![]() |
نقاب
هی بازیگر! گریه نکن! ما همه مون مثل همیم!
صبحا که از خواب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم!
یکی معلم می شه و یکی می شه خونه به دوش!
یکی ترانه ساز می شه، یکی می شه غزل فروش!
یکی رئیس کارخونه، یکی یه قاتل شرور!
یکی وکیل، یکی وزیر یکی گدا، یکی سپور!
کهنه نقاب زنده گی تا شب رو صورتای ماس!
گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداس!
هر کسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب!
از رو نوشته حرف نزن، رها شو از پیله ی خواب!
نقشهی یه دریچهرو رو میلهی قفس بکش!
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش!
کاشکی می شد تو زندهگی ما خودمون باشیم و بس!
تنها برای یک نگاه، حتا برای یک نفس!
تا کی به جای خود ما نقاب ما حرف بزنه؟
تا کی سکوت رج زدن، نقش نمایش منه؟
آی نمایشنامه نویس! نقش منو به من بده!
نقش جدال آخر تن به تنو به من بده!
می خوام همین ترانهرو رو صحنه فریاد بزنم!
هر کسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب!
از رو نوشته حرف نزن، رها شو از پیله ی خواب!
نقشه ی یه دریچه رو رو میله ی قفس بکش!
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش!
«
سیاوش قمیشی هم آنرا خوانده است.
| درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد | نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد | |
| چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان | که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد | |
| شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما | بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد | |
| عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است | خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد | |
| بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال | چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد | |
| خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت | بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد | |
| در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ | نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد |
حجتالاسلام علي يونسي، وزير اطلاعات در پي نامه اخير ابراهيم حاتميكيا، كارگردان فيلم «به رنگ ارغوان»، که چند روز پيش از آغاز جشنواره فجر از برنامه نمايشها حذف شد، طي نامهاي به اظهارات وي پاسخ گفت.
متن اين نامه به شرح زير است:
"هوالحبيب
برادر عزيز، جناب آقاي حاتميكيا؛
سلام عليكم،
احتراماً، نامه پرشور و شعور شما را مطالعه نمودم. تصميم شايسته را ارج مينهم و به تيزهوشي و سعه صدر شما آفرين ميگويم. بيترديد چنين اقدام شجاعانهاي از نسل انقلاب و دفاع مقدس دور از انتظار نيست؛ نسلي كه هنرمندانش محصولات به يادماني چون «ديدهبان»، «مهاجر»، «آژانس شيشهاي» و... ارائه كردند. هنري كه شهيد آويني پايههاي نظري آن را تقويت نمود و عزيزاني چون جنابعالي آن را به منصه ظهور رساندند.
اطمينان دارم كه كارگردان «به رنگ ارغوان» در پي تقويت پايههاي اقتدار دستگاه اطلاعاتي جمهوري اسلامي بوده است. آرزو دارم فضاي مطلوب شما براي نمايش فيلم هر چه زودتر فراهم شود، در اين راستا آماده همكاري هستم.
علي يونسي، وزير اطلاعات"
ابراهيم حاتميكيا، كارگردان سينماي ايران كه در جشنوارهي فجر امسال قرار بود، با فيلم جديدش «بهرنگارغوان» در بخش مسابقه سينماي ايران و آسيا حضور داشته باشد، در آستانه برگزاري اين جشنواره نامهي سرگشادهي خود به وزير اطلاعات را اختصاصا در اختيار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) قرار داد.
به گزارش ايسنا، متن كامل اين نامه به شرح ذيل است:
«يا شاهد
اجازه دهيد شما را برادر خطاب كنم، جناب آقاي يونسي وزير محترم دولت خاتمي.
شما در آن دعوت با سلام آغاز كردين. حافظ گشودين و اين بيت آمد و خوانديد كه ؛
« ما نگوييم بد و ميل به ناحق نكنيم»
و با غم، شكوه آغاز كردين. هر جا با عقل و استدلال امنيتي سخن گفتيد، نفهميدم؛ ولي هر جا با دل سخن گفتيد با جان دل گرفتم. دانستم كه به نمايندگي از شاكيان دل شكسته « ياران سايه سبز» سخن ميگويي.
برادرم، به غم شما و يارانتان احترام قائلم؛ همانگونه كه شما، به نيت من احترام قائل بوديد. اجازه دهيد شهادتنامه آن نشست را رسا بخوانم.
شهادت ميدهم كه اجازه داديد كه « به رنگ ارغوان» عليرغم ميل باطنيتان به نمايش درآيد بيآنكه ثانيهاي حذف شود و من قادر بودم جلسه را با همين توافق ترك كنم و فيلم در جشنواره شركت كند؛ ولي من برنخواستم. چرا كه با دلم آمده بودم و دل هنوز آرام نبود.
برادرم؛ بدانيد من و شما از يك قبيلهايم، اگر چه تلاشمان در دو ساحت مختلف قرار دارد ما عيانيم و آشكار
و شما به زعم من در سايهايد و ناپيدا.
بقول « شهيد آويني» من در بوستان عافيت طلبي شكرخوري و شكرشكني نميكنم .
بر ما رواست كه آزمون و خطا كنيم و من اين ماموريت را از « پيرمان» به دست خط عشق؛ حواله گرفتهام.
شايد « به رنگ ارغوان» گل سرخ خارداري باشد كه دل ياران را ريش كرده است؛ ولي شما ميدانيد كه من نيتي جز تقديم گل نداشتم.
شهادت ميدهم كه بعنوان پدر معنوي « به رنگ ارغوان » با ميل و خواست شخصي خودم فيلم را از شركت در جشنواره فجر محروم ميكنم. ميگويم محروميت و اين سخت و دردناك است. ميدانم كه شما نيز همچون من از اينكه حاصل يكسال زحمت اهالي هنر در دولت هنر دوست خاتمي چنين سرنوشتي پيدا كرده است متاسف هستيد.
ولي با اطمينان و با صداي رسا ميگويم كه اجازه به هيچ خناسي نخواهم داد كه اين رود ارادت را بركهاي ساكن تصور كند كه ميتواند ماهيان نامشروع خود را پرورش و صيد كند.
من و يارانم منتظر روزي خواهيم بود كه « به رنگ ارغوان» در فضايي صرفا فرهنگي بهمراه شما و يارانتان؛ در منظر نگاه مخاطبان اصلي آن قرار گيرد.
انشاء الله
نويسنده و كارگردان فيلم «به رنگ ارغوان»
ابراهيم حاتميكيا
![]() |
![]() |
مل گيبسون براي ساخت فيلم بعدياش به سراغ حادثه رويت «مريم مقدس» توسط عدهاي روستايي پرتغالي در سال 1917 ميلادي رفته و قرار است بر اساس آن نسخه جديد فيلم «معجزه بانوي ما فاطيما» را بسازد.
به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از روزنامه نيويورك تايمز، «مل گيبسون» كارگردان آمريكايي در حال ساخت فيلمي با ژانر مذهبي و موضوع «معجزه فاطيما» است.
اين فيلم براساس داستان واقعي سه كودك روستايي است كه در سال 1917 ادعا ميكنند پس از رويت (مريم مقدس) به نيرويي الهي دست يافتهاند كه به موجب آن قادرند برخي اتفاقات آينده را پيشبيني كنند. اين كودكان كه اهل كشور پرتغال هستند با كمك نيروي مقدسشان ميتوانند اتفاقاتي چون وقوع جنگ جهاني دوم و ترور ژانپل دوم را پيشبيني كنند.
گيبسون پس از ملاقات با خواهر لوسيا يكي از كساني كه ادعاي رويت مريم مقدس را داشته است، تصميم ميگيرد اين فيلم را بسازد، لوسيا كه ماه گذشته در سن 98 سالگي درگذشت به همراه دو عموزادهاش «جاكينتا» و «فرانچسكو» مريم مقدس را در كودكي ميبينند و پس از آن ميتوانند حوادثي چون وقوع جنگ جهاني دوم، ترور ژان پل دوم و اتفاقاتي از اين دست را پيشبيني كنند.
پيش از اين نيز، در سال 1952 «جان برام» با اقتباس از اين اتفاق فيلم «معجزه بانوي ما فاطيما» را با حضور بازيگراني چون « گيلبرت رونالد»، «سوزان وايتني»، «شري جسكون»، «سالي اوگ» و «آنجيلا كلارك» ساخته بود .«برايان فوي» نيز تهيهكنندگي اين فيلم را به عهده داشت.
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
سعید شریعتی
فراهم شدن فرصت مصاحبه با خانم فاطمه طباطبايي غيرمتنظره بود. در واقع، بايد كاملاً به خانواده امام حق داد كه در اين شرايط پيچيده سياسي سكوت پيشه كنند. اين موضوع را با خود ايشان نيز در ميان گذاشتيم و اضافه كرديم كه سكوت خانواده امام براي ما كه همهچيزمان را از امام داريم به هماناندازه حاوي پيام است كه گفتنشان. تلاش كردم در خلال مصاحبه با ايشان از مباحث مورداختلاف و چالشبرانگيز سياسي روز فاصله بگيريم تا ايشان نيز آسانتر به سؤالاتمان پاسخ دهند اگرچه شايد سؤالهاي بسياري را بتوان از عروس امام و همسر مرحوم سيداحمد خميني در مورد زندگي و رحلت اين دو شخصيت بزرگوار پرسيد... به هرحال، با خانم طباطبايي در طبقه پنجم پژوهشكده امام خميني به گفتوگو نشستيم و ترجيح داديم از زاويهاي گفتوگو را آغاز كنيم كه رابطه امام (ره) و عروسش براي مردم برمبناي آن شناخته شده است. از عرفان امام و با ذكر خاطره شعري از امام (ره) كه ابتداي آن مينويسند «فاطي كه زمن نامه عرفاني خواست»...
خيلي تشكر ميكنيم از آنكه اين فرصت را براي خوانندگان روزنامه ياسنو فراهم كرديد كه در آستانه چهاردهمين سالگرد ارتحال ملكوتي حضرت امام به جنبههايي از شخصيت حضرت امام بپردازيم.
سركار عالي مخاطب نامههاي عرفاني حضرت امام بودهايد. آنگونه كه به هر حال سوابق مكتوبي كه ميان شما و حضرت امام گواهي ميدهد شما كاوش گستردهاي در شخصيت عرفاني حضرت امام داشتهايد. باتوجه به شناختي كه از ايشان داريد، به عقيده شما حضرت امام چگونه ميان مقام عرفان و مقام سياست كه بنابر تعاريف ظاهري در دو نقطه متفاوت با فاصلهاي زياد از هم قرار دارند جمع ميكردند؟
اين بحث همواره مطرح بوده است كه بين حكومت و عرفان يا سياست و عرفان پيوندي وجود دارد. در طول تاريخ بودهاند كسانيكه هميشه فكر ميكردند كه اگر بخواهند خدا را پيدا كنند بايد حتماً در غارها دنبال او بگردند يا سيرانفسي داشته باشند.
به همين علت بعضي از صوفيان كه با خرقه پشمينه به دنبال پيدا كردن حقيقت سيرآفاق ميكردند. از آن طرف، كساني كه به دنبال حكومت كردن بودند گمان ميكردند كه جز برپايه ماديت نميتوانند حركت كنند و از باب نمونه براساس زورمداري و قدرت حكومت كردن خود را استوار ميكردند. البته اين تفكر در تاريخ وجود داشته است.ولي حضرت امام شخصيتي بود كه هم فقيه بود و در فقاهت ايشان هيچكس ترديد نداشت، هم اصولي و فيلسوف و عارف بود و در هيچ يك از اين ابعادايشان هيچكس ترديد نداشت كه اينها را به حداعلي داشتهاند، و همچنين شخصيتي حكومتي را ترسيم كرده بود و برپايه آن مبارزه و جهاد كرده بود. طبيعي است اين ابهام كه آيا حكومت و عرفان امكان جمعپذيري دارد يا خير، باوجود حضرت امام منتفي ميشود و به شكل ديگري بايد آن را طرح كرد
. به عبارت ديگر، باتوجه به نمونههايي چون امام (ره) مشخص است كه جمع ميشود، اما سؤال اين است كه چگونه ميشود. حال كه اين اضداد به تعبير شما در يك چنين شخصيتي جمع شده است چگونه اين جمع شدن صورت گرفته است. ما اگر عرفان اسلامي را بشناسيم كه عرفان امام هم همان عرفان اسلامي است. اگر عرفان عملي و نظري را از ديدگاه اسلام بدانيم ميتوان پاسخ اين سؤال را در يك كلام داد. پاسخ اين است كه سياست و عرفان دو شأن و دو وجهه از شخصيت انسان كامل است. انساني كه صراطمستقيم را شناخته است و ميخواهد مسير حق را طي كند و به نقطه اوج خودش برسد، چنين انساني سياست و عرفان دو شأن از شخصيت وجودي اوست كه گاهي وجهه عرفان او ظهور ميكند وگاهي وجهه سياست او.البته براي فهم اين مطلب شايد نياز باشد بحثهاي مقدماتي نظري بر مبناي ديدگاه عرفاني امام طرح شود. از ديدگاه امام انسان يك مسافر است. همانطور كه در قرآن هم تأكيد بر اين است. انسان مسافر بايد مقصد را بشناسد و بداند از كجا به كجا ميخواهد برود. امام همواره در مكتوبات، بيانيهها حتي بيانيههاي سياسي و نامههايي كه براي سياستمداران نوشتهاند تصريح دارند كه اولين منزل پا روي انانيت گذاشتن است
. ترك خودخواهي كردن است. تأكيد دارند كه خودخواهي با خدا خواهي قابل جمع نيست.يعني كسي كه دنبال خود است ديگر نميتواند دنبال خدا باشد و خدا را ببيند. انسان كه نميتواند خدا را ببيند و تنها خود را ميبيند طبيعتاً دچار خيلي از تبعات ميشود. پس اول بپذيريم كه از منظر امام انسان مسافر است. مقصدش به خداست. از كجا آغاز ميكند؟ از نفس، از طبيعت، از كثرات. از تعينات و تعلقات آغاز ميكند. همه اينها را پشتسر ميگذارد؛ كه
«حق» را ببيند. كه آن وجهه حقاني خود راببيند.نكته ديگر اينكه امام تصريح ميكنند كه انسان بايد با مجاهده اين سفر را طي كند. امام دركتاب چهل حديث خود تأكيد ميكنند كه انسان بايد
«انسان» بشود. بايد با تلاش و مجاهده بايد قوهها را به فعليت رسانيد تا انسان شويم. اگر اين را بفهميم يعني بايد انسان از جنبه خلقي خود به سمت جنبه حقي خود هجرت كند. اينجاست كه سير سلوك و اسفار اربعه مطرح ميشود ومنازل و مقامات. اما از نظر امام اگر كسي به اين مرحله رسيد كه وجودش حقاني شد و از تعينات و تعلقات خود بيرون آمد و مصداق حديث شريف قدسي قربنوافل شد، جز حق نميبيند و جز به حق نميانديشد. همه موجودات را ميبيند اما در واقع آيات «حق» ميبيند، جهان بيروني برايش عالم است و براي او نشانگر محبوب است. حال در اين سفركه سير كمال خود را پيش ميبرد به نقطهاي ميرسد كه امام در سفر سوم در مصباح الهدايهمطرح ميكند، كه انسان خودش را و حق را ميشناسد؛ جايگاه موجودات را ميشناسد، راه ترقي موجودات را ميشناسد كه اينها چگونه بايد باشند.طبيعي است كه چنين آدمي از در ضلالت بودن آدمها رنج ميبرد و رنج ميبرد از اينكه موجودي كه ميتواند تا اعليعلينين سفر كند در ماديت اسير شده است. او ميداند كه جايگاه انسان اينگونه نيست. او رنج ميبرد چون خود را در ما ميبيند. چون سعادت خود را نيز در سعادت جمعي ميبيند. پس وقتي جايگاه مردم را ميبيند و راه به كمال رسيدن آنها را هم يافته است طبيعي است كه بخواهد مردم را نيز به سرمنزل كمال و سعادت برساند. پس اين جا كار او «بسط عدالت» ميشود. با بسط عدالت و شناخت و اجراي احكام زمينه رشد و سعادت و كمال افراد را فراهم بكند. اينجاست كه سياست وارد ميشود تا آنكس قصد بسط عدالت دارد؛ با وضع و جعل احكام زمينه اجراي عدالت را فراهم كند تا جامعهاي سعادتمند فراهم آورد.
اينجاست كه رابطه سياست و عرفان،يا دين و سياست مشخص ميشود؛ كه از اين منظر و با روندي كه گفتهشد امام شديداً معتقد به جمعپذيري اين دو مقوله هستند
. اينها دو شأن از انسان كاملي است كه ميخواهد سايرين را نيز با خود در مسير سعادت همسفر كند. از اين منظر اگر سياست و عرفان جمع نشود يك نقص است.امام به ما نشان دادند كه دين از سياست جدا نيست و عرفان و سياست هم نه تنها با هم به خوبي جمع ميشوند بلكه دو شأن از شؤون انسان كامل هستند.
برداشت من از مباحث سركارعالي اين است كه از منظر عرفان حضرت امام انسان كامل در مقام تجلي صفات حق كه قرار ميگيرد مظهر اقامه عدل الهي نيز هست و از همينرو ناگزير است كه براي بسط عدالت به اجراي احكام و جريان امورخلق يا به عبارت ديگر امر سياست بپردازد. از همينجا من وارد سؤال دوم ميشوم. از حضرت امام(ره) كلمات و نكات راهگشاي بسياري بهجا مانده است. يكي از آنها كه تقريباً به شكل يك تمثيل درآمده است اين جمله معروف ايشان است كه «ما مأمور به انجام تكليفيم نه مأمور به نتيجه». خوب البته اين جمله را ميتوان از جايگاهها و شئون مختلفي كه امام(ره) از آن برخوردار بودند مورد ارزيابي قرار داد. امام اگر از منظر يك «فقيه» اين سخن را بفرمايند به آساني قابل فهم است؛ اگر از منظر يك
«عارف» بگويند باز هم به نوعي قابل فهم است. اما از منظر يك سياستمدار طرح اين موضوع نيازمند توضيح و تفسير بيشتر است. چرا كه اساساً سياست ورزي به منظور كسب نتايج مشخص و از پيش تعيين شده است. به نظر شما چگونه بايد از منظر يك سياستمدار اين جمله را تبيين كرد؟ببينيد طبيعي است كه از منظر يك «فقيه» انسان مأمور به انجام «تكليف» است و فقه با بيان احكام در حقيقت تكاليف انسانها را روشن ميكند و به نتيجه كار چنداني ندارد. يك عارف هم از اين منظر كه خود را در مسير حق ميبيند و هرچه از جانب دوست ميرسد براي او نيكوست خود را موظف به انجام تكاليف و طي طريق ميداند و عنايتي به اين كه چه پيش ميآيد و چه پيش نميآيد ندارد.
اما ويژگي حضرت امام(ره) اين بود كه باتوجه به ابعاد مختلف وجودي كه در ايشان بود و شما نيز به آنها اشاره كرديد،اعتقاد داشتند كه در سياست و اداره امور نيز اگر حقيقتاً معيار و ملاك تشخيص انسانها رضاي خداوند و اقامه عدل و صلاح جامعه باشد، آنگاه وظيفه انسان تنها عمل به تكليف است. ايشان اگر مردم را به قيام عليه يك حكومت ظالم ترغيب ميكردند و يا در زمان دفاع مقدس از مردم و جوانان ميخواستند كه براي اداي تكليف و حفظ مرزها و نواميس ملت جبههها را پركنند، اعتقادشان آن بود كه در آن زمان خاص تكليف اين است و اگر ما به تكليف درست عمل كنيم خداوند خود حافظ دين و خلق خود است و مصلحت خلق را آنچنان كه صلاح همگان باشد روا ميدارد.
از اينرو به هر تشخيصي كه برمبناي احساس تكليف ميرسيدند عمل ميكردند. ايشان اخلاص و رضاي خداوند را معيار تشخيص تكاليف ميدانستند و با اين معيار اين جمله را در «سياست» نيز روا ميدانستند. وقتي معيار منافع فردي و تشخيصهاي شخصي نبود و خلوص و عمل براي رضاي خداوند معيار شد، آنگاه ديگر نيازي نيست كه انسان نگران نتيجه عمل خود باشد.
خانم طباطبايي من از اين پاسخ شما چنين برداشت ميكنم كه امام هر تصميمي كه در حوزه امور سياسي گرفتهاند برمبناي تكليف و وظيفهالهي بوده است. با اين برداشت ميخواهم اين استنباط را بكنم كه اگر امام در ابتداي سال 58 پس از آن اقبال گسترده ملي كه به ايشان در جريان انقلاب شده بود بحث رفراندوم جمهوري اسلامي را مطرح كردند و يا اين كه در طول حيات مبارك خودشان بارها به اين مضمون تأكيد داشتند كه «ميزان رأي ملت» است، ناشي از برداشت ايشان از تكليف و وظيفه اسلامي و الهي بوده است نه صرفاً يك تاكتيك سياسي. شما حتماً مطلعيد كه عدهاي قائلند كه امام در ابتداي انقلاب صرفاً به دليل وضعيت جهاني و بينالمللي مفاهيمي چون جمهورياسلامي، همهپرسي و تمكين به رأي ملت را مطرح مينمودند نه برمبناي برداشتهاي ديني و اسلامي. در مقابل چنين ديدگاههاي، آيا شما معتقديد كه امام «تمكين به رأي ملت» را يك تكليف الهي ميدانستند و برمبناي آن عمل ميكردند؟
دقيقاً همين طور است. ببينيد، درست است كه امام از منظر فقهي يك پايه حكومت ديني را ولايت فقيه ميدانستند و معتقد بودند رهبري سياسي جامعه را بايد فقيه عادل جامعالشرايط در اختيار بگيرد، اما از آن طرف هم براي مردم در تعيين سياستها و خطمشيهاي نظام و كشور نقش اساسي قائل بودند. امام همواره به نقش مردم و اين كه اگر مردم در كنار يك حكومت نباشند آن حكومت نميتواند به مسير خود ادامه دهد تأكيد ميورزيدند و سيره عملي ايشان نيز گوياي همين امر است.
اين درست است كه امام بلافاصله پس از پيروزي انقلاب براي تثبيت جمهوري اسلامي به سرعت دستور برگزاري رفراندوم و اخذ رأي مردم را دادند و اين كار دهان مخالفان را هم بست (البته اين نكته را هم اضافه كنم كه امام با توجه به تلاش و ارتباط گستردهاي كه در سالهاي مبارزه و تبعيد با اقشار مختلف مردم داشتند تقريباً يقين داشتند كه اگر رأي مردم گرفته شود،
اكثريت بالاي مردم به جمهوري اسلامي و نظريات امام رأي مثبت ميدهند) اما اين را بايد بدانيم كه اگر به فرض محال مردم ميگفتند نه ما اين جمهوري اسلامي را نميخواهيم؛ امام هرگز چيزي را به اجبار به مردم تحميل نميكردند. چرا كه اعتقاد داشتند اگر مردم چيزي يا كسي را نخواهند هرگز نميتوان بر آنان تحميل كرد و كسي حق ندارد كه بر مردمي كه او را نميخواهند حكومت كند. امام هميشه به پشتوانه رأي مردم تكيه داشتند و آن را ميزان و معيار ميدانستند. اين هم ناشي از اين انديشه امام بود كه امام اساس حكومت را پيوند عاطفي ميان رهبر و حكومت از يك سو و مردم از سوي ديگر ميدانستند. در حقيقت آنچه در انديشه امام از معناي حكومت ظهور و بروز داشت تأكيد بر حكومت بر قلبها و دلهاي مردم بود.من بايد به اين بحث موضوع اهميت «قانون» را در ديدگاه امام اضافه بكنم. ايشان شديداً بر اجراي قانون تأكيد داشتند و معتقد بودند كه هرچه كه در نظام اسلامي قانون شد بايد از طرف همه مورد متابعت قرار بگيرد و هيچ كس اجازه ندارد كه برخلاف قانون اقدام و عملي انجام دهد.
از نگاه ايشان «قانون» معناي كامل خود را داشت. اجازه بدهيد من مثالي را در اين مورد عرض بكنم. خاطرم هست كه زماني لايحهاي در دولت مطرح شده بود و بر مبناي آن بنياد شهيد زيرمجموعه سازمان بهزيستي قرار ميگرفت. عدهاي از آقايان منجمله آقاي كروبي به محضر امام رسيدند و گفتند كه اگر اين قانون بخواهد اجرا شود مشكلاتي در بنياد شهيد ايجاد خواهد كرد و روندي را كه پيش از آن بوده است دچار مشكل ميكند. اگر شما در اين قضيه وارد شويد ميتوانيد مسأله را فيصله بدهيد. امام به آنها فرمودند كه برويد با نمايندگان مجلس صحبت كنيد اگر در مجلس مسأله حل شد كه مشكل حل ميشود در غير اين صورت معيار و ملاك قانون همان چيزي است كه در مجلس تصويب شود و من در اين گونه موضوعات دخالت نميكنم.
يا خاطره ديگري از ايشان كه نشان دهنده عمق اعتقاد و تمكين ايشان در برابر قانون است. در اواخر عمر شريف ايشان روزي يك پيرمرد ساده روستايي با در دست داشتن برگه احضاريه و جلب «روحالله مصطفوي» به جماران مراجعه كرده بود و پاسدارهاي بيت موضوع را از او جويا شده بودند. آن پيرمرد گفته بود كه من در جريان جنگ زندگي و در اثر بمباران هست ونيستم را از دست دادهام
. پيگيري كردهام و گفتهاند مسؤول اين جنگ و خرابيها «روحالله مصطفوي» است و دادگاه هم حكم جلب ايشان را به من داده كه ايشان را به دادگاه بكشانم و حقم را از ايشان بگيرم.اين مسأله به دفتر امام رسيد و موضوع با امام مطرح شد، امام با كمال گشادهرويي فرمودند آن پيرمرد را به داخل دفتر بياوريد و از او پذيرايي كنيد و ببينيد اگر حكمي كه در اختيار دارد قانوني است من به هر جايي كه لازم است براي اداي توضيحات مراجعه ميكنم. به علاوه مبادا كه اين پيرمرد يا قاضي صادر كننده حكم جلب، خداي ناخواسته مورد عتاب قرار بگيرد. به آن قاضي پاداش بدهيد چرا كه به «قانون» عمل كرده است و براي حل مشكل اين پيرمرد هم هر اقدامي لازم است من انجام ميدهم.
اين دو خاطره نشاندهنده عمق باور امام به قانون بود و اينكه ايشان به هيچ وجه خود را بالاتر از قانون نميدانستند و هيچگاه در روند تدوين قوانين جز از طرق قانوني مداخله نميكردند.
در واقع بايد تأكيد كنم كه اصرار امام بر رأي مردم يا اجراي قانون دقيقاً منبعث از برداشت ايشان از تكليف و وظيفه ديني بود؛ نه ناشي از مصالح زودگذر و تاكتيكهاي سياسي.
خانم طباطبايي چهارده سال از درگذشت امام ميگذرد و امروز همه كساني كه در داخل نظام داراي رسانه و تريبون هستند و در مصادر امور قرار دارند خود را منتسب به راه و انديشه امام (ره) ميدانند
. اين در حالي است كه اختلافات ريشهداري نيز در ميان همين جريانات كه هر يك به شكلي خود را مدافع امام و انديشه او ميداند وجود دارد. اين مسأله سبب شده است كه براي نسل جواني كه حيات امام(ره) را به خوبي درك نكردهاند نوعي اغتشاش ذهني نسبت به انديشههاي ايشان بهوجود آيد. اين كه از يك سو «هركسي از ظن خود» يار امام ميشود و از طرف ديگر اختلافات حل نشدهاي در سطح افكار و انديشهها مطرح است و به جامعه منتقل ميشود، منجر به آن شده كه حقيقت امام(ره) براي نسل جوان آنچنان كه هست آشكار نشود. شما بهعنوان كسي كه بخش وسيعي از زندگي خود را وقف امام كردهايد و حتي چهارده سال پس از رحلت ايشان در تلاشيد كه ابعاد اين انديشه را براي نسلهاي بعد تبيين كنيد - و اساساً فلسفه تشكيل پژوهشكده امام خميني كه الآن بنده در اين مكان در خدمت شما هستم همين است- فكر ميكنيد كه براي آن كه نسل جوان بتواند ارتباط قلبي خود را با انديشه امام برقرار كند از چه مسيري بايد رفت و كدام وجه از امام را بايد محور قرارداد؟به اعتقاد من آنچه ميتواند دريچه شناخت حضرت امام(ره) باشد اخلاق امام است. امام وجوه مختلفي دارد و از ابعاد مختلفي ميتوان به شخصيت ايشان نزديك شد.
اما مهمترين وجه شخصيتي ايشان اخلاق امام(ره) است كه البته جذابترين بعد شخصيتي ايشان نيز همين اخلاق است. اهميت اخلاق امام(ره) نه صرفاً به معناي رفتار اخلاقي ايشان، بلكه از آن جهت است كه سنگبناي همه ابعاد شخصيتي امام مبتنيبر يك فلسفه اخلاق است. عرفان، فقه و سياست امام همه و همه برمبناي اخلاق امام(ره) استوار شدهاند. اين اخلاق كه عرض ميكنم از چنان پايهاي از اهميت برخوردار است كه خداوند متعال فلسفه بعثت آخرين پيامبرش را اتمام مكارم اخلاق عنوان فرموده است.اين نكته را لازم است توضيح دهم كه بين شناخت فضايل اخلاقي و مكارم اخلاق تفاوت وجود دارد.
شناخت فضايل اخلاقي يعني علم داشتن به اين كه انجام چه اموري درست است و شايسته مقام انسان است و چه اعمالي خلاف شأن انسان است
. اما مكارم اخلاق يعني عمل به فضايل اخلاقي و دروني شدن و جوشيدن فضايل اخلاقي از وجود و قلب انسان. امام همواره تأكيد داشتند كه بايد علم از مغز به قلب سرايت كند و به فعليت برسد. اين موضوع را در مورد اخلاق نيز با تأكيد فراوان قايل بودند.من به عنوان كسي كه سالها با امام زندگي كردهام ميتوانم گواهي بدهم كه حتي يك عمل كوچك خلاف اخلاق از ايشان سرنزده است. ايشان دقت فوقالعادهاي بر رعايت اخلاق داشتند. يادم هست كه روزي ايشان پاسخنامه جمعي از علاقهمندان را بهدست من دادند كه كارهاي ارسال نامه انجام شود؛ اما بلافاصله از من خواستند نامه را به ايشان برگردانم
. علت را كه جويا شدم، ايشان فرمودند من در اين نامه «خلاف واقع» نوشتم. من از اين موضوع تعجب كردم و پرسيدم: «شما و خلاف واقع؟» ايشان فرمودند: بله من در ايننامه براي اين عزيزان نوشتهام كه من «هميشه» براي شما دعا ميكنم، در صورتي كه اين موضوع خلاف واقع است. من «اكثر اوقات» براي آنان دعا ميكنم. امامي كه تا بدينحد حتي در رعايت اخلاق و موازين اخلاقي سختگير بودند، معلوم است كه ميتوانند جاذبههاي فوقالعاده اخلاقي براي جذب نسل جوان داشته باشند.من چند خاطره ديگر از امام براي شما تعريف ميكنم تا عمق اعتقاد ايشان به موازين اخلاقي مشخص شود؛ يكي از سالها در ابتداي فصلي كه تازه خيار به بازار ميوه ميآيد و به اصطلاح نوبرانه محسوب ميشود مأمور خريد، خيار خريده بود و امام كه مطلع بودند كه خيار تازه به بازار آمده از ايشان پرسيدند كه خيار را چند خريدهاي. ايشان هم گفت قيمت آن را سؤال نكردم و همينطور براي اينكه شما نوبر كنيد خريدهام. امام كه با اين روش خريد مخالف بودند به او گفتند آيا همه مردم ميتوانند خيار را در اين فصل بخرند. ايشان پاسخ داد. شايد نه ولي چه كسي اين خيار را بخورد بهتر از شما؟ امام فرمودند اين خيارها را پس بدهيد و تاوقتي مردم عادي نميتوانند خيار بخرند و قيمت آن عادي نشده است براي منزل ما خيار نخريد. يا خانم دباغ كه در پاريس امور منزل امام را رتق و فتق ميكردند تعريف ميكردند كه معمولاً ما براي پذيرايي از مراجعين به محل استقرار امام در پاريس يك نوع ميوه ميخريديم.
يكبار من دو نوع ميوه خريدم و امام با مشاهده آن فرمودند كه خواهر آيا امروز ميهمان بيشتري داريم كه شما دو نوع ميوه خريدهايد. پاسخ دادم كه نخير، اما چون امروز ميوه فروشي حراج كرده بود من ميوه فردا را هم خريدهام، امام فرمودند كه اين درست نيست كه در روز حراج كه شايد عدهاي تنها در اين روز بتوانند ميوه بخرند ما كه امكان مالياش را داريم بيشتر بخريم و به آنها ميوه نرسد، برويد و يك نوع از اين ميوهها را پس بدهيد و ميوه فردا را فردا بخريد.از يكسو امام اينچنين مبادي اخلاق و رعايت موازين اخلاقي بودند و به عدم اسراف و تبذير تأكيد ميورزيدند و از آنسو هنگامي كه مجال سخاوت و گشاده دستي بود آنجا هم فوقالعاده عمل ميكردند.
مثلاً همين آقاي كروبي كه نماينده امام در امور حج بودند هر سال مبالغ كلاني را كه هدايا و نذورات مسلمانان علاقهمند به ايشان از سراسر نقاط دنيا بود براي ايشان ميآوردند و امام بدون آن كه بخواهد از مبلغ و حجم اين هدايا مطلع شوند به آقاي كروبي ميفرمودند كه تمام آنها را در راه كمك به فقرا و مساكين و نيازمندان و انجام امور خيريه مصرف كنند. يا خود بنده هر زمان كه بحث كمك به فقرا را مطرح ميكردم ايشان به من ميفرمودند كه از كمد مخصوصي كه وجوه شخصي و نذورات مربوط به شخص خودشان را در آن نگهداري ميكردند هرچقدر لازم است بردارم و به مصرف امورخير و كمك به فقرا برسانم. بدون آن كه محاسبه و حسابرسي كنند.
يا در مورد لطافت طبع و رأفت ايشان، درست همان روزي كه ايشان براي دفاع از كيان اسلام و مقابله با فتنهاهانت به مقدسات مسلمانان حكم تاريخي سلمان رشدي را صادر فرمودند با ايشان در حيات منزل قدم ميزديم. شاخه خاردار بعضي از گلهاي باغچه داخل حياط آمده بود امام نگران بودند كه مبادا اين خارهاي كوچك به كسي آسيب برسانند و مي فرمودند هرچه زودتر اين خارها را از مسير برداريد كه بچهها كه در حياط بازي ميكنند خداي ناكرده خار در پايشان نرود.
اين دقت و ظرافت امام در رعايت اخلاق بهترين دريچهبراي آشنايي نسل جوان با امام است.
بهعنوان آخرين سؤال، به هرحال چهارده سال از رحلت امام ميگذرد و انديشههاي ايشان در جامعه به شيوههاي مختلف نشر يافته است.
براي من اين كه در ابتداي وصيتنامه امام حديث ثقلين شرح شده است حاوي نوعي تداعي است كه خود امام نيز پس از رحلتشان ثقليني را به جاي گذاردهاند
. ثقل اكبر امام صحيفه نور ايشان است و مجموعه كتابها و رسايل ايشان و ثقل اصغر امام «خاندان فكري» امام است كه البته معتقدم كه «ثقل اكبر» امام هم نظير كلام خداوند داراي محكم و متشابه، ناسخ و منسوخ است و هر بخش آن داراي شأن نزولي است. اكنون اين بحث پيش ميآيد كه از ميان قرائتهايي كه از انديشه امام و راه امام به جامعه عرضه ميشود كدام تفسير و تأويل با حقيقت امام سازگارتر است و به عبارت ديگر «راسخون فيالعلم» انديشه امام چه كساني هستند و چه ويژگيهايي دارند؟ببينيد، البته من در اين چندان اشكالي نميبينم كه هر كسي از ظن خود يار امام شود. به هرحال امام داراي شخصيت چندبعدي است. اهل فقه و اصول ميتوانند امام و انديشه فقهي امام را معيار قرار دهند، اهل سياست نيز سياست امام را، اهل فلسفه هم از منظر فلسفه به امام نگاه كنند. اما يك نكته مهم است و بايد مورد دقت قرار گيرد و آن اين كه از امام براي ساكت كردن رقيب خود نبايد استفاده كرد. يك وقت است كه طرف مقابل برهان ميآورد بايد پاسخ او را با برهان مستدل داد. اما اگر كسي در بحث كم بياورد نبايد از امام هزينه كند. اين با شيوه خود امام هم سازگار نيست. نبايد وقتي نميتوانيم پاسخ منطقي به سخنان و مواضع كسي بدهيم بگوييم امام اين را ميگفت، پس تو ديگر ساكت شو. انديشه امام انديشه برهان و استدلال است. از امام نبايد براي اثبات منافع و تشخيصهاي شخصي استفاده و هزينه كرد.
اما در مورد سؤالي كه پرسيديد چه كساني ميتوانند مفسر انديشه امام باشند، به اعتقاد من تنها كساني واجد اين اعتبار هستند كه با امام زندگي كرده باشند و با پوست و گوشت و جان خود امام و انديشه امام را درك كرده باشند.
طبيعي است كه امام رفتار و گفتارشان در ظرف زماني و فضاهاي گوناگوني رخ داده باشد كه اگر شرايط و فضاي پيش و پس آن واقعه را ندانيم و به تعبير شما شأن نزول گفتار و رفتار امام را درنيابيم نميتوانيم تفسير درستي از امام به جامعه ارائه دهيم. كساني از اين ويژگي برخوردارند كه با امام بودهاند و از نزديك ابعاد وجودي امام را در زمان حياتشان درك كردهاند. بديهي است كه كساني كه در زمان حيات امام با انديشه ايشان بيگانه بودند امروز شايستگي تفسير انديشههاي امام را ندارند
...قرار است در جمع دانشجویان ایرانی در بارهی مولوی صحبت کنم، متن زیر در واقع پیش نویس صحبت است که امیدوارم با نقد و نظر شما اصلاح شود.
1- برتراند راسل رسالهی معروف و مختصری دارد به نام درک تاریخ، در این رساله راسل، تاریخ را به چند گروه دستهبندی میکند. از جمله تاریخهایی که تخیلی هستند و واقعیت ندارند، به اصطلاح بر بنیاد دروغ و افسانه نوشته شدهاند. راسل میگوید: اما شگفت این است که خوانندگان گرچه میدانند که آن چه میخوانند دروغ است اما گرایش آنان به این گونه کتابها نه تنها کم نمیشود که بر عکس افزوده هم میشود. امروزه ما که در دههی اول قرن بیست و یکم زندگی میکنیم شاهدیم که گرایش به افسانهها، داستانهای خیال پردازانه بیش از هر زمان دیگری است کافی است، سری به کتاب فروشیها بزنیم به روشنی میبینیم که قلب کتاب فروشیها داستان و رمان است. در این جا پرسشی مطرح میشود که راسل به آن نپرداخته است؛ چرا چنین گرایشی وجود دارد؟
یکی از شاعران معاصر ما، آقای حافظ موسوی مصاحبهای با روزنامه شرق -سه شنبه 18 اسفند - کرده است از بیتوجهی مردم و مراکزی که جایزه ادبی میدهند به شعر و شاعری گله کرده و گفته این بیتوجهی باعث نومیدی شاعران شده است. اما ایشان به این پرسش نپرداخته که دلیل اقبال گسترده مردم به مثنوی که کتاب شعر است از کجاست؟
مثنوی هم داستانهای دروغین است مثل داستان پادشاه و کنیزک، داستان طوطی و بازرگان، داستان نخجیران و ... و هم کتاب شعر است. راز این اقبال شگفتنگیز چیست و از کجاست؟
2- چنان که میانیم بخش قابل توجهی از یات قرآن مجید، عهد قدیم، عهد جدید داستان است، این همه توجه و تفصیل نسبت به داستان چرا در کتابهای مقدس صورت گرفته است؟
مولوی در میان داستان مسجد مهمانش در دفتر سوم مثنوی به همین نکته یعنی نقش عنصر داستان درقرآن اشاره کرده است و پاسخ اهل حسد را داده است:
پیش از آن کاین قصه تا مخلص رسد دود گندی آمد از اهل حسد
من نمی رنجم از این لیک این لگد خاطر ساده دلی را پی کند
خوش بیان کرد آن حکیم غزنوی بهر محجوبان مثال معنوی
که ز قرآن گر نبیند غیر قال این عجب نبود ز اصحاب ضلال
کز شعاع آفتاب پر ز نور غیر گرمی می نیابد چشم کور
خربطی ناگاه از خرخانه ای سر برون آورد چون طعانه ای
کاین سخن پست است یعنی مثنوی قصه پیغمبر است وپیروی
نیست ذکر بحث و اسرار بلند که دوانند اولیا آن سو کمند
از مقامات تبتل تا فنا پایه پایه تا ملاقات خدا
شرح و حد هر مقام و منزلی که به پر زو بر پرد صاحبدلی
چون کتاب الله بیامد هم بر آن این چنین طعنه زدند آن کافران
که اساطیر است و افسانه نژند نیست تعمیقی و تحقیقی بلند
کودکان خرد فهمش می کنند نیست جز امر پسند و نا پسند
ذکر یوسف ذکر زلف پرخمش ذکر یعقوب و زلیخا و غمش
ظاهر است و هر کسی پی می برد کو بیان که گم شود در وی خرد
گفت اگر آسان نمایداین به تو این چنین آسان یکی سوره بگو
جنتان و انستان و اهل کار این چنین آسان یکی سوره بیار
از سخن رومی میتوان این نکته را فهمید که او باور دارد که در داستان جادویی وجود دارد؛ جادویی که خواننده را اسیر خود میکند و او را تا پایان داستان میکشاند. امری که معمولا از آن به عنوان عنصر کشش در داستان تعبیر میشود. گویی قلب و ذهن خواننده در دست داستان است تا ببیند چه اتفاقی میافتد. میتوان گفت مرگ داستان درست از نقطهای آغاز میشود که خوانندهی کتاب را به گوشهای میاندازد و برای ادامهی آن رغبتی نشان نمیدهد. مثل کسانی که سالن سینما را پیش از پایان فیلم ترک میکنند، آنها به زبان اشاره میگویند که فیلم در ذهن آنها مرده است و دیگر نمیخواهند بدانند پس از آن چه اتفاقی میخواهد بیقتد.
جادوی داستان نیاز به اسطرلاب ندارد مثل بوی خوش میتوان آن را احساس کرد مثل زیبایی که نیازی به آرایش ندارد. به قول سعدی:
تو سیمین تن چنان خوبی که زیور ها بیارایی!
جادوی داستان پدیدهی غریبی است هست و نیست مثل پردهای از مه ملایم گاه خود را نشان میدهد و گاه چهرهی پنهان میکند، اما در طول داستان همراه شماست به اصطلاح یدرک و لا یوصف است از جنس خیال است. مولوی وقتی پدیدار شدن طبیب الهی را در داستان پادشاه و کنیزک مطرح میکند، میگوید:
می رسید از دور مانند هلال نیست بود و هست بر شکل خیال
نیست وش باشد خیال اندر روان تو جهانی بر خیالی بین روان
این همان است که در روزگار ما آن را جادوی سیال خیال نامیدهاند.
گارسیا مارکز که از زمره جادوگران بزرگ داستانسرایی در روزگار ماست در مصاحبهی خواندنی که با دوست قدیمیاش پلینو مندوزا دارد و این مصاحبه با عنوان ( بوی درخت گویاو ) منتشر شده است. میگوید:
آرزو دارم داستانی بنویسم که در هر صفحهی آن یک اتفاق بیفتد؛ میدانید که چنین کتابی نوشته شده است کتابی که از آغاز تا پایان در هر صفحهی آن یک یا دو اتفاق میافتد. کتابی که عنصر جادوی داستان به نحو حیرتانگیزی در آن موج میزند. کتاب هزار و یک شب. کتابی که گنجینهی جادوی ادبیات داستانی است.
3- می توانم بگویم که مهمترین ویزگی مثنوی و مولوی همان عنصر جادوی داستان است؛ من جادو را به عنوان یک مفهوم منفی به کار نمی برم جنانکه مولوی می گوید:
ای رسول ما تو جادو نیستی صادقی هم خرقه موسیستی
هست قرآن مر تورا همچون عصا کفر ها را در کشد چون اژدها
میتوان از عنصر کشش استفاده کرد وگفت چنین کششی در مثنوی مثل بوی عطر یا تابش آفتاب قابل درک ودریافت است اما انگار واژهی جادو مفهوم موردنظرم را راحتتر به ذهن می نشاند. همان که حافظ هم در وصف معشوقه خویش از آن به (آن) تعبیر کردهاست :
بنده طلعت آن باش که آنی دارد
این "آن" همان جادوی زیبایی است. این جادو در داستان وقتی اتفاق میافتد. که نویسنده یا شاعر پارهای از روح خود را در قالب کلمات ارایه میدهد مثل تقریبا همه داستانهای داستایوسکی؛ مثل پیرمرد و دریای همینگوی؛ مثل شاهنامه فردوسی، به تعبیر ملا صدرا فردوسی قدوسی، در این داستانها هنرمند روح خود را بر جای گذاشته است.
وقتی نویسندهای روح خود را بر جای گداشت کارش و اثرش ماندگار میشود.
سخن کز سوز دل تابی ندارد چکد گر آب از او آبی ندارد
میدانیم که مثنوی در شرایط ویژهای سروده شده است. کتابی نیست که نویسنده در خلوت خود آن را سروده باشد در واقع مثنوی آتش فشان روح مولاناست. او میسرود و یارانش مینوشتند گاه کاغذی که بر آن بیتهای مثنوی نوشته میشد آن چنان خیس اشک بود که خوانده نمیشد گاه نویسندگان از شدت احساس و غلیان روح از خود بیخود میشدند و یک بار نیز یکی از آنان دیوانه شد. جادو یعنی سامان دادن آتشفشان روح در قالب داستان، پیداست که قالبی وجود ندارد چنان که مثنوی قرار و آرام نمیشناسد حد و مرزی ندارد.
گر شود بیشه قلم دریا مدید مثنوی را نیست پایانی پدید
مثل کلمات خداوند که پایان ناپذیر است ...
قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحرقبل ان تنفد کلمات ربی و لو جئنا بمثله مددا (109 کهف)
ولو انما فی الارض من شجره اقلام والبحر یمده من بعده سبعه ابحر ما نفدت کلمات الله ان الله عزیز حکیم (27 لقمان)
این بیپایانی دلیل روشنی دارد؛ هر دو کتاب گوهر و قلبشان خداوند است.
در مثنوی این بیپایانی ویژگیهای شگفتی دارد؛ کتاب با آواز نی شروع می شود؛ داستانی که نی برای ما تعریف میکند:
بشنو از نی چون حکایت میکند
و سرانجام در میانهی داستان شهزادگان عاشق، مثنوی تمام میشود، یعنی آغاز میشود؛ سکوت سنگین و پر معنی مولاناست و در خواست سلطان ولد که داستان را تمام کند. نکته بسیار پر اهمیت این است که حسام الدین چنین در خواستی ندارد، او کسی است که در واقع در اثر شور و شوق و اصرار او مثنوی سروده شده است:
ای ضیا الحق حسام الدین توی که گذشت از مه به نورت مثنوی
همت عالی تو ای مرتجا می کشد این را خدا داند کجا
مثنوی را چون تو مبدا بودهای گر فزون گردد تواش افزوده ای
مثنوی از تو هزاران شکر داشت در دعا و شکر کف ها بر فراشت
وقتی سلطان ولد اصرار میکند که مولانا بقیه داستان را بگوید مولوی میگوید بقیه داستان را تو دیگر خودت باید بخوانی ...
مدتی زین مثنوی چون والدم شد خمش گفتش ولد کای زنده دم
از چه رو دیگر نمی گویی سخن بهر چه بستی در علم لدن
گفت نطقم چون شتر زین پس بخفت نیستش با هیچ کس تا حشر گفت
باقی این گفته آید بی زبان در دل آن کس که دارد نور جان
4- میخواهم بگویم که این مشخصهی دیگر مثنوی است. ما به عنوان خواننده، که البته با کتاب زندگی می کنیم، احساس میکنیم که ما هم در داستان حضور داریم. مشارکت خواننده در آفرینش داستان، آمیختگی خواننده و نویسنده، که البته اشاره کردم که آفرینش مثنوی به گونه ای است که نمی توان واژه نویسنده را دقیق به کار برد. خواننده باید بین سطور و ماوراء سطور را بخواند و احساس کند. مشارکت خواننده را می توان در چند بعد شناسایی کرد:
الف) مولوی به صراحت به سلطان ولد گفته است که بقیهي داستان را، خواننده خود باید بخواند؛ از این رو داستان را ناتمام گذاشته است .
ب) مولوی در داستانهای مختلف به ما توجه میدهد که مرادش از شخصیتپردازیهای داستانها ما هستیم. به چند نمونه اشاره میکنم:
آدمی همچون عصای موسی است آدمی همچون فسون عیسی است
ظاهرش چوبی ولیکن پیش او کون یک لقمه چو بگشاید گلو
تو مبین زافسون عیسی حرف و صوت آن ببین کز وی گریزان گشت موت
تو مبین مر آن عصا را سهل یافت آن ببین که بحر خضرا را شکافت
تو ز دوری دیده ای چتر سیاه یک قدم فا پیش نه بنگر سپاه
تو ز دوری می نبینی جز که گرد اندکی پیش آ ببین در گرد مرد
چون بر آمد موسی از اقصای دشت کوه طور از مقدمش رقاص گشت
گویی دارد داستان خود ما را میگوید؛ مایی که میتوانیم در تمام داستانها زندگی کنیم. گوهر و جان داستان، انسان است و همهی عناصر داستان هر کدام نشانهای از ماست.
در داستان اعرابی و زنش که کوزهای از آب آلوده را به عنوان هدیه پیش شاه بردند می گوید همه عناصر داستان ما هستیم:
هم عرب ما، هم سبو ما، هم ملک
در همین داستان، یکی از اوجهای نظریه داستانسرایی مولوی را شاهدیم که او به داستان چگونه نگاه میکند:
این حکایت گفته شد زیر وزبر همچو کار عاشقان بی پا وسر
سر ندارد چون زازل بوده ست یش پا ندارد با ابد بوده ست خویش
بلکه چون آب است هر قطره از آن هم سر است و پا و هم بی هر دوان
حاش لله این حکایت نیست هین نقد حال ما و توست این خوش ببین
هم عرب ما هم سبو ما هم ملک جمله ما یوفک عنه من افک
ما و داستان و نیز داستانگو در هم آمیختهایم.
ج) داستانها با داستان زندگی مولوی آمیختهاست.
گویی اوست که در پس هر داستانی، داستان خود را مینگرد. آفتاب در هر جای مثنوی که میتابد او را از خود بیخود میکند؛ میخواهم بگویم که داستان داستانهای مثنوی زندگی مولاناست آفتاب خود اوست، شاه عاشقان اوست
در داستان پادشاه و کنیزک از تمثیل آفتاب استفاده میکند، و این آفتاب او را تا کجاها که نمیبرد؛ صحنهی داستان دگرگون میشود؛ مولوی از خود بیخود میشود و اصرار یکی از تقریرنویسان مثنوی که مولانا باز هم در این باره در مورد شمس سخنی بگوید و سکوت مولانا؛ و نهایت، دوباره به تمثیل شمس بر میگردد و میگوید:
آفتابی کز وی این عالم فروخت اندکی گر پیش آید جمله سوخت
فتنه و آشوب و خونریزی مجو بیش از این از شمس تبریزی مگو
این ندارد آخر از آغاز گو رو تمام این حکایت باز گو
د) شخصیتهای داستانهای مثنوی زندهاند، مولوی با آنها حرف میزند؛
در مورد بالزاک نقل میکنند که صدای گریهاش از اتاق کارش به گوش رسید، بلند میگریست؛ وقتی علت گریهاش را پرسیدند گفت مادام دولانژه مرد! مادام دولانژه یک شخصیت داستانی است.
نمونهای را در بارهی گفتگوی زنده مولوی و شخصیتهای داستان نقل می کنم:
در دفتر پنجم مثنوی در میانه قصه ایاز مولوی از خود بیخود میشود، شروع می کند با ایاز سخن گفتن، از ایاز می خواهد که او قصه بگوید، قصهی عشق مولانا:
قصه محمود و اوصاف ایاز چون شدم دیوانه رفت اکنون ز ساز
زانکه پیلم دید هندستان به خواب از خراج امید بر ده شد خراب
کیف یاتی النظم لی والقافیه بعد ما ضاعت اصول العافیه
ما جنون واحد لی فی الشجون بل جنون فی جنون فی جنون
ذاب جسمی من اشارات الکنی منذ عاینت البقاء فی الفنا
ای ایاز از عشق تو گشتم چوموی ماندم از قصه تو قصه من بگوی
بس فسانه عشق تو خواندم به جان تو مرا کافسانه گشته ستم بخوان
خود تو می خوانی نه من ای مقتدا من که طورم تو موسی وین صدا
5- صورت و محتوا در مثنوی
مولوی چرا قصه میگوید؟ از قصهگویی چه مرادی دارد؟ او قصه را آرامبخش روان و درمان روح میداند:
ای برادر قصه چون پیمانهای است معنی اندر وی بسان دانهای است
دانه معنی بگیرد مرد عقل ننگرد پیمانه را گر گشت نقل
فردوسی هم داوریاش در مورد داستان همینگونه است:
تو این را دروغ و فسانه مخوان به یک سان روشن زمانه مدان
ازاو هر چه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز معنی برد
مولوی می گوید در این جهان روح انسان نیازمند است که دردها و رنجهای خود را درمان کند؛ قصه کارش همین است؛ درمان دردهای ماست.
بازگو تا قصه درمان ها شود باز گو تا راحت جان ها شود
این تمثیل یا تعبیر در داستان پادشاه و کنیزک به روشنی مطرح شده است، چنان که میدانیم طبیب الهی کنیزک را با داستان معالجه میکند.
زان کنیزک بر طریق داستان باز میرسید حال دوستان
با حکیم او قصه ها می گفت فاش از مقام و خواجگان و شهرتاش
سوی قه گفتنش می داشت گوش سوی نبض و جستنش می داشت هوش
6- گمان میکنم میتوانیم پرسش آغاز این بحث را به یاد بیاوریم که چرا انسانها قصه می خوانند، در درون ما گمشدهای وجود دارد، قصه امکانی است برای جستجوی آن گمشده.
تا به حال دربارهی انتخاب بین مناسبتهای مشابه ملی و بین المللی بحثهای فراوانی شده است. روز زن، روز معلم، روز مادر و حتی روز دوستی در کشوری مثل کشور ما، از روزهایی هستند که هم مناسبت بین المللی و جهانی دارد و روزهایی به آن اختصاص یافته و هم به دلایل مذهبی، سیاسی و ملی روزهای دیگری به همین مناسبت وجود دارد. و عمدتاً پاسداشت روزهای جهانی و یا بومی روبروی یکدیگر و یا در تعارض با هم قرار می گیرند. به عقیدهی من سنتهای مذهبی و بومی و ملی میتواند در تعارض با مناسبتهای جهانی نباشند. یعنی ما هم مسلمانیم، هم ایرانی هستیم و هم عضوی از جامعهی جهانی، و با هر یک از عناوین حق داریم ظهور و حضور پیدا کنیم.
روز میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها را به عنوان بزرگترین الگوی زن گرامی میداریم، هدیه میدهیم و از مقام زن تجلیل میکنیم، چون مسلمانیم. روز جهانی زن را هم میتوانیم پاس بداریم، چون عضوی از جامعهی جهانی هستیم. نوروز را جشن ملی میدانیم، نو میپوشیم و شادی میکنیم چون ایرانی هستیم. و عید غدیر و یا ژانویه را هم به عنوان مسلمان بودن و باز عضوی از جامعهی جهانی بودن، شادیم.
وقتی من در مورد والنتاین نوشته بودم، ایمیل های زیادی داشتم که یک روز در تاریخ ایران با تاریخی قدیمیتر از والنتاین به عنوان روز دوستی بوده است. هم ظرفیتی که در اسلام هست و هم ظرفیتی که تمدن و تاریخ ایران دارد به ما اجازه میدهد که ملت پرظرفیتی باشیم و هیچ یک از این مناسبتها را رو در روی دیگری ندانیم.
جمهوری اسلامی ايران ايستگاهی راديويی به زبان عبری دارد که روزانه حدود يک ساعت و نيم برای عبری زبانها برنامه پخش می کند، اين راديو که نام آن کل داويد است، از طريق اينترنت هم قابل دستيابی است.
گزارشی که روزنامه راستگرای اسرائيلی جروزالم پست درباره اين شبکه راديويی منتشر کرده است از "لحن ملايم" راديوی عبری زبان ايران در ادبيات ضداسراييلی آن حکايت دارد.
به نوشته جروزالم پست، راديو "کل داويد" از به کار بردن اصطلاح "رژيم صهيونيستی" که در رسانه های رسمی داخلی ايران برای نام بردن از اسرائيل، مورد استفاده قرار میگيرد، اجتناب می کند و همان واژه اسرائيل را به کار می برد.
در مطبوعات مستقل ايران، استفاده از کلمه "اسرائيل" منع قانونی ندارد و تاکنون نيز هيچ نشريهای به اين دليل مورد تعقيب قضايی قرار نگرفته است.
با اين حال، برخی از محافل صاحب نفوذ که خط و مشی مطبوعات ايران را پيگيری و بررسی می کنند، در نشريات خود نسبت به استفاده از لغت "اسراييل" در رسانه های نوشتاری، پيامهای هشدارآميز می فرستند و همين هشدارهای غيرمستقيم کافی است تا اصحاب مطبوعات را نسبت به استفاده مکرر از نام اسرائيل محتاط کند.
به منظور تأثيرگذاری
از منظر عقل متعارف، راه اندازی شبکه ای راديويی برای تأثيرگذاری بر افکار عمومی کشور "رقيب" يا "دشمن"، امری معمول و بديهی به نظر می رسد، اما اقدام ايران برای پخش برنامه ای راديويی به زبان عبری فراتر از امری عادی و معمولی است.
از ابتدای پيروزی انقلاب ۵۷ تاکنون سياست رسمی ايران بر تلقی "واحد و يکپارچه بودن" جامعه اسرائيل استوار بوده است.
به عبارت روشنتر، از نگاه کارگزاران نظام اسلامی، "صهيونيستهايی" که در "فلسطين اشغالی" سکونت دارند، همه مانند هم و به يک ميزان "غاصبند" و از اين جهت فرقی بين مذهبی يا سکولار، راستگرا يا چپگرا، سفاردی يا اشکنازی و صلح طلب يا جنگ طلب آنها وجود ندارد.
بر اساس همين منطق، به تمام کوششهايی که بويژه در هفت سال اخير برای آشنا کردن مردم ايران با جامعه به شدت متکثر و پيچيده اسرائيل صورت گرفته است، برچسب "حمايت" از اسرائيل زده و برخی نويسندگان را از اين جهت تحت فشار قرار داده اند.
به دليل اين سابقه، ايجاد راديو عبری زبان ايران را می توان تغييری در نگاه مسئولان ايرانی به "پديده" اسرائيل از صورت موجوديتی يکپارچه، به جامعه ای متنوع و متکثر تفسير کرد.
ظاهراً راديو "کل داويد" در معرفی خود تأکيد دارد که برنامههايش برای فلسطين و آمريکا تهيه می شود اما عبری بودن زبان برنامه چنين توجيهی برنمی تابد، زيرا زبان فلسطينيها عربی است و يهوديان آمريکا نيز به دليل زندگی در جامعه انگليسی زبان، نياز خاصی به برنامه های عبری زبان ندارند.
بنابراين، مخاطبان "کل داويد" بجز يهوديان اسرائيل، کسان ديگری نمی توانند باشند.
تأثيرگذاری به چه منظوری؟
دولت راستگرای آريل شارون، نخست وزير اسرائيل طی دو سال اخير بارها دولت ايران را به تلاش برای نفوذ در جمعيت عرب اسرائيل، مشهور به اعراب اسرائيلی متهم کرده است.
به ادعای شارون، ايران در پی برقراری ارتباط با اعراب اسرائيلی به منظور شوراندن آنها عليه "کشور يهودی" است.
هر بار که اين اتهام مطرح شده، دولت ايران آن را رد کرده است، اما به فرض اينکه چنين اتهامی درست هم باشد، داشتن ايستگاه راديويی به زبان عبری نمی تواند از اين نوع تلاشها تلقی شود، زيرا بين جمعيت عبری اسرائيل حزب يا گروهی نمی توان يافت که خواستار به هم زدن امنيت اسرائيل باشد.
بدين ترتيب، تنها کار ويژه راديو "کل داويد" در تأثيرگذاری بر افراد و گروههای ملايمتر يهودی و بسيج آنها عليه پاره ای از سياستهای دولت اسراييل خلاصه می شود.
به عبارت صريحتر، هدف از راديو عبری در ايران، اقدامی تازه در جهت سياست رسمی "نابودی اسرائيل" تلقی نمی شود، بلکه به عکس، منظور اصلی، ارتباط فکری با بخشی از جامعه اسرائيل و استفاده از آن برای کنترل "ماجراجويی" سياستگذاران اسرائيلی است.
چرا اکنون؟
در حالی که در ظاهر امر، تغييری در سياست ايران در برابر اسرائيل ديده نمی شود و حتی نمايش فيلم ضد اسرائيلی "چشمهای آبی زهرا" از شبکه بين المللی تلويزيون ايران، موسوم به سحر، سبب بروز دور تازه ای از تبليغ اتهام "يهودستيزی" عليه مقامهای ايران در مطبوعات اسرائيل شده است، چه عاملی دولت ايران را به راه اندازی راديو "کل ديويد"، آن هم با لحنی به نسبت ملايم ترغيب کرده است؟
پاسخ اين پرسش را بايد در مذاکرات جاری بين ايران و اتحاديه اروپا جستجو کرد که آن گونه که از سخنان رهبران اتحاديه اروپا استنباط می شود، يکی از شرطهای اين اتحاديه برای دستيابی به توافقی بلندمدت با جمهوری اسلامی، تغيير يا دستکم تعديل موضع آنها در برابر روند صلح خاورميانه و در واقع نوعی پذيرش موجوديت اسرائيل است.
احتمالاً ايرانیها در کنار ساير گزينه ها به روزی می انديشند که در برابر فشارهای جهانی مجبور به تغيير سياست خود در برابر اسرائيل شوند، اما اگر آنها بواقع به چنين تغييری تن در دهند، از آنچه "مبانی مشروعيت انقلابی نظام اسلامی" می توان نام نهاد، چه چيزی باقی خواهد ماند؟
http://www.mellimazhabi.org/news/012005news/0104zedabadi.htm
مبانی مشروعيت انقلابی نظام اسلامی با تاسیس یک رادیو به هم نمی خورد و تاسیس رادیو به معنی شناسایی اسراییل نیست ضمن اینکه رژيم صهيونيستی و اسراییل هر دو برای آنها نام بدی تلقی نمیشود.
|
خوانندهی گرامی مکتوب در نقد یادداشتهایم نکتهی درستی را نوشته بود، گفته بود " کاشکی اسکندری پیدا شدی " مثل چل تکه است و انسجام یک مطلب پژوهشی را ندارد. چند روزی گاه و بیگاه به این مطلب فکر می کردم دیدم حق با ایشان است! اما مگر قرار است در یادداشتهای روزانه در وبلاگ، کار پژوهشی درجه اول صورت گیرد؟
به گمانم هر یادداشت مثل یک جرقه است و نه بیشتر؛ اگر نویسنده بتواند نکتهای را در نوشتهی خود بر جای بگذارد، نوشتهی او ارزش خواندن را خواهد داشت. این نکته هم از بیهقی است که درخشانترین تاریخ را با زبان دل خود و به گونهی روز نوشت نوشته است:
" در دیگر تواریخ چنین طول و عرض نیست. که احوال را آسانتر گرفتهاند و شمه بیش یاد نکردهاند، اما من چون این کار پیش گرفتم میخواهم که داد این تاریخ به تمامی بدهم و گرد زوایا و خبایا برگردم تا هیچ چیز از احوال پوشیده نماند. و اگر این کتاب دراز شود و خوانندگان را از خواندن ملالت افزاید، طمع دارم به فضل ایشان که مرا از مبرمان - ملالت آورندگان - نشمرند که هیچ چیز نیست که بخواندن نیرزد که آخر هیچ حکایت از نکته که به کار آید خالی نباشد. "
یادداشتها را من در ذهنم در طول یکی دو روزی تنظیم میکنم مثل تابلوهای دیواری که از کاشیهای بسیار کوچک به اندازه سر انگشت تشکیل میشوند این کاشیها وقتی در کنار هم قرار میگیرند یک تابلو مثل پرواز مرغهای دریایی را نشان میدهند. شاید تعبیر چل تکه - که البته به قول داریوش شایگان اساسا ما در فضا و فرهنگ چل تکه بسر می بریم. - تعبیر دقیقتری است. علاوه بر آن نسل ما که لحافهای چل تکه را از کودکی به خاطر دارد خوب میداند که هنوز جادوی همان رنگها در ذهن ما زنده است.
این نکتهی خواننده گرامی؛ فایدهی دیگری نیز برایم داشت و آن این بود که در نظر داشتم به دلیل سفرهایی که در پیش دارم تا مدتی به مرخصی بروم. به ویژه این که دست اندر کار نوشتن رمانی هستم که همه وقت و ذهن و وجود انسان را طلب میکند. به قول ناصر ایرانی رمان موجود حسودی است که هیچ چیز دیگری را بر نمیتابد. مثل خداوند که کمترین سایهای از شرک که پیدا میشود کناره میگیرد. اما بدون شک در همان حال و هواها هم میتوان گهگاه یادداشتی نوشت که از نکتهای خالی نباشد. مثل یادداشت امروز! که بدون نزدیک شدن به بحث در بارهی نکته ای بود.
تنها بازمانده واقعه «فاطيما» كه موفق به ديدن حضرت مريم شده بود، در سن ۹۷ سالگى در پرتغال درگذشت.
به نوشته روزنامه «آبت» اسپانيا پيكر «لوسيا» در كليساى جامع «كوئيمبرا» براى اداى احترام و تشييع جنازه جدى باقى خواهد ماند.
به نوشته اين روزنامه، لوسيا وقتى كه ۱۰ سال بيشتر نداشت درحالى كه بىسواد بود چندبار شاهد ظاهر شدن حضرت مريم در برابر خود و پسر و دخترعمويش بود.
لوسيا در روز ۱۳ مي سال ۱۹۱۷ براى نخستين بار يك خانم سفيدپوش را در آسمان ديده بود. لوسيا در اين مورد گفته بود، او به ما گفت: از من نترسيد، من به شما صدمهاى نمىزنم. از او پرسيدم: از كجا هستى؟ و حضرت مريم در پاسخ گفت اهل بهشت است. يك بار ديگر او به من گفت: «خاسپنتا» و «فرانسيسكو» را بزودى با خود خواهد برد. بنا بر اين گزارش، پسرعموى لوسيا در سال ۱۹۱۹ يعنى دو سال بعد و دخترعموى لوسيا يكسال بعد از برادرش جان سپردند.
پس از آن ماجرا، لوسيا تمام عمرش را به دعا و نيايش پرداخت و در سال ۱۹۴۸ وارد كليساى سانتا ترسا در كوئيمبراى پرتغال شد و به عنوان يك راهبه سوگند ياد كرد و در اين زمان بود كه او كتابى به نام «دعوت به پيامهاى فاطمه» منتشر كرد. او در اين كتاب به مردم مغرب زمين نوشته است كه بىاحترامى بيشتر از اين به خدا نكنيد كه خيلى مورد توهين قرار گرفته است.
به نوشته «آبت» اين همان جملهاى بود كه در سال ۱۹۱۷ حضرت مريم در آخرين ظهور خود به سه چوپان در «كووادايريا» پرتغال گفته بود.
لوسيا كه به سومين حافظ راز شهرت يافته بود در ماه مي سال ۲۰۰۰ ميلادى از سوى «ژان پاپ پل دوم» ـ رهبر كاتوليكهاى جهان ـ به همراه دو تن ديگر از بستگانش يعنى «فرانسيسكو» و «خاسنيتو مارتو» نشان ويژه مذهبى دريافت كرد.
| http://www.sharghnewspaper.com/831212/html/media.htm |
|
![]() |
![]() |
|
حميدرضا جلايى پور:در عرصه عمومى ايران يكى از بحث هاى جدى، بحث نسبت دين و دين گرايى با دموكراسى است، اما بحث درباره نسبت ملت و ملت گرايى (يا ناسيوناليسم) و دموكراسى رونق چندانى ندارد. در حال حاضر اگر به مباحثات و مشاجرات مربوط به نسبت دين و دموكراسى دقت كنيم، محل و مواضع اختلافات و اشتراكات به خوبى واضح شده، تا جايى كه اين مواضع در صف بندى هاى سياسى جايگاه محورى دارد.
به عنوان نمونه توجه به مباحث محافظه كاران و اصلاح طلبان مسلمان درباره دموكراسى جالب است. محافظه كاران مسلمان زير بار «دموكراسى» نمى روند، مى گويند اگر زير بار دموكراسى برويم كانديداهاى بى دين، لاقيد و يا غير متعهد به مذهب راى مى آورند و آنگاه با تصويب قوانين يا اتخاذ سياست هاى مخالف با احكام دينى، به تدريج بنيانهاى دينى جامعه را ضعيف مى كنند. بنابراين آنان با دفاع همه جانبه از اعمال نظارت استصوابى، دموكراسى را كنترل مى كنند. در مقابل اصلاح طلبان مسلمان مى گويند اين روش محافظه كاران يعنى تضعيف دموكراسى با هزينه كردن دين، به جاذبه هاى ديندارى در ميان جوانان لطمه زده است. اصلاح طلبان مى گويند ما براى «دموكراسى» شرط و شروط قائل نيستيم. آنها معتقدند مسلمانان وقتى صلاحيت حكومت كردن بر شهروندان را پيدا مى كنند كه در يك انتخابات آزاد و منصفانه و با رعايت حق برابر سياسى همه شهروندان، توسط مردم رأى بياورند. اگر شهروندان به كانديداهاى اصلاح طلبان رأى دادند، در آن صورت چون اين كانديداها مسلمان هستند، سياست ها و قوانينى را كه با احكام قطعى دينى مغايرت داشته باشد، به تصويب نمى رسانند. اگر هم در يك انتخابات آزاد و منصفانه اصلاح طلبان مسلمان رأى نياورند، به نظارت استصوابى متوسل نمى شوند؛ به جامعه مدنى بر مى گردند و براى جذب طرفدار فعاليت مى كنند تا در انتخاباتى ديگر رأى كسب كنند. بنابراين اصلاح طلبان مسلمان طرفدار «دموكراسيِ» بدون قيد و شرط هستند و به مردمسالارى دينى با تكيه بر نظارت استصوابى اعتقادى ندارند. اما چون مسلمان هستند، اگر از سوى مردم انتخاب شوند حكمرانى آنها دموكراتيك و سازگار با احكام دينى خواهد بود. مثال مذكور نشان مى دهد كه بحث نسبت دين و دموكراسى در ايران در عرصه عمومى جا افتاده است. اما در مقايسه با اين بحث، هنوز بحث نسبت ملت و ملت گرايى با دموكراسى ورز داده و چكش كارى نشده است و به همين دليل جايگاه آن در صف آرايى هاى سياسى نيز مبهم است. چرا وارسى آثار ناسيوناليسم (به معناى اعتقاد به ملت) بر دموكراسى يك مسئله با اهميت است؟ يكى از دلايل مهم آن، آثار دوگانه و متعارض ناسيوناليسم بر دموكراسى است. از يك طرف اساس دموكراسى بر حقوق برابر سياسى است. فرض بر اين است كه اين حقوق برابر در چارچوب يك نظام نژادى يا عشايرى يا قومى يا مذهبى يا تركيبى از اينها تامين نمى شود، بلكه در چارچوب يك ملت، به معناى افرادى برابر كه در يك سرزمين مشخص زندگى مى كنند و يك دولت و اجتماع سياسى را ايجاد كرده اند، شكل مى گيرد. به همين خاطر است كه گفته مى شود دموكراسى ها در دوران معاصر با دولت- ملت ها (Nation-State) يا دولت ملى همراه بوده اند. از طرف ديگر در دولت- ملت ها ما با «افرادى» كه تمام وابستگى ها و علايق فرهنگى، زبانى، مذهبى (يا قومى) خود را همچون لباسى قديمى از تن به در كرده باشند، روبه رو نيستيم. بلكه خيلى از افراد در درون كشورها، وابستگى هاى قومى را در طول زندگى، در خود درونى كرده و با آن زندگى مى كنند- به طورى كه بعضى از اين ويژگى ها مثل علايق مذهبى و زبانى در شخصيت افراد پايدار مى ماند و مثل لباس عوض كردن نيست. لذا اگر افراد يك جامعه بخواهند در مرتبه اول خود را بر اساس وابستگى هاى قومى هويت يابى كنند و نخواهند بر اساس هم نوع بودن، در انسانيت مشترك بودن، هويت يابى كنند، در چنين حالتى تضمين برابرى سياسى و دموكراسى در چارچوب يك ملت ممكن نخواهد بود. آثار متعارض ناسيوناليسم بر دموكراسى وقتى بهتر روشن مى شود كه به تركيب عناصر متشكله ملت هاى واقعاً موجود توجه كنيم. اين ملتها پديده هايى نيستند كه فقط با اراده آگاهانه افراد يك كشور در تاسيس يك اجتماع سياسى تشكيل شده باشند، بلكه پديده هايى پيچيده و مبهم اند كه از مجموعه اى از عناصر فرهنگى، سياسى و روانشناسانه تشكيل شده اند. فرض بر اين است كه از لحاظ فرهنگى، يك ملت از يك گروه از مردم كه به وسيله يك زبان، مذهب، تاريخ و يا سنت مشترك قومى، با يكديگر پيوند يافته اند، تشكيل شده است. جالب اينكه يك معيار عينى و همگانى براى تشخيص اشتراكات فرهنگى و قومى يك ملت در دسترس نيست. در اغلب كشورها ما تا حدودى با تنوع و عدم تجانس فرهنگى روبه رو هستيم كه هنگام تمييز دادن آنها از يكديگر با مشكل روبه رو مى شويم. از لحاظ سياسى، يك ملت يك گروه از مردم اند كه خود را به صورت طبيعى يك «اجتماع سياسى» مى دانند، و فرض بر اين است كه نسبت به اين اجتماع سياسى «آگاهند» و استقلال آن از ساير ملت ها براى ايشان اهميت دارد. اما در همه كشورهاى واقعاً موجود لزوماً همه بخش هاى جمعيت آنها چنين «آگاهى جمعى» ندارند. از لحاظ روانشناسى يك ملت، گروهى از مردم فرض مى شوند كه خود را بر اساس وفادارى و علاقه به يك سرزمين آبا و اجدادى يا خود را بر اساس يك حس وطن دوستى (Patrotism) از ديگر ملتها متمايز مى كنند. البته همه اعضاى يك ملت ممكن است حس وطن پرستى نداشته باشند و فقط در مقام شناسايى در برابر ديگر اعضاى ملت ها، خود را متعلق به يك ملت خاص بدانند. ابعاد مذكور و ابهامات آن يكى از دلايلى است كه باعث مى شود كه اثر ناسيوناليسم بر دموكراسى دوگانه شود. زيرا ناسيوناليسم يعنى اعتقاد به ملت، اما اعتقاد به كدام وجه از ملت، اعتقاد به وجه ارادى و سياسى آن يا اعتقاد به وجه فرهنگى و از قبل داده شده آن؟ در تكوين ملتها در دو قرن گذشته، حداقل از دو نوع اعتقاد به …ملت نام برده اند. توجه به اين تقسيم بندى تا حدودى هم ابعاد مبهم اعتقاد به ملت را و هم ارتباط آن را با دموكراسى بهتر روشن مى كند. اول اعتقاد به ملت هاى فرهنگى (Cultural nation) يا «قومى» است كه داراى يك هويت اختصاصى اند. ادعا اين است كه اين هويت ريشه در زبان، مذهب، تاريخ و يا ميراث مشترك قومى مردم دارد و اين ميراث مشترك حتى قبل از «استقلال سياسى» اين ملت ها وجود داشته است. از يونانيان، ژرمن ها (آلمانى ها)، روس ها، انگليسى ها، ايرلندى ها به عنوان نمونه هايى از ملتهاى فرهنگى ياد مى كنند.۱ دوم اعتقاد به ملت هاى سياسى (Political nation) يا مدنى است كه عمدتاً بر اساس حق برابر شهروندى و اراده باهم زيستن شكل گرفته اند و از لحاظ فرهنگى و قومى داراى تنوع و چندپارچگى هستند- مانند آمريكايى ها، هندى ها، آفريقاى جنوبى ها و بريتانيايى ها. اينك مسئله اصلى اين است كه مشكل ارتباط ناسيوناليسم با دموكراسى از اعتقاد به ملت، به معناى سياسى و مدنى آن آغاز نمى شود بلكه مشكل ناشى از معناى فرهنگى ملت است. براى روشن تر شدن اين مسئله به عنوان نمونه مى توان «ايران» را مثال زد. اگر ناسيوناليسم را اعتقاد به يك «ملت سياسى» فرض كنيم، على الاصول با حق برابر سياسى و دموكراسى مشكل كمترى داريم. زيرا اگرچه ايرانيان از لحاظ فرهنگى از اقوام فارس، آذرى، لر، گيلكى، مازندرانى، كرد، عرب، بلوچ و تركمن تشكيل شده اند، اما همه آنها به لحاظ حقوق سياسى برابرند و دولت ايران مجاز نيست هيچ كدام از شهروندان را به خاطر تفاوت هاى فرهنگى و قومى به شهروندان درجه يك و دو تقسيم كند. اما آيا در تاريخ معاصر ايران، ناسيوناليسم ايرانى مبتنى بر اعتقاد به «ملتى سياسى و مدنى» بوده است؟ اتفاقاً از سوى حكومت هاى ايران اعتقاد به ملت فرهنگى و قومى، با تاكيد ويژه بر ميراث فارس ها (گذشته) و با تأكيد بر ميراث مذهبى (حال)، تبليغ شده و با قدرت حكومت هم پشتيبانى مى شده است. لذا اين ناسيوناليسم فارسى يا مذهبى لزوماً با حقوق برابر همه شهروندان، كه از اقوام مختلف تشكيل شده اند، همراه نيست. بدين ترتيب روشن مى شود كه بحث درباره ناسيوناليسم و دموكراسى، درست مثل بحث رابطه دين و دموكراسى، يك سئوال جدى در جوامع مدرن و از جمله ايران است. • به سوى يك الگوى ارزيابى جامعه شناسان چگونه آثار متعارض ناسيوناليسم را بر دموكراسى ارزيابى مى كنند؟ ناسيوناليسم در نظريات بنيانگذاران جامعه شناسى (منظور ماركس، دوركيم و وبر) به معناى اعتقاد به معناى مدنى ملت بود. آنها معتقد بودند كه افراد كنده و رها شده از وابستگى هاى فرهنگى و قوميِ جوامع پيشامدرن تنها در چارچوب تلقى مدنى از «ملت»، مجدداً قرار و سامان گرفته، امكان همزيستى پيدا مى كنند. هيچكدام از آنها چالش هاى اصلى جامعه مدرن را چالش هاى ناسيوناليستى نمى دانستند. ماركس چالش اصلى جامعه مدرن را در تخاصم طبقاتى، دوركيم در نابسامانى در هنجارهاى اجتماعى و ماكس وبر در زندانى شدن افراد در قفس آهنينِ سازمان هاى بزرگ ادارى، مى دانستند. به بيان ديگر آنها اعتقاد به ناسيوناليسم مدنى را با مدرنيته و دموكراسى سازگار مى دانستند و هيچ كدامشان (به غير از وبر) نگران ابعاد تخريبى ناسيوناليسم و خيزش ناسيوناليسم قومى نبودند. ولى در نيمه اول قرن بيستم، ظهور جنبش هاى فاشيستى و نازيستى در ايتاليا و آلمان، كه مبتنى بر ناسيوناليسم فرهنگى- قومى بود، مجدداً توجه جامعه شناسان را به اهميت ناسيوناليسم معطوف كرد. پس از جنگ جهانى دوم گِلنر يكى از جامعه شناسان برجسته، بر خلاف نظريه پردازان كلاسيك، ظهور ناسيوناليسم، چه نوع مدنى چه نوع قومى آن را، در جهان مدرن جدى گرفت و مورد بررسى و تبيين قرار داد. از نظر او ناسيوناليسم پديده اى كه ريشه در ميراث كهن و قومى جوامع داشته باشد نيست، بلكه پديده اى است كه توليد جامعه مدرن است و عمدتاً به سازوكارهاى زندگى صنعتى- تجارى- ادارى باز مى گردد. او مى گويد در اثر توسعه سريع اقتصادى، تقسيم كار اجتماعى در اين جوامع پيچيده مى شود؛ افراد در اين تقسيم كار پيچيده با هم غريبه هستند زيرا ديگر در واحدهاى كوچك محلى و روستايى استقرار ندارند بلكه در واحدهاى بزرگ شهرى زندگى مى كنند. اين افراد در مدارس سراسرى در معرض آموزش يكسان، آنهم بر طبق يك زبان رسمى قرار مى گيرند، تا بتوانند در اين واحدهاى بزرگ با يكديگر ارتباط بر قرار كنند. اين وضعيت جديد به يك دولت ادارى و متمركز سراسرى و به افرادى كه به اين دولت احساس وابستگى كنند، نياز دارد. گلنر با تاسى به سازوكار مذكور مى گويد، ويژگى هاى فرهنگى و قومى جوامع هميشه وجود داشته اما تنها در دوران مدرن است كه ما نيازمند ناسيوناليسم شده ايم و اين ويژگى ها به حوزه خودآگاه جامعه آمده است. جالب اينكه او هم تا حدودى شبيه كلاسيك ها، ابعاد تخريبى ناسيوناليسم قومى را ايستگاهى موقتى از مراحل گذار جوامع مدرن مى داند. از نظر او ظهور ناسيوناليسم قومى و تخريبى در جوامعى مثل آلمان و ايتاليا به نحوه رويارويى هاى اين جوامع با جريان صنعتى شدن مربوط مى شود (نه لزوماً به ويژگى هاى كهن قومى و فرهنگى آنها). مثلاً گفته مى شود مديريت اين دو كشور برخلاف كشور انگلستان و فرانسه در دستان اقشار مدرن جامعه نبود. محافظه كاران (خرده بورژواها و زمينداران)، با تاسى به ناسيوناليسم قومى و برجسته كردن افتخارات گذشته ملى، نيروهاى ليبرال (و سوسيال دموكرات) را از صحنه مديريت كشور خارج كردند. لذا در اين كشورها ناسيوناليسم مدنى فرصت نيافت به طور جدى نهادينه شود و به جاى حكومت هاى دموكراتيك، حكومت هاى ديكتاتورى برقرار شد. از اين رو از نظر گلنر به ميزانى كه جامعه بيشتر در معرض امواج مدرنيته قرار گيرد، و به ميزانى كه افراد مدرن بيشتر شوند، عرصه بر ناسيوناليسم قومى تنگ تر شده، شرايط براى گسترش ناسيوناليسم مدنى و دموكراسى آماده تر مى شود. بر خلاف رويكرد خوشبينانه فوق، آنتونى گيدنز در دو دهه اخير نظرات گلنر را حداقل با سه علت مورد چالش قرار داده است. يك؛ پديده جهانى شدن سرعت، شدت و عمق دگرگونى هاى جوامع مدرن را در كشورهاى غربى شتابان كرده است- خصوصاً به خاطر رشد فزاينده تكنولوژى اطلاعات و ارتباطات. با اين كه در اين كشورها، ناسيوناليسم مدنى از سوى نهادهاى ليبرال دموكراسى به طور نهادى حمايت مى شود، باز در اغلب آنها همچنان با تداوم ناسيوناليسم قومى روبه رو هستيم- مانند ناسيوناليسم ايرلندى در بريتانيا و باسكى در اسپانيا. دو- پس از هفتاد سال رشد فزاينده صنعتى شدن در بلوك شرق، نه فقط ناسيوناليسم قومى به حالت احتضار در نيامده بلكه پس از سقوط رژيم هاى كمونيستى شاهد حيات مجدد اين نوع ناسيوناليسم (كه هيزم آتش جنگ هاى قومى را در يوگسلاوى سابق فراهم كرد) اروپا و جهان را تهديد مى كند، روبه رو شديم. اين ناسيوناليسم تخريبى يكى از موانع رشد ناسيوناليسم مدنى در اين كشورها و يكى از مشكلات فرايند دموكراتيزاسيون آنها است. علت سوم، در چنين جهانى، افراد كه روزبه روز بر «فرديت» آنها افزوده مى شود بيش از پيش احساس نياز به هويت يابى مى كنند. اما افراد فقط از منبع بشر دوستى (حقوق برابر بشر و شهروند جهانى) هويت يابى نمى كنند بلكه يكى ديگر از منابع هويت يابى، ناسيوناليسم قومى است. لذا از نظر گيدنز جامعه شناسان كلاسيك و حتى گلنر به علل پايدارى ناسيوناليسم قومى و تخريب دموكراسى از سوى آن توجه كافى نكرده اند. اگر انتقادات گيدنز را جدى بگيريم ظاهراً در تعيين ارتباط ناسيوناليسم و دموكراسى با يك امر پارادوكسيكال (امر منتاقض نما) روبه رو مى شويم. زيرا از يك طرف حتى در جوامع به شدت صنعتى شده و جهانى شده، همچنان به ناسيوناليسم مدنى نياز داريم و بدون وجود اين شرط خصوصاً با ظهور ناسيوناليسم قومى و آثار تجزيه كننده آن، استقرار و تحكيم دموكراسى با مشكل روبه رو مى شود. و از طرف ديگر ما در جوامع كنونى با افرادى آزاد شده كه نيازمند هويت يابى هستند روبه رو هستيم. بخشى از اين افراد كه از طريق ناسيوناليسم قومى، هويت يابى مى كنند، در برابر هويت يابى در ناسيوناليسم مدنى قرار مى گيرند. لذا چگونگى حل اين پارادوكس سئوال با اهميتى است. در واقع نحوه پاسخگويى به پارادوكس مذكور الگوى ارزيابى ما را درباره رابطه ناسيوناليسم و دموكراسى در جوامع كنونى، نشان مى دهد. همين جا بايد به اين نكته توجه داشته باشيم، كه پاسخ به اين سئوال را بايد با احتياط مطرح كرد و آن را در معرض نقد در عرصه عمومى قرار داد. زيرا پاسخهاى گفته شده به اين پارادوكس، پاسخهايى كه مورد وفاق اغلب محافل فكرى باشد، نيست و سئوالى باز و جدى در جامعه شناسى (و علوم انسانى) كنونى است. اتفاقاً اين سئوال فقط مربوط به جوامع جهان سوم كه اغلب آنها از ضعف ناسيوناليسم مدنى و حضور ناسيوناليسم قومى و شكنندگى دموكراسى رنج مى برند نيست؛ بلكه در آغاز قرن ۲۱ جوامع صنعتى غربى مانند آمريكا، فرانسه، آلمان و انگلستان نيز در معرض چنين خطرى هستند و با اين سئوال روبه رويند. اين كشورها نشان داده اند كه تحت شرايطى، مانند شرايط پس از ۱۱ سپتامبر، مى توانند از ناسيوناليسم مدنى فاصله بگيرند و دموكراسى را آشكارا مخدوش كنند. يكى از راه هاى حل پارادوكس فوق، معطوف كردن توجه ها به وجه سيال و در حال ساخته شدن پديده هاى اجتماعى و در اينجا ناسيوناليسم، است. بدين معنا كه براى رهايى از اين پارادوكس و تقويت دموكراسى، راهى نيست جز اينكه در عرصه عمومى همه جوامع، بر اهميت ناسيوناليسم مدنى براى تحكيم دموكراسى و در مقابل بر خطرات تخريبى ناسيوناليسم قومى تأكيد شود. چون اگر ناسيوناليسم مدنى و اراده با هم زيستن در جوامع تقويت نشود، همه جوامع واقعاً موجود مواد و مصالح خيزش ناسيوناليسم قومى را در درون خود دارند. در اين رهيافت، ناسيوناليسم مدنى و قومى مثل كيسه هاى گندم و جو در انبار جامعه نيست تا اگر تعداد كيسه هاى گندم نسبت به كيسه هاى جو كم شد براى دموكراسى نگران شويم. بلكه آثار مثبت يا منفى ناسيوناليسم بر دموكراسى در جوامع امروز، يك امر از پيش داده شده نيست و پديده اى است كه از سوى افراد، گروه ها و نهادهاى گوناگون جامعه و خصوصاً نهاد دولت «باز توليد» مى شود. از آنجا كه ناسيوناليسم مدنى متكى بر اراده و انتخاب آزاد افراد در با هم زيستن (به قول دانشمند فرهيخته فرانسوى در پايان قرن ،۱۹ اعتقاد به ملت يعنى اعتقاد به همه پرسى هر روزه شهروندان) است. اگر چنين هشيارى در اجزاى جامعه باشد ما در وضعيت دموكراتيك به سر مى بريم وگرنه در حالت بى خبرى يا بى توجهى به ناسيوناليسم مدنى، ناسيوناليسم قومى كه متكى بر ويژگى هاى از قبل داده شده است (مثل ويژگى هاى زبانى و مناسكى) مى تواند در جهت تخريب دموكراسى فعال شود. نكته ديگر در رهيافت مذكور توصيه به سازش (و ايجاد توازن) ميان ناسيوناليسم مدنى و قومى است. زيرا طرفداران ناسيوناليسم مدنى نمى توانند ويژگى هاى متنوع قومى- فرهنگى اعضاى جامعه را ناديده بگيرند و لذا با توافق در عرصه عمومى بايد به نحوى با هم كنار بيايند، در غير اين صورت همه جوامع، امكانات چالش هاى حاد قومى دارند. نحوه كنار آمدن آنها هم فرمول خاصى ندارد و هر كشورى مى تواند تجربه خاص خود را دنبال كند. جامعه شناسانى كه معتقد به ناسيوناليسم قومى هستند به دو دليل عمده با رويكرد فوق مخالفت كرده اند. يك- مى گويند تأكيد بر تقسيم بندى ناسيوناليسم مدنى و قومى يك تاكيد ارزشى و جانبدارانه است و مبتنى بر يك تقسيم ساده ناسيوناليسم به «خوب» و «بد» است و بدين وسيله فقط از روى مسئله و پارادوكس ناسيوناليسم پريده شده و آن را حل نكرده است. دليل دوم اينكه در اغلب جوامع در پشت هواداران ناسيوناليسم مدنى، يك هژمونى ناسيوناليسم قومى پنهان شده است. مثلاً در پشت ناسيوناليسم مدنى در بريتانيا يك ناسيوناليسم قومى آنگلوساكسونى و در پشت ملت آلمان يك ناسيوناليسم ژرمنى پنهان شده است. در پاسخ به اين دو ايراد گفته مى شود كه رهيافت مبتنى بر تفكيك ناسيوناليسم مدنى و قومى رهيافتى است كه به پيامدهاى معانى مختلف ناسيوناليسم توجه دارد، جامعه شناسانى كه شاهد ابعاد تخريبى ناسيوناليسم قومى هستند، اخلاقاً نمى توانند آن را ناديده گرفته و از كنار آن بگذرند. در پاسخ به ايراد دوم هم گفته مى شود اگر قبول كنيم كه در پشت ناسيوناليسم هاى مدنى يك ناسيوناليسم قومى پنهان است، اما چون اقليت هاى قومى فعلاً تنها در زير سايه ناسيوناليسم مدنى زندگى آسوده ترى دارند، لذا ايراد مذكور، حتى در صورت صحت، قابل اغماض است. • ناسيوناليسم و دموكراسى در ايران اول- جامعه ايران ميراث بر تمدن هاى قديمى جهان است (تمدن هاى هخامنشى، ساسانى و دوران اسلامى) اما ظهور ناسيوناليسم به معناى اعتقاد به ملت ايران، در ميان افراد، پديده اى جديد است. در ۱۵۰ سال گذشته كه به تدريج جامعه ايران در معرض امواج فرآيندهاى مدرنيته قرار گرفته، اغلب شرايطى را كه گلنر براى توضيح تكوين ناسيوناليسم بر مى شمرد، در تاريخ معاصر ايران به تدريج اتفاق افتاده است. اما در تجربه مدرنيته ايران، ناسيوناليسم مدنى با ناسيوناليسم فرهنگى- قومى در چالش بوده و يكى از عوامل تضعيف كننده دموكراسى، ظهور و تداوم انواع ناسيوناليسم قومى بوده است. ناسيوناليسم مدنى در ايران در جريان انقلاب مشروطه نضج گرفت و تحقق چنين ناسيوناليسمى در قانون اساسى اين انقلاب وعده داده شد. اما ناامنى هاى مستمر پس از انقلاب مشروطه، ناسيوناليسم نورس مدنى ايرانى را با ناسيوناليسم قومى فار س گرا كه از ناحيه حكومت پهلوى اول پشتيبانى شد، روبه رو كرد. با تبعيد رضا شاه و ضعف حكومت مركزى، در واكنش به اين ناسيوناليسم فارس گرا (كه به اتكاى آن به جاى دفاع از حقوق برابر شهروندان، از افتخارات قوم ايرانى در زمان هخامنشيان دفاع مى كرد) ناسيوناليسم قومى در كردستان و آذربايجان ايران شكل گرفت در دولت مصدق دوباره ناسيوناليسم مدنى امكان رشد يافت. اما پس از كودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مجدداً با ناسيوناليسم قومى فارس گراى پهلوى دوم روبه رو شد. پس از سقوط پهلوى دوم در اثر انقلاب اسلامى، مجدداً ناسيوناليسم قومى در كردستان، آذربايجان تركمنستان، خوزستان و بلوچستان اوج گرفت. دوم- هم اكنون اراده با هم زيستن (كه يكى از شرايط مهم دموكراسى است) يا ناسيوناليسم مدنى در جامعه ايران از سوى سه دسته ناسيوناليسم قومى در معرض فرسايش است. دسته اول، ناسيوناليسم مذهبى محافظه كاران است. آنها تا آنجا كه بتوانند از طريق ابزارهايى كه در دست دارند، اين ناسيوناليسم را به جامعه تزريق مى كنند و عرصه را براى ناسيوناليسم مدنى تنگ مى كنند. از نظر آنها ملت ايران كه شامل همه اعضاى يك واحد سياسى كه از حقوق برابر برخوردار باشند، نيست. بعضى از شهروندان در واحد سياسى ايران خودى تر و بعضى غير خودى تراند. دسته دوم، ناسيوناليسم قومى است كه پايگاه آن نه در بالاى هرم جامعه كه در پايين هرم در مناطق قومى ايران است. وقتى در جامعه، ناسيوناليسم مدنى و اراده با هم برابر زيستن بنا به هر دليلى تضعيف شود، مصالح و مواد ناسيوناليسم قومى در ميان اقوام كرد، آذرى، عرب، بلوچ و تركمن وجود دارد. در شرايط عادى اين مصالح به صورت مقاومت قومى خود را نشان مى دهد ولى در صورت ضعف حكومت مركزى، اين مقاومت مى تواند بصورت امواج تخريب كننده ناسيوناليسم قومى، اراده با هم زيستن ايرانيان را و فرايند دموكراسى خواهى را بيش از پيش با مشكل روبه رو كند. دسته سوم ناسيوناليسم قومى است كه از سوى بخشى از اپوزيسيون جمهورى اسلامى در خارج از كشور تبليغ مى شود. يكى از علائم اين گرايش را در ميان آنان مى توان در نقدهايشان از جنبش دوم خرداد ديد. يكى از نقدهاى آنها اين بود كه دوم خردادى ها از نيروى فشار از پايين (كه در جامعه حاضر بود) عليه اقتدارگرايان محافظه كار استفاده نكردند. منظور آنها از فشار از پايين، بسيج نيروهاى مردمى بر اساس ناسيوناليسم قومى، مانند فارس گرايى مفرط سلطنت طلبان يا ترك گرايى در آذربايجان بود. آنها غافل از اين موضوع بوده و هستند كه با ناسيوناليسم قومى مى توان نظام سياسى را تحت فشار قرار داد، اما دموكراسى را، كه خواست جنبش اصلاحى است، نمى توان تقويت كرد. دموكراسى مانند بار شيشه است و با هر وسيله و روشى نمى توان اين بار را به مقصد رساند. سه- يكى از ويژگى ها و دستاوردهاى مهم جنبش اصلاحى دوم خرداد، تقويت ناسيوناليسم مدنى در ايران و مدارا با ناسيوناليسم قومى بوده است. شعار ايران براى ايرانيان، دفاع از انتخابات آزاد و منصفانه، دفاع از حق برابر همه شهروندان، دفاع از تكثرگرايى سياسى و فرهنگى، همه علائم دفاع از اين ناسيوناليسم و اراده با هم زيستن بود. با اين همه همچنان وظيفه اصلاح طلبان در دفاع از دموكراسى سنگين است. زيرا در شرايطى كه از سه جهت ناسيوناليسم مدنى در ايران، با دميدن بر ناسيوناليسم قومى در خطر است، همانطور كه در الگوى نظرى اين نوشته آمد، تنها يك راه براى حل پارادوكس ناسيوناليسم باقى مى ماند. و آن اين است كه: اصلاح طلبان (اعم از سياستمداران، مديران، روشنفكران، و فعالان جامعه مدنى چه در مركز و چه در مناطق قومى)، با عمل آگاهانه خود ناسيوناليسم مدنى را «باز توليد» كنند و دائماً پيامدهاى مخرب ناسيوناليسم قومى را بر دموكراسى در عرصه عمومى ايران مورد توجه قرار دهند. چهار- من مايلم در پايان بحثم به يك نكته در مورد جنبش دانشجويى اشاره كنم. از گذشته تاكنون جنبش دانشجويى يكى از حاملان اصلى ناسيوناليسم مدنى در ايران بوده و هست. اما به خاطر فشارهايى كه در سال هاى گذشته به آنها تحميل شده است، اين پيامد ناخواسته را داشته كه در اطلاعيه ها و بيانيه هاى چند سال اخير اين جنبش، نقد و خطر ناسيوناليسم قومى را كه از سه سو در ايران در جريان بوده، كمتر مورد توجه قرار داده است. اين يكى از انتقادات من به جنبش دانشجويى است. پى نوشت: ۱ - در اين سخنرانى براى سهولت بحث ناسيوناليسم فرهنگى و ناسيوناليسم قومى را با يكديگر مترادف گرفته ام. اگرچه اين دو ناسيوناليسم هر دو در برابر ناسيوناليسم سياسى و مدنى قرار مى گيرند، تفاوت هايى نيز با يكديگر دارند. ناسيوناليسم فرهنگى (Cultural nationalism) بر احياى مجدد «ملت» به عنوان يك تمدن، زبان (و تجربه تاريخى) متمايز تأكيد مى كند. ناسيوناليسم قومى (Ethnic nationalism) بر گروه هاى هم زبان و هم مذهب كه ريشه هاى خود را به اجداد واحد باز مى گردانند، مربوط مى شود. معناى ناسيوناليسم قومى از ناسيوناليسم فرهنگى متمايزكننده تر و انحصارى تر است. به عنوان نمونه در جامعه ايران مى توان گفت ناسيوناليسم فارس گراى رضاشاهى نمونه يك ناسيوناليسم فرهنگى و ناسيوناليسم كردى در سال هاى ۲۴ - ۱۳۲۰ * متن سخنرانى حميدرضا جلايى پور در نشست دفتر مطالعات تحكيم وحدت مورخ ۱۵/۵/۸۳ در كتابخانه انتشارات بعثت در كردستان نمونه يك ناسيوناليسم قومى است. |
| آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا | بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا | |
| نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی | سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا | |
| عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست | من که یک امروز مهمان توام فردا چرا | |
| نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم | دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا | |
| وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار | اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا | |
| شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود | ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا | |
| ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت | اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا | |
| آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند | در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا | |
| در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین | خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا | |
| شهریارا بیجیب خود نمیکردی سفر | این سفر راه قیامت میروی تنها چرا |
| در کوی خرابات، کسی را که نیاز است | هشیاری و مستیش همه عین نماز است | |
| آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز | آنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است | |
| اسرار خرابات بجز مست نداند | هشیار چه داند که درین کوی چه راز است؟ | |
| تا مستی رندان خرابات بدیدم | دیدم به حقیقت که جزین کار مجاز است | |
| خواهی که درون حرم عشق خرامی؟ | در میکده بنشین که ره کعبه دراز است | |
| هان! تا ننهی پای درین راه ببازی | زیرا که درین راه بسی شیب و فراز است | |
| از میکدهها نالهی دلسوز برآمد | در زمزمهی عشق ندانم که چه ساز است؟ | |
| در زلف بتان تا چه فریب است؟که پیوست | محمود پریشان سر زلف ایاز است | |
| زان شعله که از روی بتان حسن تو افروخت | جان همه مشتاقان در سوز و گداز است | |
| چون بر در میخانه مرا بار ندادند | رفتم به در صومعه، دیدم که فراز است | |
| آواز ز میخانه برآمد که: عراقی | در باز تو خود را که در میکده باز است |
رسول جعفريان
شهداي خاندان رسول الله در کربلا
1 . عباس بن علي بن ابيطالب: وي كه بعدها نسل و نوادگانش او را سقّاميناميدند، مردي زيباچهره و بلند قامت بود كه وقتي سوار اسب ميشد،پايش به زمين ميرسيد. عباس پرچمدار سپاه امام حسين ـ عليه السلام ـ بود وآنچنان كه امام باقر ـ عليه السلام ـ فرموده است قاتلان وي زيد بن رقاد جَبنّي وحكيم بن طفيل سِنْبسي از قبيله طي بودند. وي زمان شهادت 34 سالداشت.شيخ مفيد نوشته است: وقتي عباس فراواني كشتههاي ياران امامحسين ـ عليه السلام ـ را ديد، به برادران خود يعني فرزندان امالبنين گفت:پيش برويد تا ببينم كه براي خدا و رسولِ او نصيحت كرديد. پس از آن همراهحسين بن علي به سمت فرات رفتند تا آب بردارند كه سپاه عمر بن سعد مانعآنان شدند. اينجا بود كه يكي از كوفيان تيري انداخت كه به دهان امام حسين ـعليه السلام ـ اصابت كرد. امام با دست خود آن تير را بيرون كشيده، خونش رابه آسمان پرتاب كرد و در حق دشمن نفرين كرد. در اين وقت، دشمن عباس رامحاصره و از امام حسين ـ عليه السلام ـ جدا كردند. عباس يك تنه ميجنگيد تاافتاد. زماني كه افتاد و به دليل جراحات نتوانست حركت كند، زيد بن ورقاء وحكيم بن طفيل او را كشتند. بلاذري در جاي ديگري ميگويد: برخي برآنند كهحرملة بن كاهل اسدي والبي، با كمك گروهي از سپاه، عباس بن علي بنابيطالب را كشته، بدنش را پايمال كردند (و تعاوروه)؛ آن گاه حكيم بن طفيلطائي لباس عباس را از تنش درآورد. همين حرمله تيري هم به امام حسين ـعليه السلام ـ انداخت كه به لباس آن حضرت اصابت كرد. ابوالفرج اصفهاني بهنقل از امام جعفر صادق ـ عليه السلام ـ مينويسد: مادر اين چهار فرزندـ امالبنين ـ به بقيع ميآمد و نالهها و گريههاي سوزناكي سر ميداد؛ به طوري كهمردم اطراف او اجتماع ميكردند؛ حتي مروان بن حكم براي تماشا ميآمد ودر كنار بقيه به ناله و ندبه او گوش فرا ميداد. ابوالفرج خبري هم از قاتل عباسنقل كرده است كه بعدها صورتش سياه شده، ميگفت: اين پس از آني بود كه جواني از بني هاشم را كه روي پيشانيش آثار سجود بوده، به قتل رساند.
2 . جعفر بن علي بن ابيطالب: (فرزند امّ البنين نوزده ساله) توسط هاني بنثُبَيت حضرمي كشته شد. در روايت امام باقر ـ عليه السلام ـ آمده است كهخولي بن يزيد اصبحي، قاتل جعفر بن علي بوده است.
3 . عبدالله بن علي بن ابيطالب: (فرزند امّ البنين و 25 ساله) وي به دست هانيبن ثُبَيت حضرمي كشته شد. بلاذري نيز همين شخص را كشنده عبدالله بنعلي دانسته و افزوده است كه وي سر او را آورده بود.
4 . عثمان بن علي بن ابيطالب: (فرزند امّ البنين). وقتي به ميدان رفت، ابتداخولي بن يزيد تيري به او زد و سپس مردي از طايفه ابان بن دارم او راكشت.مادر هر چهار نفر گذشته، امالبنين عامريه از آل وحيد بود. دينوري بااشاره به اين مطلب مينويسد: اينان از برابر امام حسين ـ عليه السلام ـ عبوركردند (يقونه بوجوههم و نحورهم) و سر و گردن را سپر بلاي او قرار دادند.آنگاه هاني بن ثبيت بر عبدالله حمله كرده او را كشت. آنگاه بر جعفر حملهكرد، او را نيز كشت. [خولي] بن يزيد اصبحي
جهم تيري به عثمان بن علي زد واو را كشت. سپس سر او را از تنش جدا كرده نزد ابن سعد آورد و جايزهخواست. ابن سعد گفت: از اميرت ـ يعني ابن زياد ـ بگير. نوشتهاند: عثمانهمچنان اطراف امام حسين ـ عليه السلام ـ بوده، در دفاع از او ميجنگيد و هرطرف كه امام ميرفت، او هم ميرفت تا كشته شد.
5 . ابوبكر بن علي بن ابيطالب: ابن سعد از قاتل او ياد نكرده، اما دينوري نوشته است كه وي با تير عبدالله بن عقبة الغنويبه شهادت رسيد. ابومخنفخبر كشته شدن وي را آورده اما افزوده است: و قد شُكّ في قَتَله. از امام باقر ـ عليه السلام ـ روايت شده است كه وي به دست مردي از طايفه همدان كشته شد.
6 . محمد اصغر بن علي بن ابيطالب: وي نيز به دست مردي از طايفه ابان بندارم كشته شد. اين خبر از امام باقر ـ عليه السلام ـ روايت شده است.
7 . علي اكبر: (فرزند امليلي و متولّد در زمان عثمان) بن حسين بن علي كهتوسط مرة بن منقذ بن نعمان عبدي [عبدالقيس] كشته شد. ابومخنف، بلاذري و دينوري ميگويند: نخستين كشته از اهل بيت، علي اكبر بود. ابن اعثمنخستين شهيد را از اين خاندان عبدالله بن مسلم بن عقيل دانسته است. ابن سعد مينويسد: مردي از اهل شام، علي اكبر را صدا كرد. مادر علي اكبر، آمنةدختر ابومرة فرزند عروة بن مسعود ثققي بود. مادر آمنه، دختر ابوسفيان بود.اين مرد شامي به جهت خويشي علي اكبر با آلابيسفيان گفت: تو قرابتي بايزيد داري. اگر بخواهي تو را امان ميدهيم؛ هر كجا دوست داشتي ميتوانيبروي. علي اكبر پاسخ داد: لقرابة رسول الله (ص) كانت أولي أن تُرْعَي منقرابة أبيسفيان. آنگاه اين رجز را خواند:
أنا عليُّ بن حُسَين بن علي
نحن و ربّ البيت أولي بالنبيّ
تاللّه لا يَحْكُم فينا ابن الدعّي
أضرب بالسّيف أُحامي عن أبي
تاللّه لا يحكم فينا ابنُ الدّعي
وي سپس به سوي دشمن رفت. (گويا دست كم يك بار حمله كرد و نزد پدرب ازگشت و مجددا حمله كرد. در اين وقت) مردي از عبدالقيس با نام مُرّة بنمنقِذ بن نعمان در حالي كه علي اكبر نزديك پدرش ايستاده بود بر او حمله كردو ضربتي سخت بر وي وارد آورد. امام حسين ـ عليه السلام ـ نزد فرزندشآمد و گفت: قتلوك يا بُنيّ! علي الدنيا بعدك العفا، اي فرزندم تو را كشتند. بعد ازتو خاك بر سر دنيا؛ آنگاه او را به خود چسباند تا آن كه از دنيا رفت. با شهادتعلي اكبر، زينب (س) سراسيمه از خيمه بيرون آمد و فرياد ميزد: وا أُخيّاه!يابن أُخيّاه! وي آمد تا خود را روي جنازه علي اكبر انداخت. امام حسين ـ عليهالسلام ـ دستش را گرفت و او را به خيمه بازگرداند. آنگاه به جواناني كه نزديكش بودند فرمود: برادرتان را برداريد. آنان او را برداشته در برابرخيمهاي كه در مقابلش ميجنگيدند، گذاشتند. مطالب فتوح تا اندازهاي بامنابع ديگر متفاوت است و دشواريهايي دارد. وقتي علي اكبر كه به نقل ويهيجده ساله بوده، به ميدان رفت، امام حسين ـ عليه السلام ـ سر بر آسمان برداشت و گفت: الّلهم أشْهِد علي هؤلاء القوم! فقد برز اليهم غلام أشبه القومخَلقًا و خُلقًا و مَنطقًا برسول اللهّ. علي اكبر به ميدان رفت، جنگيد تا آن كه شاميان از دست او به ناله و فغان آمدند.علي اكبر كه جراحات فراواني برداشتهبود، به سوي پدر بازگشت و اظهار كرد: چندان تشنه است كه نزديك است ازتشنگي بميرد! امام حسين ـ عليه السلامب ـ گريه كرد و فرمود: عزيزم! قدريديگر بجنگ؛ به زودي از دست جدّت سيراب خواهي شد. علي اكبر حمله كردتا كشته شد.
8 . عبداللّه بن الحسن بن علي ـ عليه السلام ـ : مادر وي دختر سليل بن عبدالله(برادر جرير بن عبدالله بجلي) بود. به نقل از امام باقر ـ عليه السلام ـ قاتل ويحرملة بن كاهل اسدي بوده است. ابن اعثم از رجز و شهادت او ياد كرده است:
ان تُنْكروني فأنَا فَرْع الحسن
سِبْطُ النبيّ المصطفي و المؤتمن
9 . جعفر بن حسين بن علي.
10 . ابوبكر بن الحسن بن علي: دو نفر اخير به دست عبدالله بن عُقْبة الغنويكشته شدند. روايت امام باقر ـ عليه السلام ـ در باره ابوبكر بن حسن نيز چنيناست. عُمَري نسّابه، عالم قرن پنجم نوشته است كه ابوبكر كنيه عبدالله بنحسن بوده كه در كربلا كشته شد و خونش در بني غني است و حسين بن علي ـعليه السلام ـ سكينه را به عقد وي درآورده بود.
11 . عبدالله بن حسين: (فرزند رباب دختر امرؤالقيس) توسط حرملهكاهلياز طايفه بنياسد كشته شد. ابن سعد در جاي ديگري در باره عبداللهنوشته است: كودكي از كودكان حسين دويد تا آن كه در دامان امام حسين ـ عليهالسلام ـ نشست؛ در اين وقت مردي تيري انداخت كه به گلوي او اصابت كردو او را كشت. در اين وقت حسين گفت: الّلهم انّ كنْتَ حبسْتَ عنّا النّصر،فاجعَلْ ذلك لما هو خير في العاقبة و انْتَقِم لنا من القوم الظّالمين.
بلاذري هم از عبدالله بن حسين ياد كرده است كه حرملة بن كاهل والبي تيريبر او انداخت و او را كشت. ابومخنف مينويسد: زماني كه حسين بن علينشست (و نتوانست روي پا بايستد و نبرد كند) كودكي به سمت وي آمد وروي زانوي آن حضرت نشست كه گويند عبدالله بن حسين بوده است.ابومخنف ميگويد: عقبة بن بشير اسدي به من گفت: امام باقر ـ عليه السلام ـ بهمن فرمود: يك خون از ما در ميان شما بني اسد هست. من گفتم: خداي شما رارحمت كند، گناه من چيست؟ و آن خون كدام است؟ امام باقر ـ عليه السلام ـفرمود: كودكي از حسين به سوي او آمد و در دامن او نشست؛ در همان حاليكي از شما بنياسد تيري انداخت و او را كشت. امام حسين ـ عليه السلام ـخون را گرفت و وقتي دستش پر شد، آن را به آسمان پرتاب كرد و گفت: خدايااگر نصرت خود را بر ما نفرستادي اين را در جايي كه خير است قرار ده و انتقامما را از ستمكاران بگير.
ابن سعد جاي ديگري از فرزند سه ساله امام حسين ـ عليه السلام ـ ياد ميكندكه در جريان تيرباران عمومي دشمن به سمت امام حسين ـ عليه السلام ـميآمد، و آن گاه كه تيرها از چپ وراست حضرت رد ميشد، تيري به اينكودك اصابت كرد. كسي كه تير زد عقبة بن بشر اسدي بود.
به احتمال آنچه در باره عبدالله بن حسين گفته شده، مربوط به كودكي از امامحسين ـ عليه السلام ـ است كه در برخي از منابع، همان عليّ بن الحسينالاصغر است كه ميان شيعيان به همين نام شهرت دارد. اما نقلي كه در ميانشيعه رايج است، از فتوح ابن اعثم گرفته شده و در مآخذ كهن ديگر نيامدهاست. ابن اعثم مينويسد: در اين وقت براي حسين كسي نماند جز يك بچههفت ساله و بچه شيرخوار ديگر. امام حسين ـ عليه السلام ـ نزديك خيمه آمدو گفت: اين طفل را به من بدهيد تا با او وداع كنم. بچه را گرفت، او را بوسيدو گفت: اي فرزندم! واي بر اين مردم، وقتي كه در قيامت، خصم آنان محمدباشد. در اين وقت تيري زدند كه به گلوي علي اصغر خورد. امام حسين ـ عليهالسلام ـ از اسب پايين آمد؛ با شمشير خود جايي را حفر كرده، بر او نمازخواند و دفنش كرد. بعد ايستاد و اشعاري خواند كه هفده بيت است! يعقوبياشارهاي اجمالي به اين رخداد دارد. وي مينويسد: طفلي را كه همان ساعتمتولد شده بود! به دست امام حسين ـ عليه السلام ـ دادند تا در گوش او اذانبگويد. در همان حال تيري آمد و در گلوي آن بچه فرو رفت. امام حسين ـ عليهالسلام ـ تير را درآورد و گفت: واللّه لانت أكرم علي اللّه من النّاقة. به خداسوگند ارزش تو از ناقه (صالح) بيشتر است. در ارشاد شيخ مفيد در اين بارهمطلبي نيامده است. عمري نسابه، عالم علوي نسب شناس قرن پنجم هجري نيز دو علي براي امام حسين ـ عليه السلام ـ ميشناسد. علي اكبر كه در طف بهشهادت رسيد و علي اصغريعني امام سجاد ـ عليه السلام ـ كه زنده ماند.
به هر روي، اين كه عبدالله بن الحسين، يعني همان كه به گفته مورخان در دامان پدر در كربلا توسط حرمله تير خورد و به شهادت رسيد، همان علي اصغرباشد، كاملا محتمل است؛ به ويژه كه نامگذاري به «علي» بيش از آن كه نام كودك باشد، براي تيمّن و تبرّك به نام جدشان بود كه براي فرزندان بكارميرفت و همزمان ميتوانست نام عبدالله را نيز داشته باشد. البته اين يك احتمال است. شيخ مفيد از عبدالله بن حسن بن علي ياد كرده است كه در وقتتنهايي امام حسين ـ عليه السلام ـ به سوي آن حضرت دويد. امام حسين ـ عليهالسلام ـ از زينب (س) خواست تا او را نگاه دارد؛ اما كودك گفت كه از عمويشجدا نميشود. وقتي ابجر بن كعب خواست شمشيري به امام بزند، كودكدستش را بالا آورد. شمشير به دستش خورده، قطع شده و به پوست آويزانشد. اين روايت در لهوف نيز آمده و در تصريح شده است كه حرملة او را كه دردامان عمويش نشسته بود، با تير زد. در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است: السلام علي عبداللّه بن الحسن الزّكي لعن الله قاتله و راميه حَرْملة بن كاهلالاسدي. آيا ممكن است عبدالله بن حسين، همان عبدالله بن حسن باشد؟ دررساله فضيل رسان ـ از اصحاب امام باقر و صادق 8 ـ كه فهرست شهدايكربلاست از عبدالله بن الحسين و عبدالله بن الحسن هر دو ياد شده است.
12 . قاسم بن حسن: وي توسط سعيد بن عمرو ازْدي كشته شد. ابن سعدمينويسد: اين بچه در حالي كه پيراهني پوشيده بود و كفشي بر پا داشت كه بند لنگه چپ آن پاره شده و به پايش آويزان بود، به ميدان آمد. عمرو بن سعيدازدي[!] بر او ضربتي زد كه وي افتاد و در همان حال عمويش را صدا زد. امامحسين ـ عليه السلام ـ بر عمرو حمله كرد و عمرو كه دستش را بالا آورده بودتا از خود دفاع كند، دستش از مرفق قطع شد. در اين بين، كوفيان براي نجاتعمرو هجوم آوردند كه در اثر اين هجوم و فشار عمرو زير دست و پاي اسبانكشته شد. امام حسين ـ عليه السلام ـ بالاي سر قاسم ايستاد و گفت: عزّ عليعمِّك أن تدعوه فلايُجيبك، أو يُجيبك فلا يَنْفعك. بر عمويت دشوار است كهاو صدا بزني و نتواند پاسخت را بدهد، يا اگر پاسخ دهد، سودي براي تونداشته باشد. آن گاه امام حسين ـ عليه السلام ـ دستور داد تا قاسم را به خيمهآورده، نزد بدن علي اكبر گذاشتند. ابومخنف گزارش شهادت قاسم را از زبانحُمَيد بن مُسلم اَزْدي، مفصّلتر آورده است: نوجواني به ميدان آمد، صورتشچون ماه؛ در دستش شمشير، پيراهن بر تن و كفشي كه بند تاي چپش باز بود،بر پا داشت. عمرو بن سعد بن نفيل گفت: من به او حمله ميكنم. حُمَيد گويد:به او گفتم: سبحان الله! چرا تو؛ كساني هستند كه از تو كفايت ميكنند. گفت: بهخدا به او حمله ميكنم. وي حمله كرده، شمشيري بر سر آن نوجوان نواخت.غلام با صورت به زمين افتاد و عمويش را صدا كرد. حسين مانند شيري خودرا بالين او رساند. آن حضرت ضربتي حواله عمرو كرد و زماني كه عمرودستش را جلوي شمشير گرفت، از مرفق قطع شد. فريادي كشيد و كوفيانآمدند تا او را از دست امام حسين ـ عليه السلام ـ نجات دهند كه در آن حيص وبيص زير پاي اسبان كشته شد. حسين بالين آن نوجوان آمد، در حالي كهپاهايش را تكان ميداد و روي زمين ميكشيد. امام حسين ـ عليه السلام ـ گفت:دور باشند از رحمت خدا مردماني كه تو را كشتند. در قيامت كسي جز جدّ توخصم آنان نخواهد بود. بعد گفت: عزّ واللّه علي عمّك أن تدعوه فلايُجيبك أويُجيبك ثم لايَنفعك. آن گاه وي را در بغل گرفت و سينه او را به سينهاشچسباند. سپس وي را آورد و نزد فرزندش علي اكبر و ديگر كشتههايي كه ازاهل بيتش در آنجا بودند، گذاشت. پرسيدم: اين نوجوان كه بود؟ گفتند: قاسمبن حسن بن علي بن ابيطالب.
13 . عون بن عبدالله بن جعفر: توسط عبدالله بن قُطْبة الطائي كشته شد.بلاذري هم ميگويد كه عون توسط عبدالله بن قطبه كشته شد. دينوري از عدي [عون] ابن عبدالله بن جعفر
ج ياد كرده كه به دست عمرو بن نهشل كشته شدهاست.مادر عون بنا به نقلي «جمّانه» دختر مسيب بن نجبه فزاري و بنا به نقلديگر، زينب دختر علي بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ بوده است.
14 . محمد بن عبدالله بن جعفر: توسط عامر بن نهشل تميمي كشته شد.
ابن سعد ميگويد: دو فرزند عبدالله بن جعفر به همسر عبدالله بن قطبة الطائيپناه بردند، در حالي كه بالغ نبودند. عمر بن سعد اعلام كرده بود: هر كس سريبياورد هزار درهم خواهد گرفت. عبدالله بن قطبه به منزل رفت. همسرش بهاو گفت: دو كودك به ما پناه آوردهاند، دوست داري منت بر آنان بگذاري و آنانرا به مدينه به خانوادهشان بسپاري؟ گفت: آري به من نشانشان ده. وقتي آنان راديد، سرشان را از تنشان جدا كرد و سرها را نزد عبيدالله برد كه چيزي به اونداد (و به روايت بلاذري حتي دستور ويران كردن خانهاش را هم داد!) اينهمان حكايتي است كه شيخ صدوق براي فرزندان مسلم بن عقيل روايت كردهاست. بلاذري هم به روايتي ديگر به اختصار در دو سطر خبر اين دو كودك راكه آنان را از عبدالله بن جعفر دانسته، مانند آنچه را كه ابن سعد آورده، گزارشكرده است.
15 . مسلم بن عقيل بن ابيطالب: نماينده امام حسين ـ عليه السلام ـ در كوفه كهبه دستور عبيدالله بن زياد در هشتم ذي حجه سال 60 كشته شد.
16 . جعفر بن عقيل: توسط بشر بن حَوَط همداني يا عروة بن عبدالله خثعميكشته شد. بلاذري نفر دوم را قاتل جعفر دانسته، و دينوري هم مينويسد:عبدالله بن عروه خثعمي با تيري او را كشت. روايت امام باقر ـ عليه السلام ـ نيز چنين است.
17 . عبدالرحمان بن عقيل توسط عثمان بن خالد بن اسير جهني و بِشْر [بشير] بن حَوَط قايضي
ج كشته شد. در انساب نام قاتل، نشر بن شوط عثماني ضبطشده است!
18 . عبدالله اكبر بن عقيل به دست عمرو بن صبح الصّدائي كشته شد. مدائنيقاتل او را عثمان بن خالد جهني و مردي از همدان دانسته است.
19 . عبدالله بن مسلم بن عقيل: توسط عمرو بن صبح (صبيح) الصّدائي يا اسيدبن مالك حضرمي كشته شد. اين سخن ابن سعد است. در حالي كه بلاذري ودينوري نوشتهاند: عمرو بن صبيح الصيداوي (به تفاوت نام پدر و لقب اوتوجه كنيد) او را با تير زد و پس از آن مردم كوفه بر سر عبدالله ريخته وي راكشتند.
ابومخنف پس از خبر شهادت علي اكبر مينويسد: عمرو بن صبيح صدائيعبدالله بن مسلم را با تير زد، به گونهاي كه دستش با تير به صورتش چسبيد.پس از آن تير ديگري بر قلب او زد. بلاذري از رقاد الجنبي ياد كرده است كهبعدها ميگفت: يكي از جوانان آل حسين را چنان تيري زدم كه همان طور كهدستش روي صورتش بود، دستش به صورتش چسبيد؛ و پس از بيرون كشيدهشدن تير، هنوز نوك تير يعني پيكان آن در صورتش باقي مانده بود.
20 . محمد بن ابيسعيد بن عقيل توسط لَقيط بن ياسر جُهَني كشته شد.دينوري نام او را محمد بن عقيل بن ابيطالب ياد ميكند كه لقيط بن ناشرجُهَني با تير او را كشته است.
21 . مردي از آل ابولهب و طبعا هاشمي كه نامش روشن نشد.
22 . ابوالهيّاج از نوادگان ابوسفيان بنحارث بنعبدالمطّلب كه شاعر هم بودهدر كربلا به شهادت رسيده است.
23 . سليمان غلام آزاد شده امام حسين ـ عليه السلام ـ كه به دست سليمان بنعوف حضرمي كشته شد. پيش از اين گذشت كه وي حامل نامه امام به شيعيانبصره بود، و در آنجا به دستور ابن زياد كشته شد.
24 . مَنْجح (يا مُنْجح) غلام آزاد شده امام حسين ـ عليه السلام ـ .
25 . عبدالله بن بُقْطر برادر رضاعي امام حسين ـ عليه السلام ـ كه در كوفه ازفراز قصر به پايين افكنده شد و به شهادت رسيد.
تا اينجا نام افرادي بود كه ابن سعد ياد كرده بود. اما برخي نامهاي ديگر:
26 . عبيدالله بن عبدالله بن جعفر: ابوالفرج اصفهاني به نقل از نسابه معروفيحيي بن حسن علوي ميگويد: وي نيز در طف همراه امام حسين ـ عليها السلام ـ به شهادت رسيد.
27 . محمد بن مسلم بن عقيل: بنا به روايت ابوالفرج، به نقل از امام باقر ـ عليهالسلام ـ قاتل وي ابوجرهم اَزْدي و لقيط بن اياس جهنيبودهاند.
28 . علي بن عقيل بن ابيطالب: ابوالفرج روايتي در باره شهادت وي در كربلاآورده است. وي در جاي ديگري، به نقل از محمد بن علي بن حمزه، خبري درباره كشته شدن ابراهيم بن علي بن ابيطالب در كربلا آورده و افزوده است كهدر هيچ كتاب نسبي يادي از او نيافته است.
29 . عبيدالله بن علي بن ابيطالب: خليفة بن خياط به نقل از «ابوالحسن»آورده است كه وي با امام حسين ـ عليه السلام ـ در كربلا شهيد شد. مادر وي،رباب دختر امريء القيس بوده است. گفته شده است كه اين سخن خطاست؛زيرا وي در يوم المذار به دست اصحاب مختار كشته شد!
30 . ابوبكر بن القاسم بن حسين بن علي: خليفة بن خياط وي را نيز در جملهكشتگان كربلا دانسته است.
ابن اعثم ضمن ياد از اسامي شهداي از اهل بيت، و بيان ترتيب شهادت آنان،براي هر كدام رجزي آورده و از اين حيث، از بقيه منابع ممتاز است. اين اشعاربيشتر در معرفي نسب و خاندان آنان و نيز در باره امام حسين ـ عليه السلام ـ وشخصيت آن حضرت است. احتمال دارد كه دست كم، برخي از اين رجزها،مربوط به زماني بعد از حادثه كربلا باشد كه به متون تاريخي متصل شده است!
ـ اما كساني از اهل بيت كه از ماجراي كربلا نجات يافتند، به نقل ابن سعد اينانند:
علي بن الحسين: امام سجاد ـ عليه السلام ـ كه نسل امام حسين ـ عليه السلام ـاز طريق وي باقي مانده است. وي در كربلا مريض و در خيمه در كنار زنان بود.علي بن الحسين كه همسرش «ام محمد دختر امام حسن ـ عليه السلام ـ » نيزهمراه كاروان بود، در اين وقت بيمار بوده و سخت از وي مراقبت ميشد.شمر ملعون با اشاره به وي گفت: اين را هم بكشيد. مردي كوفي فرياد زد:سبحان الله! آيا جوان نورسي را كه مريض است و نجنگيده ميكشيد؟ در اينوقت عمر سعد گفت: متعرض زنان و اين مريض نشويد. علي بن الحسين ميگفت: در آن وقت مردي از آنان مرا پنهان كرده، در جايي منزل داده، از من نگهداري ميكرد و هر بار كه نزد من ميآمد و ميرفت گريه ميكرد؛ چنان كهمن گفتم اگر وفايي نزد مردم مانده باشد، نزد اين مرد است. يكباره منادي ابنزياد فرياد زد: علي بن الحسين نزد هر كسي هست او را بياورد و سيصد درهمبگيرد. اين مرد نزد من آمد و همان طور كه گريه ميكرد، دست مرا به گردن منبسته! ميگفت: ميترسم. آن گاه مرا بيرون برده و دست بسته تحويل داده،سيصد درهم را گرفت. مرا گرفتند و نزد ابن زياد بردند.
حسن بن حسن بن علي كه نسل او باقي است.
عمرو بن حسن بن علي كه نسلي از او برجاي نمانده است.
قاسم بن عبدالله بن جعفر.
محمد بن عقيل.
ـ عمر بن سعد با انداختن نخستين تير، رسما جنگ را آغاز كرد و گفت: نزد عبيدالله شهادت دهيد كه من نخستين تير را رها كردم. عمر بن سعد خطاب به كوفيان گفت: منتظر چه هستيد! اينان يك لقمه براي شما هستند. زماني كه عمربن سعد تير انداخت، ديگر سپاه ابن زياد نيز شروع به تير اندازي كردند. (فلمّا رمي عمر، ارتمي الناس) به گزارش ابن اعثم: باران تير (و أقبلت السهام كأنّها المطر) از سوي كوفيان به سوي اصحاب امام حسين ـ عليه السلام ـ شدتگرفت و امام فرمود: اينها قاصد اين قوم به سوي شماست؛ براي مرگي كه چارهاي از پذيرش آن نيست، آماده باشيد. پس از آن دو گروه بر يكديگر حمله كردند و ساعتي از روز را به طور دسته جمعي با يكديگر جنگيدند، به طوريكه بنا به برخي اخبار پنجاه و اندي از اصحاب امام حسين ـ عليه السلام ـ بهشهادت رسيدند. در اين وقت، امام دستي به محاسنش كشيد و فرمود: غضبخدا ... بر كساني كه متحد بر كشتن فرزند دختر پيامبرشان شدند، شديد خواهد بود. به خدا سوگند كه تسليم آنان نخواهم شد تا با محاسني خونين خدا را ملاقات كنم (و اللّه ما أجبتهم الي شيء ممّا يريدونه أبدا حتي ألقي الله و أنا مخضّب بدمي.) بلاذري ميگويد كه امام سوار بر اسبش، قرآني پيش روي خود نهاده بود و همين خشم دشمن را بيشتر بر ميانگيخت. در اين وقت، عمر بن سعد، حصين بن نمير تميمي را همراه پانصد نفر تيرانداز به سوي امامحسين ـ عليه السلام ـ فرستاد. تيراندازي اينان سبب شد كه همه اسبان سپاه امام كشته شدند و نيروهاي امام پياده گشتند.
در اين حمله، بسياري از اصحاب با تيرهايي كه بر بدنشان فرود آمد، به شهادت رسيده يا زخمي شدند. (فما بقي واحد من أصحاب الحسين الاّ أصاب من رميهم سهم). ابن شهرآشوب اسامي شهدايي را كه در حمله نخست دشمن به شهادت رسيدند، فهرستوار آورده است. اين افراد جمعا 28 نفر از اصحاب و ده نفر از موالي امام حسين و پدرشان امام علي ـ عليهما السلام ـ بودند كه در مجموع 38 نفر ميشدند. اينها افرادي هستند كه اساسا فرصت نبرد تن به تن پيدا نكرده و در تيراندازي نخست كوفيان به شهادت رسيدند. ديديمكه ابن اعثم شمار آنان را بيش از پنجاه نفر ياد كرده است.
ـ با شهادت پنجاه نفر در يك حمله دسته جمعي، شمار اندكي از ياران امامحسين ـ عليه السلام ـ باقي ماندند؛ كساني كه به نوعي مبارزه تن به تن با سپاه ابن زياد داشتند. از آن جمله، عبدالله بن عمير كلبي است كه در برابر مبارزهخواهي يسار از موالي زياد بن ابيه، پس از كسب اجازه از امام حسين ـ عليهالسلام ـ عازم ميدان شد. در همان حال همسرش او را تحريك به جنگ ميكردو خطاب به او ميگفت: قاتِل بأبي و أُمّي عن الحسين ذُريّة محمّد. برو و از نسل محمد دفاع کن. در واقع، اوّل حبيب بن مظاهر و بُرَيْر بن خضير قصد رفتن به مبارزه را داشتند كه امام اجازه نداد و پس از آن كه عبدالله بن عمير اجازه خواست، امام اجازه رفتن به ميدان را به وي داد. وقتي در اين نبرد يسار را كشت، سالم از موالي عبيدالله به ميدان آمد كه به رغم آن كه انگشتان عبدالله كلبي در برابر شمشير سالم افتاد، اعتنا نكرده، او را نيز كشت و در ميان ميدان شروع به رجز خواني كرد. زنش همعمودي در دست گرفته به تحريض او ميپرداخت و ميگفت: قاتِل دونَالطيّبين ذرّيّة محمّد. امام به همسر او دستور داد تا بازگردد و در عين حال آنها را دعا كرد. يسار و سالم، نخستين كشتگان سپاه ابن زياد بودند. خبر عبدالله بنعمير به صورتي كه گذشت، خبري معتبر مينمايد. ابن اعثم، از وهب بنعبدالله بن عمير كلبي ياد كرده كه همراه مادر و همسرش در كربلا بوده است. صورت نقل ابناعثم، طبق معمول حماسيتر و طبعا غيرقابل قبولتر است. وهب به ميدان ميرود، ميجنگد و بر ميگردد و به مادر ميگويد: آيا از منراضي شدي؟ مادر ميگويد: لا، ما رضيت حتي تقتل بين يدي الحسين. اوميجنگد تا آن كه ابتدا دست راست و سپس دست چپش قطع ميشود و بعدكشته ميشود. طبعا نبايد اين شخص كسي جز عبدالله بن عمير كلبي باشد كهخبر او در منابع معتبر آمده است. در امالي صدوق از وهب بن وهب يادميشود كه خود و مادرش نصراني بودند و به دست امام حسين ـ عليه السلام ـ مسلمان شدند و به كربلا آمدند. اين نيز همان شخص است و خبر ياد شده بهاين صورت چندان قابل اعتماد نيست. تلفيقي از اين دو خبر را خوارزميآورده است. گفتني است كه عبدالله بن عمير پس از كشتن يسار و سالم، سالمميماند تا در حمله بعدي به شهادت ميرسد كه خبر وي را خواهيم آورد.
پس از آن ابوالشعثاء يزيد بن زياد كِندي كه همراه سپاه عمر بن سعد به كربلا آمده و به امام پيوسته بود، عازم نبرد شد. وي زماني كه مشاهد كرد دشمن همه پيشنهادهاي امام را رد ميكند (حين ردّوا ما سأل) به آن حضرت پيوست. وي كه تيرانداز ماهري بود، هشت تير انداخت و پنج نفر را كشت. ابومخنف ازتيراندازيهاي گسترده او و مهارتش ياد كرده مينويسد: صد تير انداخت كهپنج تاي آن خطا نرفت. امام حسين ـ عليه السلام ـ او را دعا كردند. خودش گفت حتماً پنج نفر را كشته است. ابومخنف ميافزايد: و كان في أوّل من قتل.شعر او اين بود:
يا ربّ انّي للحُسَين ناصر
و لابن سعد تارك و هاجر
خود اين شعر اشاره به ترك سپاه ابن سعد توسط او و پيوستنش به امام حسين ـعليه السلام ـ دارد. طبعاً در تقدّم و تأخر برخي از مبارزان و شهادت آنان اختلاف نظرهايي در منابع وجود دارد.
ـ پس از تيرباران نخست و مبارزه عبدالله بن عمير و ابوالشعثاء، سپاه عبيدالله ابتدا از سمت راست و سپس از سمت چپ به سپاهِ اندك امام نزديك شدند. افراد باقي مانده از سپاه امام، روي زانو نشسته، نيزههاي خود را به سوي اسبانگرفتند و آنها به اجبار برگشتند. پس از آن، شروع به تيراندازي به سوي سپاهعبيدالله كرده، عدهاي را كشته و شماري را مجروح كردند. در اين ميان عبداللهبن حوزه كه فرياد زده، بشارت جهنّم به امام حسين ـ عليه السلام ـ داده بود! بانفرين امام، در مسير برگشت، از اسب به زير افتاد و پايش به ركاب گير كرده، همين طور كه حركت ميكرد، سرش به اين سوي و آن سوي خورد تا بههلاكت رسيد. مسروق بن وائل كه خود ناظر اين ماجرا بود، سپاه كوفه را ترك كرده برگشت و بعدها ميگفت: از اين خاندان چيزي ديدم كه هرگز حاضر بهجنگ با آنان نميشوم. (لقد رأيْتُ من أهل هذا البيت شَيئا لا أقاتلهم ابدا).
ـ از آن پس تك تك اصحاب عازم ميدان شده و پس از مبارزه به شهادترسيدند. يكي از چهرگان كربلا بُرَيْر بن حضير هَمْداني است كه در كوفه بهسيّد القراء شهرت داشت و از شيعيان بنام اين شهر بود. وقتي يزيد بن معقلمبارز طلبيد، برير عازم نبرد با وي شده، چنان ضربتي بر سر او زد كه نه تنهاكلاهخود او را بلكه نيمي از سرش را هم شكافت. پس از آن رضي بن منقذعبدي به نبرد وي آمد. ساعتي به هم پيچيدند تا بُرَيْر بر سينه او نشست. رضياز دوستانش ياري طلبيد. در اين وقت كعب بن جابر به سوي برير شتافت ونيزه خود را بر پشت برير فرو كرد. [عفيف بن زهير كه خود در كربلا بوده،ميگويد: به كعب گفتم: اين برير همان است كه در مسجد كوفه به ما قرآن تعليم ميداد.] پس از آن بر وي حمله كرده، او را به شهادت رساند. در گفتگويي كهميان يزيد بن معقل و برير صورت گرفت، يزيد به عقايد سياسي برير اشارهكرده، گفت: به خاطر داري كه در كوفه ميگفتي: انّ عثمان بن عفّان كان علينفسه مُسْرفًا، و ا¤نّ معاوية بن ابيسفيان ضالّ مضلّ، و انّ امام الهدي و الحقّ عليّبن أبيطالب. بعدها خواهر كعب به برادرش كعب كه برير را به شهادترسانده بود، ميگفت: آيا بر ضد فرزند فاطمه جنگيدي و سيّد قرّاء را كشتي؟ بهخدا سوگند ديگر با تو سخن نخواهم گفت. نوشتهاند: كعب بن جابر بعدها نيزاز كار خود نادم نبود و تصوّرش بر آن بود كه خيري براي خود كسب كردهاست. كسي در روزگار حكومت مصْعب بن زبير از وي شنيد كه ميگفت: ياربّ! انّا قد وَفَينا، فلا تجعلنا يا ربّ كمن قد غَدَر!؛ خدايا ما به عهد خويش وفاكرديم؛ ما را با كساني كه عهد شكني كردند، قرار مده. ابن اعثم، سخن برير بنخضير را خطاب به كوفيان آورده است كه فرياد ميزد: نزديك من آييد اي كشندگان دختر پيامبر خدا (ص) و ذرّيه او!
ـ در اينجا بلاذري خبر از نبرد حرّ بن يزيد رياحي داده است. در مقتلابومخنفِ (مشهور كه طبعا قصهاي و غير قابل اعتماد است) آمده است: حرّ ازامام اجازه رفتن به ميدان گرفت و گفت: فانّي أوّل من خرج اليك و أُحبّ أن أقْتُلَ بين يديك. امام به او اجازه داد. اين مطلب كه حرّ نخستين كسي بوده استكه با اين استدلال به ميدان نبرد رفته، در فتوح نيز آمده است. اين خبر در منابعكهن ديگر نيامده است. ابومخنف مينويسد: همان وقت، يكي از كوفيان تميمي با نام يزيد بن سفيان، كه پيش از آن آرزوي نبرد با حرّ را كرده بود، باآمدن حرّ به ميدان، او را به مبارزه طلبيد. آنان بلافاصله با يكديگر گلاويزشدند و يزيد در همان دم به دست حرّ كشته شد. بلاذري نوشته است كه حرّ دونفر را به نامهاي يزيد بن سفيان و مزاحم بن حُرَيث كشت. خواهيم ديد كهبرخي منابع، قاتل فرد دوم را نافع بن هلال نوشتهاند. برخي نبرد حرّ را همزمانبا نبرد زهير بن قين و نزديك ظهر عاشورا پس از شهادت حبيب بن مظاهر ميدانند.
ـ از اين پس، باقي مانده اصحاب به صورت تك تك در مبارزه تن به تن يا هجوم بخشهايي از سپاه ابن زياد به شهادت رسيدند كه خبر آنها در مآخذ آمده است. اين افراد شجاعانه ميجنگيدند و از آنجا كه هيچ گونه تعلّقخاطري در آن لحظه به دنيا نداشتند، با تمام وجود به جنگ با افراد رفته ومردانه نبرد ميكردند. بعدها يكي از كساني كه در كربلا همراه عمر بن سعدبود، حكايت چگونه جنگيدن اين افراد را شرح داد: كساني كه دست در قبضهشمشير داشته، مانند شير ژيان بر ما ميتاختند و قهرمانان را از چپ و راستفرو ميريختند؛ آنان آماده مرگ بودند؛ امان نميپذيرفتند؛ در مال دنيا رغبتينداشتند؛ هيچ فاصلهاي ميان ايشان و مرگ نبود و در پي مُلْك نبودند. اگر ما دربرابرشان نميايستاديم، همه سپاه را از ميان برده بودند.
يكي از ياران امام حسين ـ عليه السلام ـ عمرو [يا: علي] بن قرظه انصاري بودكه برادرش كنار عمر بن سعد و خودش نزد امام حسين ـ عليه السلام ـ بود.برادري كه نزد عمر بن سعد بود فرياد زد و امام حسين ـ عليه السلام ـ را به گمراه كردن برادرش متهم كرد؛ امام فرمود: خدا او را هدايت كرده است. آنشخص بر امام حسين ـ عليه السلام ـ حمله آورد كه نافع بن هلال در برابرشبرآمده، او را مجروح كرد و بعدها بهبودي يافت. از چهرههاي برجسته كربلا، يكي همين نافع بن هلال بِجِلي است. طايفه بجيله، از طوايف شيعه كوفه استكه بعدها نيز در ميان آنان شيعيان زيادي شناخته شدهاند. از وي نيز تعريفي براي تشيع رسيده كه بسان آنچه در باره برير گذشت، جالب است. وقتي بهميدان مبارزه آمد، فرياد ميزد: أنا الجملي، أنا علي دين عليّ. مزاحم بن حُرَيثبه مقابله با او آمد و گفت: أنَا عَلي دين عثمان. نافع پاسخ داد: أنت علي دينشيطان. پس از آن با هم گلاويز شدند تا نافع او را كشت.
ـ پس از مبارزه تن به تن برخي از اصحاب با كوفيان و كشته شدن شماري ازسپاه عبيدالله، عمرو بن حجاج خطاب به سپاه عمر سعد فرياد زد: اي احمقها! شما با قهرمانان اين شهر ميجنگيد؛ كسي با آنان تن به تن به مبارزه نرود. آنها اندكند و شما با پرتاب سنگ ميتوانيد آنها را از ميان ببريد. عمر بن سعد رأي او را تصديق كرده، از سپاهش خواست تا كسي مبارزطلبي نكند. پس از آنعمرو بن حجاج از سمت راست سپاه كوفه بر سپاه امام يورش برد. [عمرو بهسپاه كوفه فرياد ميزد: يا أهل الكوفة! الزموا طاعتكم و جماعتكم، و لاترتابوا في قتل من مَرَق عن الدين و خالف الامام!]. اي كوفيان! اطاعت و جماعت خودرا نگاه داريد و در كشتن كسي كه از دين خارج شده و با امام خود مخالفتكرده، ترديد به خود راه مدهيد. به احتمال شمار سپاه امام در اين لحظه 32 نفربوده است. خوارزمي با اشاره به اين رقم، مينويسد: همين عده به هر كجايسپاه كوفه كه يورش ميبردند، آن را مي شكافتند. لحظاتي دامنه جنگ بالاگرفت ودر اين ميان، مسلم بن عوسجه اسدي به دست دو نفر از كوفيان بهشهادت رسيد. شهادت مسلم موجب شادي سپاه كوفه شد و شَبَث بن ربعي كهخود امير بخشي از سپاه كوفه بود، متأثر شد. وي به ياد رشادتهاي مسلم بنعوسجه در جنگ با مشركان در آذربايجان افتاد كه مسلم در آنجا شش نفر ازمشركان را كشته بود. امام حسين ـ عليه السلام ـ پيش از شهادت مسلم، زمانيكه هنوز رمقي در وجود او مانده بود، خود را به وي رساند و فرمود: رحمك ربّك يا مسلم. آنگاه حضرت آيه فمنهم من قضي نَحْبَه و مِنْهُم من يَنْتظر رابراي وي خواند. حبيب بن مظاهر، دوست صميمي مسلم بن عوسجه هم كناراو آمد و او را به بهشت بشارت داد و گفت: اگر در اين شرايط نبودم، دلمميخواست به وصاياي تو گوش ميدادم. مسلم بن عوسجه گفت: أوصيك بهذا ـ و اشاره به امام حسين ـ عليه السلام ـ كرد ـ أن تموت دونه، در راه او كشته شوي و به دفاع از او جانت را بدهي. حبيب گفت: به خداي كعبه چنين خواهمكرد. تعبير به اين كه مسلم بن عوسجه اوّل اصحاب الحسين بوده است كهشهيد شده، ميبايد اشاره به آن باشد كه نخستين شهيد در حمله عمومي سپاهكوفه بوده است كه طبعا پس از تيراندازي عمومي اول و شهادت برخي ازمبارزان به صورت تك تك شهيد شده است. با اين حال، در زيارت ناحيه، بهطور كلي از وي به عنوان اولين شهيد كربلا ياد شده است: كنت أوّل من شرينفسه و أوّل شهيد من شهداء اللّه. (والله اعلم).
ـ پيش از اين از عبدالله بن عمير سخن گفتيم و اين كه يسار و سالم از موالي آلزياد را در ميدان كشت. در اينجا، وقتي شمر از سمت چپ سپاه دشمن حملهكرد، بقاياي سپاه امام مقاومت كرد تا آن كه دشمن يورش همهجانبهاي آورد.اينجا بود كه عبدالله بن عمير كلبي به شهادت رسيد. در اينجا همسرش بر بالين او رفت و گريه كرد. شمر به يكي غلامان خود با نام رستم دستور داد تا با عمودي آهنين بر سر او بكوبد. رستم چنين كرد و آن زن نيز به شهادت رسيد.در گزارش طبري، آمده است كه عبدالله پس از نبردي سخت، با حمله هاني بنثبيت حضرمي و بكير بن حيّ تيمي روبرو شد كه بر او يورش آوردند وعبدالله را به قتل رساندند. در انتهاي اين گزارش آمده است كه عبدالله بنعمير (كان القتيل الثاني من أصحاب الحسين) (پس از برير يا مسلم بنعوسجه) دومين شهيد از اصحاب امام حسين ـ عليه السلام ـ است. در ايننبرد، بقاياي سپاه امام، چنان فشرده در كنار يكديگر قرار داشتند كه دشمننميتوانست در آنان نفوذي داشته باشد. به ويژه آنان اطراف خيمهها را كنده وآتش در آنها روشن كرده بودند و دشمن تنها از يك سوي ميتوانست بر آنان يورش برد. عمر سعد كساني را براي نفوذ در چادرها و كندن آنها از جاي، به درون محوطه خيمهها فرستاد كه اين افراد توسط چند نفر از اصحاب اماممحاصره و كشته شدند. اين امر سبب شد تا عمر سعد دستور دهد تا چادرها راآتش بزنند. امام حسين ـ عليه السلام ـ فرياد زد: اجازه دهيد آتش بزنند، در هرحال جز از يك سمت نميتوانند بر شما حمله كنند. دشمن براي اين كه كار رايكسره كند، تصميم حمله به خيمهها و آتش زدن آنها را گرفت. شمر همراهسپاهش نيزهاش را به سوي چادر امام حسين ـ عليه السلام ـ پرتاب كرد و فريادزد: عليّ بالنار حتي أحرق هذا البيت علي أهله، آتش برايم بياوريد تا اين خانهرا بر سر اهلش آتش بزنم. در اينجا بود كه فرياد زنان و كودكان به آسمان رفته،همه از چادر بيرون ريختند. و در اينجا بود كه شَبَث بن ربعي شمر را توبيخكرده، حركت او را زشت شمرد و شمر بازگشت. زهير بن قين كه فرماندهيناحيه راست سپاه امام را داشت، همراه با ده نفر به سوي شمر حمله كرده او رااز محل اقامت زنان و كودكان امام حسين ـ عليه السلام ـ دور كرد. اما شمر بر اوحمله كرده چند نفر از افراد وي را به شهادت رساند. نبرد ادامه يافت. اصحابامام حسين ـ عليه السلام ـ يك يك به شهادت ميرسيدند و هر كدام كه شهيدميشدند، نبود آنان كاملا احساس ميشد؛ در حالي كه كشتههاي دشمن به دليلفراواني آنان، نمودي نداشت. اين حوادث تا ظهر عاشورا ادامه يافت.
ـ نزديكي ظهر بود كه حبيب بن مظاهر به شهادت رسيد. واقعه از اين قرار بودكه ابوثمامه صائدي ـ كه از اصحاب امام علي ـ عليه السلام ـ بود ـ وقتي ديداصحاب تك تك به شهادت ميرسند، نزديك امام حسين ـ عليه السلام ـ آمد وگفت: احساس ميكنم دشمن به تو نزديك ميشود، اما بدان! كشته نخواهي شدمگر آن كه من به دفاع از تو كشته شوم. أما پيش از آن من ميخواهم در حاليخداي خود را ملاقات كنم كه نماز ظهر را با تو خوانده باشم. (أحبّ أن ألقيربّي و قد صلّيت هذه الصلاة الّتي دنا وقتها) امام حسين ـ عليه السلام ـ فرمود:(ذكّرت الصلاة! جَعَلَك اللّه من المصلّين الذّاكرين) نماز را به ياد ما آوردي!خداوند تو را از نمازگزاران ذاكر قرار دهد. امام ادامه داد: از دشمن بخواهيدجنگ را متوقف كند تا نماز بگذاريم. حُصَين بن نُمَير تميميفرياد زد: نمازشما قبول نميشود! در اين وقت، حبيب بن مظاهر فرياد زد: اي الاغ! نماز آلرسول الله قبول نميشود، اما نماز تو قبول ميشود؟ در اينجا بود كه حبيب باحصين بن تميم درگير شد. حبيب در اين حمله با زخمي كردن اسب حصينتوانست وي را به زمين بيندازد كه يارانش سر رسيدند و حصين را نجات دادند. به دنبال آن با بديل بن صريم تميمي درگير شده، او را كشت. در اينوقت يك تميمي ديگر بر حبيب حمله كرده، او را مجروح كرد. حصين بنتميم سر رسيد و شمشيرش را بر سر حبيب فرود آورد. در اين وقت آن فردتميمي از اسب پياده شد و سر حبيب را از تنش جدا كرد. حصين بن تميم برايافتخار، ساعتي سر حبيب را گرفته بر گردن اسبش آويخت؛ سپس آن را به آنمرد تميمي داد تا نزد ابن زياد برده، جايزهاش را بگيرد. شهادت حبيب، امامحسين ـ عليه السلام ـ را سخت تكان داد. (لمّا قُتِل الحبيب هدّ ذلك حسينا وقال عند ذلك: أحتسب نفسي و حماة أصحابي). وقتي مرد تميمي به كوفه آمد،قاسم فرزند حبيب بن مظاهركه آن زمان نوجواني بيش نبود، از او خواست تاسر پدرش را به او بدهد تا آن را دفن كند. آن مرد نداد. قاسم چندان صبر كرد تازمان تسلط مصعب بن زبير بر كوفه، آن تميمي را كشت. در مقتل منسوب بهابومخنف كه بخش عمدهاي از آن داستاني و بيمأخذ است، از شهادت دوبرادر حبيب با نامهاي علي و يزيد سخن گفته شده است.
ـ بنابر خبر منابع موثق، در اين هنگام حرّ بن يزيد رياحي و زهير بن قين بر دشمن يورش بردند و با حمايتي كه از يكديگر ميكردند، به نبرد با سپاه كوفه پرداختند. پياده نظامها به حرّ حملهور شده، وي را به شهادت رساندند. منابع،برخي از رجزهاي حرّ را نقل كردهاند. وي در اين رجزها از مقاومت خود دربرابر دشمن و عدم فرارش سخن گفته است. ابن اعثم ميگويد: وقتي حرّ مجروح شد، اصحاب او را نزد امام حسين ـ عليه السلام ـ آوردند در حالي كههنوز رمقي در تن داشت. امام دستي بر صورتش كشيدند و فرمودند: أنتالحرّ! كما سمّتك أُمّك حرّا، و أنت حرٌّ في الدنيا و الاَخرة. حكايت آوردن حرّ نزد امام حسين ـ عليه السلام ـ در مقتل مشهور و منسوب به ابومخنف، كاملا متفاوت نقل شده است. دشمن چندان حر را تيرباران كردند كه بدنش مانندآبكش شد. آنگاه سر او را قطع كرده و به سوي حسين پرتاب كردند. آنجاستكه امام دست به صورت او كشيد. اين روايت البته داستاني است. داستانيتر ازآن، حكايت مصعب برادر حر و فرزند حر با نام علي است كه دومي در سپاهكوفه بود و وقتي ديد پدر و عمو به شهادت رسيدند او نيز وارد ميدان نبرد شد؛تني چند نفر را كشت تا كشته شد!
ـ عاقبت ظهر شد و وقت نماز فرا رسيد. هنوز زهير و شماري اصحاب دراطراف امام بودند. امام نماز را به جماعت ـ در شكل نماز خوف ـ اقامه كرد. بهاين ترتيب كه امام دو ركعت نماز ظهر را آغاز كرد در حالي كه زهير و سعيد بنعبدالله حنفي جلوي امام ايستادند. گروه دوم نماز را تمام كرده، آنگاه گروه اول ركعت دوم را به امام اقتدا كردند. در وقتي كه سعيد جلوي امام ايستاده بود، هدف تير دشمن قرار گرفت. بعد از پايان نماز هم، هرچه امام به اين سوي و آنسوي ميرفت، سعيد ميان امام و دشمن قرار ميگرفت. به همين دليل، چندانتير به وي اصابت كرد كه روي زمين افتاد. در اين وقت از خداوند خواست تا سلام او را به رسولش برساند و به او بگويد كه من از اين رنجي كه ميبرم،هدفم نصرت ذرّيه اوست. وي در حالي به شهادت رسيد كه سيزده تير بربدنش اصابت كرده بود. در واقع سعيد بن عبدالله بعد از نماز ظهر كه باز درگيري آغاز شده و شدّت گرفت، در شرايطي كه حفاظت از امام حسين ـ عليهالسلام ـ را بر عهده داشت به شهادت رسيد. در اينجا بازهم دشمن بهتيراندازي به سوي اسبان باقي مانده سپاه امام ادامه داد تا همه آنان را از بين برد.در اين وقت زهير بن قين با رجزي كه خواند بر دشمن حمله كرد. در شعري كه از او خطاب به امام حسين ـ عليه السلام ـ نقل شده، آمده است كه امام راهادي و مهدي ناميده كه در حال رفتن به ملاقات جدش پيامبر، برادرشحسن، پدرش علي ـ عليه السلام ـ و عمويش جعفر و حمزه ميباشد:
أقْدِم هُدِيت هاديًا مهديًّا
فاليومَ تَلقي جدَّك النبيّا
و حَسَنا و المُرتضي عليّا
و ذالجَناحين الفَتي الكميّا
و أسدالله الشّهيد الحيّا
دو نفر از كوفيان با نامهاي كثير بن عبدالله شعبي و مهاجر بن اوس بر وي حمله كرده او را به شهادت رساندند. در روايتي كه در امالي صدوق آمده، گفته شده است كه وي نوزده نفر را كشت تا به شهادت رسيد. در مناقب ابنشهرآشوب آمده است كه وي يك صد و بيست نفر را كشت، سپس به شهادترسيد! اين آمارها غير واقعي است كه مانند آن در مناقب ابن شهرآشوب نسبتبه برخي ديگر از ياران امام حسين ـ عليه السلام ـ نيز داده شده است. (خدا داناست.)
ـ تا اين زمان هنوز شماري از ياران امام حسين ـ عليه السلام ـ سرپا بودند و بهدفاع از آن حضرت، در برابر حملات دشمن مقاومت ميكردند. در هميننبردها بود كه ياران، تك تك به شهادت ميرسيدند. خبر كشته شدن اين افرادكه حتي ممكن است برخي از آنان، پيش از ظهر به شهادت رسيده باشند، بيشاز همه در فتوح ابن اعثم (و به نقل از آن در مقتل الحسين ـ عليه السلام ـخوارزمي و گاه مناقب ابن شهرآشوب) آمده است. اين قبيل مآخذ، گرچه اخبار ريز قابل توجهي از كربلا به ما ميدهد، اما ميبايد با تأمّل بيشتري موردبررسي قرار گيرد.
عمرو بن خالد ازدي در شمار چنين افرادي است. وي رجزي خواند و جنگيد تا به شهادت رسيد. فرزندش خالد بن عمرو ازدي نيز پس از پدر به شهادترسيد. خوارزمي از عمرو بن خالد صيداوي نيز ياد كرده و نوشته است: وي نزد امام آمد و گفت: قصد آن دارم تا به ديگر ياران بپيوندم. امام حسين ـ عليهالسلام ـ به او فرمود: تَقَدَّم فا¤نّا لاحقون بك عن ساعة. پيش برو، ما نيز ساعتيديگر به تو خواهيم پيوست.
سعد [شعبة] بن حنظله تميمي مجاهد ديگري است كه با خواندن رجزي بهميدان رفته پس از نبردي به شهادت رسيد.
عمير بن عبدالله مَذْحِجي شهيد بعدي است كه رجزي خواند و به ميدان رفتو به شهادت رسيد.
سوار بن أبيحُمَير به ميدان رفته مجروح شد و شش ماه بعد به شهادت رسيد.
عبدالرحمان بن عبدالله يَزَني شهيدي است كه به نوشته ابن اعثم، پس از مسلمبن عوسجه به شهادت رسيده است. شعر وي در ميدان، مضمون مهمي درتشيع او دارد؛ به طوري كه شاعر خود را بر دين حسين و حسن معرفي ميكند.
أنا ابن عبدالله من آل يزن
ديني علي دين حسين و حسن
أضربكم ضَرْبَ فتي من اليمن
أرجو بذاك الفوز عند المؤتمن
زياد بن عمرو بن عريب صائدي همداني معروف به ابوثمامه صائدي كه نماز ظهررا به ياد امام حسين ـ عليه السلام ـ آورد، شهيد ديگر بعد از ظهر است. رجززيبايي از وي توسط ابن شهرآشوب نقل شده است.
ابوالشعثاء يزيد بن زياد كندي پيش روي امام حسين ـ عليه السلام ـ در برابردشمن ايستاد و هشت تير (و در برخي نقلها كه پيش از اين گذشت صد تير)رها كرد كه طي آن دست كم پنج نفر از سپاه كوفه كشته شدند. آنگاه كه دشمندرخواستهاي امام حسين ـ عليه السلام ـ را رد كرد، به سوي دشمن تاخت تاكشته شد.
نافع بن هلال بِجِلي كه پيش از اين اشاره به نبرد او با تني چند از كوفيان داشتيم،با تيراندازي دقيق خود دوازده تن از سپاه كوفه را كشت تا آن كه بازويششكست. دشمن وي را به اسارت گرفت و شمر گردنش را زد. نوشتهاند كه ويروي تيرهايش، نامش را نوشته بود و شعارش اين بود: «أنا الجملي أنا علي دينعلي». وي در حالي به صورت اسير نزد عمر سعد آورده شد كه همچنان خوناز محاسنش جاري بود و فرياد ميكشيد: لو بقيَتْ لي عضدٌ و ساعدٌ ماأسرتموني؛ اگر بازو و دستي برايم مانده بود، نميتوانستيد مرا به اسارتدرآوريد. وقتي شمر خواست گردنش را بزند، نافع گفت: به خدا سوگند اگر تومسلمان بودي، براي تو دشوار بود كه پاسخ خون ما را در درگاه خداوند بدهي.ستايش خداي را كه آرزوهاي ما را [يعني شهادت] براي اجرا در دستبدترينِ خلق خود قرار داد. پس از آن شمر وي را به شهادت رساند. گفتنياست كه نافع از ياران امام علي ـ عليه السلام ـ و از تربيت يافتگان مكتب آن حضرت بود.
ـ به تدريج شمار ياران امام اندك و اندك ميشد. افراد باقي مانده كهنميتوانستند به جنگ روياروي با دشمن بروند، تصميم گرفتند تا كنار امامبمانند و تا پيش از شهادتشان، اجازه ندهند امام به شهادت برسد. آنان در اينباره به رقابت با يكديگر ميپرداختند (تنافسوا في أن يقتلوا بين يديه). دوبرادر با نامهاي عبدالله و عبدالرحمان فرزندان عزرةِ الغِفاري كه شاهد ايناوضاع بودند نزد امام آمدند، و اظهار كردند: دشمن نزديك شده است؛ اجازهدهيد ما پيش روي شما بجنگيم تا كشته شويم. امام فرمود: مَرْحَبًابكم.خوارزمي گفتگوي اين دو برادر را با امام طولانيتر آورده است. آنان باگريه نزد آن حضرت آمدند. امام فرمودند: براي چه ميگرييد. شما تا ساعتيديگر نورچشمان خواهيد بود. گفتند: ما براي خود گريه نميكنيم؛ براي شماميگرييم كه دشمن اين گونه شما را در محاصره گرفته است. ابومخنف اينحكايت را براي دو نفر ديگر با نامهاي سيف بن حارث هَمْداني و مالك بنعبدالله بن سُرَيع نقل كرده كه عموزاده و از يك مادر بودند، نقل كرده است.پس از حكايت گريه كردن و پاسخ امام، اين دو جوان، طبق رسم عرب، سلامخداحافظي دادند: السلام عليك يابن رسول الله. حضرت پاسخ داد: و عليكماالسلام و رحمة الله. آنان به ميدان رفتند، و جنگيدند تا به شهادت رسيدند.
ـ ابن اعثم در اينجا از چند تن از شهداي كربلا ياد كرده كه در مآخذ ديگر شرحنبردشان نيامده است. از آن شمار يكي عمرو بن مطاع جُعْفي است كه در فتوحاز نبرد، رجز و شهادتش ياد شده است. بلاذري و ابومخنف از او نامي به مياننياوردهاند. همچنين ابن اعثم از يحيي بن سليم مازني ياد كرده كه رجزيخواند و عازم نبرد شد تا به شهادت رسيد. شهيد ديگري كه ابن اعثم از او يادكرده اما بلاذري و ابومخنف نامي از وي نياوردهاند، قُرة بن ابيقُرة غِفاري است. از وي نيز رجزي نقل شده و آمده است: فَقاتَل حتي قُتل. مورد ديگر، مالك بن انس باهلياست كه وي نيز با رجز خواني به سوي دشمن يورش بردو جنگيد تا كشته شد. بيتي از رجز وي جالب است:
آل عليّ شيعة الرّحمان
آل زياد شيعة الشيطان
احتمال فراوان دارد كه مقصود از مالك بن انس باهلي، شخصي با نام أنس بنحارث كاهلي يا باهلي باشد كه روايتي از وي در منابع حديثي سني آمده واشاره به شهادت وي همراه امام حسين ـ عليه السلام ـ شده است؛ روايت چنيناست: عن الاشعث بن سحيم، عن أبيه، عن أنس بن حارث، قال: سمعت رسولالله (ص) يقول: انّ ابني هذا يُقْتل بأرض العراق، فمن أدركه منكم فلينصره،قال: فقتل أنس مع الحسين. انس بن حارث از رسول خدا نقل ميكند كه آنحضرت فرمود: اين فرزندم ـ يعني حسين ـ در سرزمين عراق كشته ميشود؛هر كسي او را دريافت، حمايتش كند. راوي مي افزايد: انس در كنار حسين ـعليه السلام ـ كشته شد.
ـ يكي ديگر از شهداي كربلا حنظلة بن أسعد شبامي عِجْلي است كه خبر ويرا طبري آورده است. وي پيش روي حسين به طرف دشمن ايستاد و آياتعذاب مربوط به قوم عاد و ثمود را خواند و فرياد زد: يا قوم! لاتقتلوا حسينا،حسين را نكشيد، «فَيُسْحِتَكُمْ بِعَذَابٍ وَقَدْ خَابَ مَنْ افْتَرَي» آنگاه امام حسين ـ عليه السلام ـ بر او رحمت فرستاد و فرمود: همين كه آنان دعوت تو را ردكردند، مستحق عذاب گشتند. پس از آن درخواست اجازه سفر آخرت وپيوستن به يارانش را كرد كه حضرت اجازه داد. وي پس از سلام بر امام حسين ـ عليه السلام ـ و شنيدن پاسخ آن حضرت راهي ميدان شده، جنگيد تا كشتهشد. بلاذري پيش از آوردن خبر شهادت عابس بن أبيشبيب شاكري [هَمْداني] اين نكته را يادآور شده است كه وقتي اصحاب باقي مانده مشاهده كردندنميتوانند بر دشمن حمله برند و از امام حسين ـ عليه السلام ـ دفاع كنند، ازايشان خواستند تا اجازه دهد پيش روي او بجنگند تا كشته شوند. عابس از اينگروه بود. وي نزد امام آمد و گفت كه هيچ چيزي جز جانش ندارد كه تقديمكند. آنگاه با فعليك السلام و خداحافظي با امام، راهي ميدان شد. وي با شمشيرميجنگيد و چون شجاع بود، كسي برابرش در نميآمد. اندكي بعد، چنديننفر يكباره بر سر او ريختند و او را كشتند.شوذب كه از غلامان آزاد شده همينخاندان شاكري بود، همراه عابس به ميدان آمد. ابتدا شوذب و سپس عابس بهشهادت رسيدند. عابس وقت رفتن براي نشان دادن صحّت ايمانش به امامحسين ـ عليه السلام ـ عرض كرد: أُشهد اللّه أنّي علي هَدْيك و هَدْي أبيك.ابومخنف ميافزايد وقتي به ميدان رفت، دشمنان گفتند: شير شيرها آمد؛ كسيبه تنهايي به مقابله با او نرود. عمر سعد گفت: او را سنگباران كنيد. عابس كهچنين ديد، زره و كلاهخودش را درآورد و به سوي دشمن تاخت. راويميگويد: گاه دستههاي دويست نفري از برابرش ميگريختند. آنگاه از هر چندسو بر او يورش آوردند و او را كشتند؛ به گونهاي كه وقتي كشته شد، سرشميان دستان چندين نفر بود و هر كدام ادعا ميكرد، وي او را كشته است.
ـ شماري ديگر از شهداي كربلا عبارتند از: بدر بن مغفل جعفي كه خبر رجزخواني و شهادت وي را بلاذري آورده است.بن معقل أصبحي كه رجزالكدننيز رجزي خواند و به شهادت رسيد. رجز وي نشان از موضع شيعيانه او دارد:
انّي لمن ينكرني ابن الكدن
انّي علي دين حُسين و حَسن
ويّ از غلامان آزاد شده ابوذر غفاري است كه پيش روي چشمان امام حسين ـ عليه السلام ـ جنگيد تا به شهات رسيد. وي نيز در رجز خود دفاع از آل محمد را هدف مبارزه خود خواند. وي بايد شيعهاي باشد كه در مكتب ابوذر غفاري پرورش يافته است. خبر جنادة بن حارث انصاري را نيز ابن اعثم آورده و رجز او را كه ضمن آن بر وفاداري خود در بيعتش با امام حسين ـ عليه السلام ـ يادميكند، نقل كرده است. فرزندش عمرو بن جناده نيز كه پس از پدر به ميدان رفت، رجزي طولاني خواند و جنگيد تا به شهادت رسيد. رجز وي يكتحليل تاريخي از شرايطي است كه در زمان پيامبر خدا (ص) و پس از آن در مناسبت مؤمنان واقعي از مهاجر و انصار با قريش در زمان كفرشان از يك سوو زمان فسق و فجورشان از سوي ديگر، وجود داشته است. ابتدا از دشمنيقريش با انصار و مهاجرين ياد ميكند و اين كه مهاجرين و سواران انصار،خون كفار را در عهد پيامبر (ص) ريختند. امروز هم بايد خون فجار و اراذليكه به خاطر حمايت از قارونصفتان، قرآن را كناري نهادهاند، از نيزههاي مؤمنان ريخته شود فجاري كه به دنبال گرفتن انتقام بدر هستند. آنگاه سوگندميخورد كه با تمام وجود و امكانات در برابر فساق بايستد. از طايفه جُعْفيان،حجاج بن مسروق جعفي در كنار امام حسين ـ عليه السلام ـ به شهادت رسيد.
ـ چهار نفر يكجا شهيد شدند و بنا به گفته ابومخنف، شهادت اينان در آغاز نبردبوده است. اين كه مقصود از «اوّل قتال» چه زماني است، محل ترديد است. امابه هر روي ممكن است پس از تيراندازي عمومي دشمن و در آغاز نبردروياروي باشد. بسا مقصود نبردي باشد كه پس از نماز ظهر رخ داده كه احتمالآن اندك است. گفتني است كه در جريان شهادت اينان، عباس بن علي هنوز درميدان نبرد حاضر بوده است. ابومخنف ميگويد: عمر بن خالد صيداوي، جابربن حارث سلماني، مجمّع بن عبدالله عائذي و سعد غلام آزاد شده عمر بنخالد صيداوي، چهارنفري به سمت دشمن يورش بردند. وقتي وارد دل سپاهكوفه شدند، دشمن آنان را محاصره و از بقيه افراد امام حسين ـ عليه السلام ـ جدا كرد. در اينجا بود كه عباس بن علي حمله كرده آنان را از محاصرهدرآورد، در حالي كه مجروح بودند. در ادامه نبرد دشمن با شدت بخشيدنحمله بر آنان، اين چهار نفر را در يكجا به شهادت رساند. به نوشته بلاذريآخرين كشته از سپاه امام، و حتي پس از شهادت امام، سويد بن عمرو خثعميبود كه مجروح افتاده بود؛ وقتي شنيد امام حسين ـ عليه السلام ـ به شهادترسيده است، كاردي برداشت و با همان به نبرد با دشمن شتافت تا آن كه دو نفراز كوفيان وي را به شهادت رساندند.
ـ شروع به نبرد از سوي اهل بيت امام حسين ـ عليه السلام ـ ، زماني بود كه ازياران كسي باقي نمانده بود. (فلم يزل أصحاب الحسين يُقاتلون و يُقْتلون حتيلم يبق معه غير أهل بيته) آن گاه اهل بيت وارد كارزار شده و شماري از آنان بهشهادت رسيدند كه رقم آنان را كمتر از شانزده نفر ننوشتهاند، و برخي از منابعنام بيش از بيست نفر را ياد كرده اند. فهرست اين افراد به نقل از محمد بن سعد(م 230) خواهد آمد.

علامه طباطبایی: من وقتي از تبريز به قم آمدم و درس «أسفار» را شروع كردم، و طلاّب بر درس گرد آمدند و قريب به يكصد نفر در مجلس درس حضور پيدا ميكردند؛ حضرت آية الله بروجردي رحمة الله عليه اوّلاً دستور دادند كه شهريّة طلاّبي را كه به درس «أسفار» ميآيند قطع كنند.
و بر همين اساس چون خبر آن بمن رسيد، من متحيّر شدم كه خدايا چه كنم؟
اگر شهريّة طلاّب قطع شود، اين افراد بدون بضاعت كه از شهرهاي دور آمدهاند و فقط ممرّ معاش آنها شهريّه است چه كنند؟
و اگر من بخاطر شهريّة طلاّب، تدريس «أسفار» را ترك كنم لطمه بسطح علمي و عقيدتي طلاّب وارد ميآيد!؟
من همينطور در تحيّر بسر ميبردم، تا بالاخره يكروز كه بحال تحيّر بودم و در اطاق منزل از دور كرسي ميخواستم برگردم چشمم بديوان حافظ افتاد كه روي كرسي اطاق بود؛ آن را برداشتم و تفأّل زدم كه چه كنم؟ آيا تدريس «أسفار» را ترك كنم، يا نه؟ اين غزل آمد:
من نه آن رِندم كه ترك شاهد و ساغر كنم محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم
من كه عيب توبه كاران كرده باشم بارها توبه از مِي وقت گل ديوانه باشم گر كنم
چون صبا مجموعة گُل را به آب لطف شست كج دلم خوان گر نظر بر صفحة دفتر كنم
عشق دُردانه است و من غوّاص و دريا ميكده سر فرو بردم در آنجا تا كجا سر بر كنم
لاله ساغر گير و نرگس مست و برما نام فسق داوري دارم بـســـي يا ربّ كــرا داور كنم
بازكش يكدم عنان اي تُرك شهرآشوب من تا ز اشك و چهره، راهت پر زر و گوهر كنم
من كه از ياقوت و لعلِ اشك دارم گنجها كي نظر در فيض خورشيد بلند اختر كنم
عهد و پيمان فلك را نيست چندان اعتبار عهد با پيمانه بندم شرط با ساغر كنم
من كه دارم در گدائي گنج سلطاني بدست كي طمع در گردش گردونِ دون پرور كنم
گر چه گردآلودِ فقرم، شرم باد از همّتم گر به آب چشمة خورشيد دامن تر كنم
عاشقان را گر در آتش ميپسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمة كوثر كنم
دوش لعلش عشوهاي ميداد حافظ را ولي من نه آنم كز وي اين افسانها باور كنم[48]
باري، ديدم عجيب غزلي است؛ اين غزل ميفهماند كه تدريس «أسفار» لازم، و ترك آن در حكم كفر سلوكي است.
و ثانياً يا همان روز يا روز بعد، آقاي حاج أحمد خادم خود را به منزل ما فرستادند، و بدينگونه پيغام كرده بودند: ما در زمان جواني در حوزة علميّة اصفهان نزد مرحوم جهانگير خان «أسفار» ميخوانديم ولي مخفيانه؛ چند نفر بوديم، و خُفيةً بدرس ايشان ميرفتيم، و امّا درس «أسفار» علني در حوزة رسمي بهيچوجه صلاح نيست و بايد ترك شود!
من در جواب گفتم: به آقاي بروجردي از طرف من پيغام ببريد كه اين درسهاي متعارف و رسمي را مانند فقه و اصول، ما هم خواندهايم؛ و از عهدة تدريس و تشكيل حوزههاي درسي آن برخواهيم آمد و از ديگران كمبودي نداريم.
من كه از تبريز بقم آمدهام فقط و فقط براي تصحيح عقائد طلاّب بر اساس حقّ، و مبارزة با عقائد باطلة مادّيّين و غيرهم ميباشد. در آن زمان كه حضرت آية الله با چند نفر خُفيةً به درس مرحوم جهانگيرخان ميرفتند، طلاّب و قاطبة مردم بحمدالله مؤمن و داراي عقيدة پاك بودند؛ و نيازي به تشكيل حوزههاي علني «أسفار» نبود؛ ولي امروزه هر طلبهاي كه وارد دروازة قم ميشود با چند چمدان (جامهدان) پر از شبهات و اشكالات وارد ميشود!
و امروزه بايد بدرد طلاّب رسيد؛ و آنها را براي مبارزة با ماترياليستها و مادّيّين بر اساس صحيح آماده كرد، و فلسفة حقّة اسلاميّه را بدانها آموخت؛ و ما تدريس «أسفار» را ترك نميكنيم.
ولي در عين حال من آية الله را حاكم شرع ميدانم؛ اگر حكم كنند بر ترك «أسفار» مسأله صورت ديگري بخود خواهد گرفت.
علاّمه فرمودند: پس از اين پيام؛ آية الله بروجردي ديگر بهيچوجه متعرّض ما نشدند، و ما سالهاي سال بتدريس فلسفه از «شفاء» و «أسفار» و غيرهما مشغول بوديم.
و هر وقت آية الله برخوردي با ما داشتند بسيار احترام ميگذاردند، و يك روز يك جلد قرآن كريم كه از بهترين و صحيحترين طبعها بود بعنوان هديّه براي ما فرستادند.
* * *
باري، من چه گويم از فضائل مردي كه حقّاً در اينجا غريب بود؛ در غيبت آمد و در غيبت رفت. و سربسته و مُهر كرده كسي او را نشناخت.
با سلام . بسیار جالب اما خیلی زیاد است. فکر کنم مخاطبین وبلاگ مطلب به این بلندی را برنتابند. موفق باشید.