تبليغاتX
culture
مقاله اى از  رزا لوكزامبورگ به مناسبت ۱۵ ژانويه سالگرد قتل او
 
ترجمه: آرش جلال منش
165708.jpg
آنچه مى خوانيد ترجمه جزوه اى است كه رزا لوكزامبورگ در ۱۹۰۵ نوشت.
•••
از زمانى كه كارگران در كشور ما و روسيه، مبارزه اى را با حكومت تزارى و سرمايه داران استثمارگر آغاز كردند، هرروز بيش از پيش كشيشانى را مى بينيم كه در خطابه هاشان از در مبارزه با كارگران مبارز در مى آيند. كشيشان با تعصبى غيرمعمول به جنگ با سوسياليست ها برخاسته و به هر وسيله اى در تلاشند تا آنها را از چشم كارگران بيندازند. مومنانى كه روزهاى يكشنبه به كليسا مى روند يا در مراسم مذهبى شركت مى كنند، هر روز بيش از پيش مجبور مى شوند به جاى شنيدن موعظه و كسب آرامش مذهبى، به سخنرانى هاى خشونت بار سياسى به مثابه ادعانامه اى واقعى عليه سوسياليسم گوش فرادهند. كشيشان به جاى آرامش بخشيدن به مردمى نگران و خسته از زندگى كه با ايمان به مسيحيت به كليسا رفته اند، كارگران اعتصاب گر و مخالفان حكومت را تهديد كرده و به تحمل صبورانه فقر و ستم تشويق مى كنند. آنها كليسا و منبر را به مكانى براى تبليغات سياسى تبديل كرده اند.
كارگران مى توانند به راحتى دريابند كه نبرد كشيشان و سوسيال دموكرات ها، توسط سوسياليست ها دامن زده نشده است. سوسيال دموكرات ها در نظر دارند كارگران را متحد و آنها را در مبارزه با سرمايه دارى، در مبارزه با استثمارگرانى كه آنان را تا آخرين قطره خونشان استثمار مى كنند و حكومت تزارى كه توده ها را به گروگان گرفته، سازمان دهى كنند. آنها هرگز كارگران را به نبرد با كشيشان ترغيب نكرده و هيچ گاه تلاش نكرده اند در باورهاى مذهبى شان دخالت كنند. هرگز!
سوسيال دموكرات ها در سراسر جهان و از جمله در كشور ما عقيده شخصى را محترم مى دانند. هر انسانى مى تواند براى دست يافتن به شادى، عقيده يا ايمانى را كه دوست دارد، داشته باشد. هيچكس حق ندارد عقايد مذهبى ديگران را تفتيش كرده يا به آنها حمله برد. اين طرز فكر سوسياليست ها است.
كليسا از سويى به تكفير سوسيال دموكرات ها پرداخته و از سوى ديگر به كارگران فرمان مى دهد تا صبورانه رنج كشند، يعنى صبورانه اجازه دهند تا سرمايه داران استثمارشان كنند. كليسا به سوسيال دموكرات ها حمله مى كند، كارگران را از «شورش» عليه اربابان منع مى كند و از آنها مى خواهد مطيع ستمگرى هاى حكومتى باشند كه مردم بى دفاع را مى كشد، ميليون ها كارگر را به كشتارگاه وحشيانه جنگ مى فرستد و به ايذاى كاتوليك ها، كاتوليك هاى روس و رافضى ها دست مى زند. بدين گونه، كليسا كه خود را سخنگوى اغنيا و مدافع ستم و استثمار مى داند، در تضادى آشكار با نظريه مسيحى قرار گرفته است. اسقف ها و كشيشان نه مبلغان آموزه هاى مسيحى بلكه پرستندگان گوساله زرين و چون شلاقى هستند كه بر پيكر فقرا و بى دفاعان فرود مى آيد. تناقض هاى آشكار اعمال كليسا با آموزه هاى مسيحى هر انسانى را به واكنش وامى دارد. كارگران از اين متعجب اند كه چرا در مبارزه خود براى رهايى، به جاى يافتن متحدانى در خادمان كليسا، دشمنانى پيدا كرده اند. چه پيش آمده كه كليسا به جاى اينكه پناه استثمارشدگان باشد، مدافع ثروت و ستمى خونبار گشته است؟
براى شناخت اين پديده نامتعارف، نگاهى گذرا به تاريخ كليسا و مراحل تكاملى آن طى قرون و اعصار، كارگشا خواهد بود. سوسيال دموكرات ها مى خواهند «كمونيسم» را محقق سازند و اين دليل اصلى ضديت كليسا با آنهاست. مسيحيت، آن گونه كه مى دانيم در روم باستان و در دوران انحطاط امپراتورى وسعت يافت، سرزمينى كه ايتاليا، اسپانيا، بخش هايى از فرانسه، تركيه و فلسطين امروزى و قلمروهايى ديگر را دربر مى گرفت. حكومت روم در زمان تولد مسيح شباهتى زياد به روسيه تزارى امروزين داشت. در يك طرف ثروتمندانى انگشت شمار به بطالت وقت مى گذراندند و از تجملات و لذت هاى زندگى بهره مند بودند و در طرف ديگر توده هاى انبوه مردمان بودند كه در فقر و فلاكت غوطه مى خوردند. در وراى اين دو حكومتى مستبد، غرق در باتلاق ورشكستگى و خشونت، به شكلى دردناك به ستمگرى مى پرداخت. سراسر امپراتورى در بى نظمى فروغلتيده و توسط دشمنان خارجى محاصره شده بود و در چنين اوضاعى قواى نظامى مضمحل امپراتور، قساوت خود را بر توده هاى بى نوا تحميل مى كرد. مزارع لم يزرع و پايتخت، رم، مملو از فقيرانى بود كه با چشمانى مملو از نفرت به كاخ هاى ثروتمندان مى نگريستند. توده ها بى نان، بى سرپناه، بى تن پوش و فاقد امكان رهايى از اين فقر بودند.
تنها يك تفاوت ميان روم در حال انحطاط و امپراتورى تزارها وجود دارد. در روم خبرى از سرمايه دارى نبود و صنايع سنگين وجود خارجى نداشت و برده دارى قانون پذيرفته شده بود. نجبا، ثروتمندان و بازرگانان احتياجاتشان را از به كار گماردن برده هايى كه در جنگ ها نصيبشان شده بود، تامين مى كردند. اين قشر ثروتمند با ربودن مزارع دهقانان رومى، بر تمامى مناطق ايتاليا (كه مركز امپراتورى بود) تسلط داشتند. آنان از آنجا كه غلات مورد نياز خود را از استان هاى فتح شده به عنوان خراج و بدون هزينه تامين مى كردند، در استان هاى خود مزارع، تاكستان ها، باغ هاى ميوه و مراتع بسيارى ساخته بودند كه در آنها ارتشى از بردگان زير شلاق پيش كارها كار مى كردند. توده هاى روستايى كه زمين و نانشان به يغما رفته بود از سراسر امپراتورى به سوى پايتخت روانه شدند. ولى آن جا نيز وضعيت زندگى بهتر نبود زيرا همه كارها توسط بردگان انجام مى شد. بدين ترتيب در روم ارتشى بزرگ از انسان ها به وجود آمد كه هيچ نداشتند- پرولتاريا. كسانى كه حتى امكان فروش كار خود را نيز نداشتند. اين پرولتاريا كه از روستا آمده بود مثل امروز جذب شركت هاى صنعتى نمى شد، آنها نااميدانه قربانى فقر گشته و به گدايان تبديل مى شدند. اين توده پرجمعيت بى كار و گرسنه، خيابان ها و حاشيه هاى شهر رم را فرا گرفته بود و خطرى بالقوه براى حكومت و طبقات دارا محسوب مى شد.
بردگان بيچاره اى كه با آنان مثل حيوان رفتار مى شد، براى جامعه روم كار مى كردند. در اين آشفتگى فقر و تحقير، ثروتمندانى انگشت شمار به عياشى و هرزگى وقت مى گذراندند. هيچ راهى براى خروج از اين شرايط اجتماعى دهشتناك وجود نداشت. پرولتاريا غرغركنان تهديد به شورش مى كرد ولى طبقه اى از گدايان كه با خرده نان اضافى اربابان زندگى مى كرد، توانايى برپا ساختن نظم اجتماعى جديد را نداشت. از ديگر سو، بردگانى كه با كار خود جامعه را سرپا نگاه داشته بودند آنقدر تحقيرشده، متفرق و در زير يوغ بندگى بودند، آنقدر با آنان همانند حيوان رفتار شده بود و آنقدر از ساير طبقات اجتماعى مجزا شده بودند كه نمى توانستند جامعه را متحول كنند. آنان گاه به گاه عليه اربابان مى شوريدند و در نبردهايى خونين تلاش مى كردند تا آزادى خويش را به دست آورند، ولى ارتش روم هر بار شورش ها را سركوب مى كرد و هزاران تن از آنان را قتل عام كرده و به صليب مى كشيد. در چنين جامعه زوال يافته اى كه در آن راهى براى خروج توده ها از اين وضعيت تراژيك وجود نداشت، بيچارگان رو به سوى بهشت آوردند تا رستگارى و نجات را در آن بيابند. مسيحيت از ديد اين موجودات ناشاد، ريسمان نجات و مايه تسلى و دلگرمى بود و از همان آغاز به دين پرولتارياى رومى تبديل شد.
اولين مسيحيان، در تطابق با موقعيت مادى اين طبقه، خواست اشتراكى شدن مالكيت- كمونيسم_ را مطرح ساختند. در هنگامه اى كه توده ها از تامين معاش خود عاجز بوده و در فقر مى مردند، آيا خواست آنان چيزى جز اين مى توانست باشد؟ دينى كه به دفاع از مردم برخاسته بود خواستار اين شد كه اغنيا، ثروتى را كه بايد متعلق به همه مى بود و نه عده اى انگشت شمار با فقرا تقسيم كنند. دينى كه برابرى انسان ها را موعظه مى كرد آرام آرام به موفقيت هاى عظيمى دست يافت.
165705.jpg
بايد گفت كه خواست فوق با خواست امروزين سوسيال دموكرات ها مبنى بر اشتراكى شدن مالكيت و ابزار كار و توليد براى زيست بشريت در يك همبستگى موزون، هيچ نقطه مشتركى ندارد. مى توان دريافت كه پرولتارياى رومى از راهكار زندگى نمى كرد بلكه گذران امورش از راه صدقه هاى حاكميت بود. بنابراين خواست مسيحيان براى مالكيت اشتراكى نه بر پايه توليد بلكه بر پايه مصرف بود. آنها نمى خواستند زمين، كارگاه ها و ابزار كار به مالكيت اشتراكى درآيد، بلكه مى  خواستند همه چيز، خانه، لباس، غذا و ديگر مصنوعات بين آنها تقسيم شود. كمونيست هاى مسيحى مراقب بودند از منشاء اين ثروت ها بازخواست نشوند. كار توليدى تنها بر عهده بردگان بود. توده مسيحى تنها مى خواست صاحبان ثروت مسيحى شده و ثروتشان اشتراكى شود تا همگان از اين مواهب در برابرى و برادرى بهره مند شوند. سازمان اولين مسيحيان كمونيست اين چنين بود.
كمونيسم مورد نظر اولين مسيحيان چيزى نبود جز مصرف مشترك كالاها. كمونيسم نمى توانست بدون كار مشترك تمامى جمعيت روى زمين و در كارگاه هاى اشتراكى به وقوع بپيوندد. همانگونه كه قبلاً اشاره كرديم در آن زمان امكان برپا ساختن كار اشتراكى (با ابزار توليد اشتراكى ) وجود نداشت، زيرا كار نه بر عهده مردمان آزاد كه بر عهده بردگانى بود كه در حاشيه اجتماع مى زيستند. مسيحيت آن گونه كه از ميان بردن نابرابرى در دارايى انسان ها را در دستور كار خود قرار داده بود به از ميان بردن نابرابرى در كار انسان ها نپرداخت. از اين رو تلاش هايش در جهت زدودن نابرابرى در توزيع، به ثمر نرسيد. در آغاز وقتى مسيحيان كم تعداد بودند، كليسا به معناى واقعى كلمه وجود نداشت. مومنان جماعاتى دينى و مستقل برپاساخته و در هر شهر به گرد يكديگر جمع شده بودند. آنان از ميان خود شخصى را جهت انجام مراسم و تشريفات مذهبى انتخاب مى كردند. هر مسيحى مى توانست كشيش اعظم يا اسقف شود. اين مناصب انتخابى، قابل عزل و افتخارى بوده و قدرتى جز آنچه جامعه با اراده آزاد بدان ها واگذار كرده بود، نداشتند. با افزايش شمار مومنان، اين جوامع پرجمعيت تر و ثروتمندتر شده و مسئوليت اداره اقتصاد آنها به حرفه اى تبديل گشت كه نياز به صرف زمان و تمركز كامل داشت. از آنجا كه مسئولان نمى توانستند همزمان با اشتغالات شخصى شان چنين وظايفى را نيز به سرانجام برسانند، سنتى مبنى بر انتخاب يك كشيش از اعضاى جامعه براى عهده دار شدن وظايف فوق، شكل گرفت. جامعه به اين افراد به خاطر از خود گذشتگى شان در راه سر و سامان دادن به امور جامعه، حقوق مى داد. بدين گونه در درون كليسا قشرى از كارمندان شكل گرفت و خود را از بدنه اصلى مومنان جدا كرد_ كليسا.
در قرن چهارم، مسيحيت به دين رسمى حكومت روم تبديل شده و آزار مسيحيان پايان يافت. مراسم مذهبى ديگر در سردابه ها و عمارت هاى فرسوده انجام نمى گرفت و به تدريج كليساهايى باشكوه ساخته شد. بدين گونه كليسا به ثروتى هنگفت دست يافت. در روزهاى آغازين، كليسا تنها وظيفه داشت ثروتى را كه نزدش به امانت نهاده شده بود مديريت كند. ولى در قرن ۱۲ با فرموله كردن قانونى كه گفته مى شد از كتاب مقدس استخراج شده، به صراحت اعلام كرد كه دارايى هاى كليسا نه متعلق به مومنان بلكه دارايى شخصى كشيشان و در راس آنها شخص پاپ است. بدين سان مقام هاى كليسايى بدل به فرصت هايى سودآور شدند. مقامات كليسايى دارايى كليسا را از آن خود دانسته و حتى آن را به خويشاوندان، فرزندان و نوادگانشان مى بخشيدند. مايملك كليسا اينگونه به تاراج رفت و به جيب هزار فاميل كشيشان سرازير شد.
رابطه كليسا و توده در گذر زمان تغيير يافت. مسيحيت در آغاز پيامى تسلى بخش براى محرومين و بيچارگان بود و با خود دكترينى بر مبناى مبارزه با نابرابرى اجتماعى و ستيز ميان فقير و غنى به همراه داشت ولى چيزى نگذشت كه اين معبد برابرى و برادرى به منبعى جديد براى توليد ستيز اجتماعى بدل گشت. با كنار گذاشتن مبارزه عليه دارايى فردى كه توسط اولين رسولان آغاز شده بود، كليسا به جمع آورى ثروت پرداخت و خود را با طبقات مالكى كه با استثمار كار طبقات استثمار شده زندگى مى كردند، متحد ساخت. در دوره فئودالى، كليسا جزيى از طبقه حاكم يعنى نجبا بود و با پشتكار از قدرت آنها در برابر انقلاب دفاع مى كرد. در پايان قرن هجده و آغاز قرن نوزده، مردم اروپاى مركزى نظام سرفى و انحصارطلبى نجبا را از ميان برداشتند. ولى كليسا ديگر بار با طبقات حاكم- بورژوازى صنعتى و بازرگانى- متحد شد. امروزه وضعيت تغيير يافته و كليسا ديگر ثروت چندانى ندارد، ولى اينك «سرمايه»دار شده است و مى كوشد درست مثل كاپيتاليست ها، با استثمار توده از طريق بازرگانى و صنعت، سرمايه اش را بارور سازد.
برابرى در جامعه اى مبتنى بر برده دارى يا جامعه اى بر پايه سيستم سرفى به واقعيت نمى پيوندد، بلكه در زمانه ما يعنى در رژيم سرمايه دارى صنعتى قابل تحقق است. آنچه را كه اولين رسولان مسيحيت موفق نشدند با خطابه هاى تند و تيز عليه خودخواهى اغنيا جامه عمل بپوشانند، كارگران آگاه به موقعيت طبقاتى خود در آينده اى نزديك با فتح قدرت سياسى در همه كشورها، با درآوردن كارخانه ها، زمين و انواع وسايل توليد از چنگال سرمايه داران و تبديل آنها به دارايى اشتراكى كارگران، عملى خواهند كرد.
كمونيسم مورد نظر سوسيال دموكرات ها، تقسيم ثروت توليد شده توسط برده ها و سرف ها بين گدايان و ثروتمندان نيست بلكه كار شرافتمندانه و مشترك و بهره مندى شرافتمندانه از مواهب چنين كارى است. سوسياليسم به معناى بخشش هاى سخاوتمندانه اغنيا به فقرا نبوده بلكه به معنى برانداختن كامل هرگونه تفاوت ميان غنى و فقير، با برانگيختن همگان به كار بر مبناى ظرفيت هاشان و سركوب استثمار انسان توسط انسان است. كليسا و سرمايه دارى انگل از طبقه كارگر سازمان يافته اى كه به حقوقش آگاه است و براى به دست آوردن آزادى اش مبارزه مى كند، متنفرند زيرا محو حاكميت سرمايه دارى و برقرارى برابرى ميان انسان ها، ضربه اى مهلك، به ويژه بر پيكر كليسا كه وجودش وابسته به استثمار و فقر است، وارد مى آورد. از همه اينها گذشته، سوسياليسم به بشريت نويد خوشبختى ناب و بى غل و غش، نويد منزلت اجتماعى و بيشترين آرامش ممكن را در همين دنيا مى دهد. با صراحت مى توان گفت كه اين خوشبختى زمينى است كه خادمان كليسا از آن به مانند طاعون واهمه دارند.
سرمايه داران اجسام توده ها را در غل و زنجير فقر و بردگى اسير كرده اند و به موازات آنان كليسا، به دست يارى آنان و به دنبال منافع خويش، ذهن توده ها را به زنجير كشيده و آنها را در جهل مركب نگاه داشته است. كليسا به خوبى مى داند كه آگاهى، نقطه پايانى بر قدرتش خواهد بود. كليسا امروزه با تحريف آموزه هاى اوليه مسيحيت كه هدفش خوشبختى ابدى زمينى بود، سعى دارد ستمديدگان را قانع سازد كه رنج و تحقيرى كه تحمل مى كنند نه به خاطر ساختار اجتماعى معيوب بلكه ناشى از مشيت الهى است و از آسمان ها نشأت مى گيرد. بدين گونه كليسا قدرت، اميد، اراده معطوف به خواست آينده اى بهتر و اعتقاد به خود را در كارگران نابود مى كند. كشيشان با آموزه هاى غلط و زهرآگين شان، نگاهبانان جهل و تحقير توده ها شده اند.
زمانى كه حكومت تزارى سرانجام در اثر ضربات پرولتارياى انقلابى در لهستان و روسيه سرنگون شود و آزادى هاى سياسى در كشور ما به وجود آيد، بايد منتظر باشيم سراسقف پاپيل و كشيشان هم مسلكش كه امروز عليه چريك ها مى غرند، شروع به سازمان دادن كارگران در موسسات ملى و مسيحى كنند. هم اكنون در آغاز حركت زيرزمينى «دموكراسى ملى» هستيم كه تاثيرگذارى آينده كشيشان را تضمين مى كند.
كارگران بايد آگاه باشند كه در فرداى انقلاب، سخنان شيرين آنان را باور نكنند كه امروز از بالاى منابر با شجاعت تمام به دفاع از حكومت تزارى مى پردازند، كارگران را مى كشند و ماشين سركوب سرمايه و علت اصلى فقر پرولتاريا شده اند. كارگران براى دفاع از خود در برابر كشيشان بايد به سازمان دهى خود در حزب سوسيال دموكرات بپردازند. اين پاسخ تمامى حملات كشيشان است: سوسيال دموكراسى به هيچ وجه عليه باورهاى مذهبى نمى جنگد، بلكه برعكس، خواستار آزادى كامل عقيده و حداكثر روادارى براى ايمان و انديشه است. هر كه از استثمار دفاع كند و به ادامه حيات رژيم كنونى يارى رساند چه در رداى كشيشى باشد و چه در يونيفورم پليس، دشمن خونخوار پرولتاريا است.
منبع:marxists.org
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط حمید |

زهرا ابراهيمى:

محمد عفيف مسئول رسانه هاى حزب الله را در ساختمانى كه نماى بيرونى آن قديمى و در محله شيعه نشين بيروت قرار داشت ملاقات كرديم. در اتاق كنفرانس حزب الله عكس هايى از امام خمينى، آيت الله خامنه اى و سيدحسن نصرالله به ديوار نصب شده بود و پرچم هاى لبنان و حزب الله نيز در بالاى ميز كنفرانس خودنمايى مى كرد.
خيابانى كه دفاتر سياسى حزب الله لبنان در آن قرار داشت محله اى پرجمعيت بود، چيزى كه بيش از همه توجه هر تازه واردى را به خيابان اصلى اين محل جلب مى كرد وجود هزاران سيم برق و تلفن بود كه از ساختمان هاى يك طرف خيابان به ساختمان هاى طرف مقابل كشيده مى شد. آنقدر تعداد اين سيم ها زياد بود كه آدمى احساس مى كرد سقفى بالاى خيابان قرار گرفته است، خبرنگاران كه وجود اين همه سيم توجهشان را جلب كرده بود مطابق معمول اقدام به فيلمبردارى و عكسبردارى از آنها كردند كه بعداً با حضور يك نفر از اعضاى حزب الله لبنان ناچار شدند فيلم هاى خود را پاك كنند زيرا ماموران تاكيد داشتند تهيه فيلم و عكس از ساختمان هاى اين خيابان ممنوع است. وجود چنين ممنوعيتى در لبنان به ويژه در شرايط كنونى كه گروه  ها و جناح هاى سياسى در موقعيت امنيتى خاصى قرار گرفته اند غيرمنتظره و غيرعادى نبود، تور امنيتى پس از ترور حريرى و جبران توينى سردبير النهار در اغلب نقاط بيروت به ويژه در مسيرهاى مراجعه به ساختمان هاى دولتى و به ويژه روزنامه ها به خوبى احساس مى شد.با وجود امنيتى بودن منطقه حزب الله لبنان، روزنامه نگاران ايرانى به راحتى توانستند وارد ساختمان حزب الله لبنان و دفتر امور رسانه  هاى آن شوند بدون اينكه بازرسى بدنى شده و يا كنترلى در مورد دستگاه   هاى فيلمبردارى و عكسبردارى آنها صورت گيرد. حتى جلوى در ساختمان از حضور مامور امنيتى و يا نظامى هم خبرى نبود.ترور رفيق حريرى معادلات سياسى لبنان را به كلى دگرگون كرد، بى ترديد ترور حريرى بدون هيچ پيش زمينه قبلى و اثراتى كه نقش وى بر معادلات لبنان مى گذاشت، نيست. ماجرا از زمانى آغاز مى شود كه حريرى كه يكى از ده ميلياردر بزرگ جهان بود تصميم گرفت لبنان را بسازد. لبنانى كه نه درآمد نفت دارد، نه كشاورزى و نه صنعت، جنگ هاى داخلى نيز قواى آن را به تحليل برده بود. در تعيين كنندگى نقش حريرى همين بس كه اگر امروز به لبنان سفر كنيد اين كشور را سرپا،  زيبا و ديدنى مى يابيد، زيرا صدها هزار مهاجر لبنانى در اروپا و آمريكا كه از راه تجارت روزگار مى گذرانند، پو ل هاى خود را به لبنان مى آورند و اين سرمايه ها است كه اقتصاد اين كشور را مى سازد و رفيق حريرى به عنوان يكى از ثروتمندترين مردان عرب نقش مهمى در ساختن لبنان بر عهده گرفته بود. امروزه در بيروت و ساير نقاط لبنان با وجود بر جاى ماندن بيش از يكصد هزار كشته در جنگ هاى متعدد داخلى تقريباً اثرى از اين جنگ ها نيست، مگر در نماى چند ساختمانى كه دولت لبنان براى فراموش نكردن آثار جنگ آنها را باقى گذاشته است.
ساختن دوباره لبنان _ كه روزى عروس خاورميانه لقب گرفته بود _ توسط رفيق حريرى، او را به عنصرى تاثيرگذار بر سرنوشت اين كشور تبديل كرد، به  گونه اى كه در شرايط جديد و بحرانى لبنان همه گروه ها و اشخاص اعم از مسيحى، مارونى، مسلمان شيعه و سنى نسبت به ترور رفيق حريرى ابراز تاسف كرده و دنبال كشف حقيقت اين ترور هستند.بعد از ترور رفيق حريرى زلزله اى سياسى لبنان را فرا گرفت. بسيارى خواستار استعفاى اميل لحود رئيس جمهور و كابينه او شدند. دولت عمر كرامى سقوط كرد گرچه اميل لحود يك بار ديگر وى را مامور تشكيل كابينه كرد اما كرامى نتوانست در برابر جنبش قدرت گرفته ۱۴ مارس كه سوريه را مقصر ترور حريرى مى داند مقاومت كند لذا كنار رفت. اميل لحود به ناچار فواد سنيوره فردى سنى و متعصب ضدسوريه را مامور تشكيل كابينه كرد. جنبش ۱۴ مارس متشكل از مسيحيان، دروزى ها و مسلمانان سنى است كه جبهه اى ضدسوريه را در لبنان تشكيل مى دهند و خواستار خروج ارتش و نيروهاى امنيتى اين كشور از لبنان شدند. در مقابل، جنبش امل و حزب الله كه به لحاظ تعداد جمعيت قابل توجه اند و داراى موقعيت استراتژيك سياسى در لبنان هستند به حمايت از سوريه برخاسته اند. سوريه با همراهى حزب الله و جنبش امل موقعيت مهمى در معادلات سياسى لبنان دارد كه هيچ جناح و گروهى نمى تواند آن را ناديده بگيرد. خروج ۵ وزير جنبش امل و حزب الله از كابينه لبنان در اعتراض به بين المللى كردن ترور رفيق حريرى، فواد سنيوره را نگران كرد، او مايل به حفظ همبستگى درونى كابينه براى طى دوران انتقالى بود. با گذشت نزديك به يك ماه از خروج وزيران امل و حزب الله از كابينه هنوز مذاكرات نخست وزير با آنها به نتيجه نرسيده است و دولت لبنان در شرايط متزلزلى قرار دارد.گروهى از روزنامه نگاران ايرانى كه به همت انجمن صنفى روزنامه نگاران ايران در اوايل  دى ماه به لبنان سفر كردند اگرچه موفق به ديدار سيدحسن نصرالله رهبر حزب الله لبنان نشدند اما توانستند دقايقى را با محمد عفيف رايزن فرهنگى و مسئول امور رسانه هاى حزب الله به گفت وگو بنشينند و از زبان او موقعيت و شرايط جديد لبنان و موقعيت حزب الله در اين شرايط را بشنوند.
وجود روزنامه نگاران از گروه هاى مختلف تحريريه روزنامه هاى ايران در اين نشست باعث شد هر كس از موضع حوزه كارى خود سئوال كند هر چند كه در نهايت اغلب پرسش ها سياسى شدند زيرا آنچه كه در ذهن روزنامه نگاران از حزب الله وجود داشت موقعيت سياسى آن بود.
•••
•آيا حزب الله لبنان عمليات استشهادى انجام مى دهد؟ نظر مراجع شيعه لبنان در مورد اين گونه عمليات چيست؟ ظاهراً عده اى از آنها آن را حرام كرده اند؟
مراجع شيعه اين گونه عمليات را حرام نمى كند ما از اين ابزار و حربه استفاده نمى كنيم مگر اينكه هيچ راه ديگرى نداشته باشيم. در مدت بيست سالى كه لبنان در اشغال اسرائيل بود هزاران عمليات مقاومت صورت گرفت كه فقط تعداد محدودى از آنها عمليات استشهادى بود، بقيه حالت تدافعى داشت.
•رابطه جنبش امل و حزب الله چگونه است؟ چرا وزيران خود را از كابينه لبنان خارج كرده ايد؟
كشور لبنان در حال حاضر در شرايط دشوار سياسى قرار گرفته است. بعد از اينكه شوراى امنيت سازمان ملل قطعنامه ۱۵۵۹ را صادر كرد (قطعنامه ۱۵۵۹ سوريه را ملزم به ترك خاك لبنان كرد و خواستار خلع سلاح مقاومت لبنان شد كه شامل جنبش امل و حزب الله نيز مى شود.) شاهد جنگ تبليغاتى عليه سوريه بوديم كه دليلى هم براى آن وجود نداشت. دو دستگى عجيبى در كشور به وجود آمده است. در حالى كه بعد از انتخابات اخير لبنان توافقى ميان نيروهاى سياسى براى صدور يك بيانيه مشترك و همراهى با حكومت صورت گرفته بود. محورى ترين موضوع توافق بين طيف سعد حريرى (پسر رفيق حريرى) و نيروهاى ائتلاف و نيروهاى امل و حزب الله اين بود كه حكومت پذيرفت آرايش جديدى را براى اداره كشور اعمال كند. اين آرايش برگرفته از تغيير تركيب جمعيتى لبنان با توجه به اكثريت مسلمانان و شيعيان بود. اما بحران ترور رفيق حريرى پيش آمد و طيف المستقبل حريرى بنا به دلايلى، احساس كردند بايد تمام امور كشور را خودشان بر عهده گيرند بدون اينكه به توافقات قبلى توجه كنند.قبلاً هم اختلافاتى درباره نحوه اداره كشور بين ما وجود داشت از جمله در مورد خلع سلاح فلسطينى ها كه آنها خواستار دخالت پليس فدرال آمريكا در اين زمينه بودند كه ما مخالفت كرديم. آخرين اختلاف ما با آنها درباره دادگاه بين  المللى بررسى قتل حريرى و اختيارات مسئول آن بود، وزيران حزب الله و جنبش امل در اعتراض به ارجاع موضوع به دادگاه هاى بين المللى از كابينه خارج شدند و تاكنون در جلسات آن شركت نكرده اند. ما همچنان در حال گفت وگو هستيم تا شرايط فراهم شود و وزيران به كابينه برگردند.  در مورد رابطه با جنبش امل بايد بگويم روابط ما بسيار عالى است و اكنون به توافق هايى رسيده ايم كه در گذشته اين شكل از همكارى گسترده و مثبت كمتر وجود داشت. هم اكنون ما به توافق خود در مورد تعليق حضور در كابينه، خروج و يا استعفا از آن همچنان ادامه مى  دهيم.
•نقش سوريه را در اين ميان چگونه ارزيابى مى كنيد؟
بعد از ترور رفيق حريرى در بهمن ماه گذشته، اتهامات مختلفى به سوريه زده شد در حالى كه دليل و مدركى براى آن ارائه نكردند. اين اتهامات از سوى طيفى است كه پيش از واقعه ترور بيشترين همكارى را با سوريه داشته است. ما معتقديم كه بايد سعى كنيم اولاً بفهميم چه كسى مسئول ترور حريرى است و منظورش از اين ترور چه بوده است؟ ثانياً با توجه به خطراتى كه كشور را تهديد مى كند همه بايد به اين توافق برسيم كه جريان مقاومت لبنان همچنان از مردم دفاع كند و راه حل سوم توافق نهايى براى ادامه گفت وگو بين طرف هاى درگير است، اين ضرورت به خاطر تركيب جامعه لبنان است و در نهايت ترديدى نيست كه بايد به ارتباط خود با سوريه كه همچنان درگير جنگ با اسرائيل است ادامه دهيم. پيوندهاى ما با سوريه استراتژيك است زيرا اين كشور دروازه لبنان به جهان عرب محسوب مى شود. از نظر ما اين جغرافيا است كه تاريخ را مى سازد، سوريه همسايه خوب ماست كه شايسته بهترين روابط است لذا لبنانى ها مى دانند آن كه نفع بيشترى از رابطه با سوريه مى برد، لبنان است.
•شما گفتيد گروه هايى كه قبلاً بيشترين رابطه را با سوريه داشتند اكنون مخالف آن شده اند؟ چرا؟
تركيب جامعه و گروه هاى سياسى لبنان شرايطى را فراهم كرده كه سوريه هميشه نفوذ سياسى اقتصادى در لبنان داشته باشد. در سال ۱۹۷۶ سورى ها براى پايان دادن به جنگ داخلى لبنان وارد كشور ما شدند و اين دعوت از سوى مسيحيان بود. پس از پايان آن جنگ، ترتيبات جديدى در لبنان برقرار شد كه باعث تداوم حضور سوريه در لبنان شد.
مشكلى كه هست اينكه عده اى خواسته اند از حضور سوريه براى مقاصد خود سوءاستفاده كنند. آنها مى خواهند در اختلافاتشان با گروه هاى ديگر، سوريه كنار آنها باشد. اگر سوريه به اين خواسته آنها تن بدهد، آن وقت برخورد آنان به گونه اى ديگر خواهد شد و تصوير خوبى از سوريه ارائه خواهند داد.
وقتى حكومت عراق توسط آمريكا ساقط شد و موضوع طرح خاورميانه بزرگ مطرح شد، بحث سقوط حكومت سوريه نيز مطرح و قطعنامه ۱۵۵۹ صادر شد. عجيب نيست كه پاول وزير خارجه وقت آمريكا به دمشق مى آيد و پيشنهاد مى كند كه سوريه از مواضعش در لبنان عقب نشينى كند و پس از آن قطعنامه ۱۵۵۹ صادر مى شود.
ما براى اقناع افكار عمومى جهان مشكل داريم، آمريكايى ها از دو حربه سياسى و نظامى يعنى فشار بر سوريه و حمله نظامى به عراق استفاده كردند. مسئله اصلى اين است كه در اينجا هر كس در دولت كار مى كند و در لبنان نفوذ دارد مى خواهد روابط استراتژيك حزب الله را با سوريه و ايران تحت الشعاع قرار دهد. عوامل مختلف محلى و منطقه اى باعث شد سوريه لبنان را ترك كند و برخى دوستان سوريه به مخالفان آن تبديل شدند.
•حزب الله لبنان داراى پايگاه قوى در افكار عمومى لبنان است، در خارج از لبنان، وضعيت حزب الله چگونه است؟
حزب الله پايگاه قوى در جهان عرب دارد. در بسيارى از كشورها از جمله مصر، سوريه، بحرين و فلسطين پرچم هاى حزب الله برافراشته است. بعد از آزادى جنوب لبنان، سيدحسن نصرالله تبديل به جمال عبدالناصر دوم در جهان عرب شد و برخى او را با صلاح الدين ايوبى مقايسه كردند. ترديدى نيست دگرگونى هاى اخير به ويژه بعد از سقوط عراق و ترور رفيق حريرى در لبنان مشكلاتى ايجاد كرد و دستگاه هاى اطلاعاتى و امنيتى شرايطى را براى بروز اختلاف در لبنان به وجود آوردند به اين خاطر براى نيروى مقاومت حزب الله كه به عنوان نيروى پيشتاز در خط مقدم جبهه عليه اسرائيل و الگويى در كشورهاى منطقه شناخته مى شد نيز مشكلاتى ايجاد شد.
•امكانات حزب الله لبنان چيست و شما فقط در زمينه سياسى و مقاومت عليه اسرائيل فعال هستيد؟
حزب الله داراى كانال تلويزيونى، راديويى، بيمارستان، حوزه علميه، مراكز آموزشى، باشگاه فوتبال، شبكه وسيع مدارس، مجله، روزنامه و... است. امروز (اول دى ماه) قرار است آقاى دهقان رئيس بنياد شهيد ايران بيمارستانى را در مسجد رسول اعظم بيروت افتتاح كند و علامه محمدحسين فضل الله نيز اقدام به تاسيس پمپ بنزين، رستوران و هتل شش ستاره كرده كه عوايد آن براى مستمندان به ويژه ايتام مورد استفاده قرار مى گيرد.
http://www.sharghnewspaper.ir/841028/html/world.htm

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط حمید |


 
تقدم دولت سازى بر ملت سازى در ايران
165765.jpg
سعيد حجاريان با فصلنامه مدرسه درباره دولت- ملت گفت و گويى انجام داده است و ابتدا به چگونگى شكل گيرى دولت- ملت ها اشاره كرده و سپس توضيحاتى درباره تجربه ايران در اين زمينه داده است. بخشى از اين گفت و گو در پى مى آيد:
• كشور ما چگونه وارد ساخت ملت- دولت شد؟
توسعه سياسى در ايران ناموزون بوده است. در اروپا اول مركز مسيحيت اروپا و نظام امتى از هم پاشيد و سپس نظام ملى برپا شد. در حاشيه اروپا هم اين روند بعداً اتفاق افتاد. امپراتورى عثمانى شكست خورد و جاى خود را به دولت- ملت ها داد. عثمانى ها هم ابتدا از امت سخن مى گفتند و پس از مشاهده تجربه اروپا بود كه به دنبال ملت و به اصطلاح خودشان «ميلت» (Millat) رفتند. ميلت در ابتدا به معناى آيين بود. بعدها عرب ها هم مى خواستند از امت عربى سخن بگويند و مصر و سوريه و ليبى و چند كشور ديگر مى خواستند يكى بشوند كه نشد. شعار حزب بعث هم در عراق به عنوان يك حزب ناسيوناليستى شعارى امتى بود و نه ملتى. آنها شعار مى دادند كه «امه العربيه واحده، ذات رساله خالده» اما امت عربى شكل نگرفت. در آن گوشه عثمانى، «آرنئوت ها» هم از عثمانى جدا شدند. آلبانى ها، بالكانى ها، بلغارى ها و ارمنى ها و يهودى ها همگى بخشى از امپراتورى عثمانى بودند ولى كم كم هريك به سمت ناسيوناليسم خودشان رفتند. مفهوم ملت در ايران حدوداً از ۱۰۰سال پيش مانند بسيارى از مفاهيم ديگر همچون وطن، دولت و مملكت با تغييراتى روبه رو شد و در آثار عشقى، عارف، نسيم شمال و قزوينى اين واژه را براى اولين بار مى بينيم. اولين بيت از كتاب شعر ميرزا على اكبر صابر كه شاعرى ايرانى ولى ترك زبان بود چنين است:ميلت نجه تاراج الور السون نه ايشيم وار/ دوشمن لره محتاج الور السون نه ايشيم وار
• ولى آيا در دوران صفويه با دولت سازى مواجه نبوديم؟
صفويه به ملت سازى نپرداخت بلكه امت سازى كرد. همچون عثمانى ها كه امت سنى ساخته بودند صفويان هم مى خواستند امت شيعه بسازند. چيزى به نام شهروند مطرح نبود و امت سازى صفويان، به ضرب زور و شمشير بود. اول با بهره گيرى از كاريزماى شيخ صفى در محدوده اى كوچك و سپس با به كار بردن شمشير شاه اسماعيل و شاه عباس. شاه عباس سنى ها را مى كشت، مگر آنكه شيعه شوند. ارامنه را كوچ اجبارى مى داد تا امت شيعه ساخته شود و يك قدرت در برابر امپراتورى عثمانى شكل بگيرد. اين روش امت سازى بود درحالى كه قرارداد اجتماعى احتياجى به زور و شمشير ندارد. صفويان به جبل عامل لبنان رفتند و از آنجا آخوند آوردند. عاملى ها را آوردند تا دستگاه ايدئولوژيك بسازند. بنابراين دولت صفوى در ايران امت ساخت، اگرچه اين بحث هم جاى پرداختن دارد كه به يك معنا حكومت صفويه حتى دولت هم محسوب نمى شود.چون بالا، پايين را ساخته و پايين، بالا را نساخته است.
• پس چه بوده است؟
بعضى ها مثل ماركس گفته اند كه استبداد شرقى بوده است. ابن خلدون در چارچوب بحث عمران به اين حكومت ها نگاه مى كند و مى گويد كه حكومت را قوم غارتگر شكل مى داده است. توين بى  هم چنين نظرى دارد. برخى مثل وبر هم گفته اند كه دولت پاتريمونيال بوده است. مائوئيست ها هم مى گفتند كه حكومت نيمه سنتى نيمه فئودال بوده است.
• خود شما حكومت صفويان را در ذيل كدام نظريه تعريف مى كنيد؟
من به اين حكومت ها به صورت وبرى نگاه مى كنم.
• بسيار خوب اما شما وقتى از «دولت» پاتريمونيال يا حتى دولت مطلقه سخن مى گوييد به هر حال از «دولت» سخن مى گوييد.
به هر حال دولت صفوى دولت مدرن نبوده چون دولت زودتر از ملت راه افتاده است.
• بگذريم. شما علت چنين تاخرى را در چه مى دانيد؟
علل زيادى را مى توان برشمرد. يكى از اين علل، ضعف بازار ملى است. ماركت در آن زمان مفهومى ملى نداشت بلكه محلى بود. ملت، ماركت ملى مى خواهد. اقتصاد ايران سرشتى معيشتى داشت و به دنبال انباشت سرمايه نبود.
• ولى ما در همين دوره صفويه، با رونق تجارت و ساخت كاروانسراهاى شاه عباسى مواجهيم. آيا چنين امرى را نمى توان آغازى براى انديشه ماركت در ايران دانست؟
كاروانسراهاى شاه عباسى حق ترانزيت به شاه مى دادند و مازاد تجارى اى براى صادركردن نداشتند. آيا ما آمارى داريم از اينكه در آن دوره از ايران چيزى به غرب يا شرق صادر مى شد؟ ادويه را از هند به غرب مى بردند و در مسير ايران حق ترانزيت آن را به شاه مى دادند و نه به مردم. كاروانسراها بيش از آنكه متعلق به تاجر ايرانى باشند متعلق به تاجر هندى بودند. تجار ايرانى چيزى نداشتند. ما مرده مى برديم عتبات و از آنجا مهر و جانماز مى آورديم. اين تجارت ما بود. اين درحالى است كه همان زمان صنعت پارچه بافى هند رونق داشت. ما به جاى رونق تجارى، شيعيسم ساخته بوديم. دولتمان هم دولت غارتگر بود. قاجارها، نادر و صفويه، همگى ابتدا ايل بودند و براساس غارتگرى شان به حكومت رسيده بودند. فرهنگ مردم ما هم تقليدى و تبعى بود. بعد از حمله مغول به ايران خوش  باشى در كشور ما حاكم شد. مردم غيرسياسى و انزواطلب شدند و دولت هم از مردم سازمان زدايى مى كرد. اين درحالى است كه دولت، جامعه مدنى قوى مى خواهد بنابراين ما ملت نداشتيم.
• تا چه زمانى؟
تا دولت پهلوى.
• يعنى ما در انقلاب مشروطه، شاهد شكل گيرى ملت به مفهومى كه شما معتقديد نبوديم؟
در همين انقلاب مشروطه هم ايل بختيارى آمد و تهران را فتح كرد. ايل كه ملت نيست. ايل بخشى از اجتماع (community) است. اما اين ملت است كه جامعه (society) را پديد مى آورد. ايلياتى ها كه شهروند محسوب نمى شوند.
• ولى ستارخان و باقرخان كه ايلياتى نبودند. آنها شهرنشين بودند؟
ولى اكثريت جامعه ايران ايلياتى و روستايى بود.
• ولى ما حتى اگر به داستان تحريم تنباكو برگرديم كه سال ها قبل از مشروطه اتفاق افتاد، باز هم با مفهوم تجارت و بازار روبه رو مى شويم كه مفهومى مدرن بوده است.
با چند تا شازده دربارى و چند تا تاجر و چند تا شهروند كه ملت درست نمى شود.
• ولى به هر حال شورش تنباكو يك نقطه عطف بود.
بله، درست است، اما صرفاً يك نقطه عطف است و نه يك تحول تاريخى.
http://www.sharghnewspaper.ir/841028/html/afkar.htm
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط حمید |

مارسل گوشه / برگردان: محمود نکوروح

لوموند هفتگی - ٢٣ آوریل ٢٠٠٥

"مارسل گوشه" ، فیلسوف ، اولین کسی که بحث "سرخورد گی" روشنفکران "Desenchantment" را در جهان مطرح کرد ، تیتر یکی از نوشتاز‌هایش در ١٩٨٥ هشداری در باره "خروج از مذهب مسیحیت در جوامع غربی" بود ، او از زمانیکه سردبیر مجله "Debat " شده است لحظه‌ای از اندیشه و تامل در باره "جهانی شدن" غفلت نکرده است ، در گفتگویی با یکی از اندیشمندان زمان "Gillaum serina " پرسش‌هایی را پاسخ گفته است. ،او ا کنون یکی از مد یران EHESS مرکز عالی علوم اجتاعی در پاریس ، سردبیر مجله Debat ویک فیلسوف " فرا کلا سیک " Inclassable می‌با شد. او ، ٥٩ ساله ، نویسنده کتابهایی " Desenchantment de mond " گالیمار – ١٩٨٥—De inconscient cerebral- sevil ١٩٩٢ – و بعدها "شرایط تاریخی – La condition historique –Stock2003 - " بوده که در آنها نوعی "اتوبیوگرافی روشنفکران" معاصر را به اضافه‌ی رابطه میا ن "مذهب و رژیم‌های سیاسی" ارائه داده است. برای " لوموند هفتگی مارسل گوشه ، یکی از بر جسته ترین اند یشمندان تاریخ معاصر بوده ، فیلسوفی متاثر از ارزش‌های چپ ، ولی "با فاصله" از چپ گرایان معروف وحزبی وبه اصطلاح مطلق نگر ، فیلسوفی که باکار بر روی مسایلی چون – وضعیت د موکراسی درجهان ، بنیاد گرایی مذ هبی ، طبقات اجتماعی در فرانسه و... شناخته می‌شود ، که در جامعه اطلاعاتی امروز ، جایگزینی ندارد. "نقل از مصاحبه کننده که خود را اینجا چون ناظر و تحلیل‌گری مشتاق معرفی می‌کند."

پرسش: آیا بنظر شما در جهان امروز دموکراسی در حال تحقق است؟ انتخابات عراق و افغانستان برای دست‌اندرکاران آن موفقیت آمیز بوده است؟ با آنکه آمریکا ییها در نوامبر اخیر بسیار قویتر از معمول در انتخاباتشان عمل کردند ، د را روپا مردم مدتها طولانی مستقیما در شکل‌گیری نهادهای اجتماعی‌شان فعال بودند ، آیا با این وجود در جهان توسعه یافته "دموکراسی" واقعا محقق شده است؟

پاسخ: من مطمئن نیستم که این مشکل کاملا حل شده ، اگرچه در جهان پیشرفت‌هایی را در زمینه تحقق دموکراسی شاهد هستیم که نمی‌شود منکر شد ولی هنوز راضی کننده نیست. با تمام حرفها هنوز جایگزینی برای ایده دموکراسی وجود ندارد ، چه، روح دموکراسی تنها شکل قابل تصور از حکومت مردم بر مردم است که سایه خود را بر تمام نظامات سیاسی بعنوان تنها راه‌حل افکنده است. ازین ببعد باید راه‌حل‌هارا در وضعیتهای خاص هر جامعه‌ای تحلیل کرد. چه اینها هرکدام به تنهایی یک راه دستیابی یگانه، به دموکراسی ارائه می‌دهند ، اگرچه "تعریف دموکراسی و عمل دموکراتیزاسیون" در همه جا یکی است. "حداکثر مشارکت در عراق" با تمام واکنشهای منفی گروههایی ، بیانگر سهل و آسان بودن آن بود که فردا بالاخره اینها دارای یک نظام دموکراتیک هستند ولی راجع به دموکراسی در افغانستان هنوز راه سخت و دردناک است ، چه حاکمیت اصول دموکراتیک در اینجا هنوز نیاز به زمان دارد. آنچه ممکن است آنستکه باید ذره ذره این اصول را در فرهنگ و عاداتشان وارد کرد. دموکراسی کم کم هرجایی نهادینه خواهد شد اگرچه بعضی جاها با مشکلات فراوانی همراه است ، ما در یک روند جهانی ، جبری قرار داریم. مشکل اروپاییان بخاطر وضعیت متفاوتشان با اینها فرق دارد ، برای آنها دموکراسی دستاوردی ثابت و جاافتاده است ، آنجا دموکراسی در پناه یک قانون اساسی نهادینه است ، اما همین برای آنها راضی کننده است؟ دموکراسی می‌تواند شاید در عمل و نظم قانونی ، حاکم با شد ولی انتظار همه شهروندان را بر آورده نکند.

پرسش: آیا این امر طبیعی است یا باید آنرا در کشورهاییکه ندارند بزور خواست ، تحمیل کرد؟

پاسخ: تحمیل دموکراسی؟!! غیر ممکن است. اما عملا بافشار جامعه ، بدین معنی که، بایک اجماع عمومی و کلی می‌توان اصول دموکراسی را حاکم کرد ، اصولی که بردو پایه استوار است.
١ – پذیرش این اصل از سوی همه ، که قدرت ناشی از رای آزاد مجموعه شهروندان ، و البته بوسیله گفتگو‌های فردی است. آیا در دنیای امروز چیزی در برابر آن داریم؟
٢ – براین مبنا من کشورهایی را در جهان باشهروندانی که تامین حقوق فردی را طلب نکنند نمی‌شناسم ، یعنی راضی باشند در زندانی بدون انگیزه زندگی کنند ، همه خواستار زندگی در جایی که شکنجه نباشد ، از یک روند عدالت خواهانه بهره مند باشد.... بوده ، اینها همه با ضمانت‌های حقوق بشری وروش‌های دموکراتیک میسر است. چنین امری ناشی از اصولی است که بر حقوق فردی استوار بوده و.... اما پرسش‌هایی در رابطه با امکان اجرای آن در هر جا وجود دارد.در نتیجه اینها چیزی نیست که بتوان با یک هوا پیما از آسمان بزمین ریخت ، با یک قانون اساسی برای اجرا ، با یک دستور کار وبرنامه !! آنرا مستقر کرد.دموکراسی نیازمند یک اصل اساسی در جامعه است البته با پیچیدگیهای بسیار ، که استقرار آن همانند یک کیمیاگری ومعجزه توسط یک نظام حقوقی که عادلانه وبدون فساد وتبعیض عمل کند بوده ، همراه با نهاد‌هایی حافظ قانون ، با وجود یک قوه اجرایی نسبتا مقتدر ، با ضافه یک سازمان اجتماعی که به نخبگان اجازه وآزادی ارائه طریق می‌دهد ، وحضور یک" طیقه متوسط " که عملا بستری برای تخصص‌هایی راهنما ، علمی وغیره تدارک می‌بیند. از سوی دیگر دموکراسی در عمل ، در شرایطی لازم وضروری خودرا در هر صورت محقق می‌کند ، برای مثال – در یک جامعه انبوه بدون رهبر و راهنما چون هند.

پرسش: آیا مدل‌های مختلف دموکراسی داریم؟

پاسخ: البته – این تفاوتها ناشی از شرایط اجتماعی هر جامعه ایست که تحقق آن گاهی با خشونت همراه است ، با این نقطه نظر تحرکات دموکراتیک حکومت آمریکا گاهی بشدت مبهم وغیر شفاف است. جوش وخروش ایدالیستیک درامریکا با هدفهای همراه ومکمل با شرایط برنامه ریزی وکار بردی ، با آنچه در آسیا یا خاورمیانه یا آفریقا هست ، فرق دارد. این شرایط متفاوت در هرزمان با یک روند اجتماعی ، و بده وبستان‌های خاص در هرجا وهر موقع به مدل‌های مختلف می‌انجامد.
ما اکنون یک تجربه بزرگ برای ارزیابی این تفاوتها یی که " در پروسه دموکراسی " وروند دموکراتیزاسیون وجود دارد ، در اختیار داریم. که البته اینهارا بصورت یک " واقعیت واحد " نمی‌توان ارزیابی کرد.، زیراکه جاهایی مردمانی هم هستند که برای دموکراسی تلاش نمی‌کنند ومنفعل هستند ، امری غیر قابل تحمل از نظر اخلاقی و غیر قابل قبول در اجرا. چه مشکل در اجرا وتحقق یک ایدال وآرمان است که هرکجا بطریقی می‌خواهد خود را حاکم کند. ولی با تمام حرفها هیچ کشوری را نمی‌یابید که حکومتی استبدادی و فاسد را بر نظامی شرافتمند که به حقوق مردم احترام می‌گذارد تر جیح دهد.

پرسش: آیا ما اکنون می‌توانیم یک دموکراسی جهانی را در نظر بگیریم؟

پاسخ: باید دو چیز را از هم جدا کرد ، دموکراسی در این قرن برای همه قابل درک و فهمیدنی است ، در قرن بیست ویکم ما جهانی دموکراتیک را تجربه خواهیم کرد ، در عین حال که نمی‌توان آنرا در همه جا بیک اندازه گسترده و کامل یافت ، ولی شاهد جهانی دموکراتیک خواهیم بود. البته امکان تحقق حکومت جهانی و کامل بصورت فدراتیو از تمام دموکراسی‌ها بشکلی واحد شاید هنوز زود است ، یعنی بصورت یک آرمان یا هنوز بصورت سوال مطرح ودر جستجوی را ه حل است. اینها بیهوده نیست.دموکراسی‌ها بوسیله قیودی مشخص می‌شوند که هر کدام روابط میان خود راشکل می‌دهند ، در عین حال که یک دموکراسی نمی‌تواند رژیمی بسته و درون گرا در حوزه‌ی اقتصاد "Autarcique" باشد ولی بی توجهی به سایر حقوق فرد هم که امروز "حقوق بشر" نامیده می‌شود نمی‌تواند موجه باشد ، در چنین اوضاع واحوالی دموکراسی‌ها تلاش می‌کنند روابط میان خود را بهبود بخشند ، از اینزمانستکه جهان مرکب از نظامات دموکراتیک بوده واین مجموعه در جستجوی وحدتی یگانه از ملل دموکرات در سازمان مللی جدید....با درجاتی نسبی ونزدیک بدین آرمان خواهد بود ، چنین امری افق‌های ناشناخته و دلفریب فردای جهان ما ست.

پرسش: در چنین شرایطی هرجا که مذهبی قوی وجود دارد ماشاهد تعارض مذهب با دموکراسی که گام اول آن " انتخابات آزاد " است خواهیم بود؟

پاسخ: سوال پیچیده ایست ، اول باید تعریفی از مذهب قوی بدهیم ، دونمونه در دنیا داریم، در آمریکا جاییکه مذهب قوی است که آنجا مذهب در برابر دموکراسی نیست ، در عربستان سعودی که آنجا هم مذهب قوی است و در برابر دموکراسی است. این دو نمونه نشان می‌دهد که مذهب فی نفسه در برابر دموکراسی نیست ، بلکه این روش ومنش حاصله از مذهب تنها ، از سوی کسانیست که آنرا موافق میل خود تعبیر وتفسیر و حتی با تلقی‌های " ضددموکراتیک و فاشیستی " به جامعه القا می‌کنند. در چنین شرایطی یک جامعه سازمان یافته بوسیله چنین منش وروش مذهبی به اصطلاح ، در برابر اصول دموکراسی شاهدیم که می‌توان گفت ، مذهب وسنت در هم آمیخته با ادعای (جاودانه ودائمی ولا یتغیر) همراه با برداشتهایی البته که (حکم حکم خداست) قدرت از رعایت حقوق شهروندی می‌گریزد ، با مقرراتی که فراتر از قانون و... معرفی می‌کند.... اما جوامعی از باور مندان هستند ، که معتقدند سیاست زمینی ومتعلق بشهروندان است ، امری که در آمریکا حد اقل بدان باور دارند. از سوی دیگر این مذهب نیست که مشکل ایجاد می‌کند ، آنچه مامیگوییم آنستکه دموکراسی مساعد با ایمان تمام شهروندان است اما مساعد یک تشکل فاشیستی و...بنام دین ومذهب نیست. بستری که از آن بنیادگرایی دینی بر می‌اید.

پرسش: موضوع آمریکاجالب است ، چی می‌گویید؟ جامعه آمریکا سکولار است؟

پاسخ: بله، موضوع جالبیست ، اینجا ماشاهد نوعی مذهب سکولار و ملی هستیم که ذهنیت جامعه را ازمدتها قبل فرا گرفته ، نوعیکه برای جهان یگانه است ، در جامعه مذهبی ، در بستر مذهب ، سیاست از قید‌ی خاص ببهانه دین رهاست ، بدینگونه از آن بنیادگرایی بر نمی‌اید وهیچکس بنام دین نمی‌تواند موضعگیری سیاسی وانتخاباتی کند.
پرسش: بنیاد گرایی اسلامی در پی " جهانی شدن" است؟
پاسخ: می‌توانیم بگوییم ، بیک معنا آری. آنها بتلافی " جهانی شدن " امور و راه حل‌ها و... ، مدعی جهانی شدن هستند ، آنها احساس می‌کنند در برابر یک تهاجم جهانی ، با تعمیق فرهنگها یی جدید و... جبرا در یک پاکسازی اقتصادی – علمی- فرهنگی قرار گرفته که سنتها وباورهای آنهارا بناحق محو می‌کند. از آنجاییکه این اندیشه وسوءظن مبنای تصوراتشان است و... شوک جهانی شدن با این واکنش‌ها‌ی ضد خود هم روبروست.

پرسش: یعنی اینجا هم جهانی شدن را داریم وهم بنیاد گرایی را؟

پاسخ: نه جبرا – این رابطه مکانیکی نیست ، تمام اینها مربوط به جوامعی است که در مقطعی خاص ودر حال گذار حضور دارند ، با آینده نگری‌هایی متفاوت ، با دیدگاههایی بروز ویا واپسگرا ، آنها می‌توانند همراه با جهانی شدن وپیشرفتهای جهانی شدن حضور داشته با حفظ میراث‌های بنیادی و ملی. هندوستان از این نقطه نظر می‌تواند مورد توجه باشد ، بنیادگرایی هندو وناسیونالیسم آن مانع جهانی شدن هند و بهره گیری هند از جهانی شدن نیست ، حرکتی که بسیار پیچیده است ، بنیادگرایی که ممکن است مشکل ساز هم به نسبتی برای آنها در روند جهانی شدن باشد ، و حتی تشدید هم بشود ، در یک جامعه از هم گسسته بوسیله روندهای متفاوت فرهنگی بدون آنکه هیچکدام سودی برای هم و یا جهانی شدن داشته باشد. بنیادگرایی‌های مختلف امروز همه جابا استراتژیهای متفاوت سیاسی وجود دارد. بعضی از آنها باسازماندهی اجتماعی – مذهبی ، باروش‌ها‌ی نفوذی در زندگی هر فرد ، وبرخی در انتظار قدرت یابی بوده ، تا اجازه یابند حاکمیت خود را با روش‌هایی تداوم بخشند. حتی روش‌هایی چون (تروریسم محدود) بخاطر اقلیت بودنشان ، روشی که بدلیل نا امیدی است ، باید از سروصداهای زیاد تبلیغاتی در این موارد پرهیز کرد، باید با ابداع وضعیتهای جدید ، و کنشگران متفاوت وآگاه واجبارهای تازه ، از افراط وتفریط‌ها ممانعت نمود که اینها همه مانع راه جهانی شدن است ، اگرچه هرکدام از جریان‌های فوق به جهانی سازی با تحمیل تفکرات خود تلاش‌هاشان معطوف است. در جهانی شدن که در حال انجام است ایده‌های جهانی نقشی ندارند چه این روند از خرد گرایی اقتصادی وعلمی غربی نشات می‌گیرد که قرن‌هاست انجام وبا رشد ارتباطات جهانی شده است. در عین حال که باید پذیرفت که ما در این روند در حال گذران امور هستیم ، وباید به جزییات آن وهمچنین به فرهنگهای بومی - ملی بی توجه نباشیم یعنی نوعی پلورالیسم.

پرسش: شما گفتید چند سالیست که مسیحیت در حال خروج " ازدین بودن خود " است؟ آیا این امر واقعیت دارد؟

پاسخ: این امر مربوط بتاریخ امروزین ماست. در غرب ، غربیکه هرکارش جهانی می‌شود " خروج از مذهب " هم جهانی شده است از مذهبی که بیشنر به جزییات " احکام وشرع " متوجه است ، در مسیحیت امروز این خروج بیشتر محسوس است. آنچه من مشاهده می‌کنم این روند تمام نشده است که هنوز ادامه دارد ، ما می‌توانیم در دنیای مسیحی سه روند را در این مورد ببینیم که در حال انجام است.
تحت این نگرش؛
١- اروپا را داریم – این روند در اروپا از مدتها قبل آغارشده بطوریکه ظاهرا چون یک استثنا ، خود را نشان می‌دهد.
٢ – در آمریکا یک روند متمایز از آن را می‌بینیم ، یعنی آغاز نوعی ضدیت با مذهب اروپایی‌ها ، پوریتانیسم ، که معطوف به جهانی دیگر واصو لگراست ، خصوصیت زندگی آمریکایی ، که او دین خودرا از سیاست جدا می‌داند ، همانند اروپایی‌ها که در امور دنیوی روزی ماتریالیست شدند ، اینها در امور خصوصی، متفاوت از اروپاییها ، دینی و بنیادگر ا ، بوده و...
٣ – در جهان پیر ا مونی ، مسیحیت ، خارج از جهان سوم ، درآمریکای لاتین ، آفریقا، یا آسیا ، مسیحیت ، فرهنگ غالب بر زندگی اینها بوده بویژه با برداشتهای جدید ، یهودیت ونصاری ، مسیحیت در زندگی فردی در حال غلیان جدید است. آنها بنوعی دارند از مذاهب قدیمی خارج می‌شوند وبا برداشتهای تازه به مبانی جدید دست می‌یابند که در آینده بیشتر با اینها مواجه خواهیم بود. برپایه چنین فورمولهای دقیق موجود من نمی‌بینم چیزی جز آنچه قبلا پیش بینی کردم. نباید اکنون بسرعت نتیجه گیری کنیم ، اشتباه نکنیم که خروج از مسیحیت کاملا وبیکباره انجام شده ، این مشکل برای مذاهب سنتی دیگر هنوز وجود ندارد ، این امر هنوز برای مومنین ادیان دیگر چون مسیحیت نیست ، ولی در بعضی جاها هماهنگ با رشد مدرنیته با توسعه تکنیک ، علم ، مطالبات اقتصادی - اجتماعی ، خروج از مذاهب سنتی امکان پذیر می‌شود ، امری که شاید غیر قابل پیش بینی بوده ، وشاید خروج از دین بحساب آید. روندی که کم یازیاد در صورت عدم درک ، درد ناک وتشنج زا ست ، ولی در هرصورت روندی جهانی وجبری است. بستگی به آن دارد که ما چه تعریفی از دین داشته باشیم. تعریف باز یا بسته ، یعنی همه کس حق دارد در رابطه با فهم خود استنباط واجتهاد کند؟ در دنیایی که آگاهی‌ها روز بروز افزایش می‌یابد.

پرسش: در سال ٢٠٠٥ ما با یادبود‌هایی ، جنگ جهانی دوم را یاد آوری می‌کنیم بنظر شما این امر مهم است؟

پاسخ: شکی نیست که این امر مثبت است ، ارزیابی آن حرکت در ١٩٤٥ وامیدهایی که کم کم به استعمار کشورها پایان داد ، این پیشرفت بزرگی بود ، پیشرفتی که به گسترش روح دموکراسی درجهان انجامید. وتوتالیتاریسم را بهر شکل متزلزل کرد وشکست داد ، بویژه پرنسیپهای آنرا.
پایان کمونیسم وفروپاشی آن بدون جنگ ، وپیروزی دموکراسی‌ها تحت فشار ایده‌های آن ، چیزی که ترجیحات خودرا نسبت به حکومتهای نظامیان موجه نمود. بایاد آوری دهه شصت چه می‌خواهیم ما انجام دهیم؟ من ضرری نمی‌بینم ، اما همیشه آنجا یک خطر هست که در این سروصداها وتبلیغات ، حقیقت تاریخی ووقایع فراموش شود ، خطر آنستکه وجدا ن تاریخی در خدمت ضروریات امروز وسیاستهای روز تحریف شود ، این عمل مشکلی واقعی با تعین تاریخی ایجاد کرده وحقیقت تاریخی را درپای مصالح امروز ذبح می‌کند.

پرسش: یعنی وجدان تاریخی با حقیقت تاریخی در برابر هم قرار دارند؟

پاسخ: اینهارا می‌توان در برابر هم قرار داد ، حقیقت تاریخی می‌تواند با نوعی وجدان تاریخی کمرنگ یاحتی کاذب فراموش شود ، واقعیتهای تاریخی در برابر وجدان تاریخی ، امری اگرچه ساده و لی پیچیده است." پل ریکور " فیلسوف این اصطلاح را بکار می‌برد " کار حافظه تاریخی – Travail de memoir " حافظه سازی در جوامع – مترجم – اصطلاحی که بدبختانه همیشه وجود داشته که مارا با انحراف روبرو می‌کرده است. اینجا یک وظیفه برای -حافظه – باید قایل شد علیرغم وظیفه – تاریخ -. این امر – حافظه مردم – همیشه نا مطمئن هست، چون مردم در تعین وتحلیل وقایع بی توجه وغیر دقیقند وبسادگی از یک موضوع تاریخی خود را راضی کرده ویا آنرا توجیه می‌کنند. یکی از بزرگترین خطرات تاریخی که امروز با آن روبروهستیم وقایع سالهای ١٩٤٥ است که خیال می‌کنند آغاز تاریخ است ، تمام این وقایع را حاصل شرایط و حشیگری‌های ماقبل تاریخی بر آورد می‌کنند ، در حالیکه اینطور نبود. این وجدان آنروزی تلاش می‌کند که حوادث را با گذشته قطع کند ، تا جاییکه مقام این عصر را " ١٩٤٥ " آغاز رهایی انسان تصور کرده ، یا مبارزاتی برای قلع وقمع وحشیگری‌ها قلمداد می‌نماید ، در جاهایی که مردمانی را استعمار می‌کردند ویا ستمهایی که بر زنان روا می‌داشتند و... با چنین تبلیغاتی این خطر وجود دارد که ما به فهم تاریخ آنروز نایل نگردیم. ما باید بیش از گذشته از وضعیت مردمان آنروز پرسشگری کنیم ، فاشیسم خود بخود بوجود نیامده است ، پرسشهاییکه همه را بزمینه‌های اتفاقات آنروز آشنا کند ، یعنی اینهمه از هیچ بوجود نیامده است ، این وقایع ، طبیعی و یا جبری نبوده است ، فرهنگ حاصله از میرا ث‌های گذشته ما همراهست با فراموشی غرض ورزانه تاریخی _ ساختگی که بدان معنی داده است.

پرسش: آیا این امر حاصل طبیعت فراموشکار انسان نیست؟

پاسخ: نه – ما در برا بر بسیاری چیزهای جدید وحتی متضاد هستیم ، برداشت ابتدایی از انسان ، احترام عمیق بدو وهمینطور تحجر در گذشته‌ها که تبدیل به سنت شده اند وامروز درد سر سازند. این درست است که ما در پیوند با گذشته قرار داریم اما آنرا نمی‌شناسیم. ما بااین دستاوردها در مجموع راضی هستیم ، امروز ما دارای علومی هستیم که با آنها می‌توانیم به جزییات این آثار پی ببریم. علیرغم آنکه رابطه زنده امروز را با گذشته از دست داده ایم و شکاف بین دیروز وامروز را که مرتبا در حال افزایش است تجربه می‌کنیم ، علم تاریخ نگاری روی "همزمانی باگذشته" Spontane حساب نمی‌کند ، ما امروز در زمانی زندگی می‌کنیم که نیازی بگذشته و فهم آن احساس نمی‌کند ، اما حداقل خرابی‌های آنرا نسبت به امروز ا حساس می‌کنیم ، این آثار بماچیزی نمی‌گویند جز اینکه ما کی هستیم. ازکجا آمده‌ایم؟ در چه شرایطی بودیم؟ ، این همان چیزی است که امروز ما فراموش کرده ایم. ازچنین بستری می‌خواهیم به بسیاری نیازهای جدید برسیم که راه حل علمی می‌طلبد. تجزیه وتحلیل می‌خواهد وپژوهش‌ها یی که این دموکراسی‌های نیم بند حاصل چه تلاش‌هاییست وچه دو دوزه بازی کردن‌ها و عوامفریبی‌ها که هنوز نیمه راه است.

پرسش: یعنی شما می‌خواهید بگویید اینها حاصل التقاط حوزه خصوصی و عمومی است؟

پاسخ: نه – این امر باضافه موارد دیگری وجود دارد که هرکدام را باید در جای خود قرار داد امری که البته مشکل است بویژه برای نسل فعلی که شرایط زیستش با نسل ما بسیار تفاوت دارد. زندگی برای نسل ما مفهومی دیگر داشت وبرای نسل امروز معنایی دیگر ، همانقدر که امروز برداشت از خوشبختی پنجاه سال قبل ، برای امروز ی‌ها توهم است ، مشکلات نسل امروز طبیعتش با مشکلات نسل قبلی فرق دارد.فرهنگ ما نیاز بیک شستشو‌ی ریشه‌ای در رابطه با زمان دارد.
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/6360/
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط حمید |

 محمد علی ابطحی:

وقتی شاه در دوران حافظ عوض شد، حافظ با روح شاعری گمان می برد افرادی که سابق به او ابراز علاقه می کردند، همچنان به وی وفادارند. عبید زاکانی که تجربه بیشتری داشت به حافظ گفت:

شمس الدین! سه روز پیش، به تصادفی، خواجه کمال هروی، بازرگان معروف را دیدم. از خانه یکی از بزرگان شهر می آمد. چنان در هم و آشفته حال بود که نگرانش شدم و علت را پرسیدم. این مرد –که شما می دانید و همه می دانند که از ثروتمندان فارس بوده و حالا به علت آفت محصول و غرق کشتی اش ورشکست شده- در جواب سؤال من متأثر شد و گفت:

همه می دانند که من مدت هاست گرفتار یک عارضه ی مزاجی هستم که گاه صدایی از من صادر می شود. در گذشته، که مال و نعمت سر جایش بود، وقتی این اتفاق می افتاد، اطرافیان می گفتند عافیت باشد، عطسه سلامتی است. و دعای عطسه می خواندند. امروز که درمانده و مستأصل، به تقاضای وامی به خانه ی این بزرگ رفته بودم، از قضا عطسه ای کردم. چند نفر از حاضران زبان به تعرض و حتی فحاشی گشودند که شرم نمی کنی بی ادب، در جمع ما....

http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146307421

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط حمید |


در اين مراسم حجت‌الاسلام‌والمسلمين سيدمحمد خاتمي با ارائه‌ بحثي درباره هنر و هم‌چنين نسبت ميان هنر و غدير و امام علي (ع)، اظهار داشت: «هنر به معنايي كه امروز هست، شايد در گذشته به معنايي كه امروز از هنر ياد مي‌كنيم به كار نمي‌رفت. در فرهنگ قديم يونان عناوين و اصطلاحات فراواني وجود داشت كه هر كدام شاخه‌اي از هنر است. عرب‌ها به هنر مي‌گويند "فن" و ما به صنعت "فن" مي‌گوييم. هر دو اينها درست است.»

وي تصريح كرد: «هنر در ادب و فرهنگ فارسي سابقه دارد، اما ترجمه art انگليسي نيست بلكه ترجمه‌ي arte يوناني است، همان كه فيلسوفان از آن تحت عنوان فضيلت نام بردند. فارابي از نجده سخن مي‌گويد كه arte مرد شجاع است. arte خصوصياتي است كه هر فردي به صورت ممتاز از آن برخوردار است و هويت آن را مي‌سازد و دقيقا هنر و ادبيات ما مي‌تواند در مقابل arte به كار رود و نه آن‌چه ما به آن اطلاق مي‌كنيم.»

خاتمي با ابراز تاسف از اين‌كه مردسالاري و مرد محوري در همه‌ فرهنگ‌ها كم و بيش وجود داشته، ادامه داد: «وقتي كه شاخه‌ها و شعبه‌هاي هنري تحت عنوان art طبقه‌بندي شد، در كنار آن استاتيك و زيباشناسي مطرح شد.»

رييس موسسه‌ بين‌المللي گفت‌وگوي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها تصريح كرد: «هنر امروز و همه‌ي شاخه‌هاي هنر آوايي اعم از كلامي و غير كلامي و غير آوايي اعم از هنرهاي دراماتيك در زيبايي وجه مشترك دارند.»

وي با بيان اين‌كه هنر متكفل زيبايي است، يادآور شد: «اين به معناي آن نيست كه هنرمند صرفا زيبايي‌ها را نشان مي‌دهد، بلكه بدان معنا است كه حقيقت را زيبا نشان مي‌دهد و حتي زشتي‌ها و پلشتي‌ها را با زباني زيبا بيان مي‌كند.»

خاتمي در ادامه با اشاره به بيان معجزه‌گر هنرمند از وجهي از تكنولوژي كه انسان را مي‌خواهد تحت فرمان خود آورد، تصريح كرد:‌ «امام علي (ع) مصداق و مظهر زيبايي است و اين به شيعيان اختصاص ندارد. براي ما عيد غدير عيد سرسپردگي انسان در مقابل زيبايي و خير مطلق، معناي ويژه‌اي دارد. امام علي (ع) اختصاص به شيعيان ندارد و بسياري از اهل سنت در باب شيفتگي حضرت علي (ع) خالق آثاري بوده‌اند و هر انسان آزاده و نيكويي‌خواهي كه به وجود علي (ع) كمي نزديك شده مسحور او شده است.»

خاتمي با بيان اين‌كه شايد هيچ انساني مثل امام علي (ع) نبوده كه شيفتگان بسياري داشته باشد، خاطرنشان كرد: «خلق آثاري در زمينه شعر و ادب، خوشنويسي و سرود و ترانه و آهنگ، نمونه‌اي از اين شيفتگي به آن زيبايي است.»

وي افزود: «همه‌ هنرمنداني كه با زيبايي سر و كار دارند نمي‌توانند در مقابل شخصيت امام علي (ع) بي‌تفاوت باشند. هنرمنداني كه در زمينه هنرهاي دراماتيك، تجسمي، تئاتر و سينما فعاليت مي‌كنند در اين زمينه بسيار كار كردند و هنوز جامعه‌ هنري در انتظار كارهاي بزرگتري درباره اميرالمومنين (ع) است.»

http://www.emrouz.info/archives/2006/01/01724.php

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط حمید |

 
مهدى محموديان
165480.jpg

ليبراليسم به مجموعه روش ها، سياست  ها و تفكراتى كه هدفشان فراهم آوردن آزادى هرچه بيشتر براى فرد باشد اطلاق مى شود.
ليبراليسم بيشتر نشان دهنده يك گرايش با جهت فكرى و سياسى است كه اصول كلى آن عبارت است از:
۱- آزادى بيان عقايد
فرآيند ظهور ليبراليسم در اروپا در دوران پس از عصر اصلاحات دينى آغاز شد. جنگ ها و كشت و كشتار مذهبى در آن دوران، يكى از زمينه هاى اوليه ايجاد محدوديت بر اقتدار حكومت بود.
در نتيجه آزادى بيان و تساهل نسبت به عقايد و انديشه هاى ديگران مهمترين شرط يك حكومت ليبرالى شد.
۲- تفكيك قوا
حكومت محدود و مشروط براى اولين بار توسط منتسكيو فيلسوف فرانسوى مطرح شد. به نظر او نهادهاى قانونگذارى، اجرايى و قضايى به منظور نظارت و كنترل يكديگر تعبيه شده اند.
براى اينكه حاكم مستبد مسلط نشود و براى توازن قوا و منافع بايد بين اين سه نهاد حكومتى توازن برقرار كرد.
۳- جامعه مدنى
آزادى شهروندان نيازمند جامعه اى با انجمن ها، گروه هاى سياسى، فكرى، مذهبى و فلسفى فراوان است. وجود چنين انجمن هايى باعث پراكندگى قدرت در جامعه مى گردد. در سياست نيز حضور گروه هاى متنوع باعث عدم تشكيل حكومتى يكپارچه و استبدادى مى گردد.
۴- نظارت و كنترل هميشگى مردم بر حكومت
ليبراليسم به عنوان اصول خود نسبت به حكومت با بدبينى مى نگرد و حكومت را به منزله شر اجتناب ناپذير مى داند. جان لاك فيلسوف انگليسى مى گويد: «سياستمداران به طور بالقوه جانوران درنده اى هستند كه از كاربرد خودسرانه قدرت در جهت منافع خويش ابايى ندارند.»
لذا فقط از طريق تاسيس نهادها، موانع اجتماعى قابل رؤيت و نظارت مستمر مى توان آنها را مهاركرد.
۵- تمايز حوزه هاى عمومى و خصوصى
ليبراليسم حريم شخصى هر فرد را محترم و مقدس و مصون از دخالت قدرت سياسى مى داند. جان استوارت ميل فيلسوف انگليسى در اين زمينه اعمال معطوف به خود و معطوف به ديگران را از هم جدا مى كرد. او دسته اول را حوزه خصوصى و دسته ديگر را حوزه عمومى و قابل مداخله به وسيله حكومت مى دانست.
۶- مقاومت در برابر قدرت
ليبراليسم در آغاز ايدئولوژى مقاومت در مقابل قدرت مطلقه و خودكامه بود. ماركى دوكندورسه (۱۷۹۴-۱۷۴۳) معتقد بود ليبراليسم تضعيف كننده هرگونه قدرت و اقتدار اعم از قدرت دولت، كليسا و سنت است.
۷- حق مالكيت خصوصى
از ديدگاه ليبراليسم مالكيت خصوصى يكى از ابزارهاى اصلى حفظ و استمرار آزادى سياسى و فكرى است. مالكيت خصوصى يكى از مهمترين منابع استقلال، خودمختارى فرد و مقاومت وى در مقابل قدرت و حكومت است. منتسكيو معتقد است دادوستد روحيه تساهل و مدارا را تقويت مى كند. زيرا لازمه دادوستد رفتار غير شخصى است و نيازى به توجه به ويژگى هاى فكرى و مذهبى طرف مقابل نيست. ديويد هيوم فيلسوف انگليسى مالكيت خصوصى را مهم ترين و اساسى  ترين اصل دموكراسى مى داند. به نظر او كردارها و عادات مربوط به مالكيت، عقد قرارداد و تجارت و حسابرسى... عاملى مساعد براى رعايت قوانين است.
165495.jpg
• زمينه هاى فكرى ليبراليسم
قرون هفدهم و هجدهم در اروپا، عصر روشنفكرى ناميده مى شود. فيلسوفان و متفكران بزرگى در آن تاريخ مى زيستند كه شعارشان «جرات دانستن داشته باش» بود و مى توان گفت كه مهمترين شعار ليبراليسم نيز همين شعار بود. از جنبه معرفت شناسى و انسان شناسى هرچه در ليبراليسم مى بينيم از همين شعار استخراج شده است. «پشت كردن به عاطفه و روى آوردن به عقل»، همه از همين شعار سرچشمه مى گيرد.
ليبراليسم فكرى در واقع از توجه به اين حقيقت شروع شد كه «آيا كسى حق دارد معتقد باشد كه حق فقط نزد او است و ديگران نقشى جز تسليم و انفعال ندارند؟» آيا همه از اين حق برخوردارند يا اين حق، به لطف داشتن امتيازات دينى در اختيار يك عده خاص قرار گرفته است؟ آيا چيزى هست كه همگان از فهميدنش محروم و عاجز باشند و فقط توسط عده اى خاص فهميده شود؟ اين سئوالات از تجربه تلخ قرون وسطاى بشر به دست آمده بود. انسان به غير از حق طلب بودن راحت طلب نيز بود و دوست داشت همه چيز را آسان، راحت و سريع به دست بياورد و كليسا در ظاهر چنين مى كرد. در آن زمان عده اى بودند كه دنبال اين راحتى و لذت نرفتند چرا كه اولاً نسبت به حقانيت آن ترديد داشتند، ثانياً با پيشرفت علم نيازهاى مردم نيز توسعه يافته و ديگر پاسخ بسيارى از آنها را نزد كليسا نمى يافتند. برخورد آراى مختلف در آن عصر به مردم و متفكران چنين آموخت كه حق هميشه در يك جا و نزد يك عده اى خاص نيست. تا زمانى كه بشر تنها از يك منبع آن هم تنها روحانيون كليسا استفاده مى كرد جاى هيچ اگر و امايى نبود. ولى وقتى به منابع مختلف دست يافت و علم نيز پا به ميدان نهاد ديگر هيچ چيز و هيچ كسى مقدس نبود.چيزى كه تا آن روز سربسته و بدون كاوش كافى پذيرفته شده بود از امروز مورد كاوش و تامل دقيق قرار مى گرفت.هيچ عقيده اى را مطرح نكنيد كه فقط وظيفه ما تقديس و تجليل آن باشد و بس. ما از اين پس، اهل تحليليم نه اهل تجليل. اين است مفهوم دقيق ليبراليسم.» و ليبراليسم فكرى از اينجا شروع مى شود كه آدمى مى كوشد خودش را از شر امور غيرتحليلى آزاد كند كه البته اين فقط مربوط به كليسا نمى شود كه شامل شاهان و تقدس متفكران پيشين نيز مى شد.«به اين ترتيب ليبراليسم نفى قدرت هايى بود كه جامعه آن روز را نظراً و عملاً به طور كامل در تسخير خود داشت.»
اين جنبه معرفت شناسى ليبراليسم، به جنبه انسان شناسى آن نيز سرايت مى كند. سخن اصلى ليبراليسم در اين زمينه اين است كه عقيده آدمى در انسانيت او دخالتى ندارد. همانگونه كه انسان مقدس نداريم انسان غير مقدس (نجس) نيز وجود ندارد. سخن ليبراليسم اين است كه دايره انسانيت بسيار گسترده است و هيچ كس به خاطر هيچ عقيده اى از انسانيت بيرون رانده نمى شود و مرز انسانيت با عقيده يكى نيست. بدين ترتيب هيچ كس به خاطر تغيير عقيده از دايره انسانيت خارج نمى شود.
• زمينه هاى ليبراليسم سياسى
از ديدگاه فلسفه سياسى، ليبراليسم در معناى وسيع آن، فلسفه افزايش آزادى فردى در جامعه تا حد ممكن است. از ديدگاه ليبرالى، فرد بر جامعه و مصلحت فردى بر مصلحت اجتماعى اولويت دارد. ليبراليسم با يك اصل افزايش آزادى هاى فردى تا حد ممكن- كه تا حد ممكن آن تا جايى است كه باعث اخلال در آزادى ديگران نشود- آغاز مى شود و به عبارتى ديگر آزادى بى قيد و شرط اما با مسئوليت و دشمن اصلى آن تمركز قدرت است كه بيشترين آسيب را به آزادى فردى رساند. در حقيقت ليبراليسم نه تنها ايدئولوژى سياسى بلكه نوعى راه زندگى است. به اين معنا كه ليبراليسم از  آغاز همزاد و همراه سكولاريسم جدا انگارى دين از دولت، مدرنيسم يا سنت ستيزى، بازار آزاد، رقابت كامل و فردگرايى بوده است. تاكيد ليبراليسم بر حفظ انتخاب در همه حوزه هاى زندگى است. از همين جهت ليبراليسم به شدت مخالف انحصار طلبى و اقتدار گرايى است. از نظر ديدگاه سياسى ليبرال قدرت از هرگونه تقدس و ويژگى  احترام  برانگيز خالى است پس با هر گونه نخبه گرايى كه مبتنى بر هر يك از اشكال سنتى از قبيل نسبت قوميت، مذهب، اشرافيت فكرى و موارد مشابه است مخالف است. البته ليبراليسم در ابتدا براى مقابله با مذهب يا به عبارتى سلطه مذهبى و سپس حكومت مطلقه خودكامه پديد آمده است. ليبرال ها در مواجهه با حكام خودكامه مهم ترين درخواستى كه داشتند محدود كردن قدرت آنها با قانون بود. جامعه سياسى ليبرال با هدف حفظ حقوق انسان و عمدتاً با انقلاب تشكيل مى شد. قسمتى از اين حقوق كه در مجلس انقلابى فرانسه در سال ۱۷۸۹ به تصويب رسيد اينگونه است:
«آزادى، مالكيت، امنيت و مقاومت در مقابل ستم... آزادى قدرت انجام دادن هر كارى است كه به ديگران آسيب نمى رساند... هيچ كس را نمى توان به جرم عقيده اش آزاد كرد...» مهم ترين انديشه  سياسى ليبراليسم، «قرارداد اجتماعى» است كه طبق آن، حكومت موسسه اى مصنوعى است و مردم آن را براى به دست آوردن امنيت، نظم و به دست آوردن آسان تر حقوق خود ايجاد مى كنند. به طور خلاصه مهم ترين اصول سياسى ليبراليسم را مى توان اعتقاد به ارزش برابر همه انسان ها به حقوق طبيعى و سلب نشدنى، وضعى بودن نهاد دولت، و محدوديت قدرت دولت به قانون موضوعه يافت. ليبرال در ديدگاه سياسى خود مبارزه با استبداد اعم از طبقاتى، توده اى مذهبى و حزبى را همواره هدف اصلى خود قرار داده است.
•زمينه هاى اقتصادى ليبراليسم
زمانى كه انسان اروپايى نسبت به طبيعت و ثروت هاى آن تسلط بيشترى يافت و شهرها و روستاها توسعه يافت و تجارت رونق بيشترى يافت، تاجران درخواست ها و نيازهاى جديدى پيدا كردند كه يكى از مهم ترين آنها افزايش امنيت و ريسك پذيرى پائين تر در زمينه هاى تجارى و يكى ديگر از اين نيازها، عدم دخالت دولت و حاكمان در زمينه هاى اقتصادى بود. ديكتاتورها، ارباب ها و سلاطين مستبد دشمنان درجه اول سرمايه و سرمايه دارى بودند. اين نوع حكومت ها همين كه سرمايه اى را در مكانى يا در اختيار شخصى مجتمع مى ديدند به طرق مختلف سعى مى كردند آن اموال را به نفع خود مصادره كنند. اين كار هم با توجه به مسائل اجتماعى آن دوران با زور و يا با تصويب قوانين انجام مى پذيرفت. در نتيجه تاجر يا سرمايه گذار همت و جرات نمى كرد براى جمع آورى ثروت، تلاش زيادى از خود به خرج دهد. تاجران نيز براى حل اين مشكل با حكومت مستقيم وارد معامله مى شدند و درصدى از ثروت خود را با او تقسيم مى كردند. با اين روش در كوتاه مدت مى توان حتى با حكومت هاى فاشيستى نيز تعامل داشت. اما در بلند مدت، سرمايه دار در تلاش است تا قدرت حكومت را در حد يك «نگهبان شب» و حافظ امنيت اقتصادى خويش كاهش دهد. همين جا بود كه تاجر براى حفظ منافع خود، رفع مزاحمت هاى دولت و امنيت سرمايه را مطرح و پيگيرى كرد و تفكر فلسفى- نظرى ليبراليسم نيز بر همين محور شكل گرفت و البته برداشتن مزاحمت دولت و تامين سرمايه با يك پشتوانه فكرى نيز همراه بود و آن اينكه طبيعت بهترين مدبر است و «دست هاى نامرئى خود اقتصاد جامعه را سامان مى دهد» و هرگونه دخالتى باعث مى شود اين نظم بر هم خورده و جامعه آشفته شود و اين بدان معنا است كه برنامه ريزى و دستورالعمل از بالا گناه محسوب مى شود و باعث مى  شود پايه هاى اقتصاد ويران شود و بايد هر تاجر، هر تصميمى كه مى خواهد بگيرد و اجرا نمايد و برآيند اين تصميمات حد متوسط و معتدلى را ايجاد خواهد كرد و از آن اقتصاد متعادل انسانى متبلور خواهد شد و عدل نيز در سايه همين نظم طبيعى جامعه به وجود مى آيد.
• تحول در ليبراليسم
ليبراليسم در عصر ما به هيچ وجه همان ليبراليسم نمانده و تغييرات بسيارى كرده است. نفى تقديس، غلبه حق بر تكليف، زير بار هيچ ولايتى نرفتن، انسان را جايزالخطا ديدن، حق را در معارضه آرا پيدا كردن، هيچ كس را واجد هيچ حقى از پيش خود يا خدا يا تاريخ ندانستن، براى همه حقوق مساوى قائل شدن و گناه و كفر را با نفى انسانيت برابر ندانستن، همه از آموزه هاى ليبراليسم است كه امروزه به شدت دچار تعديل شده اند. ليبراليسم در حوزه هاى اقتصاد و سياست نيز تحت تاثير ماركسيسم و بقيه مكاتب دچار تعديل گشته است. در شرايط امروز اگر به ليبرال ترين حكومت ها نيز نگاه كنيم مى بينيم كه سايه دولت در تمامى بخش ها گسترده شده است. هيچ چيز و هيچ حوزه اى در جامعه همچون خانواده ، طب، تعليم و تربيت، اقتصاد و... بدون حضور و دخالت دولت وجود ندارد و تقريباً هيچ حوزه اى از سلطه دولت بيرون نيست. ديگر هركسى آزاد نيست در مدارس هرچه مى خواهد تدريس كند يا در امر خريد و فروش دولت نمى نشيند، هر كه هر كارى خواست بكند چون «دست هاى نامريى خود اقتصاد جامعه را سامان مى دهد». امروزه دولت ها وظيفه دارند به فقر و بيمارى و جهل مردم رسيدگى كنند. حكومت ها امروزه ديگر به طور مستقيم سياست پولى وضع مى كنند، ايجاد شغل مى كنند و مى توان گفت تبديل به «دولت هاى رفاه» شده اند.
http://www.sharghnewspaper.ir/841027/html/v10.htm
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط حمید |

 

كبرى حكيم‏زاده ابيانه

مقدمه

در طول تاريخ بى‏اعتنايى به حقوق مادى و معنوى زن موجب شد تا جنبش‏ها و حركت‏هاى گوناگونى تحت عنوان دفاع از حقوق زنان شكل بگيرد. هم زمان با جنبش‏هايى كه با توجه به شان انسانى - مادرى زن، خواهان احقاق حقوق طبيعى زن و حرمت انسانى - دينى او بودند، ديدگاه‏هاى افراطى ديگرى نيز در دوره‏هاى مختلف شكل گرفت و تا روى كار آمدن جنبش‏هاى راديكال فمينيسم پيش رفت. حركت‏هايى كه در ابتدا براى باز ستاندن حقوق حداقل زنان بود تا مرحله‏ى ناديده گرفتن طبيعى‏ترين ساختارهاى جسمى زن و مرد در قالب تشابه حقوقى زن و مرد تنزل يافت.

نتايج تمام تلاش‏هاى افراد و گروه‏هاى طرفدار احقاق حقوق زنان، در نهايت‏به صورت كنوانسيون رفع هر گونه تبعيض عليه زنان، شامل 30 ماده (16 ماده‏ى اصلى و 14 ماده‏ى اجرايى و نظارتى) در دسامبر سال 1979 به تصويب مجمع عمومى سازمان ملل متحد رسيد.

طى 25 سال گذشته 5 كنفرانس جهانى مخصوص زنان از سوى سازمان ملل برپا شده كه عبارتند از كنفرانس مكزيكوسيتى (1975)، كپنهاك (1980)، نايروبى (1985)، پكن (1994) و نيويورك (2000) . هدف اساسى اين كنوانسيون‏ها بررسى و تضمين راهبردها و سياست‏هاى جهانى مناسب جهت اجرا و تحقق مفاد كنوانسيون رفع تبعيض و ارزيابى ميزان پيشرفت كشورها در اين راستا بوده است.

تا اوايل قرن بيستم آن چه مورد بحث و گفت و گو قرار مى‏گرفت، به حقوق انسان‏ها و يا حقوق ملت‏ها در برابر دولت‏ها و يا حقوق طبقه‏ى كارگر و زحمت كش در مقابل كارفرما و ارباب مربوط بود. در اوايل قرن بيستم مساله‏ى حقوق زن در برابر مرد مطرح شد. مفاد كنوانسيون بر محور «ضرورت تساوى زنان و مردان در همه‏ى شؤون‏» استوار است. اين ضرورت بر مبناى ناديده گرفتن تفاوت‏هاى طبيعى و جنسيتى در مقابل قانون گذارى پايه ريزى شده است و ادعا مى‏شود كه تنها از اين طريق رفاه، آسايش، امنيت، عدالت و آزادى زنان تامين مى‏شود.

معاهدات بين‏المللى اگر به صورت بى‏طرفانه و صحيح به اجرا درآيند، مى‏توانند نتايج نسبتا قابل توجهى داشته باشند. اما اجازه بدهيد اعلام كنم كه من به عنوان يك انسان به نتايج اين گونه قراردادها و كنوانسيون‏ها چندان خوش بين نيستم. دنيايى كه من شاهد آن هستم سرشار از ظلم و تبعيض ميان انسان‏ها است; نه فقط زنان بلكه مردان نيز از حقوق متساوى برخوردار نيستند. در دنيايى كه سرمايه و قدرت حكومت مى‏كند، فقط صاحبان قدرت و ثروت، حقوقى تضمين شده دارند و ديگران (مردان و زنان فاقد قدرت و ثروت) از بهره‏برى چندانى برخوردار نيستند.

به عقيده‏ى من در دنيايى كه حق «وتو» بر آن حكومت مى‏كند، فقط صاحبان حق «وتو» داراى حقوقى بى‏حد و مرز هستند و ديگران تا اندازه‏اى از حقوق انسانى برخوردارند كه منافع گروه اول محدود نشود. شايد اين سخن با ادعاهاى قرن حاضر سازگار نباشد، اما حقيقت همين است. طبق مفاد اعلاميه‏ى حقوق بشر، كسى حق ندارد، ديگرى را به قتل برساند. اما آيا عكس‏العمل طرفداران حقوق بشر و مدافعان حق حيات انسان در مقابل كشته شدن افراد وابسته به صاحبان قدرت و ثروت و افرادى از كشورهاى فقير يكسان است؟ گمان نمى‏كنم معتقد باشيد كه كشتارها و ترورهايى كه توسط اسراييل و يا امريكا انجام مى‏شود، با اعمال تروريستى‏اى كه توسط بعضى افراد خشمگين انجام مى‏شود، به يك اندازه محكوم شده باشد. كشورهاى غربى مى‏توانند در مقابل يك قتل، صد و يا هزار نفر را به قتل برسانند و پاسخ گو هم نباشند.

در همين جهانى كه انديشه‏ى تساوى حقوق زن و مرد را در سر مى‏پروراند، يك كشور قدرتمند غربى مى‏تواند از سرنگونى نظام كشورى كه در جهت منافع او نباشد، سخن بگويد و به كودتا مبادرت ورزد. اما بعضى از ملت‏ها حق ندارند، براى آزادى سرزمين اشغال شده‏ى خود مبارزه كنند. اين گونه مثال‏ها زياد هستند و شما به راحتى مى‏توانيد مصاديق آن را در اطراف خود مشاهده كنيد.

من به عنوان يك انسان هيچ اعتمادى به صداقت و درستى اين قانون‏گذاران ندارم و به عنوان يك زن نيز آن‏ها را داراى صلاحيت كافى براى قانون گذارى نمى‏شناسم. چرا اگر يك زن بخواهد، نيمه برهنه باشد، بسيارى از قوانين لاييك از او حمايت مى‏كنند. اما اگر بخواهد پوشش اسلامى داشته باشد، عمل او تقبيح مى‏شود و از بعضى از حقوق انسانى خود محروم مى‏شود؟

سازمان ملل به عنوان پشتوانه‏ى اجرايى معاهدات بين‏المللى، اجازه‏ى توليد سلاح‏هاى كشتار جمعى را به كشورها نمى‏دهد و اين ممانعت البته صحيح است (هر چند بعضى كشورها از جمله اسراييل استثنا هستند و اگر محكوم نيز بشوند، حق «وتو» از آن‏ها دفاع مى‏كند) . از طرف ديگر، همه مى‏دانيم كه در جريان جنگ عراق عليه ايران، 5 هزار نفر از مردم بى‏گناه (غيرنظامى) حلبچه، در اثر بمباران گازهاى شيميايى توليد شده در كارخانه‏هاى اروپايى (توسط صدام حسين) در كمتر از چند ساعت كشته شدند. اما تا كنون نه كسى خون‏خواه اين بى‏گناهان بوده است و نه كسى صاحبان اروپايى اين كارخانه‏ها را محكوم كرده است، در حالى كه سازمان‏هايى در غرب نه فقط مدعى دفاع از حقوق بشر بلكه مدعى دفاع از حقوق حيوانات نيز هستند.

اين‏ها از دلايلى است كه سبب عدم اعتماد من و ديگران به اين كنوانسيون‏ها و اغراض بانيان آن مى‏شود. علاوه بر آن، نهضت‏هاى حامى زنان در هر عصرى تابع ايدئولوژى حاكم بر آن عصر بوده‏اند و در اين زمينه در اصول ثابت و معينى ريشه ندارند، به همين دليل هم از ارايه‏ى نظريات صحيح و جامع در باره‏ى حقوق انسان‏ها و زنان عاجز هستند. البته من قصد ندارم بعضى از نتايج مثبت اين نهضت‏ها را ناديده بگيرم و يا ظلمى را كه در طول تاريخ بر زنان رفته است، انكار كنم. زنان همواره مورد ستم مضاعف بوده‏اند; هم به عنوان يك انسان و هم به عنوان يك زن از حقوق خود محروم بوده‏اند. بنابراين، لزوم پى‏گيرى مساله‏ى رفع تبعيض بين انسان‏ها و بين زن و مرد امرى ضرورى است.

اما آن چه مهم است چگونگى رفع تبعيض است. البته پيش از آن بايد روشن شود كه چه كسى مى‏تواند بايدها و نبايدها را تعيين كند؟ چه كسى مى‏تواند بگويد حق زن چيست و اساسا حق چيست؟ و چه كسى مى‏تواند بگويد بهترين راه براى تامين اين منظور چيست؟ مسلما اگر انسان‏ها بدون درك صحيح از مسايل طبيعى و فطرى به وضع قوانين بپردازند، به ناچار بايد به آزمون و خطا روى بياورند و رسيدن به نتايج مطلوب نيز قطعى نيست. در اين ميان ممكن است صورت‏هاى ظاهرى تبعيض از ميان برود، اما سعادت واقعى انسان فراهم نگردد.

به عقيده‏ى من جوامع اسلامى كه قرآن راهنماى عمل آن‏هاست، مجبور نيستند راه‏ها و تجارب جوامع لاييك را تجربه كنند.

در جوامع غربى انسان هم خود را فراموش كرده است، هم خداى خود را. در دنياى غرب تمام توجه انسان به دنياى حسى مادى معطوف شده است و از درون بينى و توجه به باطن و خير خود غافل شده است و هدفى جز چشيدن لذات مادى براى خود متصور نيست. مجموعه‏ى تفكرات غرب قادر به ساختن هر چيز عالى است، مگر ساختن انسان عالى.

اما من يك زن مسلمانم. روزى 5 بار نماز مى‏خوانم و به عبوديت‏خود در مقابل خداوند اقرار مى‏كنم. اين عبوديت و سجده در مقابل خداوند به معنى اين است كه خدا را حاكم بر خود مى‏دانم و مطيع او هستم. در اين عبوديت مطالب ناگفته‏ى بسيارى هست. من اقرار مى‏كنم كه خود را محدود به اين جهان نمى‏دانم و معتقدم كه زندگى من با مرگ من پايان نمى‏گيرد. همان طور كه در رحم بودم و از امروز خود خبر نداشتم، از آينده‏ى خود و چگونگى زندگى در آن جهان نيز خبر ندارم. حال آن كه خداوند همه‏ى نيازهاى انسان را مى‏داند و هنگامى كه جنينى ناتوان است، غذايش را فراهم مى‏كند و غذاى روزهاى ابتداى تولد را قبل از تولد آماده مى‏سازد. اين كار سرافرازانه حتى از مادر نيز ساخته نيست. پس من نتيجه مى‏گيرم كه او به من آگاه‏تر است و نسبت‏به من مهربان‏تر است و نيازهاى مرا بهتر از من مى‏داند. بنابر اين حتما به من اجازه مى‏دهيد; قوانينى را كه او برايم وضع مى‏كند بر قوانين ساخته‏ى انسان‏ها مقدم بدارم.

جايگاه زن و مرد در تعاليم اسلامى

من در اين مبحث در مورد مفاد كنوانسيون و نگرش آن به زن و مرد سخن نمى‏گويم، زيرا بسيار از آن سخن رفته است. نگرش كنوانسيون به زن و مرد تقريبا براى همگان روشن است. مفاد كنوانسيون بر اساس تساوى كامل زن و مرد، بدون توجه به تفاوت‏هاى طبيعى، فطرى و جنسى پايه‏ريزى شده است. در اين‏جا سعى مى‏كنم در مورد نگرش اسلام به زن و مرد سخن بگويم.

قرآن، حقيقت انسان را روح او دانسته و بدن را ابزار مى‏داند. بدن را به خاك نسبت مى‏دهد و روح را كه اصل است‏به خداوند اسناد مى‏دهد.

«قل الروح من امر ربى‏» (1) از نظر اسلام روح مجرد است و مذكر و مؤنث ندارد. در دين نيز سخن از تزكيه‏ى روح است. اسلام از حيث كمالات انسان را به دو جنس تقسيم نكرده است، در حالى كه در تفكرات الحادى حقيقت انسان همين بدن اوست و بدن نيز به دو شكل مؤنث و مذكر تقسيم شده است.

موافقان و مخالفان اسلام همه اعتراف مى‏كنند كه قرآن كريم در زمانى كه زن نه در شرق و نه در غرب هيچ گونه ارزش و حقى نداشت و هم چون بردگان محسوب مى‏شد، به احياى حقوق زن پرداخت و گام‏هاى بلندى در اين راه برداشت. اروپاى ليبرال تا سال 1859 مالكيت زن را مطلقا حتى بر اموال خويش نمى‏پذيرفت و در دموكرات‏ترين انديشه‏ها نيز تا اواخر قرن هجدهم، زنان از داشتن حق راى محروم بودند.

اما قرآن كريم در راستاى احياى منزلت زن به عنوان انسان و شريك مرد در انسانيت و حقوق انسانى، زن بودن زن و مرد بودن مرد را به فراموشى نسپرده است; به عبارت ديگر، قرآن به زن و مرد همان گونه مى‏نگرد كه در طبيعت هستند. از اين رو ميان فرمان‏هاى قرآن و فرمان‏هاى طبيعت هماهنگى كامل وجود دارد و اين دو كتاب بزرگ الهى (كتاب تشريعى قرآن و كتاب تكوينى طبيعت) با يك ديگر هماهنگ هستند. قرآن برخلاف بعضى نظريات تحقيرآميزى كه در گذشته وجود داشته (و در ادبيات جهان آثار نامطلوبى به جا گذاشته است و زن را عنصر گناه و شيطان كوچك مى‏پندارد)، با كمال صراحت در آيات متعددى مى‏فرمايد كه زنان را از جنس مردان و از سرشتى نظير مردان آفريده است. (2)

در اسلام، در حركت انسان به سوى خدا «سير فى الخلق الى الحق‏» هيچ تفاوتى بين زن و مرد وجود ندارد. تفاوت‏ها فقط در حركت از خدا به سوى خلق (سير من الحق الى الخلق) است كه آن هم ملاك افتخار و برترى مرد بر زن نيست. خداوند به هر كسى نه به ميزان سرمايه‏ى او، بلكه به ميزان تلاش او پاداش مى‏دهد.

اسلام برخلاف بعضى آيين‏ها كه رابطه‏ى جنسى را عملى پليد مى‏دانند، ازدواج را امرى مقدس برمى‏شمارد و دوست داشتن زن را جزو اخلاق انبيا مى‏داند.

اسلام زن را مقدمه‏ى وجود مرد نمى‏داند، بلكه با صراحت كامل مى‏گويد كه همه چيز براى كمال انسان خلق شده است. اسلام مى‏گويد: زن و مرد براى يك ديگر آفريده شده‏اند; «هن لباس لكم و انتم لباس لهن‏» . (3)

شايد يكى از دلايل گرايش زنان غربى به اسلام همان انطباق احكام اسلام با روح و فطرت انسانى بشر باشد. نيويورك تايمز درمقاله‏اى مى‏نويسد: «اسلام تغييرات پويا را تشويق مى‏كند و مبارزه در اسلام به نفع حقوق زن يك جريان قوى است. اگر زنان ثابت كنند كه خداوند طرفدار آن‏ها است‏حتى ضد زن‏ترين مردها چنان‏چه با خدا باشند، در مقابل زنان زانو خواهند زد و اين چيزى است كه زنان در اسلام به دست مى‏آورند» .

از نظر قرآن نقش انسان، چه زن و چه مرد، در هستى بهره‏بردارى براى رفاه نيست، بلكه نقش او خليفه‏ى خدا بودن و بهره‏بردارى از هستى به خاطر رشد است. اگر هدف انسان در هستى، خوردن و خوابيدن و خوش بودن بود نيازى به عقل نبود كه عقل در اين مسير حتى مزاحم نيز هست و زنبورهاى عسل كه نه با عقل، بلكه با غريزه كار مى‏كنند، از انسان خوشبخت‏تر بودند.

وجود انسان از موارد ذكر شده بالاتر است. انسان مى‏تواند بالاتر از عدالت، يعنى ايثار و بالاتر از رفاه، يعنى تكامل و بالاتر از تكامل، يعنى رشد و فلاح را به دست آورد. انسان حتى مى‏تواند از آزادى هم بالاتر برود و به مقام عبوديت در مقابل حق برسد. اين است آرمان نهايى اسلام و قرآن.

پى‏آمدهاى نامطلوب اجراى مفاد كنوانسيون در غرب

مفاد كنوانسيون بر محور ضرورت تساوى و برابرى زنان و مردان در همه‏ى شؤون استوار است. اين ضرورت بر مبناى ناديده گرفتن تفاوت‏هاى طبيعى و جنسيتى در مقام قانون‏گذارى پايه ريزى شده است. شكى نيست كه امريكا و كشورهاى اروپايى در عمل به مفاد كنوانسيون، به خصوص در مواردى نظير رفع محدوديت‏هاى مربوط به مسايل جنسى قدم‏هاى مؤثرى برداشته‏اند. روابط آزاد جنسى در اكثر كشورهاى غربى مورد استقبال قرار گرفت، اما روابط آزاد زن و مرد در مدارس، دانشگاه‏ها و اماكن عمومى به اقتضاى غرايز جنسى، تمايلات و روابط جنسى را به دنبال داشت. نظريات روان‏كاوى بر اين حقيقت تاكيد مى‏كند كه در اجتماعاتى كه در روابط جنسى آزاد است، بسيارى از احتياجات روانى شكل تمايلات جنسى پيدا مى‏كند و به صورت عطش جنسى درمى‏آيد. آمار و مطالعات متعدد اجتماعى در كشورهاى اروپايى و صنعتى ضمن تاييد نظر فوق نشان مى‏دهد كه روابط آزاد و برابر در اغلب موارد به روابط نامشروع جنسى منتهى شده است. نشريه‏ى امريكايى «ريدرز دايجست‏» در سپتامبر 1996 در اين باره نوشت:

«هر ساله 350 هزار دختر نوجوان امريكايى در سنين 15- 19 سالگى، يعنى در دوره‏ى دبيرستان، به سبب ارتباطهاى نامشروع جنسى آبستن شده و فرزندان غيرقانونى خود را به دنيا مى‏آورند.

شكى نيست كه آمار كلى كه شامل افراد سنين مختلف و افرادى كه از حاملگى جلوگيرى مى‏كنند و كسانى كه جنين خود را سقط مى‏كنند مى‏شود، بسيار افزون‏تر از اين است. طبق يك بررسى، آمار نوزادان نامشروع در سوئد از 17 درصد در سال 1970 به 51 درصد در سال 1988 افزايش يافته است. به طور كلى مى‏توان نتايج روابط آزاد جنسى را به صورت زير نشان داد:

روابط آزاد زن و مرد; روابط نامشروع جنسى; خانواده‏هاى نامشروع پيش از ازدواج (كنكو بيناژها) ; حاملگى ناخواسته و سقط جنين; اولاد نامشروع و عقده‏اى; خانواده‏هاى تك سرپرست; فرزندان پرورشگاهى; روسپى گرى; بيمارى‏هاى مقاربتى.

قابل توجه اين كه بانيان كنوانسيون و نويسندگان اعلاميه‏ى پكن كه خود زمينه‏ى روابط آزاد جنسى را فراهم كرده و به طور مكرر مخالفت‏خود را با ممنوعيت‏سقط جنين ابراز مى‏دارند، در موارد متعدد از جمله در ماده‏ى 97 و 106 اعلاميه‏ى پكن، سقط جنين را تهديدى بزرگ براى جان شمار عظيمى از زنان دانسته و آن را نشانه‏ى مساله‏اى خطرناك در بهداشت عمومى معرفى مى‏كنند.

«موناشارن‏» امريكايى مى‏گويد: «آزادى زنان براى ما افزايش درآمد، سيگار ويژه‏ى زنان، حق انتخاب براى تنها زيستن و تشكيل خانواده‏ى يك نفره، ايجاد مراكز بحران تجاوز، اعتبارات فردى، عشق آزاد و زنان متخصص بيمارى‏هاى زنان را به ارمغان آورد، ليكن در ازاى آن، چيزى را به غارت برد كه خوشبختى بسيارى از زنان در گروى آن مى‏باشد و آن وجود همسر و خانواده است‏» . (4)

بررسى‏هاى اجمالى مغايرت‏هاى كنوانسيون رفع تبعيض با احكام اسلام

اصل كلى حاكم بر كنوانسيون رفع تبعيض از زنان طبق تعريف ماده‏ى 1 آن تساوى و تشابه كامل زن و مرد از جميع جهات است. اين اصل غيرقابل خدشه بوده و هرگونه تمايز، استثنا و محدوديت‏براساس جنسيت، تبعيض محسوب مى‏شود و بايد از بين برود.

بدون شك از نظر دين مبين اسلام، زن و مرد از نظر روح و جوهر انسانى يكسان هستند و تفاوتى بين آن‏ها وجود ندارد. زن و مرد در خانواده و اجتماع و در رابطه با يك ديگر به عنوان مكمل يك ديگر داراى نقش‏هاى متفاوت هستند و با توجه به تفاوت نقش‏ها، تفاوت‏هايى در حقوق آن‏ها وجود دارد. البته در اسلام اين تفاوت‏ها دليل برترى زن يا مرد نيست، بلكه بر اساس نقش و نياز هر كدام بوده است تا در نهايت‏بتوانند به سوى هدف غايى انسان كه همان رشد و فلاح مى‏باشد، حركت كنند. بنابراين، مبناى وضع قوانين در اسلام توجه به حقوق فطرى و انسانى فرد مى‏باشد و عدم تشابه حقوق به معناى بى‏عدالتى نيست، بلكه بر مبناى عدالت است.

بررسى اجمالى مفاد كنوانسيون نشان مى‏دهد كه اين مواد با بعضى از اصول مسلم اسلام مانند حجاب كه به زن اجازه مى‏دهد، بر مبناى فكر و توانايى خود در اجتماع حاضر شود، نه بر مبناى سكس و زيبايى‏هاى جسمى، تقدس و مبنايى بودن اصل خانواده، تاكيد بر نقش مادرى و همسرى زن در كنار نقش‏هاى ديگر و البته قبل از آن، لزوم حمايت مرد و زن از ساختار خانواده و حمايت مرد از زن و فرزندان از جميع جهات، مقدس شمردن امر ازدواج و حرمت روابط نامشروع و حرمت روابط مردان و زنان با هم‏جنس خود، در تضاد كامل است.

به طور كلى طبق بررسى‏هاى محققان اسلامى بين احكام اسلامى و مفاد كنوانسيون در موارد زير مغايرت وجود دارد:

1. حجاب 2. ازدواج 3. اجازه‏ى پدر در ازدواج 4. ازدواج با غير مسلمان 5. ازدواج موقت 6. تعدد ازدواج 7. طلاق 8. فسخ نكاح 9. عده 10. نشوز 11. انواع تابعيت 12. سن بلوغ 13. اختلاط زن و مرد در جامعه 14. رضاع 15. ارث 16. ديه 17. مجازات زنا 18. قصاص 19. قتل و جنايت توسط والدين 20. ولايت مرد بر همسر و فرزند 21. ورزش در ميادين بين‏المللى 22. ولايت و امامت 23. قضاوت 24. جهاد 25. امامت جماعت 26. نفقه و مهريه 27. تمكين 28. الگوى پذيرفته شده‏ى خانواده 29. حرمت ازدواج با محارم و... .

البته بررسى دقيق اصول و فروع احكام مى‏تواند تعداد موارد متفاوت را تغيير دهد. در يك بررسى كه توسط محققان مسلمان به عمل آمده چنين نتيجه گرفته شده كه مواد زير:

ماده‏ى 1، ماده‏ى 2 (بندهاى 2، 3، 4، 5 و 7)، ماده‏ى 3، ماده‏ى 4 (بند 1)، ماده‏ى 5 (بند 1)، ماده‏ى 7 (بند 2)، ماده‏ى 9، ماده‏ى 10 (بند 3 و 4)، ماده‏ى 11 (بند 2)، ماده‏ى 13، ماده‏ى 14 (بند 2 و 5)، ماده‏ى 15 (بند 2 و 3) و ماده‏ى 16 (بند 1، 2، 3، 4، 5 و 7) با بيش از 114 مورد از قوانين و احكام اسلامى و قوانين جمهورى اسلامى ايران مغايرت دارند و البته بعضى از اين احكام مانند ارث، شهادت، حجاب، ديه، قصاص، طلاق و ولايت مرد بر خانواده از ضروريات، قرآنى است.

لازم به ذكر است كه دول اسلامى عمدتا نسبت‏به مواد 2 ، 5 ، 15 ، 16 و 29 بيش از مواد ديگر اعلام تحفظ كرده‏اند.

بديهى است كه بررسى دقيق مغايرت‏هاى مفاد كنوانسيون با احكام اسلامى در اين مقاله نمى‏گنجد.

پى‏نوشت‏ها:

1. اسراء / 85.

2. نساء / 1.

3. بقره / 178.

4. كتاب نقد، ش 17، به نقل از دكتر مرضيه صديقى، نگاهى به روند جهانى جنبش زنان و موقعيت زن در جمهورى اسلامى ايران.

http://www.e-resaneh.com/Persian/index_fa.htm

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط حمید |

 

محمدحسن نجفى

بى گمان, سرنوشت جامعه هاى بشرى چنان به يكديگر تنيده است كه نه تنها براى هيچ ملتى ممكن نيست جدا از ديگر ملتها بزيد كه عوامل حياتى زيادى همه جامعه ها را به همكارى و تعاون با يكديگر فرا مى خواند, تا آن جا كه امروز روابط دولتها با يكديگر, مانند روابط بين افراد كشور, شهر و محله است و هر چه پيش مى رود اين ارتباط و وابستگى بيش تر مى گردد.

به گفته امام خمينى:

(امروز دنيا مانند يك عائله و يك شهر است و يك شهر داراى محله هاى مختلفى است كه با هم ارتباط دارد.)

(صحيفه نور, ج242/19.)

و براساس همين بينش و همين احساس بايستگى است كه به روشنى اعلان مى دارد:

(وقتى دنيا وضعش اين طور است, ما نبايد منعزل باشيم. ما بايد با كشورهايى كه با ما هستند و ما را اذيت نمى كنند, روابط داشته باشيم… اسلام يك نظام اجتماعى و حكومتى است و مى خواهد با همه عالم روابط داشته باشد.)

(همان)

امروز, حتى واژه استقلال كه به ظاهر با ارتباط ناسازگارى دارد. در پرتو ارتباط معنى و تفسير مى شود; چرا كه استقلال با همه ارزشى كه دارد, هيچ كشورى نه استقلال مطلق دارد و نه مى تواند داشته باشد. ملتى اگر نتواند نسبت درست و خردمندانه اى بين بايستگى ارتباط و حفظ استقلال برقرار سازد و تفسير و تحليل واقع بينانه اى ارائه دهد, يا در مسلخ وابستگى ذبح خواهد شد و يا در درّه انزوا فرو خواهد افتاد. بنابراين, راه رسيدن به استقلال نيز, از جاده روابط سالم مى گذرد; از اين روى, امام خمينى اين را از موفقيتهاى انقلاب اسلامى به شمار مى آورد كه توانسته است بر خلاف ميل دشمنان, بين حفظ استقلال و ايجاد روابط, رابطه صحيح برقرار كند و نسبت به شيطنتهاى ديگر آنان كه ممكن است به حذف روابط با ملتها بينجامد, به كارگزاران هشدار مى دهد:

(ابرقدرتها و امريكا خيال مى كردند كه ايران به واسطه انقلابى كه كرده است و مى خواهد استقلال و آزادى را, كه يك مسأله تازه و برخلاف رويه همه حكومتهاست, به دست بياورد به ناچار منزوى خواهد شد,وقتى كه منزوى شد زندگى نمى تواند بكند كه ديدند نشد و ايران روابطش با خارجيها زيادتر گرديد. حالا به اين مطلب افتادند كه ما چه كار داريم به دولتها, اينها ظالم و كذا هستند, و ما بايد با ملتها روابط داشته باشيم كه اين هم نقشه تازه و مسأله بسيار خطرناك و شيطنت دقيقى است… نمى توانيم بنشينيم و بگوييم كه با دولتها چه كار داريم. اين بر خلاف عقل و برخلاف شرع است و ما بايد با همه رابطه داشته باشيم, منتها چند تا استثنا مى شود كه الآن هم با آنها رابطه نداريم….)

(صحيفه نور, ج73/19.)

بى گمان, جمهورى اسلامى, به عنوان نظامِ مكتبى, در ارتباط با ديگران محدوديتهايى دارد كه اين محدوديتها, از تعهد به يك سرى اصول ارزشى مايه مى گيرد. در نظام اسلامى پاى بندى به تعهدها, پشتيبانى از مظلوم و… از جمله اصول ارزشى است كه در روابط با ديگران مورد توجه قرار مى گيرد. مسلم در اين نظام, تنها حفظ منافع ملى محور و معيار پيوند ها نيست, بلكه ارزشهاى مكتبى و دستورهاى مذهبى نيز در روابط نقش تعيين كننده دارند, در مثل, سلطه ناپذيرى (نفى سبيل) يكى از قواعد پذيرفته شده فقهى است كه در ارتباط با كافران, چه روابط فردى و چه روابط بين المللى, نقش پايه اى و محورى دارد و نمى توان آن را ناديده گرفت.

حساسيت احكام روابط بين الملل

گوناگونى ديدگاه و آراء در مسائل فقهى پرهيزناپذير است. دگرسانى و گوناگونى آرا, به برخورد انديشه ها و آرا مى انجامد و سبب رشد و تكامل فقه مى گردد. ولى نكته اى را كه نبايد از آن چشم پوشيد, دگرسانى بين احكام فردى و احكام بسته به نظام و اداره جامعه است, چه احكامى كه مربوط به شاكله نظام و پيوندهاى اجتماعى داخل است و چه احكامى كه بسته بيرونى نظام است و در پيوستگى با ديگر ملتها. در احكام فردى, همان گونه كه اختلاف ديدگاهها, شايسته است, عمل كردن به ديدگاههاى گوناگون و آمدن اين اختلافها از مقام نظر به مقام عمل نيز ممكن و پذيرفتنى است; از اين روى, تاكنون با وجود مراجع بسيار در يك زمان و گوناگونى فتواها, چون عرصه روابط فردى است مشكل جدى پيش نيامده است.

ولى در احكام اجتماعى بسته به اداره نظام و جامعه اسلامى و به بيان ديگر (فقه الحكومة) گوناگونى ديدگاهها در عرصه عمل, نه تنها شايسته نيست كه خردمندانه نيز نيست. در اين جا كل جامعه حكم يك فرد را دارد, هويت يگانه اى دارد, نمى توان آن را با ديدگاههاى گوناگون اداره كرد. در اين جا اختلاف رأى سبب سر در گمى, ناسازگارى و گاه از هم پاشيدگى جامعه مى شود.

اسلام, با اين كه به پيامبر(ص) به عنوان رهبر جامعه دستور به رايزنى مى دهد: (وشاورهم فى الأمر) ولى تصميم نهايى را به خود او وا مى گذارد: (فاذا عزمت فتوكل على اللّه) و حرف آخر را در امورى كه بسته به اداره جامعه است, رهبرى مى زند و سرّ پيشى گرفتن نظر فقيه حاكم بر ديگر ديدگاههاى فقيهان, كه بسيارى آن را پذيرفته اند در همين نكته است. با اين همه, احكام پيوستگيهاى بين الملل, از ميان احكام حكومتى از بايستگى و اهميت بيش ترى برخوردار است. اين جا, جبهه بيرونى نظام است, با ديگر نظامها, وحدت رويّه و نظر, بيش از همه ضرورى است. در عرصه بين الملل, حتى كشورهايى كه مبتنى بر يك نظام مكتبى و فكرى ويژه نيستند, تلاش مى ورزند, آيينها و قانونهاى خود را به گونه اى قرار دهند كه تغيير دولتها نيز, ثبات و پايدارى آن را از بين نبرد.

بسيارى ناگفته ها:

هر چند اصل وجود پيوند با بيگانگان, پيشينه اى به درازاى اصل پيدايش جامعه و نظامى به نام اسلام دارد; چرا كه بنيانگذار آن از همان ابتداى اعلان موجوديت, نخست روابط خود را با غير مسلمانان كه پيرامون او را گرفته بودند, روشن كرد: قراردادها نوشت و پيمانهايى بست, ولى با پا گرفتن حكومتهاى خودكامه و ناديده گرفتن ارزشهاى اسلامى در پيوند با بيگانگان و نيز پيچيده و گوناگون شدن پيوندها, ابهامهايى را به وجود آورده است كه نياز به پاسخ روشن از سوى دستگاه فقاهت دارد. كنار ماندن فقه شيعه از حكومت, به درازا كشيدن دوران انزوا, اين مشكل را افزوده و دامنه ناگفته ها را گسترانده است.

پرسشهاى بنيادين

در عرصه فقه بين الملل, ابهامها بسيار است و در اين ميان; پاره اى اساسى ترند, مانند:

1 . آيا اصل بر داشتن روابط است

2 . صلح اصل است يا جنگ؟

آيا از ديدگاه اسلام, نخستين حالت در پيوند با بيگانگان, صلح است و حفظ آرامش و مواردى كه جنگ روا شناخته شده استثنايى است, يا به عكس اصل در روابط بر مبارزه و ناسازگارى است و صلح حالت استثنايى است كه تنها در شرايط ناتوانى دولت و ملت اسلامى و يا حالت شكست در جنگ مشروع مى شود.

به بيان ديگر, آيا صلح خود ارزش و هدف است و كافى است براى جامعه اسلامى پيامد خطرناكى به دنبال نداشته باشد و يا اين كه نه, هدف از صلح مصلحت گرايى است و تن دادن به شرائط و مقتضيات ناخواسته. اين از مباحث مهم و اساسى در فقه بين الملل است كه پاسخ درست آن مى تواند ما را در اين كه اصل بر روابط است, يا نه, كه پرسش نخست بود نيز, كمك باشد.

ممكن است با توجه به پاره اى از عمومهاى, دعوت كننده به صلح و همزيستى با بيگانگان و سفارش به نگهداشت عدالت در پيوند با بيگانگان غير مزاحم و با اين باور كه در شرائط صلح, رشد و تعالى انسانها و رسيدن به سازگارى و هم انديشى, آسان تر و در نتيجه گرايش انسانها به حق امكان پذيرتر است, از اين روى, چنانكه گفته اند: شمار كسانى كه پس از صلح حديبيّه به اسلام گرويده اند, بيش از همه كسانى است كه ظرف بيست سال پيش از آن مسلمان شده بودند و با توجه به آموزه هايى ديگر از اين دست, اصالت را به صلح و همزيستى در روابط با بيگانگان بدهيم.

و ممكن است با تكيه بر مشروع بودن جهاد به عنوان مهم ترين واجب دينى و با اين تفسير كه جهاد پيشدستى درجنگ براى نشر اسلام است و عمومهاى بازدارنده از دوستى با كافران و… ناسازگارى با بيگانگان را اصل قرار بدهيم.

اين هر دو نگاه به موضوع, هر كدام طرفدارانى دارد و بى گمان اين سخن امام خمينى ناظر به ديدگاه نخست است كه مى گويد:

(ما به تبع اسلام, هميشه باجنگ مخالفيم و ميل داريم كه بين همه كشورها آرامش و صلح باشد, لكن اگر جنگ را بر ما تحميل كنند, همه ملت مان جنگجوست.)

(در جستجوى راه امام از كلام امام, دفتر دوم 126.)

در هر صورت, دست يابى به هر يك از دو ديدگاه نياز به يك نقد و بررسى كارشناسانه فقهى دارد.

3 . ناسازگارى منافع

ترديدى نيست كه اسلام, بر عهده همه مسلمانان و از جمله مسؤولان نظام و حكومت اسلامى مسؤوليتهايى را در ماوراى مرزهاى جغرافيايى قرار داده است, مانند حمايت از مظلومان و مستضعفان, كمك به مسلمانانى كه فرياد استغاثه و كمك خواهى آنان بلند است و… با توجه به مرزبنديهاى ناگزير موجود, اگر ناسازگارى بين رفع نيازمنديهاى برون مرزيها با درون مرزيها پيش آمد, چه بايد كرد؟

آيا بايد برون مرزيها را پيش دانست, يا بايد تواناييها را تقسيم عادلانه كرد و يا همانند افراد داخل كشور, اهم و مهم را در نظر گرفت؟

آيا خارج از مرزهاى قراردادى بودن, مى تواند دليل جدا بودن و دگرسانى باشد؟

اين نيز يكى ديگر از مسائل مهم فقه بين الملل است, هر چند نتيجه آن بيش تر در روابط بين الملل اسلامى كاربرد دارد؟

4 . دارالأسلام ودارالحرب

در فقه به يك مرزبندى اساسى بر مى خوريم كه بر پايه باورها به وجود آمده است. مرز ميان مسلمانان و بيگانگان به نام دارالحرب و دارالاسلام. براساس اين مرزبندى, احكام فقهى گوناگونى وجود دارد كه بخش مهم آن مربوط به فقه بين الملل است. اين در حالى است كه از خود مفهوم اين مرزبندى و اين كه مقصود از دار الحرب و دارالاسلام چيست, تفسير مشخص و معينى ارائه نشده است و اختلاف نظر وجود دارد, از باب نمونه:

آيا در مفهوم دارالحرب حالت جنگ و ستيز و يا دست كم وجود آمادگى و زمينه براى جنگ افروزى, نهفته است؟ اگر چنين باشد, تنها آن كشورهايى كه آمادگى و زمينه برخورد با مسلمانان را دارند, از دارالحرب به شمار مى آيند, و يا آن كه مقصود كشورهايى است كه بين ما و آنها هيچ تعهد و قراردادى مبنى بر صلح و ايجاد روابط وجود نداشته باشد و يا مقصود از دارالحرب, همه سرزمينها و كشورهاى كفر است, چه با ما سر جنگ داشته باشند و چه نداشته باشند و چه با آنان تعهدى داشته باشيم و يا نداشته باشيم. در اين صورت, دايره دارالحرب, به مراتب گسترده تر از دو صورت ديگر خواهد بود.

و از زاويه ديگر, اين پرسش مطرح است: آيا مرز دارالاسلام و دارالحرب به معناى خط قرمز در پيوندهاست يا وجود قانونها و آيينها در ارتباطها؟

و نيز با توجه به مرزبنديهاى موجود در سرزمينهاى اسلامى و وجود حكومتهاى گوناگون: لائيك, غير مسلمان و… اين پرسشها مطرح است كه در مفهوم دار الاسلام, آيا حاكميت ملاك است يا اكثريت و يا آزادى در انجام مراسم و واجبات دينى. طبيعى است كه گستردگى و نا گستردگى در قلمرو دارالاسلام, بسته به تفسيرى است كه ارائه خواهد شد.

راه كارهاى پژوهش

شكى نيست كه پژوهش در فقه بين الملل, بسان ديگر بابهاى فقه, بر منابع چهارگانه: قرآن, حديث, آراى فقيهان (اجماع و شهرت) و عقل تكيه دارد, به نظر مى رسد توجه به دو مهم مى تواند افق بازترى را به روى پژوهش گر بگشايد.

1 . سيره: در منابع يادشده, بى گمان عمومهايى وجود دارد كه مى تواند در دست يابى به قواعد و احكام, دستمايه خوبى باشد, ولى با توجه به بر كنار بودن فقه شيعه از گردونه حكومت در دوران امامت, در اين بُعد از فقه كه جنبه حكومتى نيز دارد, آن عمومها, تفسير و برابر سازى عينى نشده اند.

در دوران فقاهت نيز, همين سير ادامه داشته است, جز برهه كوتاهى كه فرمانروايان شيعه بر سر كار بوده اند و گاه درباره پاره اى از مسائل مربوط به همبستگى و پيوند با كافران از آنان نظرخواهى مى كرده اند.

بنابراين سيره پيامبر در روابط با بيگانگان كه تفسير عينى از عمومهاى شرع است و نيز سيره على(ع) در دوران خلافت و تا حدودى سيره سه خليفه پيش از آن حضرت, آن مواردى كه تقرير معصوم را داشته باشد, مى تواند منبع خوبى براى پژوهش گر در اين عرصه باشد.

دست كم اين جا از آن مواردى است كه نمى توان از كنار سيره به آسانى گذشت و تنها به اين دليل كه سيره دليل لبّى است و تاريخ, قضية فى واقعه است و… آن را ناديده گرفت بنابراين, تمامى نامه ها, پيمانها و قراردادها, و برخوردهاى عملى پيامبر(ص) با بيگانگان را بايد با ديد كارشناسى, هم از نظر سند و هم متن مورد بررسى قرار داد و در تحقيق از آن سود برد.

2 . قانون اساسى: قانون اساسى, كه به حق مى توان آن را فقه الحكومة ناميد, متأسفانه در حجاب هم عصر بودن, به بند آمده است. اگر به اين اثر استوار و دقيق, با اين ديد نگاه شود كه شمارى از فقهاى يك عصر گرد هم آمده اند و اصولى را از منابع معتبر دينى براى اداره نظام اسلامى استخراج كرده اند و يا اصولى را بر منابع دينى و قواعد شرعى عرضه داشته اند و سازوار بودن آنها را با معيارهاى شرع تأييد كرده اند و بر درستى آنها گواهى داده اند, به مراتب از يك كتاب متقن فقهى معتبر تر و در خور استناد تر است; زيرا يك متن فقهى, تلاش و كوشش يك فقيه تواناست در عصر خويش و شايد از شاگردان و نخبگان درس خود نيز در پديد آوردن آن سود جسته باشد, ولى قانون اساسى آن قسمتهايى كه برگرفته از متون شرعى و دينى است, ديدگاههايى است كه بسيارى از فقهاى موجود, كه شمارى از آنان هم اكنون در مقام مرجعيت قرار دارند, در تحقيق و بررسى آنها دخالت داشته و نظر داده اند. درحقيقت, قانون اساسى, ديدگاه گروهى از فقيهان است, نه يك فقيه, آن هم پس از گفت وگوها و تضارب آرا و در بسيارى موارد, با كارشناسيهاى موضوع شناسانه اهل نظر. بنابراين بجاست اگر بگوييم بُعد فقهى قانون اساسى, از نگاه ارزشى فقهى (شرايع) در فقه الحكومة است و اين چيز بسيار با ارزشى است كه در جامعه شيعه, بلكه در اسلام سابقه نداشته است. البته آثارى در فقه الحكومة پديد آمده, ولى نه گروهى و با اين جامعيت.

شايسته است, به اين اثر, به عنوان يك اثر مهم فقهى نگاه شود, منتهى متن فقهى غير استدلالى, مانند بسيارى از آثار فقهى ديگر.

در قانون اساسى در قسمت روابط خارجى و يا فقه بين الملل, اصول درخور توجهى در زمينه هاى گوناگون: سياسى, اقتصادى, نظامى و فرهنگى وجود دارد كه براساس مبانى شرعى پايه ريزى شده است, از باب نمونه: (قاعده نفى سبيل) كه تاكنون در روابط فردى مسلمانان با بيگانگان مطرح مى شد و فرعهايى را در باب معاملات و معاشرات و حداكثر قوانين مدنى از آن بهره مى گرفتند. روح اين قاعده در جاى جاى روابط بين الملل قانون اساسى جلوه گر شده است.

مصلحت و نقش تعيين كننده رهبرى

در پيوند با بيگانگان, گاه شرايط و واقعيتهاى خارجى چيزى را بر حكومت اسلامى تحميل مى كند كه برخلاف ارزشهاى اسلامى است و حتى شخصيتهايى مانند على(ع) از انجام آن در هراسند, مانند آنچه در صلح حديبيه پيش آمد كه مشركان قريش پيشنهاد دادند: عنوان (رسول خدا) از نامه مبارك پيامبر(ص) در قرارداد حذف شود كه براى على بن ابيطالب(ع) انجام چنين كارى بسيار گران بود. تا آن كه به دستور پيامبر(ص), به خاطر مصالح مهم تر, به اين شرط تن در داد و يا آن كه امروزه از سويى حضور در سازمانهاى بين المللى امرى ناگزير است; زيرا بخش عمده حيات بين المللى كشورها از راه حضور در همين سازمانها و جامعه هاى بين المللى است, با اين كه ماهيت واقعى بيش تر اين سازمانها را روابط قدرت تشكيل مى دهد و صاحبان قدرت و سلطه در آنها يكه تازند و بر سر قدرت, و رفتن در اين سازمانها, پذيرش نوعى سلطه است; از سويى قاعده نفى سبيل, ما را از پذيرش هرگونه رابطه سلطه آميز برحذر مى دارد.

در اين گونه موارد چه بايد كرد؟ آيا بهره هاى فراوان حضور را ناديده بگيريم و انزوا را بپذيريم و پيامدهاى آن را, يا قاعده را ناديده بگيريم و از آن چشم بپوشيم و يا اين كه راه سوّمى است و آن گرفتن جانب مصلحت نظام و جامعه اسلامى؟

در اين گونه موارد كه امروزه در روابط بين الملل نمونه هاى آن كم نيست, مصلحت نظام اهرم مهمى در شكستن اين بن بستهاست كه بارعايت اهم و مهم نظريه نهايى را مى توان ارائه داد و البته اين از اختيارات رهبرى است كه بالاترين مرجع مورد اطمينان و اعتماد و آگاه به مصالح و مفاسد اجتماعى است.

با توجه به نقش تعيين كننده مصلحت نظام و جايگاه رهبرى در فقه بين الملل, هم بايد خود آن را به عنوان يك موضوع بايسته تحقيق مورد كندوكاو و پژوهش قرار داد و مبانى مشروع بودن اين جايگاه را نمود و هم به گاه تحقيق در مسائل و احكام بين الملل و رسيدن به ديدگاههاى فقهى, آن را به عنوان اهرم مهم مورد استفاده قرار داد.

http://www.e-resaneh.com/Persian/hoghoogh/noktehhaee%20dar%20feghh.htm

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط حمید |

 

محمد سعيد قماشى

شرح و تفسير ماده ( 6 ) قانون تشكيل دادگاههاى عمومى وانقلاب.

مقدمه:انگيزه نگارش مقاله حاضر تحليل ماده (6) قانون تشكيل دادگاههاى‏عمومى و انقلاب مصوب 1373) است . ماده مزبور چنين مقرر ميدارد: «طرفين دعوا در صورت توافق مى‏توانند براى احقاق حق و فصل خصومت به قاضى تحكيم مراجعه نمايند.» كسانى كه با قوانين ايران آشنا هستند آگاهى دارند كه قانونگذار براى نخستين بار مراجعه به قاضى تحكيم را در ماده فوق تجويز كرده است. با توجه به نوپيدايى نهاد مزبور در قوانين موجود ايران كه برگرفته از مباحث فقهى است، پسنديده ست‏شمه‏اى درباره آن گفتگو شود تا با آشنا شدن با ابعاد و شرائط آن بتوانيم در جهت عملى‏تر شدن و ترويج آن در جامعه گام برداريم.

اگر چه قاضى تحكيم عنوانى نو ظهور در قوانين ايران بهشمار مى‏رود ولى چندين قرن سابقه در علم فقه دارد. از اين رو با عنايت به خاستگاه آن بايسته است كه در اين باره بحثى فقهى همراه با جنبه‏هاى حقوقى آن و با توجه به پرسشهايى كه درپى خواهد آمد، انجام پذيرد. از يك سوى سياست صحيح قضايى اقتضاء مى‏كند كه دستگاه عدالت قضايى تا حد امكان از تراكم پروندها جلوگيرى كرده و با سرعت همراه با دقت به آنها رسيدگى كند و با كمترين هزينه و نيروى انسانى به حل و فصل دعاوى بپردازد، و از سويى ديگر، افزايش روزافزون جمعيت و به وجود آمدن شرائط و امكانات جديد با پيچيدگيهايى كه دارند و شتاب هرچه بيشتر زندگى مادى، موجب گرديده كه اجحاف به حقوق و ارتكاب جرائم نيز افزايش يابد و اين امر طلب مى‏كند كه مردم براى تامين حقوق خويش بيشتر به دستگاه قضايى روى آورند. در نتيجه موجب تراكم پرونده‏ها در دستگاه قضايى مى‏شود كه اين خود، عوارض ديگرى را درپى دارد از جمله، سبب مى‏شود كه دستگاه قضايى نتواند سرعت و دقت مطلوب را داشته باشد. علاوه بر اين تراكم پرونده‏ها از نظر مالى نيز براى دستگاه قضايى بسيار هزينه بردار است.

از اين روى اگر بتوان سياستى را به كار گرفت كه حتىالمقدور از مراجعه مردم به دادگاه جلوگيرى كند، امرى مطلوب و پسنديده است. با توجه به مطالب يادشده است كه سياست جنايى جديد كه تحت عنوان «جنبش سياست دفاع اجتماعى‏» مطرح است و از جمله جديدترين مكاتبى است كه به شيوه علمى به مبارزه با بزهكارى برخواسته، در راستاى نيل به اهداف فوق سياست «قضا زدايى‏» را مطرح كرده است. قضازدايى سياستى است كه كوشش مى‏كند تا طرفين دعوى را در موارد گوناگون از قيود مداخلات قضايى برهاند و در صدد ارائه راه حل‏هاى منطقى و صحيح براى فصل خصومت است.

اگر چه نمى‏توان قاضى تحكيم را نوعى سياست قضازدايىدانست، چرا كه قضازدايى (همانگونه كه از اصطلاح آن نمايان است) يعنى سياستى كه بدون پرداختن به قضاوت، به فصل خصومت مى‏پردازد ولى مسلما راه كارى پسنديده در جهت اهداف يادشده است و مى‏تواند در كنار سياست قضازدايى مكمل اهداف آن بشمار رود، چرا كه بطور مسلم نمى‏توان برخى دعاوى را از طريق سياست قضايى زدايى حل و فصل كرد.

از جمله نتايج روشن پذيرفتن قاضى تحكيم اين است كهباعث همكارى و تعاون اصحاب دعوا در جهت فصل خصومت مى‏شود و موجب كاهش تنش‏هاى به وجود آمده ميان آنها مى‏گردد، چرا كه بر خلاف نظام قضايى تدافعى كه يكى بعنوان خواهان شكايت مى‏كند و ديگرى بعنوان خوانده به دادگاه احضار مى‏شود و اين امر باعث كشمكش و تعارض ميان اصحاب دعوا شده و در برخى موارد موجب حاضر نشدن در موعد معين در دادگاه مى‏شود و در نتيجه دادرسى را طولانى و كسل كننده مى‏كند، اما در قضاوت تحكيمى، اصحاب دعوا قبل از مراجعه به قاضى تحكيم ناچار از توافق و تصالح هستند و اين امر از جهت روانى در حل دعوا كمك شايان توجهى مى‏كند. مى‏توان گفت اين راه حل نوعى سياست‏خصوصى كردن امر قضاوت است كه در جهت دست‏يافتن به يك نظام رسيدگى سريع و دقيق، همراه با كاهش هزينه و نيروى انسانى، امرى پذيرفتنى و پسنديده است.

بخش يكم: تحليل حقوقى ماده (6)ماده يادشده مقرر مى‏دارد: «طرفين دعوا در صورت توافق مى‏توانند براى احقاق حق و فصل خصومت به قاضى تحكيم مراجعه نمايند.»

«طرفين دعوا»: قدر مسلم در هر دعواى خصوصى دو طرفوجود دارد كه در دعاوى حقوقى يكى را خواهان و ديگرى را خوانده مى‏نامند. ذكر كلمه «طرفين دعوا» بيانگر اين نكته است كه قاضى تحكيم در امور حسبيه راه ندارد چرا كه واژه تحكيم به معناى حكم قرار دادن است و طبيعى است آن در موردى خواهد بود كه دو نفر بر سر امرى اختلاف كرده‏اند و حال آنكه در امور حسبيه اختلاف و دعوايى وجود ندارد.

«دعوا»: در قانون براى دعوا تعريفى نيامده ولى برخى دعوا راعملى دانسته كه براى تثبيت‏حقى صورت مى‏گيرد. بنابر اين اولا، بايستى حقى وجود داشته باشد، هر چند به صورت ادعايى. ثانيا: مورد تجاوز يا انكار قرار گيرد. ثالثا، صاحب حق در صدد احياى آن برآيد و از مراجع قانونى استمداد كند. تحكيم به عنوان يك نهاد قضايى مطرح شده است.

«در صورت توافق‏» قيد يادشده بيانگر اين نكته است كهطرفين درباره قاضى تحكيم بايستى تراضى داشته باشند و بدون آن تحكيم معنا ندارد. پرسش اين است كه اين توافق نسبت به اصل تحكيم است و شخص قاضى را دستگاه قضايى تعيين مى‏كند و يا اينكه شخص قاضى نيز بايستى مورد توافق طرفين قرارگيرد؟ ماده يادشده متعرض آن نيست و فقط به طور مطلق بيان داشته كه طرفين در صورت توافق مى‏توانند به قاضى تحكيم مراجعه كنند. به نظر مى‏رسد مى‏بايست قانونگذار تكليف را روشن كند. با توجه به فلسفه وجودى قاضى تحكيم كه بر پايه تراضى و تصالح است، شخص قاضى نيز بايستى مورد توافق قرار گيرد.

مطلب ديگر اينكه قيد «در صورت توافق‏» بيانگر اين نكتهاست كه قاضى تحكيم در دعاوى عمومى راه ندارد، زيرا در دعاوى عمومى توافق مفهومى ندارد، چرا كه در صورت وقوع جرمى، دادستان به عنوان نماينده جامعه مكلف به پى‏گيرى آن است و در اين مورد جايى براى رضايت و موافقت متهم كه همان مدعى عليه است، وجود ندارد. پرسش ديگر اين است كه قيد «در صورت توافق‏» بيانگر چيست؟ آيا قيد يادشده دلالت مى‏كند بر اينكه طرفين دعوا در صورت توافق نسبت به قاضى تحكيم، قراردادى را منعقد ساخته‏اند كه بايستى در چارچوب مقررات قراردادها گنجانده شود و در اين صورت مشمول ماده 10 قانون مدنى خواهد بود كه مى‏گويد: «قراردادهاى خصوصى نسبت به كسانى كه آن را منعقد نموده‏اند در صورتى كه مخالف صريح قانون نباشد نافذ است.»

به عبارت ديگر پرسش اساسى اين است كه ماهيت اينتوافق چيست؟ آيا همانند داورى يك قرارداد خصوصى است كه با توجه به ماده (10) قانون مدنى نسبت به طرفين لازم الاجرا است و پس از توافق، طرفين حق فسخ و نقض آن را ندارند مگر با توافق يكديگر، يا اينكه صرفا يك قرارداد جايز و بنابر تصالح است كه براى هر يك حق نقض آن وجود دارد؟ ممكن است در پاسخ گفته شود از متن ماده يادشده بدست مى‏آيد كه هر يك از دو طرف پس از توافق، حق نقض قرارداد را دارند، زيرا ماده فوق مقرر داشته كه در صورت توافق مى‏توانند .. ومفهوم «مى‏توانند» اين است كه امكان مخالفت براى هر يك وجود دارد.

در پاسخ گفته مى‏شود، قيد «مى‏توانند» ناظر به اصل جوازرجوع به قاضى تحكيم بعد از توافق است و نظرى به اين ندارد كه هر يك از طرفين بعد از توافق، حق مخالفت دارند يا خير؟ در اين مورد نيز قانونگذار بايستى تكليف را روشن كند كه آيا پس از توافق نسبت به اصل تحكيم و يا اصل تحكيم و شخص قاضى، براى طرفين الزام آور است‏يا خير؟ و اگر الزام آور است ضمانت اجراى آن چيست؟ «احقاق حق و فصل خصومت‏»: برخى بر اين عقيده‏اند كه احقاق حق ناظر به دعاوى كيفرى و فصل خصومت ناظر به دعاوى حقوقى است، چرا كه مطلوب در دعاوى كيفرى كشف حقيقت و در دعاوى حقوقى فصل خصومت و بر طرف كردن منازعه است.

به نظر مى‏رسد تفكيك يادشده دليلى ندارد. از سوى ديگراساس دستگاه قضايى در دعاوى بايستى كشف حقيقت و احقاق حقوق باشد نه صرفا فصل خصومت و در اين مورد تفاوتى ميان دعاوى حقوقى و كيفرى وجود ندارد. بله در دعاوى كيفرى كشف حقيقت‏يك مساله اساسى و محورى است و نمى‏توان از آن چشم پوشى كرد ولى در دعاوى حقوقى چنانچه حقيقت كشف نشد بايستى به گونه‏اى منازعه را پايان داد. و بدان جهت است كه فقهاء در تعريف «قضاء» گاهى با فصل خصومت و در برخى موارد به احقاق حق اشاره كرده‏اند و تفاوتى بين دعاوى حقوقى و كيفرى نگذاشته‏اند. شايد براى تفاوت گذاشتن بين احقاق حق و فصل خصومت بتوان چنين گفت كه هر احقاق حقى فصل خصومت است ولى هر فصل خصومتى احقاق حق نيست. بنابر اين احقاق حق، خاص است و در درجه نخست بايستى هم در دعاوى كيفرى و هم مدنى مد نظر قرار گيرد.

بخش دوم:همانگونه كه پيش از اين گذشت، قاضى تحكيم يكى ازنهادهاى فقهى است كه در قوانين مدون سابقه نداشته و با تصويب قانون تشكيل دادگاههاى عمومى، رسما وارد قلمرو قوانين ايران گرديد. اگر چه قانونگذار ايران در گذشته بر اساس ماده 632 آئين دادرسى حقوقى، نهادى را تحت عنوان «داورى‏» پذيرفته است، ولى همان گونه كه درپى خواهد آمد «داورى‏» با «قاضى تحكيم‏» از جهاتى تفاوت داشته و ماهيتا فرق مى‏كنند. از اين رو پسنديده است با توجه به مباحثى كه در پى خواهد آمد، قاضى تحكيم مورد بحث و بررسى قرار گيرد. براى شروع، پرسشهاى زير را طرح مى‏كنيم:

1 . دليل مشروعيت قاضى تحكيم چيست؟2 . آيا قاضى تحكيم در زمان غيبت امام(ع) فرض وجود دارد و آيا مى‏توان در زمان حاضر جايگاهى براى آن پيدا كرد؟ پرسش يادشده از اين رو مطرح است كه قاضى تحكيم از سوى برخى فقها از جمله شهيد ثانى در مسالك و شيخ محمد حسن‏نجفى‏در كتاب جواهرالكلام در زمان غيبت‏امام(ع) مورد انكار قرار گرفته‏است. 3 . دامنه كاربرد و شمول قاضى تحكيم تا كجاست؟ آيا صرفا در دعاوى حقوقى كاربرد دارد و يا اينكه مى‏توان در دعاوى كيفرى نيز از آن استفاده كرد؟ پرسش ديگرى كه در همين زمينه مطرح مى‏شود اين است كه آيا قاضى تحكيم حق قضاوت در حق الناس و حق الله را دارد و يا اينكه صرفا مى‏تواند در حق الناس قضاوت كند؟ 4 . آيا بعد از قضاوت قاضى تحكيم، حكم وى بر طرفين دعوا نافذ است و يا اينكه بعد از صدور حكم نيز نياز به رضايت طرفين دعوا دارد؟ 5 . آيا قاضى تحكيم علاوه به قضاوت، حق اجراى احكام به ويژه در دعاوى كيفرى را دارد يا خير؟6 . آيا قاضى تحكيم نياز به شرط اجتهاد دارد؟7 . براى روشن شدن بحث ذكر چند مقدمه ضرورى است:

الف - قضاوت از جمله مناصب به شمار مى‏رود لذا نيازمند نصب و اعطاء است و همانند مرجعيت نيست كه در صورت وجود شرايط قهرا تحقق يابد.

ب - قضاء از شاخه‏هاى ولايت است كه قاضى آن را اعمال مى‏كند و بدان جهت است كه برخى فقهاء در تعريف آن، ولايت را اخذ كرده‏اند; زيرا قضاوت بدون رنگ ولايت كارساز و مؤثر نخواهد بود.

ج - همانگونه كه حقوقدانان مى‏گويند اصل بر آزادى انسانهاست و هيچكس حق سلب آزادى از ديگرى را ندارد مگر اينكه بر اساس قرارداد اجتماعى و ضرورت‏هاى زندگى، اشخاص پاره‏اى از آزادى‏هاى خود را محدود كرده و آن را به حكومت واگذار كنند تا بدينوسيله جامعه اداره شود. اصل مزبور در دين اسلام نيز پذيرفته شده است و فقهاء بيان كرده‏اند كه حكومت و سلطنت ذاتا از آن خداوند است و هيچكس بر ديگرى ولايت ندارد و اصل عدم ولايت و سلطنت هر يك از انسان‏ها بر ديگرى است، با اين تفاوت كه استثناء اصل يادشده به لحاظ مبانى وخواستگاه دين اسلام تفاوت مى‏كند و بدين لحاظ استثناء را اينگونه بيان مى‏كنند: مگر اينكه در موردى از ناحيه شارع مقدس (خداوند) دليل داشته باشم كه رضايت‏شخص معتبر نيست و بايستى در مورد وى اعمال ولايت‏شود و يا اينكه شارع پذيرفته باشد كه در صورت رضايت‏شخص اعمال ولايت در مورد وى صحيح است. و دقيقا به همين دليل است كه پيش‏تر گفته شد قضاوت از مناصب به شمار مى‏رود لذا نيازمند نصب و اعطا است.قضاوت از جمله مواردى است كه شخصى با عنوان «قاضى‏» نسبت به ديگرى حق ولايت دارد و اين ولايت‏يا بايستى با اذن شارع صورت پذيرد و يا اينكه خود شخص صرف نظر از اذن امام(ع) به قاضى، اعمال چنين ولايتى را بپذيرد.

د - قاضى بر دو قسم است، قاضى منصوب و قاضى غير منصوب. قاضى منصوب كسى است كه از ناحيه امام معصوم(ع) نصب شده است. واين نصب گاهى خاص ست‏يعنى امام(ع) به خصوص كسى را نصب مى‏كند و گاهى نصب عام است‏يعنى امام(ع) شخص يه خصوصى را نصب نكرده ولى به طور كلى صفات ويژه‏اى را براى قاضى بيان كرده است به گونه‏اى كه هر كس واجد آن صفات باشد مى‏تواند قضاوت كند.

اما قاضى غير منصوب يا قاضى تحكيم كسى است كه ابتداءوبالذات براى قضاوت نصب نشده بلكه د صورت تراضى اصحاب دعوا حق قضاوت دارد و تراضى آنها با توجه به اجازه شارع مقدس به چنين توافقى، به وى حق اعمال ولايت مى‏دهد.

ه - شخص در صورتى مى‏تواند قضاوت كند كه حداقلشرائط ذيل را داشته باشد: 1 . بلوغ 2 . كمال عقل 3 . طهارت مولد 4 . ذكوريت 5 . اجتهاد 6 . ايمان 7 . عدالت 8 . نصب.

ى - قاضى تحكيم كسى است كه طرفين دعوا به قضاوت وى راضى باشند و بايستى داراى همه شرائط يادشده باشد مگر نصب ابتدائى از ناحيه امام(ع) خواه نصب عام يا خاص. اكنون با توجه به اين مقدمات به اصل بحث و پاسخ پرسشهاى مطرح شده مى‏پردازيم.

دليل مشروعيت قاضى تحكيم مشروعيت قاضى تحكيم مورد پذيرش مشهور فقها قرار گرفته و دليل‏هايى از كتاب، سنت و اجماع بر آن اقامه كرده‏اند و درباره آن ادعاى اجماع و عدم خلاف شده است. عمده‏ترين دليل را مى‏توان روايات بر شمرد از جمله روايت ابى خديجه كه مرحوم آيت الله خويى نيز به آن استناد جسته‏اند. «اياكم ان يحاكم بعضكم بعضا الى اهل الجور، ولكن انظروا الى رجل منكم يعلم شيئا من قضايانا فاجعلوه بينكم فانى قد جعلته قاضيا فتحاكموا اليه. «مبادا يكى از شما ديگرى را نزد اهل جور به محاكمه بكشاند بنگريد و مردى از خودتان را كه پاره‏اى از احكام ما را مى‏داند ميان خودتان قاضى قراردهيد من نيز وى را قاضى قرار مى‏دهم. بنابر اين نزد وى تحاكم كنيد.

وجه استدلال اين است كه عبارت «فاجعلوه‏» يا «فليرضوا» كهدر برخى ديگر از روايات آمده است با قاضى تحكيم سازگار است. اگر منظور قاضى تحكيم نباشد «رضايت‏» و «جعل‏» طرفين دعوا چه لزومى داشت، بلكه كافى بود بفرمايد: در صورت اختلاف و منازعه به كسى كه پاره‏اى از احكام مارا مى‏داند «مراجعه‏» كنيد، چرا كه من او را ميان شما قاضى قرار داده‏ام. ولى امام(ع) از تعبير «رضايت‏» و «جعل‏» استفاده مى‏كند نه «مراجعه‏» و اين بدين معناست كه اگر شما به كسى «راضى‏» شديد من هم آن را قبول دارم و شما نزد چنين كسى تحاكم كنيد.

مرحوم آيت الله خويى دلالت اين روايات را بر نصب ابتدايىقاضى از جانب امام نمى‏پذيرد و آن را از ادله نصب قاضى مطلق (غير تحكيم) نمى‏شمارد، ايشان در اين باره مى‏فرمايد: «ولكن الصحيح ان الرواية غير ناظرة الى نصب القاضي ابتدا وذلك لان قوله(ع): فاني قد جعلت قاضيا متفرع على قوله: فاجعلوه وهو القاضي المجعول من قبل المتخاصمين فالنتيجة ان المستفاد منها ان من جعله المتخاصمان بينهما حكما هو الذي جعله الامام قاضيا. «ولى صحيح اين است كه روايت نظرى به نصب قاضى ابتدايى (غير تحكيم) ندارد چرا كه سخن امام(ع) كه فرموده: «فانى قد جعلته قاضيا» متفرع است بر اين سخن او كه فرموده: «فاجعلوه‏» و منظور از «فاجعلوه‏» همان قاضى است كه اطراف دعوا آن را پذيرفته‏اند بنابر اين نتيجه اين مى‏شود كه هر كسى را اصحاب دعوا حكم قرار دهند. امام نيز همو را قاضى قرار داده است.

دليل ديگرى كه مى‏توان در مورد مشروعيت قاضى تحكيماقامه كرد بناى عقلاء است چرا كه حكميت بين افراد امرى است كه از دير باز بين عقلا وجود داشته و همانگونه كه پيش از اين گفته شد، با توجه به آيات قرآن كريم و شواهد تاريخى در زمان پيامبر(ص) نيز سابقه داشته است و قرآن كريم آن را ردع نكرده و امامان برگوار(ع) نيز نهى نكرده‏اند و اين دليل بر پذيرفته شدن قاضى تحكيم نزد شارع مقدس است. سيره متشرعه نيز گواه صادقى است بر مشروعيت قاضى تحكيم نزد شارع مقدس.

فرض قاضى تحكيم در زمان غيبت:همانگونه كه ذكر شد قاضى تحكيم كسى است كه همه شرائط قضاوت را دارد مگر اينكه منصوب از ناحيه امام(ع) نيست بلكه صرفا طرفين دعوا رضايت به قضاوت وى داده‏اند. ولى پاره‏اى از فقهاء با عنايت به روايات صادر شده كه همه فقهاء جامع الشرائط را در زمان غيبت نائب امام(ع) مى‏داند، وجود قاضى تحكيم را در زمان غيبت منكر شده‏اند، چرا كه با توجه به ضرورت شرط اجتهاد در امر قضاوت همه كسانى كه صلاحيت قضاوت دارند داراى ولايت قضايى هستند، بنابر اين در زمان غيبت قاضى واجد شرايط ولى غير منصوب، وجود ندارد تا طرفين دعوا نسبت به او تراضى كنند.

در اين باره مى‏توان به روايتى كه مشهور به مقبوله عمر بنحنظله است اشاره كرد: «عن عمر بن حنظلة، قال: سالت ابا عبدالله(ع) عن رجلين من اصحابنا بينهما منازعه فى دين او ميراث فتحاكما الى السلطان والى القضات ايحل ذلك؟ قال: من تحاكم اليهم في حق او باطل فانما تحاكم الى الطاغوت .. قلت: فكيف يصنعان؟ قال: ينظران من كان منكم ممن قد روى حديثنا ونظر فى حلالنا وحرامنا وعرف احكامنا، فليرضوا به حكما، فانى قد جعلته عليكم حاكما و .... عمر بن حنظله گفت: از امام صادق(ع) پرسيدم: آيا صحيح است كه دو نفر از شيعيان اگر در مورد «دين‏» يا «ميراثى‏» با هم اختلاف پيدا كردند به سلطان يا قضات وقت مراجعه كنند؟ امام(ع) در پاسخ فرمودند: هر كس براى قضاوت نزد آنها برود، خواه براى حق يا باطل، به طاغوت روى آورده است. وى مى‏پرسد چاره چيست؟ امام(ع) مى‏فرمايد: به كسى مراجعه كنند كه احاديث ما را نقل مى‏كند و احكام حلال و حرام ما را مى‏شناسد، چنين شخصى را بعنوان قاضى بپذيريد و من وى را بر شما حاكم قرار دادم.

بنابر استدلال بسيارى از فقهاء روايت‏يادشده دلالت روشنبه نفوذ قضاوت مجتهدين جامع الشرائط دارد و امام صادق(ع) به طور كلى همه آنها را منصوب به قضاوت كرده است، چرا كه فرموده‏اند: «هر كس آگاه به حلال و حرام ما باشد و بتواند احكام ما را بشناسد حاكم بر شماست و شما بايستى براى امر قضاوت به وى مراجعه كنيد. از اين رو گفته شده در زمان غيبت امام(ع) قاضى غير منصوب نداريم، حتى برخى فقهاء، همچون شيخ محمد حسن نجفى فرموده: فرض وجود قاضى تحكيم مربوط به زمانى قبل از امام صادق(ع) مانند عصر پيامبر(ص) است ولى از زمان امام صادق(ع) به بعد قاضى تحكيم متصور نيست. مرحوم شهيد ثانى نيز در كتاب مسالك الافهام فرموده‏اند: از آنجا كه حكم همه مجتهدين در زمان غيبت نافذ است قاضى تحكيم وجود ندارد.مرحوم سيد على طباطبائى هم در اين باره مى‏فرمايد: از آنجا كه همه فقهاء در عصر غيبت منصوب و ماذون در امر قضاوت هستند، بحث از قاضى تحكيم كم فائده است. در اينجا مناسب است كه به بحث درباره اصل مساله ولايت قضايى همه فقهاء جامع الشرائط پرداخته شود. كه اولا: دليل نصب آنها بر امر قضاوت چيست؟ ثانيا، آيا همه مجتهدين ولايت قضايى بالفعل دارند؟ ثالثا، آيا ثبوت ولايت قضايى براى همه فقهاء، مطلق است و يا اينكه تابع شرائطى است و آيا آن شرائط در حال حاضر وجود دارد؟ مساله ولايت قضايى فقيه مورد توافق همه فقهاء است و شك و شبهه در آن راه ندارد. با اين تفاوت كه برخى دليل نصب فقيه را بر امر قضاوت لفظى دانسته و به رواياتى از قبيل مقبوله عمر بن حنظله تمسك مى‏جويند. برخى ديگر چون در سند يا دلالت روايات يادشده خدشه كرده‏اند، امر قضاوت را واجب كفايى دانسته و دليل نصب آن را «اصل ضرورت حفظ نظام‏» كه يك دليل عقلى است مى‏دانند.

در صورتى كه دليل بر ولايت فقهاء عقلى و از نوع وجوبكفايى باشد، بطور مسلم گستره دليل عقلى و وجوب كفايى نسبت به افراد، تا اندازه‏اى خواهد بود كه از معضله اختلال نظام جلوگيرى كند و بيشتر از آن ضرورتى نداشته و چه بسا موجب اختلال نظام شود. بنابر اين در صورتى كه فقيهى اداره امور جامعه را اعم از قضايى و غير قضايى بدست گرفت و به اوضاع جامعه سامان بخشيد، عقلا ديگر موضوعى باقى نمى‏ماند تا فقيه ديگر دست‏اندركار آن شود. چرا كه مشكل اختلال نظام بر طرف شده لذا نه وجوبى بر عهده ديگران است و نه نصب آنها ضرورت دارد، بلكه صحيح هم نخواهد بود. بنابر اين در تحليل يادشده همه فقهاء، منصوب به امر قضاوت نيستند اگر چه شايستگى آن را دارا باشند، لذا قاضى تحكيم يا غير منصوب كه صرفا طرفين دعوا درباره آن تراضى كنند، فرض وجود دارد.

اما در صورتى كه دليل ولايت قضايى فقهاء، ادله لفظى ازقبيل مقبوله عمر بن حنظله باشد و روايات يادشده چنان اطلاقى داشته باشند كه براى همه فقهاء منصب قضاوت را جعل كرده باشند، بطور مسلم با توجه به دليل عقلى كه عبارت است از حفظ نظم و انسجام جامعه، چنين اطلاقى در شرائط زمانى صدور روايات قابل قبول است نه در شرائط كنونى. توضيح اينكه به خوبى روشن است كه امامان معصوم(ع) به جز امام على(ع)، هيچگاه فرصت تشكيل حكومت پيدا نكردند و افرادى ظالمانه حكومت را غصب نبوده و امامان معصوم(ع) و پيروان آنان را منزوى كردند. در آن شرائط شيعيان در خفقان به سربرده و به سختى تحت نظر بودند، در عين حال آنان جامعه‏اى را تشكيل داده بودند و مى‏بايست امور آنها اداره شود و مشكلات آنان مرتفع گردد، چرا كه طبيعت جامعه نياز به قانون و مقررات دارد و در پاره‏اى موارد روابط حقوقى بين افراد مشكلات و اختلافاتى را به وجود مى‏آورد كه نيازمند قضاوت است. و اين در حالى است كه شيعيان، سازمان حكومتى را براى اداره امور خويش نداشتند.

در همين شرائط ائمه(ع) پيروان خويش را از عرض حال بهحكومت وقت منع مى‏كردند، چرا كه روى آوردن به حكومت، موجب تقويت و تاييد آن مى‏شد و آن بزرگواران با توجه به آيه شريفه قرآن راضى به اين امر نبودند. الم تر الى الذين يزعمون انهم آمنوا بما انزل اليك وما انزل من قبلك يريدون ان يتحاكموا الى الطاغوت وقد امروا ان يكفروا به ويريد الشيطان ان يظلهم ضلالا بعيدا». «آيا نمى بينى كسانى را كه گمان مى‏كنند به آنچه كه به تو و قبل از تو فرو فرستاده شده ايمان آورده‏اند، آنها مى‏خواند تحاكم بسوى طاغوت ببرند و حال آنكه بدانها فرمان داده شده كه به آن كفر ورزند و شيطان مى‏خواهد آنها را گمراه كند گمراهى بعيد.».

قضاى روايت عمر بن حنظله و سائر روايات دلالت روشنىامر دارد. و از كلام مرحوم صاحب جواهر در رد قاضى تحكيم در زمان غيبت، مى‏توان چنين استفاده كرد كه دليل نصب مجتهد به صورت عام، اختصاص به زمان حاكميت «جور» دارد و زمان حكومت «عدل‏» را در بر نمى‏گيرد: «.. نعم يتصور فيما قبله مما لا اذن فيه لمطلق المجتهد كزمن النبي(ص) بل لعله خاص فيه ايضا، لظهور دليل نصب المجتهد فى جميع زمان الجور الذى نهينا فيه عن المرافعة الى قضاتهم من حيث غلبة الجائرين‏». بله قاضى تحكيم در زمان قبل از امام صادق(ع) مانند زمان پيامبر(ص) كه براى همه مجتهدان اجازه قضاوت نبوده قصور مى‏شود، چرا كه دليل نصب مجتهد در همه زمانهايى است كه حكومت «جور» وجود دارد وما به خاطر غلبه جائرين از مرافعه به آنها نهى شده‏ايم‏».

نكته‏اى كه از كلام مرحوم صاحب جواهر بدست مى‏آيد ومى‏توان در تاييد سخن فوق از آن استفاده كرد، اين است كه چرا در زمان پيامبر(ص) افراد صلاحيتدار و يا بتعبير ايشان «مجتهدين‏» نصب عام نداشته‏اند؟ آيا جز اين است كه شرائط زمان امام صادق(ع) در زمان پيامبر(ص) وجود نداشته و آن بزرگوار به دليل داشتن حكومت از چنان تدبيرى بى‏نياز بوده‏اند؟ پر واضح است كه پذيرفتن نظريه دلالت قضايى بالفعل براى همه فقهاء در زمان كنونى، جامعه را دچار آشفتگى و بى ثباتى مى‏كند، زيرا اگر قرار باشد هر مجتهدى در شهر يا روستاى خويش دست‏اندر كار قضاوت شود كشور به مثابه جامعه ملوك الطوائف خواهد شد كه در هر بخشى از آن قانونى ويژه حاكم است و اين امر باعث اختلاف شديد و درگيرى بين مردم مى‏شود. بدون شك شارع مقدس كه اهتمام به يكپارچگى و وحدت امت اسلامى دارد، رضايت به چنين امرى نمى‏دهد و هرگز نمى‏خواهد كه جامعه مسلمانان دچار از هم گيختگى شود.

به عبارت ديگر مى‏توان گفت، مساله نصب عام، يك حكمشرعى الهى نيست تا تخطئ از آن امكان ناپذير باشد. بلكه يك حكم ولايى است (لذا امام صادق(ع) فرموده‏اند انى جعلته عليكم حاكما» كه با توجه به آن شرائط زمانى صحيح بوده است ولى در صورتى كه شيعيان موفق به تشكيل حكومت‏شوند و فقيه جامع الشرايطى حاكم شود، مسالة ولايت قضايى براى همه مجتهدين منتفى است و ضرورت عقل آن را نمى‏پذيرد. و به لحاظ همين ضرورت است كه مساله تعدد امام در زمان واحد در پاره‏اى روايات نفى شده است: «الشركة في الملل تؤدى الى الاضطراب‏»: شريكى شدن حكومت و كشوردارى منجر به اضطراب مى‏شود.

در كتاب علل الشرائع چنين آمده است:«فان قال: فلم لا يجوز ان يكون فى الارض امامان فى وقت واحد او اكثر من ذلك؟ قيل لعلل منها: انه لو كانا امامين كان لكل من الخصمين ان يدعو الى غير ما يدعو اليه صاحبه فى الحكومة ثم لا يكون احدهما اولى بان يتبع من صاحبه، فتبطل الحقوق والاحكام والحدود.» «اگر بپرسند: چرا وجود دو امام يا بيشتر از آن در زمان واحد در زمين جايز نيست گفته خواهد شد به چندين علت; از جمله اينكه اگر دو امام وجود داشته باشد، هر يك از دو نفر كه با هم به نزاع برخاسته‏اند مى‏تواند به نزد امام ديگرى غير از امامى كه رفيقش براى رفع نزاع نزد وى رفته مراجعه كند، آنگاه هيچيك از آن دو ملزم نيست كه از رفيقش پيروى كند در نتيجه موجب ضايع شدن حقوق و احكام و حدود مى‏گردد».

اگر گفته شود دو روايت‏يادشده مربوط به ولايت عامه استنه ولايت قضايى، در پاسخ گفته مى‏شود: اولا ولايت قضايى شاخه‏اى از ولايت عامه است. ثانيا چون هر دو در ارتباط با اداره امور جامعه است، تعدد آنها منجر به مشاجره وكشمكش مى‏شود و باعث تضييع حقوق، حدود و احكام مى‏گردد لذا بايستى از تعدد آن جلوگيرى نمود و در اين مورد تفاوتى بين ولايت عامه و ولايت قضايى وجود ندارد.

قلمرو و كاربرد قاضى تحكيمهمانگونه كه سابقا ذكر شد پرسش اين است كه دامنه كاربرد قاضى تحكيم تا كجاست، آيا صرفا در دعاوى حقوقى كاربرد دارد و يا در مورد دعاوى كيفرى نيز مى‏توان آن را به كار گرفت؟ از سوى ديگر، آيا قلمرو آن صرفا در حق الناس يا حقوق خصوصى است و يا در حق الله يا حقوق عمومى نيز كاربرد دارد؟ برابر ماده (6) قانون تشكيل دادگاههاى عمومى و انقلاب كه بصورت عام نگارش شده، قضات تحكيم مى‏توانند هم در دعاوى حقوقى و هم دعاوى كيفرى قضاوت كنند.

از ديدگاه فقه نيز اطلاق دليل مشروعيت قاضى تحكيم اقتضاء مى‏كند كه وى بتواند هم در دعاوى حقوقى و هم دعاوى كيفرى قضاوت كند. در اين باره مى‏توان به روايت ابى خديجه از امام صادق(ع) اشاره كرد: «اياكم ان يحاكم بعضكم بعضا الى اهل الجور ولكن انظروا الى رجل منكم يعلم شيئا من قضايانا فاجعلوه بينكم، فانى جعلته قاضيا فتحاكموا اليه.» «مبادا هر يك از شما ديگرى را نزد اهل جور به محاكمه بكشاند، بلكه در بين خود نگاه كنيد و شخصى را كه چيزى از احكام مى‏داند ميان خود قرار دهيد، به درستى كه من او را ميان شما قاضى قرار دادم، پس مرافعه خود در نزد وى بريد.» مرحوم فاضل هندى در مورد بحث مى‏فرمايد: «وحكمه لازم نافذ فى كل الاحكام فى حقوق الناس وحقوق الله حتى العقوبات للعمومات‏». «حكم قاضى تحكيم در همه احكام اعم از حقوق الناس وحقوق الله حتى در مجازاتها به دليل عام بودن دليل مشروعيت، نافذ ولازم است.

به عقيده برخى ديگر، قلمرو قضاوت قاضى تحكيم محدود بهحقوق خصوصى يا حق الناس است و دامنه قضاوت وى حقوق عمومى با حق الله را در بر نمى‏گيرد، زيرا قاضى تحكيم در فرض رضايت طرفين دعوا مشروعيت دارد و فلسفه تعيين آن در قانون ساده بودن و سرعت در امر رسيدگى است از اين رو نمى‏توان آن را به حقوق عمومى با حق الله توسعه داد چرا كه در چنين مواردى شاكى يا مدعى خصوصى وجود ندارد و حكومت مستقيما وارد عمل شده و به مساله رسيدگى مى‏نمايد لذا تراضى طرفين دعوا بى معناست و قاضى تحكيم مفهومى ندارد. و بدين لحاظ مرحوم شهيد ثانى مى‏فرمايد: «نعم يختص بحق الآدمى حيث انه متوقف على نصب المتخاصمين فلا يحكم فى حقوق الله اذ ليس لها خصم معين‏».

«بله قاضى تحكيم ويژه حق الناس است زيرا مشروعيت آن برتراضى طرفين دعوا توقف دارد. بنابر اين در حقوق الله نمى‏تواند قضاوت كند زيرا در اين موارد شاكى خصوصى وجود ندارد. صاحب جواهر و فاضل هندى گفته‏اند كه شيخ طوسى در كتاب «نهايه‏» و «اقتصاد» همين عقيده را دارد. به عبارت ديگر در حقوق عمومى يا حق الله اساسا تراضى نقشى ندارد و غالبا مرتكب جرم در صدد فرار از قانون و مجازات است، لذا نمى‏توان رسيدگى را به رضايت مرتكب واگذار كرد. جاى بسى تعجب است كه چگونه مرحوم فاضل هندى در عبارت يادشده عقيده دارند كه قاضى تحكيم حق قضاوت در حق الله را نيز دارد. تمسك ايشان به عمومات ادله مشروعيت قاضى تحكيم، كارساز نيست، زيرا همانگونه كه گفته شد اساس قاضى تحكيم بر تراضى است. بنابر اين نسبت به حقوق عمومى يا حق الله اساسا اطلاق يا عمومى وجود ندارد.

لزوم حكم بعد از قضاوت:از آنجا مشروعيت قاضى تحكيم بر اساس تراضى طرفين دعوا است لذا يكى از مسائل مورد بحث اين است كه آيا علاوه بر تراضى قبل از حكم، نيازمند به تراضى بعد از حكم هم هستيم يا خير؟ قانونگذار در اين مورد وظيفه را مشخص نكرده است، ولى در ميان فقها دو نظريه وجود دارد. اكثر آنها عقيده دارند كه بعد از تراضى و صدور حكم، نيازى به قبول و رضايت به حكم نيست و راى قاضى بر طرفين نافذ ولازم است. در اين مورد مرحوم محقق حلى مى‏فرمايد: «لو تراضى الخصمان بواحد من الرعية فترافعا اليه فحكم لزمهما حكمه ولا يشترط رضاهما». اگر طرفين دعوا شخصى را بعنوان قاضى پذيرفتند و نزد وى طرح دعوا كردند و قاضى حكم صادر كرد، حكم وى بر طرفين دعوا لازم است و رضايت آنها شرط نيست.

مرحوم آيت الله خوانسارى در شرح عبارت كتاب قواعدعلامه حلى چنين مى‏گويد: «اگر دو نفر در مورد قضاوت كردن شخصى كه شرائط اجتهاد را دارد تراضى كردند، سپس وى حكم صادر كرد، حكم وى بر آنها نافذ و لازم است، زيرا روايتى كه دليل تشريع قاضى تحكيم است از رد و انكار حكم قاضى تحكيم منع كرده است. منظور ايشان از روايت، همان حديث مقبوله عمر بن حنظله كه سابقا ذكر كرديم. البته در اين باره، استثنايى وجود دارد و آن در مورد حكم كردن به ديه بر عاقله است، چرا كه بايستى رضايت وى را بعد از حكم مد نظر قرار داد. در ميان فقهاى شيعه مرحوم علامه در كتاب تحرير الاحكام با نفوذ حكم قاضى تحكيم بعد از قضاوت مخالفت كرده و آن را نپذيرفته است.

به نظر مى‏رسد نظر مشهور فقها صحيح باشد و علاوه بردليلى كه مرحوم خوانسارى ذكر كرده‏اند، مى‏توان گفت، اساس تشريع قضاوت براى رفع اختلاف و فصل خصومت است، اگر قرار باشد رضايت طرفين بعد از حكم لازم باشد، غالبا اختف مرتفع نمى‏شود زيرا در بيشتر موارد محكوم عليه حكم را نخواهد پذيرفت. لذا على القاعده بايستى حكم نافذ و لازم باشد مگر در مواردى كه قاضى مرتكب خطا شده است. از سوى ديگر ممكن است از ديدگاه حقوقى گفته شود توافق طرفين در مراجعه به قاضى تحكيم، مانند داورى يك نوع قرارداد خصوصى است كه به حكم ماده (10) قانون مدنى ايران الزام آور است و هر يك از طرفين بايستى به آثار و لوازم آن گردن نهند.

اجراى احكامچانچه صدور حكم از ناحيه قاضى تحكيم در دعاوى مدنى صورت بگيرد و محكوم عليه آن را بپذيرد اشكالى وجود ندارد. ولى چنانچه محكوم عليه آن را بپذيرد و اجراى حكم نيازمند الزام باشد (مانند توقيف يا فروش اموال) و يا در دعاوى كيفرى قاضى حكم به زدن شلاق يا حبس و يا قصاص بدهد، آيا قاضى تحكيم حق اجراى حكم و الزام را دارد يا خير؟ آنچه كه در قانون تشكيل دادگاههاى عمومى و انقلاب ذكر شده صرفا قضاوت است و در مورد اجراى حكم سخنى به ميان نيامده است و ضرورى است كه قانونگذار حكم آن را روشن كند. در فقه ميان فقها دو نظر وجود دارد. مرحوم فاضل هندى در شرح عبارت علامه در كتاب قواعد به هر دو نظر اشاره كرده است.

«وهل له الحبس واستيفاء الحدود العقوبة اشكال من عمومادلة الامر بالمعروف والنهى عن المنكر وادلة التحكيم الناهية عن الرد على من له اهلية وافضاء تعطيلها الى الفساد وقول الصادق(ع) لحفص بن غياث اقامة الحدود الى من اليه الحكم وهو خيرة السيد والشيخ فى التبيان وجماعة ومن الاحتياط فى الدماء وعصمتها واشتراك الحدود بين حق الله وحق الناس والتحكيم انما هو في حقوق الناس وهو قول الشيخ فى النهاية والاقتصاد وسلار وجماعة.» «در اين مورد كه آيا قاضى تحكيم حق حبس و اجراى مجازات را دارد اشكال است چرا كه از يك نظر بخاطر عموم ادله امر به معروف و نهى از منكر و بخاطر ادله مشروعيت قاضى تحكيم كه از نپذيرفتن حكم كسى كه صلاحيت براى قضاوت دارد نهى نموده و بخاطر اينكه عدم اجراى احكام موجب تعطيل شدن احكام و باعث فساد مى‏گردد و همينطور بخاطر روايت‏حفص بن غياث از امام صادق(ع) كه فرموده اقامه حدود بدست كسى است كه حكم را صادر كرده است، بايد پذيرفت كه اجراى حكم به دست قاضى تحكيم است. اين نظر را سيد مرتضى و شيخ طوسى در تفسير تبيان و گروهى ديگر برگزيده‏اند. ولى از نظر ديگر به خاطر احتياط و حفظ خون انسان‏ها و به خاطر مشترك بودن حدود، بين حق الله و حق الناس، در حاليكه تحكيم فقط در مورد حقوق الناس ممكن است، بايد پذيرفت كه قاضى تحكيم حق اجراى حكم را ندارد شيخ طوسى در كتاب نهاية وكتاب اقتصاد خود و همچنين سلار و گروهى ديگر، اين نظر را برگزيدند.».

با توجه به وجوهى كه مرحوم فاضل هندى براى لزوم اجراىحكم بدست قاضى تحكيم ذكر كرده است، به خوبى روشن است كه سخن ايشان ناظر به زمانى است كه حكومت عدل وجود ندارد، و الا در فرض وجود حكومت عدل اگر امر بمعروف ونهى از منكر نيازمند به عمليات اجرايى باشد بايستى بدست‏حكومت انجام پذيرد. هم چنين چون فرض اين است كه قاضى تحكيم در حكومت پذيرفته شده است، در صورت صدور حكم طبق ضوابط، دستگاه قضايى مانند راى داورى ملزم به اجراى آن است و مساله تعطيل احكام و يا مخالفت و رد قضاى تحكيم بوجود نمى‏آيد. بنابر اين اين وجوه يادشده نمى‏تواند دليل بر اجراى حكم بدست قاضى تحكيم باشد. به نظر مى‏رسد از آنجا كه فلسفه تعيين قاضى تحكيم در قانون، تسريع در امر رسيدگى است و از سوى ديگر اجراى احكام واستيفاى حدود به تشكيلات اجرايى نياز دارد، اجراى احكام خارج از وظيفه قاضى تحكيم است و همچون داورى، اجراى حكم بايستى به دست‏حكومت انجام پذيرد. و از نظر ضوابط فقهى و قانونى نيز منعى در اين باره وجود ندارد.

آيا قاضى تحكيم نياز به شرط اجتهاد دارد؟از جمله مباحث مهم در قضاء «شرط اجتهاد» در قاضى بطور كلى و در قاضى تحكيم به خصوص است، بيشتر فقهاء شرط يادشده را براى قاضى خواه منصوب يا غير منصوب (تحكيم)، لازم مى‏دانند. در ميان فقها، صاحب جواهر شرط اجتهاد را در مطلق قاضى اعم از منصوب و غير منصوب نپذيرفته است. اين عقيده به ميرزاى قمى نيز نسبت داده شده است. مرحوم آيت الله خوئى نيز شرط مزبور را در خصوص قاضى تحكيم مردود دانسته است. به نظر ميرسد مناسب است بحث را با طرح اين پرسش دنبال كنيم كه از نظر ثبوتى علت‏شرط بودن اجتهاد چيست؟ آيا طبيعت قضاوت با شرط بودن اجتهاد ملازمه دارد، بدين معنى كه قضاوت بدون اجتهاد امكان ناپذير نيست؟ و يا اينكه علت بودن چنين شرطى، امرى خارج از طبيعت قضاوت است و آن عبارت است از «ولايت‏» يا «اهرم قدرت‏» و يا به عبارت ديگر لزوم داشتن «اذن‏»؟

با بررسى صورت نخست نمى‏توان پذيرفت كه طبيعتقضاوت با اجتهاد ملازمه دارد، چرا كه «قضاء» يعنى حكم و فصل خصومت و اين امر براى هر شخصى كه آگاه به ضوابط و مقررات است امكان پذير مى‏باشد. روشن‏ترين دليل، وقوع آن در عالم خارج است چرا كه بيشتر قضاوت‏ها بدست اشخاص غير مجتهد صورت مى‏پذيرد. به ديگر سخن، بنابه تعبير مرحوم صاحب جواهر، مدار و ملاك در امر قضاوت حكم به حق است و هر كسى كه بتواند حق را اثبات كند استحقاق قضاوت دارد خواه مجتهد باشد يا نباشد.

بررسى صورت دوم: به نظر ميرسد از نظر ثبوتى نياز بهعنصر «ولايت‏» يا «اذن‏» باعث‏شد كه اجتهاد را در قضاوت شرط بدانند، چرا كه بدون در دست داشتن اهرم ولايت‏يا قدرت و يا اذن از ناحيه شراع، قضاوت كارساز و مؤثر نيست زيرا فصل خصومت كه نتيجه قضاوت محسوب مى‏شود زمانى تحقق مى‏يابد كه طرفين دعوا ملزم به پذيرش حكم باشند و اين امر با وجود ولايت و اذن از ناحيه شارع عملى خواهد بود، چرا كه اصل، عدم ثبوت ولايت هر شخصى بر ديگرى است. از سوى ديگر از نظر اثباتى مجتهد قدر متيقن از كسانى است كه به دليل لفظى يا عقلى به وى اعطاء ولايت‏يا اذن شده است.

بنابر اين نياز به ولايت‏يا اهرم قدرت علت لزوم شرط اجتهاددر قضاوت است و الا از نظر ثبوتى علت ديگرى نمى‏تواند داشته باشد. لذا مرحوم صاحب جواهر بعد از اينكه لزوم شرط اجتهاد را در قاضى بطور كلى نفى كرده مى‏فرمايند: «... نعم قد يقال بتوقف صحة ذلك على الاذن منهم لقول الصادق(ع) ... و غير ذلك مما يقتضى توقف صحة الحكم وترتب اثره على الاذن والنصب‏». «... بله ممكن است گفته شود صحت قضاوت متوقف بر اذن از ناحيه امامان معصوم(ع) است و آن به خاطر سخن امام صادق(ع) .. و ديگر ادله‏اى است كه صحت‏حكم و ترتب اثر بر آن را متوقف بر اذن و نصب از ناحيه امامان معصوم(ع) مى‏داند.

از ديگر سو همان گونه كه پيش از اين گفته شد، در روزگارحاكميت طاغوت، شيعيان بنابه تعاليم امامان معصوم(ع) از اينكه مرافعه خود را براى داورى نيز طاغوت ببرند منع شده بودند، از اين رو چاره‏اى جز آن نبود كه براى حل اختلافات و منازعات شيعيان، به افرادى از خود آنها بطور جداگانه اجازه قضاوت داده شود، و مسلما اجازه به معناى شايستگى كافى نبوده بلكه اجازه‏اى كه همراه با رنگ ولايت باشد لازم بود تا قضاوت، كارساز و مؤثر واقع شود. به طور مسلم افراد يادشده بايستى مشخص بوده و ويژگيهايى را داشته باشند تا هر كسى دست‏اندركار قضاوت و اعمال ولايت نشود. در واقع اين مر يك نوع سازمان بخشيدن و ايجاد نظم در جامعه شيعيان به شمار مى‏رود و افراد مزبور كسانى جز مجتهدين يا افرادى كه قادر به فهم احكام دين هستند نخواهند بود.

ولى در زمانى كه حكومت عدل بر قرار شود و فقيه عادلزمام امور را بدست بگيرد، وى با تشكيلات حكومتى به اداره امور مى‏پردازد و همه ملزم به پيروى هستند و ديگر لزومى ندارد كه هر شخص داراى صلاحيت قضايى، به طور جداگانه ولايت قضايى داشته باشد تا نيازمند به وجود شرط اجتهاد باشيم، چرا كه با وجود حكومت، قدرت و ولايت ركزيت‏يافته و همه قدرتها بايستى در طول ولايت فقيه عادل قرار گيرند. حتى اگر قاضى، مجتهد جامع الشرائط نيز باشد با توجه به مباحث گذشته، وى ولايت بالفعل ندارد و ولايت قضايى او در طول ولايت‏حاكم عادل است.

نكته شايان توجه اينكه سخن فوق بدين معنا نيست كه غيرمجتهد مى‏تواند مستقلا ولايت قضايى داشته باشد، بلكه با دقت نظر معلوم مى‏شود كه ادعاى يادشده، همان نظريه مشهور است كه مى‏گويد قضاوت از آن مجتهد جامع الشرائط است (چه اينكه ولايت عامه از آن اوست) زيرا در اين صورت ولايت غير مجتهد در طول ولايت فقيه حاكم است (لذا گفتيم ولايت مستقل ندارد) و ولايت وى پرتويى از ولايت فقيه حاكم است كه اعمال مى‏كند، بلكه همانگونه كه گفتيم حتى اگر قاضى، مجتهد هم باشد ولايت وى مستقل نيست چرا كه وى ولايت بالفعل ندارد بلكه ولايت وى پرتوى از ولايت فقيه عادل است كه حكومت را بدست گرفته است و بدين لحاظ است كه از ديدگاه حقوقى نيز قاضى اگر چه مجتهد باشد طبق اصل پذيرفته شده، قانونى بدون جرم و مجازات و بر اساس اصول 36 و 166 و 167 قانون اساسى، مكلف است‏حكم هر دعوايى را با استناد به مواد قانونى صادر كند و حق اعمال نظر شخصى ندارد.

اصل 166 مقرر ميدارد:احكام دادگاهها بايد مستدل و مستند به مواد قانون و اصولى باشد كه بر اساس آنها حكم صادر شده است. ناگفته نماند كه ادامه اصل 167 قانون اساسى به گونه‏اى است كه دلالت بر اعمال اجتهاد در امر قضاوت مى‏كند، اصل مزبور مقرر ميدارد: «قاضى موظف است كوشش كند حكم هر دعوا را در قوانين مدرنه بيابد و اگر نيابد با استناد به منابع معتبر اسلامى يا فتاوى معتبر حكم قضيه را صادر نمايد و نمى‏تواند به بهانه سكوت يا نقص يا اجمال يا تعارض قوانين مدونه از رسيدگى به دعوا و صدور حكم امتناع ورزد». از ديدگاه حقوقى، اعمال اجتهاد در امور كيفرى پذيرفته نيست، زيرا احتياط و مصلحت در امور كيفرى اقتضا مى‏كند كه احكام روشن و مدون باشند. در امور حقوقى نيز بهتر است براى ايجاد وحدت رويه و جلوگيرى از مقام رهبرى استفتاء شود و در صورت امكان با سرعت و دقت‏خلاءهاى قانونى پر شود، چرا كه به صلاح ملت و نظام اسلامى است كه چرخ جامعه بر محور قانون اداره شود.

نتيجه اينكه سخن يادشده در مورد عدم ضرورت شرطاجتهاد در زمان حكومت عدل هيچ منافاتى با نظر مشهور كه مى‏گويند منصب قضاوت از آن مجتهد جامع الشرائط است ندارد، در عين حال ضرورتى ندارد كه قاضى مجتهد باشد لذا برخى فقها فرموده‏اند: واما فى عهد الغيبة وتشكيل الحكومة الحقة الدولة الشرعية - فما المانع من اذن ولي الامر لهؤلاء (غير المجتهدين) فى التصدى لمنصب القضاء.» «اما در زمان غيبت و تشكيل حكومت‏حق - دولت‏شرعى - چه مانعى دارد كه وى امر منصب قضاوت را به غير مجتهدين بسپارد. آنچه كه گفته شد در مورد قاضى بطور كلى بود ولى در قاضى تحكيم بحث آسان است، چرا كه اساس مشروعيت آن بر تراضى طرفين دعوا است و مساله اعمال ولايت‏يا اهرم قدرت با تراضى و پذيرفتن حكم وى از ناحيه اصحاب دعوا حل مى‏شود و نيازى به شرط اجتهاد نيست، چرا كه شرط اجتهاد براى مشرعيت اعمال ولايت است. در قاضى تحكيم همين مقدار كه شخص آگاه به ضوابط باشد و يا به تعبير صاحب جواهر توانايى احقاق حق داشته باشد كفايت مى‏كند. ما دليلى بر لزوم شرط اجتهاد در قاضى تحكيم نداريم.

قضاوت يا وحدت قاضى تحكيم با داورىداورى از جمله تاسيس‏هاى حقوقى است كه براى فصل خصومت ورفع اختلاف در معاملات طى مواد (68) تا (632) قانون آئين دادرسى مدنى پيش بينى شده است. قانون، تاسيس مزبور را تعريف نكرده است ولى برخى از نويسندگان حقوقى با توجه به مواد قانونى آن را چنين تعريف كرده‏اند: «داورى يا حكميت عبارت است از رفع اختلاف از طريق رسيدگى و صدور حكم اشخاصى كه اطراف دعوا معمولا آنها را به تراضى انتخاب مى‏كنند و يا مراجع قضايى با قرعه بر مى‏گزيند.» با توجه به مواد قانونى، داورى يك نوع حكومت قضايى خصوصى است كه افراد مى‏پذيرند تا به نحو بهترى اختلاف آنها فيصله يابد. اين حكومت‏خصوصى ضمن معامله و يا به صورت قرارداد جداگانه، صرفا در دعاوى حقوقى صورت مى‏پذيرد. لذا قانونگذار در ماده (633) آئين دادرسى مدنى مقرر داشته: «متعاملين ميتوانند در ضمن معامله به موجب قرارداد عليحده ملتزم شوند كه در صورت بروز اختلاف بين آنها، رفع اختلاف بداورى بعمل آيد...».

با عنايت به مطالب يادشده اين پرسش مطرح است كه آياقاضى تحكيم همان تاسيس داورى است‏يا تاسيسى نوپيدا است؟ بدون شك پاره‏اى نقاط مشترك بين تاسيس داورى و قاضى تحكيم به ويژه در مورد هدف تاسيس آنها يافت مى‏شود ولى پرسش در مورد انطباق كلى هر يك بر ديگرى است‏يعنى اينكه آيا قاضى تحكيم همان داورى است؟ برخى بر اين عقيده‏اند: قاضى تحكيم همان داورى است وهدف از انشاء ماده (6) قانون تشكيل دادگاههاى عمومى و انقلاب را اعلام صحت و مشروع بودن تاسيس داورى ميدانند، چه كه پس از استقرار نظام اسلامى و تغيير ساختار دادگسترى، يكى از مسائل مطروح اين بود كه آيا فصل ترافع از طريق داورى با مقررات شرع انور انطباق دارد يا خير و حكمى كه داوران صادر مى‏كنند قابل اجرا است‏يا خير؟ و اينك با تصويب ماده (6) قانون فوق‏الذكر بايد به صحت و شرعى بودن مواد راجع به داورى در قانون آئين دادرسى مدنى قائل شد.اداره حقوقى دادگسترى نيز طى نظر به مشورتى كه از وى خواسته شده بيان داشته است: ولى توجه و امعان نظر در قانونآئين دادرسى مدنى و مقايسه آن با مباحث فقهى درباره قاضى تحكيم بيانگر تفاوت ميان آن دو مى‏باشد، زيرا:

اولا، با توجه به ماده 633 قانون آيين دادرسى مدنى كهپيش از اين بيان كرديم، داورى يك نوع قرار داد است كه صرفا در دعاوى حقوقى و يا به عبارت بهتر در معاملات كارساز و مؤثر است، در حالى كه طبق توضيحاتى كه سابقا درباره قاضى تحكيم بيان كرديم، تاسيس مزبور با توجه به مباحث فقهى و با عنايت به اطلاق ماده (6) قانون تشكيل دادگاههاى عمومى و انقلاب، هم در دعاوى حقوقى و هم در دعاوى كيفرى كارساز است. به ديگر سخن قلمرو رسيدگى از طريق داورى صرفا در دعاوى حقوقى است مگر اينكه وفق ماده 675 قانون آئين دادرسى مدنى، دعاوى مربوط به ورشكستگى و دعاوى راجع به اصل نكاح و طلاق و فسخ نكاح و نسب، قابل ارجاع به داورى نيست. ماده يادشده مقرر مى‏دارد: «دعاوى مذكور زير قابل ارجاع بداورى نيست: 1 . دعواى ورشكستگى. 2 . دعاوى راجعه به اصل نكاح و طلاق و فسخ نكاح و نسب.

ثانيا; با توجه به ماده 26 لايحه قانون تاسيس اطاق‏هاى بازرگانى، داور مى‏تواند از جمله اشخاص حقوقى باشد و اشخاص حقوقى صلاحيت به عهده گرفتن داورى را دارند. لايحه يادشده مقرر مى‏دارد: «اطاقهاى بازرگانى ميتوانند در امور بازرگانى داور واقع شوند». در حالى كه قاضى تحكيم لزوما بايستى شخص حقيقى باشد و هيچگاه شخص حقوقى نمى‏تواند عهده دار امر قضاوت شود. ثالثا; با توجه به مواد 645 تا 643 قانون آيين دادرسى مدنى كه محرومين از داورى را ذكر كرده است، بدست مى‏آيد كه اصل بر صلاحيت همه اشخاص در به عهده گرفتن داورى است مگر مواردى را كه قانونگذار در مواد يادشده ذكر كرده است. و با مطالعه مواد مزبور بدست مى‏آيد كه اساسا شرايط شخص داور با قاضى تحكيم تفاوت دارد و هيچ ضرورتى ندارد كه داور دارنده شرطهاى قاضى تحكيم باشد مگر شرط بلوغ و عقل كه از جمله شرطهاى عقلايى است. بنابر اين از نظر جنسيت، زن مى‏تواند عهده‏دار امر داورى شود و همينطور نيازى به شرط طهارت مولد و ايمان نيست. و حال آنكه در قاضى تحكيم رعايت‏شرطهاى يادشده الزامى است. همين طور، بنابر نظريه كسانى كه اجتهاد را از شرطهاى ضرورى قضاوت مى‏دانند، وجود آن در داور لزومى ندارد.

بنابر اين مى‏توان نتيجه گرفت كه داور با قاضى تحكيم از سه جهت تفاوت دارد. 1 . قلمرو و صلاحيت رسيدگى. 2 . شخصيت. 3 . شرايط. از سوى ديگر، نحوه نگارش ماده (6) قانون تشكيل دادگاههاى عمومى و انقلاب به گونه‏اى است كه خواننده را به اين سمت‏سوق مى‏دهد كه قانونگذار به دنبال ايجاد تاسيس حقوقى جديدى بوده است، چرا كه روح ماده مزبور، اجازه مراجعه به قاضى تحكيم است، و جنانچه منظور همان داورى بود بايستى به گونه‏اى ديگر نگارش مى‏يافت.

بخش سوم: صورى كه مى‏توان قاضى تحكيم را عملى كرد براى عملى كردن تاسيس قاضى تحكيم و استفاده از آن در كشور، سه شكل زير قابل تصور است: 1 . قاضى تحكيم ادغام شده در نظام قضايى. 2 . قاضى تحكيم خصوصى، ولى با نظارت نظام قضايى. 3 . قاضى تحكيم كاملا مستقل از نظام قضايى.

1 . قاضى تحكيم ادغام شده در نظام قضايى در چنين شكلىنظام قضايى افرادى را كه از نظر ادارى در زمره كاركنان نظام قضايى به شمار مى‏روند به عنوان كسانى كه صلاحيت رسيدگى به دعاوى را دارند معرفى مى‏كند و اصحاب دعوا پس از تقديم دادخواست به مقام صلاحيتدار، در صورت تراضى مى‏توانند به شخص مزبور مراجعه كنند و بدون طى كردن مراحل رسيدگى رسمى به حل اختلاف ميان خويش بپردازند، تفاوت اين نوع قضات با قضات منصوب كاملا روشن است چرا كه اين افراد اگر چه از ناحيه حكومت معرفى يا تعيين شده‏اند ولى معرفى به معناى نصب نيست، لذا طرفين دعوا بدون تراضى حق مداخله و رسيدگى را ندارند، بر خلاف قضات منصوب كه به محض طرح شكايت از ناحيه يك طرف، قاضى حق رسيدگى پيدا مى‏كند ومى‏تواند طرف ديگر را ملزم به حضور در دادگاه كند.

2 . قاضى تحكيم خصوصى ولى با نظارت نظام قضايى - در اين شكل دستگاه قضايى در معرفى و تعيين قضات دخالتى ندارد بلكه همانند وكالت، افرادى با توجه به ضوابط پذيرش شده وبه صورت فردى يا جمعى در مؤسسات و مراكز خصوصى عهده‏دار امر قضاوت مى‏شوند و دستگاه قضايى به نحوه گزينش و نحوه كار و فعاليت آنها نظارت مى‏كند، همانگونه كه در امر وكالت اين چنين است. شكل كار مى‏تواند به اين صورت باشد كه پس از طرح شكايت نزد مقام صلاحيتدار، دادخواست به تراضى اصحاب دعوا، به يكى از مراكز يا مؤسسات خصوصى ارجاع شود و نتيجه دادرسى جهت ثبت و ضبط و مترتب شدن آثار حقوقى به مقامات صالحه اعلام گردد.

3 . قاضى تحكيم كاملا مستقل از نظام قضايى - در اين شكل دستگاه قضايى هيچگونه نظارت و مهارى بر قضات مورد تراضى ندارد و اشخاص در صورت داشتن شرائط لازم در امر قضاوت، باتراضى اصحاب دعوا صلاحيت رسيدگى پيدا مى‏كنند. اين شكل مى‏تواند به دو صورت انجام پذيرد: الف - نخست طرح شكايت نزد مقام صلاحيتدار صورت مى‏پذيرد آن گاه بنابر تقاضاى اصحاب دعوا، رسيدگى به فردى كه مورد توافق آنهاست و اگذار مى‏شود و نتيجه رسيدگى جهت ثبت و ضبط و مترتب شدن آثار حقوقى به مقامات صالحه اعلام مى‏گردد. ب - اساسا طرح شكايت نزد مقام صلاحيتدار قضايى انجام نمى‏پذيرد بلكه اطراف دعوا با تراضى يكديگر، به قاضى تحكيم مراجعه مى‏كنند و پس از انجام دادرسى به لحاظ آثار حقوقى كه ناشى از قضاوت است نتيجه كار به مقام صلاحيتدار جهت ثبت و ضبط اعلام ميگردد.

انتخاب و ترجيح هر يك از صور فوق نياز به مطالعه دقيق وكار شناسانه و بررسى اوضاع وشرائط فرهنگ قضايى جامعه دارد كه بحث جداگانه‏اى را طلب مى‏كند. البته اين امكان نيز وجود دارد كه بتوان هر سه صورت را همزمان در سياست قضايى كشور جاى داد و امكان استفاده از هر يك را ايجاد كرد.

http://www.e-resaneh.com/Persian/hoghoogh/ghazi%20tahkim.htm

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط حمید |

 
حق محورى
ادوارنيوز ،احمد قابل:يكى از پرسش هاى اساسى در مورد شريعت محمدى(ص) پرسش از «نسبت حقوق بشر با شريعت» است. بسيارى از روشنفكران نسبتى بين اين دو نمى بينند و معتقدند كه «شريعت، تكليف محور است و نه حق محور». اگر سخن آنان صرفاً در مورد «برداشت رايج از شريعت» باشد، نسبتاً مورد تائيد است ولى اگر مدعى اند كه «اساس شريعت با «تكليف محورى» سازگار است»، پذيرش ادعاى آنان در گرو دلايلى است كه بايد ارائه كنند.به گمان من حق محورى (به معنى «حق داشتن») با تكليف محورى (به معنى «مسئوليت داشتن») دو روى يك سكه و غيرقابل انفكاك از يكديگرند. به عبارت ديگر «هر تكليفى مبتنى بر يك يا چند حق است». يعنى «حقوق مشاع» سبب ايجاد مسئوليت «رعايت حقوق ديگران» براى همه «شركا» شده است و نگاه قانونگذار به اين مسئوليت ها نگاهى «تكليف محور» خواهد بود، همان گونه كه نگاه قانونگذار به حقوق فردى افراد در محدوده حقوق مشاع، نگاهى «حق محور» شمرده مى شود. البته مهمترين بخش اين بحث مربوط به «صاحبان حق و تكليف» است. اگر كسى مدعى شود كه هر داراى حقى در برابر حقوق ديگران داراى مسئوليت است (مثل انسان نسبت به ساير همنوعان و خداى سبحان )، مشكلى پديد نمى آيد ولى اگر صاحب حق و تكليف متفاوت باشند (خدا = صاحب حق. انسان = صاحب تكليف، يا، حاكميت = صاحب حق. ملت = صاحب تكليف) و هرچه حق است از آن يكى باشد و ديگرى تنها مكلف شمرده شود، حاميان چنين تفكرى در برابر پرسش هاى متعددى قرار مى گيرند كه پاسخ منطقى براى همه آنها وجود ندارد.از گذشته هاى بسيار دور بحث «حقوق» در تمامى حوزه هاى حضور شريعت (كلام، اخلاق و احكام) مطرح بوده و مى توان گفت «بحثى موجود و مغفول!» بوده است. به عبارت ديگر گرچه كمتر سخن صريح و مشروحى را در خصوص «نقش مبنايى حقوق» و اقرار به «محور و معيار احكام شرعى بودن آنها» مى توان در متون اوليه (نص قرآن و حديث) و ثانويه شريعت (كتاب هاى عالمان دين) ديد ولى حضور مختصر و حداقلى آن را هرگز نمى توان انكار كرد.اكنون به مواردى از اين حضور مختصر و حداقلى اشاره مى كنم: ۱- در قرآن كريم به مواردى از «حقوق انسان ها در تعامل با يكديگر» پرداخته شده كه مبناى احكام شرعى فقهى نيز قرار گرفته است. «حقوق همسران» (بقره ۲۲۸) و «حقوق خويشاوندان، نيازمندان، در راه ماندگان و...» (اسراء ۲۶ - روم ۳۸) و «حقوق مالى محرومان» (ذاريات ۱۹- معارج ۲۴ و ۲۵) «حق حاكميت» (بقره ۲۴۷) و برخى موارد ديگر در آيات قرآن تصريح شده است. ۲- در متون روايى شريعت نيز به بسيارى از حقوق قراردادى (تشريعى) و برخى حقوق فطرى بشر صريحاً توصيه شده و نسبت به مراعات و عدم تعدى به آنها «امر و نهى» شده است. البته اكثر اين متون مختصر و در پى تبيين و شمارش حقوق و بيان مسئوليت هاى فردى و اجتماعى اند و همچون قانونگذار به بيانى مختصر و مفيد اكتفا كرده اند و در پى تحليل و تبيين فلسفه آنها نبوده اند.۳- در تصور سنتى و رايج از شريعت (دين) اكثر قريب به اتفاق عالمان شريعت احكام شرعى را به دو بخش «حق الله» و «حق الناس= حق بشر» تقسيم كرده اند. البته حقوق بشر مورد نظر اين عالمان «حقوق تشريعى» است كه از سوى خداى سبحان براى آدميان قرار داده شده است و برخى از آنان (كه به رغم اندك بودن تعدادشان فقه رايج شيعى را تحت اختيار تفكر خويش درآورده اند) همچون اكثريت عالمان اهل سنت، صرف نظر از حقوق تشريعى حق فطرى و طبيعى براى آدمى را نمى پذيرند. گرچه طبق مبناى كلامى اكثريت ۹۰ درصدى عالمان شيعه، بايد حقوق فطرى و طبيعى انسان نيز به رسميت شناخته شود ولى در مقام اظهار نظر قطعى اكثر آنان از پذيرش حقوق فطرى و طبيعى طفره رفته اند.۴- در مباحث عمده اى از احكام غيرعبادى شريعت (كه بيش از دو سوم مباحث فقهى را دربرمى گيرد) بخش عمده مطلب در مورد حقوق و مسئوليت هاى آدميان است.حتى اگر به نظر اكثريت فقيهان شيعه اين حقوق صرفاً مربوط به «مومنان» باشد و سايرين (غيرافراد مومن) را از آنها محروم بدانند، باز هم از وجود بحث «حق آدمى» و «مبنا بودن آن» در فقه و احكام شريعت خبر مى دهد. ۵- بحث «عدل و ظلم» يكى از مهمترين مباحث در تمامى حوزه هاى حضور شريعت (كلام، اخلاق و احكام) است. ترديدى نيست كه بدون پيش فرض «حق بشر» (كه گاه مراعات مى شود و «عدالت» نام مى گيرد و گاه مورد تعدى قرار مى گيرد و «ستم» خوانده مى شود) سخن گفتن از «عدل و ظلم» در اين حوزه ها ممكن نيست. چه «عدليه» كه به «درك مستقل عقل از نيكو بودن عدل و ناپسند بودن ظلم» قائل اند و چه «معتزله و اخباريان شيعه» كه گستره بحث عدل و ظلم را صرفاً به «حقوق تشريعى» اختصاص مى دهند، محور اصلى بحث را «حقوق» قرار داده اند.بنابراين نمى توان ادعا كرد كه «شريعت محمدى يا فقه آن صرفاً مبتنى بر تكليف محورى بوده و هيچ توجهى به حقوق آدمى نداشته است»؛ چرا كه اصل «اقرار به وجود حق بشر در مجموعه متون اوليه و ثانويه آن و ابتناى بسيارى از احكام و باورهاى شريعت بر حقوق انسانى» غيرقابل انكار است.تذكر اين نكته نيز لازم است كه نسبت فهم سنتى و رايج عالمان شريعت (متون ثانويه) با حقوقى كه در مجامع امروزين «حقوق بشرى» مورد نظر است و در مقولاتى چون «اعلاميه جهانى حقوق بشر» چهره نموده است، نسبت «عموم و خصوص من وجه» است ولى (با توجه به تفاوت هاى غيرقابل انكارى كه بين متون اوليه و ثانويه پديدار شده است) اين امر به منزله پذيرش وجود همان نسبت حداقلى، بين «فهم نوين مجامع حقوق بشرى با متون اوليه شريعت» نيست.به گمان من نسبت بين «متون اوليه و معتبر شريعت» با مقوله «حقوق بشر» از نوع «عموم و خصوص مطلق» يعنى نسبت حداكثرى است. به عبارت ديگر، «تمامى حقوق فطرى و طبيعى بشر مورد تائيد شريعت محمدى است». (البته در شريعت هاى الهى علاوه بر حقوق آدميان حق خداوند جهان نيز مورد توجه قرار مى گيرد. گرچه در برخى موارد، همان حقوق اجتماعى يا فردى انسان ها را به عنوان «حق خدا» ياد كرده است).
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط حمید |

اگر به فرض که هيچ دليلي بر حقانيت و صلاحيت امام حسين(ع) نباشد، بعد آدم يك بار دعاي عرفه بخواند، مي‌شود به «حسين» ايمان نياورد ، نشناسدش ،  عاشقش نشود ، ديوانه‌اش نشود ، آيا چنين چيزي امكان دارد؟

دعای عرفه را با دقت بیشتر و با حضور دل به شرح ذیل بخوانید.


«حمد و سپاس خدايي را سزاست که تير حتمي قضايش را هيچ سپري نمي‌شکند و لطف و محبت و هدايتش را هيچ مانعي باز نمي‌دارد و هيچ آفريده‌اي به پاي شباهت مخلوقات او نمي‌رسد.
جهل و ناداني من و عصيان و گستاخي من،

 تو را باز نداشت از اينکه راهنمايي‌ام کني به سوي صراط قربتت

وموفقم گرداني به آنچه رضا و خشنودي توست.
پس
هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتي؛
هرچه از تو خواستم، عنايتم فرمودي؛
هرگاه اطاعتت کردم، قدرداني و تشکر کردي؛
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمتهايم افزودي؛
و اينها همه چيست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بي‌پايان تو!؟
... من کدام يک از نعمت‌هاي تو را مي‌توانم بشمارم يا حتي به ياد آورم و به خاطر بسپارم؟
... خدايا! الطاف خفيه‌ات و مهرباني‌هاي پنهاني‌ات بيشتر و پيشتر از نعمتهاي آشکار توست.
...خدايا ! من را آزرمناک خويش قرار ده آن‌سان که انگار مي‌بينمت.
من را آنگونه حيامند کن که گويي حضور عزيزت را احساس مي‌کنم.
خدايا!
مرا با تقواي خودت سعادتمند گردان
و با مرکب نافرماني‌ات به وادي شقاوت و بدبختي‌ام مکشان.
در قضايت خيرم را بخواه
و قدرت برکاتت را بر من فروريز تا آنجا که تأخير را در تعجيل‌هاي تو و تعجيل را در تأخيرهاي تو نپسندم.
آنچه را که پيش مي‌اندازي دلم هواي تاخيرش را نکند
و آنچه را که بازپس مي‌نهي من را به شکوه و گلايه نکشاند.
...پروردگار من!
... من را از هول و هراس‌هاي دنيا و غم و اندوه‌هاي آخرت، رهايي ببخش
و من را از شر آنان که در زمين ستم مي‌کنند در امان بدار.
...خدايا!
به که واگذارم مي‌کني؟
به سوي که مي‌فرستي‌ام؟
به سوي آشنايان و نزديکان؟ تا از من ببرند و روي بگردانند؛
يا به سوي غريبان و غريبه‌گان تا گره در ابرو بيافکنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان که ضعف مرا مي‌خواهند و خواري‌ام را طلب مي‌کنند؟
... من به سوي ديگران دست دراز کنم؟ در حالي که خداي من تويي و تويي کارساز و زمامدار من.
...اي توشه و توان سختي‌هايم!
اي همدم تنهايي‌هايم!
اي فريادرس غم‌ها و غصه‌هايم!
اي ولي نعمت‌هايم‌!
...اي پشت و پناهم در هجوم بي‌رحم مشکلات!
اي مونس و مأمن و ياورم در کنج عزلت و تنهايي و بي‌کسي! اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگي! اي کسي که هر چه دارم از توست و از کرامت بي‌انتهاي تو!
...تو پناهگاه مني؛
تو کهف مني؛
تو مأمن مني؛
وقتي که راه‌ها و مذهب‌ها با همه فراخي‌شان مرا به عجز مي‌کشانند و زمين با همه وسعتش، بر من تنگي مي‌کند، و...
...اگر نبود رحمت تو، بي‌ترديد من از هلاک‌شدگان بودم
و اگر نبود محبت تو، بي‌شک سقوط و نابودي تنها پيش‌روي من مي‌شد.
...اي زنده!
اي معناي حيات؛ زماني که هيچ زنده‌اي در وجود نبوده است.
...اي آنکه:
با خوبي و احسانش خود را به من نشان داد
و من با بدي‌ها و عصيانم، در مقابلش ظاهر شدم.
...اي آنکه:
در بيماري خواندمش و شفايم داد؛
در جهل خواندمش و شناختم عنايت کرد؛
در تنهايي صدايش کردم و جمعيتم بخشيد؛
در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند؛
در فقر خواستمش و غنايم بخشيد؛
...من آنم که بدي کردم من آنم که گناه کردم
من آنم که به بدي همت گماشتم
من آنم که در جهالت غوطه‌ور شدم
من آنم که غفلت کردم
من آنم که پيمان بستم و شکستم
من آنم که بدعهدي کردم ...
و ... اکنون بازگشته‌ام.
بازآمده‌ام با کوله‌باري از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر اي خداي من!
ببخش اي آنکه گناه بندگان به او زيان نمي‌رساند
اي آنکه از طاعت خلايق بي‌نياز است و با ياري و پشتيباني و رحمتش مردمان را به انجام کارهاي خوب توفيق مي‌دهد.
...معبود من!
اينک من پيش روي توأم و در ميان دست‌هاي تو.
آقاي من!
بال گسترده و پرشکسته و خوار و دلتنگ و حقير.
نه عذري دارم که بياورم نه تواني که ياري بطلبم،
نه ريسماني که بدان بياويزم
و نه دليل و برهاني که بدان متوسل شوم.
چه مي‌توانم بکنم؟ وقتي که اين کوله‌بار زشتي و گناه با من است!؟
انکار!؟
چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعي دارد وقتي که همه اعضاء و جوارحم، به آنچه کرده‌ام گواهي مي‌دهند؟
...خداي من!
خواندمت، پاسخم گفتي؛
از تو خواستم، عطايم کردي؛
به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛
به تو تکيه کردم، نجاتم دادي؛
به تو پناه آوردم، کفايتم کردي؛
خدايا!
از خيمه‌گاه رحمتت بيرونمان نکن.
از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
...اي خداي مهربان!
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش
و جسم و دينم را سلامت بدار
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل کن
و از آتش جهنم رهايم ساز.
...خداي من!
اگر آنچه از تو خواسته‌ام، عنايت فرمايي، محروميت از غير از آن، زيان ندارد
و اگر عطا نکني هرچه عطا جز آن منفعت ندارد.
يا رب! يا رب! يا رب!
...خداي من!
اين منم و پستي و فرومايگي‌ام
و اين تويي با بزرگي و کرامتت
از من اين مي‌سزد و از تو آن ...
...چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال مني.
...خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي که من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده‌اي با اين همه کار بد که من مي‌کنم و اين همه زشتي کردار که من دارم.
...خداي من!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصله‌اي که من از تو گرفته‌ام.
...تو که اين قدر دلسوز مني! ...
...خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟
تو کي غايب بوده‌اي که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بوده‌اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
...کور باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند.
کور باد نگاهي که ديده‌باني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجره‌اي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانکار باد سوداي بنده‌اي که از عشق تو نصيب ندارد.
...خداي من!
مرا از سيطره ذلتبار نفس نجات ده و پيش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشيند از شک و شرک، رهايي‌ام بخش.
...خداي من!
چگونه نااميد باشم، در حالي که تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم، چگونه خواري پذيرم که تو تکيه‌گاه مني!
اي آنکه با کمال زيبايي و نورانيت خويش، آنچنان تجلي کرده‌اي که عظمتت بر تمامي ما سايه افکنده ... .
يا رب! يا رب! يا رب!».

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط حمید |

 

پيش از آن که بميريد، بخوانيد! پولاد همايوني

تعدادی از بنگاه های چاپ و نشر کتاب در اروپا ، از صد نويسنده بزرگ جهان خواسته اند تا ده جلد از بهترين کتاب های تاریخ ادبيات را برگزينند. کتاب هايی که اثر بی چون و چرايی بر فرهنگ و ادبيات جهانی و انديشه ها و تخيلات خودشان داشته است

تعدادی از بنگاه های چاپ و نشر کتاب در اروپا ، از صد نویسنده ی بزرگ جهان خواسته اند تا ده جلد از بهترین کتاب های تاریخ ادبیات را برگزینند. کتاب هایی که اثر بی چون و چرایی بر فرهنگ و ادبیات جهانی و اندیشه ها و تخیلات خودشان داشته است.
نخستین اثر، تاریخ هزارو هشتصد سال پیش از میلاد مسیح و آخرین آنها هزارو نهصدو نود وپنج را بر پیشانی خود دارد. بهترین کتاب برگزیده ی نویسندگان مزبور رمان « دون کیشوت » نوشته میگوئل سروانتس ، نویسنده ی مشهور اسپانیایی است. این کتاب را بسیاری سرچشمه ی رمان مدرن می دانند.
در این لیست زنان با ده کتاب حضور دارند. اگر چه ویرجینیا وولف با دو کتاب خواندنیش مهر زنان را بر لیست کوبیده است. از برندگان جایزه ی نوبل ادبیات تنها سیزده نفر نام برده شده اند . کتابهای مذهبی تنها با یک نماینده – کتاب ایوب – به کتابخانه ی جهانی راه یافته اند.
دوریس لسینگ ، جان ایروینگ ، میلان کوندرا، گیتا مهتا، پل آستر، نورمان میلر، وله سونیکا و و.س. نایپل از جمله نویسندگانی هستند که در تهیه لیست رای داده اند.
از باب دیلان ترانه سرا و خواننده ی مشهور هم نظر خواسته بودند. او تنها کسی بود که پاسخی نفرستاد.
داستایوسکی با چهار اثر و تولستوی و کافکا و شکسپیر هرکدام با سه شاهکار حضور پر قدرت خود را در ادبیات جهان گوشزد کرده اند.
ویلیام فالکنر، گابریل کارسیا مارکز، توماس مان، گوستاو فلوبر و ویرجینیا وولف هرکدام با دو اثر در لیست آمده اند.
از ایران مثنوی مولوی با عنوان مثنوی ( قرآن پارسی ) و گلستان سعدی و هزارویکشب برگزیده شده اند. زادگاه هزارویکشب را هند و ایران دانسته و افزوده های بعدی را کار عراقی ها و مصری ها (؟) دانسته اند. من هند و ایرانش را می پذیرم ، اما در عراق جز بر گرداندن اثر از فارسی به عربی و دگرگون کردن برخی نامها ، جای پایی از آنها در این اثر نمی بینم.
دوریس لسینگ می گوید : این لیست بسیار مهم است. ما پیرها می دانیم چه چیزی را باید حفظ نمود. جوانان تجربه چندانی ندارند. کسی بایدباشد تا مرزها را به آنها نشان داده و تجربه ها را در اختیارشان قرار دهد.
بن اوکری نویسنده ی بزرگ نیجریه ایی می گوید: دون کیشوت بیش از هر چیز لذت بی انتهای خواندن را در انسان بر می انگیزد. هر کسی به کتاب و خواندن عشق می ورزد باید پیش از مردن دن کیشوت را بخواند.

کتاب ها بر اساس حروف البفای انگلیسی لیست شده اند.

شینوا آکبه (1930- ) فروپاشی : نیجریه
هانس کریستیان آندرسن (1805- 1875 ) داستان ها و قصه ها : دانمارک
جین اوستین (1775- 1817 ) غرور و تعصب : انگلیس
آنوره بالزاک (1799- 1850 ) بابا گوریو : فرانسه
ساموئل بکت (1906- 1989 ) سه گانه ی مولی ، مالون می میرد ، بی نام : ایرلند
بوکاچیو ( 1313- 1375 ) د کامرون : ایتالیا
خورخه لوئیس بورخس ( 1899- 1986) مجموعه ی آثار : آرژانتین
امیلی برونته ( 1818- 1848) بر بلندی های بادگیر : انگلیس
آلبر کامو (1913- 1960) بیگانه : فرانسه
پل سزان (1920-1970 ) اشعار : فرانسه/ رومانی
فردیناند سلین ( 1894- 1961 ) سفر به انتهای شب : فرانسه
میگوئل سروانتس ( 1547- 1616 ) دون کیشوت : اسپانیا
جفری چائوسر (1340- 1400) حکایت های کانتربوری : انگلیس
جوزف کنراد (1857-1924 ) نوسترومو : انگلیس/ اوکراین
دانته ( 1265- 1321 ) کمدی الهی – ایتالیا
چارلز دیکنز ( 1812 1870 ) انتظارات بزرگ : انگلیس
دنیس دیدرو (1713- 1784 ) زاکوئس قدری و ارباب او : فرانسه
آلفرد دوبلین (1878- 1957 ) محله آلکساندر برلین : آلمان
فیودور داستایوسکی ( 1821- 1881) جنایت و مکافات – ابله – تسخیرشدگان – برادران کارامازوف : روسیه
جورج الیوت (1819- 1880 ) میانه ماه مارش : انگلیس
رالف الیسون ( 1914- 1994) مرد نامرئی : آمریکا
اورپیدو ( 480- 406 ق.م) مده آ : یونان
ویلیام فالکنر (1897- 1962 ) آبسلوم ، آبسلوم – خشم و هیاهو : آمریکا
گوستاو فلوبر (1821- 1880 ) مادام بواری – داستان مردجوان : فرانسه
فدریکو گارسیا لورکا ( 1898- 1936 ) قصیده های کولی ها : اسپانیا
گابریل گارسیا مارکز (1928 - ) صد سال تنهایی – عشق سالهای وبا : کلمبیا
گیل گمش ( 1800 ق.م )
یوهان ولفگانگ گوته ( 1749- 1832 ) فاوست : آلمان
نیکلای گوگول ( 1809- 1852 ) نفوس مرده : روسیه
گونتر گراس (1927 - ) طبل حلبی : آلمان
گویمارس روزا ( 1880- 1967 ) شیطان در راه : برزیل
کنوت هامسون ( 1859- 1952 ) گرسنگی : نروژ
ارنست همینگوی (1899- 1961 ) پیرمرد و دریا : آمریکا
هومر (700 ق. م ) ایلیاد و اودیسه : یونان
هنریک ایبسن (1828- 1906 ) خانه عروسک : نروژ
کتاب ایوب ( 400 ق. م ) فلسطین /اسرائیل
جیمزجویس (1882- 1941 ) اولیس : ایرلند
فرانتس کافکا (1883- 1924 ) مجموعه ی داستانها- مسخ – قصر : جمهوری چک
کالیداس ( 400- ) بازشناسی ساکونتالا : هند
یاسوناری کاواباتا (1899- 1972 ) صدایی از کوهستان : ژاپن
نیکوس کازنتزاکیس (1883- 1957 ) زوربای یونانی : یونان
دیوید. ه. لارنس (1885- 1930 ) پسران و عشاق : انگلیس
هالدور لاکسنس (1902- 1998 ) مردم مستقل : ایسلند
گیاکومو لئوپاردی (1798- 1837 ) مجموعه ی اشعار : ایتالیا
دوریس لسینگ (1919- ) دفترچه طلایی : انگلیس
آسترید لیندبرگ (1907- 2002 ) پی پی جوراب بلند : سوئد
لو خوان (1881- 1936 ) دفتر خاطرات مرد دیوانه و دیگر روایت ها : چین
ماهابهاراتا ( 500 ق . م ) : هند
نجیب محفوظ (1911- ) بچه های محله ما : مصر
توماس مان (1875- 1955 ) خانواده بودنبروک – کوه جادویی : آلمان
هرمان ملویل (1819- 1891 ) موبی دیک : آمریکا
میشل مونتاین (1533- 1592 ) مقالات : فرانسه
السا مورانته (1918- 1985 ) تاریخ : ایتالیا
تونی موریسون (1931- ) عشق : آمریکا
شیکیبو موراساکی (978- 1014 ) حکایتی از گنجی : ژاپن
روبرت موسیل (1880- 1942 ) مرد بدون خاصیت : اطریش
ولادیمیرنابوکف (1899- 1977 ) لولیتا : روسیه / آمریکا
حکایات نیوله س (1300- ) : ایسلند
جورج اورول(1903- 1950) 1948 : انگلیس
اوید (43 ق. م تا 17 ب.م ) دگردیسی ها : ایتالیا
فرناندو پسوآ (1888- 1935 ) کتاب نا آرامی ها : پرتقال
ادگار آلن پو (1809- 1849 ) مجموعه ی داستانها – آمریکا
مارسل پروست (1871- 1922 ) در جستجوی زمان های از دست رفته : فرانسه
رابله (1495- 1553 ) پانتاگروئل و گارگانتوا : فرانسه
خوان رولفو(1918-1986 ) پدروپارامو : مکزیک
مولوی ( 1207- 1273 ) مثنوی ( قرآن پارسی ) : ایران
سعدی (1200-1292 ) گلستان : ایران
طیب صالح (1922- ) کشش به سوی شمال : سودان
خوزه ساراماگو(1922- ) کوری : پرتقال
ویلیام شکسپیر (1564- 1616 ) هاملت – لیرشاه – اتللو : انگلیس
سوفکلس (496- 406 ق. م ) ادیپ شهریار : یونان
استاندال (1713- 1768 ) سرخ و سیاه : فرانسه
لارنس استرن (1713- 1768 ) تریستام شاندی : ایرلند
ایتالو اسوو ( 1861- 1928 ) اعترافات زنوس : ایتالیا
جوناتان سویفت (1667- 1745) سفرنامه گالیور : ایرلند
لئو تولستوی (1828- 1910 ) جنگ و صلح – آناکارنینا- مرگ ایوان ایلیچ و حکایات دیگر : روسیه
آنتوان چخوف (1860- 1904) داستانها : روسیه
هزار و یکشب (700- 1500 ) هند / ایران / عراق / مصر
مارک تواین (1835- 1910 ) هاکلبری فین : آمریکا
والمیکی (300 ق. م ) رامایانا : هند
پابلوس ویرژیل (70- 19 ق. م ) انئید : ایتالیا
والت ویتمن (1819- 1941) علف ها : آمریکا
ویرجینیا وولف (1882- 1941 ) خانم دالووی – به سوی فانوس دریایی : انگلستان
مارگریت یورسنار (1903- 1987 ) خاطرات آدرین : فرانسه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط حمید |

 امام خمینی:"...بهانه‏ها را كنار بگذاريد؛ از خدا بترسيد؛ با ملت شوخي نكنيد؛ رأي مردم را هيچ حساب نكنيد؛ مردم را به حساب بياوريد..."

 "ايلنا":

حميد انصاري، قائم مقام مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني(س)، در مقاله‏اي به اظهارنظرهاي مطرح شده در روزهاي اخير در باب نظر امام(ره) در مورد جمهوريت و نقش راي مردم در تعيين سرنوشت خود پاسخ گفت. متن کامل:


دو هفتة گذشته شاهد دو اظهارنظر عجيب دربارة بي‌‏ارزش بودن نقش و رأي مردم در جمهوري اسلامي بوديم كه در برخي روزنامه‌‏ها منعكس گرديد و واكنش‌‏ها و

پاسخ‌‏هاي متفاوت و گسترده‌‏اي را برانگيخت. نكته مهم آنكه در هر دو اظهار نظر مطالبي به امام خميني(ره) نسبت داده شد كه در تضاد با فرهنگ و ادبيات امام(ره) و بيگانه با سيرة آن بزرگوار بود.
آيت‌‏الله مصباح يزدي بنا به نقل هفته‌‏نامه پرتو (ارگان مؤسسه ايشان - 7/10/84) در مطلبي با عنوان «ملاك اعتبار قانون اساسي و مصوبات خبرگان رضايت ولي فقيه است» مي‌‏فرمايند: «... ولي فقيه يعني جانشين امام معصوم يعني كسي كه مي‌‏خواهد حق را تعيين كند او گاهي مصلحت مي‌‏بيند بگويد شما رأي بدهيد... او دستور مي‌‏دهد كه رأي بدهيد چه كسي رييس‌‏جمهور باشد. انتخابات رياست‌‏جمهوري اعتبارش به رضايت اوست. مصلحت ديده كه در اين شرايط مردم رأي بدهند اما حقيقت اين است كه آنها دارند پيشنهاد مي‌‏كنند و مي‌‏گويند ما اين فرد را مي‌‏خواهيم اما الامراليكم شما بايد نصب كنيد، نخواستي نصب نكن. اينكه حضرت امام(ره) مي‌‏فرمايد رييس‌‏جمهور منتخب بدون نصب ولي فقيه طاغوت است يعني همين»! ايشان دربارة انتخابات خبرگان مي‌‏فرمايند ... دو راه وجود دارد: مراجعه به آراي عمومي كه مردم مستقيم بيايند رأي بدهند و كسي را تعيين كنند، يا چند مرحله‌‏اي باشد يعني مردم خبرگان را تعيين كنند، خبرگان رهبري را معرفي نمايد. فعلاً اين روش در قانون اساسي آمده و امام اين را تأييد كرد. ما خيالمان راحت است. اعتبار قانون اساسي به امضاي او است ... مادامي كه ولي فقيه ديگري آن را تغيير ندهد و الا او مي‌‏تواند بگويد مصلحت اين زمان اقتضاي نوعي ديگر از انتخاب را دارد ...»
اينكه امام قانون اساسي را تصويب كرد، اين يعني من دستور مي‌‏دهم اين گونه عمل كنيد و اعتبار پيدا مي‌‏كند چون او امضا كرده است. اگر امضا نكرده بود هيچ اثري نداشت. حتي اگر تمام مردم هم رأي مي‌‏دادند هيچ اعتبار قانوني و شرعي نداشت.
چند روز پيش از اين آقاي محسن غرويان از اساتيد حوزه و شاگرد آقاي مصباح در مصاحبه‌‏اي مفصل با خبرگزاري كار ايران "ايلنا"، دربارة دو ركن بارز از انديشه سياسي امام خميني يعني «جمهوريت» نظام اسلامي و ميزان بودن رأي مردم در نظام اسلامي، نظريه عجيبي ابراز مي‌‏كند كه حاصل آن هم خلاف واقع است و هم نسبتي ناروا به انديشة امام. نتيجه اظهارات ايشان آن است كه امام خميني از سر اضطرار و به خاطر شرايط خاص سال 57 و 58 از اتكاء به رأي مردم و ميزان بودن آن سخن گفته‌‏اند و به تبع سخن خبرنگاران در آستانه پيروزي انقلاب واژة «جمهوري» را به كار بردند ولي در واقع عقيدة ايشان حكومت اسلامي و چيز ديگري بوده است! پيش از آنكه با استناد به متن سخنان امام خميني به نقد و ارزيابي اين نظريات بپردازم، چند نكته را يادآور مي‌‏شوم:
1- متواضعانه از خوانندگان محترم تقاضا مي‌‏كنم به لحاظ اهميت موضوع چنانچه در مقام داوري نسبت به مقاله هستند، مطلب را تا پايان مطالعه فرمايند و به ويژه مطالبي كه از امام با ذكر آدرس نقل مي‌‏كنم به دقت بنگرند.
2- هر چند كه مشابه اين اظهارنظرها در چند سال قبل نيز در باب بي‌‏اثر بودن نقش و رأي مردم مطرح شده بود و در آن زمان نيز اين بندة كوچك خداوند بنا به وظيفه مطالبي را در روزنامه‌‏ها منتشر نمودم اما اكنون در شرايطي كه بحث از برگزاري انتخابات خبرگان رهبري مطرح است و جلب مشاركت گسترده مردم در آن بنا به سفارش‌‏هاي مكرر امام خميني يك امر مهم ديني و ملي به شمار مي‌‏آيد، طرح اين مباحث با چنين رويكرد و ادبياتي جاي تأمل فراوان دارد خصوصاً آنكه خبرهايي جسته و گريخته حاكي از مطرح بودن بحث تبديل «جمهوري اسلامي» به « حكومت اسلامي» و جايگزيني روش‌‏هايي به جاي نقش‌‏آفريني رأي مردم در برخي از محافل حزبي و سياسي نزديك به جريان مذكور شنيده مي‌‏شود. بنابراين مسأله را سرآغازي بر يك سلسله مباحث و مجادلات آينده و زمينه‌‏سازي براي تغيير مفاهيم و فرهنگ امور بديهي انقلاب اسلامي كه در ادبيات امام خميني تبديل به اصول مسلم مورد تأييد ملت شده‌‏اند، ارزيابي مي‌‏كنم.
3- نسل اول و دوم انقلاب كه از نزديك عمق اعتقاد امام خميني به تأثير نقش مردم و رأي آنان در نظام جمهوري اسلامي و تأكيد آن بزرگ مرد بر مقوله‌‏هاي بنيادين انقلاب يعني آزادي، استقلال و جمهوري اسلامي و پافشاري ايشان بر «جمهوري اسلامي» با تعبير «نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد» و معياري كه امام آن را دائماً تأكيد و تكرار مي‌‏فرمود. يعني «ميزان بودن رأي ملت» آگاهي دارند از ناحيه اينگونه نسبت‌‏ها و قرائت‌‏ها دچار ترديد نمي‌‏شوند اما موج عظيمي از نوجوانان و جوانان نسل سومي و چهارمي آماده حضور در عرصه‌‏هاي اجتماعند كه اطلاعات خود را از مسائل گذشته انقلاب و آراء امام از همين نقل‌‏ها و تحليل‌‏هاي با واسطه مي‌‏گيرند. و اگر آگاهان بر مسائل آن دوران و آشنايان انديشه امام به بيان واقعيت‌‏ها و روشنگري نپردازند، چهره مردي كه تمام عمرش را براي تشكيل نظام جمهوري اسلامي و احقاق حقوق ملت ايران سپري نمود و ترجيع‌‏بند سخنانش اتكا به رأي مردم بود و سفارش و وصيت هميشگي‌‏اش به مشاركت مردم در انتخاب حاكمان و مديران جامعه از صدر تا ذيل بود به گونه‌‏اي ترسيم مي‌‏شود كه در لابلاي دو اظهار نظر فوق معرفي شده است. و اين جفاي به مردم و امام و رهبري و جفا به نظريه مترقي ولايت فقيه است كه در قرائت امام خميني به مثابه نماد وحدت امت و ملت اسلامي و تجليگاه انتخاب آگاهانه نمايندگان خبره ملت بر مدار احكام الهي است كه از سوي جامعه اسلامي آزادانه مورد انتخاب و بيعت قرار مي‌‏گيرد تا ضامن حفظ قانون اساسي و حقوق ملت و مظهر مقابله با ديكتاتوري و تحميل رأي و ناظر بر اجراي احكام نوراني اسلام باشد. (در ادامة مقاله مستندات اين قرائت را در متن سخنان امام خواهيم خواند).

تبيين موضوع بحث و محل نزاع
موضوع نقد حاضر بررسي و مقايسه ديدگاه‌‏ها و مواضع امام خميني دربارة نقش و جايگاه رأي مردم در حكومت مطلوب ايشان و نظام جمهوري اسلامي و ساختارهاي اساسي آن از جمله رفراندوم اصل نظام، قانون اساسي، تعيين رهبري و ولايت فقيه و مطالبي است كه حضرت آيت‌‏الله مصباح يزدي و غرويان در اين باره به امام نسبت داده‌‏اند.
دليل اعتراضات گسترده‌‏اي كه نسبت به مواضع اعلام شده از سوي نامبردگان صورت گرفت و به ويژه علت واكنش مؤسسه تنظيم و نشر آثار حضرت امام و اعتراض پيروان امام آن است كه چرا آراء خويش و مطالبي را به امام نسبت مي‌‏دهيد كه نه تنها در فرهنگ و انديشة امام تأييد نشده است بلكه سراسر ادبيات و سيره امام و متن وصيت نامة جاويد ايشان برخلاف آن است.
در پاسخ به برخي موافقان ايشان كه در دفاعيه‌‏هاي خويش به آزادي بيان و حرمت نهادن بر نظر اجتهادي افراد استناد كرده‌‏اند، بايد گفت در اين موضوع كاملاً حق با شماست، آزادي بيان يكي از دستاوردهاي مهم نهضت امام و نظامي است كه با فداكاري و رأي همين مردمي كه اكنون تأثير آن را از اساس به چالش كشيده‌‏ايد به دست آمده است و نگارندة اين مقاله و تمامي منتقدان سخنان اخير به اين اصل مصرح در قانون اساسي پايبندند و به سفارش امام كه بر باز بودن باب اجتهاد آزادانه در حوزه‌‏ها و مراكز علمي تأكيد ويژه داشته‌‏اند، وفادارند. انتقادها به هيچ وجه متوجه آن نيست كه چرا آيت‌‏الله مصباح و شاگرد ايشان نظريه‌‏اي ولو مخالف نظر امام را در درس‌‏ها و سخنراني‌‏ها و مصاحبه‌‏هاي خويش مطرح كرده و مي‌‏كنند. البته در چنين صورتي اين حق براي منتقدان محفوظ است كه مرزبندي بين موافقان و مخالفان انديشه امام را تبيين كنند در اين صورت مخالفان موضع امام در اساسي‌‏ترين مسائل مربوط به حكومت و سياست و جامعه نميتوانند مدعي پيروي و دفاع از خط و راه امام باشند؛ بگذريم آيت‌‏الله مصباح يزدي از نظريه‌‏پردازان روحاني در حوزه علميه قم هستند. شخصيت و آرايشان قابل احترام؛ چنانكه جناب آقاي غرويان نيز همانند ديگر فضلاي روحاني در حوزة علميه استادي است ارجمند و داراي حق اظهارنظر. اشكال و اعتراض به اين است كه چرا مكنونات ذهني و نظريات خويش را به ناروا و در حاليكه نص صدها سخن و سيره آشكار عملي امام در تضاد با آن است به ايشان نسبت مي‌‏دهيد.
بحث بر سر حق تفسير و شرح ديدگاه‌‏هاي امام نيست كه اين نيز حق طبيعي همه صاحبنظران است بلكه اعتراض متوجه تأويل سخنان امام و نسبت دادن مطالبي به امام، آنهم در خطيرترين مسائل مربوط به كل نظام و جامعه است كه نه تنها قرينه‌‏اي در ادبيات امام بر آن نمي‌‏يابيم بلكه امام با تمام وجود در مقابل اين نسبت‌‏ها ايستاده است.
براي شفاف ساختن محل بحث نكته دومي نيز وجود دارد كه به آن اشاره مي‌‏كنم: يكي از نمايندگان محترم تهران كه اتفاقاً از چهره‌‏هاي فرهيخته حوزه و دانشگاه مي‌‏باشند و نگارنده چند سالي افتخار كسب دانش در موضوع فلسفه غرب و كانت از محضرشان در دانشگاه را داشته‌‏ام در دفاع از شخصيت آيت‌‏الله مصباح يزدي با اشاره به اينكه هنوز سخنان چالش‌‏برانگيز اخير ايشان را نخوانده‌‏اند و با تأكيد بر عدم قبول اظهارات منسوب به شاگرد ايشان، به منتقدان اشكال گرفته‌‏اند كه نظريه نادرست شاگرد چه ربطي به استاد ايشان دارد؟
پاسخ آن است كه اظهارات جناب آقاي غرويان چيزي جز توضيح عين نظرات آقاي مصباح يزدي در سال‌‏هاي گذشته كه در چند مرتبه در سخنراني‌‏هاي قبل از نماز جمعه تهران و ساير مراكز ايراد فرموده‌‏اند، نمي‌‏باشد. تشكيك درباره عدم اصالت جمهوريت نظام و عدم اصالت ميزان بودن رأي ملت و مقطعي و اضطراري بودن طرح موضوع جمهوريت و اتكاء به رأي مردم در سال‌‏هاي اول انقلاب را جناب آقاي مصباح يزدي براي اولين بار در گذشته مطرح فرموده‌‏اند و آقاي غرويان اكنون مجدداً به بازگويي و شرح آن پرداخته‌‏اند ضمن آنكه نتيجه حاصل بيانات اخير آقاي مصباح (در هفته نامه پرتو) نيز چيزي جز همين مدعيات آقاي غرويان نخواهد بود. در عين حال منتقدان نيز به نقل و نقد سخنان هر دو پرداخته‌‏اند.
سخنان قبل و اخير آقاي مصباح يزدي به صورت خلاصه و نقل به مضمون به اين گزينه‌‏ها ختم مي‌‏شود: در حكومت اسلامي رأي مردم هيچ اعتبار شرعي و قانوني ندارد، نه در اصل انتخاب نوع نظام سياسي كشورشان و نه در اعتبار قانون اساسي و نه در انتخاب رياست جمهوري و انتخاب خبرگان و رهبري. ملاك اعتبار قانوني و شرعي در اين امور و در اصل حكومت منحصر به يك چيز است وآن «رضايت ولي فقيه است». اگر در جمهوري اسلامي از زمان امام تاكنون سخن از انتخابات بوده است صرفاً به آن دليل پذيرفتني است كه ولي فقيه مصلحت ديده فعلاً انتخابات باشد و نظر مردم هم گرفته شود؛ چرا كه اگر نظر مردم گرفته شود بهتر تمكين و اطاعت مي‌‏كنند رأي‌‏گيري و نظرخواهي از مردم صرفاً تابع يك ضرورت و مصلحت موقتي بوده است و ولي فقيه حق دارد و مي‌‏تواند هر زمان كه اراده كند و مصلحت بداند نوع ديگري از حكومت را كه در آن چه بسا اصلاً به رأي مردم مراجعه نشود، انتخاب كند، مشروعيت حكومت نه تنها تابع رأي و رضايت ملت نيست بلكه رأي ملت هيچ تأثير و دخالتي در اعتبار آن ندارد. تغييراصول قانون اساسي و ساير قوانين و تغيير شرايط و آيين‌‏نامه مجلس خبرگان رهبري و تمامي امور از اين دست صلاحيت و اعتبارش تماماً در يد قدرت ولي‌‏فقيه است چه مبتني بر رأي مردم باشد يا نباشد.
نكته جالب‌‏تر آنكه در نظر ايشان: حتي در آنجا كه ولي فقيه فعلاً تشخيص داده است كه مردم به قانون اساسي رأي بدهند يا در انتخاب رييس‌‏جمهورشان شركت كنند در اينجا نيز به نظر ايشان ولي فقيه دستور مي‌‏دهد به مردم كه رأي بدهيد و به چه چيزي و به چه كسي به عنوان رئيس‌‏جمهور رأي بدهيد، مردم هم شرعا ً و قانوناً بايد اطاعت كنند ملاك رضايت اوست فرد غير مورد نظر او اگر در انتخابات رياست جمهوري و ساير موارد انتخاب شود، حكومتش طاغوتي است و نامشروع. وجوب اطاعت بي‌‏چون و چراي مردم در بود و نبود انتخابات منحصر به قانون اساسي و رياست‌‏جمهوري نيست حتي در نوع و مدل حكومت كه جمهوري باشد يا غير جمهوري و در انتخاب حاكم و ولي فقيه نيز مردم و رأي آنان منشأ هيچ اثر معتبر شرعي و قانوني نيست. ولي فقيه كه كشف شد تبعيت از او واجب مي‌‏شود و در كشف او نيز رأي مردم فاقد اعتبار است، مهم كشف اوست از هر راهي كه باشد حتي اگر تمام يا اكثريت ملت مخالف باشند، او حاكم است. حكومت از آن اوست و حكمش نافذ است.
آنچه مهم است اينكه آقاي مصباح يزدي اين برداشت از ولايت فقيه و بي‌‏اعتباري رأي مردم را به امام خميني نسبت داده است. مقاله حاضر درصدد آن است كه بررسي كند آيا در قاموس فرهنگ و انديشه امام خميني اين نگرش تأييد مي‌‏شود و آيا برداشت ايشان از مواضع امام در باب حكومت و ولايت و رأي مردم منطبق با آراء و عمل امام خميني است يا دقيقاً در تضاد آشكار با اين نظريه قرار دارد.
نكته جالب‌‏تر كه در آخرين سخنراني آقاي مصباح به چشم مي‌‏خورد نظر وي بر كفر و شرك كساني است كه قائل به اصالت «جمهوريت» در كنار «اسلاميت» نظام شده‌‏اند و اما درباره اظهارات آقاي غرويان توضيح يك نكته درباره روندي كه منجر به اظهارات اخير ايشان شده است، ضروري مي‌‏باشد. اولين باري كه آقاي مصباح يزدي در مراسم نماز جمعه تهران رأي خود را درباره حكومت اسلامي و بي‌‏اعتباري نظر مردم و رأي اكثريت در مشروعيت حكومت مطرح كرد و سخن از لزوم تغيير اصل مربوط به ولايت فقيه و توسعه اختيارات ولايت فقيه در قانون اساسي راند، با اعتراضات گسترده‌‏اي مواجه شدند از جمله نگارنده در مقاله‌‏اي مفصل عين نظريات امام خميني درباره اتكاء نظام جمهوري اسلامي به رأي مردم را بازگو نمودم. پذيرش نظريه ايشان با مانعي جدي يعني عمل و آراء امام خميني مواجه گرديد. اين سؤال اساسي فراروي ايشان و همفكرانشان مطرح شد كه اگر واقعاً آنگونه كه شما مي‌‏گوييد حكومت اسلامي نسبتي با جمهوريت و تأثير رأي مردم ندارد و مشروعيت آن از آغاز تا انجام فقط به اراده يك نفر وابسته است پس آنهمه سفارشات فراوان و صريح امام خميني در اينكه ميزان رأي ملت است و اساس جمهوري اسلامي متكي به رأي مردم است و نوع حكومت نيز جمهوري اسلامي است نه مدل ديگر، چه مي‌‏شود؟ مهمتر از آن اقدام عملي امام است كه نه تنها در مقام نظريه‌‏پردازي و سفارش بلكه در عمل نيز با آنكه اكثريت قاطع ملت ايران از دل و جان تابع نظر او بودند و از چنان محبوبيت و اقتدار مردمي برخوردار بود كه هر مدلي را كه پيشنهاد مي‌‏داد، مردم مي‌‏پذيرفتند ولي ايشان فقط بر جمهوري اسلامي تأكيد كرد و آن را با رأي مردم در رفراندوم مستقر ساخت و قانون اساسي نيز با حضور نمايندگان مردم و رأي آنان و نهايتاً رفراندوم مردمي تصويب شد و امام در عمل نيز در تمامي اركان نظام متكي به رأي مردم بود.
ديوار بلند سخنان امام درباره رأي مردم و عمل آشكار ايشان در همين رابطه مانعي بزرگ بر سر راه پذيرش نظريه آقاي مصباح محسوب شد، از آن زمان حضرات آقايان كوشيده‌‏اند تا با نظريه‌‏پردازي‌‏هاي مختلف به توجيه و رفع اين مانع بپردازند. اظهارات اخير آقاي غرويان دقيقاًدر همين راستا مي‌‏باشد، خلاصه و چكيده اظهارات ايشان در مصاحبه با خبرگزاري "ايلنا"، اين است كه «جمهوريت» يك مقوله غربي و وارداتي است. نظام مطلوب امام خميني جمهوريت نبوده است. ايشان به خاطر شرايط سال‌‏هاي اول انقلاب و در مقابل سؤال خبرنگاران ناگزير از به كاربردن لفظ جمهوري شدند. ميزان بودن رأي ملت نيز يك قضيه حقيقيه مورد تأييد واقعي امام نيست. ايشان براي خاموش كردن زبان مخالفين در آن روزها اين جمله را فرموده‌‏اند و نظر واقعي امام آن نيست كه ميزان رأي ملت است بلكه ميزان در همه امور و حتي اصل حكومت نظر و رأي ولي فقيه است و مدل مطلوب حكومت نيز حكومت اسلامي است نه جمهوري اسلامي.
آقاي غرويان در مصاحبه خويش با اشاره به سابقه موضوع و مقاله قبلي نگارنده مي‌‏گويد «اگر امام واقعاً به رأي مردم متكي هستند و مشروعيت را از رأي مردم مي‌‏گيرند، بايد مي‌‏گفتند كه هرچه رأي مردم باشد، آن را مي‌‏پذيرم و قبول دارم». مصاحبه ايشان صراحتاً كوششي است براي بافتن فلسفه‌‏اي كه طي آن عمل و سخنان امام در مسيري توجيه شود كه تأكيد ايشان بر جمهوريت و نقش رأي مردم منحصر به يك دوره خاص در آغاز انقلاب و به خاطر شرايط اضطراري آن سال‌‏ها بوده و نظر و عقيده امام چيز ديگري است. در اين مقاله به سؤالات و محورهاي زير مي‌‏پردازيم:
سؤالات و محورهاي بحث:
- آيا تأكيد امام بر جمهوري اسلامي و ميزان بودن رأي ملت ناشي از شرايط اضطراري اول انقلاب بوده است يا از عمق اعتقادات ديني ايشان سرچشمه مي‌‏گيرد؟
- رابطه بين عنوان «حكومت اسلامي» و «جمهوري اسلامي» چيست و آيا مدل آرماني امام خميني حكومت اسلامي در مقابل مدل اضطراري جمهوري اسلامي است؟ و آيا جمهوريت نظام اسلامي يك مدل موقتي است يا مدل مطلوب و هميشگي؟
- مشروعيت حكومت اسلامي و ولايت فقيه در ديدگاه امام متوقف بر چه اموري است و آيا رأي و بيعت و رضايت مردم در آن نقش و تأثير دارد يا نه؟
- نظر رهبر معظم انقلاب و جانشين حضرت امام در اين رابطه چيست؟
موضوع اصلي چالش اخير و اين مقاله بيان ديدگاه امام خميني است بنابراين نمونه‌‏هايي از متن سخنان امام عيناً در هر يك از موضوعات مورد بحث نقل مي‌‏شود با تأكيد بر اينكه آنچه نقل شده تنها نمونه‌‏هايي از ده‌‏ها مورد مشابه است كه علاقمندان مي‌‏توانند با مراجعه به تأليفات حضرت امام و مجموعه 22 جلدي صحيفه امام و يا لوح فشرده آن و خصوصاً كتاب‌‏هايي با عنوان «اسلام ناب، آيين انقلاب اسلامي، انتخابات و مجلس، جايگاه و نقش مردم در حكومت از ديدگاه امام خميني» مراجعه نمايند.
مبناي احتجاج ما با آيت‌‏الله مصباح يزدي و همفكران ايشان در اين زمينه متن كلام و مواضع صريح امام و سيره و عمل ايشان است با تكيه بر اصل عقلايي و مسلم فقهي «حجيت ظواهر». يعني بايد كلام گوينده را بر همان معنايي كه ظهور در آن معنا دارد حمل كنيم و حق نداريم كه به گوينده معنايي را نسبت دهيم كه ظاهر كلامش خلاف آنرا ثابت مي‌‏كند مگر آنكه دليل و قرينه‌‏اي مسلم عقلي يا نقلي (از ساير اقوال گوينده)در دست داشته باشيم كه ثابت كند منظور گوينده معناي ظاهري لفظ نبوده است. دقت در سخنان امام خميني كه نقل مي‌‏شود ثابت مي‌‏كند كه نه تنها سخنان ايشان درباره نقش رأي مردم در حكومت اسلامي و تأكيد ايشان بر جمهوريت نظام اسلامي ظهور در همين معاني دارند بلكه فراتر از آن از چنان صراحتي برخوردارند كه نصّ در معنا مي‌‏باشند يعني احتمال معناي ديگر وجود ندارد. بنابراين آقايان كه معاني و مطالبي را به امام در اين زمينه نسبت مي‌‏دهند كه خلاف تمامي اقوال ايشان است بايد اسناد و قراين و دلايل خويش را ارائه كنند و تاكنون آنچه كه فرموده‌‏اند جز ادعاهايي كه از ناحيه مواضع امام خميني صراحتاً رد مي‌‏شود مطلب ديگري نبوده است. از بحث احتجاج لفظي كه بگذريم مهمترين برهان و دليل قاطع ما در اثبات نظر امام خميني پيرامون نقش رأي مردم، سيره و اقدام عملي ايشان است در موضوع تشكيل نظام جمهوري اسلامي از آغاز تا پايان عمر كه مبتني بر احكام الهي و سيره پيامبر و ائمه اطهار(ع)بوده است. طبعاً بايد به سؤالات و اشكالاتي كه آقايان مطرح كرده‌‏اند نيز در ضمن بحث پاسخ بگوييم.
آراء امام خميني دربارة ميزان بودن رأي ملت و حق الهي و ملي مردم در تعيين سرنوشت خويش و انتخاب زمامداران: پس از برگزاري رفراندوم 12 فروردين نظر امام آن بود كه مردم براي تنظيم اصول پيشنهادي قانون اساسي نمايندگان خويش را مستقيماً انتخاب كنند و متن پيشنهادي مجدداً و در رفراندوم مستقيم به رأي عموم مردم گذاشته شود همين مبنا نيز درباره قانون اساسي عمل شد اما آن زمان عده‌‏اي با پيشنهاد امام مخالف بودند و استدلال مي‌‏كردند قانون اساسي يك موضوع حقوقي و تخصصي است و ملت صلاحيت دخالت در آن را ندارد. آنان معتقد بودند كه همان پيش‌‏نويسي كه توسط عده‌‏اي معدود تنظيم شده است در جمعي از حقوقدانان به عنوان مجلس مؤسسان بررسي و تصويب شود و همان قانون اساسي نظام باشد بدون رأي مردم. امام خميني در مقابل آنان و همچنين معدود مخالفين اسلام و مخالفين نظام جمهوري اسلامي كه پس از رفراندوم در اقليت محض قرار داشتند و با انواع بهانه‌‏ها درصدد تأخير تشكيل نهادهاي قانوني نظام بودند مي‌‏فرمايد:
"خود ملت ميزان است. مجلس مؤسسان اگر اعتبار دارد براي اين است كه مجلس مبعوث از ملت است. خود ملت حق ندارد رأي بدهد، لكن وكيل ملت حق دارد؟! اين چه غلطي است! خود من حق ندارم تصرف بكنم در مالم، وكيل من حق دارد؟! ... وكلا براي اين حق دارند كه وكيل شما هستند، و الّا چه حقي دارند؟ يك نفر چه حقي دارد براي 35ميليون جمعيت رأي بدهد؟ پنجاه نفر ـ ششصد نفر چه حقي دارد براي يك ملت 35 ميليوني رأي بدهد؟ اين حق براي اين است كه شما مي‏خواهيد رأي بدهيد. رأي شماست. ميزان؛ رأي ملت است. ملت يك‌‏وقت خودش رأي مي‏دهد. يك وقت يك عده‏اي را تعيين مي‏كند كه آنها رأي بدهند: آن در مرتبه دوم صحيح است. و الّا مرتبه اول، حق مال خود ملت است. شما خون داديد، حقوقدانان براي شما تكليف معين كنند؟! خودتان بايد تكليف معين كنيد. شماييد، همين ملت، همين مردم محروم... اينها بايد رأي بدهند. بهانه‏ها را كنار بگذاريد؛ از خدا بترسيد؛ با ملت شوخي نكنيد؛ رأي مردم را هيچ حساب نكنيد؛ مردم را به حساب بياوريد».
صحيفه امام؛ ج 8، ص 173
آقاي غرويان در مصاحبه خويش درباره جمله معروف امام (ميزان رأي ملت است) مي‌‏گويد: «براي درك اين فراز از كلام بنيانگذار انقلاب بايد گفت كه ميزان رأي ملت است در چه فضايي و براي چه كساني مطرح شد.
با بررسي فعل و انفعالات آن مقطع مشاهده مي‌‏شود كه امام(ره) در اوج تبليغات و خرابكاري‌‏هاي رواني دنياي غرب بر عليه انقلاب اسلامي اين كلام را به كار بردند، آنجايي كه چنين تبليغ مي‌‏شد كه امام خميني آمده و به زور مي‌‏خواهد مردم را به ولايت فقيه بكشاند در حالي كه مردم اين حكومت را نمي‌‏خواهند. امام(ره) از سر درك شرايط زمان گفتند روز 12 فروردين خواهيد ديد كه ميزان رأي ملت است. يعني ميزان رأي ملت حضرت امام خميني در مقابل مخالفين غربي انقلاب اسلامي ايران مطرح شد نه اينكه ميزان در مشروعيت نظام رأي ملت است».
متأسفانه آقاي غرويان براي آنكه مبناي خود را توجيه كند كه ميزان رأي ملت نيست و القا كند كه امام از سر ضرورت‌‏هاي آن زمان اين جمله را فرموده‌‏اند «خواهيد ديد كه ميزان رأي ملت است» دقت لازم را كه از امثال ايشان در مسأله‌‏اي بدين اهميت انتظار مي‌‏رود به كار نبرده است. اولاُ امام خميني اصلاُ نفرموده‌‏اند كه «خواهيد ديد كه ميزان رأي ملت است» چون اگر چنين گفته بودند جمله فقط جنبه خبر از آينده و احتجاج با مخالفين داشت و ديگر به اين معنا نبود كه بخواهند به مسوولين و آيندگان به عنوان يك اصل در نظام جمهوري اسلامي بگويند ميزان رأي ملت است. در حالي كه جملات امام - كه نقل شد - به روشني توجيه توأم با دخل و تصرف آقاي غرويان را رد مي‌‏كند. امام صراحتاً فرموده است «خود ملت ميزان است، مجلس مؤسسان اگر اعتبار دارد براي اين است كه مجلس مؤسسان مبعوث ملت است... ميزان رأي ملت است».
ثانياً: برخلاف توجيه آقاي غرويان اصلاً سخنان امام ربطي به 12 فروردين ندارد مربوط به چند ماه بعد (25 خرداد 1358) و مربوط به قانون اساسي است.
ثالثاً: برخلاف توجيه ايشان در عبارات امام و كل اين سخنراني امام، بحث از ولايت فقيه در ميان نيست كه امام خواسته باشند «در مقابل مخالفيني كه مي‌‏گويند او مي‌‏خواهد به زور مردم را به ولايت فقيه بكشاند در حالي كه مردم اين حكومت را نمي‌‏خواهند» از سر اضطرار گفته باشد «خواهيد ديد ميزان رأي ملت است»!! برعكس دقيقاً موضع امام در اين سخنراني خطاب به كساني است كه مخالف رأي‌‏گيري مستقيم از مردم و تشكيل مجلس نمايندگان آنان براي تنظيم قانون اساسي و رفراندوم بعدي آن بوده‌‏اند و عبارت «ميزان رأي ملت است» به صورت يك قضيه حقيقيه و در مقام بيان يك اصل مهم در مسأله رفراندوم قانون اساسي ايراد شده است و قبل و بعد از اين جمله نيز امام به تفصيل به حقانيت اين اصل پرداخته است. و چه زيباست جملات پاياني عبارت امام كه مي‌‏فرمايد: «از خدا بترسيد، با ملت شوخي نكنيد، رأي مردم را هيچ حساب نكنيد؛ مردم را به حساب بياوريد».
رابعأ: برخلاف تصور جناب آقاي غرويان كه گمان كرده‌‏اند اتكا به رأي مردم و ميزان بودن رأي مردم در انديشه امام خميني فقط مستند به همين سخنراني و همين جمله است و منحصر به روزهاي اول انقلاب مي‌‏باشد، صدها بار امام خميني در موارد متعدد از سالها قبل از پيروزي انقلاب تا پايان عمر در موارد متعدد بر همين مبنا استدلال كرده و با انواع عبارت‌‏ها و الفاظ بر حق مسلم ملت در تعيين سرنوشت خويش و اتكاء به رأي مردم و ميزان و معيار بودن رأي آنان در همه امور مربوط به حكومت و انتخابات‌‏ها تأكيد كرده است:
امام مي‌‏فرمايد:
و بحمدالله تاكنون هم با بهترين وجه اين مطالب اسلامي يعني، اساس حكومت اسلامي با بهترين وجه تحقق پيدا كرده است و ملت خودش است كه سرنوشت خودش را به دست دارد. اينطور نيست كه ملت ما از همه‏چيز بي‌‏خبر باشد و سرنوشتش را در كاخ سفيد برايش طرح بكنند يا در كرملين. خود ملت است كه با رأي خودش رييس‌‏جمهور تعيين مي‏كند. جمهوري اسلامي را رأي به آن مي‏دهد و با رأي خودش كه متمركز است در مجلس، دولت را تعيين خواهد كرد و همه امور دست خود ملت است. امروز مثل زمان رژيم طاغوتي نيست كه ملت هيچ‌‏كاره باشد و همه امور دست يك نفر يا يك عده باشد. ملت همه كاره است و همه هم با رأي خود ملت است.»
صحيفه امام؛ ج 13 ج، ص 125
آغاز فرازي كه نقل كرديم از جهت ديگر قابل توجه كساني است كه معتقدند مدل «جمهوري اسلامي» در روزهاي اول انقلاب به خاطر شرايط اضطراري مطرح شده است و مدل مطلوب امام نبوده و معتقدند عنوان جمهوري اسلامي در مقابل عنوان حكومت اسلامي قرار دارد! امام اين جملات را در مرداد 1359 ايراد كرده‌‏اند يعني بعد از آنكه نظام جمهوري اسلامي مستقر شده است، امام آن را بهترين وجه تحقق حكومت اسلامي دانسته‌‏اند و وجه كمال آن را نيز همه كاره بودن مردم و تعيين مصادر امور با رأي مردم مي‌‏دانند و جالب‌‏تر آنكه در همين جملات، امام خميني هيچ كاره بودن ملت و تمركز همه امور به دست يك نفر يا يك عده را از نشانه‌‏هاي رژيم طاغوتي معرفي كرده‌‏اند.
از حضرت آيت‌‏الله مصباح يزدي و آقاي غرويان تقاضا دارم كه به عبارت صريح زير از امام خميني عنايت بفرمايند و نسبت آن را با مواضعي كه اعلام فرموده‌‏اند بسنجند. سخنراني مربوط به قبل از پيروزي انقلاب اسلامي و در زماني است كه ملت يكپارچه عليه رژيم شاه قيام كرده و رهبري امام همگاني شده است و امام بدون هيچگونه اضطراري در مقام بيان سه اصل مهم اسلامي هستند كه در رژيم پهلوي (پدر و پسر) پايمال شده‌‏اند، ايشان مي‌‏فرمايد:
با روي كار آمدن رضاخان اين سه اصل اسلامي در امر حكومت پايمال شد، اول اصل لزوم عدالت در حاكم اسلامي و دوم اصل آزادي مسلمين در رأي به حاكم و تعيين سرنوشت خود و سوم اصل استقلال كشور اسلامي از دخالت اجانب و تسلط آنها بر مقدرات مسلمين. و اگر در آن روز براي احياي اين سه اصل اسلامي اقدام شده بود، كار به اينجا نمي‏كشيد.»
صحيفه امام؛ ج 5، ص 236
از حضرات آقايان سؤال مي‌‏كنم آيا صريح‌‏تر از اين مي‌‏توان بر اصالت آزادي رأي مسلمين به حاكم وتعيين سرنوشت خويش به عنوان يك حق و اصل مسلم اسلامي نه اصل اضطراري و موقتي يا وارداتي و غربي سخن گفت؟
در عبارت زير امام خميني استقرار حكومت مردمي و حاكميت مردم بر سرنوشت خويش را از ضرورت‌‏هاي جمهوري اسلامي معرفي كرده و خطاب به شوراي انقلاب مي‌‏نويسد:
شوراي انقلاب اسلامي
در جهت استقرار حكومت مردمي در ايران و حاكميت مردم بر سرنوشت خويش، كه از ضرورت‌‏هاي جمهوري اسلامي است، لازم مي‏دانم بي‏درنگ به تهيه آيين‏نامه اجرايي شوراها براي اداره امور محلي شهر و روستا در سراسر ايران اقدام، و پس از تصويب به دولت ابلاغ نماييد تا دولت بلافاصله به مرحله اجرا درآورد.»
صحيفه امام؛ ج 7، ص 167
متأسفانه بي‌‏توجهي برخي اعضاي شوراي انقلاب و دولت موقت از يكسو و توطئه‌‏هاي گروهك‌‏هاي ضد مردمي در آن ايام سبب تأخير تشكيل شوراهاي شهر و روستا شدند كه امام تشكيل آن را گامي در جهت حاكميت مردم بر سرنوشت خويش مي‌‏دانست.
يك سند قاطع و تأويل ناپذير از امام خميني:
اين سند به تنهايي تمامي مدعاي اينجانب در مقاله حاضر را اثبات مي‌‏كند. خطاب امام در آنچه كه نقل مي‌‏كنم عام است و هشدار ايشان براي توجه همه دلسوزان نظام به اين نكته است كه مراقب باشيم تا افراط و تفريط در مسائل مربوط به حقوق مردم در انتخابات سبب بهره‌‏برداري دشمنان دين و مردم نشود. روشني تأكيد امام بر حق دخالت مردم در سرنوشت خويش و انحصاري نبودن حق انتخاب در اين جملات بي‌‏نياز از هر گونه تفسير و تأويل است:
از اموري كه لازم است امروز تذكر بدهم شايد بعد دير بشود، قضيه انتخابات است. همان طوري كه مكرر من عرض كرده‏ام و سايرين هم گفته‏اند، انتخابات در انحصار هيچ كس نيست، نه در انحصار روحانيين است، نه در انحصار احزاب است، نه در انحصار گروه‌‏هاست. انتخابات مال همه مردم است. مردم سرنوشت خودشان دست خودشان است. و انتخابات براي تأثير سرنوشت شما ملت است. از قراري كه من شنيده‏ام در دانشگاه بعض از اشخاص رفته‏اند گفته‏اند كه دخالت در انتخابات، دخالت در سياست است و اين حق مجتهدين است. تا حالا مي‏گفتند كه مجتهدين در سياست نبايد دخالت بكنند، اين منافي با حق مجتهدين است، آنجا شكست خورده‏اند حالا عكسش را دارند مي‏گويند. اين هم روي همين زمينه است، اينكه مي‏گويند انتخابات از امور سياسي است و امور سياسي هم حق مجتهدين است هر دويش غلط است. انتخابات سرنوشت يك ملت را دارد تعيين مي‏كند. انتخابات بر فرض اينكه سياسي باشد و هست هم، اين دارد سرنوشت همه ملت را تعيين مي‏كند، يعني آحاد ملت سرنوشت زندگيشان در دنيا و آخرت منوط به اين انتخابات است. اين، اين طور نيست كه انتخابات را بايد چند تا مجتهد عمل كنند. اين معني دارد كه مثلاً يك دويست تا مجتهد در قم داشتيم و يك صد تا مجتهد در جاهاي ديگر داشتيم، اينها همه بيايند انتخاب كنند، ديگر مردم بروند كنار؟! اين يك توطئه‏اي است كه مي‏خواهند همان طوري كه در صدها سال توطئه‌‏شان اين بود كه بايد روحانيون و مذهب از سياست جدا باشد و استفاده‌‏هاي زياد كردند و ما ضررهاي زياد از اين برديم، الآن هم گرفتار ضررهاي او هستيم، حالا ديدند آن شكست خورد، يك نقشه ديگر كشيدند، و آن اين است كه انتخابات حق مجتهدين است، انتخابات يا دخالت در سياست حق مجتهدين است. دانشگاهي‌‏ها بدانند اين را كه همان طوري كه يك مجتهد در سرنوشت خودش بايد دخالت كند، يك دانشجوي جوان هم بايد در سرنوشت خودش دخالت كند. فرق مابين دانشگاهي و دانشجو و مثلا مدرسه‏اي و اينها نيست، همه‏شان با هم هستند. اينكه در دانشگاه رفتند و يك همچو مطلبي را گفتند، اين يك توطئه‏اي است براي اينكه شما جوان‌‏ها را مأيوس كنند.
بيدار باشيد! توجه كنيد! اينها با توطئه‏هايشان مي‏خواهند كار را انجام بدهند، نمي‏توانند با دخالت نظامي‏كار بكنند، اينها مي‏خواهند با شيطنت‌‏هايشان كار خودشان را انجام بدهند. آن وقت شيطنت اين بود كه سياست از مذهب خارج است و بسيار ضرر به ما زدند و ما بسيار ضرر خورديم و آنها هم بسيار نفع بردند. اين مطلب شكست خورده. حالا مي‏گويند كه سياست حق مجتهدين است يعني، در امور سياسي در ايران پانصد نفر دخالت كنند، باقيشان بروند سراغ كارشان. يعني مردم بروند سراغ كارشان، هيچ كار به مسائل اجتماعي نداشته باشند، و چند نفر پيرمرد ملا بيايند دخالت بكنند. اين از آن توطئه سابق بدتر است براي ايران. براي اينكه، «آن» يك عده از علما را كنار مي‏گذاشت، منتها به واسطه آنها هم يك قشر زيادي كنار گذاشته مي‏شوند، «اين» تمام ملت را مي‏خواهد كنار بگذارد. يعني نه اينكه اين مي‏خواهد مجتهد را داخل كند، اين مي‏خواهد مجتهد را با دست همين ملت از بين ببرد. بايد دانشگاهي‌‏ها متوجه باشند كه اگر چنانچه افرادي در دانشگاه هستند كه شيطنت دارند مي‏كنند، اينها را بايد توجه كنند كه گول اينها را نخورند. خودشان دخالت در امور انتخابات بكنند. انتخابات سرنوشت حتي شمايي كه در آنجا هستيد را تعيين مي‏كند. يك امري كه سرنوشت آحاد ملت در دست اوست، وظيفه آحاد ملت است كه در آن دخالت كند، مربوط به يك قشري، دون قشري نيست، همه بايد در اين دخالت بكنند. و اين شيطنت‌‏هايي كه الآن دارند مي‏كنند، به طوري كه به من گفته‏اند براي مأيوس كردن بعضي از جوان‌‏هاي ماست. اين شيطنت را خنثي كنيد و فعال وارد بشويد در انتخابات. مي‏خواهيد خودتان كساني را تعيين كنيد و انتخاب بكنيد، مي‏خواهيد ببينيد هر قشري كه مي‏پسنديد حرف‌‏هاي آنها را و كانديداي آنها را. شما هم با آنها باشيد....در انتخابات به طور فعال همه دخالت بكنيد.»
صحيفه امام؛ ج 18، ص 367 - 369
تحميل رأي يعني ديكتاتوري؛
آقاي مصباح يزدي كه مي‌‏فرمايند رأي مردم هيچ اثر شرعي و قانوني ندارد. و رأي و نظر فقط حق يك نفر است كه او دستور مي‌‏دهد به چه كسي به عنوان رئيس جمهور رأي بدهيد و اوست كه اساساً دستور مي‌‏دهد رأي بدهيد يا رأي ندهيد به جملات صريح امام خميني توجه فرمايند:
ما بناي بر اين نداريم كه يك تحميلي به ملتمان بكنيم. و اسلام به ما اجازه نداده است كه ديكتاتوري بكنيم. ما تابع آراي ملت هستيم. ملت ما هر طور رأي داد ما هم از آنها تبعيت مي‏كنيم. ما حق نداريم. خداي تبارك و تعالي به ما حق نداده است، پيغمبر اسلام به ما حق نداده است كه ما به ملتمان يك چيزي را تحميل بكنيم. بله ممكن است گاهي وقتها ما يك تقاضايي از آنها بكنيم؛ تقاضاي متواضعانه، تقاضايي كه خادم يك ملت از ملت مي‏كند.»
صحيفه امام؛ ج 11، ص 34
خوانندگان عزيز عنايت مي‌‏فرمايند كه در جملات فوق برخلاف نظريه آقاي مصباح و غرويان كه اتكاءامام به رأي مردم را يك امر اضطراري غير اصيل مي‌‏دانند امام حرمت تحميل رأي به مردم و وجوب پيروي از آراء ملت مسلمان را در امور مهم حكومت دستور خداي متعال و پيامبر اكرم دانسته اند.
امام مي‌‏فرمايد:
مردم در سراسر كشور در انتخاب فرد مورد نظر خود آزادند؛ و احدي حق تحميل خود يا كانديداهاي گروه يا گروه‌‏ها را ندارد. هيچ مقامي و حزبي و گروهي و شخصي حق ندارد به ديگران كه مخالف نظرشان هستند توهين كنند،...و احدي شرعاً نمي‏تواند به كسي كوركورانه و بدون تحقيق رأي بدهد. و اگر در صلاحيت شخص يا اشخاصي تمام افراد و گروهها نظر موافق داشتند ولي رأي دهنده تشخيصش بر خلاف همه آنها بود، تبعيت از آنها صحيح نيست، و نزد خداوند مسئوليت دارد. و اگر گروه يا اشخاص صلاحيت فرد يا افرادي را تشخيص دادند و از اين تأييد براي رأي دهنده اطمينان حاصل شد، مي‏تواند به آنها رأي دهد.
و بالجمله، حكومت حكومت اسلام و مردم است؛ و مجلس از مردم است، و رأي نيز از آن مردم است؛ و احدي تحت فرمان مقام يا مقاماتي نيست.»
صحيفه امام؛ ج 18، ص 337
مجلس خبرگاني كه ما امروز در پيش داريم، اينطور نباشد كه آقايان، ديگران كناره‏گيري كنند، سستي كنند؛ ... ملت را دعوت كنند به رأي. منتها ملت و شما و هركس آزاد است هميشه و به هركس كه مي‏خواهد رأي مي‏دهد، ولو آنكه آقايان و - فرض كنيد كه - علماي حوزه علميه تهران يا قم آنها را معرفي نكرده باشند. شما الزامي نداريد به اينكه هر چه آنها معرفي كردند شما هم همان را معرفي كنيد. البته آنها بررسي كرده‏اند، تخصص در اين امر دارند، بررسي از امور كرده‏اند و با بررسي، اين كار را انجام داده‏اند، لكن اين اسباب اين نمي‏شود كه كسي الزام كند كسي را كه تو بايد به فلان رأي بدهي. آزاد هستيد.»
صحيفه امام؛ ج 17، ص 120
اسلام بزرگ تمام تبعيض‌‏ها را محكوم نموده و براي هيچ گروهي ويژگي خاصي قرار نداده؛ و تقوا و تعهدِ به اسلام، تنها كرامت انسانهاست. و در پناه اسلام و جمهوري اسلامي، حق اداره امور داخلي و محلي و رفع هر گونه تبعيض فرهنگي و اقتصادي و سياسي متعلق به تمام قشرهاي ملت است.»
صحيفه امام؛ ج 11، ص 56
اگر بنا باشد كه يك جايي دادستان بخواهد روي قوانين عمل بكند، ما بخواهيم بگوييم كه خير، ما دادستان را قبول نداريم، اين معناي ديكتاتوري است. ديكتاتوري همان است كه نه به مجلس سر فرود مي‏آورد، نه به قوانين مجلس و نه به شوراي نگهبان و نه به تأييد شوراي نگهبان و نه به قوه قضائيه و نه به دادستاني و نه به شوراهاي دادستاني و همين طور به همه ارگانها. قانون معنايش اين است كه [همه[ چيزها [را[ به حسب قانون اسلامي، به حسب قانون كشوري كه منطبق با قوانين اسلام است، همه را، وظيفه‏شان را قانون معين كرده. بعد از آنكه قانون وظيفه را معين كرد، هر كس بخواهد كه برخلاف او عمل بكند، اين يك ديكتاتوري است.»
صحيفه امام؛ ج 14، ص 415
ما كراراً اين مطلب را گفته‏ايم كه اسلام نسبت به اقليت‌‏هاي مذهبي احترام قائل است و آنها در اين مملكت ما آزادند و حتي حق رأي دارند، حق تعيين وكيل دارند.»
صحيفه امام؛ ج 5، ص 432
از نظر حقوق انساني، تفاوتي بين زن و مرد نيست. زيرا كه هر دو انسانند و زن حق دخالت در سرنوشت خويش را همچون مرد دارد.»
صحيفه امام؛ ج 4، ص 364
زن بايد در سرنوشت خودش دخالت داشته باشد. زن‌‏ها در جمهوري اسلام رأي بايد بدهند. همان طوري كه مردان حق رأي دارند زنها حق رأي دارند.»
صحيفه امام؛ ج 6،ص 300
امام در برابر كساني كه به رأي نمايندگان ملت در مجلس تنظيم قانون اساسي و رفراندوم پس از آن تمكين نكرده و برخي از اصول قانون اساسي از جمله اصل مربوط به ولايت فقيه را قبول نداشتند چنين استدلال مي‌‏كند:
...اگر ما فشار آورديم به اينكه آقا رأي بدهيد، حتماً بايد به اين مسأله رأي بدهيد آن وقت البته هم به ما اشكال است هم به آنها. اما اگر به دست مردم داديم و گفتيم آقا مسأله اين مسأله است... شمايي كه خلاف اين را مي‌‏گوييد ديكتاتور هستيد و مي‌‏خواهيد به ما تحميل بكنيد.
ديكتاتوري اين است كه برخلاف مسير ملت،برخلاف رأي ملت، يك چيزي به زور گردن ملت بگذارند.»
صحيفه امام؛ ج 9،ص 528
مجلس خبرگاني كه با رأي مردم حاصل شده همه مي‌‏دانند كه اين مجلس يك مجلسي تحميلي نبوده است، هيچ كسي تحميل نكرده، خود مردم اشخاصي را انتخاب كردهاند».
صحيفه امام؛ج 9، ص 522
برخلاف آنچه كه آقاي غرويان در مصاحبه‌‏شان عنوان كرده‌‏اند و همانند استاد خويش از مشروعيت دستور «بايدي» رهبري به مردم در انتخابها سخن گفته‌‏اند در جملات امام دقت فرمايند كه نه تنها بايدي در كار نيست بلكه صراحتاً ديكتاتوري را به معناي تحميل رأي بر مردم دانسته و انتخاب اين‌‏چنيني را مخدوش و داراي اشكال اساسي مي‌‏دانند. ادبيات امام برخلاف نظريه آقايان هم در انتخابات هم در ساير مواردي كه درخواستي از ملت داشتهاند چنين است كه فقط چند نمونه آن را نقل مي‌‏كنم:
پيغمبر اسلام به ما حق نداده است كه ما به ملتمان يك چيزي را تحميل بكنيم. بله ممكن است گاهي وقت‌‏ها ما يك تقاضايي از آنها بكنيم؛ تقاضاي متواضعانه، تقاضايي كه خادم يك ملت از ملت مي‏كند.»
صحيفه امام؛ ج 11، ص 34
«من، در اين آخر عمر، متواضعانه دست خود را به طرف تمام گروهها كه براي برپايي اسلام و احكام آن، كه تنها راه سعادت و ضامن استقلال و آزادي ايران از استعمار نو و كهنه است، كوشش و فداكاري مي‏كنند دراز مي‏كنم و از همه استمداد مي‏نمايم.»
صحيفه امام؛ ج 3،ص 442
ميد است تقاضاي متواضعانه و استدعاي خيرخواهانه‏ام را بپذيريد، و با شركت عمومي خود در انتخابات، قطع اميد دشمنان جمهوري اسلامي و وابستگان به رژيم منحط سابق و هواخواهان آن؛ خصوصاً دولت امريكاي ستمكار را بنماييد.»
صحيفه امام؛ج 12،ص 177
اينجانب نصيحت متواضعانه برادرانه مي‏كنم كه آقايان محترم تحت تأثير اينگونه شايعه‏سازي‌‏ها قرار نگيرند و براي خدا و حفظ اسلام اين جمهوري را تقويت نمايند. و بايد بدانند كه اگر اين جمهوري اسلامي شكست بخورد، به جاي آن يك رژيم اسلامي دلخواهِ بقيةاللَّه - روحي فداه - يا مطيع امر شما آقايان تحقق نخواهد پيدا كرد.»
صحيفه امام؛ ج 21، ص 447
... من از همه مي‌‏خواهم، من التماس ميكنم به ملت ايران، من دست ملت ايران را مي‌‏بوسم»
صحيفه امام؛ ج 8،ص176
خطاب به جناب آقاي مصباح عرض مي‌‏كنم: چنانكه در فرازهاي مذكور كه نمونه‌‏اي از صدها و بلكه هزاران است دقت فرماييد مي‌‏بينيد كه امام خميني با چنين لحني با مردم يعني صاحبان انقلاب و كشور و چنان اعتقادي به حق الهي آنان در تعيين سرنوشت‌‏شان بود كه «امام خميني» شد. چه نسبتي بين ادبيات شما و آرايتان درباره حقوق و رأي مردم با امام برقرار است؟!
از محضر آيت الله مصباح متواضعانه مي‌‏خواهم به عبارت زير كه كلام امام خميني است و گويي كه همين روزها را پيش‌‏بيني مي‌‏كردند خطاب به علما و روحانيون فرموده‌‏اند؛ عنايت كنند:
قابل توجه شوراي محترم نگهبان:
امام مي‌‏فرمايد:
در انتخاب وكلاي خود رضاي حق را بر رضاي خود مقدّم داريد. من متواضعانه از شما مي‏خواهم كه حتي‏الامكان در انتخاب اشخاص با هم موافقت نماييد و اشخاصي اسلامي، متعهد، غير منحرف از صراط مستقيم الهي را در نظر بگيريد و سرنوشت اسلام و كشور خود را به دست كساني دهيد كه به اسلام و جمهوري اسلامي و قانون اساسي معتقد و نسبت به احكام نوراني الهي متعهد باشند و منفعت خود را بر مصلحت كشور مقدّم ندارند.»
صحيفه امام؛ ج 12، ص 149
انتظار آنست كه شوراي محترم نگهبان كه مسئول احراز صلاحيتهاي نامزدهاي انتخابات (مجلس و خبرگان و ...)مي‌‏باشد و در مراحل بررسي صلاحيت‌‏ها به شرط «التزام به قانون اساسي و اصل ولايت فقيه» استناد و اعتناي خاص دارند، به اين نكته نيز از اين پس با توجه به مباحث اخير عنايت فرمايند كه در نظر رهبر كبير انقلاب اسلامي و ولي فقيه كه اساس اين نظام با هدايت او سامان گرفته است در كنار اعتقاد و تعهد به اسلام،اعتقاد و تعهد به «قانون اساسي» و «جمهوري اسلامي» نيز در زمرة معيارها شمرده شده است. آيا كساني كه با زبان رسا در اصل جمهوريت نه تنها تشكيك كه آنرا امري موهوم و غير اصيل و مقطعي و غربي مي‌‏دانند در انتخابات آينده صلاحيت تأييد مي‌‏يابند؟!
به اصل بحث يعني ديدگاه امام دربارةحق دخالت مردم در تعيين سرنوشت خويش و ميزان بودن رأي آنان بازگرديم.
امام خميني تا پايان عمر و در وصيتنامه‌‏شان دهها بار از اينكه تمامي اركان نظام جمهوري اسلامي با دخالت و رأي خود مردم بدون تحميل برقرار شده است، به عنوان تحقق يكي از آثار سياسي اسلام با افتخار ياد كرده و بر همين مبنا نيز به اثبات عدم مشروعيت نظام سلطنتي و رژيم پهلوي و رژيم‌‏هاي ديكتاتوري پرداخته است:
سلطنتي كه در آن وقت درست كرده بودند و مجلس مؤسسان هم ما فرض كنيم كه صحيح بوده است اين ملتي كه سرنوشت خودش با خودش بايد باشد در اين زمان مي‌‏گويد كه ما نمي‌‏خواهيم اين سلطان را. وقتي كه اينها رأي دادند به اينكه ما سلطنت رضا شاه را، سلطنت محمدرضا شاه را، رژيم سلطنتي را نمي‌‏خواهيم، سرنوشت اينها با خودشان است،اين هم يك راه است از براي اينكه سلطنت او باطل است... مجلسي كه بدون اطلاع مردم است و بدون رضايت مردم است،اين مجلس مجلسي غيرقانوني است.»
صحيفه امام؛ ج 6، ص 12
آقاي غرويان كه روي واژة «بايد» در مصاحبه خويش حساسيت دارند در فراز مذكور از امام دقت كنند «بايد» در جهت ناديده گرفتن حق تعيين سرنوشت مردم بكار رفته است يا در جهت مشروعيت الزامي آن؟!
امام خميني در دفاع از رفراندوم عظيم طبيعي مردم در روز تاسوعا و عاشوراي قبل از پيروزي انقلاب چنين مي‌‏فرمايند:
همه عالم اين مطلب را قائل هستند.

http://www.emrouz.info/archives/2006/01/01560_1.php

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط حمید |

بازتاب:


تعرض به حقوق مردم، محاربه با خداست

پيرو انتشار گسترده اظهارات برخي افراد در زمينه تشكيك در جمهوريت نظام و ايجاد تعارض ميان «جمهوريت» و «اسلاميت»، سخنان آيت‌الله خامنه‌اي، رهبر انقلاب كه در بيست‌وسوم اسفندماه سال 1380 به صورت مشروح به اين ادعا پاسخ دادند، منتشر مي‌شود.

نظر به اهميت اين بيانات و به منظور روشنگري كه زايل كننده بساط فتنه و شبهه است، متن سخنان ايشان در آن ديدار را عينا براي استفاده خوانندگان گرامي ‌منتشر مي‌كنيم:


بسم الله الرحمن الرحيم
خيلي لطف فرموديد آقايان محترم. بعد از اين جلسات پركار، بنده را هم به زيارت خودتان محظوظ كرديد و اميدواريم كه خداوند متعال بركات خودش را بر اين دلها و عزمها و نيتها و تلاش‌هايي كه صورت مي‌گيرد نازل كند و انشاء الله اين جلسه را منشأ بركات الهي براي مردم قرار بدهد. مسلماً جمع خبرگان محترم كه به رأي مردم و به خواست و شناخت مردم اين مسئوليت سنگين را بر عهده گرفتند، يكي از حساسترين نقاط مجموعه نظام جمهوري اسلامي است و خيلي تلاش شد از اوايل كه اين مجلس در چشم مردم، درافكار عمومي، به صورت يك مجلس تشريفاتي تلقي بشود، ليكن گذشت زمان و حضور و فعاليت بجاي اين مجلس در لحظات حساس، نشان داد كه چقدر اين مجلس براي نظام اسلامي و براي كشور مهم است.

اين اهميت قهراً بحث‌ها و تصميم‌گيري‌ها و مطالعاتي و تفكراتي كه در داخل اين مجلس و براي اين مجلس هست، رتبه اهميت اينها را هم بالا مي‌برد. مهم اين است كه خبرگان، معتمد مردم و امين مردمند در يك امري كه اهم امور در نظام سياسي كشور ماست. در واقع مجلس خبرگان مظهر مردمسالاري ديني است. از يك طرف حضور مجلس و انعقاد اين مجلس متكي است به مردم، از يك طرف اعضاي اين مجلس كساني هستند كه با معيارهاي اسلامي در باب نظام سياسي اسلام و مسئله حكومت آشنا هستند و از اين معيارها تخطي نمي‌كنند. اين نموداري است از همان چيزي كه ما اسمش را مي‌گذاريم مردمسالاري ديني. مردم سالاري ديني كه امروز تبلور پيدا كرده است در نظام جمهوري اسلامي نبايد اشتباه بشود با دمكراسي‌هاي رايج غربي؛ ولو [اگر] وجوه اشتراكي هم داشته باشند، ليكن فرقهاي عنصري و جوهري متعددي هم دارند.

اساس جمهوري‌هاي غربي و به اصطلاح رايج خودشان «جمهوريهاي لائيك»، در غرب و تبعه آنها در جاي ديگر دنيا، نشاندن حق مردم به جاي حق خدا، يا رأي مردم به جاي نظر و فتواي دين هست. از همان حدود قرن هجدهم، اواخر قرن هجدهم كه اين جور جمهوري‌ها از فرانسه شروع شد و در نقاط ديگر اروپا به تدريج راه پيدا كرد؛ اين حركت در واقع يك حركتي بود در مقابل نظامهاي قبل از اين دوره در اروپا، و يك مجموعه اي از حركات بود كه نقطه مقابل آن، تفكرات قرون وسطايي اروپا قرار داشت.

جمهوري اسلامي در واقع با هر دو نوع اين جريانهاي اروپايي، چه آنچه كه در قرون وسطا يا قبل از همين قرن هجدهم در اروپا وجود داشت، هم با او مخالف است. هم با آنچه كه بعداً به عنوان عكس العمل آن به وجود آمد، مغاير و مخالف است.

آنچه كه قبلاً وجود داشت، حكومت‌هاي استبدادي، موروثي، متكي بر تقلب و غلبه يك قدرت، يك فرد مقتدر يا يك جمع مقتدر بر امور يك كشور بود، اساس اين بود؛ اسلام با اين مخالف است. آنچه كه بعد به وجود آمد اين بود كه حق را منحصراً درانتخاب مردم، در رأي مردم و با خواست مردم منطبق بدانند (حالا لااقل در شعار و در ارايه فكر و تئوري اين جور است، ولو حالا در واقع اين جور نيست؛) اين هم اسلامي نيست. در اسلام حق الله رقيب حق الناس نيست؛ نقطه مقابل حق الناس نيست. حق مردم، همه حقوق مردم، از جمله حق انتخاب كه قطعاً براي مردم وجود دارد در امر حكومت، اين ناشي است از حكم الهي. همه حقوق مردم اعتبارش متخذ است از حاكميت خداوند و آنچه كه خداي متعال مقرر فرموده است. لذا در قرآن كريم آن جايي كه تجاوز و تعرض به حقوق مردم است- مثل مساله ربا كه تعرض به اموال مردم است- تعبير شده است «فأذنوا بحرب من الله»(1) اين حرب الهي است. با اين كه اين تجاوز به حقوق انسانهاست اما جنگ با خداست. يا در آن جايي كه فساد في الارض است كه «و يسعون في الارض فسادا»، اين «يحاربون الله و رسوله» است، اين حرب الهي است؛ تعرض به حقوق مردم است، اما محاربه با خداست. چون حقوق مردم، آنچه كه متعلق به مردم است با همه وسعتي كه دارد، اين تكليف الهي است، حقي است كه خدا براي مردم معين كرده است، تكليفي است كه خدا براي كساني كه امور مردم را برعهده دارند، نسبت به مردم بر دوش آنها گذاشته است. لذا جمهوري اسلامي همان طور كه مكرر عرض شده است، يك مركب انضمامي‌نيست كه تركيبي باشد از چيزي به نام جمهوري و چيزي به نام اسلامي، تا يكي بگويد كه من طرفدار جمهوريتم بيشتر، يكي بگويد من طرفدار اسلاميتم بيشتر؛ اين جوري نيست. اصلاً مي‌توان گفت مركب نيست، [بلكه]يك حقيقت است. آن جمهوري است،آن اتكاء به آراء مردمي‌است كه خدا آن را مقرر كرده است، خدا موظف كرده است ما را كه در اين زمينه رأي مردم را، انتخاب مردم را، اراده مردم را معتبر بشماريم.

درنهج البلاغه يك جايي اميرالمؤمنين (عليه الصلاه والسلام) راجع به تضييع حقوق مردم صحبت مي‌كنند، مي‌فرمايند كسي كه اين كارها را بكند «كان حربالله»؛ اين محارب خداست. جمهوري اسلامي يعني آن نظام سياسي يي كه براي مردم، حق قائل است، با همه اين سعي يي كه براي حق مردم وجود دارد و در همه اين قلمرو عظيم با اتكاء به اراده خدا و تشريع الهي. بنابراين كسي اگر با اعتقاد به اسلام به حق مردم تعرض كند، تجاوز كند، اين منتظرعقوبت الهي بايد باشد. مشكل ما در نظام جمهوري اسلامي فقط اين نيست كه مردم به ما بدبين مي‌شوند يا از ما عقيده شان برمي‌گردد. مشكل ما تكليف شرعي هم هست ولو مردم نفهمند؛ يك جايي، يك حركتي را انجام بدهيم، تضييع حقوق انسانها بشود، هيچ كس هم نفهمد. تبليغات هم آن چنان پرسر و صدا باشد، مثل تبليغات همين غربيها و همين آمريكايي‌ها كه در همين آراي رئيس جمهوري كنوني آمريكا اكثريت را با جار و جنجال و سر و صدا زدند كنار، اقليت را جاي اكثريت نشاندند؛ تبليغ هم كردند، مدعي دمكراسي هم هستند. اين جور نيست كه تبليغات را هم حالا سر و صدايش را بالا كنيم، هيچ كس هم نفهمد كه اين جا تعرض شد به حقوق مردم و پايمال شد حق مردم، قضيه حل باشد، نخير؛ مشكل ما، مشكل تكليف شرعي هم هست، يعني هر كسي در سرتاسر اين پيكره عظيم حكومت - كه حكومت، متمركز و متجلي نيست فقط در شخص رهبري، همه اجزاي حكومت،همه در اين مردم سالاري ديني و وظايفي كه از اين ناحيه برعهده آنهاست، همه سهيمند؛ چه رئيس جمهور باشد، چه رئيس يك قوه باشد، چه نماينده مجلس باشد، چه مسئوليتي درهر گوشه يي داشته باشد - تكليف همه اين عرض و طول وسيع اين است كه حقوق مردم را رعايت كنند لله؛ اين دو تا با هم همراهند، يكي هستند. حق مردم ناشي از حق الهي و تكليف الهي است. اين پايدارترين وسيله است و مستحكمترين وسيله است براي حفظ حقوق مردم.

اگر درنظام مردم سالاري ديني،در نظام جمهوري اسلامي افراد درست گزينش بشوند در هر مرحله يي از مراحل و مرتبه يي از مراتب حكومت، اگر واقعاً با صلاحيت‌هاي متناسب با آن مرتبه افراد گزينش بشوند، هيچ حقي از مردم ضايع نخواهد شد؛ مي‌شود اين را اطمينان داشت. حق مردم اين جوري است كه حفظ خواهد شد و تضييع نخواهد شد. در حالي كه در دمكراسي‌هايي كه ريشه و پايه استحقاق مردم و حق مردم يك فلسفه الهي نيست، متكي به تكليف الهي نيست؛ آن جا نه، آن جا ممكن است كه حق هم ضايع بشود.انسانها چون مراقبي، رقيبي، تكليفي، مسئوليتي وراي همين چيزهايي كه مردم ممكن است بفهمند و بدانند، براي خودشان قائل نيستند، لذا آنجا تضييع حق مردم زياداست.خطاي بزرگي است اگر ما امروز مردم سالاري بااين عمق را، اعتناي به حق مردم را با اين فلسفه عميق، اين را مخلوط كنيم و بياميزيم يا اشتباه كنيم با آنچه كه در غرب وجود دارد؛ مردم سالاري حقيقي اين است و شارع مقدس بر طبق موازين فقهي يي كه دست ما هست، دردوران غيبت امام معصوم (عليه الصلاه والسلام) اين وظيفه يا تكليف يا حق حكومت و حاكميت را با يك صلاحيتهايي مقرون كرده، بدون اين صلاحيتها اين حق وجود ندارد، اين اجازه وجود ندارد؛ چون اصل، عدم تسلط هيچ انساني است بر انسان ديگر. آن جايي كه مي‌خواهد تصرف كند يك انساني در امور انسانهاي ديگر، اين بايد اين صلاحيتها حتماً وجود داشته باشد. تشخيص اين صلاحيتها هم طبق يك رويه عقلايي مورد اعتماد بر عهده كساني است كه توانايي اين كار را دارند و در نظام جمهوري اسلامي مردم از اين طريق انتخاب خودشان را و بيعت خودشان را اعلام مي‌كنند. حضور مردم و انتخاب مردم به وسيله انسان‌هايي كه اين صلاحيت‌ها را مي‌شناسند و توانايي آن را دارند كه اين را دركسي تشخيص بدهند و وظيفه آن را دارند كه اين را نظارت كنند و بقاي آن را و حفظ آن را و وجود آن را كنترل كنند و بفهمند كه چه دارد مي‌گذرد؛ اين بالاترين وظيفه اي است كه وجود دارد. لذاست كه مجلس خبرگان يك مجلسي است بسيار حساس، بسيار مهم.

بنده در اوقات انتخابات اخير مجلس خبرگان كه تبليغات عجيبي در دنيا مي‌شد براي اين كه مردم را منصرف كنند از شركت دراين انتخابات. عجيب اين بود. راديوهاي بيگانه تلاش مي‌كردند، تبليغات مي‌كردند، امواج پرخرج را دايم پخش مي‌كردند براي اين كه مردم را وادار كنند كه دراين انتخابات شركت نكنند، كه نيايند. بعضي‌ها هم البته تجاوب مي‌كردند با آنها در داخل. بنده همان وقت- آنها از جمله حرفهايشان اين بود كه مي‌گفتند مجلس خبرگان چه فايده اي دارد؟ - بنده همان وقت گفتم كه اگر فايده نداشت، اينها اين قدر خرج نمي‌كردند براي اين كه آن را خنثي كنند، براي اين كه آن را بي اثر كنند، براي اين كه مردم را از اقبال به مجلس خبرگان باز بدارند؛ اثرش را ديده اند كه اين قدر ازش مي‌ترسند. چون ديده اند كه چطور بروز، بهنگام اقدام مي‌كند و تصميم مي‌گيرد و كشور را از تلاطم نجات مي‌دهد، چون فهميده اند اين جور است- و بايد هميشه همين جور باشد و بهنگام و بروز و آماده هر حادثه اي باشد و تصميم لازم را در هر حادثه اي طبق تكليف و تشخيص الهي خودش بگيرد- چون اين را مي‌دانند، لذاست كه باهاش اين قدر مخالفت مي‌كنند؛ و همين جور هم هست.

خدا را شكر مي‌كنيم كه نظام جمهوري اسلامي را و انقلاب ما را با كيفيتي پديد آورده است كه قائم به شخص نيست، قائم به هيچ شخصي نيست. امام (رضوان الله عليه) عمود اين خيمه بود، پدر اين حادثه بود؛ اين حادثه عظيم تاريخي، پشتوانه اي بود كه بلاشك اگر وجود فرد او نبود، اين اتفاق، اين حادثه عظيم در دنيا پيش نمي‌آمد بدون شك؛ با همه زمينه‌هايي كه گفته شده است و ذكر شده است كه اين زمينه‌ها براي انقلاب بود- درست هم هست، اكثرش هم درست است- اما آن عامل فعالي كه اين اقتضائات را، اين زمينه‌ها را تبديل كرد به فعليت و تحقق خارجي، او شخص امام (رضوان الله تعالي عليه) بود و خصوصياتي كه در او جمع بود. با همه اينها كه در واقع عوامل اقتدار اين نظام از سرانگشت او مي‌چكيد، او خودش فرمود و درست هم فرمود؛ فرمود كه اين انقلاب و اين نظام قائم به شخص من نيست؛ آني كه امام بود، با آن عظمت بود؛ حقيقت قضيه همين است. اين مجلس بايد دايم آماده، حاضر، متوجه به مسئوليت بسيار خطير و سنگيني كه دارد باشد؛ اين همان چيزي است كه نمي‌خواهند.

و امروز اتفاق خوبي كه براي مجموعه نظام و مجموعه مردم و آگاهان كشور افتاده است اين است كه دشمن حرف خود را عريان كرده است. بدترين چيز اين است كه انسان نداند دشمن متوجه چيست، متوجه كجاست. اين حرف‌هايي كه امروز مخالفين نظام اسلامي و حتي در مقامات سياسي،مقامات حساس و مسئول سياسي در حرف‌هاي رسمي‌خودشان مي‌زنند كه ما در ايران با اين بخش، با اين نقطه، با اين اتجاه مخالفيم و هدف ما اين است؛ اين چيزي است كه ما از ده سال پيش، دوازده سال پيش و قبل از او هميشه به عنوان تحليل همين را مي‌گفتيم. آگاهان جامعه اين را به مردم مكرر همين را مي‌گفتند. امر خيلي روشن نبود، واضح نبود، جنبه تحليل داشت. معلوم بود كه آنها با آن نظام اسلامي مخالفند، با آن معيارهاي اسلامي مخالفند. آنها دنبال يك حكومت دست نشانده يي هستند دراين جا كه منافع آنها را -همين طور كه الان تصريح مي‌كنند- دراين جا تامين كنند. اين حكومت دست نشانده، شرط اولش اين است كه معتقد و پايبند به ارزش‌هاي اسلامي و موازين اسلامي نباشد؛ اين شرط اولش است. و براي اين كه اين خواست آنها تحقق پيدا كند، شرط اول اين است كه وسيله‌هاي انضباط و دقت و كنترلي كه در قانون اساسي پيش بيني شده براي حفاظت نظام و سلامت نظام و اسلاميت نظام، اين اينها وجود نداشته باشد؛ اين شرط اول است تا بتوانند اگر ممكن است، نفوذ كنند در اركان و بدنه نظام، و اگر نشد، آن وقت به مسائل ديگري متشبث بشوند. همه آن چيزهايي كه مانع اين خواسته است، در طول اين سال‌هاي متمادي مورد تهاجم آنها بود، همه آن چيزهايي كه زمينه ساز خواست دشمن هست، چيزهايي است كه در اين چند سال مرتب آن را خواسته اند، بر او پافشاري كرده اند و هوچي گري راه انداخته اند نسبت به آنها و امروز اينها را صريح دارند بيان مي‌كنند. اين از خوشبختيها و مايه‌هاي خوشوقتي مردم و ماها بايد باشد كه دشمن دارد خودش را نشان مي‌دهد به طور روشن، اهداف خودش را مشخص مي‌كند، اتجاه خودش را روشن مي‌كند.

امروز ما مي‌دانيم كه اينها با اسلام، با اسلاميت، با پايبندي به ارزشها، با ايجاد سد در مقابل نفوذ خودشان در اركان نظام؛ با اين مخالفند، امروز دشمني اينها با اين است. البته دشمن با همه عزمي‌كه نشان مي‌دهد، با همه امكاناتي كه به حسب موازين ظاهري دراختيار او هست، توانايي آن كاري را كه مي‌خواهد، ندارد. اين جور نيست كه اين كار براي دشمن فراهم باشد، نه؛بخشي از اين امكاناتي كه براي او لازم است، با همين جنجالها فراهم مي‌شود. يكي از چيزهايي كه او احتياج دارد اين است كه مسئولين جمهوري اسلامي مرعوب بشوند، بترسند؛ اين را لازم دارد، والا اگر چنانچه مسئولين نظام و تصميم گيرندگان نظام، با شجاعت، با استقامت، بايستند بگويند نه، ما تسليم نمي‌شويم، خواسته او برآورده نخواهد شد. يكي از ابزار كار اين است كه اين شجاعت را، اين قدرت ايستادگي را، همان چيزي را كه نظام جز به مدد او نمي‌توانست پيروز بشود و بحمدالله تا امروز هم در بين مسئولين ما وجود دارد، اين را از اينها سلب كنند. بخشي از كار اين است؛ يك مقدار از اين جنجالها به اين قصد است، با اين نيت است كه افراد را، تصميم گيران را دچار محذور كنند، مرعوب كنند. خيلي دقت نظر لازم است.

بنده يك وقتي عرض كردم، صبر امام (رضوان الله عليه) شبيه صبر امام حسين بود. واقعاً هم آن صبري كه امام كرد- صبر همان استقامت و ايستادگي بر ادامه يك راه كه در اسلام به عنوان صبر معين شده؛ ايستادگي كردن و كار خود را ادامه دادن و عقب نزدن، اين معنايش صبر است ديگر- صبري كه امام كرد، شبيه صبر امام حسين است كه صبر امام حسين اسلام را در طول تاريخ تا امروز بيمه كرده. يعني اگر واقعاً امام حسين آن صبر تاريخي را در كربلا نمي‌كردند- در كربلا و قبيل كربلا و مقدمات حادثه عاشورا- اگر آن صبر را نمي‌كردند، بلاشك با گذشت يك قرن، حتي از نام اسلام هم اثري نمي‌ماند و امام حسين زنده كرد اين را به بركت صبر. خب اين صبر آساني نبود. صبر فقط اين نيست كه انسان را زير شكنجه بيندازند يا فرزندان انسان را جلوي انسان شكنجه كنند يا بكشند و انسان خب، ايستادگي كند؛ اين يك مرحله مهمي‌است از صبر البته، اما از اين مهمتر اين است كه يك انساني را با وسوسه‌ها، با اظهاراتي كه علي الظاهر هم ممكن است در نظر بعضي منطقي بيايد، ازادامه اين راه باز بدارند. همان كاري كه با امام حسين مي‌كردند، آقا شما كجا داريد مي‌رويد، خودتان را در معرض خطر قرار مي‌دهيد، خانواده تان را در معرض خطر قرار مي‌دهيد، جري مي‌كنيد دشمن را، دست آنها را به خون خودتان باز مي‌كنيد؛ اين است. هر كس رسيد، امام حسين را در مقابل اين محذور اخلاقي خواست قرار بدهد كه شما با اين اقدام خودتان جان عده اي را داريد به خطر مي‌اندازيد و دشمن را مسلط تر مي‌كنيد و اينها را وادار مي‌كنيد به اين كه دست به خون شما بيالايند. خيلي نقطه مهمي‌است، خيلي ترديدآور است. اين يك جنگ روشن و واضح نيست كه آدم بگويد من مي‌روم تا كشته بشوم، نه؛ اين محاذير دنبالش هست. امام حسين اين معنا برايش ممكن بود مطرح باشد يا مطرح كنند كه آقا شما اگر كشته بشويد، شيعيان شما را در كوفه قتل عام مي‌كنند، پدر همه را درمي‌آورند، بايست شما زنده باشيد، باشيد، يك ملجايي باشيد، پسر پيغمبريد، با حفظ حيات خودتان جان يك عده اي را حفظ كنيد؛ اينها همه وجود داشت. در مورد امام عيناً همين معنا تكرار شد. بنده فراموش نمي‌كنم در بعد از واقعه پانزده خرداد كه امام را دستگير كردند و آن حادثه عظيم و خونين اتفاق افتاد، بعضي از بزرگان، به خود من يكي از بزرگان معروف، از شخصيتهاي برجسته گفتش كه خب اين درست است؟! توي اين مملكت اين همه جوان هست غالباً فاسد، در بين اينها بهترينشان متدينينند، توي متدينين هم بهترينشان كساني هستند كه توي اين قضايا مي‌آيند توي خيابان. خب فلاني با اين حركت بهترين‌ها را داد دم چك دشمن و خونشان بر زمين ريخته شد؛ اين درست است؟ اين مي‌بينيد اين منطق است ديگر، يك منطقي است اين. آن كسي كه بتواند بر اين منطق فائق بيايد و صبر كند در مقابل اين منطق متزلزل كننده، اين آن صبر عظيم است. اين آن صبر حسيني است كه امام اين صبر را داشت.
در قضيه جنگ همين تكرار شد، در قضاياي گوناگون كشور اين تكرار شد. امام ايستاد، صبر كرد و همين صبر بود كه اين عظمت را به وجود آورد، اين خيمه را بر سر پا كرد، اين حادثه اي را كه حضرت آقاي مشكيني به حق فرمودند كه يك حادثه اي است كه بايد شب و روز بر آن شكر كرد، پرچم اسلام، حاكميت اسلام تحقق پيدا كند در خارج، تجسم پيدا كند؛ اين چيز كوچكي است؟! اين را محقق كرد، اين صبر امام (رضوان الله عليه) و صبر ملت و مردم و نخبگان جامعه همراه امام بود كه ما را پيروز كرد. دشمن اين صبر را مي‌خواهد بشكند. يك ارزشها يا مصالح خيالي و پنداري را مطرح كند كه نتيجه اين مصالح اين باشد كه تصميم گرفته بشود كه در مقابل آمريكا ما كوتاه بياييم؛ يعني تسليم آمريكا بشويم. اين است، اين آن خطر اصلي است كه بايد مراقب اين بود كه در اراده مسئولين كشور، در اراده زبدگان كشور و نخبگان كشور، به خاطر مصالح موهوم، ترديد به وجود نيايد. حالا دشمن خب زورمند هم هست، قوي هم هست، پول هم دارد، موشك هم دارد، اتم هم دارد، تبليغات هم دارد، حالا چه اشكال دارد اين يك قدم را عقب بنشينيم؟! شايد او ساكت بشود. خب دشمن با يك قدم عقب نشستن شما اصلا ساكت نخواهد شد. او با اصل وجود تو، او مي‌گويد: «وجودك ذنب لايقاس به ذنب» اصل جمهوري اسلامي قبول نيست. چه جور تصالحي با اين جور دشمني كه اصل وجود تو را نفي مي‌كند مي‌تواني انجام بدهي؟ مذاكره كردن و تصالح كردن مال آن جايي است كه يك خطي وجود دارد كه هر دو طرف به آن خط، به آن مرز قانعند. خب يك اختلاف ملكي اي است، يكي مي‌گويد ديوار من آنجاست، آن ديگري مي‌گويد نخير، اين جاست، يك متر عقب تر و جلوتر، پنج متر عقب تر و جلوتر. بالاخره به يك حدي قانع مي‌شوند. ديوار را مي‌گذارند، اختلاف تمام مي‌شود. اين جا، جاي مذاكره است. اما آن جايي كه طرف مقابل مي‌گويد اصلا تو نبايد توي اين ملك باشي اصلا، مال تو نيست، بايد بروي؛ اين جا مذاكره امكان ندارد. اگر چنانچه او به صورت تاكتيكي و مرحله اي در ابتدا هم يك شعاري را مطرح كند، وقتي شما مي‌دانيد كه او مقصودش اين است كه اين تاكتيك را، اين مرحله را بگذراند، يك قدم بيايد جلوتر، با قوت بيشتري دنبال مرحله بعدي باشد؛ باز همان فشار، باز همان شانتاژ، باز همان تبليغات جهاني، باز همان تهديد، همان عربده كشي، آن جا تكرار خواهد شد. همين طور بايد ادامه بدهيد به اين سير عقبگرد، به اين انقلاب معكوس! تا وقتي كه او به هدفش برسد كه آن نبودن شماست. دشمن اين را مي‌خواهد. تصريح دارند مي‌كنند. خدا را شكر- عرض مي‌كنم- به اين معنا تصريح مي‌كنند، مي‌گويند ما با اصل جمهوري اسلامي ]مخالفيم[. يكي از ديپلمات‌هاي ما با يكي از همين مسئولين فعال يكي از كشورهاي مهم غربي حالا، در همين اواخر ديداري داشتند. از او سؤال مي‌كند كه خب اين جنجال آمريكا عليه ما براي چيست؟ خب اينها كه در قضاياي افغانستان ديدند كه جمهوري اسلامي چطور با متانت توي اين قضيه وارد شد و چطور مشي جمهوري اسلامي جوري بود كه توانست مردم افغانستان را از آن مشكلاتي كه دچارش بودند، علي العجاله خارج كند. آن طرف گفته بود خب بله، آن وقت بين جمهوري اسلامي و فلان دولت يا فلان دولتها يك قدر مشتركي وجود داشت و او همين دشمن مشتركي بود كه در بين بود در افغانستان. آن وقت خب بله همكاري مي‌كردند. اما حالا كه او وجود ندارد، حالا شما جمهوري اسلامي هستيد، حكومت ديني هستيد و آمريكا با اصل حكومت ديني مخالف است. بنابراين جايي براي تصالح نيست، جايي براي صحبت كردن و مذاكره نيست. مهم اين است كه مصالح پنداري جلوي چشم ما را نگيرد، عزم ما را متزلزل نكند، دچار رخوت نكند؛ بفهميم كه دشمن چه مي‌گويد. اين حرف جديدي هم نيست كه دشمن مي‌زند. حالا علني مي‌كند، حالا به اتكاي برخي از نشانه‌هاي غلطي كه به او داده شده، خيال مي‌كند زمينه فراهم است و الا از اول در فكر اين بودند. مگر از اول نمي‌خواستند؟ شما ببينيد چند ماه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، مصوبه مجلس سناي آمريكا بود كه عليه جمهوري اسلامي بود؛ صريحاً، كه همين جا مردم راهپيمايي راه انداختند و سخنرانيها كردند و موضعگيري كردند و اينها؛ اصلاً بنابراين بود. از همان اوائل سفارت آمريكا در تهران شد مركز ارتباطات براي براندازي جمهوري اسلامي؛چيز جديدي نيست اين. از روز اول اين را مي‌خواستند. منتها به انواع وسائل متشبث شدند، از انواع طرق مأيوس شدند، ]حالا[ در اين برهه اخير تصور مي‌كنند كه حالا موقعيت مناسبي است. خب يك مشوقه‌هايي هم داشته اند از قبيل آنچه كه در بالكان پيش آمد، آنچه كه در عراق در جنگ با كويت قضيه عراق پيش آمد، آنچه كه در افغانستان اخيراً پيش آمد، يك مشوقه‌هايي هم داشته اند؛ از داخل هم خيال مي‌كنند كه زمينه برايشان آماده است، لذا خودشان را عريان كردند، حرفشان را لخت كردند، آن باطني را كه مي‌خواستند نشان ندهند و به صرفه شان بود كه نشان ندهند، او را نشان دادند، دارند صريح اين را مي‌گويند ولي باز هم نمي‌توانند، باز هم اين جور نيست كه اين راه جلوي آنها باز باشد. ما عناصر اقتدار، عناصر قدرت و بقاء و صلابت در ما موجود است؛ اين عناصر را بايد حفظ كنيد. با بودن آن عناصر نه نيروي نظامي، نه تهاجم، نه فعاليت سياسي، نه فعاليت تبليغاتي اثر نمي‌كند. مهم اين است كه ما حفاظ خودمان، درع خودمان، زره خودمان را از دست ندهيم. وحدتمان از جمله اينهاست، دينمان از جمله اينهاست. دقتمان در آنچه كه بيان مي‌كنيم، بر زبان مي‌آوريم از جمله اينهاست. تكيه نكردنمان به اختلافات فرعي و درجه دو و ثانوي، از جمله اينهاست. ما البته اختلافاتي در زمينه‌هاي مختلف، اختلافات سليقه اي وجود دارد، آنچه هم كه امروز وجود دارد در بين معتقدين به نظام- آنهايي كه معتقد به نظام نيستند، آنها را كار ندارم- در بين معتقدين به نظام اسلامي و به اين قانون اساسي آنچه كه امروز از اختلاف سليقه وجود دارد، بيشتر نيست از آنچه كه در سالهاي شصت و سه و شصت و چهار و شصت و پنج وجود داشت؛ آن وقت هم همين جور بود. آن وقت هم اختلاف سليقه‌هايي در زمينه‌هاي گوناگون؛ در زمينه‌هاي اقتصادي- آنهايي كه حالا، دوستان همه تان در جريان بوده ايد، اگر به حافظه مراجعه كنيد، قطعاً يادتان مي‌آيد- اتفاقاتي كه در مجلس و بيرون مجلس و دولت و بقيه جاها مي‌افتاد. فراوان اختلافات بود. اختلافات سلايق وجود دارد. آني كه مهم است اين است كه در خلال اين اختلافات آن عنصر وحدت باقي باشد. يعني آن وقتي كه صحبت نظام است، صحبت اركان اصلي نظام است، همه متحد باشند، همه صريح بدون مماشات، بدون پرده پوشي، صريح بگويند كه ما پايبند به نظام هستيم، پايبند به اين نقطه وحدت هستيم. ملاحظه كسي را نكنند؛ اين مهم است. ما اگر چنانچه اين اركان و عناصر بقاء را و صلابت را و استقامت و استحكام را كه بحمدالله هست در ما، اگر اينها را برش محافظت كنيم و نگه بداريم، دشمن اين بار هم مثل دفعات ديگر هيچ غلطي نمي‌تواند بكند و مردم ما اين جورند. مردم به فضل پروردگار، مي‌بينيد، مردم متدينند، معتقد به نظامند، معتقد به ولايتند، پايبندند، كج سليقگي است كه ما برخي از تظاهرات مردمي‌و جواني را حمل كنيم بر مخالفت با اصل دين يا با نظام اسلامي و با حكومت اسلامي، نه. اين كج سليقگي را البته دو دسته انجام مي‌دهند: يك عده كساني كه از اين كارها خوششان مي‌آيد، يك عده از كساني كه از اين كارها بدشان مي‌آيد. هر دو در اين كج سليقگي شريكند كه اينها را تلقي مي‌كنند و تفسير مي‌كنند بعضي، به اين كه اينها مخالفت با اسلام است، نه، نخير؛ اينها مخالفت با اسلام نيست، هميشه هم همين جور چيزهايي بوده و هست و خواهد بود تا اين كه ان شاءالله به تدريج تربيت اسلامي عميق بشود در طول زمان و بتواند همه قشرها را، اول خود ماها را، اول خود ما را در اعماقمان مرباي به تربيت اسلامي بكند كه رعايت كنيم تقواي الهي را، ورع را، پاكدامني را، پاكدستي را، پاك چشمي‌را، بي طمعي را، بعد هم در ديگران ان شاءالله پيش مي‌آيد به تدريج. مردم خوبند. مردم در خدمت نظام و در جهت نظام اسلامي هستند.
اميدواريم كه ان شاءالله خداوند متعال به آقايان محترم توفقيات خودش را روزافزون كند. روح مطهر امام بزرگوار را كه هر روزي كه مي‌گذرد، عظمت آن روح و ارزش آن شخصيت بي نظير بيشتر براي ما معلوم مي‌شود، ان شاءالله با اوليائش، با پيغمبران، با اوليائش محشور كند و ما را موفق بدارد كه اين راه پرافتخار را و راه شاد و ناظر به افقهاي روشن را با قدرت هر چه بيشتر ان شاءالله ادامه بدهيم و ان شاءالله قلب مقدس ولي عصر (ارواحنا فداه) را از ما شاد و خرسند كند.
والسلام عليكم
و رحمه الله و بركاته

1- بقره: 279

http://www.baztab.com/news/33305.php
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط حمید |


دكتر هوشنگ اميراحمدي

از 11 سپتامبر تاکنون آمريکا پيوسته ايران را بر سر مسئله هسته‌اي اش به طور پيروزمندانه‌اي زير فشار گذاشته و روز به روز بر ابعاد بين‌المللي اين فشار افزوده است به طوري که ممکن است به زودي سازمان ملل متحد نيز درگير بحران هسته‌اي ايران شود. با اين حال روشن نيست که آمريکا در نهايت در اين ميان به موفقيتي دست يابد مگرآنکه در مرحله‌اي که به سود اين کشور است به ماجرا خاتمه دهد. برآيند منطقي اقدامات آمريکا عليه ايران درگيري فاجعه باري خواهد بود که با منافع و حيثيت آمريکا تعارض خواهد داشت.

در گذشته‌اي نه چندان دور، آمريکا در جنگ‌هايي پيروز شده که نتايج مثبتي براي مردم اين کشور نداشته است، چراکه اين کشور نتوانسته است در زماني مناسب به درگيري خود پايان دهد. جنگ سرد و جنگ عليه صدام حسين را مي‌توان به عنوان مثال ذکر کرد که در اولي آمريکا کنترل خود را بر متحدان غربيش از دست داد و در مورد اخير نيز پيروزي به لطمات و خسارات و غارت و چپاول انجاميد. مورد ايران مي‌تواند براي منافع و حيثيت آمريکا از اين نيز زيانبارتر باشد.

نقطه عطف در اقدامات آمريکا عليه ايران، جنگ در افغانستان و عراق بود که به دنبال واقعه 11 سپتامبر اتفاق افتاد. پيروزي‌هاي اوليه آمريکا مايه نگراني جدي رهبران جمهوري اسلامي شد که از آغاز پيدايش خود در سال 1979 نسبت به طرحي آمريکايي در جهت براندازي نظام اسلامي بدگمان بودند. چند ماهي پس از سقوط بغداد نيز شعار «نوبت بعدي ايران» است در محافل نو محافظه کاران بر سر زبانها افتاد و نگراني ايران را دو چندان کرد.

تهران دچار وحشت شد و در حرکتي شتاب‌زده موافقت کرد که به بازرسان آژانس بين‌المللي انرژي اتمي اجازه دهد از تأسيسات هسته‌اي اين کشور بازديد کنند. ايران همچنين به مذاکره با سه کشور عضو اتحاديه اروپا (بريتانيا، فرانسه و آلمان) روي آورد در حالي که سران ايران به خوبي مي‌دانستند که وارد کردن اروپا در دعواي انرژي هسته‌اي ميان آمريکا و ايران چندان موضوعيتي ندارد. تهران حفاظي را جستجو مي‌کرد تا خود را در پس آن پنهان کند و فکر کرد که آژانس انرژي اتمي و اتحاديه اروپا چنين حفاظي را در اختيارش مي‌گذارند.

گفت‌وگو‌ها و معاملات انجام شده در آژانس و با اروپاييان بي‌ترديد بروز جنگ ميان ايران و آمريکا را به تأخير‌انداخت. اما آنچه بيش از پيش ايران را در اين ميان حفظ کرد بدبياري‌هاي دولت بوش در زمينه‌هاي داخلي و خارجي از جمله رسوائي‌هاي سياسي و مالي برخي از نزديکان جورج بوش، طوفانهاي ويرانگر، و مسئله عراق بود. برغم اين بدبياري‌ها، چنانکه در مقاله ديگري نوشته‌ام (AIC Update, No. 37) ، با ادامه يافتن جريانات کنوني، و سکوت، بي‌عملي، و خود فريبي ما، احتمال برخورد نظامي ميان ايران و آمريکا کماکان وجود دارد.

خطري که بازي ديپلماتيک موفقيت آميز آمريکا را در قبال ايران در حال حاضر تهديد مي‌کند، در همين جاست. بسيار محتمل است که آمريکا بار ديگر نتواند در نقطه‌اي مناسب به اين بازي خاتمه دهد و اقدامات خود را عليه ايران فراسوي ديپلماسي تا پيروزي کامل به صورت جنگ يا تغيير رژيم دنبال کند. اگر چنين واقعه‌اي رُخ دهد، ايران ويران خواهد شد، اما آمريکا نيز در نهايت پيروزمند از کارزار بيرون نخواهد آمد.

منطق پيشرفت اقدامات آمريکا در جهت راندن ايران به يک انزوا چنين حکم مي‌کند که پايان اين بازي به مرحله‌اي فراسوي ديپلماسي بينجامد. آمريکا برنامه‌هاي هسته‌اي ايران را از يک مسئله دوجانبه به صورت بحراني بين‌المللي در آورده است. پيامد چنين اقدامي مي‌تواند کشاندن مسئله ايران به سازمان ملل متحد و برقراري تحريم‌هاي چندجانبه و به دنبال آن حملات ضربتي عليه اين کشور باشد که به يک جنگ تمام عيار خواهد انجاميد. اين روند را مي‌توان در چندين مرحله به شرح زير خلاصه کرد:

مرحله نخست: در سال‌هاي پيش از واقعه 11 سپتامبر، بهترين کاري که آمريکا مي‌توانست انجام دهد، انتقاد از برنامه‌هاي هسته‌اي ايران در يک چهارچوب دوجانبه بود. در اين زمان، اروپا درگير «گفت‌وگوهاي انتقادي و سازنده» با ايران بود و در اين گفت‌وگوها بر مسئله حقوق بشر تأکيد داشت، در حالي که چين، روسيه، پاکستان و کره شمالي سرگرم فروختن فن آوري‌هاي هسته‌اي ويژه‌اي به ايران بودند. در اين دوران آمريکا موفق نشد که نگراني خود در قبال برنامه‌هاي هسته‌اي ايران را در سطحي جهاني مطرح سازد.

مرحله دوم: واقعه 11 سپتامبر و اشغال افغانستان و عراق وضعيت را به کلي تغيير داد. آمريکا بي‌درنگ بر آن شد که به مسئله دوجانبه خود با ايران سر برنامه هسته‌اي ابعادي بين‌المللي ببخشد. دو عامل به سود آمريکا در اين ميان عمل مي‌کرد: وحشت ايران از حمله قريب الوقوع آمريکا، و ترس اروپا از اينکه اختلاف مواضع با آمريکا بر سر عراق به کشمکش در اتحاد غرب بينجامد. اروپا ضمنا نمي‌خواست که ايران نيز عراق شود.

مرحله سوم: بر مبناي اين ترس ايران و نگراني اروپا سياستمداران‌هاي آمريکايي يک طرح استراتژيک را براي به دام‌انداختن ايران پايه ريزي کردند. لبّ مطلب اين استراتژي اين بود که اتحاديه اروپا رهبري تلاش‌هاي ضد ايراني را در دست گيرد. براي اين منظور آمريکا به سه کشور بزرگ اروپايي موسوم به تروئيکا (آلمان، فرانسه و بريتانيا) روي آورد تا مسئوليت اين امر مهم را بپذيرند. اروپا با کمال مسرت و براي «دور کردن ايران از زير ديده باني آمريکا» اين پيشنهاد را پذيرفت. متاسفانه کشورهاي اروپايي نسبت به نيت آمريکا دچار سوءتفاهم شده بودند.

آمريکا با يک تير دو هدف را نشانه رفته بود! از يک سو تنش ميان خود با اتحاديه اروپا را کاهش مي‌داد و از سوي ديگر اروپا را به صورت دشمني براي ايران در مي‌آورد! آمريکا مي‌دانست که مذاکرات ايران و اروپا شکست خواهد خورد، چرا که شکست يا پيروزي اين مذاکرات بسته به خود آمريکا بود. ايرانيان به دو دليل به دام آمريکا افتادند: ترس از تهاجم آمريکا و اعتقاد آنها مبني براينکه مي‌توانند شکافي ميان آمريکا و اروپا ايجاد کنند. ايراني‌ها مشکلات امريکا در عراق و موضع سخت اروپا در قبال تکنولوژي هسته‌اي ايران را پيش بيني نکرده بودند.

مرحله چهارم: به دنبال شروع مذاکرات ايران با سه کشور اروپايي، آمريكا چنين استدلال مي‌کرد که آنچه اهميت دارد نه واقعيت برنامه‌هاي هسته‌اي ايران بلکه نيات و مقاصد اين کشور است و مي‌کوشيد که اروپائيان را متقاعد سازد مذاکره با ايران اتلاف وقت است و هرچه زودتر پرونده اين کشور بايد در اختيار سازمان ملل گذاشته شود.

آمريکا همچنين موفق شد آژانس بين‌المللي انرژي اتمي را ترغيب کند تا ايران را وادار سازد بازرسان اين آژانس را بپذيرد. اما ايران هرچه در مورد برنامه‌هاي هسته‌اي خود گشاده ترعمل مي‌کرد، و به بازرسان بيشتري اجازه ورود مي‌داد، به همان‌اندازه به بدگماني دولت‌هاي اروپايي بيشتر دامن زده مي‌شد و به تقاضا براي بازرسي‌ها و اطلاعات بيشتر افزوده مي‌گرديد. ايران همچنين پروتکل الحاقي را پذيرفت و آن را حتي قبل از تصويب مجلس شوراي اسلامي به اجرا گذاشت که بر مبناي آن بازرسي‌هاي سرزده از تأسيسات هسته‌اي اين کشور مجاز مي‌بود. اما باز هم تغييري در جهت بهبودي اوضاع حاصل نگرديد.

مرحله پنجم: به دنبال حصول اطمينان از اينکه شکاف غيرقابل ترميمي در ميان طرفين ايراني و اروپايي ايجاد شده است، آمريکا استراتژي خود را از مانع تراشي بر سر راه مذاکرات به تسهيل اين مذاکرات از طريق پيوستن به اروپا براي دادن امتيازات بي‌معناي اقتصادي به ايران تغيير داد. اين سياست هدف روابط عمومي آمريکا را دنبال مي‌کرد و مي‌خواست که تقصير شکست نهايي مذاکرات را به گردن ايران بيندازد. آمريکا در اين مرحله به چيزي فراسوي اروپايي‌ها و مذاکراتشان با ايران مي‌نگريست.

مرحله ششم: همانطور که امريکا برنامه ريزي کرده بود مذاکرات ايران و اروپا با شکست مواجه گرديد و ديپلماسي آمريکا تقصير اين شکست را به گردن ايران‌انداخت. اروپا نيز کارزار ضد ايراني خود را شروع کرد. اروپا، مخصوصا بريتانيا، در مقابل ايران قرار گرفته بود و برنامه‌هاي هسته‌اي ايران به صورت يک نگراني فراگير بين‌المللي درآمده بود. اين نگراني ديگر فقط از آن آمريکا و اسرائيل نبود.

مرحله هفتم: آمريکا در اين مرحله، با هدف تحکيم اين پيروزي، به نزديک شدن به اعضاي شوراي حکام آژانس پرداخت که قطعنامه و رأي عدم اعتماد اين شورا عليه ايران حاصل آن بود. اين رأي گيري ضد ايراني در مقابل چشمان ايران در ماه سپتامبر سال 2005 به عمل آمد. شوراي حکام اقدامات ايران را در زمينه تعهدات ايمني ناکافي تشخيص داد و تهديد کرد که پرونده اين کشور را در اختيار شوراي امنيت سازمان ملل قرار خواهد داد مگرآنکه ايران به قبول شرايطي سخت (عملا استعماري) در کوتاه مدت تن دهد (مراجعه شود به مقاله من درباره قطعنامه درAIC Update, No. 36).

مرحله هشتم: اکنون راه براي بردن ايران به شوراي امنيت هموار شده بود. قطعنامه آژانس ايران را در تله‌اي قرارداده بود که به آساني نمي توانست از آن بيرون آيد. به طور مشخص، شرايطي در قطعنامه چيده شده بود که ايران را با گذشت زمان به انزوا براند. بدين ترتيب، آمريکا ديگر نيازي به شتاب و عجله نداشت و مي‌دانست که گذشت زمان به سود اوست. با اين درک، چنانکه من در جاي ديگري نوشته ام (AIC Update, No. 36) ، آمريکا سياست صبر و انتظار را در جهت منزوي کردن هرچه بيشتر ايران در پيش گرفت.

مرحله نهم: در اين مرحله آمريکا ديپلماسي صبر و انتظار خود را با دو حرکت موازي تکميل کرد: واداشتن بريتانيا دربه راه‌انداختن يک جنگ سياسي عليه ايران و واداشتن اسرائيل به دميدن در شيپور نياز به «دست زدن به يک اقدام نظامي فوري» عليه ايران. اين وظايف را بريتانيا و اسرائيل پذيرفتند، به شکلي که اکنون توني بلر از طرف جورج بوش و اسرائيل از طرف ديک چيني و دانلد رامسفيلد حرف مي‌زنند. دولت بوش، که در اين زمان براي رويارويي مستقيم با ايران آمادگي ندارد، مي‌تواند در صورت رخ دادن کشمکشي بين ايران و بريتانيا و يا ايران و اسرائيل، «براي کمک به يک کشور دوست» دست به اقدام بزند.

مرحله دهم: آمريکا اکنون به کشاندن پرونده ايران به شوراي امنيت چشم دوخته است، و براي اين منظور به آراي بيشتري از آنچه توانسته بود براي تصويب قطعنامه ضد ايراني آژانس از آن خود کند احتياج دارد. نزديکي موفقيت آميز با روسيه، چين، هند و ديگر کشورهايي که در قبال اين مسئله هنوز موضع مشخصي اتخاذ نکرده‌اند، کليد موفقيت در رسيدن به اين منظور است. بدين دليل، ديپلماسي صبر و انتظار امريکا به طريق ديگري نيز تقويت مي‌شود: خام کردن کشورهاي بي‌طرف با دادن پيشنهاد‌هاي نامشخصي به ايران از طريق روزنامه‌ها و آنگاه دست زدن به يک بازي تأييد وتکذيب از سوي مقامات امريکايي! پيشنهاد مذاکره سه جانبه بين روسيه، اروپا و ايران، و هم چنين پيشنهاد مذاکره ايران با امريکا بر سر مسائل عراق از اين نوع حرکت‌ها هستند.

چندي پيش نيويورک تايمز يکي از اين گونه پيشنهادها را بنام "پيشنهاد روسيه" گزارش داد که روز بعد وزير امور خارجه آمريکا، خانم کاندوليزا رايس، آن را تکذيب کرد. بنا بر گزارش اين روزنامه، پيشنهاد مشترکي از سوي اروپا و آمريکا به ايران داده شده داير بر اينکه ايران مجاز خواهد بود اورانيوم را در داخل کشور به صورت کيک زرد درآورد و تبديل به گاز کند، مشروط بر آنکه عمليات غني سازي آن را براي تأمين سوخت نيروگاه‌هاي هسته‌اي خود با شرکت روسيه و در خاک آن کشور انجام دهد. اين درحالي است که اروپا، روسيه و آژانس بين‌المللي انرژي هسته‌اي درباره چنين پيشنهادي سکوت کرده بودند (مراجعه شود به مقاله من درباره سياست چند وجهي امريکا درAIC Update, No. 36).

آمريکا درباره اقدامات احتمالي خود در آينده چنان خوش‌بين است که بعيد مي‌نمايد تلاش‌هاي خود را در همين جا متوقف کند. جدايي بين ايران و روسيه و بد نام کردن ايران در عراق دو حرکت بعدي امريکا هستند. امريکا با طرح‌هاي خود خواهد کوشيد که پاي ايران را به شوراي امنيت سازمان ملل بکشاند، تحريم‌هاي چندجانبه‌اي را در مورد ايران برقرار سازد، و «توسل به زور» را در صورت شکست «ديپلماسي» و تحريم‌ها در قطعنامه‌هاي سازمان ملل عليه ايران بگنجاند. اين نبردي دشوار اما نبردي است که مي‌تواند به پيروزي موقت امريکا بي‌انجامد و آمريکا مصمم به پيروز شدن در اين نبرد است.

براي آنکه امريکا در منطقه در مرداب ديگري فرو نرود بديل ديگري وجود دارد: ايستادن در آستانه شوراي امنيت و پيشنهاد معامله‌اي آبرومندانه به ايران آنچنانکه رهبران اسلامي نتوانند به دلايل ملي و بين‌المللي از پذيرش آن سرباز زنند. اگر آمريکا در پي تغيير رژيم و جنگ نباشد، اين گزينه مسلما در جهت امنيت و منافع ملي امريکا نيز خواهد بود. دولت بوش بايد بنا به ضرورت در پي يافتن راه حل مصالحه آميزي بر آيد که به سود همه طرفهاي درگير باشد. مذاکره مستقيم ايران و امريکا از مهمترين اين گزينه‌هاست، و شايد تنها گزينه مانده و موثر سواي جنگ باشد.

-----------------
هوشنگ اميراحمدي پروفسور و رئيس مركز مطالعات خاورميانه دانشگاه راتگرز و رئيس شوراي امريكائيان و ايرانيان است.

hooshang@amirahmadi.com

http://www.baztab.ir/news/33186.php
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط حمید |

مناظره يوسفى اشكورى و حجتى كرمانى

 
 
بخش اول
حسن يوسفى اشكورى : «انجمن اسلامى مهندسين» در سال ۱۳۷۴ در محل انجمن سمينارى برگزار كرد تحت عنوان «دين و حكومت» كه شمارى از صاحبنظران در آن سمينار طولانى سخن گفتند و آراى خود را در باب موضوع دين و حكومت ارائه دادند. پس از آن سخنرانى ها تنظيم و تدوين شد و در سال ۱۳۷۷ كتابى تحت همان عنوان در ۶۰۰ صفحه با همت انجمن و به وسيله «موسسه خدمات فرهنگى رسا» چاپ و منتشر شد. در آن زمان از جناب حجت الاسلام والمسلمين حاج شيخ محمدجواد حجتى كرمانى از روحانيون مبارز و آگاه و انقلابى كه حدود ده سال عمر و جوانى خود را در ساليان پيش از انقلاب در زندان گذراند نيز دعوت شد تا در سمينار شركت كنند و سخن بگويند. ايشان به هر دليل در جلسات سمينار شركت نكردند اما اعلام آمادگى كردند نظرياتشان را طى يك گفت وگو اظهار كنند و متن مكتوب آن را براى چاپ در كتاب دين و حكومت در اختيار بگذارند. از آنجا كه بانيان سمينار (و از جمله اينجانب) بسيار مشتاق بودند تا آراى جناب حجتى را به هر شكل در اختيار داشته باشند، از پيشنهاد ايشان استقبال شد و من چند جلسه با ايشان به گفت وگو نشستم و پاره اى از پرسش ها و مباحث مرتبط با دين و حكومت را به بحث گذاشتيم. اما به هر تقدير متن مكتوب آن گفت وگو نيز به چاپ كتاب نرسيد و همچنان در اختيار حضرت حجتى ماند و ما از انتشار آن محروم شديم. اخيراً جناب ايشان بر آن شده اند اين گفت وگو را در مجموعه ده جلدى مقالات و مصاحبه هايشان چاپ و منتشر كنند كه ان شاءالله به زودى انجام خواهد شد. اما ايشان اظهار علاقه كردند كه مصاحبه پيش از چاپ در آن مجموعه در جريده فرهنگى شرق انتشار يابد. دليل اصلى اين علاقه آن است كه متفكران و صاحبنظران در جريان آراى ايشان قرار بگيرند و ملاحظات انتقادى و يا تكميلى خود را از طريق انتشار در روزنامه و يا خصوصى به اطلاع وى برسانند تا در ويرايش نهايى لحاظ شود. از اين رو متن تلخيص شده مصاحبه در اختيار روزنامه شرق قرار داده شد و اكنون طى چند شماره به اطلاع شما خواهد رسيد. اميد آنكه مصاحبه شونده و مصاحبه كننده و خوانندگان را از نقد و نظر خود بى نصيب نگذاريد. به ويژه با توجه به اهميت موضوع، كه امروز از ده سال پيش مهم تر مى نمايد، مشاركت بيشتر در بحث و گفت وگو و تلاش جمعى برغناى مطلب و در فرجام كار به امكان حل معضل دين و حكومت و دموكراسى مى افزايد. از روزنامه شرق و شرقيان سپاسگزارم.

يوسفى اشكورى: موضوع بحث و گفت وگو حكومت اسلامى و مسائل مربوط به آن است.
اولين سئوال اين است كه به طور كلى حكومت اسلامى چيست؟ و سئوال دوم اينكه شما به حكومت اسلامى معتقد هستيد يا نه؟ و اگر معتقد هستيد شما چه تعريفى براى حكومت اسلامى داريد؟
حجتى كرمانى: اعتقادات و سوابق من نمى تواند جدا از اعتقاد به حكومت اسلامى باشد، اما اينكه حكومت اسلامى اى كه من به آن معتقد هستم چيست و چه تحولاتى در انديشه خود من در طول اين مدت در اين موضوع به وجود آمده، مخصوصاً بعد از انقلاب احتياج به بحث طولانى دارد. من فقط اشاره مى كنم كه حكومت اسلامى مى تواند طيف وسيع و گسترده اى را دربر گيرد؛ حكومت اسلامى گاه اطلاق مى شود بر مقوله اى كه مشابه است با هنر اسلامى، تاريخ اسلامى، معمارى اسلامى و ساير چيز هايى كه پسوند اسلامى دارد و با صفت اسلامى ذكر مى شود. اگر در تاريخ مطالعه كنيم، حكومت هايى كه از صدر اسلام تا به امروز در سرزمين هاى اسلامى تشكيل شده است حكومت اسلامى ناميده مى شوند به خاطر اينكه در كشور هاى اسلامى بوده و زمامدارانشان مسلمان بودند. اين يك معناى عام از حكومت اسلامى است اين اطلاق حتى بر حكومت هايى نظير حكومت هاى بنى عباس و بنى اميه هم مى شود و در زمان ما هم حكومت اسلامى به معنايى كه گفته شد حتى بر حكومت هايى مثل آتاتورك يا رضا خان پهلوى در ايران هم اطلاق مى شود، اما مراد ما از تعبير «حكومت اسلامى» كه در اينجا به كار مى بريم معناى خاص حكومت اسلامى است. حكومتى كه بر مبناى ولايت فقيه است و خاص ترين معناى حكومت اسلامى است؛ معناى بسيار اختصاصى كه شايد پس از پيامبر (ص) و خلفاى راشدين كمتر حكومتى را در دنياى اسلام بتوانيم پيدا كنيم كه به اين معنى حكومت اسلامى باشد. در اين ديدگاه، حكومت اسلامى معنى بسيار تازه اى پيدا مى كند كه در عين حال بسيار پيچيده و فوق العاده قابل بحث است. وقتى كه امام خمينى (ره) اين مسئله را در حوزه درس خود در نجف مطرح كردند و كتاب ايشان منتشر شد، اين فكر در آن زمان خيلى درخشيد و در واقع پايه و مايه نظام اسلامى شد. بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، قانون اساسى ما هم بر همين پايه نوشته شد و نظام جمهورى اسلامى هم تنها نظامى است در دنيا كه بر اين پايه استوار شده است. به تصور من در ميان اين دو مفهوم از «حكومت اسلامى» طيفى از افكار وجود دارد كه مى توانند و حق دارند حكومت اسلامى را معنايى جز اين دو معنا بكنند، يعنى نه حكومت اسلامى به معنى عوامانه تاريخى اش كه فقط اسلام را دارد و تنها براى بيان مشخصات حكومت ها در تاريخ است و نه حكومتى از نوع ولايت فقيه كه اخص حكومت هاى اسلامى است. من مى خواهم اين مسئله را مطرح كنم كه كسى مى تواند به حكومت اسلامى معتقد باشد ولى اين معنى خاص حكومت اسلامى را كه در نظام جمهورى اسلامى هست و در عصر ما امام خمينى (ره) طراحش بودند، قبول نداشته باشد، نكته مهمى كه در اينجا ضرورت بسيار دارد يادآورى كنم اين است كه به جز تصوير كلى اى كه امام در كتاب ولايت فقيه دارند، بياناتى كه ايشان در آستانه يا اوايل پيروزى انقلاب داشتند، با آنچه كه در قانون اساسى آمده و آنچه كه در جريان امر به تحقق پيوست در مواردى مقدارى تفاوت دارد كه شايد بتوان گفت حتى خود امام خمينى هم به حكومت اسلامى از نوع «ولايت فقيهى» آن با اين شكل و غلظتى كه در قانون اساسى نوشته شد و در عمل به تحقق پيوست و عده اى از ما اين حكومت را به عنوان «تنها وجه حكومت اسلامى» مى شناسيم و هر شكلى جز اين را حكومت اسلامى نمى دانيم، معتقد نبودند؛ منتها مسائل اول انقلاب و جرياناتى كه پيش آمد و اختلاف نظر هايى كه در روش هاى حكومتى بين اعضاى شوراى انقلاب بروز كرد و مخصوصاً مواردى كه امام خمينى و طيف فكرى ايشان با حكومت موقت و طيف فكرى مرحوم مهندس بازرگان و ديگران پيدا كردند، باعث شد كه مسئله، علاوه بر جنبه فكرى، جنبه سياسى بسيار قوى پيدا كند و كم كم طورى شد كه كسى مثل مرحوم بازرگان كه خودش- به يك معنى به شرحى كه خواهد آمد- معتقد به حكومت اسلامى بود و در اين زمينه از ديدگاه خودش مقاله و كتاب نوشته و مسئله را بررسى كرده بود و در راه همين هدف زندان رفته بود به عنوان كسى كه با حكومت اسلامى مخالف است شناخته شد. يعنى در گردونه اين هيجانات سياسى، مسئله به اين صورت تلقى شد كه اگر كسى اين نحوه حكومت را با همين شدت و با همين حفاظ هايى كه در قانون اساسى آمده، از نظر تفكر شخصى قبول نداشت، هرچند به قانون اساسى راى داده و در عمل پذيرفته بود، به عنوان كسى كه اصلاً قائل به حكومت اسلامى نيست معرفى شد در صورتى كه به عقيده حقير، مرحوم آقاى نائينى يا آخوند خراسانى يا كسان ديگر كه بالاخره در عصر ما پيشگامان دخالت دادن دين در سياست بوده و از كسانى بودند كه مى خواستند حكومت،  حكومت دينى باشد، يا مرحوم آيت الله كاشانى يا نواب صفوى يا كسان ديگرى كه در اين راه كتاب نوشتند، كار كردند و حتى شهيد شدند، هيچ گاه نه در بياناتشان، نه در كتاب هايشان و نه در رساله هايشان مسئله را با اين برج و باروى مستحكم كه الان وجود دارد نمى ديدند و حتى خود امام هم در جايى تصريح كردند كه روحانيون نمى خواهند حكومت كنند.
 
بنابر يك تفسير حكومت اسلامى آنچنان حكومتى است كه در آن حكومت به عقايد و آداب و احكام دينى احترام گذاشته مى شود ولى حكومت، بر مبناى آراى مردم است و مردمان صالح و امين و درستكار بر مردم حاكمند. در اين تفسير از حكومت اسلامى، مسلمانان زير بار بيگانگان نمى روند و اصل «نفى سبيل» (زير بار اجنبى نرفتن) بر حكومت اسلامى حاكم است، رعايت شعائر اسلامى جزء برنامه حكومت است، آداب و رسوم اسلامى رعايت مى شود و موازين حكومت، اقامه عدل و برقرارى امنيت و حفظ حدود و ثغور مملكت و تلاش براى پيشرفت و از اين قبيل مشخصات است. اجمالاً در چنين تفسيرى و تصويرى از حكومت اسلامى، افراد صالح و ديندار و مردمان صالح و شايسته و نه لزوماً فقيه و مجتهد، حكومت مى كنند و با وجهه اسلامى حكومت را اداره مى كنند. در واقع به جاى ولايت فقيه، حكومت صالحان يا شايستگان مسلمان است كه همه حدود و ثغور و مقررات اسلامى را با اشراف و نظارت علماى دين رعايت مى كنند. در اين تصوير، فقها و علماى دين، نيروهاى بازدارنده حكومت اسلامى از انحراف هستند و پدر و مرشد معنوى حكومت به حساب مى آيند. نوع ديگرى از حكومت اسلامى مى توان برشمرد و آن اين است كه حكومت، حكومتى باشد كه شئون اسلامى را در مظاهر اجتماعى اش رعايت مى  كند، يعنى به همه شعائر اسلامى احترام مى گذارد اما لزوماً خود افراد حاكم، موظف نيستند كه حتى در اعمال فردى نيز عامل قطعى به احكام اسلام باشند. در نوع حكومت غيرولايت فقيهى اسلامى، زمامدار حتماً صالح است و عامل به احكام دينى. اما در اين تصوير، ممكن است حاكمان بعضى از محرمات الهى را هم انجام بدهند ولى حكومت، حكومت عادلى است، حكومتى است كه حقوق مردم را ضايع نمى كند، زير بار بيگانه نمى رود، خيانت و ستم به مردم نمى كند، امنيت را حفظ مى كند و آنچه كه لازمه قوام يك حكومت صالح است كه همانا عدل است، به مقتضاى «الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم» با خود دارد. اين نوعى از حكومت اسلامى است كه شرط زمامداران در واقع عبارت است از مسلمان بودن، احترام به شعائر و مظاهر اسلامى و رعايت واقعى حرمت هاى اسلامى، اما نه لزوماً عادل بودن و از نظر احكام اسلامى عامل بودن، بلكه شخص زمامدار مى تواند از نظر فقهى فاسق هم باشد اما در عين حال،  حكومت، حكومت اسلامى باشد.
نوع پنجمى هم مى توانيم سراغ كنيم كه باز هم مى تواند حكومت اسلامى ناميده شود و پشتوانه فقهى هم دارد، اين است كه حاكم لزوماً مسلمان هم نيست، يعنى در اين حكومت، شرط اين است كه حاكم، عادل باشد، لايق باشد، به مظاهر اسلامى احترام بگذارد، همه ظواهر اسلامى را رعايت و ترويج كند، عدل و داد را كه اساس حكومت است در بين جامعه گسترش بدهد، زير بار بيگانه نرود، خيانت نكند، حقوق مردم را پايمال نسازد ولى نه اينكه لزوماً مسلمان باشد!
پشتوانه فقهى اين سه نوع حكومت اسلامى، اين است كه فقهاى عظام فرموده اند اگر فقيه عادل ميسر نشد، فرد عادل ولو فقيه نباشد بايد حكومت كند و اگر عادل ميسر نشد فاسق، اگر مسلمان فاسق ميسر نشد كافر عادل مى تواند حاكم باشد. به هر حال آنچه در متون ماست اين است كه حكومت به هيچ وجه تعطيل بردار نيست و مردم بدون حكومت نمى توانند باشند. حضرت على(ع) مى فرمود: «لابد للناس من امير بّرٍ اَو فاجر»، در هيچ حالى نمى شود مردم بدون حكومت باشند و حكم شرع اسلام هم در هيچ حالى تعطيل بردار نيست پس حكم شرعى به تناسب شرايط و برحسب ضرورت ها تغيير مى كند. پس، اين نوع حكومت را مى توانيم حكومت اسلامى بخوانيم ولو حاكم كافر باشد، زيرا خود اين نوع حكومت، بر طبق ترتبى است كه در فقه ما آمده است، يعنى اين تقسيم بندى كه فقها كرده اند كه اول ولى فقيه، بعد از آن مومن عادل، بعد از آن مومن فاسق، بعد از آن كافر عادل، اين يك تقسيم بندى فقهى است و فتواى فقهاى اسلام است، اين توضيح بسيار بسيار لازم است كه مراد من از كافر يك دشمن اسلام يا يك دست نشانده بيگانه نيست. مراد من از كافر يك نمونه از آدم هاى صد درصد مورد وثوق و اطمينان مسلمانان و فقهاى اسلامى است. مثلاً در كشور ما يك ايرانى اى است كه امتحان داده باشد و مورد وثوق همه مردم باشد و فقها و علما و همه مردم او را به عنوان آدم خوب و لايق و صادق قبول كنند و بگويند اين شخص براى اين كار خوب است. البته اين در فضا و جو و شرايطى است كه بنده تصوير مى كنم يعنى فضاى اجتماعى به گونه اى نيست كه ما خيال كنيم كه يك سد سديدى بين مسلمان ها و كفار وجود دارد به طورى كه اگر بنا شد كافرى حاكم بر مسلمان ها بشود كيان اسلامى از بين مى رود و شعاير اسلامى نابود مى شود و احكام قرآن تعطيل مى شود... بلكه تصوير ما جامعه اى است كه مبانى اسلامى و قرآنى در آن جامعه در حد اعلى مورد توجه است. منظورم اين نيست كه تمام جامعه مثلاً عادل و فقيه اند بلكه در سطح جامعه دين و مذهب به گونه اى نيرومند و قوى است كه اگر كافرى رئيس جمهور شد، در عين اينكه كافر است ولى به تمام عقايد و قوانين اسلامى احترام مى گذارد؛ كمااينكه الآن در نظام جمهورى اسلامى يك زرتشتى يا مسيحى يا كليمى نماينده مجلس است يا نماينده خبرگان قانون اساسى. خب اگر چنين روشى شرعى است و اگر يك راى يك كافر مى تواند وزيرى را از كار بيندازد، يعنى يك زرتشتى در مملكت ما الان اين حق را دارد كه يك وزيرى را روى كار بياورد يا يك وزيرى را عزل كند، يا يك قانونى را تصويب يا رد كند و اين حق قانونى به او داده شده است؛ پس چرا نبايد تصور كنيم كه ممكن است در جامعه اسلامى فضايى به وجود بيايد و آنقدر مردم با هم خوب باشند و يگانگى و صميميت بين همه اقشار و آحاد ملت باشد كه يك زرتشتى يا مسيحى يا كليمى مطمئن و پاك و ملى و باسواد و صميمى بتواند رئيس جمهور مملكت باشد و نظام هم اسلامى باشد. اين از نظر تئورى به نظر من هيچ اشكالى ندارد و مى تواند چنين حكومتى هم نام حكومت اسلامى داشته باشد، به همان شرايطى كه عرض كردم، گرچه تصورش مشكل و تحققش مشكل تر است. ممكن است با اين مقدمات مى رسيم به پاسخ پرسش شما. بله من معتقدم كه بايد حكومت، حكومت اسلامى باشد ولى معتقد نيستم كه حكومت اسلامى تنها معنى اش اين است كه نظام، نظام حكومت ولايت فقيه باشد و تنها شكل ممكن اين است. من آن شكل ها را هم نحوه هايى از اجراى حكومت اسلامى مى دانم. منتها اگر امكان داشته باشد ما نظام ولايت فقيه داشته باشيم، آن هم به معنايى كه بنده معتقدم نظام ولايت فقيه در آن شكلى كه ما داريم اجرا مى كنيم، به نظر من همين شكل متعين است و شكل هاى ديگر حكومت اسلامى در صورتى قابل اجرا است كه بدين صورت نتوانيم اجرا كنيم.
يوسفى اشكورى: يكى از بحث هاى بسيار مهمى كه در حكومت اسلامى مطرح است و در واقع از ۱۵۰ سال پيش مطرح بوده و الآن با قدرت بيشترى مطرح است اين است كه منشاء قدرت كجاست؟ چون اينجا در نوع حكومت به نام تئوكراسى و دموكراسى مطرح مى شود و اين دو نوع حكومت در تاريخ پيوسته با هم تقابل داشته اند و در واقع نقطه آغاز و تفاوت اين دو همين است. در نظام هاى تئوكراتيك معمولاً مى گويند منشاء قدرت خدا است، دين است، شريعت است، شارع است و حاكم از آن طريق تعيين مى شود. يعنى حاكم به معنايى كه شما فرموديد و در همه آن مفهوم هاى چندگانه كه مطرح كرديد به وسيله چه كسى تعيين مى شود؟ اين قدرت (فقيه يا غيرفقيه) از كجا به حاكم تفويض مى شود؟ از طريق دين و شريعت است يا از طريق جامعه و مردم؟ به هر حال سئوال اساسى اين است كه در حكومت اسلامى با اقسامى كه بيان كرديد كه حاكم اسلامى يا ولى فقيه است يا غير فقيه عادل و ساير اقسام حالا هر كس كه هست اين حاكم اسلامى از كجا تعيين مى شود. هر يك از اين دو نظريه را بپذيريم آن وقت به دنبالش سئوالاتى مطرح مى شود.
 
حجتى كرمانى: خيلى بحث مهمى است. من خودم يك تصوير ناقصى دارم از اين مسئله كه عرض مى كنم. اما قبل از آنكه اين سئوال را پاسخ دهم جمله اى در زمينه شق آخر حكومت اسلامى كه حاكم كافر عادل باشد الان به ذهنم رسيد و آن آيه «لن يجعل الله للكافرين على المومنين سبيلاً» است كه ممكن است كسانى بگويند به دليل اين آيه ما نمى توانيم چنين حكومتى را حكومت اسلامى بدانيم. پاسخ اين اشكال با توجه به مقوله «قرارداد اجتماعى» آسان است. هر چند دقت لازم دارد. اگر حكومت را از نوع «قرارداد اجتماعى» بدانيم، در اين قرارداد حاكم اصلى مردم مسلمان هستند و شخص حاكم يا گروه حاكم «نمايندگان» مردمند و «مامور» مردمند و چون قدرت مطلقه ندارند، پس كافر، «سبيل» بر مسلمان ندارد، بلكه نماينده و وكيل او است و وكالت و نمايندگى غيرمسلمان از طرف مسلمان جايز است. حالا بپردازيم به پاسخ سئوال شما در مورد منشاء قدرت و حكومت. من تصورم در مقوله حكومت خدا و حكومت مردم اين است كه بين حكومت خدا و حكومت مردم تضاد وجود ندارد. اين دو به اصطلاح در طول هم هستند نه در عرض هم. مقايسه كنيد با نحوه اعمال قدرت خدا در طبيعت. در قرآن مى خوانيم: «انزل من السماء» يا «هوالذى يرزقكم من السماء و الارض» و آيات زيادى كه در قرآن وجود دارد و كارهايى كه در طبيعت با عوامل طبيعى انجام مى شود، به خدا نسبت مى دهد. باران آمدن كه با يك سلسله عوامل طبيعى است، روييدن گياه از زمين، پيدايش نبات و انسان و همه اين چيزها كه بدون عوامل طبيعى و علل مادى نيستند، در قرآن منحصراً به خدا نسبت داده مى شود و قرآن مى گويد: موثر تنها اوست، خالق تنها اوست، رازق تنها اوست، مدبر تنها اوست و «مشيت»، حتى در مورد مشيت انسان تنها منحصر به اوست «و ما تشاؤن الا ان يشاءالله» تمام عالم مسخر فرمان خداست، حتى مشيت ها. پيغمبران خدا مسخر اراده خدا هستند، هيچ چيز در عرصه وجود جز خدا كارگزار نيست و همه عوامل او هستند و آثار او هستند و پرتوهاى فيض او هستند ... با اين همه هيچ كدام از اينها به معنى نفى طبيعت و نفى علت و معلول طبيعى و نفى علم نيست. خود اينكه ريزش باران و روييدن گياه و پيدايش حيوان و انسان قانون طبيعى دارد و عالم بر مبناى علل و اسباب اداره مى شود، به اراده خداست. «ابى الله ان يجرى الامور الا باسبابها» خود خدا جريان امور را به وسيله اسباب قرار داده است. خود همين نظام علت و معلول طبيعى و اينكه هر چيزى با علت هم سنخ خودش به وجود آيد، مشيت الهى است. تصور من اين است كه همين آموزش را كه در مورد پديده هاى طبيعى از قرآن مى آموزيم و همه چيز را مربوط به خدا مى دانيم و آموزشى دقيق، فلسفى و قرآنى است، همين آموزش، را در مورد حكومت مى توانيم از قرآن بياموزيم كه هيچ گونه منافاتى بين حكومت خدا بر مردم و حكومت مردم بر مردم وجود ندارد.
بخش دوم
نكته

يوسفى اشكورى: پس مى توانيم بگوييم كه مبناى قدرت در نظام اسلام مردم اند و دموكراسى است و لذا مى توانيم بگوييم كه حكومت اسلامى عبارت است از حكومت دموكراتيك اسلامى، اسلامى بودن به دليل ماهيت و محتواى فكرى و ايدئولوژيك آن است كه به هر حال پيام ها و ارزش هايى دارد كه بايد اجرا شود، اما دموكراسى است بدين دليل كه حاكم، نماينده خدا نيست، نماينده مردم است ولى چون براى نظم و انتظام اجتماعى و رعايت مقررات، يك حكومت يا حاكم لازم است، حكم حاكم يك حكم دينى تلقى خواهد شد.

[حجتى كرمانى]:... اين در واقع يك بحث نو است كه ما در فلسفه حكومت اسلامى مطرح مى كنيم و به عنوان يك طرح پيشنهاد مى كنيم. مشخصات اين نظريه پيشنهادى اين است كه خدا حكومت مى كند از راه مردم، از راه اراده مردم، از راه خواست مردم و حاكميت الهى از راه حاكميت مردم تحقق خارجى پيدا مى كند، همان طور كه اراده خدا بر نزول باران از طريق عوامل طبيعى تحقق پيدا مى كند. شاهد اين سخن اين است كه در همه اديان آسمانى وقتى مى گوييم دين خدا، حكم خدا، آئين خدا اينها همه باز از طريق يك بشر، يك انسان كه پيامبر باشد، ابلاغ مى شود: «ما انا الا بشر مثلكم» درست است كه نبوت اوجى است از روح انسان و كشف و شهودى است كه يك انسان پيدا مى كند و نهان آفرينش و اسرار آفرينش و خداى آفرينش را كشف مى كند اما اين كشف را يك بشر انجام مى دهد. يك كشف بشرى است از راه وحى الهى، در واقع وحى الهى دو ضلع دارد. يكى انسان و ديگرى خدا و وحى هم باز از خدا به انسان و از طريق انسان به انسان ابلاغ مى شود. پس همه اراده هاى الهى هم در تشريع و هم در تكوين و هم در بين انسان ها از طريق خود انسان ها اعمال مى شود، حكومت هم همين گونه است. حتى اگر حكومت الهى به آن صورت رايج- كه به صورت غلط فهميده مى شود- كه بشر در آن هيچ نقشى ندارد و تنها از ناحيه خدا است و انتخاب مردم در مشروعيت آن نقش ندارد- هم بخواهد تحقق خارجى پيدا كند، بدون پذيرش مردم «امكان تحقق» ندارد! يعنى در واقع حتى اگر ما عقيده داشته باشيم كه مردم در مشروعيت حكومت نقشى ندارند ولى نمى توانيم منكر اين بشويم كه مردم اگر حكومت خدا و پيغمبر را قبول نكردند، اين حكومت ها «تحقق» پيدا نمى كنند. پس حكومت شرع و حكومت اسلامى هم لااقل تحقق خارجى اش نياز به پذيرش مردم دارد. من تصور مى كنم كه همين واقعيت ملموس و خيلى بديهى كه اجراى حكومت الهى توقف دارد بر پذيرش مردم كافى باشد، براى سختگيرترين افرادى كه با حكومت مردم بر مردم مخالفند كه ما اقلاً از اين راه بحث را شروع كنيم و بگوييم بسيار خب، حكومت مال خدا! اما آيا مردم بايد پذيراى اين حكومت باشند يا نه؟ خواهند گفت بله! بدون پذيرش مردم، حكومت الهى پيغمبر يا امام يا ولى فقيه تحقق پيدا نخواهد كرد. خب، حالا سئوال دوم مطرح مى شود. آيا اين پذيرش، جبرى است يا اختيارى؟ اينجا به نظر من بزنگاه بسيار مهمى است كه ما اگر بدين ترتيب بحث كنيم فكر مى كنم بتوانيم يك شناخت جديدى از حكومت الهى پيدا كنيم كه التقاطى هم نباشد و متهم نشويم به اين كه ما خواسته ايم حكومت الهى را با حكومت دموكراسى با هم «مونتاژ» كنيم و يك فكر التقاطى ايجاد كنيم. در يك جامعه اسلامى كه همه ايمان دارند به رسالت پيغمبر خدا. آيا اينها كه به پيغمبران ايمان آورده اند به حاكم بودنش هم ايمان آورده اند يا نه؟ يعنى آيا اينها دين را از سياست جدا مى دانند يا نه؟ اگر مسيحى باشند و خود مسيح هم فرضاً - به فرض محال - فرموده باشد كه: «به قيصر بدهيد آنچه از آن قيصر است و به مسيح آنچه از آن مسيح است»، در اين صورت خود پيامبر ادعا نكرده است كه من بر شما حاكم هستم؛ بنابراين از پيروانشان هم نمى خواهند حكومت آنها را بپذيرند. اما اگر پيغمبرى يا امامى يا ولى فقيهى يا هر نوع مدعى حكومتى چنين ادعايى داشته باشد، مردمى كه به اينها ايمان آورده اند، يعنى پيروانشان يا امت يا ملت- به هر تعبيرى كه بخواهيم بگوييم- اينها ايمان بايد داشته باشند به اينكه اين آدم حاكم است؛ يعنى ايمان داشته باشند كه حكومت، حكومت الهى است و بايد پيامبر يا امام يا ولى فقيه حاكم باشد! زورى كه نيست! اين، بدان معنى است كه چون مردم ايمان به چنين حكومتى دارند، خودشان حاكمشان را انتخاب كرده اند حالا اگر مردمى به چنين حكومتى ايمان نداشته باشند يعنى معتقد باشند دين از سياست جداست و ايمان نداشته باشند كه پيغمبر حاكم هم هست يا امام حاكم هم هست، يا ولى فقيه حاكم هم هست، آيا اين را مى شود به زور باوراند به كسانى كه عقيده ندارند؟ نمى شود! امكان ندارد كه حكومتى شرعى باشد و زور و فشار از بالا و تحكم از بالا، سرمايه و جوهره آن باشد! يعنى اصالت دادن به حكومت بدين معنى كه هر چه حاكم گفت آن بايد باشد و آراى مردم هيچ نقشى ندارد حتى در مورد حكومت پيامبر و امام، با جوهره ايمان و با جوهره حكومت الهى منافات دارد، چون پايه و اصل دين و به تبع آن حكومت دينى ايمان است و ايمان زورى نمى شود. اين تصوير ناقصى بود از جمع بين حكومت خدا و حكومت مردم كه به طورى كه عرض كردم ترتب «طولى» دارند و در عرض هم نيستند كه تعارض داشته باشند. يعنى حاكميت خدا از طريق مردم اعمال مى شود، همچنانكه در طبيعت حاكميت خدا از طريق عوامل طبيعى تحقق مى يابد مى ماند اين مسئله كه اگر مردمانى حكومتى را پذيرفتند ولى از دستورات آن حكومت سر باز زدند چه بايد كرد؟ تصورم اين است كه تمام حكومت ها؛ حتى دموكرات ترين حكومت ها در جامعه بشرى تخلف از موازين حكومت؛ يعنى از موازينى را كه از خود مردم نپذيرفته اند، جايز نمى شمارند و قبول نمى كنند. بنابراين در تمام حكومت ها دادگاه  وجود دارد، قدرت انتظامى وجود دارد، قدرت نظامى وجود دارد و «زور» اگر تعبير درستى باشد، در اينجا است كه مشروعيت پيدا مى كند. «زور» براى مهار كردن تخلف و به هم زدن نظم اجتماعى و ايجاد فساد در جامعه امرى منطقى است چرا كه جلوگيرى از تخلفات و به كارگيرى زور در برابر قانون شكنان و متعديان و متجاوزان از لوازم حكومت است.
يوسفى اشكورى: مشكل حكومت اصلاً اين نيست، چون مسئله پذيرفتن قوانين و مقررات جارى مملكت در آرمانى ترين حكومت هاى دموكراسى مقبول است منتها مشكلى كه هست و در واقع ارتباط به آن سئوال بنده دارد اين است كه اولاً آيا اين حاكم مسلمان كه انتخاب شده نماينده خدا است يا نماينده مردم است؟ از طرف خداوند اعمال قدرت مى كند يا از طرف مردم؟ چون اين دو با همديگر خيلى فرق مى كند. اگر بگوييم «چه فرمان يزدان چه فرمان حاكم» حالا پيغمبر است، امام معصوم است، ولى فقيه است و يا هر كس هست، در اين صورت اطاعت از او اطاعت از خدا خواهد بود؛ اين يك نوع نظام اجتماعى و يك نوع تعبد و يك نوع اطاعت مى طلبد. اما اگر بگوييم كه نه! ايشان به دليل اينكه از طرف مردم انتخاب شده و خود مردم او را انتخاب كرده اند در نتيجه بايد حكم حكومتى او را در حيطه اختيارات قانونى خودش بپذيرند نه آنكه اصلاً ديگر انتقادى و ايرادى و اشكالى بر او نمى شود گرفت و در اين صورت آزادى هاى افكار و احزاب و انديشه ها و دگرانديشى ها جايى ندارند؛ براى اينكه او از طرف خدا حرف مى زند و مردم هم بايد حرف او را حرف خدا تلقى كنند. مسئله دوم اينكه وقتى كه دموكراسى هست و آزادى هست و هر كس جاى خاص خودش را دارد، بنده مى توانم از لحاظ ايدئولوژيك با حرف «حاكم» مخالف باشم و مخالفت خودم را هم اعلام بكنم اما وقتى هم دستور حكومتى از مراجع قانونى مى دهد، اطاعت بكنم و التزام عملى داشته باشم. در نظام اول يعنى نظامى كه حاكم از طرف خدا انتخاب مى شود هم التزام عملى است و هم التزام ايدئولوژيك اما در دومى كه انتخاب از طرف مردم است فقط التزام عملى است. فرق اين دو نظام اين است. حالا به نظر شما حكومت اسلامى چه نوع است؟
حجتى كرمانى: پيرو اين سئوالى كه شما مطرح كرديد من مى خواهم تصويرى ارائه كنم كه به پاسخ سئوال شما نزديك تر شوم؛ شايد راحت تر بتوانم جواب بدهم. در تصويرى كه ما ارائه مى كنيم از حكومت خدا و حكومت مردم، اين دو در طول هم هستند نه در عرض هم؛ يعنى در هرجا كه واقعاً حكومت مردم وجود دارد با اين تصويرى كه ارائه شد، همان جا حكومت خداست، مانند «هوالذى ينزل الغيث» (خداست كه باران مى فرستد) يعنى در همان جا كه قانون طبيعت اجرا مى شود، همان جا كه اين قانون طبيعى اجرا مى شود، در همان اجراى قانون طبيعى، حكم خدا اجرا مى شود. اگر در حكومت اسلامى اجراى مقررات بر افراد فرض است و اگر نظام فرماندهى و كادربندى تشكيلات حكومتى و استفاده از نيروى قهريه در مطيع كردن متخلفان- به قول شما- ابزارى است كه در آرمانى ترين حكومت هاى دموكرات نيز از آن استفاده مى شود؛ اين همان حكم خداست، منتها دستور الهى و فرمان الهى است كه از طريق مردم اجرا مى شود. ملاحظه كنيد همين طور كه ما مى گوييم همه مردم فطرتاً الهى هستند و فطرتاً مسلمانند در مورد حكومت ها هم من تصور مى كنم اين نظام هاى حكومتى؛ يعنى آن اصول حكومتى كه از آغاز تا انجام اجرا مى شود، اينها قوانين الهى است؛ يعنى سنت الهى در جامعه بشرى اين است؛ يعنى امكان ندارد بدون سلسله مراتب، حكومتى را اداره كنيد. به عبارت ديگر، در جمهورى هاى دموكراتيك و لائيك هم اگر اطاعتى از حكومت ها وجود دارد، اين هم اطاعت از خداست؛ يعنى فرمان خدا اين است كه وقتى حكومتى تشكيل داديد بايد از او اطاعت كنيد؛ يعنى اگر يك كسى در آمريكا فرض كنيم تخلف كرد از دستورات جارى حكومت، مثلاً تخلف كرد از خط قرمز- خيلى مسئله را ساده مى كنم- عبور از خط قرمز به همان اندازه در ايران اسلامى ولايت فقيهى بد است كه در آمريكا و در انگلستان هم بد است؛ ماليات هم همين طور، ارتش هم همين طور و قوانين مجلس هم همين طور... ساير قوانين همه جاى دنيا مثل ارتش و نظام ماليات و... همين طور است. من اين تصويرى را كه خودم دارم و سعى مى كنم آن را در پاسخ به شما مطرح كنم براى اينكه مسئله پخته تر بشود. اين است كه همان طورى كه حضرت على(ع) فرمود: «لابد للناس من امير برّ او فاجر»، امارت و- حكومت- لازمه زندگى اجتماعى مردم است. اين، يعنى قانون الهى، يعنى خدا بشر را اجتماعى آفريده و معناى حكم خدا در اينجا همان طبع اجتماعى بشر است كه به حكم و اراده او است، در اينجا مراد اراده تكوينى است. خوب، حالا اين حاكم براى شما مقررات آورده، اينجا ممكن است سوءتفاهم پيش آيد كه ما نظريه وجوب اطاعت از هر حكومتى را ولو ظالم و جائر باشند، پذيرفته ايم ، نه! من مى خواهم نظريه وجوب حفظ نظام را بگويم كه در فقه ما نيز هست. توضيح اينكه در كتاب و سنت و فقه ما، اگر اطاعت از ولى امر مسلمين واجب است و اطاعت تلقى مى شود اما اطاعت از حاكم كافر، كفر به خدا تلقى مى شود؛ اين به تصور من به خاطر آن انتخابى است كه مردم انجام مى دهند كه ظالمان را بر خود مسلط مى كنند يا به خاطر ظلمى است كه در برابر آن قيام نمى كنند؛ نه اينكه وقتى مثلاً حكومت آمريكا به شما مى گويد ماليات بدهيد و سازندگى كنيد، آن كار هم حرام باشد! اين را كسى نمى گويد. من خودم تصورم اين است كه اطاعت از حاكم جور آنجا حرام است كه جور او را و ظلم او را تاييد كند يعنى اطاعت حرام به اصطلاح «من حيث انه ظالم و جائر» است؛ يعنى آن اطاعتى كه از آن ظلم بر جامعه لازم مى آيد والا من تصور نمى كنم كه كسى معتقد باشد اگر يزيدبن معاويه حاكم بر مردم شد و دستور داد كه از خط قرمز عبور نكنند، بر مردم حرام باشد كه نه خير! همه بايد از خط قرمز عبور كنند! براى اينكه يزيد حاكم است! كسى چنين حرفى نمى زند؛ زيرا اين برخلاف حكمت و مصلحت جامعه است؛ چون عبور از خط قرمز يعنى جواز تصادف و حتى مرگ! حالا چه حاكم، يزيد باشد چه امام معصوم، چه فقيه عادل، تصور من اين است كه اطاعت از حكومت در امور جارى جامعه، براى نظم جامعه در هر حكومتى است. به تعبير واضح تر، شما اگر آنچه كه لازمه حفظ نظام جامعه است انجام ندهيد؛ يعنى در مواردى كه اگر تخلف از دستور حكومت بكنيد به خودتان و جامعه ضرر مى رسانيد؛ يعنى نظم اجتماعى را بر هم مى زنيد، فعل حرام انجام داده ايد و برخلاف حكم خدا عمل كرده ايد؛ چون حفظ نظم را در تمام اشكال حكومتى، علما واجب دانسته اند. اين نكته مهمى است كه بايد پخته تر عرضه شود. فعلاً به عنوان يك تصوير از حاكميت خدا عرض كردم كه حتى در مورد حكومت هاى جور هم صدق مى كند، البته تنها اطاعت در مورد حفظ نظام نه اطاعت در ظلم و تعدى.
يوسفى اشكورى: آيا حفظ نظم گاهى با ديكتاتورى و استبداد است؟
حجتى كرمانى: جدا كردن اين دو اطاعت يك دقت و ظرافتى دارد كه ما چطورى در ضمن اين كه حفظ نظم مى كنيم، كمك به ظالم هم نكنيم؛ من تصور مى كنم اين مسئله كاملاً بايد تشريح بشود، چون واقعاً مسئله مشكلى است. ولى من سئوال مى كنم آيا مى توانيد ملتزم بشويد به اينكه در مواردى كه حاكم، حاكم ظلم بود يا حكومت، فى المثل، تخلف از قوانين رانندگى جايز است؟ مى توانيد اين را بگوييد؟ يعنى هيچ فقيهى اين حرف را مى تواند بزند؟ يا اگر اعلام كردند كسى حق ندارد به خانه مردم تعدى كند يا فرض كنيد كسى نمى تواند به سربازخانه نزديك بشود، حالا مردم بايد بروند آنجا خودشان را به كشتن بدهند؟ يك وقت انقلابى است، دستور جهادى است، آن يك مسئله ديگر است. ولى در شرايط معمول كه يك حكومت ظالمى بر سر كار است، يك حكومت كافرى بر سر كار است و مقرراتى دارد- حالا چه مقرراتش راجع به نظميه باشد يا مقررات مالى باشد و امثال ذلك- تا آنجا كه در ماهيت ظلم و اعانت بر ظلم دخالت نداشته باشد و مقتضاى اداره حكومت باشد من تصور نمى كنم هيچ فقيهى فتوا بدهد بر اينكه اطاعت از حكومت در اين نوع كارها حرام است. البته اعانت بر ظلم حرام است، اين مسلم است؛ تحكيم مبانى قدرت ظالمانه حرام است، شكى نيست؛ اما مقررات راهنمايى را مراعات كردن يا اول وقت ادارى در اداره حاضر شدن يا سر ساعت به كلاس درس رفتن يا ماليات دادن يا براى مقابله با دشمن به سربازى رفتن و موارد بسيار ديگر كه لازمه نظم اجتماعى است، آيا اين كارها هم در حكومت ظالم و كافر حرام است؟ آيا اطاعت از مقررات مملكتى كه در هر حكومتى هست و لازمه اداره جامعه است در حكومت هاى كفر و ظلم، حرام است؟ اين را هيچ فقيهى فتوا داده است؟ يك حكومت ضداسلامى كافر به بچه مسلمان ها مى گويد: «شما اول ساعت هشت بايد بياييد اداره»، آيا اين اطاعت حرام است؟ به نظرم حرام كه نيست، واجب هم هست! غرض من اين است كه در موارد صلاح و مصلحت و نظم اجتماعى، اطاعت از حكومت واجب است.
يوسفى اشكورى: حداقل مقيد بفرماييد كه بشود توافق كنيم!! بفرماييد در شرايطى خاص، اطاعت از نظم اجتماعى مى تواند مشروع باشد. در اينكه در نظام اجتماعى بايد از نظام موجود اطاعات كرد حرفى نيست؛ اين را هر آدم عاقلى مى پذيرد، دموكرات ترين آدم هم مى پذيرد. ولى ببينيد مشكل از اينجا پيدا مى شود؛ يعنى در واقع بحث اصلى از اينجا بايد آغاز بشود و به اين پرسش بايد جواب داد كه آيا من حاكم، اين اوامرى كه صادر مى كنم، به عنوان حاكم، اين اوامر من، لزوماً حرف خدا است؟ و مردم بايد اين حرف من را به اين ديد و با اين مبنا و با اين استدلال قبول كنند كه حرف خداست؟ اگر بگوييم كه اين حرف، حرف خداست تلقى مردم هم بايد اين باشد كه اين حرف، حرف خداست، اين يك تبعاتى دارد؛ همان تبعاتى كه همه حكومت هاى مذهبى در طول تاريخ داشتند. البته حكومت پيغمبر(ص) و حضرت على(ع) را استثنا مى كنيم، به دلايلى كه داريم و واقعيت تاريخ هم يك جور ديگرى در اين موارد قضاوت مى كند. اما وقتى كه ما به طور كلى بپذيريم كه حاكم مى گويد: «من از طرف خدا هستم و حكم و اوامر و نواهى من از طرف خداوند است»، آن وقت نتيجه اش همان طور كه اشاره كردم اين مى شود كه ديگر كسى حق انتقاد ندارد! و اين طبيعى است، براى اينكه به خدا كه نمى شود انتقاد كرد! اما اگر اين را بپذيريم كه اينها از باب نظم است، همان استنادى كه شما مى كنيد، از باب نظم اجتماعى است و آزادى مطلق هم كه نمى شود وجود داشته باشد؛ بالاخره آزادى بايد محدود باشد تا آزادى همه تامين بشود و دموكراسى هم شعارش اين است كه مى گويد: «آزادى من تا آنجا است كه به آزادى ديگران لطمه نمى زند»؛ در اين صورت مسئله فرق خواهد كرد.
حجتى كرمانى: به نظر من سوءتفاهمى از اين قضيه كه «حكم پيغمبر حكم خداست، حكم امام حكم خداست و حكم ولى فقيه حكم خداست» شده است. ما اين اصطلاح را در تمام موارد به يك معنا به كار مى بريم و اين به نظر من موجب يك سوءتفاهم شده است. ببينيد من تصورم اين است كه با توجه به اينكه حتى احكام حكومتى رسول الله(ص)- بنابر آنچه كه مبناى ولايت فقيه امام خمينى است- از بعد حاكم بودن رسول الله واجب الاطاعه است، بر اين مبنا ايشان مى فرمايند كه امام بعد از پيغمبر هم همين حكم را دارد و ولى فقيه هم همين طور يعنى اطاعت از حاكم واجب است و وجوب اطاعت از حاكم، حكم خداست و حكم الهى است، اين يك معنا است. اين ربطى به جنبه نبوت پيغمبر(ص) ندارد. اين از حيث حاكم بودن پيغمبر است اما آنجا كه مى فرمايد: «ما ينطق عن الهوى...» يا «و ما ارسلنا من رسول الاليطاع باذن الله»، تصورم اين است كه اين اطاعات كه از جنبه نبوت پيغمبر(ص) است، مقوله ديگرى است. اين اطاعات مخصوص پيغمبر(ص) است و حتى به امام معصوم(ع) هم نمى رسد تا چه رسد به ولى فقيه. تصورم اين است كه اين دو نوع حاكميت است و دو دستور است نه يك دستور. اطاعت از پيغمبر، به عنوان پيغمبر، «لا» و «نعم» ندارد، وحى است و كسى نمى تواند در برابر وحى، چون و چرا كند يا از فرمان پيغمبر تخلف كند؛ زيرا كه او پيغمبر است. البته در مورد فرمان هاى حكومتى هم نمى تواند «لا» و «نعم» بگويد، اما در «مبنا» مى تواند اشكال بكند! كما اينكه در زمان پيغمبر (حتى در موارد فرمان هاى حكومتى مربوط به نظم جامعه) چنين بود؛ وقتى پيغمبر(ص) مسئله جنگ و صلح را طرح مى كرد در اين گونه موارد مردم سئوال مى كردند كه آيا اين وحى است يا دستور شما است؟ اگر وحى بود؛ يعنى دستور از جنبه نبوت بود، اطاعت مى كردند. اما اگر دستور شخص پيغمبر بود؛ يعنى از جنبه حكومتى پيغمبر بود، «لم وبم» مى گفتند پس رسول خدا حتى به نظر آنان عمل مى كرد،... خب، پس اين دو حيث احكام پيغمبر(ص) را ما از هم جدا مى كنيم. حيث حكومتى اش «لم وبم» دارد؛ يعنى جاى پرسش هست، اما تنها در مقام مشورت و در مقام بحث؛ اما آنجايى كه پيغمبر(ص) فرمانده سپاه است و لشكر مى فرستد و بايد جنگ بشود، آن وقت ديگر گفت وگو ندارد! به قول شما، در دموكرات ترين كشورها، در صحنه جنگ سرباز نمى تواند از دستور فرمانده جنگ تخلف كند، به عنوان اينكه دموكراسى است!! اگر ما مى گوييم حكومت پيغمبر حكومت خدا است يا حرف ولى امر حرف خداست به معنى دوم است؛ يعنى اينكه چون حاكم است، خدا گفته كه از اين شخص پيروى كند؛ همان طورى كه گفته بود از پيغمبر پيروى كنيد! همان طور كه مى گويد از هر حاكم ديگرى در نظامات اجتماعى پيروى كنيد.
(وجوب حفظ نظم و حرمت اخلال به نظم) به طورى كه گفتيم اين يك قانون عقلايى است و «كل ما حكم به العقل حكم به الشرع». اگر حكم خدا به آن معنى باشد كه خدا به اين شخص گفته كه اين را به من بگويد و من هم واجب است از او اطاعت كنم، اين معنى فقط در مورد پيغمبر(ص) است؛ امام هم نمى تواند چنين ادعايى بكند. ببينيد، حتى امام معصوم هم نمى تواند بگويد اين حرف من وحى است، چون به او وحى نمى شود! در اين مرحله اگر ولى فقيه يا امام معصوم يا حتى پيغمبر(ص) مى گويد حكم من حكم خداست به اين معنا است كه من حاكم هستم و اطاعت از حاكم واجب است نه اينكه خدا به گوش من گفته، من هم دارم حرف خدا را به تو مى گويم! به تصور من يك چنين اشتباهى در فهم عام ما و حتى در فقهاى ما، در اين مسئله وجود دارد به عبارت روشن تر، در حقيقت اطاعت از جنبه حكومتى حاكم، حتى در مورد خود رسول اكرم(ص) با جنبه الهى و وحيانى او اشتباه مى شود و اين اشتباه همين طور تسرى مى كند و به امام معصوم(ع) و ولى فقيه مى رسد. نتيجه اى كه من مى خواهم از اين بحث بگيرم اين است كه وقتى مى گويند اطاعت از ولى فقيه يا حاكم يا مجتهد جامع الشرايط اطاعت از خداست زيرا گفته او گفته خدا است و حكم او حكم خداست و تخلف از او تخلف از فرمان خداست، اگر به اين معنى دوم باشد، اين معنى در ساير حكومت ها نيز به نحو مشروط سارى و جارى و نافذ است و اين با دموكراسى هيچ منافات ندارد و عين دموكراسى است!
يوسفى اشكورى: پس مى توانيم بگوييم كه مبناى قدرت در نظام اسلام مردم اند و دموكراسى است و لذا مى توانيم بگوييم كه حكومت اسلامى عبارت است از حكومت دموكراتيك اسلامى، اسلامى بودن به دليل ماهيت و محتواى فكرى و ايدئولوژيك آن است كه به هر حال پيام ها و ارزش هايى دارد كه بايد اجرا شود، اما دموكراسى است بدين دليل كه حاكم، نماينده خدا نيست، نماينده مردم است ولى چون براى نظم و انتظام اجتماعى و رعايت مقررات، يك حكومت يا حاكم لازم است، حكم حاكم يك حكم دينى تلقى خواهد شد. و چون به معناى دومى كه شما مى فرماييد حتى حكم حكومتى پيغمبر(ص) هم با حكم وحيانى و «جعل حكم» الهى او متفاوت است كه همين نسخه در ارتباط با «وشاور هم فى الامر و امرهم شورى بينهم» گفته شده كه مشورت نه در حكم بلكه در احكام حكومتى است، پس در اينجا مردم حق انتقاد دارند، در چه مقام؟ در مقام مشورت و نظر دادن، يعنى در واقع خود پيامبر(ص) كه حاكم اسلامى است مشورت مى كند، حالا هم مجلس شورا و مجمع تشخيص مصلحت است كه حاكم اسلامى با آنها مشورت مى كند. پس در مقام مشورت و نظر دادن و بحث و گفت وگو همه افراد جامعه آزادند، يعنى اگر يكى در مقام بحث و نظر حرفى زد، انتقادى كرد، مخالفتى كرد با حاكم و حكومت، نمى شود او را متهم به غيرمسلمان بودن يا كفر كرد. اما اگر حاكم همين حكومت، از طريق دموكراتيك يعنى از طريق نهادهايى كه به وسيله مردم طبق قانون تاسيس شده، اعمال قدرت كرد و گفت، آقا ما مشورت كرديم، نظر داديم، بجنگيم، بسيار خوب، وقتى اعلان جنگ داد ديگر در مقام اجرا ولو آن كسى كه مخالف است بايد اطاعت بكند. پس بنابراين مى توانيم بگوييم حكومت اسلامى نظام دموكراسى اسلامى است. شما با اين اصطلاح موافقيد؟

 
بخش سوم
 
حجتى كرمانى: البته در مورد منشاء حكومت كه شما فرموديد، مردم اند و در قانون اساسى هم آمده است، يك توضيحى دارم كه اجمالاً از راه تمثيل بيان مى كنم: درست است كه در واقع پزشك، مرجع تقليد و امام جماعت را مومنين انتخاب مى كنند و پزشك و مرجع تقليد و امام جماعت به زور نمى توانند در اين سمت ها قرار گيرند و بيمار و مقلد و ماموم است كه آنان را برمى گزيند و همچنين در ساير مواقف حيات همانند پزشك، مهندس، نجار، تكنسين و... در همه اين موارد اين من هستم كه آن فرد را انتخاب مى كنم كه كار من را انجام بدهد، هيچ كدام از اينها به زور نمى توانند به من بگويند من كار تو را انجام مى دهم ولى به هر حال، تمام اين سمت ها، به شرايط واقعى و «نفس الامرى» ربط دارد. اين نكته خيلى مهمى است و معنايش اين است كه اگر كسى شرايط واقعى نفس الامرى را داشته باشد چه من او را بشناسم چه نشناسم، چه من انتخاب بكنم چه نكنم، او مقام نفس الامرى و واقعى-مثلاً- پزشكى را دارد؛ يعنى واقعيت با انتخاب يا گزينش من عوض نمى شود. به نظرم اين همان مطلب مهمى است كه در مسائل كلامى بين شيعه و سنى هست و در تفاسير شيعه درباره «و ما كان لمؤمن و لامؤمنه اذاقضى الله و رسوله امراً ان يكون لهم الخيره من امرهم» بحث هاى مفصلى آمده است كه امام، با انتخاب مردم نيست، حقى در اختيار مردم در مسئله امامت نيست و اصلاً فلسفه شيعه با سنى در اينجا جدا مى شود.
اجمالاً نظر شيعه اين است كه امام، امام است چه مردم انتخاب بكنند يا نكنند؛ يعنى آن شرايط نفس الامرى حاكم اسلامى در امام على(ع) و امام حسن(ع) و در ائمه
بعدى (ع) بوده است، حالا مردم انتخابشان نكردند و ايشان به حكومت نرسيدند ولى حكومت حق اينها بود. من در مورد «ولى امر» يعنى «ولى فقيه» بعد از امام معصوم(ع) هم همين عقيده را دارم.
يوسفى اشكورى: در مورد پيامبر(ص) و امام معصوم (ع) شما قائل به صلاحيت نفس الامرى هستيد كه بر اين اساس كه اينها حاكم و زعيم سياسى اند، چه مردم آنها را برگزينند چه برنگزينند؛ بعد فرموديد كه در مورد ولى فقيه هم در عصر غيبت چنين باورى داريد. فكر مى كنم اگر برگرديم به خود بحث ولايت فقيه و در اين زمينه صحبت هايى بشود و نظر خودتان را بفرماييد مفيد خواهد بود، با توجه به اين قضيه كه شما قبلاً چند تعبير از حكومت اسلامى را مطرح كرديد و بعد فرموديد كه معناى اخص حكومت اسلامى همان معنايى است كه امروز تحت عنوان نظام ولايت فقيه مطرح است و جنابعالى تلقى و تفسير خودتان را از معنى ولايت فقيه و حدود و ثغورش كه آيا در نظام ولايت فقيه مى توان دموكراسى داشت؟ و منشاء قدرت را مردم دانست يا نه؟ بيان كرديد، حالا اگر اين موضوع را بهتر بشكافيم، خوب است.
حجتى كرمانى: مقوله ولايت فقيه با مقوله صلاحيت نفس الامرى رابطه تنگاتنگ دارد. اول اين را صحبت مى كنيم و بعد مى رسيم به اين مسئله كه مردم نقش شان در حكومت اسلامى به عنوان منشاء قدرت به چه ترتيبى است؟ و چگونه مى توان بين اين دو نظريه كه منشاء قدرت، خدا و شريعت است و منشاء قدرت، انتخاب مردم است جمع كرد و آيا اين دو نظريه اصلاً قابل تطبيق هستند يا نه؟ پاره اى از صاحبنظران معتقدند كه اين دو مفهوم و اين دو نحوه بينش به طور نامتناسبى با هم در قانون اساسى پيوند داده شده اند.
من يك نوشته اى از حضرت علامه بزرگوار مهدى حائرى يزدى خواندم كه ايشان معتقد بودند كه مفهوم «ولايت فقيه» با مفهوم «انتخاب» متناقض است و اين تناقض، ذاتى قانونى اساسى جمهورى اسلامى است، اگر مجال بيشترى بود درباره اين مسئله مفصل تر صحبت مى كرديم. اما از اين زاويه كه بنده به مسئله نگاه مى كنم، تصور من اين است كه اين دو كاملاً قابل جمعند؛ زيرا در هر شأنى از شئون زندگى انسان چه شئون انسانى عام كه در قلمرو علوم انسانى قرار مى گيرد يا شئونى كه مربوط به علوم تجربى است آن كسى براى تصدى آن شأن صلاحيت دارد كه در آن شأن عالم ترين و فاضل ترين و كاراترين باشد. به عنوان نمونه كسى مى تواند تصدى پزشكى را انجام بدهد كه در اين مسئله عالم و فاضل باشد. كسى بايد در راس پزشكان قرار گيرد كه از همه در پزشكى بصيرتر و عالم تر باشد. پزشكان به حكم عقل، به حكم انديشه و به حكم ضرورت كسى را در راس خودشان قرار مى دهند كه از آنها عالم تر و فاضل تر باشد. همچنين پزشكان اگر بخواهند «نظام پزشكى» تشكيل بدهند؛ يعنى بخواهند امور ادارى شئون پزشكى را احاله كنند به فردى يا افرادى، كسانى را تعيين مى كنند كه از همه آنها به اين شئون بهتر احاطه داشته باشند و بهتر بتوانند اداره بكنند. در اينجا اگر دقت كنيد دو مسئله هست: يكى خود علم پزشكى است، يكى اداره شئون مربوط به پزشكى است. يعنى در واقع كسانى حاكم بر نظام پزشكى و حاكم بر پزشكان هستند كه اطلاعات پزشكى شان در سطح اعلا يا اقلاً عالى باشد و در اداره امور پزشكى نيز از همه استادتر و لايق تر باشند. حالا اگر ما كسى را پيدا كرديم كه اصلاً به پزشكى وارد نيست اما مدير خوبى است، من تصور مى كنم هيچ پزشكى اجازه ندهد چنين كسى در راس نظام پزشكى قرار بگيرد. همچنين اگر پزشك حاذقى باشد كه در امور پزشكى در شأن پيشگيرى و درمان از همه استادتر است ولى در اداره نظام پزشكى مديريت ندارد باز در اين مورد هم تصور اين است كه سيره عقلايى اين نيست كه چنين پزشكى را در راس نظام خودشان قرار بدهند. بنابراين كسى كه در راس نظام پزشكى است بايد دو شرط را دارا باشد. يكى مديريت نظام پزشكى را بتواند انجام بدهد، يكى علم پزشكى را داشته باشد؛ هر يك از اين دوتا را اگر فاقد بود نمى تواند رئيس نظام پزشكى باشد و در امور ادارى پزشكان نظارت كند. در مسئله سياست و حكومت هم به نظرم عقلاى عالم همين طورى مشى مى كنند. و واقعيتش اين است كه اين خواست همه مردم است كه مى خواهند حاكم بر آنها بهترين كسى باشد كه به شئون سياسى عالم است، موازين حكومت و اداره جامعه را مى داند، انسان ها را مى شناسد، به نواميس اجتماعى واقف است، از تحولات اجتماعى خبر دارد، از منشاء تحولات آگاه است، آسيب هاى اجتماعى را مى شناسد، به روش نفوذ در مردم آشنا است، به آنچه كه به سلامت جامعه صدمه مى زند و صحت و سلامت يك جامعه را به خطر مى اندازد واقف و آگاه است و خلاصه شرايط واقعى كسى را كه مى تواند در رأس جامعه قرار بگيرد و جامعه را به خوبى اداره كند دارا است. اين سيره عقلا است كه البته تفصيل اين شرايط را بايد در كتاب هايى كه «اصول سياست» و «مبانى حقوق اساسى» نوشته اند پيدا كرد. در فلسفه سياسى اسلام نيز امثال ابن خلدون، فارابى، خواجه نصير و ديگران مطالب مهمى دارند، حكماى معروف چون افلاطون و ارسطو از غرب يا بوذرجمهر در ايران از اعصار قديم مطالبى نوشته اند يا از آنها نقل شده است. از زمان رنسانس به اين طرف هم كه تحول اساسى در تفكرات سياسى پيدا شده است كه جاى شايسته خود را دارد. پس حكومت، عقلاً و منطقاً در مقام ثبوت، حق افرادى است كه چنين صلاحيت هاى ذاتى و واقعى را داشته باشند، اما در مقام اثبات، مردم وقتى كه اينها را شناختند قطعاً همين ها را انتخاب مى كنند؛ كما اينكه پزشكان، بهترين مدير پزشك را انتخاب مى كنند و مهندسان هم همين طور؛ يعنى هيچ گونه اصطكاكى بين انتخاب مردم و صلاحيت نفس الامرى وجود ندارد كه ما بگوييم كه حق مال چه كسى است؟ دارنده اين صلاحيت نفس الامرى، همان حاكم الهى است؛ يعنى به تعبير دينى چنين كسى از طرف خدا مامور است كه رئيس نظام پزشكى بشود و مردم هم بايد همين را انتخاب كنند و مى كنند. به نظر من هر دوى اينها هست يعنى وقتى كه ما مى گوييم فرد يا افرادى صلاحيت نفس الامرى دارند همين صلاحيت نفس الامرى در سيره عقلا دليل آن مى شود كه اين شخص يا اشخاص را به زعامت انتخاب كنند و اين انتخاب براساس صلاحيت نفس الامرى است و خود اين در واقع تعبيرى است از ناموس الهى يعنى در واقع اجراى قانون خدايى است. به حكم قاعده «كل ما حكم به العقل حكم به الشرع» ما در اينجا واقعاً به وضوح مى بينيم كه سيره عقلا همان قانون الهى است. براى اينكه عقل انسان حكم مى كند كه كسى بايد زمامدار باشد كه در آن شأنى كه مى خواهد زمامدار باشد و حكومت بكند از نظر علمى و عملى واردتر باشد. اگر هم پيغمبر يا امام را ولى امر مى دانيم ولو مردم آنها را انتخاب نكنند به همين دليل است چون اينها صلاحيت نفس الامرى دارند؛ يعنى از طرف خدا حاكم هستند.
يوسفى اشكورى: از لحاظ «كلامى»، پيغمبر و امامان معصوم (در ديدگاه ما شيعه) از جانب خداوند ماموريت داشتند براى تاسيس و تشكيل حكومت ظاهراً آنچه كه مى فرماييد يك مقدار با اين ديدگاه كلامى متفاوت است. شما مى فرماييد چون صلاحيت هاى ذاتى داشتند به حكم عقل و عقلا اينها نسبت به ديگران ارجح هستند ولى آنچه معمول و متداول است اين است كه مى گويند اينها ماموريت داشتند براى اين كار؛ البته اين دو با هم منافات ندارد ولى من اين جنبه اش را صحبت كردم.
حجتى كرمانى: در قرآن است كه «انا انزلنا اليك كتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله» من يادم مى آيد اين نكته را از علامه طباطبايى در درسشان هم شنيدم. در تفسير الميزان هم هست. «ما كتاب را به تو نازل كرديم اما حكومتى كه مى كنى بما اراك الله است» يعنى در  آنجا راى خودت هست منتها اين راى مستند است به تاييد الهى. آن «حكم» ديگر وحى به معناى كلامى نيست يا در مورد «اطيعوالله و اطيعوالرسول و اولى الامر منكم» رمز اينكه بعد از «اطيعوالله» «اطيعوالرسول» گفته (دوتا اطيعوا) علتش اين است كه «اطيعوالله» يك مقوله است و اطاعت از رسول(ص) و اولى الامر مقوله ديگرى است. اطيعوالله در مورد احكام وحيانى است كه البته بايد ببينيم بر پيغمبر (ص) چه وحى شده است. اين در احكام عبادى است مانند نماز و روزه و حج اينها «اطيعوالله» است نه «اطيعوالرسول و اولى الامر» چون از مقوله وحى است اما در«اطيعواالرسول و اولى الامر منكم» مسئله اطاعت اوامر حكومتى پيغمبر و اولى الامر است. اگر بخواهيم به مذاق اهل سنت صحبت كنيم اولى الامر شامل همه حكام مى شود اما به عقيده شيعه اولى الامر ائمه معصومين(ع) هستند كه الان «اولى الامر» را به معناى ولى فقيه هم مى گيرند كه به يك نحو «تجوزى» است يعنى به عنوان نيابت و به سمت «نايب الامام» است يعنى فقها نمايندگان «اولى الامر» (با تعبير قرآنى) هستند نه اينكه خودشان مصداق «اولى الامر» باشند و معنى  «اولى الامر» را توسعه داده باشند. چون گاهى اين اشتباه مى شود كه ما بعد از تشكيل حكومت اسلامى و حكومت ولى فقيه اين آيه را به مذاق اهل سنت تفسير مى كنيم. يعنى همان سعه مفهومى كه سنى ها در مورد اولى الامر داشتند ما هم به آن سمت رفتيم كما اينكه در مسائل شورا و انتخابات هم ظاهر امر همين است.
ما ولى فقيه يا مرجع تقليد يا مجتهد را نايب امام بدانيم ولى نيابت، نيابت عامه است نيابت خاصه كه ما قائل نيستيم. ما هيچ وقت راجع به مجتهدين قائل نيستيم كه اينها رابطه دارند با امام زمان(ع) مانند نواب  اربعه كه مى گويند برايشان از طرف امام زمان(ع) توقيع مى آمده است. يا به نوعى وحى گونه بگوييم حرف هاى آنها حرف هاى خدا يا پيغمبر يا امام زمان(ع) است. گرچه وقتى كه اينگونه صحبت مى كنيم يا وقتى كه تبليغات سياسى مى شود يا وقتى كه با كسانى كه ولايت فقيه را قبول ندارند يا در مقام بيان حكم براى مقلدان هستيم يك چنين اصطلاحاتى به كار مى رود كه حكم مجتهد حكم خدا است و كسى كه تخلف بكند تخلف از حكم خدا كرده، اما اين حرف ها قطعاً به اين معنى نيست كه حرف مجتهد «مر» حق است و اينها هيچ اشتباهى ندارند زيرا ما شيعه به اصطلاح «مخطئه» هستيم «مخطئه» يعنى كسانى كه معتقدند مجتهد در اجتهاد خود گاهى به خطا مى رود.
اصوليون و فقها بحث هاى مفصلى كرده اند درباره اينكه «مؤداى» اجتهاد مجتهد تنها «حكم الله ظاهرى» است يعنى آن حكمى است كه خدا در شرايط موجود نبودن ادله قطعيه با نبودن معصوم(ع) با اين درك و دريافتى كه مجتهد از كتاب و سنت و اجماع و عقل دارد و با كوشش هاى زيادى كه مى كند به يك نتيجه اى مى رسد. اين مى شود «حكم الله ظاهرى» كه ممكن است با «حكم الله واقعى» فرق داشته باشد يا اصلاً مخالف حكم الله واقعى باشد، بنابراين مجتهد يا ولى فقيه يا مرجع تقليدى كه مى گويد حكم من حكم خدا است معنايش اين نيست كه آن چيزى كه من مى گويم، خدا گفته است؛ معنايش اين است كه خدا آنچه را كه من با اجتهاد و كوشش خودم به آن مى رسم براى خود من و براى مقلدينم «حجت» قرار داده كه بايد طبق آن عمل كنيم و بر من و مقلدينم واجب است بدان عمل كنيم، چون به حكم عقل، من ديگر چيزى نتوانستم بفهمم و به جاى ديگرى نرسيدم، اصلاً فرق ما با پيغمبر و امام هم همين است. ما فقط در مورد پيامبر و امام معصوم عقيده داريم كه اينها عين واقعيت را دريافت مى كنند؛ تازه در مورد همان ها هم ما عقيده نداريم كه پيغمبر(ص) هر چه كرده با موفقيت توام بوده، شما ببينيد طرح هاى نظامى پيغمبر(ص) گاهى به شكست منجر مى شده و حتى گاهى به خاطر اينكه رعايت اصل شورا را مى كرده به شكست مى رسيده است زيرا پيغمبر(ص) در اين شئون اصلاً مثل يك آدم عادى عمل مى كرده است. امام على(ع) هم همين طور بوده، امام حسن(ع) و امام حسين(ع) هم همين طور بوده اند. يعنى ما هيچ گاه معتقد نيستيم آن شأن عصمت و علم غيب يا اتصال به مبدا كه در مورد معصوم قائليم، كه به نحو وحى نبوده ولو نوعى هدايت الهى بوده، اينها در شئون زندگى شان در مورد خواب و خوراك و پوشاك و كارهاى روزانه ديگر مانند مذاكره با اين و آن، اعمال مى شده است؛ بعضى از متكلمين شيعه آن علم غيبى كه ما درباره ائمه قائليم، قائل نيستند. شيخ مفيد درباره امام حسين(ع) نوشته امام حسين(ع) از آينده خبر نداشته، اگر چه بسيارى بر اين سخن ايراد گرفته اند. من اين را مى خواهم بگويم كه به عقيده شيعه اثنى عشرى در اداره حكومت و رسول خدا(ص) و ائمه(ع) صلاحيت نفس الامرى داشتند براى حاكميت اسلامى، براى اينكه اعرف مردم و داناترين مردم بودند، هم به دين و هم به شئون اجتماعى و شئون سياسى، پس حكومت حق آنها بوده است. در مورد ولى فقيه هم همين سخن جارى است و اما در هر دو مورد، در مرحله اثبات، هم در تحقق حاكميت و هم در مشروعيت آن پذيرش و تبعيت مردم شرط است.
يوسفى اشكورى: خوب، با اين بيان، حكومت مى شود به حكم عقل، نه اينكه پيغمبر از طرف خدا آمده است كه تاسيس حكومت كند.
حجتى كرمانى: ببينيد! آيه «لتحكم بين الناس بما اراك الله» همان مطلب است؛ يعنى حكومتى كه پيغمبر دارد «بمااراك الله» است؛ يعنى اين آدم منصوب است از طرف خدا براى حكومت كردن بر مردم، اما طبق نظر خودش و طبق صلاح و رضايت مردم؛ چون مردم اگر نخواهند ولو آن كه كسى در نفس الامر و در واقع، صالح ترين فرد باشد، «تعين» پيدا نمى كند. همين جا بايد جاى «خواست» مردم را معين كنيم و جايى كه به طور جدى ما بايد با دموكراسى «تسويه حساب» كنيم همين جا است؛ يعنى ما اين دو تا مكتب را در همين جا بايد بشناسيم! آيا دموكراسى مى گويد مردم اگر كسى را كه صلاحيت نفس الامرى ندارد انتخاب كنند، با انتخاب مردم اين آدم صلاحيت نفس الامرى پيدا مى كند؟ آيا او در واقع امر شايستگى بهترى پيدا مى كند از آن كسى كه انتخاب نشده است؟ به نظر من چنين دموكراسى اى برخلاف عقل و عقلا حرف زده است. اگر فلسفه دموكراسى اين است كه اگر مردم كسى را انتخاب كردند ولو از او مديرتر و عالم تر هم براى اداره وجود داشته باشد، اين آدم صلاحيت نفس الامرى پيدا مى كند و به وسيله انتخاب مردم، در واقعيت امر، از ديگران برترى پيدا خواهد كرد، اين همان ترجيح مفضول بر فاضل بل افضل است كه ابن ابى الحديد گفت. اگر دموكراسى اين را مى گويد، اين حكم برخلاف عقل است و به نظر من هيچ كس چنين حرفى را نمى خواهد بزند. به نظر من دموكراسى قائل به اين است كه آيا كسى كه انتخاب شده، عملاً دستش باز است؛ يعنى مثلاً اين آدم، رئيس نظام پزشكى شده، در صورتى كه مديرتر و صالح تر هم وجود داشته است. خوب، انديشمندان، انديشه وران، صاحب نظران، سياستمداران، نويسندگان، روساى دانشگاه ها و استادهاى دانشگاه مى گويند بد شد! كاش آن يكى انتخاب مى شد! ولى خب حالا كه اين انتخاب شده، ما مى رويم دنبال همين! همان كارى كه حضرت على(ع) كرد. يعنى ما در مورد انتخاب بعد از پيغمبر اين طور عقيده داريم كه صلاحيت نفس الامرى براى حضرت على(ع) ثابت بود ولى جريان به همين ترتيب پيش آمد. حالا به قول ابوبكر كه گفته بود «كانت فلته وقى الله شرها» كه در نظرگاه خود اهل سنت هم صحت اين انتخابات محل بحث است، ولى به هر حال روش حضرت على(ع) اين بود كه حالا كه مردم انتخاب كردند، خوب ما هم قبول مى كنيم، اعتراض هم مى كنيم، ممكن است چند ماه براى بيعت صبر كند براى اينكه اعتراض دارد. پس دموكراسى بدين معنى نيست كه هرچه انتخاب كردند همان درست است روش حضرت على(ع) نشان مى دهد كه براى رعايت مصلحت جامعه اسلامى و اينكه اداره نظام به هر حال بايد براساس عدل و صلاحيت باشد، بيعت مى كند و با شيخين همراهى مى كند و در زمان عثمان هم هر چه مى تواند نصيحت مى كند ولى بر ضدحكومت، كارى انجام نمى دهد.
يوسفى اشكورى: اجازه بدهيد در اين زمينه توضيح بيشترى بدهم تا اين بحث پخته تر شود. ببينيد! آنچه كه بنده مى فهمم و همه خوانده و شنيده ايم اين است كه در دموكراسى اصلاً بحث نفس الامرى به اين معنى كه بنده و شما الان مطرح مى كنيم به عنوان يك امر اعتقادى كه از طرف خداوند و در ارتباط با وحى باشد مطرح نيست، بلكه مى گويند: هيچ كس حق ويژه اى براى حكومت ندارد و كسى از جايى اين حق را پيدا نكرده و تنها اين حق را زمامداران از جانب مردم پيدا مى كنند. حالا بحث ما اين است كه اين حقى كه شخصى يا اشخاصى از جانب مردم براى حكومت پيدا مى كنند بدين معنا است كه اينها، فى نفس الامر، صالح ترين آدم هايند؟ دموكراسى مى گويد اين مسئله؛ يعنى مسئله صلاحيت نفس الامرى امرى است مجزى اما ما در انتخاب هايمان سعى مى كنيم بهترين را انتخاب كنيم ولى در عمل هميشه نمى كنيم! اصلاً از كجا معلوم مى شود كه اين را كه انتخاب كرده ايم بهترين است! يا بهترين نيست؟ البته انتخاب زمامدار در هيچ كجاى دنيا بى در و پيكر نيست، ضوابطى مى گذارند و مى گويند: سن اينقدر بايد باشد، سواد اينقدر بايد باشد و تجربه اين قدر باشد. در نظام هاى حزبى دنيا شخصيت ها و رهبران و دبيران حزب، در طول بيست، سى و چهل سال تربيت و ساخته و پرداخته مى شوند و در واقع در اين مدت، «سياستمدار» مى شوند و صلاحيت   هاى عملى شان را نشان مى دهند؛ بعد با برنامه مى آيند جلو. فرضاً جمهوريخواهان يا دموكرات  ها در آمريكا وقتى مى آيند به ميدان براساس تجربه و برنامه اى است كه دارند و به مردم ارائه مى دهند و مى گويند: ما اين را مى گوييم و چنين و چنان مى كنيم. در عمل و در برخوردها و با تجاربى كه كرده اند، تشخيص مى دهند و انتخاب مى كنند، ممكن است واقعاً اين انتخاب غلط باشد و ممكن است درست باشد.
اينكه شما مى فرماييد اين يك بحث عقلايى است، كاملاً درست است، يعنى مردم و عقلاى دنيا هميشه آن كسى را كه صالح ترين است و در تمام جهات به تعبير فقهى جامع الشرايط است اين را انتخاب مى كنند. هيچ آدم عاقلى اين را منكر نيست. منتها در عمل و در اجرا شما هميشه جامع ترين و بهترين آدم را انتخاب نمى كنيد. ما در عمل، به هر حال به طور نسبى عمل مى كنيم، يعنى ظاهر قضيه را مى بينيم و تشخيص مى دهيم و انتخاب مى كنيم، بعد متوجه مى شويم اشتباه كرديم، كار بشر آزمون و خطاست. ما هميشه بر اساس تجربه اى كه مى كنيم مى رويم جلو. حرف اين است كه در بحث دموكراسى بحث صلاحيت نفس الامرى از موضوع بحث خارج است  زيرا الان كه نه زمان پيغمبر(ص) است و نه زمان ائمه معصومين(ع)، همان طور كه فرموديد، ما در عمل بالاخره ناچاريم انتخاب عرفى بكنيم. الان بحث را ببريم روى اين مسئله كه در زمان غيبت آيا فقيه از جانب خداوند حق ويژه دارد براى حكومت كه اين حق به دليل صلاحيت هايش است؟ اگر به دليل صلاحيت هايش باشد خوب، همان چيزى است كه دموكراسى مى گويد. يعنى اگر ما در زمامدار اسلامى فقاهت و پنج- شش شرط مهم ديگر را بگذاريم، در هر حال، اين مردمند كه افراد واجد شرايط را انتخاب مى كنند. انتخاب مرجع تقليد نيز چنين است. من نوعى، يا خودم تشخيص مى دهم، يا مى روم از چند تا خبره مى پرسم كه فلانى نسبت به ديگر مجتهدين جامع الشرايط اعلم و اتقى است، آنگاه از او تقليد مى كنم، ولى آيا واقعاً اين مرجع نسبت به ده مرجع ديگر در تمام جهات اعلم است؟ لزوماً چنين نيست، براى همين هم هست كه وقتى متوجه بشويم ديگرى اعلم است، رجوع مى كنيم به ديگرى. پس در مورد مرجعيت فقهى و فتوا در بعد نفس الامرى، صلاحيتى است كه او پيدا كرده است و من صلاحيتش را تشخيص مى دهم و بدان عمل مى كنم، پس مسئله مربوط به من مى شود. در مديريت سياسى هم مسئله خيلى واضح و روشن است، حتماً بايد اينجا مردم انتخاب بكنند.
http://www.sharghnewspaper.ir/841005/html/idea.htm#s346527
+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط حمید |

 

ایسنا:دومين هم‌انديشي گفت‌وگوي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها با موضوع رويكرد مطلوب؛ فرصت‌ها و تهديدها، با حضور سيدمحمد خاتمي برگزار شد. وي با استناد به اظهارات حاضران درباره مشكلات موجود بر سر راه گفت‌وگوي تمدن‌ها و تاكيد بر اينكه از اين مسائل غفلتي صورت نگرفته است، تصريح كرد: گفت‌وگوي تمدن‌ها از لحاظ عنوان، حاشيه‌اي است بر ستيز تمدن‌ها؛ همانطور كه از برخي شاگردان معتبر حضرت‌آيت‌الله بروجردي شنيدم ايشان معتقد بودند كه فقه شيعه حاشيه‌اي بر فقه اهل تسنن است و بدون فهم اين موضوع درباره‌ي فقه شيعه دچار اشكال مي‌شويم. چون قبل از آن فقه اهل تسنن شكل گرفته و بر اساس آن مباحث، فقه شيعي شكل گرفته است.

خاتمي با اشاره به طرح تئوري "ستيز تمدن‌ها" چند سال قبل از رياست جمهوري وي در دنيا اظهار داشت: براي استفاده از اين فضا درست اين بود كه گفته شود، در مقابل ستيز تمدن‌ها مي‌تواند گفت‌وگوي تمدن‌ها مطرح باشد و اگر از آن فضا استفاده نمي‌شد؛ شايد به اين صورت از گفت‌وگوي تمدن‌ها استقبال نمي‌شد، حال نيز بايد توجه داشته باشيم که اگر مراد از تمدن‌ها، نظير تمدن اسلامي، يوناني، رومي و ... همان باشد که روزگاري در تاريخ محقق شده است، آن‌ها امروز از ميان رفته‌اند ولي از ياد نبريم که آثار و رگه‌هاي فرهنگ متناسب با آن تمدن‌ها امروز هم در جهان ما وجود دارد.

رييس موسسه‌ي بين‌المللي گفت‌وگوي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها با اعتقاد بر اينكه انسان چيزي جز پرسش و نياز نيست؛ اظهار داشت: نمي‌دانم در عالم به اين گستردگي چه موجوداتي با چه خصوصيات و نيازهايي وجود دارند، اما به هر حال ما در روي كره زمين زندگي مي‌كنيم و اجمالا مي‌فهيم كه پرسش و نياز فقط براي انسان‌ها وجود دارد. نه اينكه موجودات ديگر چون حيوانات نيازي نداشته باشند؛ ولي از پيش و با ساز‌ و كار نهاده شده درون آن‌ها اين نيازها رفع شده و انسان است كه به نياز خود آگاهي دارد و با آگاهي و اراده بايد اين نياز را برآورد.

وي ادامه داد: اگر پرسش و نياز، ذات انسان است -كه چنين است - تمدن پاسخي به اين پرسش و نياز مي‌باشد؛ بنابراين بسته به نوع پرسش و نوع نياز و نوع پاسخي که به آن‌ها داده مي‌شود، تمدن‌هاي مختلفي خواهيم داشت.

طراح ايده گفت‌وگوي تمدن‌ها اظهار داشت: همچنين نسبت ميان فرهنگ و تمدن را اينگونه تبيين كردم كه شان سخت پاسخ به اين نيازها و پرسش‌ها تمدن و شان نرم آن‌ها فرهنگ است. مشكل اين است كه بخش سخت تمدن‌ها از بين مي‌رود و بخش نرم تمدن‌ها كه فرهنگ است ديرپاتر بوده و تا مدت‌ها باقي‌ مي‌ماند.

خاتمي با بيان اينكه تمدن غرب امروز تبديل به تمدن غالب شده است، تصريح كرد: ما در دنياي امروز به شدت تحت تاثير تمدن غرب قرار گرفته‌ايم و بسياري از موارد را در زندگي و در روابط اجتماعي‌مان و بسياري از معيارهايي كه تمدن غرب براي روابط اجتماعي و حكومت پذيرفته را پذيرفته‌ايم. براي مثال مساله Nation- State مساله‌اي است كه در دنيا فارغ از اينكه در عمل چه چيزي محقق شده، پذيرفته شده است. مشكل ما جدا شدن وضع زندگي عيني ماست كه متاثر از تمدن غرب است و باقيمانده‌هاي ذهني كه متناسب با فرهنگ و تمدن پيشين است و ما غير غربي‌ها بايد اين تضاد را حل كنيم.

وی با تاكيد بر اينكه بايد مشخص شود ما از كدام اسلام و فرهنگ صحبت مي‌كنيم، عنوان داشت: اينكه گفته مي‌شود كه كدام اسلام را نمايندگي مي‌كنيم اصلا به معناي نمايندگي از ملت- دولت يا يك قوم نيست بلكه بحث اين است كه آيا صدايي هست كه بتوانيم بگوييم اين صدا را در دنياي اسلام در مقابل صداي ديگري كه وجود دارد، مي‌شنويم و قبول داريم؟ اينكه چه كساني اين صدا را پذيرفته يا مي‌پذيرند و يا نحوه پايدار شدن اين صدا در متن جامعه اسلامي چه بايد باشد؟ حرف ديگري است.

سيدمحمد خاتمي با تشيبه فرو رفتن تمامي بحث‌هاي فلسفي، فقهي، حقوقي و تاريخي در حفره‌ي تاريك سياست، به حفره‌هاي تاريكي كه مي‌گويند در فضا هست و ستارگان و اجرام سماوي را به خود جذب مي‌كند، تصريح كرد: در دنياي امروز هم به خاطر بلند بودن صداي خشونت‌طلبان و هم طراحي و برنامه‌ريزي محافل قدرت غربي براي بلند نشان دادن اين صدا، بايد نشان داد كه صداي ديگري هم در دنياي اسلام وجود دارد. فضا به گونه‌اي است كه مساله "اسلام و فوبيا" و بزرگ و خطرناک جلوه دادن صداي خشونتگرا در دنياي اسلام نياز بخش‌هايي از قدرت دنياست و غرب براي تامين نيازهاي مادي و اقتصادي خود اين ترس را ايجاد مي‌كند.

وي با انتقاد از اينكه موضوع "اسلام و سكولاريسم" و "اسلام و پلوراليسم" مطرح مي‌شود و با طرح اين سوال كه چرا نسبت ميان "دين و سكولاريسم" و "دين و پلوراليسم" بررسي نمي‌شود؟ اظهار داشت: گويا همه اديان مشكل خود را با سكولاريسم و پلوراليسم حل كرده و اسلام نمي‌تواند مشكل خود را حل كند. آيا واقعا مشكل ما همين است كه سكولاريسم و پلوراليسم را بپذيريم؟ آيا اساسا تعميم سكولاريسم و پلوراليسم به همه جهان يك نظر ضد علمي نيست؟ چرا كه سكولاريسم يك پديده اجتماعي تاريخي متعلق به يك تمدن است. آيا اين غرب‌محوري و غرب را ملاك حقانيت دانستن، حذف همه‌ي دنيا و پذيرفتن معيارهاي تجربه شده در غرب نيست؟ و يا اينكه اين خود يكي از موانع تفاهم ملت‌ها و انسان‌ها نيست؟

وي در ادامه افزود: نادرستي تعميم اين معيارها به دنيا، بدين معنا نيست كه چون مدرنيته و سكولاريسم متعلق به فرهنگ غرب است، پس دنياي اسلام بايد در دوران 700 -800 سال گذشته‌ي خود بماند و مسلمانان و شرقي‌ها كه فرهنگي از نوعي متفاوت از فرهنگ متناسب با تمدن امروز دارند؛ نبايد در درون خود تحول پديد آورند. متاسفانه ما بخش‌هايي از آن فرهنگ را گرفته‌ايم و بخش‌هايي از تمدن امروز را با آن تركيب كرده‌ايم و اين موضوع براي ما آشفتگي فكري، عملي، سياسي، اخلاقي و ارزشي ايجاد كرده است.

خاتمي با تاكيد بر اينكه دنياي اسلام بايد نوعي تجدد را بپذيرد و ملاك‌ها و معيارهاي تجدد را بشناسد، گفت: قطعا مقدار زيادي از اين معيارها و ملاك‌ها، متناسب با آن‌چه در دنيا تجربه شده است، خواهد بود. سوال اين است كه اين تجدد اسلامي چيست؟ چه كسي بايد درباره‌ي آن بحث كند؟ در كجا بايد مورد بررسي قرار گيرد؟ و آيا صدايي هست كه اين‌ها را بيان كند؟ اگر سكولاريسم را نمي‌پذيرم - به دليل اينكه به لحاظ فلسفي و فرهنگي ريشه در تاريخ و تمدن خاص خود، يعني تمدن غربي دارد و اين‌جا ريشه‌ي آن نيست و نمي‌توان بدون ريشه آن را در جايي پرورش داد- آيا اين به معني بازگشت به عقب و نفي هر چيز كه براي انسان مقدر شده از جمله تحول و تغيير است؟ آيا پرسش‌هاي انسان امروز همان پرسش‌هاي زمان گذشته است؟ آيا احياي تمدن‌هاي گذشته امكان‌پذير و درست است كه ما بگوييم مي‌خواهيم همان تمدني كه قرن چهارم هجري در دنياي اسلام تحقق پيدا كرده را محقق كنيم و دچار توهم شويم و اسلامي كردن جامعه را به معناي پياده كردن يا پايدار کردن جهان اسلام كه در گذشته و مربوط به زمان ديگر بوده است؛ معنا كنيم؟ اين‌ها بحث‌هاي درون اسلامي است كه بايد پرورش داده شود.

طراح گفت‌وگوي تمدن‌ها با اعتقاد بر اينكه امكان گفت‌وگو وجود دارد و بايد نحوه‌ي آن و اين‌كه چه‌طور به هم نزديك شويم، بررسي شود، اظهار داشت: شايد بهترين جايي كه مي‌تواند اين بحث مطرح شود، همين موسسه در ايران و يا مركزي باشد كه در خارج از كشور تشكيل مي‌شود.

خاتمي با طرح اين سوال كه آيا براي اهل فكر بدون انگيزه‌ي سياسي در دنيا دغدغه‌ي مشتركي براي گفت‌وگو وجود دارد؟ تصريح كرد: مي‌توان بسياري از امور مشترك را براي گفت‌وگو شناسايي كرد و از اين طريق به راه‌حل‌هاي مناسبي رسيد. از محيط زيست گرفته تا خشونت، جنگ، تروريسم و مسايل ديگر. البته در مساله‌ي حقوق بشر، مطلق كردن حقوق بشر غربي و اين‌كه بايد تكليف خود را روشن كنيم مطرح است كه به نظر ما دنيا هم بايد تكليفش را با حقوق بشر روشن كند ولي يك سلسله بديهيات در اين دنيا وجود دارد و براي نمونه هيچ‌كس در دنيا حداقل از لحاظ لفظي نمي‌پذيرد كه گرفتن اقرار با شكنجه مشروع است. اين‌ها نمونه هايي از موضوعاتي است که مي‌توان درباره آن کساني که از درون تمدن‌ها و فرهنگ‌هاي مختلف آمده‌اند به توافق برسند. اما اينکه اين راه حل‌هاي توافق شده ضمانت اجرا در عمل هم داشته باشد مساله و مرحله بعدي است.

رييس موسسه بين‌المللي گفت‌وگوي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها تاكيد كرد: اگر قرار است يك موسسه‌ي غيردولتي بتواند در اين زمينه منشا اثر باشد، معتقدم همين موسسه بين‌المللي گفت‌و‌گوي تمدن‌ها از جمله در خارج از كشور است که با حضور شخصيت‌هاي برجسته دنيا و امكان نفوذ اجمالي در ارگان‌ها و سازمان‌هايي است كه بتوانند در دنيا منشا اثر باشند و الان زمينه‌اش فراهم است. چون دنيا هم از لحاظ فكري آماده‌ي اين مساله است و هم از لحاظ عملي امكانات بيشتري براي اين كار اختصاص داده خواهد شد. همچنين مي‌توان از طريق سازمان ملل، يونسكو و سازمان‌هاي بين‌المللي ديگر به توافق‌ها و ساز و كارهايي رسيد كه اين توافق‌ها منشا عملي و اجرايي پيدا كنند و حتي مي‌توان با بسياري از دولت‌ها تعامل داشت كه برنامه‌هايي براي آموزش و گسترش اين مفاهيم داشته باشند. اين‌كه با گفت‌و‌گوي تمدن‌ها دنيا بهشت مي‌شود خيال باطلي است اما راهي جز اين وجود ندارد و اگر قرار است از لحاظ تئوري و عملي به نتيجه‌اي برسيم، از طريق همين راه و با تشكيلاتي است كه جنبه بين‌المللي خواهد داشت.

طراح ايده گفت‌وگوي تمدن‌ها با تاكيد بر ضرورت پرهيز از زبان تئولوژيك كه در آن زبان، سلاح است و براي اثبات حقانيت يا دفاع از آن چيزي است که صاحب تئولوژي دارد، يا زبان مراودات بازرگاني و هم‌چنين زبان مذاكرات و محاورات سياسي براي گفت‌وگو، عنوان كرد: زبان ديالوگ بايد زبان تعارف باشد.

خاتمي در ادامه اين پرسش را مطرح کرد: آيا مي‌توانيم اين زبان را به آينه‌اي تبديل كنيم كه هم ديگري خود را در درون آن ببيند و هم ما در آينه‌ي زبان ديگري و گفت‌و‌گوي با ديگري خود را و نقاط مشترك را بيابيم؟ و بررسي كنيم كه آيا راه‌حلي براي رسيدن به نقاط اختلاف و راه‌حل‌هاي جديدي براي رسيدن به تفاهم وجود دارد؟

وي افزود: در ديالوگ نبايد كار را از نقاط اختلافي آغاز كرد؛ به‌خصوص در آن بخش ديالوگ كه ناظر به عمل است. بلكه ديالوگ بايد از نقاط اشتراك آغاز شود و بعد بکوشيم تا به راهکارهايي برسيم كه ضمانت اجرايي داشته باشد.

خاتمي به عنوان مثال به مساله‌ي محيط زيست، كه مساله‌ي بحراني و مهم دنياي امروز است، اشاره كرد و گفت: مي‌توان از ديدگاه فرهنگ‌ها و اديان مختلف، به جست‌وجوي راهکار و تفاهم براي يافتن راه‌حل پرداخت. هرچند دولت‌ها هم اين كارها را دنبال مي‌كنند، ولي در مباحث اختلافي و بر سر منافع اقتصادي و سياسي همه‌ي معيارها را كنار مي‌گذارند، اما فرهنگ‌ها با مشكلات کمتري مي‌توانند با هم به تفاهم برسند.

وی با تاكيد بر ضرورت ايجاد زمينه‌ي گفت‌وگو به تجربه‌ي بنياد كوربر آلمان اشاره كرد - كه سالانه ده‌ها دانشمند، متفكر و شخصيت‌ علمي، فرهنگي و سياسي را براي گفت‌وگو بدون تعيين موضوع دعوت مي‌كند و از نتيجه‌ي اين صحبت‌ها مطالب خوبي استخراج مي‌شود - و افزود: همين كه عده‌اي گفت‌و‌گو و تبادل نظر كنند مفيد است و مي‌توان موضوع‌يابي كرد و از اين منظر به يافتن راه‌حل‌هاي مشترك رسيد. معتقدم كه مي‌توان در اين زمينه كار كرد و اكنون زمينه به لحاظ جهاني و افكار عمومي مساعد است.

خاتمي با بيان اينكه كارهاي خوبي در هشت سال گذشته در زمينه‌ گفت‌وگوي تمدن‌ها انجام شده است، تاكيد كرد: كار از صفر شروع نمي‌شود و كارهاي ارزنده‌اي انجام شده كه درحرکت‌هاي آينده از آن‌ها بهره خواهيم گرفت.

صاحب‌نظران در اين نشست، بر مواردي چون؛ محوريت ايران در بحث گفت‌وگوي تمدن‌ها، ضرورت بررسي علل رشد و تداوم بنيادگرايي ديني، مشخص شدن هويت گفت‌وگو كنندگان و برابري قدرت هويت‌ها در فرآيند گفت‌وگو، استفاده از فضاي مجازي براي پيشبرد گفت‌وگوي تمدن‌ها، ابهام‌زدايي از ايده‌ي گفت‌وگوي تمدن‌ها، توجه بيشتر به گفت‌وگو در عرصه‌ي داخلي، تبيين ارتباط گفت‌وگوي تمدن‌ها و اصلاحات، تبيين تفاوت موضوعي و ماهوي گفت‌وگوي تمدن‌ها و ستيز تمدن‌ها، گفت‌وگو از سكوي اديان و مذاهب و نزديك كردن روشنفكران از همين طريق تاكيد كردند. هم‌چنين گزارشي از سفر خاتمي به اسپانيا نيز در اين هم‌انديشي ارائه شد.  

http://www.emrouz.info/archives/2006/01/01481.php

+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط حمید |

  http://haftan.com/
+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط حمید |

 

حقوق جنسی

آنا اِلنا آباندو / برگردان: سهیلا وحدتی

منبع: شبکه حقوق بشر زنان *
(Women’s Human Rights net)


در پانزدهمین «کنگره جهانی مطالعات جنسی»، مجمع عمومی «انجمن جهانی مطالعات جنسی» افزودن موادی به «اعلامیه حقوق جنسی» را تصویب کرد، و تصدیق کرد که "... حقوق جنسی sexual rights، حقوق جهانشمول بشری است که براساس آزادی ذاتی، حرمت و برابری همه انسان‌هاست. از آنجاییکه سلامتی یکی از حقوق اساسی بشر است، سلامت جنسی نیز یک حق بنیادین بشر است." این اعلامیه همچنین بیان می‌دارد که به منظور تضمین پیشبرد سلامت رفتار جنسی در انسان‌ها و جوامع، ضروری است که همه جوامع، با همه امکاناتی که در دسترس دارند، آزادی و خودمختاری جنسی را مورد احترام و حمایت قرار داده، و به رسمیت شناخته و ترویج دهند. این شامل حق حرمت جنسی و امنیت بدنی جنسی؛ حقوق برابری جنسی و حریم جنسی؛ حقوق بهروه‌وری از لذت جنسی و ابراز احساسات جنسی؛ حقوق مربوط به رابطه جنسی آزادانه و تصمیم‌گیری‌های آزادانه و مسئولانه درباره باروری؛ حقوق کسب اطلاعات جنسی برپایه تحقیق علمی، آموزش جنسی کامل و مراقبت‌های بهداشتی جنسی می‌باشد. اعلامیه تاکید می‌کند که "سلامت جنسی برآمده از محیطی است که حقوق جنسی را به رسمیت می‌شناسد، مورد احترام قرار می‌دهد و استفاده می‌کند."

اکنون تقریبا همه قوانین و اسناد حقوقی ملی و بین‌المللی شامل بسیاری از حقوق بشر اساسی – مانند آزادی، خودمختاری، حرمت، برابری، و غیره – می‌شود، اما واژه «جنسی» بصورت قانونی بدانها اضافه نشده است، مگر در مورد آموزش جنسی و بهداشت جنسی. در عین حال، بر اساس حقوق آزادی، عدم تبعیض و کرامت انسانی، و نیز در راستای اصول جهانشمولی، درهم‌پیوستگی، و جدایی‌ناپذیربودن حقوق قید شده در «اعلامیه جهانی حقوق بشر» و بسیاری استانداردها و پیمان‌نامه‌های حقوقی بین‌المللی، و با درک اینکه حقوق به هم‌پیوسته و وابسته‌اند، می‌توان بطور قطع بیان داشت که حقوق جنسی زنان و مردان متعلق به همه اقوام، گرایش‌های جنسی، هویت‌های جنستی، عقیده‌های سیاسی و مذهبی، و شرایط اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و غیره حقوق بشر است.

نهادهای گوناگون سازمان ملل متحد، از جمله «کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد»، گزارش‌های تهیه شده توسط «نماینده ویژه سازمان ملل متحد درباره اعدام‌های خودسرانه و بدون محاکمه»، و «نماینده ویژه سازمان ملل متحد درباره خشونت علیه زنان» حق احترام برای زندگی خصوصی، تبعیض جنسی یا دسته‌بندی‌هایی از قبیل «دیگر شرایط یا ویژگی‌ها» را شامل گرایش‌های جنسی دانسته‌اند. آنان همچنین از اهمیت «حقوق جنسی» در چارچوب حقوق بشر سخن گفته‌اند.

رادهیکا کوماراسوامی، «نماینده ویژه سازمان ملل متحد درباره خشونت علیه زنان» در گزارش نهایی خود که در سال 2003 به «کمیسیون حقوق بشر» این سازمان ارائه نمود، توصیه کرد که مقام «نماینده ویژه سازمان ملل متحد درباره گرایشات جنسی» ایجاد شود. همچنین «نماینده ویژه سازمان ملل متحد درباره حق آموزش» بیان کرده است که گزارش سال 2004 وی* دربرگیرنده وضعیت دانش‌آموزان همجنس‌گرا، دوجنس‌گرا، و دگرجنسی‌(1) و این نکته که آیا هنجارها یا تدارکاتی درباره گرایش جنسی یا هویت جنسی آنان در آموزش‌های جنسی وجود دارد - یا نه – خواهد بود.

در جزوه «حمایت از پناهندگان»(2) که توسط دفتر «کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد» منتشر شده است، قید شده است که "همجنس‌گرایان براین اساس که به خاطر عضویت در یک گروه خاص اجتماعی مورد پیگرد قرار می‌گیرند، می‌توانند واجد شرایط پناهندگی باشند." این سیاست «کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد» است که افرادی که به خاطر هویت یا رفتار جنسی خویش مورد حمله، رفتار غیرانسانی، یا تبعیض جدی قرار می‌گیرند، و دولت‌هایشان قادر به یا خواهان حمایت از آنان نباشند، بایستی به عنوان پناهنده شناخته شوند.

در ماه مه 1999برای اولین بار «کمیسیون حقوق بشر قاره امریکا» پذیرفت که در یک پرونده تبعیض بر اساس گرایش جنسی دخالت کند. این پرونده توسط یک زن همجنس‌گرا، مارتا الوارز گیرالدو، بر علیه کشورش، حکومت کلمبیا، ارائه شده بود زیرا در دوران زندان به یارش اجازه استفاده از «ملاقات همسر» داده نشده بود.

افزون بر آن، در سال 1994 «کمیته حقوق بشر سازمان ملل متحد» اعلام داشت که در پرونده «توتن در مقابل استرالیا"، قوانین لواط در جزیره استرالیایی تاسمانیا نقض تعهدات آن کشور به مواد 12 و 17 «کنوانسیون بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی» است.

بسیاری از کشورها قوانینی دارند که برای رابطه جنسی بین دو فرد بالغ هم‌جنس که با توافق طرفین صورت می‌گیرد، مقرراتی وضع کرده یا آن را غیرقانونی ساخته است. در میان باصطلاح قوانین لواط، برخی هنجارها به وضع مقرراتی منجر می‌شوند که درباره کارهای مشخص از جمله سکس مقعدی، صرف نظر از گرایش جنسی، است در حالیکه برخی دیگر روابط جنسی بین افراد هم‌جنس را منع کرده و آن را «غیرطبیعی» یا «غیراخلاقی» توصیف می‌کنند. برخی کشورها قوانینی دارند که چنین اعمالی را جرم جنایی تعریف کرده و آنها را در تقابل با هنجارهای مورد قبول جامعه، یا رسوایی آشکار دانسته است؛ این قوانین سپس توسط نیروهای انتظامی برای آزار و دستگیری همجنسگرایان، دوجنس‌گرایان، و دگرجنسی‌ها بکار می‌رود.

در سال 2003، در طول 59مین نشست «کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد»، کشور برزیل قطعنامه‌ای درباره «حقوق بشر و گرایش جنسی» برای بحث و تصویب ارائه کرد. اعتراضات فراوان توسط کشورهایی که هنوز مخالف اصل جهانشمولی هستند باعث شد که موضوع این قطعنامه به تعویق افتد.

بسیاری از ملت‌ها و دولت‌های محلی قوانینی برای حمایت از همجنس‌گرایان و دوجنس‌گرایان در مقابل تبعیض در محیط کار، انتخاب مسکن، دسترسی به خدمات و دیگر عرصه‌های زندگی اجتماعی، از جمله ازدواج یا ثبت زندگی مشترک، ارائه کرده‌اند. در حقیقت، تعریف «خانواده» که توسط رادهیکا کوماراسوامی، «نماینده ویژه سازمان ملل متحد درباره خشونت علیه زنان» ، پیشنهاد گردید، بیان می‌دارد که " ... خانواده نباید به شکل قالبی و ساختار هسته‌ای متشکل از شوهر، زن و بچه‌ها ... " تعریف شود، و بدین‌ترتیب وجود اشکال گوناگون خانواده در جهان را به رسمیت می‌شناسد. همچنین، برنامه عمل «کنفرانس بین‌المللی جمعیت و توسعه» که در سال 1994 در قاهره تشکیل شد، بر ضرورت به رسمیت شناختن گوناگونی ساختارهای موجود خانواده در جهان امروز تاکید می‌کند.

برنامه عمل «چهارمین کنفرانس جهانی زنان» که در 1995 در پکن تشکیل شد به این حقیقت رسمیت بخشید که حق زنان برای کنترل رفتار و هویت جنسی خودشان، که بنیان حقوق جنسی آنهاست، بخش جدایی ناپذیری از حقوق بشر آنان است و زنان بدون این حق نمی‌توانند از دیگر حقوق بشر خویش به تمامی بهره‌ور شوند. کنفرانس پکن مجددا بر حقوق بشر زنان، از جمله حقوق باروری و حقوق کنترل همه جنبه‌های هویت و رفتار جنسی خویش، تاکید کرد، و دولت‌ها ترغیب شدند که به منظور تضمین احترام کامل و حمایت از حقوق بشر زنان اقدام کنند(پارگراف 232f). این پاراگراف توافق‌های کنفرانس 1994 قاهره را در مورد حقوق باروری و بهداشت باروری و جنسی قابل اجرا ساخت. عنصر مهم دیگر این است که کنفرانس قاهره امر برابری، توانمندسازی، حقوق باروری و بهداشت جنسی را در مرکز سیاست‌گذاری‌های توسعه و جمعیت قرار می‌دهد.

در کنفرانسهای قاهره+5 و پکن+5 (1999-2000) مطالب مربوط به سقط جنین مورد حمله واتیکان و کشورهای اسلامی و چندکشور در حال توسعه قرار گرفت. اما توافق جمعی حاصل از نشستهای 1994-1995 حفظ شد و در کنفرانس قاهره+5 این توافق‌ها با تصویب پیشنهاد تربیت مراقبین بهداشتی جهت یاری به زنان پس از سقط جنین و کمک به انجام سقط جنین قانونی، اندکی گسترش یافت.

پیشرفتی دیگر در ژوئن 2001 هنگامی حاصل شد که در مجمع عمومی سازمان ملل ویژه HIV/AIDS ، دولتها پذیرفتند "اقداماتی بعمل آورند که توانایی زنان و دختران درحال بلوغ را برای حفاظت خویش در مقابل آلودگی HIV افزایش دهند، و اساسا این اقدامات را از طریق تدارک خدمات و مراقبت‌های بهداشتی، از جمله بهداشت جنسی و باروری، و از طریق آموزش پیشگیری انجام دهند که به رشد برابری جنسیتی در چارچوب فرهنگی با حساسیت‌های لازم جنسیتی ‌انجامد." (پاراگراف 60)

اما هنوز سیاست‌گذاری عملی دولت‌ها در زمینه بهداشت عمومی، دربرگیرنده رفتارهای جنسی sexualities و حقوق جنسی، که شامل "حرمت جنسی" و "کنترل فرد بر بدن خویش" است – و به گفته‌ای درمسیر قدرت و منابع ثروت قرار دارد - نیست. رفتارهای جنسی در شیوه‌های بروز گوناگون‌شان همچنان در اکثر جوامع بصورت تابو باقی مانده‌اند و از نظر سیاسی به عنوان بهانه‌ای برای دولت‌های دست‌راستی و بنیادگرایان مذهبی و اقتصادی در ممانعت از پیشرفت کلیّت حقوق بشر زنان بکار گرفته می‌شود.

یکی از مشکلاتی که عدم استفاده از حقوق جنسی ببار می‌آورد، دشوارساختن امر مبارزه با شیوع ایدز و ویروس HIV و دیگر بیماری‌های واگیردار آمیزشی است و همچنین مانع از استفاده آزادانه زنان از حقوق باروری‌شان می‌گردد. بنابراین باید روشن گردد که در صورت عدم اِعمال کامل حقوق جنسی، حقوق بهداشت و تندرستی و برابری اقتصادی و اجتماعی بصورت انتظارات حقوقی باقی خواهند ماند.

این نکته نیز دارای اهمیت است که حقوق جنسی را هم از دیدگاه موارد نقض این حقوق، یعنی حق رهابودن از خشونت، اجبار، و تبعیض، درک کنیم،‌ و هم از دیدگاه پیشبردی، یعنی حق انجام کاری، تعریف کنیم. «برنامه عمل کنفرانس پکن» تنها دیدگاه موارد نقض حقوق جنسی را بکار می‌گیرد و از "حق اختیار و تصمیم‌گیری آزادانه و مسئولانه در امور مربوط به رفتارجنسی، ، فارغ از اجبار و تبعیض و خشونت، از جمله بهداشت باروری و جنسی" برای زنان صحبت می‌کند. (پاراگراف 96)

بر اساس دیدگاه پیشبردی، بنا به راهنمای «بهداشت، عمل، توانمندسازی، حقوق و مسئولیت‌پذیری»(3)، حقوق جنسی شامل حقوق آزادی و خودمختاری در بکارگیری مسئولانه هویت و رفتار جنسی sexuality، افزایش احترام متقابل در روابط شخصی و تضمین توانایی لذت بردن مردم از رفتار جنسی به عنوان رابطه‌ای صمیمی و عمیق بین انسان‌ها، می‌باشد. احترام برای حقوق جنسی به عنوان حقوق بشر، پایه اساسی در حذف خشونت علیه زنان است، خشونتی که آزادی‌های اساسی زنان و دختران را لطمه زده و نفی می‌کند و آنان را در مقابل خطر مثله جنسی(ختنه)، آزار جنسی، سوء استفاده، تجاوز، تن‌فروشی، خشونت خانگی و بردگی جنسی قرار می‌دهد.

گرچه حقوق جنسی شامل حقوق افراد در کسب تجربه و کنکاش درباره هویت و رفتار جنسی خویش بدون ترس، شرم، گناه، باورهای نادرست یا دیگر موانع بروز آزادانه تمایلات‌شان است، و این حقوق همچنین شامل حق انتخاب آزادانه یار بدون تبعیض، حق احترام کامل برای حرمت جسمانی، حق آزاد و خودمختار بودن در بیان گرایش جنسی یا حق بهداشت جنسی است که شامل دسترسی به انواع اطلاعات درباره هویت و رفتار جنسی و بهداشت جنسی و آموزش و خدمات محرمانه با بهترین کیفیت ممکن می‌شود. اما می‌دانیم که این حقوق در عمل تحقق نمی‌یابد. پیشرفت‌های حاصل شده در سطح حقوقی، با تغییر نگرش مردم همراه نیست. اکثر افراد حتی نمی‌دانند که حقوق جنسی‌ آنها چیست. افزون بر آن، پخش و گسترش و استفاده از این حقوق با سد اقدامات و گفتمان‌های بنیادگرایی در زمینه نئولیبرالی روبروست که در آنجا حقوق اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی به تارمویی بسته است.

بنیادگرایان مذهبی و اقتصادی تهدیدهای دائمی برای پیشبرد حقوق جنسی و باروری هستند. بسیاری از دولت‌ها، در اتحاد با کلیساها و دیگر گروه‌های محافظه‌کار، سیاست‌گذاری‌هایی می‌کنند که دسترسی زنان به اطلاعات و خدمات لازم برای تصمیم‌گیری در امور مربوط به بدن‌ و رفتارجنسی‌شان را دشوار می‌سازد.

«قانون جهانی منع گفتگو» (4) که در سال 2000 وضع شد، باعث منع ارائه خدمات مربوط به سقط جنین از سوی بیش از 400 سازمان مدنی در جهان شد که برای حقوق باروری و جنسی زنان کار می‌کنند و خدمات آنها از مشاوره و ارجاع گرفته تا گفتگو با قانونگذاران درباره حق سقط جنین را در بر می‌گیرد. این قانون 34 میلیون دلار از بودجه‌ای را که کنگره امریکا در خدمت صندوق جمعیت سازمان ملل متحد قرار می‌دهد، معلق کرد، بودجه‌ای که برای پیشگیری از 2 میلیون بارداری ناخواسته، 800 هزار سقط جنین و 4700 مرگ در حین زایمان در کشورهای درحال توسعه ضروری است. این تنها دو مورد از سیاست‌های دولت بوش است که باید به عنوان جنایت علیه بشریت ثبت شود. اخیرا دولت ایالات متحده سیاست‌های اخلاقی پرهیز از آمیزش جنسی پیش از ازدواج را به عنوان شیوه «پیشگیری ایدز» مطرح کرده و مانع اجرای توافق‌های برنامه عمل قاهره شده است.

حرکت‌های اجتماعی در جهت تحقق و پیشبرد حقوق جنسی اکنون با چالش های چندی مواجه هستند، از جمله:

● افزایش آگاهی و جلب حمایت ملی و بین‌المللی برای حمایت و پیشبرد حقوق جنسی.

● ترویج مداوم آگاهی درباره اقدامات موثر جهت پیشبرد حقوق بهداشتی و جنسی، به منظور تاکید بر مشکلات بهداشتی مربوط به ایدز، میزان بالای مرگ و میر مادران، و اشکال گوناگون خشونت جنسی علیه زنان و دختران.

● تشکیل اتحاد استراتژیک میان گروه‌های گوناگون حقوق بشر و زنان، مدافعین حقوق همجنس‌گرایان و دوجنس‌گرایان و دگرجنسی‌ها، متخصصین امور درمانی و مدافعین حقوق افراد مبتلا به HIV/AIDS، به منظور ایجاد کارپایه مشترک برای حرکت جهانی برای حقوق جنسی.

● تعریف اقدامات مشخصی که باید توسط دولت‌ها و سازمان‌های غیردولتی با درنظرگرفتن هنجارها و عرف و قوانین آن کشورها برای پیشبرد فرهنگی و حقوقی امر حقوق جنسی انجام پذیرد.

مکانیزم‌های حقوق بشر

● کنوانسیون و پروتکل مربوط به وضعیت پناهندگان
http://www.polpiran.com/un13.htm (فارسی)
http://www.polpiran.com/un14.htm (فارسی)
کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد در ماه آوریل 1993 تصریح کرد که همجنس‌گرایان در تعریف مربوط به «یک گروه خاص اجتماعی» به منظور اجرای اهداف کنوانسیون و پروتکل می‌گنجند.

● کنوانسیون حذف هرگونه تبعیض علیه زنان (1979)
http://hright.iran-emrooz.net/index.php?/hright/more/441/ (فارسی)
ماده 2e (حذف تبعیض علیه زنان توسط هر فرد، سازمان یا تشکیلات)؛
ماده 13 (حق استفاده از مزايای خانوادگی، وامهای بانكی، رهن‌ها و ديگر اشكال اعتبارات مالی).
بسیاری از اسناد جنبی ارائه شده به «کمیته حذف هرگونه تبعیض علیه زنان»، حقوق جنسی را خاطرنشان می‌سازد.

● کنوانسیون حقوق کودک (1989)
(فارسی)http://www.iranstreetchildren.com/index.php/article/more/77/
(فارسی)http://www.iranstreetchildren.com/index.php/article/more/80/
دولت بوش، در کنار ایران، عراق، لیبی، سودان، سوریه و واتیکان، با اعتراض به نقش دولت‌ها در زمینه ارائه اطلاعات و خدمات به نوجوانانی که از نظر جنسی فعال هستند، تلاش کرد که در نشست ویژه مجمع عمومی سازمان ملل متحد درباره کودکان (http://www.unicef.org/specialsession/ ) مانع توافق جمعی برسر آموزش درباره هویت و رفتار جنسی شود.

● چهارمین کنفرانس جهانی زنان (پکن، 1995)
http://www.un.org/womenwatch/daw/beijing/platform/plat1.htm (انگلیسی)
برنامه عمل پکن کامل‌ترین سندی است که توسط یک کنفرانس سازمان ملل متحد درباره حقوق زنان تهیه شده است: این سند دستاوردهای کنفرانس‌ها و پیمان‌نامه‌های پیشین را، از جمله «اعلامیه جهانی حقوق بشر»، «کنوانسیون رفع هرگونه تبعیض علیه زنان»، «اعلامیه حذف هرگونه تبعیض علیه زنان» و «اعلامیه وین» را در بر دارد. این سند همچنین تعریف‌های کنفرانس قاهره را مجددا تصریح کرده و پاراگرافی درباره حقوق بشر بطور عام افزوده است. توصیه‌ای به دولت‌ها به ماده 8.25 برنامه عمل قاهره افزوده شد که قوانین جزایی موردبازبینی قرار گیرد. کنفرانس پکن تصریح کرد که زنان و مردان باید بتوانند آزادانه در همه امور مربوط به رفتار جنسی خویش بدون اجبار، تبعیض یا خشونت تصمیم‌گیری کنند.

● کنفرانس بین‌المللی جمعیت و توسعه (قاهره، 1994)
http://www.un.org/popin/icpd/conference/offeng/poa.html (انگلیسی)
ماده 7.3 فصل VII و ماده 8.25 فصل VIII از برنامه عمل: حقوق باروری (بهداشت باروری و جنسی) و تنظیم خانواده. http://www.choike.org/nuevo_eng/informes/1177.html
حقوق باروری در این فصول از برنامه عمل تعریف شده و از همه دولت‌ها خواسته شده است که سقط جنین بدون خطر را به عنوان یک امر بهداشت عمومی مورد نظر قرار دهند؛ با ارائه خدمات تنظیم خانواده بهتر و گسترده‌تر، میزان بارداری‌هایی را که به سقط جنین ختم می‌گردد کاهش دهند، دسترسی به اطلاعات و مشاوره دلسوزانه را برای زنانی که بارداری ناخواسته دارند، تضمین کنند، و با توجه به روند قانونگذاری ملی، در جهت تغییرات یا وضع مقررات جدید در زمینه سقط جنین در نظام بهداشتی در سطح ملی یا محلی اقدام کنند. ماده 8.25 تصریح می‌کند که "در همه موارد، زنان باید به خدمات کیفی در صورت بروز دشواریهای ناشی از سقط جنین دسترسی داشته باشند. پس از سقط جنین، مشاوره و آموزش و خدمات تنظیم خانواده باید فورا ارائه شود تا به پیشگیری از موارد سقط جنین مجدد کمک کند." برنامه عمل همچنین از دولت‌ها می‌خواهد که قوانین مربوط به مجازات زنانی را که سقط جنین غیرقانونی انجام می‌دهند، تغییر دهند.

● کنوانسیون پیشگیری، مجازات و حذف خشونت علیه زنان در قاره امریکا
http://www.unicef.org/specialsession/ (انگلیسی)
این تنها سند بین‌المللی است که بطور مشخص با مساله خشونت علیه زنان برخورد می‌کند. ماده 6 حق هر زنی را به رهابودن از خشونت بیان می‌دارد، که شامل حق رهایی از همه اشکال تبعیض نیز می‌گردد.

● کنوانسیون حقوق بشر قاره امریکا
http://www.cidh.org/Basicos/basic3.htm (انگلیسی)
ماده 5 (حق رفتار انسانی – در دفاع از زندانیان زن همجنس‌گرا استفاده شده است)؛
ماده 7 (دستگیری و بازداشت خودسرانه را منع می‌‌کند)؛
ماده 11 (حمایت در مقابل دخالت خودسرانه یا ایجاد مزاحمت در زندگی خصوصی مردم)؛
ماده 13 (آزادی اندیشه و بیان)؛
ماده 15 (حق گردهمآیی)؛
ماده 16 (آزادی گردهمآیی)؛
ماده 24 (حق برخورداری از حمایت برابر درمقابل قانون، بدون تبعیض).

● کنوانسیون بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی
http://www.polpiran.com/conventionmadani.htm (فارسی)

● کنوانسیون بین‌المللی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی
http://www.polpiran.com/eqhtesadi.htm (فارسی)

● کنفرانس جهانی برعلیه نژادپرستی، تبعیض نژادی، بیگانه‌ستیزی، و سیتزه‌های مشابه (دوربان، 2001)
http://www.un.org/WCAR/ (انگلیسی)
http://www.unhchr.ch/html/racism/ (انگلیسی)
این کنفرانس در نهایت نتوانست گرایش جنسی را دربرگیرد، گرچه آن را مورد بحث قرار داد.

● اعلامیه جهانی حقوق بشر
http://hright.iran-emrooz.net/index.php?/hright/more/436/ (فارسی)



حقایق و ارقام

● حداقل 70 کشور در حالی به قرن 21م وارد شده‌اند که قوانین آنها رابطه جنسی بین افراد هم‌جنس را منع می‌کنند. در برخی کشورها، رابطه جنسی که با توافق طرفیهن بین افراد بالغ هم‌جنس صورت می‌گیرد، جرم «لواط»، «جنایت علیه طبیعت» یا «عمل غیرطبیعی» شمرده می‌شود. دیگران از عباراتی مانند «اعمال خلاف اخلاق» یا «رسوایی عمومی» استفاده می‌کنند تا شیوه‌های گوناگون هویت جنسی هم‌جنس‌گرایی را جرم قلمداد کنند.
● در سال 2002، مردم در 61 کشور بخاطر هویت جنسی‌شان و درنتیجه قوانینی که اجازه می‌دهد افراد تنها به خاطر هویت جنسی شان مورد پیگرد قرار گیرند، در زندان بودند.
● در 9 کشور زیر قانون مجازات اعدام برای رابطه جنسی همجنس‌گرایان اجرا می‌شود: افعانستان، امارات متحده عربی، چچن، ایران، موریتانی، پاکستان، عربستان سعودی، سودان و یمن.
● همجنس‌گرایی هنوز در شیلی، نیکاراگوئه، و پورتوریکو جرم شناخته می‌شود گرچه برخی مقامات با آن تا حدودی مدارا می‌کنند. گروه‌های همجنس‌گرا در این کشورها با هجوم خودسرانه پلیس از جمله حمله و دستگیری در گردهمایی‌ها یا اماکن عمومی مواجه هستند.
● در کشور ایالات متحده امریکا، در 23 ایالت همجنس‌گرایی قانونی است، در حالیکه رابطه جنسی همجنس‌گرایان هنوز در چهار ایالت آرکانزاس، کانزاس، اوکلاهما، و تکزاس غیرقانونی است.
● در سال 2001، روسیه همجنس‌گرایی را از لیست بیماری‌ها حذف کرد. پس از آن، وزرات بهداشت همجنس‌گرایی را به عنوان یک اختلال رفتاری و روانی طبقه‌بندی کرد.
● سوئیس در سال 2001 قانون اساسی جدیدی را تصویب کرد که تبعیض بر اساس گرایش جنسی را منع می‌کند. در این قانون اصطلاح «شیوه زندگی» به جای "گرایش جنسی" بکار برده شد.
● در سال 1999، بریتانیای کبیر پناهندگی افرادی را که به خاطر «هویت جنسی» تحت پیگرد بودند، پذیرفت. مجلس اعیان تصویب کرد که زنان کشورهای اسلامی و همجنس‌گرایان می‌توانند در این کشور بخاطر «عضویت در یک گروه خاص اجتماعی» - که در کنوانسیون ژنو 1951 دررابطه با وضعیت پناهندگان قید شده بود - درخواست پناهندگی کنند.
● دادگاه حقوق بشر اروپا از حقوق دگرجنسی‌ها در تغییر وضعیت مدنی خویش با توجه به کنوانسیون حقوق بشر اروپا حمایت می‌کند.
● در سال 1998، پارلمان اروپا قطعنامه‌ای را به تصویب رساند که بر دفاع از برابری حقوقی برای همجنس‌گرایان در اروپا تاکید دارد.
● «کمیته حقوق بشر سازمان ملل متحد» مشاهده کرده است که قوانینی که "اعمال جنسی غیرطبیعی" را جرم دانسته‌، کار پیشگیری از HIV/AIDS را مختل می‌سازد. افزون بر آن، این قوانین منجر به بازداشت و بدرفتاری با کسانی می‌شود که برای افزایش آگاهی درباره HIV/AIDS تلاش می‌کنند و گفته می‌شود که آنها به ترویج هم‌جنس‌گرایی می‌پردازند.
● در چندین مورد، واتیکان لوایح پیشنهادی کشورهای اروپایی را برای ترویج قوانین مربوط به همزیستی افراد هم‌جنس محکوم کرده است و این قوانین را که حقوق و مسئولیت‌های برابر به زوج‌ها می‌دهد، "یک آشوب اخلاقی و نشانه پسگرایی" خوانده است.
● 350 میلیون زن در سراسر جهان از دسترسی به خدمات تنظیم خانواده محروم هستند.
● بنا به آمار سازمان بهداشت جهانی، تقریبا 4.2 میلیون زن هر ساله در امریکای جنوبی و منطقه کارائیب سقط جنین می‌کنند که در اکثر موارد اینکار در شرایط مخفی و خطرناک انجام میشود که باعث آسیب‌های جبران‌ناپذیر به سلامت آنان و حتی در بسیاری موارد منجر به مرگ می‌گردد.
● بیماری و مرگ ناشی از سقط جنین با فقر زنان و خانواده‌های آنان، سطح پایین آموزش و آگاهی و فرودستی زنان و شکاف‌های اجتماعی همراه است.
● 1.2 میلیارد جوان در معرض خطر HIV/AIDS و دیگر بیماری‌های واگیردار آمیزشی، خشونت جنسی، بارداری ناخواسته و سقط جنین غیربهداشتی قرار دارند.
● در پرو، سالانه 352 هزار سقط جنین غیربهداشتی انجام می‌گیرد، یعنی تقریبا در هر روز 1000 مورد و در هر ساعت 40 مورد سقط جنین انجام می‌شود.

-------------------

* Women’s Human Rights net / Ana Elena Obando
این مقاله در سال 2003 نوشته شده است. توضیح اینکه فهرست منابع اصلی مقاله در اینجا نیامده است. برای مشاهده فهرست منابع این مقاله، می‌توانید به اصل مقاله مراجعه کنید.
http://www.whrnet.org/docs/issue-sexualities.html

(1) منظور از "دگرجنسی" فردی است که تغییر جنس داده است.

(2) Protecting Refugees: questions and answers
http://www.unhcr.ch/cgi-bin/texis/vtx/publ/opendoc.htm?tbl=PUBL&page=home&id=3b779dfe2

(3) http://www.iwhc.org/docUploads/HERAActionSheets.PDF
این جزوه توسط یک گروه بین‌المللی زنان که برای بهداشت و تندرستی زنان فعالیت می‌کنند تهیه شده است، دستاوردهای محوری «کنفرانس بین‌المللی جمعیت و توسعه» (قاهره، 1994) و چهارمین «کنفرانس جهانی زنان» (پکن، 1995) را گرد آورده است. این جزوه می‌تواند بصورت راهنمای عملی برای دیگر مدافعین حقوق بشر و فعالین امور زنان و سازمان‌های غیردولتی در این زمینه استفاده شود.

(4) قانونی که گفتگو از «سقط جنین» را منع می‌سازد. این قانون توسط ایالات متحده امریکا به عنوان شرط کمک این کشور به صندوق جمعیت و دیگر برنامه‌های مشابه سازمان ملل متحد قید شده است.
http://www.reproductiverights.org/pub_fac_ggreffects.html
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط حمید |

سيري در انديشه ي فمينيسم

نويسنده: محسن رضواني

منبع: باشگاه انديشه 21/9/1384



● مقدمه

فمنيسم انديشه اي نوبنياد است و زمان عنصر لازم و ضروري براي شناختن هرچه بيشتر ماهيت اين انديشه است. هويت و ماهيت انديشه ها هنگامي به خوبي شناسايي مي شوند و گستره و دامنه شان براي انديشمندان روشن مي گردند، كه در بستر زمان به دقت مورد بررسي قرار گرفته، توصيف ها، تحليل ها و موشكافي هاي عميقي توسط انديشمندان و متفكران از آن صورت پذيرفته باشد، اين در حالي است كه فمنيسم با همه فراز و نشيب هايش هنوز در ابتداي راه است و شناسايي دقيق آن نيازمند زمان است.

اما انديشمندان و محققان تا به امروز چه مباحثي از فمنيسم را ارائه  دادند، و تا چه اندازه ابعاد آنرا براي ديگران روشن ساختند؟ اساساً فمنيسم چيست؟ چه روند و مراحلي را تا به امروز پيموده است؟ آيا فمنيسم آموزه اي واحد و يكپارچه است، يا در درون خود حاوي نگرشها و گرايشهاي متعددي است؟ فمنيسم شامل چه حوزه هايي است، آيا تنها شامل حوزه هاي معرفتي و انديشه اي است، يا در ابعاد كاربردي و عملي نيز نظر دارد؟ ميزان مداخله فمنيسم در باب مسائل سياسي تا چه اندازه است، آيا نگاه آنها تنها متوجه نهادها و سازمان هاي داخلي است، يا اينكه به عرصه هاي بالاتر همانند روابط بينالملل نيز چشم دوخته اند؟ و بالاخره نقد فمنيسم چگونه است، آيا اساساً مي توان فمنيسم را به نقد و چالش فراخواند؟ همه اينها مباحثي است كه اين نوشتار، به فراخور وسع و توان نويسنده، در صدد پاسخگويي اجمالي به آن است.

آثار و نوشته هاي متعددي در باب فمنيسم به نگارش درآمده است. در زبان فارسي علي رغم تاليفات بسيار اندك در اين موضوع، ترجمه دهها كتاب و مقاله كه توسط فمنيست ها يا درباره فمنيست ها به نگارش در آمده اند، موجود است. نوشته هاي نويسندگان ايراني غالباً برگرفته از آثاري مانند، «انقياد زنان»[1]، «جنس دوم»[2]، «پيكار با تبعيض جنسي»[3]، «درآمدي بر جامعه شناسي(نگرشهاي فمنيستي)»[4]، و «ايدئولوژي هاي سياسي»[5] است. در اين نوشتار علاوه بر استفاده از آثار مذكور، تا حد امكان سعي شده است به منابعي مراجعه شود كه به خاطر جديد بودنشان، تا به امروز در نوشته هاي فارسي مورد استفاده قرار نگرفته اند. در واقع اين دسته از منابع بودند كه نويسنده را به نگارش نوشتاري در باب فمنيسم ترغيب نمود. منابعي كه هر يك با برخورداري از غناي علمي، بخشهاي متعدد اين نوشتار را شكل دادند كه عنوان و فهرست آنرا مي توان در بخش «پي نوشتها» ملاحظه نمود.

نوشته حاضر حاوي هفت بحث مهم از مباحث فمنيسم است. مفهوم فمنيسم، تاريخچه فمنيسم، گرايشهاي فمنيستي، مباحث ويژه فمنيسم، نقش فمنيسم در روابط بين الملل، فمنيسم و سياست نفوذ در ارتش، و نقد و ارزيابي فمنيسم مباحث هفت گانه اي هستند كه اين نوشتار بطور اجمال در صدد تبيين آن است. اميدوارم خوانندگان محترم بتوانند با مطاله اين نوشتار، به اطلاعات خويش در زمينه مباحث انديشه اي بيفزايند، و نويسنده را در ارائه آثار بهتر مشمول دعاي خير خويش سازند.

 

 

 

● مفهوم فمنيسم

فمنيسم (Feminism) در اصل واژه اي فرانسوي (Feminisme) است كه از ريشه لاتين (femina) به معناي زن (woman) اخذ شده است. حالت وصفي اين واژه (Feminine) در زبان انگليسي و (Feminin) در زبان فرانسه است، كه از كلمه لاتيني (femininus) به معناي زنانه گرفته شده است. در زبان فارسي «طرفداري از حقوق زن»، «جنبش آزادي زنان»، «زن باوري»، «زن آزاد خواهي» و غيره معادلهايي هستند كه براي واژه فمنيسم ارائه شده اند.

در اصطلاح، انديشمندان تعريف و معناي واحدي از فمنيسم ارائه نداده اند. برخي از آنها معتقدند از آنجا كه فمنيسم جنبش واحدي نيست، بنابراين امكان تعريف واحد از اين مكتب وجود ندارد. آنان معتقدند اگر چه تمام فمنيست ها در اين باره كه زنان فرودستند و براي آزادي آنان بايد استراتژيهايي اتخاذ كرد، هم عقيده اند اما در مورد علل ستمديدگي زنان و استراتژيهاي رسيدن به آزادي، بين آنان اختلاف نظرهاي اساسي وجود دارد.[6] برخي ديگر بيان مي دارند واژه فمنيسم از نوآوريهاي قرن بيستم در دهه 1960 بوده كه با دو اعتقاد اساسي در ارتباط است: اول آنكه زنان به دليل جنسيت شان، دچار محروميت هستند و دوم اينكه اين محروميت بايد از ميان برود.[7] در ديدگاه ديگر فمنيست كسي است كه معتقد باشد، زنان به دليل جنسيت گرفتار تبعيض هستند، زنان نيازهاي مشخصي دارند كه ناديده و ارضا نشده باقي مانده اند و لازمه ارضاي اين نيازها، تغيير اساسي در نظام اجتماعي، اقتصادي و سياسي است.[8]

با مراجعه به فرهنگ هاي معتبر انگليسي مي توان دو مفهوم اساسي و مهم را از فمنيسم برداشت كرد:[9]

1ـ فمنيسم آموزه اي است كه از حقوق برابر زنان با مردان در امور اجتماعي، اقتصادي و سياسي دفاع مي كند.

2ـ فمنيسم جنبش سازمان يافته اي است كه براي بدست آوردن حقوق اجتماعي، اقتصادي و سياسي زنان شكل گرفته است.

حقيقت آنكه دو مفهوم اخير با روند و مسير تاريخي فمنيسم سازگارتر است. سه تعريف اول، تنها به مفهوم دوم از فمنيسم اشاره دارند، اين نوع برداشت از آنجا ناشي مي شود كه بنا بر اعتقاد اينان فمنيسم واقعي اساساً همان مفهوم دوم است، مفهومي كه داراي بار سياسي بوده و به صورت يك جنبش فراگير اروپا و آمريكا را در نورديده است. در حالي كه اگر بخواهيم بگونه اي واقع بينانه تر قضاوت كنيم، فمنيسم هر دو مفهوم را داراست. در مفهوم اول فمنيسم تنها آموزه و دكتريني است كه با بيان علمي در صدد اثبات برابري حقوق اجتماعي، سياسي و اقتصادي زنان با مردان است. در صورتي كه در مفهوم دوم فمنيسم جنبشي است كه با رهيافت سياسي به دنبال بدست آوردن و تحقق بخشيدن آن آموزه و دكترين است. از حيث تاريخي نيز سابقه مفهوم اول طولاني است در حالي كه مفهوم دوم به دهه 1960 به بعد برمي گردد.

بر اين اساس شايد بتوان تعريفي جامع كه هر دو مفهوم را برساند ارائه داد. «فمنيسم آموزه يا جنبشي است كه در تلاش براي اثبات يا به دست آوردن حقوق اجتماعي، سياسي و اقتصادي برابر يا برتر با مردان است.» ويژگي اين تعريف آن است كه به گونه اي مي تواند همه گرايشهاي فمنيستي كه بعداً از آن سخن خواهيم گفت را پوشش دهد.

 

 

 

● تاريخچه فمنيسم

فمنيسم يا انديشه ي فمنيستي از چه زماني آغاز شده است؟ اندرو وينسنت معتقد است 4 ديدگاه مهم در باب خاستگاه انديشه ي فمنيستي وجود دارد.[10]

1ـ تاريخ فمنيسم به سپيده دم آگاهي بشر برمي گردد. سوزان گريفين در كتاب «زنان و طبيعت» و آندره ميشل در كتاب «فمنيسم» به نوعي به اين ديدگاه گرايش دارند. آنان سعي مي كنند فمنيسم را از زمان ماقبل تاريخ مورد مطالعه قرار دهند.

2ـ تاريخ فمنيسم به آغاز قرن پانزدهم ميلادي برمي گردد. اين نوع نگاه متأثر از كتاب «شهر بانوان» (1405) نوشته كريستينا دوپيزان است.

3ـ تاريخ فمنيسم به قرن هفدهم تعلق دارد. آفرابن(1680ـ1640) تاثير به سزايي در شكل گيري اين نوع نگاه داشته است.

4ـ تاريخ فمنيسم به اواخر قرن هيجدهم پس از انقلاب فرانسه برمي گردد. مشهورترين ديدگاه همين ديدگاه چهارم است، ديدگاهي كه وينسنت معتقد است احتمالاً جزو صحيح ترين نظرها باشد. خانم مري ولستون كرافت با نوشتن كتاب «حقانيت حقوق زن»(1792) شاخص ترين فردي است كه توانسته است در اين دوران فمنيسم را مطرح نمايد.

پس از انقلاب فرانسه فمنيسم داراي سه موج مهم بوده است. امواجي كه با اعتدال و حالت ميانه آغاز، و پس از رسيدن به اوج افراط، امروزه با رويكرد تعديلي به اهداف خويش ادامه مي دهد.

 

موج اول

موج اول در سال 1830 شروع شد. مري ولستون كرافت با نوشتن كتاب «حقانيت حقوق زن» (1792) تأثير اصلي را بر اين موج گذاشت. پس از وي جان استوارت ميل با همكاري همسر اولش هري تيلور كتاب «انقياد زنان»(1869) را نوشت كه تاثير مهم بعدي را بر اين موج گذاشت. نگارش اين كتاب در حالي صورت گرفت كه زنان در دوره ويكتوريا، در اوج سركوب به سر مي بردند.[11] مي توان گفت اساساً انديشه حقوق ليبرال كلاسيك، زمينه اصلي بروز اين موج به شمار مي رود، ديدگاهي كه برخاسته از انديشه جان لاك بود.[12] گشترش حقوق مدني و سياسي بويژه اعطاي حق رأي به زنان، خواسته و هدف اصلي اين موج بود. البته در كنار هدف اصلي، اهداف فرعي اي نيز وجود داشت، از جمله اين اهداف مي توان به دستيابي زنان به كار آموزشي، آموزش و كار، بهبود موقعيت زنان متأهل در قوانين، حق برابر با مردان براي طلاق و متاركه قانوني و مسائل پيرامون ويژگيهاي جنسي اشاره كرد.[13]

در دهه 1920 زنان به هدف اصلي خود يعني حق رأي دست يافتند. با دستيابي به اين هدف دوران وقفه فعاليت فمنيست ها آغاز شده و به جز فعاليت براي صلح خواهي، فعاليت ديگري نداشتند.[14] البته رسيدن به حق رأي، تنها دليل توقف فعاليت فمنيست ها نبود، بلكه اساساً شرايط حاكم بر آن دوران ايجاب مي نمود كه فمنيست ها فعاليت جدي نداشته باشند، پيدايش جنبشهاي اقتدارگرا، از جمله فاشيسم و نازيسم و مهمتر از آن وقوع دو جنگ خانمانسوز جهاني اول و دوم، مهمترين عواملي بودند كه فمينست ها را در آن دوران مهار كرده و آنان را از فعاليت جدي بازداشت.

 

موج دوم

موج دوم فمنيسم از دهه 1960 آغاز مي شود. سيمون دوبووار با نوشتن كتاب «جنس دوم»(1949) و بتي فريدن با نگارش كتاب «زن فريب خورده»، (1963) تأثير اصلي و مهم را در برانگيختن اين موج داشتند. از ديگر متفكران مهم در اين موج مي توان به كيت ميلت «سياست جنسي»(1970) و جرماين گريير «خواجه زن»(1970) اشاره كرد. موج اول تا حدّي توانست وضعيت زنان را در رابطه با برخي از مسائل بهبود بخشد. گسترش آموزش و پرورش، شايستگي زنان جهت ورود به مشاغل متعدد، قانوني شدن سقط جنين، پرداخت دستمزد برابر به زنان، برخورداري از حقوق مدني برابر و گسترش امكانات كنترل مواليد از جمله نتايج مهم تلاشها در موج اول بوده است.[15] بهبود در اين مسائل باعث شد كه برخي از فمنيست ها به دنبال قدم برداشتن در گامهاي بعدي باشند. هدف اصلي و مهم فمنيست ها در موج دوم «نجات زن» بود. اينان معتقد بودند، دستيابي به حقوق سياسي و قانوني برابر با مردان هنوز مسأله زنان را حل نكرده است، بنابراين صرف رهايي زنان از نابرابريها كافي نبوده بلكه بايد زنان را از دست مردان نجات داد. اما نجات زنان هم تنها از راه اصلاحات تدريجي امكانپذير نيست بلكه نياز به يك فرايند ريشه اي و انقلابي است.[16] چرا كه اساساً از نظر فمنيست ها نظريه هاي موجود عميقاً جنس گرا و غيرقابل اصلاح هستند.

نقد دانش مردانه، نقد ساختارهاي ايدئولوژيك ريشه دار مانند «مردسالاري» و «قرارداد اجتماعي»، ردّ كليّت ازدواج، تاكيد بر تجرد و حرفه ي اقتصادي از جمله ديدگاههاي مهم فمنيست ها در اين موج به شمار مي رود.[17] فمنيست ها در اين دوران آنقدر به سمت افراط رفتند كه حتي بر ظاهري مردانه در پوشش، آرايش و غيره نيز تأكيد داشتند. موهاي كوتاه، كفش بدون پاشنه، كت و شلوار زمخت و چهره بدون آرايش، تيپ ظاهري يك فمنيست زن در دهه 1970 بود.

 

موج سوم

موج سوم فمنيسم از اوايل دهه 1990 آغاز مي شود. فمنيسم كه در دهه 1960 و 1970 در اوج خود به سر مي برد در اواخر قرن بيستم با مشكلات زيادي مواجه شد و در نتيجه در سرازيري انحطاط افتاد.[18] شكافها و دسته بندي هاي آشكاري در درون جنبش زنان بوجود آمد. دولتهاي تاچر و ريگان در دهه 1980، آشكارا با اين نهضت ستيز كرده و خواستار اعاده از دست رفته «ارزشهاي خانوادگي» شدند. فمنيست ها كه به بسياري از اهداف اصلي شان دست يافته بودند، آنقدر به سمت افراط پيش رفتند كه حتي نهضت مردان در حال شكل گيري بود. اين مسائل باعث شد كه فمنيسم در اوايل دهه 1990 يك فرايند اعتدال را تجربه كند. جناح مبارز و انقلابي آن كنارگذاشته شده و به ستايش و اهميت به دنيا آوردن فرزند و نقش مادري پرداخته اند.[19]

انديشه هاي برخي از پست مدرنها همچون ميشل فوكو و ژاك دريدا در برانگيختن اين موج تأثير به سزايي داشته است. علاوه بر اين خانم جين بتكه الشتين با نوشتن كتاب «مرد عمومي، زن خصوصي» (1981) تلاش نمود ديدگاههاي افراطي و راديكال در موج دوم را تعديل نمايد. بر خلاف موج دوم، فمنيست ها در اين موج بر ظاهر زنانه و رفتار ظريف تأكيد مي ورزند. آنان معتقد به احياي مادري بوده و از خانواده فرزند محور و همچنين زندگي خصوصي دفاع مي كنند.

 

 

جنسيت(2)

سيري در انديشه ي فمينيسم

نويسنده: محسن رضواني

منبع: باشگاه انديشه 22/9/1384



 

● گرايشهاي فمنيستي

فمنيسم يك گرايش و مكتب واحد نيست. فمنيست ها به اين سؤال كه اساساً چرا وضع زنان چنين است و راه حلّ آن چگونه است، پاسخ واحدي ارائه نداده اند. از نظر اخلاقي فمنيست ها داراي يك ايده و سبك واحد نبودند، صور فمنيسم هم با اعتلا و ارتقاي عفت و پاكدامني و هم با ايجاد روابط جنسي آزاد پيوند داشته است.[20] از نظر سياسي نيز چهره فمنيسم در برگيرنده درجات و سلسله مراتب مختلفي بوده است، از ليبرال سخت شروع و به چپ افراطي ختم مي شود.[21] بنابراين فمنيسم همانند بيشتر ايدئولوژيها تداخل ها و ناهماهنگي هايي در ارزشهاي بنيادين خويش دارد،[22] كه اين مسائل باعث ظهور گرايشها و مكاتب متعدد در درون فمنيست ها مي گردد.

متفكران و انديشمندان مطالعات زنان تا به امروز پنج نگرش و گرايش مهم از فمنيسم را مورد ارزيابي و تحليل خويش قرار داده اند. ليبرالي، ماركسيستي، سوسياليستي، راديكال و پست مدرن نگرشها و گرايشهايي هستند كه در بسياري از آثاري كه درباره فمنيسم نوشته شده اند، مورد بررسي قرار گرفته  است. بر اين اساس در اين نوشتار سعي خواهد شد هر يك از گرايشهاي پنجگانه مذكور بصورت مجزا مورد بررسي قرار گرفته و مباحثي در رابطه با انديشمندان و انديشه هاي مهم آن گرايش ارائه گردد.

 

گرايش ليبرالي

«برابري» و «رفع تبعيض جنسي» مهمترين محور اصلي مطالعات فمنيسم ليبرال است. بر اساس بنيان فلسفي ليبرالها يعني «فردگرايي»، زنان همانند مردان بايد از حقوق و مزاياي كامل شهروندي برخوردار باشند، زيرا در فردگرايي تمايزي ميان زن و مرد وجود نداشته و زنان همانند مردان انسانند و جنسشان هيچ گونه ارتباطي با برخورداري يا عدم برخورداري از حقوق مدني ندارد. زنان از قابليت قدرت تعقل كامل برخوردار بوده و لذا استحقاق برخورداري از تمام حقوق انساني را دارا هستند.[23]

مري ولستون كرافت، جان استوارت ميل و هري تيلور از جمله مهمترين متفكران اين گرايش محسوب مي شوند. ولستون كرافت در نخستين متن مهم فمنيسم «حقانيت حقوق زنان» مي گويد: «زنان حق بهره مندي از همان حقوق و امتيازات مردان را دارند. اگر زنان به تحصيلات دست يابند و به نوبه خود مخلوقاتي صاحب عقل به شمار آيند، موضوع «تفاوت جنسيتي» اهميت خود را در حيات سياسي و اجتماعي از دست خواهد داد.».[24]

جان استوارت ميل كه با همكاري همسرش هري تيلور كتاب «انقياد زنان» را نوشته است، معتقد است: «جامعه بايد بر طبق اصل «عقل» سازماندهي شود. جنسيت زنانه ناشي از تولد، بايستي يك امر نامربوط به شمار آيد و لذا زنان بايد حق بهره مندي از حقوق و آزاديهايي را داشته باشند كه مردان از آن بهره مند مي باشند به ويژه حق رأي براي زنان».[25]

براين اساس تفاوت ميان دو جنس زن و مرد ذاتي نبوده بلكه نتيجه اجتماعي شدن و زندگي جمعي است.[26] به نظر اين دسته از فمنيست ها تقريباً از لحظه تولد با پسرها و دخترها به شيوه ي متفاوتي رفتار مي شود به گونه اي كه زنان از پرورش تمامي استعدادشان به عنوان انسان بازداشته مي شوند. اين در حالي است كه مردان و زنان از لحاظ استعداد با هم برابر بوده و زنان همانند مردان انسانهاي كامل محسوب مي شوند. تفاوتهاي ميان مردان و زنان ناشي از روشها، انتظارات و قوانين تبعيض آميز اجتماعي است كه بر اساس آن پسران و دختران تربيت مي شوند.

رفع تبعيض جنسي مرحله اي بالاتر از رفع تفاوت جنسي است. به نظر فمنيست هاي ليبرال، براي بهبود مسائل زنان تنها برابري رسمي كافي نيست، بلكه بايد قوانيني براي ممنوع كردن تبعيض عليه زنان وضع شود كه بر اساس آن حقوقي براي زنان در محل كار، از قبيل مرخصي و دستمزد دوران زايمان، وضع شود.[27]

به نظر اين دسته از فمنيست ها اصلاحات تنها راه رسيدن به آن حقوق است. گرچه هدف اوليه و اصلي فمنيست هاي ليبرال، اعطاي حقوق كامل شهروندي دموكراتيك به زنان است، اما اين هدف با تعقل، متقاعدسازي دولت و جامعه و اصلاحات قانون اساسي تحقق مي يابد.[28] از اين طريق است كه حقوق قانوني، سياسي، اجتماعي و اقتصادي زنان به طور كامل تأمين شده و آنان در همه زمينه ها در جايگاهي مساوي با مردان قرار خواهند گرفت. با اصلاحاتي نهاد خانواده در آن تداوم يافته و مردان در آن نقش مساوي و برابر را در ايفاي وظايف خانگي بر عهده خواهند داشت، علاوه آنكه زندگي زنان به هيچ وجه با موانع مصنوعي همچون پرورش كودكان مختل نخواهد شد.[29]

 

گرايش ماركسيستي

محور عمده مطالعات فمنيسم ماركسيستي در رابطه با «برابري» و «حذف سرمايه داري» است. به نظر اين دسته از فمنيست ها سرمايه داري مشكل عمده نابرابري ميان زنان و مردان است. سرمايه داري اساساً باعث دو ستم بر زنان شده است، اول آنكه زنان را از كارمزدي باز داشته است و بعد آنكه نقش آنان را در حوزه ي خانگي تعيين كرده است. به عبارت ديگر كار بي مزد زنان در مراقبت از نيروي كار و پرورش نسل بعدي كارگران، به سرمايه داري سود مي رساند و براي بقاي آن ضرورت دارد.[30]

اگرچه ماركس به عنوان تئورسين و پدر ماركسيسم در ارتباط با زنان همچون يهود، بحثي ارائه نداده است، اما همكار ديرينش، انگلس، با نوشتن كتاب «منشأ‌ خانواده، مالكيت خصوصي و دولت»(1884) مباحث مهمي در زمينه زنان و فمنيسم مطرح نمود. انگلس با حمله بر نهاد خانواده و ازدواج معتقد بود «خانواده هسته اي» به دليل ضرورتهاي نظام سرمايه داري تشكيل شده است، مردان از آنجا كه مي خواستند دارايي  خود را به وارثان مشروعشان  بسپارند،[31] با ازدواج، زنان را كنترل  كرده تا بفهمند وارثان حقيقي شان چه كساني هستند. وي همچنين معتقد بود، رهايي زنان زماني رخ خواهد داد كه زنان بتوانند بطور گسترده در امر توليد شركت كرده و وظايف خانگي خود را به حداقل برسانند. به عبارت ديگر استقلال اقتصادي زنان يكي از عوامل مهم براي رهايي زنان به شمار مي رود.[32]

ميشل بارت با نوشتن كتاب «ستم امروز بر زنان» (1980) يكي از كاملترين توضيحات فمنيسم ماركسيستي را ارائه داده است. وي معتقد است استثمار زنان تنها ناشي از تفاوتهاي زيستي ميان مردان و زنان و يا ضرورتهاي نظام سرمايه داري نبوده است بلكه ناشي از عقايد و ايدئولوژيهاي مسلط نيز بوده است. به نظر وي اين عقايد بديهي مي دانند كه زنان فروتر از مردان بوده و وظيفه زنان همسري، مادري و يا مانند اينهاست.[33]

به نظر بارت، رمز ستمديدگي زنان، نظام «خانواده يا خانوار» است. بر اساس ايدئولوژي حاكم بر نظام خانواده، خانواده هسته اي به طور «طبيعي» شكل گرفته است. اين نوع نظام، امري جهانشمول بوده و تقسيم كار در آن نيز بر اساس طبيعيت صورت پذيرفته است. تقسيم كاري كه مرد را تأمين كننده امكانات اقتصادي و زن را تيماردار و تأمين كننده كار بي مزد خانگي مي داند.[34]

 خانم الكساندرا كولنتاي، بعنوان اولين زن سفير در جهان، يكي ديگر از ماركسيستهاي فمنيست است. وي معتقد است، مشكل عمده نابرابري، بقاء و ادامه مالكيت خصوصي است. وي حسادت و احساس مالكيت جنسي را به عنوان آخرين نشانه هاي ذهنيت مالكيت خصوصي دانسته كه بايد از طرف دولت ممنوع گردد.[35] بر اين اساس ايشان به الغاي روابط تك همسري معتقد بوده و آن را براي سلامتي انسان بهتر مي داند. همچنين اعتقاد دارد كه رابطه جنسي را نبايد جدي گرفت چرا كه رابطه جنسي همانند تشنگي است كه تنها بايد ارضا شود.[36]

بنابراين در گرايش ماركسيستي، پيدايش مالكيت خصوصي، روابط و مناسبات اجتماعي غلط، نهاد خانواده، نظام پدرسالاري و باز داشتن زنان از توليد عمومي از جمله عوامل مهم نابرابري ميان زنان و مردان در جامعه محسوب مي شود. بر اين اساس فمنيست هاي مدافع اين نوع گرايش خواهان طلاق آسان، الغاي روابط تك همسري، استقلال اقتصادي زنان، جدي نگرفتن روابط جنسي و از همه مهمتر حذف مالكيت خصوصي هستند.

از نظر سياسي اين دسته از فمنيست ها راه حل را در انقلاب كمونيستي (پرولتاريا) مي بينند. اينان معتقدند همانگونه كه نجات كارگران و طبقه پرولتاريا از سرمايه داري با انقلاب كمونيستي تحقق خواهد پذيرفت، رفع نابرابري ميان زنان و مردان نيز با انقلاب كمونيستي امكان پذير خواهد شد چرا كه اساساً تنها با حذف سرمايه داري است كه تمام مشكلات از جمله مشكل زنان نيز حل خواهد شد.

 

گرايش راديكالي

«نجات زنان» و «حذف مردسالاري» محور اصلي مطالعات و مطالبات اين دسته از فمنيست هاست. اين گرايش در مطالعات فمنيستي آنقدر حائز اهميت است كه حتي برخي از محققان معتقدند جنبش اصلي فمنيسم در واقع همين گرايش راديكالي است.[37] بر اساس اين نگرش از آنجا كه هيچ حوزه اي از جامعه، از تبيين مردانه بركنار نيست، لذا نابرابريهاي جنسيتي ناشي از نظام مستقل مردسالاري است.

هرچند سيمون دوبووار، ايوانيگز و جرماين گريير، از جمله متفكران اوليه اين گرايش به شمار مي آيند، اما در اثر فعاليت سياسي افرادي چون كيت ميلت با نوشتن كتاب «سياست جنسيتي»(1970) و شولاميت فايرستون با نوشتن كتاب «ديالكتيك جنسيت»(1972) است كه گرايش راديكالي به يك نظريه نظام مند درباره ظلم جنسيتي مبدل مي گردد.[38] فايرستون در كتاب «ديالكتيك جنسيت»(1974) معتقد است: فرودستي زنان نه تنها در زمينه هاي آشكاري مانند قانون و اشتغال تحقق دارد، بلكه در روابط شخصي نيز وجود دارد. زنان نه تنها از مردان متمايزند بلكه زيردست آنان اند. اساساً مرد دشمن اصلي زن است، بنابراين وظيفه نظري فهميدن نظام جنس و جنسيت، و وظيفه سياسي پايان دادن به آن است. به نظر فايرستون تفاوت ميان مردان و زنان مبنايي زيستي دارد. زنان به دليل فيزيولوژي تناسلي شان و به اين دليل كه ناگزيرند از نوزاد ناتوان انسان مراقبت كنند، از لحاظ جسمي ضعيف تر از مردان اند. اين امر روابط اجتماعي اي را ايجاب كرد كه بر اساس آن زنان براي تأمين امنيت جسماني خويش ناچارند به وابستگي به مردان تن دهند. اما چون پيشرفتهاي تكنولوژيكي، بارداري را به نحو ديگر نيز ميسر ساخته است، بنابراين مبناي زيستي عملاً خاصيت خويش را از دست داده و فرودستي زنان و در مقابل سلطه مردان ديگر ضرورتي ندارد. اين پيشرفتها زنان را از اجبار به بچه دار شدن رها كرده و در نتيجه مردان و زنان مي توانند در كار بچه آوردن و بچه داري سهيم شوند.[39]

البته فمنيست هاي راديكال جديد اين نظر را رد كرده و معتقدند، فرودستي زنان مبناي زيستي ندارد بلكه ناشي از زيست شناسي مردانه است. مردان به طور طبيعي خشن اند و از خشونت شان براي تسلط يافتن بر زنان استفاده مي كنند. مري ديلي در كتاب «پزشكي زنان»(1978) چند نمونه از شيوه هايي كه مردان به بوسيله آنها زنان را آسيب رسانده اند و براي تسلط داشتن بر آنان خشونت را به كار برده اند را ذكر مي كند: خودسوزي زن هندو- رسمي كه بر طبق آن زن هندو خود را در آتش جنازه ي در حال سوختن شوهرش قرباني مي كند- بستن پاي زنان چيني، ختنه زنان آفريقايي، شكار مساحره هاي اروپايي و پزشكي زنان آمريكايي از اين قبيل هستند.[40]

در هر صورت فمنيست هاي راديكال معتقدند، امروزه فمنيسم به دنبال تساوي و برابري حقوق زنان و مردان نيست بلكه به دنبال يك تئوري مهم هست كه منشأ اصلي كليه پليديها را در برتري طلبي جنس مرد خلاصه مي كند. اساساً برتري طلبي مردان از «گناهان اوليه» محسوب مي شود. اين دسته از فمنيست ها تئوري بزرگ خود را «چشم انداز جنسيت» خوانده اند، در قاموس اينها «جنسيت» حرف رمز است.[41] همچنانكه بهره كشي طبقاتي، نژاد پرستي و نظاير آن از اشكال بي عدالتي در جامعه محسوب مي شوند، «ظلم جنسيتي» بنيادي ترين و اساسي ترين شكل بي عدالتي در جامعه است. [42] به نظر اين دسته از فمنيست ها اساساً اگر جامعه به عنوان «جامعه مردسالار» درك شود، روشنگر نقش محوري ظلم جنسيتي خواهد بود.[43] مردان در همه ي حوزه هاي زندگي به طور نظام مند زنان را زير سلطه خود در  آوردند و از اين سلطه بهره مند مي شوند، بنابراين رابطه ميان دو جنس زن و مرد رابطه اي سياسي است. مردان فرهنگ، دانش و توان ذهني زنان را تماماً انكار مي كنند به گونه اي كه حتي علم مردانه براي مشروعيت بخشيدن به ايدئولوژيهايي به كار برده مي شود كه زنان را فروتر از مردان و نقش آنان را نقش كارگران خانگي تعريف مي كند.[44]

اين دسته از فمنيست ها «انقلاب سياسي» را تنها راه حل نجات زنان مي دانند. تا زماني كه ذهن زنان از تصور مرد سالارانه زدوده نشود و ارزشهاي سنتي مردانه از طريق فعاليتهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي تضعيف نگردد و شيوه توليد دانش مردانه دگرگون نشود، مشكل زنان حل نخواهد شد. زنان بايد بر اساس زنانگي واقعي هويت جديدي براي خودشان به وجود آورند چرا كه با ارزش ترين خصوصيات، مربوط به خصوصيات خاص زنان است. زنان بايد جدا از مردان زندگي كنند چون حتي در نزديكترين روابط، زنان زير سلطه مردان قرار مي گيرند.[45] برخي از آنها آنقدر افراط ورزيدند كه معتقد به كشتار جمعي مردان هستند.[46]

به هر حال به نظر اين دسته از فمنيست ها استقلال كامل از مردسالاري، دگرگوني نظام خانواده، بي اهميتي تك همسري، كنترل مواليد رايگان، سقط جنين آزاد، جانبداري از همجنس گرايي زنانه برخي از خواسته هايي هستند كه بايد در تلاش سياسي به آن دست يافت.[47]

 

گرايش سوسياليستي

حذف نظام «سرمايه داري» و «مردسالاري» محور مطالعه فمنيست ها در اين نگرش است. فمنستهاي سوسيال معتقدند براي فهم مشكلات زنان و رهايي از آن بايد هر دو نظام سرمايه داري و مردسالاري را به طور همزمان مورد مطالعه و ارزيابي قرار داد، كه از اين نظر اين يك نگرشي «دوگانه گرا» است.

مردسالاري در جوامع سرمايه داري داراي شكل خاصي است. اگر چه مردسالاري فرايندي فراتاريخي است و مردان در تمام جوامع بر زنان اعمال قدرت مي كنند اما زماني كه جوامع به سمت سرمايه داري پيش رفتند، مردسالاري در چنين جوامعي داراي شكل خاصي شده است. سيلويا والبي(1988) يكي از متفكران برجسته اين نگرش، معتقد است: تمايز ميان حوزه عمومي و خصوصي به نفع هم سرمايه داران و هم مردان است.[48] سرمايه داري باعث گرديد مردان به پيشرفتهايي نائل شوند، برخي از آنان به عرصه هاي سياسي از جمله مجلس دست يافتند در حالي كه هيچ زني به اين عرصه ها راه پيدا نكرد. مردان در حوزه ي عمومي توانستند به مباني قدرت جديد بسياري دست يابند كه زنان را به آنها راهي نبود. اين مسائل باعث شد كه آنان بطور گسترده بر ايدئولوژيهاي خانگي مسلط شوند. بنابراين فرودستي زنان در جامعه سرمايه داري تنها حاصل منطق سرمايه داري يا مردسالاري نيست بلكه نتيجه تغييري در منابع قدرت مردانه در پي گسترش سرمايه داري است. هنگامي كه اقتصاد خانگي محدود گرديد و توليد سرمايه داري جايگزين آن شد، مردان در موقعيت كسب مباني قدرت جديد قرار گرفتند.[49] بنابراين از زمان پيدايش سرمايه داري شكل مردسالاري هم تغيير پيدا كرده است، مردسالاري خصوصي به مردسالاري عمومي تبديل شده است. در مردسالاري خصوصي تنها زنان را در خانه نگاه مي داشتند در حالي كه در مردسالاري عمومي مردان در تمام حوزه ها بر زنان مسلط اند.[50]

در اين گرايش رهايي زنان با «انقلاب اجتماعي» صورت خواهد پذيرفت. چرا كه اساساً جنس، طبقه، نژاد، سن و مليّت همگي ستمديدگي زنان را پديد آورده و فقدان آزادي زنان، حاصل اوضاعي است كه در آن زنان در حوزه هاي عمومي و خصوصي به سلطه مردان در مي آيند، بنابراين رهايي زنان تنها زماني فرا خواهد رسيد كه تقسيم جنسي كار در تمام حوزه ها از بين برود. به بيان ديگر روابط اجتماعي اي كه مردم را به صورت كارگران و سرمايه داران و نيز زنان و مردان در مي آورند بايد از طريق انقلاب اجتماعي برچيده شوند.[51] روابطي كه ريشه در خود ساختار اجتماعي و اقتصادي دارد و لذا هيچ چيز كمتر از ايجاد تحول عميق يا «انقلاب اجتماعي» قادر نيست يك چشم انداز نجات حقيقي را به زنان عرضه كند.[52]

بر اين اساس سوسياليستهاي متأخر توسعه ي كنترل مواليد رايگان، سقط جنين، مراقبتهاي درماني و بهداشتي براي زنان، مراكز مراقبت از كودكان، رسمي شدن كار در خانه از سوي دولت و سهيم شدن مردان در پرورش كودكان را خواستار شدند.[53]

 

گرايش پست مدرن

اين گرايش نيز «حذف مردسالاري» را محور عمده مطالعات خويش قرار داده است. پست مدرنها از آنجا كه با ارائه هر گونه تفسيري واحد و جهانشمول از جهان مخالفت مي كنند، در باب مسائل زنان نيز معتقدند همه نگرشهاي فمنيستي چون در جهت ارائه تفسيري واحد و جهانشمول از زنان برآمدند، لذا دچار مشكل هستند. به نظر اين دسته از فمنيست ها اساساً ارائه تفسيري واحد و كلّي در باب واقعيت، حقيقت، معرفت اخلاق و سياست، در واقع تداوم فرهنگ مردسالارانه است، در حالي كه در مقابل اينگونه تفسيرها، چندگانگي و كثرت امري مطلوب و ضروري به نظر مي رسد.

ميشل فوكو و ژاك دريدا، دو پست مدرن برجسته، تلاش كردند تفسيرهايي از فمنيسم ارائه دهند. در حالي كه دريدا در مباحث انديشه اي به «ساخت شكني» توجه داشت، فوكو تلاش نمود تا بحث از «قدرت و همبستگي اش با دانش» را گسترش دهد. به نظر دريدا با توجّه به دو قطبي بودن كاربردهاي زبان مانند زمين و آسمان، ماده و روح، زن و مرد و غيره، بايد اينها را از برداشتهاي مابعد الطبيعه اي رها ساخته و بنيادهاي ساخته شده آنرا مورد سؤال قرار داد، و به تعبيري ديگر آنها بايد «ساخت شكني» شوند.[54] مردسالاري علت است اما اين «زبان» است كه مردسالاري را بر تمام قلمرو فرهنگ و ادبيات حاكم كرده است.[55] فوكو به كلّ مسأله جنسيت از جمله جايگاه و نقش زنان و ارتباط آنها با توليد و توزيع قدرت كه عمدتاً مردسالارانه يا پدرسالارانه هستند نگريست.[56]

به نظر اين دسته از فمنيست ها خصلتي به نام مؤنث و مذكر وجود ندارد. اساساً روابطي كه بر زنان تحميل مي شود و برخوردهايي كه ميان دختر و پسر تفاوت ايجاد مي كند ناشي از ساختهايي اجتماعي هستند كه موجب بردگي زن در طول تاريخ شده و بايد ساخت شكني شوند. اما در عين حال آنها تأكيد مي كنند كه اين مسأله هيچ ارتباطي با ازدواج و نقش مادري ندارد.

بر اين اساس با توجه به نگرش فمنيست هاي پست مدرن شاهد تحوّل در گرايش فمنيستي هستيم. در دهه 1990 علاقه فكري در نهضت فمنيستي از موضوعات سياسي و اقتصادي به سمت موضوعات فرهنگي، روانشناختي و زبان شناختي سوق پيدا كرده است. نظريه پردازي درباره اين موضوع در نوشته هاي فمنيستي فرانسوي، يا ساختارگرايي و نظريه فروپاشي شكوفا شده است.[57]

 

سيري در انديشه ي فمينيسم

نويسنده: محسن رضواني

منبع: باشگاه انديشه 23/9/1384



● مباحث ويژه فمنيسم

فمنيست ها از دهه 1960 به بعد، مباحث متعددي را مورد بحث قرار دادند. در اين ميان به نظر مي رسد برخي از آن مباحث جلوه بيشتري نسبت به ديگر مباحث داشته است. بحث از جنسيت، مردسالاري، حوزه عمومي و خصوصي، خانواده و دين از جمله مباحثي هستند كه تقريباً همه گرايشهاي فمنيستي، بويژه گرايش راديكالي، در باب آن مطالبي را بيان داشتند.

 

1ـ جنسيت

جنسيت قوي ترين و مهم ترين تقسيم بندي اجتماعي است. از نظر فمنيست ها جنسيت همانند طبقه اجتماعي، نژاد و يا دين، يك طبقه بندي مهم اجتماعي است. همچنانكه سوسياليستها در آموزه شان «سياست طبقاتي» را بكار مي برند، فمنيست ها نظريه «سياست جنسي» را ارائه مي دهند، به نظر فمنيست ها «جنسيت گرايي Sexism» به عنوان شكلي از ظلم، محسوب مي گردد كه مشابه «نژادپرستي» است.[58]

فمنيست ها معتقدند اساساً بايد بين Sex و Gender (جنس و جنسيت) فرق گذاشت. «سكس» يا «جنس» فقط مربوط به بيولوژي است در صورتي كه «جندر» يا «جنسيت» چارچوب نقش زنان را از نظر اجتماعي مشخص مي سازد. در چارچوب اجتماعي است كه هر چيزي راجع به زن يا مرد منهاي اعضاي جنسي آنان با تغيير و تعديل محيط اجتماعي و فرهنگي مي تواند در زنان تغييرات و تحولات بسياري ايجاد كند.[59]

برخي از فمنيست ها معتقدند «پنج جنسيت» مختلف وجود دارد. مردان، زنان، زنان همجنس باز، مردان همجنس باز و انسانهايي كه هم با مرد و هم با زن مي توانند آميزش جنسي داشته باشند يعني Bisexualها! بنابراين آنچه از قديم طبيعي شناخته مي شد مثلاً ازدواج زن و مرد چون داراي زيربنا و تاريخ اجتماعي است ديگر «طبيعي» محسوب نمي شود.[60] فمنيست ها علاوه بر پنج جنسيت، سه نوع سكس يا جنس را به رسميت مي شناسند، مردان، زنان و آناني كه حال زن يا مرد را ترجيح مي دهند.[61]

بنابراين به نظر فمنيست ها از آنجا كه تفاوتهاي جنسي زيستي و بيولوژيكي است، آنرا نمي توان از بين برد، در حالي كه تقسيم بنديهاي جنسيتي، كه يك مسئله فرهنگي و سياسي است، جلوه اي از قدرت مردان است كه بايد آنرا از بين برد.[62]

 

2ـ مردسالاري

فمنيست ها تحليلهاي متفاوتي از نظام مردسالاري ارائه داده اند:[63]

1ـ مردسالاري ريشه در خانواده و فرايند تربيت جنسيتي دارد.

2ـ مردسالاري ريشه در تعليم و تربيت و امكانات شغلي مردان دارد.

3ـ مردسالاري ريشه در نظام اقتصادي (كاپيتاليسم) دارد.

4ـ مردسالاري ريشه در ابراز خشونت و ترس از تجاوز مردان دارد.

اما با همه ي تحليلهاي متفاوت آنان معتقدند فرهنگ ما با فرهنگ «مردسالاري» عجين شده و در تار و پود آن ريشه دوانده است، حتي در متن كليه دروس كه در مدارس و دانشگاهها تدريس مي شود اين فرهنگ وجود دارد بنابراين فمنيست ها معتقدند بايد اين فرهنگ را از اصل ريشه كن كرد تا بتوان تغييرات دلخواه را در فرهنگ موجود ايجاد نمود.[64] آنها در مرحله اثبات و جايگزيني علوم فمنيستي مي گويند «مردان و مردسالاري سه هزار سال فرصت اثبات اين معماها را داشته اند و زنان تازه شروع كرده اند.»[65]

 برخي از فمنيست ها مدعي اند در دوران ماقبل تاريخ، جامعه اروپا، جامعه اي «زنسالار»، آرام، صلح طلب و جامعه اي برابر بود يعني برابري زن و مرد در آن به نهايت درجه رعايت مي شد به همين دليل بود كه آنان «خدايان زن» را مي پرستيدند. اما اين جامعه صلح دوست و آرام را مردسالاران اسب سواري كه از شرق آمدند، فتح كرده و نتيجتاً عقايد و افكارشان را بر آن جامعه تحميل كردند.[66]

 

3ـ حوزه ي عمومي و خصوصي

تقسيم حوزه ي عمومي و خصوصي يكي از عوامل مهم نابرابري جنسيتي در جامعه است. خانم جين بتكه الشتين در كتاب «مرد عمومي، زن خصوصي» اين مسأله را به طور مفصّل مورد بحث قرار داده است. به نظر وي معمولاً قلمرو عمومي زندگي كه در برگيرنده ي سياست، كار، هنر و ادبيات است در انحصار مردان بوده است در حالي كه زنان محدود به يك زندگي اساساً خصوصي شده اند كه متمركز بر خانواده و مسئوليتهاي خانگي است. اگر سياست فقط در درون قلمرو عمومي صورت مي گيرد، پس نقش زنان و مسأله نابرابري جنسيتي، مسائلي كم اهميّت به لحاظ سياسي يا اساساً فاقد اهميّت هستند. زنان نيز كه محدود به ايفاي نقش خصوصي خانم خانه دار و مادر شده اند، در واقع از سياست محرومند. بنابراين فمنيست ها كوشيدند تا تقسيم بندي «مرد عمومي» و «زن خصوصي» را درهم شكنند.[67]

 

4ـ دين و خانواده

فمنيست ها نگاهي بدبينانه به دين و خانواده دارند. به نظر آنها دين ساخته و پرداخته دست مردان بوده تا از طريق آن بتوانند زنان را تحت كنترل وسلطه خويش قرار دهند.[68] خانواده نيز موجب تحقير و تبعيض زنان است. خانم مارتا ناسبام معتقد است بيرحمانه ترين تبعيضها نسبت به دختران از محيط خانواده شروع مي شود. همچنين سيمون دوبووار مي گويد به هيچ زني نبايد اجازه داد تا در خانه بماند و به امر پرورش كودكانش بپردازد. جامعه بايد به كلّي تغيير كند و به زنان اجازه ندهد كه فقط وظيفه پرورش فرزندان را بر عهده گيرند.[69]

 

 

 

● نقش فمنيسم در روابط بين الملل

فمنيسم ديدگاهي انتقادي نسبت به تئوري رئاليستي (واقع گرايي) در روابط بين الملل است. نظريه پردازان واقعگرا همچون هانس مورگنتا و كنت والتز معتقدند كه دولتها در پي كسب حداكثر قدرت هستند و اين مسأله  بيانگر يك ويژگي و واقعيت جهاني است، در حالي كه به نظر فمنيست ها، واقع گراها رفتار دولتهاي تحت كنترل و اداره مردان را به تصوير مي كشند.[70] اساساً فمنيست ها در حوزه روابط بينالملل معتقدند، تا كنون آنچه در صحنه بين المللي اتفاق افتاد همگي بر اساس نظريه هايي بود كه با عينك مردانه به جهان مي نگريست. پديده هايي چون تجاوز، خشونت، جنگ و رقابت شديد براي سلطه در سلسله مراتب قدرت همگي مربوط به مردان است، در حالي كه نگرش به جهان و روابط بين الملل اگر با عينك و نگاه زنانه باشد بيشتر صلح آميز و مبتني بر همكاري خواهد بود. نظريه هاي روابط بينالملل نظير واقع گرايي كه سياستهاي بين الملل را به عنوان مبارزه اي بي رحمانه براي كسب قدرت مي بينند در حقيقت همان نگرش مبتني بر جنسيت است كه بجاي آنكه رفتار خود دولتها را تشريح كند، رفتار دولتهاي تحت كنترل مردان را شرح مي دهد.[71]

گرايش فمنيستي در روابط بين الملل مبتني بر كار انديشمنداني چون «آن تيكنر»، سارا روديك»، «جين بتكه الشتين»، «يوديت شاپيرور» و سايرين مي باشد. سؤال مشترك همه اين است كه: چگونه روابط بين الملل مبتني بر جنسيت شده است، يعني توسط مردان اداره مي شود و در خدمت منافع آنان قرار دارد و آگاهانه و ناآگاهانه بر طبق ديدگاههاي مردانه از سوي ديگر مردان تفسير مي گردد؟[72]

فرانسيس فوكوياما در مقاله «زنان و تحول سياستهاي جهاني» ديدگاه نويني از نقش فمنيسم در روابط بينالملل ارائه مي دهد. به نظر فوكوياما تغيير تاريخي در مبناي جنسيتي سياست در نهايت به تحول در روابط بين الملل منجر مي گردد.[73] اين ديدگاه به گونه اي است كه برخي از منتقدين وي معتقدند اساساً وي از تئوري معروف و پيشينش «پايان تاريخ» برگشته است.[74] ديدگاه فوكوياما را مي توان به طور خلاصه به گونه زير تبيين نمود.

 

الف) داستان شامپانزه ها

فوكوياما در ابتداي مقاله اش داستاني از شامپانزه هاي باغ وحش برگر در هلند و پارك ملّي گومبه در تانزانيا را به تصوير مي كشد. بر اساس اين داستان، تعدادي شامپانزه در باغ وحش برگر در هلند زندگي مي كردند. رهبري اين شامپانزه ها به عهده «يروئن» نر بود كه پس از مدتي توسط «لوييت» كه يك نر جوان تر بود به تدريج كنار زده شد. «لوييت» جهت افزايش قدرتش با «نيكي» نر جوان تر ديگر متحد شد، اما «نيكي» با حيله توانست با رهبر بركنار شده (يروئن) متحد شده و عليه «لوييت» بشورد و وي را بعدها به قتل برساند و پنجه هايش را بر كف قفس بيندازد.

اين اتفاق عجيب برخي از دانشمندان را به مطالعه عميق تر درباره شامپانزه ها تشويق كرد. آنان در سال 1960 بر روي گله اي 30 نفره از شامپانزه هاي پارك ملّي گومبه در تانزانيا به مطالعه پرداختند. اين گلّه به دو دسته رقيب در قسمت شمالي و جنوبي تقسيم شدند. نرهاي گروه شمالي، براي رخنه در قلمرو گروه رقيب (جنوبي) به راه مي افتادند و آنهايي كه تنها مانده بودند، يا غافلگير مي شدند را مورد هدف قرار مي دادند، قتلهاي فجيعي صورت مي گرفت و مهاجمين با جيغ و داد و هيجان آن را جشن مي گرفتند. سرانجام تمامي نرها و بسياري از ماده هاي گروه جنوبي توسط گروه شمالي كشته شدند و ماده هاي باقيمانده هم مجبور شدند به گروه شمالي بپيوندند. بنابراين شامپانزه هاي قسمت شمالي رقيب را بدون آنكه كوچكترين اثري از آن باقي بماند، نابود كردند.

دانشمندان با توجّه به اين اتفاقات نكات قابل توجّهي را در رفتار شامپانزه ها ارائه كردند:

1ـ مسأله خشونت

2ـ ايجاد اتحادها و يا سياستهايي كه منجر به اتحاد مي شود.

3ـ خشونت و ايجاد اتحاد اصولاً كار نرهاست.

4ـ تنها شامپانزه ها و انسانها در جوامع نرسالاري و مردسالاري زندگي مي كنند.

فوكوياما با توجّه به اين داستان و نتايج برآمده از آن معتقد است شامپانزه ها و انسان نوين يك تمايل مشترك براي خشونت پيدا كردند اما با اين تفاوت كه خشونت در شامپانزه ها ذاتي است در حالي كه خشونت در انسانها ناشي از مدنيت اوست، چرا كه انسانهايي كه در جوامع اوليه شكارچي زندگي مي كردند در ذات خود آرام و صلح جو بوده اند.[75] خشونت و مردسالاري، پديده هايي هستند كه بعدها ابداع شده اند و ريشه آنها را يا در سنت يهوديي ـ مسيحي غربي و يا در زاييده ي آن يعني «كاپيتاليسم» بايد يافت[76] بنابراين همين خشونت در مردان است كه چهره بين المللي را با جنگ و ستيز و خونريزي قرين ساخته است، در حالي كه يك جهان زن سالار واقعي در مقايسه با جهاني كه ما اكنون در آن زندگي مي كنيم كمتر مستعد مناقشه، صلح آميز و مبتني بر همكاري است.[77]

 

ب) هدف فمنيست ها در روابط بين الملل

فمنيست ها خواهان كنترل و مهار مردان در تمامي جنبه هاي روابط بينالملل و مشاركت بيشتر زنان در آن جنبه ها مي باشند. آنان معتقدند زنان بايد در تمامي جنبه هاي روابط بينالملل، از نهادهاي اجرايي و وزارت خارجه گرفته تا ارتش و دانشگاه حضور جدي، موثر و فعالانه داشته باشند.[78] اگر چه فمنيست ها در مسئله مذكور اتفاق نظر دارند اما آنان در رابطه با رسيدن به هدف اختلاف نظرهايي دارند. برخي از آنان معتقدند، زنان بايد سنتهاي ديرين مردانه نظير خشونت، تهاجم، جاه طلبي، استفاده از زور را از خود نشان و بروز دهند تا در سياست مؤفق باشند، در حالي كه برخي ديگر معتقدند، بايد تمايلات مردانه از قبيل سلطه جويي و برتري طلبي را اصولاً از برنامه هاي سياسي حذف كرد. فوكوياما خود در اينباره معتقد است كه راه رسيدن به هدف را در دو مسئله بايد جستجو نمود.

1ـ كنترل و مهار مردان: تمايلات خشونت بار و مهاجمانه مردان بايد كنترل شود اما نه با دوباره هدايت كردن آنها به سمت تهاجم خارجي، بلكه با مقيد و محدود كردن آن انگيزه ها از طريق يك رشته معيارها، قوانين، توافق نامه ها، قراردادها، و نظاير آن.

2ـ مشاركت زنان در سياست: لازم است زنان بيشتر به عنوان رهبران مقامات رسمي، سربازان و رأي دهندگان به قلمرو سياست بين الملل آورده شوند. زنان تنها از طريق مشاركت كامل در سياستهاي جهاني قادر خواهند شد كه هم از منافع خود دفاع كنند و هم برنامه هاي زيربنايي مردان را تغيير دهند.

 

ج) واقع نگري در نظريه فوكوياما

ديدگاه فوكوياما ديگاهي آرمان گرايانه نيست بلكه وي تلاش مي كند واقعيت موجود را نيز در ديدگاه خود مد نظر قرار دهد. به نظر وي براي رسيدن به جهاني كه مبتني بر صلح و همزيستي مسالمت آميز باشد، از دو مسئله نبايد غافل ماند:

1ـ محدوديت در ميزان تغييرات: گرچه تغيير تاريخي در مبناي جنسيتي سياست، در نهايت به تحول در روابط بين الملل منجر خواهد شد اما، چون نقشهاي جنسيتي تنها ساخته و پرداخته روابط اجتماعي نيست بلكه ريشه در ژنتيك هم دارد، لذا براي ميزان تغييرات در سياست بين الملل محدوديتهايي وجود دارد. تنها در جهاني كه كاملاً زنانه باشد، سياستهاي زنانه متحمل و ممكن است.[79]

2ـ سياستهاي مردانه: اگرچه جهان دموكراتيك، زنانه و فرا صنعتي به يك منطقه صلح مبدل گشته است كه در آن رقابتها بيشتر اقتصادي است تا نظامي، با اين حال اين جهان كماكان ناچار است با آن قسمت از جهان كه توسط مردان جاه طلب و بي قيد و بند اداره مي شود سرو كار داشته باشد. اگر يك صدامي در آينده پديد آيد كه نه تنها بر روي منابع نفت جهان نشسته باشد، بلكه از نوك پا تا مغز مسلح به تسليحات شيميايي، بيولوژيكي و هسته اي نيز باشد، بهتر است كه ما تحت رهبري زناني چون مارگارت تاچر باشيم تا بتواند سياستهاي مردانه را دنبال كند. بنابراين در چنين وضعيتي حتي اگر هم به رهبران مرد نيازي نباشد، اما سياستهاي مردانه همچنان ضرورت دارند.[80]

 

د) پيش بيني فوكوياما

به نظر فوكوياما تا 50 سال آينده، سياستهاي دموكراتيك اروپا و آمريكا به سمت زنانه كردن پيش خواهد رفت.[81] وي دليل اين امر را سقوط بي مهابا در ميزان زاد و ولد در جهان توسعه يافته از سال 1960 تا كنون دانسته و معتقد است تا سال 2050 زنان سالخورده اي ظهور خواهند كرد كه به عنوان يكي از مهمترين گروههاي صاحب حق رأي مورد توجه سياستمداران اواسط قرن 21 خواهند بود. وي پيش بيني مي كند كه چنين صاحبان حق رأي به انتخاب رهبران زن كمك خواهند كرد و كمتر از مردان ميانسال حمايت مي كنند.

فوكوياما جهان را به سه قسمت اروپا، آمريكا و كشورهاي جهان سوم تقسيم كرده و پيش بيني خويش را نسبت به هر يك از مناطق سه گانه بيان مي دارد. به نظر فوكوياما اروپا تا اواسط قرن آينده احتمالاً متشكل از ملل ثروتمند، قدرتمند و دموكراتيك خواهد بود كه جمعيت اغلب سالخورده آن سريعاً رو به كاهش مي رود و در آن زنان نقشهاي مهمي را در امر رهبري ايفا خواهند كرد. در ايالات متحده آمريكا نيز با وجود ميزان بالاي مهاجرت و زاد و ولد، رهبران زن بيشتري خواهند داشت اما جمعيت آن اساساً جوان تر خواهد بود. بخش بزرگتر و فقيرتر جهان شامل كشورهايي در آفريقا، خاورميانه و جنوب آسيا جمعيت جوان رو به رشدي دارند و اغلب توسط مردان جوان  رهبري خواهند شد. آسيا به استثناي ژاپن با روند زنانه كردن مخالفت مي كنند.[82]

نتيجه آنكه به نظر فوكوياما جهاني كه توسط زنان اداره شود از قوانين متفاوتي تبعيت مي كند و آن جهاني است كه همه ي جوامع فرا صنعتي و يا غربي به سوي آن در حركت هستند. به تدريج كه زنان در اين كشورها قدرت را در دست مي گيرند، اين كشورها علي القاعده كمتر تجاوزگر، ماجراجو، رقابت طلب و خشن مي شوند.[83]

به نظر برخي از صاحب نظران، ديدگاه اخير فوكوياما واكنشي در برابر ديدگاه قبلي اش «پايان تاريخ» است. دكتر ليونل تايگر معتقد است فوكوياما با اين ديدگاه به اشتباه قبلي خود در رابطه با نظريه «پايان تاريخ» پي برده است. فوكوياما از نظريه «پايان تاريخ» به سمت نظريه «آغاز ماقبل تاريخ» بازگشته است.[84] كاتاپوليت نيز معتقد است فوكوياما با انديشه ديگري بازگشته است. فوكوياما، با نظريه «پايان تاريخ» كه در سال 1989 منتشر شد، معتقد بود كه دموكراسي ليبرال كاپيتاليست، آخرين مرحله يك سازمان سياسي است كه تمام جهان به سوي آن در حركت هستند اما امروزه وي با نظريه ديگري برگشته است.[85] اگرچه صاحب  نظران چنين برداشتي از ديدگاه اخير فوكوياما دارند، اما به نظر مي رسد اين ديدگاه به نوعي در تداوم و در راستاي ديدگاه معروفش يعني همان نظريه «پايان تاريخ» باشد.

 

● فمنيسم و سياست نفوذ در ارتش[86]

يكي از سياستهاي فمنيست ها، سياست نفوذ در ارتش است. آنان امروزه در كليه بخشهاي نظامي و انتظامي آمريكا فعاليت زيادي را به دست آوردند. سياست فمنيست ها تنها در بدست آوردن مشاغلي در ارتش خلاصه نمي شود بلكه آنان به تدريج خواهان حذف مردان از صحنه ارتش و يا حداقل واگذاري پستهاي پايين تر به آنانند. فمنيست ها در رابطه با اين سياست دلايلي را مطرح كرده و اساساً نگاه ديگري در باب نقش و وظايف ارتش ارائه مي دهند. اما اين سياست، همانند ديگر سياستها، نه تنها باعث ارتقا منزلت زنان و نجات آنان نگرديده بلكه اثرات وحشتناك و نامطلوبي را براي زنان و بويژه ارتش آمريكا فراهم آورده است.

 

الف) دلايل سياست نفوذ در ارتش

فمنيست ها براي موجّه جلوه دادن سياست نفوذ در ارتش دو دليل ارائه مي دهند:

1ـ فرستادن زنان به جبهه هاي جنگ، قدرت اعتماد به نفس را در زنان تقويت مي كند. اين مسأله در ترد فمنيست ها امري بسيار مهم و تعيين كننده است چرا كه معتقدند اساساً اين مساله موجب افزايش احترام مردان نسبت به زنان خواهد شد.

2ـ حضور زنان در جبهه هاي جنگ باعث ترقي و پيشرفت زنان خواهد شد. در دنياي امروزه با توجه به فرهنگي كه در آن همه چيز بر اساس برابري و تساوي است، حضور زنان در جبهه هاي جنگ و ارتش، موجب ترقي و پيشرفت زنان شده و آنان را قادر خواهد ساخت تا در اين امر نيز خود را برابر و همسنگ با مردان ببينند. اين مسئله نيز امري بسيار مهم و سرنوشت ساز براي فمنيست هاست.

 

ب) ارتش در نگاه فمنيست ها

به نظر فمنيست ها ارتش نهادي براي ايجاد اصلاحات وسيع در جامعه است. فمنيست ها نگاه مردان در باب ارتش، مبني بر نهادي كه وظيفه اش حفظ و حراست مرزها و دفاع از كشور است، را به باد انتقاد گرفته و معتقدند اساساً ارتش همانند ديگر نهادهاي سياسي و فرهنگي، نهادي است كه مي تواند اصلاحات وسيع را در جامعه ايجاد كند. به عبارت ديگر در نگاه فمنيست ها ارتش تنها نهادي براي برطرف سازي موانع نيست بلكه اين نهاد مي تواند با ايجاد و اعمال سازوكارهايي، زمينه هاي بروز جنگ و خشونت را از بين برده و جامعه را به سمت صلح و آرامش دائمي فراخواند. اين ديدگاه از آنجا ناشي مي شود كه در نگاه فمنيست ها اساساً جنگ، خونريزي و خشونت از مشخصه جوامع مردسالارانه است، در حالي كه در جامعه زن سالار تنها صلح و آرامش برقرار بوده و نقش ارتش در چنين جامعه اي نيز بايد بر اساس مشخصه و ويژگي آن تعيين و تعريف گردد.

 

ج) شدت نفوذ فمنيست ها در ارتش

فمنيست ها در ارتش آمريكا نفوذ بسيار شديدي دارند. نفوذ فمنيست ها در ارتش آمريكا به حدي است كه هرگونه مخالفت با برنامهاي زنان در ارتش بويژه برنامه هاي جنگي، موجب حذف افسران از مقامهاي رهبري و فرماندهي در نيروي دريايي، نيروي هوايي و بطور كل در ارتش خواهد شد. هميشه هر يك از زنان ارتشي مي توانند آزادانه ادعا كنند كه مورد آزار و اذيت جنسي سربازان و يا افسران قرار دارند، صرف اين ادعا كافي است تا زنان بتوانند براي بدست آوردن به اصطلاح حقوق از دست رفته شان آن فرد يا افراد را به دادگاه كشانده و در نتيجه ادامه كار و فعاليت آنان را در ارتش مشكل تر سازند. اين مساله باعث گرديد به عنوان مثال افسران مرد هميشه به هنگام ملاقات با يك زن ارتشي درب اطاقهاي كار خود را بازگذاشته و سعي مي كنند شخص ثالثي هم حضور داشته باشد تا از هر گونه اتهامي مبري باشند، چرا كه وارد ساختن هر گونه اتهامي در اين باب، به شهرت و سوابق كاري آن افسر شديداً لطمه خواهد  زد.

اين مسأله آنقدر در ارتش آمريكا حائز اهميت است كه وقتي «پت شرودر Pat Schroeder» نماينده مجلس آمريكا تقاضاي آموزش مبارزه با آزار و ايذاء جنسي در نيروي دريايي را مطرح ساخت، به سرعت با تقاضاي او موافقت شد و كليه سربازان و افسران تحت اين آموزشها قرار گرفتند تا نيروي دريايي را از اين روش و عملكرد زننده يعني بهانه اذيت و تجاوز به زنان نجات دهند. مقامات ارتش آمريكا كاملاً از خطرهايي كه فمنيسم و نفوذ زنان، ارتش آمريكا را تهديد مي كند آگاهند ولي به دليل ترس و وحشتي كه از قدرت فمنيست ها دارند هرگز جرأت برداشتن زنان از ارتش و خط مقدم جبهه هاي جنگ را ندارند. كارشناسان معتقدند، تحريكات فمنيست هاي تندرو براي نفوذ زنان در ارتش آمريكا چنان شديد است كه انتظار نمي ر ود بتوان روند كنوني را تغيير داد و يا آنرا برعكس كرد و اين البته بهاي سنگيني است كه اين كشور به دليل فشار فمنيست ها براي حضور زنان در ارتش آمريكا بايد بپردازد.

 

د) نتايج نفوذ فمنيست ها در ارتش

تنزل معيارهاي آموزش نظامي يكي از نتايج نفوذ فمنيست ها در ارتش آمريكا بوده است. در ارتش آمريكا آموزشهاي نظامي را سهل تر كرده اند، تا زنان هم بتوانند اين گونه از آموزشها را تحمل كرده و در آن موفق شوند. هرچند كه فمنيست ها شديداً منكر اين حقيقت بوده و آنرا رد مي كنند. به عنوان مثال از آنجا كه زنان تحمل حمل سلاحهاي سنگين را ندارند، برنامه حمل سلاح سنگين در ارتش آمريكا حذف شده به گونه اي كه حتي مردان نيز ديگر الزامي براي حمل اين قبيل از سلاحها را ندارند.

فساد اخلاقي يكي ديگر از نتايج نفوذ فمنيست ها در ارتش آمريكاست. اين مسئله امروزه به نحو فزاينده اي ارتش آمريكا را مورد تحديد جدي قرار داده است، به عنوان نمونه آقاي ويليام اس. ليند (William S. Lind) مشاور سابق آقاي گري هارت (Gray Hart) در امور دفاعي، كه براي رسيدگي از امور زنان در زمان جنگ خليج فارس يا عمليات طوفان صحرا به ماموريت اعزام شده بود، پس از بازگشت در برابر كمسيون مخصوصي كه براي اين امر اختصاص يافته بود، ماهيت عملكرد زنان در نيروهاي نظامي را اسف بار گزارش نمود: بر اساس اين گزارش تعداد حاملگي زنان ارتش به هنگام جنگ با عراق آنقدر زياد بود كه مقامات نظامي تصميم گرفتند تا زنان را براي صحنه هاي نبرد نفرستند و همين مساله بهترين دليل براي كاهش تعداد زنان در نيروهاي نظامي در حال جنگ بود. درصد بالاي حاملگي زنان و مسائل مربوط به آن باعث شد كه فرماندهان نيروي دريايي آمريكا بسياري از كشتي ها را فرا خوانده و مأموريتهاي آنان را ناتمام گذاشتند. دو ملوان زن و مرد كه با يكديگر ازدواج كرده بودند از آميزش جنسي خود فيلمي ويدئويي تهيه كردند، جالب اينكه فيلم برداري آن در عرشه كشتي ناو هواپيمابر «آيزنهاور» صورت گرفته است. اين گزارش در حالي است كه هنوز ارتش آمريكا از انتشار جزئيات عملكرد زنان در دوران عمليات «طوفان صحرا‌» و جنگ با عراق خودداري مي ورزد.

تخريب روحيه نظامي نيروهاي ارتشي نتيجه ديگر نفوذ فمنيست ها در ارتش است. وجود سربازان زن در ميان سربازان مرد نه تنها به خيال برخي، باعث افزايش روحيه آنان نشده بلكه اساساً روحيه آنان را تضعيف كرده و آمادگي جنگي شان را مختل مي سازد. برخي از كارشناسان معتقدند، در صورتي كه سربازان همه مرد باشند اتحاد و اتفاق بيشتر و سريع تر در ميانشان بوجود مي آيد، در حالي كه اگر در ميان مردان سربازان زن هم حضور داشته باشند، در آن صورت سربازان مرد سعي دارند تا توجّه سربازان زن را به خود جلب كرده و اين مساله هرگز به اتحادي كه مايه پيشرفت اهداف جنگي باشد نمي انجامد.

ارتش آمريكا براي مبارزه با اين مساله هنوز راه حل مناسبي ارائه نداده است. آنان بجاي آنكه بتوانند از نفوذ فمنيست ها جلوگيري كنند، عكس العمل طبيعي سربازان و نظاميان مرد در ارتش را سركوب ساخته اند، در حالي كه كاملاً روشن است كه افكار پوچ و بيهوده فمنيست ها چه لطمه سنگيني بر پيكر ارتش آمريكا وارد ساخته است.

براستي چنين مشاغلي كه توام با تحقير منزلت زنان است، با كدامين عرف و عقلي سازگار است؟ زنان داراي شان و تواناييهايي هستند كه قادرند در اكثر زمينه ها و مشاغل ديگر تواناييهاي خود را به نحو مطلوبي به منصه ظهور رسانند، در حالي كه در مشاغل اين چنيني زنان نه تنها نخواهند توانست به موضعي برابر با مردان برسند بلكه موجب بروز بحرانهايي خواهند شد كه حتي دامان زنان را نيز در بر خواهد گرفت. به نظر مي رسد اين نوع نگاه به زن و انتظار از او كاملاً بر خلاف طبيعت بوده و وضعيتي به مراتب نامطلوب تر و اسف بارتر از وضعيتي كه همه تلاشهاي فمنيست هاي اوليه براي رهايي از آن بوده، براي زنان به وجود خواهد آورد، همانگونه كه امروزه متاسفانه به وضوح در غرب و بويژه در آمريكا شاهد آنيم.

 

سيري در انديشه ي فمينيسم

نويسنده: محسن رضواني

منبع: باشگاه انديشه 27/9/1384



● نقد فمنيسم

تعدد گرايشات در فمنيسم نشانگر ناسازگاري، اختلافات، عدم تحمّل و نقد دروني حاميان آن در اين مكتب است. در ميان گرايشات فمنيستي، فمنيسم راديكالي (افراطي) مخرّب ترين و عقب افتاده ترين جنبش دهه 60 است.[87] اگر چه ديگر گرايشات همگي نيازمند نقد هستند اما آنچه امروزه نقد آن از اهميت لازم برخوردار است، فمنيسم راديكالي است. نقد اين جنبش نيازمند فرايندي عمقي و در حوزه هاي معرفتي همچون هستي شناسي، شناخت شناسي، انسان شناسي و غيره است، در حالي كه ديگر گرايشات فمنيستي عموماً نيازمند نقدي سطحي و روين در مساله فمنيسم هستند، چراكه اساساً نقدهايي كه در حوزه معرفتي و انديشه اي بر مكاتب ليبراليسم، ماركسيسم، سوسياليسم و پست مدرن وارد مي شود به گونه اي طبيعي مساله فمنيسم را نيز در بر خواهد گرفت. در حالي كه وضعيت فمنيسم راديكال بدينگونه نيست، فمنيسم راديكال مكتب يا به عبارت بهتر جنبشي است كه بالاصاله در باب زنان و رهايي آنان شكل گرفته است. از اين نظر شايد حق را به كساني داد كه معتقدند فمنيسم واقعي همان فمنيسم راديكال است.[88] با اين حال اين نوشتار در صدد نقد عمقي به جنبش فمنيسم نيست و تنها تلاش خواهد كرد به برخي از ابعاد و معضلات سياسي، اجتماعي و فرهنگي اين جنبش كه عموماً از زبان غربيها بيان شده است بطور فهرست وار اشاره نمايد.

1ـ جنبش فمنيسم منظري تك بعدي به تمام جنبه هاي زندگي انسان دارد. اين جنبش تمام بدبختيها و شرور جهان را در اثر تسلط مردها بر زنان دانسته و خواهان حذف مردان در تمام عرصه هاي اجتماعي است، در حالي كه زندگي در اين جهان و بقا و تداوم آن ناگزير از تعامل زن و مرد در زندگي اجتماعي است. بنابراين عدم توجّه به «مكمّل» بودن زن و مرد و برتري يا فرودستي هر يك از دو جنس بزرگترين خطاي اين دسته از فمنيست ها است.

روح حاكم بر جنبش فمنيستي، همان روح توتاليتر و ديكتاتوري است. فمنيسم به فرد اجازه نمي دهد تا براي خود تصميم گيري نمايد و بينديشد، حتي در تفكر خصوصي اشخاص هم مداخله مي كند، به فرد اجازه ابراز وجود نمي دهد و كوچكترين فعاليتهاي افراد را تحت نظر دارد چرا كه اساساً اين جنبش مدعي كنترل تمام بخشهاي مختلف زندگي بشر است.[89] آنان در آن واحد ضد بورژوا، ضدّ كاپيتاليست، ضدّ خانواده، ضدّ دين و ضدّ روشنفكراند.[90] لحن و زبان اين جنبش هم روحيه ي فاشيستي آن را نشان مي دهد، كلمات زشت و وحشتناك و سخنرانيهاي فاجعه آميز فمنيست هاي راديكال نشان دهنده ي اشتياق آنها براي لطمه زدن به ديگران است. يكي از مجلاتي كه منعكس كننده طرز تفكر فمنيست هاي افراطي است به نام «Now» و يا «سازمان ملي زنان» روي جلد يكي از شماره هايش اين چنين اعلام مي دارد:

«حالا زمان آن فرا رسيده تا كنترل زندگيمان را در دست گيريم. حالا زمان براي آزادي پرثمر براي زنان از تمام گروهها و طبقات اجتماعي، فرهنگها و سنين مختلف و گروههاي گوناگون جنسي فرا رسيده و حالا ديگر زمان شبيه سازي ما و بوروكراتهايي كه همچون عروسكهاي خيمه شب  بازي اند و خواهان كنترل و زجر دادن زنان، كشتن و تجاوز به جسم ما، به سر رسيده است. در حال حاضر زمان براي ضربه زدن و با نوك چكمه به زير شكم پدرسالاران كوبيدن فرا رسيده! و حالا زمان براي مبارزه ما فرا رسيده است.» «نه خدا، نه آقا و نه هيچگونه قانوني نمي تواند سد راهمان باشد.»[91]

به نظر ميرسد همين پاراگراف كوتاه نشان دهنده خشم وغضب، لذت طلبي و نامفهوم بودن «فمنيسم» راديكال باشد و اوج ديكتاتوري و فاشيستي آنان را نشان دهد. آنها حتّي به كاربردهاي زباني هم رحم نمي كنند. كلمه «Women» را به كلمه «Wimin» تبديل كرده اند چرا كه به خيال خود معتقدند هر كلمه اي كه به Men ختم بشود، همان ادامه مردسالاري و تسلط مردان بر زنان است، بنابراين بايد از كاربرد چنين واژه هايي پرهيز كرد. آنان به نهادهايي حمله مي كنند كه درجه بندي و رعايت سلسله مراتب در ذات آنها نهفته است، اساساً هدف آنان قصد تغيير مرزها و معيارهاي تعيين شده اجتماعي است.[92] و در مقابل خواهان مستقر ساختن مرزها و معيارهايي هستند كه تنها خود از آن حمايت مي كنند، و اين در واقع همان روح ديكتاتوري و توتاليتري است كه در درون اين جنبش قرار دارد.

3ـ فمنيسم مسئوليتهاي سنگيني را بر زنان تحميل كرده است. زني كه در گذشته  روش و شيوه زندگيش، انتخابش و اصولاً برنامه ادامه حياتش در اين جهان براي وي مشخص و معلوم بوده، امروز بايد در كليّه موارد تنها خودش تصميم گيرنده اصلي باشد و اين همه مسئوليتها وتصميمات كه هر زني در جامعه امروزي با آن مواجه است به حدي سنگين است كه براي عده بسياري از زنان در غرب به مرز غيرقابل تحملّي رسيده است.[93] اساساً در اختيار قرار دادن آزاديها و انتخابهاي بي شمار به زنان نه تنها موجب رهايي آنان نگرديد، بلكه آنان را در سيستم نامشخص و نامبهمي قرار داد كه در واقع هر گونه آزادي و انتخاب را از آنان سلب كرده است. با مشكلات زيادي كه جنبش فمنيسم بر زنان تحميل كرده و آزاديها و انتخابهاي بي شماري را در اختيار آنان قرار داده است، برخي زنان جامعه امروزي را مجبور كرده تا براي تسكين آلام خويش تئوري كهنه و قرون وسطايي «توطئه مردان عليه زنان» را بپذيرند.[94]

4ـ فمنيسم باعث رشد فزاينده استفاده ابزاري مردان از زنان گرديده است. امروزه در غرب و حتي در برخي از جوامع شرقي، از زن به مثابه كالاي جنسي در تبليغات تجاري مورد استفاده قرار مي گيرد.[95] زن كه حقيقتاً داراي هويت و منزلت والايي در جامعه است تحت آماج فريبنده تبليغاتي، به طور مستقيم و غيرمستقيم، ناچار است بزرگترين تحقيرها و بي حرمتي ها را در استفاده ابزاريش تحمل نمايد. شركتها و بنگاههاي تجاري و اقتصادي براي زيبا جلوه دادن كالاهاي تجاري و فرهنگي شان، زيبايي زن را به قربانگاه مي برند تا از آن طريق بتوانند به نان و نوايي برسند.

بها ندادن به شريفترين حرفه زنان يعني «مادري» و «خانه داري»، يكي از كريه ترين و زشت ترين چهره ي فمنيست هاست. حرفه اي كه اساساً به لحاظ تواناييهاي جسمي و روحي، تنها زنانند كه مي توانند به خوبي از عهده آن برآيند و مردان هرگز قادر به اداره آن نيستند. مگي گالاگر مي گويد: فمنيسم با دروغ بزرگي كه به زنان و مردان گفت به يك پيروزي بزرگ دست يافت. نقش يك خانم خانه دار در خانه دست كمي از زنان در مشاغل ديگر ندارد. آنها تصور مي كنند اگر زني كاشف دارو باشد و راه معالجه بيماري سرطاني را نشان دهد و يا اخلاقيات جديدي را در جامعه باب كند مي تواند سروصداي بيشتري را در جامعه بر پا كند در حالي كه كارهاي يك خانم خانه دار بازتابي در مطبوعات و راديو و تلويزيون ندارد اما بايد دانست كه داراي ارزش كمتري هم نيست و از نظر ارزش كاملاً با دستاوردهاي بزرگ ديگر هم سنگ است.[96] اساساً زنان به همان ميزان كه در صحنه اجتماع گرفتار شدند، به همان ميزان مزاياي خانه و خانواده را از دست داده اند. [97] فمنيست ها در اينباره تصور مي كنند به زنان آزادي حق انتخاب بخشيده اند، در حالي كه فمنيسم در واقع زنان را در تشكيل و ادامه خانواده به سبك و روش سنتي منع كرده و بسياري از انتخابهاي آزاد را از آنان سلب كرده است.[98]

6ـ فمنيسم باعث ايجاد ترديد و عدم اعتماد به نفس در دانشجويان و تحصيل كردگان دانشگاهي گرديده است. در صورتي كه دانشجويان ديگر مشغول تحصيل تاريخ، ادبيات، علوم، زبانهاي خارجي و ديگر مواد درسي هستند، دانشجوياني كه مشغول تحصيل در رشته ي زنان اند در واقع تلاش مي كنند تا برخوردهاي ستيزه جويانه اي را بياموزند كه اين برخوردها توأم با اطلاعاتي دروغين است.[99] آنان يكي از شرايط عضويت در جنبش را ابراز خشم و نارضايتي در همه چيز مي دانند، در حالي كه همين نارضايتي و خشم و آتش زدن به دامنه تنفر است كه ديواري ميان واقعيت  و ادعاهاي فمنيست ها بوجود  آورده است.[100] اساساً اين نوع طرز تلقي دانشجويان را نه تنها براي زندگي آينده آماده نمي سازد بلكه آنان را دستخوش ترديد و عدم اعتماد به نفس مي كند.[101]

7ـ روح جنبش فمنيستي «همجنس گرايي» است. خانم تي. گريس آتكينسون كه خود يكي از فمنيست هاي سرسخت است، اعتراف مي كند كه «فمنيسم به مثابه تئوري و همجنس بازي در حكم و عمل است.»[102] اين دسته از فمنيست ها كه از ريشه با مردان سرناسازگاري دارند، به صراحت اعلام مي دارند كه بايد حتي در روابط خصوصي نيز بجاي آنكه با مردي سپري كنند، با همنوعان خود بسر برند. اگرچه اين عمل از آنجا كه مخالف طبيعت است، تنها در مقام شعار است و آنان در خلوت ناچارند نياز طبيعي خود را تنها با مردان برطرف سازند. اساساً بسياري از رهبران جريان فمنيستي شخصيت بسيار منفي داشته اند. آنان بجاي آنكه بدنبال ارتقاء منزلت زن و تحقق شعارهاي فريبنده خود باشند، در واقع بدنبال تئوريزه كردن و معقول جلوه دادن راههاي بي بندباري خويش برآمدند. برخي از فمنيست هاي مطرح مانند خانم بتي فريدن در كتاب «ابهت و جاذبه فمنيستي» بجاي آنكه به دنبال ارائه ديدگاههاي علمي از فمنيسم باشد، به دنبال نشان دادن جاذبه هاي شخصي خويش هست.[103]

8- مبارزه با فمنيسم امري بسيار مشكل است. فمنيسم حقيقتاً استعداد مؤثري در تهديد و ايجاد وحشت در ديگران دارد. براي مردان جلوگيري از رشد فمنيسم و برشمردن حرفهاي خلاف واقع آنان بسيار مشكل است. اگر مردان خطر رويارويي با فمنيست ها را ناديده بگيرند و مشت بسته آنان را باز كنند مسلماً‌ مورد اتهامات دشمني و خصومت با زنان و حقوق آنان قرار خواهند گرفت. آنان مردان را متهم خواهند كرد كه با ناديده  گرفتن حقوق زنان قصدشان خوارشماري آنان و بازپس گيري حقوقي است كه تا به حال به آنان تفويض كرده اند، آنان ادعا خواهند كرد كه مردان علاقمندند تا زنان را دوباره به موقعيت گذشته  يعني «فرمانبرداران مطيع مردان» بازگردانند. اين در حالي است كه مرداني كه از اين اتهامات وحشت دارند، حزم و احتياط را برگزيده اند.[104]

بنابراين هرگز نبايد يك فمنيست را به چالش و شك و شبه نسبت به كنه مرام خود فرا خواند. زيرا در جايي كه شواهد، قرائن و منطق همه عليه آنهاست ضرورت ايجاب مي كند تا فمنيست ها ادعا كنند كه هرگونه مخالفتي با مرام شان و عليه انقلاب فمنيسم، مشوق بازگشت به وضعيت موجود است. آنان هر زمان كه ببينند حقايق و طرز تفكر معقولانه موجب ناكامي آنان مي گردد، فوراً به فلسفه قديمي خود بازمي گردند و هر گونه حقيقتي را زائيده «ساختارهاي مردسالارانه» مي خوانند. به عنوان مثال دختر دانشجويي همه ايرادهاي وارده بر پژوهشهايش را به اين دليل كه همه ملهم از «روحيه مردانه‌» است را مردود خواند.[105]

اما همكاري نهادهاي سياسي و فرهنگي بويژه حضور مؤثر زنان خواهد توانست به ترميم لطمه ها و صدماتي كه فمنيست ها بر پيكر جوامع وارد كرده اند بپردازد.[106] رابرت ايچ بورك منتقد بزرگ انديشه، اخلاق و فرهنگ غربي و آمريكايي درباره فمنيسم معتقد است، اگر غرب به ويژه آمريكا همين روند را در پيش گيرند، فمنيسم افراطي آنان را در سراشيبي به سوي «گومورا» فرا خواهد خواند. گومورا (به عربي عموره و سدوم) دو محل مجاور در بحرالميت هستند كه بنا به نقل تورات، محل عذاب قوم لوط به خاطر فساد و شهوتراني آنان بوده است. وي معتقد است با توجّه به مشابهت هاي اخلاقي و فرهنگي ميان جامعه كنوني آمريكا و مردم «گومورا» سرنوشت مشابهي براي جامعه مزبور قابل پيش بيني است و جوامع غربي بويژه آمريكا در سراشيبي منتهي به «گومورا» هستند.

 

● پي نوشت ها

1- جان استوارت ميل، انقياد زنان، علاءالدين طباطبايي، تهران، هرمس، 1379.

(اين كتاب همچنين قبل از اين تحت عنوان "كنيزك كردن زنان" توسط آقاي خسروريگي نيز ترجمه شده است.)

2- سيمون دوبووار، جنس دوم، حسين مهري، تهران، بي­تا.               

3- آندره ميشل، پيكار با تبعيض جنسي، محمد جعفر پوينده، تهران، نگاه، 1376.

4- پاملا ابوت/ كلر والاس، درآمدي بر جامعه شناسي(نگرشهاي فمنيستي)، مريم خراساني/ حميد احمدي، تهران، دنياي مادر، 1376.

(اين كتاب در سال 1380 تحت عنوان «جامعه­شناسي زنان» با ترجمه خانم منيژه نجم عراقي، توسط انتشارات ني و با افزودن ترجمه سه بخشي كه در كتاب قبلي نيامده بود، منتشر شد.) 

5- يان مكنزي و ديگران، ايدئولوژيهاي سياسي، م. قائد، نشر مركز، 1375. (مقاله فمنيسم، نوشته ويك ويلفورد)

6- ابوت و والاس، پيشين، ص 15.

7- اندرو هي­وود، درآمدي بر ايدئولوژيهاي سياسي، محمد رفيعي مهرآبادي، تهران، وزارت امور خارجه، 1379 ص409.

8- مكنزي، پيشين، ص 346.

9- Random House Webster`s Dictionary 1999.

-Microsoft Bookshelf 2000.

-Merriam Webster`s Collegiate Dictionary 1993.

-The American Heritage Dictionary 1997.

10- اندرو وينسنت، ايدئولوژيهاي مدرن سياسي، مرتضي ثاقب­فر، تهران، ققنوس، 1378 ص248 تا ص251.

11- ابوت و والاس، پيشين، ص204.

12- وينسنت، پيشين، ص250.

13- ابوت و والاس، پيشين، ص209.

14- وينسنت، پيشين، ص251.

15- همان.

16- هي­وود، پيشين، ص411.

17- محمد منصور نژاد، مساله زن، اسلام و فمنيسم، تهران، برگ زيتون، 1381، ص251.

18- هي­وود، پيشين، ص44.

19- همان، ص444 تا 448.

20- وينسنت، پيشين، ص246.

21- رابرت ايچ. بورك، در سراشيبي به سوي گومورا، ليبراليسم مدرن و افول آمريكا، الهه هاشمي حائري، تهران، حكمت، 1379، ص451.

22- وينسنت، پيشين، ص246. 

23- ابوت و والاس، پيشين، ص246.

24- هي­وود، پيشين، ص428 تا ص432.

25- همان.

26- ابوت و والاس، پيشين، ص246.

27- همان.

28- وينسنت، پيشين، ص286.

29- همان.

30- ابوت و والاس، پيشين، ص248.

31- همان، ص249.

32- وينسنت، پيشين، ص286.

33- ابوت و والاس، پيشين، ص251.

34- همان، ص 252.

35- وينسنت، پيشين، ص286.

36- همان.

37- بورك، پيشين، ص443.

38- هي وود، پيشين، ص438.

39- ابوت و والاس، پيشين، ص255.

40- همان، ص257.

41- بورك، پيشين، ص444.

42- هي وود، پيشين، ص438.

43- همان.

44- ابوت و والاس، پيشين، ص258.

45- همان، ص257.

46- وينسنت، پيشين، ص287.

47- همان.

48- ابوت و والاس، ص262.

49- همان، ص263.

50- همان.

51- همان، ص262.

52- هي وود، پيشين، ص432 تا 438.

53- وينسنت، پيشين، ص287.

54- حاتم قادري، انديشه هاي سياسي قرن بيستم، تهران، سمت، 1379، ص131.

55- وينسنت، پيشين، ص288.

56- قادري، پيشين.

57- وينسنت، پيشين، ص253.

58- هي وود، پيشين، ص417.

59- بورك، پيشين، ص446.

60- همان.

61- همان، ص453.

62- هي وود، پيشين، ص423.

63- هي وود، پيشين، ص419.

64- بورك، پيشين، ص475.

65- همان، ص476.

66- همان، ص462.

67- هي وود، پيشين، ص416.

68- بورك، پيشين، ص466.

69- همان، ص460 –461.

70- فرانسيس فوكوياما، زنان و تحول سياستهاي جهاني، سيد عباس عراقچي، مجله سياست خارجي، سال دوازدهم، شماره 3، ص553.

71- همان، ص548.

72- همان، ص553.

73- همان، ص559.

74- نابخرديهاي فوكوياما، ترجمه بدرالزمان شهبازي، مجله سياست خارجي، سال سيزدهم، شماره1، ص7 و ص17.

(اين مقاله حاوي 5 نقد به مقاله فوكوياما توسط نويسندگان متعدد خارجي است.)

75- فوكوياما، پيشين، ص547.

76- همان.

77- همان، ص556.

78- همان، ص554.

79- همان، ص559.

80- همان، ص560.

81- همان، ص562.

82- همان.

83- همان،549.

84- نابخرديها، پيشين، ص17.

85- همان، ص7.

86- اين بخش با استفاده از كتاب رابرت ايچ. بورك، صفحات 492 تا 505، نوشته شده است.

87- بورك، پيشين، ص439.

88- همان، ص443.

89- همان، ص454.

90- همان.

91- همان، ص456.

92- همان، ص454.

93- همان، ص441.

94- همان، ص442.

95- روث سيدل، به سوي جامعه اي نوع دوست تر، موسسه فرهنگي طه، پيشين، ص54. (مقاله ترجمه شده از روث سيدل در كتاب نگاهي به  فمنيسم، موسسه فرهنگي طه)

96- بورك، پيشين، ص504.

97- نيكلاس ديويدسن، نقايص نظريه فمنيسم، موسسه فرهنگي طه، پيشين، ص57. (مقاله ترجمه شده از نيكلاس ديويدسن در كتاب نگاهي به  فمنيسم، موسسه فرهنگي طه)

98- بورك، پيشين، ص461.

99- همان، ص419.

100- همان، ص458.

101- همان، ص491.

102- هي وود، پيشين، ص444.

103- نيكلاس ديويدسن، پيشين.

104- بورك، پيشين، ص505.

105- همان، ص455 وص456.

106- همان، ص505.

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط حمید |

 

منبع: همشهري ديپلماتيك، شماره 80

 



 

 

پس از جنگ جهاني اول سران كشورهاي جهاي در پي بنايي بنياني براي پيشگيري از چنين حوادثي مخرب در آينده برآمدند. در اين مسير در عرصه سياسي جامعه ملل به عنوان يك سازمان بين المللي بنا شد. در عرصه اقتصادي و تجاري نيز تلاش هايي شروع شد كه البته حوادث بعدي همچون ركود بزرگ اوايل دهه 1930 و متعاقب آن آغاز جنگ جهاني دوم مانع به ثمر رسيدن اين تلاش ها شد. پس از خاتمه جنگ جهاني دوم و از سرگيري تلاش هاي بين المللي، بار ديگر عرصه تجاري نيز همچون عرصه هاي سياسي و مالي شاهد تلاش كشورها براي ايجاد ساختارهاي مناسب به منظور جلوگيري از منازعات مختلف سياسي و تجاري بود.

در نهايت در پايان يك فرايند پيچيده و گسترده مذاكراتي موافقتنامه عمومي تعرفه و تجارت (گات) به عنوان نهاد متولي مديريت مناسبات تجاري چندجانبه شكل گرفت. در بحبوحه جنگ جهان دوم همزمان با اقداماتي كه براي پايه گذاري يك نظام سياسي چندجانبه بين المللي براي عصر پس از جنگ انجام مي شد، تلاش هايي نيز براي بنيان نهادن نظام اقتصادي و تجاري نوين در عصر بعد از جنگ صورت مي گرفت. در اين مسير منشور آتلانتيك كه در اوج جنگ در سال 1941 امضاء شد و نيز موافقتنامه وام و اجاره كه در سال 1942 به امضاء رسيد يكي از هدف هاي خود را ايجاد نظام تجاري جهاني بر مبناي اصل عدم تبعيض و مبادله آزاد كالا و خدمات قرار دادند. دو سال بعد در حالي كه هنوز جنگ جهاني دوم به پايان نرسيده بوده، به دعوت روزولت رئيس جمهور وقت آمريكا كنفرانسي با شركت 44 كشور در «برتن وودز» تشكيل شد و با امضاي موافقتنامه تأسيس صندوق بين المللي پول و بانك بين المللي ترميم و توسعه سنگ بناي اين دو نهاد مالي و پولي جهاني كه امروزه نقش عمده اي در مديريت امور مالي و پولي جهان برعهده دارند گذاشته شد.

در سال 1946 پيشنهاد سال 1945 آمريكا مبني بر تشكيل كنفرانسي متشكل از نمايندگان كشورها به منظور بررسي مسائل مربوط به منع محدوديت هاي كمي، كاهش حقوق گمركي و بطور كلي تأسيس يك سازمان بين المللي تجاري عملي شد. اگرچه از كنفرانس مزبور كه طي روزهاي 18 اكتبر تا 26 نوامبر سال 1946 برگزار شد به دليل اختلاف نظر كشورهاي شركت كننده نتيجه مشخصي حاصل نشد، اما اين امر زمينه را براي پيگيري مسئله تأسيس يك نظام تجاري چندجانبه هموارتر كرد. چندي بعد اين امر در چارچوب سازمان تازه تأسيس ملل متحد دنبال شد و كميته اي متشكل از نمايندگان چند كشور در شوراي اقتصادي و اجتماعي سازمان ملل مأمور فراهم كردن مقدمات تشكيل كنفرانسي درباره تجارت بين الملل شدند. پيش نويس منشور تجارت جهاني كه توسط اين كميته تهيه شده بود نهايتاً به كنفرانس هاوانا كه در سال 1948 (21 نوامبر 1947 تا 24 مارس 1948) با حضور نمايندگان 56 كشور در پايتخت كوبا تسليم شد. در اين كنفرانس بحث هاي زيادي درباره اين پيش نويس صورت گرفت و به دليل مخالفت كشورهاي در حال توسعه با آن در نهايت بخشي از منشور تجارت جهاني كه يك قرارداد 34 ماده اي بود در 30 اكتبر 1947 به امضاء 23 كشور كه عمدتاً كشورهاي پيشرفته صنعتي بودند رسيد. اين قرارداد همان موافقتنامه عمومي تعرفه و تجارت يا گات است.

گات اگرچه به عنوان يكي از مؤسسات تخصصي وابسته به سازمان ملل متحد تلقي مي شد، اما اين امر ناشي از يك نگرش عملگرايانه بود وگرنه اين نهاد هيچگونه مباني حقوقي به عنوان يك سازمان بين المللي را نداشته و حقوق بين المللي نيز هيچگاه آنرا به عنوان يك سازمان به رسميت نشناخته بود. همچنين از زمان تأسيس گات در سال 1947 تا سال 1995 كه اين نهاد جاي خود را به سازمان جهاني تجارت داد علاوه بر نشست هاي سالانه اعضاء، هشت دور مذاكرات تجارت جهاني به منظور ايجاد منسجم تجارت آزاد برگزار شد.

 

اهداف و اصول سازمان جهاني تجارت

هنگام بيان اهداف گات گفته شد كه در مقدمه موافقتنامه عمومي تعرفه و تجارت مواردي همچون بالابردن سطح زندگي مردم كشورهاي عضو، فراهم نمودن امكانات ايجاد اشتغال كامل، افزايش درآمدهاي واقعي و بالابردن سطح تقاضا، و بهره برداري مؤثر از منابع جهاني و گسترش توليد تجارت بين المللي به عنوان اهداف گات ذكر شده است. اهداف ياد شده، اهداف سازمان جهاني تجارت نيز است. به اضافه اين كه در اين سازمان گسترش توليد و تجارت خدمات نيز علاوه بر گسترش توليد و تجارت كالاها مدنظر قرار گرفته است و استفاده از منابع جهاني هم به حمايت از محيط زيست و رشد پايدار مشروط شده است. بنابراين اگر اهداف سازمان جهاني تجارت را بخواهيم بطور خلاصه بيان كنيم عبارت خواهند بود از:

1) مديريت و نظارت بر اجراي موافقتنامه هاي امضاء شده بين اعضاء

2) مجمعي براي مذاكرات تجاري چندجانبه

3) مكانيسم حل و فصل اختلافات تجاري

4) بررسي و رزيابي سياستهاي تجاري اعضاء

5) همكاري با ديگر سازمانهاي بين المللي در زمينه مديريت اقتصاد جهاني

6) كمك به كشورهاي در حال توسعه و اقتصادهاي در حال گذار جهت برخورداري از مزاياي نظام تجارت چندجانبه

سازمان جهاني تجارت نيل به اين اهداف را بر مبناي اصولي همچون اصل عدم تبعيض، اصل آزادسازي تجاري، اصل تجارت عادلانه، اصل شفافيت، اصل رفتار ويژه و متفاوت با كشورهاي در حال توسعه تعقيب مي كند. البته بايد توجه داشت كه بر اين اصول استثنائات زيادي وارد شده است و اينطور نيست كه همه كشورهاي عضو سازمان جهاني تجارت با هر سطحي از توسعه اقتصادي و يا هر ميزان از حجم اقتصاد و تجارت به يك اندازه ملزم به رعايت اين اصول باشند.

ساختار تشكيلاتي سازمان جهاني تجارت

سازمان جهاني تجارت به عنوان يك سازمان بين المللي كه اكثر كشورهاي جهان عضو آن هستند براي انجام وظايف خود كه مديريت چندجانبه بين المللي است داراي ساختار تشكيلاتي به شرح زير است:

1)كنفرانس وزيران: كنفرانس وزيران بالاترين ركن سازمان جهاني تجارت و متشكل از وزيران ذيربط كليه كشورهاي عضو است. نشست كنفرانس وزيران كه معمولاً از وزراي بازرگاني يا وزيراني كه مسئوليت امور تجارت خارجي در كشورهاي عضو سازمان جهاني تجارت را برعهده دارند تشكيل شده و دست كم هر دوسال يكبار برگزار مي شود.

2)شوراي عمومي: شوراي عمومي كه پس از كنفرانس وزيران مهمترين ركن سازمان جهاني تجارت محسوب مي شود عهده دار امور جاري و روزمره سازمان است. طبق موافقتنامه تأسيس سازمان جهاني تجارت اين شورا كه متشكل از تمامي اعضاي سازمان جهاني تجارت است وظايف خود را در سه شكل:

الف) شوراي عمومي،

ب) هيأت حل و فصل اختلاف،

ج) هيأت بررسي سياست تجاري انجام مي دهد. شوراي عمومي در فاصله بين اجلاس هاي كنفرانس وزيران به نمايندگي از سوي كنفرانس تمامي امور مربوط به سازمان جهاني تجارت را انجام مي دهد. اين شورا چه در شكل هيأت حل و فصل اختلاف كه براي نظارت بر رويه هاي حل و فصل اختلاف اعضاء تشكيل جلسه مي دهد و چه در شكل هيأت بررسي سياست تجاري كه براي تجزيه و تحليل سياست تجاري اعضاء تشكيل جلسه مي دهد گزارشات خود را به كنفرانس وزيران ارائه مي كند.

 

3)شوراهاي بخشي: ركن بعدي سازمان جهاني تجارت شوراهاي بخشي است كه هر يك مسئوليت اداره بخش وسيعي از مسائل تجاري را بر عهده دارد و به شوراي عمومي گزارش مي دهد. تعداد اين شوراها سه مورد است كه عبارتند از:

الف) شوراي تجارت كالاها،

ب) شوراي تجارت خدمات،

ج) شوراي جنبه هاي تجاري حقوق مالكيت فكري.

4) كميته ها: هر يك از شوراهاي سطوح عالي داراي كميته هاي وابسته بخود هستند كه از نظر سلسله مراتب سازماني در مرحله بعد از اين شوراها قرار مي گيرند. اين كميته ها كه متشكل از تمامي اعضاي سازمان جهاني تجارت هستند به شوراهاي مربوطه گزارش مي دهند.

5) دبيرخانه: دبيرخانه سازمان جهاني تجارت كه مقر آن در شهر ژنو سوئيس است مسئول اداره امور اداري است عمده فعاليت دبيرخانه مربوط به مذاكرات الحاق اعضاي جديد و ارائه مشورت هاي لازم به كشورهاي متقاضي عضويت در سازمان است.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط حمید |

 

نويسنده: بدالرحيم سليمانى اردستانى

منبع: فصلنامه هفت آسمان، شماره 20

 



 

اشاره:

صهيون(1) نام تپه‏اى در اورشليم است كه در گذشته بر فراز آن قلعه‏اى به همين نام وجود داشته است. به گفته كتاب مقدس (كتاب دوم سموئيل، 5: 6ـ9)، اين قلعه را حضرت داوود در حدود قرن دهم قبل از ميلاد فتح كرد و نام آن را «شهر داود» گذاشت. بعدها اين تپه به صورت نمادى براى اورشليم و تمام سرزمين اسرائيل درآمد و به صورت عنوانى براى آن سرزمين به كار رفت.(2)

صهيونيسم(3) جنبشى است كه طرفدار بازگشت يهوديان به سرزمين فلسطين و ايجاد كشورى يهودى در اين سرزمين است. در سال 70 ميلادى كشور يهود سقوط كرد و معبد اورشليم ويران شد و يهوديان به دست روميان پراكنده شدند و از آن هنگام، آرمان بازگشت به سرزمين فلسطين و ايجاد كشور مستقل يهودى در ميان يهوديان پديد آمد، اين آرمان در زمانى كه اين قوم بيشتر تحت فشار قرار گرفتند، قوت گرفت. اما تاريخ شكل‏گيرى اين جريان به صورت نهضتى فعال و منسجم و داراى برنامه‏اى مشخص، به اواخر قرن نوزدهم برمى‏گردد و اين به هنگامى بود كه يهوديان براى نخستين بار در پرتو دموكراسى جديد غربى، طعم آزادى را چشيدند.(4)

به هر حال اين گروه به هر وسيله به آرمان خود جامه عمل پوشاند و كشور مستقل يهود را ايجاد كرد و همواره در انديشه گسترش آن بوده است. در اينجا سؤال مهم و اساسى اين است كه اين آرمان يا ادعا چه مقدار به كتاب مقدس يهودى، يعنى عهد قديم متكى است؟ به تعبير ديگر، عهد قديم درباره ارض موعود بنى‏اسرائيل چه مى‏گويد؟ بر پايه عهد قديم كه تنها متن مقدس يهوديت و تنها منبع تاريخى قرن‏هاى نخست قوم اسرائيل است، ادعاى مالكيت ارض موعود را از سوى گروهى كه خود را وارث آن مى‏دانند، چگونه مى‏توان ارزيابى كرد؟ اين نوشتار به دنبال پاسخ اين سؤال است.

در ابتدا بايد ببينيم كه اصل وعده سرزمينى خاص در عهد قديم چگونه است و سپس به بررسى اين مطلب مى‏پردازيم كه ادعاى مدعيان با توجه به آنچه در تاريخ اين قوم رخ داده، تا چه اندازه با گفته‏هاى اين كتاب انطباق دارد.

 

الف) وعده سرزمين در عهد قديم

شكى نيست كه در مجموعه‏اى كه آن را يهوديان كتاب عهد و مسيحيان عهد قديم مى‏خوانند، سخن از سرزمين موعود و وعده آن آمده است. اما در اين‏كه اين مجموعه، كه مشتمل بر ده‏ها كتاب كوچك و بزرگ است، در چه زمانى و به وسيله چه كسانى نوشته شده است، بين سنت يهودى ـ مسيحى و نقادان قديم و جديدِ متون مقدس اختلافات بسيار جدى به چشم مى‏خورد. در كوتاه‏ترين عبارت مى‏توان گفت كه سنت يهودى ـ مسيحى برآن بوده است كه كتاب‏هاى اين مجموعه را اشخاص برجسته شناخته‏شده‏اى در زمانى نزديك به يك هزاره نگاشته‏اند. براى مثال، گفته مى‏شود تورات همان كتابى است كه خداوند به موسى(ع) داد و كتاب‏هاى يوشع، داوران، سموئيل و پادشاهان را انبياى بزرگى چون يوشع، سموئيل و ارميا نگاشته‏اند؛ در حالى كه نقادان قديم و جديد زمان نگارش اين كتاب‏ها را پس از اسارت بابلى، در قرن ششم قبل از ميلاد، مى‏دانند و اين زمان قرن‏ها پس از كسانى است كه سنت يهودى ـ مسيحى اين كتاب‏ها را به آنان نسبت مى‏دهد.(5) اگر انتساب اين كتاب‏ها به افراد مورد ادعاى سنت زير سؤال برود، اين كتاب‏ها همانند ديگر كتاب‏هاى بشرى بوده و درنتيجه، سخن از ارض موعود، مانند ديگر محتويات اين متون زير سؤال مى‏رود. حتى كسانى از يهوديان مدعى‏اند كه كتاب تورات، بعد از اسارت بابلى و به دست كسانى نوشته شد كه به اسارت رفته و بازگشته بودند و در واقع، اين كتاب مطابق آرزوها و آرمان‏هاى سركوفته آنان نگاشته شده است و از اين روست كه بر سرزمين موعود تأكيد مى‏كند.(6)

در اين نوشتار از اين امور چشم‏پوشى شده است، امّا بر فرض كه انتساب اين كتاب‏ها به پيامبران الهى درست باشد، درباره سرزمين موعود از آنها چه استفاده‏اى مى‏شود؟

در تورات، سخن از سرزمين موعود با ماجراى مهاجرت حضرت ابراهيم آغاز مى‏شود. ابراهيم(ع) به فرمان خداوند از بين‏النهرين به سرزمين كنعان هجرت كرد كه خداوند او را بدانجا راهنمايى كرده بود. در آنجا خداوند بر ابراهيم ظاهر شد و فرمود: «من اين سرزمين را به نسل تو خواهم بخشيد!» (سفر پيدايش، 12: 7) و باز به او فرمود: «من همان خداوندى هستم كه تو را از شهر اور كلدانيان بيرون آوردم تا اين سرزمين را به تو بدهم» (سفر پيدايش، 15: 7). اما نكته شايسته توجه در وعده به ابراهيم اين است كه در واقع عهد و پيمانى بين او و خداوند منعقد شد. از يك طرف خداوند عهد بسته بود كه آن سرزمين خاص را به فرزندان ابراهيم بدهد، ولى وفاى به اين عهد مشروط به آن است كه طرف ديگر، يعنى ابراهيم و فرزندانش، به عهد خود وفا كنند؛ يعنى از خدا اطاعت كرده و انسان‏هاى صالحى باشند. آنان حتى بايد نماد و علامت بندگى خدا را در بدن خود ايجاد كنند:

من عهد خود را تا ابد با تو و بعد از تو با فرزندانت نسل اندر نسل برقرار مى‏كنم. من خداى تو هستم و خداى فرزندانت نيز خواهم بود. تمامى سرزمين كنعان را كه اكنون در آن غريب هستى، تا ابد به تو و به نسل تو خواهم بخشيد و خداى ايشان خواهم بود. خدا به ابراهيم فرمود: «وظيفه تو و فرزندانت و نسل‏هاى بعد اين است كه عهد مرا نگاه داريد. تمام مردان و پسران شما بايد ختنه شوند تا بدين‏وسيله نشان دهند كه عهد مرا پذيرفته‏اند. (سفر پيدايش، 17: 7ـ11).

خداوند به ابراهيم خبر مى‏دهد كه نسل او در مملكت بيگانه‏اى بندگى خواهند كرد. اما آنان سرانجام به اين سرزمين بازخواهند گشت و اين سرزمين را خواهند گرفت. و آن زمانى است كه شرارت ساكنان اين سرزمين به اوج خود رسد، اما در حال حاضر اينگونه نيست.(7) از اين سخن برمى‏آيد كه خدا يك سنت ثابت و هميشگى دارد و قومى كه شرارتش به اوج خود برسد مشمول عذاب الهى خواهد شد. عذاب ساكنان سرزمين كنعان آن است كه سرزمينشان به دست اسرائيليان افتد. اما اسرائيليان هم، چنانكه خواهيم ديد، از اين قاعده مستثنا نيستند؛ مالكيت سرزمين موعود مشروط به اطاعت از خداست و اين شرط را خداوند بعد از ابراهيم به اسحاق هم يادآورى مى‏كند:

اگر سخن مرا شنيده، اطاعت كنى با تو خواهم بود و تو را بسيار بركت خواهم داد و تمامى اين سرزمين را به تو و نسل تو خواهم بخشيد؛ چنانكه به پدرت ابراهيم وعده داده‏ام. نسل تو را چون ستارگان آسمان بى‏شمار خواهم گردانيد و تمامى اين سرزمين را به آنها خواهم داد... اين كار را به خاطر ابراهيم خواهم كرد، چون او احكام و اوامر مرا اطاعت نمود (سفر پيدايش، 26: 2ـ5).

از اين سخن برمى‏آيد كه علت وعده‏دادن آن سرزمين، اطاعت بى‏چون و چراى ابراهيم از خدا بوده است و شرط آن نيز اطاعت فرزندان او خواهد بود. سرزمين كنعان پس از اسحاق به يعقوب هم وعده داده شد.(8) هنگامى كه فرزندان يعقوب، در مصر سكنا گزيدند و تحت فشار و عذاب مصريان قرار گرفتند، خداوند حضرت موسى را برانگيخت تا آنان را نجات دهد. خداوند به موسى مى‏فرمايد كه من آمده‏ام تا بنى‏اسرائيل را از بردگى در مصر آزاد سازم و آنان را به سرزمين پهناور و حاصلخيزى ببرم كه در آن، شير و عسل جارى است.(9) ولى اين وعده هم مشروط است: حتى اگر قوم پس از فتح سرزمين موعود، باز به فساد روى آورد و فرمان‏هاى خدا را اطاعت نكند سرزمينش را از دست داده، به اسارت خواهد رفت:

اگر به من گوش ندهيد و مرا اطاعت نكنيد و قوانين مرا رد كنيد و عهدى را كه با شما بسته‏ام بشكنيد، آنگاه من شما را تنبيه خواهم كرد... من بر ضد شما برخواهم خاست و شما در برابر دشمنان خود پا به فرار خواهيد گذاشت. كسانى كه از شما نفرت دارند بر شما حكومت خواهند كرد... شهرهايتان را ويران و مكان‏هاى عبادتتان را خراب خواهم كرد... آرى، سرزمين شما را خالى از سكنه خواهم كرد و دشمنانتان در آنجا ساكن خواهند شد... بلاى جنگ را بر شما نازل خواهم كرد تا در ميان قوم‏ها پراكنده شويد. سرزمين شما خالى و شهرهايتان خراب خواهند شد... (سفر لاويان، 26: 14ـ34).

قومى‏كه خداوند آنان‏را بامعجزات شگفت‏انگيزخود، از اسارت مصر رهايى‏داده تا به سرزمين‏موعود برساند،چون ازاطاعت‏خدا سربازمى‏زنند خداونددرباره آنان مى‏فرمايد:

به حضور پرجلالم كه زمين را پر كرده است سوگند ياد مى‏كنم كه هيچكدام از آنانى كه جلال و معجزات مرا در مصر و در بيابان ديده‏اند و بارها از توكل نمودن و اطاعت كردن سرباز زده‏اند حتى موفق به ديدن سرزمينى كه به اجدادشان وعده داده‏ام نخواهند شد؛ هركه مرا اهانت كند سرزمين موعود را نخواهد ديد... به ايشان بگو... همه شما در اين بيابان خواهيد مرد. حتى يك نفر از شما كه بيست سال به بالا دارد... وارد سرزمين موعود نخواهد شد... لاشه‏هاى شما در اين بيابان خواهد افتاد. فرزندانتان به خاطر بى‏ايمانى شما چهل سال در اين بيابان سرگردان خواهند بود تا آخرين نفر شما بميرد (سفر اعداد، 14: 20ـ33).

ازتورات برمى‏آيدكه برنامه خداوند دروعده‏دادن به‏سرزمين‏كنعان بسيار سخت‏گيرانه بوده است؛ هركس به طور كامل به عهد خود با خداوند پايبند باشد و كاملاً از او اطاعت كند، شايستگى ورود به آن سرزمين را دارد. عجيب اين است كه بنا بر اين كتاب حتى حضرت موسى و هارون هم اين شايستگى را نداشته‏اند:

همان روز خداوند به موسى گفت: به كوهستان عباريم واقع در سرزمين موآب مقابل اريحا برو. در آنجا بر كوه نبو برآى و تمام سرزمين كنعان را كه به قوم اسرائيل مى‏دهم، ببين. سپس تو در آن كوه خواهى مرد و به اجداد خود خواهى پيوست؛ همان‏طور كه برادرت هارون نيز در كوه هور درگذشت و به اجداد خود پيوست، زيرا هر دوى شما در برابر قوم اسرائيل كنار چشمه مريبه قادش واقع در بيابان صين، حرمت قدوسيت را نگه نداشتيد. سرزمينى را كه به قوم اسرائيل مى‏دهم، در برابر خود، خواهى ديد، ولى هرگز وارد آن نخواهى شد (سفر تثنيه، 32: 48ـ52).

 

ب) فتح سرزمين موعود

حضرت موسى(ع) قوم اسرائيل را از مصر نجات داده و آنان را به سوى سرزمين موعود راهنمايى كرد، اما خود او آن سرزمين را فتح نكرد، بلكه خداوند او را مأمور كرد تا يوشع‏بن‏نون را به جانشينى خود برگزيند تا او قوم را وارد آن سرزمين كند.(10) حضرت موسى(ع) وفات كرد و بنى‏اسرائيل براى او عزادارى كردند و يوشع‏بن‏نون زمام امور را در دست گرفت.(11)

كتاب تورات با وفات حضرت موسى(ع) پايان مى‏يابد و كتاب بعدى، يعنى صحيفه يوشع، با اين جملات آغاز مى‏شود: «خداوند پس از مرگِ خدمتگزار خود، موسى، به دستيار او يوشع (پسر نون) فرمود: خدمتگزار من موسى درگذشته است، پس تو برخيز و بنى‏اسرائيل را از رود اردن بگذران و به سرزمينى كه به ايشان مى‏دهم برسانا (يوشع، 1: 1ـ2). بنى‏اسرائيل به رهبرى يوشع‏بن‏نون از رود اردن عبور كرده، سرزمين كنعان را فتح كردند و بين اسباط دوازده‏گانه بنى‏اسرائيل تقسيم نمودند. حضرت يعقوب دوازده پسر داشت كه نام دو تن از آنان در ميان اسباط ديده نمى‏شود؛ يكى لاوى كه فرزندان او وظيفه كهانت قوم را بر عهده داشتند و بنابراين بين ديگر اسباط پراكنده بودند و ديگرى يوسف كه به جاى او نام دو فرزندش در ميان اسباط دوازده‏گانه ديده مى‏شود. پس اسباط دوازده‏گانه بنى‏اسرائيل به ده پسر حضرت يعقوب و دو نوه او منسوبند.(12) يوشع‏بن‏نون سرزمين كنعان را بين اين اسباط دوازده‏گانه متناسب با جمعيت آنان تقسيم كرد.(13) يوشع در پايان عمر خود بنى‏اسرائيل را فراخواند و به آنان يادآورى كرد كه هرچند اكنون به سرزمين موعود رسيده، آن را فتح كرده‏ايد، اين مالكيّت هم مشروط است:

پايان عمر من فرا رسيده است و همه شما شاهد هستيد كه هرچه خداوند، خدايتان به شما وعده فرموده بود، يك به يك انجام شده است. ولى بدانيد همانطور كه خداوند نعمت‏ها به شما داده است، بر سر شما بلا نيز نازل خواهد كرد؛ اگر از دستورات او سرپيچى كنيد و خدايان ديگر را پرستش و سجده نماييد. بلى، آتش خشم او بر شما افروخته خواهد شد و شما را از روى زمين نيكويى كه به شما بخشيده است به كلى نابود خواهد كرد (يوشع، 23: 14ـ16).

بنا به مجموعه عهد قديم، بنى‏اسرائيل از زمان يوشع‏بن‏نون، كه سرزمين كنعان را فتح كرده، بر آن مسلط شدند، براى قرن‏هاى متمادى اين سرزمين را در اختيار داشتند و در زمان پادشاهانى چون داوود وسليمان آن‏را به‏اوج عظمت خود رسانيدند. براساس كتاب «اول پادشاهان»، كشور بنى‏اسرائيل در اثر روى‏آوردن سليمانِ پادشاه به زنان مشرك و ساختن بتكده براى آنان و دورى از خدا(14) و به گفته برخى از نويسندگان يهودى به خاطر ظلم و بى‏عدالتى او(15) و نيز در اثر بى‏كفايتى فرزند و جانشين سليمان، بعضى رَحُبْعام،(16) به دو كشور شمالى و جنوبى تجزيه شد. ده [يا يازده] سبط از اسباط دوازده‏گانه بنى‏اسرائيل در شمال، كشورى را به نام اسرائيل به وجود آوردند و سبط يهودا [احتمالاً سبط بسيار كوچك بنيامين] در جنوب، كشور ديگرى را به وجود آورد كه يهودا ناميده مى‏شد.

سال‏ها دو كشور شمالى و جنوبى در كنار يكديگر مى‏زيستند تا اينكه سرانجام در حدود سال 720 ق. م. كشور شمالى به وسيله آشوريان تسخير شد و اسباطى كه در آن مى‏زيستند به اسارت برده شدند و به تدريج با اقوام ديگر امتزاج كردند و استقلال قومى آنان از بين رفت.(17) كتاب «اول پادشاهان» درباره علت اسارت اين اسباط مى‏گويد:

وقتى خداوند اسرائيل را از يهودا جدا كرد، مردم اسرائيل يَرُبْعام، پسر نبات را به پادشاهى خود انتخاب كردند. بربعام هم اسرائيل را از پيروى خداوند منحرف كرده، آنها را به گناه بزرگى كشاند. اسرائيل از گناهى كه يربعام ايشان را بدان آلوده كرده بود، دست برنداشتند؛ تا اينكه خداوند همان‏طور كه به وسيله تمام انبياء خبر داده بود آنها را از حضور خود دور انداخت. بنابراين مردم، اسرائيل به سرزمين آشور تبعيد شدند (اول پادشاهان، 17: 21ـ23).

بنابراين از اواخر قرن هشتم قبل از ميلاد تاكنون هرگاه از بنى‏اسرائيل سخن گفته مى‏شود، مقصود تنها يك [يا دو [سبط از بنى‏اسرائيل است كه در هر كشور يهودا مى‏زيستند. اما سرنوشت اين سبط و كشور يهودا چندان بهتر از اسباط شمالى نبود، زيرا هرچند پس از زوال كشور شمالى بيش از صد سال به حيات خود ادامه داد، اما سرانجام در سال 586 قبل از ميلاد به وسيله پادشاه بابل، بُختُنَصَّر كشور يهودا فتح، و معبد اورشليم تخريب شد و اهالى آن به اسارت برده شدند، كتاب عهد قديم درباره علت اين اسارت مى‏گويد:

تمام رهبران، كاهنان و مردم يهودا از اعمال قبيح قوم‏هاى بت‏پرستى پيروى كردند و به اين طريق خانه مقدس خداوند را در اورشليم نجس ساختند. خداوند، خداى اجدادشان، انبياى خود را يكى پس از ديگرى فرستاد تا به ايشان اخطار نمايند، زيرا بر قوم و خانه خود شفقت داشت. ولى بنى‏اسرائيل انبياى خدا را مسخره كرده، به پيام آنها گوش ندادند و به ايشان اهانت نمودند تا اين‏كه خشم خداوند بر آنها افروخته شد؛ به حدى كه ديگر براى قوم چاره‏اى نماند.

پس خداوند پادشاه بابل را به ضد ايشان برانگيخت و تمام مردم يهودا را به دست او تسليم كرد. او به كشتار مردم يهودا پرداخت و به پير و جوان، و دختر و پسر رحم نكرد و حتى وارد خانه خدا شد و جوانان آنجا را نيز كشت. پادشاه بابل اشياى قيمتى خانه خدا را، از كوچك تا بزرگ، همه را برداشت و خزانه خانه خداوند را غارت نمود و همراه گنج‏هاى پادشاه و درباريان به بابل برد. سپس سپاهيان او خانه خدا را سوزاندند، حصار اورشليم را منهدم كردند، تمام قصرها را به آتش كشيدند و همه اسباب قيمتى آنها را از بين بردند. آنانى كه زنده ماندند به بابل به اسارت برده شدند و تا به قدرت رسيدن حكومت پارس، اسير پادشاه بابل و پسرانش بودند (دوم تواريخ ايام، 14: 20).

از اين فقره به خوبى برمى‏آيد كه چون قوم اسرائيل به عهد خود با خدا پايبند نبودند، مجازات شدند و به اسارت رفتند. همين عهد را ارمياى نبى به فرمان خداوند به مردم يادآورى مى‏كند و خطر نافرمانى از خدا را به آنان گوشزد مى‏كند:

خداوند به من فرمود كه به مفاد عهد او گوش فرا دهم و به مردم يهودا و اهالى اورشليم اين پيام را برسانم: لعنت بر آن كسى كه نكات اين عهد را اطاعت نكند؛ همان عهدى كه به هنگام رهايى اجدادتان از سرزمين مصر با ايشان بستم؛ از سرزمينى كه براى آنها همچون كوره آتش بود. به ايشان گفته بودم كه اگر از من اطاعت كنند و هرچه مى‏گويم انعام دهند، ايشان قوم من خواهند بود و من خداى ايشان! پس حال شما اين عهد را اطاعت كنيد و من نيز به وعده‏اى كه به پدران شما داده‏ام وفا خواهم نمود و سرزمينى را به شما خواهم داد كه شير و عسل در آن جارى باشد؛ يعنى همين سرزمينى كه اكنون در آن هستيد...

سپس خداوند فرمود: در شهرهاى يهودا و در كوچه‏هاى اورشليم پيام مرا اعلام كن! به مردم بگو كه به مفاد عهد من توجه كنند و آن را انجام دهند؛ زيرا از وقتى اجدادشان را از مصر بيرون آوردم تا به امروز، بارها به تأكيد از ايشان خواسته‏ام كه مرا اطاعت كنند! ولى ايشان اطاعت نكردند و توجهى به دستورات من ننمودند؛ بلكه به دنبال اميال و خواسته‏هاى سركش و ناپاك خود رفتند. ايشان با اين كار عهد مرا زير پا گذاشتند؛ بنابراين تمانم تنبيهاتى را كه در آن عهد ذكر شده بود، در حقشان اجرا كردم.

خداوند به من فرمود: اهالى يهودا و اورشليم عليه من طغيان كرده‏اند. آنها به گناهان پدرانشان بازگشته‏اند و از اطاعت من سرباز مى‏زنند؛ ايشان به سوى بت‏پرستى رفته‏اند. هم اهالى يهودا و هم اسرائيل عهدى را كه با پدرانشان بسته بودم، شكسته‏اند؛ پس چنان بلايى بر ايشان خواهم فرستاد كه نتوانند جان سالم بدر برند... (كتاب ارمياى نبى، 11: 1ـ11).

و حزقيان نبى نيز اسارت قوم و از دست رفتن سرزمين را پيش‏گويى كرده است:

بار ديگر خداوند با من سخن گفت و فرمود: اى انسان خاكى؛ به بنى‏اسرائيل بگو: اين پايان كار سرزمين شماست. ديگر هيچ اميدى باقى نمانده، چون به سبب كارهايتان، خشم خود را بر شما فرو خواهم ريخت و شما را به سزاى اعمالتان خواهم رساند (حزقيال نبى، 7: 1ـ2).

ساكنان يهودا به اسارت به بابل برده شدند و چند دهه در آنجا ماندند تا اين‏كه سرانجام در سال 538 قبل از ميلاد كورش كبير آنان را آزاد كرد و به سرزمين‏شان بازگرداند. آنان پس از اسارت، كشور خود را دوباره آباد كردند و قرن‏ها دست‏نشانده ايرانيان و يونانيان بودند تا اين‏كه سرانجام در سال 142 قبل از ميلاد، استقلال خود را به دست آوردند. اين دوره استقلال كمتر از صد سال طول كشيد تا اين‏كه در سال 63 ق. م. كشور يهودا تحت سلطه روميان قرار گرفت و بيش از يكصد سال وضع بر همين منوال گذشت تا اين‏كه سرانجام يهوديان در سال 66 ميلادى قيام كرده، به مدت چند سال با روميان به نبرد پرداختند. سرانجام در سال 70 ميلادى شهر اورشليم پس از يك ماه محاصره فتح شد. روميان شهر و معبد آن را ويران كرده، عده زيادى را به قتل رساندند. از آن زمان يهوديان پراكنده شدند و ديگر كشور مستقلى نداشتند.

يهوديان در واقع پس از پراكندگى، سه دوره را پشت سر گذاشته‏اند: در دوره اول، يعنى چند قرن اول ميلادى بيشتر تحت فشار امپراتورى روم بوده‏اند. تا آغاز قرون وسطا و رسميت‏يافتن مسيحيت در امپراتورى روم اوضاع يهود در ممالك غربى وخيم‏تر شد و اين وضعيت در طول قرون وسطا ادامه يافت. در طول اين دوره آرمان بازگشت به وطن كمابيش درميان‏يهوديان بوده‏است. درعصرجديد وبا ظهوردموكراسى وآزادى درممالك غربى عده زيادى اين آرمان‏را رد كرده، آن را نامعقول دانستند و گفتند هر يهودى در هر كشورى‏كه زندگى مى‏كند همان‏جا وطن اوست.(18) اما دراين‏ميان، عده‏اى‏كه «صهيونيست» خوانده مى‏شوند براين آرمان پافشارى كرده، خود را وارث ابراهيم(ع) مى‏دانند.

بررسى ادعا

ادعاى صهيونيست‏ها اين است كه، براساس كتاب‏مقدس، سرزمين فلسطين به قوم اسرائيل وعده داده شده و بر اساس همين كتاب اين وعده محقق شده و اين قوم قرن‏ها بر اين سرزمين سلطه داشتند و آن را آباد كردند. تاريخ نشان مى‏دهد كه اين قوم به زور امپراتورى روم از اين سرزمين رانده شده‏اند؛ پس حق دارند كه به سرزمين خود بازگردند و كشور خود را دوباره بسازند.

ما در چند محور مى‏توانيم اين ادعا را بررسى كنيم:

1. در سال 70 ميلادى، روميان شهر اورشليم را ويران كردند و يهوديان را پراكنده ساختند. از آن زمان 1934 سال مى‏گذرد. از آن زمان تاكنون يهوديان در مناطق مختلفى زيسته، و در بسيارى از مناطق از آزادى و رفاه برخوردار بوده‏اند و هرچند در قرون وسطا در ممالك غربى در فشار بوده‏اند، در همين زمان در كشورهاى اسلامى آزادانه زندگى كرده و از حقوقى برابر با مسلمانان برخوردار بودند.(19) حتى در ممالك غربى هم پس از قرون وسطا و در سده‏هاى اخير از آزادى و برابرى برخوردار شده‏اند. حال سؤال اين است كه آيا هيچ گروهى مى‏تواند مدّعى سرزمينى شود كه در گذشته‏هاى دور ساكن يا صاحب آن بوده است؟ به گفته كتاب مقدس، قبل از بنى‏اسرائيل كنعانيان در اين سرزمين ساكن بوده‏اند؛ و آيا كسانى مى‏توانند امروز ادعا كنند كه ما بازمانده كنعانيان هستيم و مى‏خواهيم سرزمين خود را پس بگيريم؟ منطق انسان‏هاى امروزى اين است كه وطن هر كسى خاك و سرزمينى است كه در آن متولد شده است و ادعاى كسى مبنى بر اينكه صدها سال قبل اجداد من در منطقه‏اى مى‏زيسته‏اند و صاحب سرزمينى بودند در نظرشان موجه نمى‏نمايد.

2. همان‏طور كه گذشت، بر اساس كتاب مقدس وعده سرزمين كنعان مشروط به اطاعت و فرمانبردارى از خدا بوده است. حتى كسانى كه حضرت موسى(ع) آنان را با وعده سرزمين موعود از مصر بيرون آورد، چون از خدا نافرمانى كردند، از ورود به آن سرزمين منع شدند و خداوند آنان را به مدت چهل سال در بيابان سرگردان كرد تا همه آنان بميرند و نسل بعدى وارد آن سرزمين شود.(20) به گفته تورات حتى موسى و هارون شايستگى ورود به آن سرزمين را نداشتند؛ چرا كه گناه كرده بودند.(21) پس از ورود اين قوم به آن سرزمين و فتح آن، بارها پيامبران الهى به آنان گوشزد كردند كه شما با خدا عهدى داريد و اگر آن عهد را نگاه نداريد سرزمينِ شما از شما گرفته مى‏شود و آواره مى‏شويد. همان‏طور كه از كتاب‏مقدس نقل شد، همه آوارگى‏ها و بدبختى‏هاى اين قوم در طول تاريخ به خاطر شكستن عهدشان با خدا بود و به سبب همين عهدشكنى و فسق و فجور، كشور بنى‏اسرائيل تجزيه شد. بعدها به همين سبب اسباطى كه در شمال در كشور اسرائيل مى‏زيستند به اسارت برده شده، حتى هويت قومى خود را از دست دادند و در تاريخ نشانى از آنها باقى نماند. سبط يهودا [و احتمالاً بنيامين] نيز كه در جنوب، در كشور يهودا مى‏زيستند، در اثر نافرمانىِ خدا و فسق و فجور به اسارت برده شدند و كشورشان ويران شد. تا آنجا كه از تاريخ بنى‏اسرائيل در كتاب عهد قديم برمى‏آيد، اين يك اصل عام و فراگير است كه همه بدبختى‏هاى اين قوم ناشى از نافرمانى از خدا بوده است. ماجراى آوارگى بزرگ يهود در سال 70 ميلادى به وسيله روميان، هرچند در كتاب مقدس نيامده، از اين قاعده مستثنا نيست؛ چرا كه در سراسر اين كتاب اين نكته را انبيا بارها تكرار كرده‏اند كه هرگاه عهد خدا را رعايت نكنيد چنين و چنان خواهد شد.

اما نكته شايسته توجه در اين باره اين است كه بنا به كتاب‏مقدس هرگاه اين قوم عهد خداوند را رعايت نمى‏كرد، خداوند آنان را مجازات مى‏كرد و گاه آنان را زيرسلطه بيگانگان قرار مى‏داد يا از سرزمينشان آواره مى‏كرد. اما برطرف شدن اين بلا و مجازات زمانى بوده است كه قوم توبه مى‏كرده و از كرده خويش پشيمان مى‏شد و به عمل به عهد با خداوند بازمى‏گشته است. و چون قوم در درگاه خداوند ناله مى‏كرده خداوند كسى را براى نجات آنان مى‏فرستاده است.

وقتى بنى‏اسرائيل در اسارت بابلى بودند خداوند به واسطه ارمياى نبى به آنان مى‏گويد:

اگر با تمام وجود مرا بطلبيد مرا خواهيد يافت. بلى، يقينا مرا خواهيد يافت و من به اسارت شما پايان خواهم بخشيد و شما را از سرزمين‏هايى كه شما را به آنجا تبعيد كرده‏ام جمع كرده، به سرزمين خودتان بازخواهم آورد. ولى حال چون انبياى دروغين را در ميان خود راه داده‏ايد و مى‏گوييد كه خداوند آنها را فرستاده است من نيز... قطحى و وبا خواهم فرستاد و ايشان را مانند انجيرهاى گنديده‏اى خواهم ساخت كه قابل خوردن نيستند و بايد دور ريخته شوند! آنها را در سراسر جهان سرگردان خواهم كرد؛ در هر سرزمينى كه پراكنده‏شان سازم، موردنفرين و مسخره و ملامت واقع خواهند شد و مايه وحشت خواهند بود، چون نخواستند به سخنان من گوش فرا دهند؛ با اينكه بارها به وسيله انبياى خود با ايشان صحبت كردم (ارميا، 29: 13ـ19).

و نيز از طريق حزقيال نبى به قوم مى‏گويد:

اگر با تمام وجود مرا بطلبيد مرا خواهيد يافت. بلى، يقينا مرا خواهيد يافت و من به اسارت شما پايان خواهم بخشيد و شما را از سرزمين‏هايى كه شما را به آنجا تبعيد كرده‏ام جمع كرده، به سرزمين خودتان باز خواهم آورد. ولى حال چون انبياى دروغين را در ميان خود راه داده‏ايد و مى‏گوييد كه خداوند آنها را فرستاده است من نيز... قحطى و وبا خواهم فرستاد و ايشان را مانند انجيرهاى گنديده‏اى خواهم ساخت كه قابل خوردن نيستند و بايد دور ريخته شوند! آنها را در سراسر جهان سرگردان خواهم كرد، در هر سرزمينى كه پراكنده‏شان سازم، مورد نفرين و مسخره و ملامت واقع خواهند شد و مايه وحشت خواهند بود، چون نخواستند به سخنان من گوش فرا دهند؛ با اينكه بارها به وسيله انبياى خود با ايشان صحبت كردم (ارميا، 29: 13ـ19).

و نيز از طريق حزقيال نبى به قوم مى‏گويد:

وقتى گناهانتان را پاك سازم، دوباره شما را به وطنتان اسرائيل مى‏آورم و ويرانه‏ها را آباد مى‏كنم (حزقيال، 36: 33).

و نيز مى‏گويد:

خداوند مى‏فرمايد: «قوم‏هاى ديگر به شما طعنه مى‏زنند و مى‏گويند: «اسرائيل سرزمينى است كه ساكنان خود را مى‏بلعد!» ولى من كه خداوند هستم، مى‏گويم كه آنها ديگر اين سخنان را به زبان نخواهند آورد، زيرا مرگ و مير در اسرائيل كاهش خواهد يافت. آن قوم‏ها ديگر شما را سرزنش و مسخره نخواهند كرد، چون ديگر قومى گناهكار و عصيانگر نخواهيد بود. اين را من كه خداوند هستم مى‏گويم (حزقيال، 36: 13ـ15).

از فقرات فوق برمى‏آيد كه علت بدبختى و تبعيد، گناه و فساد قوم بوده است و چون آنان به راه خدا بازگشتند، خداوند هم آنان را نجات داد. اما در برخى از فقرات امر به گونه ديگرى است:

پيغام ديگرى از جانب خداوند بر من نازل شد: اى انسان خاكى، وقتى بنى‏اسرائيل در سرزمين خودشان زندگى مى‏كردند، آن را با اعمال زشت خود نجس نمودند. رفتار ايشان در نظر من مثل يك پارچه كثيف و نجس بود. مملكت را با آدم‏كشى و بت‏پرستى آلوده ساختند. به اين دليلى بود كه من خشم خود را بر ايشان فرو ريختم. آنان را به سرزمين‏هاى ديگر تبعيد كردم و به اين طريق ايشان را به سبب تمام اعمال و رفتار بدشان مجازات نمودم. اما وقتى در ميان ممالك پراكنده شدند، باعث بى‏حرمتى اسم قدوس من گشتند، زيرا قوم‏هاى ديگر درباره ايشان گفتند: «اينها قوم خدا هستند كه از سرزمين خود رانده شده‏اند.» من به فكر اسم قدوس خود هستم كه شما آن را در بين قوم‏هاى ديگر بى‏حرمت كرده‏ايد. پس به قوم اسرائيل بگو من كه خداوند هستم مى‏گويم شما را دوباره به سرزمينتان بازمى‏گردانم، ولى اين كار را نه به خاطر شما، بلكه به خاطر اسم قدوس خود مى‏كنم كه شما در ميان قوم‏ها آنان را بى‏حرمت نموده‏ايد... (حزقيال، 36: 16ـ22).

بنا به هر دو بيان، چه اسارت قوم و چه پايان آن، به عمل قوم برمى‏گردد، اما به هرحال اين خداست كه مجازات مى‏كند و باز خداست كه مى‏بخشد؛ پس هردو برنامه الهى است. حتى عاملان مجازات و عاملان رفع آن مأموران الهى هستند. در كتاب‏مقدس درباره آغاز اسارت بابلى آمده است: «پس خداوند پادشاه بابل را به ضد ايشان برانگيخت و تمام مردم يهودا را به دست او تسليم كرد» (دوم تواريخ ايام، 36: 17). و درباره پايان اسارت آمده است: «در سال اول سلطنت كورش، امپراتور پارس، خداوند آنچه را كه توسط ارمياى نبى فرموده بود به انجام رسانيد. او كورش را بر آن داشت تا فرمانى صادر كند... اين است متن آن فرمان: «من، كورش، امپراتور پارس اعلام مى‏دارم كه خداوند، خداى آسمان‏ها... به من امر فرموده كه براى او در شهر اورشليم كه در سرزمين يهود است خانه‏اى بسازم. پس از اتمام، يهوديانى كه در سرزمين من هستند هركه بخواهد مى‏تواند به آنجا بازگردد. خداوند، خداى اسرائيل همراه او باشد» (همان، 36: 22ـ23).

و نيز همان‏طور كه گذشت خداوند قبل از اسارت، به‏وسيله انبيا از آن خبر داده بود و همچنين قبل از پايان آن، انبياى الهى پايان آن را وعده دادند. باز همان‏طور كه گذشت، حتى قبل از فتح آن سرزمين اولاً بايد شرارت قوم ساكن در آن سرزمين به اوج خود برسد و قبل از آن نمى‏توان وارد آن سرزمين شد.(22) و ثانيا بايد واردشوندگان انسان‏هاى صالحى باشند و بنى‏اسرائيل براى كسب اين آمادگى به مدت چهل‏سال، در بيابان سرگردان شدند ويك نسل خطاكار مرد و نسل بعدى وارد شدند. ثالثا اين امر بايد به دست پيامبر خداوند يوشع‏بن‏نون صورت گيرد و اينگونه نيست كه افراد قوم بتوانند خودسرانه آن را انجام دهند.

بر پايه كتاب مقدس، پراكندگى قوم در سال 70 ميلادى مجازات الهى بود و بنابراين، تكرار آنچه در موارد قبل رخ داده، ضرورى بود. اين‏گونه نيست كه قوم هرگونه و هر زمان كه خواست، سرزمين را تحت سلطه خود درآورد و هرچه خواست با ساكنان آن انجام دهد. اين برنامه بايد به دست خداوند صورت گيرد. حتى در زمان حضرت موسى وقتى قوم مى‏خواهد خودسرانه به آن سرزمين حمله كند، آن حضرت آنان را منع مى‏كند: «نرويد، زيرا دشمنانتان شما را شكست خواهند داد، چون خداوند با شما نيست... خداوند با شما نخواهد بود، زيرا شما از پيروى او برگشته‏ايد» (سفر اعداد، 14: 42ـ43).

3. همان‏طور كه گذشت خداوند به حضرت ابراهيم وعده داد تا سرزمين كنعان را به فرزندان او بدهد. از تورات برمى‏آيد كه اين وعده نه براى همه فرزندان ابراهيم، بلكه فرزندان اسحاق، و نه براى همه فرزندان اسحاق، بلكه فرزندان يعقوب است كه خداوند او را «اسرائيل» مى‏خواند و فرزندان او بنى‏اسرائيل ناميده مى‏شوند. قبلاً گذشت كه پس از فتح سرزمين موعود به دست يوشع‏بن‏نون، اين سرزمين بين اسباط دوازده‏گانه بنى‏اسرائيل تقسيم شد. پس هم مطابق وعده‏اى كه داده شده بود و هم مطابق آنچه در عرصه واقعيت رخ داد اسباط دوازده‏گانه مالك آن سرزمين گشتند.

اما نكته قابل توجه اين است كه همان‏طور كه گذشت از اين اسباط دوازده‏گانه، ده سبط، كه در كشور شمالى مى‏زيستند، در اسارت آشوريان بودند و بعدها هويت قومى خود را از دست دادند و در اقوام و ملل ديگر منطقه حل شدند. جالب اين است كه، به گفته كتاب‏مقدس، هنگام تجزيه مملكت بنى‏اسرائيل تنها يك سبط براى فرزند حضرت سليمان باقى مانده بود: «با اين حال به خاطر خدمتگزارم داود و به خاطر شهر برگزيده‏ام اورشليم، اجازه مى‏دهم كه پسرت فقط بر يكى از دوازده قبيله اسرائيل سلطنت كند» (اول پادشاهان، 11: 12ـ13). و در همان باب خداوند به يَرُبعام مى‏گويد: «سلطنت را از پسر سليمان مى‏گيرم و ده قبيله را به تو واگذار مى‏كنم، اما يك قبيله را به پسر او مى‏دهم» (همان: 35ـ36). اما در باب بعدى وقتى كشور تجزيه مى‏شود (و سبط يهود و بنيامين تحت حكومت رَجُبعام، پسر حضرت سليمان هستند،(23) مفسران كتاب مقدس هريك به گونه‏اى تلاش كرده‏اند اين مشكل را حل كنند. برخى گفته‏اند از اين جهت در باب يازدهم سخن از يك سبط است كه سبط بنيامين به سبط يهودا ملحق شده بود.(24) ديگرى مى‏گويد سبط بنيامين با سبط داوود [يهودا] ارتباط يافته بود و اين دو به يك سبط تبديل شده بودند.(25) اما مشكل اين دو نظريه اين است كه با آيه 13 از باب 11 كتاب اول پادشاهان نمى‏سازد، چراكه در آنجا آمده است: «فقط بر يكى از دوازده قبيله».

در برخى از كتاب‏هاى تفسيرى آمده است كه در اين‏كه سبط بنيامين از قبايل شمالى به حساب آورده شود يا جنوبى، هميشه شك و ترديد وجود داشته، و اين‏كه قبايل شمالى ده عدد، و قبايل جنوبى يك عدد شمرده شدند شايد علتش ماجرايى باشد كه در باب بيستم از كتاب داوران آمده است.(26) در آنجا آمده است كه كسانى از سبط بنيامين دست به گناهى وحشتناك زدند و بقيه اسباط بنى‏اسرائيل با آنها جنگيدند و همه افراد آن از مرد و زن و كودك را كشتند و تنها چند مرد باقى ماندند كه حتى براى آنان يك زن وجود نداشته است، پس تعداد افراد اين سبط بسيار كم بوده است.

بنابراين اگر سرزمين موعود از آنِ فرزندان يعقوب است، پس به صورت قطعى نمى‏توان ادعا كرد كه بيش از يك سبط از اسباط دوازده‏گانه به صورت متمايز از ديگر اقوام و با هويت مشخص قومى باقى مانده است و از آنجا كه بقيه اسباط هم در اقوام و ملل آن نواحى حل شدند، پس آنان هم در آن سرزمين حق دارند، چراكه فرزندان ابراهيم و يعقوب هستند. و اگر اين يك سبط، ادعايى راجع به آن سرزمين داشته باشد حق او 121 كل سرزمين بوده است.

اما از كتاب مقدس برمى‏آيد كه از همين يك سبط كه از چند قرن قبل از ميلاد باقى مانده است عده قابل توجهى به اديان و فرهنگ‏هاى ديگر متمايل شدند و از آيين و فرهنگ خود دست برداشتند. فقرات بسيارى از عهد قديم حكايت از اين دارد كه انبيا و بزرگان بنى‏اسرائيل، چه در دوره اسارت بابلى و چه پس از آن، از گرايش قوم به خدايان بيگانه مى‏ناليدند. پس كسانى كه به اديان و خدايان ديگر گراييدند نيز چون فرزندان ابراهيم و يعقوب هستند و نسبت به اين سرزمين حق دارند. از اين گذشته مجموعه عهد جديد و كتاب‏هاى تاريخى نشان مى‏دهند كه عده زيادى از يهوديان به حضرت عيسى گرويده و مسيحى شدند. همچنين بعدها عده قابل توجه ديگرى از آنان به دين اسلام درآمدند و اينان نيز چون فرزندان يعقوبند، پس به آن سرزمين حق دارند. بنابراين، بسيار منصفانه است اگر كسى بگويد از آن يك سبط هم نبايد بيش از نيمى باقى مانده باشد. پس بايد رقم قبلى 12/1 را نصف كنيم.

باز از همين تعداد باقى‏مانده، كه در سراسر دنيا پراكنده‏اند، همه مدعى چنين حقى نيستند و تنها صهيونيست‏ها ـ و نه همه يهوديان ـ مدعى اين سرزمين‏اند. هرچند نمى‏توان آمار دقيقى از دو گروه ارائه داد، با اين‏همه، كم نيستند كسانى كه آرمان‏هاى صهيونيستى را رد كرده، خواهان آنند كه در هر جاى دنيا كه هستند با ديگران در صلح و صفا زندگى كنند و حتى برخى از اينان شعارشان اين است كه با پايان يافتن صهيونيسم، صلح تحقق مى‏يابد.(27) پس صهيونيست‏ها حتى نماينده همه يهوديانى كه امروزه در سراسر جهان زندگى مى‏كنند، نيستند.

شايد اگر به شمار بنى‏اسرائيل در زمان حضرت موسى(ع) توجه كنيم، آنچه گفته شد به واقعيت نزديك مى‏شود. به گفته كتاب تورات حضرت موسى از اسباط بنى‏اسرائيل، غير از سبط لاوى، تعداد 550/603 نفر مرد جنگىِ بيست سال به بالا را سرشمارى كرد.(28) پس بايد كل جمعيت بنى‏اسرائيل در آن زمان بيش از چهار ميليون نفر بوده باشد. بنى‏اسرائيل طى چهار قرن، از 12 نفر به چهار ميليون نفر رسيدند. اكنون حدود سى و سه قرن از زمان حضرت موسى(ع) مى‏گذرد و تعداد يهوديان جهان كم‏تر از پانزده ميليون نفرند. آيا قومى كه چند همسرى در آن رواج داشته و تعداد فرزندان هر خانواده، به گفته كتاب مقدس، بسيار زياد بوده است، بعد از سى و سه قرن چه تعداد بايد باشند؟ اگر گفته شود كه شايد در اثر كشتارها و قتل‏عام‏ها تعدادشان كم شده است، در پاسخ گفته مى‏شود كه هيچ كشتار و فشارى در تاريخ اين قوم سخت‏تر از فشار و كشتار فرعون نبوده كه قبل از حضرت موسى(ع) رخ داده است.

پس چاره‏اى نيست جز اينكه بپذيريم كسانى كه امروزه خود را فرزند يعقوب مى‏دانند، نسبت به تعداد واقعى فرزندان يعقوب كه به صورت نامشخص در جهان و سرزمين فلسطين و نواحى اطراف آن زندگى مى‏كنند، بسيار ناچيزند. و اگر اين سرزمين ملك فرزندان يعقوب است، پس بايد همه در آن سهيم باشند، پس راهى جز اين نمى‏ماند كه ساكنان بومى آن منطقه در صلح و آرامش باهم زندگى كنند.

4. ممكن است گفته شود كه سرزمين موعود از آنِ فرزندان يعقوب است، اما به شرط اين‏كه به ديانت موسوى پايبند باشند. پس وارث و مالك سرزمين كنعان كسى است كه اولاً از نسل ابراهيم و يعقوب باشد و ثانيا ديانت حضرت موسى را پذيرفته، به آن پايبند باشد. پس اسباط شمالى كه به تدريج در اقوام ديگر حل شده، ديانت موسوى را رها كردند و كسانى كه از سبط يهودا قبل يا بعد از اسارت بابلى به خدايان اقوام ديگر روى آوردند و نيز كسانى كه مسيحى يا مسلمان شدند ـ چون ديگر به ديانت موسى(ع) پايبند نيستند، پس از ارض موعود سهمى ندارند. پس، بنا به كتاب‏مقدس، تنها يهوديانِ امروزى مالك اين سرزمين هستند.

در پاسخ مى‏گوييم كه تورات از حضرت موسى نقل مى‏كند كه آمدن پيامبرى را وعده داده است. او خطاب به قوم مى‏گويد: «يهوه، خدايت، نبى‏اى را از ميان تو از برادرانت مثل من براى تو مبعوث خواهد گردانيد او را بشنويد، (سفر تثنيه، 18: 15) و باز مى‏گويد: «و خداوند به من گفت آنچه گفتند نيكو گفتند. نبى‏اى را براى ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمايم به ايشان خواهد گفت و هركسى كه سخنان مرا كه به اسم من گويد نشنود من از او مطالبه خواهم كرد». (همان، 17ـ19).

پس شكى نيست كه حضرت موسى(ع) آمدن پيامبر بزرگى را وعده داده و با تأكيد فراوان به بنى‏اسرائيل دستور داده است كه از آن پيامبر اطاعت و پيروى كنند. مسيحيان مى‏گويند اين پيامبر حضرت عيسى(ع) بوده و مسلمانان مى‏گويند اين پيامبر حضرت محمد(ص) بوده است. در اينجا، به هيچ‏روى به اين بحث نمى‏پردازيم. سخنِ ما اين است كه براساس اين سخنِ حضرت موسى(ع)، زمانى پيامبرى خواهد آمد. حال سؤال اين است كه زمانى كه آن پيامبر مى‏آيد، آيا همه بنى‏اسرائيل از او اطاعت و پيروى مى‏كنند؟ مسلما جواب منفى است و هيچ‏گاه در طول تاريخ چنين چيزى رخ نداده است. در اين صورت، سرزمين موعود از آنِ كدام دسته است. مسلما بايد گفته شود كه از آنِ دسته‏اى است كه از آن پيامبر اطاعت كرده است. ولى باز دسته‏اى كه اطاعت نمى‏كند مى‏گويد كه اين فرد همان پيامبرى نيست كه حضرت موسى وعده داده بود و بنابراين خود را مالك آن سرزمين مى‏دانند و گروهى را كه از آن پيامبر پيروى كرده، از دين موسى خارج مى‏دانند. پس اين نزاع هيچ‏گاه حل‏شدنى نيست؛ چنان‏كه كسانى كه از حضرت عيسى پيروى كردند، خود را پيروان واقعى حضرت موسى مى‏دانند و پيروان پيامبر اسلام نيز خود را پيروان واقعى حضرت موسى مى‏دانند. كدام مرجع و نهادى مى‏تواند اين نزاع را حل كند؟ پس راهى نيست جز اينكه پيروان همه اديان، چه يهودى، چه مسيحى و چه مسلمان، به همان صورت و بافتى كه در آن منطقه مى‏زيستند، با صلح و دموكراسى واقعى به زندگى خود ادامه دهند و اگر يكى از اين گروه‏ها مدعى باشد كه اين سرزمين تنها از آنِ اوست، منطقه هيچ‏گاه روى صلح و آرامش را نخواهد ديد و اين همان چيزى است كه در يكى از تظاهرات يهوديانِ مخالف با صهيونيسم، بر روى پلاكاردى در دست يك روحانى يهودى نوشته شده بود: «پايان صهيونيسم = صلح».(29)

 

كتابنامه

1. ابا ابان، قوم من، تاريخ بنى‏اسرائيل، بهودا بروخيم، تهران، 1358.

2. الفغالى، بولس، المجموعة الكتابية، ج5، التاريخ الاستراعى، انتشارات المكتبة البولسية، بيروت، 1992.

3. برگ، اورهام، «عدالت و اخلاق در صهيونيسم» در مجله افق بينا (نشريه انجمن كليميان ايران) شماره 21.

4. جمعى از نويسندگان، السنن القويم فى تفسير العهد القديم، ج4، مجمع الكنائس فى الشرق المارونى، بيروت، 1973.

5. كتاب مقدس، انجمن كتاب مقدس ايران.

6. كتاب مقدس، (ترجمه تفسيرى) انجمن بين‏المللى كتاب مقدس، 1995م.

7. كلاير من، ژيلبرت و ليبى، تاريخ قوم يهود، ترجمه مسعود همتى، تهران، انجمن فرهنگى او تصوهتورا گنج دانش ايران، 1347.

8. گروهى از نويسندگان، واژه‏هاى فرهنگ يهود، ترجمه جمعى از مترجمان، تل‏آويو، انجمن جوامع يهودى، 1997.

9. لوى، حبيب، تاريخ يهود ايران، يهودا بروخيم، تهران، 1334.

10. يتيس، كايل، «دين يهود»، در جهان مذهبى، ترجمه دكتر عبدالرحيم گواهى، ج2، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، 1374.

11. Douglas, J. D: The New International Dictionary of the Bible, Re'ency Reference Library, U. S. A, 1987.

12. Neusner, Jacob, Judaism in our Religons, Ed. Arvind sharma, Harpersanfarancisco, 1993.

13. The Interpreter's Bible, V. 3, Nashville, pr. 13, 1991.

 

پی­نوشت:

1. Zion

2 . واژه‏هاى فرهنگ يهود، ص178.

3. Zionism

4 . يتيس، كابل، «دين يهود»، در جهان مذهبى، ج3، ترجمه عبدالرحيم گواهى، ص660ـ661.

5. The New International Dictionary of the Bible, (مدخل مربوط به هر كتاب)

6. Neusner, Jacob, Judaism in our Religions, p. 313-315.

7 . سفر پيدايش، 15 : 16.

8 . سفر پيدايش، 35 : 12.

9 . سفر خروج، 3 : 7ـ8 و 17.

10 . ر.ك: سفر تثنيه، 31: 1ـ8.

11 . ر.ك: سفر تثنيه، باب 34.

12 . ر.ك: سفر اعداد، باب اول.

13 . ر.ك: سفر اعداد، باب‏هاى 13 تا 19.

14 . ر.ك: اول پادشاهان، باب يازدهم.

15 . اباابان، قوم من؛ تاريخ بنى‏اسرائيل، ص47؛ لوى، حبيب، تاريخ يهود ايران، ص75

16 . ترديدها به خاطر عبارات كتاب اول پادشاهان، باب‏هاى يازدهم و دوازدهم است. در اين باره بعدها مفصل‏تر بحث خواهد شد.

17 . ر.ك: اول پادشاهان، باب هفدهم؛ اباابان، قوم من؛ تاريخ بنى‏اسرائيل، ص55ـ58.

18 . ژيلبرت و ليبى، كلاپرمن، تاريخ قوم يهود، ج3، ص264ـ267.

19 . همان، ج2، ص263ـ266 و ج3، ص13ـ15؛ ابا ابان، قوم من، تاريخ بنى‏اسرائيل، ص177ـ178.

20 . ر.ك: سفر اعداد، باب 14.

21 . ر.ك: سفر تثنيه، باب 32.

22 . ر.ك: سفر پيدايش، 15: 16.

23 . اول پادشاهان، 12: 21.

24 . السنن القويم فى تفسير اسفار العهد القديم، جلد چهارم، ص304.

25 . المجموعة الكتابية، ج5؛ التاريخ الاشتراعى، ص431.

26. The Interpreter's Bible, Vol. 3, p. 105.

27 . مجله افق بينا (نشريه انجمن كليميان ايران)، شماره 21، ص41.

28 . ر.ك: سفر اعداد، باب اول.

29 . مجله افق بينا (نشريه انجمن كليميان ايران)، شماره 21، ص41.

http://www.bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=16048

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط حمید |

ترجمه: عبدالهادي طرفي

درگذشت مامون الهضيبي رهبر «اخوان المسلمين» مي تواند دوباره بحث و جدل داخلي اين گروه را كه قبل از انتخابات او به سمت رهبري اخوان المسلمين در جريان بود تكرار كند. آن بحث و جدل ها بر ضرورت تغيير و تحول در درون جنبش اخوان المسلمين كه بزرگ ترين جنبش اسلام گراي مصر است متمركز بود. اخوان المسلمين در كشورهاي عربي و در نقاط ديگر جهان شاخه هايي دارد كه زيرنظر «تشكل هاي جهاني اخوان المسلمين» اداره مي شوند.

از ابتداي حيات اين گروه تاكنون ۶ نفر منصب رهبري اين جنبش را برعهده گرفته بودند؛ حسن البنا (۱۹۲۸)، حسن الهضيبي (۱۹۵۱)، عمرالتلمساني (۱۹۷۴)، محمد حامد ابونصر (۱۹۸۶)، مصطفي مشهور (۱۹۹۶) و مامون الهضيبي (۲۰۰۲). يكي از ويژگي هاي بارز اين شش تن اين است كه همه آنها از ريش سفيدان اين جنبش به شمار مي آمدند. همين امر باعث شده كه موضوع تغيير و تحول توسط آن دسته از افراد وابسته به اين جنبش كه هيچ راه نفوذي به رهبري آن ندارند مطرح شود. طرفداران تغييرات در جنبش اخوان المسلمين بر وجود بحران در رهبري جنبش و پرهيز از راهكارهاي سنتي در انتخاب رهبران تاكيد مي كنند. آنها خواهان ايجاد تغييراتي در اصول و قواعد گذشته ساختار و برنامه هاي آن هستند. برنامه هاي كلي كه به نظر آنها بايد تغيير يابد شامل اين دو لايحه اساسي است. لايحه اول قانون اساسي اخوان المسلمين در مصر كه در ۸/۹/۱۹۴۵ توسط مجمع عمومي اين جنبش صادر شد و در تاريخ ۳۰/۱/۱۹۴۸ تعديل گرديد. لايحه دوم «قانون عمومي جنبش اخوان المسلمين» است كه در تاريخ ۲۹/۷/۱۹۸۲ تدوين شد كه قانون بين المللي جنبش در آن به تفصيل بيان شده ودر دوره رهبري مصطفي مشهور تصويب گرديد.

«محمدبن المختار الشنقيطي» پژوهشگر موريتانيايي كه در آمريكا به سر مي برد در بررسي اين دو لايحه مي گويد: «بررسي دقيق اين دو سند نشان مي دهد كه ساختار رهبري اخوان المسلمين و شاخه هاي بين المللي آن داراي اشكال است.» او اين اشكال را در موارد ذيل خلاصه مي كند: «اشكال در اصول قانوني رهبري جنبش از آغاز تاكنون؛ چرا كه هيات موسس اخوان المسلمين به خود حق دائم داده و ديگر اعضاي غير عضو در هيات موسس را از هرگونه حق در تغيير آن يا دخالت در انتخاب رهبر، محروم ساخته است. اين دو لايحه هيچ گونه اشاره اي به برگزاري انتخابات يا تغيير اعضاي هيات موسس نكرده بلكه در اين دو لايحه و ماده ۳۳ آئين نامه اين تشكل آمده است كه: «هيات موسس از كساني تشكيل مي شود كه سابقه فعاليت آنها در اين جنبش از ديگران بيشتر است» هيات موسس تا سال ۱۹۵۴ كه به دستور جمال عبدالناصر اين تشكل منحل اعلام شده بود از ۱۰۰ الي ۱۵۰ نفر تشكيل مي شد. بعد تعداد آنها كاهش يافت تا اينكه در سال ۱۹۸۶ به ۶۰ نفر رسيد.

طرفداران تغيير و تحول در اين جنبش مي گويند جنبش اخوان المسلمين در سال ۱۹۲۸، چهار سال بعد از سقوط خلافت اسلامي عثماني در تركيه جهت تشكيل يك مركز هماهنگي براي رويارويي با غرب تاسيس شد. آنها تأكيد مي كنند كه اين جنبش در طول فعاليت طولاني خويش از دستيابي به هدف خويش يعني رسيدن به حاكميت ناكام ماند. آنها سعي مي كنند دليل اين ناكامي را موشكافي كنند و بگويند كه سبب ناكامي آنها به عقيده و ايمان شان برنمي گردد بلكه دليل اصلي آن بر سر محور تشكيلات و نحوه اداره جنبش مي چرخد. طبق گفته «ابوالعلاء ماضي» پژوهشگر مصري، آنها سعي مي كنند علت اصلي را در موضوع حضور قانوني اين جنبش در مصر بررسي كنند. اين جنبش از نظر قانوني مراحل ذيل را از سر گذرانده است:

- هنگام تاسيس در سال ۱۹۲۸، اخوان المسلمين به عنوان يك تشكل فراگير اسلامي مطرح بود و فعاليت آنها طبق قانوني كه در سال ۱۹۲۳ تدوين شده بود انجام مي شد. در آن دوران اين جنبش به عنوان يك تشكل عقيدتي، تربيتي و اجتماعي مطرح بود كه حق داشت در زمينه اقتصاد نيز فعاليت كند. حسن البنا براي تصري رهبري اخوان المسلمين دوباره انتخاب شده بود.

- در طول دوران حكومت جمهوري مصر قانون اساسي دوباره تعديل شد. يك بار در سال ۱۹۵۶ كه اخوان المسلمين منحل اعلام گرديد و يكبار در دوره رياست جمهوري انورسادات در سال ۱۹۷۱. در اين دوره بود كه قانون جز در موارد ذيل به هيچ تشكلي اجازه فعاليت نمي داد؛ يا اينكه اين تشكل ها طبق قانون احزاب فعاليت حزبي داشته باشند يا اينكه طبق قانون جمعيت هاي خيريه به امور خيريه بپردازند و اين در حقيقت بدين معني بود كه فعاليت اخوان المسلمين طبق ساختار قديمي آن محال است. پس بايد تعيين شود كه حيطه فعاليت اين تشكل چيست؛ آيا اين تشكل يك حزب سياسي است يا يك جمعيت خيريه؟ در آن دوران انورسادات پيشنهاد كرده بود كه اخوان المسلمين به فعاليت حزبي روي آورند و از اسم ديگري غير از اخوان المسلمين استفاده كنند.

مامون الهضيبي آخرين رهبر اين جنبش همواره تاكيد مي كرد كه هرگونه تغيير داخلي در حال حاضر خطر بزرگي براي جنبش به حساب مي آيد. او به طرفداران تغيير و تحول در ساختار اخوان المسلمين مي گفت: اين تشكل نمي تواند هيات موسس خود را تغيير دهد تا دست به تغييراتي اساسي بزنند. شما از ما چيزهايي مي خواهيد كه از انجام آنها عاجزيم. آنچه قابل توجه است اينكه بعضي از طرفداران تغيير و تحول در اين جنبش خواستار انجام تغييرات مورد نظر طبق حركت اسلامي تركيه هستند. چرا كه طبق گفته «مجدي شندي» اسلام گرايان تركيه به دو دسته تقسيم شدند و نسل جوان اين جنبش از پيشگامان قديمي جدا شد و يك حزب سياسي تاسيس كرد. بعضي از ناظران تصور مي كردند كه اين مسئله در حقيقت آغاز شمارش معكوس حيات اين طيف هاي اسلام گرا است ولي حزب جديد بر همه اين تخمين ها خط بطلان كشيد. آنچه در اين ميان اهميت فوق العاده اي خواهد داشت اين است كه اين بحث و جدل در درون بزرگ ترين تشكيلات اسلام گرا در مصر و جهان عرب جريان دارد و نتايج و آثار آن صرفاً اين تشكيلات را در بر نخواهد گرفت بلكه به يك مسئله فراتشكيلاتي تبديل خواهد شد و در محافل مختلف مورد بحث و بررسي قرار خواهد گرفت.

منبع: الشرق الاوسط
http://www.sharghnewspaper.ir/821111/middle.htm
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط حمید |

در چنين ماهي در سال 1883 خليل جبران نقاش-نويسنده-عارف در لبنان به دنيا آمد. معروف ترين اثر او يعني "پيامبر" اولين بار در سال 1923 منتشر شد؛ اين كتاب از زمان انتشار تاكنون همواره جزو پرفروش ترين كتاب ها در دنياي عرب و غرب بوده است. "جبران" خود كتاب پيامبر را در يك جمله خلاصه كرده بود: «تمام كتاب پيامبر فقط يك چيز مي گويد، اينكه آدمي خيلي بزرگ تر از آن است كه مي پندارد.»
اين كتاب در سال هايي كه خرده فرهنگ "هيپي" در آمريكا رواج پيدا كرده بود مورد توجه هيپي ها قرار گرفته بود. اين توجه يا به دليل سبك موجز آن يا به دليل قطع جيبي اش و يا توصيه هاي خاصي بود كه در آن به خواننده مي شد.
جبران بيشتر عمرش را در آمريكا گذراند. او دوران كودكي اش را در بوستون و سال هاي 1912 تا زمان مرگش (سال 1931 ) را در شهر نيويورك بود.
زندگي در نيويورك مي توانست به لحاظ روحي به او فشار آورد (در جايي نوشته بود: "كسي كه بخواهد در نيويورك زندگي كند بايد يك شمشير تيز هم با خود داشته باشد، ولي در غلافي از عسل") و حتي بر نوشته هايش تأثير منفي بگذارد ولي او به رغم همه فشار ها به تلاش خود براي ايجاد پيوند بين دو فرهنگ مسلمان و مسيحي ادامه داد.
سبك نويسندگي او نه تنها در پيامبر بلكه در كتاب هايي نظير "اشك ها و لبخند ها" و "ماسه و كف دريا" مؤيد تلاش او براي يافتن تناقضي نافذ است. او مثل "بليك" شاعر انگليسي نقاشي هاي مبهم و مرموزي براي اشعار خود مي كشيد.
http://www.chn.ir/news/?section=4&id=3412

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط حمید |

http://www.qomicis.com/farsi/library/jashnvarehnahaii/women_eslam1/index.htm

http://www.qomicis.com/farsi/library/jashnvarehnahaii/women_eslam2/index.htm

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط حمید |

 
مقدمه
فمینیسم چیست؟
بررسی علل پیدایش فمینیسم
بررسی علل تنوع مکاتب فمینیستی
مکتب های فمینیستی
زیر شاخه های فمینیسم اسلامی
مهم ترین اهداف جنبش فمینیسم
اصول ومبانی تفکرات فمینیسم اسلامی
نقد فمینیسم اسلامی
زن از دیدگاه اسلام
نقد فمینیسم
نتیجه
خلاصه مقاله و فهرست منابع

مقدمه
مقاله حاضر به يكى از مباحث روز مى‏پردازد . فمينيسم ، جريانى است خزنده كه از متن تفكرات فلسفى و ايدئولوژى غرب برخاست و با طرح ايده‏ها و شعارهاى به ظاهر حق مدارانه درباره زنان ، توانست به سرعت در سطح دنيا انتشار يابد و كشورهاى اسلامى را فرا بگيرد .

استكبار جهانى و صهيونيسم براى مقابله با اسلام و تضعيف پايه‏هاى آن و كنترل جوامع اسلامى ، با طرح بلند مدتى پا به عرصه گذاشته است و سعى دارد با نابودى نظام خانواده ، عملاً اجتماع مسلمين را دچار تشتت و گسست نمايد ، وحدت و وفاق ملى و مذهبى را از بين ببرد و در نهايت ، به تسخير كامل كشورهاى اسلامى و استفاده از منابع غنىِ فرهنگى ، اجتماعى و اقتصادى مسلمانان بپردازد .

يكى از مهم‏ترين حربه‏هاى دشمن ، دامن زدن به مسائل حقوقى زنان ، به ويژه در جوامع اسلامى است . استكبار با آگاهى از سنت‏هاى قومى ، قبيله‏اى و مذهبى كشورهاى اسلامى و حساسيت‏هاى مسلمانان در مورد زن ، به تبليغات مسموم و همه جانبه در سطح وسيع پرداخته ؛ تا ضمن خشن و غير منصفانه جلوه دادن چهره اسلام نسبت به مسائل زنان ـ به ويژه حقوق اقتصادى از قبيل ارث ، ديه و نفقه ـ به شبهه افكنى نسبت به آموزه‏هاى مترقى اسلام بپردازد .

در اين مجال ، وظيفه علما ، روشنفكران ، محققان و دين پژوهان ، بسيار خطير و حياتى است . آنان مى‏بايست ضمن دفاع عقلايى از دين و آموزه‏هاى دين و تبيين و به زبان روز در آوردن معارف دينى و اعتقادات اسلامى ، نيازها و خلاءهاى فكرى جامعه ، به ويژه قشر جوان ، را بر طرف كنند و از آن سو ، ضمن كنترل ، بررسى و نقد ايده‏ها ، تفكرات و فرهنگ‏هاى صادراتى غرب ، حقيقت و ماهيت واقعى آنها را بر ملا سازند ؛ تا جوان مسلمان فريب ظاهر زيباى آنها را نخورد . كشورهاى صنعتى غربى در امر بسته بندى صنايع غذايى نسبت به ما چند گام جلوترند . آنها از اين تكنولوژى در بسته بندى عقايد خود نيز استفاده مى‏كنند . جريان فمينيسم يكى از صدها كالاى بسته بندى شده‏اى است كه وارد كشورهاى اسلامى شد ؛ اما بافت دينى و مذهبى اين كشورها اجازه فعاليت را به آن نداد . فمينيسم براى بقا و دوام خود از يك سو و ترويج و تكثير خود از سوى ديگر ، قالب عوض نمود و در شكل و بسته‏بندى جديدى به نام «فمينيسم اسلامى» وارد كشورهاى اسلامى شد ؛ تا با اسم اسلام ، به مبارزه با اسلام بپردازد . هوشيارى ، دقت ، تبيين ، تفسير و نقد منطقى تبليغ و ترويج فراگير ، از لوازم كار پژوهشگران ، استادان و مسئولان در راه مبارزه فرهنگى و عقلانى با اين پديده است . نيز غناى فرهنگ و تمدنِ مذهبى ـ ملى ما بهترين پشتوانه علمى و مهم‏ترين منبع اين مقاله براى نقد و بررسى و طرد اين‏گونه محصولات غربى است .

اين مقاله در صدد آن است تا ضمن معرفى فمينيسم و نحله‏هاى آن و برنامه‏ها و اهداف آن از يك سو و بيان ديدگاه متعالى اسلام ، به ويژه درباره مسائل زنان ، از سويى ديگر ، ضمن دفاع از آموزهاى دينى ، به نقد اهداف و آرمان‏هاى فمينيسم بپردازد و بيان كند كه اسلام و فمينيسم از لحاظ ايدئولوژى و جهان‏بينى ، اصلاً با هم قابل قياس نيستند و بر فرض قياس ، مانند دو قطب مخالف‏اند كه هيچ‏گاه با هم تلفيق نمى‏شوند و مولودى به نام فمينيسم اسلامى را خلق نخواهند كرد .
 

فمینیسم چیست؟

فهرست مطالب

فمينيسم ، جنبشى سازمان يافته براى دست يابى به حقوق زنان و ايدئولوژى‏ايى براى دگرگونى جامعه است ؛ كه هدف آن ، صرفا تحقق برابرى اجتماعى زنان نيست ، بلكه رؤياى دفع انواع تبعيض و ستم نژادى را در سر مى‏پروراند .

همه گرايش‏هايى كه زير چتر گسترده اين جنبش گرد آمده‏اند ، در اين باورند كه زنان با بى‏عدالتى و نابرابرى روبه‏رو شده‏اند ؛ اما درباره علل ستم بر آنان ، تحليل‏هاى مختلفى ارائه مى‏دهند و بر همين پايه ، راهبردهاى متفاوتى نيز پيشنهاد مى‏كنند .

نخستين بار ، واژه فمينيسم (Feminisme) در يك متن پزشكى به زبان فرانسه ، براى تشريح گونه‏اى وقفه در رشد اندام‏ها و خصايص جنسى بيماران مردى به كار رفت كه تصور مى‏شد از خصوصيات زنانه يافتن بدن خود در رنج بود . سپس الكساندر دوما ، نويسنده فرانسوى ، اين واژه را در جزوه‏اى با عنوان «مرد و زن» ، درباره زناى محصنه و زنانى به كاربرد كه به گونه‏اى ظاهرا مردانه رفتار مى‏كردند .(1)

فمينيسم به عنوان يك اصطلاح سياسى ، از سال 1837 م . وارد فرهنگِ فرانسه شد . اين واژه هر چند در ارائه چهره‏اى كلى و منهاى مشخصه‏هاى يك مكتب سياسى - اجتماعى ، واژه‏اى گويا است ؛ اما با دارا بودن اين كليت مفهومى ، از مؤلفه‏ها و شناسه‏هاى معرفى يك تفكر خاص ، تهى مى‏باشد . براى فهم معناى خاصِ اراده شده از فمينيسم ، به پسوند آن نياز است و اين پسوندها هستند كه تعيين كننده نوع گسترش ، مشخصه‏ها و اهداف خاص آن مى‏باشند و بدين ترتيب است كه مثلاً فمينيسم راديكال از فمينيسم سوسياليست متمايز مى‏گردد .(2)

در مباحث آكادميك ، فمينيسم به معناى اعم ، شامل هر گونه مطالبات حقوقى و اجتماعى زنان است ؛ اما آن‏چه امروز به عنوان فمينيسم مطرح مى‏شود ، فمينيسم به معناى اخص است كه جنبشى كاملاً سياسى - ايدئولوژيكى و حمايت شده از كانون‏هاى خاص در جهان است .

بهتر آن است كه بگوييم فمينيسم قبل از آن‏كه يك مكتب و ايدئولوژى مستقل باشد ، يك وجه اجتماعى براى احقاقِ حقوق زنِ مظلوم در اروپا و غرب است .

در دهه 1840 م . ، جنبش حقوق زنان در ايالات متحده ظهور كرد و به فعاليت در جهت تبيين جايگاه زن در جامعه آمريكا پرداخت . دستاورد مهم اين فعاليت‏ها ، اعلاميه «احساسات» است كه خواهان رعايت اصول آزادى و برابرى در مورد زنان بود .

قبل از ظهور جنبش‏هاى مدافع حقوق زنان ، نويسندگان زن درباره نابرابرى‏ها و بى عدالتى‏هاى اجتماعى عليه زنان ، مطالبى نوشته بودند . در واقع ، آغازگرِ اين گونه جنبش‏ها و منشأ پيدايش نهضت فمينيسم ، همين نويسندگان بودند كه با تحولات فكرى و فرهنگى ، زمينه خيزش زنان جهت احقاقِ مطالبات خود را فراهم نمودند . به عنوان نمونه ، مى‏توان به خانم مرى ولستن كرافت ، نويسنده «احقاق حقوق زنان» و سيمون دو بوار ، نويسنده «جنس دوم» اشاره نمود .

در يك جمع‏بندى كلى از تعريف فمينيسم ، مى‏توان گفت جنبش‏هاى فعالى از حقوق زنان ، چه در جهان غرب و چه در كشورهاى اسلامى ، در اعتراض به برخى نابرابرى‏هاى اجتماعى شكل گرفتند ؛ اما با گذشت زمان ، به جريانى فرهنگى تبديل شدند كه بر اساس انگاره‏هاى مشخص اعتقادى ، به تحليل نابرابرى‏هاى زنان و آرمان‏هاى زنانه پرداختند . امروزه، واژه فمينيسم به دفاع از حقوق زنان بر اساس آرمان برابرى طلبى اطلاق مى‏شود .(3)

بررسی علل پیدایش فمینیسم

فهرست مطالب

شناخت فمينيسم ، به عنوان مكتبى كه دفاع از حقوق زنانى را به همراه خود يدك مى‏كشد ، نياز به بحث تاريخى و اجتماعى در فرهنگ و تاريخ غرب دارد كه اين مقاله گنجايش آن را ندارد ؛ اما براى بررسى علل پيدايش فمينيسم ، ناچاريم مقوله زن و حقوق او را از منظر تاريخى ، به طور خلاصه بيان كنيم .

در روم باستان ، زنان از حقوق اجتماعى برخوردار نبودند و از ارث محروم بودند . پس از مرگ شوهر ، زن مانند ساير اشياء ، به ورثه منتقل مى‏شد . روميان با آن‏كه در قوانين و حقوق ، پيشرفت كرده بودند ؛ اما افكار عامه نسبت به زنان ، متمايل به خشونت و سختگيرى بود .(4)

در دمكراسى آتن ، زنان با بردگان و ولگردها برابر بودند و حق رأى و مالكيت اقتصادى نداشتند ؛ به گونه‏اى كه به زنان اجازه خريد و فروش در اشياء گران‏تر از بيست من جو نمى‏دادند .(5)

با سقوط امپراطورى روم ، فضاى اجتماعى به تدريج تحت تأثير آموزه‏هاى مسيحيت ، تلطيف شد . قرون وسطى ، دوران راحت باش براى زنِ اروپاى قديم بود . در
 قرن‏هاى ششم و هفتم ميلادى كه با گسترش تعاليم مسيحيت همراه بود ، زنان حتى در ديرها و كليساها به اندازه مردان سهم داشتند و به رياست برخى ديرها هم نائل مى‏شدند . در واقع ، مى‏توان گفت مسيحيت نگاهى كرامت گونه به زن داشت ؛ به طورى كه توانست نگاه جاهليت قبل از مسيحيت را نسبت به زن تغيير دهد ؛ چون اين دين بر پايه زنى بزرگ به نام مريم عليهاالسلام بنا نهاده شده بود . اين ، دليلى محكم است بر رد نظريه‏اى كه فمينيسم را زاييده آموزهاى مسيحيت مى‏داند .

در قرن‏هاى دهم و يازدهم ميلادى ، زنان آرام آرام وارد مسائل سياسى ، حكومتى و قضايى شدند . اين دوره ، مقارن بود با ورود و نفوذ اسلام به اروپا كه ره‏آورد بزرگ اين نفوذ ، افزايش حرمت حقوق زن در جامعه و فرهنگ اروپا مى‏باشد .

در سده‏هاى سيزدهم و چهاردهم ميلادى ، ساختار اقتصادى و اجتماعى اروپا متحول شد و تضييقات حقوقى زنان و كاهش حرمت و كرامت زن اروپايى شكل گرفت . بيش‏ترين دوران تهاجم به كرامت زن و حقوق مادى و معنوى او در غرب بعد از رنسانس بود ؛ دورانى كه از آن به مرگ مدنى زن تعبير شده است . اوج اين تهاجمات در قرن‏هاى پانزدهم و شانزدهم ميلادى بود . در اين دوران شاهد هستيم كه زنان خلاق در عرصه علم و هنر و ادبيات ، مجبورند آثارشان را با نام‏هاى مردانه امضا كنند ؛ مثلاً كشفيات مهم نجومى تيكو براهه ، حاصل زحمات و تلاش‏هاى علمى خواهرش بود . در قرن‏هاى هفدهم و هيجدهم ميلادى ، كه با تشديد سكولاريزاسيون در اخلاق و فرهنگ ، تمركز ثروت ، مبادلات بردگان و فقير شدن بخشى از بشريت همراه بود ، شرافت انسان در اروپا ، به ميزان توليد كالا و پس اندازهاى مادى او تنزل كرد . در اين بين ، وضع زنان وخيم‏تر از مردان بود . تحولات رنسانس باعث خلق تفكرات الحادى و مادى ، انسان مدارى ، فردگرايى و اومانيسم در اروپا شد .

فرآيند اين تحولات ، سبب خيزش زنان بود كه خواستار اعاده حيثيت و شرافت و حقوق تضييع شده خود بودند و اين ، سر آغازى شد براى پيدايش فمينيسم در غرب .

نهضت فمينيسم شكل گرفت تا بيان كند كه زن در دنياى مدرن امروزى به بن بست رسيده است و براى رهايى او از اين بن بست بايد چاره‏اى انديشيد . زن غربى نيز فمينيسم را يگانه حامى حقوق و كرامت از دست رفته خود پنداشته ، آن را نقدِ قوانين ناعادلانه ، ساختار قدرت ، فرهنگ ، ارزش‏ها و سنت‏هاى مردسالارانه جامعه مى‏داند .(6)

سير تاريخى پيدايش فمينيسم را مى‏توان به دو بخش اساسى موسوم به موج‏هاى دوگانه تقسيم كرد .

موج اول فمينيسم ، اشاره به جنبش‏هاى فمينيستى اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم ميلادى داشت و محور فعاليت‏هاى آنها كسب حقوق مساوى براى زنان ، به ويژه حق رأى ، بود .

موج دوم در اواخر دهه 60 و تمامِ دهه 70 قرن بيستم ميلادى ، اعتراض مجددى است به عدم تساوى زنان .

اين دو موج فمينيستى مدعى اند كه حوزه‏اى هستند با انديشه‏ها ، تاريخچه و كاركردهاى خاص خود ؛ اما در عمل ما بين اين انديشه‏ها و كاركردها هيچ وحدتى وجود ندارد .
 

بررسی علل تنوع مکاتب فمینیستی

فهرست مطالب

در زمينه علل پيدايش مكاتب متعدد فمينيستى ، به ويژه در شرايطى كه آنها حركت خود را در راستاى آزاد نمودن زن از ستم مردان مى‏دانند ، بايد گفت : هر كدام از اين ديدگاه‏ها و مكاتب به فراخور پيدايش و بالندگى خود ، در دامن مكتبى خاص رنگ و بو و حال و هواى همان مكتب فكرى - فلسفى را اخذ نموده است ؛ و اين كليت مورد اعتماد ، به تناسب بستر رشد خود از عوامل و مسائل محيطى اش تأثير پذيرفته است .(7)

بنا به نظر دريك ويلفورد ، بهتر است به جاى واژه فمينيست ، از فمينيست‏ها استفاده كرد ؛ زيرا گرايشات فمينيستى به قدرى مختلفند كه نمى‏توان آنها را در يك مفهوم واحد جمع آورى كرد .(8) از آن‏جا كه فمينيست‏ها بر اساس آموزه‏هاى مكاتب فكرى ، فلسفى و سياسى ، ديدگاه‏هاى خود را ترويج مى‏دهند و علت فرودستى زنان را تحليل مى‏كنند ؛ مى‏بايد علل پيدايش تنوع ديدگاه‏هاى فمينيستى را در وابستگى جنبش‏هاى طرفدار حقوق زن به اين مكاتب بدانيم . از طرف ديگر ، وجود و ظهور اين مكاتب مختلف فمينيستى بيانگر اين است كه فمينيسم به تنهايى يك مكتب و ايدئولوژى مستقل نيست ، بلكه تنها جريانى تاريخى و اجتماعى است .

تمام فمينيست‏ها معتقدند نژاد زن همواره تحت تبعيض مردان بوده است ؛ به گونه‏اى كه عرصه فرهنگ و تاريخ را در نورديده و در اكثر نقاط جهان تأثير به‏سزايى در عادات و رسوم مردم بر جاى گذاشته و فرودستى زنان در تمام زواياى فرهنگ ملل مختلف نمايان است . اين كلّيت مشكلى است كه تمام نحله‏هاى فمينيستى خود را متكفّل حل آن مى‏دانند ؛ اما در مرحله ارائه طرح و برنامه براى حل اين مشكل دچار اختلافات فاحشى شده‏اند ، به طورى كه هيچ تعريف واحدى از فمينيسم ندارند .

خانم روژه كاوز ـ از فمينيست‏هاى مشهور ـ در اين خصوص مى‏گويد : «من خودم نفهميدم كه بالاخره فمينيسم چيست؟ تقريبا هيچ معنايى را به عنوان هويت اصلى تفكر فمينيسم در دنياى غرب نداريم ؛ الاّ صرفا در همين حد كه زن به دليل هويت جنسى‏اش ، گرفتار تبعيض در دنيا است و چه در نيازهاى مشخص زنانه‏اى و چه نيازهاى عام انسانى ، همواره به خاطر جنسيتش ناديده گرفته شده است . در اين حد مى‏توان توافق كرد ؛ اما اين حد بسيار مبهم و كلى است و بعد از آن همه چيز در باب فمينيسم ، غامض و اختلافى مى‏شود» .(9)

با نگاهى دوباره به عمق گرايشات فمينيست‏ها ، مى‏توان دريافت كه همگى آنان به نوعى معتقد به آرمان برابرى‏اند . خانم نيره توحيدى شما نويسنده «فمينيسم ، دمكراسى و اسلامگرايى» ، معتقد است مى‏توان اصول و حداقل هايى را يافت كه مورد توافق همه بوده است . لذا تعريف او از فمينيسم چنين است : اعتقاد به برابرى حقوق ، فرصت‏ها ، امكانات و منزلت اجتماعى زن و مرد و تلاش در جهت از بين بردن سلطه جويى جنسى و مرد سالارى و پايان بخشيدن به ستم ، تبعيض و خشونت عليه زنان .

بنابراين ، آن‏چه تمام فمينيست‏ها بر آن اعتقاد دارند و نقطه اشتراك آنها مى‏باشد ؛ در دو مسئله خلاصه مى‏شود :

اولاً ، زنان به دليل جنيست خود گرفتار تبعيض هستند . ثانيا ، اين تبعيض بايد رفع شود ؛ كه لازمه آن ، اصلاح نظام اقتصادى ، اجتماعى و سياسى است .(10)

در نقطه مقابل ، تمام فمينيسم ، در دو مسئله اساسى با هم اختلاف نظر دارند ؛ كه اين اختلاف ، خود سبب تشكيل گروه‏هاى متعدد فمينيستى شده است : علت فرودستى زنان و راه حل اصلاحِ وضعيت زنان .

مکتب های فمینیستی

فهرست مطالب

1 . فمينيسم ليبرال : بنابراين مكتب ، براى احقاق حقوق زنان ، بايد در چارچوب حكومت‏هاى ليبرالى مبارزه كرد . بر اساس اين ديدگاه ، حكومت بر درستى بنا شده ، اما حقوق و امتيازاتى كه اعطا مى‏كند بايد به زنان همه تعميم يابد .

اعتقاد پيروان اين مكتب اين است كه نقش‏هاى جنسيتى و پيش داورى‏هاى تبعيض‏آميز ، باورهاى پذيرفته شده درباره تفاوت‏هاى طبيعى در جنس و روابط اجتماعى است كه سر نوشت متفاوتى براى زن و مرد رقم مى‏زند . در نتيجه ، ليبرال‏ها مخالف نقش‏هاى كليشه‏اى(11) در خانواده و جامعه هستند .

ليبرال‏ها اصل را بر آزادى عملكردها ، لذت جويى و رضايت خود محورانه افراد قرار داده‏اند و نسبت به نقش مادرى و همسرى در خانواده‏هاى سنتى ، از آن‏رو كه محدود كننده تمايلات افراد خانواده است ، بدبين هستند . از نظر آنان مى‏توان با اصلاح قوانين و ساختار سياسى و اجتماعى ، جامعه‏اى با اهداف تساوى طلبانه ساخت .

آرمان آنها تحقق جامعه‏اى دو جنسيتى است ؛ جامعه‏اى كه اعضاى آن از نظر جنس مذكر يا مؤنث هستند ، اما ويژگى‏هاى زنانه يا مردانه با اختلافات فاحش نشان نمى‏دهند . اينان معتقدند از راه تغيير قوانين و ايجاد فرصت‏هاى بيش‏تر آموزشى و اقتصادى و ورود زنان به حيطه امور اجتماعى ، مى‏توان به اين آرمان دست يافت .

2 . فمينيسم ماركسيست : محور اصلى توجه فمينيست‏هاى ماركسيست ، توجه به نقش اختلافات طبقاتى و تحول ابزار توليد در وقوع تحولات فرهنگى و اجتماعى است . اين فمينيسم حاصل تلاش زنانى است كه ماركسيسم را گسترش دادند تا از عهده توضيحى قابل قبول براى فرودستى و بهره كشى از زنان در جوامع سرمايه دارى برآيند ؛ هر چند كه خود معترفند نظريه ماركسيم در شكل اوليه خود ، قادر به توضيح قابل قبولى در اين خصوصى نيست ؛ زيرا حتى خودِ ماركس به جايگاه زنان در جامعه سرمايه دارى توجهى نداشت و اخلاقيات ، عدالت و تساوى حقوق در نظر او مردود بود
 و تنها هدف وى رسيدن به توضيحى علمى براى بهره كشى نظام سرمايه دارى از طبقه كارگر به قصد سرنگون كردن اين نظام بود .(12)

به نظر ماركس ، در جوامع اوليه بشرى ، از ساختار خانوادگى كنونى خبرى نبود و مردم به صورت شبكه‏هاى گسترده خويشاوندى به هم پيوند مى‏خوردند . با پيدايش مالكيت خصوصى و جايگزينى اقتصاد شبانى و كشاورزى ، شكست تاريخى جنس زن رقم خورد . مردانِ مدعىِ مالكيت ابزار توليد شدند و نياز به نيروى كار آنان را واداشت تا همسران و فرزندان را به اطاعت خود وادارند . تفكرات ماركسيستى ، اطاعت جنس زن از مرد را ريشه‏دار در مسائل اقتصادى مى‏داند و توجهى به ماهيت زيست شناختى زنان ندارد .

بعد از ماركس ، انگلس دست به نوآورى در ديدگاه‏ها و ايدئولوژى مكتب ماركسيسم زد ؛ تا نظريه‏اى ارائه دهد كه نسبت به حقوق زنان موجّه باشد . در ديدگاه كلىِ ماركس و انگلس تفاوت چندانى نمى‏بينيم . به نظر آنان ، خانواده اولين نهاد اجتماعى است كه تقسيم كار نابرابر در آن صورت مى‏پذيرد و بايد نابود گردد . ماركس مى‏گويد :«خانواده براى رفع نيازهاى نظام سرمايه‏دارى و مشخصا به دليل خواست مردان براى انتقال ميراث خود به وارثان مشروع شكل گرفت .»(13)

بنا بر نظر فمينيست‏هاى ماركسيست ، تحولات اقتصادى منشأ فرودستى زنان و انقلاب صنعتى و نفى سرمايه‏دارى عامل رهايى زنانى از وضعيت كنونى مى‏باشد .

3 . فمينيست راديكال : فمينيست راديكال ، جنبشى انقلابى براى رهايى زنان است . هواداران اين جنبش معتقدند كه هيچ حوزه‏اى از جامعه نيست كه مردان در آن دخالت نداشته باشند . در نتيجه ، در هر جنبه‏اى از زندگى زنان كه اكنون طبيعى شمرده مى‏شود ، بايد ترديد كرد و به دنبال راه هايى تازه براى جريان امور بود . هسته مركزى عقايد فمينيست راديكال اين است كه نابرابرى‏هاى جنسيتى محصول يك نظام مقتدر و مرد سالار و مهم‏ترين شكل نابرابرى اجتماعى است .

سيمون دوبوار ، از شخصيت‏هاى مشهور راديكال ، مى‏گويد : هيچ انسانى زن يا مرد متولد نمى‏شود ، بلكه هويت زنانه يا مردانه را در طول حيات خود كسب مى‏كند . تفاوت‏هاى فيزيولوژيك تنها زن و مرد را از لحاظ زيست شناختى متمايز مى‏كند و تفاوت‏هاى ذهنى و روحى و اختلافات در نگرش‏ها و استعدادها ، تماما محصول روابط اجتماعى و تاريخى است . بر اين اساس ، به علت اين كه طبيعتِ ثابت بشرى وجود ندارد ، تقسيم وظايف به زنانه و مردانه ، خطاست .

راديكال فمينيست‏ها علت فرودستى زنان را طبيعت پرخاشگرانه مردان مى‏دانند و معتقدند مردان از اين خصوصيت براى كنترل زنان بهره مى‏گيرند . مرى ديلى گزارش مستندى از فجايعى كه در آن مردان از پرخاشگرى براى مهار زنان سود جسته‏اند ، را ارائه مى‏دهد . او با اشاره به رسم سوتى(14) در هند ، بستن پاى نوزادان دختر در چين ، ختنه دختران در برخى كشورهاى آفريقايى . . . اينها را نمونه‏هايى از آزاررسانى مردان به زنان و استفاده از ابزار خشونت براى مهار آنان مى‏داند .(15)

اين گروه فمينيستى معتقدند كه نابرابرى زنان ريشه‏هاى عميقى در فرهنگ‏ها و ذهنيت‏ها دارد و انقلاب در قوانين تا زمانى كه در درون فرهنگِ موجود انجام شود ، تنها مرحمى بر زخم‏هاى عميق جنس مؤنث است . اينان زنان را به خلق هويت تازه‏اى براى خود ترغيب مى‏كنند كه استوار بر پايه زنانگى حقيقى باشد و آنان را به بزرگداشت شكل تازه‏اى از خلاقيت زنانه فرا مى‏خوانند كه به خواهرى(16) و هويت خويش تكيه كنند .

آنان دو جنسيتى بودن را مردود مى‏دانند ؛ چون معتقدند با ارزش‏ترين خصلت‏ها همان ويژگى‏هايى است كه به زنان اختصاص دارد . از نگاه آنان ، زنان بايد جدا از مردان زندگى كنند ؛ چون حتى در صميمانه‏ترين روابط ميان زن و مرد ، سلطه مردانه وجود دارد . «نيروى مذكر از طريق تداوم بخشيدن به نهادهايى چون پرورش كودك ، كار خانگى ، عشق و ازدواج و اعمال جنسى ، تحكيم مى‏يابد .»(17)شولاميت فايرستون عامل فرودستى زنان در طول تاريخ را مسائل بيولوژيكى زنان ، يعنى وضعيت خاص زايمان ، عادت ماهيانه ، پرورش كودك و . . . مى‏داند ؛ اما مى‏گويد : تكنولوژى جديد ، با ميسر ساختن لقاح بدون آميزش ، پرورش جنين خارج از رحم و بزرگ كردن بچه خارج از خانواده ، زنان را آزاد خواهد كرد . در اين روند ، خانواده به عنوان واحدى براى توليد مثل و اقتصاد ، از ميان خواهد رفت و جامعه‏اى آزاد از نقش‏هاى مبتنى بر جنسيت شكوفا خواهد شد .(18)

آرمان راديكال فمينيست‏ها تحقق جامعه‏اى فاقد از جنسيت است ، اما بسيارى از آنان پا را از اين هم فراتر گذاشته و صفات ارزشمند را صفات ويژه زنان دانسته‏اند . لذا آرمان انسانى آنان ، آرمان زن است ؛ اما نه زنى كه تحت سلطه نظام پدرسالارانه باشد . راديكال‏ها براى رسيدن به اين آرمان ، تنها انقلاب جنس مونث عليه مذكر را مؤثر مى‏داند . از اين‏رو ، مبارزه سياسى سازماندهى شده عليه جنس مذكر ، چه در حوزه عمومى(جامعه) و چه در حوزه خصوصى (خانواده) ، را لازم مى‏دانند ؛ زيرا معتقدند است فرهنگ ، دانش و درك ذهنى زنان همواره از سوى مردان انكار شده و علم مردانه براى مشروعيت بخشيدن به ايدئولوژى‏هايى كه زن را حقير و موظف به كار خانگى معرفى مى‏كند به كار رفته است .(19)

4 . فمينيسم سوسياليستى : اين گرايش تلفيقى از دو ديدگاهِ فمينيسم ماركسيسم و راديكال است كه معتقد است هم نظام جنسيتى پدر سالارانه و هم نظام سرمايه دارى در ستم عليه زنان نقش ايفا مى‏كنند . آنان جنسيت ، نژاد ، سن و مليت را عامل ستم بر زنان و فقدان آزادى زنان را محصول كنترلى مى‏دانند كه قلمروهاى عمومى و خصوصى بر آنان اعمال مى‏شود . به اعتقاد اين گروه ، در تمامى جوامع ، جنس مذكر بر جنس مونث رابطه‏اى سلطه‏آميز برقرار كرده است ؛ اما اين رابطه در نظام سرمايه دارى به شكل سرمايه دارى پدرسالارانه درآمده كه عمق ظلم به زنان را نشان مى‏دهد .

آنان براى رهايى جنس زن ، خواستار اصلاح نظام اقتصادى جامعه و حاكميت سوسياليسم و نيز اصلاح در ابعاد فرهنگى و روانكاوانه جامعه و رفع تقسيم كار جنسى در همه قلمروها هستند . از اين رو ، مى‏توان گفت فمينيسم سوسياليست ، نظام اقتصادى و سلطه پدر سالارانه را عامل فرودستى زنان مى‏دانند و مبارزه طبقاتى و جنسيتى را راه حل وضعيت زنان .

5 . فمينيسم فرامدرن(پست مدرنيسم) : از اواخر دهه 70 ميلادى ، گروهى از فمينيست‏ها به دفاع از خانواده ، نقش مادرى و تفاوت‏هاى طبيعى زن و مرد پرداختند و به اصلاح ديدگاه‏هاى قبلى خود اذعان نمودند .

آنان در اين زمينه كتاب‏ها و مقالات فراوانى نوشتند كه رنگ و بوى پشيمانى و تغيير در ديدگاه‏هاى فمينيستى از آنها به مشام مى‏رسيد . فمينيست‏هايى كه قبلاً خانواده را بازداشتگاهى براى زنان مى‏دانستند ، آن را جزء از شكل‏هاى ارتباطى كه در آن زنان مى‏توانند نيازهاى عاطفى شان را برآورند ، برشمردند .

الشتين در كتاب «مرد عمومى ، زن خصوصى» ، به تلاش فمينيست‏هاى راديكال براى سياسى كردن زندگى خصوصى حمله كرد و به دفاع از زندگى خصوصى و خانواده فرزند محور پرداخت و مادر بودن را فعاليتى غنى ، چند رويه ، پر زحمت و شادى‏آفرين دانست .(20)

نسبى‏گرايى ، شاخصه اصلى ديدگاه فرامدرن است . از ديدگاه آنان ، هر مكتب فكرى كه مدعى درك واقعيت در وجهى يكسان شود ، هم گمراه كننده است و هم فريبنده . آنان تلاش براى ايجاد يك مكتب فمينيستى خاص را رد مى‏كنند ؛ چون معتقدند روش زنان براى درك خويش چند گانه و متنوع است و هويت زن از طريق يك رشته عوامل ادراك مى‏شود كه بر يكديگر تأثير مى‏گذارند ، مثل سن ، قد ، طبقه ، نژاد و فرهنگ ، كه هيچ تلاشى براى كشاندن اين عوامل تحت يك ايدئولوژى واحد ممكن نخواهد بود .

در اين ديدگاه ، هر فرهنگى براى مشكلات جامعه خود پاسخ‏هايى بومى دارد كه بايد تنها در محدوده همان فرهنگ مورد ارزيابى قرار گيرد . لذا زنان در شرايط و مناطق مختلف ، راه‏هاى متفاوتى براى مقابله با پدر سالارى بايستى بيابند . برخى از روشنفكران اين گروه بر حفظ ويژگى‏هاى زنانگى تأكيد دارند و معتقدند كه زن ، نيازمند خانواده و برخوردارى از نعمت فرزند است .

پست مدرنيسم علت فرودستى زنان را وجود رفتارهايى مى‏داند كه از بدو تولد ميان دختر و پسر تفاوت ايجاد مى‏كند . از اين رو ، جامعه مطلوب را جامعه‏اى مى‏داند دو جنسيتى كه تشابه حقوق زن و مرد در آن تأمين شده باشد .

6 . فمينيسم اسلامى : فمينيسم اسلامى اصطلاحى است كه در چند سال اخير ، به ادبيات دفاع از حقوق زنان راه يافته و در برخى كشورهاى اسلامى بخشى از زنان را به خود جذب نموده است .

از اواخر قرن 19 ميلادى ، انديشه‏هاى زن‏گرايانه غربى توسط آثار مكتوب نويسندگان مسلمانِ آشنا به غرب ، به كشورهاى اسلامى راه يافت . شايد كشور مصر اولين كشور اسلامى باشد كه انديشه‏هاى فمينيستى به آن راه يافته باشد . از مهم‏ترين آثار زن‏پژوهى اين دوره مى‏توان به كتاب «المرأة والمرأة الجديدة» ، نوشته قاسم امين ، اشاره كرد . وى سعى نمود بر اساس ديدگاه تجددگرايانه ، به تفسير و تأويل آموزه‏هاى دينى بپردازد ؛(21) كارى كه امروزه بسيارى از فمينيست‏هاى اسلامى به آن مشغولند ؛ يعنى بخش مهمى از تلاش خود را صرف مبارزه درون دينى براى حاكميت نگاه زن‏گرايانه مى‏كند .

در ايران ، انديشه دفاع از حقوق زنان همزمان با مشروطه مطرح شد . در ابتدا ، نويسندگان ضرورت بهداشت زنان را به عنوان اولويت و حقوق زنان را در رتبه بعدى مطرح كردند . پديده فمينيسم اسلامى كه خود را داراى مبانى تئوريك خاصى مى‏داند و بر اساس يك جهان‏بينى تعريف شده به تحليل دين و آموزه‏هاى مى‏پردازد ، در ايران عمرى كمتر از دو دهه دارد و به دو دليل قوت گرفت : 1 . بافت دينى و مذهبى جامعه كه نگرشى خاص درباره زن دارد ؛ 2 . نظام حكومت دينى كه به مقتضاى آن حقوق اسلامى مانند حقوق جزايى ، مدنى و سياسى اعمال مى‏گردد ؛ كه اجراى اين قوانين در نظام اجتماعى ما چالش‏هايى را بين نگرش سنتى و نوين درباره مسائل زنان به وجود آورده است .(22)بعد از پيروزى انقلاب اسلامى ، گروهى از ايرانيانِ مخالف نظام به غرب مهاجرت كردند . از ميان آنان ، عده‏اى سلطنت و عده‏اى مخالف حكومت دينى بودند . در دهه 60 ، تعدادى از گروه‏هاى چپ و ماركسيست به آنان ملحق شدند . در ابتدا ، بيش‏تر فعاليت آنها مقابله سياسى با انقلاب اسلامى بود ؛ اما به مرور و به تبع تحليلگران غرب ، به اين نتيجه رسيدند كه بايد راه‏كارهاى فرهنگىِ بلند مدت را براى مقابله برگزينند . در اين زمان ، مسئله حقوق زن در دنيا ، به ويژه ايران ، اهميت زيادى پيدا كرده بود . آنان حوزه مطالعات زنان را جذاب‏تر ديدند و با اين حربه ، در صدد يافتن جاى پايى در جامعه اسلامى برآمدند . از آن سو ، جهان غرب نيز براى مقابله با بنياد گرايى اسلامى به اين نتيجه رسيده بود كه مى‏بايست به متزلزل كردن نظام خانواده و طرح الگويى جديد از روابط زن و مرد پرداخت .

اين گروه در ادامه فعاليت، آرام آرام به اين نتيجه رسيد كه به علت گرايش‏هاى شديد مذهبى در ايران ، هيچ تحولى بدون در نظر گرفتن مذهب نمى‏تواند به وقوع بپيوندد . لذا در جست‏وجوى نظريه‏اى كه ويژگى‏هاى فمينيستى را در پوشش دينى توضيح دهد ، به طرح فمينسيم اسلامى پرداختند . آنان فمينيسم اسلامى را حد واسطى ميان ديدگاه اصول گرا و فمينيسم غربى مى‏دانستند كه مى‏توان توسط آن ، به طرح شعارهاى تند لائيك در جامعه اسلامى پرداخت .

در داخل ايران هم فمينيست‏هايى بودند كه علاوه بر آشنايى با فرهنگ اسلامى ، با فرهنگ غرب آشنا بودند . آنان به علت ضعف در باورهاى دينى و اعتقادات مذهبى و گرايش به آموزهاى فرهنگ غرب ، به مرور دچار تضاد شدند و با بحران هويت مواجه گشتند . عده‏اى از آنان به انكار باورهاى دينى پرداختند و با خرافى دانستن دين ، مروج ديدگاه‏هاى ماترياليستى شدند . عده‏اى ديگر كه از باورهاى محكم‏ترى برخوردار بودند ، قوانين مدنى و جزايى نظام اسلامى را مورد انتقاد قرار مى‏دادند و براى خروج از بحران ، تفسير متون دينى را به گونه‏اى هماهنگ با فرهنگ جديد پيشنهاد كردند .

حاصل عملكرد فمينيست‏هاى داخل ، مشابه فعاليت‏هاى فمينيست‏هاى خارج كشور بود ؛ به طورى كه مى‏توان گفت فمينيسم اسلامى محصول مشترك روشنفكران داخل كشور و مخالفان نظام اسلامى در خارج كشور است .

برخى از تحليل‏گران ، از گروه سومى نيز به عنوان عناصر تشكيل دهنده فمينيسم اسلامى ياد مى‏كنند كه شامل زنان متدين و انقلابى ، روشنفكران و دانشگاهيان و حوزويان مى‏باشند . بيش‏تر آنان در حوزه عمل و اجرا با مسائل زنان آشنا شدند . از اين رو ، آنان كمتر از پايگاه تئوريك به تحليل مى‏پردازند .

بسيارى از آنان خود را فمينيست نمى‏نامند ، بلكه معتقدند بايد براى تضمين و ادامه نقش رهبرىِ اسلام ، آن را با پيشرفت‏هاى زمانه هماهنگ ساخت . آنان از لحاظ گرايشات فكرى ، بيش‏تر متمايل به نظريه تشابه حقوق زن و مرد هستند . اين افراد خود را تكليف‏گرا و شريعت‏مدار مى‏دانند و در بسيارى از مسائل به دنبال حكم فقيهى مى‏روند كه با ديدگاه آنان سازگارتر است . آنان كنوانسيون محو كليه اشكال تبعيض عليه زنان را ـ كه از مهم‏ترين دستاوردهاى فمينيسم قرن بيستم به شمار مى‏رود ـ در كليت خود ، سندى مترقيانه مى‏دانند كه تنها در موارد جزئى ، نيازمند اصلاح است . آنان اعتقاد محكمى به اسلام دارند ، اما اعتقادشان از مرحله ذهنيت به يك برنامه راهبردى تبديل نشده است . به همين دليل ، آنان در حوزه انديشه و عمل ، به يك تعارض دچار شده‏اند .

فمينيست اسلامى معتقد است براى مقابله با سكولار كردن جامعه و اسلام ، مى‏بايست به اسلامى كردن مجددِ جامعه دست زد ؛ چون خطرِ اصلى غرب براى جامعه اسلامى ، فرهنگى است ؛ نه سياسى و اقتصادى . در اين ميان ، زنان نقشى اساسى دارند ؛ چون حاملان اصلى فرهنگ تلقى مى‏شوند . از اين رو ، حجاب فقط نشانه حجب و حيا نيست ؛ بلكه نماد دفاع از اسلام ، حفاظت از كيان خانواده و هويت اسلامى جوامع مسلمان است .

فمينيست اسلامى در صدد حاضر نمودن زن در صحنه مسئوليت‏هاى سياسى ، اجتماعى و فرهنگى و ارائه الگويى از زن است كه ضمن حفظ حريم عفاف ، مانند مردان حضورى فعال در عرصه مسئوليت‏هاى اجتماعى و سياسى پيدا كند . اين ، آرمان و ايده آل طيف زنان مذهبى است ؛ اما اين كه آيا واقعاً در عمل نيز بر اين خط مشى رفتار كرده‏اند يا  نه ، را بايد به ديده شك و ترديد نگريست .

بيش‏تر فمينيست‏هاى اسلامى مباحث و نظريات خود را بر نسبيت فرهنگى استوار مى‏كنند ؛ بدين معنا كه هر جامعه‏اى براى حل مسائل و مشكلات خود ، پاسخى بومى دارد كه بايد در قالب فضاى فرهنگى خود مورد قضاوت قرار گيرد . از اين لحاظ مى‏توان گفت كه فمينيست‏هاى اسلامى ، تا حدودى متأثر از نظريات پست مدرنيسم است .

فمينيست‏هاى اسلامى داخل نيز در طرح ديدگاه‏هاى خود ، به نوعى متأثر از جريات خارج هستند ؛ به طورى كه مانند پل ارتباطى ميان گروه‏هاى فمينيستى خارج كشور با جامعه زنان داخل عمل مى‏كنند .

فمينيست اسلامى ، مرد سالارى را مسئله اساسى زنان در خانواده و اجتماع مى‏دانند ؛ به سمت آرمان‏هاى تساوى طلبانه گام بر مى‏دارند ؛ به تفات‏هاى زن و مرد مسلمان در احكام اسلامى معترفند ؛ مفاهيمى چون اومانيسم ، سكولاريسم ، حقوق بشر و تشابه زن و مرد را با تعابير متداول جهان غرب تشريح مى‏كنند و سعى دارند با ارائه برداشت‏هاى جديد از آيات قرآن ، قرائتى از دين ارائه دهند كه به الگوهاى شناخته شده غرب نزديك‏تر باشد .

زیرشاخه های فمینیسم اسلامی

فهرست مطالب

1 . فمينيسم سياسى : بيش‏تر متفكران غير مذهبى كه گرفتار محدوديت‏هاى دولت اسلامى بودند ، متعلق به فمينيسم سياسى مى‏باشند . آنان شكست خورده‏هاى نظام سياسى موجود در ايران هستند كه معتقدند بايد شكست سياسى خود را با پيوستن به جنبش‏هاى بين‏المللى جبران كنند .(23) بيش‏تر فعاليت اين گروه در خارج از كشور صورت مى‏گيرد . آنان بر اين باورند كه با قدرت گرفتن اسلام‏گرايان و اصول‏گرايان ، در واقع دستاوردهاى آموزشى و اجتماعى دوران پس از استقلال زائل مى‏شود و زن از حوزه اجتماعى رانده و نقش او به شوهردارى و بچه دارى محدود مى‏شود . از اين رو ، تأكيد بيش از اندازه بر روابط آزاد زن و مرد ، آزادى زنان و انتقاد از خانواده بر اساس  تئورى‏هايى است كه نظريه پردازان نظم نوين جهانى براى مهار پديده بنياد گرايى اسلامى پيشنهاد كرده‏اند .

2 . فمينيسم متجددانه : اين رويكرد سعى دارد با حفظ ماهيت و ساختار متجددانه فمينيسم ، مسائل و معضلاتى را كه دامنگير زنان مسلمان ايران شده است ، حل و فصل نمايد و با تغيير ارزش‏هاى سنتى و پيش فرض‏هاى حاكم بر نگرش به زن ، به اين هدف برسد . برخى از اين نوانديشان در صدد ارائه فقهى پويا براى زنان هستند كه در آن مقتضيات زمان و مكان لحاظ شده باشد . آنان گرچه اجتهاد در فروع و دست‏يابى به نظريات جديد براى حل مسائل موجود در فقه زنان را ضرورى مى‏دانند ، اما آن را كافى نمى‏دانند و معتقدند مشكل ، در نهايت فقط از طريق اجتهاد در مبانى و دست‏يابى به منظرهاى جديد حل خواهد شد .(24)

حاميان فمينيسم متجددانه ، دو گره زير مى‏باشند :

الف) فمينيسم سكولار ، كه الزاماً اعتقادى به اسلام ندارند و سكولاريسم را تنها راه پيشرفت زنان مى‏دانند و رهايى آنان را در تحقق الگوها و ارزش‏هاى برآمده از فرهنگ غرب تلقى مى‏كنند ؛ اما از آن‏جا كه هيچ تحولى در ايران بدون توجه به مذهب رخ نمى‏دهند نظريه‏هاى فمينيستى خود را در پوشش دين بيان مى‏كنند . آنان در عين اظهار تدين ، از قوانين مدنى و جزايى حاكم در باب مسائل زنان انتقاد مى‏كنند و استفاده ابزارى از دين مى‏نمايند . تكيه بر مباحث حقوقى زنان ، درخواست تشابه حقوق زن و مرد ، نگاه غرب گرايانه به زن و خانواده ، از ويژگى‏هاى اين نگرش است . اين نگرش به علت نداشتن پشتوانه‏هاى تئوريك ، فاقد بينش لازم براى ارائه طرح‏هاى كلان در زمينه مسائل زنان است . لذا با برخوردهاى سلبى و مخالفت با قانون شخصى و مواد قانونى مربوط به اختلاف ديه ، قصاص و ارث زنان ، خود را در عرصه دفاع از حقوق زنان مطرح ساخته ، براى خود هويتى دست و پا كرده‏اند .

ب) فمينيسم ايرانى - اسلامى ؛ اين نگرش به مقتضاى ادله دينى ، تقابل بين زن و مرد را مى‏پذيرد ؛ اما برترى يكى بر ديگرى را نه . اين گروه مذهبى كه از درون نوانديشان دينى بيرون آمده است ، به دليل زبان مشترك با حاكمان جامعه ، توانايى آن را دارند كه در ارتباط با مسائل زنان ، با حكومت به گفتمان بپردازد . در واقع ، اين گروه بخشى از خواسته‏هاى اجتماعى ، سياسى و فرهنگىِ زن ايرانى را به زبان اسلامى ترجمه كرده و به مسئولان انتقال داده است .

مهم ترین اهداف جنبش فمینیستی

فهرست مطالب

با اين كه فمينيسم جنبشِ فكرى يكپارچه نيست ، اما همه فمينيست‏ها مى‏كوشند نظريه هايى پديد آورند تا در پرتو آن ، زنان موقعيت خود را بشناسند و براى رهايى خود بكوشند . محققان فمينيستى از اين نظر كه خواهان پايان ستم بر زنان هستند اشتراك نظر دارند . نظريه‏هاى فمينيستى بايد ارزش هايى را مطرح كند كه از نظر اخلاقى مطلوب تلقى مى‏شوند ؛ نظريه‏هايى كه در ذات خود منسجم باشند ، شواهد موجود آن‏ها تاييد كند ، از جامعيت و توانايى تبيين برخوردار باشند ، اما تمامى ايده‏هاى فمينيستىِ موجود بر سر اين كه چه چيز را مى‏توان شاهد آورد ، چه چيز را بايد توضيح داد و كدام توضيح روشن گراست ، اختلاف دارند .

با اين حال ، مى‏توان فمينيسم را جنبشى براى دستيابى به حقوق زنان و ايدئولوژى ايى براى دگرگونى جامعه دانست و هدف آن رفع انواع تبعيض و ستم نژادى و طبقاتى از جنس زن مى‏باشد . فمينيسم در مرحله فكر و طرح برنامه ، اهداف زير را دنبال مى‏كند :

1 . تلاش براى دريافت حقوق مساوى با مرد

اولين اعتراضات جامعه زنان ، به ويژه زنان كارگر ، به صورت يك حركت و نهضت فرهنگى ، درخواست كسب دستمزد مساوى با مردان بود . آنان يكدست شدن دستمزدهاى زن و مرد را به عنوان نماد برابرى دو جنس مى‏شناختند . در موج اول ، زنان بر اين باور بودند كه مى‏توانند در چارچوب جامعه موجود ، موقعيت خود را بهبود بخشند . شعار آنان رهايى و دست‏يابى به حقوق مساوى با مردان بود .(25)

حالت كلى بحث مربوط به حقوق اقتصادى زن در جامعه غرب ، به ويژه با آن همه محدوديت‏هاى شديد اقتصادى و اجتماعى كه ريشه در دل تاريخ دارد ، مى‏شود . اربابان كليسا در طى قرون متمادى ، حق مالكيتى براى زنان قائل نبودند و پس از ازدواج زن ، او را مطيع و خادم ، و مرد را مالك و فرمانرواى او مى‏دانستند . فمينيست از اين نگاه ، اعتراض و فريادى است به همه اين نابرابرى‏ها ، به ويژه به بى‏عدالتى اقتصادى . تنگ‏نظرى‏هاى اقتصادى در مورد زنان چنان در فرهنگ غرب ريشه دار است كه حتى پس از اعتراضات وسيع زنان در سده‏هاى اخير ، تا امروز ايده برابرى دستمزد زن و مرد هنوز به تحقق نرسيده است .

2 . تلاش براى نفى تحقير زنان

از گذشته‏هاى دور ، زنان به دليل منع از تحصيل و آموزش كه از طرف كليسا اعمال مى‏شد ، در معاملات اقتصادى و ارزش بندى‏هاى اجتماعى ، موجودى فرودست محسوب مى‏شدند . در بسيارى از موارد ، منشأ تضييع حقوقِ زنان ، نوعِ نگرشى بود كه زن را جنس دوم مى‏دانست .

در آيين زردشت ، زنى كه كودك مرده به دنيا مى‏آورد تا سه شبانه روز نمى‏بايست چيزى را لمس مى‏كرد و پس از آن ، بايد خود را با ادرار گاو شست‏وشو مى‏داد و مقدارى از آن را مى‏خورد تا پاك شود .(26)

در آيين يهود ، پيكره حوّا را سرچشمه همه دردهاى بى‏درمان و اندوه‏هاى جانگداز بشريت معرفى مى‏كردند و اعتقاد داشتند زن نزد خدا ، ذليل و در آفرينش ، ناقص و در پاداش ، زيانكار است . زن ، مطيع محض شوهر بود . اختيار ازدواج با اولياى دختر بود و طلاق فقط روى ميل و هوس مرد صورت مى‏گرفت و اولاد اناث به فروش مى‏رفت .(27)

در آيين مسيحيت ، تنها مريم عليهاالسلام را انسان داراى روح جاويد مى‏دانستند و بقيه زنان را برزخ ميان انسان و حيوان محسوب مى‏كردند . كشيشان در مجمع دينى فرانسه ، در سال 586 ميلادى ، پس از بحث‏هاى زيادى كه درباره ماهيت زن نمودند ، گفتند زن انسان است اما براى خدمت مردان آفريده شده است .(28)

زن از پدر و شوهر ارث نمى‏برد . زن فقط براى زاييدن و پرورش فرزند و اداره خانه مفيد بود .

در بيش‏تر نقاط آفريقا ، ساختن عمارت ، بافتن حصير ، شخم زدن و آبيارى زمين از مشاغل زنان به شمار مى‏رفت . بيش‏تر فرزندان به صحبت‏هاى مادر اهميتى نمى‏دادند و براى كوچك‏ترين مسئله ، مادر را تا حد مرگ كتك مى‏زدند . عجيب‏تر اين است كه زن ، اين وضعيت را عادلانه مى‏دانست .(29)

3 . تاكيد بر عدم تقابل ميان زن و مرد

از جمله اهداف فمينيسم ، آن است كه اصل تقابل زن و مرد را از بين ببرد ، يعنى تلاش دارد زن و مرد را به مثابه انسان واحد مورد مطالعه قرار دهد ، نه به عنوان دو جنس متقابل .

از اين منظر مى‏توان فمينيسم را جريانى(30) ضد مردگرايانه قلمداد نمود كه معتقد است نبايد موضع‏گيرى صريحى راجع به زن صورت گيرد ؛ چون موجب دامن زدن به تقابل بين زن و مرد مى‏شود و اين نقض غرض خواهد بود .

نفى تقابل بين زن و مرد غير از ادعاى تساوى حقوق زن و مرد است ؛ زيرا در اين نگرش حتى اگر زن به حقوق اجتماعى برابر با مرد هم برسد هيچ تأثيرى به حال فمينيسم ضد مردگرايانه ندارد . طرفداران نظريه عدم تقابل ، معتقدند هر انسانى قابليت‏هاى «دو جنس» را دارد ؛ يعنى ويژگى‏هاى مذكر و مونث در هر انسانى وجود دارد . اين نظر ، كاملاً با عقل سليم مخالف است ؛ زيرا در بيش‏تر فرهنگ‏ها ، تقابل دو جنس ، هنجارى پذيرفته شده تلقى مى‏شود و انسان موجودى تك جنسى است ؛ يعنى هر مردى فقط صفات مردانه دارد و هر زنى فقط صفات زنانه .

آنان معتقدند الگوهاى ارزشى و رفتارىِ متمايز ميان زن و مرد بايد متحول شود و انسانى بودن به جاى زن و مرد بودن هدف فرايند جامعه‏پذيرى قرار گيرد . به عبارتى ، مى‏گويند زن و مرد با هم شباهت پيدا كنند ؛ در حالى كه اين شباهت به طور يكسان و برابر ، از خصوصيات زنانه و مردانه بهره نگرفته ، بلكه از آن‏جا كه فرهنگ مردسالارانه ، فرهنگ برتر است بيش‏تر اين زنان هستند كه شبيه مردان شده‏اند . نتيجه اين نگرش بسيار وحشتناك است و نظام خانواده و به تبع آن ، نظام اجتماعى را متزلزل مى‏كند . پديده‏هايى مثل همجنس بازى ، دو جنس‏گرايى و گسست پيوندهاى خانوادگى ، از جمله پيامدهاى اين نظريه است .

4 . تاكيد بر عدم برترى مرد بر زن

از ديگر اهداف فمينيسم ، اصل عدمِ برترى مرد بر زن است ، كه نگرشى است منطقى‏تر از ساير اهداف فمينيستى ؛ چون قائل به اصل تقابل بين زن و مرد هستند و حداقل ، زن و مرد را از ناحيه آناتومى متفاوت مى‏دانند .

اين نگرش آنان متأثر از ديدگاه‏هاى پست مدرن است كه معتقد است در هويت زنانه ، چه از نظر زيستى و چه از نظر اجتماعى ، قابليت مثبتى وجود دارد كه نقش مادرى ، ظرفيت پرورش دهندگى و حس مسئوليت زنان را افزايش مى‏دهد . از اين رو آنان كليّتِ نظام خانواده را انكار نمى‏كنند ؛ اما در عين حال ، خواهان نقش مساوى زن و مرد در وظايف و مسئوليت‏هاى خانوادگى و اجتماعى هستند .

5 . تلاش براى كسب برابرى حقوقى

كژ انديشى و ديد ظالمانه كليسا و سياستمداران غرب سبب شد تضييع حقوق منطقى زنان و تثبيت محروميت‏هاى آنان ، صورت قانونى بگيرد . بود ، اوج اين تبعيض‏ها در مسائل خانواده ـ از قبيل ازدواج ، طلاق و نفقه ـ نمود بيش‏ترى داشت . به همين دليل ، اعتراض تجمعات زنان به اين رويه معمول ، سابقه‏اى طولانى دارد .

از زمان ظهور سيمون دوبوار و طرح نظريه مساوات زن و مرد ـ كه در چارچوب مكتب فلسفى اگزسيتانسياليسم مطرح شد ـ تشريح علمى و فيزيولوژيك براى اثبات برابرى دو جنس به يارى طلبيده شد .

مهمترين مطالبات اين ديدگاه را مى‏توان در 8 خواسته بيان كرد :

1 . حق رأى زنان ؛

2 . حذف روسپيگرى ؛

3 . به رسميت شناختن حقوق كودكان تك والدينى ؛

4 . آزادى سقط جنين ؛

5 . حق داشتن فرزند از مرد دلخواه ؛

6 . به رسميت شناختن آزادى لذت در مسائل جنسى ؛

7 . كشيش شدن زنان ؛

8) به رسميت شناختن هم جنس گرايى .

برخى از درخواست‏هاى فمينيستى با اديان الهى و نظام خانواده از تعارض بود . از اين‏رو ، خواسته‏هاى آنان از همان ابتدا ، با اعتراضات زيادى مواجه گرديد .


اصول ومبانی تفکرات فمینیسم اسلامی

فهرست مطالب


در ابتدا ، لازم است برداشت فمينيست‏هاى اسلامى را از جريان فمينيسم بيان كنيم .

به اعتقاد آنان ، فمينيسم يك نهضت اجتماعى برابرى طلبانه براى زنان است ؛ نه يك جريان ايدئولوژيك ؛ و از آن‏جا كه فمينيسم فاقد گرايشات ايدئولوژيك نيست ، مى‏توان با حفظ هويت اسلامى هم فمينيسم بود و هم از حقوق و آزادى‏هاى زنان دفاع كرد .

آنان ، فمينيسم غربى را مورد انتقاد قرار مى‏دهند و با تاكيد بر خانواده ، به انتقاد از فردگرايى افراطى فمينيست غربى پرداختند و ارائه راهبردهاى واحد براى تمامى زنان جهان را ، با توجه به شرايط فرهنگى و منطقه‏اى ، غير ممكن دانستند .

برداشت از دين

فمينيسم اسلامى مى‏كوشد تا در چارچوب آموزه‏هاى دينى ، به دفاع از حقوق زنان بپردازد . برخى ، فمينيسم اسلامى را به روش‏ها و رفتارهايى در زمينه مساوات و عدالت جنسى در قالب ارزش‏هاى اسلامى تفسير كرده‏اند .

به طور كلى ، طرفداران فمينيسم اسلامى ، به ويژه فمينيست‏هاى خارج از كشور ، به دين قائل به جدايى دين از سياست هستند برخى از آنان به صراحت به جدايى دين از سياست اشاره نكرده‏اند ، اما به قرائتى نوانديشانه از دين پرداخته‏اند كه هم سويى با فرهنگ جديد را تا حدود زيادى تضمين نمايد . قرائت آنان از دين ، امور اجتماعى را جايگاه جولان عقلا و امرى عرفى مى‏داند .

از اين‏جا مى‏توان نتيجه گرفت كه پسوند اسلامى پس از نام فمينيسم ، قيدى چندان  محدود كننده در محتوا نيست ؛ يعنى اسلامى بودن فمينيسم به معناى آن نيست كه نحله‏هاى فمينيستى همه آرمان‏ها و راه كارهاى خود را از اسلام گرفته است ، بلكه نشانگر پى‏گيرى اهداف فمينيستى كه آرمان‏هاى فمينيستى و راه‏كارهاى مورد نظر خود را با ادبياتى كم و بيش دينى پى مى‏گيرد ، نه آن كه دين را پالايشگاه انديشه بشرى بداند . اين طيف كه تصريح به سكولاريسم نمى‏كنند ، تحول در احكام شريعت را لازمه پويايى مى‏دانند و معتقدند بايد نگاه خود را از احكام شرعى به اهداف دينى معطوف بداريم و بر اساس آن ، به تفسير مجدد آموزه‏هاى دينى بپردازيم .

برداشت از تساوى

تساوى مورد نظر فمينيست‏هاى اسلامى ، دقيقاً همان مفهوم تشابه و برابرى است . آنان در موضع‏گيرى خود ، براى برداشتن مرزهاى جنسيتى گام برمى‏دارند . يعنى تساوى به همان معنايى كه ميان دو انسان از يك جنس مطرح است ، بايد به همان معنا براى زن و مرد مطرح شود . برخى فمينيست‏هاى اسلامى تصريح كرده‏اند كه تفاوت‏هاى تكوينى ميان زن و مرد نبايد به تفاوت‏هاى تشريعى و حقوقى ميان آنان منجر شود .(31)

بايد گفت تساوى به معناى بالا ، نه تنها پايگاه دينى ندارد ، بلكه بر خلاف آموزه‏هاى روشن دينى است . آن‏چه دين بر آن اصرار دارد ، اقامه عدل است و اين‏كه زن مثل مرد ، انسانى است كه استعداد برخوردارى از كمالات انسانى را داراست . خداوند بر اساس حكمت ، براى سامان دهى به امور اجتماعى ، تفاوت‏هايى را براى زن و مرد ، طبق آفرينش در نظر گرفته است و انتظارات مختلفى از اين دو جنس دارد . بر اين اساس ، خداوند تكاليف مختلفى براى آن دو لحاظ كرده است . به هر حال ، آن‏چه مى‏توان از پايگاه دينى بر آن صحه گذاشت ، تناسب و تعادل است ؛ نه تشابه .

فمينيست‏هاى اسلامى داخل كشور ، خواهان زن‏سالارى يا تشابه در تمام عرصه‏ها نيستند . به همين دليل ، آنان بر موقعيت والاى زن در خانه تاكيد كرده‏اند . به عقيده آنان ، هدف جنبش زنان بايد تقريب نقش‏ها و ارج گذارى برابر به وظايف متفاوت زن و مرد باشد .(32)

برداشت از آزادى

آزادى ، مفهومى است كه بيش‏تر فمينيست‏هاى اسلامىِ تندرو به آن پاى مى‏فشارند . از نظر آنان ، آزادى پيوندى عميق با فردگرايى به مفهوم غربى دارد و برآمده از فرهنگ ليبرالى غرب است . در اين ديدگاه ، انسان‏ها آزادند آن‏چه را متمايل‏اند انجام دهند تا جايى كه آزادى ديگران خدشه‏دار نكند ؛ اما تأكيد فمينيست‏هاى اسلامى بر حفظ ارزش‏هاى معنوى ، آنان را از ديدگاه‏هاى ليبراليستى جدا مى‏كند . از نظر آنان ، خروج زن از خانه به اذن شوهر ، هم به دليل محدود كردن آزادى زن ، مردود است و هم به دليل آن كه بر اساس جنسيت و تبعيض گونه است .(33)

بحث آزادى را در ميان فمينيست‏هاى داخلى ، بيش‏تر از نگاه آنان به حجاب اختيارى و ضرورت اصلاح روابط خانوادگى مى‏توان شناخت والا در بحث تئوريك ، آنان به مفهوم درستى از آزادى نپرداخته‏اند .

به نظر ما ، احكامى كه به ظاهر محدود كننده به نظر مى‏رسند ، در واقع در پى توسعه آزادى‏هاى بشرى است . مثلا حجاب يكى از راه‏هايى است كه انديشه‏ها را از غرق شدن در موانع رشد باز مى‏دارد و آن را درگيرِ مسائل اصلى جامعه مى‏كند .

برداشت از خانواده

فمينيست اسلامى ، بر حفظ خانواده و نقش مادرى و همسرى زن در آن ، تاكيد مى‏ورزد و به همين دليل ، مخالفت خود را با همجنس‏گرايى اعلام مى‏دارد . از اين نگاه نهاد خانواده و مادرى در ذات خود مشكل‏زا نيست . طرفداران اين نظر از خانواده سنتى كه مبتنى بر سلسله مراتب و سرپرستى مرد است ، انتقاد مى‏كنند . آرمان آنان خانواده‏اى بر اساس برابرى نقش‏ها و نفى سرپرستى مرد است . آنان دمكراسى در خانواده را جايگزين مناسبى براى سرپرستى مرد مى‏دانند .

 

نقد فمینیسم اسلامی

فهرست مطالب

فمينيسم ، حتى در بهترين نوع برداشت (فمينيسم اسلامى) ، در موارد زيادى با  اصول اسلامى همخوانى ندارد و از نظر جامعه ما مطرود است .

مشكل زنان در جوامع اسلامى ، به ويژه ايران ، از يك طرف به فرهنگ اجتماعى و سنت ناصواب و عدم اجراى صحيح قوانينى اسلام بر مى‏گردد و از سوى ديگر ، به سبب عدم شناخت زنان از حقوق اجتماعى و اسلامى خودشان است . زنان به دليل اين كه ابزار و امكانات لازم براى اجراى قوانين را در دست ندارند ، دچار محروميت و ظلم مى‏گردند . اين بدين معنا نيست كه زن مسلمان براى احقاق حقوق خود به فمينيسم پناه ببرد ؛ چون اسلام از نظر محتوا و اصول ، غنى است و براى حفظ و صيانت زن ، نيازى به فمينيسم نمى‏بيند .

فمينيسم ، حتى فمينيسم اسلامى ، با وضعيت اعتقادى و فرهنگى زن مسلمان سنخيتى ندارد و نمى‏تواند به دفاع از حقوق آنان بپردازد . فمينيست‏هاى اسلامى بجاى كشف و حل مسائل و معضلات جامعه زنان ، به دنبال مسئله‏سازى و ايجاد شبهه براى زن مسلمان هستند .

فمينيسم اسلامى به عنوان يك جنبش ، به طور كلى از دو ناحيه رنج مى‏برد و نمى‏تواند پاسخ‏گوى نيازمندى‏هاى زنان مسلمان باشد : 1 . از لحاظ بينش و ايدئولوژى و بنيه علمى ضعيف است ؛ 2 . از يك مكانيسم مناسب براى موضع‏شناسى مسائل جديد محروم است . از اين رو يا فقط به ذكر كليات اكتفا مى‏كند يا به طور منفعلانه ، سخنان ديگران را تكرار مى‏كند .

گرايش عمومى طرفداران فمينيسم اسلامى ، به ويژه در ايران ، حاكى از آن است كه بيش‏تر آنان از شرايط اجتماعى ، اقتصادى و فرهنگى ايران و گروه‏هاى متعدد زنان ، شناخت درستى ندارند . فمينيست‏هاى اسلامى كه با شعار دفاع از حقوق زن مسلمان ، به ميدان آمده‏اند بايد متوجه باشند كه در بررسى مسائل حقوقى زنان ، طرح مسائل و مشكلات آنان ، چاره جويى و حل آنها ، نبايد خرده فرهنگ‏هاى قومى ، زبانى و مذهبى را ناديده بگيرند . درست است كه فمينيسم به عنوان يك پديده ، در جوامع اسلامى ، كم و بيش ظهور كرده و توانسته است تا حدودى ديدگاه جامعه را نسبت به مسائل زنان به خود معطوف سازد ؛ اما بايد توجه كرد كه دامنه اين فعاليت‏ها تا آن‏جا نتيجه‏بخش خواهد بود كه به بافت مذهبى و اعتقادى جامعه آسيبى نرساند . از آن‏جا كه فمينيسم اسلامى ، از لحاظ بينش و پشتوانه علمى ، وابسته به غرب است و به وسيله روشنفكران غربى طرح‏ريزى شده است ، بعيد به نظر مى‏رسد كه بتواند در جوامع اسلامى نتيجه بگيرد .

فمينيسم و اسلام دو قطب مخالفند و از تلفيق آنها ، هرگز فمينيسم اسلامى به وجود نمى‏آيد .

بسيارى از فمينيست‏هاى اسلامى تفاوت‏هاى بيولوژيك زن و مرد را طبيعى مى‏دانند و تأثير اين تفاوت‏ها را در برخى موارد مى‏پذيرند (مثل مرخصى زايمان) . آنان بايد به تأثير اين تفاوت‏ها در ساير موارد نيز توجه بكنند و اين همان پذيرش تناسب ميان تكوين و تشريع است . از اين رو ، حذف دين از اجتماع بشرى ، لغو است . دخالت دين در عرصه زندگى بشر مسئله‏اى نيست كه هيچ خردمند دين آشنايى با آن مخالف باشد ؛ چون اصلاح جامعه در صلاح و سعادت او نيز موثر است . از آن‏جا كه ميان دنيا و آخرت پيوند محكمى برقرار است ، امور اجتماعى نيز در محدوده دخالت شريعت قرار مى‏گيرد . بنابراين ، تفكيك ميان دين سالارى و دين مدارى كه از اصول فكرى فمينيست‏هاى اسلامى مى‏باشد ، كاملاً مطرود است .

زن از دیدگاه اسلام

فهرست مطالب

1 . زن و مرد ، دو موجود تكويناً متفاوت : خداوند متعال از جنبه‏هاى تكوينى و تشريعى شرايطى ، را به وجود آورده است تا زن و مرد ، هر كدام متناسب با ظرفيت خود راه كمال را بپيمانيد . اشتراك در خلقت باعث نمى‏شود وظايف آن دو كاملاً شبيه هم باشد . يعنى راه رسيدن به كمال براى مرد يك سرى از اعمال است و براى زن يك سرى ديگر ؛ چنان‏چه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله جهاد مردان را ، بذل جان و مال مى‏دانند و جهاد زنان را خوب شوهردارى .

پس تفاوت در وظايف و نقش‏ها نمى‏تواند ملاك براى ارزش گذارى زن و مرد باشد . از طرفى ، وجود اين تفاوت‏ها زمينه ساز درك متقابل ، تمايل دو طرفه و هماهنگى بين زن و مرد را فراهم مى‏آورد . تكاليف الهى كه شرط آن داشتن آگاهى ، قدرت و اختيار است به همه انسان‏ها تعلق مى‏گيرد ؛ اما نوع تكاليف به تفاوت‏هاى جنسيتى زن و مرد باز مى‏گردد ؛ همان تفاوت‏هايى كه دست تكوين در نهاد زن و مرد به وديعه گذاشته است .

2 . زن و مرد ، هر دو انسانند : در طول تاريخ غرب ، زن از شخصيت و جايگاه انسانى برخوردار نبوده است . در يونان ، زنان را پليدتر از حيوانات و از سلاله شياطين مى‏دانستند . سقراط وجود زن را بزرگ‏ترين منشأ انحطاط بشريت مى‏دانست . به اعتقاد يهود و مسيحيت ، حوا عامل گناه اوليه آدم عليه‏السلام و مسئول خروج او از بهشت بود .

اسلام زن را مثل مرد مى‏داند كه از سه خصيصه مهم : اختيار ، مسئوليت‏پذيرى و كمال‏خواهى ، برخوردار است . قرآن از زنانى صحبت مى‏كند كه قرين فرشتگان و هم‏كلام آنها ، مورد توجه پيامبران و مقدّم بر بسيارى از آنان و كوثرى از ناحيه خدا هستند و اين نمايانگر شخصيت والاى زن است .

3 . زن و مرد از يك جنسند : غربى‏ها ، اسلام را متهم مى‏كنند كه زن را جنس دوم و فروتر از مرد مى‏داند . آنان مى‏گويند اديان الهى ، آفرينش حوا را بعد از خلقت آدم عليه‏السلام و از دنده چپ او مى‏دانند .

از ديدگاه اسلام ، هدف خلقت تنها عبوديت و تقرب به خدا است و زن و مرد براى رسيدن به اين هدف خلق شده‏اند و از اين نظر هيچ فرقى با هم ندارند و از يك جنسند . خلقت حوا بعد از حضرت آدم عليه‏السلام معيار فرودستى زن نيست ، چون ترتّبِ خلقت زن بر مرد از نوع ترتّب زمانى است ، نه ترتّب واقعى و تكوينى . بر فرض كه زن از دنده چپ مرد آفريده شده باشد ، باز اين دليل بر فرودستى زن نيست ؛ چون مى‏توان گفت اين امر دليل بر برترى زن است ؛ زيرا آدم از خاك كه عنصرى بى روح و پست بود خلق شد ، اما حوا از موجودى داراى روح و كامل .

4 . زن و مرد ، دو موجود مكمل : تمايز ويژگى‏هاى زن و مرد از لطايف شگرف جهان هستى است . زن و مرد ، هر دو موجودى اجتماعى و خواهان ارتباط با ديگران هستند ؛ تا در سايه اين ارتباط ، به انجام وظايف و برآورده كردن خواسته‏هاى خود بپردازند و در نهايت ، به كمال برسند . در فرهنگ اسلامى ، هر يك از افراد جامعه ، كمال خود را در كمال افراد ديگر اجتماع مى‏داند . به همين منظور ، اسلام براى ايجاد جامعه‏اى پويا ، بر لزوم هماهنگى و مودت متقابل در روابط ، به ويژه روابط زن و مرد ، تأكيد نموده است .

نقد فمینیسم

فهرست مطالب

تنوع گرايشات فمينيستى و تفاوت‏هاى فكرى آنان با يكديگر ، گوياى اين حقيقت است كه فمينيسم تنها مى‏تواند نهضتى اجتماعى در باب دفاع از حقوق زنان باشد ، نه يك مكتب با ايدئولوژى مشخص ؛ البته با دقت در آرمان‏ها و اهداف هر يك از نحله‏هاى فمينيستى ، مى‏توان اشتراكاتى در بين آنها يافت .

از آن‏جا كه نهضت فمينيسم برآمده از متن رنسانس و مبتنى بر جهان بينى غرب است ، انسان را مصدر تشريع و بى نياز از وحى مى‏داند . از اين رو ، در هيچ يك از گرايشات فمينيستى اعتقاد به وحى و حاكميت دين در نظام اجتماع بشرى وجود ندارد ؛ حتى در ميان برخى گروه‏هاى فمينيستى ، عقايدى مطرح ميشود كه در قالب هيچ دين و مذهبى قابل طرح نيست ؛ مثل به رسميت شناختن همجنس گرايى و حق سقط جنين . از مجموع اين مطالب مى‏توان اين نتيجه را گرفت كه فمينيست ، نهضتى اومانيستى و انسان مدار است .

از جمله اشتراكات نحله‏هاى فمينيستى ، اعتقاد به تشابه و همسانى در حقوق ، امكانات و فرصت‏ها مى‏باشد . از آن‏جا كه يكى از اصول جهان‏بينى غرب ، توسعه در رفاه ، و امور مادى است ، هدف تمام فمينيست‏ها ايجاد جامعه‏اى است كه در آن ، تفاوت‏گذارى بر اساس جنسيت جاى خود را به تشابه بدهد ؛ تا آرمان برابرى و استفاده از رفاه مادى تحقق يابد . جامعه مطلوب از نظر آنها جامعه‏اى است كه تفاوت‏ها در نقش‏ها با تساوى در همه عرصه‏ها و فعاليت‏ها تعويض گردند و در صحنه فعاليت‏هاى اجتماعى ، زن و مرد به طور مساوى نقش بازى كنند ؛ بدون اين كه احساسات روحيات ، استعدادها و توانايى‏هاى فكرى و جسمى آنان تأثيرى در ايفاى نقش‏هاى اجتماعى داشته باشد . در اين راستا ، فمينيسم توانست زنان را از محيط خانواده به صحنه اجتماع بكشاند و آنان را در موقعيت به ظاهر برابر در محيط كار و دانش قرار دهد ؛ اما نقش‏هاى اصلى و ذاتى زن همچون مادرى و همسرى را ناديده گرفت و سبب شد زن احترام مادرى و كانون گرم خانوادگى را ـ كه مهم‏ترين ابزار زن براى مشاركت اجتماعى و تأثير گذارى بر اعضاى خانواده بود ـ از دست بدهد .

در غرب ، زن به اميد رسيدن به استقلال اقتصادى و قدرت ، دنبال فمينيسم به راه افتاد ؛ اما در واقعيت ، آن‏چه نصيبش شد جز سرخوردگى اجتماعى و از دست رفتن هويت انسانى او چيز ديگرى نبود .

نيكلاس ديويدسن در اين‏باره توصيف زيبايى دارد : «گرچه پيش از اين ، گاه با زن به مثابه كالاى جنسى رفتار مى‏شد ؛ اما امروزه زن ، اساساً اعتبار جنسيت خود را از دست داده است و اگر پيش از اين عامل اصلى بى‏ارزش نمودن زنان ، مردان بود ؛ امروزه خودشان اين كار را انجام مى‏دهند . اگر دشمن قديمى او ، اصالت مسائل جنسى بود ، دشمن امروز او اصالت عدم جنسيت و برابرى با مردم است» .(34)

اسلام قائل به تساوى زن و مرد در ذات و تفاوت در وظيفه است . آيات فراوانى از قرآن كريم بر تساوى زن و مرد در ذات دلالت مى‏كند . به لحاظ اين تساوى در ذات ، تساوى در تكليف هم نتيجه گرفته مى‏شود .

از آن‏جا كه زن و مرد از لحاظ روحيات و عواطف متفاوتند ، كاركردهاى مختلف اجتماعى دارند . به عبارت ديگر ، با تفاوت در قابليت‏ها و نقش‏ها ، حقوق اجتماعى نيز تغيير مى‏كند . بيش‏تر فمينيست‏ها به برابرى جنس مذكر و مونث قائل هستند و هر گونه تفاوتى را رد مى‏كنند . از نظر اسلام ، جامعه آرمانى ، يك جامعه دو جنسيتى است كه زن و مرد نه تنها در اوصاف تكوينى و در خلقيات تا حدودى از هم متمايز باشند ، بلكه در عملكردها هم گاه رفتارهاى مشترك و گاه عملكردهاى متمايزى از خود نشان دهند . از اين رو ، اگر مراد از تساوى زن و مرد در حقوق و كاركردهاى اجتماعى ، تشابه در موارد ذكر شده باشد ؛ اسلام نه تنها آن را تأييد نمى‏كند ، بلكه اين رويه را براى هيچ يك از دو جنس مفيد نمى‏داند .

برخى فمينيست‏ها صفات زنانه را صفات برتر مى‏دانند . اعتقاد به اين برترى در صفات التزام به اين مطلب است كه زن و مرد در طبيعت خود صفاتى منحصر به فرد دارند و اين همان مطلبى است كه فمينيست‏ها از التزام به آن طفره مى‏روند . از آن طرف ، فمينيست‏ها برخى روحيات زنانه ، از جمله اطاعت و هماهنگى با مرد ، را از ويژگى‏هاى منفى مى‏دانند كه جامعه مردسالار به زن تحميل كرده است ؛ اما بايد پرسيد وقتى پذيرفتيم كه ويژگى‏هاى زنانه و مردانه تحت تأثير نظام مردسالار رشد يافته‏اند ، چرا يكى از ايندو ويژگى برتر باشد؟(35)

بر اساس اعتقادات اسلامى ، صفات مردانه و زنانه آن‏جا كه ريشه در طبيعت هر يك از دو جنس دارد . صفاتى لازم براى انجام مسئوليت‏هاى ويژه است كه نمى‏توان هيچ كدام را منفى يا مثبت و برتر از ديگرى دانست . اين صفات آن‏گاه شكل منفى بخود مى‏گيرد كه نابه‏جا به كار گرفته شوند .

فمينيست‏ها ، عامل ستم به زنان و فرودستى آنان را مردان مى‏دانند . فمينيست‏هاى راديكال مرد را به دليل مرد بودن و برخوردارى از صفات بيولوژيك خاص ، عامل ستمگرى جنسى مى‏دانند و معتقدند تفاوت جنسى ، عامل ستمگرى جنس غالب در طول تاريخ بوده است .

از آن طرف ، گروهى از زن گرايان تمامى نهادهاى اجتماعى را مبتنى بر ستمگرى مى‏دانند و بر اين باورند كه در گروه‏هاى سنتى ، قومى ، جنسى ، مذهبى و نژادى ، رشته پيوسته‏اى از ستم و انقياد را مى‏توان تشخيص داد .

تاكيد بر استقلال زنان و دشمنى با مرد ، قبل از آن كه سبب احقاق حقى براى زنان شود ، سبب گسترش تضاد ميان دو جنس خواهد شد و زنان را از توجه به عوامل اصلى عقب ماندگى خود ، كه همانا حاكميت اخلاق مادى و روح سرمايه دارى است ، باز مى‏دارد . در وراى اين كشمكش‏ها ، سياستمداران و صاحبان ثروت بيش‏ترين استفاده را مى‏كنند و مردم را عملاً از تعيين سرنوشتشان باز مى‏دارند .

مكتب متعالى اسلام ، خلقت را حكيمانه و وجود تفاوت‏ها را زمينه‏ساز تفاهم و آرامش مى‏داند در بينش اسلامى هر گونه ارتباط ميان افراد كه نتيجه آن تفاوت در بهره‏ورى‏ها است ، ظالمانه ارزيابى نمى‏شود . استعدادهاى مختلف انسان‏ها كه سبب مسخر شدن افراد توسط يكديگر و در نتيجه ، تفاوت در سطح معيشت مى‏شود تا آن‏جا كه حقوق واقعى افراد را پايمال نكنند و مخالف فطرت نباشد پذيرفته شده است .

عامل اصلى ظلم به زنان و فرودستى آنها چيست؟ از بررسى مسائل تاريخى و دينى مى‏توان به چند عامل مهم در تحليل علت فرودستى زنان ياد كرد :

1 . محروم بودن زنان از خودشناسى ؛

2 . محروم بودن زنان از شيوه مطلوبِ زندگى ؛

3 . تعصب مردان ؛

4 . مردسالارى و بى‏عدالتى مردان نسبت به زنان ؛

5 . اعتقاد مردان به عدم توانايى‏هاى جسمى و فكرى زنان در انجام مسئوليت‏هاى اجتماعى ؛

6 . نادانى و خودپسندىِ مردان

اسلام راه رفع ظلم به زنان را در مبارزه سياسى با جنس مذكر ، تحولات اقتصادى ، مبارزه طبقاتى و انقلاب در قوانين و آموزش را نمى‏داند ؛ بلكه اصلاح در ذهنيت‏ها را قدم اول در راه رفع ستم بر زنان مى‏داند . آن‏گاه با اصلاحات فرهنگى ، زمينه آشنايى زن و مرد را با شخصيت واقعى و كرامت‏هاى انسانى خود فراهم مى‏كند . در مرحله بعدى ، مى‏بايد در روابط اجتماعى زن و مرد به محوريت اخلاق و معنويت توجه نمود ؛ ارزش‏ها و ويژگى‏هاى زنانه و مردانه را بايد به رسميت شناخت ، تا انتظارات از آن دو معقول و واقع‏بينانه باشد ؛ قوانين حقوقى روشنى بر اساس آموزه‏هاى دينى و متناسب با شرايط اجتماعى تدوين نمود و يك نظام اجرايى قدرتمند(حكومت اسلامى) تأسيس كرد .

نتیجه

فهرست مطالب

1 . فمينيسم ، جنبشى است سازمان يافته كه بر اساس مبانى فلسفى غرب پى‏ريزى شده و هدف آن رفع هر گونه ظلم و ستم به زنان و احقاق حقوق آنان در نظام اجتماعى است .

2 . فمينيسم از آن‏جا كه فاقد ايدئولوژى و پشتوانه علمى مشخص است ، متأثر از جهان‏بينى غرب ، به طرح راه‏كارهايى مختلف كه عمدتا با مبانى وحيانى در تضاد است مى‏پردازد . از اين جهت ، فمينيسم جريانى انسان مدار و اومانيستى است .

3 . فمينيسم در غرب به علت دورى از معنويت و اخلاق ، دچار ناكامى شده است ؛ چون به درستى هدايت و تئوريزه نشده است . اكنون شاهد بالاترين ركورد خشونت و تحقير عليه زنان در غرب هستيم . اهانت ، استثمار اقتصادى ، عريان ساختن و ابزارى كردن جنس مونث شواهدى هستند كه هويت فمينيسم را زير سؤال مى‏برند .

4 . ظلم و تحقير تمدن‏هاى كهن غربى ، خشونت و كژ انديشى اربابان كليسا ، تفكرات الحادىِ انسان مدار و نظام سرمايه‏دارى ، از جمله عواملى هستند كه سب خيزش زنان و ايجاد نهضت فمينيسم شد .

5) علل تنوع گرايشات فمينيستى را بايستى در وابستگى آنها به انديشه‏هاى سياسى و فلسفى غرب بدانيم . هر گرايش فمينيستى طبق همان انديشه وابسته ، به تحليل مسائل زنان مى‏پردازد .

6 . در مرحله ايده و آرمان ، تمام نحله‏هاى فمينيستى خواهان برابرى زن در تمام عرصه‏هاى سياسى و اجتماعى هستند و رفع سلطه جويى جنسى ، مبارزه با مردسالارى ، پايان بخشيدن به تبعيض و خشونت عليه زنان را از اهداف خود مى‏دانند ؛ اما بيش‏تر اين اهداف تنها در حد يك ايده و ذهنيت باقى مانده و در عمل پياده نشده است .

7 . فمينيسم اسلامى پديده‏اى نو در جوامع اسلامى ، به ويژه ايران ، است كه بر پايه سكولاريسم و تجدد گرايى بنا شده و به تفسير و تأويل آموزه‏هاى دينى و تطبيق آن با فرهنگ غرب پرداخته و سعى كرده است با ايجاد شبهه و طرح سؤال‏هاى واهى ، بنياد خانواده و اجتماع مسلمين را از بين ببرد .

8 . مهم‏ترين اهداف فمينيسم ، تلاش براى رفع انواع تبعيض عليه زنان ، كسب برابرى حقوقى ، تساوى زن و مرد ، تشابه در حقوق ، برابرى جنسى و به رسميت شناختن همجنس‏گرايى و سقط جنين مى‏باشد . بسيارى از خواسته‏هاى آنان با مبانى اسلام و اديان الهى ديگر در تضاد است و حاصلى جز نابودى خانواده و اجتماع ندارد .

9 . فمينيسم بعلت فقدان ايدئولوژى و مكانيسم مناسب براى موضوع‏شناسى مسائل زنان و از آنجا كه با وضعيت مذهبى ، فرهنگى و اجتتماى جوامع اسلامى ناسازگار است هرگز نمى‏تواند پاسخگوى نيازهاى زن مسلمان باشد .

10 . اسلام از نظر محتوا و اصول آن‏چنان غنى ، محكم و مستدل است كه براى حفظ و صيانت زن دفاع از كرامت و شرافت و حقوق او ، نيازى به فمينيسم نمى‏بيند .

11 . فمينيسم از لحاظ جهان‏بينى ، هرگز قابل قياس با اسلام نيست . اسلام و فمينيسم دو مقوله كاملاً جدا از هم ، با مبانى مختلف ايدئولوژيكى ، اهداف ، كاركردها و آرمان‏هاى متفاوتند و هيچ‏گاه با هم تلفيق نمى‏شوند و مولودى به نام فمينيسم اسلامى را به وجود نخواهند آورد .

 


خلاصه مقاله و فهرست منابع

فهرست مطالب

در اين مقاله ، سعى شده است فمينيسم را به بيان ساده و گويا ، امّا عميق و پرمحتوا ، معنا كنيم و بگوييم كه فمينيسم نهضتى است براى مطالبات حقوقى زنان كه در اواخر قرن 19 ميلادى و در پى اعتراض به برخى نابرابرى‏هاى اجتماعى شكل گرفت و براساس يك سرى انگاره‏هاى مشخص اعتقادى ، به تجزيه و تحليل اين نابرابرى‏ها پرداخت و راهبردهاى متفاوت با ديدگاه‏هاى مختلفى ارائه داد . به علت وابستگى ديدگاه‏ها و گرايشاتِ فمينيستى به مكتب‏هاى فلسفى و سياسى غرب ، نحله‏هاى متفاوتى از فمينيسم به وجود آمد كه هر كدام با منظرى خاص و جداگانه به مسائل حقوقى زنان مى‏نگرند . فمينيسم‏هاى راديكال ، ماركسيست ، سوسياليست ، ليبرال ، فرامدرن و اسلامى ، از مهم‏ترين گرايشات فمينيستى هستند . در اين مقاله سعى شده تا ضمن آشنايى با اين گروه‏ها ، به بيان و نقد ديدگاه‏ها ، اهداف ، آرمان‏هاى ، نحوه تحليل آنها از مسائل و مشكلات زنان و راه‏كارهاى ارائه شده آنها بپردازيم . به عنوان مثال ، فمينيست‏هاى ماركسيست علت فرودستى و ظلم به زنان را تحولات اقتصادى به ويژه بعد از رنسانس ، مى‏دادند و نفى سرمايه دارى را تنها راه رهايى زنان قلمداد مى‏كنند ؛ در حالى كه راديكال فمينيست‏ها طبيعتِ خشن مرد و نظام مردسالارانه را عامل ظلم به زن و مبارزه سياسى سازماندهى شده عليه نظام مردسالارانه را راه حل مسائل زنان مى‏دانند .

شايد مهم‏ترين نحله فمينيستى براى جوامع اسلامى ، گرايش فمينيستى به اصطلاح «اسلامى» است كه در ايران بيش از دو دهه است كه فعاليت مى‏كند . به نظر برخى از فمينيست‏هاى اسلامى ، دين دارى و دين‏سالارى بايد از هم تفكيك شود و نظام سكولاريستى جاى آن را در عرصه سياست بگيرد . برخى ديگر به صراحت از نظام سكولار حرفى نمى‏زنند ، بلكه خواهان قرائتى از اسلام و آموزهاى دينى هستند كه مطابق با فرهنگ غربى باشد . از آن‏جا كه بافت دينى و مذهبى جوامع اسلامى اجازه فعاليت به فمينيسم را نمى‏دهد ، اين جنبش براى بقا و ادامه فعاليت خود مجبور است عقايد و خواسته‏هاى خود را در قالب اسلامى بگنجاند و با زبان دين آنها را تفسير كند .
در قسمت ديگر مقاله ، به مهم‏ترين اهداف فمينيسم پرداخته و تلاش نموده‏ايم به اهدافِ مشترك تمام نحله‏هاى فمينيستى بپردازيم . از جمله اهداف و آرمان‏هاى فمينيسم ، تلاش براى كسب برابرى حقوقى زن و مرد مى‏باشد ؛ اما اين كه تا چه ميزان توانسته اين اهداف را پياده كند مقوله‏اى است بحث‏برانگيز . با توجه به گذشت چند دهه از عمر فمينيسم در جهان ، عملاً شاهد آن هستيم كه زنان نه تنها به اين اهداف و آرمان‏ها نرسيده‏اند ، بلكه معضلات و مشكلات آنان چند برابر شده است .

در بخش ديگر مقاله ، به اصول و مبانى فكرى فمينيسم اسلامى پرداختيم و برداشت آنها را از دين ، تساوى زن و مرد ، آزادى و خانواده مورد بررسى قرار داديم و بيان كرديم كه نگاه آنان به دين نگاهى تفكيك گراست و دين را جداى از سياست مى‏دانند و از ملايم‏ترين منظر ، قائل به قرائت جديد از دين هستند . ايده آنها در مبحث تساوى حقوقى ، «تشابه و برابرى» است و در اين راستا براى رفع مرزهاى جنسيتى گام بر مى‏دارند . در قسمت نقدِ ديدگاه فمينيسم اسلامى ، ضمن بيان جايگاه زن از نظر اسلام ، گفتيم اسلام از لحاظ خلقت فرقى ميان زن و مرد نمى‏بيند و هر دو را صاحب اختيار ، كمال طلب و مسئوليت‏پذير مى‏داند كه در راه رسيدن به كمال بايد گام بردارند ؛ اما اشتراك در خلقت بمعناى تشابه وظايف و تكاليف نيست ، بلكه جنبه‏هاى متفاوت تكوينى ، تكليف‏هاى مختلف و به تبع آن ، حقوق متفاوتى را به دنبال دارد .

در آخرين قسمت مقاله ، به نقد فمينيسم از منظر تعاليم اسلامى پرداختيم و گفتيم اسلام بر اساس وحى بنا شده ، اما فمينيسم انسان را مصدر تشريع قرار مى‏دهد و خود را بى‏نياز از وحى مى‏داند . فمينيسم خواهان تشابه حقوقى بين زن و مرد در تمام امور و خواهان جامعه‏اى است كه در آن زن و مرد ، ماسواى جنسيت ، در تمام مسئوليت‏ها ، نقش‏هاى مساوى برگزينند . فمينيسم صفات زنانه را صفات برتر مى‏داند و جنس مذكر را عامل فرودستى زن معرفى مى‏كند ؛ در حالى كه در اسلام ، زن و مرد از يك جنس‏اند اما در عرصه تكاليف و حقوق متفاوتند ، صفات مردانه و زنانه هيچ‏كدام برتر از ديگرى نيست و اسلام راه رفع ظلم به زنان را اصلاح ذهنيت‏ها ، آشنايى زن و مرد به حقوق و شخصيت يكديگر و تدوين برنامه‏هاى اخلاق محور مى‏داند .

اسلام و فمينيست دو مقوله كاملاً جدا از هم ، با مبانى ايدئولوژيكى مختلف ،  اهداف ، كاركردها و آرمان‏هاى متفاوت هستند و با هم تلفيق نمى‏شود و مولودى به نام فمينيسم اسلامى را به وجود نخواهند آورد .
 

فهرست منابع

1 . حقوق زن در اسلام ، مرتضى مطهرى ، قم ، 1357 .

2 . جامعه‏شناسى زنان ، پاملا آبوت و كلروالاس ، ترجمه منيژه نجم عراقى ، تهران ، 1380 .

3 . اسلام و فمينيسم ، به اهتمام دكتر وكيلى ، نهاد نمايندگى ولى فقيه در ، دانشگاه فردوسى مشهد ، اسفند 1379 .

4 . زن ، مرد ، كدام تصوير؟ ، مصطفى ملكيان ، مجله زنان ، شماره 1364 .

5 . نوانديشى دينى و فقه زنان ، عليرضا علوى تبار ، مجله زنان ، شماره 1358 .

6 . فمينيسم اسلامى و جنبش‏هاى زنان ايرانى ، حامد شهيديان ، پاييز 1377 .

7 . فمينيسم ، جين فريد من ، ترجمه فيروز مهاجر ، انتشارات اشيان ، تهران ، 1381 .

8 . زنان زير سايه پدر خوانده‏ها ، نوشين احمدى خراسانى ، تهران ، 1380 .

9 . درآمدى بر نظام شخصيت زن در اسلام ، محمد رضا زيبائى نژاد و محمد تقى سبحانى ، قم ، 1379 .

10 . مقدمه‏اى بر ايدئولوژيهاى سياسى ، يان مكنزى و ديگران ، ترجمه م . قائد ، نشر مركز ، 1375 .

11 . چهار تلقى از فمينيسم ، اليسون جگر ، ترجمه س . اميرى .

12 . فمينيسم اسلامى چالش دمكراتيك يا چرخشى تئوكراتيك ، نيره توحيدى ، مجله كنكاش ، 1376 .

13 . نظريه‏هاى جامعه‏شناسى در دوران معاصر ، جورج رتنور .

14 . زن از ديدگاه اديان و مكاتب ، جمعى از خواهران طلبه ، انتشارات نصايح .

15 . حقوق زن در اروپا ، حسن صدر ، انتشارات جاويدان ، 1357 .

16 . حقوق زن در ايران و جهان ، يحيى نورى ، چاپ چهارم .

17 . خواسته‏هاى بشر ، نجفعلى مشكينى ، انتشارات خزر ، 1347 .

18 . فمينيسم ، دموكراسى و اسلام‏گرايى ، نيره توحيدى ، چاپ اول ، 1996 .

19 . فلسفه و انديشه‏هاى سياسى سبزها ، اندرو دابسون ، ترجمه محسن ثلاثى ، چاپ اول .

20 . نگاهى به فمينيسم ، نهاد نمايندگى ولى فقيه در دانشگاه‏ها ، 1377 .
 


پاورقي ها:

1. فمينيسم ، جين فريد من ، ترجمه فيروز مهاجر .
2. فمينيسم اسلامى ، جعفر مرادى ، نهاد نمايندگى ولى فقيه در دانشگاه فردوسى مشهد ، اسفند 79.
3. فمينيسم اسلامى ، واقعيت‏ها و چالش‏ها ، رضا متمسك ، پايگاه اينترنتى دفتر مطالعات زنان .
4. حقوق زن در اسلام و جهان ، يحيى نورى ، چاپ چهارم ، ص 8-9 .
5. خواسته‏هاى بشر ، نجفعلى مشكينى ، انتشارات خزز ، 1347 .
6. زنان زير سايه پدرخوانده‏ها ، نوشين احمدى خراسانى .
7. فمينيسم اسلامى ، جعفر مرادى ، نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى دانشگاه فردوسى مشهد ، اسفند 1379 .
8. مقدمه‏اى بر ايدئولوژيهاى سياسى ، يان مكنزى و ديگران ، ترجمه م . قائد ، ص 382 .
9. فمينيسم اسلامى ، هم انديشى مشهد ، سخنرانى رحيم پورازغدى ، ترجمه : م . قائد .
10. مقدمه‏اى بر ايدئولوژى‏هاى سياسى ، يان كنزى ، ص 346 .
11. نقش‏هاى كليشه‏اى مانند نقش مادرى ، همسرى ، كار خانگى زنان و . . .
12. جامعه‏شناسى زنان ، پاملاآبوت و كلروالاس ، ترجمه منيژه نجم عراقى ، انتشارات نشر نى .
13. همان .
14. سوتى : سوزاندن زن همراه جنازه شوهر .
15. جامعه‏شناسى زنان ، پاملا ابوت و كلود دالاس ، ترجمه منيژه نجم عراقى ، فصل آخر .
16. خواهرى : مفهومى كه بيانگر پيوند ميان زنان و خودباورى و هويتى است كه از نگاه زن محور به زنانگى نشأت مى‏گيرد .
17. چهار تلقى از فمينيسم ، اليسون جگر ، ترجمه س . اميرى .
18. درآمدى بر نظام شخصيت زن در اسلام ، محمد رضا زيبايى نژاد و محمد تقى سبحانى .
19. همان .
20. مقدمه‏اى بر ايدئولوژيهاى سياسى ، يان مكنزى ، ترجمه م . قائد ، ص 37 .
21. رضا متمسك ، فمينيسم اسلامى ، واقعيت‏ها و چالش‏ها ، پايگاه اينترنتى مطالعات زنان .
22. نيره توحيدى ، فمينيسم ، دمكراسى و اسلامگرايى ، ص 10 .
23. فمينيسم اسلامى و جنبش زنان ايرانى ، حامد شهيديان ، ايران نامه ، پاييز 77 .
24. نوانديشى دينى و فقه زنان ، عليرضا علوى تبار ، مجله زنان ، شماره 57 .
25. جامعه‏شناسى زنان ، پاملا آبوت و كلروالاسن ، ترجمه نجم عراقى .
26. زن از ديدگاه اديان و مكاتب ، جمعى از خواهران طلبه ، ص 91 .
27. حقوق زن در اسلام و اروپا ، حسن صدر ، ص 148 .
28. حقوق زن در اسلام و جهان ، يحيى نورى ، ص 15 .
29. زن از ديدگاه اديان و مكاتب ، ص 105 .
30. اين جريان ، موسوم به جريان موج اول است .
31. افسانه نجم آبادى ، فضاى تنگ ناسازگارى ، نيمه ديگر ، شماره 11 ، ص 20 .
32. ناهيد مطيع ، فمينيسم در ايران ، مجله زنان ، شماره 33 ، ص 20 .
33. فمينيسم ، دموكراسى و اسلام‏گرايى ، ص 104 .
34. نگاهى به فمينيسم ، معاونت دروس معارف اسلامى ، نهاد نمايندگى ولى فقيه در دانشگاه‏ها ص 60 .
35. فلسفه و انديشه‏هاى سياسى سبزها ، اندرو دابسون ، ترجمه محسن ثلاثى ، ص 290 .

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط حمید |


 
محسن غرويان
در روزهاى اخير موجى از انتقاد از سوى شخصيت هاى مختلف نسبت به مصاحبه اينجانب در باب جمهوريت و حكومت از ديدگاه حضرت امام خمينى(ره) در مطبوعات منعكس شده است. چون پاسخگويى به تك تك منتقدان نه لازم است و نه ممكن! اينجانب ۱۰ سئوال طرح مى كنم و از همه آقايانى كه مدعى اطلاع دقيق و عميق از نظرات امام(ره) هستند، دعوت مى كنم كه به اين ۱۰ سئوال پاسخ دهند.
۱- آيا حضرت امام(ره) در نجف درس «حكومت اسلامى» مى دادند يا درس «جمهورى اسلامى»؟
۲- راى مردم و جمهوريت در نظر امام(ره) مربوط به «مدل حكومت» است يا «محتواى حكومت»؟
۳- در نظر امام(ره) «مشروعيت» نظام براساس راى مردم است يا «مقبوليت» نظام؟
۴- اگر مقصود امام(ره) از جمهوريت «مدل حكومت» باشد و كسى آن را به «محتواى حكومت» نيز سرايت و تعميم دهد، آيا نظرات امام(ره) را تحريف نكرده است؟
۵- آيا وقتى حضرت امام(ره) خواستند حكم سلمان رشدى را اعلام كنند، از مردم و يا نمايندگان مردم راى گيرى كردند؟ و اگر راى گيرى نكردند، آيا اين حكم مشروعيت داشت يا نداشت؟
۶- اگر در روز ۱۲ فروردين ۱۳۵۸ اكثريت مردم به نظام جمهورى اسلامى راى «نه» مى دادند، آيا حضرت امام(ره) براى راى اكثريت مخالف، «مشروعيت» قائل مى شدند؟
۷- امام فرموده اند: «ميزان راى ملت است.» اگر الان رفراندوم برگزار كنيم و اكثريت ملت بگويند كه ما بار ديگر نظام شاهنشاهى را مى خواهيم، آيا حضرت امام(ره) مى فرمايند «نظام شاهنشاهى مشروع است؟
۸- اگر مشروعيت نظام براساس راى مردم است، فلسفه و مبناى فقهى و اصولى تنفيذ حكم رئيس جمهور توسط ولى فقيه _ از ديدگاه حضرت امام(ره) _ چيست؟
۹- «اتكا»ى حكومت به راى مردم _ از ديدگاه امام(ره) _ به معناى مشروعيت است يا مقبوليت؟
۱۰- امام(ره) اهل تعارف نبود! پس شما آقايان _ كه بعضاً بيش از ربع قرن با امام(ره) بوده ايد _ چرا با تعارف و بدون دقت علمى سخنان و آراى حضرت امام(ره) را شعارگونه تفسير مى كنيد؟
http://www.sharghnewspaper.ir/841013/html/polit.htm
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط حمید |

مبحث اول) مفاهيم

 
الف) مفهوم حقوق بين الملل عمومى:

حقوق بين الملل عمومى مجموعه قواعد حاكم بر روابط تابعين شامل دولتها و سازمانهاى بين المللى است كه اين تابعين خود را ملزم به رعايت آن در روابط يكديگ