيکي و فکري کفار را نبايد بکار گيرند حتي اگر اين بضرر مسلمين باشد. بنظر او مهمترين مصلحت در اين است که با آنها مخالف باشيم. براي اينکه در کارهاي کفار مصلحتي بنفع ما نيست و ميگويد: (وحقيقة الأمر: أن جميع أعمال الكفار، وأموره لابد فيها من خلل يمنعها أن تتم له منفعة بها.) «واقعيت اين است همانا جميع اعمال كفار و امور مربوط به آنها يقينا داراي عيب و نقصي است كه مانع از حصول منفعت از كارهايشان ميشود (6). در يک مورد از اين شيخ الاسلام سوال ميشود که: «راي علما در خصوص قومي از اهل ذمه که مجبور شدهاند لباسي غير از لباس عادي و بومي خود بپوشند. مثلا آنها را سلطان مجبور کرده که از عمامه مسلمين استفاده نکنند،و اين باعث آزار و اذيت آنها و همچنين ضرر کاسبکاران مسلمان شده است آيا امام برگشت آنها به لباس محلي را مجاز ميدارد؟ . جواب ابن تيمية منفي است (7) اين سوال را در قالبهاي مختلف پرسيده اند و هربار شيخ برجواب منفي خود اصرار ورزيده است . طرح سوال بصورتهاي مختلف از جانب سوال کنندگان نشانگر عدم اغناي آنها است و اصرار شيخ بر جواب منفي نيز نشانگر ماهيت تعصب آميز، تندرو و غلو ايشان در افکار است. براي او مهم نيست که غير مسلمان اذيت و آزار ميشود و مسلمان نيز ضرر اقتصادي ميبينند. او با اين کار، افکار تندروانه و نژادپرستانه را مورد تاييد قرار ميدهد. چرا؟ او خود پاسخ ميدهد: ( أما ما يرويه بعض العامة عن النبي (ص) أنه قال «من أذى ذميا فقد أذاني» فهو كذب على رسول الله (ص) ولم يروه أحد من أهل العلم)(8). « اينکه بعضي افراد از پيامبر نقل کرده اند که هرکس ذمي را آزار دهد مرا آزار داده است اين يک کذب است و هيچ سند معتبري ندارد.» پس چون پيامبر اين حرف را نزده است و در سند ديگري هم نقل نشده است پس آزار غير مسلمان بر ما گناه و جنحه اي ندارد. او با اين شيوه تمامي نصهاي ديني در خصوص مسامحه و تسامح با غير مسلمانان را رد ميکند و بر افکار تندروانه خشونت و قتل و غارت ادامه ميدهد. ابن تيمية در واقع داراي ترازو و سنگ محک متفاوتي است . ترازوي برخورد با کفار و ترازوي برخورد با مسلمين؛ او حتي برخورد تبعيض آميز و نژادپرستانه را جايز ميشمارد. او هرگاه با حديثي روبرو ميشود که مخالف ايدههاي تندروانه او است آنها را منکر ميشود و در مورد آيات قرآني که با افکار او سازگار نيست به تفسير و تاويل روي ميآورد.
شاگرد او ابن القيم الجوزي روايت کرده است: ( يروي أن شيخه بحث مع قوم فاحتجوا عليه بحديث أنكره. فلما أظهروه له بالنقل أي أتوا بأسانيد تؤكد الحديث ووقف عليه. ألقى المجلد من يده في غضب )(9). أما إذا كان النص الديني قرآنيا، بحيث تنعدم إمكانية فقيهنا في إنكاره، فإنه كان يلتجئ إلى أسلوب التأويل، ليستخلص منه ما ينعدم آراءه ومواقفه« روايت شده است كه ابن تيميه مشغول مباحثه با قومي بود و آنان استدلال به حديثي كردند كه وي آن را انكار ميكرد و زماني كه سند حديث را براي او آوردند و قطعي بودن حديث ثابت شد، شيخ با عصبانيت كتابي را كه دردست داشت بر زمين زد واين روش شيخ در مواجهه با احاديث هر چند صحيح السند بود، اما هنگامي كه نص مخالف وي قرآن بود و او به هيچ وجه توان انكار و رد كردن آن را نداشت با حربه تايل و تفسير به راي وارد شده و مطلب را منحرف ميكرد » : يک نمونه از اين تفسيرها : وزير تاتار در اينکه يهوديان ميتوانند بر دين خود باقي بمانند به اين آيه استناد کرد «قل يا أيها الكافرون لا أعبد ما تعبدون ولا أنتم عابدون ما أعبد ولا أنا عابد ما عبدتم ولا أنتم عابدون ما أعبد لكم دينكم ولي دين» و اين آيه از محكمات است و منسوخ نيست. ولي او با آنها در مورد تفسير اين آيه به جدل برخواست و گفت :وأخبرهم أنهم كافرون يخلدون في النار»(10) ابن تيمية به آزادي اعتقاد و دين باور ندارد و ميگويد: ( من لا يدين بدين الإسلام فهو إما كافر أو منافق ومنذ أن بعث الله عبده ورسوله محمد (ص) وهاجر إلى المدينة صار الناس ثلاثة أصناف: مؤمن، منافق وكافر) « كسي كه معتقد به دين اسلام نيست يا كافر است و يا منافق . همانا هنگامي كه خداوند بنده و رسولش محمد را مبعوث كرد و پيامبر به مدينه مهاجرت كرد مردم سه دسته شدند مومن، منافق، و كافر» (11)، او تنها به اين تقسيم بندي قائل نيست بلکه خون غير مسلمان و منافق و کافر را حلال شمرده و حتي در اين راه دسته ديگري از مسلمانان که از شيوه و روش او پيروي نمي کنند را نيز در زمره منافقان و کافران قرار ميدهد. (12) در مورد برخي از مسلمانان مانند شيعه برحسب نظرابن تيمية، كفر آنها بزرگتر و گناه آنها عظيم تر از کفار اصلي است .(15)
ابن تميمه ميگويد: «از اين رو معلوم ميشود كه آنها شرور و از طرفداران هواي نفس هستند، كه قتل آنها از خوارج، واجبتر است و اين دليل سخني است كه در بين عموم رواج يافته و ميگويند كه اهل بدعت، شيعيان هستند. به طور كلي در نزد عموم، اين طور است كه هر مخالف سني، شيعه نام دارد، زيرا با سنت رسول خدا(ص) و مباني اسلام دشمني ميكند» (جزء 28 ص 428).
ابن تيميه نه براي فکر و نه براي فرهنگ و هنر احترامي قائل نيست . تخريب آثار هنري و باستاني افغانستان و يا تخريب اماکن مقدسه که علاوه بر تقدس جنبه هنري و علمي دارد نيز براي آنها اهميت ندارد . و آنها را نفي ميکند
از او سوال شده « چه ميگويند حضرات علماءو أئمه دين در خصوص تاتارهايي که به شام ميآيند و شهادتين ميگويند و خود را به اسلام منتسب ميکنند آيا واجب است قتل آنها يا خير ؟ جواب: «الحمد لله رب العالمين، نعم يجب قتال هؤلاء بكتاب الله وسنة رسوله واتفاق أئمة المسلمين»(16) با وجود اينکه در سوال مشخص است که آنها اسلام آورده اند ولي با اين وجود «شيخ الإسلام» فتواي قتل آنها را صادر ميکند، ابن تيمية حتي منکر درستي اين حديث از پيامبر ميشود «لا يحل دم امرئ مسلم يشهد ألا إله إلا الله، وأني رسول الله إلا بإحدى ثلاث: الثيب الزاني، والنفس بالنفس والتارك لدينه المفارق للجماعة» .پايان متن ( الاحداث المغربيه ).
سلفيهاي جهادي مانند زرقاوي متاسفانه همان ديدگاه سنتي ابن تميمه را در حال حاضر ميراث داري ميکنند بطوريکه آنها مسولئيت شرورترين حادثه سالهاي اخير يعني انفجار حرم امام موسي کاظم و امام عسکري در سامراء را بر عهده گرفتند و قول تخريب ساير اماکن مقدسه را نيز دادند آنها قبلا نيز در توجيه جناياتي مانند حمله انتحاري و کشتار هزار نفر در پل کاظميه طي اطلاعيه اي تاکيد کرده بودند که :
بزرگان ما خطمشي روشن را در مورد شيعه در اختيار ما گذاشته و پرده از اين قوم برداشتهاند تا جايي كه ميگويند: در پشت سر شيعه، يهود و مسيحي نماز نخوانيد، به آنها سلام ندهيد، با آنها ازدواج نكنيد و از گوشت ذبحشده توسط آنان نخوريد. (خلق افعال العباد ص 125) همانطور که بزرگان ما از جمله شيخالاسلام ابن تميمه گفته است «به اين دليل که شيعيان با كفار عليه مسلمانان همكاري ميكنند و آنها از بزرگترين اسباب حمله چنگيزخان به سرزمينهاي اسلامي و آمدن هولاكو به عراق و اشغال حلب و صالحيه بودند و از اين رو هنگام عزيمت به مصر، پادگانهاي مسلمانان را ويران كردند و راه را بر روي مسلمانان بستند و به اين دليل با تاتار و فرانسويها عليه مسلمانان همكاري كردند و از پيروزي اسلام خشمگين و ناراحت ميشدند. درواقع آنان طرفداران يهود و مسيح و مشركان هستند و قلبهايشان مملو از كينه و خصومت با مسلمانان است. » شيعيان، قوم و حكومت تاتار را دوست دارند، زيرا از اين حكومت، بزرگي و عزتي كسب كردند كه در دولت مسلمان از آن برخوردار نشده بودند. آنها از بزرگترين همكاران اين قوم براي حمله به سرزمينهاي مسلمان و قتل عام مسلمين بودهاند و ماجراي ابنالعلقمي و امثال آن با خليفه و قضيه مشهور آنها در حلب، براي همه مردم شناخته شده است. همچنين در صورت پيروزي مسلمانان بر كفار و مسيحيان، شيعيان غمگين و در صورت پيروزي مشركان و مسيحيان بر مسلمانان، آنها شادمان و مسرور ميشدند» (الفتاوي جزء 28، صفحات 478 الي 527). سبحانالله! مانند اينكه برايشان جزييات امور غيبي كشف و برايش روشن شده است.
در تفكر طالبانيسم - كه شيوه به روز شده جريان فكري ابن تيميه و پيروان اوست - اسلام حرمتي براي انسان قائل نيست و در حاليکه به صراحت در آيات و احاديث محکمي کشته شدن يک انسان بيگناه به معني قتل همه انسانها تعبير شده است بر اساس اينگونه تفکرات طالبانيزم صدها نفر شيعه از کودک و زن و مرد به مناسبتهاي مختلف قرباني اين تفکرات جاهلانه شده اند البته خنجر تعصبات کور آنها سنيهاي معتدل تر را نيز از اين جنايات مصون نداشته است . و تا کنون شاهد قتل بزرگاني از اهل سنت بدست همکيشان طالباني آنها بوده ايم .
بطور مثال در تاريخ 11/3/84 جريان طالبان و وهابيت، «ملا عبدالله فياض»، عالم برجسته قندهار را به جرم همكاري با دولت كرزاي ترور كردند و و روز بعد در مجلس فاتحه او، يك اقدام انتحاري صورت دادند كه منجر به كشته شدن دستكم بيست نفر شد.
مهم اين است كه سنيان معتدل و واقعگرا نيز از دست اقدامات در امان نيستند. در عراق هم طي ماههاي گذشته برخي از روحانيون سني كه تمايل به مذاكره با دولت را داشتهاند، كشته شدهاند. در اين حوادث معمولا افراطيون سني تلاش كردهاند آن اقدامات را بر عهده سپاه بدر بگذارند. اما اكنون با عمليات انتحاري كه در قندهار صورت گرفت و با بعضي اعمال ديگر آنها عليه سنيها، ميتوان يقين كرد كه در عراق هم طرفداران زرقاوي نميتوانند سنيان معتدل را تحمل كنند و به همين دليل روحانيون متمايل به مذاكره با دولت را ترور كرده با يك تير، دو نشان ميزنند. هم آنها را از سر راه برميدارند و هم مسئوليت آن را بر عهده سپاه بدر و شيعيان ميگذارند.
وهابيت، به عنوان يکي از تاثير گذار ترين باورها در دو دهه اخير، تفسير جديدي از اسلام سني است که عبدالوهاب سردمدار آن بود. وي طرفدار وبسط دهنده انديشههاي ابن تيميه بود كه بر اساس بنيانهاي فكري او مكتب وهابيت بنا گشته است .ابن تيميه در سال 1263 ميلادي در حران از شهرهاي تركيه كنوني بدنيا آمد و در سال 1328 ميلادي بعد از 65 سال مبارزه و تعليم و تعلم وفات يافت.از جمله ويژگيهاي ابن تيميه، جسارتش در ارايه عقايد و باورهايش بود وي نقش بسيار برجسته اي در پيروزي سپاه مماليك مصر بر خيل مغولان بر عهده داشت.ابن تيميه در فقه حنبلي خيلي زود به مقام اجتهاد رسيد ولي در ارايه فتاوا هرگز خود را محدود به فقه حنبلي نمي كرد و حتي بسياري از فتاواي وي مطابق هيچيك از مذاهب اربعه اهل تسنن يعني حنبلي، شافعي، مالكي، حنفي نبود. يكي از نخستين آثار او كتاب "العقيده الحمويه الكبري" بود كه به نوعي خرق عادت در ميان سنيان محسوب ميشد.وي در اين كتاب به نقد و رد بسياري از عقايد كلامي اشاعره پرداخته و نسبت به سستي و ضعف آن باورها معترض بوده است.
ابن كثير در شرح باورهاي ابن تيميه پيرامون زيارت قبر رسول خدا(ص) ميگويد: ابنتيميه زيارت قبر رسول خدا(ص) را بکلي منع نكرده، بلكه مجرد قصد رفتن به زيارت را منع كرده است، يعني اگر كسي بدون قصد زيارت به قبر حضرت برود به واسطه اينكه ميرويم تا در مسجد النبي نماز بخوانيم و در آنجا قبر را زيارت كند مانعي ندارد.
20 درصد تروريستهايي که بعد از حوادث 11 سپتامبر تحت تعقيب پليس بين الملل قرار گرفته اند از منطقه مغرب عربي هستند و بنابر اين واحدهاي ضد تروريست آمريکا و اروپا توجه خاصي را به مطالعه ريشههاي تروريزم در اين منطقه مبذول داشته اند آنها به ترتيب 1- سلفي گرايي 2- نقش مساجد و وعاظ 2- نقش مدارس و شيوه آموزش و تعليم 3- نقش احزاب اسلام گرا 4- فقر بيکاري و حلبي آبادها 5 - وضعيت نظام حکومتي و بي عدالتي و تضاد طبقاتي را در مورد ريشه يابي علت جذب جوانان به گروههاي سلفي جهادي مورد بررسي قرار داده اند . اسلام گرايي در مغرب عربي ريشههاي عميقي دارد سلفيهاي تکفيري هم با استفاده از همين شرايط مساعد و علايق مردم به اسلام توانسته است در اين کشورها به نيروي قدرتمندي تبديل شود. اخيراٌ وزارت اوقاف و وزارت کشور در دولتهاي منطقه شمال آفريقا موظف شده اند براي تمامي مساجد و امامان جماعت و جمعه شناسنامه اطلاعاتي باز کنند تا دريابند کداميک به جماعتهاي سلفي تکفيري وابستگي دارند.
امام خميني ره، علماي شيعه و برخي از انديشمندان اهل تسنن در ايران و ساير كشورهاي جهان اسلام تلاش زيادي کرده اند که انديشهها و سوء تفاهمهاي تاريخي که موجب افکار ضد شيعي وهابيان شده و در دشمني با شيعيان به آنها استناد ميكنند را برطرف سازند تا هم شيعه و هم سلفيها يکديگر را بر اساس شرايط امروز از نو بازشناسي نمايند و از قالبهاي کلاسيک خارج شوند. اما متاسفانه انديشههاي افراطي امثال زرقاوي ريشه در روحيه تحجر تکفيري دارد و حاضر نيست شرايط امروزي را مورد مطالعه قرار دهد. البته افراط گري علي رغم مخالفت بعضي از بزرگان شيعه در بين بعضي ازشيعيان نيز وجود دارد كه مورد سوء استفاده دشمنان اسلام نيزقرار ميگيرد. آيتالله سيدمحمدباقر درچهاي را ميتوان از برجستهترين فقهايي دانست كه در دو قرن اخير، از اقدامات افراطي و غلوآميز، انتقاد كرده است.
منبع: احداث مغربيه پر تيراژترين روزنامه مراکش
مفهوم الاختلاف عند ابن تيمية أو فقه التكفير ونبذ التفكير .
احداث مغربيه 26 فبراير 2006- محمد نيات
اميرهوشنگ افتخارى راد
بعضى از رفتارهاى گاندى، آنقدر عجيب و غريب است كه اكنون پس از نيم قرن از مرگش كه گاه به اسطوره آميخته، همچنان قابل تامل است. من در اين چندين سال كه به آراى گاندى پرداختم هيچ گاه به مناسبات او با زنان اشاره اى نكردم چرا كه در فقدان چشم انداز كلى از گاندى، چنين كارى عبث و نوعى شانتاژ به حساب مى آمد. اما از آنجا كه اغلب بزرگان و مشاهير روابط خصوصى متفاوت از روابط عمومى شان دارند و باعث تعجب ديگر مردمان مى شود، بد نيست به اين وجه از گاندى پرداخته شود.
گاندى طبق سنت هنديان، در ۱۳ سالگى با دخترى هم سن و سال خود ازدواج كرد. او بعدها در زندگينامه خود به نام «در جست وجوى حقيقت» اين سنت را مورد ملامت قرار مى دهد و خود را سرزنش مى كند كه در سن ۱۶ سالگى چگونه در هنگام احتضار پدر، در اتاق خواب با همسرش بوده است. اين مسئله هميشه باعث آزار گاندى شده است. در همين كتاب همچنين اعتراف مى كند كه با وسوسه و پيشنهاد دوستانى سه بار نزديك بوده پايش بلغزد اما سربلند از آن بيرون آمده است.
پس از شروع مبارزه اش در آفريقاى جنوبى همزمان با آن تصميم مى گيرد در سن ۳۶ سالگى اصل «براهما چاريا» را به مرحله عمل بگذارد. اين اصل به معناى خويشتن دارى از عمل جنسى است. هر چند گاندى آن را با عمل سياسى پيوند مى زند؛ به عبارتى خويشتن دارى در تمام عرصه ها. از اين هنگام او ديگر هيچ رابطه جنسى با زنش ندارد. علاوه بر تلاش روحى براى انجام اين كار، نوع غذاى خود را كنترل مى كند تا بتواند ميل جنسى اش را در اختيار خود گيرد. گاندى بعدها عدم اعتقاد خود را به تشكيل خانواده و زاد و ولد اعلام مى كند اگرچه به ايده آل بودن اين كار نيز واقف است. او در كهنسالى تصميم مى گيرد به عملى عجيب دست بزند. از دختران جوان در اشرام خود مى خواهد كه پاسى از شب را با او به سر برند تا او بتواند با خويشتن دارى قدرت اصل براهما چاريا را به نوعى ديگر تجربه كند. گاندى مى گويد او با اين كار هم مى خواهد به طور طبيعى شب ها از سرما خود را محافظت كند و هم براهما چاريا را به آزمون گذارد. وقتى خبر عمل او در حوزه عمومى پخش مى شود، او بى پروا و بدون مخفى كارى _ برخلاف ديگر مشاهير _ در روزنامه خود ماوقع را شرح و كار خود را توضيح مى دهد. حتى خود را ملامت مى كند كه چرا زودتر كار خود را عمومى اعلام نكرده است. عده اى از او كناره مى گيرند، اما او از آنجا كه از حقيقت پوشى مى گريزد، درباره كار خود با مردم حرف مى زند. حتى يك بار كه در شب خواب جنسى مى بيند خود را سرزنش مى كند و در روزنامه آن را عمومى مى سازد. زندگى گاندى مانند اشرام هايش داراى ديوارهاى كوتاه و در ديدرس همگان بوده است. بى شك عمل گاندى از روى ميل و هوس نبوده هر چند كه به قول ويليام شايرر نويسنده كتاب «خاطره گاندى» چه لزومى دارد پيرمردى براى آزمودن خود دست به چنين كارى بزند؟ تفاوت مهم كار عجيب گاندى با ديگر مشاهير در اين است كه او عمل خود را در زمان حيات علنى مى سازد. گاندى كاملاً به مسئله جنسى آدمى توجه داشته در عين حال كه به سركوب آن رغبت نشان داده است. مهم اين است كه او درباره اش حرف زده است و با بى پروايى و همراه با نزاكت تلاش كرده آن را توضيح دهد.
در جوامعى كه حرف زدن از عمل جنسى شرم آور است، به مرور زمان به عملى مخفيانه و رياكارانه درمى آيد و معضلات بيشترى را براى جامعه پديد مى آورد. يكى از نزديكان گاندى به نام «بوس» كه به خاطر اين عملش، از او كناره گرفت، بعدها در كتابى به اين اتفاق پرداخت و با زنانى كه به او نزديك بودند، گفت وگو كرد. ميرابا، مانووآبا، دكتر ساشيلا نارايان - پزشك معالجش - از جمله زنانى هستند كه ماجراى هم خوابگى هاى خود را با گاندى براى عموم در ميان گذاشتند و از اين كار احساس پشيمانى نداشتند. دكتر نارايان تعريف كرد كه وقتى در كنار او خوابيده، او را همچون مادرش پنداشته است. عده اى اين عمل گاندى را به دليل ناكامى اش در جلوگيرى از جدايى پاكستان و هند و دورى شاگردانش از جمله نهرو از او تحليل كرده اند. بعضى ديگر علل روانشناسى را به ميان كشيده اند به طورى كه گفته اند گاندى در آن شرايط دشوار تاريخى طبق اعتقادى اسطوره اى يعنى بازگشت به دامان مادر به دنبال التجا و پناه بوده است. هر چند گاندى اين كار خود را از دهه سى شروع كرده بود؛ يك چيز غيرقابل انكار است. عمل عجيب او و علنى سازى آن به اختيار خود، شگفت انگيز است.
|
امروز-محسن كديور: قصد من دراين مقال، بيان مسائل معرفتی اسلام حسینی است نه مصائبي كه به طور معمول رايج است و همه در اين ايّام انتظار شنيدن آنرا دارند. اجازه دهيد در اين سخن به جاي " ذكر مصائب " به " ذكر مسائل " بپردازيم؛ چرا كه در نحوهي مواجهه ی شیعیان با مسئله ي كربلا و عاشورا مصيبتي بزرگتر از مصيبتي كه براي امام حسين در كربلا واقع شد، اتفاق افتاده است. به نظر مي رسد نياز ما به مسائل معرفتي در اين زمينه بيشتر از مسائل احساسي و عاطفي باشد. جامعه و مجالس مذهبی ما آكنده از مباحث احساسي و عاطفي شده است كه چه بسا در جاي خود مفيد باشند؛ امّا اگر اين شور با " شعور " همراه نشود، چه بسا همين شور حسيني متأسّفانه در خدمت امور ديگري قرار گيرد كه قطعاً با هدف امام حسين سازگاري نخواهد داشت. از " استحاله ي دينداري " مي توان سخن گفت كه موضوع سخن امشب من نيست. امّا در نظر بگيريد كه مجالس ما امروزه به سمتي مي رود كه هم قبل و هم پس از انقلاب به طور جدّي از سوي متفكّرين معاصر ما، زنده یادان شريعتي و مطهّري، مورد انتقاد واقع شد و تا حدود زيادي هم اصلاح شد؛ امّا متأسّفانه به دليل نياز كساني كه برای بقا در عرصه ی قدرت و ثروت به " عوام فريبي ديني " محتاج هستند، دوباره در جامعه فضايي نضج گرفته است كه بديهيترين اهداف ديني به نام حسين، عاشورا و كربلا زير پا گذاشته مي شود. مدّاحيها و نوحههایي سراييده و پخش ميشود كه هيچ تناسبي با قيام سيدالشهدا نداشته و ندارد. در اكثر مضامينی كه از صدا و سيماي رسمي كشور پخش مي شود، مطالبي را مي شنويم كه روح امام حسین را می لرزاند. معنای مسلمانی یا تشیّع صرفاً ذكر نام و مصائب حسين نيست؛ معناي اسلام يا تشيّع، زنده داشتن اهداف نهضت حسيني است. اگر آن اهداف درست تشريح شود، واضح است كه بسياري از این افراد سودجو و قدرت طلب محلّي از اعراب نخواهند داشت. چقدر دردناک است كه با نام حسين، هدف حسين را به خاك بكشند و از يادها ببرند. زماني كه بيشترين تأكيد در مجالس مذهبی ما به ثواب روضه و نفس گريستن و گرياندن يا نفس عزاداري معطوف شود، وقتی هدف ما اين گونه امور عاطفي و احساسي باشد، كمتر توجّه ميكنيم كه امام حسين كاري بزرگتر از اين مصائب داشت. عزاداري و ذكر مصيبت راهي است براي زنده نگه داشتن و احياي اهداف نهضت کربلا. نه اينكه خود موضوع باشد و يا تبديل به هدفي شود براي كسب و يا گذران دو روزه ي دنيا. بحث امشب، بحث استحاله ی دينداري به طور کلی، نيست. بلکه یکی از جزئیات و شعب جدّی آن است تحت عنوان " استحاله ی تلقّي از امامت "؛ و آنچنان که افتد و دانید، امامت در کنار عدالت رکن مذهب تشیّع است؛ تا آنجا که تشیّع را امامیّه نیز خوانده اند. بحث از امامت و اصلاح فهم آن بحثی محوری در اندیشه ی دینی است. يكي از كارهايي كه امام حسين در بر شمردن اهداف خویش بر آن تأكيد كرد مسئلهي " اصلاح" دین يا اصلاح امّت پيامبر بود. آنجا که به این سؤال مقدّر پاسخ می دهد که براي چه ميخواهم قيام كنم؟ امام حسین در وصیّت خود به برادرش، محمّد بن حنفیّه، با شفافیّت اهداف قیامش را بازگو می کند: « إنّما خَرَجتُ لطَلَبِ الإصلاحَ في امّت جَدّي أُریدُ أن آمِرُ بالمعروف و أنهی عن المُنکَر و أُسیرُ بِسیرَة جَدّی و أبی علی بن ابی طالب ». ( من برای اصلاح در امّت جدّم، پيامبر، خروج کردم؛ می خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به سیره و روش پیامبر و پدرم، علی، عمل کنم.) سيدالشهدا به عنوان يك اصلاح طلب و مصلحی که ميخواهد انحرافات موجود در جامعهاش را از بين ببرد، قيامش را آغاز ميكند. اصلاح دین در امّت پیامبر، بازگرداندن دین به مسیر اصلی، مبارزه ی بی امان با انحرافات و کجروی هایی که به نام دین انجام می گیرد. این است هدف امام حسین. امّا اصلاح در دين به ويژه زماني كه يك امر ديني در طول زمان گسترده و همه گير شده باشد و به ميزاني گسترش يافته باشد و از عمق آن كاسته شده باشد و به واسطه ی همين گسترش تودهاي كمتر به عمق و ژرفاي آن توجّه شده باشد، چه بسا مشكل زا و مصيبت زا خواهد شد. امام حسين به نام خدا و به خاطر عشق به خدا برخاست و براي احياي كلمهي حق قيام كرد؛ و همهي هدفش آن بود که در نامه به مردم بصره تصریح می کند: « أنا أدعُوکُم إلی کتاب الله و سنّت نَبِیِّه فإنُّ السنّه قَد أَمیتَت و إِنّ البِدعَه قَد أُحييَت»؛ (من به کتاب خدا، قرآن، و سنّت پیامبرش، محمّد، دعوت می کنم؛ سنّت مرده است و بدعت احیا شده است.) آری سنّت پيامبر را به نام پيامبر، آنها كه به نام پيامبر بر مسند پيامبر نشسته اند، كشته اند و به جاي آن بدعت و انحراف را زنده كرده اند. " اصلاح امر دين " ذاتي قيام امام حسين است و والاترين پيام قيام امام حسين، اسلام خواهي و خدا خواهي است. مردم را هم براي خدا می خواهد؛ و سعادت را در احياي واقعي خدا پرستي و اسلام خواهي در ميان مردم ميداند. در مرام حسین " عشق به خداوند " حرف اوّل را می زند. امام حسین در تشریح نهضت برای فرزدق شاعر چنین می گوید: « إنّ هؤلاء قومٌ لزموا طاعه الشیطان و تَرَکُوا طاعَه الرحمن »؛ ( ای فرزدق! اینان پیروی از شیطان پیشه کرده اند و اطاعت از خدای رحمان را وانهاده اند.) سپس این گونه به محور های اصلی قیامش تأکید می کند: « أنا اَولی مَن قامَ بنصرتِ دینِ الله و إعزازَ شَرعِه و الجِهاد فی سَبیلِه لتکون کلمه الله هی العُلیا »؛ ( من – حسین بن علی _ سزاوارترین فرد برای یاری دین خدا، عزیز داشتن شریعت او و جهاد در راه او هستم، تا نام خداوند برترین باشد.) غایت نهایی در نهضت حسینی " کلمة الله " است و " کلمة الله " جامع همه ی زیبایی ها و نیکویی ها ست. مردم از دید حسین تنها از این راه به سعادت می رسند. فرياد امام حسين از اين نكته بلند است كه هنوز 50 سال از رحلت پيامبر نگذشته است كه مفاهيم اصلي دين استحاله شدهاند و كسي براي آن نميگرید و بر عليه آن اقدام نميكند؛ و مسئله به حدّي از حساسيت رسيده است كه مي بيند جز مبارزه و جان عزيز را در كف اخلاص نهادن، هيچ راهي براي بازگرداندن اين آب حیات به مسیر اصلي اش نيست. بنابراين اگر امروز بخواهيم سخني حسين پسند در شب عاشورا بگوييم، بايد همان كاري را كنيم كه امام حسين در روزگار خود كرد. ببينيم در زمان ما چه مفاهيمي از جاي خود منحرف و مسخ شده اند. دشواري هم در اينجاست. آیا عدالت از این دسته مفاهیم تحریف شده است؟ عدالت مفهومی ماقبل دینی است. این دین نیست که عدالت را محک می زند و تعریف می کند، این عدالت است که دین را ارزیابی می کند. عدالت همواره به شكل فطري درك مي شود و در هر زمانی قابل شناخت است. بله! در آن زمانه، حسين عدالت خواه و ظلم ستيز بود و تردیدی در آن نيست؛ ولي بالاتر از اينها، در طول تاريخ كم نبودند کسانی كه براي ظلم ستيزي و گسترش عدالت قيام كردند، امّا نام هيچ یک، چون حسين جاودانه نشدهاست. حسين بالاتر از عدالت و نفي ظلم خواست. اينكه يك امّت، يك ملّت، اين گونه حسينش را مي ستايد، نشان دهندهي چند بعدي بودن قيام حسين است؛ كه يك بعدش ظلم ستيزي بود. بعد ديگرش دين خواهي و اصلاح مذهبي بود كه حسين به خاطرش بر خاست. امّا در طول تاريخ، در اين حدود 1400 سال بسیاري از نكات محوري و ذاتي اين تلقّي ديني به تدريج تغيير كردهاند. وقتي ميخواهيم از نهضت حسين فقط صنعت اشك گيري و تحریك عواطف و احساسات داشته باشيم، لازم است بعضي تغييرات داده شود؛ كه داده شده است. در اين مسائل صرفاً تودهي مردم و عوام گناهكار نيستند؛ متأسّفانه مبلّغان مذهبي و عالمان دين گناهشان بسيار بيشتر از تودهي مردم عاشق بوده است. يكي از مفاهيمي كه در طول زمان دچار تحوّل جدّي شده است خود مفهوم " امامت " است. آری! حسين امام بود. امّا امام يعني چه؟ امام حسين خودش را خطاب به مردم در مكّه، بصره، كوفه و كربلا چگونه معرفي كرد؟ و ما بر سر منبرها، در روضه خوانی ها و مدّاحي ها، امام را چگونه معرّفي ميكنيم؟ بين امامتی که حسين بن علي تبیين كرد و یا امامتی که در نهجالبلاغه و متون معتبر ديني يافت ميشود، با امامتي كه از زبان سخنگویان رسمی، در محافل مذهبي توجيه و تبليغ ميشود، چه قدر فاصله است؟ فاصله اي ميان ماه من تا ماه گردون. مدّعايي كه اهمّيت فوقالعاده دارد اينست كه در مفهوم امامت از قرن اوّل تا امروز، به تدريج ابعادي تغليظ، تأکید و برجسته شده است و ابعادي تخفيف يافته، تضعیف و کوچک شده است. آنچه غليظ شده است نوعي تقديس در حوزه ي امامت است؛ حال آنکه در قرون اوّليّه اثركمتري از آن يافت مي شود. در مجالس ماه رمضان ذكر شد كه تشيّع، " قرائت علوي از اسلام نبوي " است. آنچه وجه مميّزه ی تشيّع از ساير قرائت های اسلامی است، اين سه شاخص است: برداشت علي، عقلائي تر، عادلانه تر و عارفانه تر از دیگر قرائات از اسلام بود. اگر امروز این سه شاخصه را در نظر بگيريم، ميبينيم كه مفهوم امامت كه علي القاعده شاكله ی اصلي تشيّع را تشكيل مي دهد، به جاي اين که مروّج عقلانيت باشد به واسطهي اين " تغلیظ تقديس " به امري غير عقلاني تبديل شده است. تأكيد در محافل ديني نوعاً بر " جنبه هاي فرا بشري ائمّه " است؛ يعني آن چه که باعث می شود ديگران نتوانند چون آنها باشند؛ و آنها را طبيعتاً متمايز با انسانهاي ديگر ميكند؛ خاك و سرشت و آفرينشان را متفاوت با ساير انسانها ترسيم ميكند و در نتيجه مرتبه ی وجودیشان، مرتبه ای دست نیافتنی می شود. اين گونه مسائل در قرن اوّل و دوم يا نبوده و يا بسيار كم بوده است. تأكيد امام علي و متون معتبر باقیمانده از امامان، همواره بر بشري بودن آنهاست. آنچه كه آنها به آن تأكيد ميكردند، نوعي افضليت علمي، بصيرت، تهذیب، پاکی نفس، و عقل درايتي در مقابل عقل روایتي است. امّا ياد نداريم كه سيدالشهدا، امام علي و ديگر ائمه براي معرّفي خود بر جنبه هاي فرا بشري كه امروز معيار هاي اصلي امامت شمرده مي شوند، استناد كنند. كافي است به نهجالبلاغه، خطبه هاي امام حسين، ادعیّه صحیفه سجادیّه و ساير متون معتبر ديني مراجعه كنيد. امام حسين در پاسخ اين سؤال مهم كه " امام كيست؟ " نميگويد: « الاامام هوالمنصوب مِنَ الله ؛ الامام هوالمَنصوصُ مِن قِبَلِ رسول الله ؛ الامام هوالمعصوم ؛ الامام هوالعالمُ بالغيب »؛ مگر نه اينكه اين چهار نكته ابعاد مربعي به نام امامت كلامي در ميان ماست. عصمت، علم غيب، نصب الهي و نص از جانب پيامبر. چهار نکته ای که متكلّمين محترم ما از حدود قرن سوم و چهارم به بعد گفتهاند و هر چه پيش رفته گسترده تر و فربه تر شده است. اين مفاهيم در قرون اوّلیه از زبان امامان كمتر گفته شده است. و شیعیان اصیل از قبیل سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار، کمیل، مالک اشتر، ابو بصیر وزراء و محمّد بن مسلم و... آنان را این گونه که متکلّمان رسمی معرّفی می کنند، نشناخته بودند. آيا امامان تعارف ميكردهاند؟ آیا مسلمانان صدر اسلام و شيعيان اوّليّه با ائمه ی خود با اين مفاهيم تغلیظ شده مواجه ميشدند يا با مفاهيم قرآنی و متعارف؟ آيا مخالفت و موافقت مردم با علي، حسن و حسين بر مبناي اين ويژگيهاي 4 گانه بوده است؟ یا اينكه آنها در سيماي علي و آل علي موّاجیت علم، ژرفاي عمل مهذّب و قرآن مجسّم را در سیمایی انسانی و بشری ميديدند، كه ميتوان همچون آنها شد؟ اين كجا و آن كجا؟! بحث در اثبات يا انكار اين مفاهيم چهارگانه نيست؛ بحث دراين است كه اگر شريعتی درهمين مكان عزيز از تبديل يك نهضت به يك نظام مي گفت، امروز در استمرار راه او ميبايد از تبديل " معارف اصيل ديني " به " نظام خاصّ كلامي – فقهی " بحث كرد؛ و اينكه چگونه این نظام کلامی - فقهي به جاي آن مباحث اصيل ديني نشسته اند. در قرون اوّليّه و در متون معتبر ما، نكات متفاوتي به عنوان شاخص امامت بيان شده است که نوعاً ناظر به هدایت به راه خدا، اقامه ی دین و حقوق مردم است. اين سخن امام حسين خطاب به مردم کوفه و نیز در جواب مردم مکّه است: « فلَعُمری ما الامام اِلّا العامل بالكتاب و الآخِذُ بالقِسط و الدائنُ بالحق و الحاسبین نفسه علی ذات الله »؛ (سوگند که امام نيست مگر كسي كه این چهار صفت را داشته باشد: عامل به قرآن، پیگیر عدالت، پیرو حق و آنکه نفسش را برای خدا به بند کشیده باشد.) امام نیست مگر کسی که به کتاب عمل کند؛ عدالت و انصاف را بگیرد؛ به حق دینداری کند و اهل تهذیب و اخلاص باشد. اين صفاتي است قابل تعميم كه هر مسلماني مي تواند از خود بروز دهد. امام با شاخص عدالت و ارتباط با قرآن تعريف شده است. از این روست كه سيدالشهدا در خطبهي مهم كربلا، قبل از شهادت ذكر ميكند: " لَكُم فييَ أُسوَه." ( براي شما در من اسوه و مقتدا است.) اسوه بودن زماني است كه سنخیت و تشابهي بين امام و مأموم ممكن باشد. اين مشابهت در امكان رسيدن به مرتبهي امام برای مأمومين است و وقتي اين صفات در آنها به حدّي باشد که متكلّمين فرمودهاند، ديگر اسوه بودن از آن وجودهاي محترم بر ميخيزد. ضمناً اسوه بودن پیامبر نیز در آن جنبه ی " أنا بَشَرٌ مِثلُکُم " است و الّا در " یوحی الی " که نمی توان چون او شد. اين مفاهيم قطعاً نه با سوء نيّت، بلكه با حسن نيّت بيان شده است. دشواري بحث هم همينجا است. نميخواهم بگويم اين مفاهيم نادرست است. ميخواهم بگويم شاخص امامت روز اوّل چيز ديگری بود و امروز چيز ديگری شده است. در آغاز، بحث قرآن، عدالت، حق مداری و تهذیب نفس بود و به تدریج به نصب، نص، عصمت و علم غیب تحوّل یافت. در نهجالبلاغه نيز نكاتي كه امام علي به عنوان امام ذكر ميكند قابل توجّه است. در خطبهي سوم نهجالبلاغه امام سوگند ياد ميكند: « أمّا و الذي فَلَقَ الحَبَّه و بَرَأَ النَّسَمَه، لَولا حُضُورُ الحاضِر و قيام الحُجَّه بوجود النّاصِر و ما أَخَذَ الله عَلَي العلماء أن لايُقارُّوا علي كِظَّهِ ظالِم و لا سَغَبِ مَظلوم، لأَ لقَيتُ حَبلَها علي غارِبِها » اين جمله ی مشهور را فراوان شنيدهايد: به خدا قسم، كسي كه دانه را شكافت و كسي كه جان را آفريد، اگر حضور حاضر نمي بود، يعني حضور مردم در صحنه، پشتيبان من به عنوان امام نميبود؛ " و قيام الحُجّتِ بوجود النّاصر " - حجّت خدا در زبان علوي مردمند - يعني شما مردم كه حجّت را بر منِ علي تمام كرديد و 25 سال سكوت مرا شكستيد، مرا از كنج خانه به مسند امامت و خلافت نشانديد، شما حجّتيد اگر قدر خود را بدانيد؛ و مهمتر از آن و ما أَخَذَ الله علي العُلماء ، علي خود را در اين عبارت شريف علما خطاب مي كند. ايّها المتكلّمون ! " آنچه كه خدا از علما پيمان گرفته است. " امام علي در اينجا دربارة خود سخن ميگويد نه دربارة حسن بصري، ابوحنيفه و شيخ طوسي و شيخ مفيد. پيماني كه خدا از عالمان گرفته است. كدام پيمان است؟ گرسنگي مردم و ستمزدگي مردم را مي بيني و قيام نميكني؟ و حسين بن علي به همين جمله پدرش عمل كرد. يعني میثاق و پيماني كه خدا از عالمان گرفته است که پیشتاز امر به معروف و نهی از منکر باشند، شرح همین خطبه ی نهج البلاغه است. أریدُ أن آمِرَ بالمعروف و أنهی عن المنکر شرح همین خطبه است. شاهد مثال من بسیار ظریف است. امام علی در نهج البلاغه به جای اینکه خود را به علم غیب معرّفی کند، ( یعنی آنچه که متکلّمان گفته اند)، از پیمان خدا با عالمان سخن می گوید؛ و به نظر ما اعلم علما خود اوست. علی به خاطر پيماني كه خدا از عالمان گرفته است، بيعت مردم را ميپذيرد و خلافت را آغاز ميكند. علي خود را عالم ناميد. ديگران هم ميتوانند عالم باشند. امّا علي به خاطر همنشيني بيشترش با پيامبر، تهذيب نفس بيشترش و اينكه توانسته است اصول دين و معارف مذهب را بيش از ديگران در خود متجلّي كند، اعلم است. قطعاً علی بيش از دیگران مي دانست؛ بحث از نفی و اثبات مراتب علم علی و آل علی نیست. بحث در این است که آیا " علم غیب " شرط امامت است یا نه؟ امّا اصل علم غیب ایشان امروز چه بسا نه قابل انکار باشد نه قابل اثبات. به هر حال اصل علم غیب ایشان محور بحث من نیست. شرط بودنِ آن، محور سخن است. ( دقّت کنید.) در خطبه 131 نهج البلاغه نيز جمله ی زيبايي را مي گويد كه هم به نام او ثبت شده است و هم به نام فرزندش، امام حسين. بحث در اينست كه كاري كه ما مي كنيم از باب جاه طلبي و قدرت طلبي نيست؛ بلكه ما وظيفه ی بالاتري داريم. اللّهُمَّ إنّك تَعلَم أنَّه لم يكن الذي كان مِنّا مُنافِسَهً في سلطان و لا التِماسَ شَيءٍ مِن فُضُول الحُطام خدايا تو مي داني كاري كه من ( علي يا حسين ) انجام مي دهم براي دنيا طلبي و جاه طلبي نيست. براي اين نيست كه چيزي از حطام دنيا فراهم كنم. " ولكن لِنَرُدُّ المَعَالم مِن دِينِك " ما ميخواهيم نشانه هاي دين ترا كه از جاي خودش برداشته شده و منحرف شده است، به جاي خود برگردانيم. اگر در ديني علائم دیانت نسخ شد، تحريف شد و تغيير پيدا كرد، آن دين با استحاله مواجه شده است. امام حسين زماني قيام مي كند كه مي بيند اين نشانه ها از بين رفته، عوض شده، به اشتباه چیز دیگری شده است. اين نشانه ها در نخبگان است و چشم مردم به نخبگان است و حسين بايد قيام كند براي اينكه ديگر نخبگان همه سكوت پيشه كرده اند. لذا مي گويد: لِنَرُدُّ المَعَالم مِن دِينِك و نُظهِرَ الإصلاحَ في بِلادِك ما آمده ايم در شهر هاي تو اصلاح كنيم و مشكلات را حل نمائيم. فَيَأمَنَ المَظلومونَ مِن عِبادِك و نُقَامُ المُعَطَّلَه مِن حُدودِك و به داد بندگان مظلوم تو برسيم و حدود معطّل را اجرا نماييم. اگر امامت اينست، آن وقت مي توان آنرا با آنچه كه از امامت در ميان متون ديني ما از اواخر قرن دوم رايج شده است، مقايسه نمود. وقتي كه مردم اين وجودهاي مهذّب عالم را مشاهده كردند، به سياق مبالغه ی شرقي به اين نتيجه رسيدند كه اينها بايد تافته ي جدا بافته باشند و شروع كردند در مناقب و فضائل آنها سخن گفتن؛ و سخن را به جايي رساندند كه داد خود ائمّه برخاست كه آن چه مي گوييد، این تعاریف، خارج از حدّ ماست؛ ما اينكه شما مي گوئيد نيستيم. اين افراد مشهور به غالي شدند. (غُلُوّ يعني زياده گويي، در مدح كسي سخن بیش از حد راندن ) برخي از اينها در مقابل امام علي مدّعي شدند: اين همه فضيلت از يك انسان نمي تواند سر بزند؛ نعوذ بالله گفتند: تو فوق بشري وخدايي؛ و در آستانش به سجده افتادند. علي آنها را نهي كرد و گفت: اوّلين صفت من بندگي خداست؛ اگر خاتمه ندهید، به خاطر شركي كه مرتكب شده ايد مجازات مي شويد؛ و چنين نكردند و به دست علي مجازات شدند. امّا اين گونه افراد در قرون بعد زياده روي را ادامه دادند و تا بدان جا رسيدند كه برخي مدّعي شدند: خداوند كار خلقت جهان، کار دين و کار تدبیر و روزي رساني خلائق را به پيامبر و پس از پيامبر به علي وائمّه بعدي تعويض كرده است. این افراد در تاریخ به نام مُفَوِّضِه مشهور شدند. مفوّضه يعني كساني كه قائل به تفويض خلقت عالم، يا خلقت تكويني یا دين تشريعي به وجودهاي انساني خاصّی، در رأس آنها پيامبر و سپس ائمّه، هستند. مفوّضه شعبه اي از غُلات هستند. اينها هم افرادي زياده گو محسوب مي شوند. روایات فراوانی از اینها صادر شد و اكنون در ميان جوامع روايي ما وجود دارد. باب التفويض الأمر مِن الله إلي النّبي و الأئمّه بَعدَه بحت تفويض مراتبي دارد و به حدّي در قرن سوم و چهارم شديد شد كه علما نسبت به اين مسئله به 2 دسته تقسيم شدند. برخي مخالفت كردند كه: قائل شدن این شؤون برای ائمّه با صريح قرآن كريم سازگار نيست و از زبان پيامبر صادر نشده است. و برخي ديگر گفتند: شما در حق پيامبر و ائمّه كوتاهي مي كنيد كه اين امور را نفي مي كنيد. منكرين به " مُقَصِّرِه " مشهور شدند؛ يعني كساني كه درحقّ پيامبر و ائمّه كوتاهي مي كنند؛ البتّه این نام از سوی مفوّضه روی آنها گذاشته شد و الّا آنان خود را شیعیان اصیل می دانستند. طرف مقابل مفوّضه ناميده شدند. تفویض مراتبی پیدا کرد: تفویض در خلقت، تفویض در تدبیر جهان، تفویض در روزی رسانی،تفویض در امر دین و شریعت، تفویض در اختیار ( مقابل جبر همان " لا جبر و لا تفویض بل امرٌ بین الامرین " است.) ابتدا تمام این مراتب مورد انکار علما قرار گرفت؛ امّا به تدریج برای هر یک از این مراتب محملی ارائه شد و به یک معنا هر یک از این مراتب به ائمّه نسبت داده شد. به هر حال مراتبي از مفوّضه كه قائل به تفويض خلقت عالم به ائمّه بودند، به صراحت توسط برخي علما شرك دانسته شد. اينها كم كم از شيعيان جدا شدند و در بين شيعه ديگر كسي با اين تفكّر نبود. امّا مراتب بعدي تفويض مثل تفویض در امر دين باقي ماند؛ يعني اينكه خدا امر دينش را به پيامبر و امام سپرده است. آنها غير خدا نمي خواهند ولي مي توانند هر چه را كه صلاح بدانند حلال يا حرام كنند؛ یا تابیدن آفتاب و باریدن باران، به اذن ائمّه و از برکت وجود ایشان است. در اين زمينه روايات متعددي در جوامع روايي ما يافت مي شوند. در كتاب اصول كافي، كتاب الحُجَّه، باب التَفويض الأمر إلي الأئمّه احاديثي مشاهده مي شوند. يا در جلد 25 كتاب بحارالانوار، بيش از 100 صفحه حديث در نفي غلوّ و تفويض يافت مي شود. مسأله تا بدانجا بالا مي گيرد كه در قرن چهارم شيخ صدوق مي گويد: مفوّضه و غُلات، كافر و مشرك هستند و از همه ی اهل ضلالت گمراه ترند؛ او در کتاب هایش از جمله در " مَن لا یَحضُرُه الفقیه " و " اعتقادات " علاماتي براي تفويض ذكر مي كند كه البتّه توسط علماي بعدي مورد نقد قرار مي گيرد. يكي از اين علائم اين است كه شيخ صدوق مي گويد: كساني كه به علماي قم نسبت مقصّره بدهند، اينها مفوّضه هستند. ( در آن زمان قم يكي از محورهاي شيعه نشين بود و علماي آن زمان قم نسبت به غُلُوّ و تفويض بسيار سخت گير بودند و كساني را كه در حقّ ائمّه زياده روي مي كردند از شهر اخراج مي كردند. لذا مفوّضه و غالیان، علما و مشایخ ساکن قم را متّهم به تقصیر می کردند. به نظر شیخ صدوق هر که چنین کند، معلوم می شود خودش از مفوّضه است. ) شيخ مفید در تصحیح الاعتقاد اعتراض مي كند و مي گويد: چنين نيست و برخی علائمي را كه تو ذكر مي كني، من قائل هستم، امّا من اهل تفويض نيستم؛ و برخی از علمای قم از نظر شیخ مفید از مقصّره محسوب می شدند. اين بحث ها كمي سنگين است؛ امّا امروز لازم می دانم این نکات را مطرح کنم. چون در قرن چهارم اين بحث ها درگرفت و مفوّضه و مقصّره جرقّه ی يك بحث مهم مذهبی را زدند و با هم به چالش برخاستند؛ امّا به تدريج مقصّره از صحنه ی جوامع شيعي حذف شدند و تفكّر تفويضي با يك شكل اعتدالي تر از حالت اوّليّه اش، به انديشه ی غالب و مسلّط شيعي تبديل شد. مرادم از تفویض اعتدالی این است که ائمّه را خدا نمی دانند و به آنها امر خلقت جهان را تفویض نمی کنند، امّا در سه محور اندیشه ی تفویض را حفظ می کنند: یکی تدبیر عالم، دوم در اعطاء رزق عباد، سوم در شریعت و دین؛ بنابراین فرق تفویض افراطی و تفویض اعتدالی در قبول و نفی الوهیت ائمّه است؛ هر چند به نظر دیگر مسلمانان و دیگر شیعیان، این سه شأن باقیمانده نیز از شؤون الهی است. امّا مفوّضه و غُلات غیر افراطی این سه شأن را از لوازم امامت می دانند. يعني از قرن چهارم به بعد كمتر از اين نزاع اثري مي بينيم زیرا تمام نكاتي كه يك زماني مورد اختلاف و نقد و انكار بود، كم كم به متن رسمي اعتقادات شيعي تغيير موضع داد؛ و لذا متكلّم رسمی شیعی قرن چهارم و پنجم به بعد همه ی نكاتي را كه گذشتگان بر آن نقد داشتند، قائل می شود. او مي گويد: اصلاً بحث تفويض امر دین و دنيا به ائمّه از بديهيات اوّليّه ی مذهب تشیّع است و با بيان اين مطلب ديگر نام خود را تفويضی نمي گذارد؛ نامش مي شود شيعه ی اصيل. اين معالم مذهب است كه استحاله و تغليظ شد. اکنون سؤال اينست كه آيا واقعاً در قرون اوّليّه اين اعتقادات متكلّمين قرون چهارم و پنجم به بعد پذيرفته شده بود؟ جالب است: يكي از علماي رجالي ما به نام مرحوم مُمَقاني جمله اي در ذيل یکی از مباحث رجالي خود دارد. اين جمله را دركتاب تَنقيح المَقال آورده است. ذكر مي كند: إنّ أكثر ما يُعَدُّ اليوم مِن ضروريات المذهب فی اوصاف الأئمّه عليهم السلام كان القولُ مَعدوداً في العَهدِ السابق مِن الغُلُوّ ( بسياري از اموري كه امروز از ضروريات مذهب در اوصاف ائمّه شمرده مي شود، در گذشته در زمره ی غلوّ محسوب مي شده اند.) اين مطلب در قرن 13 نوشته شده است. بنابراين اينكه در طول ده، يازده قرن تغييري به اين وسعت ايجاد شود، یعنی اموری كه در قرن سوم شاخص غلوّ محسوب شود و در قرن 13 و 14 تبديل به شاكله ی اصلي مذهب گردد و ضروري مذهب شود، مسأله اي است كه ما را به بازاندیشي وا مي دارد و اصلاح آن همان اهمّيتي را دارد كه امام حسين به خاطر آن قيام كرد و برخاست. ما اين امور را مي بايد با تأمّل بيشتري دنبال كنيم. براي شرح بيشتر اجازه دهيد نكته را كمي باز تر كنم. یکی از ویژگی های علمای قائل به تفویض كم گذاشتن حقّ وحي است. في الواقع آنچه كه ما از پيامبر سابقه داريم و از قرآن شنيده ايم، این آیه ی سوره ی نجم است: ما يَنطِقُ عَنِ الهوي إن هو الّا وَحيٌ یُوحي ( آنچه را پيامبر مي گويد از هواي نفس نمي گويد؛ وحي است.) عَلَّمَه شديدُ القُوي (جبرئيل اين امور را به او آموخته است.) بسيار واضح است: به واسطه ی اين وحي كه به پيامبر شده ايشان اختيارات ويژهاي مييابند. پيامبر غير از وحي، معلّم امّت هم هست. " يعلّمهم الكتابَ والحِكمَه " پیامبر کتاب و حکمت به مردم آموخته است. هم براي ما وحي را به ارمغان آوردهاست و هم تعليم حكمت كرده است. او سنّتش را در ميان ما نهاده است. اين پيامبر، بشري عادي امّا مهذّب است كه به كمك وحي الهي به اين مقام مهم دست يافته است. یعنی امتیاز پیامبر وحی است؛ و منهای آن بشر است هر چند بشر مهذّب؛ امّا باز بشر است. بنابراین وحی در رسالت نقش محوری دارد و تفاوت پیامبر با دیگران از آن ناشی می شود. اطّلاع غیر عادی او ناشی از وحی است. امّا اگر گفتيم كه وحي چندان موضوعيتي ندارد - البتّه به اين صراحت ذكر نشده- عملاً تمام آنچه را كه پيامبر در حوزه ی دين ميتواند انجام دهد، مي توان به ائمّه هم نسبت داد. یعنی همه ی آنچه كه به پيامبر تفويض شده است، عيناً به علي بن ابيطالب و اولاد او نيز تفويض شده است. آنگاه پرسیدنی است: پس وحی این وسط چه کاره است؟ اين حرف بسياري از روايات است. اين روايات در كتابهايي مانند بصائر الدرجات كه از نوشته هاي منسوب به يكي از اصحاب امام عسگري است و در اواخر قرن دوم نگاشته شده و از نخستين نگارشهاي شيعي محسوب مي شود و هكذا در اصول كافي کلینی و در اختصاص منسوب به شيخ مفيد و در تفاسیر علی بن ابراهیم قمی و فرات کوفی نيز ديده ميشود. متن اين روايت كه ميتوان گفت مستفيض است يا مشابه آن خيلي زياد و كثيراست، اين است كه: ما فُوِّضَ إلي النّبي صَلَوه الله عليه فَهو مُفَوِّضُ إلَينا ( هر چه به پيامبر تفويض شده است، به ما ائمّه هم تفويض شده است.) هر كاري كه پيامبر در امر دين ميتواند انجام دهد ما ائمه هم ميتوانيم انجام دهيم. آن گاه سؤال اين است: پس وحي رِسالي چه نقشي را ايفا مي كند؟ راز اينكه در انديشه ی معاصر شيعي جايگاه قرآن بسيار پايين وجايگاه روايات بسيار بالاست، عملاً در اين آموزهها است. همواره از خود پرسيدهايم: چرا ما به قرآن عنايت كافي نداريم؟ حوزه های علمیه ی ما چقدر قرآني هستند؟ درمنابر ما چقدر قرآن تلاوت مي شود؟ هر يك از ما چقدر آيه به ذهن داريم؟ واضح است وقتي ميگوييم: همة مسائل دركتاب نيست، اصول كار در كتاب است، امّا در بسياري از جزئيات بايد به سراغ روايات رفت، آنگاه روايات به ميزاني از اهمّیت عملي مي رسد كه حقیقتاً جاي كتاب را ميگيرد. آن راز در اين نكته ی تلخ نهفته است. وقتي مسأله از تغليظ تقدیس ائمّه و تفويض تدبیر و اِرزاق و تتشریع به ایشان شروع مي شود و كسي نمي پرسد: " پس وحي، چه نقشي را ايفا ميكند؟ چگونه ممكن است همه ی اختیارات پيامبر با داشتن وحي، به ائمّه بدون داشتن وحي، تفويض شده باشد؟ " ، در اين صورت وجود و عدم وحي چندان نقشي را ايفا نميكند. براي همين است كه ميبينيم در اعصار بعدي هم افرادي يافت مي شوند كه ميگويند: اگر اين فرضیه اوّل صحيح باشد، پس همة آنچه كه به ائمّه تفويض شده است، بدون هيچ كم وکاستی به فقها هم تفويض مي شود. توجّه كنيد كه ريشه ی اين کژ خواني از كجا آغاز شد. دو معادله را با هم مقايسه كنيد. معادلة اوّل: ما فُوِّضَ إلي النّبي (ص) فَهو مُفَوِّض إلي علي و اولادِه (ع). معادلة دوم: ما فُوِّضَ إلي الأئمّه عليهم السلام فَهو مُفَوِّضٌ إلي الفقهاء العُدول. بپرسيم: پس تفاوت ائمّه و فقهاي عادل چيست؟ مگر كلام و فقه سنّتي به اين قائل نيست كه ائمّه معصومند و عالم به غيب؟ خوب اگر چنين است، چگونه دراين تفويض اختيارات، اين علم به غيب وعصمت هيچ كاره است؟ اگر كسي بي بهره از اين دو مؤلّفه ی بسيار اساسي باشد، چگونه ميتواند همان اختياراتي را داشته باشد كه ائمّه داشته اند؟ مي توان خيلي ساده پاسخ داد: مگر در معادلة اوّل وحي كاره اي بود كه در معادلة دوم علم به غيب و عصمت كاره ای باشد؟ بنابراين به سادگي، معادلة اوّل به معادلة دوم تبديل مي شود و اگر بخواهيم ريشه ی مشكل را بازيابي كنيم، بايد بر گرديم و ببينيم كه به طور كلّي امامت در آغاز چه بود؟ آيا بحث تفويض با اين عرض و طول در قرون اوّلیه مطرح بود؟ يا اين كه اين مفهوم مولود قرن سوم و چهارم است؟ اين بحث تبديل شدن يك مذهب به يك نظام کلامی فقهی است و اين ويژگيهاي كلامي فقهی را متكلّمين و فقها به تدريج ايجاد كردند. البتّه ريشههايي هم داشت. قطعاً علم و تهذيب نفس ائمّه در حدّي بود كه امكان ترویج اين بيانات دربارة آنها وجود داشت. خلاصه اينكه از قرن اوّل تا قرن چهارم يك استحاله يا يك تغيير موضع جدّي در " معالم مذهب" ما صورت گرفت و متأسّفانه اكثر يا تمام كتابهايي كه ما در دست داريم مربوط به بعد از سيطرة اين جريان است. از قرن اوّل و دوم تقريباً مكتوبي به جا نمانده است؛ امّا نشانههاي آن تفكّر سركوب شده و كنار زده شده که با برچسب ناچسب " مقصّره " علامت گذاری شده، در ميان متون اوّليّه ما موجود است. كار ما استخراج آن معالم و نشانههاست. آن نشانه ها و معالم در متون اصلي ديني ما يافت مي شوند. اگر سيماي دينداري امروزمان را كه همه به نحوي اتّكا به اين شؤون فرا بشري ائمّه دارد، در ادعيه ی شيعه مقايسه كنيم، ميبينيم كه دو سنخ دعا و زيارت وجود دارد. سنخ اوّل متعلّق به تفكّر اوّل ( تشیّع اوّلیّه ) و سنخ دوم متعلّق به تفكّر دوم ( تشیّع مفوّضۀ اعتدالی ) است. سنخ اوّل دعاي كميل، دعاي ابوحمزه، دعاهاي صحيفه سجاديه، مناجات شعبانيه و دعاي عرفه است. در اين دعاها يك كلمه اتّكا و توسّل به غير خدا نيست. هر چه هست مستقیم به محضر خدا رفتن است. اين سيماي اصلي شيعه و امامت است كه ما به دنبال آن هستيم؛ امامت اصيلي كه در دعاي كميل ميبينيم، سر به آستان ربوبي ميسايد وخلق را این گونه موحّدانه هدایت می کند. سنخ دوم ادعيه و زيارات، دعای توسّل، دعاي فرج، زيارت عاشورا، زيارت جامعه كبيره، دعاي ندبه، و مانند اينهاست. براي سنخ سنجي اين دو نوع دعا و زيارت، مي توان تكيه گاه هاي اين دو سنخ دعا را با هم مقايسه كرد. به عنوان نمونه دعاي توسّل را با دعاي كميل، دعاي فرج را با دعاي ابوحمزه، دعاي ندبه را با دعاي عرفه مقايسه كنيد. ميبينيد دو تلقّي متفاوت از دین وجود دارد؛ اجازه بدهيد بگويم ما دو مذهب داريم. اين، دو تشيّع است. ما تشيّعي داريم كه شاخصه اش خطبة سيدالشهدا در روز عاشورا، خطبههاي نهجالبلاغه و دعاهايي چون عرفه امام حسین است؛ و تشيّع ديگري داريم كه شاخصه اش توسّل و شفاعت ائمّه به جای توکّل به ذات ربوبی است. اين دو تشيّع در بین ما وجود دارد. فقط كافي است آنها را با هم مقايسه كنيم تا به اين نتيجه برسيم كه بر تشيّع اوّلیّه چه رفته است. لازم است اين دو تشيّع را از هم تفكيك كنيم و نحوة تبديل يكي به ديگري را دنبال كنيم. جاي خوشحالي است كه اين معالم هنوز در بين ما باقي مانده است و نمرده است. جالب اينجاست كه آن جذّابيتي ما را به سمت علي و حسين و اهل بيت مي كشاند از همان معالم سنخ اوّل است؛ همان كه در آيات قرآن موج ميزند. بارها گفته ام: در مذهب اوّل توكّل متن است، شفاعت حاشيه؛ در مذهب دوم شفاعت و توسّل متن است، توكّل حاشيه ی كمرنگي كه احياناً ممكن است ديده نشود. هر جا شما ديديد توكّل به خداوند به حاشيه رفت و امور فرعي مانند شفاعت به ائمّه و توسّل به ایشان به متن آمد، بدانيد امامت اصيل جاي خودش را به امامت تفویضی داده است. اين دو تلقّي با هم متفاوتند. من اسناد تك تك اين موارد را كه از لابه لاي همان متون اصيل استخراج كرده ام، به مرور معرّفي خواهم كرد. إن شاء الله. متأسّفانه در طول زمان رسوبهايي مذهب ما را گرفته كه سه شاخصه ی اصلي مذهب يعني عقلاني بودن، عادلانه بودن و عمق عرفاني آن را خدشه دار نموده است. اجازه دهيد در اينجا با اشاره به نكته ای بحث را به پایان ببرم. متأسّفانه در انحراف تلقّي از امامت، تصوّف هم بي تأثير نبوده است. تئوري انسان كامل كه در بين صوفیان مطرح شده است، دست به دست اين تلقّي دوم از امامت شيعي ( امامت تفویضی اعتدالی ) داده است؛ تصوّف و تشيّع در اين مسأله پا به پاي هم پيش رفته اند. و بر خلاف اشكالات فراواني كه به فقه وارد مي شود، اجازه دهید مدّعي شویم يكي از نكاتي كه آفت مذهب بوده است، نوعی تصوّف بوده است؛ البتّه نه آن عرفان اصيلي كه به عنوان شاخص مذهب ذكر شد. در اينجا منظور آن عرفاني است كه بحث خالي نبودن زمين از حجّت خدا را ذكر ميكند و حجّت خدا را هر چند خدا نمي داند، امّا اختياراتي برابر اختيارات ربوبي براي او قائل است. همين حجّت خدا كه نام او را انسان كامل و قطب مينهند، با مفهوم امامت تفویضی منطبق شده و پيش رفته است. خلاصه اينكه تصوّف و قرائتي از تشیّع همدیگر را تأیید کرده اند و پیش رفته اند و مشکل آفریده اند و از آن مذهب رسمی را ساخته اند. تفصیل این مهم به مجال و مقال دیگری نیاز دارد. سخن را با این کلام حسینی به پایان می برم: ألا تَرَونَ ان الحق لا یُعمَلُ بِه و الباطلُ لا یَتَناهی عنه ( آیا نمی بینید به حق عمل نمی شود و از باطل پرهیز نمی شود؟) « فإنّی لا أری الموت الّا السعاده و الحیاه مع الظالمین الّا برماً » من – حسین بن علی _ مرگ را جز سعادت و حیات با ستمکاران را جز رنج و نکبت نمی دانم. سلام بر حسین و پیروان حسین. والسلام |
|
| ||||||||||
|
|
|
|
| ||||||||||||||
|
[متن مصاحبهی داريوش سجادی با دکترعطاالله مهاجرانی در خصوص چاپ کاريکاتورهای اهانتآميز نسبت به پيامبر اسلام - پخش شده در برنامه از نگاه ميهمانان ـ تلويزيون هما ـ 29 بهمن]
اهانت نسبت به پیامبر اسلام متفاوت با مسائل ديگر است. وقتی به سیاست و سیاستمداران کشورهای اسلامی اهانت می شود، آن امر دیگری است. ولی وقتی نسبت به پیامبر اسلام اهانت می شود، به طبع نمی شود این را ساده گرفت و سهل انگارانه با آن برخورد کرد، چرا که مسلمانان همه هویت و شخصیت خود را مورد تهديد می بينند
داریوش سجادی:
جناب آقای مهاجرانی، بعد از گذشت بيش از 16 سال از اسائه ادب سلمان رشدی به ساحت پيغمبر اسلام اکنون با چاپ کاريکاتورهای اهانت آميز در نشريات اروپائی بار ديگر جهان اسلام مواجه با توهين به مقدسات خود شده.
بياد می آورم که در خلال انتشار کتاب «آيات شيطانی» و متعاقب صدور فتوای ارتداد ايشان توسط آيت الله خمينی، جنابعالی در کتابی که در نقد آن کتاب ضاله تحرير فرموديد، توهين به پيامبر اسلام را يک توطئه معرفی کرديد.
آيا اکنون هم قائل به توطئه بودن انتشار کاريکاتورهای مزبور هستيد؟
عطاالله مهاجرانی:
اساس تصور من از توطئه بودن ماجرای سلمان رشدی بر اين اصل مبتنی بود که نوشتن کتاب آیات شیطانی تصادفی صورت نگرفت. يعنی این گونه نبود که سلمان رشدی در خلوت خودش به عنوان یک رُمان نویس بنشیند و به این نتیجه برسد که رُمانی در مورد تاریخ اسلام و پیامبر بنویسد، بلکه مشاهده شد نوع تدارک این کار با برنامه ریزی و تدبیر بود. يعنی به همان تعبیری که در قرآن مجید هم وجود دارد تدبیر و تفکری پشت صحنه بود و عده ای گشته بودند تا کسی را مانند سلمان رشدی پیدا کنند که در مورد تاریخ اسلام اطلاع اجمالی داشته باشد و همچنين آن فرد مسلمان و نویسنده مطرحی هم باشد.
رشدی تا پیش از نوشتن «آیات شیطانی» جایزه معروف «بوک پرايز» که يکی از معتبرترين جوايز در انگلستان است را برای کتاب بچه های نیمه شب به خود اختصاص داده بود.
این فرد همچنين با توانائی اش در نوشتن، می توانست منظوری که سفارش شده بود را محقق سازد.
همچنانکه می دانیم انتشارات پنگوئن بود که کتاب را به رشدی سفارش داد، يعنی اين کتابی نبود که نویسنده خودش موضوع را انتخاب کرده و مستقلانه دست به نوشتن آن زده باشد.
تصوری که من داشتم و بر اساس اطلاعاتی که کسب کردم متقاعد شدم نوشتن کتاب آیات شیطانی نمی تواند امر تصادفی از طرف رشدی بوده باشد.
کمااینکه بعداً هم متوجه شدم عده ای از مشاوران پنگوئن به ویژه مشاورانی از شبه قاره، بدلیل اینکه تشخيص داده بودند اين کتاب در جهان اسلام حتماً با واکنش منفی مواجه خواهد شد، به پنگوئن توصيه کرده بودند تا از انتشار آن بپرهيزد.
منتهی ناشر توجه نکرد و عملاً نشان داده شد نوعی تدبیر پشت این صحنه بود. بعداً هم دیدیم وقتی جهان اسلام واکنش نشان داد و اعتراض های مسلمانان مطرح شد، رشدی نه تنها محکوم نشد بلکه مورد تشويق نيز قرار گرفت.
همین امر نشان می دهد تعبیر توطئه ای که بنده در آن مورد بکار بردم، تعبیر درستی بود.
در مورد کاریکاتورهائی که اينک در نشريات اروپائی منتشر شده، بنظرم اين قضیه هم تصادفی نیست.
یعنی این گونه نیست که یک روزنامه دانمارکی به صراحت آمده اين کاریکاتورها با موضوع پیامبر اسلام منتشر کرده.
داستان از اين قرار بوده که نویسنده ای دانمارکی يک کتاب در مورد پیامبر اسلام می نویسد و بعد از آن در جستجوی کسی است تا در مورد کتابش کاریکاتور بکشد.
در اين فرآيند با افرادی مواجه می شود که از انجام اين کار استنکاف می ورزند.
نهایتاً با اتحادیه نویسندگان دانمارکی وارد صحنه شده و به روزنامه «ییلاندپستن» سفارش اين کار را می دهد.
اين روزنامه هم از مدیر فرهنگی اش دعوت می کند تا 40 کاریکاتوریست، طرح هائی را با موضوع پیامبر اسلام بکشند و نهايتاً دوازده نفر از اين کاریکاتوریست ها موضوع را پذيرفته و اقدام به کشيدن کاريکاتورهای مزبور کرده و موضوع به اينجائی می رسد که در حال حاضر شاهد آن هستيم.
ما وقتی مجموعه این اطلاعات را کنار هم می گذاریم به نظرم می رسد نمی توان آنرا يک تصادف تلقی کرد بلکه امری است که می تواند برخوردار از تدبیر و طراحی باشد.
خصوصاً که می بينيم با اعتراض مسلمانان، کاريکاتورها در نروژ و نهایتاً اکثر کشورهای اروپائی بصورت همزمان منتشر می شوند.
از نظر من مجموعه اینها به گونه ای است که تعبیر تدبیر یا توطئه طراحی شده را در مورد آن می شود بکار برد.
داریوش سجادی:
عنايت داريد که نقطه عزيمت انقلاب اسلامی ايران از درج يک مقاله اهانت آميز نسبت به آيت الله خمينی آغاز شد. در مطلب اخيری هم که جنابعالی در خصوص اين کاريکاتورها منتشر کرديد، فرجام اين عمل را شيرين دانستيد.
اولاً منظورتان از اين شيرين فرجامی چيست و ثانياً با توجه به اینکه فرمودید کليت اين قضيه را می توان بعنوان يک توطئه تلقی کرد، حال پرسش قابل طرح آنست که توطئه گران چه هدفی را در لوای اين قائله دنبال می کنند؟
عطاالله مهاجرانی:
البته در عين استفاده بنده از تعبير شيرين فرجامی اما طبیعی است مسئله اهانت به پیامبر اسلام مسئله بسیار تلخی است. اما من به لحاظ نتیجه کار و اینکه روندی که شروع شد به کجا خواهد انجامید، آن تعبیر را بکار بردم.
از این جهت بنا به مثال معروفی که: چه بسا یک امر زیان آور که در صورت ظاهر پوسته ای تلخ دارد ولی نهایتاً ما را به یک مقطع مطلوب و شیرین می رساند، در این مورد هم شاهديم که موجی در سراسر جهان اسلام اتفاق افتاد و توجهی به پیامبر اسلام شد که می توان آنرا به عنوان یک امر مثبت و نتیجه بخش تلقی کرد.
شاید هم کسانی که این طراحی را انجام دادند و آن کاریکاتورها را چاپ کردند گمان نمی کردند چنین واکنش گسترده و عمیقی را در سراسر جهان اسلام شاهد شوند.
نکته دیگری که قابل توجه است آنست که در جهان اسلام نسبت به پیامبر اسلام یک توجه ای پیدا شد. مسلمانان احساس کردند که شخصیت محوری و کانون اصلی دین و هویت دینی آنها که پیامبر است مورد اهانت و تهاجم قرار گرفته.
از طرفی کسانی هم که مسلمان نیستند، وقتی مجموعه واکنش مسلمانان را می بینند (همانطور که اینروزها ما شاهد بودیم بیشتر از هر نامی نام پیامبر اسلام از تمام رسانه های دنیا مطرح می شود) به طبع این پرسش ذهن ايشان را خواهد گزيد که محمد چه کسی است که اين کاریکاتورها او را به این شکل مطرح کرده و موضوعی جهانی و هر روزه شده؟
کوتاه ترین راه برای این پرسش این است که کتاب آسمانی ما را بخوانند و طبعاً چنانچه مسيحی باشند وقتی قرآن ما را می خوانند می بينند سوره هائی که از حضرت مسیح و مریم و پیامبران ابراهیمی و موسی در قرآن است خیلی درخشان تر از کتاب مقدس خودشان است.
من معتقدم شکوهی که موسی در قرآن دارد و عظمت و درخشندگی که مسیح به لحاظ ظرافت ها و زیبائی هائی که در قرآن دارد قابل مقایسه با کتاب مقدس نیست. لذا طبیعی است اين ماجرا فرصت تازه ای را ايجاد خواهد کرد تا غیرمسلمان با کتاب آسمانی ما و اسلام آشنا شوند.
اساساً زبان و جزئیات دین ما چیزی نیست که دیگر ادیان را نفی کند. از این جهت است که من گمان می برم فرجام این ماجرا می تواند ثمری شیرین داشته باشد.
داریوش سجادی:
جنابعالی استاد تاريخ هستيد و بخوبی مطلعيد از زمان قائله مسيو نوز بلژيکی که پخش عکس وی در شمّا و کسوت يک روحانی منجر به بحرانی در ايران شد تا زمان حاضر که شاهد بروز درگيری در جهان اسلام و غرب بر سر اهانت به پيامبر اسلام شده ايم، اين سوال همواره نزد مراکز روشنفکری مطرح بوده که مرز آزادی بيان و آزادی عقيده کجاست؟
عده ای درگيری های بين جهان اسلام و غرب بر سر کاريکاتورهای اخير را کشمکش بين آزادی بيان و آزادی عقيده معرفی کرده اند.
اين در حالی است که در ميثاق بين المللی حقوق مدنی و سياسی صراحتاً ذکر شده هيچ کس نمی تواند جنگ و کينه و اختلافات قومی نژادی و مذهبی را دامن بزند.
جنابعالی آيا اين نزاع را نبرد آزادی بيان و انديشه تلقی می کنيد؟
اگر از اين ماجرا بتوان تقدس آزادی بيان در غرب را نتيجه گرفت سوالی که بلافاصله مطرح می شود آن است که چرا اين تقدس استثنا پذير است و مصداقاً به بحث هولاکاست که می رسند ناگهان پشت مرزهای آزادی بيان متوقف شده و حتی نفی نسل کشی يهوديان در جنگ جهانی دوم را جُرم جنائی با مجازات زندان پنج ساله اعلام می کنند؟
عطاالله مهاجرانی:
به نظر من در امر آزادی و عقیده تاملی جدی باید داشت. یعنی آیا ما می توانیم آزادی و عقیده را در برابر هم قرار داده و بگوئیم هر دو مقدس اند و اين ما هستيم که بايد چگونگی تبادل یا مرزهای آنها را شناسایی کنیم؟
به نظر من آزادی و عقیده از دو جنس متفاوت هستند به این معنا که آزادی یک روش است در حالی که عقیده اينطور نیست.
آيزيا برلين فیلسوفی است که در مورد مقوله آزادی به خوبی اندیشیده و در همين رابطه بحثی را مطرح می کند به عنوان «آزادی از» و «آزادی برای». به اين معنا که ما باید آزاد باشیم از همه فشارها و سانسورها و مضيقه ها و مشقت ها تا بتوانیم اعتقادات خود را تببین کنیم.
اماعقیده نسبت با هویت انسان دارد و روش نیست. يعنی آزادی وسیله ای ايست که طریقیت دارد تا ما را به مقصدی برساند. اما عقیده یک قرارگاه و مقصد است که ما در آن مقصد زندگی می کنیم و او به ما هویت می بخشد و معنی می دهد.
لذا به گمان من بایستی قائل به عدم برابری آزادی و عقيده باشيم.
آزادی روشی است برای رسیدن به هویت يا حقیقت. لذا می توان گفت که عقیده دینی هم نسبتی با حقیقت پیدا می کند.
آزادی وسیله يا راهی است که ما را به این مقصد خواهد رساند. ما نمی توانیم بین وسیله رفتن و مقصد تعادل برقرار کرده و در مقام تعيين اصالت آنها برآئيم.
در مسافرت با هواپيما آيا هواپیما اصالت دارد یا مقصدی که می خواهیم به آن برسیم؟
اصل این است که از هواپیما استفاده کنیم یعنی هواپیما صرفاً يک وسیله مفید و مطلوب برای رسيدن به هدف است.
از این جهت من گمان می کنم تعبیری که برلین داشت یعنی آزادی برای چه چیزی، امری است که مغفول واقع شده يا کمتر به آن توجه شده. البته اخیراً دیدم بعضی ازفیلسوفان الهی هم در مباحثی که در ارتباط با پیامبر اسلام مطرح کردند به این نکته اشاره داشتند که باید این مرزها به خوبی شناسایی شوند.
نکته دوم اينکه به نظر من آنچه که در اين ماجرا (چاپ کاريکاتورهای اهانت آميز نسبت به پيامبر اسلام) اتفاق افتاد مصداق آزادی بیان نبود. بیان در واژه ها و زبان های مختلف به معنای روشنگری است، یعنی ما با بيان قصد داريم به روشنگری در مورد اعتقادات مان بپردازیم. در حالیکه هیچ فیلسوف و دانشمند و متفکری فحش دادن، بدگوئی و نفرت را مساوی تبیین يا روشنگری نمی داند.
اين در واقع تاریک کردن است نه تبیین. نوعی راه بستن علیه آزادی است.
نکته ای است به نام آزادی ولی علیه آزادی است. چون آزادی نمی تواند در برابر امر قدسی قرار بگیرد. از این جهت من گمان می کنم این دو حوزه ای که جنابعالی به آن اشاره کردید حوزه هائی است که بيشتر بايد در موردش اندیشید. بویژه بايد توجه داشت که امر قدسی یا دین امری است که با حیات و هویت انسانها ارتباط پیدا می کند. لذا طبیعی است وقتی انسان ها احساس کنند هویت آنها تهدید شده با تمام توان و امکانی که دارند به دفاع از آن هویت برخواهند خواست.
نکته قابل عرض ديگر آنکه نوعاً در ادیان آسمانی می توانیم بهترین تعبیر از آزادی را جستجو کنیم.
در واقع گوهر ادیان آسمانی اتکای بر توجه دادن انسان به هويت اش و معنویت و آزاد کردن انسان از امور متغیر، اعتباری و کم اثر و حرکت دادن او به سوی یک امر پایدار قدسی است.
از این جهت گمان می کنم مساوی فرض کردن آزادی بيان با فحاشی، بد دهانی و ايجاد نفرت تنها يک سوء تفاهم است.
داریوش سجادی:
با توجه به مضمون آيه يکصد و هشت سوره انعام که تاکيد بر اين نکته دارد که به مشرکان و بت ها و مقدسات شان اهانت نکنيد، آيا جهان اسلام می تواند در واکنش نسبت به اين پديده مقابله به مثل کند؟
فرضاً کار يکی از نشريات در ايران در قالب برگزاری مسابقه کاريکاتور با موضوع «هولاکاست» در اين چارچوب می گنجد؟
عطاالله مهاجرانی:
من مايلم سوال شما را در دو بخش پاسخ دهم.
در بخش اول، طبیعی است که ما مسلمانان نبايد در مواجهه با یک امر بد و ناپسند از روش ناپسند استفاده کنیم. يعنی ما نمی توانيم با همان روشی که آنها عمل کردند، رفتار کرده و اقدام به مقابله به مثل کنيم.
کمااینکه در این مورد هم که آنها به پیامبر ما اهانت کرده اند اما یک مسلمان حتی به ذهنش هم خطور نمی کند تا به حضرت موسی و مسیح کوچک ترین اهانتی کند.
اين بدآن معنا است که ما پیرو دینی هستیم که احترام سایر پیامبران و انبیاء را به نحو عالی نگه می دارد.
شما ملاحظه کنيد درخشندگی که چهره انبیای بنی اسرائیل و بنی ابراهیمی در قرآن مجید دارند بی نظیر و یگانه است. از طرفی هم به ما دستور داده شده تا در برخورد با باورهای دیگران از روش های ناپسند و ناهنجار استفاده نکنیم. حتی در قرآن مجید توصیه می شود به بت ها که مورد عبادت مشرکین بودند، بد نگوئید.
در جنگ های حضرت امیر شاهدیم وقتی برخی از ياران ايشان در ازای دشنام گوئی معاویه متقابلاً دهان به دشنام می گشودند، حضرت علی (ع) فرمودند: من کراهت دارم از اینکه شما هم دشنام دهید.
اما در مورد اقدام آن روزنامه به نظر من جنس این اقدام با کاری که روزنامه دانمارکی کرد متفاوت است، چرا که روزنامه دانمارکی مسابقه ای برای کشیدن کاریکاتور در مورد پیامبر اسلام برگزار کرد در حالی که روزنامه همشهری موضوع هولاکاست که امری مقدس نبوده و صرفاً يک رويداد تاريخی است را مطمح نظر قرار داده. آن هم رويدادی که در مورد کم و کیف آن حرف های مختلفی مطرح می باشد.
از این جهت گمان می کنم نمی توان این را مقابله به مثل تلقی کرد. اما در خبرها دیدم یک جانباز 70% ایرانی به نام حسین نوری که هر دو دست خود را در جنگ از دست داده و برای استفاده از قلم نقاشی از دهان خود بهره می برد در مقابل سفارت دانمارک تصویر مریم را نقاشی و طراحی کرده و با اين اقدام در مقابل سفارت دانمارک اظهار داشته که من آمده ام با این شیوه به شما بگویم که ما مسلمانان نسبت به اعتقادات دینی شما و شخصیت های مورد قبول شما چنین احترامی قائليم.
به گمان من کار این جانباز عزیز ماندگارتر، درخشانتر و موثرتر از آن کاروان خری است که عده ای از مخالفان در تهران و در مقابل سفارت خانه کشورهای اروپائی راه انداخته و اقدام به بدگویی و شماتت کردند. چنين اقداماتی با آن حکمتی که در دين اسلام به ما توصیه شده سازگاری ندارد.
من اينجا آیه معروف قرآن را یاد آوری می کنم که خداوند مومنين را چگونه توصیه می کند تا با دیگران چگونه رفتار کنند و چه اندازه تاکيد بر حکمت و موعظه حسنه دارد.
به توصيه قرآن وقتی می خواهیم با دیگرانی که با ما هم نظر نیستند صحبت کنیم باید واژه احسن را بکارگیریم و وقتی با دوست صحبت می کنیم واژه حسن را بکار می بریم. يعنی بايد با مخالف زیباتر سخن گفت، چون سخن زیباتر تاثیر بیشتری خواهد داشت.
از این جهت معتقدم بازگشت مان به توصيه قرآنی و شيوه اسلامی حتماً اثرگذاری بیشتری خواهد داشت.
داریوش سجادی:
آيا می توان مناقشه مزبور را طليعه برخورد تمدن های وعده داده شده هانتينگتون تلقی کرد؟ چرا که ظاهراً ديدگاه هانتينگتون نزديک تر به واقعيت است تا مبحث گفتگوی تمدن های جناب آقای خاتمی که بيشتر نمايه يک خواست يا آرزوی آرمانی بود؟
ظاهراً همزيستی قبلی جهان اسلام با غرب مسيحی را بايد همزيستی از سر اضطرار دانست تا تفاهم. عنايت داريد که از بعد از سقوط دولت عثمانی، جهان اسلام دچار يک خواب زمستانی شد و مجموعاً جهان مسيحيت با قرائت ليبرال دمکراسی و به پشتوانه مدرنيته و پيشرفت تمدنی و تکنولوژيکی اش توانست طی يکصد سال گذشته حرف اول را در جهان بزند و به همان پشتوانه نيز بيشترين تحقيرها را متوجه جهان سوم و به تبع آن جهان اسلام کرد. اما از بعد از انقلاب اسلامی نوعی خودباوری به روحيه مسلمانان پمپ شد و متاسفانه واقعه يازده سپتامبر آن خود باوری را آغشته به نفرت نيز کرد و مجموعاً اين دو مجموعه تمدنی را به روياروئی و خصومت کشانده است؟
عطاالله مهاجرانی:
به نظر من این رویاروئی پیش از واقعه 11 سپتامبر بود. منتهی واقعه 11 سپتامبر موجب شد تا چهره این رویاروئی روشن تر و آشکارتر شود.
ما به یاد می آوریم که جورج بوش بعد از 11 سپتامبر در اولين موضعگيری از واژه جنگ صلیبی استفاده کرد. هر چند بلافاصله اين حرف را پس گرفت. ولی وقتی ایشان واژه جنگ صلیبی را بکار برد، اين بدآن معنا بود که در جلسه ای مشاوران و همکاران و همفکران رئيس جمهور آمريکا چنین واژه ای مطرح شده و ايشان ناخودآگاه این کلمه را مطرح کرده.
به واقع در شرایطی که بعضی از کشورهای اسلامی توسط کشورهای اروپائی و آمریکا اشغال شده و فضائی ایجاد شده که بوضوح صحبت از تغییر نقشه سیاسی خاورمیانه بزرگ می شود، مجموع اینها نشان می دهد که زبان رايج در جهان بجای زبان گفتگو، زبان برخورد است.
وقتی می بینیم غرب و آمريکا در برخورد با جهان اسلام با لهجه و اعمال اراده فرادستانه صحبت می کنند، نمی توانيم از چنين رويه ای ميل به گفتگو استنتاج کنيم.
چنين رويه ای به آن معنا است که یکطرف می گويد و طرف دیگر صرفاً باید بپذیرد!
گفتگوی تمدن هائی که به صورت یک نظر در مقابل نظریه هانتينگتون مطرح شد بواقع زمانی قابل تحقق است که زمینه و شرایط و ظرفیت لازم برای چنین کاری موجود باشد.
اما اکنون جهان در شرایطی قرار گرفته که یک طرف با تکيه بر مجموعه ابزارهای خود بیشتر سعی در اعمال نظریه و اراده خود دارد.
طبیعی است در چنين گويش ناعادلانه ای وقتی در نقطه مقابل یک بیداری اتفاق بيفتد یعنی مسلمانها نسبت به هویت دینی خودشان توجه پیدا کنند، واکنش نشان خواهند داد.
در جريان اهانت کنونی به رسول الله هم همان تعبیری که زمانی اقبال لاهوری بکار برد را می توان ملاحظه کرد.
به تعبير اقبال پیامبر اسلام برای مسلمانان حکم گوهر و آئینه را دارد که موجب می شود ما خودمان را در سیمای ايشان ببینیم، لذا وقتی این آئینه غبار گرفته و تیره است این امکان از مسلمانان گرفته خواهد شد. اما وقتی پيامبر احيا شد، مسلمانان به خود و به اسلام برمی گردند، بگونه ای ما امروز شاهد تجدید حیات مسلمانان و جهان اسلام هستیم.
بیآد می آورم حدود 50 سال پیش «آرنولد توين بی» مورخ و فیلسوف انگلیسی در کتاب معروف تاریخ تمدن به همين واژه خواب زمستانی مسلمانان که شما اشاره کرديد، اشاره می کرد و می گفت ممکن است جهان اسلام مجدداً از این خواب بیدار شود و اتفاقاً آندره مارلو نيز همین مفهوم را در کتاب خاطراتش بکار می برد که جهان اسلام مانند عرب پیری هستند که سوار خر خود شده و به خواب رفته.
اما دوران خوابزدگی مسلمانان تمام شده و ايشان اکنون وارد صحنه شده و اتفاقاً از همان ابزار آزادی و دموکراسی غربی ها هم استفاده می کنند.
به همين دليل است که شاهد دموکراسی در فلسطین با پيروزی حماس هستیم. شاهد دموکراسی در مصر با پيروزی اخوان المسلمين هستیم. شاهد مطرح شدن و ترجیح جریان های اسلامی در کل منطقه هستیم.
از این جهت من می توانم عرض کنم که آنچه در حال اتفاق افتادن است مانند کاری که روزنامه دانمارکی انجام داد، گفتگو نیست در واقع ضدگفتگو است و اهانت کردن به طرف مقابل است که بالطبع زمینه ای را برای گفتگو ایجاد نمی کند.
البته در در طرف مقابل هم ما شاهد بوديم که متفکران و نویسندگان درجه اول از این عمل انتقاد کردند.
«گونتر گراس» و «ساراماگو» که هر دو از برندگان نوبل ادبيات اند در همين زمينه اظهار داشتند که:
«اقدام روزنامه دانمارکی آزادی نیست، بلکه فاشیسم است. یک جور جلوه سرمایه داری بی مهار و هار است که اتفاق افتاده»
«گونترگراس» صراحتاً اعلام کرد دبیر فرهنگی همان روزنامه دانمارکی اگر به مدیر روزنامه اهانت می کرد او را با لگد از روزنامه بیرون می انداختند، حال چطور به خودش اجازه داده نسبت به پیامبر اسلام اهانت کند؟
پیداست نمی شود آنچه که اتفاق افتاده را گفتگو ناميد.
از این جهت من بر اين گمانم که با توجه به نيازمندی گفتگو به فضائی مناسب، کاری که روزنامه دانمارکی کرد و بدتر از آن روزنامه های ديگر هم در اروپا آن را تکرار کردند مجموعآً خالق فضائی شده اند که فضای ضد گفتگو است.
داریوش سجادی:
می توانم این تلقی را از صحبت های شما داشته باشم که افق آینده نمی تواند چندان امیدوار کننده از حیث غالب شدن گفتگوی تمدنی باشد؟
عطاالله مهاجرانی:
به نظر من اين یک امر دو وجهی است. یعنی از یک طرف نمی تواند باشد مگر اینکه کسانی که این روش ها را اتخاذ کرده اند، تجدید نظر کنند.
کمااینکه شاهد بودیم سولانا در سفری که به مصر رفت در گفتگو با «طنطاوی» مفتی بزرگ مصر اعلام کرد که چاپ کاريکاتورها بويژه تکرار آن در ديگر نشريات اروپائی یک اشتباه بود.
اگر اینگونه باشد که غربی ها در گفتگوی با شرق و مسلمانان رعايت مقدسات ايشان را کرده و از زبان اهانت استفاده نکنند، در آنصورت این بهترین زمینه گفتگوست. يعنی اين ماجرا می تواند بمثابه امری تلخ تلقی شود که اتفاق افتاده اما از اين تلخی مانند ویران کردن یک بنای کلنگی که بر روی آن ساختمانی جدید می سازند، می توان بهره برداری مناسب کرد.
اگر معنای اقدامی که پیش آمد آن باشد که غربی ها متوجه شدند مسلمانان نسبت به اهانت به پیامبرشان اهل سهل انگاری نیستند، طبیعی است آنها نيز خود را مجهز به زبان جدی و روشن و مودبانه ای برای گفتگو با مسلمانان خواهند کرد.
داریوش سجادی:
در اینجا مايلم حاشیه ای به فرمایشات شما بزنم.
تاکید شما این است که شرط لازم برای تحقق گفتگوی تمدنی بين جهان اسلام وغرب پرهیز غرب از اتخاذ زبان اهانت آمیز نسبت به مسلمانان است.
اما از جانب دیگر ما مواجه با جهان اسلامی هستیم که حداقل طی 50 سال گذشته خصوصاً در منطقه خاورميانه و پيرامون مسئله فلسطین و درگیری هائی که در قبال آن روی داده مسلمانان همواره به جفا مورد ظلم غربی ها واقع شده اند.
لذا مسلمانان در این منطقه به اندازه کافی برخوردار از کینه ضد غربی هستند که حتی در صورت تغيير گویش غربی ها، کینه ها و نفرت های عمیق و تاریخی ايشان اجازه تحقق گفتگوی تمدنی ميان ايشان با غرب را لااقل در ميان مدت ندهد.
مایلم در اینجا اشاره ای به یکی از صحبت های مرحوم دکتر شریعتی داشته باشم.
ایشان در يکی از کتاب های خود تمثيلاً اشاره به اين موضوع داشت که اگر کودکی را می بینید که بر روی بدنه یک مرسدس بنز خط می کشد، این را به حساب بی ادبی آن کودک نگذارید. این در واقع خشم انقلابی و آگاهانه آن کودک است تا بدينوسيله بتواند انتقام تاريخی خود را از همه آن سال هائی که پدر و برادرش به جفا در کارخانه مالک آن مرسدس بنز به بيگاری و استثمار کشيده شده اند را از اين طريق بگيرد.
يعنی در بحث ما نيز با توجه به آن ظلم های سنگينی که در حق مسلمانان در خاورمیانه خصوصاً طی 50 سال گذشته در جريان بحران فلسطين از جانب غربی ها صورت گرفته، می بينيم زمينه نفرت و کينه ضد غربی آنقدر بالاست که هر نوع باز شدن فضای دمکراتيک در اين منطقه بنفع اسلام گرايان غرب ستيز تمام می شود يعنی دمکراسی در خاورميانه نقش همان خط کشيدن بر بدنه مرسدس بنز غربی ها را پيدا کرده.
در دسترس ترين نمونه آن انتخابات در فلسطین بود که حماس را با بالاترین آمار برتارک اقبال شهروندان مسلمان فلسطينی نشاند.
عطاالله مهاجرانی:
من با مسائلی که شما فرمودید، موافقم. شاهد دیگری که من می توانم اضافه کنم تظاهرات چند روز گذشته در شهرهای لاهور و پیشآور بود که در هر دو اين تظاهرات چندین نفر کشته شدند.
در پیشآور و لاهور مردم سیتی بانک را آتش زدند، شعبه رستوران K F C را به آتش کشيدند. شعبه کمپانی موبایل نروژی را سوزاندند. اين يعنی همان نکته ای که دکتر شریعتی به آن اشاره داشته.
اینها جملگی واکنشی به همه آن علائم است که ناشی از سال های سلطه وحضور غرب با مجموعه ویژگی ها و مختصات تمدنی و فرهنگ شان نسبت به آرمان و اعتقادات مسلمانان مبدل به کينه و نفرت نزد مردم منطقه شده و اکنون امکان بروز يافته.
طبيعی است آن نکته ای که من در مورد ضرورت تغيير گويش غربی ها با مسلمانان گفتم به اين معنا نيست که مسلمان ها صرفاً با تغيير لحن و کلام احساس کنند که زمان گفتگو با غربی ها فرا رسيده. تغيير لحن می تواند مقدمه گفتگو باشد اما مسلماً آن چیزی که اهمیت دارد، قبل از اصلاح لحن و واژه ها، اصلاح رفتارها و رويه هاست. تا وقتی مسلمانان احساس می کنند غرب با زبان اعمال اراده با ايشان صحبت می کند، ظرفیت پرخاشگری به ايشان هم نزد مسلمانان تحفظ می شود.
فلسطین نمونه برجسته آن است.
وقتی فلسطینی ها در غزه به دفتر نمايندگی اتحاديه اروپا حمله کرده و آنجا را گرفتند، اين نشان دهنده واکنش مسلمانان فلسطينی نسبت به همه تحقیرها واهانت هائی است که به شکل تاریخی در حق ايشان توسط غربی ها صورت گرفته.
داریوش سجادی:
شما بنوعی مبدع نظريه تسامح و تساهل در دوران معروف به اصلاحات در ايران بوديد. اکنون تصور می کنيد مسلمانان بر اساس نظريه تساهل و تسامح بايد چه نوع واکنشی نسبت به توهين به مقدسات شان از خود نشان دهد؟
عطاالله مهاجرانی:
اهانت نسبت به پیامبر اسلام متفاوت با مسائل ديگر است. وقتی به سیاست و سیاستمداران کشورهای اسلامی اهانت می شود، آن امر دیگری است. ولی وقتی نسبت به پیامبر اسلام اهانت می شود، به طبع نمی شود این را ساده گرفت و سهل انگارانه با آن برخورد کرد، چرا که مسلمانان همه هویت و شخصیت خود را مورد تهديد می بينند.
در واقع نسبت پیامبر اسلام با مسلمانان نسبت ذاتی است. خداوند نيز همین تعبیر را بکار برده که محمّد (ص) پیامبری است که با رنج های شما در رنج بود و بر ایشان سخت بود که شما مردم (مسلمانان) در رنج باشید.
این نسبت حقیقی و هویتی است و طبیعی است که مسلمانان متناسب با حوزه دانش و اطلاعات شان واکنش های مختلفی خواهند داشت. نوعاً وقتی می بینیم جانبازی با نقاشی حضرت مریم واکنش نشان می دهد، این یک واکنش در اوج و قله است. اما از طرف دیگر واکنش فلسطینی ها، پاکستانی ها و افغانها را هم ديديم که ممکن است از بعد بیرونی و ظاهری این واکنش ها تند تلقی شود. اما بايد اين موضوع را هم در نظر بگيريم که نسبت به مسئله ای که اتفاق افتاده (اهانت به پیامبر) نمی توان از کنار آن ساده گذشت.
به اعتقاد من اگر قرار باشد در حوزه ای از تسامح و تساهل صحبت نکرد آن حوزه موقعی است که نسبت به پیامبر اسلام که اعتقاد به او گوهر اصلی اعتقاد ما مسلمانان است، اسائه ادبی صورت می پذيرد.
در اين حوزه جای تسامح و تساهل نیست.
مسلمانان در همه جای جهان که هستند با همه امکان و سلیقه و شکلی که می توانند، بايد وارد صحنه شده و از هویت شان دفاع کنند.
داریوش سجادی:
تصور می کنيد تحت چه فرآيندی جهان غرب يا مسيحيت يا به تعبيری ليبرال دمکراسی به چنين وضعيتی رسيده که خود را محق در به زير پا گذاشتن همه مقدسات می داند؟
محصول چنين رواداری در حوزه اخلاق چيست؟
آيا اساساً اينکه غرب حال صرف نظر از اينکه به مقدسات مسلمانان تحت عنوان آزادی بيان حمله می کنند، به مقدسات خود نيز پشت کرده آيا چنين فرآيندی می تواند برخوردار از ارزش باشد؟
آيا تبعات چنين بی پروائی را می توان افول اخلاق در غرب دانست؟
از سوی ديگر يک ضرب المثل مصری می گويد يک ملت زمانی سقوط می کند که پيش از آن اسطوره های خود را از بين ببرد.
اما شاهديم غربی ها علی رغم شکستن اسطورهای قدسی شان صرف نظر از حوزه اخلاق، لااقل در حوزه های تمدنی و تکنولوژيکی نه تنها سقوط نکردند، بلکه شاهد پيشرفت و ترقی ايشان در آن حوزه ها هم شديم.
اين سوال را از اين جهت مطرح کردم که ديده شده در فرهنگ پاره ای از روشنفکران ايرانی و بعضاً شرقی، چنين سلوکی نشانه و الزام تمدن تلقی می شود من جمله در ايران اشخاصی چون ايرج ميرزا يا صادق هدايت مروجان چنين سلوکی بودند با اين پيش فرض که دهان کجی به مقدسات و داشته های فرهنگی و بومی نشانه تجدد و منورالفکری است و اساساً عامل عقب ماندگی در جهان سوم و خصوصاً جهان اسلام را تقيدات و باورهای دينی می پنداشته اند.
عطاالله مهاجرانی:
به نظرم می رسد بر اساس نکته ای که جنابعالی فرمودید، ما می توانيم در تمدن غرب، کانون گمشده ای را شناسایی کنیم.
به طبع این گمشدگی موجب بعضی از واکنش ها می شود که ما شباهت آن را در همین نوع برخورد با پیامبر اسلام می بینیم. نکته جالب این بود که دیدم در صفحه اول روزنامه فرانسوآ کاریکاتوری درج شده بود که در آن عده ای از شخصیت های درجه اول ادیان مانند مسیح، موسی و بودا و زرتشت به پیامبر اسلام می گویند:
«ببین کاریکاتور ما را هم می کشند، پس نگران نباش!»
این بدين معنا است که می خواهند بگویند ما کاریکاتور مسیح را که تعلق به خودمان دارد را هم می کشیم. همان تعبیری که مولوی بکار برد که:
عذر احمق بدتر از جهلش بود
عذر نادان زهر دانش کُش بود
گمان دارند چنانچه به مسیح هم اهانت کنند، مشکل حل شده!
آما آنها نمی فهمند که در واقع مشکل بیشتر هم شده. اتفاقاً مشکل از موقعی شروع می شود که شما به مسیح اهانت می کنید یعنی اگر شما مسیح را می شناختید که اهانت نمی کردید.
کما اینکه هیچ وقت هیچ مسلمانی به خودش اجازه نمی دهد حتی در ذهن خود کمترین اهانتی نسبت به مسیح و یا مریم بکند.
از این جهت گمان می کنم که این کانون گمشده را در تمدن غربی می توان شناسائی کرد. مهمترین مغلطه ای که در غرب اتفاق افتاده، مغلطه جایگزینی روش به جای یک امر اصلی است.
یعنی آزادی به عنوان یک روش جای عقیده به عنوان یک هویت را گرفته. بايد این مغلطه اصلاح شود. یعنی بپذيرند که آزادی نقش ابزاری را دارد تا ما را به مقصد برساند.
همانطور که پيشتر عرض کردم به تعبير آيزيا برلين «آزادی از» اسباب آنست تا انسان را به آن نقطه برساند که حال «آزادی برای» چه؟
شاید اينجا همان چيزی واقع شده که پيشتر در کتاب معروف بحران در علوم اروپائی تعبير شده بود مبنی بر اينکه غرب به شکل کمی توسعه حیرت انگیزی را پیدا کرده ولی از نقش معنويات محروم مانده.
به طور مثال در همین دانمارک چنانچه فرد مسیحی افراطی با مشت به صورت یک مسلمان بکوبد، آن مسلمان می تواند ضارب را به محکمه کشانده و محکمه هم کاملاً از مسلمان مضروب حمایت می کند. اما آنها هيچوقت فکر نمی کنند وقتی کاریکاتور پیامبر را به این شکل می کشید و منتشر می کنید بمثابه آنست که روح آن مسلمان را لگد مال می کنيد.
يعنی برای لگد مال شدن روح یک مسلمان ارزشی قائل نیستند و معتقدند این آزادی است اما اگر جسم فردی آسیب ببیند معتقدند باید از آن دفاع و حمایت کرد.
به همین جهت من معتقدم جایگزینی روش بجای امر قدسی یا عقیده اتفاق مهمی است که در حوزه تمدنی غرب افتاده.
اين نکته را هم نبايد ناديده گرفت که در دوران حاکمیت کلیسا که دوران سیاهی هم بود غربی ها حافظه تاریخی تلخی نسبت به مذهب و کلیسا پیدا کرده اند و بر همين اساس گمان دارند باید کليت اديان را نفی کرد
در حالی که باید آن مسیحیت بدلـّـی را نفی کرد نه مسیحیت حقیقی را. مسیح حقیقی همان مسیحی بود که به تعبیر داستایوفسکی، مفتش بزرگ ايشان را بازداشت و به محکمه کشید که چرا اینطور رفتار کردید.
غربی ها وقتی از این گمشدگی و بی هویتی نجات پیدا می کنند که در درجه اول به مقدسات خود احترام بگذارند.
نمونه جالبی را اخیراً دیدم. در کمدی الهی دانته در کتاب دوزخ، شما می بینید که سه فیلسوف درجه اول فرهنگ غرب يعنی سقراط، افلاطون و ارسطو هر سه در دوزخ بوده و در حال سوزانده شدن هستند. يعنی در ادبیات غرب، دوزخ جایگاه اين سه فيلسوف تلقی شده در حالی که می بينيم در حکمت متعالی ما این سه فیلسوف به عنوان سه شخصیت درجه اول مطرح می شوند.
يعنی از یک طرف یک فیلسوف مسلمان آمده از سه فیلسوف غربی در منتهای عظمت نام می برد و از طرف دیگر دانته جایگاه هر سه ايشان را در جهنم قرار می دهد. این نقصی است که در فرهنگ و تمدن غربی وجود دارد و ايشان باید به شکلی به اين موضوع برسند که لیبرالیسم و دموکراسی هر دو روش هستند و نه عقیده.
اساساً قرار است با لیبرالیسم و دموکراسی به کجا برسیم؟
اگر اين پایان تاریخ است، پیداست که با این پایان ما قرار است به کجا برسیم.
طبيعتاً زمانی که جای روش و عقیده، جای روش و امر قدسی را عوض کنيم دچار چنين مشکلاتی هم خواهیم شد.
بازتاب:
شبكه اول تلويزيون جمهوري اسلامي شب گذشته در اقدامي كم سابقه همزمان با اذان مغرب، نماز جماعت تعدادي از جوانان به امامت سيدمحمد خاتمي، رئيس جمهوري سابق را بطور كامل پخش كرد.
به گزارش سايت «فردا»، اين در حالي است كه در دوران رياست جمهوري وي هيچگاه چنين صحنههايي از شبكههاي تلويزيوني پخش نشده و نحوه انعكاس برنامههاي رئيسجمهور وقت در برنامههاي صدا و سيما، مورد انتقاد اصلاحطلبان هوادار وي قرار گرفته و رسانه ملي به بي توجهي به رئيسجمهور متهم شده بود.
به اعتقاد كارشناسان، خاتمي اگرچه در دوران رياست جمهوري اش با انتقادهاي گسترده اغلب اصولگرايان مواجه بود اما پس از كنار رفتن از قدرت مورد احترام و عنايت بخشي از اصولگرايان و همچنين مقام معظم رهبري است.
چندي پيش پس از آنكه مقامات دولت جديد محدوديتهايي را براي دفتر وي در سعدآباد ايجاد كرده بودند، با تذكر رهبر انقلاب اين محدوديتها برطرف شد اگرچه چند هفته بعد خاتمي خود تصميم گرفت براي پرهيز از هر گونه شبهه شرعي و يا قانوني دفتر خود را به ميدان آرژانتين منتقل كند.
... محمد (ص) مامور بود كه بلندترين افكاري را كه هنوز متفكران آتن و قسطنطنيه و اسكندريه در تمدنهاي پيشرفته روم و ايران بدان دست نيافته بودند وارد مغزهايي كند كه اوج پرواز عقولشان از قله كوهان شترشان فراتر نمي رفت و قوميرا كه تاريخ همواره از ذكر نامشان ننگ داشته است سازندگان تاريخ شكوهمندي كند كه هنوز مورخان نگاههاي آميخته با اعجاب خويش را از آن بر نگرفته اند .