| خبرگزاری مهر: قیام امام حسین (ع) علیه ظلم و بیداد دومین حاکم غاصب ستمگر خاندان اموی ، مبدا تحولی عظیم برای مبارزه و جهاد پدید آوردکه در تمام ابعاد تاریخ شیعه و زندگی شیعیان آثار مبار ک آن هویداست . ادبیات شیعه از جلو ه گاه های بارز نهضت حسینی است . البته بار عاطفی در بسیاری ، تجلی آشکارتری دارد که زمینه تنفر از قاتلان حسین(ع) راهمواره شعله ور نگه داشته است. ترکیب بند معروف محتشم کاشانی نمونه درست و تابناک از این نوع است. |
|
محتشم کاشانی ازشاعران قرن دهم هجری است و سال فوت وی را 996 هجری قمری نوشته اند. نام وی مولانا کمال الدین کاشانی، متخلص به محتشم است. همزمان با شاه طهماسب اول صفوی می زیست . وی سرودن شعر در قالب های متداول را آزمود ودر غزل طبع طربناکی دارد . اما عمده شهرت و اشتهار شاعر به اشعار دیگر نیست بلکه محتشم احتشام خود را در نزد عامی و عالم مدیون ترکیب بندی است که در رثای شهیدا ن کربلا به ویژه سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین (ع) سروده است . دوازده بند ترکیب وی اززمان سرایش تا به اکنون و تا آینده ای که به ابدیت می پیوندد ، زمزمه روز وشبان تمام دل سوختگان در عزای حسین و یاران و خاندانش خواهد بود . ظرافت طبع شاعر و رقت عاطفه سیال در شعر چنان دقیق و موثر است که در زمان حیات سراینده ، الگو شد و شاعران و مرثیه سرایان بسیاری تلاش کردند به تتبع از آن بپردازند . اما حقیقت است که متتابعان بسنده کرده اند که بر پله دوم به بعد جا خوش کنند . گرچه فاصله پلکان اول و دوم نیز کم نیست .
از جمله مقلدان این ترکیب بند بدیع و سوزناک و موثرعبارتند از ؛ وحشی بافقی ، عاشق اصفهانی ، صباحی بید گلی ، فتحعلی شاه قاجار ( خاقان ) ، وصال شیرازی ( مقلدی سرفراز باجلوه های شعری بسیا ر نزدیک به جلو ه های شعر محتشم )، سروش اصفهانی و ادیب المما لک فراهانی ، علامه کمپانی ( آیت الله محمد حسین فقیه اصفهانی ) و اهلی شیرازی . برخی ویژگی های شعرمحتشم دوازده بند این ترکیب سازنده سمفونی حماسی است که انتظار و هیجان و اضطراب با اولین زخمه ای که شاعر بر تارهای احساس شنوند گان و خوانندگان می زند به شدت مشهود است و این ویژگی ها ، زخمه به زخمه مخاطب را رها نمی کند و اورا تا انتها در هزار توی انتظار ، هیجان ، اضطراب و دلتنگی و بیخویشتنی می کشد و محو می کند . "باز این چه شورش است که در خلق عالم است// باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است/ باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین // بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است... " |
|
|
«ورايتي»، روزنامه سينمايي هاليوود به بررسي فيلم «بشارت منجي» ساخته نادر طالبزاده پرداخت.
به نوشته «آفتاب»، «دبورا يانگ» خبرنگار اين روزنامه كه در ايام برگزاري جشنواره فيلم در تهران به سر ميبرده، در مطلبي كه در روزنامه روز يكشنبه «ورايتي» منتشر شد نوشته است: «دوسال پيش از آن كه «مصائب مسيح» مل گيبسون، مخاطبان را در خاورميانه به سالن هاي سينما بكشاند، نادر طالبزاده، مستندساز مسلمان به اين نتيجه رسيد كه زمان آن رسيده است كه داستان مسيح را از نگاه مسلمانان روايت كند».
يانگ، طالبزاده را استاد دانشگاهي معرفي ميكند كه دانش آموخته سينما در دانشگاه كلمبيا در دهه 1970 ميلادي است و مدتي نيز در ويرجينياي آمريكا زندگي كرده است.
طالبزاده به «ورايتي» درباره فيلم «مصائب مسيح» گفته است: «فكر ميكنم فيلم گيبسون فيلمي خوش ساخت است و با ايماني بزرگ ساخته شده است، اما داستان فيلم غلط است.
«ورايتي» همين نكته را دليل ساخته شدن فيلم دوساعته «بشارت منجي» (با عنوان انگليسي «مسيح») دركنار يك سريال تلويزيوني عنوان مي كند.
به نوشته اين روزنامه اين فيلم كه از بيش از هزار بازيگر و عوامل جنبي سود ميجويد، يكي از بزرگترين پروژههاي سينمايي ايران است كه پس از اكران سينمايي در 20 قسمت 45 دقيقهاي از تلويزيون ايران پخش ميشود.
دبورايانگ، در ادامه به روايت قصه فيلم «بشارت منجي» ميپردازد و تغيير ظاهر مسيح نسبت به نمونههاي غربي را بحثانگيز عنوان ميكند و آن را در جهت تلاش كارگردان براي «فلسطينيتر» نشان دادن مسيح عنوان ميكند.
به گفته اين خبرنگار هاليوودي، اكثر برنامهريزان جشنوارههاي خارجي، در همان ابتدا به اين نتيجه رسيدند كه اين فيلم به درد مخاطب آنها نميخورد و سالن را پيش از اتمام فيلم ترك كردند.
يانگ مينويسد: در اين فيلم، عيسي، پسر خدا نيست و تنها آخرين پيامبر بني اسرائيل است كه آمده تا محمد(ص) را بشارت دهد و به وسيله الله از تصليب نجات مييابد و در شب «شام آخر» به آسمانها ميرود و به عقيده طالبزاده يهودا اسخريوطي به دليل تشابه معجزه آساي چهره با مسيح به جاي او به صليب كشيده ميشود».
در بازار فيلم اما، به نوشته «ورايتي»، اين فيلم با واكنشهاي مثبت و منفي زيادي روبهرو شد و فروش خوبي داشت.
«حبيب مكي» پخش كننده شركت «تينسل كرتين موشن پيكچرز» از آفريقاي جنوبي گفت كه قصد دارد در سطح فيلم «مصائب مسيح» اين فيلم را به توزيعي گسترده برساند.
طالب زاده به «ورايتي» گفته است: «اميدوارم اين فيلم منجر به ديالوگي ميان مؤمنان مسيحي و مؤمنان مسلمان شود».
بنابر نوشته اين روزنامه طالبزاده بسيار مشتاق تماشاي واكنش مخاطبان آمريكاي شمالي است. او ميگويد: (درست مثل مل گيبسون): «اين فراتر از يك فيلم است. من مأموريت داشتم اين اطلاعات را منتقل كنم».

سرهاي قدسيان، همه بر زانوي غم است
قيام امام حسين(ع) عليه ظلم و بيداد دومين حاکم غاصب ستمگر خاندان اموي ، مبدا تحولي عظيم براي مبارزه و جهاد پديد آورد که در تمام ابعاد تاريخ شيعه و زندگي شيعيان آثار مبار ک آن هويداست . ادبيات شيعه از جلوه گاه هاي بارز نهضت حسيني است. البته بار عاطفي در بسياري، تجلي آشکارتري دارد که زمينه تنفر از قاتلان حسين(ع) را همواره شعله ور نگه داشته است. ترکيب بند معروف محتشم کاشاني نمونه درست و تابناک از اين نوع است.
محتشم کاشاني از شاعران قرن دهم هجري است و سال فوت وي را 996 هجري قمري نوشته اند. نام وي مولانا کمال الدين کاشاني، متخلص به محتشم است. همزمان با شاه طهماسب اول صفوي مي زيست . وي سرودن شعر در قالب هاي متداول را آزمود ودر غزل طبع طربناکي دارد. اما عمده شهرت و اشتهار شاعر به اشعار ديگر نيست بلکه محتشم احتشام خود را در نزد عامي و عالم مديون ترکيب بندي است که در رثاي شهيدان کربلا به ويژه سالار شهيدان ابا عبدالله الحسين (ع) سروده است . دوازده بند ترکيب وي از زمان سرايش تا به اکنون و تا آينده اي که به ابديت مي پيوندد، زمزمه روز و شبان تمام دل سوختگان در عزاي حسين و ياران و خاندانش خواهد بود . ظرافت طبع شاعر و رقت عاطفه سيال در شعر چنان دقيق و موثر است که در زمان حيات سراينده ، الگو شد و شاعران و مرثيه سرايان بسياري تلاش کردند به تتبع از آن بپردازند . اما حقيقت است که متتابعان بسنده کرده اند که بر پله دوم به بعد جا خوش کنند . گرچه فاصله پلکان اول و دوم نيز کم نيست .
از جمله مقلدان اين ترکيب بند بديع و سوزناک و موثرعبارتند از؛ وحشي بافقي ، عاشق اصفهاني ، صباحي بيد گلي ، فتحعلي شاه قاجار( خاقان ) ، وصال شيرازي ( مقلدي سرفراز با جلوه هاي شعري بسيار نزديک به جلوه هاي شعر محتشم )، سروش اصفهاني و اديب المما لک فراهاني ، علامه کمپاني ( آية الله محمد حسين فقيه اصفهاني ) و اهلي شيرازي .

برخي ويژگي هاي شعرمحتشم
دوازده بند اين ترکيب سازنده سمفوني حماسي است که انتظار و هيجان و اضطراب با اولين زخمه اي که شاعر بر تارهاي احساس شنوند گان و خوانندگان مي زند به شدت مشهود است و اين ويژگي ها، زخمه به زخمه مخاطب را رها نمي کند و او را تا انتها در هزار توي انتظار، هيجان، اضطراب و دلتنگي و بي خويشتني مي کشد و محو مي کند.
|
" باز اين چه شورش است که در خلق عالم است |
|
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است |
|
باز اين چه رستخيز عظيم است کز زمين |
|
بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است... " |
به نکته مهمي در ادامه بحث مختصه اول بايد اشاره کرد؛ شاعر پيشاپيش مخاطبان درگير است و به عبارت بهتر وي مخاطبي نمي بيند بلکه تمام آن شعله ها از درونش فوران مي کند تا در اوج، سمفوني کلام به گدازه هاي سوزنده اي تبديل مي شود تا آن حد که سر انجام، شاعر خوفناک از شررهاي پر لهيب آتشفشاني که برانگيخته است بر خويش نهيب مي زند که:
|
" خاموش محتشم که دل سنگ آب شد |
|
بنياد صبر و خانه طاقت خراب شد |
|
خاموش محتشم که از اين حرف سوزناک |
|
مرغ هوا و ماهي دريا کباب شد |
...
|
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسين |
|
جبريل را ز روي پيمبر حجاب شد" |
شاعر براي تاثير گذاري و ايجاد جاذبه و کشش عاطفي و برانگيختن احساس همراهي يکباره داده ها را رديف نمي کند؛ بلکه ابتدا تشنه مي کند بعد قطره قطره به کام تشنگان به جاي آب، مستي زاترين معجون جوشان را مي چکاند . در بند اول يک بار محرم و در انتهاي بند حسين را مي نشاند، که با آغاز ترکيب بعدي پيوند مي يابد .
اين روش از سرکمال آگاهي و شعور شعري است . دقت در کلمات و ابيات و بندها اين شعور و آگاهي را به وضوح نشان مي دهد . روشن است اين شعور و آگاهي شاعرانه در نزد مولانا و شاعران واقعي موج مي زند. و محتشم در اين اثر از اين نعمت برخوردار است و واژه ها از دهانه آتشفشان ذهن و زبان شاعر فوران مي کنند. انتخابي در کار نيست، پس مصنوعي نيست . اگر بود چنين در جان ها نمي نشست و شعله بر نمي انگيخت .
|
" چون خون ز حلق او بر زمين رسيد |
|
جوش زمين به ذروه عرش برين رسيد |
|
نزديک شد که خانه ايمان شود خراب |
|
از بس شکست ها که به ارکان دين رسيد |
...
|
باد آن غبار چون به مزار نبي رساند |
|
گرد از مدينه بر فلک هفتمين رسيد |
|
يکباره جامه در خم گردون به نيل زد |
|
چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد... ؟ |
شاعر به شيوه آشکار موضوع را با مخاطب در ميان نمي گذارد با توجه به اطلا ع رساني قطره اي، با شگرد هنرمندانه اي راه را مي نماياند و با نشانه هاي خاص و برانگيزنده کاروان مخاطب را به دنبال مي کشد؛ به بند دو به ويژه رجوع شود. تکرار کربلا ، کوفيان، سلطان کربلا ، فرياد العطش،...

ويژگي ديگر شعر شگرف محتشم تصويرسازي بر زمينه هاي منطبق با ساختار موضوع است، در بافت کلام هيچ واژه اي سرد و ساکن و آرامش بخش نيست و هيچ ترکيبي امکان خروج از چهارچوب حماسي، عاطفي و سوز ناک و آشوب برانگيز در عمق احساسات و جان پر تلاطم شاعر و مخاطب را ندارد . شاعر بر گردونه اي نشسته که خود آن را به آتش کشيده و مسحور گرماي سوزنده اش شده است و از لهيب سرکش آن به هيجان آمده است و در اين سوختن زندگاني مي جويد. نگاهي به کل ترکيب بند اين ويژگي را نشان مي دهد.
|
" روزي که شد به نيزه سر آن بزرگوار |
|
خورشيد سربرهنه بر آمد زکوهسار |
|
موجي به جنبش آمد و برخاست کوه کوه |
|
ابري به بارش آمد و بگريست زار زار |
...
|
هرجا که بود آهويي از دشت پا کشيد |
|
هرجا که بود طايري از آشيان فتاد" |
ساخت کلام بسيار ساده و روشن است، ترکيب ها، تشبيه ها و استعاره ( تشخيص) ها همه قابل درک اند و نياز به تشريح و توضيح ندارند و تمام نيز در خدمت اصل موضوع قرار گرفته اند، چنين نيست که فقط براي آرايش کلام باشند بلکه براي تشحيذ- روشن کردن- خاطر مخاطب براي کشاندن وي به ژرفاي موج خيزاقيانوس مصيبت، بسيار کارآمد در موقيعت تغيير ناپذير قرار گرفته اند.
حاصل اين ترکيب بند يک بعدي نيست؛ از يک سو دوستي و محبت با مظلومان کربلا را برمي انگيزد و از ديگر سو دشمنان حسين را به تير نفرت و نفرين محبان حسين گرفتار مي کند.
شاعر تمام هستي را در گيرودار اين واقعه به خدمت گرفته است از ناسوتيان تا لاهوتيان؛ و پديده اي و مخلوقي فارغ از اين واقعه و بر کنار از آن نيست. همين گستردگي عرصه جولان سبب شده است تا شاعر به الهام، گزينش هاي مناسب را انجام دهد و حد تاثير کلام را به نهايت برساند.
|
" بودند ديو و دد همه سيراب و مي مکيد |
|
خاتم ز قحط آب سليمان کربلا |
...
|
آن خيمه اي که گيسوي حورش طناب بود |
|
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار |
...
|
اين نخل تر کز آتش جان سوز تشنگي |
|
دود از زمين رسانده به گردون حسين تست |
شمايي از ويژگي هاي هنرمندانه و متعهدانه و مومنانه اثر محتشم کاشاني که تاثير را در همدردي با خاندان رسالت به حد نهايت رسانده و اوج خصومت با دشمنانشان را دامن زده، نشان داده شده است .
منبع:
خبرگزاري مهر
http://www.tebyan.net/Monasebat/83/11/html/moharam-negahi.htm
فرید فرج نویسنده و نمایشنامه نویس مصری خاطره ماندگاری را در روزنامه الاهرام امروز -یکشنبه یازده بهمن- نوشته است. خاطره توقیف نمایشنامه اش در سال هفتاد و سه میلادی....
" سینه ام پر از درد شده بود، درد کلیه گرفته بودم، رفتم پیش دکتر های مختلف، همه آنها گفتند که سالمم! هیچ نشانه ای از هیچ بیماری ندارم. فقط یک دکتر بود که گفت: سالمی اما سرحال نیستی! گفتم: چه کار بکنم؟ گفت: سفر، دوای تو سفر است. و من به لبنان رفتم، تصمیم گرفتم بقیه عمر را در لبنان زندگی کنم. "
حذف فیلم سینمایی "به رنگ ارغوان" در جشنواره فیلم فجر امسال، به خاطره فرید فرج درذهنم جلوه تازه ای بخشید. به گمانم حذف یا توقیف اثر هنری، کتاب ، فیلم، نمایشنامه و... نمی تواند بدون بازتاب باقی بماند. کلمه قدرت مندترین پدیده هستی است. شاید به همین دلیل ساده که هستی با کلمه آغاز شده است .
حذف خصلتی جهنمی دارد. هیچگاه سیر نمی شود، و همواره مثل دوزخ فریاد هل من مزید می زند. یعنی همچنان گرسنه ام ! اول پوست و گوشت را می سوزاند ، سر انجام به استخوان و مغز استخوان می رسد، که رسیده است. تنها یک نکته مثبت که گهگاه مثل ستاره برق می زند و می درخشد. آن نکته این است که وقتی اثر هنرمند به هر دلیل حذف می شود، هنرمند بیشتر می اندیشد و راه های تازه ای را کشف می کند :
قرار است دو هفتهی دیگر برای صحبت در بارهی جهان رومی یعنی مولوی به کویت بروم. سفر همیشه برایم سرشار از آموختن و جستجو بوده است. گر چه فریدون مشیری سروده است:
" تا فراموش کنی چندی ازین شهر سفر کن! ". اما برای من سفر فرصتی برای به یاد آوردن است، برایم مثل پرواز در یک مدار جدید بوده و هست، به تعبیر مولوی :
در درون گرم سفری بودم برای نوشتن متن سخنرانی، در جستجو بودم که مولوی در کدام حال و هوا زندگی میکرده؟ چرا جهانش این چنین سرشار از رنگ و شادی است؟ خانهاش پر از ترانه است؟ ذهنم با رنگ و ترانه و موسیقی و مثنوی آمیخته شده بود، عطر شادی انگار با بوی باران و آفتاب آمیخته شده بود ... داشتم شرح قصیده تائیه ابن فارض را میخواندم، رسیدم به این بیت:
![]() |
مشهد نه پايتخت رسمى ايران بوده است و نه پايتخت مذهبى، نه تهران بوده است و نه قم. اما با اين حال چه كسى است كه بتواند بى توجه از كنار خاك حاصلخيز اين شهر در سال هاى قبل از انقلاب بگذرد كه اين خاك هر متاعى را در خود داشته و از هر گروه و نسلى، بزرگى نيز سر بر آستان داشته است. در آن سال هاى طاغوتى يكى كانون نشر حقايق دينى را بنيان مى گذاشت كه محمد تقى شريعتى بود و يكى انجمن حجتيه را كه شيخ محمود حلبى بود. يكى سر در گرو مجاهدين خلق داشت كه مسعود رجوى بود و ديگرى از پايه گذاران چريك هاى فدايى محسوب مى شد كه مسعود احمد زاده بود. به اينها اضافه كنيد جريان هايى ماندگار در تاريخ سياسى مذهبى ايران همچون مكتب تفكيك را كه همگى آغازگاهشان شهر مشهد بود. خاك مشهد هم ماركسيست پرور بود و هم مذهبى دو آتشه پرور. از يك طرف شيخ مجتبى قزوينى و محمدرضا حكيمى و عابدزاده و محمود حلبى داشت و از ديگر سوى على شريعتى و خانواده باقر زاده و در نهايت اميرپرويز پويان و مسعود احمد زاده.
• كانون نشر حقايق دينى
محمد تقى شريعتى بيست ساله بود كه مزينان را فرو گذاشت و مشهد را براى زندگى انتخاب كرد. قرآن و صرف و نحو و منطق را در نزد پدر و برادر پدر آموخته بود كه اكنون راهى مشهد مى شد و خانه گزين در حجره اى در مدرسه فاضل خان. او اما اگر چه ملبس به لباس روحانى بود، فشار هاى رضا خان او را بر فروگذاشتن لباس روحانى مجبور كرد. كمى كه گذشت اگر چه آنگاه اين آيت الله بروجردى بزرگ مرجع مسلم شيعه بود كه از او مى خواست لباس فروگذاشته را دوباره بازيابد اما او پذيراى اين درخواست نبود و پاسخش نيز تنها چنين بود: «با اين لباس راحت ترم و جوانان حرف را در لباس عادى بهتر مى پذيرند.» كت و شلوار اگرچه جايگزين عبا شده بود و كلاهى جايگزين عمامه اما نگاه دينى همچنان در ذهن و دل ماندگار بود. محمد تقى شريعتى روحانى غير ملبسى بود كه دفاع از اسلام در برابر القائات حزب توده را برگردن خود مى ديد. اينچنين بود كه اگر تا آن زمان تدريس در مدرسه را برگزيده بود، با يارى و همراهى طاهر احمد زاده كانون نشر حقايق اسلامى را پايه گذاشت. شصت سال پيش بود كه بدين ترتيب محفل نوانديشان مذهبى در مشهد زود تر از خيلى جاهاى ديگر برقرار شد. چپ هنوز جدى نشده بود و بنابراين خيلى ها به پاتوق نوانديشان مذهبى مى آمدند. نه تنها طاهر احمد زاده مى آمد كه مسعود احمد زاده پسر او نيز در سال هاى بعد جمع نشين آن جمع بود. على شريعتى، كاظم رجوى، باقرزاده ها و حتى روحانيون نو انديش نيز جمع نشين مجموعه «كانون نشر حقايق دينى» بودند. جلسه اى جلال آل احمد در جمعى محدودتر در آنجا حاضر شد تا از لزوم اتحاد روحانيون و روشنفكران سخن بگويد. او از چنين لزومى سخن گفت و همگان از جمله بزرگانى همچون محمدتقى و على شريعتى و آيت الله سيدعلى خامنه اى نظر او را تائيد كردند. كانون نشر حقايق دينى محفلى بود براى تجمع نيروهاى ملى _ مذهبى در مشهد و آنانى كه يا راه به سوى جبهه ملى مى بردند يا راه به سوى نهضت آزادى.
• حوزه علميه مشهد و نهادهاى سنتى
ميرزا مهدى اصفهانى، آيت الله احمد كفايى، حاج سيدمحمدهادى ميلانى، حاج شيخ مجتبى قزوينى، آيت الله حاج آقا حسن قمى، حاج مهدى كدكنى، آيت الله محسن حكيم و شيخ محمود حلبى و حسينعلى راشد علمايى بودند كه حوزه علميه مشهد به پشت گرمى آنها استوار بود. در اين ميان اگر چه آيت الله سيدحسن قمى يك روحانى سياسى بود و زندان گزين نيز شد اما ديگر روحانيون كمتر سمت و سوى سياست را مى گزيدند و اينچنين بود كه حوزه علميه مشهد در تاريخ انقلاب ايرانى، حوزه اى غيرسياسى نام گرفت. در كنار حوزه علميه مشهد اما بودند نهادهايى سنتى همچون جمعيتى كه «حاجى عابدزاده» آن را متولى گرى مى كرد و آنها نيز اگر چه مذهبى سنتى را تبليغ مى كردند، گاهى نيز تنه اى به سياست مى زدند. محمدرضا شجريان استاد آواز ايرانى شاگرد اين مكتب بود. مكتبى كه سيدهادى خامنه اى در گفت وگوى حاضر تاكيد دارد كه شش كلاس بيشتر نداشت و عابدزاده نيز معتقد بود كه جوانان درحد خواندن و نوشتن بايد بياموزند. علماى محافظه كار مشهدى اما اگر بعضاً مخالفتى با مبارزه سياسى نداشتند چندان دل خوشى از محمدتقى شريعتى و مخصوصاً پسرش على نداشتند. كافى بود كه پدر يا پسر در خيابان پهلوى (ولى عصر) قدمى بزنند تا اعتراض علماى سنتى دربيايد كه چرا اين قدم زدن مخصوصاً در خيابانى با آن نام صورت گرفته است. آيت الله ميلانى، شريعتى را نقد مى كرد و شريعتى نيز آيت الله ميلانى را. در كناره حوزه علميه مشهد، حاج شيخ مجتبى قزوينى و شيخ هاشم قزوينى (استاد آيت الله خامنه اى) انديشه هايى را در مذهب پايه گذاشتند كه بعدها استاد محمدرضا حكيمى بر مبناى آنها مانيفست مكتب تفكيك را نوشت. امام وقتى در سال ۴۲ از زندان آزاد شد همچنان كه سيدهادى خامنه اى در اين گفت وگو مى گويد شيخ مجتبى قزوينى به ديدن امام در قم رفت. ابوالقاسم خزعلى مدعى است كه شيخ مجتبى قزوينى گاهى نيز از امداد غيبى برخوردار بوده و درباره دايى وى نيز از قول قزوينى مى گويد: «روزى باران مى باريد و ايشان در حال وضو گرفتن بود. موقع مس كشيدن باران مزاحمت داشت. با يك اشاره ايشان باران ايستاد و پس از مس كشيدن دوباره با اشاره ايشان باران آمد.» خزعلى مدعى است كه شيخ مجتبى قزوينى بيماران را شفا هم مى داده است. اين عالم دينى اما همچنان كه گفته شد پايى در انديشه اى داشت كه مكتب تفكيك نام گرفت. هادى خامنه اى مى گويد كه محمدرضا حكيمى خود انقلابى بود و اعتقاد به مبارزه نيز داشت.
• چپ هاى مذهبى و غيرمذهبى
مسعود رجوى ۱۹ ساله بود كه خراسان و زادگاه خود طبس را به مقصد تهران ترك كرد تا در دانشگاه تهران حقوق بخواند. آنجا بود كه به عضويت سازمان مجاهدين خلق درآمد و به عنوان جوان ترين عضو مركزيت در گروه ايدئولوژى سازمان برگزيده شد. او اما در مرداد ۵۰ توسط ساواك دستگير و به اعدام محكوم شد كه به خاطر تلاش هاى كاظم رجوى و پيام هاى حمايت فرانسوا ميتران و عفو بين الملل به حبس ابد تقليل يافته و در آستانه پيروزى انقلاب آزاد گرديد. مسعود رجوى اما اگر عضو سازمان مجاهدين خلق بود يك مشهدى ديگر از پايه گذاران فداييان خلق بود و آن مسعود احمدزاده فرزند طاهر احمدزاده بود. رفقا مسعود احمدزاده، عباس مفتاحى و اميرپرويز پويان گروهى به نام «احمدزاده» را سامان داده بودند كه در اواخر فروردين ۵۰ با گروه جنگل تلفيق شد تا چريك هاى فدايى خلق حاصل شود. مفتاحى از گروه احمدزاده هم بحث با «سيف دليل صفايى» از گروه جنگل شده بود بى آن كه هر يك از هويت ديگرى باخبر باشد. آنها اما همديگر را كه شناختند مسعود احمدزاده و حميد اشرف را از دو گروه به گفت و گو با يكديگر فراخواندند. گروه جنگل پيمان همراهى با گروه احمدزاده بست و تئورى تدوين شده از سوى رفقا، «مبارزه مسلحانه هم استراتژى هم تاكتيك» را پذيرفت. گروه احمدزاده انديشه نوين خود يعنى مبارزه مسلحانه را اما با سه كلت كهنه و فرسوده آغاز كرد و از همين روى بود كه آنها در حال عمليات مصادره بانك ونك آسيبى نيز از ناحيه سلاح هاى كهنه ديدند. پس از عمليات «كاظم سلاحى» مى خواست چخماق اسلحه اش را بخواباند كه سلاحش از حالت مسلح خارج شد و تيرى از سلاح در رفت و پوست سر احمد زيبرم يكى از ديگر رفقا را خراش داد. مسعود احمدزاده و دوستانش به هرحال به مبارزه مسلحانه در جهت پايه گذاشتن يك حزب ماركسيستى _ لنينيستى مى انديشيدند و معتقد بودند كه بدون سلاح حتى روابط سازمانى هم ممكن نيست.
•••
سيدهادى خامنه اى در گفت و گوى حاضر به تشريح گروه هاى مذهبى _ سياسى فعال در مشهد مى پردازد و نگاه خود را نسبت به يكايك اين گروه ها تشريح مى كند تا به انقلاب اسلامى مى رسد. او معتقد است كه اگرچه شاه براى كشتن انگيزه انقلابى كمى آزادى هم به مردم داد اما در نهايت اين امام خمينى بود كه با استفاده از اين فضا موج انقلاب را حاصل كرد. او توضيح مى دهد كه سال ۵۶ در زندان روزنامه كيهان را چهارشنبه ها سريع مى گرفته است تا گفت و گوى خويى با احسان نراقى را در اين روزنامه بخواند. سال ها بعد وقتى انقلاب شده بود سيدهادى خامنه اى به همراه هادى نجف آبادى و محمود دعايى نمايندگى امام را براى بازديد از زندان ها عهده دار شدند. هادى خامنه اى اين بار در زندان احسان نراقى را از نزديك مى ديد و به او مى گفت چند سالى پيشتر ما آخر هفته در زندان به دنبال روزنامه كيهان مى گشتيم تا مصاحبه شما را بخوانيم و حالا شما مصاحبه شرق با هادى خامنه اى را بخوانيد.
&&&&&&&&&
• جناب آقاى خامنه اى در ابتدا بفرماييد كه شما از چه زمانى فعاليت سياسى و مبارزاتى خود را در مشهد آغاز كرديد.
سال ۱۳۴۱ كه مبارزات حضرت امام با حمله به لوايح ايالتى و ولايتى مجلس وقت آغاز شد، ما هم كار سياسى و مبارزه را آغاز كرديم. در منازل برخى از روحانيون درجه اول مشهد جلساتى برگزار مى شد كه با پخش بيانات امام همراه بود و مضمون و ايده اصلى مبارزه هم البته به سخنان و حرف هاى خود امام برمى گشت. امام هم ارتباطات منظمى را با علماى استان ها برقرار كرده بودند و رابط هايى را در استان ها داشتند و اين رابط ها مرتب در حال رفت و آمد به استان ها بودند. آن زمان ارتباط تلفنى مثل حالا اينقدر ممكن نبود و روابط بيشتر به همين صورت رفت و آمدى برقرار مى شد. در آن زمان يك شب در هفته جلساتى ميان علماى هر استان برگزار مى شد و به اين ترتيب روحانيون سياسى يك ارتباط تشكيلاتى را پيدا كرده بودند. اگر زمانى يك پيام رسان از قم مى آمد مى توانست در آن جلسات شركت كند و پيامش را در يك جلسه به گوش همه علماى استان يا شهرستان برساند. من در اين زمان نوجوانى ۱۵ ساله بودم كه به تبليغ مبارزه و توزيع اعلاميه هاى امام مى پرداختم. به تدريج ما جلساتى را هم با دوستان طلبه مان برقرار كرديم و در آن به راهكارهاى مبارزه مى پرداختيم تا اينكه حادثه ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ اتفاق افتاد. اين اتفاق همزمان با محرم بود و من يادم مى آيد كه برخى از دستجات به جاى روضه و مصيبت، بحث هاى روز را مطرح مى كردند. بدين ترتيب در آن سال رژيم با يك اتفاق غيرقابل پيش بينى روبه رو شده بود. اينها اولين حركت ها بود كه شكل گرفت و من هم خود شاهد اين حركت ها بودم.
• آيا همزمان با اينكه برخى از روحانيون و طلبه ها در مشهد فعاليت سياسى و مبارزاتى را آغاز كردند، بودند روحانيونى هم كه چنين رفتار و اعمالى را قبول نداشته باشند؟
در باطن امر بله، ولى چون در ابتداى كار بود مخالفت ها ابراز نمى شد. كسى از عواقب اين فعاليت ها اطلاع نداشت و بنابراين مخالفتى هم در كار نبود. وقتى كار به مشكل برمى خورد كه عده اى شايد كنار بروند. كنار كشيدن بخشى از روحانيت و انتقادهاى برخى از علماى مشهد نسبت به فعاليت سياسى پس از بازداشت امام بود كه كم كم به چشم آمد. از علماى برجسته مشهد، آيت الله قمى را دستگير كرده بودند و اين بازداشت، واكنش هايى را در پى داشت. همزمان ما فهميديم شبيه اين اتفاق در ديگر استان ها هم افتاده و امام خمينى هم بازداشت شده اند. مردم در تهران و ورامين و قم و خيلى شهرهاى ديگر تظاهراتى را راه انداخته بودند. پس از اين اما فضاى كشور به سمت يك وضعيت نظامى پيش رفت و ركود و سكوتى حاكم شد. در اينجا بود كه عده اى كه مزاج انقلابى و نگاه ايدئولوژيك نداشتند، انتقاداتشان آغاز شد. آنها مى گفتند كه اين حوادث باعث ريخته شدن خون مردم مى شود و درست نيست. مبارزه با يك مانع روبه رو شده بود و به تبعش بسيارى افراد كنار كشيدند.
• اما در همان سال هاى اول و قبل از اين نيز در تهران و قم برخى از روحانيون با مبارزات سياسى طلاب مخالف بودند، شايد به تبع همان فضايى كه از زمان آقاى بروجردى وجود داشت.
مخالفت با كار سياسى معلول تقليد از آقاى بروجردى يا كس ديگرى نبود. كار سياسى و فعاليت مبارزاتى صدماتى داشت و خيلى ها هم بنابر اين گريزان بودند. جهاد فى سبيل الله هم همينطور است. هيچ كس دوست ندارد زندانى و شكنجه و شهيد شود مگر اينكه انگيزه اى قوى داشته باشد. علمايى بودند كه حتى در سطوح بالايى قرار داشتند و اعتقادى به فعاليت سياسى و مبارزاتى نداشتند. علتش هم همان طور كه گفتم سخت بودن كار سياسى بود.
• در ابتداى صحبت اشاره اى داشتيد به جلساتى كه توسط روحانيون درجه اول مشهد به صورت مرتب برگزار مى شد. مى خواستم اگر ممكن است به برخى از آنها اشاره كنيد. در اين جلسات مبارزاتى كدام روحانيون از حوزه علميه مشهد حضور داشتند و رهبرى و هدايت با چه كسانى بود؟
در خراسان و مخصوصاً در مشهد، رهبران اصلى روحانيت دو نفر بودند: يكى مرحوم ميلانى كه در سال ۵۴ فوت كردند و از شاگردان مرحوم نائينى بودند و ديگرى آقاى قمى كه اكنون هم در قيد حيات هستند.
• آقاى ميلانى هم نگاهش كاملاً انقلابى بود؟
بله، همينطور بود. مركز فعاليت هاى انقلابى در بيت اين دو نفر بود. البته يك مقدار مزاج انقلابى در بيت آقاى قمى شديدتر بود.
• چون بعضى ها متهم مى كنند كه آقاى ميلانى با دستگاه در ارتباط بوده و در سال هاى قبل از فوتش با آنها عليه شريعتى همكارى مى كرده است.
اينها البته حرف هايى است كه زده مى شود ولى من آن چيزى را مى گويم كه خودم ديده ام و مشاهده كرده ام. اين حرف ها مربوط به شخص آقاى ميلانى نيست و شايد در خصوص اطرافيان و وابستگان ايشان باشد. چنين چيزى البته ممكن است و نمى شود آن را انكار كرد.
• كسانى كه مى گفتيد رابط امام با مشهد بودند، چه كسانى را شامل مى شدند؟
خيلى يادم نيست ولى مرحوم آقاى ربانى شيرازى را يادم هست. ساواك قدم به قدم همه جا را زيرنظر داشت ولى ايشان با شجاعت تمام به مشهد مى آمدند و با ما ارتباط داشتند.
• پس به اين ترتيب شما گفتيد كه پس از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ يك ركود و سكوت در فضاى سياسى در بين روحانيون مشهد حاكم شد.
بله و از اين به بعد شكل مبارزه تغيير كرده بود. امام در زندان بود و علماى ديگر در حمايت از ايشان اطلاعيه هايى صادر مى كردند و ما آنها را توزيع مى كرديم. وقتى هم كه امام آزاد شد من به قم رفتم و ايشان را ديدم. قبل از اين هم من يك بار در سال ۱۳۳۸ و در زمان آقاى بروجردى ايشان را ديده بودم و اين دومين بارى بود كه من خدمت ايشان مى رسيدم. علما و روحانيونى هم از مشهد به ديدار ايشان آمده بودند. مرحوم آقا شيخ مجتبى قزوينى هم در اين ديدار حضور داشتند كه مورد محبت امام هم قرار گرفتند. بعد هم يك روز امام به عنوان بازديد از علماى خراسانى به مشهد آمدند. قرار شد كه منزل آقاى خزعلى را براى دعوت از امام آماده كنند. حياط را فرش كردند و هفتاد، هشتاد نفرى از روحانيون به آنجا آمدند. آقاى مرعشى و آقاى مصطفى خمينى هم آمده بودند. يادم هست كه امام پس از آزادى در مسجد اعظم يك سخنرانى كردند. روزنامه ها مطالبى از قول مقامات رژيم نوشته بودند مبنى بر اينكه امام تحت شرايطى خاص و با برخى التزامات آزاد شده است. امام هم در آن سخنرانى به شدت اين ادعا را تكذيب كردند و تاكيد هم كردند كه اگر روزنامه ها از اين چيزها بنويسند، با آنها برخورد مى كنند. يادم هست كه ايشان چند بار اسم خودشان را بردند و گفتند كه «خمينى هيچ وقت سازش نمى كند.» چون وسايل تكثير نوار نبود ما اين نوار را با شرايط ابتدايى تكثير مى كرديم. كارمان در اين چند روزى كه در قم بود، اين بود. اينقدر اين كار را انجام دادم كه سخنرانى را حفظ شده بودم. در همين سال امام يك سخنرانى مهم ديگر هم درباره كاپيتولاسيون داشت كه يك افشاگرى محسوب مى شد و به بازداشت مجدد و تبعيد ايشان منجر شد.
• شما در اين سال ها درس هاى حوزه را نزد چه اساتيدى مى خوانديد؟
من در حوزه مشهد در درس هاى مختلف شركت مى كردم. برخى درس ها را نزد مرحوم پدرم مى خواندم و در مدرسه نواب مشهد هم رفت و آمد داشتم. طلبه اين مدرسه بودم ولى تعلقى به آنجا خيلى نداشتم. برنامه خاصى به صورت سياسى در آن مدرسه هم وجود نداشت.
• فكر كنم يك بار هم خود نواب قبلاً به اين مدرسه آمده بود. نگاه روحانيون در مشهد نسبت به گروه نواب چگونه بود؟
نواب در خراسان هم مثل ديگر استان ها يك عده موافق و يك عده مخالف داشت. بله، يك بار هم در زمان حضورش در مشهد در همين مدرسه نواب سخنرانى كرده بود كه جمعيت زيادى هم براى سخنرانى او رفته بودند. البته حضور جمعيت در چنين سخنرانى هايى طبيعى بود.
• در ميان علماى مشهد آيا كسانى هم بودند كه به طور مشخص طرفدار حركت گروه هاى نواب باشند؟
الان به خاطر ندارم ولى قطعاً بوده است.
• برگرديم به ادامه صحبت تان، اشاره كرديد به بازداشت دوم امام.
پس از اين بازداشت نوعى انسداد در حوزه ها به وجود آمد و عده اى از طلاب كه نقش مبارزاتى خوبى داشتند هم منفعل شدند. اينكه من فقط به طلاب و حوزه هاى علميه اشاره مى كنم به اين دليل است كه ما ارتباطى آن زمان با دانشگاه نداشتيم. به هرحال شرايط سختى بود. يك عده از طلاب در حرم حضرت معصومه برنامه دعاى توسل را برگزار مى كردند و در آخر كار هم دعا براى امام مى كردند. اين برنامه هر شب آنها بود كه پس از چند شب مامورين از آن مطلع شدند و بنابراين عده اى را بازداشت كردند. اين مراسم اما ادامه پيدا كرده بود تا سكوت شكسته شود. در تابستان ۱۳۴۴ بود كه ما به اين فكر افتاديم اين كار را در مشهد هم انجام دهيم. در حرم امام رضا (ع) مى توانستيم اين كار را به خوبى انجام دهيم، زوار هم به مشهد مى آمدند و نتيجه هم از همين روى بهتر بود. در قسمت ورودى به حرم از راه مسجد گوهرشاد ما مراسم دعاى توسل را ساماندهى كرديم. در همينجا بايد بگويم كه آقاى ربانى شيرازى نقشى اساسى داشتند. ايشان تابستان را براى زيارت به مشهد مهاجرت كرده بودند و در ساماندهى اين مراسم نقش عمده اى داشتند. به هر حال كم كم تا دويست، سيصد نفر آنجا جمع مى شدند و به همان شيوه دعاى توسل مى خواندند. در شب هاى اول مزاحمت ها جنبه سياسى نداشت و مخالفتى نبود. كم كم خبر به ساواك رسيد و مبارزه صورتى جدى تر به خود گرفت. كم كم مردم هم به صورت جدى تر در اين مراسم حضور پيدا مى كردند و برخى از شب ها هم كسى كه دعا مى كرد، بازداشت مى شد تا اينكه يك شب بالاخره نوبت به من رسيد. من در آنجا چون گرداننده بودم نبايد مستقيم وارد عمل مى شدم اما يك شب هيچ كس نبود كه دعا بخواند و دعاخوان هاى قبلى بازداشت شده بودند. وقتى ديدم ديگر كسى نمانده خودم دعا را در آن شب خواندم. دعا كه تمام شد ديدم مامورينى دست مرا گرفتند و به اين ترتيب آن شب من بازداشت شدم. دستگيرى آن شب هم البته داستان جالبى داشت. يك دفعه برق هاى كل حرم و خيابان هاى اطراف قطع شد و بعد كه برق ها آمد ساواكى ها در آنجا مستقر شده بودند و كاملاً مشخص بود كه افراد جديدى لابه لاى جميعت نشسته اند. براى اينكه من را از مسجد گوهرشاد خارج و سوار ماشين كنند، به خاطر زيادى جمعيت با مشكل مواجه شده بودند چرا كه برخى از دوستان ما مانع مى شدند. ولى آنها را هم گرفتند و من آن شب همراه هفت، هشت نفر ديگر از دوستان روحانى بود كه بازداشت شدم. در حالى كه دست مرا گرفته بودند و مى بردند جمعيت هم پشت سر ما راه افتاده بود. آن دستگيرى به يك سرى بازجويى ها توسط ساواك و سپس محاكمه اى منجر شد كه چون بنده هنوز ۱۸ سال نداشتم محكوميت سه ماهه ام نصفه شد و عملاً پس از يك ماه و نيم آزاد شدم. پس از آزادى هم جلسات تفسير قرآن و درس ولايت فقيه براى جوان ها داشتم و فعاليت هايم را به اين صورت در سال هاى ۴۸ و ۴۹ پى مى گرفتم. بعدها يكى از اتهامات من در دستگيرى سال ۵۰ همين بحث ها بود.
• شما آيا با تدريس نظريه ولايت فقيه امام خمينى، آن زمان تصوير روشنى هم از ايران بعد از انقلاب داشتيد؟
اصلاً تصوير روشنى در ذهن ما نبود. ما در خواب شب هم نمى ديديم كه شرايط به كل تغيير كند و حكومت شاه كاملاً سقوط كند. بنابراين تصويرسازى هايمان كاملاً آرمانى و خيالى بود.
• آيا شما در اين سال ها با گروه هاى خارج از حوزه هم ارتباط برقرار مى كرديد يا نه؟
اول اشاره اى بكنم به گروه هايى كه در مشهد فعاليت داشتند. يك گروه «انجمن پيروان قرآن» بود كه رئيس آن هم «مرحوم عابدزاده» بود. عابدزاده يك بازارى و شغلش نيز آينه سازى بود. او كارهايى را آغاز كرد كه آن زمان اصلاً رسم نبود. يك سلسله حسينيه ها و مراكزى ايشان ساخته بود تحت عنوان محمديه، علويه، فاطميه، حسنيه، حسينيه، باقريه و مانند آن كه چندتا از آنها مثل عسگريه و مهديه خيلى هم معروف شده بودند. اين مراكز در حالت عادى مدارس ابتدايى بودند كه در ايام سرور و سوگوارى هم در آنها مراسمى مذهبى برگزار مى شد. مراسم نيمه شعبان در مهديه حاجى عابدزاده برگزار مى شد و خيلى هم طرفدار داشت. در آنجا بچه ها شبيه گروه هاى تواشيح و كر امروزى سرود مى خواندند و آنها همان شاگردان و معلمان مدارس حاجى عابدزاده بودند. البته ايشان اعتقاد داشت كه بچه ها به هيچ وجه نبايد از كلاس ششم دبستان بيشتر درس بخوانند و لذا مقطع دبيرستان نداشت. در جريانات ملى شدن صنعت نفت، ايشان و گروهش وارد فعاليت سياسى شد و دستگير هم شد. بعد از اين اما ديگر فعاليت سياسى چندانى نداشت. در جريانات ۱۵ خرداد در اثر تيراندازى ها و سروصداهايى كه شد سكته كرد و چند سالى در حالت نيمه كما به سر برد تا از دنيا رفت.
• بعد از فوت آقاى عابدزاده فكر كنم كه ديگر اين جريان از هم پاشيد.
همكاران ايشان به تدريج وارد ماجراهاى به روزترى شدند. مثلاً مرحوم غنيان كه يكى از ياران ايشان در مشهد بوده بعدها خودش فعاليت هاى ديگرى داشت و با ما و ديگر دوستان ارتباط داشت.
• آقاى غنيان هم بازارى بود.
بله، ايشان هم نجار بود و با بازارى ها در ارتباط بود،هم سخنران بود و هم مداح. در جريان آزادى اول امام هم آمد قم منزل ايشان و در همان جا شعرى خواند و دست امام را بوسيد.
• گروه ديگر از فعالان مشهدى در آن زمان اما انجمن ضدبهائيت بود كه اگر چه آنها هم مثل آقاى عابدزاده تمايلات مذهبى داشتند ولى به هيچ وجه نگاهى سياسى نداشتند.
بله، انجمن حجتيه خاستگاهش بيشتر از هر جايى در مشهد بود و رئيس آن هم شيخ محمود حلبى بود كه ايشان خودش هم اهل منبر و البته باسواد و درس خوانده بود و هم دوره چند نفر از علماى رده بالاى مشهد بود اما به لحاظ روشى، روش منبر رفتن را انتخاب كرده بود، ايشان اين انجمن را تاسيس كرد و حالا اينكه از اول چه كسانى همراه ايشان بودند را من الان به ياد ندارم.
• يادتان نيست كه از ميان روحانيون و علماى مشهد چه كسانى به آقاى حلبى نزديك بودند؟
خيلى يادم نيست و تمايلى هم ندارم كه اسم ببرم.
• با آقاى ميلانى در ارتباط نبودند؟
آقاى شيخ محمود حلبى با همه در ارتباط بود ولى در خصوص انجمن حجتيه فكر نمى كنم ارتباط ويژه اى با آقاى ميلانى داشت. ولى چون انجمن حجتيه روش جديدى در فعاليت هاى مذهبى داشت و هنوز جهت گيرى هاى سياسى اين انجمن درست مشخص نشده بود، خيلى ها اين روش تبليغ مذهبى را مى پسنديدند و بنابراين به او نزديك مى شدند. حتى يك عده از دانشگاهيان مشهد هم كه اهل فعاليت هاى مذهبى بودند به حلبى نزديك مى شدند و با او كار مى كردند.
• شما خودتان هيچ رابطه اى با آقاى حلبى و انجمن حجتيه نداشتيد؟
اول بايد بگويم كه انجمن حجتيه با همه مديران كشورى ارتباط داشت و اين خيلى جالب بود، چرا كه يك جوان طلبه در آن زمان اصلاً نمى توانست به مسئولين كشورى نزديك شود و با آنها ارتباط برقرار كند. آ نها امكانات خوبى داشتند. براى رفت و آمد به شهرستان ها جهت تبليغ هميشه امكانات و ماشين آماده داشتند و بنابراين خيلى ها دوست داشتند كه به آنها نزديك شوند. شما تبليغ در درون مساجد را مقايسه كنيد با تبليغ در درون يك سالن شيك با ميز و صندلى و تشريفات و پذيرايى مناسب. بنابراين شوق نسبت به اين انجمن در آن زمان زياد بود. بعدها به تدريج روشن شد كه در بطن اين حركت نكاتى انحرافى وجود داشته است. آنها به نوعى مردم را از حركت هاى اعتراض آميز نسبت به رژيم منصرف مى كردند و سرگرم كارهاى ديگر مى كردند. آنها در واقع به نوعى مبارزه زدايى و سياست زدايى مى كردند و تاكيد مى كردند كه وظيفه ما دخالت در شرايط و فضاى سياسى نيست. كم كم ما متوجه شديم كه آنها در جلسات شان تبليغ مى كنند كه نبايد كار سياسى كرد. آنها اگر مى فهميدند كه اعضاى شان با برخى سياسيون ارتباط دارند، ديگر آنها را به جلسات خودشان راه نمى دادند. در اين مرحله چند نفر از كسانى كه در جلسات من شركت مى كردند گفتند كه چنين جلساتى به نام انجمن حجتيه وجود دارد و اجازه گرفتند كه به آنجا بروند. من هم گفتم كه برويد و حداقل اطلاعاتى براى ما هم بياوريد. آنها رفتند و آمدند و جزوه هايى از آنها را هم آوردند و وقتى كه فهميدند آنها با ما ارتباط دارند، آنها را اخراج كردند.
• از كجا فهميده بودند؟
آنها كار اطلاعاتى مى كردند.
• شما و دوستان تان هيچ ديدارى با مرحوم حلبى نداشتيد؟
نه. من نداشتم، البته دوستان ما ديدارها و صحبت هايى داشتند. يادم هست كه مرحوم آقاى مفتح به اتفاق عده اى ديگر از علماى قلم براى زيارت به مشهد آمده بودند كه به ديد يا بازديد شيخ محمود حلبى هم رفته بود. آقاى حلبى از آقاى مفتح پرسيده بود كه شما چه مى كنيد و كجاها هستيد و آقاى مفتح هم گفته بود كه چندى است ممنوع از سخنرانى شده است. در آنجا آقاى حلبى اعتراض شديد مى كند كه چرا شما در سياست دخالت مى كنيد و مخالفت خودش را ابراز مى كند. حلبى با ديگران هم از اين بحث ها داشت.
• در كنار اين گروه هاى مذهبى، گروه ديگر گروه كانون نشر حقايق دينى بود كه در آنجا بيشتر مرحوم محمدتقى شريعتى مطرح بود. نگاه شما نسبت به اين جريان چگونه بود؟
مرحوم محمدتقى شريعتى تفسير قرآن مى گفت. مى دانيد كه ايشان ابتدا كارشان را در حوزه هاى علميه شروع كردند و لباس روحانى به تن مى كردند. در زمان رضاخان و به خاطر شرايط آن دوران لباس روحانى را در آورده بودند و تا انتها هم هميشه كت و شلوارى بودند. ايشان بيشتر به بحث هاى قرآنى و دينى مى پرداخت و البته نگاهى سياسى و روشنفكرانه هم داشت. جلسات ايشان در كانون نشر حقايق دينى بسيار پربار بود و صحبت هاى شان هم دلنشين و آرام بود. يك سال يادم است كه ايشان در مسجدى در خيابان الندشت مشهد سخنرانى داشتند و ما هم رفتيم كه ديديم جمعيت خيلى زيادى پاى صحبت ايشان مى آيد.
• رابطه شما با ايشان چه طور بود؟
من از همان دوران نوجوانى با سخنرانى هاى ايشان ارتباط برقرار كردم. منزل ايشان هم مى رفتم. شب هاى شنبه و بعدها هم شب هاى چهارشنبه در جلساتى كه در كانون نشر حقايق دينى برگزار مى شد شركت مى كردم.
• خيلى از شخصيت هاى ملى و نيروى نزديك به نهضت آزادى در مشهد به كانون نشر حقايق مى آمدند و در آنجا رفت و آمد داشتند. آيا شما در آنجا با اين نيروها ارتباطى برقرار نكرديد؟
اين نيروها همان طور كه شما مى گوييد به آنجا مى آمدند و من هم در آنجا با آنها آشنا شدم. آقاى طاهر احمدزاده به آنجا مى آمد و از آن طرف از نيروهاى مذهبى تر، آقاى غنيان و بچه هاى بازار هم مى آمدند. ولى ما در فعاليت هاى سياسى مان كار مشتركى با اين نيروهاى ملى و نزديك به نهضت آزادى نداشتيم و آنها هم با ما همكارى اى نداشتند.
• آيا اين بدان خاطر نبود كه در آن زمان فضاى حوزه علميه در مشهد چندان سياسى نبود؟
ما كه حوزوى عمل نمى كرديم و محدود در حوزه نبوديم. ما با مردم در ارتباط بوديم و اين در حالى بود كه آن آقايان ارتباط چندانى با مردم نداشتند. تماس با مردم و سخنرانى هاى مردمى در مساجد را مى داشتيم و آنها ارتباطات شان محدود بود. آنها حداكثر مشورت گرفتن شان هم از آقاى محمدتقى شريعتى بود و با ما كارى نداشتند. آقاى محمدتقى شريعتى هم صرفاً كارى سياسى نمى كردند و كار سياسى را در قالب كار مذهبى و به صورت غيرمستقيم انجام مى دادند. فرزند ايشان، دكتر على شريعتى هم در همين فضا بود كه بزرگ شد و به تدريج اوج گرفت و بالا آمد. يك جمعيتى هم به جز كانون نشر حقايق دينى جلسات مذهبى داشت كه با تفكرات سياسى آميخته بود و سرپرستى اين جلسات با يك سيد روحانى به نام مظلومى بود.
• در مورد دكتر على شريعتى بيشتر صحبت مى كنيم ولى مى خواهم از ديگر گروه هاى فعال مذهبى در آن دوران صحبت كنيد. آيا هيچ گروه ديگرى هم بود كه در آن زمان نگاه سياسى- مذهبى و مبارزاتى در مشهد داشته باشد؟
«كانون بحث و انتقاد دينى» يكى ديگر از اين گروه ها بود.
• ولى آقاى سيد حسن ابطحى كه مسئول آنجا بود نگاهى سياسى نداشت و نظراتش تا حدودى به انجمن حجتيه نزديك بود.
ثقل اساسى قضيه در آنجا البته روى دوش آقاى شيخ عبدالكريم هاشمى نژاد بود. آنجا اگر هم به ظاهر غير سياسى بود ولى چون قشر جوان را جمع مى كرد، خودش سمت و سويى سياسى مى گرفت و رژيم آن را برنمى تابيد. حتى اگر بحث سياسى هم در آنجا نمى شد، چنان تجمعى براى رژيم ضرر داشت. آقاى هاشمى نژاد هم كه به هر حال فردى سياسى بود و در سال هاى ۴۲ و ۴۳ سخنرانى هاى پرسروصدايى داشت كه يكى از اين سخنرانى ها به كشته شدن چند نفر و دستگيرى و ممنوع از سخنرانى شدن ايشان منجر شد. آقاى هاشمى نژاد البته پس از يك مدت همكارى شان با آن مركز قطع شد و آنجا هم رونق خودش را از دست داد. از اين گروه نمى توان به عنوان يك جريان تاثيرگذار نام برد ولى به هر حال نمى توان وجود آن را ناديده گرفت.
• در صحبت هايتان اشاره اى كرديد به نام مرحوم شيخ مجتبى قزوينى و اينكه ايشان با شما پس از آزادى امام به قم آمدند و شما هم با ايشان در ارتباط بوديد. مبتنى بر نگاه هاى ايشان و چند نفر ديگر بود كه محمدرضا حكيمى «مكتب تفكيك» را تئوريزه و ارائه كرد. آقاى حكيمى و دوستان شان چه ديدگاهى نسبت به انقلاب و مبارزه سياسى داشتند؟
آقاى حكيمى خودشان جزء طرفداران انقلاب بودند. آقاى قزوينى هم از علماى بزرگ خراسان بودند و علاوه بر اينكه عارف و وارسته بودند نگاهى مثبت به مبارزه سياسى هم داشتند.
پس از آقاى ميلانى و قمى مى توان در رده دوم از روحانيون مشهدى به آقاى قزوينى اشاره كرد.
• بد نيست اگر كمى هم به بچه هاى چپ و چپ هاى مذهبى در مشهد بپردازيم. چريك هاى فدايى خلق يك سرشان برمى گشت به گروه احمد زاده كه مسعود احمدزاده و برادرش، فرزندان آقاى طاهر احمدزاده، در مشهد آن را راه انداخته بودند و نگاهشان به مبارزات نگاهى مبتنى بر مبارزه مسلحانه بود. از طرف ديگر رجوى و باقرزاده ها هم خراسانى بودند و از همين روى مجاهدين خلق در آن سال ها در مشهد جايگاهى خاص داشتند. آيا شما با اين نيرو ها كه مبارزه مسلحانه را هم در دستور كار خود قرار دادند همكارى مى كرديد يا نه؟
گروه هاى چپ تا جايى كه من مى دانم البته بنيان شان در مشهد گذاشته نشد، البته من نمى دانم كه تاسيس شان در كجا بوده است ولى به هر حال از مشهد هم بودند كسانى كه به اين حركت پيوستند. برخى از اين افرادى كه شما گفتيد را من در همان جلسات كانون نشر حقايق دينى مى ديدم. پسران آقاى طاهر احمد زاده، مسعود و مجيد به آنجا مى آمدند. آنها مذهبى بودند ولى به هر حال به سمت چپ گرايش پيدا كردند و از دين بريدند. يكى ديگر از اينها پرويز پويان بود كه آنجا هم مى آمد و ظاهرى مذهبى هم داشت. او مقالاتى روشنفكرانه و مذهبى هم در ابتدا مى نوشت. يادم هست كه يك روز اين آقاى پرويز پويان و يكى از احمدزاده ها آمد به يك موسسه انتشاراتى كه ما هم در آنجا بوديم و يك مقاله اى از خودش را خواند كه مبلغ نوعى نگاه مذهبى به همراه ضرورت اعتراض و مبارزه بود.
• آن موسسه انتشاراتى كجا بود؟
موسسه اى بود به نام موسسه انتشاراتى سپيده كه موسسين آن چند نفر از جمله اخوى بنده بودند. من هم در آن دفتر نشسته بودم و گپى با دوستان مى زدم كه آن روز پويان به آنجا آمد و مقاله اش را خواند. من از همان جا فهميدم كه اينها در حال گرايش پيدا كردن به سمت چپ هستند. باقر زاده ها و بچه هاى سازمان به تندى اين آقايان نبودند و در جلسات مذهبى حضور پيدا مى كردند. يادم هست كه در سال هاى۴۷ ، ۴۸ آقاى مطهرى پنج شش شب آمدند مشهد سخنرانى كردند و در آن شب ها آقاى شريعتى و همه دوستانشان حضور پيدا مى كردند. باقر زاده ها هم جزء گردانندگان آن جلسات بودند.
• يعنى شما خودتان به هيچ وجه وارد فاز مبارزه مسلحانه و ارتباط با بچه هايى كه به اين انديشه معتقد بودند، نشديد؟
خير، من ارتباط مستقيمى با اين بچه ها نداشتم ولى وقتى فهميديم كه اين بچه ها وارد اين فاز شده اند، خوب به هر حال خوشحال شديم چون اين حركت را هم در جهت ساقط كردن رژيم مى ديديم.
• ولى در مشهد با توجه به فضاى غير سياسى حوزه علميه، گويا خيلى از روحانيون با اين سبك از مبارزه مخصوصاً يعنى مبارزه مسلحانه مخالف بودند، اين طور نيست؟
آنها در كل با نفس مبارزه مخالف بودند، چه مبارزه زبانى و چه مبارزه مسلحانه.
• چه روحانيونى مخالف بودند؟
اصولاً ما روحانى موافقى چندان نداشتيم، همگى به جز اندكى مخالف مبارزه بودند. آن اندك موافق هم ارتباط تشكيلاتى با مبارزان برقرار نمى كردند بلكه فقط صرفاً نگاهى تائيدى داشتند. اين را البته بگويم كه بعد ها براى ما مشخص شد هر يك از آن گروه هاى چپ به دنبال مصادره مبارزه و حركت انقلابى به نفع خود هستند و همه چيز را براى خودشان مى خواهند. آنها قدرت پرست بودند و بنابراين راهشان از مردم جدا شد.
• چه چيز باعث مى شد كه شما به چنين نتيجه اى برسيد؟
من در زندان رفتار هايى از اينها ديدم كه به اين نتيجه رسيدم.
• شما چه سال هايى را در زندان بوديد؟
سال هاى ۵۰ و ۵۱ روى هم به اندازه يك سال در زندان بودم و سپس از سال ۵۳ تا ۵۶ دوباره به زندان رفتم. ۵۰ تا ۵۱ را در زندان وكيل آباد مشهد بودم و ۵۳ تا ۵۶ را هم ابتدا در زندان كميته تهران بودم و سپس به زندان قصر منتقل شدم.
• خب در اين سال هاى زندان شما چه چيزى از بچه هاى چپ ديديد كه به آنها بدبين شديد؟
براى يك سال در زندان مشهد با خيلى از اينها يك زندگى فشرده داشتم. آنها را از شهرهاى مختلف از جمله مشهد به آن زندان آورده بودند. بعضى هايشان از چريك هاى فدايى خلق بودند و عده اى از يك گروه به نام ستاره سرخ بودند.
برخى از آنها گروهى به نام «آلفا ۲» نمى دانم يا «آلفاچند» داشتند و گروه هاى ديگرى هم با اسامى عجيب و غريب بودند. از شمال بودند، از جنوب بودند، از همدان، تهران و... همه جا بودند. در طول يك سال زندانى كه با اينها بودم من خصلت ها و رفتارهاى نادرست و غيرانسانى اى از اينها ديدم كه باعث شد پس از آزادى برداشتم به كل از اين آقايان تغيير كند. وقتى آزاد شدم گزارش آن برخوردها را براى دوستان روحانى ام به صورت مشروح توضيح دادم. براى آقايان مطهرى و بهشتى و برادرم و هاشمى رفسنجانى و باهنر تشريح كردم كه گروه هاى چپ و فداييان خلق چه برخوردهايى داشتند. يادم هست كه يكى از اين آقايان اصلاً اين برداشت ها را باور نمى كرد كه من گفتم اين برداشت را وقتى شما هم درك مى كنيد كه يك سال با آنها زندگى كنيد.
• چه چيزى مگر شما از آنها در زندان ديده بوديد؟
الان نمى خواهم اين بحث را باز كنم ولى آنها كلاً آدم هايى ستمگر و دروغگو و غيرسالم بودند. آنها ضديت شان را با مذهب به شيوه هايى زشت و غيرانسانى نشان مى دادند. اين برداشت من اما شنيدنش براى برخى از آقايان سخت و باورنكردنى بود. اين دوران گذشت تا اين كه من سال هاى ۵۳ تا ۵۶ براى سه سال ديگر زندانى شدم. ۵/۲ سال از اين سه سال را در زندان قصر بودم و با گروه هاى چپ و غيراسلامى هم بند بودم. يك تعدادى از زندانيان هم البته از مجاهدين خلق بودند كه من با آنها هم در زندان هم بند بودم. در آنجا من علاوه بر گروه هاى چپ غيرمذهبى با مجاهدين خلق به عنوان يك گروه ظاهراً مذهبى هم بيشتر آشنا شدم. در دوره بازداشت قبلى من با بچه هاى مجاهدين هم در زندان بودم و خوشحال بودم كه در كنار فداييان گروه هايى مذهبى هم هستند كه با همان روش مسلحانه مبارزه مى كنند. ولى اين بار در دوره دوم زندان من خيلى بيشتر با بچه هاى رده دوم به پايين مجاهدين خلق در زندان در ارتباط بودم. اين بار همان برخوردهاى فداييان خلق را كه در دوران زندان قبلى به چشم ديده بودم از ناحيه بچه هاى مجاهدين خلق مى ديدم. آنها مى خواستند كه انسجام تشكيلاتى بچه هاى زندان حتماً زير نظر آنها باشد و من هم چون مسائل تشكيلاتى سرم مى شد زودتر اين نيت آنها را فهميدم. متوجه شدم كه آنها توقع دارند هركس به زندان مى آيد مستقيم بايد تحت مديريت آنها قرار بگيرد. يك عده جوان تازه به دوران رسيده چون از نظم تشكيلاتى برخوردار بودند چنين توقع هايى داشتند. آنها ضديتى با اسلام نداشتند ولى با منتقد خود يعنى روحانى مخالفت رسمى و جدى داشتند. آنها آموزش هاى مذهبى را هم منحصر در دست خودشان مى دانستند. آنها نمى گذاشتند كه اصلاً كسى از بچه ها با ما ارتباط بگيرد. آنها از روحانيون فقط در جهت ياد گرفتن زبان عربى استفاده مى كردند و در همين حد مى خواستند ما فعال باشيم و نه بيشتر و صاحب هر تفكرى غير از خودشان را منزوى مى كردند. اين نگاه آنها باعث اختلاف ما در زندان شده بود. اين بار كه از زندان بيرون آمدم برخى از آقايان و دوستان مى گفتند كه ما در اين چند سال خيلى ياد تو بوديم و حالا فهميديم كه آن گزارشى كه تو از زندان مشهد داده اى چقدر درست است. آنها تازه فهميده بودند كه ماركسيست ها چه جور آدم هايى هستند. من اما به دوستانم گفتم كه اين دفعه آمده ام تا يك حرف جديدتر به شما بزنم. گفتند چى؟ گفتم اين بار مى خواهم همان حرف ها را درباره مجاهدين خلق بزنم. گفتند كه نه ديگر اين باوركردنى نيست. گفتم بايد يك دوره ديگر به شما بگذرد تا اين واقعيت را باور كنيد. چنين هم شد و آنها بعد از چند وقت اين واقعيت را به چشم ديدند، بچه هاى مجاهدين حتى به مذهب هم وفادار نماندند.
• حالا برگرديم به بحث درباره دكتر على شريعتى. شريعتى به هرحال مشهدى بود اگرچه خودش را در تهران نشان داد و در تهران به اوج رسيد. اما اگر در تهران برخى از روحانيون با شريعتى مخالف بودند شايد بتوان گفت كه مشهد دومين شهرى بود كه روحانيون زيادى در مخالفت با شريعتى داشت. چرا كه شريعتى خودش مشهدى بود و جمعى از دوستانش هم در مشهد حلقه اى براى خود داشتند. به عنوان مثال هم مى توان به نامه نگارى شريعتى به آقاى ميلانى در مشهد اشاره كرد و صحبت هايى كه آقاى ميلانى عليه شريعتى مى كردند. مى خواستم اگر ممكن باشد كمى درباره نگاه علماى مشهد به شريعتى در سال هاى قبل از انقلاب توضيح دهيد.
مخالفت با جريان فكرى شريعتى جا و مكان نداشت و مختص روحانيون نبود ولى چون مشهد حوزه علميه داشت اين مخالفت در اين شهر هم مطرح مى شد، مثل قم. بعد هم رديه نويس هايى كه عليه نوشته هاى شريعتى در سال هاى ۵۰ و ۵۱ رديه مى نوشتند هيچ كدامشان مشهدى نبودند. آقاى شريعتى بعد از اينكه در تهران مستقر شد، مخالفت با او ديگر به مشهد ضرورتاً تعلق نداشت. مخالفت هايى با شريعتى مى شد كه برخى ها ريشه آن را در باطن منتسب به رژيم هم مى دانستند. برخى از روحانيون هم از لفظ تند شريعتى ناخشنود بودند.
• شما هم آيا آن زمان نگاه انتقادى نسبت به شريعتى داشتيد؟
بله و اكنون هم داريم. ايشان يك فرد دانشگاهى با رشته تخصصى تاريخ بود كه به مباحث مذهبى هم علاقه داشت. فعاليت هايش هم باعث رونق نگاه مذهبى در ميان جوانان شد. ولى در عين حال در ديدگاه او يك سلسله نواقصى هم وجود داشت كه مى توانست اصلاح شود اما فرصتش براى ايشان فراهم نشد. اين طور كه من شنيدم در اواخر ايشان پيشنهاد داده بود به آقاى حكيمى كه شما كتاب هاى من را هرطور كه درست مى دانيد اصلاح كنيد و اشكالات آن را رفع نماييد...
• ... البته نقل غير مستندى از آقاى حكيمى است كه گفتند من مشكل و التقاطى در كتاب هاى ايشان نمى بينم.
نمى دانم كه نظر بعدى آقاى حكيمى چه بود ولى به هر حال اين نگاه نسبت به شريعتى وجود داشت.
• اصلى ترين مخالفان شريعتى در ميان روحانيون مشهدى چه كسانى بودند؟
الان دقيقاً يادم نيست.
• نامه نگارى هاى آقاى ميلانى و صحبت هاى آقاى ميلانى عليه شريعتى را هم در ياد نداريد؟
نه، يادم نيست. بود يك مباحثى ولى الان در ذهن ندارم. يك عده طرفدار متعصب شديد شريعتى بودند و يك عده هم متحجرانه با او مخالفت مى كردند كه اين افراد با مطهرى هم مشكل داشتند. بعد هم شما ميان نقادى شريعتى و مخالفت با شريعتى را فرق بگذاريد. بالاخره مطهرى هم نقدهايى بر شريعتى داشت ولى نمى توان از او به اين خاطر انتقاد كرد.
• حالا برگرديم به آزادى شما از زندان. سال ۵۶ كه از زندان آزاد شديد چه كارهايى را پى گرفتيد؟
سال ۵۶ كه آزاد شدم ديدار مختصرى با دوستانم در تهران داشتم و سپس به مشهد آمدم.
و بعد از يك دوره كوتاه كه در مشهد بودم دوباره به تهران بازگشتم. در منزل برخى از دوستان جلساتى برگزار مى شد و علاوه بر آن جمعيت هاى مذهبى و سياسى در تهران جلسات زيادى داشتند كه من در آنها حاضر مى شدم و در خصوص مسائل زندان صحبت مى كردم. بعد جريان آقا مصطفى خمينى كه پيش آمد، جرقه اى زده شد كه در نهايت به انقلاب منجر شد. اسم امام دوباره در اخبار و سخنرانى ها مطرح شد و آن مقاله در روزنامه عليه امام منتشر شد و راهپيمايى ها و تظاهرات آغاز گرديد.
• آقاى خامنه اى، حالا يك سئوال از شما دارم. به عنوان فردى كه در آن فضا فعال بوديد تا چه حد معتقديد كه تحميل حقوق بشر و آزادى هاى سياسى از سوى كارتر به شاه در پيدايش زمينه هاى انقلاب در ايران موثر بود؟
قضيه را به صورت ديگرى بايد تحليل كرد. فرض كنيد كه دو نفر به قصد پيروزى با هم بازى مى كنند، يك طرف اشتباهى مى كند و طرف مقابل هوشمندانه از آن اشتباه استفاده مى كند و جلو مى آيد. بحث حقوق بشر در سال ۵۶ هم چنين حكايتى داشت. اين عمل يك فعاليت مصنوعى از طرف شاه و آمريكا بود تا موج انقلاب بخوابد و از همين رو يك حركت شبه روشنفكرى آغاز شده بود. يادم هست كه در سال ۵۵ ما روزنامه هاى اطلاعات و كيهان را در زندان مى خوانديم و تحليل مى كرديم. مى ديديم مصاحبه هايى با برخى از روشنفكران در روزنامه ها مى شود و آنها انتقادات خود را نسبت به شرايط سياسى و اجتماعى و فرهنگى موجود اعلام مى كنند. آنها حرف هايى مى زدند كه تا آن زمان در روزنامه ها مطرح نمى شد. فرضاً اسماعيل خويى مصاحبه اى كرده بود با آقاى احسان نراقى در روزنامه كيهان و آقاى نراقى هم از كمبودها و مشكلات صحبت مى كرد. رژيم قصد آزادسازى واقعى نداشت، آنها مى خواستند با اين كار يك حركت «ضد انگيزه» را آغاز كنند. امام در اين مبارزه كه يك طرفش آمريكا بود و امام هم در طرف ديگرش، از اين موقعيت استفاده كرد و عمل آمريكايى ها نتيجه عكس داد.
http://www.sharghnewspaper.com/831121/html/vs2.htm#s182898
|
|
|
|
با اعلام برگزيدگان جشنواره فيلم فجر فيلم سينمايي خيلي دور خيلي نزديك با دريافت شش سيمرغ بلورين گوي سبقت را از ديگر رقبا ربود.
به گزارش خبرگزاري فارس در مراسم اختتامييه بيست و سومين جشنواره فيلم فجر كه با حضور مسئولان و هنرمندان شب گذشته در تالار وحدت برگزار شدفيلم خيلي دور خيلي نزديك به كارگرداني رضا ميركريمي "سيمرغ بلورين" بهترين فيلم ، بهترين موسيقي متن،بهترين فيلمبرداري، بهترين صداگذاري، بهترين طراحي صحنه و لباس و بهترين طراحي گريم را بدست آورد.
اسامي كامل برگزيدگان هيأت داوران بخش مسابقه سينماي ايران بدين شرح اعلام مي باشد:
بهترين فيلم :فيلم خيلي دور خيلي نزديك به كارگرداني رضاميركريمي
بهترين كارگردان : مجيد مجيدي براي فيلم بيد مجنون
جايزه ويژه هيأت داوران در بخش كارگرداني :به كمال تبريزي براي فيلم يك تكه نان و محمدرضا بزرگ نيا براي فيلم جايي براي زندگي
بهترين بازيگر نقش اول مرد: با تقدير از جهانگير الماسي براي فيلم پشت پرده به پرويز پرستويي براي فيلم بيد مجنون
بهترين بازيگر نقش اول زن: فرشته صدرعرفايي براي فيلم كافه ترانزيت
بهترين بازيگر مكمل مرد: ديپلم افتخار به عليرضا شيخ الاسلام بازيگر نوجوان و ناشنواي پشت پرده مه و سيمرغ بلورين به خسرو شكيبايي براي فيلم سالاد فصل
بهترين بازيگر نقش مكمل زن: ليلا زارع براي فيلم ما همه خوبيم
بهترين موسيقي متن: محمدرضا عليقلي براي فيلم خيلي دور خيلي نزديك
بهترين فيلمبرداري: حميدخضوعي ابيانه براي فيلم خيلي دور خيلي نزديك
بهترين تدوين: سعيد شاهسواري براي فيلم ما همه خوبيم
بهترين صدابرداري: يدالله نجفي براي فيلم بيد مجنون
بهترين صداگذاري: بهمن اردلان براي فيلم خيلي دور خيلي نزديك
بهترين طراحي صحنه و لباس: امير اثباتي براي فيلم خيلي دور خيلي نزديك
بهترين جلوههاي ويژه: نجف فتاحي براي فيلم جايي براي زندگي
بهترين طراحي گريم: محمدرضا قمي براي فيلم خيلي دور خيلي نزديك
بهترين فيلم هنر و تجربه: فيلم بيدارشو آرزو به كارگرداني كيانوش عياري
بهترين فيلم كوتاه داستاني:فيلم تنها صدا به كارگرداني آرمين حشتمي
در اين مراسم هيات داوران بخش فيلمهاي اول و دوم برگزيدگان خود را به اين شرح اعلام كرد:
بهترين كارگردان فيلم اول و دوم: ديپلم افتخار به بيژن ميرباقري براي فيلم ماه هم خوبيم و سيمرغ بلورين بهترين كارگرداني فيلم اول و دوم به فيلم مرزي براي زندگي به كارگرداني رضا عظيميان
همچنين در اين مراسم برگزيدگان بخش سينماي مستند نيز به اين شرح اعلام شد:
ديپلم افتخار بهترين تحقيق و پژوهش به ارود عطارپور و وحيدباقرزاده براي فيلم منم داريوش
ديپلم افتخار بهترين فيلم مستند به فيلم پس از برقعه به كارگرداني مهرداد اسكويي
سيمرغ بلورين بهترين فيلم مستند به فيلم مردم و پارههاي آهن ساخته ماجد نيسي
گفتني است سيمرغ بلورين بهترين فيلم از نگاه مردم نيز به فيلم بيد مجنون ساخته مجيد مجيدي تعلق گرفت.
|
![]() |
![]() |
|
|
|
|
|
در باره بسته شدن سايت ايسنا
بسته شدن سايت ايسنا توسط شركت آمريكايي The Planet از چند جهت قابل توجه است :
1- بلند ترين شعار امروز جهان آزادي ارتباطات است. بستن سايت بي طرف خبري اگر تنها به دليل آنكه ايراني است باشد بدترين وجهه سانسوري است كه روشنفكران ما در ايران و حتي در همه كشورهاي جهان سوم نيز با آن مقابله مي كنند. وقتي اين اتفاق در آمريكا صورت مي گيرد كه رييس جمهور آن در مراسم تحليفش 27 بار كلمه آزادي را براي جهان اعلام مي كند، نشانه بارزي از عدم صداقت اين شعارها براي جهانيان مي تواند محسوب شود.
2- روشنفكران و آزادانديشان ايراني كه در طول سالهاي گذشته براي بستن رسانه ها در داخل تلاش انكار ناپذيري كردند، قطعا در اينجا نيز به عنوان دفاع از آزادي بيان، بايد به صورت جدي و همه جانبه وارد شوند. اگر آزادي بيان را به صورت گزينشي مورد توجه قرار دهيم، منطق كساني را دنبال مي كنيم كه به بستن روزنامه ها افتخار مي كنند و يا در برابر آن موضع نمي گيرند.
3- ايسنا يك خبرگزاري فعالي است كه بزرگترين پوشش خبري را در دفاع از حقوق نويسندگان، روزنامه نگاران، وبلاگ نويسان و اهالي فرهنگ و هنر داشته است. در اين مورد كه ايسنا به چنين مشكلي برخورد كرده است وظيفه فعالان فرهنگي و سياسي است كه مشكل ايسنا را مشكل خود بدانند.
من به سهم خود اين رفتار غير مدني شركت The Planet را مردود مي شمارم و آنرا زنگ خطري براي جامعه ارتباطي جهاني و به خصوص براي جامعه ارتباطات ايران مي دانم كه اگر سكوت شود عواقب سختي براي نسل پر انگيزه اينترنتي كشور در پي خواهد داشت.
|
|
|
اميد مهرگان
۲- «و خدا گفت روشنايى بشود و روشنايى شد* و خدا روشنايى را ديد كه نيكوست و خدا روشنايى را از تاريكى جدا ساخت* و خدا روشنايى را روز ناميد و تاريكى را شب ناميد و شام بود و صبح بود و روزى اول*» (عهد عتيق، سفر پيدايش، باب اول، آيات ۳ تا ۵) بهترين نمونه سكولار شدن مفهومى قدسى در عين حفظ قدسيت آن در قالبى استحاله يافته، همان مفهوم نور است كه به خوبى با «برق» و «نعمت برق» گره مى خورد. در اين آيات براى روشنايى يا نور معادل لاتين Lux آمده است. Fiat Lux نيز يعنى «[خدا گفت] روشنايى بشود.» (آدم ياد ماشين فيات و مدل لوكس آن مى افتد. تداعى اى كه بيش از آنكه خنده دار و بازيگوشانه باشد، مبين حضور تصاوير باستانى در دل امر مدرن و سراپا نو است.) نور كه زمانى معرف شكست ظلمت و طلوع و آگاهى معرفت بود در عصر روشنگرى يك گام نزول كرد و در هيئت نور طبيعى عهده دار همين استعاره انسانى، بس انسانى شد. ولى در سرمايه دارى متاخر، نور و نورانى بودن يادآور ديسك نورى (CD) و چيز لوكس است. Luxury به معناى تجمل در دل خود حامل همين دلالت باستانى Lux است. Luxury به معناى زرق و برق و جلا همچنان بناست چيزى باشد كه نور مى افشاند. ولى نورى سرد و رو به موت، نوعى دكور و تزئين كه ديگر حتى حكم هاله را هم ندارد، مگر هاله ذاتى كالاهاى سرمايه دارى. كالاى لوكس كالايى نورانى است. نور نزول مى كند و با عبور از دالان تاريخ همچون غبارى بر اشيا و ويرانه ها مى نشيند. زيرا اين اشيا براى ادراك شدن بايد ديده شوند، بايد به هر قيمتى كه شده نورافشانى كنند. گذار از ارزش مصرف به ارزش مبادله را كه ذاتى سرمايه دارى است مى توان در قالب همين گذار از خاموشى به Lux توضيح داد. Luxury يا زرق و برق اشياى حيات بورژوازى كه هيچ كدام خارج از حلقه گردش سرمايه موجوديت ندارند، نورى است كه از منبع ارزش مبادله مى تابد. ۳- جهان را بايد روشن نگه داشت، چه با آتشى كه پرومتئوس از خدايان ربود، چه با عقل منور عصر روشنگرى و چه با لامپ هاى نئونى كه در دهه هاى اول قرن، معابد كالاها را روشنايى مى بخشيد. البته به قول يرژى لتس، جوردانو برونو در همان آتشى سوزانده شد كه پرومتئوس براى آدميان به ارمغان آورده بود. به اين فهرست «لوكس» بايد «درخشش تابناك فاجعه» را نيز افزود. زيباشناسى آتش بازى هاى جنگ، منورها، خمپاره ها، ضدهوايى ها كه فوتوريست ها شيفته آن بودند، حاوى همان وعده غلبه خير بر شر است. نورى مرگبار كه بناست كره خاك را روشن كرد. ۴- نور مفهومى ايدئولوژيك است. مازاد درخشش آفتاب كه قرار است زمين سرد را حيات بخشد، به سادگى قادر است اين زمين را بسوزاند. فرهنگ گويى همان مازاد نور است. فاتحان شيفته استعاره هاى نورند. آفتاب آنانى كه نويد «عافيت» و «زندگى» مى دهد بى شك بسيارى از آدميان را خواهد سوزاند. |
حجتالاسلاموالمسلمين نواب در گفتوگو با مهر اظهار داشت: ما در جهاني زندگي ميکنيم که حدود شش ميليارد جمعيت دارد. 25 درصد از اين جمعيت را مسلمانان تشکيل ميدهند و ما به عنوان مسلمان 25% و به عنوان شيعه 4% را تشکيل ميدهيم. به تعبيري 96 درصد جمعيت جهان غير ما شيعيان با همه تنوع دروني فکر ميکنند. دنيا با همه اين جمعيت به دهکدهاي جهاني تبديل شده و جهان امروز به شکلي نيست که هر کسي هرگونه خواست فکر کند و به ديگران بيتوجه باشد. مهاجرتها به کشورهاي غربي و توسعه يافته از جمله مهاجرت مسلمانان گسترده است. بنابراين ارتباط بين افراد و فرهنگها و تمدنها بسيار زياد است. دنياي امروز، کاملا تغيير کرده و در اين تغيير زودهنگام ما با مابقي دنيا چه بايد کنيم؟ آيا بايد تسليم آنها شويم و از اعتقاداتمان دست برداريم؟ و يا اينکه با آنها گفتوگو کنيم و يا اينکه نسبت به آنها بيتوجه باشيم؟ بيتوجهي به جهان در هيچ مرام و مکتب و عقيدهاي نيست. مخصوصا اينکه ديگري درخواست گفتوگو داشته باشد و ما بيتوجه باشيم. اين شيوه نوعي ضعف و بياحترامي تلقي خواهد شد. به هر حال، با هيچ منطقي اين شيوه قابل قبول نيست. قرآن نيز تکليف ما را در اين مورد مشخص کرده است که ما بايد ديگران را به حکمت و موعظه حسنه ترغيب کنيم.
وي در توضيح تاريخچه تأسيس مرکز دينپژوهي اديان و مذاهب و زمينههاي فکري آن گفت: با توجه به سفرهايي که به اقصي نقاط جهان داشته به اين نتيجه رسيدم که ما جهان را نشناختيم و آنها نيز ما را نشناختهاند. شيعه را کمتر جايي ميشناسد و ما نيز آنها را نميشناسيم به خصوص که جهان با چالشهاي جديدي مانند: عدالت جهاني، صلح جهاني، تفاهم جهاني مواجه شده است. بر اين اساس، شناخت ما از ديگران بايد زير بنايي باشد و با جلسات و نشستهاي صوري چيزي از شناخت حاصل نميشود. از امور زيربنايي در شناخت ديگران معرفت پيداکردن به دين و اعتقاد آنهاست؛ اديان پايه فرهنگ و تمدن هر ملتي هستند لذا بايد به اين امور بنيادين پرداخت. در سال 74 مرکز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب را، به عنوان محلي براي شناسايي بنيادين مذاهب و اديان جهان، با کمک و مشاورهاي برخي محققان حوزوي تأسيس کرديم.
حجتالاسلام نواب افزود: شناخت اديان و گفتوگو ميان اديان و مذاهب را برخي از افراد شبح هولناکي ساختهاند و ثمره آن را چند آييني يا اعتقاد به کثرتگرايي ديني ميدانند و حال آنکه به واقع چنين نيست. مشترکات اديان و آموزههاي بنيانگذاران آنها اموري است که براي انسان امروز مفيد است. مقام رهبري در اين مورد فرمودهاند: «بيشک اديان همگي فلاح و رستگاري و نجات انسان را هدف خود دانستهاند و هر يک به تناسب زمان و مکان و ظرفيت مخاطبان برنامهاي را از سوي خداوند به ميان مردم آوردهاند. آنها براي ابلاغ و تحقق پيام خود متحمل مجاهدتهاي دشوار و طولاني شدهاند و نمونههاي ممتازي از فداکاري در راه عقيده و راه خود را در يادها ماندگار ساختهاند» (گزيده اي از پيام ايشان به اجلاس سران اديان جهان).
در ادامه اين گفتوگو رياست مرکز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب قم گفت: کار ما شناخت بنيادي اديان است که در گفتوگو هم به کار ميآيد. گفتوگو يک مقدمه ضروري دارد و آن شناخت است من تا شما را نشناسم نميتوانم با شما گفتوگو کنم. شناخت يک فاصله زماني طولاني لازم دارد و دليل آن هم اين است که ما در اين زمينه بسيار عقب ماندهايم. آنها دويست سال قبل دايرةالمعارف دين نوشتهاند و ما هنوز فکر ترجمه آن را در ذهنمان هم نميتوانيم راه دهيم. در اين زمينه هيچ چارهاي جز ترجمه نداريم. ما در باره اديان الهي که در قرآن تصريح شده و پيشينه فکري - اعتقادي با آنها داريم کار سترگي انجام نداده ايم. ما اطلاع چنداني از ساير اديان و فرق غير ابراهيمينظير آيين هندو، بودا، کنفوسيوس، شينتو، جين، سيک نداريم، حتي درباره اديان ابراهيمينيز اطلاعات ما در خور توجه نيست. براي مثال اطلاعات ما از مسيحيت به سه شاخه اصلي آن، يعني کاتوليک، پروتستان و ارتدوکس محدود ميشود و از ديگر انشعابات و فرقههاي آن که تعداد آنها اندک هم نيست اطلاعي نداريم. بنابراين هدف ما شناسايي بنيادين است و در رسيدن به اين هدف، به تمامي اديان جهان با همه زير شاخههايشان توجه داريم و سعي ما بر اين است که آنها را آنگونه که منابع معتبر و شخصيتهاي دين و علمي مورد قبول خودشان معرفي، بررسي و حتي نقد کردهاند و ميکنند بشناسيم و بدون دخل و تصرفي به جامعه بشناسانيم. بيشک در اينجا ما يک محقق شيعه هستيم؛ شيعه دينداري که در تبعت از امام اولش علي(ع) ميخواهد آناني که «شبيه اويند در خلقت» را بشناسد اگرچه «برادر ديني او» نباشند که شايد اگر امام علي(ع) در جهان کنوني ميبودند، آنها را نيز برادر ديني ما ميشمردند. ما به گفتوگو با يکديگر معتقديم منتهي گفتوگوي مبتني بر شناخت کامل، شناخت بدون تعصب و داوري و شناخت همهجانبه و ما آثار و برکات اين روش را بسيار ديدهايم.
وي در ادامه افزود: پس اولين گام در شناخت ميبايست گام محکم باشد و ضمن بررسي مشترکات به تفاوتها هم توجه داشته باشد. همچنين جهتگيري شناخت ما نزديکي با آنهاست، ما به گفتوگو با يکديگر معتقديم منتهي گفتوگوي مبتني بر شناخت کامل، شناخت بدون تعصب و داوري، شناخت همه جانبه و ما آثار و برکات اين روش را بسيار ديدهايم. به طور مثال در بخش مذاهب اسلامي کتاب «اسماعيليه» را همکارانمان در مرکز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب قم، تأليف کردهاند و پژوهش برگزيده نيز شناخته شده است و چون اين کتاب علمي بود و به دور از جانبداري يا خردهگيري از طرف جمعيت اسماعيليه مورد توجه و قدرداني قرار گرفت و دکتر دفتري از متخصصان اسماعيليه و مديريت بخش پژوهشي مرکز اسماعيليه لندن نيز بر اين کتاب مقدمهاي نوشت و کار ترجمه آن به زبان انگليسي در مرکز اسماعيليه لندن در حال انجام است.
حجتالاسلام نواب در پاسخ به اين پرسش که براي گام اول رويکردهاي مختلفي ميتوان داشت. به نظر شما در ابتدا کتابها بايد ترجمه شود يا با نماينده اديان مختلف ديدار شود و يا اينکه مجله خاصي در اين مورد داشته باشيم، اظهار داشت: همه اديان معارف و آموزههاي شان را در مجموعههايي تاليف کردهاند. بنابراين ما ميتوانيم آنها را مورد مداقه و بررسي قرار دهيم و در صورت لزوم براي رفع برخي از نيازها به دورههاي تکميلي بپردازيم. مثلا فردي که بودا را خوب مطالعه کرده باشد چه بسا که براي مطالعه ميداني نياز باشد به يکي از کشورهايي که آيين بودا در آنجا مطرح است مانند سريلانکا، تايلند و تبت، برود. با توجه به اينکه امروزه غير از کتاب منابع ديداري و شنيداري بسياري نيز موجود است اما اگر ضرورت ايجاب کند قطعا اين کار را خواهيم کرد. البته ديدن مراسم ديني بسيار اثرگذار است. به طور مثال، خواندن کتاب درباره حج لطافت و عمق مراسم حج مسلمانان را ندارد چراکه شبيه حج مسلمانان در اديان ديگر نيز وجود دارد يا خواندن درباره مراسم تطهير رود مقدس در ميان هندوها و سيکها مفيد است اما ديدن و مشاهده اين مراسم به بقين مفيدتر خواهد بود.
مدير مرکز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب قم، شناساندن اسلام و تشيع را وظيفه ديگر مرکز اديان و مذاهب معرفي کرده و اظهار داشت: ايجاد جاذبه براي ديگران وقتي است که ما از معارف آنها اطلاع داشته باشيم. متأسفانه ديگران را به هيچ انگاشتن باعث شده که ما از راه خودمان به بيراه سوق پيدا کنيم. وقتي که ما بيغرض، ديگران را بشناسيم و با آنها تعامل و گفتوگوي سازنده داشته باشيم، آنان نيز به هر حال تحت تأثير اين نگرش، به شناخت سالم و خالي از پيشداوري ما ميپردازند. اما وقتي که ما حق مطلق و شما ياطل مطلق هستيد راهي براي گفتوگو و شناخت متقابل گشوده نميشود.
وي در پايان ضمن تاکيد بر اين نکته که اهتمام ما بر شناخت بنيادين در واقع به نوعي شناساندن خودمان نيز هست گفت: ما به مباحث درون ديني و برون ديني به يکسان توجه داريم و در اين راه گامهايي مهم برداشته ايم. شناخت متقابل و دقيق زماني حاصل ميآيد که هم «تفاوتها» و هم «مشترکات» دروني اديان مورد توجه قرار گيرد و اين راهي است که مرکز اديان در طي اين ده سال طي کرده است و امروز نهادهايي در همين راستا با الگو گرفتن اين حرکت شکل گرفتهاند که نويدبخش آيندهاي پر از آگاهي و شناخت و همزيستي خواهد بود. گفتنيها بسيار است و اديان سهم زيادي بر گردن ما و جامعه بشري دارند اما باشد تا وقتي ديگر.
پايگاه اينترنتي مسيحيان صهيونيست، با انتشار گزارشي ضمن اعتراف به اختلافات گسترده ميان مسيحيان در برخورد با پديده اسرائيل و صهيونيسم، از سناريوي اين گروه براي تقويت دولت اسرائيل خبر داد.
دقت و توجه در نحوه شكلگيري دولت جعلي اسرائيل، آموزنده مطالب بسيار جالبي است كه نقش ائتلافسازي و لابيهاي پنهان پشت پرده سياست را بيش از پيش روشن مينماياند. يكي از عوامل مؤثر در حمايت از شكلگيري دولت اسرائيل، حمايت دسته عظيمي از مسيحيان است. مسيحيان نيز به فرقههاي مختلفي تقسيم ميشوند. در اين ميان، نقش مسيحيان انجيلي، بيش از همه اهميت دارد، چراكه توانستند با فضاسازي بر ديدگاههاي مخالف خود، از جمله مسيحيان وابسته به كليساي رم و پروتستانهاي نوين غلبه پيدا كنند.
هنگامي كه شرايط حاد يهوديان آواره ساكن در اردوگاههاي اروپا، بهرهگيري از حادثه هولوكاست (يهودكشي هيتلر) و... سياستمداران و قدرتهاي اروپايي و آمريكا را به حمايت از راهحل صهيونيسم واميداشت، جوامع ميسيونري پروتستان در كنار جوامع عرب خاورميانه، از مخالفان سرسخت صهيونيسم بود. پس از چندي، كليساهاي پروتستان نوين به همراه كليساي كاتوليك رم، خود را در رديف مخالفان تشكيل دولت اسرائيل قرار دادند كه البته علت اين موضعگيري نيز تا حدودي مشخص بود. در آن دوره، بيشتر كليساها به بررسي دوباره مواضع اخلاقي خود روي آورده بودند و حس عدالتطلبي پررنگتر شده بود، از اين رو، خود را جزو حاميان فلسطينيها ميديدند.
اما از سوي ديگر، مسيحيان محافظهكار با محوريت صهيونيستهاي مسيحي، آشكارا در برابر اين موضعگيري، مقاومت و از بازگشت يهوديان به سرزمين مقدس دفاع ميكردند. اين عده، بر اين باورند كه دولت يهود، دولتي است كه همچون سرزمينهاي مادري ايتالياييها، يونانيها و تركها، داراي مشروعيت قانوني بوده و يهوديان از اين حق برخوردارند كه خود را ملتي داراي دولت بدانند. از ديدگاه اين عده از مسيحيان، اينگونه اظهارنظرها آشكاركننده مواضع جنبش ضدصهيونيسم جديد ميباشد كه همان نسخه قديمي آنتيسميستهاي پيشين است.
با وجود اين، نقش صهيونيستهاي مسيحي هيچگاه كمرنگ نشده است و هماكنون نيز ميبايست در چهارچوب استراتژي از پيش تعيين شدهاي براي تقويت اسرائيل بزرگ، انجام وظيفه كنند.
بنا بر گزارشي كه به تازگي در سايت اينترنتي اين گروه منتشر شده، اصولي كه بايد مورد تأكيد و توجه اين نحله عقيدتي ـ سياسي قرار گيرد، به شرح زير است:
1ـ مخالفت شديد اسرائيل با رد موجوديت خود كه كمترين شرط برقراري صلح ميان همسايگان خود است.
2ـ اسرائيل تحت محاصره دشمنان خود است و همه دشمنان اسرائيل تا به امروز با او در جنگ هستند و به حمايت از فعاليتهاي تروريستي خود بر ضد شهروندان اسرائيلي ادامه ميدهند.
3ـ اگر دشمنان داخلي و خارجي اسرائيل، در سال 1947 اگر نظر سازمان ملل را ميپذيرفتند، ميتوانستند با اسرائيل از در صلح وارد شوند.
4ـ دولت اسرائيل، تنها نظام دمكراتيك موجود در منطقه است.
5ـ دولت اسرائيل به استاندارد بالايي از شرايط زندگي (بهداشت، اقتصاد، آموزشوپرورش و...) براي همه شهروندانش دست يافته است.
6ـ دولت اسرائيل، شرافتمندانه به مسئوليتهايش در قبال اماكن مقدس مسلمانان و مسيحيان عمل كرده است.
7ـ دولت اسرائيل، توانايي به نمايش درآوردن بالاترين سطح فرهنگ و ادب به همراه آزاديهاي اساسي چون آزادي بيان و... را دارد.
يهودياني كه به بررسي تاريخ يك ربع قرن كه منجر به پيدايش دولت اسرائيل در سالهاي 1948 تا 1947 شد، ميپردازند، درمييابند كه قويترين طرفداران بازگشت يهوديان به اسرائيل، مسيحيان انجيلي بودند. بقيه جهان مسيحيت غرب (كاتوليكهاي روم و آنچه عموما امروزه آن را «پروتستانيسم نوين» مينامند) هم به رغم اختلافاتي كه داشتند، خود را متمايل به اين موضوع نشان دادهاند.
در آن زمان، كليساي كاتوليك رم اعتراضات و ايرادات قوي و شديدي به اين رويه داشت، اما در پرتو تبليغات همهجانبهاي كه يهوديت با محوريت شعارهاي انساندوستانه در همان فاصله پس از جنگ به وجود آورد، اين قدرت را نداشت كه ملتها را به همراه جمعيت كاتوليك به مخالفت و مقابله وا دارد.
صهيونيستها دل كاتوليكها و پروتستانهاي نوين را، آن هم تحت شرايط غيرعادي و تكرارناپذيري كه كوتاه و مختصر بود، به دست آوردند.
پرده برداشتن از يهودكشي، موقعيت غيرقابل نجات اروپا، يهوديان آواره و تصور اينكه شمار زيادي از يهوديان راندهشده از فلسطين به جوامع دمكراتيك غربي راه داده شوند، در آن مقطع باعث شد كلمه «صهيونيسم» زنگ خطري را براي بيشتر مسيحيان به صدا درآورد. حتي از سال 1947 تا 1948، زماني كه شرايط حاد يهوديان اروپا، رهبران كليسا و سياستمداران را به حمايت از راهحل صهيونيسم سوق داد، مخالفت سرسختانهاي با آن وجود داشت. در صف مقدم اين جريان، سخنگويان جوامع ميسيونري پروتستان بودند كه با توفيق چشمگير حاصلشده در جوامع عرب خاورميانه در اين موضوع كار كرده بودند. در ايالات متحده آمريكا، اين گروه با سازمانهاي يهودي ضدصهيونيسم و همچنين به طور قابل توجهي با شوراي يهوديت در آمريكا، همراه شدند. بلافاصله پس از اتخاذ تصميمات اوليه، كليساهاي پروتستان نوين، به همراه كليساي كاتوليك رم، خود را در رديف كساني قرار دادند كه دولت جديد اسرائيل را محكوم كرده و به باد انتقاد گرفتند و در نهايت اگر قويا و با اكثريت قاطع آرا، در برابر اين دولت موضع خصمانه نشان داده و رأي به جداسازي قيموميت فلسطين در پنج تا ده سال آينده ميدادند امكان به وجود آمدن يك دولت يهودي در آن وجود نداشت.
زماني كه سازمان ملل متحد در نوامبر سال 1947 با ورود دولت اسرائيل به جامعه جهاني موافقت كرد، افكار عمومي جهاني با طرح اين پرسش كه چرا عدالت جانب اسرائيل را گرفته است، به آن واكنش نشان دادند. به همين دليل ما بايد بر اين امر تأكيد ورزيم كه هيچكدام از دوستان وظيفهشناس صهيون، تا به حال انكار نكردهاند كه به وجود آمدن دولت اسرائيلي در چهارچوب اجراي نسبي عدالت بود؛ جرياني از روي اجبار اما هنوز هم مثل ديگر مسائل قضايي، نسبي به شمار ميرود.
به همين ترتيب، توافق در مسئله ادامه در اختيار گرفتن حكومتي كه هماكنون آن را اداره ميكند، نيز توافقي است كه ميتواند از جنبه قضايي قابل دفاع باشد، اما هيچكدام از دوستان وظيفهشناس و باوجدان اسرائيلي، ادعا نكردهاند كه به دليل همين موضوع، هيچكس در طرف ديگر قضيه از برخي بيعدالتيها رنج نميبرد.
تاريخ روابط موجود بين اسرائيل و كليساها به واسطه مسائلي كه در طول مسير آغاز جنگ براي كسب استقلال دولت اسرائيل بين سالهاي 1948 تا 1949 مطرح بود، شكل گرفته است. در آن زمان، بيشتر سخنگويان رسمي اغلب كليساها كه به بررسي دوباره حساب و كتابهاي اخلاقي روي آورده بودند و درصدد اجراي بيشتر عدالت برآمدند، به دادخواهي از فلسطينيان عرب و تا حدودي اجراي عدالت در مورد اسرائيل، نسبت به آنچه از سال 1947 تا 1948 ديده بودند، پرداختند. درست در نقطه مقابل اين قضيه، بيشتر مسيحياني كه خود را از حيث تعاليم و اعتقادات، محافظهكار تعريف كردهاند و در جايگاه خود براي دادن حق تقدم به خواستهها و مطالبات اسرائيل، محكم باقي ماندهاند. اين امر به خاطر تأكيد صهيونيستهاي مسيحي بر بازگشت يهوديان به مكان اوليه است، هرچند اين مورد آشكارا از حيث عدالت قابل دفاع بود و درواقع، پايهاي محكمتر براي آن وجود داشت كه همان امر مقدر شده كتاب مقدس بود: «مقاومت در برابر آن گناه به حساب آمده و به هر عنوان، بياثر و فايده است. پشتيباني از آن، رحمت و لطف به همراه ميآورد. آن كس كه بر شما رحمت ميآورد، من او را رحمت خواهم آورد، آن كس كه شما را لعنت كند، من او را لعنت خواهم گفت» (تورات).
در ميان سخنگويان تبليغاتي سرسخت كه در جهان امروز، عقايد ضداسرائيلي خودر را ابراز ميكند، بيشتر از همه چهره شوراي جهاني كليسا (WCC) ديده ميشود. «WCC» پيش خود ميانديشد كه يكي از قابل احترامترين ساختارهاي دنياست. حال آنكه در حقيقت قدمت آن، دو ماه كمتر از دولت اسرائيل بوده، در آگوست 1948 تأسيس شده است.
در هفتههاي پيش از جنگ ششروزه ژوئن 1967، زماني كه جمال عبدالناصر، حاكم مصر، به سازماندهي جهان عرب براي جنگي در برابر اسرائيل ميپرداخت، «WCC» ساكت ماند، اما بلافاصله پس از پيروزي اسرائيل، از خواب بيدار شد و اعلام كرد كه نميتواند در برابر بسط و گسترش ارضي با استفاده از نيروهاي مسلح، كوتاه بيايد. از آن زمان به بعد، «WCC» و سازمانهاي مذهبي تشكيلدهنده آن، عموما رفتار اسرائيل را در مقابل اعراب اينگونه ترسيم نمودهاند: تمامي جنگهاي بعدي توسط اسرائيل به راه انداخته شد كه هدف آنها دستيابي به زمينهاي بيشتر، مظلومنمايي و حقير شمردن ملتهاي عرب بود. «WCC» دايما در دهههاي 1970 و 1980، براي قرارداد رسمي آمريكا با «PLO»، تأكيد ورزيد و پاسخهاي سنگين اسرائيل را در مقابل تروريسم و بينظمي داخلي به باد انتقاد گرفت. اين سازمان پيمانها و توافقات كمپديويد سال 1978 را به دليل ناديده شمردن خواستههاي ملي فلسطينيان محكوم كرد. استدلال محكم «WCC» آن است كه نافرماني مكرر اسرائيل از قوانين بينالمللي، ادامه برنامه اشغال اسرائيل و مصونيتي كه مدتي طولاني از آن بهره گرفته، دلايل اصولي و اساسي آشوبهاي فعلي است و تهديدي براي آرامش و امنيت مردم هر دو گروه درگير ميباشد. درست چند روز پيش از حمله «القاعده» به آمريكا، نمايندگان «WCC» در كنفرانس سازمان ملل متحد كه درباره نژادپرستي، تبعيضات نژادي، بيگانهستيزي و تعصب خويشاوندي در دوربان آفريقاي جنوبي بحث ميكردند، شركت كردند تا از آن، براي تقبيح و انتقاد رسمي از دولت اسرائيل، به دليل ارتكاب حسابشده و برنامهريزيشده جرايم نژادپرستي، جنگي، پاكسازي قومي و نسلكشي، بهره گيرند. بيشترين موضعگيريهاي اخير «WCC»، پيرامون موضوع اسرائيل و فلسطين، علاوه بر سابقه نقشي كه «WCC» در اعمال «NGO»ها داشته و گزارشهاي آن را در wcc.coe.org ميتوان پيدا كرد، تنها توجهي كوتاه به نحوه بيان واقعي و بيانيههاي اخير اين شورا در مورد جنگ فلسطينيان براي كسب آزادي و رفتار يهوديان كه ناشي از اهداف سياسي آنهاست، در هر جايي از دنيا، به ذهن هر كس، تبليغات ضديهودي را القا ميكند كه هيتلر در دهه 1930، آن را در دنيا اشاعه داد. دنياي انگليسيزبان هم جدا و مستثني از اين امر نيست؛ اين زبان از يك وظيفه متصورشده مسيحي برآمده است كه نميتوان آن را مخالف با نظر جهاني نسبت به اسلام يافت. خيلي چيزها، از زماني كه اسرائيل و «WCC» وارد دنيا شدند، تغيير يافته است.
نخستين گزارش «WCC»، «كليسا و آشفتگي جامعه» نام دارد؛ گزارشي از مجمع شوراي جهاني كليساها در آمستردام در سال 1948. در اين گزارش ميخوانيم كه جهان در هم ريخته و آشفته امروزي بايد به واسطه پذيرش طرح الهي، به جامعهاي مسئول و پاسخگو تبديل شود.
پس از گذشت چند سال، دلها و افكار روحانيون پروتستان، بيشتر به سمت شناخت اثرات بازدارنده نظم ميرود، در سال 1968 الهيات نظمگرا كنار گذاشته شد و الهيات آزاديخواه به جاي آن آمد؛ از ميان ديگر عوامل اين جنبش، تمايل به سمت آشكار شدن به صورت محافل و حلقههاي فكري و آكادميك وجود داشت. دانشگاههاي غرب كه درگير بحران عزت نفسي بود كه در تمدن قديمي غرب رخ داده بود، تحت محاصره جنبشهاي دانشجويي راديكالي درآمدند كه ظاهرا از جنبش ضدويتنامي شكل گرفته بود؛ سرانجام واحدهاي درسي در تمدن غربي به سمت حواشي برنامههاي آموزشي پيش رفت. اين ماجرا همزمان بود با مجمع سالانه «WCC» در سال 1968. در اينجا، برنامه مبارزه با نژادپرستي، پذيرفته شد كه در آن تلاشهاي آموزشي، سياسي، اجتماعي و تحريمهاي اقتصادي براي مقابله با حكومتهاي نژادپرست فراخوانده شدند و اين موضوع، مطرح شد كه حمايتهاي مالي و اخلاقي از گروههاي مبارز با نژادپرستي به عمل آيد. اين برنامه جديد، در ميان رؤساي محافظهكار، موجبات رنجش بسياري را فراهم آورد و دليل آن، اقتباس آشكار از نظرات و تعاليم ماركسيست ـ لنينيست جهان سوم در مورد امپرياليسم بود.
از آنجايي كه نخست مسئله بينظمي و آشفتگي بشر و طرح الهي مورد توجه قرار گرفته بود، «WCC»، هدف خود، يعني وجدان جهاني بودن را از دست نداد. پيش از آن، با تشخيص افت جايگاه كليسا در شوراهاي سياستمداران و صاحبنظران دنياي غرب، «WCC» آگاهانه خود را به عنوان وجدان اخلاقي اكثريت دنيا معرفي كرد. هماكنون «WCC»، تعاليم خود را از بيشتر نمايندگان جهانيان در سازمان ملل متحد ميگيرد.
گروه «WCC»، منتظر تاريخ نماند، بنابراين، منتظر گرفتن حقانيت و مشروعيت نيز نميماند. همه مسائل به برقراري عدالت ختم ميشود؛ عدالتي كه در زمان كنوني به معناي آن است كه هيچگونه سطحبندي وجود نداشته و خواستههاي دو طرف يكسان است. جاي تعجب نيست كه اسرائيل نميخواهد اين حرفها را بشنود. يهوديان ميدانند كه نوسانات بسياري در عدالت اجراشده درباره اسرائيل وجود خواهد داشت كه به خاطر آن اسرائيل ميتواند، در برابر افكار عمومي جهان، ابراز وجود كند؛ به عنوان مثال، آنچه كه دولت اسرائيل براي برخورد با دشمنان داخلي و خارجياش آن را نيازهاي امنيتي ميخواند. اما يهوديان نميتوانند بفهمند، چگونه مسيحياني كه حساسيت خود را نسبت به اين ستمديدگي و مظلوميت به نمايش ميگذارند، اين فكر را در سر ميپرورانند كه اسرائيل، حق مبهمي براي ماندن در مرزهايي را دارد كه از پذيرش نخستين طرح تقسيم سال 1947، برايش به دست آمده و خود اين طرح را دشمنانش مطرح كردند. بيشتر سخنگويان پروتستان نوين و كليساهاي كاتوليك رم، برخلاف برداشت يهوديان، اسرائيل را به عنوان مركز يهوديان نميپذيرند.
در بيانيه رسمي سال 1990 كليساي آمريكا، ميخوانيم: «ما در كليساي متحد مسيح، هيچ اجماعي در مورد معني قراردادي دولت اسرائيل نميبينيم». اين كليسا در ادامه به استناد مدارك خود به دولت فلسطيني ـ اسرائيلي اشاره ميكند. زماني كه يهوديان در جستجوي مشاركتي مثبت براي نجات اسرائيل هستند، به جاي آنكه چيزي عايدشان شود، اظهارات مثبت و مشاركت به نفع طرف مقابل (فلسطين) سرازير ميشود:
عضو كليساي «پرسبيتري»، به تازگي گفته است، ما به همراه فلسطينيان، مشتركا احساس مسئوليت كرده و چون آنان از عدالت محروم مانده و خواهان آن هستند با آنها همراه ميشويم. با افزايش يهودياني كه شنونده صداي كليساهاي رسمي ميباشند، صدور ناعادلانه مجوز به اسرائيليان براي بازگشت به مكان اوليهشان، نياز به تجديدنظر دارد.
روحانيون مسيحي گمان ميكنند كه بيان ديدگاههايي از اين قبيل، جو خوبي را فراهم ميآورد كه تا همين حد آن، براي بيشتر يهوديان لحن تهديدآميز عليه اسرائيل به شمار ميرود.
آيا اين امر واضح نيست كه خيليها ميگويند، علاوه بر همه شكايات از اسرائيل، نظير تجاوزات ارضي اين دولت، رفتار بيرحمانه در برابر جمعيت مسيحي و تمام فهرست جرايم اين دولت در مقابل همسايگان و جامعه جهاني، دليل عميقتري براي اين شكايت هست كه از يك منبع ديني سرچشمه ميگيرد كه عليه يهوديان اروپا انجام ميشد.
يهوديان حق دارند بپرسند، اگر اين مطلب درست است كه پروتستانها و كاتوليكها هنوز نميخواهند بپذيرند كه دولت يهودي، دولتي است كه همچون سرزمينهاي مادري ايتالياييها، يونانيها و تركها داراي حداقل مشروعيت قانوني هستند، آيا اين به آن دليل نيست كه آنان نميتوانند بپذيرند كه يهوديان از اين حق برخوردارند كه خود را يك ملت بنامند؟ و اگر اين طور باشد، اين دليل عدم پذيرش چيست؟ آيا اين همان جنبش ضدصهيونيسم نو نميباشد؟ آيا احياي محتاطانه ضديهوديت پيشين نيست؟
به هر حال جنبه ديگري نيز براي اين حكايت ما وجود دارد.
طي دهههاي 1960 تا 1970، زماني كه آشكار شد، هيأتهاي سازمانيافته پروتستاني به سمت جريان ضدصهيونيستي گرويدهاند فرياد اعتراض از درون هر دسته و فرقه شنيده ميشد و گاه، گروههاي همفكر، لابيهايي تشكيل ميدادند كه در داخل فرقهها و نمايندگان به وجود آمده به محافل شوراي جهاني كليساها نيز كشيده ميشد.
در اين سطح، هيچ چيز تمام و كمال به پايان نرسيده بود. نيروهاي ضداسرائيلي، در مراتب بالا موضع گرفته بودند، صهيونيستهاي مسيحي به جانبداري از اسرائيل متهم شدند كه در جهان بزرگ و بي حد و مرز طرفدار كليسا، تلاش خود را به كار نگرفتند و سازمانهاي داوطلب ظاهر شدند تا به بيان نگراني مسيحيان و حمايت سياسي براي امنيت اسرائيل بپردازند؛ ايجاد پلهايي براي رسيدن به صلح، مجمع بينالمللي مسيحيت بيتالمقدس، دوستان مسيحي اسرائيل و مواردي از اين قبيل.
صهيونيستهاي مسيحي ميتوانند در مورد عدالت حكومت اسرائيل كاري انجام دهند؟ كاري كه در آن از طريق اشاره به واقعيتهاي قدرتمند و مشخص، مورد پشتيباني قرار گرفتهاند؛
1ـ اسرائيل هميشه بايستي با رد شديد موجوديت خود، رقابت كند؛ يعني حداقل شرط برقراري صلح بين همسايگان
2ـ اسرائيل به وسيله همسايگان دشمن خود، تحت احاطه باقي ميماند. همه دشمنان رژيم صهيونيستي تا به امروز رسما با او در جنگ هستند و به حمايت از فعاليتهاي تروريستي در برابر اسرائيل و شهروندان اسرائيلي در سراسر دنيا ميپردازند.
3ـ اينكه همه دشمنان در خارج از دولت اسرائيل و داخل قلمرو تحت حكومت اين رژيم، ميتوانستند با اسرائيل در صلح باشند. به گونهاي كه در سال 1948، آنان ميخواستند با استفاده از تصميم مطرحشده در قطعنامههاي شوراي امنيت سال 1947 دولت اسرائيل كوچكي را مستقر كنند.
خارج از اين محاسبه عدالت مرتبط با خواسته اسرائيل، صهيونيستهاي مسيحي بر اين امر توافق دارند كه از سال 1948 اسرائيل، حق زيادي براي نظارت بر سرزمين دارد؛
1ـ او تنها سيستم دموكراتيك منطقه را در حالي پديد آورده و پشتيباني كرده كه از سوي حكومتهاي مستبد مخالف، احاطه شده است.
2ـ دولت اسرائيل به استاندارد بالا و قابل توجهي از شرايط زندگي (بهداشت، اقتصاد، آموزشوپرورش و...) براي همه شهروندانش دست يافته است كه شامل شهروندان عرب نيز ميشود.
3ـ دولت اسرائيل، شرافتمندانه به مسئوليتهايش در قبال اماكن مقدس مسلمان و مسيحي عمل كرده است.
4ـ دولت اسرائيل، توانايي به نمايش درآوردن بالاترين سطح فرهنگ و ادب كه به همراه توجه وظيفهشناسانه به تاريخچه سرزمين مقدس و آزاديهاي اساسي همچون آزادي بيان، تجمع و مسائل مذهبي ميدازد را دارد.
اين در حالي است كه هنوز هم براي صهيونيستهاي مسيحي، هيچكدام از اين موارد، اصل مسئله به شمار نميرود.
هنگامي كه اسرائيل به دليل رفتار خشن با فلسطينيان مورد انتقاد قرار گرفته يا وقتي كه يك سياستمدار دستش در مسائل مالي رو شده است يا زماني كه «موساد»، حقه كثيفي را به كار ميبندد، يا نمونههايي از اقدامات وحشيگرانه در زندانهايش رخ ميدهد، صهيونيستهاي مسيحي زير سؤال ميروند. وقتي خبرهاي بد از راه ميرسد، صهيونيسم مسيحي، نميخواهد حساب قومي فرقهاي را از سر گيرد تا به اين ترتيب، تشخيص بدهد كه كدام طرفي است.
عقيده صهيونيسم مسيحي، ايجاب ميكند كه فراي همه مسائل، دولت اسرائيل در نظر گرفته شود و انجام اين كار، بنا به عقيده صهيونيستهاي مسيحي، با خواسته خداوند ناسازگار نيست.
ترجمه: سارا رمضاني
روز عرفه امام حسين عليه السلام، در كنا كوه عرفه كه همه ي حاجيان در آنجا هستند، مناجات زيبايي با خدا دارد.چند جمله از آن را مي آورم.
خدايا، تو:
نعمت دادي، احسان كردي، زيبايي بخشيدي، فضيلت دادي، روزي عنايت كردي، توفيق دادي، پناه دادي، حمايتم كردي و از گناهانم پرده پوشي كردي.
خداي من:
اگر آنچه تو از من مي داني، ديگران نيز مي دانستند، هرگز به روي من نگاه نمي كردند و طردم مي نمودند، ولي تو هماره پرده پوشي كردي.
اما، من:
بد كردم، غفلت ورزيدم، پيمان شكني كردم، وعده هاي عمل نكرده داشتم و گناهها نمودم.
ولي:
خدايا، همين من توبه كردم و به درگاهت برگشته ام. مي دانم كه با آغوش باز از من استقبال مي كني. چون هر چه باشد، تو خداي مني!
اگر به فرض که هيچ دليلي بر حقانيت و صلاحيت امام حسين(ع) نباشد، بعد آدم يك بار دعاي عرفه بخواند، ميشود به «حسين» ايمان نياورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟ ديوانهاش نشود؟ آيا چنين چيزي امكان دارد؟
«حمد و سپاس خدايي را سزاست که تير حتمي قضايش را هيچ سپري نميشکند و لطف و محبت و هدايتش را هيچ مانعي باز نميدارد و هيچ آفريدهاي به پاي شباهت مخلوقات او نميرسد.
...جهل و ناداني من و عصيان و گستاخي من، تو را باز نداشت از اينکه راهنماييام کني به سوي صراط قربتت و موفقم گرداني به آنچه رضا و خشنودي توست.
پس
هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتي؛
هرچه از تو خواستم، عنايتم فرمودي؛
هرگاه اطاعتت کردم، قدرداني و تشکر کردي؛
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمتهايم افزودي؛
و اينها همه چيست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بيپايان تو!؟
... من کدام يک از نعمتهاي تو را ميتوانم بشمارم يا حتي به ياد آورم و به خاطر بسپارم؟
... خدايا! الطاف خفيهات و مهربانيهاي پنهانيات بيشتر و پيشتر از نعمتهاي آشکار توست.
...خدايا ! من را آزرمناک خويش قرار ده آنسان که انگار ميبينمت.
من را آنگونه حيامند کن که گويي حضور عزيزت را احساس ميکنم.
خدايا!
من را با تقواي خودت سعادتمند گردان
و با مرکب نافرمانيات به وادي شقاوت و بدبختيام مکشان.
در قضايت خيرم را بخواه
و قدرت برکاتت را بر من فروريز تا آنجا که تأخير را در تعجيلهاي تو و تعجيل را در تأخيرهاي تو نپسندم.
آنچه را که پيش مياندازي دلم هواي تاخيرش را نکند
و آنچه را که بازپس مينهي من را به شکوه و گلايه نکشاند.
...پروردگار من!
... من را از هول و هراسهاي دنيا و غم و اندوههاي آخرت، رهايي ببخش
و من را از شر آنان که در زمين ستم ميکنند در امان بدار.
...خدايا!
به که واگذارم ميکني؟
به سوي که ميفرستيام؟
به سوي آشنايان و نزديکان؟ تا از من ببرند و روي بگردانند؛
يا به سوي غريبان و غريبهگان تا گره در ابرو بيافکنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان که ضعف مرا ميخواهند و خواريام را طلب ميکنند؟
... من به سوي ديگران دست دراز کنم؟ در حالي که خداي من تويي و تويي کارساز و زمامدار من.
...اي توشه و توان سختيهايم!
اي همدم تنهاييهايم!
اي فريادرس غمها و غصههايم!
اي ولي نعمتهايم!
...اي پشت و پناهم در هجوم بيرحم مشکلات!
اي مونس و مأمن و ياورم در کنج عزلت و تنهايي و بيکسي! اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگي! اي کسي که هر چه دارم از توست و از کرامت بيانتهاي تو!
...تو پناهگاه مني؛
تو کهف مني؛
تو مأمن مني؛
وقتي که راهها و مذهبها با همه فراخيشان مرا به عجز ميکشانند و زمين با همه وسعتش، بر من تنگي ميکند، و...
...اگر نبود رحمت تو، بيترديد من از هلاکشدگان بودم
و اگر نبود محبت تو، بيشک سقوط و نابودي تنها پيشروي من ميشد.
...اي زنده!
اي معناي حيات؛ زماني که هيچ زندهاي در وجود نبوده است.
...اي آنکه:
با خوبي و احسانش خود را به من نشان داد
و من با بديها و عصيانم، در مقابلش ظاهر شدم.
...اي آنکه:
در بيماري خواندمش و شفايم داد؛
در جهل خواندمش و شناختم عنايت کرد؛
در تنهايي صدايش کردم و جمعيتم بخشيد؛
در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند؛
در فقر خواستمش و غنايم بخشيد؛
...من آنم که بدي کردم من آنم که گناه کردم
من آنم که به بدي همت گماشتم
من آنم که در جهالت غوطهور شدم
من آنم که غفلت کردم
من آنم که پيمان بستم و شکستم
من آنم که بدعهدي کردم ...
و ... اکنون بازگشتهام.
بازآمدهام با کولهباري از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر اي خداي من!
ببخش اي آنکه گناه بندگان به او زيان نميرساند
اي آنکه از طاعت خلايق بينياز است و با ياري و پشتيباني و رحمتش مردمان را به انجام کارهاي خوب توفيق ميدهد.
...معبود من!
اينک من پيش روي توأم و در ميان دستهاي تو.
آقاي من!
بال گسترده و پرشکسته و خوار و دلتنگ و حقير.
نه عذري دارم که بياورم نه تواني که ياري بطلبم،
نه ريسماني که بدان بياويزم
و نه دليل و برهاني که بدان متوسل شوم.
چه ميتوانم بکنم؟ وقتي که اين کولهبار زشتي و گناه با من است!؟
انکار!؟
چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعي دارد وقتي که همه اعضاء و جوارحم، به آنچه کردهام گواهي ميدهند؟
...خداي من!
خواندمت، پاسخم گفتي؛
از تو خواستم، عطايم کردي؛
به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛
به تو تکيه کردم، نجاتم دادي؛
به تو پناه آوردم، کفايتم کردي؛
خدايا!
از خيمهگاه رحمتت بيرونمان نکن.
از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
...اي خداي مهربان!
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش
و جسم و دينم را سلامت بدار
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل کن
و از آتش جهنم رهايم ساز.
...خداي من!
اگر آنچه از تو خواستهام، عنايت فرمايي، محروميت از غير از آن، زيان ندارد
و اگر عطا نکني هرچه عطا جز آن منفعت ندارد.
يا رب! يا رب! يا رب!
...خداي من!
اين منم و پستي و فرومايگيام
و اين تويي با بزرگي و کرامتت
از من اين ميسزد و از تو آن ...
...چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال مني.
...خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي که من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشندهاي با اين همه کار بد که من ميکنم و اين همه زشتي کردار که من دارم.
...خداي من!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصلهاي که من از تو گرفتهام.
...تو که اين قدر دلسوز مني! ...
...خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟
تو کي غايب بودهاي که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بودهاي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
...کور باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند.
کور باد نگاهي که ديدهباني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجرهاي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانکار باد سوداي بندهاي که از عشق تو نصيب ندارد.
...خداي من!
مرا از سيطره ذلتبار نفس نجات ده و پيش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشيند از شک و شرک، رهاييام بخش.
...خداي من!
چگونه نااميد باشم، در حالي که تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم، چگونه خواري پذيرم که تو تکيهگاه مني!
اي آنکه با کمال زيبايي و نورانيت خويش، آنچنان تجلي کردهاي که عظمتت بر تمامي ما سايه افکنده....
يا رب! يا رب! يا رب!».
يا ثارالله يا سيدالشهداء يا اباعبدالله الحسين ادرکني و اشفع لنا عند الله ...
(برادران و خواهران! عاجزانه از شما التماس دعا دارم، دعا کنيد خداي مهربان، حج و کربلا را روزيام کند).