تبليغاتX
culture
دوشنبه، 28 اردىبهشت، 1383

 

(تقديم به استاد سعيد محمودي و آليكس الفرينك)

 هيبت‌الله نژندي‌منش

مقدمه

از نظر استراتژيك، منطقه خزر به يكي از مهمترين قسمتهاي جهان در سالهاي اخير تبديل شده‌است و همين امر باعث شد تا اين منطقه توجه قدرتهاي منطقه‌‌اي و ابرقدرتهاي جهاني را به خود جلب نمايد. منابع نفتي اين منطقه بر اهميت ژئوپولتيك آن افزوده و آن را كانون توجه فعاليت‌هاي برتر ديپلماتيك و اقتصادي قرار داده‌اند.

با همكاري فعال و مشاركت كشورهاي ساحلي درياي خزر، اين دريا در آينده نزديك به نحو چشمگيري به مثابه صادر كننده عمده نفت خام به بازارهاي انرژي جهاني ظاهر خواهد شد. اين امر خود وابسته به تعيين رژيم حقوقي درياي نام‌برده مي‌باشد. زيرا "اختلاف در مورد رژيم حقوقي درياي خزر عامل پيچيده‌اي در توسعه و گسترش منابع اين دريا بوده‌است"[2]و در نتيجه منابع آن به خوبي و به طور منطقي مورد بهره‌برداري قرار نمي‌گيرند.

كارشناسان بخش انرژي ايالات متحد امريكا تخمين مي‌زنند كه ذخاير نفتي درياي خزر شامل دويست بيليون بشكه (يعني حدود 16% ذخاير جهاني) مي‌باشد.[3] قريب به 80% ماهي اوزن بورن (ماهي خاويار) دنيا در درياي خزر قرار دارد. نفت را مي‌توان در ديگر قسمتهاي جهان به دست آورد، حال آنكه خاويار تنها در درياي خزر يافت مي‌شود.[4]وضعيت حقوقي درياي خزر و رژيم حقوقي آن با چهار مشكل عمده روبه رو است:

الف) فقدان يك موافقت‌نامه همه جانبه (كلي) در مورد بهره‌برداري از منابع درياي خزر؛

ب) مشكلات ناشي از دريانوردي و كشتيراني آزاد؛

پ) مشكلات مربوط به محيط زيست درياي خزر؛ و

ت) مسايل مربوط به ماهيگيري (شيلات) و حفاظت از منابع بيولوژي درياي خزر.

در حال حاضر معاهدات 1921 و 1940- منعقده بين ايران و اتحاد جماهير شوروي- حاكم بر وضعيت حقوقي درياي خزر هستند. اين معاهدات هنوز به طور رسمي از درجه اعتبار ساقط نشده اند؛ زيرا هيچ‌گونه سندي جديد در مورد ارايه مبنايي براي رژيم حقوقي اين دريا تنظيم نشده است. تجزيه اتحاد جماهير شوروي و افزايش تعداد اعضاي دولتهاي ساحلي درياي خزر هيچ گونه تغييري در وضعيت حقوقي اين دريا ايجاد نكرده است و تنها سبب بروز پاره‌اي ادعاهاي يكجانبه از سوي دول ساحلي شده‌است. "فدراسيون روسيه از ديد جهاني و بين‌المللي وارث تعهدات و الزامات اتحاد جماهير شوروي سابق مي‌باشد".[5] برا ساس مقررات و قواعد حقوق بين‌الملل تغيير در تعداد طرفين يك معاهده هيچگونه تاثيري بر وضعيت حقوقي آن ندارد؛ يعني وضعيت حقوقي درياي خزر همانگونه كه بر اساس معاهدات 1921 و 1940 بوده، ادامه مي‌يابد مگر اينكه معاهده جديدي در خصوص تغيير اين رژيم حقوقي منعقد شود[6] كه در اين صورت معاهده جديد حاكم خواهد بود (البته در مورد آن قسمتهايي از معاهده سابق كه نسخ شده‌باشد). بنابراين وضعيت حقوقي درياي خزر همچنان تابع معاهدات 1921 و 1940- منعقده بين ايران و شوروي- مي‌باشد. اين موضوع را نه تنها حقوق بين‌الملل، بلكه بيانيه آلماتي (21 دسامبر 1991) نيز تاييد مي‌كند.[7] در نتيجه هر گونه اقدام يكجانبه در مورد تعيين سهم، تقسيمات منطقه‌اي، ترتيبات راجع به بهره‌داري دور از ساحل و اجازه دادن به كشورهاي غير همجوار براي انجام فعاليتهاي مشابه رژيم حقوقي درياي خزر را نقض مي‌كند.

در خصوص رژيم حقوقي درياي خزر برخي از دول ساحلي اين دريا و پاره‌اي از نويسندگان به كنوانسيون ملل متحد در مورد حقوق دريا(1982) استناد كرده اند و خواهان تعيين رژيم حقوقي اين دريا بر اساس كنوانسيون نامبرده هستند. در اين نوشتار به بررسي اين سوال پرداختيم كه آيا مي‌‌توان براي تعيين رژيم حقوقي درياي خزر به كنوانسيون 1982 استناد كرد يا نه؟

 

1. ماهيت كنوانسيون 1982

حقوق دريا(Law of Sea) از قسمت هاي مهم حقوق بين‌الملل است. كنوانسيون 1982 سند جامع واحدي است در مورد حقوق دريا كه موافقت‌نامه ژوئيه 1994 آن را كامل كرده است. مسايل مهمي چون حدود مناطق دريايي، كشتيراني، منابع درياها و محيط‌زيست اكنون به طور تقريبي حل شده اند. تقريبا مسايلي كه امروزه در ارتباط با امور دريايي بروز مي‌نمايد- به طور مستقيم يا غير مستقيم- تحت تاثير مطالب اين كنوانسيون مي‌باشد. كنوانسيون نام‌برده به منزله تدوين، تحكيم، توسعه مترقيانه و تجديد نظر يا اصلاح آگاهانه حقوق درياهاست. اين كنوانسيون را مي‌توان- با توجه به جامعيت و فراگيري آن- "قانون اساسي دريا" ناميد و همانند يك چتر تمام امور و مسايل دريايي را به زير سايه خويش درآورده است.

كنوانسيون 1982 حقوق دريا، آنچنان كه از اسمش بر مي‌آيد به دريا (Sea) مي‌باشد. "يكي از ويژگي‌هاي مناطقي كه حقوق دريا در مورد آنها اعمال مي‌شود اين است كه مناطق مزبور به اقيانوسهاي جهاني مرتبط هستند"[8] و به آبهاي آزاد دنيا راه دارند. (در بحث بعدي پيرامون دريا و درياچه در اين خصوص بيشتر توضيح داده خواهد شد).

 

2. درياي خزر در اصطلاح حقوقي: دريا (Sea)يا درياچه(Lake)؟

درياي خزر از كانالهاي ايجاد شده از طريق رودخانه‌هاي ولگا، دنپر و دن به درياهاي سياه و سفيد و درياچه‌‌هاي بالتيك متصل است. اگر چه از نظر تاريخي خزر را دريا (Sea) مي‌نامند؛ لكن اكثر زمين‌شناسان آن را درياچه(Lake)مي‌دانند.[9] اما چه فرقي مي‌كند؟ دريا يا درياچه؟ آيا از نظر حقوقي فرقي دارد؟ در اين مبحث به بررسي دريا يا درياچه بودن درياي خزر مي‌پردازيم و آثار مترتب بر هر يك از اين دو را در حقوق بين‌الملل بررسي مي‌كنيم.

يكي از ويژگيهاي دريا اين است كه اين مناطق با اقيانوسهاي جهان و درياهاي آزاد مرتبط هستند و براي رسيدن به ا ين مناطق ضرورتي ندارد كه از آبهاي داخلي يك دولت عبور كرد. حال آنكه درياچه مجموعه‌اي است از آبهايي كه به درياي آزاد راه ندارد. درياي خزر ويژگي دريابودن را ندارد، اگر چه تنها از طريق كانالها و راههاي آبي در قلمرو فدراسيون روسيه قابل دسترسي است. در اين معنا وضعيت درياي خزر شبيه وضعيت درياچه‌ها مي‌باشد.[10]بنابراين درياي  خزر در  گروه درياچه‌ها (Lakes) جاي دارد، نه در گروه درياها(Seas).

اگر درياي خزر را در گروه درياهها بدانيم، آنگاه مقررات كنوانسيون ملل متحد در مورد حقوق دريا(1982) در خصوص اين دريا قابل اعمال خواهد بود. براساس مقررات ذيصلاح اين كنوانسيون- در مورد ما نحن فيه- هر دولت ساحلي از يك درياي  سرزميني (كه متجاوز از 12 مايل نباشد)، يك منطقه انحصاري و اقتصادي(كه متجاوز از 200 مايل نباشد) و يك فلات قاره برخوردار خواهد بود. با وجود اين، بايد در نظر داشت كه حداكثر عرض درياي خزر متجاوز از 200 مايل نيست؛ ماده 15 كنوانسيون مقرر مي‌دارد كه درياي سرزميني دولتهاي داراي سواحل مجاور يا مقابل نبايد متجاوز از "ماوراي خط منحني باشد كه هر نقطه از آن از نزديكترين نقاط به خطوط مبدايي كه از آنها عرض درياي سرزميني هر يك از دولتها اندازه گرفته مي‌شود، يكسان باشد".

درياي خزر- علاوه بر اينكه به آبهاي آزاد جهان مرتبط نيست- از اين جهت كه به طور انحصاري متعلق به دول ساحلي  است و هيچگونه حق دسترسي براي ديگر دولتها وجود ندارد، دريا محسوب نمي‌شود و در نتيجه حقوق دريا در مورد آن قابل اعمال نيست.[11]بنابراين از نظر ترمينولوژي حقوقي درياي خزر درياچه(Lake) قلمداد مي‌شود و هيچگونه مبنايي براي ايجاد مناطق دريايي در آن وجود ندارد. بنابراين نمي‌توان به منظور تعيين مناطق دريايي (از قبيل: منطقه انحصاري اقتصادي، فلات قاره و ...) در درياي خزر به مقررات كنوانسيون 1982 حقوق دريا استناد كرد.

افزون بر آن ماده 123 كنوانسيون 1982 حقوق دريا در مورد اينكه درياچه‌هايي از قبيل درياي خزر از دايره شمول اين كنوانسون خارج هستند، صراحت دارد. هنگام مذاكره در مورد اين ماده، هم ايران و هم شوروي از روي عمد تلاش كردند تا اين استثنا را وارد و درياچه خزر را از تحت قلمرو كنوانسيون نامبرده خارج نمايند. در آن زمان سياست ايران و اتحاد جماهير شوروي بر اين بود تا اين مجموعه آب را به عنوان درياچه براي هر دو كشور نگه‌دارند. بنابراين، كنوانسيون حقوق دريا به طور قطع در مورد درياي  خزر قابل اعمال نيست. با وجود اين به نظر مي‌رسد كه اصل همكاري- كه در ماده 123 مقرر شده- يك اصل حقوقي عرفي است كه تمام دولتهاي ساحلي را متعهد و ملتزم مي‌سازد تا بر مبناي روحيه همكاري و اجماع عمل كنند. تصميمات يكجانبه برخي از دولتهاي ساحلي اين دريا از نظر حقوقي قابل توجيه نيست.

به نظر مي‌رسد كه اقدامات يكجانبه آذربايجان مبتني بر كنوانسيون 1958 (فلات قاره) و كنوانسيون 1682(حقوق دريا) باشد. لكن اين موضع برداشت صحيحي از اين اسناد نيست، زيرا كه اسناد مزبور به درياهاي آزاد مربوط مي‌شوند كه به يك اقيانوس يا يك درياي ديگر مرتبط هستند. لذا اين اسناد در مورد درياي خزر اعمال نمي‌شوند؛ چرا كه اين دريا مجموعه‌اي از آبهاي بسته است.[12]

اما اگر درياي خزر را درياچه (Lake) بدانيم، در صورت فقدان يك كنوانسيون بين‌المللي در اين باره، عرفهاي بين‌المللي- به عنوان رويه عمومي كه به مثابه قانون پذير شده‌اند- منبع اصلي و اوليه ايجاد رژيم حقوقي درياي خزر خواهند بود. رويه تحديد حدود درياچه‌‌هاي بين دول ساحلي به طور قطع نشان مي‌دهد كه اين درياچه‌ها به گونه‌اي تقسيم مي‌شوند كه هر دولت ساحلي از حاكميت انحصاري بر منابع بيولوژيكي و طبيعي، آبهاي سطحي و كشتيراني در مناطق ملي... برخوردار است. براي نمونه اين اصول به طور عمومي در تقسيم درياچه‌هاي بزرگ بين ايالات متحد و كانادا، درياچه چاد بين كامرون، چاد، نيجر و نيجريه، درياچه مالاوي بين مالاوي، موزامبيك و تانزانيا، درياچه ژنو بين سوييس و فرانسه اعمال شدند.

 

3. نتيجه گيري

به هر حال با توجه به آنچه كه گفته شد چنين بر مي‌آيد كه ادعاي پاره‌اي از دولتهاي ساحلي و برخي از نويسندگان مبني بر تعيين رژيم حقوقي درياي خز ر بر اساس كنوانسيون 1982 حقوق دريا فاقد وجاهت حقوقي و قانوني مي‌باشد.

بايد پذيرفت كه همكاري تنگاتنگ تمام دول ساحلي درياي خزر ضروري و لازم است(براي نمونه در مورد منابع هيدروكربن، شيلات و مسايل زيست محيطي). نياز به چنين همكاري هرگز به منزله انتفاي حاكميت يا صلاحيت دولت ساحلي بر مناطقي نيست كه دولت ساحلي بر طبق مقررات حقوق بين‌الملل حاكميت و صلاحيت خود را بر آنها اعمال مي‌نمايد. ضرورت اين همكاري مورد پذيرش تمام دول ساحلي درياي خزر قرار گرفته‌است با وجود اين عدم توافق در مورد رژيم حقوقي درياي خزر به مانع عمده‌اي براي توسعه اين همكاري تبديل شده‌است.

شايد بتوان با انعقاد معاهده‌اي- پنج جانبه و متناسب با نيازهاي امروز- سرنوشت رژيم حقوقي درياي خزر را تعيين كرد و تا آن زمان مي‌توان بر اساس سيستم "بهره برداري مشترك" عمل كرد؛ به اين صورت كه كارگزاراني متشكل از اتباع تمام دول ساحلي به بهره‌داري از منابع اين دريا بپردازند و درآمد حاصله را بين خود( بر اساس كار، سرمايه و نيروي انساني و ...) تقسيم نمايند.

http://daryayekhazar.persianblog.com/1383_2_daryayekhazar_archive.html

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط حمید |

 

جلال‌الدين‌ مدني
آذر ماه 1382

بحث‌ رژيم‌ حقوقي‌ درياي‌ خزر و حفظ‌ حقوق‌ و منافع‌ ايران‌ در منطقه، هر چند كه‌ با بروز تحولات‌ بزرگ‌ منطقه‌اي‌ درگير تلاطم‌ سياسي‌ شد، اما اساسا موضوعي‌ حقوقي‌ است‌ و مطابق‌ معاهدات‌ و كنوانسيون‌هاي‌ بين‌الملليِ‌ مربوط‌ به‌ درياچه‌ها و درياهاي‌ بسته‌ مشترك‌ ميان‌ كشورها، قواعد و تعاريف‌ مشخصي‌ دارد.
كم‌سابقه‌بودن‌ تغيير رژيم‌ حقوقي‌ يك‌ درياي‌ بستة‌ از تقسيم‌ دو جانبه‌ به‌ تقسيم‌ پنج‌ جانبه‌ كه‌ به‌ لحاظ‌ اصل‌ تاثير تحولات‌ اساسي‌ در معاهدات‌ بين‌المللي‌ مطرح‌ شده‌ است، ما را نيازمند يك‌ بررسي‌ موشكافانه‌ و پيگيري‌ مجد‌انه‌ در مورد اين‌ مساله‌ مي‌كند.دولت‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ مي‌بايست‌ با تشكيل‌ مجامعي‌ مركب‌ از كارشناسان‌ ارشد حقوقي‌ كشور، به‌ بررسي‌ و تحقيق‌ اصولي‌ اين‌ مساله‌ توجه‌ كامل‌ مبذول‌ دارد و در صورت‌ لزوم، با فراهم‌كردن‌ مستندات‌ معتبر به‌ طرح‌ مساله‌ در مجامع‌ و مراجع‌ حقوقي‌ بين‌المللي‌ اقدام‌ نموده‌ و مد‌عيات‌ خود را اثبات‌ كند.
مقاله‌اي‌ كه‌ پيش‌ رو داريد، زوايا و زمينه‌هايي‌ از اين‌ موضوع‌ پراهميت‌ ملي‌ را باز گشوده‌ است.مدت‌هاست‌ در مورد رژيم‌ حقوقي‌ درياي‌ خزر بحث‌هايي‌ صورت‌ گرفته‌ و اظهارنظرهايي‌ مي‌شود. كشورهاي‌ قزاقستان، تركمنستان، آذربايجان‌ و روسيه‌ فدرال‌ حق‌ دارند تكليف‌ و سهم‌ خود را در رژيم‌ حقوقي‌ درياي‌ خزر مشخص‌ كنند؛ زيرا از تولد آنها حدود 12 سال‌ مي‌گذرد و بايد بفهمند از اتحاد شوروي‌ سابق‌ چه‌ سهمي‌ به‌ آنها مي‌رسد؛ ولي‌ حقي‌ را كه‌ به‌ دنبال‌ آن‌ هستند، نمي‌توانند به‌ تمايل‌ خود معين‌ كنند.1 جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ از يك‌ طرف‌ و مجموع‌ چهار كشور استقلال‌يافته‌ از اتحادجماهير شوروي‌ سابق‌ از طرف‌ ديگر با حقوق‌ مساوي، مشترك‌ و مشاع، در تمامي‌ منابع‌ سطح‌ درياچه، منابع‌ آبي، بستر و زير بستر آن‌ ذي‌حق‌ هستند. براساس‌ حقوق‌ بين‌الملل‌ عمومي‌ و كنوانسيون‌ حقوق‌ درياها، رژيم‌ حقوقي‌ درياچه‌ها يا درياهاي‌ بسته‌اي‌ كه‌ داراي‌ دو يا چند دولت‌ ساحلي‌ هستند، توسط‌ عهدنامه‌هاي‌ دو جانبه‌ يا چند جانبه‌اي‌ كه‌ بين‌ دولت‌هاي‌ ساحلي‌ منعقد مي‌شود بايد معين‌ شود و اين‌ كار در مورد درياي‌خزر ميان‌ ايران‌ و اتحاد جماهير شوروي‌ ولو به‌ طور ناقص‌ انجام‌ گرفته‌ است. آنچه‌ بعد از فروپاشي‌ اتحاد جماهير شوروي‌ پيش‌ آمده، تحت‌ تاثير دخالت‌هاي‌ فرصت‌طلبانه‌ و سودجويانه‌ كشورهايي‌ است‌ كه‌ قصد دارند كشورهاي‌ تازه‌ تاسيس‌ اطراف‌ درياي‌ خزر را تحريك‌ كنند تا با آنها وارد انعقاد قرارداد شده‌ و منافعي‌ براي‌ خود در اين‌ درياي‌ بسته‌ به‌ وجود آورند.
تاريخ‌ طولاني‌ گذشته‌ درياي‌خزر، نشان‌ دهنده‌ اين‌ واقعيت‌ است‌ كه‌ بعد از تثبيت‌ حاكميت‌ دولت‌هاي‌ ايران‌ و روسيه‌ تا امتداد سواحل‌ اين‌ درياچه، هميشه‌ اين‌ دو كشور مشتركا صاحب‌ حق‌ بوده‌اند. 2 قديمي‌ترين‌ قراردادي‌ كه‌ بين‌ ايران‌ و روسيه‌ منعقد شده‌ و به‌ مسائل‌ درياي‌ خزر اشاره‌ دارد، مربوط‌ به‌ 1732 ميلادي‌ است‌ كه‌ مقرر مي‌كند «چنانچه‌ كشتي‌ تجاري‌ متعلق‌ به‌ اتباع‌ روسيه‌ در درياي‌خزرآسيب‌ ديده‌ و بيم‌ آن‌ مي‌رود كه‌ خساراتي‌ به‌ اموال‌ آن‌ وارد شود، از دولت‌ ايران‌ انتظار مي‌رود امكانات‌ خود را به‌ كار گيرد تا اموال، مورد دستبرد قرار نگيرد و در حد امكان‌ براي‌ نجات‌ كشتي‌ كمك‌ كند.» از طرف‌ ديگر در اين‌ قرار داد از ايران‌ خواسته‌ شده‌ است‌ كه‌ اجازه‌ توقف‌ كشتي‌هاي‌ تجاري‌ روسي‌ در بنادر خود را جهت‌ تخليه‌ كالا و بارگيري‌ قائل‌ شود.در جريان‌ دو جنگ‌ ايران‌ و روس،روسيه‌ با تحميل‌ معاهده‌هاي‌ گلستان‌ و تركمانچاي‌ در سال‌هاي‌ 1813 و 1828 ميلادي، ايران‌ را تحت‌ فشار قرار داد و به‌ حضور نظامي‌ ايران‌ لطمه‌ وارد كرد. با قرارداد گلستان‌ 1813، دوره‌ جديدي‌ از حضور ايران‌ و روسيه‌ در درياي‌خزر شروع‌ مي‌شود. دولت‌ ايران‌ به‌ عنوان‌ مغلوب‌ در جنگ‌ مقداري‌ از سرزمين‌هاي‌ حاشيه‌ دريا را از دست‌ مي‌دهد و روسيه‌ با تصاحب‌ اين‌ سرزمين‌ها حضور خود را در درياي‌ خزر تقويت‌ مي‌كند و باز هم‌ به‌ طور رسمي‌ درياي‌ خزر ميان‌ دو كشور روسيه‌ در شمال‌ و ايران‌ در جنوب‌ قرار مي‌گيرد. 15 سال‌ بعد با معاهده‌ تركمانچاي‌ بخشي‌ ديگر از سرزمين‌هاي‌ ايران‌ به‌ روسيه‌ واگذار شد، ولي‌ هيچ‌ يك‌ از دو قرارداد، محدوده‌ حاكميت‌ ايران‌ و روسيه‌ را در درياي‌ خزر تعيين‌ و مشخص‌ نكرد و از آنجا كه‌ هيچ‌ مرز آبي‌ بين‌ ايران‌ و روسيه‌ در درياي‌ خزر معين‌ نمي‌شود، مي‌توان‌ گفت‌ حاكميت‌ مشترك‌ بر دريا واقعيت‌ پيدا مي‌كند.معاهده‌ 1921 پس‌ از پيروزي‌ انقلاب‌ شوروي، با لغو انحصار كشتيراني‌ نظامي‌ تعادل‌ و توازني‌ در مناسبات‌ دو كشور ساحلي‌ به‌ وجود مي‌آورد. در اين‌ معاهده‌ بدون‌ اين‌كه‌ درياي‌خزر به‌ مناطق‌ تحت‌ حاكميت‌ ملي‌تقسيم‌ شود، آزادي‌ كشتيراني‌ براي‌ هر دو كشور در پهنه‌ درياي‌خزر به‌ رسميت‌ شناخته‌ مي‌شود و حاكميت‌ مشترك‌ و حق‌ تصميم‌گيري‌ مشترك‌ دو كشور ساحلي‌ نسبت‌ به‌ سرنوشت‌ درياي‌خزر، واقعيت‌ پيدا مي‌كند.3
موافقتنامه‌ 1927 ميان‌ دو كشور ساحلي‌ درباره‌ ماهيگيري‌ در اين‌ دريا، تلاشي‌ است‌ كه‌ دو كشور در فاصله‌ دو جنگ‌ جهاني‌ و به‌ خصوص‌ بعد از قرارداد 1921 براي‌ عادي‌سازي‌ مناسبات‌ انجام‌ مي‌دهند؛ زيرا براي‌ گسترش‌ و توسعه‌ مناسبات، يك‌ مشكل‌ وجود داشت‌ و آن‌ واگذاري‌ امتياز ماهيگيري‌ سواحل‌ جنوبي‌ درياي‌خزر از طرف‌ ايران‌ به‌ يك‌ تبعه‌ روسيه‌ در اواخر قرن‌1 بود كه‌ حكومت‌شوروي‌ بعد از انقلاب‌ اكتبر 1917 آن‌ را به‌ تملك‌ خود درآورده‌ بود. بعد از 1925 كه‌ اعتبار اين‌ امتياز تمام‌ شد، دولت‌ ايران‌ از تمديد مجدد آن‌ خودداري‌ كرد و دولت‌ اتحاد جماهير شوروي‌ به‌ ايران‌ فشار مي‌آورد كه‌ آن‌ را تمديد كند. همين‌ مساله‌ باعث‌ تيرگي‌ روابط‌ دو كشور شد. دولت‌ انگليس‌ به‌ عنوان‌ رقيب‌ ديرينه‌ روسيه‌ درصدد استفاده‌ از شرايط‌ برآمد و چون‌ اين‌ مساله‌ تهديدي‌ عليه‌ دولت‌ شوروي‌ بود، همسايه‌ شمالي‌ ايران‌ سياست‌ خود را تغيير داد و زمينه‌ مساعد براي‌ قرارداد 1927 در زمينه‌ ماهيگيري‌ را فراهم‌ كرد. طبق‌ اين‌ معاهده‌ يك‌ شركت‌ مختلط‌ بين‌ ايران‌ و اتحاد شوروي‌ تاسيس‌ شد و به‌ اين‌ ترتيب، دو كشور بهره‌برداري‌ مشترك‌ از منابع‌ درياي‌خزر را تجربه‌ كردند. همزمان‌ با اين‌ موافقتنامه‌ عهدنامه‌ امنيت‌ و بي‌طرفي‌ بين‌ ايران‌ و اتحاد جماهير شوروي‌ سوسياليستي‌ در اول‌ اكتبر 1927 در مسكو امضا شد.در فاصله‌ ميان‌ دو جنگ‌ جهاني، مناسبات‌ ايران‌ و آلمان‌ باعث‌ نگراني‌ عميق‌ اتحاد شوروي‌ شد و دولت‌ همسايه‌ شمالي‌ براي‌ كاهش‌ و يا جلوگيري‌ از حضور كشورهاي‌ ثالث‌ در ايران، سياست‌ توسعه‌ مناسبات‌ با ايران‌ را در پيش‌ گرفت. مذاكراتي‌ براي‌ توسعه‌ همكاري‌ شروع‌ شد كه‌ نتيجه‌اش‌ معاهدات‌ 1931 و 1935 است. اين‌ معاهدات، در رابطه‌ با تجارت‌ كشتيراني‌ وماهيگيري‌ در درياي‌خزر است. در همين‌ معاهدات، ايران‌ و اتحاد شوروي‌ سوسياليستي‌ اعلام‌ مي‌كنند درياي‌ خزر يك‌ فضاي‌ آبي‌متعلق‌ به‌ دولت‌هاي‌ ساحلي‌ آن‌ (ايران‌ و اتحاد شوروي) است‌ و به‌ روي‌ كشورهاي‌ ثالث‌ بسته‌ خواهد بود.
يكي‌ از مهمترين‌ قراردادهاي‌ مربوط‌ به‌ اين‌ بحث، قرارداد بازرگاني‌ ايران‌ و شوروي‌ در 25 مارس‌ 1940 است‌ كه‌ بر برابري‌ حاكميت‌ دو كشور تاكيد دارد. اين‌ قرارداد بعد از قرارداد 1921 مجددا برابري‌ در آزادي‌ كشتيراني‌ دو كشور را مورد تاكيد قرار مي‌دهد. اين‌ اصل، هيچ‌گاه‌ بعد از 1991 مورد ترديد واقع‌ نشده‌ است.
معاهده‌ 1940 با برابري‌ رفتار نسبت‌ به‌ پرچم‌هاي‌ دو كشور، اعمال‌ حاكميت‌ مشترك‌ را مورد تاييد قرار مي‌دهد؛4 زيرا پرچم‌ هر كشوري‌ نماد حق‌ حاكميت‌ آن‌ دولت‌ است‌ و پذيرش‌ اعمال‌ و رفتار يكسان‌ در قبال‌ پرچم‌هاي‌ هر دو
كشور در درياي‌خزر، بيانگر اين‌ واقعيت‌ است‌ كه‌ دو كشور در پهنه‌ آب‌هاي‌خزر داراي‌ حق‌ حاكميت‌ برابر هستند. در همين‌ معاهده، مجوزهاي‌ دريانوردي‌ صادره‌ توسط‌ هر يك‌ از دو دولت‌ ساحلي‌ پذيرفته‌ است.با توجه‌ به‌ مقررات‌ معاهده‌ 1940، فعاليت‌ شركت‌ مختلط‌ ايران‌ و روسيه‌ كه‌ در 1927 تاسيس‌ شده‌ بود، به‌ آب‌هاي‌ ماوراي‌ منطقه‌ انحصاري‌ ماهيگيري‌ محدود شد. دولت‌ ايران‌ پس‌ از انقضاي‌ مدت‌ قرارداد در سال‌ 1953 از تمديد آن‌ خودداري‌ كرد. نظام‌ حقوقي‌ ماهيگيري‌ به‌ صورتي‌ كه‌ در طول‌ تاريخ‌ مناسبات‌ دو كشور ساحلي‌ شكل‌ گرفته‌ و تا به‌ امروز هم‌ ادامه‌ دارد، يك‌ نظام‌ مخصوصي‌ است‌ كه‌ مبناي‌ قراردادي‌ دارد و با آنچه‌ درياهاي‌ بسته‌ و
نيمه‌ بسته‌ محل‌ مي‌شود، متفاوت‌ است. اين‌ امر يك‌بار ديگر نوعي‌ حاكميت‌ مشترك‌ را عنوان‌ مي‌كند كه‌ در آن‌ ترتيب‌ تصميم‌گيري‌ مشترك‌ است؛ يعني‌ مسائل‌ مربوط‌ به‌ درياي‌ خزر با توافق‌ و اراده‌ دو دولت‌ ساحلي‌ در گذشته‌ها شكل‌ قانوني‌ يافته‌ است. اين‌ نوع‌ تصميم‌گيري‌ مشترك، دست‌كم‌ از 1921 تا 1992 رعايت‌ شده‌ و مبناي‌ ثابتي‌ يافته‌ است.5 در قرارداد 1940 صرفنظر از يك‌ نوار ده‌ مايلي‌ ساحلي‌ كه‌ به‌ طور انحصاري‌ به‌ كشور ساحلي‌ تعلق‌ دارد، صيد ماهي‌ در بقيه‌ دريا براي‌ هر دو كشور آزاد است. در قرارداد 1940 هم‌ اصل‌ تساوي‌ حقوق‌ دو كشور، اساس‌ قرارداد است. البته‌ در اين‌ مورد اين‌ سوال‌ مطرح‌ است‌ كه‌ چرا اين‌ عهدنامه‌ها بر دو محور كشتيراني‌ و ماهيگيري‌ تاكيد دارند و چرا ساير منابع‌ را مورد نظر قرار نداده‌اند؟ پاسخ‌ اين‌ پرسش‌ كاملا روشن‌ است؛ در زمان‌ انعقاد قرارداد مورد بحث، نمونه‌هاي‌ بارزي‌ از حقوق‌ متصور كشتيراني‌ و ماهيگيري‌ بود و هنوز منابع‌ و ذخاير متنوع‌ ديگر مخصوصا نفت‌ و گاز كشف‌ نشده‌ بودند. بايد روح‌ كلي‌ حاكم‌ بر عهدنامه‌ را از كشتيراني‌ و ماهيگيري‌ استنتاج‌ كرد و اين‌ روح‌ كلي، مشاع‌ و مشترك‌ بودن‌ با حقوق‌ مساوي‌ است. طرفين‌ در اسناد بسياري‌ كه‌ تنظيم‌ كرده‌اند و در اين‌ معاهدات‌ هم‌ مكرر به‌ چشم‌ مي‌خورد، از درياي‌ ايران‌ و شوروي‌ ياد مي‌كنند. 6 فصل‌ سوم‌ عهدنامه‌ مودت‌ 1921، مقرر مي‌كند طرفين‌ با حقوق‌ مساوي‌ از رودخانه‌ اترك‌ و ساير رودخانه‌ها و آب‌هاي‌ سرحدي‌ بهره‌مند خواهند شد. آب‌هاي‌ سرحدي‌ در اين‌ فصل‌ نمي‌تواند غير از درياي‌ خزر باشد كه‌ بايد به‌ نحو مساوي‌ از آن‌ بهره‌مند شوند.از مجموع‌ مدارك‌ و اسناد و سوابق، اين‌ نتيجه‌ حاصل‌ مي‌شود كه‌ درياي‌خزر رژيم‌ حقوقي‌ دارد و طرفين،يعني‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ و اتحاد جماهير شوروي‌ سابق، با حقوق‌ مساوي، مشترك‌ و مشاع‌ در تمامي‌ منابع‌ و حقوق‌ متصوره‌ صاحب‌ حق‌ هستند. پس‌ از فروپاشي‌ اتحاد جماهير شوروي‌ نيز مقيد و متعهد بودن‌ جمهوري‌هاي‌ جديد به‌ مفاد معاهده‌هاي‌ 1921 و 1940 و احترام‌ به‌ رژيم‌ حقوقي‌ موجود، ناشي‌ از حقوق‌ بين‌المللي‌ عمومي‌ است‌ و اين‌ كشورها رسما در بيانيه‌ آلماتي‌ 21 دسامبر 1991 اين‌ حقوق‌ را مورد تاكيد قرار داده‌اند. تمام‌ دولت‌هاي‌ مستقل‌ مشترك‌المنافع‌ نيز اجراي‌ تعهدات‌ ناشي‌ از قراردادهاي‌ شوروي‌ سابق‌ را تضمين‌ كرده‌اند و برابر سند شماره‌ 475/49/A مورخ‌ 5 اكتبر 1994 و نظريه‌ رسمي‌ فدراسيون‌ روسيه‌ به‌ عنوان‌ جانشين‌ شوروي‌ سابق، جمهوري‌هاي‌ جديد ساحلي‌ درياي‌خزر هم‌ بايد معاهده‌ 1940 و 1921 را پذيرفته‌ باشند.به‌ نظر مي‌رسيد علاقه‌ شديد جمهوري‌ اسلامي‌ به‌ محيط‌ صلح‌ و آرامش‌ و اظهار دوستي‌ و صميميت‌ با تمام‌ دولت‌هاي‌ همسايه، مخصوصا روابط‌ نزديك‌ با فدراسيون‌ روسيه‌ اين‌ باور را در كشورهاي‌ مربوط‌ به‌ درياي‌ خزر پيش‌ آورده‌ كه‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ در ابقاي‌ حقوق‌ خود در درياي‌ خزر جدي‌ نيست‌ يا به‌ لحاظ‌ تغيير اوضاع‌ و احوال، سعي‌ در اجراي‌ رژيم‌ حقوقي‌ سابق‌ را ندارد و دنبال‌ رژيم‌ حقوقي‌ جديدي‌ براي‌ درياي‌ خزر است؛ در حالي‌ كه‌ اصل‌ تغيير فاحش‌ اوضاع‌ و احوال‌ شامل‌ قراردادهاي‌ مرزي‌ از جمله‌ آب‌هاي‌ مشترك‌ داخلي‌ نمي‌شود. حق‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ نبايد به‌ سبب‌ فروپاشي‌ اتحاد شوروي‌ از حق‌ مسلم‌ 12 به‌ 15 تقليل‌ يابد. اين‌ چه‌ استدلالي‌ است‌ كه‌ چون‌ 5 كشور در ساحل‌ درياي‌ خزر هستند، پس‌ سهم‌ ايران‌ 15 مي‌شود؟ اگر هر يك‌ از اين‌ جمهوري‌ها به‌ دو كشور تقسيم‌ شده‌ بود، مي‌بايست‌ حق‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ به19 تقليل‌ پيدا كند؟ حالا اگر اين‌ جمهوري‌ها تصميم‌ بگيرند يكي‌ شوند، حق‌ ايران‌ به‌ 12 بازگشت‌ پيدا مي‌كند؟ از تاريخي‌ كه‌ در دو سال‌ اخير بحث‌ حقوق‌ درياي‌ خزر مطرح‌ شده‌ و بسياري‌ از صاحبنظران‌ مطالعات‌ و تحقيقات‌ خود را مطرح‌ ساخته‌اند، از ميان‌ ده‌ها مقاله‌اي‌ كه‌ در جرايد در اين‌ خصوص‌ انتشار يافت‌ و همه‌ آنها مورد استفاده‌ بود، دو مقاله‌ با استدلال‌ قوي‌ و توضيحات‌ كافي‌ به‌ طرح‌ قضيه‌ و نتيجه‌گيري‌ كامل‌ پرداخته‌اند. يكي‌ مقاله‌ دكتر سعيد ملك‌زاده‌ كه‌ در اطلاعات‌ شماره‌ 22136 مورخ‌ يكشنبه‌ 30 بهمن‌ 1379 آمده‌ است‌ (قبل‌ از آن‌هم‌ ايشان‌ در دو شماره‌ اطلاعات‌ همين‌ موضوع‌ را با گسترش‌ بيشتر، وضع‌ كشورهاي‌ حاشيه‌ درياي‌ خزر، موقعيت‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ و اصل‌ انصاف‌ در حل‌ قضيه‌ توضيح‌ داده‌ بودند) و مقاله‌ دوم‌ مربوط‌ است‌ به‌ دكتر يوسف‌ مولايي‌ كه‌ در شماره‌ 2102 مورخ‌ 31 فروردين‌ 1381 روزنامه‌ ايران‌ انتشار يافته‌ و به‌ خوبي، سوابق‌ تاريخي‌ اين‌ دريا را تا به‌ امروز بررسي‌ كرده‌ و قراردادهاي‌ منعقد شده‌ با روسيه‌ تزاري‌ و اتحاد شوروي‌ را يادآوري‌ كرده‌اند. اگر جريانات‌ سياسي‌ روز محدوديت‌هايي‌ را براي‌ پيگيري‌ و بررسي‌ اين‌ موضوع‌ به‌ وجود آورده، بهتر است‌ مساله‌ در مجامع‌ بين‌المللي‌ مطرح‌ شود و از حقوقدانان‌ مشهور و معتبر بين‌المللي‌ براي‌ اظهار نظر و طرح‌ موضوع‌ در مراجع‌ قضايي‌ بين‌المللي‌ استفاده‌ شود.

پي‌نوشت‌ها:
1- كشورهاي‌ ساحلي، جانشين‌ اتحاد جماهير شوروي‌ سابق‌ بايد به‌ حقوق‌ مورث‌ خود بينديشند و آن‌ را براي‌ خود سهم‌بندي‌ كنند؛ نه‌ اين‌كه‌ در فكر پيدا كردن‌ حقوق‌ جديدي‌ به‌ زبان‌ همسايه‌ كهنسال‌ خود باشند. در ابتكاراتي‌ كه‌
از خود نشان‌ داده‌ و قراردادهايي‌ كه‌ ميان‌ خود دوجانبه‌ و سه‌جانبه‌ امضا كردند، شايد نصف‌ سهم‌ اتحاد شوروي‌ سابق‌ از اين‌ دريا موثر باشد، ولي‌ در كل‌ درياي‌ خزر موثر نيست‌ همچنين‌ از جانب‌ ايران‌ قراردادهايي‌ غيرقابل‌ پذيرش‌ و بي‌اثر و لغو اعلام‌ شده‌ است.پوتين‌ مكرر اعلام‌ كرده‌ قراردادهاي‌ دو جانبه‌ گامي‌ به‌ سمت‌ قراردادهاي‌ چند جانبه‌ و پنج‌ جانبه‌ در آينده‌ نزديك‌ يا دور است‌ و نظر بايف‌ هم‌ در گفتارش‌ به‌ نوعي‌ همين‌ استدلال‌ را عنوان‌ كرده‌ است. در قرارداد ميان‌ روسيه‌ و قزاقستان‌ عقد قراردادهاي‌ اقتصادي‌ ديگر مانند عبور لوله‌هاي‌ نفتي‌ از زير دريا و عقد قراردادهاي‌ چند جانبه‌ در تعيين‌ رژيم‌ حقوقي‌ درياي‌ خزر به‌ آينده‌ موكول‌ شده‌ و در قرارداد ميان‌ روسيه‌ و جمهوري‌ آذربايجان‌ مساله‌ نياز به‌ توافق‌هاي‌ چند جانبه‌ درباره‌ رژيم‌ حقوقي‌ درياي‌ خزر مطرح‌ شده‌ است. البته‌ ايران‌ مكرر چنين‌ قراردادهايي‌ را محكوم‌ كرده‌ و توافقي‌ را كه‌ تمامي‌ كشورهاي‌ حاشيه‌ درياي‌ خزر امضا كنند معتبر دانسته‌ است‌ و قاطعانه‌ مطالبه‌ حقوق‌ را براي‌ خود محفوظ‌ داشته‌ است.
2- دكتر يوسف‌ مولايي، مدير گروه‌ روابط‌ بين‌الملل‌ دانشكده‌ حقوق‌ و علوم‌ سياسي‌ دانشگاه‌ تهران‌ در يك‌ تقسيم‌بندي‌ كه‌ ثبت‌ به‌ قراردادهاي‌ ايران‌ و روسيه‌ از قرن‌ 18 به‌ بعد دارد و مقاله‌ طولاني‌ او در شماره‌ 2102 مورخ‌ 31 فروردين‌ 81 روزنامه‌ ايران‌ منتشر شده‌ معتقد است، ايران‌ تا قبل‌ از معاهده‌ گلستان‌ تقريبا حاكميت‌ انحصاري‌ بر دريا اعمال‌ مي‌كرد؛ اما با قرارداد گلستان‌ سلطه‌ انحصاري‌ خود بر درياي‌خزررا از دست‌ داد. با اين‌ وجود حق‌ كشتيراني‌ مشترك‌ بر كل‌ درياي‌خزربراي‌ ايران‌ و روسيه‌ به‌ رسميت‌ شناخته‌ شد.
3- بعضي‌ گفته‌اند عهدنامه‌ 1921 بر حقوق‌ مساوي‌ طرفين‌ با تصريح‌ براي‌ كشتيراني‌ تاكيد كرده‌ است‌ و نمايانگر تساوي‌ در ساير زمينه‌ها نيست. پاسخ‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ تصريح‌ منحصر به‌ كشتيراني‌ نيست، بلكه‌ هر كجا كه‌ قبلا حقوقي‌ از ايران‌ تضييع‌ شده، عهدنامه‌ صراحتا بر حقوق‌ مساوي‌ تاكيد كرده‌ است؛ مثلا در فصل‌ شانزدهم‌ درخصوص‌ ابطال‌ قضاوت‌ كنسول‌ها تصريح‌ مي‌كند:
«اتباع‌ روسيه‌ ساكن‌ ايران‌ و همچنين‌ اتباع‌ ايران‌ ساكن‌ روسيه، از تاريخ‌ امضاي‌ اين‌ معاهده‌ داراي‌ حقوق‌ مساوي‌ با سكنه‌ محلي‌ بوده‌ و محكوم‌ قوانين‌ مملكت‌ متوقف‌ فيها خواهند بود.» و يا در فصل‌ سوم‌ آمده‌ است‌ كه‌ «طرفين‌ با حقوق‌ مساوي‌ از رودخانه‌ اترك‌ و ساير رودخانه‌ها و آب‌هاي‌ سرحدي‌ بهره‌مند خواهند شد. به‌ علاوه‌ براي‌ موارد صريح‌ در فصل‌ دوازدهم‌ نيز تصريح‌ مي‌شود علاوه‌ بر آنچه‌ در فصول‌ 9و 10 ذكر شده، ساير امتيازها كه‌ دولت‌ سابق‌ تزاري‌ عنفا براي‌ خود و اتباع‌ خود از دولت‌ ايران‌ گرفته‌ بود، از درجه‌ اعتبار ساقط‌ مي‌شود. نتيجه‌ آن‌كه‌ قرارداد 1921 كه‌ راه‌ را براي‌ انقضاي‌ قراردادهاي‌ بعدي‌ به‌ خصوص‌ قرارداد بازرگاني؟؟؟؟؟؟ 1940 هموار ساخته، دقيقا آغاز مجددي‌ بر نگرش‌ حقوقي‌ به‌ درياي‌خزر براساس‌ حقوق‌ متساوي‌ دو كشور داراي‌ درياست‌ و در حقيقت‌ بازگسستي‌ به‌ رژيم‌ قبل‌ از عهدنامه‌ گلستان‌ و تركمانچاي‌ است.
4- در تاريخ‌ 5 فروردين‌ 1319 شمسي‌ اين‌ قرارداد در تهران‌ امضا شد. همان‌گونه‌ كه‌ گفته‌ شد، اين‌ قرارداد ديدگاه‌هاي‌ كلي‌ ايران‌ و اتحاد شووري‌ را براساس‌ اصل‌ تساوي‌ حقوق‌ در اين‌ درياارائه‌ داده‌ و حق‌ كشتيراني‌ آزاد را براي‌ طرفين‌ در تمامي‌ نقاط‌ درياچه‌ مورد تاكيد قرار داده‌ است. همچنين‌ اصل‌ برابري‌ رفتار و شرايط‌ يكسان‌ در تمامي‌ زمينه‌ها اعم‌ از تردد كشتي‌ها، پذيرش‌ در بنادر، اخذ عوارض، حق‌ كايوتاژ و بهره‌مندي‌ از مزاياي‌ ديگر را براي‌ كشتي‌هاي‌ طرفين‌ رعايت‌ كرده‌ است. طرفين‌ هم‌ موافقت‌ كرده‌اند در تمامي‌ نقاط‌ درياچه‌ به‌ جز كشتي‌هاي‌ متعلق‌ به‌ ايران‌ يا اتحاد جماهير شوروي‌ يا به‌ اتباع‌ و دستگاه‌هاي‌ بازرگاني‌ و حمل‌ و نقل‌ كشوري‌ يكي‌ از طرفين‌ دو معاهده‌ كه‌ زير پرچم‌ ايران‌ يا پرچم‌ اتحاد جماهير شوروي‌ سير مي‌كند، كشتي‌ ديگري‌ نمي‌تواند تردد كند.
5- در مورد اصل‌ تساوي‌ دو كشور در درياي‌ مازندران، مي‌توان‌ به‌ نامه‌ شماره‌ 1787 سال‌ 1919 كميسر ملي‌ امور خارجه‌ روسيه‌ به‌ رئيس‌الوزراي‌ وقت‌ ايران‌ هم‌ استناد كرد. در اين‌ نامه‌ آمده‌ است: «در تكميل‌ اصول‌ مندرجه‌ در اين‌ مراسله‌ مبني‌ بر امضاي‌ ابدي‌ تمام‌ عهد و قراردادهايي‌ كه‌ دولت‌ روسيه‌ عنفا به‌ ايران‌ تحميل‌ كرده‌ يا اين‌كه‌ با اصل‌ استقلال‌ و مصونيت‌ ايران‌ مخالفت‌ داشته‌ يا آزادي‌ در ترقي‌ و انجام‌ منظور ملت‌ ايران‌ را در اراضي‌ متفرقه‌ و درياهاي‌ مجاوره‌ خود محدود، كاملا حاضر است‌ براي‌ انعقاد عهود جديده‌ داخل‌ مذاكره‌ شود.»با همين‌ ديدگاه‌ در مراسله‌ فوق‌ بود كه‌ در فصل‌ يازدهم‌ عهدنامه‌ 1921 آمده‌ طرفين‌ رضايت‌ مي‌دهند از زمان‌ امضاي‌ اين‌ معاهده‌ هر دو به‌ طور مساوي‌ حق‌ كشتيراني‌ آزاد را در زير پرچم‌هاي‌ خود در درياي‌ خزر داشته‌ باشند. حال‌ اين‌ سوال‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ ايران‌ به‌ استناد كدام‌ حق‌ اين‌ چنين‌ رضايت‌ مي‌دهد در حالي‌ كه‌ در عهدنامه‌ گلستان‌ و تركمانچاي‌ حقوقي‌ براي‌ ايران‌ متصور نيست؟ مسلم‌ است‌ اين‌ حق‌ به‌ رژيم‌ حقوقي‌ حاكم‌ بر درياچه‌ قبل‌ از دو عهدنامه‌ برمي‌گردد.
6- در اين‌ رابطه‌ كميسر ملي‌ امور خارجه‌ اتحاد جماهير شوروي‌ در تاريخ‌ اول‌ اكتبر 1927 سندي‌ نوشهت‌ و در قسمتي‌ از آن‌ سند آمده: «... همچنين‌ دولت‌ جماهير شوروي‌ از دولت‌ ايران‌ خواهش‌ مي‌كند منفعت‌ مشترك‌ را كه‌ بر خزر منحصرا درياي‌ ايران‌ و شوروي‌ باشد، در نظر گرفته‌ و...»
 

منبع: باشگاه انديشه  

 

http://www.caspianstudies.com/article/government%20of%20caspian-(f).htm
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط حمید |

عباس ملكي ( رييس موسسه مطالعات درياي خزر )

 

الف: مقدمه

   پنج كشور كناره ساحل خزر هركدام داراي نظرات مخصوص بخود در مورد رژيم حقوقي درياي خزر هستند. در اين گزارش ابتدا بصورت خلاصه نظرات ديگر كشورها و سپس مواضع جمهوري اسلامي ايران مورد بحث قرار خواهند گرفت:

1-روسيه، معتقد است كه تا زماني كه كنوانسيون رژيم جديد حقوقي در درياي خزر به تصويب نرسيده، پيمان حسن همجواري مابين ايران و جمهوري شوروي سوسياليستي روسيه منعقده در 1921 و قرارداد مربوط به تجارت و بحر پيمايي منعقده در 1940 مابين ايران و اتحاد شوروي معتبر خواهند بود. همچنين روسيه معتقد است كه مي توان درعين حال كه منابع بستر دريا را بر اساس خط منصف و متساوي الفاصله از ساحل دو طرف ميان كشورها تقسيم نمود، رژيم حقوقي سطح آب مي تواند براساس مشاع، بصورت استفاده مشترك باشد. اين به معناي استفاده مشترك درياي خزر در بخش هاي ماهيگيري، حمل و نقل، محيط زيست و استفاده از فضاري ماوراء خزر است. روسيه عرض آب هاي ساحلي را 20مايل پيشنهاد نموده و معتقد است يك سازمان نظارتي ميتواند مسائل مربوط به اختلافات را حل و فصل نمايد.

2-آذربايجان: اين كشور بدنبال تقسيم كامل دريا بر اساس خط منصف است. در اين صورت هركشور اختيار كامل آبهاي خود را خواهد داشت. مبناي تقسيم دريا برابر نظر آذربايجان بر اساس نقشه هاي مربوط به مرزهاي داخلي است كه در قبل از 1371 (1992) در جريان قرارداد ماهيگيري اتحاد شوروي انجام شده بود.

3-قزاقستان: اين كشور داراي يك موافقتنامه در 17 خرداد 1376 (6 ژوئن 1998) درباره تحديد حدود مرزهاي آبي با روسيه است. در آخرين بيانيه رهبران روسيه و قزاقستان در 18 مهر 1379 (9 اكتبر 2000)، دو كشور به مبنا بودن توافقات 1921 و 1940 تا تعيين رژيم حقوقي جديد كه ميبايست با توافق هر 5 كشور باشد، اعتراف كردند. قزاقستان معتقد است كه بلحاظ طولاني بودن مذاكرات حقوقي مناسب است كه براي جلوگيري از انقراض نسل ماهيان تاسماهي اقدامات اكولوژيكي سريعتر صورت گيرد.

4-تركمنستان: اين كشور در 1376 (1997) قراردادي براي تقسيم دريا بر اساس خط ميانه با آذربايجان امضاء نمود. اما درعمل و بخصوص در مورد حوزه نفتي كاپاز با اين كشور دچار اختلاف گرديد. اين كشور پيشنهاد عرض 45 مايلي براي استفاده انحصاري كشورها و بقيه آب ها مشترك نموده است. پيشنهاد ديگر نيازاف تشكيل اجلاس سران كشورهاي ساحلي درياي خزر است.

 

ب: نگاه امنيتي به نظام حقوقي

تاكنون بلحاظ امنيتي چهار رويكرد براي تعيين رژيم حقوقي درياي خزر مورد توجه بوده است:

ا-غيرنظامي كردن درياي خزر از طريق اعمال برخي از مقررات و محدوديتها: در برخي از قراردادهاي مربوط به درياي خزر ، اين دريا بعنوان منطقه صلح آمده است. اما بايد توجه داشت كه منطقه صلح هيچ نوع تعهد حقوقي مشخصي براي كساني كه اين مسئله را توافق كرده اند، ايجاد نمي نمايد. تنها برداشتي كه از مفهوم منطقه صلح مي توان داشت اين است كه دولتها متعهد مي شوند كه از ابزارهاي نظامي براي تهديد يكديگر استفاده ننمايند.اما غير نظامي كردن دريا به معناي رضايت طرفين بر انتقال سلاح ها از منطقه مزبور به نقاط ديگر است. مسئله ديگر تعيين سقف مشخص براي سلاح هاي و يا پذيرش طرح منطقهه عاري از سلح هاي هسته اي و يا كشتار جمعي است.

2-تاكيد بر نظام حقوقي موجود: تمسك به معاهدات 1921 و 1940 و مشترك دانستن اين دريا مابين كشورهاي ساحلي منافع اقتصادي ايران در درياي خزر را بيشتر تامين مي نمود. اما بايد توجه داشت كه مبتكر اين دو معاهده نيز شوروي بود و آزادي كامل كشتيراني بدون تفكيك ميان كشتي هاي نظامي و غير نظامي منافع امنيتي وسيعي براي شوروي و تهديدات عمده اي براي ايران داشته است. اين روش تنها از آنرو داراي حسن است كه ورود كشتي هاي كشورهاي ثالث و استفاده از اتباع كشورهاي بيگانه را ممنوع ساخته است.

3-تمسك به مفاهيم حقوق درياها: كنوانسيون 1982 حقوق بين الملل درياها قابل تعميم به درياهاي بسته[1] نيست. اما دولتها مي توانند از مفاهيم و تعاريف مورد استناد قرار گرفته در اين كنوانسيون استفاده نمايند. بطور مثال دولت قزاقستان بطور مكرر صراحتا به كنوانسيون 1982 در يادداشتها و موضعگيريهايش استناد كرده است. تركمنستان نيز خواهان چنين تسري مي باشد و روسيه نيز در برخي از موارد چنين نموده است. از جمله در مورد استفاده از منابع زنده درياي خزر كه براساس ماده 64 كنوانسيون 1982 ماهيهاي رودخانه پايه (آنادروموس) تنها توسط دولت صاحب مصب قابل صيد مي باشد. اوزن برون چون از چنين ماهي هايي است، روسيه بدان استناد ميكند. اين نحوه نگرش به درياي خزر، پيشنهاد مي كند كه دراي سرزميني براي هر يك از كشورهاي ساحلي به عرض 12 تا 20 مايل دريايي وجود داشته باشد. برخي از كشورها مانند تركمنستان تا 45 مايل نيز پيشنهاد كرده اند. دراين صورت فراتر از آبهاي سرزميني آبهاي آزاد خواهند بود كه براي همه كشتيهاي همه كشورها قابل تردد خواهد بود. اين روش براي ايران اثرات منفي خواهد داشت.

4-ايجاد مناطق دريايي ملي: اين روش كه توسط آذربايجان از ابتدا پي گيري مي شده است براي ايران در صورتيكه روش مشاع مورد قبول همه نباشد، نفع بيشتري خواهد داشت. بر اساس اين نظر  دريا به مناطق ملي تقسيم خواهد شد و در اين مناطق بدون هيچ قيد و شرطي دولتها مي توانند حاكميت خود را اعمال كنند. براي ايران در اين روش مسئله اساسي وسعت منطقه ايست كه در اختيار اين كشور قرار خواهد گرفت.

 

ج: سهم ايران از درياي خزر:

جمهوري اسلامي ايران بر اساس رسالت خود، منافع ملي و سياست هاي متخذه، از ابتداي فروپاشي به رژيم حقوقي مشاع و يا استفاده مشترك از درياي خزر گرايش نشان مي داد. اما در جريان تغييرات در دولت و نگرش هاي مختلفي كه در مورد درياي خزر وجود داشت، نهايتا به تقسيم مساوي درياي خزر رضايت داد. بررسي نگرش هاي داخل كشور در زمينه درياي خزر در گزارش ديگري به استحضار خواهد رسيد، ليكن در مورد تقسيم بهررو سهم و منافع ايران مي تواند متغير باشد و همانطور كه در شكل پيوست مشاهده ميشود، هر نوع رژيم حقوقي براي ايران داراي فرصتهاي متفاوت است:

الف:اگر دو سر مرزهاي زميني ايران در كناره درياي خزر را به هم وصل نمائيم، خطي پديد خواهد آمد كه بنام خط آستارا-حسينقلي معروف است. آب هاي زير اين خط 11 درصد از كل آبهاي خزر است. اين خط هيچگاه در زمان اتحاد شوروي براي فعاليت هاي ايران در خزر مطرح نبوده است، بلكه در فعاليت هاي مربوط به پرواز هواپيماها بر فراز خزر دو نقطه انتقال نگهداري هواپيما از فرودگاه هاي ايران به اتحاد شوروي بر روي اين خط قرار داشتند. همچنين در نقشه هاي داخلي اتحاد شوروي از تقسيم بندي درياي خزر براي فعاليت هاي نفت و گاز در ميان جمهوري هاي داخل اتحاد شوروي نيز از اين خط استفاده مي گرديد. اين نقشه ها اكنون مورد استناد آذربايجان براي تقسيم درياي خزر است. گرچه اين نكته صحيح است كه ايران در دروه اتحاد شوروي از اين خط بالاتر نرفته است، اما نبايد از نظر دور داشت كه براساس پيمان 1921 و قرارداد 1940، اين دريا، درياي مشترك ايران و شوروي ذكر گرديده است. از طرف ديگر علت عدم استفاده ايران از نفت و گاز خزر و كلا كمتر فعاليت كردن در اين دريا به هراس ايران از تهديد كمونيسم باز مي گشت و اين هراس جدي بود. زيرا در پايان جنگ جهاني دوم نيروهاي روسي مستقر درايران مانند انگلستان و آمريكا به كشورشان بازنگشتند و تنها پس از تهديد اتمي آمريكا در 1945 بود كه ارتش سرخ، استانهاي شمال غرب ايران را ترك گفت. همچنين در پس از پيروزي انقلاب ايران، ايران در نوامبر 1979، ماده 6 پيمان 1921 را باطل و غير قابل اجراء اعلام نمود. اين ماده به دولت بلشويكي امكان حضور درايران براي مقابله با نيروهاي ضد انقلاب 1917 را مي داد. پس از آن نيز ايران كشتي ميرزا كوچك خان را خريداري نمود كه بر اساس درياي مشترك، اين كشتي به همه بنادر ديگر آزادانه در رفت و آمد بود.

ب: روش ديگر براي تقسيم درياي خزر استفاده از خط ميانه با فواصل متساوي از ساحل[2] است. در اين صورت هر كشوري كه داراي ساحل محدب با خزر است، سهم بيشتري را از آن خود كرده و كشورهاي با ساحل مقعر سهم كمتري را خواهند برد. قزاقستان و آذربايجان با ساحل محدب خود بترتيب 4/28% و 21% را خواهند داشت. روسيه 19%، تركمنستان18% و ايران 6/13% از آبهاي خزر را خواهند داشت.

ج: ايران در صورت تقسيم درياي خزر پيشنهاد كرده بود كه تقسيم بصورت مساوي انجام پذيرد. در اينصورت سهم بيست درصدي ايران داراي نقطه اي كانوني در خزر جنوبي خواهد بود كه بدان نقطه ميرزا كوچك خان مي گويند. اين بدان معني است كه از سهم قزاقستان و آذربايجان كم شده و به سهم ايران، تركمنستان و روسيه اضافه شود. حيدر عليف در اين مورد مي گويد:"هم اكنون مشكل، رسيدن به تفاهم با ايران است. دراين مورد من از پوتين خواسته ام در مورد يافتن راه حلي براي بن بست مربوط به نظام حقوقي درياي خزر، زبان مشتركي را با ايران بيابد. اعتقاد به داشتن سهم برابر از سطح و كف درياي خزر معقول نيست. زيرا در آنصورت سهم ايران به داخل سواحل آذربايجان و سهم آذربايجان به داخل سواحل روسيه و قزاقستان كشيده خواهد شد."

 

 

د: فعاليت هاي ايران براي صيانت از منطقه مورد ادعاي خود:

 ايران پس از آنكه از پذيرش دعوت خود مبني بر انتخاب سيستم مشاع در خزر نااميد گشت و پس از انكه متحد نزديك خود يعني روسيه را نيز در پس از اعلاميه ژوئيه 1998 يلتسين و نظربايف به تقسيم راغب ديد، براي احراز مالكيت خود بر 20 درصد از آبهاي خزر فعاليت هايي را انجام داد:

1- ابتدا در سال 1998، شركت ملي نفت ايران طي مناقصه اي مطالعه و لرزه نگاري جنوب درياي خزر و بدون توجه به خط آستارا-حسينقلي را به شركت هاي شل، لاسمو، و بعدا وبا[3] واگذار نمود. بي پي نيز در اين مورد اظهار آمادگي نموده بود، اما درنهايت بخاطر ترس از بروز مشكلاتي در زمينه ادغام شركت آمريكايي آموكو از اين كار دست كشيد. براي انجام چنين كاري، شركت كيپكو تشكيل شده[4] و شروع به فعاليت نمود. شركت هاي خارجي طرف قرارداد متعهد شدند كه پس از اتمام مطالعه دو ساختار[5] از مجموعه حوزه هاي نفتي جنوب خزر كه در بالاي خط حسينقلي-آستارا قراردارد را انتخاب و به اكتشاف و توسعه بپردازند. قرار بود كه در 25 آبان 1379 (15 ماه نوامبر) نقشه ها بهمراه تفسير از موقعيت نفت و گاز منطقه به شركت ملي نفت ايران تحويل شود. حدسيات اوليه حاكي از آن است كه در بخش غربي جنوب خزر احتمال وجود نفت وگاز بيشتر است. اما بهررو عمق تا 950 متري آب در اين مناطق اقتصادي بودن طرح ها را زير سئوال مي برد. دو ساختار انتخابي شل و لاسمو، در مركز جنوبي خزر و بالاي خط مزبور قرار داشته و اين بدان معناست كه در صورت تحقق هركدام از سناريوهاي تقسيم و يا استفاده مشترك، اين دو حوزه به ايران واگذار خواهد شد. درمورد شروع عمليات اكتشاف، دو شركت مزبور به نوعي قرارداد خود با شركت ملي نفت ايران را تهيه كرده اند كه در صورت وجود ريسك سياسي براي آنان، ميتوانند تا سالها كار را به تعويق اندازند. مثلا، هرگونه اكتشاف در اين منطقه نيازمند سكوهاي حفاري مخصوص است كه در صورت سرعت، بايد آنها را از كانال ولگا-دن وارد خزر كرد. درصورت بحراني بودن وضعيت و عدم موافقت روسيه، ساخت اين سكوها سالهاي متمادي طول خواهد كشيد.

2-قرارداد اكتشاف و استخراج ساختار البرز: دولت ايران براي احراز حاكميت خود يكي از حوزه هاي شناخته شده اين منطقه كه در بخش غربي خزر قراردارد را نيز انتخاب نمود. اين حوزه در ايران بنام البرز و در آذربايجان بنام الاف[6] مشهور است. اين حوزه در بالاي خط آستارا-حسينقلي قرار داشته ودر صورتيكه به ايران 20درصد از آب برسد در داخل محدوده ايران قرار گرفته و در صورت استفاده از خط ميانه بر روي آن خط قرار مي گيرد. دولت ايران يكي از شركتهاي تابعه شركت ملي نفت ايران تحت عنوان پدكو[7] را مامور مطالعه، اكتشاف و استخراج از اين حوزه نفتي نمود. اين شركت از يك مشاركت خارجي بنام فوگرو[8] كه در نروژ به ثبت رسيده است براي لرزه نگاري دو بعدي دعوت نمود. كشتي مربوط به اين شركت كه يك كشتي روسي بنام ناليوكين[9] بود در نوامبر 1999 براي انجام ماموريت خود به ايران آمد. الهام عليف معاون شركت نفت آذربايجان (سوكار[10]) شخصا، مدير منطقه اي شركت فوگرو در باكو را احضار نموده و تهديد نمود كه بلافاصله تمام سرمايه هاي اين شركت در جمهوري مصادره مي گردد. از طرف ديگر جمهوري آذربايجان اين حوزه نفتي را جزو مناطقي از جنوب آبهاي آذربايجان در درياي خزر كه با يك كنسرسيوم  قرارداد مبادله شده دانسته است. در كنسرسيوم مزبور، شركت نفت آذربايجان 40 دصد، بي پي 15 درصد، استات اويل نروژ 15 درصد، اكسان موبيل 15 درصد و شركت نفت تركيه 10 درصد سهم دارند. دولت آذربايجان، كنسرسيوم مزبور را موظف به لرزه نگاري حوزه الاف نمود. اين شركت در فاصله يك ماهه نسبت به لرزه نگاري دوبعدي در حوزه مزبور اقدام كرد. مسئولان بي پي مي گويند كه درحال تفسير نتايج لرزه نگاري حوزه الاف هستند.

3-ايران از گذشته مايل بود كه در توسعه ميادين نفتي سه كشور جديد در حوزه خزر نقش داشته باشد. به همين دليل بلافاصله پس از ايجاد كنسرسيوم قرن[11]، ايران خواهان سهمي در آن شد. ابتدا گفته شد كه سهم ايران همچون شركت روسي لوك اويل ده درصد بوده و سپس گفته شد كه اين سهم به پنج درصد كاهش يافته و نهايتا دولت آذربايجان به دولت ايران اطلاع داد كه سهامداران عمده اين كنسرسيوم با ورود ايران بدان موافقت نكرده اند. ايران اين موضوع را نشانه آشكار دشمني آمريكا با حكومت ايران و تبعيت حكومت آذربايجان از آن دانست. پس از يك دوره سردي روابط، آذربايجان به ايران پيشنهاد مشاركت در كنسرسيوم نفتي مربوط به شاه دنيز را نمود. اين بار شركت نفتي ايراني اويك[12] با سهام ده درصدي وارد شد. اين كنسرسيوم به رهبري بي پي آموكو پس از مدتها حفاري براي نفت ناباورانه به حوزه عظيمي از گاز رسيد.

4-دولت ايران براي حفاظت و پاسداري از منافع خود مبادرت به گشت هاي هوايي و دريايي نمود. گشت هاي دريايي با توجه به كمبود شناور كمتر صورت گرفته و گشت هاي هوايي همه روزه انجام مي گرديد. در ابتدا براي پوشش گشت هاي هوايي در منطقه 20 دصد، كشوري متعرض آنان نمي گرديد، اما بتدريج جمهوري آذربايجان به اين مسئله اعتراض نموده و در نهايت در تاريخ   دو فروند جنگنده جمهوري آذربايجان دركنار شكاري ايران به پرواز درآمدند. ضعف پشتيباني و دور بودن فرودگاه هاي عملياتي ايران از خزر يكي از نقاط اشكال بخش حضور نظامي ايران در خزر است كه در گزارش ديگري بدان پرداخته خواهد شد.

 

ه: نتيجه گيري:

1-اتخاذ تصميم سريع و واحد در مورد درياي خزر مسئله اي حياتي است. هم اكنون نيروهاي نظامي ملزم به پاسداري از منطقه 20 درصد هستند، درحاليكه جمهوري اسلامي ايران در زمينه هايي همچون ماهيگيري، شيلات و كشتيراني بر رژيم مشاع پاي مي فشارد. درصورتيكه ايران واقعا به تقسيم درياي خزر معتقد گشته است، اين تقسيم مي بايست بصورت عقلايي و عملي قابل اجرا بوده و كمترين حساسيت ها را با كشورهاي همسايه برانگيزاند.

2- تقسيم آبهاي ايراني درياي خزر به دو بخش و واگذاري حراست و امور ديگر به دو ركن نظامي كشور، اگر با توجه به مسائل سياسي، امنيتي ايران و همسايگانش و همچنين ذخائر نفت و گاز منطقه جنوب خزر صورت پذيرد، بنظر مي رسد كه در بخش غربي خزر تمركز منافع امنيتي و سياسي ايران بهمراه منابع نفت و گاز مشهود است و شايد نگهباني از اين بخش توسط سپاه پاسداران بهتر صورت پذيرد.

3- بعلت تاخير بيش از اندازه ايران در تشكيل اجلاس كارشناسي مربوط به رژيم حقوقي درياي خزر كه از دو سال قبل قرار بوده است كه برياست معاونان وزراي امور خارجه كشورهاي ساحلي تشكيل گردد، بيم آن مي رود كه روسيه در يك اقدام استراتژيك به دعوت از سه كشور ديگر باقيمانده از اتحاد شوروي پرداخته و آنان را به يك جلسه دعوت و سپس ايران با يك نظر واحد از طرف 4 كشور ديگر روبرو گردد. ويكتور كالوژني، نماينده روسيه در امور درياي خزر تابحال در مورد اتخاذ موضع واحد 4 كشور سخن گفته است. روش پوتين نيز كه مسئله خزر را جدي تر از سلف خويش مي داند به همين جهت است. پوتين قرارداد مهم خريد گاز از تركمنستان را منعقد نمود و با قزاقستان سند هاي همكاري جديد امضا نموده و قرار است كه در سفر قريب الوقوع خود به آذربايجان، در مورد تحديد حدود مرزهاي آبي دو  كشور در درياي خزر، قراردادي ازنوع قرارداد روسيه و قزاقستان منعقده در سال 1998 امضاء گردد

 



[1] Closed Sea

[2] Median Line or Equidistant Line

[3] Shell, Lasmo & Weba

[4] Caspian International Petroleum Company (CIPCO)

[5] Structure

[6] Allov

[7] Petroiran Development Company (PEDCO)

[8] Fugro-Geoteam

[9] Nalivkin

[10] State Oil Company of Azerbaijan Republic (SOCAR)

[11] Azerbaijan International Oil Consortium (AIOC)

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط حمید |

 

ایران و چالش رژیم حقوقی خزر

 

همشهری

 

نویسندگان: فرشاد محمودی، نفيسه كوهنورد  

 

«فرزندان من بدانيد دريای مازندران حوضچه ماست. زندگی ما در اطراف اين دريا می گذرد. در قلب آسيا جاده ابريشم احيا می شود. اين دريا قلب دنيا می شود. هر كس آن را داشته باشد رهبر دنيا خواهد بود. فلات ايران بر ما كه اهل درياييم بقا نمی كند. روزی كه يكی از فرزندان مرا اهل كوير بكشند كار سلطنت قجرها تمام می شود. صد سال پس از آن است كه من از كنار همين دريای مازندران بيدار می شوم. طلا، نفت، آب، گندم، همه چيز در اينجا هست و من دوباره می رويم...» شايد كمتر ايرانی ای از وصيتنامه امينه خاتون مادربزرگ آغامحمدخان قاجار خبر داشته باشد. وصيتنامه ای كه برای ايرانيان نوشته بود برای مازندران، دريا و خاك ايران اما شايد «صفر مرادنيازف» رييس جمهور تركمنستان آن را خوانده بود كه چنان مصرانه همسايگان را بارها برای نشستن بر سر ميز مذاكره درباره دريای خزر دعوت می كرد. دعوتی كه ايران دوبار توانست آن را به تعويق بيندازد و از شركت در آن طفره رود تا هرگز روسای جمهور 5 كشور تا ارديبهشت 81 گرد هم جمع نشوند. عشق آباد، بهار ،81 پنج رئيس جمهور كشورهای ساحلی دريای خزر زير چلچراغ پرشكوه كاخ «روچيت» در ضيافتی عصرانه برای نخستين بار پس از فروپاشی اتحاد جماهير شوروی و زايش همسايگان جديد خزر دور هم جمع شده بودند. اين روسا چهار نفرشان به زبان مشترك روسی باهم سخن می گفتند و شايد هم درنگی به خاطرات گذشته شان داشتند. آنها تقريبا همه از كمونيست های كهنه كار روزگار سپری شده شوروی و از اعضای رهبران كا. گ. ب بودند. رهبرانی كاركشته در بزرگ ترين كشورسرخ جهان! اما ديگری از دياری ديگر با زبان، فرهنگ و تاريخی ديگر بود كه نه قدرت سرخ ها را تجربه كرده بود و نه فروپاشی را. مردی كه برای تمام دردها گفت وگوی تمدن ها را تجويز می كرد.  

رئيس سنی ضيافت حيدرعلی اف رئيس جمهور هفتاد و نه ساله جمهوری آذربايجان بود و جوان ترينشان ولاديمير پوتين رئيس جمهور روسيه. علی اف زمانی رياست كا. گ. ب آذربايجان را به عهده داشت و اوايل دهه 1980 به عضويت گروهی سياسی درآمد تا بر مبارزه عليه فساد نظارت كند. سخنوری حاذق و زبردست كه به خوبی تجربيات و دانسته هايش را در چنگ داشت با همان سياست استالينی. آن سوتر پشت به پرچمی با زمينه سبز رنگ كه گويی ترمه ای ايرانی برای زينت به خود داشت، صفر مرادنيازاف رئيس جمهور تركمنستان نشسته، ميزبان اجلاس كه خود پيش از برگزاری آن گفته بود حل معضل خزر زمانی بس طولانی را نياز خواهد داشت چرا كه هركس بايد به فكر منافع ملی خود باشد. منافع ملی ای كه گاه و بی گاه همسايگان را با هم دچار تنش می كند. او در جای جای گفته هايش درباره مخازن گاز و سياست خارجی بی طرفی مثبت كشورش سخن می گويد. نيازاف در خلال گفته هايش چهار رئيس جمهور را دعوت كرده تا از بنای «دروازه بی طرفی» كه نزديكی كاخ او در عشق آباد است ديدن كنند. بنايی كه چهار ستون مورب عظيم به عنوان پايه های رستورانی گردان كه بر فراز آن مجسمه چرخان نيازاف قرار گرفته است در نزديكی محل دفن وصيت نامه امينه خاتون. نور سلطان نظربايف رئيس جمهور قزاقستان كه كشورش بيشترين سهم را از دريای خزر می برد در كنار ميزبان نشسته. نظربايف شصت و دو ساله با شور جوانی و علاقه وافر به تنيس چندی است كه كتابی درباره چشم انداز آينده كشورش منتشر كرده و دلگرم از اينكه در جولای 1998 قرارداد دوجانبه ای برای بهره برداری از نفت خزر با بوريس يلتسين رئيس جمهور وقت روسيه بسته با كمترين دغدغه و نگرانی به نظاره همسايگانش نشسته است. درواقع قرارداد سه جانبه ای كه چنديش پيش ميان آذربايجان، روسيه و قزاقستان به امضا رسيد تنها تأكيدی بيشتر بر اين قرارداد و معاهده آذربايجان و روسيه بود. اما بر سر ميز، دو رئيس جمهور ديگر هم حضور دارند كه از قضا هر دو هم به مردم كشورشان وعده اصلاحات سياسی و اقتصادی داده اند. محمد خاتمی و در كنار او ولاديمير پوتين كه چندی پيش ميزبان رئيس جمهور ايران در مسكو بود و ساعاتی پيش از شروع اجلاس با تأخير وارد عشق آباد شد. دو رئيس جمهور در حالی كنار هم نشسته بودند كه همكاری های روسيه و ايران تا چندی پيش از آن بسيار اميدبخش بود و از احتمال تشكيل اتحاديه ای از اين دو كشور در آينده نويد می داد. اتحاديه ای در مقابل آمريكا كه شايد هر دو كشور به نوعی با گسترش نفوذش در آسيای ميانه و قفقاز مخالف بودند.  

روسيه ظاهرا نزديك ترين موضع را به ايران درباره خزر داشت و قولی كه روس ها در مورد همكاری به ايران داده بودند خاتمی را اندكی آرام تر كرده بود. اما نه به آن آرامش خاطری كه مقامات ايرانی در زمان فروپاشی شوروی و استقلال جمهوری های نوپا داشتند. در آن دوران كشورهای نو استقلال يافته مبهوت از فروپاشی يكی از ابرقدرت های جهان درگير مسائل و مشكلات داخلی بودند. هريك به نوعی جنگ داخلی را تجربه می كردند و قدرت مانور چندانی در مسائل خارجی نداشتند. اما در عشق آباد شرايط متفاوت بود. جمهوری های تازه تأسيس اكنون به ياد لوله های نفتی افتاده بودند كه پايه های آنها در زمان اتحاد جماهير شوروی در خزر كاشته شده بود. شايعه وجود 200 ميليارد بشكه نفت كه از سوی كشورهای غربی مطرح شده بود اين كشورها به ويژه آذربايجان و تركمنستان را برای رايزنی های محكم تر بر سر سهمشان در خزر مصمم كرده بود. قزاقستان اما از مدت ها قبل توافقاتش را با روسيه انجام داده و از نفت خزر استفاده می كرد. در اين ميان روسيه و ايران كمتر از بقيه به نفت توجه می كردند. روس ها از يك سو می دانستند كه به نوعی با كودكان خود به نتيجه رسيده و از سوی ديگر مطمئن بود اين كشورها به دلايل مشكلات اقتصادی نمی توانند به تنهايی و بدون حمايت روسيه از پس استخراج طلای سياه برآيند ليكن دغدغه گرايش چشمگير اين كشورها به آمريكا روسيه را نگران می كرد. اما ايران مغرور از نفت خليج فارس ومنابع نفتی عظيم جنوب، چشم به روی نفت شمال بست. اگرچه HTTP/1.1 502 Gateway Error Server: Microsoft-IIS/5.0 Date: Tue, 21 Jun 2005 17:12:09 GMT Connection: close Content-Length: 186 Content-Type: text/html

CGI Timeout

The specified CGI application exceeded the allowed time for processing. The server has deleted the process.
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط حمید |

شنبه 11 بهمن 1382

کورش زعیم

منافع کشور ما همیشه هنگامی به خطر افتاده یا از دست رفته که دولت مرکزی ما ناتوان بوده، یا کشمکش های گروهی وجناحی در کشور جاری بوده است. این اصل در هنگام تسلیم های خفت بارما درگلستان و ترکمانچای به روسیه واز دست دادن 17 شهر مهم ایران هم مصداق داشت، جنگهایی که هرگز نباید می باختیم و یا دستکم به آن پیمانهای خفت بار تن در می دادیم. در بند هشتم پیمان ترکمانچای، حق دریانوردی در دریای کاسپین هم از ایران سلب شد. پس از انقلاب روسیه و پیروزی بلشویکها و تشکیل دولت کمونیستی شوروی، دولت شوروی از گرفت که اگر دولت ایران نتوانست عملیات عناصر ضد شوروی را در خاک ایران متوقف کند، آنها بتوانند برای این کار نیروی نظامی وارد خاک ایران کنند. البته اگر درآن سال هم دولت مقتدری می داشتیم، شاید می توانستیم لغو پیمان ترکمانچای، یا دستکم سازشی بینابین مانند مثلا استرداد منطقه هایی از17 شهر قفقاز و مرو، را نیز مطرح کنیم؛ ولی آن فرصت از دست رفت. تصور می رود که درشرایط آن روز، یک دولت ملی متکی به اراده ترس اینکه مبادا روسهای سفید فراری (منشویکها) به ایران بیایند و در اینجا برای حمله مجدد به روسیه پایگاه بزنند، با ایران از در دوستی ظاهری درآمد و کوشید با امضای پیمان 1921، کدورتهای گذشته را که جنگهای بیست ساله خانمانسوزدر قفقاز، و نیز توطئه تقسیم سیاسی کشور ایران به مناطق تحت نفوذ شمال و جنوب توسط دو قدرت روسیه تزاری و انگلستان ایجاد کرده بود، از بین ببرد. در پیمان 1921، بند هشتم پیمان ترکمانچای لغو شد ودو دولت روی حقوق برابر در این دریا توافق کردند. در عوض، دولت شوروی این حق را برای خود ملت می توانست دستکم نخجوان، لنکران و مرو را پس بگیرد.
در سال 1940، طی پیمان دیگری بنام "پیمان بازرگانی و دریانوردی" میان ایران و شوروی، مقرر شد که تا شانزده کیلومتر از ساحل هر کشور در دریای کاسپین منطقه انحصاری ماهیگیری آن کشوربشمار آید، ولی بقیه دریا بصورت مشاع متعلق به هردو کشور باشد.

نام راستین این دریا، همانگونه که همه جهان آنرا می خواند، کاسپین است، که مورد پذیرش همه دنیا در همه طول تاریخ بوده است. نام ساختگی "خزر" که متعلق به قومی از شمال باختری دریای کاسپین بوده که دایم به قفقاز و ایران حمله های وحشیانه می کردند، توسط اشغالگران مغول در ایران رایج شد. خزرها تحت فشارهای شدید بنی امیه برای مسلمان شدن وروم بیزانس برای مسیحی شدن، یهودیت را بعنوان دین رسمی خود برگزیدند. پس از ایجاد واقتدار امپراتوری روسیه، مردم این قوم، که کوچک و تضعیف شده بود، تحت تبعیض و ستم فراوان قرار گرفتند و طی سده های بعد به اروپای خاوری و آلمان وسپس تحت فشار از آنجا به فرانسه و اسپانیا مهاجرت کردند. بعدها، بازهم بعلت تبعیض وستم جامعه اروپایی به اروپای خاوری بازگشتند. اینها همان یهودیهای اشکنازی هستند که انگاره صهیونیزم را در اروپا طرح و بازگشت به سرزمین موعود را هدف قرار دادند، که سرچشمه مسئله فلسطین شد، و اکنون اکثریت جمعیت اسراییل را تشکیل می دهند. کاسپین نام تاریخی و درست این دریاست. کاسپیان مردمی بودند که پیش از آریاییان در مناطق جنوبی این دریا (گیلان و قزوین کنونی،) می زیسته اند.
در سال 1990 که اتحاد شوروی فروپاشید، سه کشور مستقل دیگر همسایه ما در این دریا شدند. حضور این کشورهای نوپا و ادعای آنها نسبت به این دریا، بر پایه قوانین بین المللی، نباید اثری بر حقوق و منافع ایران داشته باشد. ایران همان کرانه ای را که داشته هنوزهم دارد و همان حقوق را نیزهنوز داراست. طبق قوانین بین المللی، تغییر در تعداد طرفهای یک معاهده اثری بر موقعیت قانونی آن معاهده ندارد. بنابراین، معاهده های کنونی 1921 و 1940 به قوت خود باقی هستند، مگر اینکه موافقتنامه جدیدی در این رابطه امضاء شود. این امر نه تنها بوسیله قانون بین الملل تایید می شود، بلکه در بیانیه آلماتی که در21 دسامبر 1991، توسط همه کشورهای مشترک المنافع و استقلال یافته شوروری سابق (CIS) امضاء شد، و همه این جمهوریهای تازه استقلال یافته کلیه تعهدات بین المللی شوروی سابق را تضمین کردند، نیز عملا تایید شد. بنابراین، هرگونه اقدام یک جانبه کشورهای عضو CIS در این دریا غیرقانونی می باشد.
جمهوری آذربایجان که نخستین عضو متخلف از این بیانیه بود، اقدام خود را مستند به کنوانسیون های 1958 و 1982 سازمان ملل کرده بود که در باره فلات قاره کشورها در دریاهای آزاد است. دریای آزاد دریایی است که مستقیما به اقیانوس یا دریای دیگری راه داشته باشد، حتی اگر این راه از یک تنگه مانند بسفر یا هرمز باشد. این تعریف به هیچوجه به دریای کاسپین نمی خورد، مگراینکه بخواهید یک رودخانه قابل کشتیرانی صدها کیومتری را مانند ولگا یا رودخانه دن، تنگه بخوانیم! این رودخانه ها متعلق به کشور روسیه هستند و اموال مشاع بین المللی بشمار نمی آیند، درحالیکه یک تنگه متعلق به هیچ کشوری نیست وازاموال مشاع همه کشورهای جهان بشمار می آید. ایران کنوانسیون1982 را امضاء کرد، ولی مجلس آنرا تصویب ننمود. در هر حال، این واقعیت بسیار روشن است که دریای کاسپین بطور مساوی متعلق به ایران وکشورهای جدا شده از شوروی سابق است و سازمان ملل هم این را تایید می کند.
ولی اکنون، باز به علت ناتوانی حکومت ایران در عرصه سیاست بین المللی و نیز در سیاستگزاری خارجی یکپارچه و قدرتمند، که ناشی ازاختلافات و دعوا های درونی حکومت و روابط بد ایران با ابر قدرتها یی که می توانند نفوذ اثر پذیر بر سرنوشت منطقه داشته باشند است، منافع و حقوق ایران شدیدا تهدید شده است. وقتی اشخاص مسئول در کشور در موارد مختلف منافع 20 در صد و کمتر را برای ایران اعلام و حتی در رسیدن به آن هم ابراز تردید می کنند، این نشانه درماندگی و سرآغاز شکست دیگری است که در صورت تحقق، از معاهده ترکمانچای وموافقتنامه الجزیره تا کنون بی سابقه خواهد بود. آنان که با شعار های منفی بین المللی قصد مرعوب کردن رقبای داخلی خود را داشته اند و روابط ایران را با جامعه جهانی بی دلیل بد نگهداشته اند و کشور را به گروگان سیاسی و کینه توزی ابر قدرتها درآورده اند، و منافع ایران را در سراسر جهان به نابودی کشانده اند، باید به ملت ایران پاسخگو باشند. تصور می رود که موافقتنامه ای که بالاخره درباره تقسیم منافع دریای کاسپین توسط ایران امضاء خواهد شد، در تاریخ در ردیف معاهده های ترکمانچای ویا الجزیره بشمار خواهد آمد.
ولی با توجه به ضرورت واقع گرایی نسبت به شرایط موجود ما در جهان، و اینکه دولت ایران هیچ قدرت چانه زنی ندارد، زیرا هیچ دوست واقعی در جهان ندارد، ومسئولان و سیاستمردان کشور، از روی ساده لوحی و نابخردی، از آغاز 20درصد احتمالی منافع ایران زیر درصد مالکیت قانونی کنونی مطرح و بحث کرده اند، شکی نیست که رقبای ما خواهند کوشید که ما را حتی زیر این درصد ها نگه دارند. در یک چانه زنی بین المللی، اگر شما هدف دلخواه خود را اعلام کنید، در یک سازش نهایی طبیعتا" بایستی از آن هدف کمی کوتاه بیایید تا توافق انجام بگیرد. اینکه چرا این آقایان، که همگی خود را علامه دهر وعقل کل میخوانند، همان 50% قانونی ما را اعلام نکردند، قابل توجیه نیست. اگر این نوابغ دنیای سیاست، از آغاز روی سهم پنجاه درصدی ایران پافشاری می کردند، و این مجلس "برگزیده مردم" بجای سکوت روی حفظ منافع قانونی ایران سروصدا براه می انداخت، بعلت وجود حق مسلم ایران طبق معاهده های قانونی بین المللی در این رابطه، موضوع در نهایت به سازمان ملل کشیده می شد. در سازمان ملل، ایران می توانست ادعا کند که اگر پیمان های 1921 و 1940 درباره این دریا باید نقض شود، پس پیمانهای 1813 و 1828 (ترکمانچای و گلستان) نیز دیگر اعتباری ندارند. به این ترتیب، ایران در یک موضع چانه زنی بسیار قدرتمندی قرار می گرفت. قانون بین الملل ازموضع ایران حمایت می کرد، موضوع به رسانه ها وافکارعمومی مردم جهان کشیده می شد، دولتهای جهان، بویژه آنها که دراین منطقه منافعی ندارند وبسیاری ازکشورهای جهان سوم، احتمالا" ازموضع ایران دستکم حمایت گفتاری می کردند، ودرنتیجه سرانجام این چالش برای کشورهای مدعی در دریای کاسپین در ابهام فرومیرفت. بهر حال، هر اتفاقی که می افتاد، هر رایی که داده می شد و هر ستمی که به ایران روا داشته می شد، سهم ایران از20% که کمتر نمی شد! که البته اگر این اتفاق می افتاد، آنراهم مجلس ایران نبایستی که برسمیت می شناخت، تا این زخم باز همیشه اهرمی برای چانه زنی های آینده باقی بماند.
واقعییت امر این است که در مورد دریای کاسپین، ما همیشه گروگان روابطمان با امریکا بوده ایم. در رژیم گذشته، بعلت روابط نزدیکمان با امریکا، و عضویت ما در پیمان سنتو که برای مقابله با شوروی ایجاد شده بود، دولت شوروی هیچگاه اجازه نمی داد ما از یک خط فرضی میان آستارا و حسن قلی پا فراتر بگذاریم، با وجود اینکه حق بهره برداری از سراسر دریا را داشتیم. اکنون هم به علت روابط تیره ای که با امریکا داریم، حقوق ما در دریای کاسپین در حال ضایع شدن است، و ابرقدرتی که نفوذش می توانست موقعیت ما را تقویت کند، اکنون تمام نفوذش را برای شکست ما بکار می برد. تنها چیزی که در طول تاریخ تا کنون از دریای کاسپین نصیب ما شده، فاضل آب کل روسیه است که از رود ولگا همیشه به این دریا میریخته و میریزد، ونیز آلودگیهای زیست محیطی شدید مناطق نفت خیز باکو بعلت روشهای ناشیانه استخراج نفت توسط شوروی و اکنون توسط جمهوری آذربایجان.
در هر حال، این موقعیت اسفناکی است که ما اکنون داریم. مجلس باید تحرک تازه ای را آغاز و خط بطلان روی همه بحثهای 20% و کمتر بکشد. رسانه ها باید بر حفظ حقوق و منافع قانونی موجود ما پافشاری کنند. ولی از آنجا که سیاست های غلط و زیانبار خارجی ایران در طی دو دهه گذشته دشمنان قدرتمند و زیادی را برای ما بوجود آورده، دیپلماسی خارجی ایران، همزمان، بایستی با کشورهای سه گانه آذربایجان، ترکمنستان وقزاقستان به مذاکره بنشیند وامتیازهایی را درانتقال نفت وگاز آنها به خلیج پارس بدهد. تسلیم شدن به سیاستهای فریبکارانه روسیه و امریکا سزاوار ما نیست، تهدید کردن و تهدید آمیز جلوه کردن هم کار عاقلانه ای نمیباشد، زیرا که ما توان و تحمل یک جنگ تحمیلی و فرسایشی دیگر را نداریم. از جمله امتیازهایی که می توان در چانه زنی ها به این سه کشور تازه وارد داد، سرمایه گذاری مشترک دراحداث خط های لوله تا مرز ایران است که در طول سالهای معینی مستهلک و در نهایت بلاعوض به آنها واگذار شود. اینگونه امتیازات نه تنها موضع ایران را قدرت می بخشد و منافع اقتصادی که آنها در دریا می جویند روی زمین به آنها می دهد، بلکه منافع اقتصادی و استراتژیکی دراز مدت برای ایران خواهد داشت. امتیازات دیگری را هم میتوان در رابطه با ترابری، تسهیلات اعتباری برای اجرای طرحهای ضروری عمرانی، ساختن جاده و راه آهن برای اتصال به ایران و غیره بررسی کرد. حکومت جمهوری اسلامی ایران بایستی کوشش کند تا با خرد ورزی و درایت سیاسی، خسارات تاریخی و ارزیابی ناپذیری را که به آینده اقتصادی و سیادت سیاسی ایران وارد آورده جبران نماید، و این کار غیر ممکن نیست.
در این راستا، من پیشنهادی دارم که امیدوارم مسئولان جمهوری اسلامی درباره آن اندیشه و تلاش کنند. من پیشنهاد می کنم که یک پیمان همکاری میان ایران، ترکمنستان و جمهوری آذربایجان برای صرفنظر کردن از مرزکشی و استفاده مشاع از کل بخشی از دریا که متعلق به هرسه آنهاست مذاکره وامضاء شود. چنین پیمانی، اگر به نتیجه برسد، نه تنها به مجادله درصدها پایان خواهد داد، سه کشور را بامنافع مشترک بهم نزدیکتر خواهد کرد و به ایران فرصت خواهد داد که با امکانات بیشتری که دارد، سهمی را سزاوارش است بدست بیاورد.

http://khabarnameh.gooya.com/politics/archives/005599.php

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط حمید |

 

مديريت تلفيقى زيست محيطى راهكارى جديد براى مازندران

بزرگ ترين درياچه جهان كه در اصطلاح آن را دريا مى نامند درياچه مازندران است. اين درياچه از درياچه سوپريور كه دومين درياچه بزرگ دنيا است ۵ برابر وسيع تر است و عمق آن از شمال به جنوب افزايش مى يابد. عمق اين درياچه در ناحيه شمالى به طور متوسط كمتر از ۱۰ متر، در بخش ميانى بين ۱۸۰ تا ۷۸۸ متر و در بخش جنوبى كه آب هاى ساحلى ايران را تشكيل مى دهد به ۹۶۰ تا ۱۰۰۰ متر مى رسد. تا عمق ۱۰۲۵ مترى نيز در ناحيه جنوبى اين درياچه گزارش شده است.
جهت جريان آب اين درياچه از سمت شمال غرب به جنوب شرق است. همين جهت جريان و عمق زياد آب در سواحل ايران كه باعث كندى حركت جريان مى شود منجر به تجمع انواع آلودگى هاى اين درياچه در سواحل ايران به ميزانى بيش از سواحل ساير كشورها مى شود.
درياى مازندران دريايى بسته است و خروجى عمده اى جز تبخير ندارد. در اين گونه محيط هاى آبى بسته اهميت كنترل آلودگى ها به مراتب بيش از منابع آبى است كه جريان خروجى ديگرى به جز تبخير نيز دارند. آمار نشان مى دهد كه نزولات جوى در سال هاى اخير روى درياى مازندران ۵۰ ميلى متر افزايش داشته و تبخير از سطح آن حدود ۴۰ ميلى متر كاهش داشته است. با توجه به حساسيت سطح آب درياى مازندران نسبت به تبخير و بارندگى شايد يكى از دلايل افزايش سطح آب درياى مازندران نيز همين پديده باشد.
درياچه مازندران توسط ۵ كشور ساحلى احاطه شده است. اين كشورها از نظر موقعيت جغرافيايى بين اروپا و آسيا واقع شده و همين امر موقعيت ترابرى ويژه اى براى درياى مازندران به وجود آورده است.
اين درياچه در حقيقت شاهراه ارتباطى كشورهاى شمال به شرق آسيا و هند است. مسير ترانزيت كالاى شمال جنوب (Nostrac) از شهر هلسينكى فنلاند شروع شده و پس از عبور از خليج فنلاند و بنادر و سرزمين هاى داخلى روسيه به طرف درياى مازندران و پس از عبور از خليج فنلاند و بنادر ايرانى درياى مازندران به خليج فارس مى رسد و با كشورهاى شبه قاره هند و سواحل جنوبى خليج فارس ارتباط برقرار كند.
راه ترانزيت شرق _ غرب (كريدور ترانس قفقاز) نيز يكى ديگر از مسيرهاى ترانزيتى مهم اين درياچه است. مسير شرق _ غرب به وسيله خطوط كشتيرانى از درياى مازندران گذشته و بنادر باكو، تركمن باشى و اكتائو را به هم متصل مى كند. نقشه هاى ۲ _ ۱ و ۳- ۱ اين مسيرهاى ترانزيتى مهم را نشان مى دهند. كارشناسان، درياى مازندران را بعد از خليج فارس و سيبرى سومين منطقه از نظر ذخاير عظيم نفت و گاز مى دانند. چگونگى بهره بردارى از اين منابع توسط كشورهاى حاشيه درياى مازندران به دليل عدم توافق عمومى در زمينه رژيم حقوقى اين دريا مبهم بوده و مى تواند عامل مشكلات متفاوتى باشد. رقابت كمپانى هاى متعدد غربى و چندمليتى و سرمايه گذارى هاى هنگفت آنان براى شناسايى، اكتشاف و بهره بردارى از اين منابع، بيانگر اهميت قابل توجه اين منابع است.
ايران نيز در اطراف منطقه انزلى و به مقدار كمتر در قسمت هاى شرقى فلات قاره ۱۸ حوزه نفتى شناسايى كرده است اما شرايط بهره بردارى از اين حوزه هاى نفتى بسيار دشوار است. اين دريا، محيط زيست گرانبها ترين ماهى هاى دنيا است. در بخش جنوبى درياى مازندران و رودخانه هايى كه به آن مى ريزند يعنى سواحل مربوط به ايران ۷۸ گونه و زيرگونه ماهى يافت مى شود. درياى مازندران يكى از منحصربه فردترين اكوسيستم هاى آبى جهان بوده كه محيطى مناسب براى زندگى و رشد مرغوب ترين ماهى هاى خاويارى جهان است. ۹۰ درصد صيد ماهيان خاويارى مختص به اين دريا است.
مطالعات انجام شده، عواملى نظير آلودگى هاى وارده به درياى مازندران از طريق رودخانه هايى كه از سمت خشكى به دريا جريان دارند را يكى از علل آلودگى اين دريا و كاهش ماهيان شيلاتى مى دانند. رود ولگا و رودخانه هاى غرب آن كه از جمهورى آذربايجان سرچشمه مى گيرند موجب ۸۰ درصد از آلودگى هاى اين دريا است. از ديگر عوامل آلودگى درياى مازندران كه عمدتاً منشاء دريايى دارد، عمليات بهره بردارى و اكتشاف منابع نفت و گاز است. سالانه پانزده هزار تن نفت فقط از حوضچه هاى نفتى جمهورى آذربايجان وارد اين درياچه مى شود. صيد بى رويه، رشد بى رويه شيوه صيادى دام گستر در بعد از انقلاب، تخريب تالاب هاى منطقه، تخريب محيط طبيعى رودخانه هاى محل تخم ريزى ماهيان در اثر اجراى طرح هاى بدون ارزيابى زيست محيطى و نيز آلودگى هاى وارده از جانب خشكى به دريا را مى توان ذكر كرد. همه عوامل فوق موجب شده است كه ميزان صيد هفتصدهزار تن در سال ۱۳۱۲ به پانصد هزار تن در حال حاضر برسد.
كيفيت آب مناطق ساحلى در اندازه گيرى هاى انجام شده از ناپاك تا شديداً آلوده متغير است. در ۲۳ منطقه كه اندازه گيرى در آنها انجام شده است، ۷ منطقه ناپاك، ۴ منطقه ناپاك تا آلوده، ۱۰ منطقه آلوده، ۱ منطقه خيلى آلوده و ۱ منطقه نيز خيلى آلوده تا آلودگى شديد در مناطق ساحلى مشاهده شده است.
نتايج اين تحقيق نشان مى دهد آلودگى مناطق ساحلى شديدتر از آلودگى محيط آبى درياى مازندران است. اين پديده دليل قانع كننده بر اين مهم است كه آلودگى هاى ناشى از خشكى هاى ساحلى و نيز فعاليت هاى اكتشاف و استخراج در مناطق ساحلى عمده ترين عامل آلودگى درياى مازندران است. آلوده ترين مناطق ساحلى بندر باكو و سومگائيت متعلق به جمهورى آذربايجان و كم آلوده ترين سواحل، مناطقى عمدتاً واقع در سواحل روسيه است.
در سال ۱۹۹۱ ، ۲۱ واقعه دريايى در درياى مازندران اتفاق افتاد كه موجب ورود ۳/۹ تن نفت به دريا شد. در دلتاى رودخانه ولگا براساس اندازه گيرى هاى انجام شده، بر اثر فعاليت هاى كشاورزى و پرورش ماهى ۳۵/۲۳ تن مواد ارگانيك، ۴۸/۰ تن نيترات آمونيم و ۰۱۸/۰ تن نيترات نيتروژن وارد دريا مى شود.
از مناطق ساحلى مجاور ايران فقط ۱ مورد اندازه گيرى در منطقه ۲۳ يا خليج تركمن صورت پذيرفته است كه كلاس كيفيت آب آن در كلاس ناپاك تا آلوده قرار گرفته است.
لازم به يادآورى است كه اندازه گيرى هاى انجام شده، متعلق به ۱۳ سال پيش است. با توجه به اينكه در طى ۱۳ سال گذشته اقدامات كنترلى و حفاظتى مناسب و قانونمند و پيگيرى انجام نشده است، مى توان انتظار داشت كه در حال حاضر وضعيت آلودگى اين دريا و سواحل آن وخيم تر نيز شده باشد.
در تقسيم بندى اقليمى _ جغرافيايى _ گياهى، سواحل شمال ايران جزء ناحيه اروپا سيبرى قرار داشته و از حوزه رويشى هيركانى تشكيل شده است. پوشش گياهى اين منطقه به ويژه در قسمت مركزى متراكم است. رويش هاى گياهى اين منطقه جزء باقى مانده رويش هاى معتدل اواخر دوران سوم و از باارزش ترين مناطق جنگل طبيعى پهن برگ دنيا و گنجينه اى از گونه هاى گياهى است. اين منطقه به عنوان ژن داراى اهميت منحصر به فرد بين المللى است. جنگل هاى هيركانى در اراضى جلگه اى و كوهپايه اى اين منطقه به شدت تخريب يافته اند و به جنگل هاى كوهپايه اى خشك ترى تبديل شده اند.
در سواحل جنوبى درياى مازندران مناطقى كه با نام ذخيره گاه جنگلى و پارك جنگلى طبيعى يا دست كاشت شناخته مى شوند زير نظر سازمان جنگل ها و مراتع كشور قرار دارند. مناطق ممنوعه تحت مديريت سازمان جنگل ها و مراتع از كنترل بى رمقى برخوردارند. اين مناطق ممنوعه كه به ذخيره گاه هاى جنگلى موسومند در طول ۱۰ سال اخير به شدت تخريب يافته اند. به عنوان نمونه وسعت ذخيره گاه جنگلى صفرابسته از ۴۰هكتار در سال ۱۳۴۴ عملاً به ۱۰ هكتار تقليل يافته است.
در سال ۷۵ سازمان برنامه و بودجه كشور به تهيه گزارشات طرح منطقه اى استان هاى گيلان و مازندران اقدام كرده و جلد دوم و سوم اين مجموعه گزارش، مطالعات زيست محيطى شامل ارزيابى توان محيط براى توسعه هاى گوناگون بوده است، ولى به جهت توجه صرف به منطقه ساحلى و بى توجهى به منطقه ساحلى به عنوان منطقه اى يكپارچه شامل آب و خشكى اين طرح از جامعيت كافى جهت مديريت صحيح منطقه ساحلى برخوردار نيست. با اين وجود همين گزارش نشان مى دهد ۱۷ شهر در سواحل درياى مازندران داراى مشكل محل استقرار بوده و مشكل جمع آورى زباله و كنترل فاضلاب در اغلب شهرهاى منطقه وجود دارد.
يكى ديگر از مشكلات اغلب شهرهاى منطقه توسعه آينده آنها است كه در اغلب موارد اين توسعه هاى شهرى به بهاى قربانى شدن كشتزارها و اراضى كشاورزى و باغات صورت خواهد پذيرفت. همين امر تعارضى را در كاربرى اراضى بين توسعه شهرى، صنعتى و روستايى و كاربرى كشاورزى كه يكى از مهمترين عوامل اقتصادى منطقه است را به وجود آورده است.
در يك نگاه كلى به منطقه مى توان گفت سرزمين هاى با توان طبقه مناسب براى توسعه شهرى، صنعتى و روستايى بخش كوچكى از منطقه را تشكيل مى دهند. اين بخش در مازندران بيش از گيلان است. چنين سرزمين هايى چه در گيلان و چه در مازندران در كنار سواحل قرار دارند. بيشتر اين سرزمين ها در استان گلستان در حاشيه خليج گرگان واقع شده اند.
با توجه به ويژگى ها و حساسيت هاى ارائه شده كه نه به صورت بخشى بلكه در كليت و براى منطقه ساحلى ارائه شد برنامه ريزى براى اعمال مديريت جامع براى حفظ پتانسيل ها و حيات اقتصادى- اجتماعى و محيط زيستى منطقه ضرورى خواهد بود.
• مديريت تلفيقى زيست محيطى
مديريت تلفيقى زيست محيطى نوار ساحلى براى حفظ توان هاى نوار هاى ساحلى، امروزه به امرى اجتناب ناپذير تبديل شده است. اولين قانون مديريت جامع منطقه ساحلى در سال ۱۹۷۲ به مرحله اجرا گذاشته شد. بدون اعمال اين مديريت بر نوار ساحلى امكان بهره بردارى درازمدت از آن فراهم نخواهد آمد. در حقيقت بايد كنش متقابل بين عوامل اقتصادى شامل كشاورزى، صنعت، صيادى، انرژى، توريسم و ترابرى و مولفه هاى زيست محيطى شامل خاك، آب هاى درون مرزى، جنگل ها، ساحل و دريا بررسى و مورد مطالعه قرار گيرد. مديريت يكپارچه منطقه ساحلى فرآيندى نظارتى و هدايت كننده است و شامل چهار چوب هاى قانونى و نهادى براى تضمين تلفيق طرح هاى توسعه و اهداف زيست محيطى با مشاركت افراد ذينفع است. تفاوت نحوه مديريت يكپارچه منطقه ساحلى با مديريت بخشى، در رويكرد همه جانبه و فراگير مديريت يكپارچه و در بر گرفتن كليه فعاليت هاى بخشى و نيز ملاحظات زيست محيطى و اكولوژيكى در منطقه ساحلى است. مديريت يكپارچه همچنين خود را با اهداف فرا منطقه اى و ملى نيز هماهنگ مى كند. از نظر سازمان مديريت منطقه ساحلى، به عنوان سازمان فرا بخشى عمل كرده و نبايد مسئوليت خود را در بخش هاى مجزايى مانند توريسم يا شيلات گسترده كند. چنين سازمانى نبايد هيچ گونه فعاليت بهينه سازى در منطقه را مستقيماً به عهده گيرد. اهرم هاى موثر اين مديريت طرح ريزى، پژوهش، نظارت پيوسته، ارزيابى پيامد هاى زيست محيطى، آموزش و جلب مشاركت و همكارى همگانى و جمع آورى مدام اطلاعات است.
مديريت منطقه ساحلى مى تواند شماى زوم بندى و تفكيك منطقه ساحلى براى تخصيص استفاده هاى متنوع را سامان دهد. اين مديريت بايد بتواند طرح هاى جديد براى منابع ويژه (مانند ماهيان خاويارى) يا اصلاح و احيا منابع تخريب يافته (مانند تالاب ها و جنگل هاى ساحلى) يا حل مسائل و مشكلات مناطق ساحلى (مانند پيشروى آب دريا يا آلودگى آب هاى زير زمينى) و برنامه هاى ايجاد تحرك و توسعه اقتصادى (مانند رشد اكوتوريسم) را سامان دهد.
اين مديريت براى تامين منابع مالى مورد نياز طرح ها و برنامه هاى خود مى تواند از اصل «پرداخت هزينه به وسيله مصرف كننده» يا از اصل «آلوده كننده، پرداخت كننده تاوان آلودگى است» استفاده كند.
مقبوليت اين مديريت از جانب ساكنان منطقه يكى از ملازمات موفقيت برنامه ها و طرح هاى اين مديريت است. بدون توجه به نياز هاى استفاده كنندگان سنتى چنين مقبوليت و پذيرشى امكان پذير نخواهد بود. اصولاً جوامع سنتى بهره بردار از منطقه ساحلى طى ساليان طولانى، به قانونمندى هاى استفاده پايدار از اين منابع دست يافته اند كه توجه به اين تجارب گرانبها مى تواند يكى از عوامل موفقيت طرح هاى مديريتى مناطق ساحلى باشد. در طرح هاى مديريتى و زوم بندى مناطق ساحلى هدف اصلى، حفظ و نگهدارى مناطق مناسب بهره بردارى و استفاده هاى انسانى با به حداقل رساندن اثرات فعاليت هاى انسانى بر محيط زيست و حفظ كيفيت طبيعى و فرهنگى در كنار استفاده از طيف گسترده اى از فعاليت هاى منطقى است. مديريت يكپارچه منطقه ساحلى بايد در تمام سطوح اعم از مسئولان و مردم، آگاهى درباره توسعه پايدار و اهميت حفظ محيط زيست را ترويج كند.
مديريت هاى سنتى ساحلى تاكنون عمدتاً فقط به يك بخش مانند پيشروى آب دريا يا استفاده از نوار ساحلى پرداخته اند و كمتر مشاهده شده است كه تمام طيف منابع موجود در گستره ساحلى به صورت يكجا مدنظر قرار گرفته باشد. بعد از دهه ۱۹۸۰ كه استفاده هاى بخشى از مناطق ساحلى مشكلات گسترده اى را در اين مناطق به وجود آوردند، موضوع مديريت يكپارچه اهميت خود را نمايان ساخت و كنفرانس بين المللى زمين در ريو و در دستور كار ۲۱ كشور عضو را به تهيه طرح يكپارچه مديريت منطقه ساحلى فراخواندند.
براساس نظرات FAO و دستور كار ۲۱ كشور و مصوبات كنفرانس ريو مسائلى در نحوه مديريت ساحل شمال ايران در دستور كار قرار مى گيرد كه جدى است. از جمله آن مى توان به مديريت كاربرى هاى زمين هاى كشاورزى و همچنين جلوگيرى از تخريب و اثرات مضر و مراقبت از منابع در برنامه مديريت يكپارچه منطقه ساحلى اشاره كرد.
انجام مطالعات ارزيابى اثرات زيست محيطى توسعه در مديريت منطقه ساحلى و تقويت همكارى ها و هماهنگى هاى بين المللى و منطقه اى و بهسازى روش ها و كاربرد آن همچون محاسبه محيط زيست و منابع ملى كه بيانگر تغييرات در ارزش حاصل از بهره ورى از نواحى دريايى و ساحلى از جمله آلودگى، فرسايش دريايى، اتلاف منابع و تخريب زيستگاه ها است، از ضرورياتى است كه بايد مورد توجه قرار گيرد.
همچنين فراهم آوردن امكان دسترسى به اطلاعات و فرصت هاى مناسب، تا حد ممكن، براى مشورت و تشريك مساعى در طراحى و تصميم گيرى هاى مناسب براى افراد، گروه ها و سازمان هاى مرتبط و ايجاد مكانيسم هايى مشتمل بر مشورت حسب مورد با بخش هاى فرهنگى و خصوصى، سازمان هاى غيردولتى، جوامع محلى، مصرف كنندگان منابع و مردم بومى براى تهيه و اجراى روش هاى بهره بردارى از آب و خاك و تعيين خط مشى ها مى تواند در اين راستا مثمرثمر باشد.
تهيه نقشه هاى هماهنگ براى پيشامدهاى ناگوار انسانى و فاجعه هاى طبيعى، مشتمل بر تاثيرات حاصل از تغييرات بالقوه اقليمى و بالا آمدن سطح آب و همچنين نقشه هاى احتمالى در مورد تخريب و آلودگى آب ها توسط انسان از قبيل نشت نفت و ساير مواد و همچنين بهسازى محيط هاى مسكونى انسان در مناطق ساحلى به ويژه آب آشاميدنى، معالجه امراض، حل مسائل فاضلاب ها و پسماندهاى جامد و پسماندهاى مايع ناشى از فرآيندهاى صنعتى از جمله مواردى است كه بايد مورد توجه قرار گيرد.
حفظ و اصلاح زيستگاه هاى حساس و تغييريافته و هماهنگ كردن برنامه هاى بخشى مرتبط با توسعه و رشد پايدار در جهت اسكان، كشاورزى، جهانگردى، بنادر و صنايع موثر بر نواحى ساحلى و همچنين اقدامات زيربنايى و جست وجوى راه هاى مختلف براى اشتغال مى تواند در بهبود آلودگى ساحلى درياى مازندران مورد توجه قرار گيرد.
*عضو جمعيت زنان مبارزه با آلودگى محيط زيست


+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط حمید |


گفتاری از: عبدالکریم سروش
پيش‌گفتار
شاید لازم نباشد درباره پیشینه تحول معنای واژه سکولاریسم سخنی گفته شود و شاید بهترین ترجمه از واژه سکولاریسم همان "دنیاویت" یا "گیتی گرايي" باشد. چنان‌چه می دانید؛ عرب ها پیش از ما این کلمه را به "عِلمانیت" يا "عَلمانیت" برگردانده اند و خصوصاً اگر معنای علمانیت را در نظر بگیریم که به معنای عالمی بودن است؛ یعنی مربوط به این جهان؛ در زبان فارسی، ما هنوز معادل جا افتاده ای برای این واژه نیافته ایم و به تفاوت، از معادل هایی نظیر "لادینی"، "دنیویت"، "گیتیانگی" یا "گیتی گرایی" استفاده شده است. به هر حال این مفهوم به معنای مکتبی است که توجه به این جهان دارد؛ این جهان مادی که ما در آن به‌سر می بریم و فارغ است از جهان و زندگی که بعد از این خواهد آمد و فارغ است از جهانی که برتر از این جهان است.
سکولاریسم، هم ارتباط خویش را با ماورای طبیعت و هم حیات پس از مرگ می گسلد و نیز توجه خویش را منحصراً معطوف به این جهان می دارد و بر طبق زندگی و حیات این دنیایی برنامه خویش را سامان می دهد. اما این تنها توضیح لفظی سکولاریسم بود، گر چه در باطن آن معانی بسیار دیگری نشسته و نهفته است که البته در ضمن بحث به تدریج آشکار خواهد شد.
سکولاریسم وقتی در قلمرو فکر، معرفت و زندگی آدمی پا نهاد، شاید واژه ساده ای بود؛ کسی نمی‌دانست که این واژه این همه تحول خواهد یافت؛ به طوری که امروزه در تبیین معنا و مفهوم آن و از آن مهم تر در تبیین و تعیین مصادیق آن، کتاب ها نگاشته می شود و بر سر آن نزاع ها در می گیرد که به واسطه آن، کشورها و آدمیان به اردوگاه های مختلف تقسیم می شوند.
فعلاً سخن از این در میان نیست که آیا سکولاریسم اخلاقاً خوب است یا بد؟ پس بهتر است که به معنای آن بیش تر و بهتر بپردازیم.

1) مفهوم سکولاریسم

چنان که مورخان برای ما گفته اند؛ سکولاریسم در ابتدا معناي ساده ای داشت و آن معنای ساده عبارت بود از ترک زهد. در حقیقت دنیا گرایی به معنای کنار نهادن دنیا بود؛ یعنی کسانی که در جهان زهد پیشینه نموده بودند، تارک دنیا بودند، لذات این جهانی را برخود حرام کرده بودند، زندگی زاهدانه و راهبانه ای در پیش گرفته بودند، دنیا و آخرت را هووی یکدیگر تصور می کردند چنان که اگر آن را برگیریم، این را از دست داده ایم، اگر این را برگیریم آن را از دست داده ایم و ...
راهبانی که خصوصاً در دامان مسیحیت پرورش یافته بودند و شرط سعادت اخروی را ترک کامجویی های دنیوی می دانستند، چنین مشی و اندیشه عکس العملی را در زندگی پدید آوردند و آن عکس العمل عبارت بود از کنار نهادن زهد و باور نداشتن به فلسفه زاهدانه در زندگی و نیز ترویج تنعم و کامجویی از این حیات.
نهضت اومانیسم یا هومانیسم و انسان گرایی، نهضتی که از حوالی قرن 15-14 در اروپا پدید آمد، معنای دقیق آن این بود که آدمی باید به خویشتن برسد و خویش را محور همه امور قرار بدهد. جمله ای که از قرون وسطا رایج شد و بعدها در نوشته بزرگانی نظیر مارکس هم انعکاس یافت، این بود که "من انسانم و هیچ چیز انسانی با من بیگانه نیست". معنای دقیق آن این بود که هر آن چه آدمی می تواند به آن برسد و هر آن چه در خور آدمی است و آدمی را برای آن ساخته اند، باید از آن بهره جوید. همان طور که علم یک متاع انسانی است و باید از آن بهره برد، به همین صورت هم لذت‌هاي دنیوی باید به‌جد شمرده شوند و به این ترتیب رسماً باید کامجویی و تنعم را وارد زندگی آدمی كرد.
از جمله ویژگی‌های دانشمندانی مانند ارسموس، پترارک و ... که از قضا از اومانیست های مشهور هم بودند، این بود که پيوسته به ادبیات گذشته خودشان یعنی ادبیات رومی و یونانی رجوع می کردند. این که برخی گفته اند نهضت اومانیسم یک نهضت ادبی بود، چندان حرف نادرستی نیست، اما عمق معانی این نهضت را بیان نمی کند. آن ها به این خاطر به ادبیات گذشته خویش باز می گشتند که ادبیات گذشته غرب یعنی ادبیات رومی و یونانی قدیم، ادبیات کامجویانه ای بود؛ به آدمیان توصیه می نمودند که از این زندگی و از این جهان باید لذت کافی برد، زيرا لذات از شؤون زندگی آدمی هستد که نباید آن ها را فرو نهاد و نیز نباید به تحقیر و تخفیف آن ها پرداخت. آن ها ندا سر می دادند ما آمده ایم که در این جهان زندگی کنیم، نیامده ایم که زندانی باشیم و افسوس آن بخوریم که مثلاً چرا ما را به این جهان آورده اند و در این ظلمت‌کده طبیعت افکنده اند و ...
دقیقاً سکولاریسم در این دوران و به این معنا که گفته شد، ضد اندیشه های صوفیانه ای بود که ما در تاریخ خودمان هم به فراوانی داشته ایم. به این خاطر، شاعران ما آدمیان را دعوت به زهد و همچنین نفی لذت نموده اند که به هر ترتیب آدمیان آماده حیات دیگری شوند. این درست همان اندیشه و ادبیاتی است که بر حسب اتفاق جریان سکولاریسم در جهت عکس و برعلیه آن در آمد و سکولاریسم فتوا بر این داد که این قبیل اندیشه های صوفیانه، اندیشه های سالم و انسانی نیستند.
بنده اگر بخواهم از تاریخ فرهنگ خودمان برای این معنا مثال بسیار روشن و شناخته شده ای بیاورم، همان عکس العمل حافظ در مقابل غزالی است. اين دقیقاً شبیه همان عکس العملی است که سکولاریسم در اروپا بر علیه زهد و ترک دنیا نشان داد. همه می دانیم که غزالی مروج زهد و تقشف خشک بود و اساساً بر این اعتقاد بود که هر نوع بهره برداری، برخورداری و کامجویی در این جهان، در آن جهان تاوانی دارد؛ به این ترتیب که هر چه این جا بیش تر برداشت کنی، آن جا نصیب کم تری خواهی داشت. از قضا غزالی یکی از آیات قرآن را هم در تأیید این نظر بیان می کند؛ معناي آن آیه قران این است که روزی که کافران را به آتش عرضه می کنند؛ به آنان می گویند: شما نعمت های نیکو خویش را در آن جهان مصرف کردید و بهره ی آن را از آن برده اید، لذا در این جا چیزی برای شما باقی نمانده است. گویی بین نعمت های این جهان و آن جهان رقابتی است و اگر این جا مصرف نکنید آن جا در اختیار شما قرار می گیرد، ولی اگر این جا مصرف کنید، آن جا تهی دست و بی بهره خواهی بود.
متأسفانه کسی مثل غزالی طرفدار این نوع تفکر و نحوه زندگی صوفیانه و زاهدانه بود. وی در کتاب خود یعنی احیاء العلوم به تفصیل این نوع نحوه زندگی و تفکر را بیان و تحسین و تصویب کرده است، آن روش زندگی که بر این باور بود که هر کامجویی در این جهان مصادف و ملازم با بی بهره ماندن در جهان دیگری است. این چیزی بود که به هیچ وجه، مورد قبول کسی چون حافظ نبود. حافظ در پاره ای از اشعار خویش حتی به تعرض- تعرضی که قابل اغماض هم نيست و آدمی در اولین نظر آن را کشف می کند- به غزالی اشاره های اعتراض آلودی دارد و روش و منش او را مورد نفی قرار می دهد. غزالی کتاب مشهوری دارد به نام کیمای سعادت که به فارسی نوشته است و خلاصه ای از کتاب مفصل احیاء‌العلوم است که به عربی نگاشته شده است. حافظ یکی دو جا نام کیمیای سعادت را به کار می برد، آن جا که می گوید:

بیاموزمت کیمیای سعادت
زهم صحبت بد جدایی، جدایی
يا: دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود، رفیق

حافظ به ما می گوید كه کلید و کیمیای سعادت شیوه زاهدانه ای نیست که غزالی در کتاب کیمیای سعادت یا احیاء العلوم آن را پیشه کرده است. مهم ترین کلید و کیمیای سعادت عبارت است از مصاحب نیکو، يعني نخست موعظه پیر می فروش این است که از معاشر نا جنس احتراز کنی. این مصاحب نیکو و معاشر همجنس و همدل، همان است که به شما شیوه درست زندگی را آموزش می دهد.
خب! حافظ چه داشت و چه می اندیشید؟ حافظ حقیقتاً اهل کامجویی از این جهان بود و سرتا پای دیوان او گواه همین مسأله است و در این باب هم رودربایستی و تعارفی ندارد و البته خود وی هم تفاوت مشی خود را با مشی پیشینیان، به خوبی درک می کند. صحبت او این است که:

من آدم بهشتی ام اما در این سفر حالی اسیر عشق جوانان مهوشم

درست است که من از بهشت آمده ام و به زندان طبیعت افتاده ام؛ اما فعلاً حق زندگی در این جهان را دارم. چنین نیست که بنشینم و زانوی غم در بغل بگیرم و از این که از جهان بالا به این جهان آمده ام اندوهناک باشم و همه زندگی را در تیرگی، ظلمت و تأسف سپری کنم. پس حق زندگی کردن در این جهان را ادا می کنم:
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
مست شراب ناب و می صاف بی غشم
در عاشقی گریز نباشد ز سوز و ساز
استاده ام چو شمع، مترسان زآتشم
من آدم بهشتي ام اما در اين سفر
حالي اسير عشق جوانان مهوشم
يا:
شهري است پر كرشمه ي خوبان زشش جهت
دستم تهي است ور نه خريدار هر ششم
يا:
بخت ار مدد كند كه كشم رخت سوي دوست
گيسوي دوست خود گرد فشاند ز مفرشم

اين وصف الحال و رويكرد كامجويانه حافظ است. بنابراين، اگر اطلاق تعبير سكولار براي رويكرد حافظ، تعبير ناهمزماني باشد، ولي به گمان بنده سكولاريسم به معناي ترك و نفي زهد، حافظ را مي توان شخصيتي سكولار دانست و در همين معنا غزالي را شخصيتي آنتي سكولار، يعني زاهد و صوفي تارك دنيا دانست. البته حافظ تفاوت هاي عمده ديگري هم دارد كه مجال پرداختن به آن در اين مجال نيست.
تصوف ما پس از مولانا به اين طرف، از تصوف زهد عبور كرد و به تصوف عشق رسيد و آن گاه به نوعي عرفان كامجويانه كه عرفان و اخلاق حافظانه باشد، مي رسد و خود حافظ از اين باب، هيچ گاه شرمنده نبود. وي زهد را فلسفه نيكويي براي اين زندگي نمي دانست و بهره جستن از نعمت ها را شرط زندگي اين دنيايي مي پنداشت. گويي كه اين آيه قرآن را مد نظر داشت كه: هر كه در اين جهان كور باشد، در آن جهان هم كور بلكه كورتر است. هر كه در اين جهان خدا را نبيند و نعمت هاي او را نچشد و نستايد، قدر نعمات آخرت را نخواهد دانست. اين آشنايي از اين جا آغاز و حاصل مي شود و دامنه آن به جهان ديگر هم مي رسد.
به اين معنا و در اين معناي اول سكولاريسم، جهان صنعتي كنوني كاملاً سكولار است؛ يعني كاملاً اصل لذت جويي بر جهان صنعتي غرب حاكم است. شما اگر در آن خطه از زمين و در مغرب زمين زندگي كرده باشيد، به تفاوت و به تفاريق از اين و آن اين تعبير بسيار رايج را خواهيد شنيد كه ما فقط يك بار زندگي خواهيم كرد. نتيجه آن را نمي‌گويند، اما نتيجه اي كه مي خواهند بگيرند اين است كه بنابراين بايد خوش بگذرانيم! اين فلسفه خوش باشي و اصل لذت، اصلي است كه در حال حاضر حاكم بر زندگي عموم غربيان است.
من در اين جا مايل هستم بيفزايم كه بنابر اين معنا، اتفاقاً اسلام يك دين سكولار است. يعني اصالتاً انديشه هاي استخوان سوز صوفيانه و زاهدانه، انديشه هاي اصيل اسلامي نيست. خود عالمان بزرگ دين هم بر زاهدان خرده ها گرفته اند و آن روش هاي زاهدانه را مورد ملامت قرار داده اند. حتي در قرآن آمده است كه رهبانيت را خود مسيحيان اختراع كردند و جزو مجموعه تعليمات عيسي(ع) نبوده است. در يكي از آيات پاياني سوره حديد آمده است كه رهبانيت را مسيحيان ابداع و اختراع كردند، ما بر آن‌ها واجب نكرده بوديم؛ چندان اشكالي بر آن وارد نمي باشد، اما مسأله اين است كه حق او را هم نگذاشتند و آن چنان كه بايد به قواعد و آداب او عمل و وفا نكردند.
در اين كه چرا زهد و تصوف محروميت‌پسند و سخت‌گيرانه در عالم اسلام رايج شد، جاي بحث تاريخي بسيار است كه در اين‌جا به آن نمي‌پردازيم. اما به هرحال اين نوع رهبانيت در فكر و نظر پاره‌اي از زاهدان و صوفيان مسلمان قرار گرفت. حقيقت اين است كه يك دوره تاريخي بر فرهنگ اسلام گذشت كه اين موارد را ايجاب و الزام نمود، چرا كه اين روش هم در نوع خود، عكس العملي در برابر شاد خواري‌هاي دربار خلفاي عباسي بود. در مقابل آن شب‌هاي افسانه‌اي هزار و يك شب كه در دربار رقم مي خورد، پاره اي از مسلمين به عكس العمل پرداختند و جهت مخالفت را گرفتند. اما هر چه بود و به هر حال اين روش رايج شد.
من مايلم در اين جا نكته اي را هم اضافه كنم. تمامي ارزش هايي كه قناعت و توكل را مي آموزاند، عموماً متعلق به دوران تأسيس است نه دوران استقرار. وقتي نظامي تازه مي خواهد مستقر شود، درست همانند هواپيمايي است كه تازه مي خواهد از زمين بلند شود. در آن موقعيت نبايد كسي حركتي نمايد و كمربند ها بايد بسته باشد و ده ها مسأله ايمني ديگر كه بايد رعايت شود. اما همين كه هواپيما استقرار پيدا كرد و بلند شد و در آن ارتفاعي كه مي خواهد پرواز كرد، شما به راحتي مي توانيد بدون در نظر گرفتن ملاحظات ايمني بلند شويد و ... دقيقاً بر همان قياس، وقتي كه نظامي تازه تولد يافته است، پيروانش بايد كمربند ها را ببندند؛ براي اين كه آن موقع، موقع فداكاري، جهاد و مبارزه است. تنعم و كامجويي از اين جهان و به دنبال بهره برداري و برخورداري زياد بودن، دنبال سود جستن بيش تر در تجارت و ... تمامي اين ها با ادوار اوليه تكون يك نظام، سازگار نيست.
تداوم بخشيدن به اخلاق دوران تأسيس در فرآيند دوران استقرار، يك خطاست، هم‌چنان كه در حال حاضر هم شما در كشور خودمان چنين موضوعي را مي‌يابيد. دوران اوليه انقلاب يك نوع ادب ويژه خود را مي‌طلبيد، اما تداوم اين ادب تا انتهاي عمر ايران يك خبط و خلط است.

2) سكولاريسم سياسي

اما معناي دوم سكولاريسم كه باز مورخان براي ما گفته اند، عبارت است از نفي دخالت روحانيت درامور. اين به معناي لزوماً نفي دخالت دين نيست، اما كوتاه كردن دست روحانيت از امور است؛ خواه اموري كه مربوط به دين است و خواه اموري كه مربوط به دنيا مي شود. اين معناي مهم، شايد باز براي ما مسلمانان معناي چندان روشني نداشته باشد، اما شما اگر به مسيحيت يا به يهوديت مراجعه كنيد، در ادياني كه روحانياني دارند، اين مسأله را بهتر درك خواهيد كرد. ما در اسلام تقريباً هيچ ادب، تشريع و قانوني نداريم كه براي اجراي آن حضور يك روحاني شرط باشد. اگر شما مي بينيد كه در عمل چنين شده است، اين به مقتضاي عمل بر مي گردد، اما در تئوري ما اساساً چنين چيزي نداريم. به طور مثال، شما فرض كنيد دختر و پسري مي خواهند به ازدواج يكديگر در بيايند؛ هيچ گاه شرط اين ازدواج و شرط صحت عقد اين نيست كه لزوماً بايد روحاني ناظر اين وصلت باشد و خطبه آن عقد را جاري سازد. همچنين از آن طرف، دو همسر وقتي مي خواهند از يكديگر جدا شوند، براي اين جدا شدن، آن هم وفق قواعد و احكام شرع، به هيچ وجه حضور يك روحاني شرط نيست؛ دو نفر خودشان مي توانند ازدواج كنند يا جدا بشوند و هكذا. حضور روحاني براي صحت و اجراي شرعي عقد يا هر امر ديگري ضروري نيست. در حالي كه شما اگر به مسيحيت نگاهي بيفكنيد، اساساً بر اين منوال نيست، بلكه براي عقد شرعي، حضوريك كشيش حتماً لازم است. اين كشيش فقط تماشاگر نيست، بلكه حضور وي به معناي قانوني كلمه لازم است؛ يعني اگر آن كشيش نباشد آن عقد صحت شرعي ندارد، چرا كه وي نماينده خدا بر روي زمين است. وقتي بنا ست كه اين عقد شكل عيني به خود بگيرد، روحاني مسيحي رسماً اعلام مي‌كند كه "من رسماً شما را به زن و شوهري در مي آورم" به عبارتي، چنين وصلتي را من به عنوان كشيش بر قرار مي سازم به طوري كه اگر خود زن و شوهر بخواهند بر يكديگر خطبه اي بخوانند وعقد را جاري سازند. همچنان كه در ميان ما مسلمانان است، چنين چيزي مطلقاً در آن سنت امكان پذير نيست. همين طور هر امر ديگري كه در مسيحيت وجود دارد، حضور روحاني شرط لايتخلف رتق و فتق امور است و عدم حضور وي در اين قبيل اعمال و احكام شرعي موجب بطلان آن مي شود.
در اين مجال احتياجي نيست كه از نقشي كه كليسا و روحانيت كاتوليك در آمرزش گناه داشته است، سخني گفته شود، اما همين بس كه نقش آن ها نقش مهمي بود. اگر كسي به يك روحاني مراجعه مي كرد، البته در حال حاضر هم وجود دارد و در كنار راهرو كليساها معمولاً اتاقك هاي كوچكي است كه كشيش مي رود و در سوي ديگري پشت جعبه اي مي نشيند تا ديده نشود و شخص گناهكار مي رود و نزد وي اعتراف مي كند، البته اين سنت و آيين در پروتستانتيسم بر افتاده است. يكي از اعتراض هاي اصلي "لوتر" به كليساهاي كاتوليك، همين مغفرت فروشي بود، ولي به هرحال اين رسمي است كه در كليسا كاتوليك وجود داشته و همچنان هم وجود دارد. اين نقش براي روحانيان و كشيشان يك نقش بسيار محوري و كليدي محسوب مي شود، به نحوي كه نوعي واسطه گري بين خدا و انسان را تداعي مي كند. اما در عالم اسلام چنين چيزي نداريم. البته باز هم تكرار مي كنم كه در قلمرو عمل امكان حادث شدن آن موارد، چندان دور از انتظار نيست. از قضا روايتي از پيامبر اكرم (ص) داريم كه چه صحيح باشد يا نا صحيح، به هر حال وصف الحال جامعه مسلمين است. ايشان مي فرمايند: آن چه در يهوديت و مسيحيت اتفاق افتاد، تماماً و جزء به جزء در امت من اتفاق خواهد افتاد، حتي اگر در ميان مسيحيان و يهوديان سوسماري وارد سوراخي شده باشد، در امت من هم اين‌گونه مي شود.
روحانيت در سنت ما هم، همان شأني را پيدا كرد كه در مسيحيت و يهوديت بود. خود مفهوم روحانيت در سنت ما وجود نداشت، چنين مفهومي اساساً از مسيحيت به اين جا آمد، ولي در متن تعاليم اسلام هيچ‌گاه چنين مفاهيمي وجود نداشت. آيه قران خيلي صريح به ما مي‌گويد: "ان اكرمكم عندالله اتقيكم"؛ هر كسي كه پارساتر است، نزد خدا گرامي‌تر و عزيزتر است، نه اين كه هر كه عالم تر يا روحاني‌تر، پيرتر، ريش سفيدتر يا آيت الله تر است! اين امور را همه ما مسلمانان مي دانيم و البته مباحث تازه‌اي هم نيست. هيچ كسي به نام روحانيت نمي تواند واسطه بين مردم و خدا باشد يا شرط صحت عمل باشد. بلي در بين روحانيان آنان كه عالم‌تر هستند، البته هم روحانيون بي سواد داريم و هم با سواد كه زحمت زيادي هم كشيده اند و ممكن است راهنمايي‌هايي هم داشته باشند؛ اعم از راهنماي اخلاقي و فقهي، همين و بس، نه بيش‌تر.
دقيقاً يكي از معناي سكولاريسم عبارت بود از كوتاه كردن دست روحانيت از امور، چيزي كه در اين جا به لحاظ تئوريك حاجتي نداريم درباره آن بحث كنيم.
من به ياد دارم در دانشگاه هاي آمريكا - بنده هم در دانشگاه پرينستون درس مي دهم و هم در دانشگاه هاروارد - سر كلاس فلسفه سياسي كه مشغول تدريس بودم، زماني كه به اين قسمت‌ها مي‌رسيديم، من به دانشجويان توضيح مي دادم كه دين اسلام يك دين سكولار است. دانشجويان نمي‌توانستند با اين حرف ارتباط برقرار كنند و من براي آن ها مي‌گفتم كه در دين اسلام، كامجويي و كام طلبي و برخورداري از نعمات دنيوي به هيچ وجه تحريم نشده است. البته چنين گفته اي در يك محيط مسيحي، وقتي كساني شاگرد يا مستمع شما هستند كه در گستره و زمينه ديگري قرار دارند، جاي بسي شگفتي است يا خصوصاً وقتي كه آن‌ها مي‌شنوند نقشي كه روحانيت كليسا در بخشش گناهان يا در عقد و طلاق زوجين و ديگر قلمروها دارد، اين نقش‌ها در اسلام مطلقاً بر عهده هيچ روحاني خاصي نهاده نشده و خود مسلمانان هر يك به اين معنا روحاني خود محسوب مي شوند و مي توانند خود به راحتي اين قبيل امور را انجام بدهند و حتي از لحاظ شرعي هيچ نقضاني در اعمال آن ها نخواهد بود، تعجب بسيار مي كردند. البته توضيحات بنده هم توضيحات روشني بود. اين به معناي آن است كه در مقرراتي كه در اسلام هست، اعم از مقررات عبادي و مقررات مربوط به معاملات، حاجت به حضور هيچ روحاني نيست و شما اگر خود آگاهي به امور داشته باشيد، به راحتي مي توانيد كار خودتان را انجام بدهيد. اين كه روحانيان در مساجد پيش نماز مي شوند، در متن احكام شرعي نيست؛ تمامي اين امور در عمل و فرآيند اتفاق افتاده است وگرنه هر كسي مي تواند پيش نماز بشود و هيچ ضرورتي هم ندارد كه يك نفر متعلق به صنف روحانيان در رأس كار حضور داشته باشد.
در اين معنا، اكنون شما جامعه غرب را يك جامعه سكولار مي بينيد، چرا كه روحانيان را محدود به قلمرو كار خويش كرده‌اند و خصوصاً آن ها را از زعامت در خيلي از نهادهاي دنيوي برداشته اند و همچنين نقش آنان را در تمامي امور فرو كاسته اند، به گونه اي كه با هيچ كار ديگري كاري ندارند. اين كه گفته شده است كليسا را از حيات دنيوي دور كرده اند يا در بعضي از موارد گفته اند كه اموال كليسا را به نفع نهادهاي دنيوي مصادره نموده اند، مهمترين نماد اين معنا از سكولاريسم است. في المثل، دور واتيكان يك ديوار كشيدند و گفتند: از اين جا براي روحانيون است و بقيه آن براي دنيا! حال اسم اين واتيكان را بگذاريد ماوراء الطبيعه، آخرت، خانه خدا و هر آن چه ميلتان مي‌رسد. روحانيان در همان محدوده، هر نوع رتق و فتقي مي توانند انجام بدهند، اما در امور دنيوي، بر عهده و محدوده مردم اين دنيا است كه همواره زندگي دنيوي خود را انتخاب كنند.
در يك روز تعطيل، به ديدن يكي از كتابخانه هاي واتيكان رفته بودم. يكي از مسؤولان آن جا با اعتراض به من گفت: آقا! كشيش هم تعطيلات دارد. فكر نكنيد كه ما از فرشتگان هستيم كه هميشه در محضر خدا حاضريم! يعني ما هم به هر حال استراحت مي خواهيم. اساساً معناي كلمه روحاني در معناي دوم همين است؛ گويي كساني هستند كه جسماني و دنيايي نيستند، بلكه همه آسماني هستند و اين معنايي است كه ما در فرهنگ خود آن را نداشته‌ايم، بلكه همواره واژگاني نظير رجال ديني و علماي دين در بين مسلمانان رايج بوده است. روحانيت كلمه مستحدثي است كه به ظن قوي، اين نوع واژگان پردازي از مسيحيت گرفته شده و در ميان ما رايج شده است.

3- سكولاريسم سياسي

معناي سكولاريسم سياسي براي همه شما روشن است و آن عبارت است از جدا كردن دين از حكومت و نه البته دين از سياست. جدا كردن دين از سياست معناي ديگري دارد كه در حقيقت يك امر ناشدني است؛ اما جدا كردن دين از حكومت داريم كه به تعبير فرهنگي، يعني دو نهاد متفاوت، يكي نهاد حكومت دولت و ديگري نهاد كليسا و دين. وقتي اين دو نهاد را از يكديگر جدا مي‌كنيد، سكولاريسم به معناي دقيق آن تحقق پيدا مي‌كند. اما اين‌كه چرا خواستند اين‌ها از ديگري جدا شود البته خود داستان مفصلي است كه البته به يك علت آن اشاره خواهم كرد.
پيش از آن كه به آن علت اشاره‌اي داشته باشم، مايل هستم به معناي دقيق جدايي دين از دولت و حكومت اشاره كنم. اين جدايي يك جدايي حقوقي است و اين نكته‌اي است كه بايد به آن توجه داشت؛ يعني حكومت كنندگان حق حاكميت را از دين و دين داري بر نمي‌گيرند، زيرا مي‌توان انواع و اصناف جدايي‌ها را براي تفكيك اين دو نهاد تصور نمود. اما آن جدايي كه در خود مفهوم سكولاريسم نهفته است؛ اين است كه اگر فردي به‌عنوان يك فرد دين‌دار و روحاني يا صاحب علوم ديني است، چنين مواردي هيچ امتياز، مزيت و حقي براي حاكميت وي ايجاد نمي‌كند. اين معناي سكولاريسم، به معناي جدايي دين از حكومت، درست در مقابل انديشه ولايت فقيه قرار مي‌گيرد. به سياق "تعرف الاشياء باضدادها" چيزها را از روي ضد آن مي‌توان شناخت و براي اين‌كه خوب بفهميم جدايي دين از حكومت چيست، هر چه مفهوم ايده ولايت فقيه را بهتر بدانيد، از آن طرف هم سكولاريسم را بهتر خواهيد شناخت! در نظريه ولايت فقيه گفته مي‌شود كه يك فقيه، از آن نظر كه فقيه است، حق حكومت و حاكميت دارد. برخورداري از شأن ديني، به شخص فقيه" جاي‌گاه سياسي يا حكومتي را هم مي‌بخشد و به تعبيري، شما اگر آن جايگاه اولي را داشتيد، مستقيماً جايگاه دومي هم در اختيار شما قرار مي‌گيرد. البته حالا مي‌گويند كه اگر مردم خواستند كه نعم‌المطلوب، ولي اگر نخواستند تقصير مردم است وگرنه آن حقانيت بر سرجاي خود همچنان باقي است و آن حق حاكميت براي فقيه برقرار است.
علي‌عبدالرازق، نويسنده مصري در 1924 كتاب مهم و چالش برانگيزي نوشت به نام "الاسلام و الاصول الحكم" يا اسلام و مباني قدرت، در همان سال‌ها دو سه كتاب مهم ديگر هم عرضه شد كه يكي از آن‌ها قرآن ملك فؤاد اول يا قرآن عثمان طه است كه از قضا همان قرآني است كه در حال حاضر مصحف اصلي مسلمين است و البته قبل از آن اختلاف نسخه بين قرآن‌ها موجود بود. ديگري هم كتاب دكتر طه حسين به نام في شعر الجاهلي است كه در باب ادبيات جاهلي بود و در آن‌جا توضيح داده بود كه خيلي از اشعاري كه به جاهليت نسبت مي‌دهند، اين‌ها حقيقتاً مال آن‌ها نيست و اين شعرها بعد از ظهور اسلام ساخته شده و به آن شاعران نسبت داده شده است. در بحبوحه همين سال‌ها (1925-1924) سقوط خلافت و حكومت عثماني در تركيه هم روي داد و به اين معنا، يك حكومت ديني از ميان رفت و گونه‌اي سكولاريته در جهان اسلام بسط و گسترش پيدا كرد. كتاب الاسلام و اصول الحكم كه كتاب نسبتاً كوچكي است، نه اين‌كه به لحاظ مضمون و محتوا فوق‌العاده غني باشد، بلكه به عبارت دقيق‌تر كتاب مهمي شد، در اين كتاب عمده نگاه نويسنده اين است كه ما چيزي به نام حكومت ديني نداريم و خود پيامبر هم حاكم ديني نبود و چه رسد به ديگران و جانشينانش. او استدلال مي‌كرد و مي‌گفت: اساساً اين‌كه به ابوبكر و عمر مي‌گفتند خليفه رسول‌الله، سخت در اشتباه بودند، چرا كه آن‌ها هم خليفه پيامبر نبودند، آن‌ها يك جانشينان دنيوي و به اصطلاح امروزي سكولار بودند و هم و غم آن‌ها هم اداره جامعه بود. هيچ بخشي از رسالت بر عهده آنان نبود كه خليفه رسول‌الله شمرده شوند. البته چنين حكمي در مورد خود پيامبر اكرم هم صادق است؛، يعني در واقع حرف علي عبدالرزاق اين بود كه در اسلام ديانت و حكومت به معناي حقوقي از يكديگر جداست و اينچنين نيست كه متدين، فقيه، پارسا و عالم دين بودن، حق ويژه‌اي براي كسي بياورد كه به حاكميت دست پيدا كند. البته به واسطه همين سخنان، چه بلا‌هايي كه بر سر علي عبدالرزاق نياوردند؛ وي را از استادي دانشگاه الازهر خلع كردند، دفتر محل كارش را آتش زدند، سال‌ها محروميت كشيد و ... اخيراً كتاب او كه قريب 80 سال از طرح آن مي‌گذرد، مجدداً مورد توجه قرار گرفته است و نسبت به گذشته، راحت‌تر مي‌توان با آن مواجهه نمود. اما در آن دوران مطلقاً وضع به اين صورت نبود، خصوصاً كه فرو ريختن خلافت عثماني كه تاب و التهاب غريبي هم در ميان مسلمين و اهل سنت افكنده بود، تصور اين معنا و در انداختن اين تئوري را كه اسلام با حكومت كاري ندارد، فوق‌العاده غير قابل تحمل مي‌نمود.
باري! يك معناي سكولاريسم كه به معناي جدا كردن حكومت از دين باشد، همين است كه حق حاكميت از هر منشأيي كه بيايد، از دين ورزي و فقاهت بر نمي‌آيد و اين دقيقاً به معناي جدانمايي حقوقي دين از حكومت است.
در همين سكولاريسم سياسي، معناي ديگري هم نهفته است كه جدايي تشريعي ميان اين دو است، ممكن است شما بگوييد كه يك عالم دين و يك فقيه، في‌نفسه حق حكومت ندارد، اما احكام اسلامي بايد در قلمرو قوانين و قواعد جامعه اعمال شود. در اين معنا، شما به لحاظ حقوقي رابطه را قطع كرده‌ايد، اما همچنان جامعه بر رواج احكام اسلامي تأكيد دارد. فرض كنيد مثلاً جامعه ما جامعه‌اي نبود كه زير نظر ولايت‌فقيه اداره مي‌شد، اما جامعه‌اي بود كه پارلماني داشت و مردم مسلمان و معتقد به احكام شرعي وارد پارلمان مي‌شدند و اين‌ها احكام فقهي را تبديل به قانون و اين قوانين را براي جامعه الزام آور مي‌كردند؛ اين همان ارتباط ميان حكومت و ديانت است. اما سكولاريسم اين نوع ارتباط را هم نمي‌خواهد، در واقع، هم‌پیوند حقوقی میان حکومت و دین را قطع شده می خواهد و هم پیوند قانونی و فقهی میان شریعت وحکومت را.
من گمان می کنم در سراسر جهان اسلام، این اندیشه که حکومت به لحاظ حقوقی مبتنی بر دیانت بشود، هیچ طرفداری ندارد، جد و جهد عموم عالمان و مصلحان دینی در سراسر جهان اسلام بیشتر این است که چگونه احکام شرعی را صبغه قانونی ببخشند و در جامعه رواج بدهند، یا چگونه عمل نماییم که احکام شرعی همان قوانین اجرایی و جزایی جامعه قلمداد شود؟ چنان که می دانید، در جامعه ما هم این مباحث دامنه دار است كه آیا واقعاً باید احکام قصاص اجرا شود؟ دست دزد را ببرند یا نبرند؟ و...
در آمریکا حقوق دانان مسلمان زیادی هستند که از قضا بنده هم بر کتاب یکی از آن ها تقریظی نوشته ام. عموم آن ها معتقد هستند که ما باید از مبدأ کرامت انسان آغاز کنیم و وقتی که از این مبدأ آغاز كرديم، شاید بسیاری از این احکام تغییر پیدا کند! شاید وقتی بریدن دست دزد یا سنگسار کردن، منافاتی با کرامت انسان نداشته است، ولی در دوران حاضر شاید منافی کرامت انسان باشد. به هر حال نظریه پردازی های زیادی در حال حاضر شده است. در ایران هم به هر حال نه تحت عنوان از میان برداشتن کرامت انسان، بلکه تحت عنوان وهن حکومت اسلامی، مجازات سنگسار را متوقف کردند. اما به هر حال پیش فرض ها و نظریه پردازی هایی هست که بر وفق آن نظریات، برخی از احکام شرعی که در زمان حاضر با حقوق بشر سر ناسازگاری دارد، این ها را موقتاً کنار بگذارند.
به هر حال، در جامعه ما این معنا از سکولاریسم مطلقاً مردود است، یعنی هم حکومت حقوقاً بر دیانت مبتنی است و هم کوشیده می شود احکام شرعی بر کرسی قانونیت بنشیند و از قبال آن، احکام در جامعه روان شود، تا آن جا که موردی خلاف احکام شرعی رایج نباشد.
در جهان امروز، این تعبیر از سکولاریسم را بی طرفی ایدئولوژیک حکومت می دانند. اگر برخی از این تعابیر از سکولاریسم، قدری سنگین به نظر مي رسد، تعبیر بی طرفی ایدئولوژیک حکومت، تعبیر روشن تری است؛ یعنی حکومت نه تنها مبتنی بر هیچ دیانت خاصی نیست، بلکه نسبت به ادیان موجود در جامعه هم بي‌طرفی پیشه می کند و از هیچ یک از آن ها طرفداری نمی‌کند. به این معنا در جامعه آمریکا علی رغم این که خود مردم جامعه، سکولار نیستند، ولی حکومت بیش از اندازه سکولار است؛ یعنی فی المثل حکومت حق ساختن یک کلیسا هم ندارد، چه برسد به این که کلیسای متعلق به این آن فرقه را بازسازی کند! طبق قانون اساسی، حكومت نمی تواند مالیاتی را که از مردم می گیرد، صرف ساختن مراکز و معابد دینی كند. این قبیل کارها بر عهده خود مردم گذاشته شده است. به همین دلیل، خیلی از کلیسا ها اصلاً ملک شخصی است و از قضا پس از مدتی حتی اگر دولت ببیند که آن کلیسا مشتری زیادی ندارد یا خداوند نظر عنایتی به آن ندارد! به هر حال در آن را می بندند و ملک آن را هم به فروش می رسانند و آن را تبدیل به چیز دیگری می کنند.
اما! بی طرفی ایدئولوژیک حکومت، در واقع بیش از آن که مبتنی بر دلیل باشد، مبتنی برعلت است. نه این که کاملاً به دلیل وابسته نباشد، اما علاوه بر دلیل، علت هم دارد. آن علت این است که جامعه ای که يك جامعه پلورالیستی است، کمابیش دولت خود را الزام می کند که نسبت به اندیشه های دینی بی طرف بایستد. شما به همین لبنان نگاهی بيندازيد؛ در آن کشور، هم شیعه، هم سنی و هم مسیحی دارید. در آن‌جا حکومت نمی تواند طرف یکی از آن ها را بگیرد، برای این که جامعه آشوب زده می شود و وظیفه حکومت که تأمین نظم و قانون است بر هم خواهد خورد؛ لذا لازم است که بی طرف بماند. یک اتفاق مهم که در اروپا خصوصاً پس از پدید آمدن پروتستانتیزم از لحاظ علت بودن سکولاریسم افتاد این بود که در جامعه اروپایی، پروتستان ها در آن بحبوحه چنان اهمیت و عظمتی به جنگ و خونریزی دادند که حقیقتاً روی جنگ و خونریزی های مذهبی تاریخ را سفید کردند! اما بالاخره به این نتیجه رسیدند که باید حکومت نسبت به دیانت و فرقه‌هاي مذهبی بیطرف باشد، نه کاتولیک، نه پروتستان، و نه ...، به هیچ فرقه‌اي وابسته نباشد.
جای گفتن ندارد كه بر سر اين مسأله که آیا طفل را باید در همان بدو تولد غسل تعمید داد یا باید گذاشت تا به بلوغ برسد و پس از بلوغ، خود آن شخص اختیار کند که غسل تعمید شود یا نه! بر سر این مسأله در اروپا چه خون ها که ریخته نشد، به این دلیل این که فلان پادشاه این طرف یا آن طرف می ایستاد و بعد هم کشتار گروه مخالف و بقیه ماجرا. آن قدر این کشتارها بر هم انباشته شد که راه معقول پیش گیری از آن را این دانستند که اگر پیروان ادیان بر سر و کله یکدیگر مي‌زنند، حکومت همراه با قوه قهریه خود بر کناری بایستد و به این ترتیب بود که نه تنها دلیلاً بلکه حتی علتاً بیطرفی ایدئولوژیک به حکومت ها تحمیل شد.
اما این که بیطرفی ایدئولوژیک در کشور هایی مانند ما از لحاظ علتی خوب جا نمی افتد، البته با دلیل آن کاری ندارم، به این خاطر این است که نسبتاً جامعه یکدستی داریم. در جامعه ما يك اكثريت نود چند درصدي شیعی هستند و اصلاً حکومت نه تنها به لحاظ عقلی محض، بلکه به لحاظ مصلحت عملی نیز الزامی نمی بیند که بیطرف بايستد و سکولاریسم به این معنا را پیشه نماید. لذا سکولاریسم این چنین نبود که همواره اندیشه ها و تبلیغات فیلسوفانه باشد یا حکومت ها را قانع کرده باشند که این راه بهتر است! زیرا پاره زیادی از عوامل حکومت کردن به عوامل پراگماتيستي پیروی از مصلحت عملی بر می گردد و همین مصلحت عملی به آنان آموخت که بهترین راه این است که بر کنار بایستند. البته سکولاریسم فی نفسه بیطرف نیست، چرا که این گرايش نسبت به ادیان بیطرف است، اما نسبت به ایده های خود همواره بی طرف نيست؛ بگذریم از این که ما در عالم واقع بیطرفی محض نداریم و، همیشه بی طرفی در یک چیزی، طرفداری از یک چیز دیگری است. یک حکومت سکولار نسبت به اصول سکولاریسم که بیطرف نیست، نسبت به چیزی های دیگری بیطرف است و همیشه هم به همین صورت بوده است. غیر از این هم ما نمی توانیم چیز دیگری داشته باشیم.
اما من حیث المجموع، ما در اروپا با دو نوع سکولاریسم روبه روهستیم؛ سکولاریسم مخاصم و مهاجم که در اساس مایل است جامعه را به سکولاریسم بکشاند و سکولاریسم معتدل و بیطرف که مهاجم نیست و امور جامعه را تحمل می کند. این که در فرانسه نسبت به حجاب این اندازه سخت گیری می‌کنند، خیلی پیش‌تر در پاره‌های از ایالات آمریکا هم چنین کارهایی می کردند. یادم هست که در فيلادلفيا، خانمی زمانی که به مدرسه می‌رفت یک صلیب خیلی بزرگ بر گردن خود آویزان می‌کرد. کار او به آن جا کشیده شد که او را به دادگاه فرا خواندند! اساساً در مدارس عمومی و دانشگاه های دولتی حق این قبیل کارها ستانده شده است. ولی به هر حال آمریکا قدری وضعش فرق می‌کند و تحملش از این جهات بیش‌تر است به علاوه این که قوانین ایالات نیز با یکدیگر متفاوت است. اما فرانسه سکولاریسم مهاجمی دارد؛ یعنی تظاهرات دینی را به طور کلی نمی‌پسندد. البته در آن‌جا هم چندان سر به سر کسی نمی گذارند. عجیب آن استدلالی است که دولت فرانسه براي این کارها می آورد؛ آن‌ها گفتند: چون حجاب نشانه تخفیف و تحقیری است که نسبت به زن می‌شود، بنابراین باید حجاب را برداشت. من در این استدلال غیر منتظره آن ها خیلی سرگردان بودم. اساساً در دموکراسی و نیز در سکولاریسم، قصه حق و باطل مطرح نیست، قصه از این قرار است که مردم خواستی دارند و این خواست، مادامی که با حقوق بشر منافاتی نداشته باشد باید اجرا شود. اما این که بگوییم حجاب نشانه تخفیف و تحقیری است که نسبت به زن می شود و بنابراین حجاب را باید برداشت و اجازه رواج آن را نداد، این در بطن خود خروج از اصول خود دموکراسي و سکولاریسم است. کاملاً نشان میدهد که کسانی که امور را بر عهده دارند، طرفدار یک نوع سکولاریسم مهاجم هستند. بنده خیلی متأثر شدم زمانی که دانستم یکی از رفورمیست‌های دینی که در فرانسه هم زندگی می‌کند، خود در این جریان یکی از طرف های مشاوره ژاک شیراک بوده است.

4- سکولاریم فلسفی

سکولاریسم فلسفی عبارت است از این که شما جهان و پدیده های جهان را وفق مفاهیم و تعلیمات دینی تبیین نکنید.
کسانی که در قلمرو علوم اجتماعی و علوم تجربی تحصیل می کنند، به خوبی می‌دانند که عمده ترین کار این علوم تبیین پدیدارهاست. اگر قوانین علمی داریم، به این درد می خورند که پدیدار ها را توضیح دهند. فی المثل این که هوا گرم است، خود یک توضیح طبیعی دارد؛ این که فلان روز باران آمده یا زلزله آمده است، تمامی این ها پدیده هایی است که یا تبیین های علمی- طبیعی آن‌ها پیدا شده است یا پیدا نشده، اما علوم می کوشند که پیدا نمایند. در عرصه جامعه هم همین حکم جاری است. شاخص هایی مانند فقر، تورم، گرانی و بحران هویت، تمامی این‌ها پدیدارهای اجتماعی هستند که تبیین اجتماعی خاص خود را می‌طلبند.
سکولاریم فلسفی دقیقاً از جایی متولد می شود که شما در تبیین های خود برای این پدیدارهای انسانی و اجتماعی و طبیعی پای دین و خدا را به میان نکشید. برای این که این موضوع بهتر درک شود، یک مثال می‌آورم اواخر جنگ ایران و عراق بود و ما "فاو" را از عراقی ها گرفته بودیم و پس از مدتی آن ها فاو را مجدداً پس گرفتند؛ جنگ مغلوبه شد و به هر حال در آن منطقه ما شکست خوردیم. به درستی یادم هست که در نماز جمعه تهران، امام جماعتی می‌گفت: این که عراقی ها توانستند فاو را پس بگیرند، به علت گناهی بود که ما کردیم! البته بنده نمی دانم مردم مظلوم ایران جز این همه ایثار، مجاهدت و فداکاری، چه گناهی مرتکب شدند؟ البته با درستی و نا درستی این تبیین کاری ندارم، فقط به این نوع تبیین نظر دارم که می‌گوید اگر شکستی به ما می‌رسد به خاطر این است که در فلان موقعیت خلاف فرمان خدا عمل کردیم و به عبارتی معصیت کردیم. این تبیین همان تبیین غیر علمی است که ما می توانیم از یک پدیده داشته باشيم؛ تبیینی از مفاهیم درون دینی زیرا گناه یک مفهوم مشخص درون دینی است ( جهت تبیین پدیده ها کمک می گیرد. یا مثلاً شما مولونا را در نظر بگیرید، وی در آن شعر معروف خود که البته بر گرفته از یک حدیثی از پیامبر است می آورد:

ابر، برناید پی منع زکات وز زنا ، افتد وبا اندر جهات

وقتی که مردم زکات خودشان را ندهند، خشک سالی می‌شود و وقتی زنا و روابط نامشروع زیاد می‌شود، از آن طرف و با و طاعون می‌آید. باز شما به صحت و سقم این‌ها کاری نداشته باشید؛ در حال حاضر این نحوه از تبیین منظور من است. همان سخنی را که ماکس و بر می گفت: "جهان اسرار آمیز راز آلود"؛ یعنی جهان جدید سکولارایزه شده، مانع از راز آلودگی جهان شده است و دنبال علل مشخص مرئی، ملموس و شفاف می‌روند، نه روابطی که غیر قابل رویت است. این که وبا، طاعون و دیگر بیماری‌ها گریبان جامعه‌ای را می گیرد، تمامی این‌ها علل طبیعی دارد و عالمان و پزشکان هم می‌كوشند که همین علل را کشف نمایند. چنین منظری در علم مطرح است و به عبارتی، شما چه بخواهید و چه نخواهید، علم جدید آشکارا علم سکولاری است. جمهوری اسلامی چه خوشش بیاید و چه نیاید، در دانشگاه های خود علم سکولار تحویل دانشجویان می دهد و با همین علم، اندیشه سکولار ناگاهانه و نامختارانه وارد اذهان جامعه می شود و هیچ هم قابل پیشگیری نیست. سفره ای است که در همه عالم گسترده است و ما هم البته از آن مصونیتی نداریم.
در کتاب هایی که درباره تاریخ سکولاریسم و سکولاریزاسیون نگاشته شده است، یکی از مقطع های مهم تحقق و حاکمیت سکولاریسم را تئوری داروین می دانند، چرا که در حقیقت تئوری داروین، یکی از قوی ترین سنگرهای دینداری را از دست دینداران گرفت. نظریه عموم دینداران بر این مبنا بود که آفرینش جانوران برای مصالح آدمیان است. این که گوسفندان این چنین آفریده شده اند براي اين است که ما از گوشت آن ها استفاده کنیم؛ این که اسب آفریده شده است تا سوار آن بشویم، گیاهان آفریده شده اند تا فلان داروها و ویتامین ها را برای انسان ها داشته باشند و ... تمامی این ها نظریاتی غایت گرایانه بود. کار داروین این بود که گفت اساساً چنین چیزی نبوده است. این دنیا خود به همین صورت پیش آمده و حال هم به این جا رسیده است؛ البته با همان پیچیدگی هایي که ویژه تئوری اوست. عین همین نظریه را در ژن ها نيز پیاده کردند، البته گاهی مخالفان قدرتمند دینی و علمی هم دارد، ولی به هر حال کم و بیش نظریه او، نظریه زنده و بی رقیبی در جهان معاصر محسوب می شود. تئوری داروین یک تبیین غیر دینی- الهی از پدیده های زیستی به دست می داد و به همین دلیل هم می گفتند كه داروین، نیوتن عرصه بیولوژی است. چرا که نیوتن یک تبیین غیر دینی- الهی از گردش سماوات و زمین و نیز گردش سیارات به دست داد كه به تعبیر لاپلاس، دیگر در آن‌جا حاجتی به فرضیه خدا نبود. عین همین کار را داروین در عرصه بیولوژی کرد و چنان پدیدارها را تبیین نمود که دیگر حاجتی به نظريه خدا نبود!
فیلسوفان هم در عرصه فلسفه همین کار را کردند. اصلاً تفاوت فلسفه با کلام یا عرفان همین است. فیلسوفان می‌کوشند تا جهان را بر اساس طبایع اشیا تبیین کنند. اساساً تفاوت فلسفه متافیزیکال با علم این است که در علم پدیده‌های طبیعت را بر اساس قوانین علمی تبیین می کنند، اما در فلسفه بر وفق طبایع تبیین می‌کنند. فیلسوفان معتقدند که هر چیزی طبیعتی دارد و آن طبیعت خواص آن را تولید می‌کند. میان فلاسفه و همچنین فقها اصطلاحاتی است که می گویند: هر کجا فقیه در می ماند و نمی تواند پدیده ای را تبیین کند، این تعبیر را به کار می برد که "هذا شیء تبعداً" این دیگر یک امر تعبدی است. از قضا فیلسوف هم هر کجا که در می ماند. تعلیل به طبیعت می کند و می گوید: لابد طبیعت شیء چنین اقتضایی داشته است.
امروزه دیگر به لحاظ فیزیکی، وقتی سنگی در آب فرو می رود، کسی نمی گوید که طبیعت سنگ و طبیعت آب چنین اقتضا ميكند که این سنگ در این آب فرو برود و... حتماً یک تحلیل فیزیکی در میان است، مثلاً نیروهایی رانشی که آب به سنگ وارد می کند و نیروهایی که سنگ به آب وارد می کند و ... اما برای فیلسوفان این قبیل تبیین ها مطرح نبود، یعنی جهان، جهان طبایع بود. اگر مفهومی به نام فلسفه اسلامی درست باشد، این فلسفه اسلامی که برگرفته و مقتبس از فلسفه یونانی بود، به این معنا فلسفه کاملاً سکولاری بود و اصلاً بر سر این که فیلسوفان در تمدن اسلامی در هیچ وضعیتی جا نیفتادند و موجودات کاملاً مشکوک و مطرودی بودند و همواره باعث سوء ظن فقه ها و محدثان بودند، این بود که فلسفه اسلامی یک فلسفه سکولار بود؛ یعنی جهان پدیدارها را بر وفق تعلیمات دینی که هیچ، حتی بر وفق اراده خداوند هم تبیین نمی کردند؛ بلكه! معتقد بودند که همه چیزها را در جهان خداوند آفریده است، اما در تبیین پدیدارها به طبایع و ماهیت اشیا و خواص ذاتی اشیا مراجعه می کردند. بی خود نبود که ابن سینا می گفت: "خدا که زردآلو را زردآلو نکرده، فقط آن را موجود کرده است." یعنی ماهیت زردآلو، ماهیت زردالو است و اصلا مستقل از خداوند است. فلسفه اسلامی که بر گرفته از فلسفه یونانی بود همانند ریاضیات است. در ریاضی که شما نمی‌گویید اگر خدا بخواهد 2+2 می‌شود 4 در ریاضیات که انشاءالله و ماشاءالله نداریم، یک ضرورتی در آن جا هست که پای این قبیل عوامل متافیزیکی را کوتاه می‌کند. عین این ضرورت را فیلسوفان در عالم طبایع و ماهیت قايل بودند و می گفتند که آن ماهیت، اقتضائات ذاتی لاینفک و لایتخلفی ایجاد می کند که از آن ها تخلف روا نیست.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط حمید |

سعید حجاریان

1)
چند مقدمه را ابتدا برای روشن شدن بحث های بعدی باید خدمت خوانندگان گرامی نامه "نامه" عرض کنم. مواضعی که در انتخابات آتی گرفته مي‌شود، باید مبتنی و متکی بر راهبردی کلان تر باشد. به این معنا که هر تاکتیکی نباید ناقض استراژی محیط بر آن باشد. ما قطعاً انتخابات های دیگري هم در پیش داریم. هر موضعی که در انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری بگیریم، لاجرم آثار خود را به حدی باقی می‌گذارد که گزینه های ما را در انتخابات خبرگان رهبری، شوراها، مجلس بعدی و انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری محدود می‌کند. اگر بگويیم تحریم و شرایط تغییر نکند، کماکان همان گزینه تحریم را باید ادامه دهیم و اگر بگوییم شرکت بی قید و شرط، این گزینه نیز شرایط خود را در ادوار بعدی بر ما تحمیل خواهد کرد.
پس لاجرم، قبل از آن که به فکر تاکتیك هایمان در انتخابات آتی باشيم بایدبه فکر یک دوره کلان تر از حیات جمهوری اسلامی باشیم که طی آن، ساختارها کم‌وبیش به همین منوال دست نخورده باقی خواهد ماند و پس از تدارکات یک استراتژی متقن، آن گاه به فکر تاکتیک های دوره نهم بیفتیم.

2)
مقدمه دیگر، بحثی نظری است حول آن که کاندیدا شدن و اجازه ورود يافتن به صحنه انتخابات حق است یا فضل؟ توضيح آن که حق امری است که بالاستحقاق، هر شهروندی واجد آن است؛ مانند حق حیات، حق سکونت، حق آگاهی يافتن، حق ازدواج، حق مسافرت و ... که قانون اساسی را آن‌ها احصا کرده است. اما فضل،علاوه بر چنین حقی، از ناحیه حکومت به بعضی داده می شود و از بعضی دريغ. پس فضل علاوه بر استحقاق، اعطا می شود و اگر نشد، کسی نمی تواند ادعا کند که چرا به‌من چنین موهبتی نرسیده است. در اصل، فضل در لغت عرب به معنای اضافه است. با این مقدمه، آیا کاندیدا شدن حق شهروند است یا فضلی که از ناحیه حکومت به او می شود؟
بسیاری از فضل‌ها بوده است که در تاریخ کم کم به حق تبدیل شده است. فضل امری نسبی و تاریخی است؛ مثلاً کاندیدا شدن در غرب، ابتدا مخصوص مردان آزاده ای بودکه از حدی به بالا، ثروت یا زمین داشتند، اما بقیه از آن محروم بودند. بر اثر مبارزات و جنبش های مختلف، گروه‌های دیگر اجتماعی هم این حق را کسب کرده اند؛ مانند سیاهان، زنان، کارگران و مهاجران. این گروها کم کم استحقاق پیدا کردند، آن هم در اثر مبارزه خودشان.
در کشورما، هنوز عده ای گمان می کنند که کاندیدا شدن تفضلی است که از جانب حاکمیت در حق عده ای می شود و آنانند که باید از این موهبت برخودار باشند. اما غافل از آن که شهروند، شهروند است و کسی را بر کسی فضلی نیست، مگر آن که به حکم قانون افرادي منع شده باشند؛ مانند اطفال یا کسان دیگری که قانون به تفصيل از آنان نام برده است. متأسفانه در ايران شرط سن، عقل، محجوریت، قاصر بودن و غایب بودن مفقود است و بر خلاف ممالک پیشرفته، کاندیدا نباید از پشتیبانی در صدی از شهروندان برخوردار باشد. شرايطی کشدار گذاشته‌اند که متولی آن که همانا شورای نگهبان باشد، آن را تفسیر می کند.

3)
آیا رأی دهندگان مکلفند یامحق؟ توضيح آن که در بیان تفاوت حق و تکلیف گفته‌اند که حق قابل اسقاط است اما تکلیف نیست، حق قابل انتقال است و تکلیف قابل انتقال نیست. کاملاً واضح است که حق رأی دادن به معنای متعارف زمانه ما، حقی است لا يتغیر برای کلیه شهروندان که می توانند آن را اسقاط کنند یا از آن استفاده کنند.
اگر آقایان خیلی دلواپس مشارکت حد اكثري هستند، من راهی بلدم كه طی آن با تجلی این حق این امر به منصه ظهور برسد؛ برگه های رأی را این هفنه توزیع نمایند، منتها با شناسنامه و هفته دیگر مردم آن را به صندوق بیندازند. در هفته بنیابین و در عرض یک هفته، بازار مکاره درست می شود چون مردم رأي و حق خود را اسقاط نمی کنند، بلکه آن را می فروشند، مانند کوپن و برگ رأی مانند ورق زر دست به دست می گردد و در هر دستی قیمت آن بالاتر می رود و وعده های کاندیداها که متعلق به آینده‌های دور است فی الفور نقد می شود.
اما اگر بگویند تکلیف است و تکلیف شرعی است؛ لابد عده ای خواهند گفت كه این تکلیف از کدام منبع صادر شده است؟ عده ای خواهند گفت آیا واجب کفایی است یا واجب تعیینی؟ عده ای هم خواهند گفت آیا «من به الکفایه» موجود است و از ما ساقط است؟ عده ای خواهند گفت که در بین کاندیداها گشتیم و نیافتیم، لذا تکلیف نداریم که شرکت کنیم. حتی عده ای ممکن است مقلد مرجعی باشند که انتخابات را تحریم کرده باشد و آن وقت وظیفه شان تبليغ علیه مشارکت باشد و قس علی هزا از این نوع مشکلات. البته نوعی تکلیف مدنی نیز وجود دارد که می توان مردم را ملزم به آن کرد. یعنی کسانی که رأی نمی دهند را تسویه یا جریمه کرد. این هم مشارکت را بالا می برد، اما قلب به آن گواهی نمی دهد. عملی صوری است که فایده‌اي برای رأی گیرندگان ندارد. بالاخره انتخابات با آن چه عرض و طولش خرج دارد. چند هزار نفر ناظر و پليس و مجری و هلی کوپتر و تبلیغات تلویزیونی و ... و دولت نباید این هزينه‌ها را بپردازد بلکه بايد بین مردم سرشكن شود هر فردی واجد حق رأی، اگر رأی نداد فلان مبلغ را بپردازد.

4)
با مقدمات فوق؛ من گمان می کنم که علی رغم گفت و گوهای فراوان پیرامون مردم سالاری دینی، عده ای واقعاً تصور دقیقی از این مفهوم ندارند و بیش تر به دنبال دین سالاری مردمی هستند. کما این که شنيده‌ام یکی از بزرگان جامعه روحانیت مبارز نیز گفته بود که "این همه روی مردم سالاری تكيه نکنید. ایران کشوری دین سالار است.
حالا باید دید که انتخاب رییس جمهور در نظام مردم سالاری دینی چه تفاوتی با نظام دین سالاری مردمی دارد. نقطه بزنگاه قصه این جاست و همه قیل و قال ها از این دوبینی ناشی می شود. واقعاً باید دوستان اصلاح طلب ما اجازه دهند که طرفداران دین سالاری مردمی، بدون واهمه و در فضایی آرام حرف دلشان را بزنند و قرائت خودشان را از قانون ساسی ارایه نمایند تا شاید راه هایی برای جمع این دو دیدگاه یا لااقل همزیستی مسالمت آمیز بین این دو دیدگاه فراهم آید. پس مسأله این است که "این دو دیدگاه چه نوع رییس جمهوری طلب می کنند؟"
در مردم سالاری دینی، قاعدتاً مردم منشأ حق هستند و حق خود را به رییس جمهور انتقال می دهند تا به نیابت از آن ها به مدت چهار سال، امور آن ها را رتق و فقق نماید. البته نهاد دین نیز مطابق قانون اساسی حقوق ویژه ای دارد که در چارچوب آن ها عمل می نماید. بالعکس، در دین سالاری مردمی، بنابراین است كه قدرت در دست سلسله مراتب روحانیون باشد و رییس جمهور وجهه مردمی برای آن کسب نماید. رییس‌جمهور در این جا، این نقش را بازی می کند که با مغناطیس خود مردم را به سمت نهاد دین جذب نماید و هرچه این جمعیت کم تر باشند، دولت به معنای حاکمیت آن پر قدرت تر خواهد بود. پس در این حالت، اساساً حقی در پایین و در بین مردم وجود ندارد که به بالا منتقل شود، بلکه نهاد دین خود بالذات واجد حق است و این حق را از منبعی ماورایی گرفته است. اگر مردم به وی رجوع کردند، فبها و اگر هم نکردند، او وظیفه دارد کشور را با قلیلی از هواداران نظام اداره نماید؛ چون مدینه فاضله در این نظام به رأس آن وابسته است، نه جامعه ای که برآن حکومت می شود؛ یعنی همان مدل افلاطونی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط حمید |

 
ـ افتخار بزرگي براي ماست كه با كسي مصاحبه مي‌‏كنيم كه در 25 سال گذشته، نقش بالايي در جمهوري اسلامي ايران داشته و احتمالاً در آينده نيز همين نقش را در ايران خواهيد داشت؛ اولين سؤال من اين است كه آيا مي‌‏دانيد چه كسي رئيس‌‏جمهور آينده ايران است؟ ‌‏آيا همان است كه قبلاً بود؟
نمي‌‏توان مطمئن بود. افكارسنجي‌‏ها چنين مي‌‏گويند. اما قطعي نيست.

ـ با اين نظرسنجي‌‏ها اميدوار هستيد كه در مرحله اول انتخاب شويد؟
چنين اميدي هست ولي نتايج هر انتخاباتي به آراي مردم بستگي دارد.

ـ در تحليل‌‏هاي موجود، رابطه با دنياي خارج به‌‏خصوص آمريكا براي انتخابات نقش تعيين‌‏كننده‌‏اي دارد؛ نظر شما چيست؟
در انتخابات فكر نمي‌‏كنم اين قدر مهم باشد ولي در آينده اگر مسائل آمريكا حل شود تفاوت‌‏هاي اساسي به وجود مي‌‏آيد.

ـ كساني كه به شما نزديك هستند مي‌‏گويند "طرح آماده‌‏شده‌‏اي براي شروع گفت‌‏وگو با ‌‏آمريكا داريد"؛ آيا چنين است؟
همان است كه سابقاً هم به‌‏صورت تفكر مطرح كردم؛ اگر آمريكايي‌‏ها به خصومت خود پايان و علامتي براي حسن‌‏نيت بروز دهند، راه براي شروع مذاكرات باز مي‌‏شود؛ اين، طرح نيست يك نظريه است كه از سال‌‏ها پيش مطرح كردم.

ـ شما مي‌‏فرماييد آمريكا حركتي كند كه شرايط براي شروع مذاكره مهيا شود؛ آيا اين اولين شرط است يا شروط ديگري هم داريد؟
آن را علامت مهمي براي حسن‌‏نيت مي‌‏دانم نشان مي دهد كه براي همكاري با ايران جدي هستند. ‏آمريكا مهم‌‏ترين كشور دنيا و ايران مهم‌‏ترين كشور منطقه است. منطقي است كه مشكل ايران و آمريكا حل شود.

ـ شما در سخنان خود درباره بوش گفتيد كه مغز گنجشك در بدن دايناسور دارد؛ آمريكا هم ايران را محور شرارت مي‌‏داند. آيا مي‌‏توان با اين دولت كار كرد؟
از نظر من، دولت‌‏هاي آمريكا از اين جهت فرقي نمي‌‏كنند.

ـ‌‏ آمريكايي ها هم براي شروع مذاكره شرايطي دارند؛ آيا ايران حاضر است حسن‌‏نيتي از خود نشان دهد؟
تا به حال شرطي از طرف آمريكا نديدم. آمريكا گفته ايران نقش مثبت‌‏تري در صلح خاورميانه داشته باشد و براي مقابله با القاعده هم جدي‌‏تر باشد... اينها كه شرط مذاكره نيست؛ از مباحث مذاكره است.

ـ اگر ديپلمات‌‏ها، اول گفت‌‏وگوهاي بدون شرط داشته باشند مي‌‏توانند راه را براي مذاكره مشروط باز كنند؛ نظر جنابعالي چيست؟
اين بحث جديدي است هنوز درباره آن فكري ندارم.

ـ چرا بايد پيش‌‏شرط باشد؟ بهتر نيست مذاكرات شروع شود و در عين مذاكره مسائل مطرح شود؟
ما آنچه را گفتيم قبول داريم. راه واقع‌‏بينانه همان است كه گفته‌‏ام.

ـ چند تن از نامزدهاي رياست‌‏جمهوري مثل كروبي گفتند اكثر مردم خواهان روابط عادي با آمريكا هستند و آقاي قاليباف مي‌‏گويند مردم عادي، مشكلات خود را به خاطر عدم رابطه با آمريكا مي‌‏دانند؛ نظر شما چيست؟
من كاري به موضع آنها ندارم. حرف خودم را مي‌‏زنم.

ـ آقاي معين پيشنهاد كرده كه مذاكرات دو جانبه و چند جانبه شروع شود. نظر شما چيست؟
هر كس راه‌‏حل خود را دارد.

ـ در مورد مسائل هسته‌‏اي آيا مطمئن هستيد ايران و اتحاديه اروپا در مدتي كوتاه مي‌‏توانند به توافق برسند؟
فكر مي‌‏كنم مي توانند به توافق برسند اما اينكه زمانش چقدر باشد معلوم نيست.

ـ ايران وارد مذاكره با اروپا شد و تعليق را پذيرفت؛ اگر شما رئيس‌‏جمهور شويد اين تعليق را مي‌‏شكنيد؟
اين تصميم، مخصوص رئيس‌‏جمهور نيست يك تصميم دسته‌‏جمعي است. موافق نيستم كه مذاكرات بي‌‏دليل، طولاني باشد اگر كار را شروع كنيم مي‌‏توانيم مذاكرات را هم ادامه دهيم.

ـ‌‏ اگر در طرحي كه قرار است اروپا در اواخر ماه جولاي يا اوائل اوت ارائه دهد اهداف ايران محقق نشود ايران به مذاكرات ادامه مي‌‏دهد؟
به آنها گفتيم كه غني‌‏سازي بايد در توافقات باشد. بوش هم گفته كه ايران مي‌‏تواند در سطحي به مسائل غني‌‏سازي ادامه دهد.

ـ با توجه به سخنان شما و تشبيه مغز گنجشك در بدن دايناسور درباره بوش، فكر نمي‌‏كنيد اشتباه كرده باشد؟
من آن حرف را درباره دولت آمريكا گفتم. بعيد مي‌‏دانم در مسأله‌‏اي به اين مهمي اشتباه كرده باشد. اخيراً دو سه كار آمريكايي‌‏ها نشان از رفتار عقلاني آنهاست كه يكي همين حرف بوش است.

ـ در بعضي از سايت‌‏هاي اينترنتي به نقل از مخالفان شما مي‌‏گويند در زمان جنگ گفتيد كه ايران بايد سلاح كشتار جمعي داشته باشد؛ درست است.
دروغ گفتن كه سخت نيست؛ هميشه مخالف توليد سلاح اتمي بوديم و هستيم و تلاش ما اين است كه ديگران هم خلع‌‏سلاح شوند. راه درست همين است.

ـ برخي از مقامات ايران تأكيد دارند كه مقام رهبري فتوايي براي ممنوعيت استفاده از سلاح اتمي صادر كردند؛ آيا درست است؟
وقتي حرفي از رهبري نقل مي‌‏شود و تكذيب نمي‌‏شود نشان از اعلان آن نظر است.

ـ‌‏ براي اين كه به سؤال ديگر بپردازيم مي‌‏پرسم آيا در مورد مسائل هسته‌‏اي و مسائل ديگر، بين شما و رهبري اتفاق نظر است؟ در چه حدي است؟
كاملاً با هم، هم‌‏نظر هستيم.

ـ گفته شده كه مقام رهبري موافق نامزدي شما نبودند كه خواستند در نامزدي ‌‏آقايان معين و مهرعليزاده تجديد نظر شود.
من و مقام معظم رهبري در ايران، از 45 سال پيش نزديك‌‏ترين فرد به هم هستيم؛ در اكثر مسائل نظر مشترك داريم. در مورد نامزدي هم اگر ايشان موافق نبودند، مطمئناً نامزد نمي‌‏شدم. اين تفاسير كه مي‌‏شود، خيالي است. ما خيلي با هم صريح هستيم. شايد براي شما جالب باشد كه قبل از اينكه نظر رهبري درباره آقايان معين و مهرعليزاده اعلام شود به شوراي نگهبان گفتم كه نظر رهبري را براي حضور حداكثري مردم فراهم كنيد و آن سخن من، قبل از نظر رهبري در اخبار آمده بود.

ـ در صورت پيروزي جنابعالي، آيا افرادي كه غربي‌‏ها آنها را زنداني سياسي مي‌‏دانند مثل گنجي، آزاد مي‌‏شوند؟
سعي مي‌‏كنم قانون اجرا شود؛ اگر به ناحق زنداني باشند تلاش مي‌‏كنم و اگر جرمي هم داشته باشند مي‌‏توان از طريق عفو و راه‌‏هاي ديگر قانوني اقدام كرد. فرد، براي من مهم نيست. مي‌‏خواهم براي همه كشور كار كنم.

ـ‌‏ آيا درست است كه يك فرد ايراني، به خاطر انتقاد از رهبري به زندان بيفتد؟
فرض ما اين است كه قضات ايران براساس قانون حكم مي‌‏كنند. انتقاد به‌‏هيچ‌‏وجه زنداني ندارد.

ـ در دوران رياست‌‏جمهوري آينده شما، خطوط قرمز عقب‌‏تر مي‌‏روند؟ مثلاً مي‌‏توان راحت‌‏تر از موقعيت رهبري انتقاد كرد؟
خط قرمز ما، قانون است كه همه ‌‏بايد به آن عمل كنند.

ـ آيا با در نظر گرفتن عقايد و احساسات مذهبي، محكوميت اعدام آقاجري و دستگيري يكي از خبرنگاران اينترنتي كه توهيني عليه پيامبر(ص) داشت كه احتمالاً حكم اعدام دارد؛ درست است؟
بايد قوانين ما را بخوانيد و ببينيد شرايط ما چگونه است. اين دو پرونده را هم نخواندم. در كل مي‌‏گويم بايد قانون را ديد. اگر قانون اشكال دارد بايد عوض كرد.

ـ آيا فكر مي‌‏كنيد ديه زنان، بايد با ديه مردها برابر باشد؟
الان بحث است كه قانون مدني را كه ده‌‏ها سال پيش نوشته شده بررسي و اصلاح كنيم.
ـ نظر شما چيست؟
هنوز بحث به ما نرسيده؛ بحث ديه بين فقها مورد اختلاف است؛ يك حكم مسلم شرعي اجتماعي نيست.

ـ حال كه صحبت از تفسير قانون شد تفسير شما از قانون اساسي درباره حضور زنان در رياست‌‏جمهوري چيست؟
من در اجلاس خبرگان براي قانون اساسي نبودم ولي در آن اجلاس، تعبيري به كار رفت كه موافق و مخالف راضي باشند.

ـ الآن جامعه ايران به اين حد رسيده كه زن رئيس‌‏جمهور شود؟
حكم شرعي نيست كه زن رئيس‌‏جمهور نشود. تفسير قانون اساسي است.
ـ شخص شما موافق هستيد؟
از نظر شرعي مخالفتي ندارم ضمن اينكه معتقدم منظور از رجل، مرتبت و جايگاه است و صرفاً مربوط به جنسيت نمي‌‏شود.

ـ در صورت پيروزي، آيا وزير را از زنان انتخاب مي‌‏كنيد؟
بله؛ كساني هستند كه قابليت اين كار را دارند.

ـ در دوران جواني به ‌‏آمريكا سفر داشتيد. دلتان مي‌‏خواهد دوباره به آمريكا برويد؟ كجا رفتيد؟ چه خودرويي داشتيد؟
20 ايالت را با ماشين گشتم؛ برادرم كه در آنجا تحصيل مي‌‏كرد همراهم بود. دكتر يزدي هم آن موقع در آمريكا بود. ديدن آمريكا برايم جالب بود. كشور نيرومندي بود. تعجب كردم كه چرا با اين همه امكانات مي‌‏خواهند منافع ديگر كشورها را هم داشته باشند؟!
ـ‌‏ آيا تصور مي‌‏كرديد روابط ايران و ‌‏آمريكا به اينجا بكشد؟
خير.

ـ اگر يك خاطره را مهم بدانيد كدام است؟
خاطره، وقت مي‌‏خواهد كه نداريم ولي يكي را مي‌‏گويم: براي بازديد از سازمان‌‏ملل به نيويورك رفته بودم. در كنار مجسمه آزادي، خبر آزادي آيت‌‏الله خامنه‌‏اي از زندان را شنيدم؛ كارت‌‏پستالي خريدم و پشت آن، مطلبي نوشتم و براي ايشان ارسال كردم و آزادي ايشان را تبريك گفتم.
ـ كارت‌‏پستال آن چه بود؟
نشاني از زندان و آزادي داشت. زنجيري در تصوير آن بود.
ـ هنوز آن كارت موجود است؟
آيت‌‏الله خامنه‌‏اي دارند.

ـ در دوران رياست‌‏جمهوري گفتيد مخالف ممنوعيت ماهواره هستيد. اگر دوباره انتخاب شويد نظر شما درباره آزادي ماهواره، اينترنت و مطبوعات چيست؟
الآن مطبوعات ما وضع متيني دارند. فكر مي‌‏كنم كه آزادي آنها تداوم دارد. با ماهواره و اينترنت نمي‌‏توان مبارزه كرد؛ از همه ديوارها عبور كردند. نياز اطلاع‌‏رساني دنياست ولي بدآموزي‌‏هاي جدي دارد كه همه، حتي اروپايي‌‏ها نگران هستند. يك كار جهاني مي‌‏خواهد كه اين وسيله خوب، باعث تخريب فرهنگ‌‏ها و ارزش‌‏هاي ملت‌‏ها نشود ولي اصل آن خوب و لازم است.

ـ آيا مايل هستيد دوباره به آمريكا برويد؟
خيلي جاهاي دنيا را نديدم و مايلم ببينم. دوست دارم مناطقي از آسيا را بيشتر ببينم.
ـ خيلي ممنون.

http://www.baztab.com/news/25169.php

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط حمید |

 

 

ايدئولوژی های سياسی

 

 

دموکراسی

فمينيسم

سوسياليسم

 

 

 

 

 

اثر

ANDREW HEYWOOD

 

 

 

 

 

 

ترجمه

دکتر زهراعرفانی

 

 

زوريخ - سوئيس

1380-2001

 

فهرست مطالب

دمکراسی ( مردم سالاری )

1.1واگذاری قدرت به مردم                                                              

 

5

8

1.2. برابری سیاسی                                                                

  9

2. مشارکت عمومی                                                            

  12

3. منفعت عمومی                                                                  

15

4.سه مدل از دمکراسی

17

4.1. لیبرال دمکراسی                                                               

  17

4.2. دمکراسی مردمی                                                                

21

4.3. دمکراسی در جهان سوم                                                         

23

4.4. دمکراسی رادیکال                                                                

25

4.5 . ترور و دولت دمکراتیک                                                        

27

فمينيسم

32

 سياست های شخصی

36

1.1. مرد بیرونی زن درونی                                       

36

1.2. پدر سالاری                                                                            

37

1.3. جنسیت و نوع                                                                        

40

 2. سکس و سیاست ها                                                                  

43

2.1. فیمینیسم لیبرال                                                                   

45

2.2. فمینیسم سوسیالیست                                                               

47

2.3. فمینیسم رادیکال                                                                  

51

3. پسافمینسم                                                                           

56

سوسیالیسم

59

1. جمعگرائی                                                                       

62

1.1. همکاری و تعاون                                                                

64

1.2. طبقه اجتماعی                                                                     

65

1.3. مساوات و برابری                                                                 

68

1.4. ماکلیت مشترک                                                                     

70

 3 راهکار بطرف سوسیالیسم                           

71

2. سوسیالیسم انقلابی                                                              

72

2.1. سوسیالیسم گام به گام مترقی                                                   

75

2.2. آیا تدریج گرایی اجتناب ناپذیر است؟                                            

77

3. کمونيسم

81

3.1. مدل بلشویکی                                                                      

83

3.2. شکافهای جداسازی                                                                

87

3.3. مرگ کمونیسم؟                                                                     

90

3.4 سوسیال دمکراسی                                                                  

92

4. اخلاق گرائی                                                                      

93

4.1 . تجدید نظرگرائی                                                                    

95

4.2. بحران سوسيال دموکراسی

97

 

 

پيشگفتار

هدف ازارائه این کتاب در دسترس قرار دادن یک مقدمه جامع و مطابق روز در مورد احکام و دکترین سیاسی که دنیای سیاست را در 200 سال گذشته تکان داده است، میباشد. امیدوارم که مورد استفاده طیف های مختلف قرار بگیرد.

برجستگی کار Andrew  Heywood در اینست که ایدئولوژی ها را جدی گرفته و با تامل فراوان به غور و تفحص پرداخته و با شفافیت تحسین آمیزی خصوصیت های مختلف ایدئولوژی های کلاسیک غربی را با موضوعات و جهت های ایدئولوژی های اخیر مورد بررسی قرار داده و یکی از بهترین مقدّمات موجود در این زمینه را ارائه کرده است.

ایدئولوژی های سیاسی طیف وسیعی را در بر میگیرد، اما اینجانب سه ایدئولوژی سیاسی عمده را انتخاب کرده که هر عنصر سیاسی می باید حداقل از کمّ و کیف آن مطلع باشد و در فرهنگ سیاسی اولویت با دانستن حداقل این سه ایدئولوژی سیاسی است. انسانها همه سیاسی فکر میکنند، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه ، زمانیکه آنها عقاید و افکارشان را بیان میکنند، ایده ها و نظریات سیاسی را بکار می برند. اکثر مواقع صحبت از آزادی، عدالت، برابری، انصاف و حقوق انسانها می کنیم و یا از محافظه کار، لیبرال، سوسیالیست، کمونیست و فاشیست نام می بریم، ولی با اینکه این کلمات بسیار تکرار میشوند و حتی پیش پا افتاده جلوه میکنند، بندرت با درک و فهم کافی مفهوم آنها مورد استفاده قرار میگیرد. امید است که بدین طریق توانسته باشم حداقل آگاهی سیاسی با بررسی علمی در این راستا را میسر کرده باشم. مترجم

 

 

دمکراسی  ( مردم سالاری ) DEMOCRACY     

صراحتاً باید گفت که ، دمکراسی را نمی توان به مفهوم یک ایدئولوژی همانند، مثلا: لیبرالیسم، سوسیالیسم و فاشیزم ملاحظه کرد. دمکراسی به مثابه یک سری عقاید سیاسی درباره اهداف و نتایج یک عمل اجتماعی سازمان دهنده نیست، بلکه بیشتر توصیف یک سیستم مخصوص حکومتی و توزیع قدرت در آن می باشد. تمام اصطلاحاتی که به CRACY ختم می شوند، مانند   AUTOCRACYمطلق گرایی، استبدادی" PLUTOCRACy  حکومت توانگران، طبقه اشراف و DEMOCRACY" مردم سالاری" ، از کلمه قدیمی KRATOS مشتق میشوند که به معنی ( قدرت ) یا ( قانون ) است. البته دمکراسی و دیگر تئوری های قاعده سیاسی از مرزهای ایدئولوژی عبور می کنند. با وجود این دمکراسی شایسته بررسی در بخشی جداگانه است زیرا برای زمانی بسیار طولانی مرکز مباحثات داغ سیاسی بوده است. تمام ایدئولوژی ها یک برخورد مشخص نسبت به دمکراسی دارند و نظریه مشخصّی را که چگونه می توان به قانون دمکراتیک دست یافت، دارا هستند سئوالاتی بدین گونه، آیا دمکراسی آرزوی ماست؟ حکومت دمکراتیک چگونه باید شکل بگیرد؟ و اصطلاح دمکراسی چه معنی می دهد؟ در بسیاری موارد مرکز ثقل مباحثات سیاسی است و اختلافات ایدئولوژیکی عمیقی را بنمایش می گذارد. اصطلاح  "دمکراسی"  از یونان قدیم گرفته میشود و حکومت توسط  DEMOS ، که معمولا به معنی مردم است را تبیین می کند. بهرحال معنی اصلی یونانی کلمه DEMOS  به معنی تمام مردم نبوده، بلکه بمعنی اکثریت و یا فقرا برداشت شده است. بنابراین دمکراسی برداشت منفی و تحقیرآمیزی داشته و دلالت بر حکومت فقرا به خرج اغنیا و یا حکومت ناآگاهان و تحصیل نکرده ها بخرج عقلا میکند، مثلا جمهوری پلتس platos Republic   این نظر را به ذهن متبادر میکرد که احتمالا نتیجه حکومت دمکراتیک، خود کامگی خواهد بود. با وجود این، تعریف کلاسیک دمکراسی بطور وسیعی بر اساس آنچه که از ساختار سیاسی شهر یونانی یا POLIS از آتن شهر بسیار موفق و خود ساخته برداشت می شد، قرار داد. دمکراسی آتنی بر اساس اصول بسیار متفاوتی نسبت به حکومت دمکراتیک امروزی شناخته می شد. بخصوص بر پایه شرکت مستقیم هر شهروند در فعالیت های دولت قرار داشت، و این امر به دو طریق محقق می شد. اول اینکه درگرد همایی ها و نشست ها بطور متداول تمام شهروندان حق حضور داشتند و تصمیم گیری های اصلی با رای گیری صورت می گرفت . در این رابطه شهروندان عملا خودشان حکومت می کردند نه اینکه یک هیئت بیرونی و بالاتر بر آن ها حکومت کند. دوم اینکه ، آن دولت و دفاترش متصّدی دائمی بودند، توسط یک سیستم انتصابی و یا انتخابی اشغال نمی شدند بلکه از طریق قرعه کشی و یا دادگاه کاتولیک انتخاب می گردیدند. بنابراین تمام شهروندان، محّق و شایسته برای اداره دولت بودند و نه فقط یک گروه انتخاب شده یا  "سیاستمداران"  حرفه ای. یک چنین فرم کلاسیک دمکراسی مستقیم در دنیای مدرن به ندرت اتفاق می افتد. بهر حال، این امر به صورت رفراندم، بطور وسیعی در کشورهایی مانند سوئیس و در رای گیری هیئت ژوری با قرعه کشی که هنوز در بیشتر نقاط جهان صورت میپذیرد، احیاء  گردیده است . یک عرف مشارکت مستقیم عمومی بخصوص در سطح محلی در ایالات متحده قویا وجود دارد. در انگلیس جدید، حکومت های شهری اغلب بر اساس گردهمائی های عمومی است، و در ایالاتی مانند کالیفرنیا  "پیشنهادات"  و رفراندوم در مورد کاهش مالیات محلی موثر بوده اند.

ایده های دمکراتیک با سقوط دولتهای شهری یونان محو نشدند، ولی با افزایش جهانی حکمرانان مطلق گرا مطمئناً به حاشیه رانده شدند. خیزشهای سیاسی مانند، جنگ داخلی انگلیس در قرن هفدهم، ایده ها و امیدهای دمکراتیک جدیدی را بوجود آورد. برای مثال، طرفداران برابری، یک فراکسیون رادیکال از سربازان کرامول و صنعتگران بر این بحث داشتند که افراد شهروند باید حق کنترل بر اعمال رهبران شان را داشته باشند، و معتقد بودند که این امر از طریق داشتن حق رای بدست خواهد آمد. بهرحال، این  "همطرازی"  قدرت سیاسی، همگانی نبود، زنان، کارآموزان، خدمتکاران خانه، و یا از نظر بعضی برابر گرایان، حتی مزدبگیران نمیبایست مستحق رای دادن باشند. تئوریسین های قرارداد اجتماعی، مانند جان لاک بر این باور بودند که دولت میبایست بر اساس رضایت آنهائی که برشان حکومت می کند، عمل کند، وهدفش حمایت از حقوق طبیعی شهروندان، طبق مشخصه ( لاک ) یعنی زندگی، آزادی و مالکیت آن ها باشد. برای لاک هم  مانند برابر گرایان Levellers  این امر مبتنی بر دادن حق رای بود. بهرحال، او هم بر این باور بود که حق رای و انتخاب، باید به صاحبان مالکیت  "مذکر"  محدود شود، از جمله آنهائی که صاحبان سرمایه بودند و امکان داشت که دولت به منافع آنها تجاوز کند.

نظریه جدید دمکراسی به ظهور سیاست های مردمی در انقلابات سیاسی اواخر قرن هجدهم بر می گردد، ازجمله انقلاب امریکا در سال 1776 وانقلاب فرانسه  در سال 1789 را می توان ذکر کرد.

انقلاب امریکا بطور مستندی بر اساس اصول قرارداد اجتماعی که توسط متفکرانی چون توماس جفرسن اسکلت بندی شده بود، قرار داشت. قانون اساسی ایالات متحده نوشته به سال 1787، با  وجود اینکه حق انتخاب را تنها به مالکین مذکر محدود کرده بود، دمکراتیک ترین سیستم دولتی زمان خودش را برقرار کرد. انقلاب فرانسه، ایده های رادیکال تری را با این ادعا که دولت باید بر اساس حکومت همگانی باشد، به معنی نوعی نهضت ملی یا دسته جمعی منتج از نظریه از نظریه روسو ( خواست عمومی ) ارائه کرد. در قرن نوزدهم، دمکراسی ارتقاء قابل ملاحظه ای یافت. گروه های بیشتری از زنان، مردان، اقلیتهای قومی و غیره طبقه متوسط برای سهیم شدن در مسائل سیاسی مبارزه می کردند.  فراخوان های گوناگونی جهت گرفتن حق رای داده می شد، تقاضایی که سیاستمداران را به عده بیشتری از مردم که از طریق صندوق های رای به آنها رای می دهند،  پاسخگو میکند. در بعضی کشورها، این اهداف از طریق انقلاب عمومی بدست آمدند. از جمله در فرانسه جائی که حق رای مردانه در اوایل 1848 اعطا گشت . در کشورهای دیگر گرفتن حق انتخاب از طریق مرحله رفرم تدریجی گسترش یافت. برای مثال، در بریتانیا، دادن حق رای از طریق یک سری قوانین پارلمان، با شروع تصویب قانون بزرگ رفرم سال 1832 گسترش یافت. گرفتن حق رای و انتخاب مردانه در سطح جهانی، تا سال 1918 بدست نیامد. دادن حق رای و انتخاب افراد بالغ در سطح جهانی، حق رای برابر زنان با مردان تا سال 1928 برسمیت شناخته نشد. تا سال 1949 طبقات معینی از رای دهنده گان، فارغ التحصیلان دانشگاه ها و صاحبان مالکیت و تجارت، حق دادن بیشتر از یک رای داشتند. بهرحال این شکل امروزی از دمکراسی بسیار متفاوت از مدل کلاسیک یونانی آن است. دولت در دست سیاستمداران حرفه ای گذاشته شده، عموم مردم حکومت نمی کنند بلکه فقط در مراحل انتخاب دولت شرکت می کنند. نظریه مدرن از دمکراسی بنابراین دمکراسی برای انتخاب نمایندگان است. با شناخت بیشتری از قرن نوزدهم، ترم  "دمکراسی" بسیار معانی ضمنی تحقیرآمیز را حفظ کرده است. برای نمونه، متفکران لیبرال مانند جیمز مدیسون JAMES MADISON و جان استوارات میل نظریه ضمنی PLATO  و ARISTOTLE را بازتاب داده که از دمکراسی حمایت کرده و در مورد دمکراسی نامحدود تهدید به خطر افتادن مالکیت و آزادی فردی را اخطار می کردند. درطی قرن بیستم، با تضاد قابل توجه ای، دمکراسی تقریباً  بطورجهانی بعنوان یک ( پدیده نیکو ) ملاحظه می شد، و در زمان حال حاضر چیزی بسیار با فضیلت است، که دلالت بر تصویب یک سیستم مشخص حکومتی می کند. تقریباً تمام اشکال دولتی بعنوان دمکراتیک توصیف شده اند و حقیقتاً تمام متفکرین سیاسی مدرن مدعی فضیلت دمکراسی هستند. بهرحال، این امر همچنان شکل اصلی پیگیری و تحقیق در مورد معنی و برتری دمکراسی را برجسته می کند. اگر لیبرال ها، سوسیالیست ها، محافظه کارن، آنارشیست ها، فاشیست ها و ناسیونالیست ها همه مدعی باشند که عقایدشان  "دمکرات"  است، و حتی موعظه دمکراسی واقعی را بکنند، این اصطلاح بسیار ارتجاعی می شود که در خطر بی مفهومی قرار بگیرد. اگر بیشتر به کنه مطلب توجه کنیم، نظریه دمکراسی مدتهاست که دیگر تطابقی با معنی اصلی سیا سی اش ندارد، یک سیستم و دولت مشخص یا آنچه که  "دمکراسی سیاسی"  توصیف می شود، نیست ، دمکراسی در شکل ها و قیافه های دیگری قالب گیری می شود، مانند:  "دمکراسی صنفی" یا "دمکراسی اجتماعی". این چنین سر در گمی ها زمانی بروز می کند که نه  یک مفهوم مشخص از دمکراسی وجود دارد و نه یک توافق کلی درباره فرم "دولت دمکراتیک" بدست می آید. بیشتر یک سری مدل ها و تئوری های رقابتی از دمکراسی وجود دارند، که هر کدام از آن ها منعکس کننده یک سری از فرضیات فلسفی و اعمال ایدئولوژیکی مخصوص در مورد این که کی، چگونه، و چرا مردم باید بر خودشان حکومت کنند، می باشد. این حقیقت را نمی توان کتمان کرد که دمکراسی از نظر تئوری ساده و دست یافتنی بنظر میرسد ولی زمان پیاده کردن آن، چالش ها و سئوالات سیاسی مشکلی بروز می کنند.

1.1 واگذار کردن قدرت به مردم     POWER TO THE PEOPLE

 

در نظر اول دمکراسی یک فرضیه ساده ایست که دو مقوله را در خود گرد آورده، "مردم" و "قانون" . بنابراین بطور معمول از دمکراسی این برداشت می شود که "حکومت توسط مردم"  بدون این که توجه بیشتری به این کلمات که چه معنی می دهند و چگونه باید به مرحله عمل درآورده شود، مبذول گردد. یک نقطه آغازین کمک کننده توسط ابراهام لینکلن در اثرش به نام Gettysburg Address (1863) ارائه شده، که به  "حکومت مر دم" توسط "مردم" و برای  "مردم"  اشاره کرده، با این گونه مشخصه یعنی ارتباط  "مردم" با حکومت را از طریق مختلف می توان به رسمیت شناخت. " حکومت مردم " سئوالات متعددی را بر می انگیزد زیرا، در مفهوم تمام حکومت ها از مردم هستند. بهرحال، تفکیک میان حکومت " توسط"  مردم و حکومت " برای"  مردم دو نوع مختلف دمکراسی را ایجاد می کنند. مردم می توانند با یکی از دو طریق به دولت مرتبط شوند، یا آن ها در دولت شریک شوند و خودشان حکمرانی کنند، و یا در مقابل، دولت در جهت منافع عمومی و یا برای نفع آن ها کار انجام دهد. بنابراین حکومت توسط مردم، دلالت بر ایده مشارکت عمومی در دولت می کند، در صورتی که حکومت برای مردم بر این نظریه استوار است که دولت می بایست در مسیر منافع عمومی هدایت شود. گرچه این اصول هر دو پایه و اساس یک مدل مخصوص از دولت دمکراتیک را ارائه می دهند، با وجود این موجب بروز مشکلاتی می شوند. برای مثال، مردم چگونه می توانند و یا باید درحکومت سهیم شوند؟ آیا آنها باید مانند مردم یونان باستان خودشان مستقیم حکومت کنند؟ یا آن ها صرفاً در انتخاب نمایندگان که از طرف مردم ماموریت برای حکومت کردن می یابند، شرکت کنند؟ اگر دمکراسی یعنی حکومت برای مردم، چگونه امکان دارد آنچه را که نفع عمومی است، برقرار کرد؟ و دیگر این که، ما چگونه "مردم" را معنی و مشخص می کنیم؟ به زبان دیگر، چه کسی باید حق شرکت در امور سیاسی را داشته باشد؟ آیا تمام شهروندان بطور مساوی شایسته بیان کردن نقطه نظرهای سیاسی و توسعه آنها می باشند؟ یا تنها یک گروه کوچک انتخاب شده؟

1.2. برابری سیاسی

هر گونه تحلیلی از تئوری دمکراتیک میبایست با درکی از اصطلاح DEMOS  یا مردم همراه باشد. مردم چه کسانی هستند، شغل حکومت کردن به چه کسانی باید ارجاع شود؟ یا به نفع چه کسانی دولت باید عمل کند؟ آیا کلمه "مردم" در برگیرنده تمام مردم است؟ در عمل تمام تئوریسین های دمکراتیک مدیون جوابگوئی به این سئوال هستند و هیچ کدام آمادگی پذیرش اینکه تمام افراد باید استحقاق شرکت در حکومت را داشته باشند را نداشته اند. یکی از بدیهی ترین نمونه ها، پذیرش جهانی مبحث شایستگی سنّی است که بطور موثری بچه ها و نوزادان را از اثر گزاری بر سیاست ها محروم می کند. بنابراین عملاً، " مردم" یعنی " تمام شهروندان بالغ ".  باید این را بیان کرد که، ممکن است اختلاف سلیقه هایی در مورد این که چه زمانی یک بچه بالغ می شود، در چه سنی باید یک فرد مستحق دارا بودن حقوق سیاسی بشود؟ 21 سالگی، 18 سالگی، 16 و یا شاید جوان تر؟ بروز بکند و همچنین مدل کلاسیک حکومت دمکراتیک، بر اساس دولت شهری یونانی، فاقد ارزش می باشد. زیرا، اکثریت عظیمی از زندگی سیاسی محروم بودند چون که زنان و برده ها شهروند به حساب نمی آمدند. در طی قرن نوزدهم بطور وسیعی پذیرفته شده بود که مشارکت سیاسی در انحصار اقلیت کوچکی قرار گیرد، مانند صاحبان مالکیت و بالغین تحصیل کرده. ایده مشارکت سیاسی دربرگیرنده تمام شهروندان بالغ و همچنین طبقه کارگر، زنان و گروه های مذهبی و نژادی، تنها در قرن بیستم از یک حمایت وسیع برخوردار شد. دلایل محروم کردن افراد یا گروه ها از حیطه تعریف"مردم" بسیار گوناگون بودند. بعضی ها، بر این باور بودند که تنها یک عده محدودی از افراد بالغ نافع در موضوعات دولتی بوده، که از آنها می توان کسانی را که دارای مالکیت بودند و می بایست مالیات بپردازند نامبرد. و این مطلب محور شعار معروف انقلاب امریکا بود، " بدون نماینده، بدون مالیات "، که مقابل شعار دولتی، " بدون مالیات، بدون نماینده " شکل گرفته بود. بطور متوالی بر این بحث شده که مشارکت سیاسی باید به آن افرادی که دارای توانایی برای قضاوت های اخلاقی و منطقی هستند، محدود شود. برای مثال، جان استوارت میل، بر این بحث داشت که بی سوادان و تحصیل نکرده ها باید از داشتن حق رای محروم شوند زیرا آنها فاقد توانایی تصمیم گیری های عاقلانه از طرف خود هستند و بهتر است که اگر حکومت در دست تحصیل کرده ها قرار می گیرد، آنها برکنار باشند. مسلماً این گونه بحث و جدل ها فرایندی غیر دمکراتیک خواهند داشت. مثلاً، PLATO معتقد بود که بشر اساساً دارای توانایی ها و مهارت های مختلف است؛ افراد با روح های طلائی، نقره ای و یا برنزی زاده شده اند. او پیشنهاد می داد که حکومت باید بعهده یک طبقه کوچک  "نظارت گران"  یا شاهان فیلسوف که به تنهایی دارای عقل و منش برای انجام قضاوت های عقلایی و اخلاقی هستند، گذارده شود تا بعنوان دیکتاتورهای مهربان و بی خطر حکمرانی کنند. شبیه این عقاید در اوایل قرن بیستم توسط تئوریسین های نخبه طبقاتی مانند  PARETO و MOSCA   بیان می شد. آن ها بر این باور بودند که حکومت دمکراتیک امکان پذیر نیست زیرا یک اقلیت حکمران از رهبران طبیعی، دارای استعدادها و مهارت های والا و برتر، همیشه بر توده ها تسلط خواهند داشت. از نظر و دیدگاه MOSCA در تمام جوامع دو طبقه از مردم نمودار می شوند ـ یک طبقه که حکومت می کند و یک طبقه که بر او حکومت می شود ـ PARETO آن ها را به دو دست تقسیم می کرد، شایستگان رهبری را به ( روباه ) که از طریق حیله گری حکومت می کردند و قادر بودند که توافق و رضایت عمومی را دستکاری کنند، و ( شیرها ) که شجاع و دلیر بودند و مشهور به حکمرانی از طریق استفاده از تجاوز و زور. در مقابل، تئوری های دمکراتیک اهمیت برابری سیاسی را بیان کرده است: تمام افراد دارای حق مشارکت سیاسی هستند ـ نفع یک شهروند مهم تر از نفع بقیه شهروندان دیگر نیست. بنابراین دمکراسی مستلزم پذیرش این ایده است که قدرت سیاسی باید میان مردم بطور مساوی تقسیم شود همان گونه که سوسیالیسم بر این باور استوار است که ثروت باید بطور مساوی در جامعه تقسیم شود. تمام اشکال دمکراسی باید برای پرنسیپ های برابری احترام قائل

 شوند. اگر دمکراسی بر اساس شرکت مستقیم در گردهمائی های توده ای استوار است، هر فرد باید از موقعیت شرکت و صحبت کردن برخوردار شده و تصمیمات باید با بالا بردن دست در رای گیری اتخّاذ شده و به نمایش گذاشته شود که رای ها دارای ارزش برابر هستند. در مورد دمکراسی انتخاباتی، برابری سیاسی تنها زمانی قابل حصول است که بسیاری شرایط جور باشند اولاً، تمام شهروندان بالغ باید مستحق شرکت در انتخابات باشند، بدون در نظر گرفتن نژاد، رنگ، جنسیت و یا مذهب. دوماً، تمام شهروندان باید دارای یک حق رای باشند، به عبارت دیگر، باید حق رای و انتخاب افراد بالغ بطور جهانی باشد. سوماً، هیچ کس نباید بیشتر از یک حق رای داشته باشد، هر فرد باید در زمان انتخاب از صدای مساوی با دیگران برخوردار باشد. بالاخره، تمام رای ها باید ارزش برابر داشته باشند، اصل و اساسی که تنها زمانی قابل دسترسی است که هیئت انتخاباتی دارای سایز و اندازه مساوی باشند. سخن کوتاه، برابری سیاسی یعنی، هر شخص یک رای دارد و تمام رای ها از ارزش مساوی برخوردار هستند.

بهر حال، تئوریسین های دمکراتیک اغلب استدلال می کنند که  "مردم"  یک هویت مجرد، همگون است که بطور دسته جمعی عمل می کند و از نظر منافع طبیعی با هم مرتبط هستند. ولی در واقعیت مردم در تمام جوامع دارای وسعتی از عقاید و منافع گوناگون میباشند. بنابراین اتفاق آراء عمومی در میان مردم بندرت ایجاد شده و ممکن است غیر محتمل باشد. مگر اینکه با دستکاری در موضوعات و ایجاد رعب و وحشت بتوان آن را ممکن کرد. سیستم های دمکراتیک معمولاً این شکل را با رجوع به تعداد بیشتر مردم و پیاده کردن اساس قانون اکثریت حل کرده اند. قانون اکثریت بطور ساده یعنی این که، اقلیت نقطه نظرهای اکثریت را بپذیرد. بنابراین مشکلات سیاسی بطور وسیعی بر حسب وسعت حمایت از مقامات مختلف بطور کمی و عددی رفع خواهند شد. در عمل، حکومت توسط " مردم"  به معنی حکومت اکثریت است، آن کسانی که بدینوسیله مدّعی داشتن حق صحبت برای بقیه هستند.

دمکراسی بنا بر این ممکن است از طرف اکثریت گرایان به خطر افتاده، اکثریت ممکن است خودش را به جای مردم قرار دهد و قدرت عنان گسیخته را اعمال کند. دمکراسی خیلی ساده می تواند « حکومت 51 درصدی » ها شده در استبداد اکثریت، منافع افراد و اقلیت هر دو تحت نام " مردم " قربانی شود. در نتیجه، متفکران دمکراتیک بعضی مواقع با اصول حکومت اکثریت مخالفت کرده اند. جیمز مدیسیون، یکی از ( پدران بینانگذار) قانون اساسی ایالات متحده بر این بحث داشت که جامعه از تجمع اقلیت های رقابت کننده، که هریک صاحب منافعی است که باید مورد احترام قرار بگیرد، ترکیب یافته. از دیدگاه او قانون نا محدود می تواند حکومت را در دستان توده های فقیر قرار داده و حقوق مالکیت را به خطر بیاندازد. در جهت مقابله با این خطر، او یک سیستم سیاسی را نمایندگی می کرد که در آن قدرت حکومت در میان تعدادی از موسسه ها تقسیم و پخش می شد، و موقعیت بیشتری را نصیب گروه های اقلیت جهت تمرین نفوذ سیاسی می کرد، نظریه مدیسونی از دمکراسی در سیستم حکومتی امریکایی گرامی داشته شد که از طریق ایجاد سیستم کنترل بین مجلس های کنگره، سنا و نمایندگان، و همچنین در میان سه شاخه حکومت فدرالی، کنگره، ریاست جمهوری و دادگاه عالی توازن برقرار کرد. بدین طریق، مدیسون امیدوار بود که صدای اکثریت نتواند صداهای دیگر را خاموش کند.

 

2 ـ مشارکت عمومی POPULAR PARTICIPATION

دمکراسی به مثابه یک حکومت خودگردان عمومی تفهیم شده، زمانی که صحبت از حکومت توسط مردم مورد نظر باشد، بهرحال نظرهایی مانند اینکه مردم باید در حکومت خودشان شرکت کنند، بتنهایی بیانگر این نیست که به چه شکلی باید شرکت کنند و یا تا چه حدی باید این اصل پیاده شود. حکومت در دولت های شهری یونان طبق اصل دمکراسی مستقیم سازمان یافته بود، شهروندان مستقیماً در امر حکومت دخالت میکردند، چه بوسیله تصمیم گیریهای خودشان در گردهمائی توده ای و یا بوسیله ایجاد دفاتر عمومی بر اساس رای گیری و تصمیم کلیسا.

در واقع، دمکراسی مستقیم، تفکیک میان حکومت و مردم، و میان جامعه دولتی و مدنی را محو میکند. مردم میشوند حکومت و خودشان حکومت میکنند. این مدل کلاسیک دمکراسی، الهام بخش بیشتر نویسندگان مدرن، از جمله ژان ژاک روسو و جان استوارت میل بوده است. برداشت روسو از دمکراسی بدینگونه بود که یعنی تسلط عمومی: اختیار کامل سیاسی بخود شهروندان داده می شد، کسانیکه ازآنها انتظار میرفت که بطور دائم در مراحل حکومتی شرکت کنند. برای روسو، آزادی بمفهوم استقلال و خودگردانی بود. در سیستم دمکراسی انتخابی را که در بریتانیا پیاده میشد بمسخره میگرفت و اشاره او به این امر بود که شهروندان انگلیسی تنها در طی دوره انتخاب نمایندگان مجلس، آزاد هستند، به محض اینکه نمایندگان انتخاب شدند، مردم به بردگی میروند. میل همچنین از شرکت عمومی در حکومت دفاع کرده و از گسترش حق انتخاب و توسعه محلی به جهت ایجاد فرصت و موقعیت وسیعتر برای شهروندان در اداره عمومی مملکت دفاع می کرد. برای میل مشارکت سیاسی یک ارزش آموزنده دارد، فهم و درک عمومی را از جامعه ای که در آن زندگی میکند افزایش داده و فرد را برای توسعه و تحقق بخشیدن به توانائیهایش قادر خواهد کرد. چنین تئوریهای کلاسیک دمکراسی ارتباط کمی با فرم حکومت دمکراتیک مدرن دارد. دمکراسی در دنیای مدرن، دمکراسی نمایندگی است، مسئولیتهای دولت توسط تمام شهروندان بالغ تقبل نشده بلکه بعهده یک گروه الیت از سیاستمداران حرفه ای سپرده شده. شرکت عمومی در حکومت بنابراین شرکت غیر مستقیم است؛ که به انتخاب دولتمردان معمولا از طریق رای گیری، کاهش یافته. در نتیجه، نظریه های مدرن از دمکراسی، عقیده ایده آل کلاسیک خود گردانی عمومی را رها کرده و بجای آن بیشتر روی قوانینی که مراحل انتخاباتی را راهنمایی میکنند، متمرکز شده. مثلا، بطور وسیعی اینگونه باور میشود که حکومت دمکراتیک یعنی، تنها حق انتخاب جهانی افراد بالغ برای قادر کردن شهروندان بالغ جهت رای دادن، یک ورقه  رای مخفی برای مطمئن کردن رای آزاد، و رقابت حزبی جهت تضمین حد و اندازه گزینش انتخاب کننده. ایجاد چنین شرایطی، چنین سیستمی، از حکومت مدعی دمکراتیک بودن میشود و سیاستمدارانش میتوانند خود را « نمایندگان » آن بنامند، و بیشتر از این معنی نخواهد داد. بهرحال، ماوراء این حقیقت که آنها افراد انتخاب شده هستند، این امر را شفاف نمیکند که چرا سیاستمداران حرفه ای مدعی میشوند که انتخاب  کننده را نمایندگی میکنند. اصطلاح " نمایندگی" معنای متعددی را داراست؛ نمیتواند گویای این باشد که نمایندگان به مثابه یک هیئت و یا مجری عمل میکنند. و منعکس کننده وفادار نقطه نظرهای موکلین خود بدون اعمال عقاید شخصی هستند. تنها هنگامی این امر محقق میشود که اگر سیاستمداران در جلب رضایت انتخاب کنندگان شکست خوردند بتوان آنها را احضار و حذف  کرد. بطور معمول، « نمایندگی » یعنی انجام عمل برای و یا بنفع یک گروه وسیعتری از مردم. این امر موجب میشود که سیاستمداران تنها به خودشان فکر کنند با این ادعا که به انتخاب کنندگانشان فکر میکنند. در این صورت، سیاستمداران، یک گروه نخبه عاقلتر، با تجربه تر و یا تحصیل کرده تر از خود رای دهندگان را تشکیل میدهند. نهایتاً، نمایندگی ممکن است اینگونه تلقی شود که سیاستمداران نمونه های کاراکتری عموم مردم به معنی شرکائی در زمینه های مشابه، تجربیات و منافع اجتماعی هستند. بهرحال، هیچ سیستم انتخاباتی آزاد و رقابتی نمیتواند تضمین کند که دولت، یک فرم کوچک شده از جامعه است، و از جمله در تمام این سیستم ها، گروه های مشخصی بیشتر از بقیه نماینده دارند؛ مردان، سفیدها، ثروتمندان و طبقات متوسط، و یا افراد مسن تر بدون شک، از این جمله هستند. طرفداران دمکراسی نمایندگی اغلب بر این بحث دارند که شرکت مستقیم عموم در حکومت تنها در جوامع تقریباً کوچک، مانند دولت های شهری یونان، امکان پذیر بود و در دنیای مدرن انجام شدنی نیست. تصور حکومت از طریق گردهمایی های توده ای مطمئناً در کشورهایی با جمعیت های دهها و یا صدها میلیون نفری مشکل است. و بالاتر از آن، شرکت مستقیم، اغلب مورد علاقه همه نیست. نماینده به مثابه راه حل در برابر پدیده بی توجهی و بی علاقگی عمومی بنظر رسیده است. اگر حکومت مستقیماً به دست افراد سپرده شود، بعهده افراد بی تجربه، آموزش نیافته که نه تحصیل کرده و نه معلومات مخصوص کافی برای حکومت کردن را دارا باشند، گذاشته شده. انتخابات نمایندگی، به مردم اجازه میدهد که نقطه نظرها و عقایدشان را از طریق محول کردن تصمیم گیریها به کارشناسان، سیاستمداران حرفه ای، بیان کنند. بدین مفهوم که، دمکراسی نمایندگی صرفا دلالت بر ضرورت متخصص سازی و تفکیک نیروی کار برای سازماندهی زندگی سیاسی دارد. فراتر از آن، شرکت غیرمستقیم و محدود موجب ارتقاء نظم و استحکام سیاسی خواهد شد. اگر شهروندان مستقیماً در امور حکومت شرکت کنند، منافع شان را دقیق تر مورد نظر قرار داده و با عزم محکمتری به پیگیری آنها میپردازند. شرکت کردن افراد موجب افزایش انتظارات عموم شده و برخوردهای اجتماعی را دامن میزند. در مقابل، دمکراسی نمایندگی موجب تعدیل انتظارات عموم شده، برای مردم تسهیل می کند که با یک دیگر در کنار هم در یک دنیای ناکامل که هرگز نمیتوان به رضایتمندی به خواسته ها و احتیاجات دست یافت، زندگی کنند. از طرف دیگر، رشد فزاینده نگرانی در مورد فقدان شرکت و حضور فعال عموم در امر حکومت امروزی و احیای منافع مندرج در تئوری های دمکراسی کلاسیک مشاهده میشود. که از این امر میتوان عمق تمایلات مردم را برای خودگرانی و خود تصمیم گیری ملاحظه کرد. شرکت در امر حکومت بازتاب دهنده تاثیری است که عموم مردم در موضوعات دولتی دارند. و توانایی های آنها را در تاثیرگذاری بر محتوای سیاست دولت نشان میدهد. روسو و میل هر دو اندیشه و نظریه مثبت آزادی را به مثابه توانائی برای احساس مسئولیت، یا کنترل کردن زندگی خود، مورد تائید قرار می دهند. دلسردی گسترده در امر فعالیتهای سیاسی که در بیشتر جوامع صنعتی بطور بارزی مشاهده میشود، منعکس کننده رضایت عمومی و یا خشنودی عمیق آنها نیست، بلکه رکورد و سکون سیاسی، کاهش شرکت فعال سیاسی بعلت دلسردی به سنت بی محتوای رای گیری را، بنمایش میگذارد. فراتر از آن، نقاط ضعف دمکراسی نمایندگی موجب فاصله گرفتن هر چه بیشتر دولت از مردم شده است. وظیفه حکمرانی به سیاستمداران حرفه ای واگذار شده، کسانی که امکان دارد آنچه را که بنظرشان بهتر میرسد و یا بیشتر حافظ منافع آنهاست را در نظر بگیرند تا آنچه که نفع عمومی در آن است. امر انتخابات میتواند که قدرت برای انتخاب یک حکومت را تامین کند ولی ظرفیت اش بعلت بی علاقه گی و بی توجهی افراد بشر محدود شده، و در بهترین حالت میتواند، تنها با انتقال حق حاکمیت، دولت را به یک گروه خود انتخاب شده دیگر از سیاستمداران حرفه ای تفویض کند.

 

3. منفعت عمومی THE PUBLIC  INTEREST

تلقی دیگر از نظریه دمکراسی، بر این اساس نیست که چه کسی حکومت میکند؟ بلکه چه کسی از حکومت بهره مند میشود مورد نظر است. بنابراین دمکراسی میتواند بر پایه و اصول حکومت برای مردم استوار شود. تنها صرف به اینکه مردم خودشان حکومت کنند چه مستقیم و یا غیر مستقیم، ضرورتاً تضمین کننده اصطلاح نفع عمومی نمیتواند باشد. بهرحال، بعضی متفکرین سیاسی، تصورات نفع عمومی را مورد انتقاد قرار داده اند. طرفداران فرضیه سودمندی یا نفع گرایان JEREMY BENTHAM ، بر این بحث دارند که هر فرد منافع خود را دنبال میکند و تمایل به بهبود بخشیدن موقعیت و یا اتقاء رفاه شخصی خودش را دارد. بنابراین هر برداشتی از " نفع عمومی " انتزاعی است زیرا این اندیشه در برگیرنده نفع متداول گروهی است که مردم را متحّد میکند، در صورتی که در دنیای واقعیت، مجموعه ای از رقابت های منافع  فردی را مشاهده میکنیم. برای نمونه، روشهای سیاسی اندکی وجود دارند که تمام اعضای جامعه آنها را به مثابه حافظ منافع شان ملاحظه میکنند، به استثناء حفاظت نظم عمومی و حمایت از آن در برابر حمله خارجی، حتی در این موارد نیز بر سر اینکه چگونه میتوان به این اهداف دست یافت اختلاف عمیقی وجود دارد: بعضی بر این باورند که نظم عمومی مستلزم احترام به آزادی فردی است، در حالیکه عده ای دیگر طرفدار یک دولت قوی و مجازات های سخت  هستند؛ بعضی معتقدند که مقابله با حمله خارجی تنها از طریق داشتن ارتش قوی و تسلیحات هسته ای امکان پذیر است، در حالیکه عده ای دیگر بر این باورند که اینگونه سیاست ها غیر ضروری  و حتی غیر اخلاقی هستند.

دیگر متفکرین سیاسی ، نظریه عمومی را جدی تر گرفته و بر این باور هستند که شناسائی نفع گروهی و متعارف امکان پذیر است. بخصوص، روسو، اینگونه نظر میدهد که حکومت باید بر اساس تسلط عمومی، که مستلزم حکومت بر اساس « خواسته عمومی » میباشد برقرار گردد. اصطلاح « خواست عمومی » بدین معنی است که نفع عمومی یا متعارف جامعه بطور دسته جمعی است، و بنابراین روسو مصرانه بر این باور است که" خواست عمومی " همیشه صحیح میباشد. بهرحال، نفع عمومی نمیتوانست به سادگی با پرسیدن از شهروندان که چه میخواستند، تامین گردد، زیرا دربرگیرنده این خطر بود که آنها خواسته های ناچیز خودخواهانه شان را بیان کنند، یعنی خواسته های خصوصی بجای خواسته های عمومی. خواست عمومی، بنابر این خواست همه بود، ارائه دهنده عمل هر شهروند بدون خودخواهی. عقاید روسوبدلیل دارا بودن بار " دمکراسی تمامیت خواه " مورد انتقاد قرار گرفت. از یک طرف، روسو ادعا میکند که حکومت باید بر اساس تسلط عمومی باشد، اما، از طرف دیگر، او نظر میدهد که، مردم خودشان ممکن است بعلت کوری از خودخواهی، توانایی تشخیص منافع حقیقی خود را نداشته باشند. این نظر شاید بتواند به دیکتاتور این اجازه را بدهد که مدعی فرمول بندی "خواست عمومی" شده و مردم را تحت نام دمکراسی مورد تجاوز و سرکوب قرار دهد. هیتلر و موسولینی هر دو مدعی پیاده کردن دمکراسی " حقیقی " بر پایه اینکه آنها و فقط آنها میتوانند سرنوشت مردمشان را فرمول بندی کنند، بودند. اگر مردم عادی از فهم و درک منافع حقیقی خود ناتوان باشند، حکومت دموکراتیک ، حکومت برای مردم، تنها زمانی امکان پذیر می شود که حکومت بدست آنهائیکه میتوانند منافع عمومی را تبیین کنند، سپرده شود. اینگونه نظریه دلالت بر نخبه گرائی دارد، زیرا بیانگر آن است که یک گروه از مردم با معلومات عالی، عقل و تجربه بالاتر وجود دارند که بهتر از عامه مردم منافع شان را تشخیص میدهند. اگر بیشتر آنرا به نقد بکشیم، نخبه گرائی به یک پیامد  "مخالف دمکراسی " منتهی میشود، مانند نظریه PLATO  که معتقد بود قدرت مطلق باید به قیم ها سپرده شود. بهرحال، دیگران سعی کردند که یک توازنی مابین تمایل برای دولت خودگرانی با احتیاج به حکومت عقلا برقرار کنند. برای نمونه، جان استوارت میل، بر این نظر بود آنهایی که دارای تحصیلات بیشترو تجربیات وسیعتر هستند عقاید با ارزش تر سیاسی را دارا میباشند. بنابراین، او یک سیستم رای گیری عمومی را پیشنهاد کرد که در آن کارگران بدون مهارت دارای یک رای و کارکنان با مهارت دارای دو رای باشند، در حالیکه فارغ التحصیلان و صاحبان حرفه آموخته شده مستحق دادن پنج و یا شش رای باشند. او همچنین بر این بحث داشت که رای دهندگان باید تمایل به رای دادن به کاندیدا های با سطح بالاتر از تحصیلات نسبت به خودشان را داشته باشند و بنابراین نمایندگان بایست از آزادی عمل در راستای تشخیص و قضاوتهای خود بوده نه اینکه آنها را قربانی نقطه نظرهای نامناسب و نا آگاهانه رای دهندگان کنند.

ولادیمیرایلچ لنین یک بحث و مبادله شبیهی ولی بر پایه و اساس بسیار متفاوتی گسترش داد. لنین متاسّف بود که توده های زحمتکش و کارگر بعلت نفوذ ایدئولوژی بورژوازی، ناتوان از تشخیص منافع اصلی خود بودند. کارگران میتوانستند درپی دستمزد بیشتر، ساعات کار کمتر و شرایط کاری بهتر باشند، ولی آنها قادر به تشخیص آن نبودند که خود سیستم سرمایه داری دشمن آنها بوده که تنها از طریق انقلاب میتوانست سرنگون شود. تنها کارگران طبقه آگاه از این معلومات برخوردار بودند، آنهائیکه تئوری مارکسیست را مطالعه و درک کرده بودند. بنابراین لنین ضرورت ایجاد یک « حزب پیشتاز» جهت هدایت طبقه کارگر برای انقلاب و هدایت آنها جهت شناخت از سرنوشت محتومشان را احساس کرد: در جامعه کمونیستی، عملاً، حزب انقلابی از منافع پرولتاریا دفاع میکند. خطر اینگونه تئوری این است که آنها بر روی مسئولیت ( عده کمی ) برای تشخیص منافع ( عده بسیاری ) سرمایه گذاری میکنند، و این ریسک را دارد که این ( عده کوچک ) تنها بنام اکثریت، ولی بنفع خود، حکومت کنند. به مفهومی دیگر، تئوری دمکراتیک به این پاسخ اریستوتل ARISTOTLE به پلتو PLATO  برمیگردد که چه کسانی قیم ها را کنترل خواهند کرد؟

 

4. سه مدل از دمکراسی

اصطلاح دمکراسی پیچیده  و بعضی مواقع در مناظرات سیاسی مشکل ساز است زیرا معنی آن بسیار سیّال و متغیر است و خطر از دست رفتن انسجام آن می رود. در بخشهای مختلفی ا زجهان، دمکراسی به مثابه ظرفی برای اشکال و مطالبات ایدئولوژیکی و سیاسی فرض میشود. در واقعیت، در سیاست های مدرن، هنوز یک نظریه و تفکر مجّرد موافق با دمکراسی وجود ندارد، بلکه شامل تعداد بسیاری از مدل های رقابت کننده، که هر کدام مدعی دمکراسی « حقیقی » هستند، میباشد. مانند بسیاری دیگر از ایده های سیاسی، دمکراسی بوسیله پیچیدگی های تاریخی و اجتماعی جوامعی که در آنها مورد تقاضا بوده و با استفاده های سیاسی که از آن شده شکل گرفته است.

 

1.4. لیبرال دمکراسی

سیستم بیشتر کشورهای صنعتی « جهان اول » کشورهای اروپائی، امریکای شمالی، استرالیا و غیره، یک « دمکراسی لیبرالی » میباشد. دمکراسی های لیبرالی بر اساس ایده « حکومت با توافق و رضایت » استوار است. علت وجودی حکومت برای محقق کردن احتیاجات و حمایت از حقوق شهروندانش، کسانیکه موافق با حکومت هستند، میباشد. و این امر بر سیستم دمکراسی نمایندگی که در آن حق تمرین قدرت حکمرانی از طریق انتخابات حاصل میشود، دلالت دارد. در تئوری لیبرال دمکراسی، بیشترین توجه به قوانین حکومتی مراحل انتخابات به خاطر تضمین کردن اینکه « دمکراتیک » است مبذول میشود. اول اینکه، انتخابات بایستی مداوم باشد و تضمین کند که سیاستمداران انتخاب شده بایستی در راستای خواسته های رای دهندگان حرکت کرده  وگرنه در انتخابات بعدی حذف خواهند شد. دوم اینکه، انتخابات باید آزاد باشد، رای دهندگان باید قادر به تصمیم گیری بوده و نقطه نظرهایشان را بدون ترس از اعمال ارعاب و وحشت بیان کرده، که از الزامات آن معمولاً رای باورقه مخفی است. سوّماً، میبایست برابری سیاسی وجود داشته باشد، بدین معنی که حق انتخاب جهانی افراد بالغ و دارا بودن حق یک رای برای هر فرد را جامه عمل بپوشاند. نهایتاً، و شاید مهمترین نکته اینکه این انتخابات بایستی قابل رقابت باشد. یک تعدادی از کاندیداها و احزاب بایستی توانایی قرار گرفتن در لیست انتخابات را دارا باشند. و به رای دهندگان، امکان حق انتخاب بین برنامه ها و سیاستهای مختلف که اصول شناخته شده پلورالیسم سیاسی است را، بدهد. چنین سیستمی از حکومت، بسیار متفاوت از مدل کلاسیک دمکراسی یونانی است که مبتنی بر حضور مستقیم تمام شهروندان در امر حکومت بود. سیاستمداران حرفه ای، در راستای سیاست گذاری و تصمیم گیری حکم میرانند؛ عموم مردم صرفاً درگیر وظیفه انتخاب سیاستمدارانی هستند که باید قدرت حکمرانی به آنها سپرده شود. بنابراین یک فرم غیر مستقیم و محدود شده ای از حکومت دمکراتیک است. در عمل، دمکراسی در غرب اینگونه معنی میشود، یک مکانیزم مخصوصی برای ایجاد حکومتها و تضمین موقعیت قدرت حکومتی آنها. از این مکانیزم توسط  JOSEPH SCHUMPETER   در اثرش « سرمایه داری، سوسیالیزم و دمکراسی » ( 1942 )، بدینگونه بیان شده که این امر ترتیب و برگزاری تشکیلاتی برای رسیدن به تصمیم گیریهای سیاسی است که افراد برای مبارزه رقابتی به آنها رای داده اند و بدینوسیله به قدرت تصمیم گیری دست می یابند (ص 269). بنابراین حکومت دمکراتیک نخبه گرائی جایگزین حکومت خودگردانی عمومی شده، که سعی در وفق دادن حقیقت حکومت نخبه گان که دولت را اداره میکنند یا گروه انتخاب شد ه از سیاستمداران حرفه ای، با ضرورت دمکراسی و ایجاد توانائی برای  رای  دهنده جهت تصمیم گیری برای انتخاب گروه حاکم دارد. این نظریه توسط ANTHONY DOWNS در کتاب تئوری اقتصادی از دمکراسی سال ( 1957 )، که تلاش برای توضیح اینکه چگونه و چرا انتخابات رقابتی موجب دستیابی به اهداف حکومت دمکراتیک میشود، را توسعه داده است. DOWNS مدل خودش را « تئوری اقتصادی » نام نهاده  زیرا به نظریه های اقتصادی بازار جهت توضیح رفتار سیاسی در یک دمکراسی لیبرال رجوع کرده. اول تصور میشد که سیاستمداران مایل به اکتساب قدرت، مانند یک تاجر که به دنبال نفع حداکثر است، میباشند. آنها تنها میتوانند این هدف را، بهرحال، با بدست آوردن رای ها دریک انتخابات، یا، بعبارت دیگر، عرضه کردن کالای شان در بازار، تشخیص دهند. زیرا « بازار سیاسی » مانند « بازار اقتصادی »  رقابتی است، و رای دهندگان قادر به تمرین انتخاب محصول یا یک سری از روشها و سیاستها که بیشتر بنفع آنهاست، میشوند. نتیجه اینکه حزبی که قدرت را در دست میگیرد حزبی است که موفق ترین در فرموله کردن سیاستهای مورد درخواست بخش وسیعی از رای دهندگان است، درست مانند تجارت های موفق که کالایی را که مصرف کننده تمایل بیشتری به خرید آنها دارد، تولید میکنند. اختیار در انتخابات بنابراین تضمین میکند که احزاب و سیاستمداران در ارتباط شدید با افکار عمومی هستند زیرا تنها راه پیروزی و یا حفظ قدرت حاکمیت بدین وسیله میسر میشود.

مدل DOWNS  دچار اشکالات بدیهی است، همانند آن مدل اقتصادی که بر پایه رقابت کامل و بی نقص استوار بود. « تئوری اقتصادی » از دمکراسی بر بستری از فرضیات و حدسیات سئوال برانگیزی قرار گرفته . اول اینکه رقابت را در میان سیاستمداران و یا احزاب اصیل  و مؤثر موجب شده زیرا عملاً تنها دو یا سه حزب ممکن است که از چشم انداز کسب قدرت سیاسی برخوردار شوند. سیاست های انگلیس بطور سنتی توسط احزاب محافظه کار و یا کارگر تعیین میشوند و سیاست های امریکایی توسط دمکرات ها و جمهوری خواهان. رقابت در بازار سیاسی بدلیل وجود موانع علیه ورود حزب جدید به بازار سیاست، مانند هزینه سرسام آور مراحل مبارزه انتخاباتی و وفاداری عادتی سیاسی مستقر در جامعه، محدود شده است. ثانیاً، از آنجائیکه انتخاب کنندگان که از اطلاعات کافی و استقلال کامل برای انتخاب گروه سیاسی برخوردار نیستند نمیتوانند یک انتخاب منطقی بنفع منافعشان بکنند. دقیقاً همانگونه که تجار در پی اثر گذاری بر ذوق و سلیقه و احتیاج مصرف کنندگان از طریق دادن آگهی ها هستند، احزاب سیاسی هم با تبلیغات سعی در دستکاری نقطه نظرها و ارزش های افراد انتخاب کننده دارند. مردم میدانند که سیاستمداران این توانایی ها را دارند. نهایتاً اینکه، در مدل DOWNS  این طور تصور می شود که سیاستمداران تحت نفوذ افراد انتخاب کننده قرار دارند و بنابراین دیگر اشکال نفوذ و فشارهای سیاسی را نادیده میگیرد. در دنیای واقعیتها، دولتها میبایست به نقطه نظرهای گروههای سازمان دهنده توجه کرده، بخصوص آنها که دارای قدرت اقتصادی هستند، از جمله، سرمایه گذاریهای خصوصی و TRADE UNIONS  . در نتیجه، تئوری لیبرال دمکراسی مجبور است به توزیع قدرت در میان این گروههای مؤثر و بانفوذ توجه کند.

رشد تشخیص اهمیت منافع سازمان یافته در اعمال فشارهای سیاسی، موجب توسعه کثرت گرائی و ظهور مدلهای بیشتری از دمکراسی، یعنی دمکراسی پلورالیستی گشت. کثرت گراها بر این باورند که اگر افراد مستقل خواهان اعمال نفوذ سیاسی در دنیای مدرن میباشند، بعنوان رای دهنده نمیتوانند، بلکه به مثابه اعضاء گروههای فشار و یا بوسیله منافع سازمان یافته برایشان امکان پذیر است: اتحادیه های اصناف، TRADE UNIONS ، مؤسسات حرفه ای، گروه های متشکل و الی آخر. بنابراین، جامعه پلورالیستی شامل گروهها و منافع گوناگون دسته جمعی است. پلورالیستها بر این بحث دارند که چنین جامعه ای دمکراتیک است زیرا قدرت سیاسی بطور گسترده تری در میان این گروههای رقابت کننده پخش شده، طوریکه هر یک تا حدودی از دستیابی به قدرت حکومت برخوردار شده تا اندازه ای اعمال نفوذ سیاسی میکنند. مثلاً، در کتاب « چه کسی حکومت میکند؟» اثر    ROBERT DAHL ( 1961 ) به بررسی POLYARCHY  یا حکومت اکثریت پرداخته و مدعی میشود که گروههای زیادی از توانایی اعمال نفوذ در سیاست گذاریها برخوردار شده  و بنابراین نتیجه میگرفت که سیاستهای گروهی تضمین کننده سطح بالاتری از برابری سیاسی به مثابه دمکراتیک میباشند. مدل دمکراسی پلورالیستی، بهرحال، توسط نخبه گرایان « مدرن » مورد انتقاد قرار گرفته، کسانیکه بر این باورند که در دمکراسی لیبرالی بعضی گروهها بطور مداوم نسبت به گروههای دیگر از نفوذ بیشتری برخوردار هستند: مثلاً، یک گروه معینی از مردم، بطور مؤثری از نفوذ سیاسی محرومند، زیرا، آنها سازمان یافته نیستند و بنابراین دارای صدای سیاسی رسمی نمیباشند، که از جمله میتوان از بیکاران، خانمهای خانه دار، بی سرپناهان و فقرا نام برد. بالاتر از آن، نخبه گرایان بر این تاکید دارند که توانایی گروهها در اعمال نفوذ، بستگی به منابع اقتصادی، مالی، حرفه ای که بطور نامساوی در جوامع توزیع شده، دارد. برای نمونه، سازمان سیاسی مستلزم دارا بودن دانش، معلومات و تجربه است. سیاستهای گروههای فشار ممکن است از طریق طبقه متوسط عمل کند، کسانی که قادر به بهره وری از مهارتهای شغلی، ارتباطات شخصی و غیره هستند، نه از طبقات کارگر و محرومان جامعه، کاملاً واضح است که قدرت اقتصادی و پولی یک عامل تعیین کننده در داشتن نفوذ سیاسی است. CHARLES LINDBLOM در اثرش بنام « سیاست ها و بازارها » (1977) بر این نظر داده که BUSINESS  باید به مثابه یک « پدیده نخبه» در تمام لیبرال دمکراسیهای غربی گردد زیرا تصمیم گیریهای وخیمی را که بر سلامت اقتصادی اثر میگذارند، کنترل کند، بخصوص در سطوح سرمایه گذاری و استخدام.

تمام دولت ها، بنظرLINDBLOM  علی رغم تبین ایدئولوژی شان، میبایست به نقطه نظرهای دنیای تجارت و بازرگانی بیش از نقطه نظرهای آن گروههای سازمان یافته توجه کنند. بنابراین دمکراسی پلورالیستی یک حالت روبنایی است.

 

4.2 دمکراسی مردمی       PEOPLES DEMOCRACY

 

اصطلاح « دمکراسی مردمی»  و یا « دمکراسی پرولتاریا»  برای توصیف سیستمهای سیاسی، کمونیستی ارتدوکس، یا رژیم های « جهان دوم»  بکار رفته است. برای اولین بار چنین سیستمی در روسیه بعد از انقلاب 1917 مستقر شد و پیامد آن در اروپای شرقی و همچنین در کشورهایی مانند چین، کره شمالی، ویتنام و کوبا استقرار یافت. این  نوع از دمکراسی بر اساس اصول مارکسیست ـ لنینیست بسیار متفاوت از ایده های لیبرال دمکراسی که در غرب برجسته است، میباشد. از دیدگاه مارکسیست، دمکراسی لیبرالی فریبی بیش نیست زیرا واقعیت سرکوب طبقاتی را مخفی میکند؛ این یک نوعی از « دمکراسی سرمایه داری» است. مارکسیستها معتقد نیستند که انتخابات رقابتی،  دولت را در برابر افکار عمومی جوابگو میکند. بلکه همانند، یک جامعه سرمایه داری است که تحت تسلط منافع طبقه حاکم، بورژوازی  یا طبقه سرمایه دار که از صاحبان و کنترل کنندگان ثروت موّلد هستند، میباشد. فرضیه برداشت مارکسیست از دمکراسی بر اساس این باور قرار دارد که این سیاستها بارتاب دهنده منافع طبقاتی اند. در یک جامعه کاپیتالیستی، دولت حافظ منافع مالکیت خصوصی است: مارکس این دولت را بیشتر از یک کمیته برای سازمان دهی موضوعات مربوط به بورژوازی قلمداد نمیکند. دمکراسی سیاسی، در شکل یک انتخابات رقابتی منّظم،  تا زمانی که قدرت اقتصادی در دست یک عده کمی قرار دارد، بی محتوا است. بنابراین، دمکراسی اصیل مستلزم سرنگونی سیستم طبقاتی و برقراری « دمکراسی اجتماعی» که بنابر برداشت مارکس یعنی جامعه سوسیالیستی و بدون طبقه است، میباشد. بهرحال، خود مارکس در مورد ساختار سازمان سیاسی که جوامع سوسیالیستی یا کمونیستی باید انتخاب کنند کم سخن گفته، بلکه ذکر کرده « دیکتاتوری پرولتاریا» ضرورتاً باید بعد از سرنگونی دولت کاپیتالیستی مستقر شود، اما درباره اینکه مقوله دولت احتمالاً بعد از دستیابی به کمونیزم کامل برچیده خواهد شد، سخنی به میان نیامده است. تئوری مارکسیسم توسط ولادیمیرایلیچ لنین با ذکر جزئیات بیشتر ارائه و روی آن کار شد، او بعنوان رهبر حزب بلشویک مسئول ساختن اولین دولت پرولتاریایی جهان شد. لنین تحلیل طبقاتی مارکسیست را پذیرفته، اما بطور قابل توجهی عقیده مارکس را به یک انقلاب اجتناب ناپذیر و همه گیر با بیان ضرورت وجودی سازمان سیاسی، مورد بازنگری قرار داد. از نظر لنین، پرولتاریای سرکوب شده در یک انقلاب خودجوش علیه سرمایه داری قیام نخواهد کرد، بلکه احتیاج به هدایت و رهبری یک حزب پیشتاز دارد. و این حزب باید دربرگیرنده انقلابیون از جان گذشته و حرفه ای باشد، عناصری بسیار آگاه به پدیده طبقات در میان پرولتاریا، کسانیکه خود تجزیه و تحلیل سیاسی واجتماعی مارکس را درک کرده باشند. حزبی که مسّلح به مارکسیسم باشد، قادر خواهد بود که منافع اصلی پرولتاریا  را درک کرده و طبقات را به سوی سرنوشت انقلابیشان هدایت کند. هنگامیکه بلشویک ها در روسیه قدرت را بدست گرفتند این تئوری سنگ بنای « دمکراسی لنینی» شد. در پی اتحاد جماهیر شوروی  دیگر دولتهای ارتدوکس کمونیستی با این اصول مارکسیست لنینیستی توافق داشتند. در نگاه اول، دمکراسی مستلزم وجود یک حزب پیشتاز مترّقی، حزب کمونیست، نماینده منافع توده کارگر، پرولتاریا میباشد. دیگر بقیه احزاب منافع طبقاتی را نمایندگی میکنند وناگزیر هستند. دوم اینکه، حزب کمونیست باید حزب حاکم باشد، و بعنوان نماینده پرولتاریا، حزب باید راهنما و هادی جامعه و دولت هر دو با هم باشد؛ حزب باید برخوردار از حق کنترل بلامنازعه بر دولت بوده و نفوذ واثرش باید در هر قدم از زندگی اجتماعی رخنه کرده باشد. سوّم اینکه، حزب باید خودش مطابق با موازین سانترالیسم دمکراتیک سمت و سو یافته؛ اعضاء حزب باید قادر به بحث و مناظره آزاد و علنی در مورد روشها بوده، امّا آماده برای اتحّاد و توافق بر سر پیشبرد خط حزب باشند. از نظر تئوری، این امر زمانی قابل حصول است که اعضاء انتخاب شده حزب بالاترین افراد ارگانها و دارای توانائی جهت ارائه پیشنهادات به آنها بوده باشند. اقلیت شکست خورده التزام به پذیرش خواسته اکثریت داده و تصمیمات ارگانهای بالاتر در میان حزب برای زیردستان الزام آور باشد، بهرحال، این مدل دمکراسی مارکسیست ـ لنینیست برای برپایی یک سیستم سیاسی با ثبات و پاسخگو، با شکست مواجه شد. نقطه ضعف این مدل در خود عقیده لنین قرار داشت؛ که حزب انقلابی باید از بخشهای پرولتاریای آگاه به امر طبقاتی و حرفه ای، برمیخاستند و نقش رهبری و هدایت طبقه پرولتاریا به آنها سپرده میشد.
 

بهرحال، لنین غفلت ورزید که یک مکانیزمی ارائه دهد که تضمین کننده حساسیت و جوابگوئی حزب و بخصوص سران حزب به طبقه کارگر باشد. این امر زمانی بارز شد که استالین رهبریت حزب را بعد از مرگ لنین بعهده گرفت. استالین قادر شد از حق کنترلش بر سازمان حزب سوء استفاده کرده، مراحل دمکراتیک و مناظره و مباحثه علنی حزب را منکوب کرده و یک دیکتاتوری فردی را مستقر کند. در طی سالهای 1930 یکسری از پاکسازی های وحشیانه هرگونه اثری از نقد و مخالفت را در حزب، دولت و ارتش از بین برد. بدینگونه دیکتاتوری استالینی جایگزین دمکراسی لنینی گشت، که ابتدا تحت نام پرولتاریا، بعداً، باسم تمام مردم شوروی به حکومت ادامه داد، همزمان بها دادن به سیستم سیاسی شوروی توسط استقرار مجدد دمکراسی داخلی در حزب کمونیست و بازگشت به اصول لنین انجام گرفت. میخائیل گورباچف، بعد از انتصابش در سال 1985 بعنوان دبیر کل، بطور قابل توجه ای حدود مناظره و مباحثه های سیاسی را در میان اتحاد جماهیر شوروی  وسعت بخشیده این تلاشها تحت شعار GLASNOST یعنی « علنی و شفاف» و از طریق « دمکراتیک سازی» که مشوّق استفاده از انتخابات رقابتی در خود حزب کمونیست و برای پارلمان جدید شوروی شد، انجام گرفت. اهداف اصلی گورباچف لنینیستی بود؛ او در پی ارتقاء کثرت گرائی کامل سیاسی نبود بلکه در پی « پلورالیسم اجتماعی» بود، طرفدار آزادی اصیل مباحثه ولی در محدوده یک حزب MONOPOLISTIC « انحصاری». بهرحال، رفرم سیاسی به رشد انگیزه مشارکت در امور سیاسی بشکل تظاهرات عمومی و جنبش های ملی و شکل یابی احزاب رقابت کننده دامن زد. پاسخ گورباچف در سال 1990 منسوخ کردن قدرت انحصاری قانونی تضمین شده حزب کمونیست و پذیرش ـ حداقل در اصل ـ سیاستهای چند حزبی و سیستم سیاسی رقابتی به سبک غربی بود. در عمل، حزب کمونیست شوروی زیر بنای اصول لنین را، عقیده ای که حق حاکمیت را بر اساس ایدئولوژی نهاده بود رها کرده، و اصل لیبرال که قدرت دولت تنها از طریق موفقیت در انتخابات رقابتی بدست میاید را، پذیرفت. مراحل رفرم در اروپای شرقی حتی سودایی تر بوقوع پیوست، بطوریکه در آنجا موج تظاهرات همه گیر در سالهای 1989 منتهی به سقوط دولتهای کمونیست تک حزبی شده و ساختار سیاسی لیبرال دمکرات جایگزین آنها شد.

4.3 ـ دمکراسی در جهان سوم      THIR WORLD DEMOCRACY

 

درتعدادی از کشورهای « جهان سوم» یک شکلی از دمکراسی توسعه یافته که شباهت بسیار کمی به نظریه لیبرالی و یا مارکسیست لنینیست دارد پیدا شد.
همانند دولتهای کمونیست افراطی، حکومت های جهان سوم اغلب تحت تسلط یک حزب، بطور سنتی و یا سرکردگی یک رهبر عقیدتی « کاریسماتیک» قرار دارد. اساس فلسفی دمکراتیک خواندن اینگونه سیستمهای سیاسی ریشه در عقاید روسو و ایده بی اعتنائی به هدف عامه و خواست عمومی، دارد. در این کشورها سیستم حزبی رقابتی برقرار شده، بر اصول لیبرال دمکرات شکل گرفته، و بعضی مواقع با شکست مواجه شده اند زیرا آنها بیشتر به بحث و مجادله توجّه داشته تا عمل، به برخورد بیشتر بها داده تا اتحّاد. بحث و جدل متمّدنانه و بازی برخورد منافع یک امر تجمّلی است که غرب از عهده اش برمیاید، ولی موجب ضعف و از کار افتادن سیستمهای سیاسی کشورهای در حال توسعه میشود. در طی دوره کلنی گرائی، برای بیشتر مردم جهان سوم، متفق کردن هدف عامه در مبارزه برای دستیابی به استقلال خلاصه میشد. بهرحال، بعد از استقلال، تمایل برای مدرنیزه کردن و پیشرفتهای اقتصادی اوج گرفت. در بیشتر موارد، حزب حاکم در کشورهای جهان سوّم خارج از جنبش ضد مستعمراتی توسعه یافت. برای مثال، در کشور زیمباوه حزب ZANU- PF  روبرت موگابه از استقلال سال 1980 تا به حال بر زندگی سیاسی تسلط داشته؛ بعد از رهبری اش در مبارزات مسلحانه 1963 علیه رژیم سفید پوست RHODESIAH . دولتهای تک حزبی تنها زمانی میتوانند مشروعیت داشته باشند که بطور وسیعی مورد پذیرش باشند، که خودشان را وقف جامه عمل پوشاندن به یک سری از اهداف پایمال شده مردم کرده باشند. در بیشتر کشورهای فقیر و یا عقب مانده اهداف پایمال شده میتوانند در نظر اول تغذیه کامل جمعیت آنها، یا ایجاد رسیدگی پزشکی پایه ای و یا تحصیل مقدماتی ملاحظه شود. که بعد از اینها، تمایل برای داشتن امنیت اقتصادی و کامیابی مادی مد نظر قرار میگیرد.

دولت تک حزبی شاید پاسخگو به سنّت و فرهنگ جوامع جهان سوّم باشد که اکثر  بطور دسته جمعی و نه فردی حرکت میکنند. بی شباهت به غرب، که با انقلاب کاپیتالیستی لیبرال ایده گروهی و فرد پرستی را ترویج داده، ولی در افریقا و آسیا بطور بارزی بیشتر بر تعاون و هارمونی اجتماعی، بیشتر برخواسته وحدت و نه برخورد تاکید شده. فراتر اینکه، کشورهای جهان سوم اغلب وارث یک مشخصه های جغرافیایی توسط حاکمان مستعمره ای شده و بنابراین لزوم ترویج حس اتحّاد و همبستگی ملّی را  درک کرده اند. در کشورهایی مانند تانزانیا، کنیا و زیمباوه، خشونتها و رقابتهای قبیله ای، که تهدیدی برای مسدود کردن مراحل آموزش ملی بودند، تنها از طریق ایجاد یک حزب مسلط، مهار شده اند. در کشورهای تازه استقلال یافته جهان سوم احتمال از هم گسیختگی آنها با ایجاد پلورالیسم سیاسی وجود دارد. و شاید تنها بوسیله حرکت تک حزبی بتوان احیاء ملی و نظم سیاسی آنها را تضمین کرد. این امر در مورد زیمباوه وارث سیستم حزبی رقابتی به سبک غربی از طرف بریتانیا در سال 1980، تجربه شد. ولی متعاقباً به یک دولت تک حزبی، زمانی که ZANU PF  رقیب اصلی ZAPU  را جذب نمود، توسعه یافت.

  خطر دمکراسی جهان سوم در فقدان انتخابات رقابتی، بوجود آمدن رهبر کاریسماتیک است و امکان دارد که حزب حاکم فاسد شده و بیشتر در خدمت منافع خود قرار گیرد تا منافع کل جامعه. این خطر تهدید کننده وجود دارد که حزب حاکم کنترل بلامنازع ارتش و پلیس را در دست گرفته و بنابراین مخالفان سیاسی خود را سرکوب و خاموش کند. این امر در مورد رژیمهای متجاوز و مستبد که تحت حکومت صدام حسین در عراق و ژنرال مارکوس در فیلیپین توسعه یافتند، کاملاً مشهود شده است. فراتر اینکه، اگر اهداف پایمال شده مدرن سازی و آموزش ملّی تحقق یابند، کشورهای جهان سوم بطور فزاینده ای خود ساخته و متنوع خواهند شد. همچنانکه در مورد رژیم های کمونیست، توسعه صنعتی هر احساس پایمال شدن نفع عمومی را تقلیل داده و در مقابل، موجب افزایش جامعه مرکب و متنوع میشود. هر چه پذیرش بی اعتنایی به خواسته عمومی، رنگ باخته تر شود، فشار برای ساختن یک سیستم رقابتی و باز بیشتر میشود. برای مثال، دیکتاتور مارکوس در سال 1986 در فیلیپین با رشد مبارزات اعتراض عمومی سرنگون شد و سیستم لیبرال دمکرات تحت رهبری CORAZO AQUINO جانشین آن گردید.

بهر حال، مرحله انتقال از حکومت تک حزبی به دمکراسی لیبرال در جهان سوم با مشکلات زیادی روبرو میشود و اشتباهات زیادی بروز میکنند، بخصوص زمانیکه گروههای پرقدرت مانند ارتش، تمایلی به رها کردن قدرت نداشته باشند. بطور مثال، رژیم آکویینو، توسط خیزشهای مسلحانه به چالش کشیده شد.

4.4. دمکراسی رادیکال RADICAL DEMOCRACY

گسترش مراحل لیبرال دمکراسی از کشورهای صنعتی غربی به جهان دوّم کمونیست سابق و همچنین به جهان سوّم، مشوق فرانسیس فوکویاما شد که ادّعا کرد پیروزی قریب الوقوع جهانی دمکراسی لیبرالی در راه است. بهرحال، این اشتباه است که باور کنیم تفکر لیبرالی از دمکراسی بطور جهان شمول مورد قبول واقع شده و یا از حمایت بیدریغ خود کشورهای غربی برخوردار است. اصل مخرّبی که منتقدین آنرا مشخص کرده اند اینست که ، در دمکراسی لیبرال علی رغم وجود انتخابات رقابتی و منظم هنوز ورطه ای مابین مردم و دولت وجود دارد. این نگرانی به اشکال مختلفی بیان شده. مثلاً نخبه گرایان و مارکسیستها، بر این بحث داشتند که دولت بیشتر پاسخگو به منافع قدرتمند اقتصادی بوده، تا در راستای منافع اعضاء انتخاب کننده. دیگران بر این نظرند که وقتیکه مشارکت سیاسی عمومی به چند سال یک بار رای به صندوق ریختن محدود شود، دمکراسی بطور موثری از اهداف اولیه اش که همانا حاکمیت مردم و خودگرانی شخصی است، فاصله گرفته است. از سالهای 1960 تا بحال، مدل دمکراسی آلترناتیو، یعنی دمکراسی شرکت در انتخابات، بیشترین حمایت را جلب کرده است. به انحاء مختلف، این برداشت رادیکال از دمکراسی از ایده کلاسیک یونانی آن نشئت گرفته و سعی میکند این امکان را بوجود آورد که در جوامع صنعتی مدرن شهروندان از کنترل مستقیم و شخصی بر تصمیمات اتخاذ شده که تاثیر مستقیم بر زندگی آنها دارد، برخوردار شوند، نه اینکه این امر بدست نخبه های سیاسی سپرده شود.این امر اغلب مورد بحث قرار گرفته، گرچه دمکراسی مستقیم کاربرد مناسب در دولتهای شهری یونانی که شامل حدود هزاران شهروند داشته، بوده ، ولی برای دولتهای امروزی با جمعیتهای میلیونی نامناسب است. برای درگیر کردن سطوح بالاتری از عموم مردم، در امر سیاست از راههای مختلقی میتوان به امر دست یافت. برای مثال، از سالهای 1960 به بعد، نسل جدیدی از گروههای فشار و فعالین مبارز توسعه یافته اند: مانند گروههای طرفدار محیط زیست، گروههای فمینیستی، مبارزان صلح و آزادی، گروههای طرفدار همجنس بازان، فعالین طرفدار حقوق حیوانات و الی آخر........

این گروهها یک تشریک مساعی مداوم و وسیعتر فردی را در زندگی سیاسی ایجاد کرده اند زیرا در پی بسیج حمایت عمومی از طریق برپائی اعتراضات، تظاهرات و راهپیمائی ها هستند، و همچنین دارای یک ساختار باز و غیر متمرکز بوده، که با اصول « دمکراسی بومی» همخوانی دارد.

آنهائیکه درپی ارتقاء مشارکت عمومی از طریق رفرم در ساختار احزاب سیاسی قراردادی هستند، بی تاثیر از این امر نبوده اند. احزاب سیاسی بطور سنتی تحت نفوذ رهبران پارلمانی قرار دارند که کنترل کننده دستگاه قانون گزاری هستند و بر نظم آهنین پا می فشارند. بهرحال، اگر اصول دمکراسی در داخل حزب رعایت شود اعضاء عادی حزب هم میتوانند با مشارکت خود قدرت بیشتری را تجربه کنند. برای مثال، فعالین هیئت انتخاباتی حزب کارگر بریتانیا در اویل سال 1980 سعی کردند از طریق معرفی انجمن فرهیختگان انتخاباتی برای انتخاب رهبر و معاون حزب، دمکراسی داخل حزب را ارتقاء داده که در نتیجه 70 درصد رای ها در دست احزاب حوزه انتخاباتی اتحّادیه های صنفی مربوطه قرار گرفت و همچنین قیوّمت انتخاب دوباره نمایندگان مجلس توسط احزاب حوزه انتخاباتی اعلام شد. بهرحال، گسترش دمکراسی بومی به گروههای فشار و احزاب سیاسی دارای محدودیتهایی است، اگر چه ممکن است که میدان مشارکت افراد غیر از گروه الیت سیاستمداران حرفه ای را وسعت بخشد، ولی گروه خود انتخاب شده بزرگتر، بیشتر منتفع خواهد شده: از جمله فعالان سیاسی و اعضاء حزب. تنها یک اقلیتی از مردم درصدد ملحق شدن به احزاب سیاسی هستند و یا بطور فعالی در کمپین گروههای فشار شرکت میکنند، بنابراین، دمکراسی رادیکال مستلزم دستیابی به تغییرات دور دست تری برای تضمین مشارکت و همکاری سیاسی وسیع در سطح جامعه میباشد. مشارکت مستقیم عمومی در حکومت مدت زمانیست که از طریق رفراندوم امکان پذیر شده است، طوریکه شهروندان میتوانند در مورد موضوعات خاص سیاسی اظهار عقیده کرده، نه اینکه نمایندگان برای آنها تصمیم بگیرند. رفراندوم بطور متداول در سوئیس اجرا میشود و در بریتانیا در سال 1975، برای تداوم عضویت در بازار مشترک اروپا در سال 1979، برای برقراری مجالس محوطه در اسکاتلند و ولز برگزار شد. بهرحال، این امر همیشه مورد اعتراض قرار گرفته که رفراندوم یک مکانیزم پرزحمتی است که میتواند موانع قابل ملاحظه ای بر انتخاب کننده تحمیل کند. توسعه تکنولوژی مدرن، از طرف دیگر، چشم انداز جدید مشارکت سیاسی مستقیم را ارائه میدهد.

فعالیتهای تلویزیونی خالق امکان برای شهروندان است که بتوانند با یک دیگر ارتباط برقرار کرده، درمناظره و مباحثات شرکت کنند بدون اینکه اتاقشان را ترک کرده باشند. و دیگر اینکه آنها میتوانند در مورد وسعت موضوع اظهار نظر کرده و مستقیماً بدون مجبور بودن به رفتن به حوزه های انتخاباتی تصمیم گیری کنند. آزمایش اين روشها هم اکنون از طریق سیاستهای محلی در بعضی نقاط امریکا تجربه میشود، حداقل ظرفیت جایگزین شدن تمام اشکال دمکراسی نمایندگی را دارا است. تلویزیون میتواند جایگزین مجلس انتخاب شده برای مناظره سیاسی شود،و شهروند عادی را برای تمرین مستقیم قدرت قادر کرده و احتیاج به سیاستمداران حرفه ای تمام وقت نباشد.

4.5 . ترورو دولت دمکراتیک     TERROR AND THE DEMOCRATIC STATE

 

دمکراسی هم به معنی یک پایان است و هم ابزاری برای یک پایان، به مثابه یک پایان، یعنی دمکراسی در برگیرنده فضایل حکومت خودگردان عمومی، آتونومی شخصی و برتری نفع دستجمعی بر نفع یک بخشی از جامعه میباشد.ملاحظه آن به مثابه یک ابزار برای پایان، یعنی دمکراسی بطور ساده یک

راه و روش جهت ایجاد مباحثات سیاسی ارائه میدهد. در عمل، دمکراسی ابزاری جهت رفع کردن درگیریها و با گستره قدرت سیاسی بطور وسیعی در جامعه، منعکس کننده صدای گروههای اصلی تر و تاثیر گذاری بر منافع کلی تر امور حکومت میباشد. بطوریکه، جذابیت دمکراسی در این است که در خدمت رشد و ارتقاء مباحثه، از خود گذشتگی و رضایت عمومی نقش ایفا میکند، و بنابراین از بی نظمی و قانون شکنی جلوگیری میکند. بهرحال، هر چه قرن بیستم به جلو رفته، این امر بیشتر روشن شده  که دولتهای دمکراتیک بطرز خاصی در برابر یک شکل مشخصی از تجاوز گری تروریسم سیاسی زخم پذیر میباشند. بطوری کنایه آمیز باید گفت که دولتهای مقتدر کمتر با مبارزه تروریستی در این قرن مواجه شده ولی تعداد کمی از دولتهای دمکراتیک از این ضربه در امان بوده اند. در آغاز قرن بيستم موجی از عملیات تروریستی توسط آنارشیستها چه بطور منفرد و یا گروههای زیر زمینی انجام پذیرفته است. در زمان جنگ، سوء قصدها و بمب گذاریها بیشتر در رابطه با گروههای فاشیست و ناسیونالیست بوده. سالهای 1970 شاهد یک روند تصاعدی تروریسم در بعضی از بخشهای جهان، توسط گروهها ی ارتش سرخ ژاپن، در اروپا توسط بریگاد سرخ و بادر مینهف BAADER–MEINHOF و در ایالات متحده توسط WEATHERMEN  و S L F   بوده است. کشورهای دیگر تجربه های تلخی را که اغلب درگیریها مسلکی معمولاً بر پایه نژاد پرستی و مذهبی بوده را پشت سر گذاشته اند. برای مثال، جمهوریخواهان رقیب گروههای تروریست وفادار به دولت در ایرلند شمالی عملیات میکنند، I R A   موجب گسترش این مبارزات در سرزمین اصلی بریتانیا و اروپا شده. در اسپانیا، سازمان  E T A   یک مبارزه طولانی تروریستی به نفع استقلال باسک را هدایت کرده است، همزمان سیکها در هندوستان برای موطن خود در پنجاب مبارزه کرده و مسئولیت قتل نخست وزیر ایندیرا کاندی را بعهده دارند (1984). از زمان جنگ شش روزه 1967 تا بحال، عملیات تروریستی یک پدیده بین المللی توسط گروههای فلسطینی مانند گروه الفتح، سپتامبر سیاه و ابونیدال ABU NIDA  شناخته شده است. بهرحال، این اشتباه است که تصور کنیم تروریسم تهدید کننده ثبات رژیمهای دمکراتیک است. زمانی تروریست ها موفق بوده اند، که معمولاً اهداف مشخص و محدودی مانند آزادی زندانیان سیاسی را دنبال کرده اند. تروریسم ضربه زننده به روح دمکراسی است. اولین مرحله اینکه تروریسم تنها بر بستر یک فضایی از تولرانس و آزادی که تضمین کننده دمکراسی هستند، رشد میکند. د ّوم اینکه، تروریسم تحریک کننده عکس العمل سرکوب گرانه بخشی از دولت شده که مباحثه آزاد و آزادی سیاسی را محدود میکند، و بنابراین برای خفه کردن خود دمکراسی میشود. بالاخره اینکه، چرا تجاوزگری سیاسی علی رغم دستیابی به دمکراسی هنوز وجود دارد؟ آیا تروریسم شواهدی را ارائه میدهد که سیستم دمکراتیک دارای عیب و نقص است و یا اینکه تنها درگیریهای مشخص سیاسی قادر به حل مشکلات بطور صلح آمیز میباشند؟ « تروریسم» اصطلاحی است که دارای بار سیاسی است، برای یک شخص ممکن است تروریست با ر منفی داشته باشد و برای دیگری ممکن است « جنگنده راه آزدی» معنی بدهد. با وجود این، تروریسم در رده تجاوز سیاسی طبقه بندی میشود. تروریسم یک شکلی از روانشناسی جنگ را دارا است، که از قانون شکنی برای ایجاد یک فضای ترس و وحشت استفاده میشود.    PAUL WILINSON آنرا به مثابه « ارعاب جابر» توصیف میکند. قانون شکنی تروریست معمولاً بگونه بمب گذاری، سوء قصد و یا آدم ربائی نمودار میشود؛ هدفهای او ممکن است رهبران سیاسی، قضات، ارتشی ها، افراد کارخانه دار و یا شهروندان عادی باشند. برخلاف قیام و یا انقلاب، که بطور علنی قدرت دولت به چالش طلبیده میشود، تجاوزگری تروریستی بطور مخفی عمل میکند. از تجاوز و قانون شکنی جهت دستیابی به یک پلاتفرم سیاسی استفاده می شود، و یا ظرفیت ضربه زنی در آینده را بنمایش میگذارد.

شکلی از قانون شکنی و تجاوز است که نمیتوان آنرا ساده کنترل کرد زیرا توسط گروههای مخفی، معمولاً کوچک و بهم پیوسته و مشکل از جهت هدایت و نفوذ در آنها، انجام میگیرد. تروریسم از طریق روشها و نه اهدافش که بسیار گوناگون هستند، تبیین میشود. گروههای تروریستی مدرن  ممکن است که اغلب بعنوان آنارشیست، یا کمونیست های انقلابی شناخته شده باشند. ولی در شرایطی دیگر تروریستها از فاشیزم، نژاد پرستی و بنیادگرائی مذهبی حمایت کرده اند.

تروریسم در فضای سرکوبی، بیعدالتی و نابرابری رشد میکند، بنابراین تروریستها براین باورند که قانون شکنی آنها از نظر اخلاقی و سیاسی توجیه شده است و دیگر اینکه، پناه بردن به تجاوز و قانون شکنی این اندیشه را به ذهن متبادر میکند که سیستم سیاسی موجود پاسخگو و حساس نیست، بنابراین از ارائه راه حل و برخورد با بیعدالتی عاجز است. بدون شک، اشکال مشخصی از تروریسم را میتوان با دادن رفرم اجتماعی یا سیاسی مانع شد. برای نمونه، تجاوز گروه پلنگ های سیاه در سالهای 1960 در امریکا، از تبعیض، فقر و فسادی که محله های یهودی نشین شهری امریکا را دربر گرفته بود، سرچشمه میگرفت. از آن موقع تا بحال، یک ترکیبی از قانون گذاری بازنگری حقوق مدنی و نوسازی شهری، تهدید مبارزات تروریستی سازمان یافته و همچنین تجاوزگری و شورشهای متفرق که در اواسط سالهای 1960 بنام « تابستان داغ طولانی» شهرت یافته بود، خنثی کرده است. بهرحال، خیلی ساده باورانه است تصور کنیم که رفرم های سیاسی ـ اجتماعی میتواند اشکال بیعدالتی را درمان کرده و تجاوزگری های سیاسی را محوو نابود کند. برقراری عدالت، تا حدودی یک معّما است؛ هر بهبود و اصلاح در وضعیت یک گروه ممکن است به سادگی منافع گروه دیگر را به خطر بیاندازد. برای نمونه، در شمال ایرلند، گروههای تروریست جمهوریخواه مانند I R A   برای یک ایرلند یکپارچه مبارزه می کنند، در حالیکه گروههای وفادار به دولت مانند U V A   برای تضمین اتحاد ایرلند شمالی با پادشاهی انگلیس می جنگند. از زمانیکه مبارزه اعتراضی و تجاوزگری در سال 1969 شروع شد تا بحال یک سری از ابتکارات سیاسی ایجاد شده، ولی برای پل زدن بین شکاف میان اهداف گروههای افراطی مخالف را هر دو جبهه عاجز بوده اند. هر راه حل سیاسی که ظاهراً موجب رضایت یکی از طرفین گردد صرفاً در خدمت شعله ور کردن خشم طرف دیگر و محرک پس زنی سیاسی و تروریستی میشود. در چنین مواردی، ممکن است تروریسم بطور فزاینده ای به مثابه مشکل « امنیتی » قلمداد شود که باید با آن مبارزه کرد و یا خنثی نمود، تا به مثابه یک مشکل « سیاسی »، که ظرفیت چاره کردن را دارد.

بنابراین قانون شکنی میتواند تقریباً یک پدیده دائمی درگیری سیاسی بماند، همانگونه که در ایرلند شمالی واقع شده است. با وجود این، بر تهدید تروریستی میتوان غلبه کرد، مسئله بر سر بهای آنست. تروریسم فروکش خواهد کرد اگر دولتها تمایل داشته و یا قادر به اعمال سرکوبی قابل قبول سیستماتیک باشند. بطور کنایه آمیز، جوامع خشن و سرکوبگر از جمله آلمان نازی و ایتالیای فاشیست از بمب گذاریها، سوء قصد و یا آدم ربائی و همچنین دولتهای کمونیست ارتدوکس از حرکات تروریستی در امان بوده اند. تروریسم، رژیمهای دمکراتیک را همیشه تهدید کرده است. دولتهای دمکراتیک تضمین کننده حدودی از آزادی های مدنی بانظمام آزادی سیاسی هستند که گروههای تروریستی میتوانند خود را سازماندهی کنند. فراتر از آن مطبوعات آزاد و آزادی بیان به تروریستها اکسیژن تبلیغاتی میرسانند. از قانون شکنی برای تضمین یک پلاتفرم سیاسی و ایجاد وحشت و تشویش اذهان بکار گرفته شود، اگر در روزنامه ها در موردش بحث نشود و یا در رسانه های گروهی گزارش نگردد، محکوم به فناست. بهرحال، بهای سرنگون کردن تروریسم، ممکن است محدود و یا لغو کردن « آزادیهای دمکراتیک» باشد.

حکومتهای دمکراتیک بطور فزاینده ای با مشکل برقراری آزادی مدنی و مشارکت سیاسی علنی، همزمان با تضمین امنیت شخصی مواجه هستند. در

بعضی موارد، سرکوبی دولتی صرفاً موجب بهانه دادن به دست گروههای تروریست میشود. برای مثال، شروع توقیف و حبس در ایرلند شمالی بدون محاکمه در سال 1971 موجب خشم کاتولیک ها و افزایش حمایت برای I R A  شد. در موارد دیگر، دولت های دمکراتیک به نقض آزادی مدنی و برقراری « دولت امنیت ملی » متهم شده اند. برای نمونه، دولت بریتانیا از طرف دادگاه حقوق بشر اروپا مورد انتقاد قرار گرفت هم بدلیل استفاده از شکنجه علیه زندانیان تروریست در ایرلند شمالی و هم کاربرد قدرت تحت نام " جلوگیری از تروریسم " ( 1976 ) . طبق این ماده پلیس میتوانست هر فرد مظنونی را دستگیر کرده، بازپرسی نموده، و بدون محکومیت و یا حضور در دادگاه تا مدت هفت روز بازداشت کند؛ آنها حتی میتوانستند بدون حکم کتبی افراد و اماکن را مورد بازرسی قرار دهند.

مشکل دستیابی به یک توازن قابل قبولی میان رعایت حقوق افراد و ایجاد نظم داخلی یکی از کاربردهای خاص رژیمهای دمکراتیک است. در سال 1988 مصاحبه رادیو و تلویزیون با اعضاء سازمانهای تروریستی مانند I R A   و     U V A   به امید حذف تبلیغاتی آنها ممنوع اعلام شد. بهرحال، منع خبر رسانی درباره آنها، از طرف ژورنالیستها و احزاب اپوزیسیون به عنوان تجاوز به آزادی مباحثه و به خطر انداختن جریان خون تازه در رگهای دمکراسی، مورد انتقاد قرار گرفت. طبق نظریه        T . A . CRITCHELY  هر ملتی که بتواند اموراتش را بطور منظم در سایه حداکثر آزادی بیان وحداکثر آزادی در اخلال نظم عمومی محقق کند، میتواند مدعی جایزه برای دستیابی به بالاترین خواسته های نژاد بشر بشود ( ص 2  ) .

   فمینیسم                      Feminism

ازآنجاییکه در مورد ترم یا اصطلاح فمینیسم کمتر روشنگری شده این ایدئولوژی برای بعضی ها بصورت تابو جلوه کرده وتا زمانیکه مانسبت به پدیده ای شناخت نداشته باشیم تلقّی درستی از آن پدیده ویا آن ایدئولوژی نمی توانیم داشته باشیم. اکنون توجه تان را به مقدمه ای برمبحث فمینیسم جلب میکنم که بصورت فشرده ای در مورد تاریخچه فمینیسم اطلاع رسانی میکند.

تاسالهای 1960 تقسیم بندی جنسی بندرت از نظر سیاسی جالب ویا بااهمیت تلقی میشد. چنانچه اگر نقشهای بسیار متفاوت اجتماعی اقتصادی وسیاسی زنان ومردان مورد ملاحظه قرار میگرفت معمولا به مثابه امری طبیعی وبنا براین اجتناب ناپذیر مورد بررسی واقع میشد. برای مثال مردان واحتمالا بیشتر زنان پذیرفته بودند که بعضی از تقسیم بندیهای جنسی نیروی زحمتکش در جامعه منتج از واقعیت های ساده بیولوژیکی تحمیل شده برآنهاست؛ یعنی زنان برای ماندن در خانه وانجام کار آن در نظر گرفته شده اند زیرا آنها میتوانند بچه بزایندوشیردهند، درحالیکه قدرت زیاد فیزیکی مردان آنها را برای کارهای دنیای بیرون واجتماعی متنابسب میکرد.

 تئوری سیاسی قراردادی، نقش خودش رادر استقرار چنین عقایدی کماکان بانادیده گرفتن تقسیم بندی جنسی بازی کرده است. رشد جنبش زنان وافکار فمینیستی از سالهای 1960، بهر حال، خودخواهی ها را نیز بطور جدی مورد آزمایش قرار داده است. فمینیستها به تقسیم بندیهای جنسی که درتمام جوامع «تاریخی ومعاصر» رایج است، توجه کرده وبرجستگی های سیاسی چنین تقسیم بندی ها رامورد مداقه قرار داده اند. برای این کار، فمینیسم به یک ایدلوژی بارز که در برگیرنده عقاید وفرضیه هائی که صرفا تکمیل کننده نیستند، بلکه فرضیات وافکار سیاسی قراردادی را به چالش میطلبند، توسعه یافته. البته، فمینیسم یک «بسیج یک طرفه تبعیض آمیز» که بطور سنتی همراه با عملکرد تئوری سیاسی که بوسیله آن نسل های مردانه اندیش بدون در نظر گرفتن امتیازات وقدرتی که جنس مذکر از آنها برخوردار شده ودر بدور نگهداشتن نقش زنان از دستور کار سیاسی موقف بوده، به معرض نمایش میگذارد.

فمینیستها موارد قابل ملاحظه در روابط سیاسی ما بین جنسها، همانا در الویت قرار دادن مردان وکم اهمیت جلوه دادن زنان در بیشتر،شاید تمام جوامع را، برجسته کرده اند. بهر حال، شونیستهای مذکر ممکن است که حقیقت نابربری جنسی راپذیرفته باشند، ولی بر این باورند که نه تنها این مسئله امری تغییرناپذیر است بلکه پدیده ای مورد علاقه وتمایل انسانها در زندگی میباشد. فمینیسم، بنابراین روشن میکند که نابرابری یا سرکوب جنسی رامیتوان وباید منسوخ کرد. فمینیسم همیشه مترادف با جنبش زنان بوده، جنبشی که در جستجوی ارتقاء نقش اجتماعی زنان حرکت میکند. این جنبش در زمانها ومکانهای مختلف، شکلهای گوناگون را باور داشته واهداف وسیع ومختلفی را دنبال میکرده. سعی نموده به اعمال بربریت مانند مثله کردن جنسی زنان (ختنه) پایان داده وقانون محدودیت پوشش را منسوخ کند؛ از جمله برای بدست آوردن حقوق مساوی وجهت دستیابی گسترده تر به کسب تحصیل علم یا موقعیتهای کاری  مبارزه کرده؛ سعی نموده که تعداد زنان نخبه در موقعیتهای بالای شغلی در زندگی اجتماعی را افزایش داده، والاآخر. بعضی فمینیستها استدلال میکنند که تنها زنان می توانند واقعا از چنین اهدافی طرفداری کنند زیرا مردان بطور سنتی از نابرابرای جنسی منتقع شده ونامتحمل است که علیه منافع خود حرکت کنند. ولی چنانچه این امر واقعیت پذیرد، مردان نمیتوانند فمنیست باشند بلکه در بهترین حالتش میتوانند « برای فمنیسم » یا «ضدجنس گرائی» حرکت کنند. بعضی از فمینیستها، بهر حال، بحث بر این دارند که اینگونه نظریه ها جداسازی بین زنان ومردان راتغذیه کرده وبیشتر بجای چیره شدن بر این مشگل، در خدمت هجوم به طبقه بندی جنسی عمل کرده است. گرچه فمینیسم همیشه با جنبش زنان همراه بوده، ولی کاملا واضح است که تنها مبحث «زنان» نیست بلکه، به موضوعات نگران کننده ودر خور اهمیت برای هر دو جنس اشاره دارد. بخصوص، افکار فمنیستی، در پی وسعت بخشیدن به فهم ودرک سیاسی از طریق تعمق فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی ورساله فمینیسم مدرن فاکتهای بیولوژیکی در برگیرنده طبقه بندی جنسی که بنابر آن هر یک ازمارا چه مذکر وچه مونث مشروط میکند، میباشد. گرچه که مبحث «فمنیسم» به قرن بیستم تعلق دارد، ولی عقاید فمینیستی در فرهنگهای مختلف بیان میشده ودر تمدنهای قدیم یونان وچین یافت شده است. کتاب « شهر بانوان » اثر کریستین دو پیزان در سال 1405 در ایتالیا بچاپ رسیده که از پیش حاکی بودن بعضی ایده های فمینیستی مدرن درعملکردهای زنان مشهور گذشته خبر میداده که از حقوق زنان برای آموزش ونفوذ در امر سیاست دفاع کرده بودند. باوجود این، تا قرن نوزدهم هنوز یک  جنبش توسعه یافته، سازماندهی نشده بود، اولین زساله فمنیسم مدرن علب در نوشته

Mary wollstone craft  در اثرش بنام « پشتیبانی از حقوق زنان » به سال 1792 منعکس شده، که علیه وقایع پشت پرده انقلاب فرانسه نوشته شده است. تا اواسط قرن نوزدهم، جنبش زنان در راستای کمپین برای حق انتخاب زنان، حق رای زنان، که از توسعه پیشرفته حق رای ونظر مردان الهام میگرفت، متمرکز شده بود. از این مرحله بعنوان «اولین موج» فمینیسم یاد میشود ومختصاتش تقاضای زنان برای برخورداری از حقوق قانونی وسیاسی همطراز بامردان بود. داشتن حق نظر زنان هدف اساسی بود زیرا، آنها براین باوز بودند که، اگر زنان میتوانستندرای بدهند دیگر اشکال تبعیض وتعصبات جنسی میشد بسرعت ناپدید گردد.

جنبش زنان در آن کشورهائیکه دمکراسی سیاسی پیشرفته تر بود، در قوی ترین شکل خود وجود داشت؛ زنان،متقاضی حقوقی بودند که در بسیاری موارد همسران وپسران آنها از آن حقوق برخوردار بودند. در ایالات متحده، یک جنبش زنان تاحدودی متاثر از مبارزه برای منسوخ کردن برده داری در طی سالهای 1840 نمودار گشت. معاهده مشهور senecta falls ، به سال 1848 منعقد شد که تولد جنبش حقوق زنان امریکائی را ثبت کرد. در آن اعلامیه از کتاب « عواطف واحساسات » نوشته الیزابت کدی استانتن Elizabeth cady stanton  اقتباس شده که بطور ماهرانه ای از ادبیات واصول « اعلامیه استقلال » استخراج شده وبیشتر از هر چیز برای گرفتن حق انتخاب زنانه فراخوان داده بود. موسسه ملی « حق نظر وانتخاب زنان »، به سر کردگی Susan. B.Anthony Stanton  درسال 1869 تشکیل شد وبا موسسه بسیار محافظه کار « حق انتخاب زنان امریکائی » در سال 1890 ادغام گشت. جنبش های مشابهی در کشورهای غربی دیگر توسعه یافتند. در بریتانیا یک جنبش زنان سازمان یافته در طی سالهای 1850 توسعه یافت که در سال 1867 مجلس عوام ازاولین پیشنهاد برای حق انتخاب زنان دفاع کرد، یک لایحه اصلاخی به قانون دومین رفرم، توسط جان استوارت میل به مجلس پیشنهاد شد. جنبش حق انتخاب بریتانیائی بعد از شکل گیری در سال 1903 اتحاد سیاسی واجتماعی زنان، به سرکردگی مادر ودختر Penkhuist Christabel و Emmelin تاکتیک های ستیزه جویانه تری رااتخاذ کردند. از طریق نیروهای زیرزمینی مستقر در پاریس، پینکوریستها یک کمپین از عملیات مستقیم که در آن « زنان طرفدار حق انتخاب حمله های کلی به مالکیت میکردند راهم آهنگ نمودند ویک سری از تظاهرات عمومی بسیار مناسب تبلیغ شده رابرگزار کردند. اولین « موج » فمنیسم با دستیابی به حق انتخاب زنان، که برای اولین بار در سال 1893 در نیوزیلند معرفی شده بود، پایان یافت. در نوزدهمین لایحه اصلاحی قانون اساسی، حق رای به زنان در سال 1920 در ایالات متحده اعطا گشت. دادن حق انتخاب وآزادی به زنان در بریتانیا در سال 1918 گسترش یافت، ولی آنها از داشتن حق رای مساوی بامردان تا دهه های بعدی برخوردار نشدند.بطور مجازی، در بعضی مسیرها پیروزی گرفتن حق رای، جنبش زنان راضعیف وکند نمود. مبارزه برای دستیابی به حق انتخاب زنانه جنبش رامتحد والهام بخش وساختار آنرا هدفمند ومنسجم گردانید. ودیگر اینکه،بسیاری ازفعالان، بطور ساده انگارانه ای باور کردند که پیروزی حق انتخاب، موجب کامیابی کامل زنان به رهائی ازسلطه مردان شده است. ولی این امر محقق نشد تا اینکه درسالهای 1960 جنبش زنان حیات دوباره یافت و « موج دوم» ظهور کرد. انتشارات The Feminine Mystique نوشته های Betty Friedan  در به حرکت در آوردن دوباره افکار فمینیستی بسیار موثر بود.فریدان شروع به تحقیق در مورد آنچه که آنرا « مشگل بدون اسم » نام نهاد واحساس عقیم سازی وناخشنودر بسیاری اززنان که در نتیجه نقش از پیش تعیین شده بعنوان زن خانه دار ومادر، تجربه کرده بودند، کرد. « موج دوم » فمنیسم اعتراف کرد که دستیابی به حقوق قانونی وسیاسی هنوز به « معضلات زنان » پاسخ نداده، بعلاوه، ایده ها ومباحث فمینیستی بطور فزاینده ای رادیکال شده وبه مرحله انقلابی رسیده بود. درکتابهائی مانند Sexal Politics  ( 1970) اثر کیت میلت وThe Female Eunuch  اثر جرماین گاریل به سال 1970 مرزهائی که قبلا «سیاسی » ارزیابی میشدند بامتمرکز کردن توجه روی جنبه های شخصی، فیزیکی، وجنسی سرکوب زنان به عقب رانده شدند. هدف «موج دوم » فمینیسم تنها رها سازی سیاسی نبود بلکه آزاد سازی زنان بود ومتاثر از ایده های رشد جنبش آزادیبخش زنان بود. چنان هدفی نمیتوانست فقط با رفرمهای سیاسی وتغییرات قانونی قابل حصول باشد بلکه مبحث فمینیسم مدرن یک پروسه از تغییر رادیکال اجتماعی شاید انقلابی راطلب میکرد. سالهای 1980 در بعضی مواقع بعنوان مرحله پسا فمینیسم توصیف شده است. واین امر را به ذهن متبادر میکند که هم اهداف فمینیستی در دسترس قرار گرفته وهم اینکه افکار سیاسی فمینیستی، آن برندگی انتقادی ورادیکالش رااز دست داده است. جنبش زنان مطمئنا تغییر کرده، ولی علی رغم ضعفش به گسترش وتوسعه ادامه داده است. در سالهای 1990 سازمانهای فمینیستی در تمام کشورهای غربی وجود داشته اند وگروه های زنان در کشورهای جهان سوم توسعه یافته اند. البته باگرفتن انگیزه از کنفرانس مکزیک که در سال 1975 ، بعنوان سال بین المللی زنان شروع به کار نمود وتاده سال بعدی آن، از طرف سازمان ملل به عنوان دهه زنان نامگذاری شد. بعد از به گل نشستن افکار فمینیستی در اواخر سالهای 1960 واوایل سالهای 1970 ، فمینیسم به یک ایدئولوژی مشخص ومستقر توسعه یافت، که ایده ها وارزشهایش اساسی ترین فرضیه ها وافکار سیاسی قراردادی رابه چالش مطلبید. بهر حال مانند تمام بقیه ایدئولوژی ها، فمینیسم در برگیرنده یک برد وسیع از سنت ها وحتی تمایلات تقابل کننده می باشد. این امر موجب ناهمگونی ویا تضاد فمینیسم نمیشود، بلکه صرفا منعکس کننده رشد وگوناگونی جنبش زنان مدرن است.

 

2- سیاستهای شخصی Politics of the Personal

  Public man ، private woman   مرد بيرون  زن درون

گرچه افکار فمینیستی متقاطع با ایدئولوژی های سنتی، بطور مشخص لیبرالیسم وسوسیالیسم است، براساس یک سری از تئوریها وطبقه بندی های مشخص قرار دارد. مختصات طرح فمینیسم اینست که تقسیم بندی های جنسی در جامعه را برجسته میکند، وچنین تقسیم بندی ها رادر جامعه بیشتر بعنوان سیاسی، تا طبیعی مورد ملاحظه قرار میدهد. تقسیم بندی های جنسی بنابراین به مثابه منعکس کنند رابطه قدرت بین زن و مرد ملاحظه میشود. فمینیستها مطرح میکنند که از کجا این تقسیم بندی ها سرچشمه گرفته وتحمیل میشود؟ وچگونه میتوان با آن مبارزه و آنرا منسوخ کرد. در این راستا آنها نه تنها بیان علت بدیع روابط و زندگی سیاسی را توسعه داده اند، بلکه همچنین پرسش درمورد نکته قراردادی اصطلاح سیاسی را به چالش طلبیدند. بطور مشخص، فمینیستها بیان میکنند که زندگی خصوصی، شخصی، خانوادگی ورهبری جنسی، بسیار سیاسی است وبنابراین یک موضوع در خور تحلیل های سیاسی میباشد.

نظریه های سنتی در مورد اینکه آیا سیاسی چیست؟ توضیحش اینگونه است که کاربرد روشهای سیاسی رابیشتر در صحنه زندگی اجتماعی تا در زندگی خصوصی، جایگزین میکند. روش های سیاسی معمولا اینگونه تلقّی شده که فعالیتی هستند که در حوزه اجتماعی موسسه های دولتی، احزاب سیاسی، گروه های فشار مناظرات عمومی به وقوع می پیوندند. بهر حال زندگی شخصی داخلی و خانوادگی معمولا قسمتی از حوزه خصوصی تلقی شده ، وبنابراین موضوعی غیر سیاسی است. فمینیستها، برعکس، اصرار میورزند که سیاست یک فعالیتی است که در میان تمام گروه های اجتماعی واقع میشود ونه صرفا برای امورات دولت یا هیئت های اجتماعی. هر جا و هر وقت که برخوردهای اجتماعی یافت شود سیاست ها وجود دارند. برای مثال، Millet سیاستها را به مثابه رو ابط ساختاری قدرت مشخص میکند؛ نظم یک گروه از افراد توسط گروه دیگر کنترل میشود.

رابطه دولت وشهروندان بنابراین از مشخصه های سیاسی است، مانند رابطه بین کارمندان وکارگران باشرکت، وهمچنین روابط در خانواده، بین شوهران وهمسران، و والدین و فرزندان. تعیین اینکه چه چیز سیاسی است صرفا از نظر آکادمیک مورد توجه قرار نمیگیرد. فمینیستها بحث برآن دارند که، نابرابری جنسی دقیقا حفظ شده زیرا تقسیم بندی جنسی زحمتکشان که متداول در جامعه است بیشتر یک امر طبیعی تلقی شده تاسیاسی. این امر در عنوان کتاب مرد بیرون و زن خانه اثر Jean. B.Elshtain ( 1981) روشنگری شده است. بطور سنتی، حوزه اجتماعی زندگی، که در برگیرنده سیاست، کار، هنر و ادبیات است، برای مردان حفظ شده در حالیکه زنان اساسا برای یک حوزه خصوصی تعیین گردیده اند، که بر مسئولیت های داخلی و خانوادگی متمرکز شده، اگر روشهای سیاسی تنها در حوزه اجتماعی صورت پذیرد، نقش زنان و در خواست برابری جنسی مطلبی ناچیز و فاقد اهمیت سیاسی جلوه میکند. زنان به انجام نقشهای خصوصی زن خانه دار و مادر محدود شده، از تاثیر گزاری در سیاست ها محروم گشته اند. فمینیستها بنابراین در پی تخریب فاصله بین « مرد اجتماعی » وزن خصوصی » برآمدند، البته آنها به تعیین اینکه تخریب فاصله تفاوت بین اجتماعی وخصوصی، چه معنی میدهد ویا چگونه میتوان به آن دست یافت، به توافق نرسیدند. برای بعضی فمینیست ها ، رها سازی از سلطه مرد یعنی قادر به فرار کردن از وجود ضعیف داخلی وخانوادگی است. آزادی زنان بنابراین یعنی برخوردار شدن ودستیابی به حقوق مساوی با مردان، در حوزه اجتماعی، کسب تحصیل علم، پی گیری یک شغل، یا ورود به زندگی اجتماعی است. دیگر فمینیستها معتقدند که رهائی زمانی اهمیت می یابد که مقداری، یاشاید همه مسئولیتهای زندگی خصوصی به دولت ویا جریاناهای دیگر اجتماعی منتقل گردد. برای نمونه، سد و مانع پرورش ونگهداری کودک میتواند بادادن خدمات رفاهی بیشتر، به هانواده ها ویا بخش کودکستانی یا مهد کودک در سرکار برداشته شود. البته، پرورش کودک میتواند تماما مسئولیت کمون بشود، مانند سیستم KIBBUTZ در اسرائیل. بهر حال آنچه که «موج دوم» فمینیستها را از «موج اول» پیشینیان آنها مجزا میکند، خودداری آنها از پذیرش اینکه سیاستها در جلوی در خانه متوقف شده است وبا شعار « مسائل شخصی یعنی سیاسی » فراخوان میدهند. سرکوبی زنان تصور شده که در تمام مراحل زندگی انجام گرفته در بسیاری ملاحظات از خود خانواده نشات میگیرد. فمینیستهای مدرن بنابراین نگران تحلیل اینکه چگونه میتوان « سیاستهای روزمره » را نام نهاد، بوده اند. این امر مستلزم انجام مراحل کار آماده سازی آموزشی بچه ها در جامعه با نقشهای جنسی «زنانه» و «مردانه»، توزیع کار منزل بین افراد خانواده، وهمچنین سیاستهای رهبری جنسی وشخصی میباشد.

 

1.2 _ پدر سالاری               

فمینیستها به جنسیت، همانند طبقه بندی اجتماعی، نژاد وملیّت، بعنوان یک قشر اجتماعی برجسته مینگرند. البته، بعضی جدل میکنند که جنسیت عمیق ترین واز نظر سیاسی مهم ترین تقسیم بندی اجتماعی است. فمینیستها بنابراین تئوری « سیاستهای جنسی » را بسط داده ، بیشتر مانند سوسیالیستها بر ایده های «سیاستهای طبقاتی » تاکید میکنند. آنها بعلاوه به «جنسیت گرائی » بعنوان یکنوع سرکوبی اشاره کرده، و یک نتیجه موازی هم چون «نژاد پرستی» یا سرکوب نژادی از آن استنتاج می کنند. بهر حال تئوری سیاسی قرار دادی بطور سنتی برسرکوب جنسی اغماض کرده واز شناسائی Gender به مثابه یک طبقه بندی برجسته سیاسی غفلت ورزیده است. در نتیجه فمینیستها مجبور به توسعه نظریه و فرضیه های جدید شده واین ایده راکه جامعه براساس سرکوبی وسیستم نابرابری جنسی قرار گرفته، نمایندگی میکنند. فمینیستها از مبحث پدر سالاری برای توصیف رابطه قدرت بین زنان ومردان استفاده میکنند. این واژه یعنی حکومت پدر وبطور ظریفی به مزیت شوهر- پدر در خانواده اشاره دارد، وبنابراین به فرمانبرداری هر دو – زن و فرزند – در خانواده نظر دارد. بعضی فمینیستها از پدر سالاری به منظور مشخص و محدود استفاده میکنند برای توصیف ساختار خانواده و تسلط پدر خانواده، ترجیحا بطور وسیع تر از این واژه مانند مزیت مردانه یا برتری مردانه جهت توصیف روابط در سطح وسیع جامعه استفاده کرده اند. بهر حال، فمینیستها معتقدند که تسلط پدر در خانواده برتری مردانه را در تمام دیگر تشکیلات جامعه سمیلیزه میکند. بعضی ها بیشتر براین بحث دارند که خانواده پدر سالاری محور مراحل سیستماتیک تسلط مردانه بوده است، بطوریکه موجب بازسازی تسلط مردانه در تمام شئونات دیگر زندگی، در تحصیلات، در کار و همچنین در سیاست میباشد. پدر سالاری بنابراین در برداشت وسیع تری که از آن بکار رفته، خیلی ساده یعنی؛ حکومت مردان، هم در خانواده و هم بیرون از آن. میلت برای نمونه، اینگونه توصیف میکند که دولت پدر سالاری به مثابه مکان وتشکیلاتی است، که نیمی از سکنه آن که زنان باشند توسط نیم دیگر که مردان هستند، کنترل میشود. او اظهار میدارد که پدر سالاری شامل دواصل است: مردان باید مسلط برزنان باشند و مرد مسن تر مسلط برجوانتر. پدر سالاری بنابراین یک جامعه رده بندی شده است، که باسرکوبی جنسی و نسلی خصوصیت یافته. نطریه پدر سالاری، باوجود این وسیع است. فمینیستها ممکن است که معتقد باشند که مردان در تمام جوامع برزنان مسلط هستند، ولی قبول دارند که شکل ودرجه سرکوبی جنسی در فرهنگ های مختلف و زمانهای مختلف، متغیّیر، ملاحظه گردیده است. حداقل در کشورهای غربی موقعیت اجتماعی زنان بطور قابل توجه ای در قرن بیستم اصلاح شده، ثمره آن دستیابی به حق رای وامکان وسیع تر برای تحصیل و آموزش، تغییرات در قانون ازدواج و جدائی، قانونی سازی سقط جنین وغیره بوده اند. بهر حال، پدر سالاری هنوز در قسمتهای جهان سوم یک ظلم محرز است، حتی بسیار ظالمانه، 80 میلیون زن اکثرا در افریقا، مورد ختنه قرار میگیرند، عروس کشی هنوز در هند اتقاف می افتد، وسیستم پا برجای مهریه ، فرزندان دختر را متقاعد میکند که ناخواسته هستند وبعضی مواقع مستحق مرگ.

فمینیستها بهر حال، متفق النظر نیستند که تشکیلات پدر سالاری جهانی بوده است. بعضی ها استدلال میکنند که جوامع کهن مادر سالاری بوده اند، دلیل آورده شده که در مذهب PAGAN اغلب معتقد به ستایش خدای زن بودند. بهر حال، شواهد باستانشناسی نشان از مادر سالاری باستان میدهد، اما با این خال قابل نتیجه گیری نیست، گرچه ستایش الهه زن گویای این است که جنس زنانه در زمان باستان مورد احترام و باارزش بوده، ولی این دلیل این که زنان برمردان تسلط داشتند ویا حتی همطراز آنها زندگی میکردند، نمیشود. تاحدودی، کوشش برای یافتن شاهد از جوامع مادر سالاری منبعث از این خواسته است که دلیل آورده شود که تشکیلات پدر سالاری اجتناب ناپذیر نیست پس بنابراین می توان آنرا سرنگون کرد. بهر حال، حتی اگر تمام جوامع تاریخی ویا معاصر پدر سالاری باشند،این نشانگر آن نیست که تسلط مردانه طبیعی واجتناب ناپذیر است. گرچه هدف فمینیسم سرنگونی پدر سالاری وپایان دادن به سرکوبی جنسی است، فمینیستها بعضی مواقع درباره این برداشت و چگونگی اجرای عملی آن نامطمئن بوده اند. بطور سنتی، زنان تقاضای برابری با مردان کرده اند، ولی از برابری میتوان درک های متقاوت کرد. اول اینکه زنان باچه چیز مردان میخواهند مساوی باشند؟ جامعه مردانه هم خودش رده بندی شده، و در برگیرنده تقسیم بندیهای برجسته طبقاتی ونژادی است. فمینیستهای قرن نوزدهم معمولا زنان طبقه متوسط بودند که آرزوی برخورداری از امتیازات وحقوقی که شوهران وپسرانشان از آنها برخوردار بودند، داشتند.

دوما، زنان در چه چیز آرزوی تساوی داشتند؟ فمنیستها در اینجا تقسیم میشوند.

فمینیستهای لیبرال میگویند که زنان باید از برابرای سیاسی و قانونی مانند مردان برخوردار شوند، آنها باید دارای «حقوق مساوی» به جهت مساوی کردن خود برای رقابت در مرحله های مساوی بامردان بدون در نظر گرفتن جنسیت آنها، باشند. فمینیستهای سوسیالیست، ولی معتقدند که حقوق مساوی بدون برخورداری از «برابری اجتماعی» ، که مستلزم منسوخ شدن هر دوسرکوبی جنسی وطبقاتی میباشد، بی معنی است. سوما، بعضی فمینیستها نکات زیادی از برابری در نظر میگیرند که هم موجب گمراهی شده وهم ناخواسته است. مساوی بودن بامرد ممکن است دلالت بر این کند که زنان « هویت مردانه » میخواهند، که آنها هدف های خود را برحسب آنچه که مردان فعلا دارند تعیین میکنند، که آنها میخواهند «مثل مردان» باشند. فمینستها در پی سرنگونی پدر سالاری هستند، نه اینکه مردان را مدل خود قرار دهند، که مستلزم اتخاّذ رفتار تجاوزگرانه ورقابت آمیز که خصوصیت جامعه مردانه است، میباشد. برای بسیاری از فمینیستها «آزادسازی» به مفهوم تمایل به توسعه ونیل به تحقق یافتن هویت زنانه است؛ به عبارت دیگر، به معنی «زن هویت یافته » است ، برای مبارزه ونهایتا منسوخ کردن پدر سالاری، فمینیستها باید بفهمند چگونه این تشکیلات سازماندهی شد وحفظ وبرقرار گردید. مشکل شناخت پدر سالاری اینست که تسلط مردانه در بیشتر سطوح مختلف وتمام تشکیلات اجتماعی عمل میکند. برای مثال در ساختار خانواده سنتی وپروسه مشروط سازی که در خودش به وقوع می پیوندد برفرهنگ کلیشه ای از زنان، بعنوان مادران، زنان خانه دار یا طرف مقابل اعمال سکسی یاد شده ودر غیبت زنان از حضور در مقامهای کلیدی درسیاست، تجارت، زندگی حرفه ای واجتماعی، وهمچنین در ارعاب وخشونت فیزیکی وارده از طرف مردان برای کنترل زنان کاملا مشهود است. فمینیستها یک تحلیل ساده ومجرد از پدر سالاری ارائه نمیدهند بعضی ها براین باوزند که این امر در خانواده ومراحل اجتماعی شدن جنسیت ریشه دارد، دیگران براین باورند که «تحصیلات» بالا وموقعیتهای وسیع تر شغلی میتواند نابرابری رابزداید واصلاح کند. سیستم اقتصادی در نظر بعضی فمینیستها منبع سرکوبی است، در حالیکه بعضی ها معتقدند که زنان توسط خشونت مردانه وترس از تجاوز جنسی کنترل میشوند. در دل این پرسشها برخورد بین اهمیت طبیعت وآموزش در مشروط سازی رفتار بشر نهفته است. آیا نوع بشر بایک کاراکتر ثابت وغیر قابل تغییر بدنیا آمده، یاآنکه توسط تجربه اجتماعی شکل گرفته و فطرت یافته؟ اگر فمینیستها در صدد آزادسازی زنان از پدر سالاری باشند، آنها باید قدرت تشخیص وتفکیک بین عناصر بیولوژیکی وغیر قابل تغییر در طبیعت بشر، وآن خصوصیتها واشکال رفتاری که توسط جامعه مقید شده واز این جهت میتواند تغییر یابد را، دارا باشند.

2.2_جنسیت ونوع SEX AND GENDER

بیشترین مجادله تمام ضد فمینیستها بسادگی این ادعاست که تقسیم بندی های جنسی در اجتماع طبیعی هستند، اینکه زنان و مردان صرفا نقشهایی را که طبیعت برای آنها طرح کرده اجرا میکنند. آرایش آناتومی و فیزیکی زن تصور میشود او را مناسب برای نقش خانگی و فرمانبردار در اجتماع کرده؛ مختصر اینکه بیولوژی مقّدر، در عمل، اساس پوچ این مجادلات است. مغز زن، چنانچه شونیست های مذکر اشاره میکنند، ممکن است کوچکتر از مال مرد باشد، ولی، در تناسب با بدنش بزرگتر است، که معمولا یک نماد صحیح تر از درجه هوش را ارائه میدهد. بالاتر از آن، زنان معمولا از نظر فیزیکی نسبت به مردان از قدرت وماهیچه های کمتر توسعه یافته برخوردارند. تاحدودی این امر بسادگی برفاکتهای اجتماعی اثر میگذارد : مردان برای تقبل کارهای فیزیکی و خارج از خانه، شرکت در ورزش و مناسب برای داشتن هیببت مذکر کلیشه ای تشویق شده اند. به هر حال گرچه قدرت بدنی درجوامع کشاورزی وکمتر صنعتی اهمیت دارد، ولی در جوامع توسعه یافته جائیکه ابزار و ماشین آلات فراتر از قدرت بدنی انسان است این امر از اهمیت کمی برخوردار است؛ فرد مذکر دارای ماهیچه های قوی در دنیای تکنیکی روبوت ها و میکروچیپس ها بسادگی حشو است. در هر صورت، کار سخت فیزیکی، که برای آن بدن مردانه ممکن است مناسب تر باشد، بطور سنتی توسط مردم طبقه سه با وضعیت شغلی پائین تر جامعه تقبل شده، ونه توسط مسئولین. باوجود این، عامل بیولوژی که بیشتر باموقعیت اجتماعی زنان ارتباط دارد ظرفیت آنها برای بدنیا آوردن کودک است.

بدون شک بچه زائیدن تنها مشخصه توصیفی جنس مونث است، همراه بااین حقیقت که زنان دارای سیکل زنانه و ظرفیت شیر دادن به بچه ها هستند. بهر حال، به هیچ وجه چنین عوامل بیولوژیکی نه ضرورتا به ضرر آنهاست ونه اینکه سرنوشت اجتماعی آنها راتثبیت میکند. زنان ممکن است مادر باشند، ولی آنها احتیاج به پذیرش مسئولیتهای مادرانه مانند: پرورش، آموزش و رشد بچه ها باوقف کردن خودشان در خانه وخانواده ندارند. ارتباط بین زایش و پرورش کودک بیشتر فرهنگی است تابیولوژیکی: اززنان انتظار میرود که در خانه بمانند، وبچه ها را بزرگ کنند وبه کار منزل بپردازند.

بعلت ساختار سنتی زندگی خانوادگی، مسئولیت های خانگی میتواند توسط شوهر بعهده گرفته شود و یا بین زن و شوهر تقسیم گردد، در خانواده های برابر حتی پرورش کودک می تواند توسط انجمن یادولت انجام گیرد، یااینکه توسط اقوام نزدیکتر در خانواده های بزرگتر. بعلاوه، گمراه کننده است اگر تولد کودک را یک امر منفی اجتماعی بنگریم، وزنان را از بازی کردن نقش زندگی اجتماعی و دنبال کردن شغلش محروم سازیم. در کشورهای پیشرفته، تولد کودک تنها یک  وقفه کوتاه در زندگی کاری زنان ایجاد میکند. بطور برجسته ای، ظرفیت زائیدن بچه میتواند همراه باوضعیت اجتماعی بالا، سمبل خلاقیت و متضّمن نجات نوع بشر بخساب بیاید. البته، بعضی فمینیستها بحث دارند که پدر سالاری پایه اش در ترس مردان از بالا گرفتن قدرت زنان است، که بخاطر کشش جنسی زنان، زایندگی وقدرتشان بعنوان مادر میتواند موثر باشد. مردان، در پی تحت کنترل قرار دادن زنان از طریق تعیین کردن آنها برای مسئولیتهای خانه داری و داخلی، در نتیجه محروم کردن آنها از قدرت بوده اند.

باوجود این، اگرچه بیولوژی ممکن است تقدیر باشد، نمیتوان منکر تفاوتهای فیزیکی موجود بین زنان ومردان شد. فقط تاچه حد این اختلافات طبیعی عمیق هستند، یک مبحث مهم خطیر، برای فمینیست هائی که در پی ارتقاء نقش زنان وساختن یک جامعه غیرجنسی است، میباشد. بخاطربررسی این موضوع، فمینیستها همیشه جنسیت SEX و نوع یا گونه GENDER راازهم تفکيک کرده اند. SEX اشاره به عوامل فيزيکی که "زنان " را از "مردان" متفاوت میسازد دارد که غیر قابل تغییر است.  GENDER ولی یک مرحله فرهنگی است که اشاره به نقش های مختلفی که جامعه به مردان وزنان دیکته کرده، می کند، بنابراین تفکیک الگوی مونث از الگوی مذکر است. ایده های پدر سالاری تفاوت بین جنسیت ونوع رامخدوش می کند، و فرض براین دارد که تمام تفاوتهای اجتماعی بین زنان و مردان در آناتومی وبیولوژی ریشه دارد. فمینیستها اصرار میورزند که لزوم و ارتباط منطقی بین جنسیت و نوع وجود ندارد، وتاکید میکنند، برعکس، تفاوت های نوع جنس سراسر فرهنگی و توسط جامعه به تک تک افراد تحمیل شده است.

بیشتر فمینیستها براین باورند که تفاوتهای جنسی SEX مابین زنان ومردان نسبتا جزئی ونه توضیح دهنده و توجیه کننده تفاوت های نوع GENDER هستند. در نتیجه، طبیعت بشر تصور میشود که اساسا دوجنسه ویا بدون جنس  SEXLESS میباشد و دارای خصوصیات هردو جنس است. تمام انواع بشر، بی توجه به جنسیت، دارای ژنتیک موروثی از مادر و پدر هستند وبنابراین دارای یک مخلوط جنسی از هر دو مشخصات یا ویژگیهای مذکر ومونث میباشند. چنین نظریه ای میپذیرد که تفاوتهای جنسی عاملهای بیولوژیکی هستند ولی پافشاری دارد که آنها برتری اجتماعی، سیاسی ویا اقتصادی ندارند. زنان و مردان نباید به جهت جنسیتشان، بلکه بعنوان افراد واشخاص مورد قضاوت قرار گیرند. هدف فمنیسم بنابراین نائل شدن به "شخصیت" سنجی است.

 تفاوتهای نوع تماما مصنوعی هستند ومیتوانن دزدوده شوند.همچنانکه سیمون دوبوار میگوید، زنان بدینگونه زاده نشده اند، بلکه بدینگونه ساخته شده اند. تفاوت های نوع جنسی توسط جامعه ساخته شده، که زنان را آماده برای کلیشه شدن با الگوی رفتاری زنانه میکند، از آنها میخواهد که منفعل وفرمانبردار باشند، آنها را متناسب برای زندگی خانگی و مسئولیت های آن بار می آورد. دقیقا در سمت دیگر، مردان تشویق میشوندکه مردانه، مدعی، متجاوز ورقابت کننده، آماده برای دنیای کاری، وزندگی اجتماعی وسیاسی باشند. در یک جامعه پدر سالار زنان طبق انتظارات واحتیاجات مردان قالب گیری میشوند، آنها تشویق میشوند که با یکی از تعداد الگوهای زنانه آفریده مردان همخوانی داشته باشند: مادر، همسرخانه دار، مدونا (پرهیزگار) وروسپی.

اینطور باید گفت که شخصیتهای هر دوجنس تحریف شده. زنان تشویق میشوند که طبیعت مردانه خود را سرکوب کنند؛ آنها نباید شلوغ، مدعّی ویا بلند پرواز باشند. مردان به نوبه خود، مجبور میشوند که جنبه زنانه خود را انکار کرده از جمله احساسات شانرا، حالتهای ملایم وحساس همچون: پسران بزرگ گریه نمیکنند، بهر حال، تمام فمینیستها براین باور هستند که تفاوتهای جنسی میتواند و باید منسوخ شود.بعضی از آنها نظربه شرایط زن گرائی دارند PROWOMAN که قبول دارد تفاوتهای جنسی اهمیت سیاسی واجتماعی داشته است. چنین نظریه ای گاهی اصول گرائی نامیده میشود: نظر براین است که طبیعت اوليه زنان و مردان اساسا مختلف هستند. طبیعت تجاوزگر و رقابتی مردان و کاراکتر خلاّق واحساساتی زنان، تصّور میشود؛ منعکس کننده تفاوتهای ژنتیک وهورمونی است تا فقط ساختار اجتماعی. بنابراین برای ایده آلیزه کردن دو جنسی یا شخص گرائی نادیده گرفتن تفاوتهای جنسی اشتباه است. زنان باید خصوصیتهای ویژه مشخص جنس مونث را شناخته و پذیرا باشند، آنها باید در جستجوی آزاد سازی ونه بعنوان اشخاص بدون جنسیت، بلکه بعنوان زنان هویت یافته وپیشرفته باشند. این امر راهبر به ضرورت فمینسم فرهنگی شده، که توانائیهای زنان رابه آنها برمیگرداند، هنر وادبیات، وآن تجربیاتی را که برای زنان غریبه شده روشنگری میکند واهمیت"خواهری" را که همانا تولد فرزند، دوران سیکل زنانه و مادریست ارتقا میدهد. یک چنین تحلیلی چهره بسیار متفاوتی از مردان ارائه میدهد. اگر خشونت وشونیسم مردانه بطور بیولوژیکی تعیین شده ونه مشروط اجتماعی باشد، پس مردان به مثابه دشمن هستند، اصلاخ ناپذیرند، آنها نه میتوانند رها شوند ونه برای زندگی در یک جامعه یکدست پذیرفته میشوند. در نتیجه، بعضی فمینیستها پافشاری در جدائی سازی از مردان وجامعه مردانه میکنند، تصمیمی که بر استراتژی های سیاسی و رفتارهای جنسی و شخصی آنها اثری ژرف می گذارد.

3- SEX وسیاست ها

فمینیسم یک ایدولوژی متقاطع و در برگیرنده سه سنّت اصولی لیبرال، سوسیالیست ورادیکال است. نقطه نظرهای فمینیست نمی توانند بهر حال توسط کسانی با دیدگاه های محافظه کارانه حزب سیاسی دست راستی بیان گردد. محافظه کاران براین باورند جامعه اورگانیک، وبلحاظ ضرورت طبیعی توسعه یافته است. بنابراین، ساختار پدر سالاری اجتماع و تقسیم بندی جنسی نیروی زحتمکش بین "مرد اجتماعی" و "زن خصوصی" طبیعی واجتناب ناپذیر تصور میشود. به نطر آنها زنان به دنیا آ مده اند که همسر خانه دار و مادر باشند و شورش علیه این سرنوشت هم بی فایده وهم اشتباه است. حداکثر، محافطه کاران مجادله شان اینست که آنها برابری جنسی رادر زمینه اینکه مسئولیتهای خانوادگی زنان به همان اندازه که وظایف بیرونی مردان اهمیت دارد، مورد حمایت قرار میدهند. بنابراین زنان و مردان "مساوی هستند ولی متفاوت". باوجود این، یک شکلی از فمینیسم ارتجاعی در شرایط بخصوصی پدیدار شد. این امر زمانیکه وضعیت سنتی وموقعت زنان تحت تعییر وتحول سریع اجتماعی مورد تهدید قرار گرفت، مانند جنگ داخلی آلمان، اتقاف افتاده است. سوسیالیسم ملّی بطورکینه توزانه ضد فمینیست بود: نقش زنان در شعارهای نازی تنها به نگهداری فرزندان، حضور در کلیسا وآشپزخانه خلاصه میشد. یک فرهنگ و روش مادر گرائی در طی زمان نازی ها با اهدا مدالهائی به مادران خانواده های پرجمعیت و برگزاری جشنهای ملّی در ساگرد تولد مادر هیتلر توسعه یافت. باوجود این زنان به سوی نازی کشیده میشدند، وسازمان زنان آنها، زنان سوسیالیست ملی National Socialist Womanhood، در سال 1939 بالای 2 میلیون ونیم عضو داشت. این امر به دلیل مرحله صنعتی سازی که موجب ایجاد یک سدّی مضاعف در راه رشد زنان آلمانی شده بود، پیش آمد. در طی سالهای 1920 ، زنان بطور فزاینده ای بعنوان نیروی کار ارزان معمولا با وضعیت شغلی پاینتر استخدام میشدند و همزمان از آنها انتظار میرفت که نقش سنتی و خانگی شان را بعنوان همسر خانه دار و مادر اجرا کنند. سوسیالیسم ملی از این نظر که قول دوباره مستقر کردن تفکیک بین حوزه زندگی خصوصی واجتماعی رامیداد جذابیت داشت، از زنان در برابر دنیای کار پشتیبانی میکرد وهمچنین ارزش بیشتری برای وضعیت نقش سنتی زنان در خانواده قائل میشد. در حقیقت متاثر از این امر زنان به جستجوی رهائی و ایجاد امنیت از طریق ول کردن حوزه اجتماعی و مدعی کنترل خانواده و زندگی خانگی شدند. فراتر اینکه، توسعه سازمانهای زنان به گروه کوچکی از زنان اختصاص یافت. از جمله گرترود شولتزکلینیک، زهبر زن نازی، فرصت ارتقا به مقام بالاتر وتجربه قدرت و نفوذ رایافته بود علی رغم اینکه تصور میشد که نخبه های نازی همه از مردان باشند.

مشکلات مشابه مانع گسترش فمینیسم در بخش های جهان سوم میشد. در کشورهای مسلمان، بخصوص، مرز مستحکمی بین موقعیت اجتماعی زنان و مردان کشیده شده است، که باچند همسری، استفاده از روسری و دیگر قوانین پوشش، و بعضی مواقع انزوای اجباری زنان در خانه تبلور مییابد. بنابراین مقاومت فرهنگی قوی علیه ایده های فمینیستی که اصول مذهبی اخلاقی و سنتی را  به مبارزه طلبیده واین گونه بی پروا وبطورغربی ظاهرمیشود، وجود دارد. باوجود این رشد توّجه به نقش زنان، توسعه یافته، هم بعلت نفوذ خزنده ارزش های غربی، بخصوص در نواحی شهرنشین، وهم برپائی دوباره قانون سخت اسلامی در کشورهائی مثل ایران، پاکستان و سودان کشورهائی که واپسگرائی در آنجا زشدکرده است. برای مثال، انتصاب بی نظیر بوتو بعنوان نخست وزیر پاکستان در سال 1988 به تحریکات وتضاد در میان دنیای اسلامی؛ اینکه آیا یک زن میتواند در راس حکومت یک دولت اسلامی قرار بگیرد، دامن زد. در بعضی موارد، یک فرمی از فمینیسم اسلامی پدیدار شده، بخصوص حوادث در ایران، طوریکه زنان از دوباره تحمیل شدن قانون سخت پوشش حجاب وبرکناری زنان از زندگی اجتماعی پشتیبانی کردند به امید اینکه چنین اقداماتی دوباره احترام زنان را برقرار کرده وبدینوسیله شان اجتماعی آنهاراارتقاء خواهد داد.

3.1- فمینیسم لیبرال     LIBERAL FEMINISM

فمینیسم اولیه، بخصوص اولین موج جنبش زنان، عمیقا متاثر ازایده ها و ارزشهای لیبرالیسم بود. اولین متن مهم فمینیستها، پشتیبانی از حقوق زنان اثر وول استون کرفت 1792 اینگونه استدلال کرده که زنان باید ازحقوق وامتیازات برابربا مردان براساس "بشر" بودنشان برخوردار شوند. اوادعا کرده که "فرق جنسی" در زندگی سیاسی و اجتماعی بی اهمیت خواهد شد اگرزنان قادر به برخورداری از آموزش شوند وبه مثابه انسان منطقی حقوق حقه شان ملاحظه گردد. جان استوارت میل در اثرش به نام  The Subjection of Women 1869 ، باهمکاری هریت تیلور نظر داده که جامعه باید طبق اصل منطق سازماندهی شود و از حوادث توّلد، مانند جنسیت، بری باشد. زنان بنابراین مستّحق برخورداری از حقوق و آزادی های مساوی بامردان، بخصوص حق رای هستند. فمینیسم موج دوم همچنین محتوای حائز اهمیتی ازلیبرالیسم داشت. فمینیسم لیبرال برجنبش زنان ایالات متحده مسلط بود؛ سخنگوی اصلی آن بتی فریدان بود، که در اثرش، The Feminine Mystique به تجدید حیات افکار فمینیستی در سالهای 1960 اهمیت داده است.رمز زنانه ای که فریدان به آن اشاره کرده افسانه فرهنگی بود که زنان را به جستجوی امنیت و تحقّق زندگی خانگی و رفتار زنانه سوق داده، افسانه ای که درخدمت دلسرد کردن زنان از ورود به بازار استخدام، دنیای سیاست و زندگی اجتماعی بطورکل بود. اوآنچه راکه مشکل بدون نام ذکر کرده، برجسته کرد. بدینوسیله او حس ناامیدی وناخرسندی عمیق بسیاری از زنان را بعلت تعیین شدن آنها فقط برای بودن در خانه، ناتوان از دست یافتن به حقوق در زندگی کاری وسیاسی، ابرازکرد. در سال 1966 ، فریدان اولین رهبر سازمان ملی زنان ( NOW ) شناخته شد، که به گروه فشار قدرتمند وبزرگترین سازمان زنان جهان توسعه یافت.

شالوده فلسفی فمینیسم لیبرال برپایه فرد گرائی قرار گرفته، براین باور که بشر  به طورفرد، اهمیت دارد. بنابراین افراد از ارزش مساوی اخلاقی برخوردارند. باافراد بایدبطور مساوی بدون درنظرگرفتن جنس، نژاد، رنگ، کیش وآئین برخورد شود. اگر قرار است افراد مورد قضاوت قرار گیرند، بایدبرپایه محاسبات منطقی، محتوای خصوصیات شخصی، استعدادآنها ویاارزش شخصی آنها باشد. لیبرالها این باور را در تقاضا برای حقوق مساوی اینگونه بیان میکنند: تمام افراد باید ازیک شانس مساوی برای واردشدن و شرکت داشتن در زندگی اجتماعی برخوردار شوند. هرنوع تبعیض علیه زنان دراین رابطه باید بطورشفافی ممنوع گردد. بطورمثال، Wollstone Craft اصرارمی ورزیدکه حیطه آموزش، که درزمان او در قلمرو مردان بود، به روی زنان کاملابازشود. جان استوارت میل استدلال برنفع برابری شهروندی وحقوق مساوی می نمود. البته سراسر جنبش حق انتخاب براساس فردگرائی بود وبااین ایمان که رها سازی زنان بادستیابی به حّق رای مساوی زنان با مردان، ایجادخواهد شد. بطورمشابهی، کارهای فریدان و فعالیت های گروه هائی مانند( NOW ) در راستای درهم شکستن فشارهای قانونی واجتماعی باقیمانده که زنان را ازدنبال کردن کاریر و فعالیت سیاسی محروم میکردند، عمل می نمودند. ( NOW ) برای مثال، به نفع لایحه اصلاحی حقوق مساوی ERA مبارزه می کردکه هرگونه تبعیض برپایه جنسیت راممنوع می کند، وهمچنین به نفع سقط جنین براساس اینکه حاملگی ناخواسته زن را ازتسلّط و کنترل بربدن خودش ناتوان کرده ونتیجتا به کاریر و چشم اندازهای آموزشی اوخسارت وارد میکند، مبارزه کرده است.

بهرحال، فمینیسم لیبرال اصولا رفرمیست است: بیشتر در جستجوی گشودن فضای زندگی اجتماعی برای رقابت مساوی بین زنان و مردان است، تابه چالش طلبیدن آنچه که بسیاری ازفمینیستهاآنرا به عنوان ساختارپدرسالارانه خودجامعه میبینند.

بخصوص، فمینیستهای لیبرال تمایل به منسوخ کردن تمایزبین حوزه زندگی خصوصی واجتماعی نشان نمیدهند. استدلال میکندکه رفرم لازم است ولی تنها تضمین برقراری حقوق مساوی درحوزه اجتماعی مّدنظراست: مانندحّق آموزش، حّق رای، حّق دنبال کردن کاریرشغل وغیره. رفرمهای حائز اهمیت بدون شک درغرب صنعتی شده انجام یافته، ازجمله گسترش حّق انتخاب، آزادسازی، قانون طلاق وسقط جنین، پرداخت حقوق مساوی وغیره قابل توجّه هستند. باوجود این، توجّه کمتری به حوزه خصوصی، تقسیم بندی جنسی کار و زحمت و توزیع قدرت در خانواده شد. فمینستهای لیبرال معمولا تصّورمیکردندکه زنان و مردان طبیعت و سیرت متفاوت دارند، و بنابراین میپذیرندکه، حداقل تاقسمتی، تمایل زنان بسوی خانواده و زندگی خانگی متّاثر ازفشارهای طبیعی و منعکس کننده انتخاب آزاداست.

این امر قطعا به دوره فمینیستهای قرن نوزدهم برمیگردد، کسانیکه به ساختارزندگی سنتّی خانواده به طور "طبیعی" می نگریستند، این امر همچنین در نوشته های فمینیستهای لیبرال مدرن ازجمله فریدان نیزمشهود بوده است. درمرحله دوم 1983 ، فریدان مشکل تلفیق دستیابی به "شخص گرائی" وبازترشدن موقعیتهای وسیع تر برای زنان در زندگی کاری واجتماعی، واحتیاج برای عشق ورزیدن به فرزندان، خانه و خانواده رامورد بحث قرار داد. تاکیدهای فریدان برادامه اهمیت محوری خانواده درزندگی زنان، توسط بیشتر فمینیستهای رادیکال به مثابه کمک رسانی به "رمز زندگی مادری" مورد انتقادقرارگرفت.

بالاخره، تقاضای حقوق برابرکه ازخصوصیتهای فمینیسم لیبرال است اصولا آن دسته اززنان راکه آموزش و زمینه های مهیای اجتماعی، آن رابرای برخوردار شدن ازآموزش گسترده تر وموقعیت های شغلی مجّهزمیکند، جذب نمود. برای نمونه، فمینیستهای قرن نوزدهم ورهبران جنبش حق انتخاب معمولا تحصیل کرده بودند، زنان طبقه متوسط، آنهائی که موقعیت بهره مندشدن ازحق رای، دنبال کردن شغل و واردشدن به زندگی اجتماعی راداشتند. تقاضای برابری حقوق مساوی براین فرض است که تمام زنان فرصت برخورداری ازامتیاز آموزش و شانسهای بهتر اقتصادی را دارا گردند. درحقیقت، زنان نه فقط باتوانایی ها و استعدادشان، بلکه دررابطه باعوامل اقتصادی و اجتماعی، مورد قضاوت قرار گیرند.

اگررهاسازی بسادگی نائل شدن به حقوق و فرصتهای مساوی برای زنان و مردان معنی بدهد، دیگراشکال بی امتیازی اجتماعی، مانندطبقه بندی نژادی و اجتماعی، نادیده گرفته میشود. فمینیستهای لیبرال شایدمنعکس کننده منافع زنان طبقه متوسط سفید پوست در جوامع پیشرفته باشند ولی جوابگوی مشکلات زنان طبقه کارگر، زنان سیاهپوست جهان سّوم نیستند.

3.2 فمینیسم سوسیالیست   SOCIALIST FEMINISM

گرچه بعضی نسخه های اولیه اشاره به ایده های سوسیالیست دارد ولی فمینیسم سوسیالیستی در اواخر قرن بیستم به برتری بخصوصی رسید. برخلاف همردیفان لیبرالشان، فمینیستهای سوسیالیست براین باورنیستند که زنان فقط بی بهره ازامتیازات قانونی و سیاسی شده اند که می توان بوسیله حقوق قانونی برابر یا نائل شدن به فرصتهای برابر آنرا جبران نمود، بلکه فراتر از آن، فمینیستهای سوسیالیست معتقدند که روابط فیمابین جنس ها ريشه در ساختار اجتماعی و اقتصادی دارد و چیزی کمتر از تغییر عمیق اجتماعی، بقولی انقلاب اجتماعی، نمیتواند چشم انداز رهاسازی واقعی را به زنان عرضه کند. همانطوری که دریک" گزارش سازمان ملل درسال 1980 اشاره شده، درصورتیکه زنان 50 درصد جمعیت دنیا را تشکیل میدهند و تقریبا دو سوم تمام ساعتهای کاری رابه خوداختصاص داده اند، ولی فقط یک دهم درآمد دنیا را دریافت میکنند و صاحب کمترازیک درصددارائی دنیاهستند"وتم محوری فمینیسم سوسیالیست اینست که پدر سالاری میتواند تنها درمورد عوامل اقتصادی واجتماعی فهمیده شود. بیان کلاسیک این استدلال در کتاب فردریک انگلس به نام پیدایش خانواده، مالکیت خصوصی ودولت، (1884) روشن است. انگلس نظرمیدهد که موقعیت زنان دراجتماع باتوسعه سرمایه داری و اصول مالکیت خصوصی تغییرات اساسی کرد. درجوامع قبل ازسرمایه داری، زندگی خانوادگی مشترک بوده، وحق مادری –به ارث بردن دارائی وموقعیت اجتماعی ازجانب زنان– بطورگسترده ای مورد بررسی قرار گرفته بوده اند. سرمایه داری بهرحال، برمبنای مالکیت دارائی خصوصی توسط مردان، حق مادری راواژگون کرده و موجب بروزآنچه که انگلس آن راشکست تاریخی جهانی جنس مونث نامیده، شد. مانندبسیاری ازفمینیستهای سوسیالیست های بعدی، انگلس معتقد بودکه سرکوبی زنانه ازطریق تشکیل خانواده عمل کرده است. انگلس استدلال کرده اولین سرکوبی درجه یک که درتاریخ ظاهرشد، باتوسعه خصومت میان زنان و مردان در ازدواج تک همسری مصادف گردید. دومین مورد سرکوبی زنان، توسّط مردان اعمال گردید( ص 129). خانواده بورژوازی پدرسالار و سرکوبگر بود زیرا مردان تمایل داشتند که مطمئن شونددارائی آنها تنها به پسران آنها داده خواهدشد. مردان به حّق پدری بی چون و چرا ازطریق پای ورزی برازدواج تک همسری، محدودیتی که شدیدا درمورد همسران زن اعمال میشد، دست یافتند. محروم سازی زنان ازدیگر شرکای جنسی، بگفته انگلس، ولی عادتا توسط شوهران ندیده گرفته میشد. برای جبران این سرکوبی راه و روش زنانگی توسعه یافت، که کششهای عشق رمانتیک راارتقا میداد، ولی در حقیقت، یک دوروئی سازمان یافته راجهت حمایت از امتیازات و دارائی مردانه راطرح ریزی کرد. انگلس تاآنجا پیش نرفت که توصیف موجزی ازچگونگی زندگی خانوادگی در یک جامعه سوسیالیستی بدهد، بهر حال، اوبطورواضحی معتقدبود که ازدواج باید منحل شود، و زمانی که مالکیت خصوصی ویژگی های پدر سالاریش منسوخ شود شاید همچنین تک همسری هم ناپدید گردد. دیگر فمینیستهای سوسیالیست نظربراین دارند که خانواده سنتی وپدرسالاری باید توسط یک سیستم زندگی کمونی و عشق آزاد، همانطوریکه سوسیالیستهای اتوپیائی مانند Fourier وOwen آنرا نمایندگی میکنند، جایگزین شود.

گرچه عقاید انگلس براساس انسان شناسی پر از شک L.H.Morgan قراردارد،اکثر فمینیست های سوسیالیست استدلال میکنند که محدود کردن زنان به حوزه کار منزل وخانه و مادری در خدمت منافع اقتصادی سرمایه داری است. بعضیها اینگونه استدلال کرده اند که زنان تشکیل دهند ارتش ذخیره کار هستند، که میتوان آنها را بعنوان نیروی کار زمانیکه احتیاج به افزایش محصول است، استخدام کرد، ولی براحتی در طی یک بحران کاری رها کرده وبه زندگی خانگی برگرداند بدون اینکه مسئولیت کاری به کارفرما و یا دولت تحمیل شود. بعلاوه، بعنوان کارگران موقتی ، زنان به پذیرش دستمزد کمتر وشغلهای پائین تر مشروط شده، که این امتیازی جهت کمک کردن به نرخ دستمزد پائین بدون در معرض تهدید قرار گرفتن شغلهای مردان است. وهمزمان، کار و زحمت خانگی زنان برای سلامت وکفایت اقتصادی، حیاتی است. در آموزش وپرورش کودک، زنان تولید کنندگان نسل آتی نیروی کار وتضمین کننده تولید آینده هستند. زنان همچنین مسئول اجتماعی کردن، وفق دادن آنها با جامعه وحتی آموزش دادن کودکان و توسعه آنها به کارگرهای فرمانبردار و منضبط شده اند.

زنان در نقش خود به عنوان همسر خانه دار، بطورمشابهی، مردان رااز بار کارمنزل وتربیت کودک خلاص کرده، وبه آنها اجازه میدهند که وقت و انرژی شان را روی شغل بادستمزد، متمرکز نمایند. در این رابطه، تقسیم بندی جنسی کار بین مردان، که کار های مزدی در کارخانه ها وادارات رامتقبل میشوند، وزنان، که کار خانگی بدون دستمزد را انجام میدهند، موجب ارتقا کفایت اقتصادی میشود. وفراتر ازآن، همسران خانه دارمسئول آماده کردن شوهرانشان برای به موقع سرکار رسیدن، مناسب لباس پوشیدن وتغذیه شدن وآماده شدن برای یک روز کاری دیگر، میباشند.

خانواده سنتی برای کارگرایجاد کننده انگیزه قوی برای یافتن شغل وحفظ آن شغل است زیرا او دارای همسر وفرزند است که باید حمایت مالی شوند. به اضافه، خانواده موجب ایجاد تجاهل لازم کارگر به از خود بیگانگی وعقیم سازی زندگی خویش چون "برده کارمزد" میشود. البته، زندگی خانوادگی قراردادی برای شوهر( پدر ) امتیاز قابل ملاحظه ای قائل میشود: برای مثال، اوازموقعیت نان آور خانه برخوردار است، به او آسایش واستراحت در خانه اعطا میشود، در حالیکه همسر زن (مادر ) باشغل کارخانگی بدون مزد، ناچیز بحساب می آید. بعضی فمینیستها استدلال کرده اند که این طبیعت کار بدون دستمزد خانگی است که وضعیت شغلی اجتماعی درجه پائین بحساب میاید و زنان را از نظر مالی وابسته به شوهران میکند، بدین جهت یک سیستم نابرابر اجتماعی برقرار میشود.

کمپین مزد برای کارخانه، برمیگردد به پیشنهاد Costa و James در سال های 1970 ، که خواستار آن بودند که زنان باید استقلال اقتصادی کسب کرده واگرکار میکنند باید از وضعیت اجتماعی بالاتری برخوردار شوند، همانطور که مردان به مثابه تولید کننده وبا ارزش شناخته شده وبه آنها دستمزد پرداخت میگردد. از این بحث همچنین در مودر این پیشنهاد که تن فروشی باید قانونی و به مثابه استخدام مزدی پذیرفته شود، استفاده گردید. بهر حال، بیشترفمینیستها استدلال میکنند که رها سازی زنان، مستلزم ایجاد یک برد وسیع تر از فرصتهای اقتصادی و اجتماعی برای آنها است نه اینکه فقط برای انجام نقشهای اجتماعی سنتی یشان بعنوان همسر خانه دار یاطرف مقابل همخوابگی، دستمزد دریافت نمایند.

گرچه فمینیستهای سوسیالیست توافق دارند که  Women`s Question نمیتوانداز زندگی اقتصادی واجتماعی جدا باشد، آنها عمیقا در مورد طبیعت این حلقه ارتباطی تقسیم میشوند.

تقسیم بندیهای جنسی مشخصا از قشرهای اجتماعی عبور میکند، موجب تنش در تحلیل فمینیستهای سوسیالیست در مورد اهمیت نسبی طبقه ( Class ) ونوعGender  شده، وپرسش های مشکل تری برای فمینیست های مارکسیست ایجاد می کنند. مارکسیت های ارتدوکس اصرار بر مزیت سیاستهای طبقاتی برسیاستهای جنسی میورزند.

برای مثال، انگلس عقیده داشت "خانواده بورژوا"، که زنان فرمانبردار داشته، منتج از مالکیت خصوصی، وبنابراین، در حقیقت یک همزاد کاپیتالیسم بوده، ونظر براین دار که استثمار طبقاتی یک مرحله برجسته تر ویا عمیق تر از سرکوبی جنسی است. زنان بوسیله مردان سرکوب نمیشوند، بلکه توسط موازین مالکیت خصوصی، بوسیله کاپیتالیسم.

همچنین نظر میدهد که رهاسازی زنان یک امر همزاد انقلاب اجتماعی که کاپیتالیسم رامغلوب کرده وسوسیالیسم راجایگزین آن کند، خواهد بود. زنانی که به جستجوی آزادی هستند بنابراین باید "جنگ طبقاتی" رامهم تر از "جنگ جنسی" تشخیص دهند. در نتیجه، فمینیستها باید انرژی شان رابیشتر صرف جنبش زحمتکشان کرده تا حمایت از جنبش مستقل پراکنده زنان.

بهر حال، فمینیستهای مدرن پذیرش برتری سیاستهای طبقاتی را برسیاستهای جنسی بطور فزاینده ای مشگل یافتند، برای آنها سرکوبی جنسی هر ذره اش به همان اندازه استثمار طبقاتی اهمیت دارد.نویسندگانی ازجمله ژولیت میچل به مارکسیسم مدرن که نقش میانی اقتصادی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی نیروهای جامعه را بیشتر پذیرفته بیشتر صحّه میگذارد تابه مارکسیسم ارتدوکس، که به برتری عوامل اقتصادی و مادی پای میفشارد. بدین دلیل است که میچل از تجربه وتحلیل موقعیت زنان بطور فزاینده ای به ریشه های ایدئولوژی وفرهنگی پدر سالاری توجه نموده است. در کتابش "In Women`s Estate"  درقلمرو زنان (1971) او ابراز کرده که زنان چهار عملکرد اجتماعی رامحقّق میکنند: اولا، آنها اعضای نیروی کار و در تولید فعال هستند، دوما؛ آنهافرزند بدنیا می آورند بنابراین انواع بشر رادوباره تولید میکنند؛ سوما، آنها مسئول اجتماعی کردن بچه ها هستند؛ وبالاخره، آنها طرف مقابل رابطه همخوابگی هستند، آزادی مستلزم نائل شدن زنان به رهائی در هر یک از این صحنه هاست نه فقط جایگزینی سیستم سوسیالیسم به جای سیستم طبقاتی کاپیتالیسم.

طلسم شکنی بامارکسیسم ارتدوکس به نتیجه پیشرفت ناامید کننده ای که فمینیسم در دولت جوامع سوسیالیستی داشته، برمیگردد. بعد از انقلاب روسیه، این نظریه که برابری اجتماعی باید تنها به برابری جنسها منجر شود توسط Alexsandra Kollentai  کمیسار رفاه اجتماعی، تنها زن در دولت لنین، نمایندگی شد.

کولنتای به نقع منسوخ کردن خانواده قراردادی و جایگزین کردن آن توسّط سیستم روابط جنسی آزاد عمل کرد. بهر حال، ایده های رادیکال او بطور فزاینده ای بعد از قیام استالین به حاشیه رانده شد، ورهائی زنان شوروی کمی بیشتر ازاستخدام زنان به عنوان نیروی کار، معنی میشد، که باتدارک وتخصص امکانات دولتی برای نگهداری از کودکان انجام پذیرفت.

مهم تر از آن اینکه، توجّه کمی به تقسیم بندی جنسی نیروی زحمتکش مبذول شد. در اتحّاد شوروی، برای مثال، زنان اساسا دررده های بالاتر زندگی سیاسی و حرفه ای حضور کمتر را نشان میدهند ، وآنهائیکه علاقه مند به دنبال کردن کاریر خود هستند هنوز ازآنها انجام کارهای سنتی خانه ومسئولیت های خانوادگی انتظار میرود. مهم ترین استثنا دراین مورد کشور کوبا است، جائیکه قانون خانواده مستلزم بعهده گرفتن مسئولیت کارمنزل ونگهداری فرزند توسط شوهران و همسران بطور مساوی میباشد.                                                                                            
3.3_
فمینیسم رادیکال