تبليغاتX
culture
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است؟
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط حمید |

خبرگزاری مهر: قیام امام حسین (ع) علیه ظلم و بیداد دومین حاکم غاصب ستمگر خاندان اموی ، مبدا تحولی عظیم برای مبارزه و جهاد پدید آوردکه در تمام ابعاد تاریخ شیعه و زندگی شیعیان آثار مبار ک آن هویداست . ادبیات شیعه از جلو ه گاه های بارز نهضت حسینی است . البته بار عاطفی در بسیاری ، تجلی آشکارتری دارد که زمینه تنفر از قاتلان حسین(ع) راهمواره شعله ور نگه داشته است. ترکیب بند معروف محتشم کاشانی نمونه درست و تابناک از این نوع است.

محتشم کاشانی ازشاعران قرن دهم هجری است و سال فوت وی را 996 هجری قمری نوشته اند. نام وی مولانا کمال الدین کاشانی، متخلص به محتشم است. همزمان با شاه طهماسب اول صفوی می زیست . وی سرودن شعر در قالب های متداول  را آزمود ودر غزل طبع طربناکی دارد . اما عمده شهرت و اشتهار شاعر به اشعار دیگر نیست بلکه محتشم احتشام خود را در نزد عامی و عالم مدیون ترکیب بندی است که در رثای شهیدا ن کربلا به  ویژه سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین (ع) سروده است . دوازده بند ترکیب وی اززمان سرایش تا به اکنون و تا آینده ای که به ابدیت می پیوندد ، زمزمه روز وشبان تمام دل سوختگان در عزای حسین و یاران  و خاندانش خواهد بود . ظرافت طبع شاعر و رقت عاطفه سیال در شعر چنان دقیق و موثر است که در زمان حیات سراینده ، الگو شد و شاعران و مرثیه سرایان بسیاری تلاش کردند  به تتبع از آن بپردازند . اما حقیقت است که متتابعان بسنده کرده اند که بر  پله دوم به بعد جا خوش کنند . گرچه فاصله پلکان اول و دوم نیز کم نیست .

از جمله مقلدان این ترکیب بند بدیع و سوزناک و موثرعبارتند از ؛ وحشی بافقی ، عاشق اصفهانی ، صباحی بید گلی ، فتحعلی شاه قاجار ( خاقان ) ، وصال شیرازی ( مقلدی سرفراز باجلوه های  شعری بسیا ر نزدیک به جلو ه های شعر محتشم )، سروش اصفهانی و ادیب المما لک فراهانی ، علامه کمپانی ( آیت الله محمد حسین فقیه اصفهانی ) و اهلی شیرازی .     

برخی ویژگی های شعرمحتشم

 دوازده بند  این ترکیب سازنده سمفونی حماسی است که انتظار و هیجان و اضطراب با اولین زخمه ای که شاعر بر تارهای احساس شنوند گان و خوانندگان می زند به شدت مشهود است و این ویژگی ها ، زخمه به زخمه مخاطب را رها نمی کند و اورا تا انتها در هزار توی انتظار ، هیجان ، اضطراب و دلتنگی و بیخویشتنی می کشد و محو می کند . "باز این چه شورش است که در خلق عالم است// باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است/ باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین // بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است... "
 به نکته مهمی در ادامه بحث  مختصه اول  باید اشاره کرد ؛ شاعر پیشاپیش مخاطبان درگیر است و به عبارت بهتر وی مخاطبی نمی بیند بلکه تمام آن شعله ها  از درونش فوران می کند تادر اوج، سمفونی کلام به  گدازه های سوزنده ای تبدیل می شود تا آن حد که سر انجام ، شاعر خوفناک  از شرر های پر لهیب آتشفشانی که بر انگیخته است بر خویش نهیب می زند که " خاموش محتشم که دل سنگ آب شد // بنیاد صبر و خانه طاقت خراب شد / خاموش محتشم که از این حرف سوزناک // مرغ هوا و ماهی در یا کباب شد /  ... /  خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین // جبریل را ز روی پیمبر حجاب شد/"  
 شاعر برای تاثیر گذاری و ایجاد جاذبه و کشش عاطفی و بر انگیختن احساس همراهی یکباره داده ها را ردیف نمی کند ؛ بلکه ابتدا تشنه می کند بعد  قطره قطره به کام تشنگان به جای  آب ، مستی زا ترین معجون  جوشان را می چکاند . در بند اول یک بار محرم و در انتهای بند حسین را می نشاند ، که با آغاز ترکیب بعدی پیوند می یابد .
این روش  از سرکمال آگاهی و شعورشعری است . دقت درکلمات و ابیات و بند ها این شعور و آگاهی را به وضوح نشان می دهد . روشن است این شعور و آگاهی شاعرانه در نزد مولانا و شاعران واقعی موج می زند . و محتشم در این اثر از این نعمت برخودار است و واژه ها از دهانه آتشفشان ذهن و زبان شاعر فوران می کنند . انتخابی در کار نیست . پس مصنوعی نیست . اگر بود چنین در جان ها نمی نشست و شعله بر نمی انگیخت . " چون خون زحلق او بر زمین رسید // جوش زمین به ذروه عرش برین رسید / نزدیک شد که خانه ایمان شود خراب / از بس شکست ها که به ارکان دین رسید / ... / باد آن غبار چون به مزار نبی رساند // گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید/ یکباره جامه در خم گردون به نیل زد // چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید... ؟ 
شاعر به شیوه آشکارموضوع را  با مخاطب درمیان نمی گذارد با توجه به اطلا ع رسانی قطره ای ، با شگرد هنرمندانه ای  راه را می نمایاند  وبا  نشانه های خاص و برانگیزنده  کاروان مخاطب را بدنبال می کشد ؛ به بند دو به ویژه رجوع شود. تکرار کربلا ، کوفیان، سلطان کربلا ، فریاد العطش ،
ویژگی دیگر شعر شگرف محتشم تصویرسازی بر زمینه های منطبق با ساختار موضوع است ، در بافت کلام هیچ واژ ه ای سرد و ساکن و آرامش بخش نیست و هیچ ترکیبی امکان خروج از چهارچوب حماسی ،  عاطفی و سوز ناک و آشوب برانگیز در عمق احساسات و جان پر تلاطم شاعر و مخاطب را ندارد . شاعر بر گردونه ای نشسته  که خود آن را به آتش کشیده و مسحور گرمای  سوزنده اش  شده است واز لهیب سرکش آن به هیجان آمد ه است. دراین سوختن زندگانی می جوید. نگاهی به کل ترکیب بند این ویژگی را نشان می دهد." روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار // خورشید سربرهنه بر آمد زکوهسار/ موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه / ابری ببارش آمد و بگریست زارزار... هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید /هرجا که بود طایری از آشیان فتاد"
ساخت کلام بسیار ساده و روشن است ، ترکیب ها،  تشبیه ها و استعاره (تشخیص) ها همه قابل درک اند و نیاز به تشریح و توضیح ندارند و تمام نیز در خدمت اصل موضوع قرار گرفته اند ، چنین نیست که فقط برای آرایش کلام با شند بلکه برای تشحیذ خاطر مخاطب برای کشاندن وی به ژرفای موج خیزاقیانوس  مصیبت، بسیار کارآمد در موقیعت تغییر ناپذیر قرار گرفته اند.
 حاصل این ترکیب بند یک بعدی نیست ؛ از یک سو دوستی و محبت با مظلومان کربلا را برمی انگیزد واز دیگر سودشمنان حسین را به تیر نفرت  ونفرین محبان حسین گرفتار می کند.  
 شاعر تمام هستی را در گیرودار این واقعه به خدمت گرفته است از نا سوتیان تا لا هوتیان ؛ و پدیده ای و مخلوقی فارغ از این واقعه  وبر کنار از آن نیست . همین گستردگی عرصه جولان سبب شده است تا شاعر به الهام،  گزینش های مناسب راانجام دهد و حد تاثیر کلام را به نهایت برساند." بودند دیو ودد همه سیراب و می مکید // خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا /000  آن خیمه ای که گیسوی حورش طناب بود / شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار... این نخل  تر کز آتش جان سوز تشنگی / دود از زمین رسانده به گردون حسین تست 
شمایی از ویژگی های هنرمندانه  و متعهدانه و مومنانه اثر محتشم کاشانی که تاثیر را در همدردی با خاندان رسالت به حد نهایت رسانده و اوج خصومت با دشمنانشان را دامن زده ، نشان داده شده است . با این حال برخی در این شعر بلند  محتشم ایراد هایی هم می بینند که چندان قابل قبول نیست .

http://www.mehrnews.ir/fa/NewsPrint.aspx?NewsID=61182

http://earanian.blogfa.com/

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط حمید |

مرورى بر ۲۰كتاب
 
سلمان حبيبى
پژوهش هاى ناظر به عاشورا و قيام امام حسين(ع) بخش قابل توجهى از مطالعات اسلامى و شيعى را دربرمى گيرد. اين پژوهش ها، طبعاً حوزه ها و حيطه هاى متنوعى را شامل مى شود. يكى از اين حوزه هاى مهم، توجه به ابعاد سياسى اين قيام است. آنچه از پى مى آيد شرح موجزى از ۲۰كتاب شاخص در حوزه پژوهش هاى عاشورايى است كه به وجه سياسى قيام امام حسين(ع) پرداخته اند. در آستانه سالروز شهادت امام سوم شيعيان، گروه انديشه مطلب حاضر را براى تسهيل كار محققان عرضه مى كند. ذكر اين نكته لازم است كه اولاً كتابشناسى جامع تاريخ سياسى عاشورا بسيار گسترده است و خود، كتابى قطور خواهد شد؛ ثانياً مطلب حاضر تلخيصى از يك مقاله است كه ۵۰كتاب را معرفى نموده است.
گروه انديشه

۱. آذرخشى ديگر از آسمان كربلا
مصباح يزدى، محمدتقى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره)، چاپ سوم، ۱۳۷۹ ، ۲۳۹ ص.
مجموعه چند سخنرانى در تحليل قيام عاشورا و بيان اهداف امام حسين(ع) از اقدام عليه يزيد است. نويسنده به منظور زدودن برخى شبهات موجود راجع به بزرگداشت عاشورا و علل و زمينه هاى بروز آن و گريه و عزادارى برامام حسين، مجموعه حاضر را تدوين كرده است. وى به روش تحليلى و با استناد به آيات و احاديث، هدف امام حسين را اجراى حدود الهى و عمل به وظيفه امر به معروف و نهى از منكر دانسته و با اشاره به مندرجات برخى روزنامه ها، از مروجان تساهل و تسامح دينى و مردم سالارى كه اعمال خشونت را مطلقاً نفى مى كنند، به شدت انتقاد كرده است.
۲. ارزيابى انقلاب امام حسين(ع) از ديدگاه جديد
شمس الدين، محمد مهدى؛ مترجم: مهدى پيشوايى ، تهران، مؤسسه فرهنگى هنرى الست فردا، چاپ اول، ،۱۳۷۹ ۲۸۵ص.
نويسنده در اين اثر طى سه بخش اصلى به ارزيابى و تبيين نهضت عاشورا برآمده است. در بخشى از كتاب آمده است: اگر مبدأ انقلاب امام حسين(ع) را سال ۶۰ يا ۶۱ هجرى بگيريم، سخت اشتباه كرديم. مبدأ انقلاب امام حسين(ع) سال ۶۰ هجرى نبوده، بلكه سال هاى پس از وفات پيامبر(ص) بود...
۳.امام حسين(ع) از زبان استاد شهيد مرتضى مطهرى(ره)
عزيزى، عباس، قم، انتشارات صلاه، چاپ اول، ،۱۳۸۱ ۴۱۵ص.
نويسنده كتاب با الهام از اين سخن امام خمينى(ره) كه آثار استاد شهيد مطهرى را از مهم ترين آثار اسلامى دانسته، استخراج نظرات آن استاد شهيد و تدوين و تبويب مجموعه آثار ايشان در باره امام حسين(ع) را سرلوحه كار خويش قرار داده است. اين اثر از بيست و پنج فصل تشكيل شده است.
۴.امام حسين(ع) در جامه ارغوانى
كتانى، سليمان؛ ترجمه پرويز لولاور، قم، نصر، چاپ اول، ۱۳۷۸ ، ۲۱۶ ص.
اين اثر ترجمه كتاب «الحسين فى حلة البرفير» نويسنده مسيحى لبنانى، سليمان كتانى است كه برگردان فارسى آن با عنوان امام حسين(ع) در جامه ارغوانى سامان يافته است. شيوه نگارش كتاب، تحليلى و نثر آن توصيفى است. كتاب به تحليل عوامل و منشأ تاريخى نهضت عاشورا پرداخته است. نويسنده در اين راستا وقايع تاريخى را از زمان پيامبر(ص) تا پديد آمدن حادثه عاشورا مورد بررسى قرار داده است.
۵.انقلاب عاشورا
مهاجرانى، سيد عطاالله، تهران، اطلاعات، چاپ پنجم، ،۱۳۷۸ ۲۲۹ص
اين كتاب مبانى اعتقادى و زمينه اجتماعى و سياسى فاجعه عاشورا و نيز مبانى سلطنت ومشروعيت حكومت معاويه و يزيد را جست وجو مى كند. به اعتقاد نويسنده، عاشوراچهره اسلام و جامعه اسلامى و ساختار حكومت بنى اميه را عميقاً دگرگون كرد. وى مى افزايد: هيچ كس مثل امام حسين(ع) عمق جانها و جامعه را تكان و تغيير نداده است.بر همين مبنا نويسنده، فاجعه كربلا را انقلاب مى داند و عنوان كتاب خود را انقلاب عاشورا مى نامد.
كتاب پس از يك مقدمه كوتاه، در هشت فصل تنظيم شده است.
۶. پژوهشى تازه پيرامون قيام حسين(ع)
شهيدى، سيدجعفر، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ بيست و سوم، ۱۳۷۸ ، ۲۱۶ص.
اين اثر با شيوه اى تحليلى نگارش يافته است و هدف از آن، كاوش در علل و عوامل پيدايش حادثه عاشورا در لابه لاى گزارش هاى تاريخى است. اهم عناوين آن عبارت اند از: بررسى اوضاع سياسى و اقتصادى و بافت قومى نژاد عرب و تضادهاى دو تيره بزرگ عدنانى و قحطانى و شعبات آن از قبل از اسلام تا سال ۶۱ ق، و ادامه تنش هاى قومى پس از سال ۶۱ اثرات ظهور اسلام در جزيره العرب و خارج آن، رواج شبهات كلامى، بر اثر نفوذ فرهنگ هاى فلسفى و كلامى بلاد مفتوحه، رقابت مراكز قدرت در پنج شهر مهم آن روز مكه و مدينه و بصره و كوفه و دمشق.
۷. پيامهاى عاشورا (و جايگاه آن در نهج البلاغه)
دشتى، محمد، قم، مؤسسه تحقيقاتى اميرالمؤمنين(ع)، چاپ دوم، ۱۳۷۶ ، ۱۸۱ص.
عناوين و موضوعات كتاب بدين قرارند: پاسدارى از دين، زنده نگه داشتن سنّت پيامبر(ص)، زنده نگه داشتن امر به معروف و نهى از منكر، تحقق مراحل نظارت ملّى، انجام روشهاى امر به معروف، اصلاح جامعه اسلامى، آينده نگرى (زنده نگه داشتن فرهنگ انتظار و رجعت)، زنده نگه داشتن احكام قرآن، حفظ جايگاه رهبرى در اسلام(دفاع از ولايت عترت)، شهادت طلبى.
۸. پرتوى از عظمت امام حسين(ع)
صافى گلپايگانى، لطف الله، قم، حضرت معصومه(ع)، چاپ اول، ۱۳۷۹ ، ۴۷۲ص.
اين اثر پژوهشى است توصيفى و تحليلى در باره شخصيت و قيام امام حسين(ع). نويسنده در آغاز به كتابهايى كه در باره قيام امام نوشته شده، اشاره و گفته است: امروزه بيشتر از تحليل حوادث و علل و نتايج آن سخن مى رود، حال آنكه درگذشته بيشتر به توصيف حوادث پرداخته مى شد. آن گاه نويسنده افزوده است: كتابهايى كه شامل تحليل تاريخى حوادث كربلا مى باشد، نسبت به كتابهايى كه متن حوادث را نگهدارى كرده، بسيار كم است. در عين حال اهميت كتابهايى كه متن حوادث را نگه داشته اند در نزد ما محفوظ است.
۹. جامعه شناسى قيام امام حسين(ع) و مردم كوفه
باقى، عماد الدين، تهران، نشر نى، چاپ اول، ،۱۳۷۹ ۹۶ص.
كتاب حاضر، مجموعه سه مقاله در باب قيام امام حسين(ع) است كه مقاله اول به تبيين جامعه شناسى قيام آن حضرت اختصاص دارد. در مقاله دوم، نويسنده كوشيده است، پيامدها و كاركردهاى اين قيام را بررسى و ارزيابى كند، مقاله سوم نيز در تكريم و بزرگداشت اربعين حسينى نوشته شده است. اين مقالات به ترتيب در سال هاى ۱۳۷۴ ، ۱۳۷۵ و ۱۳۷۶ به رشته تحرير در آمده و بخش هايى از آن، پيش از اين در روزنامه نشاط به چاپ رسيده است.
۱۰. حسين بن على(ع) حماسه تاريخ
حجتى كرمانى، محمد جواد، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، مركز چاپ و نشر، چاپ اول، ۱۳۷۷ ، ۲۶۰ص.
مطالب كتاب حاضر در سه بخش تنظيم يافته است: در بخش اول، از تكوين شخصيت، ارگانيزم روحى، افكار، ايده ها، زندگى خصوصى و موقعيت اجتماعى امام حسين(ع) سخن به ميان آمده است. در بخش دوم، عوامل اساسى انحرافات جامعه اسلامى طى چند دوره از مرگ پيامبر(ص) تا زمامدارى على(ع) و از شهادت على(ع) تا مرگ معاويه بررسى شده است. بخش سوم، به تبيين استراتژى انقلاب امام حسين(ع) و تأثيرات و پيامدهاى آن اختصاص دارد.
۱۱. حسين عليه السلام، شهيد آگاه و رهبر نجات بخش اسلام
صافى گلپايگانى، لطف الله، تهران، بى نا، (مركز پخش: كتابخانه صدر)، ۱۳۹۱ق، ۴۹۸ص.
كتاب حاضر كه به «شهيد آگاه» نام گذارى شده است، نقدى است بر كتاب «شهيد جاويد» تأليف نعمت الله صالحى نجف آبادى. به نظر نويسنده هدف از قيام امام حسين(ع) شهادت بود و نه تأسيس حكومت اسلامى از اين رو كتاب شهيد جاويد، كه هدف امام را تأسيس حكومت اسلامى دانسته و نه شهادت، باطل است.
كتاب «شهيد آگاه» مانند كتاب شهيد جاويد، در پنج بخش تنظيم شده و در هر بخش به ردّ يك بخش از آن كتاب پرداخته شده است. مهم ترين انتقاد نويسنده به كتاب شهيد جاويد اين است كه تحليل آن با علم امام منافات دارد و از اين رو عنوان كتاب خود را شهيد آگاه گذاشته است.
۱۲. حجت السعاده فى حجت الشهادت
اعتماد السلطنة، محمد حسن بن على؛ به كوشش مصطفى فريدپور، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چاپ اول، ۱۳۷۹ ، ۱۸۶ص.
اين كتاب در پاسخ به اين پرسش كه هنگام شهادت امام حسين(ع) به سال ۶۱ هجرى قمرى در دنيا و ممالك جهان چه مى گذشت، نوشته شده است. نويسنده كتاب، كه با زبانهاى گوناگون آشنا بوده و در باره تاريخ جهان منابع و مآخذ بسيارى را در اختيار داشته است، سعى كرده تا اثرى ابتكارى و پربار در مورد عاشورا تهيه كند. وى پس از مقدمه، واقعه عاشورا رابه اختصار و با دقتى درخور، گزارش مى كند. سپس در سه فصل از حوادث وقايع هم زمان با عاشورا سخن مى گويد.
۱۳. حماسه حسينى، جلد۳۱
مطهرى، مرتضى، تهران، صدرا، چاپ سى و دوم، ۱۳۷۸ ، ۳۶۵ + ۲۹۴ + ۴۲۰ص.
اين اثر از مجموعه سخنرانى ها و يادداشت هاى آيت الله مرتضى مطهرى پيرامون نهضت حسينى(ع) است كه در سه جلد تدوين يافته است. محتواى آن كلامى تاريخى است و با شيوه تحليلى ارائه شده است. اين كتاب در موضوع خود راهگشاست. شاخصه مهمى كه در هر سه جلد ديده مى شود مبارزه با تحريفات و ستيز با غلط اندازى هايى است كه درباره حماسه عاشورا بافته شده است.
۱۴. حماسه و عرفان
جوادى آملى، عبدالله، قم، اسراء، چاپ دوم، ،۱۳۷۸ ۴۲۲ص.
محور موضوعات اثر حاضر، تبيين جايگاه عرفان و حماسه و جهاد در راه خدا و نيز هماهنگى و ارتباط اساسى اين دو نسبت به يكديگر است. به نظر مؤلف، جهاد حقيقى بدون عرفان، ناب نخواهد بود وعرفان خالص هم بدون ايثار مال و جاه و نثار جان حاصل نخواهد شد. عناوين ذيل، مباحث اصلى كتاب را تشكيل مى دهند: هماهنگى آيين اسلام با فطرت و نكاتى پيرامون آيه ميثاق، (آيه ۱۷۲ سوره اعراف)، معنا و فضيلت حماسه و عرفان، ويژگيهاى عارفان، على(ع) امير عارفان و سرآمد حماسه سازان، حسين(ع) سيد مظلومان و پيشاهنگ شهيدان،
مراتب عرفان در كلمات امام حسين(ع) خصايص كربلا، مظاهر عرفان در حادثه عاشورا، جلوه هاى حماسى عاشورا.
۱۵. در سايه سرو آزادى
بازرگان، عبدالعلى، تهران، شركت سهامى انتشار، چاپ اول، ۱۳۷۸ ، ۳۰۱ص.
اين كتاب شامل مقالات و سلسله سخنرانى هايى در باره امام حسين(ع) و نهضت عاشورا است كه در سال هاى ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۷ در انجمن اسلامى مهندسان و مراسم عزادارى در دفتر مركزى نهضت آزادى و.... ايراد گرديده كه به بررسى قيام امام حسين(ع) و پيام هاى عاشورا مى پردازد. عناوين مقالات و سخنرانى ها عبارت اند از: حسين(ع) آمر و عامل به عدالت، حسين(ع) وارث و پوينده راه انبيا(عرضه قيام حسينى به قرآن)، زمينه هاى مردم شناسى در نهضت كربلا، شاكله حسين(ع) شعارها و شعورهاى عاشورا، كلام حسين(ع) مسخ تاريخى ميراثهاى مذهبى، من و او در چشم و دل حسين(ع) و قيام حسينى در قالب سوره عنكبوت.
۱۶. زندگانى امام حسين(ع)
رسولى محلاتى، سيد هاشم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ سوم، ۵۹۲.۱۳۷۸ص.
اين كتاب پژوهشى است مستند با شيوه اى گزارشى و تحليلى كه به تفصيل در تاريخ زندگانى امام حسين(ع) از تولد تا شهادت نگاشته شده است. اين اثر مشتمل بر ۱۷ فصل با عناوين فرعى گسترده است. در بخش آغازين كتاب خلاصه اى از شرح حال مؤلف و آثار علمى او ارائه شده است. اهم عناوين كتاب عبارت اند از: تاريخ ولادت و نامگذارى و خبردادن از شهادت امام حسين(ع) توسط پيامبر(ص)، پيامبر اسلام(ص) و امام حسين(ع)، امام حسين(ع) در دوران خلفاى نخستين و حكومت على(ع) و امامت امام حسن(ع)، امام حسين(ع) پس از شهادت برادر و سالهاى پايانى خلافت معاويه، ولايتعهدى يزيد، بحث و تحقيق در علل نهضت امام حسين(ع).
۱۷. سياست الحسين
ربيعى، عبدالعظيم؛ تحقيق: هادى هلال، جلد اول و دوم، قم، المكتبت الحيدريه، چاپ اول، ،۱۳۷۸ ۱۷۶+۱۸۰ ص
كتاب حاضر در دو جلد، كاوشى است در تاريخ زندگانى و قيام امام حسين(ع) كه به صورت تحليلى نگارش يافته است و در برگيرنده حوادث قيام عاشورا، از هنگام خوددارى امام حسين از بيعت با يزيد تا وقايع پس از شهادت آن حضرت مى باشد. نويسنده، كوشيده است تا با بهره گيرى فراوان از آيات، روايات و متون تاريخى و نيز اشعار عربى، به شبهات و پرسشهاى برخى افراد همانند آنچه به ابن عربى نسبت داده مى شود پاسخ گويد .
۱۸. شهيد جاويد، حسين بن على(ع)
صالحى نجف آبادى، نعمت الله، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، چاپ دوازدهم، ۱۳۶۰ ، ۵۳۶ص.
«شهيد جاويد» مشتمل بر مطالبى است در باره علل و عوامل قيام امام حسين(ع) ماهيت قيام، مراحل قيام، هدف قيام و نتايج و آثار آن، كه طى آن نگارنده قصد دارد طرحى جديد از فلسفه اين قيام به دست دهد. و اين سبب بحث و مناقشه شديدى در باره اين كتاب شده است. شهيد جاويد از معدود كتابهاى تحليلى و استدلالى در باره قيام امام حسين(ع) است. نويسنده كتاب گفته است: در مسأله قيام امام حسين(ع) كه هم جنبه تعقّلى دارد و هم جنبه عاطفى، اگر كسى بخواهد به تحقيق و كنجكاوى و جنبه تعلقى آن بپردازد بايد فقط از نيروى فكر و تعقّل استمداد كند، نه از نيروى عاطفه، كتاب چون بر مبناى تحقيق و كنجكاوى تأليف شده طبعاً بيشتر به جنبه فكرى و تعلقى مسأله پرداخته و بحث و استدلال را تعقيب كرده و جنبه عاطفى مسأله را دنبال نكرده است.
مهمترين نظريه كتاب حاضر اين است كه قيام امام حسين(ع) به هدف شهادت نبود، بلكه براى تشكيل حكومت اسلامى بود و از آن جا كه امام موفّق به تشكيل حكومت نشد، بلكه به شهادت رسيد، به نظريه نويسنده انتقاد گرديده و منافى با علم امام، به ويژه با علم آن حضرت به شهادت خود شمرده شده است....
كتاب «شهيد جاويد» يكى از بحث انگيزترين كتابهاى دينى در تاريخ معاصر ايران و مناقشه انگيزترين كتاب در باره امام حسين(ع) است و در ردّ اين اثر سيزده كتاب مستقل نوشته شده و افزون بر اين در ضمن چند كتاب به رد اين كتاب پرداخته شده است .
۱۹. قيام جاودانه (سخنى چند پيرامون «عاشورا» و آفاق آن)
حكيمى، محمد رضا، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ دوم، ۱۳۷۷ ، ۲۳۲ص.
«قيام جاودانه» مرورى است بر جنبه هاى گوناگون قيام سيدالشهداء تأثيرات عميق عاشورا بر نگرش هاى انسانى و مقوله عدالت، از عمده ترين رهيافت هاى اين قيام به شمار مى آيد كه مؤلف با تكيه بر آن به تجزيه و تحليل «عاشورا و حكومت ها» ، «دين مردمى» «اسلام و مردم» و «طاغوت زدايى» مى پردازد.
۲۰. نگاهى به حماسه حسينى استاد مطهرى
صالحى نجف آبادى، نعمت الله، تهران، كوير، چاپ اول، ۱۳۷۹ ، ۴۶۰ص.
اين كتاب در نقد كتاب حماسه حسينى نوشته مرتضى مطهرى و پاسخ به نسبتهاى وارد از سوى ايشان به كتاب شهيد جاويد نگاشته شده است. موضوع حماسه حسينى، تحليل قيام امام حسين(ع) واقعه عاشورا مى باشد. نويسنده با استناد به منابع معتبر و دست اول تاريخى، به دفاع از كتاب خود و پاسخگويى ايرادات شهيد مطهرى ذيل چهار عنوان زير پرداخته است: برداشتهاى ابتدايى، تناقضات، اشتباهات تاريخى و اعتماد بر منابع بى اعتبار، وى استوار ساختن نظرات و تحليل هاى علمى و تاريخى بر تحقيق و استدلال و دورى گزيدن از تقليد و عدم اعتماد بر نوشته هاى بى اعتبار را پيام اصلى كتاب خود دانسته و برضرورت مبارزه با فرهنگ افسانه سازى و پرستش موهومات به ويژه در مسائل دينى تأكيد ورزيده است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط حمید |

 
امين تاجيك
در سينماى ايران شاهد حضور بازيگرانى بوده ايم كه روزى ستاره اول فيلم هاى ايرانى بوده اند اما بنا به شرايطى يا كنار گذاشته شده اند و يا ترجيح داده اند در كار هايى به غير از بازيگرى فعاليت داشته باشند. در اين ستون قصد داريم به بهانه جشنواره فيلم فجر يادى هم از اين بازيگران كنيم.
•••
085848.jpg
اكبر عبدى و عليرضا خمسه دو نفر از بازيگرانى هستند كه در اواخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد جزء ستاره هاى سينماى كمدى ما بوده اند ولى به تدريج از فعاليت  آنها كاسته شد و مدت هاست كه هيچ خبرى از آنها نيست.
اكبر عبدى ۵۶ ساله با وجود تمام توانايى ها و استعداد هايى كه در طول سال ها از خود بروز داده، چند وقتى است كه از جريان هاى سينمايى دور مانده است. او كه فعاليت خود را از سريال هاى تلويزيونى شروع كرد، با بازى در مجموعه هاى تلويزيونى، در نقش بچه اى كه هميشه مدرسه اش دير مى شد، در ذهن ما ماندگار شد و پس از ورود به سينما و بازى در «اجاره نشين ها» (۱۳۶۵) با نشان دادن توانايى هاى گسترده و جذابيت فيزيكى اش به سرعت تبديل شد به يكى از ستاره هاى سينما (چه در عرصه كمدى و چه در زمينه غيركمدى) و در فاصله بين سال هاى ۱۳۶۶ تا ۱۳۷۳ با بازى در گراندسينما (۱۳۶۷)، دزد عروسك ها (۱۳۶۸)، مدرسه پيرمرد ها (۱۳۷۰)، هنرپيشه (۱۳۷۱) و آدم برفى (۱۳۷۳) يك دهه شهرت و محبوبيت را پشت سر گذاشت اما تقريباً پس از همين سال ها، به دلايل مختلف (از جمله نقش هايى كه به عهده مى گرفت و شايد تغيير سليقه مردم) از محبوبيت او كاسته شد. بازى او در پاكباخته (۱۳۷۴)، عشق گمشده (۷۶- ۱۳۷۵)، تارزن و تارزان (۱۳۷۹) و دارا و ندار (۱۳۷۹) به اين دوره از فعاليت هاى او مربوط مى شوند. با توجه به عامه پسند بودن اين ژانر و تنوع طلبى مربوط به آن كه دقيقاً برخاسته و ملزوم آن است، مردم به بازيگران جديدتر روى آوردند. حضور بازيگران ديگرى كه با قرارداد هاى ارزان ترى هم حاضر به كار مى شدند و از يك سو سليقه جديد مردم را ارضا مى كرد و از سوى ديگر از طرف تهيه كننده ها هم راحت تر پذيرفته مى شد. در واقع حتى كانديدا شدن عبدى براى اجراى خوبش در نان، عشق و موتور ۱۰۰۰ ، (۱۳۷۹) هم نتوانست شرايط او را تغيير دهد. بازى او در دوره سوم «زير آسمان شهر» (۱۳۸۱) شايد محوترين و از يادبرنده ترين اجراى او در كارنامه اش باشد.
•••
عليرضا خمسه هم با ۵۲ سال سن، تقريباً به همان نسلى تعلق دارد كه عبدى از آن مى آيد، از سوى همان نسلى پذيرفته شد، كه عبدى را پذيرفتند و به همين ترتيب، تقريباً دچار همان سرنوشتى هم شد كه براى عبدى پيش آمد- هر چند كه اين دو هيچ شباهتى در زمينه اجرا به هم ندارند. شايد بازى مشترك آنها در «پاكباخته» (۱۳۷۴) نقطه تلاش و فروپاشى مهمى بود براى هر دوى آنها در حدى كه سوژه تكرار فيلم و نقش كليشه اى و فروخورنده متقابل شان، سراشيبى بزرگى را برايشان هموار كرد.
خمسه كه با «مرگ يزدگرد» (۱۳۶۱) حضور اساسى اش را در قالب يك نقش كميك در سينما تثبيت كرد، با روز باشكوه (۱۳۶۷)، «آپارتمان شماره ۱۳» (۱۳۶۹)، «شكار خاموش» (۱۳۶۹)، «جيب برها به بهشت نمى روند» (۱۳۷۰)، «دو نفر و نصفى» (۱۳۷۰) و «من زمين را دوست دارم» (۱۳۷۲) مهم ترين سال هاى حرفه اى اش را پشت سر گذاشت و سرانجام به كار در پاكباخته رسيد. در نيمه دوم دهه هفتاد، چندان حضور درخشانى در كارنامه اش به جا نگذشت. كليد ازدواج (۱۳۷۵) يكى از آثار فعاليت او در اين دوره است.
085857.jpg
دهه ۸۰ اما براى خمسه مصادف با شروع تغييراتى در شيوه فعاليت بود. او پس از تجربه اش در مجموعه «جمعه تعطيل نيست» مجرى مراسم اختتاميه هفتمين جشن خانه سينما (شهريور ۸۲) و نيز بيست و دومين جشنواره فيلم فجر (بهمن ۸۲) شد و نشان داد كه مى تواند در اين زمينه هم حضور چشمگيرى داشته باشد اما اين اتفاق از يك طرف حس ناخوشايندى را هم ايجاد مى كند، معمولاً كار اجرا براى يك بازيگر (كه اين چند سال گذشته زياد هم شاهدش بوده ايم)، به معنى تمام شدن دوران بازيگرى اش است و رها كردن بازيگرى به منظور انجام فعاليت هاى ديگر مربوط به اين حوزه چيزى است كه خيلى ديگر از بازيگران ما مشغول آن شده اند.
http://www.sharghnewspaper.com/831112/html/spc4.htm
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط حمید |


«ورايتي»، روزنامه سينمايي هاليوود به بررسي فيلم «بشارت منجي» ساخته نادر طالب‌زاده پرداخت.
به نوشته «آفتاب»، «دبورا يانگ» خبرنگار اين روزنامه كه در ايام برگزاري جشنواره فيلم در تهران به سر مي‌برده، در مطلبي كه در روزنامه روز يكشنبه «ورايتي» منتشر شد نوشته است: «دوسال پيش از آن كه «مصائب مسيح» مل گيبسون، مخاطبان را در خاورميانه به سالن هاي سينما بكشاند، نادر طالب‌زاده، مستندساز مسلمان به اين نتيجه رسيد كه زمان آن رسيده است كه داستان مسيح را از نگاه مسلمانان روايت كند».
يانگ، طالب‌زاده را استاد دانشگاهي معرفي مي‌كند كه دانش آموخته سينما در دانشگاه كلمبيا در دهه 1970 ميلادي است و مدتي نيز در ويرجينياي آمريكا زندگي كرده است.
طالب‌زاده به «ورايتي» درباره فيلم «مصائب مسيح» گفته است: «فكر مي‌كنم فيلم گيبسون فيلمي خوش ساخت است و با ايماني بزرگ ساخته شده است، اما داستان فيلم غلط است.
«ورايتي» همين نكته را دليل ساخته شدن فيلم دوساعته «بشارت منجي» (با عنوان انگليسي «مسيح») دركنار يك سريال تلويزيوني عنوان مي كند.
به نوشته اين روزنامه اين فيلم كه از بيش از هزار بازيگر و عوامل جنبي سود مي‌جويد، يكي از بزرگترين پروژه‌هاي سينمايي ايران است كه پس از اكران سينمايي در 20 قسمت 45 دقيقه‌اي از تلويزيون ايران پخش مي‌شود.
دبورايانگ، در ادامه به روايت قصه فيلم «بشارت منجي» مي‌پردازد و تغيير ظاهر مسيح نسبت به نمونه‌هاي غربي را بحث‌انگيز عنوان مي‌كند و آن را در جهت تلاش كارگردان براي «فلسطيني‌تر» نشان دادن مسيح عنوان مي‌كند.
به گفته اين خبرنگار هاليوودي، اكثر برنامه‌ريزان جشنواره‌هاي خارجي، در همان ابتدا به اين نتيجه رسيدند كه اين فيلم به درد مخاطب آنها نمي‌خورد و سالن را پيش از اتمام فيلم ترك كردند.
يانگ مي‌نويسد: در اين فيلم، عيسي، پسر خدا نيست و تنها آخرين پيامبر بني اسرائيل است كه آمده تا محمد(ص) را بشارت دهد و به وسيله الله از تصليب نجات مي‌يابد و در شب «شام آخر» به آسمان‌ها مي‌رود و به عقيده طالب‌زاده يهودا اسخريوطي به دليل تشابه معجزه آساي چهره با مسيح به جاي او به صليب كشيده مي‌شود».
در بازار فيلم اما، به نوشته «ورايتي»، اين فيلم با واكنش‌هاي مثبت و منفي زيادي روبه‌رو شد و فروش خوبي داشت.
«حبيب مكي» پخش كننده شركت «تينسل كرتين موشن پيكچرز» از آفريقاي جنوبي گفت كه قصد دارد در سطح فيلم «مصائب مسيح» اين فيلم را به توزيعي گسترده‌ برساند.
طالب زاده به «ورايتي» گفته است: «اميدوارم اين فيلم منجر به ديالوگي ميان مؤمنان مسيحي و مؤمنان مسلمان شود».
بنابر نوشته اين روزنامه طالب‌زاده بسيار مشتاق تماشاي واكنش مخاطبان آمريكاي شمالي است. او مي‌گويد: (درست مثل مل گيبسون): «اين فراتر از يك فيلم است. من مأموريت داشتم اين اطلاعات را منتقل كنم».

http://www.baztab.com/news/21669.php
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1383ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط حمید |

 

سرهاي قدسيان، همه بر زانوي غم است

 قيام امام حسين(ع) عليه ظلم و بيداد دومين حاکم غاصب ستمگر خاندان اموي ، مبدا تحولي عظيم براي مبارزه و جهاد پديد آورد که در تمام ابعاد تاريخ شيعه و زندگي شيعيان آثار مبار ک آن هويداست . ادبيات شيعه از جلوه گاه هاي بارز نهضت حسيني است. البته بار عاطفي در بسياري، تجلي آشکارتري دارد که زمينه تنفر از قاتلان حسين(ع) را همواره شعله ور نگه داشته است. ترکيب بند معروف محتشم کاشاني نمونه درست و تابناک از اين نوع است.

محتشم کاشاني از شاعران قرن دهم هجري است و سال فوت وي را 996 هجري قمري نوشته اند. نام وي مولانا کمال الدين کاشاني، متخلص به محتشم است. همزمان با شاه طهماسب اول صفوي مي زيست . وي سرودن شعر در قالب هاي متداول  را آزمود ودر غزل طبع طربناکي دارد. اما عمده شهرت و اشتهار شاعر به اشعار ديگر نيست بلکه محتشم احتشام خود را در نزد عامي و عالم مديون ترکيب بندي است که در رثاي شهيدان کربلا به  ويژه سالار شهيدان ابا عبدالله الحسين (ع) سروده است . دوازده بند ترکيب وي از زمان سرايش تا به اکنون و تا آينده اي که به ابديت مي پيوندد، زمزمه روز و شبان تمام دل سوختگان در عزاي حسين و ياران  و خاندانش خواهد بود . ظرافت طبع شاعر و رقت عاطفه سيال در شعر چنان دقيق و موثر است که در زمان حيات سراينده ، الگو شد و شاعران و مرثيه سرايان بسياري تلاش کردند  به تتبع از آن بپردازند . اما حقيقت است که متتابعان بسنده کرده اند که بر  پله دوم به بعد جا خوش کنند . گرچه فاصله پلکان اول و دوم نيز کم نيست .

از جمله مقلدان اين ترکيب بند بديع و سوزناک و موثرعبارتند از؛ وحشي بافقي ، عاشق اصفهاني ، صباحي بيد گلي ، فتحعلي شاه قاجار( خاقان ) ، وصال شيرازي ( مقلدي سرفراز با جلوه هاي  شعري بسيار نزديک به جلوه هاي شعر محتشم )، سروش اصفهاني و اديب المما لک فراهاني ، علامه کمپاني ( آية الله محمد حسين فقيه اصفهاني ) و اهلي شيرازي .    

 

برخي ويژگي هاي شعرمحتشم

 دوازده بند اين ترکيب سازنده سمفوني حماسي است که انتظار و هيجان و اضطراب با اولين زخمه اي که شاعر بر تارهاي احساس شنوند گان و خوانندگان مي زند به شدت مشهود است و اين ويژگي ها، زخمه به زخمه مخاطب را رها نمي کند و او را تا انتها در هزار توي انتظار، هيجان، اضطراب و دلتنگي و بي خويشتني مي کشد و محو مي کند.

" باز اين چه شورش است که در خلق عالم است

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

 باز اين چه رستخيز عظيم است کز زمين

بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است... "

 به نکته مهمي در ادامه بحث  مختصه اول  بايد اشاره کرد؛ شاعر پيشاپيش مخاطبان درگير است و به عبارت بهتر وي مخاطبي نمي بيند بلکه تمام آن شعله ها از درونش فوران مي کند تا در اوج، سمفوني کلام به  گدازه هاي سوزنده اي تبديل مي شود تا آن حد که سر انجام، شاعر خوفناک  از شررهاي پر لهيب آتشفشاني که برانگيخته است بر خويش نهيب مي زند که:

" خاموش محتشم که دل سنگ آب شد

بنياد صبر و خانه طاقت خراب شد

خاموش محتشم که از اين حرف سوزناک

مرغ هوا و ماهي دريا کباب شد

...

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسين

 جبريل را ز روي پيمبر حجاب شد" 

 شاعر براي تاثير گذاري و ايجاد جاذبه و کشش عاطفي و برانگيختن احساس همراهي يکباره داده ها را رديف نمي کند؛ بلکه ابتدا تشنه مي کند بعد  قطره قطره به کام تشنگان به جاي آب، مستي زاترين معجون جوشان را مي چکاند . در بند اول يک بار محرم و در انتهاي بند حسين را مي نشاند، که با آغاز ترکيب بعدي پيوند مي يابد .

اين روش از سرکمال آگاهي و شعور شعري است . دقت در کلمات و ابيات و بندها اين شعور و آگاهي را به وضوح نشان مي دهد . روشن است اين شعور و آگاهي شاعرانه در نزد مولانا و شاعران واقعي موج مي زند. و محتشم در اين اثر از اين نعمت برخوردار است و واژه ها از دهانه آتشفشان ذهن و زبان شاعر فوران مي کنند. انتخابي در کار نيست، پس مصنوعي نيست . اگر بود چنين در جان ها نمي نشست و شعله بر نمي انگيخت .

" چون خون ز حلق او بر زمين رسيد

جوش زمين به ذروه عرش برين رسيد

نزديک شد که خانه ايمان شود خراب

از بس شکست ها که به ارکان دين رسيد

...

باد آن غبار چون به مزار نبي رساند

 گرد از مدينه بر فلک هفتمين رسيد

يکباره جامه در خم گردون به نيل زد

چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد... ؟

شاعر به شيوه آشکار موضوع را  با مخاطب در ميان نمي گذارد با توجه به اطلا ع رساني قطره اي، با شگرد هنرمندانه اي  راه  را مي نماياند  و با  نشانه هاي خاص و برانگيزنده  کاروان مخاطب را به دنبال مي کشد؛ به بند دو به ويژه رجوع شود. تکرار کربلا ، کوفيان، سلطان کربلا ، فرياد العطش،...

ويژگي ديگر شعر شگرف محتشم تصويرسازي بر زمينه هاي منطبق با ساختار موضوع است، در بافت کلام هيچ واژه اي سرد و ساکن و آرامش بخش نيست و هيچ ترکيبي امکان خروج از چهارچوب حماسي، عاطفي و سوز ناک و آشوب برانگيز در عمق احساسات و جان پر تلاطم شاعر و مخاطب را ندارد . شاعر بر گردونه اي نشسته  که خود آن را به آتش کشيده و مسحور گرماي  سوزنده اش  شده است و از لهيب سرکش آن به هيجان آمده است و در اين سوختن زندگاني مي جويد. نگاهي به کل ترکيب بند اين ويژگي را نشان مي دهد.

" روزي که شد به نيزه سر آن بزرگوار

خورشيد سربرهنه بر آمد زکوهسار

موجي به جنبش آمد و برخاست کوه کوه

ابري به بارش آمد و بگريست زار زار

...

هرجا که بود آهويي از دشت پا کشيد

هرجا که بود طايري از آشيان فتاد"

ساخت کلام بسيار ساده و روشن است، ترکيب ها،  تشبيه ها و استعاره ( تشخيص) ها همه قابل درک اند و نياز به تشريح و توضيح ندارند و تمام نيز در خدمت اصل موضوع قرار گرفته اند، چنين نيست که فقط براي آرايش کلام باشند بلکه براي تشحيذ- روشن کردن- خاطر مخاطب براي کشاندن وي به ژرفاي موج خيزاقيانوس مصيبت، بسيار کارآمد در موقيعت تغيير ناپذير قرار گرفته اند.

 حاصل اين ترکيب بند يک بعدي نيست؛ از يک سو دوستي و محبت با مظلومان کربلا را برمي انگيزد و از ديگر سو دشمنان حسين را به تير نفرت و نفرين محبان حسين گرفتار مي کند. 

 شاعر تمام هستي را در گيرودار اين واقعه به خدمت گرفته است از ناسوتيان تا لاهوتيان؛ و پديده اي و مخلوقي فارغ از اين واقعه  و بر کنار از آن نيست. همين گستردگي عرصه جولان سبب شده است تا شاعر به الهام، گزينش هاي مناسب را انجام دهد و حد تاثير کلام را به نهايت برساند.

" بودند ديو و دد همه سيراب و مي مکيد

خاتم ز قحط آب سليمان کربلا

...

آن خيمه اي که گيسوي حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

...

اين نخل  تر کز آتش جان سوز تشنگي

دود از زمين رسانده به گردون حسين تست

شمايي از ويژگي هاي هنرمندانه و متعهدانه و مومنانه اثر محتشم کاشاني که تاثير را در همدردي با خاندان رسالت به حد نهايت رسانده و اوج خصومت با دشمنانشان را دامن زده، نشان داده شده است .

 منبع:

خبرگزاري مهر

http://www.tebyan.net/Monasebat/83/11/html/moharam-negahi.htm

http://earanian.blogfa.com/

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1383ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط حمید |

 

مهاجرانی:

فرید فرج نویسنده و نمایشنامه نویس مصری خاطره ماندگاری را در روزنامه الاهرام امروز -یکشنبه یازده بهمن- نوشته است. خاطره توقیف نمایشنامه اش در سال هفتاد و سه میلادی....
" سینه ام پر از درد شده بود، درد کلیه گرفته بودم، رفتم پیش دکتر های مختلف، همه آنها گفتند که سالمم! هیچ نشانه ای از هیچ بیماری ندارم. فقط یک دکتر بود که گفت: سالمی اما سرحال نیستی! گفتم: چه کار بکنم؟ گفت: سفر، دوای تو سفر است. و من به لبنان رفتم، تصمیم گرفتم بقیه عمر را در لبنان زندگی کنم. "
حذف فیلم سینمایی "به رنگ ارغوان" در جشنواره فیلم فجر امسال، به خاطره فرید فرج درذهنم جلوه تازه ای بخشید. به گمانم حذف یا توقیف اثر هنری، کتاب ، فیلم، نمایشنامه و... نمی تواند بدون بازتاب باقی بماند. کلمه قدرت مندترین پدیده هستی است. شاید به همین دلیل ساده که هستی با کلمه آغاز شده است .
حذف خصلتی جهنمی دارد. هیچگاه سیر نمی شود، و همواره مثل دوزخ فریاد هل من مزید می زند. یعنی همچنان گرسنه ام ! اول پوست و گوشت را می سوزاند ، سر انجام به استخوان و مغز استخوان می رسد، که رسیده است. تنها یک نکته مثبت که گهگاه مثل ستاره برق می زند و می درخشد. آن نکته این است که وقتی اثر هنرمند به هر دلیل حذف می شود، هنرمند بیشتر می اندیشد و راه های تازه ای را کشف می کند :

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کان سابقه پیشین تا روز پسین باشد

 

http://mohajerani.maktoub.ir/archives/2005/Jan/30/145.php

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط حمید |

http://aaaa789456123.blogfa.com/

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط حمید |

 

قرار است دو هفته‌ی دیگر برای صحبت در باره‌ی جهان رومی یعنی مولوی به کویت بروم. سفر همیشه برایم سرشار از آموختن و جستجو بوده‌ است. گر چه فریدون مشیری سروده ‌است:
" تا فراموش کنی چندی ازین شهر سفر کن! ". اما برای من سفر فرصتی برای به یاد آوردن است، برایم مثل پرواز در یک مدار جدید بوده و هست، به تعبیر مولوی :

درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
نه رنج اره کشیدی نه زخم‌های تبر

در درون گرم سفری بودم برای نوشتن متن سخنرانی، در جستجو بودم که مولوی در کدام حال و هوا زندگی می‌کرده؟ چرا جهانش این چنین سرشار از رنگ و شادی است؟ خانه‌اش پر از ترانه است؟ ذهنم با رنگ و ترانه و موسیقی و مثنوی آمیخته شده ‌بود،‌ عطر شادی انگار با بوی باران و آفتاب آمیخته شده بود ... داشتم شرح قصیده تائیه ابن ‌فارض را می‌خواندم، رسیدم به این بیت:

فیرقص قلبی، و ارتعاش مفاصلی
یصفق کالشادی و روحی قینتی

( قلبم به رقص آمده‌است، مثل آواز‌خوانان دست می‌افشانم، و روحم نیز ترانه می‌خواند.)
دیدم واژه شادی از سرزمین ما کوچیده و در زبان عربی در چه جای خوشی نشسته‌است، شادی یعنی آوازخوان، ترانه‌خوان. ما ایرانیان سال‌های سال همین‌گونه بوده‌ایم، زبان عربی بسیاری از این واژه‌ها ، همانند نام گل‌ها، نام درختان، نام‌های موسیقایی را از زبان ما وام گرفته‌است و بر زیبایی و غنای خویش افزوده‌است. اما وقتی روزنوشت جمیله را خواندم احساس کردم، شادی نه به عنوان یک واژه بلکه به عنوان یک واقعیت جایش به قول شیرازی‌ها سبز است .
واژه‌ها مثل انسان‌ها سفر می‌کنند، دولت‌ها و حکومت‌ها هم سفر می‌کنند. سرانجام برخی نام‌ها و یادها می‌مانند. مثل شعر لعنت ... سروده‌ی حنیف مزروعی، که به مثابه‌ی میزان داوری در افق آینده می‌درخشد ...



 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط حمید |


 
حضرت على (ع) فرمودند: كار بدى كه تو را ناراحت و پشيمان مى سازد نزد خدا بهتر از كار نيكى است كه تو را مغرور مى سازد.
حضرت على (ع) فرمودند: اندازه هر كس به همت اوست و صداقت هر كس به اندازه شخصيت او است. و شجاعت هر كس به اندازه زهد و بى اعتنايى اوست و عفت هر كس به اندازه غيرت او است.
حضرت على (ع) فرمودند: پيروزى در تدبير و احتياط است و تدبير و احتياط به تفكر است و تفكر صحيح به نگهدارى است.
حضرت على (ع) فرمودند: دل هاى انسان ها همچون حيوانات وحشى است هر كس از راه محبت وارد شود با او الفت مى گيرند.
حضرت على (ع) فرمودند: عيب تو پنهان است مادامى كه دنيا رو به سوى تو است.
حضرت على (ع) فرمودند: شايسته  ترين مردم به عفو قادرترين مردم به مجازات است.
حضرت على (ع) فرمودند: هيچ ثروتى چون عقل نيست و هيچ فقرى چون جهل نيست. هيچ ميراثى چون ادب نيست و هيچ پشتيبانى چون مشورت نيست.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط حمید |

 

گفت وگو با سيدهادى خامنه اى
 
087936.jpg

مشهد نه پايتخت رسمى ايران بوده است و نه پايتخت مذهبى، نه تهران بوده است و نه قم. اما با اين حال چه كسى است كه بتواند بى توجه از كنار خاك حاصلخيز اين شهر در سال هاى قبل از انقلاب بگذرد كه اين خاك هر متاعى را در خود داشته و از هر گروه و نسلى، بزرگى نيز سر بر آستان داشته است. در آن سال هاى طاغوتى يكى كانون نشر حقايق دينى را بنيان مى گذاشت كه محمد تقى شريعتى بود و يكى انجمن حجتيه را كه شيخ محمود حلبى بود. يكى سر در گرو مجاهدين خلق داشت كه مسعود رجوى بود و ديگرى از پايه گذاران چريك هاى فدايى محسوب مى شد كه مسعود احمد زاده بود. به اينها اضافه كنيد جريان هايى ماندگار در تاريخ سياسى مذهبى ايران همچون مكتب تفكيك را كه همگى آغازگاهشان شهر مشهد بود. خاك مشهد هم ماركسيست پرور بود و هم مذهبى دو آتشه پرور. از يك طرف شيخ مجتبى  قزوينى و محمدرضا حكيمى و عابدزاده و محمود حلبى داشت و از ديگر سوى على شريعتى و خانواده باقر زاده و در نهايت اميرپرويز  پويان و مسعود احمد زاده.
• كانون نشر حقايق دينى
محمد تقى شريعتى بيست ساله بود كه مزينان را فرو گذاشت و مشهد را براى زندگى انتخاب كرد. قرآن و صرف و نحو و منطق را در نزد پدر و برادر پدر آموخته بود كه اكنون راهى مشهد مى شد و خانه گزين در حجره اى در مدرسه فاضل خان. او اما اگر چه ملبس به لباس روحانى بود، فشار هاى رضا خان او را بر فروگذاشتن لباس روحانى مجبور كرد. كمى كه گذشت اگر چه آنگاه اين آيت الله بروجردى بزرگ مرجع مسلم شيعه بود كه از او مى خواست لباس فروگذاشته را دوباره بازيابد اما او پذيراى اين درخواست نبود و پاسخش نيز تنها چنين بود: «با اين لباس راحت ترم و جوانان حرف را در لباس عادى بهتر مى پذيرند.» كت و شلوار اگرچه جايگزين عبا شده بود و كلاهى جايگزين عمامه اما نگاه دينى همچنان در ذهن و دل ماندگار بود. محمد تقى شريعتى روحانى غير ملبسى بود كه دفاع از اسلام در برابر القائات حزب توده را برگردن خود مى ديد. اينچنين بود كه اگر تا آن زمان تدريس در مدرسه را برگزيده بود، با يارى و همراهى طاهر احمد زاده كانون نشر حقايق اسلامى را پايه گذاشت. شصت سال پيش بود كه بدين ترتيب محفل نوانديشان مذهبى در مشهد زود تر از خيلى جاهاى ديگر برقرار شد. چپ هنوز جدى نشده بود و بنابراين خيلى ها به پاتوق نوانديشان مذهبى مى آمدند. نه تنها طاهر احمد زاده مى آمد كه مسعود احمد زاده پسر او نيز در سال هاى بعد جمع نشين آن جمع بود. على شريعتى، كاظم رجوى، باقرزاده ها و حتى روحانيون نو انديش نيز جمع نشين مجموعه «كانون نشر حقايق دينى» بودند. جلسه اى جلال آل احمد در جمعى محدودتر در آنجا حاضر شد تا از لزوم اتحاد روحانيون و روشنفكران سخن بگويد. او از چنين لزومى سخن گفت و همگان از جمله بزرگانى همچون محمدتقى و على شريعتى و آيت الله سيدعلى خامنه اى نظر او را تائيد كردند. كانون نشر حقايق دينى محفلى بود براى تجمع نيروهاى ملى _ مذهبى در مشهد و آنانى كه يا راه به سوى جبهه ملى مى بردند يا راه به سوى نهضت آزادى.
• حوزه علميه مشهد و نهادهاى سنتى
ميرزا مهدى اصفهانى، آيت الله احمد كفايى، حاج سيدمحمدهادى ميلانى، حاج شيخ مجتبى قزوينى، آيت الله حاج آقا حسن قمى، حاج مهدى كدكنى، آيت الله محسن حكيم و شيخ محمود حلبى و حسينعلى راشد علمايى بودند كه حوزه علميه مشهد به پشت گرمى آنها استوار بود. در اين ميان اگر چه آيت الله سيدحسن قمى يك روحانى سياسى بود و زندان گزين نيز شد اما ديگر روحانيون كمتر سمت و سوى سياست را مى گزيدند و اينچنين بود كه حوزه علميه مشهد در تاريخ انقلاب ايرانى، حوزه اى غيرسياسى نام گرفت. در كنار حوزه علميه مشهد اما بودند نهادهايى سنتى همچون جمعيتى كه «حاجى عابدزاده» آن را متولى گرى مى كرد و آنها نيز اگر چه مذهبى سنتى را تبليغ مى كردند، گاهى نيز تنه اى به سياست مى زدند. محمدرضا شجريان استاد آواز ايرانى شاگرد اين مكتب بود. مكتبى كه سيدهادى خامنه اى در گفت وگوى حاضر تاكيد دارد كه شش كلاس بيشتر نداشت و عابدزاده نيز معتقد بود كه جوانان درحد خواندن و نوشتن بايد بياموزند. علماى محافظه كار مشهدى اما اگر بعضاً مخالفتى با مبارزه سياسى نداشتند چندان دل خوشى از محمدتقى شريعتى و مخصوصاً پسرش على نداشتند. كافى بود كه پدر يا پسر در خيابان پهلوى (ولى عصر) قدمى بزنند تا اعتراض علماى سنتى دربيايد كه چرا اين قدم زدن مخصوصاً در خيابانى با آن نام صورت گرفته است. آيت الله ميلانى، شريعتى را نقد مى كرد و شريعتى نيز آيت الله ميلانى را. در كناره حوزه علميه مشهد، حاج شيخ مجتبى قزوينى و شيخ هاشم قزوينى (استاد آيت الله خامنه اى) انديشه هايى را در مذهب پايه گذاشتند كه بعدها استاد محمدرضا حكيمى بر مبناى آنها مانيفست مكتب تفكيك را نوشت. امام وقتى در سال ۴۲ از زندان آزاد شد همچنان كه سيدهادى خامنه اى در اين گفت وگو مى گويد شيخ مجتبى قزوينى به ديدن امام در قم رفت. ابوالقاسم خزعلى مدعى است كه شيخ مجتبى قزوينى گاهى نيز از امداد غيبى برخوردار بوده و درباره دايى وى نيز از قول قزوينى مى گويد: «روزى باران مى باريد و ايشان در حال وضو گرفتن بود. موقع مس كشيدن باران مزاحمت داشت. با يك اشاره ايشان باران ايستاد و پس از مس كشيدن دوباره با اشاره ايشان باران آمد.» خزعلى مدعى است كه شيخ مجتبى قزوينى بيماران را شفا هم مى داده است. اين عالم دينى اما همچنان كه گفته شد پايى در انديشه اى داشت كه مكتب تفكيك نام گرفت. هادى خامنه اى مى گويد كه محمدرضا حكيمى خود انقلابى بود و اعتقاد به مبارزه نيز داشت.
• چپ هاى مذهبى و غيرمذهبى
مسعود رجوى ۱۹ ساله بود كه خراسان و زادگاه خود طبس را به مقصد تهران ترك كرد تا در دانشگاه تهران حقوق بخواند. آنجا بود كه به عضويت سازمان مجاهدين خلق درآمد و به عنوان جوان ترين عضو مركزيت در گروه ايدئولوژى سازمان برگزيده شد. او اما در مرداد ۵۰ توسط ساواك دستگير و به اعدام محكوم شد كه به خاطر تلاش هاى كاظم رجوى و پيام هاى حمايت فرانسوا ميتران و عفو بين الملل به حبس ابد تقليل يافته و در آستانه پيروزى انقلاب آزاد گرديد. مسعود رجوى اما اگر عضو سازمان مجاهدين خلق بود يك مشهدى ديگر از پايه گذاران فداييان خلق بود و آن مسعود احمدزاده فرزند طاهر احمدزاده بود. رفقا مسعود احمدزاده، عباس مفتاحى و اميرپرويز پويان گروهى به نام «احمدزاده» را سامان داده بودند كه در اواخر فروردين ۵۰ با گروه جنگل تلفيق شد تا چريك هاى فدايى خلق حاصل شود. مفتاحى از گروه احمدزاده هم بحث با «سيف دليل صفايى» از گروه جنگل شده بود بى آن كه هر يك از هويت ديگرى باخبر باشد. آنها اما همديگر را كه شناختند مسعود احمدزاده و حميد اشرف را از دو گروه به گفت و گو با يكديگر فراخواندند. گروه جنگل پيمان همراهى با گروه احمدزاده بست و تئورى تدوين شده از سوى رفقا، «مبارزه مسلحانه هم استراتژى هم تاكتيك» را پذيرفت. گروه احمدزاده انديشه نوين خود يعنى مبارزه مسلحانه را اما با سه كلت كهنه و فرسوده آغاز كرد و از همين روى بود كه آنها در حال عمليات مصادره بانك ونك آسيبى نيز از ناحيه سلاح هاى كهنه ديدند. پس از عمليات «كاظم سلاحى» مى خواست چخماق اسلحه اش را بخواباند كه سلاحش از حالت مسلح خارج شد و تيرى از سلاح در رفت و پوست سر احمد زيبرم يكى از ديگر رفقا را خراش داد. مسعود احمدزاده و دوستانش به هرحال به مبارزه مسلحانه در جهت پايه گذاشتن يك حزب ماركسيستى _ لنينيستى مى انديشيدند و معتقد بودند كه بدون سلاح حتى روابط سازمانى هم ممكن نيست.
•••
سيدهادى خامنه اى در گفت و گوى حاضر به تشريح گروه هاى مذهبى _ سياسى فعال در مشهد مى پردازد و نگاه خود را نسبت به يكايك اين گروه ها تشريح مى كند تا به انقلاب اسلامى مى رسد. او معتقد است كه اگرچه شاه براى كشتن انگيزه انقلابى كمى آزادى هم به مردم داد اما در نهايت اين امام خمينى بود كه با استفاده از اين فضا موج انقلاب را حاصل كرد. او توضيح مى دهد كه سال ۵۶ در زندان روزنامه كيهان را چهارشنبه ها سريع مى گرفته است تا گفت و گوى خويى با احسان نراقى را در اين روزنامه بخواند. سال ها بعد وقتى انقلاب شده بود سيدهادى خامنه اى به همراه هادى نجف آبادى و محمود دعايى نمايندگى امام را براى بازديد از زندان ها عهده دار شدند. هادى خامنه اى اين بار در زندان احسان نراقى را از نزديك مى ديد و به او مى گفت چند سالى پيشتر ما آخر هفته در زندان به دنبال روزنامه كيهان مى گشتيم تا مصاحبه  شما را بخوانيم و حالا شما مصاحبه شرق با هادى خامنه اى را بخوانيد.
&&&&&&&&&
• جناب آقاى خامنه اى در ابتدا بفرماييد كه شما از چه زمانى فعاليت سياسى و مبارزاتى خود را در مشهد آغاز كرديد.
سال ۱۳۴۱ كه مبارزات حضرت امام با حمله به لوايح ايالتى و ولايتى مجلس وقت آغاز شد، ما هم كار سياسى و مبارزه را آغاز كرديم. در منازل برخى از روحانيون درجه اول مشهد جلساتى برگزار مى شد كه با پخش بيانات امام همراه بود و مضمون و ايده اصلى مبارزه هم البته به سخنان و حرف هاى خود امام برمى گشت. امام هم ارتباطات منظمى را با علماى استان ها برقرار كرده بودند و رابط هايى را در استان ها داشتند و اين رابط ها مرتب در حال رفت و آمد به استان ها بودند. آن زمان ارتباط تلفنى مثل حالا اينقدر ممكن نبود و روابط بيشتر به همين صورت رفت و آمدى برقرار مى شد. در آن زمان يك شب در هفته جلساتى ميان علماى هر استان برگزار مى شد و به اين ترتيب روحانيون سياسى يك ارتباط تشكيلاتى را پيدا كرده بودند. اگر زمانى يك پيام رسان از قم مى آمد مى توانست در آن جلسات شركت كند و پيامش را در يك جلسه به گوش همه علماى استان يا شهرستان برساند. من در اين زمان نوجوانى ۱۵ ساله بودم كه به تبليغ مبارزه و توزيع اعلاميه هاى امام مى پرداختم. به تدريج ما جلساتى را هم با دوستان طلبه مان برقرار كرديم و در آن به راهكارهاى مبارزه مى پرداختيم تا اينكه حادثه ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ اتفاق افتاد. اين اتفاق همزمان با محرم بود و من يادم مى آيد كه برخى از دستجات به جاى روضه و مصيبت، بحث هاى روز را مطرح مى كردند. بدين ترتيب در آن سال رژيم با يك اتفاق غيرقابل پيش بينى روبه رو شده بود. اينها اولين حركت ها بود كه شكل گرفت و من هم خود شاهد اين حركت ها بودم.
• آيا همزمان با اينكه برخى از روحانيون و طلبه ها در مشهد فعاليت سياسى و مبارزاتى را آغاز كردند، بودند روحانيونى هم كه چنين رفتار و اعمالى را قبول نداشته باشند؟
در باطن امر بله، ولى چون در ابتداى كار بود مخالفت ها ابراز نمى شد. كسى از عواقب اين فعاليت ها اطلاع نداشت و بنابراين مخالفتى هم در كار نبود. وقتى كار به مشكل برمى خورد كه عده اى شايد كنار بروند. كنار كشيدن بخشى از روحانيت و انتقادهاى برخى از علماى مشهد نسبت به فعاليت سياسى پس از بازداشت امام بود كه كم كم به چشم آمد. از علماى برجسته مشهد، آيت الله قمى را دستگير كرده بودند و اين بازداشت، واكنش هايى را در پى داشت. همزمان ما فهميديم شبيه اين اتفاق در ديگر استان ها هم افتاده و امام خمينى هم بازداشت شده اند. مردم در تهران و ورامين و قم و خيلى شهرهاى ديگر تظاهراتى را راه انداخته بودند. پس از اين اما فضاى كشور به سمت يك وضعيت نظامى پيش رفت و ركود و سكوتى حاكم شد. در اينجا بود كه عده اى كه مزاج انقلابى و نگاه ايدئولوژيك نداشتند، انتقاداتشان آغاز شد. آنها مى گفتند كه اين حوادث باعث ريخته شدن خون مردم مى شود و درست نيست. مبارزه با يك مانع روبه رو شده بود و به تبعش بسيارى افراد كنار كشيدند.
• اما در همان سال هاى اول و قبل از اين نيز در تهران و قم برخى از روحانيون با مبارزات سياسى طلاب مخالف بودند، شايد به تبع همان فضايى كه از زمان آقاى بروجردى وجود داشت.
مخالفت با كار سياسى معلول تقليد از آقاى بروجردى يا كس ديگرى نبود. كار سياسى و فعاليت مبارزاتى صدماتى داشت و خيلى ها هم بنابر اين گريزان بودند. جهاد فى سبيل الله هم همينطور است. هيچ كس دوست ندارد زندانى و شكنجه و شهيد شود مگر اينكه انگيزه اى قوى داشته باشد. علمايى بودند كه حتى در سطوح بالايى قرار داشتند و اعتقادى به فعاليت سياسى و مبارزاتى نداشتند. علتش هم همان طور كه گفتم سخت بودن كار سياسى بود.
• در ابتداى صحبت اشاره اى داشتيد به جلساتى كه توسط روحانيون درجه اول مشهد به صورت مرتب برگزار مى شد. مى خواستم اگر ممكن است به برخى از آنها اشاره كنيد. در اين جلسات مبارزاتى كدام روحانيون از حوزه علميه مشهد حضور داشتند و رهبرى و هدايت با چه كسانى بود؟
در خراسان و مخصوصاً در مشهد، رهبران اصلى روحانيت دو نفر بودند: يكى مرحوم ميلانى كه در سال ۵۴ فوت كردند و از شاگردان مرحوم نائينى بودند و ديگرى آقاى قمى كه اكنون هم در قيد حيات هستند.
• آقاى ميلانى هم نگاهش كاملاً انقلابى بود؟
بله، همينطور بود. مركز فعاليت هاى انقلابى در بيت اين دو نفر بود. البته يك مقدار مزاج انقلابى در بيت آقاى قمى شديدتر بود.
• چون بعضى ها متهم مى كنند كه آقاى ميلانى با دستگاه در ارتباط بوده و در سال هاى قبل از فوتش با آنها عليه شريعتى همكارى مى كرده است.
اينها البته حرف هايى است كه زده مى شود ولى من آن چيزى را مى گويم كه خودم ديده ام و مشاهده كرده ام. اين حرف ها مربوط به شخص آقاى ميلانى نيست و شايد در خصوص اطرافيان و وابستگان ايشان باشد. چنين چيزى البته ممكن است و نمى شود آن را انكار كرد.
• كسانى كه مى گفتيد رابط امام با مشهد بودند، چه كسانى را شامل مى شدند؟
خيلى يادم نيست ولى مرحوم آقاى ربانى شيرازى را يادم هست. ساواك قدم به قدم همه جا را زيرنظر داشت ولى ايشان با شجاعت تمام به مشهد مى آمدند و با ما ارتباط داشتند.
• پس به اين ترتيب شما گفتيد كه پس از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ يك ركود و سكوت در فضاى سياسى در بين روحانيون مشهد حاكم شد.
بله و از اين به بعد شكل مبارزه تغيير كرده بود. امام در زندان بود و علماى ديگر در حمايت از ايشان اطلاعيه هايى صادر مى كردند و ما آنها را توزيع مى كرديم. وقتى هم كه امام آزاد شد من به قم رفتم و ايشان را ديدم. قبل از اين هم من يك بار در سال ۱۳۳۸ و در زمان آقاى بروجردى ايشان را ديده بودم و اين دومين بارى بود كه من خدمت ايشان مى رسيدم. علما و روحانيونى هم از مشهد به ديدار ايشان آمده بودند. مرحوم آقا شيخ مجتبى قزوينى هم در اين ديدار حضور داشتند كه مورد محبت امام هم قرار گرفتند. بعد هم يك روز امام به عنوان بازديد از علماى خراسانى به مشهد آمدند. قرار شد كه منزل آقاى خزعلى را براى دعوت از امام آماده كنند. حياط را فرش كردند و هفتاد، هشتاد نفرى از روحانيون به آنجا آمدند. آقاى مرعشى و آقاى مصطفى خمينى هم آمده بودند. يادم هست كه امام پس از آزادى در مسجد اعظم يك سخنرانى كردند. روزنامه ها مطالبى از قول مقامات رژيم نوشته بودند مبنى بر اينكه امام تحت شرايطى خاص و با برخى التزامات آزاد شده است. امام هم در آن سخنرانى به شدت اين ادعا را تكذيب كردند و تاكيد هم كردند كه اگر روزنامه ها از اين چيزها بنويسند، با آنها برخورد مى كنند. يادم هست كه ايشان چند بار اسم خودشان را بردند و گفتند كه «خمينى هيچ وقت سازش نمى كند.» چون وسايل تكثير نوار نبود ما اين نوار را با شرايط ابتدايى تكثير مى كرديم. كارمان در اين چند روزى كه در قم بود، اين بود. اينقدر اين كار را انجام دادم كه سخنرانى را حفظ شده بودم. در همين سال امام يك سخنرانى مهم ديگر هم درباره كاپيتولاسيون داشت كه يك افشاگرى محسوب مى شد و به بازداشت مجدد و تبعيد ايشان منجر شد.
• شما در اين سال ها درس هاى حوزه را نزد چه اساتيدى مى خوانديد؟
من در حوزه مشهد در درس هاى مختلف شركت مى كردم. برخى درس ها را نزد مرحوم پدرم مى خواندم و در مدرسه نواب مشهد هم رفت و آمد داشتم. طلبه اين مدرسه بودم ولى تعلقى به آنجا خيلى نداشتم. برنامه خاصى به صورت سياسى در آن مدرسه هم وجود نداشت.
• فكر كنم يك بار هم خود نواب قبلاً به اين مدرسه آمده بود. نگاه روحانيون در مشهد نسبت به گروه نواب چگونه بود؟
نواب در خراسان هم مثل ديگر استان ها يك عده موافق و يك عده مخالف داشت. بله، يك بار هم در زمان حضورش در مشهد در همين مدرسه نواب سخنرانى كرده بود كه جمعيت زيادى هم براى سخنرانى او رفته بودند. البته حضور جمعيت در چنين سخنرانى هايى طبيعى بود.
• در ميان علماى مشهد آيا كسانى هم بودند كه به طور مشخص طرفدار حركت گروه هاى نواب باشند؟
الان به خاطر ندارم ولى قطعاً بوده است.
• برگرديم به ادامه صحبت تان، اشاره كرديد به بازداشت دوم امام.
پس از اين بازداشت نوعى انسداد در حوزه ها به وجود آمد و عده اى از طلاب كه نقش مبارزاتى خوبى داشتند هم منفعل شدند. اينكه من فقط به طلاب و حوزه هاى علميه اشاره مى كنم به اين دليل است كه ما ارتباطى آن زمان با دانشگاه نداشتيم. به هرحال شرايط سختى بود. يك عده از طلاب در حرم حضرت معصومه برنامه دعاى توسل را برگزار مى كردند و در آخر كار هم دعا براى امام مى كردند. اين برنامه هر شب آنها بود كه پس از چند شب مامورين از آن مطلع شدند و بنابراين عده اى را بازداشت كردند. اين مراسم اما ادامه پيدا كرده بود تا سكوت شكسته شود. در تابستان ۱۳۴۴ بود كه ما به اين فكر افتاديم اين كار را در مشهد هم انجام دهيم. در حرم امام رضا (ع) مى توانستيم اين كار را به خوبى انجام دهيم، زوار هم به مشهد مى آمدند و نتيجه هم از همين  روى بهتر بود. در قسمت ورودى به حرم از راه مسجد گوهرشاد ما مراسم دعاى توسل را ساماندهى كرديم. در همينجا بايد بگويم كه آقاى ربانى شيرازى نقشى اساسى داشتند. ايشان تابستان را براى زيارت به مشهد مهاجرت كرده بودند و در ساماندهى اين مراسم نقش عمده اى داشتند. به هر حال كم كم تا دويست، سيصد نفر آنجا جمع مى شدند و به همان شيوه دعاى توسل مى خواندند. در شب هاى اول مزاحمت ها جنبه سياسى نداشت و مخالفتى نبود. كم كم خبر به ساواك رسيد و مبارزه صورتى جدى تر به خود گرفت. كم كم مردم هم به صورت جدى تر در اين مراسم حضور پيدا مى كردند و برخى از شب ها هم كسى كه دعا مى كرد، بازداشت مى شد تا اينكه يك شب بالاخره نوبت به من رسيد. من در آنجا چون گرداننده بودم نبايد مستقيم وارد عمل مى شدم اما يك شب هيچ كس نبود كه دعا بخواند و دعاخوان هاى قبلى بازداشت شده بودند. وقتى ديدم ديگر كسى نمانده خودم دعا را در آن شب خواندم. دعا كه تمام شد ديدم مامورينى دست مرا گرفتند و به اين ترتيب آن شب من بازداشت شدم. دستگيرى آن شب هم البته داستان جالبى داشت. يك دفعه برق هاى كل حرم و خيابان هاى اطراف قطع شد و بعد كه برق ها آمد ساواكى ها در آنجا مستقر شده بودند و كاملاً مشخص بود كه افراد جديدى لابه لاى جميعت نشسته اند. براى اينكه من را از مسجد گوهرشاد خارج و سوار ماشين كنند، به خاطر زيادى جمعيت با مشكل مواجه شده بودند چرا كه برخى از دوستان ما مانع مى شدند. ولى آنها را هم گرفتند و من آن شب همراه هفت، هشت نفر ديگر از دوستان روحانى بود كه بازداشت شدم. در حالى كه دست مرا گرفته بودند و مى بردند جمعيت هم پشت سر ما راه افتاده بود. آن دستگيرى به يك سرى بازجويى ها توسط ساواك و سپس محاكمه اى منجر شد كه چون بنده هنوز ۱۸ سال نداشتم محكوميت سه ماهه ام نصفه شد و عملاً پس از يك ماه و نيم آزاد شدم. پس از آزادى هم جلسات تفسير قرآن و درس ولايت فقيه براى جوان ها داشتم و فعاليت هايم را به اين صورت در سال هاى ۴۸ و ۴۹ پى مى گرفتم. بعدها يكى از اتهامات من در دستگيرى سال ۵۰ همين بحث ها بود.
• شما آيا با تدريس نظريه ولايت فقيه امام خمينى، آن زمان تصوير روشنى هم از ايران بعد از انقلاب داشتيد؟
اصلاً تصوير روشنى در ذهن ما نبود. ما در خواب شب هم نمى ديديم كه شرايط به كل تغيير كند و حكومت شاه كاملاً سقوط كند. بنابراين تصويرسازى هايمان كاملاً آرمانى و خيالى بود.
• آيا شما در اين سال ها با گروه هاى خارج از حوزه هم ارتباط برقرار مى كرديد يا نه؟
اول اشاره اى بكنم به گروه هايى كه در مشهد فعاليت داشتند. يك گروه «انجمن پيروان قرآن» بود كه رئيس آن هم «مرحوم عابدزاده» بود. عابدزاده يك بازارى و شغلش نيز آينه سازى بود. او كارهايى را آغاز كرد كه آن زمان اصلاً رسم نبود. يك سلسله حسينيه ها و مراكزى ايشان ساخته بود تحت عنوان محمديه، علويه، فاطميه، حسنيه، حسينيه، باقريه و مانند آن كه چندتا از آنها مثل عسگريه و مهديه خيلى هم معروف شده بودند. اين مراكز در حالت عادى مدارس ابتدايى بودند كه در ايام سرور و سوگوارى هم در آنها مراسمى مذهبى برگزار مى شد. مراسم نيمه شعبان در مهديه حاجى عابدزاده برگزار مى شد و خيلى هم طرفدار داشت. در آنجا بچه ها شبيه گروه هاى تواشيح و كر امروزى سرود مى  خواندند و آنها همان شاگردان و معلمان مدارس حاجى عابدزاده بودند. البته ايشان اعتقاد داشت كه بچه ها به هيچ وجه نبايد از كلاس ششم دبستان بيشتر درس بخوانند و لذا مقطع دبيرستان نداشت. در جريانات ملى شدن صنعت نفت، ايشان و گروهش وارد فعاليت سياسى شد و دستگير هم شد. بعد از اين اما ديگر فعاليت سياسى چندانى نداشت. در جريانات ۱۵ خرداد در اثر تيراندازى ها و سروصداهايى كه شد سكته كرد و چند سالى در حالت نيمه كما به سر برد تا از دنيا رفت.
• بعد از فوت آقاى عابدزاده فكر كنم كه ديگر اين جريان از هم پاشيد.
همكاران ايشان به تدريج وارد ماجراهاى به روزترى شدند. مثلاً مرحوم غنيان كه يكى از ياران ايشان در مشهد بوده بعدها خودش فعاليت  هاى ديگرى داشت و با ما و ديگر دوستان ارتباط داشت.
• آقاى غنيان هم بازارى بود.
بله، ايشان هم نجار بود و با بازارى ها در ارتباط بود،هم سخنران بود و هم مداح. در جريان آزادى اول امام هم آمد قم منزل ايشان و در همان جا شعرى خواند و دست امام را بوسيد.
• گروه ديگر از فعالان مشهدى در آن زمان اما انجمن ضدبهائيت بود كه اگر چه آنها هم مثل آقاى عابدزاده تمايلات مذهبى داشتند ولى به هيچ وجه نگاهى سياسى نداشتند.
بله، انجمن حجتيه خاستگاهش بيشتر از هر جايى در مشهد بود و رئيس آن هم شيخ محمود حلبى بود كه ايشان خودش هم اهل منبر و البته باسواد و درس خوانده بود و هم دوره چند نفر از علماى رده بالاى مشهد بود اما به لحاظ روشى، روش منبر رفتن را انتخاب كرده بود، ايشان اين انجمن را تاسيس كرد و حالا اينكه از اول چه كسانى همراه ايشان بودند را من الان به ياد ندارم.
• يادتان نيست كه از ميان روحانيون و علماى مشهد چه كسانى به آقاى حلبى نزديك بودند؟
خيلى يادم نيست و تمايلى هم ندارم كه اسم ببرم.
• با آقاى ميلانى در ارتباط نبودند؟
آقاى شيخ محمود حلبى با همه در ارتباط بود ولى در خصوص انجمن حجتيه فكر نمى كنم ارتباط ويژه اى با آقاى ميلانى داشت. ولى چون انجمن حجتيه روش جديدى در فعاليت هاى مذهبى داشت و هنوز جهت گيرى هاى سياسى اين انجمن درست مشخص نشده بود، خيلى ها اين روش تبليغ مذهبى را مى پسنديدند و بنابراين به او نزديك مى شدند. حتى يك عده از دانشگاهيان مشهد هم كه اهل فعاليت   هاى مذهبى بودند به حلبى نزديك مى شدند و با او كار مى كردند.
• شما خودتان هيچ رابطه اى با آقاى حلبى و انجمن حجتيه نداشتيد؟
اول بايد بگويم كه انجمن حجتيه با همه مديران كشورى ارتباط داشت و اين خيلى جالب بود، چرا كه يك جوان طلبه در آن زمان اصلاً نمى توانست به مسئولين كشورى نزديك شود و با آنها ارتباط برقرار كند. آ نها امكانات خوبى داشتند. براى رفت و آمد به شهرستان ها جهت تبليغ هميشه امكانات و ماشين آماده داشتند و بنابراين خيلى ها دوست داشتند كه به آنها نزديك شوند. شما تبليغ در درون مساجد را مقايسه كنيد با تبليغ در درون يك سالن شيك با ميز و صندلى و تشريفات و پذيرايى مناسب. بنابراين شوق نسبت به اين انجمن در آن زمان زياد بود. بعدها به تدريج روشن شد كه در بطن اين حركت نكاتى انحرافى وجود داشته است. آنها به نوعى مردم را از حركت هاى اعتراض آميز نسبت به رژيم منصرف مى كردند و سرگرم كارهاى ديگر مى كردند. آنها در واقع به نوعى مبارزه زدايى و سياست زدايى مى كردند و تاكيد مى  كردند كه وظيفه ما دخالت در شرايط و فضاى سياسى نيست. كم كم ما متوجه شديم كه آنها در جلسات شان تبليغ مى كنند كه نبايد كار سياسى كرد. آنها اگر مى فهميدند كه اعضاى شان با برخى سياسيون ارتباط دارند، ديگر آنها را به جلسات خودشان راه نمى دادند. در اين مرحله چند نفر از كسانى كه در جلسات من شركت مى كردند گفتند كه چنين جلساتى به نام انجمن حجتيه وجود دارد و اجازه گرفتند كه به آنجا بروند. من هم گفتم كه برويد و حداقل اطلاعاتى براى ما هم بياوريد. آنها رفتند و آمدند و جزوه هايى از آنها را هم آوردند و وقتى كه فهميدند آنها با ما ارتباط دارند، آنها را اخراج كردند.
• از كجا فهميده بودند؟
آنها كار اطلاعاتى مى كردند.
• شما و دوستان تان هيچ ديدارى با مرحوم حلبى نداشتيد؟
نه. من نداشتم، البته دوستان ما ديدارها و صحبت هايى داشتند. يادم هست كه مرحوم آقاى مفتح به اتفاق عده اى ديگر از علماى قلم براى زيارت به مشهد آمده بودند كه به ديد يا بازديد شيخ محمود حلبى هم رفته بود. آقاى حلبى از آقاى مفتح پرسيده بود كه شما چه مى كنيد و كجاها هستيد و آقاى مفتح هم گفته بود كه چندى است ممنوع از سخنرانى شده است. در آنجا آقاى حلبى اعتراض شديد مى كند كه چرا شما در سياست دخالت مى كنيد و مخالفت خودش را ابراز مى كند. حلبى با ديگران هم از اين بحث ها داشت.
• در كنار اين گروه هاى مذهبى، گروه ديگر گروه كانون نشر حقايق دينى بود كه در آنجا بيشتر مرحوم محمدتقى شريعتى مطرح بود. نگاه شما نسبت به اين جريان چگونه بود؟
مرحوم محمدتقى شريعتى تفسير قرآن مى گفت. مى دانيد كه ايشان ابتدا كارشان را در حوزه هاى علميه شروع كردند و لباس روحانى به تن مى كردند. در زمان رضاخان و به خاطر شرايط آن دوران لباس روحانى را در آورده بودند و تا انتها هم هميشه كت و شلوارى بودند. ايشان بيشتر به بحث هاى قرآنى و دينى مى پرداخت و البته نگاهى سياسى و روشنفكرانه هم داشت. جلسات ايشان در كانون نشر حقايق دينى بسيار پربار بود و صحبت   هاى شان هم دلنشين و آرام بود. يك سال يادم است كه ايشان در مسجدى در خيابان الندشت مشهد سخنرانى داشتند و ما هم رفتيم كه ديديم جمعيت خيلى زيادى پاى صحبت ايشان مى آيد.
• رابطه شما با ايشان چه طور بود؟
من از همان دوران نوجوانى با سخنرانى   هاى ايشان ارتباط برقرار كردم. منزل ايشان هم مى رفتم. شب هاى شنبه و بعدها هم شب هاى چهارشنبه در جلساتى كه در كانون نشر حقايق دينى برگزار مى شد شركت مى كردم.
• خيلى از شخصيت هاى ملى و نيروى نزديك به نهضت آزادى در مشهد به كانون نشر حقايق مى آمدند و در آنجا رفت و آمد داشتند. آيا شما در آنجا با اين نيروها ارتباطى برقرار نكرديد؟
اين نيروها همان طور كه شما مى گوييد به آنجا مى آمدند و من هم در آنجا با آنها آشنا شدم. آقاى طاهر احمدزاده به آنجا مى آمد و از آن طرف از نيروهاى مذهبى تر، آقاى غنيان و بچه هاى بازار هم مى آمدند. ولى ما در فعاليت   هاى سياسى مان كار مشتركى با اين نيروهاى ملى و نزديك به نهضت آزادى نداشتيم و آنها هم با ما همكارى اى نداشتند.
• آيا اين بدان خاطر نبود كه در آن زمان فضاى حوزه علميه در مشهد چندان سياسى نبود؟
ما كه حوزوى عمل نمى كرديم و محدود در حوزه نبوديم. ما با مردم در ارتباط بوديم و اين در حالى بود كه آن آقايان ارتباط چندانى با مردم نداشتند. تماس با مردم و سخنرانى هاى مردمى در مساجد را مى داشتيم و آنها ارتباطات شان محدود بود. آنها حداكثر مشورت گرفتن شان هم از آقاى محمدتقى شريعتى بود و با ما كارى نداشتند. آقاى محمدتقى شريعتى هم صرفاً كارى سياسى نمى كردند و كار سياسى را در قالب كار مذهبى و به صورت غيرمستقيم انجام مى دادند. فرزند ايشان، دكتر على شريعتى هم در همين فضا بود كه بزرگ شد و به تدريج اوج گرفت و بالا آمد. يك جمعيتى هم به جز كانون نشر حقايق دينى جلسات مذهبى داشت كه با تفكرات سياسى آميخته بود و سرپرستى اين جلسات با يك سيد روحانى به نام مظلومى بود.
• در مورد دكتر على شريعتى بيشتر صحبت مى كنيم ولى مى خواهم از ديگر گروه هاى فعال مذهبى در آن دوران صحبت كنيد. آيا هيچ گروه ديگرى هم بود كه در آن زمان نگاه سياسى- مذهبى و مبارزاتى در مشهد داشته باشد؟
«كانون بحث و انتقاد دينى» يكى ديگر از اين گروه ها بود.
• ولى آقاى سيد حسن ابطحى كه مسئول آنجا بود نگاهى سياسى نداشت و نظراتش تا حدودى به انجمن حجتيه نزديك بود.
ثقل اساسى قضيه در آنجا البته روى دوش آقاى شيخ عبدالكريم هاشمى نژاد بود. آنجا اگر هم به ظاهر غير سياسى بود ولى چون قشر جوان را جمع مى كرد، خودش سمت و سويى سياسى مى گرفت و رژيم آن را برنمى تابيد. حتى اگر بحث سياسى هم در آنجا نمى شد، چنان تجمعى براى رژيم ضرر داشت. آقاى هاشمى نژاد هم كه به هر حال فردى سياسى بود و در سال هاى ۴۲ و ۴۳ سخنرانى هاى پرسروصدايى داشت كه يكى از اين سخنرانى ها به كشته شدن چند نفر و دستگيرى و ممنوع از سخنرانى شدن ايشان منجر شد. آقاى هاشمى نژاد البته پس از يك مدت همكارى شان با آن مركز قطع شد و آنجا هم رونق خودش را از دست داد. از اين گروه نمى توان به عنوان يك جريان تاثيرگذار نام برد ولى به هر حال نمى توان وجود آن را ناديده گرفت.
• در صحبت هايتان اشاره اى كرديد به نام مرحوم شيخ مجتبى قزوينى و اينكه ايشان با شما پس از آزادى امام به قم آمدند و شما هم با ايشان در ارتباط بوديد. مبتنى بر نگاه هاى ايشان و چند نفر ديگر بود كه محمدرضا حكيمى «مكتب تفكيك» را تئوريزه و ارائه كرد. آقاى حكيمى و دوستان شان چه ديدگاهى نسبت به انقلاب و مبارزه سياسى داشتند؟
آقاى حكيمى خودشان جزء طرفداران انقلاب بودند. آقاى قزوينى هم از علماى بزرگ خراسان بودند و علاوه بر اينكه عارف و وارسته بودند نگاهى مثبت به مبارزه سياسى هم داشتند.
پس از آقاى ميلانى و قمى مى توان در رده دوم از روحانيون مشهدى به آقاى قزوينى اشاره كرد.
• بد نيست اگر كمى هم به بچه هاى چپ و چپ هاى مذهبى در مشهد بپردازيم. چريك هاى فدايى خلق يك سرشان برمى گشت به گروه احمد زاده كه مسعود احمدزاده و برادرش، فرزندان آقاى طاهر احمدزاده، در مشهد آن را راه انداخته بودند و نگاهشان به مبارزات نگاهى مبتنى بر مبارزه مسلحانه بود. از طرف ديگر رجوى و باقرزاده ها هم خراسانى بودند و از همين روى مجاهدين خلق در آن سال ها در مشهد جايگاهى خاص داشتند. آيا شما با اين نيرو ها كه مبارزه مسلحانه را هم در دستور كار خود قرار دادند همكارى مى كرديد يا نه؟
گروه هاى چپ تا جايى كه من مى دانم البته بنيان شان در مشهد گذاشته نشد، البته من نمى دانم كه تاسيس شان در كجا بوده است ولى به هر حال از مشهد هم بودند كسانى كه به اين حركت پيوستند. برخى از اين افرادى كه شما گفتيد را من در همان جلسات كانون نشر حقايق دينى مى ديدم. پسران آقاى طاهر احمد زاده، مسعود و مجيد به آنجا مى آمدند. آنها مذهبى بودند ولى به هر حال به سمت چپ  گرايش پيدا كردند و از دين بريدند. يكى ديگر از اينها پرويز پويان بود كه آنجا هم مى آمد و ظاهرى مذهبى هم داشت. او مقالاتى روشنفكرانه و مذهبى هم در ابتدا مى نوشت. يادم هست كه يك روز اين آقاى پرويز پويان و يكى از احمدزاده ها آمد به يك موسسه انتشاراتى كه ما هم در آنجا بوديم و يك مقاله اى از خودش را خواند كه مبلغ نوعى نگاه مذهبى به همراه ضرورت اعتراض و مبارزه بود.
• آن موسسه انتشاراتى كجا بود؟
موسسه اى بود به نام موسسه انتشاراتى سپيده كه موسسين آن  چند نفر از جمله اخوى بنده بودند. من هم در آن دفتر نشسته بودم و گپى با دوستان مى زدم كه آن روز پويان به آنجا آمد و مقاله اش را خواند. من از همان جا فهميدم كه اينها در حال گرايش پيدا كردن به سمت چپ هستند. باقر زاده ها و بچه هاى سازمان به تندى اين آقايان نبودند و در جلسات مذهبى حضور پيدا مى كردند. يادم هست كه در سال هاى۴۷ ، ۴۸ آقاى مطهرى پنج شش شب آمدند مشهد سخنرانى كردند و در آن شب ها آقاى شريعتى و همه دوستانشان حضور پيدا مى كردند. باقر زاده ها هم جزء گردانندگان آن جلسات بودند.
• يعنى شما خودتان به هيچ وجه وارد فاز مبارزه مسلحانه و ارتباط با بچه هايى كه به اين انديشه معتقد بودند، نشديد؟
خير، من ارتباط مستقيمى با اين بچه ها نداشتم ولى وقتى فهميديم كه اين بچه ها وارد اين فاز شده اند، خوب به هر حال خوشحال شديم چون اين حركت را هم در جهت ساقط كردن رژيم مى ديديم.
• ولى در مشهد با توجه به فضاى غير سياسى حوزه علميه، گويا خيلى از روحانيون با اين سبك از مبارزه مخصوصاً يعنى مبارزه مسلحانه مخالف بودند، اين طور نيست؟
آنها در كل با نفس مبارزه مخالف بودند، چه مبارزه زبانى و چه مبارزه مسلحانه.
• چه روحانيونى مخالف بودند؟
اصولاً ما روحانى موافقى چندان نداشتيم، همگى به جز اندكى مخالف مبارزه بودند. آن اندك موافق هم ارتباط تشكيلاتى با مبارزان برقرار نمى كردند بلكه فقط صرفاً نگاهى تائيدى داشتند. اين را البته بگويم كه بعد ها براى ما مشخص شد هر يك از آن گروه هاى چپ به دنبال مصادره مبارزه و حركت انقلابى به نفع خود هستند و همه چيز را براى خودشان مى خواهند. آنها قدرت پرست بودند و بنابراين راهشان از مردم جدا شد.
• چه چيز باعث مى شد كه شما به چنين نتيجه اى برسيد؟
من در زندان رفتار هايى از اينها ديدم كه به اين نتيجه رسيدم.
• شما چه سال هايى را در زندان بوديد؟
سال هاى ۵۰ و ۵۱ روى هم به اندازه يك سال در زندان بودم و سپس از سال ۵۳ تا ۵۶ دوباره به زندان رفتم. ۵۰ تا ۵۱ را در زندان وكيل آباد مشهد بودم و ۵۳ تا ۵۶ را هم ابتدا در زندان كميته تهران بودم و سپس به زندان قصر منتقل شدم.
• خب در اين سال هاى زندان شما چه چيزى از بچه هاى چپ ديديد كه به آنها بدبين شديد؟
براى يك سال در زندان مشهد با خيلى از اينها يك زندگى فشرده داشتم. آنها را از شهرهاى مختلف از جمله مشهد به آن زندان آورده بودند. بعضى هايشان از چريك هاى فدايى خلق بودند و عده اى از يك گروه به  نام ستاره سرخ بودند.
برخى از آنها گروهى به نام  «آلفا ۲» نمى دانم يا «آلفاچند» داشتند و گروه هاى ديگرى هم با اسامى عجيب و غريب بودند. از شمال بودند، از جنوب بودند، از همدان، تهران و... همه جا بودند. در طول يك سال زندانى كه با اينها بودم من خصلت ها و رفتارهاى نادرست و غيرانسانى اى از اينها ديدم كه باعث شد پس از  آزادى برداشتم به كل از اين آقايان تغيير كند. وقتى آزاد شدم گزارش آن برخوردها را براى دوستان روحانى ام به صورت مشروح توضيح دادم. براى آقايان مطهرى و بهشتى و برادرم و هاشمى رفسنجانى و باهنر تشريح كردم كه گروه هاى چپ و فداييان خلق چه برخوردهايى داشتند. يادم هست كه يكى از اين آقايان اصلاً اين برداشت ها را باور نمى كرد كه من گفتم اين برداشت را وقتى شما هم درك مى كنيد كه يك سال با آنها زندگى كنيد.
• چه چيزى مگر شما از آنها در زندان ديده بوديد؟
الان نمى خواهم اين بحث را باز كنم ولى آنها كلاً آدم هايى ستمگر و دروغگو و غيرسالم بودند. آنها ضديت شان را با مذهب به شيوه هايى زشت و غيرانسانى نشان مى دادند. اين برداشت من اما شنيدنش براى برخى از آقايان سخت و باورنكردنى بود. اين دوران گذشت تا اين كه من سال هاى ۵۳ تا ۵۶ براى سه سال ديگر زندانى شدم. ۵/۲ سال از اين سه سال را در زندان قصر بودم و با گروه هاى چپ و غيراسلامى هم بند بودم. يك تعدادى از زندانيان هم البته از مجاهدين خلق بودند كه من با آنها هم در زندان هم بند بودم. در آنجا من علاوه بر گروه هاى چپ غيرمذهبى با مجاهدين خلق به عنوان يك گروه ظاهراً مذهبى هم بيشتر آشنا شدم. در دوره بازداشت قبلى من با بچه هاى مجاهدين هم در زندان بودم و خوشحال بودم كه در كنار فداييان گروه هايى مذهبى هم هستند كه با همان روش مسلحانه مبارزه مى كنند. ولى اين بار در دوره دوم زندان من خيلى بيشتر با بچه هاى رده دوم به پايين مجاهدين خلق در زندان در ارتباط بودم. اين بار همان برخوردهاى فداييان خلق را كه در دوران زندان قبلى به چشم ديده بودم از ناحيه بچه هاى مجاهدين خلق مى ديدم. آنها مى خواستند كه انسجام تشكيلاتى بچه هاى زندان حتماً زير نظر آنها باشد و من هم چون مسائل تشكيلاتى سرم مى شد زودتر اين نيت آنها را فهميدم. متوجه شدم كه آنها توقع دارند هركس به زندان مى آيد مستقيم بايد تحت مديريت آنها قرار بگيرد. يك عده جوان تازه به دوران رسيده چون از نظم تشكيلاتى برخوردار بودند چنين توقع هايى داشتند. آنها ضديتى با اسلام نداشتند ولى با منتقد خود يعنى روحانى مخالفت رسمى و جدى داشتند. آنها آموزش هاى مذهبى را هم منحصر در دست خودشان مى دانستند. آنها نمى گذاشتند كه اصلاً كسى از بچه ها با ما ارتباط بگيرد. آنها از روحانيون فقط در جهت ياد گرفتن زبان عربى استفاده مى كردند و در همين حد مى خواستند ما فعال باشيم و نه بيشتر و صاحب هر تفكرى غير از خودشان را منزوى مى كردند. اين نگاه آنها باعث اختلاف ما در زندان شده بود. اين بار كه از زندان بيرون آمدم برخى از آقايان و دوستان مى گفتند كه ما در اين چند سال خيلى ياد تو بوديم و حالا فهميديم كه آن گزارشى كه تو از زندان مشهد داده اى چقدر درست است. آنها تازه فهميده بودند كه ماركسيست ها چه جور آدم هايى هستند. من اما به دوستانم گفتم كه اين دفعه آمده ام تا يك حرف جديدتر به شما بزنم. گفتند چى؟ گفتم اين بار مى خواهم همان حرف ها را درباره مجاهدين خلق بزنم. گفتند كه نه ديگر اين باوركردنى نيست. گفتم بايد يك دوره ديگر به شما بگذرد تا اين واقعيت را باور كنيد. چنين هم شد و آنها بعد از چند وقت اين واقعيت را به چشم ديدند، بچه هاى مجاهدين حتى به مذهب هم وفادار نماندند.
• حالا برگرديم به بحث درباره دكتر على شريعتى. شريعتى به هرحال مشهدى بود اگرچه خودش را در تهران نشان داد و در تهران به اوج رسيد. اما اگر در تهران برخى از روحانيون با شريعتى مخالف بودند شايد بتوان گفت كه مشهد دومين شهرى بود كه روحانيون زيادى در مخالفت با شريعتى داشت. چرا كه شريعتى خودش مشهدى بود و جمعى از دوستانش هم در مشهد حلقه اى براى خود داشتند. به عنوان مثال هم مى  توان به نامه نگارى شريعتى به آقاى ميلانى در مشهد اشاره كرد و صحبت هايى كه آقاى ميلانى عليه شريعتى مى كردند. مى خواستم اگر ممكن باشد كمى درباره نگاه  علماى مشهد به شريعتى در سال هاى قبل از انقلاب توضيح دهيد.
مخالفت با جريان فكرى شريعتى جا و مكان نداشت و مختص روحانيون نبود ولى چون مشهد حوزه علميه داشت اين مخالفت در اين شهر هم مطرح مى شد، مثل قم. بعد هم رديه نويس هايى كه عليه نوشته هاى شريعتى در سال هاى ۵۰ و ۵۱ رديه مى نوشتند هيچ كدامشان مشهدى نبودند. آقاى شريعتى بعد از اينكه در تهران مستقر شد، مخالفت با او ديگر به مشهد ضرورتاً تعلق نداشت. مخالفت هايى با شريعتى مى شد كه برخى ها ريشه آن را در باطن منتسب به رژيم هم مى دانستند. برخى از روحانيون هم از لفظ تند شريعتى ناخشنود بودند.
• شما هم آيا آن زمان نگاه انتقادى نسبت به شريعتى داشتيد؟
بله و اكنون هم داريم. ايشان يك فرد دانشگاهى با رشته تخصصى تاريخ بود كه به مباحث مذهبى هم علاقه داشت. فعاليت هايش هم باعث رونق نگاه مذهبى در ميان جوانان شد. ولى در عين حال در ديدگاه او يك سلسله نواقصى هم وجود داشت كه مى توانست اصلاح شود اما فرصتش براى ايشان فراهم نشد. اين طور كه من شنيدم در اواخر ايشان پيشنهاد داده بود به آقاى حكيمى كه شما كتاب هاى من را هرطور كه درست مى دانيد اصلاح كنيد و اشكالات آن را رفع نماييد...
• ... البته نقل غير مستندى از آقاى حكيمى است كه گفتند من مشكل و التقاطى در كتاب هاى ايشان نمى بينم.
نمى دانم كه نظر بعدى آقاى حكيمى چه بود ولى به هر حال اين نگاه نسبت به شريعتى وجود داشت.
• اصلى ترين مخالفان شريعتى در ميان روحانيون مشهدى چه كسانى بودند؟
الان دقيقاً يادم نيست.
• نامه نگارى هاى آقاى ميلانى و صحبت هاى آقاى ميلانى عليه شريعتى را هم در ياد نداريد؟
نه، يادم نيست. بود يك مباحثى ولى الان در ذهن ندارم. يك عده طرفدار متعصب شديد شريعتى بودند و يك عده هم متحجرانه با او مخالفت مى كردند كه اين افراد با مطهرى هم مشكل داشتند. بعد هم شما ميان نقادى شريعتى و مخالفت با شريعتى را فرق بگذاريد. بالاخره مطهرى هم نقدهايى بر شريعتى داشت ولى نمى توان از او به اين خاطر انتقاد كرد.
• حالا برگرديم به آزادى شما از زندان. سال ۵۶ كه از زندان آزاد شديد چه كارهايى را پى گرفتيد؟
سال ۵۶ كه آزاد شدم ديدار مختصرى با دوستانم در تهران داشتم و سپس به مشهد آمدم.
و بعد از يك دوره كوتاه كه در مشهد بودم دوباره به تهران بازگشتم. در منزل برخى از دوستان جلساتى برگزار مى شد و علاوه بر آن جمعيت هاى مذهبى و سياسى در تهران جلسات زيادى داشتند كه من در آنها حاضر مى شدم و در خصوص مسائل زندان صحبت مى كردم. بعد جريان آقا مصطفى خمينى كه پيش آمد، جرقه اى زده شد كه در نهايت به انقلاب منجر شد. اسم امام دوباره در اخبار و سخنرانى ها مطرح شد و آن مقاله در روزنامه عليه امام منتشر شد و راهپيمايى ها و تظاهرات آغاز گرديد.
• آقاى خامنه اى، حالا يك سئوال از شما دارم. به عنوان فردى كه در آن فضا فعال بوديد تا چه  حد معتقديد كه تحميل حقوق بشر و آزادى هاى سياسى از سوى كارتر به شاه در پيدايش زمينه هاى انقلاب در ايران موثر بود؟
قضيه را به صورت ديگرى بايد تحليل كرد. فرض كنيد كه دو نفر به قصد پيروزى با هم بازى مى كنند، يك  طرف اشتباهى مى كند و طرف مقابل هوشمندانه از آن اشتباه استفاده مى كند و جلو مى آيد. بحث حقوق بشر در سال ۵۶ هم چنين حكايتى داشت. اين عمل يك فعاليت مصنوعى از طرف شاه و آمريكا بود تا موج انقلاب بخوابد و از همين رو يك حركت شبه روشنفكرى آغاز شده بود. يادم هست كه در سال ۵۵ ما روزنامه هاى اطلاعات و كيهان را در زندان مى خوانديم و تحليل مى كرديم. مى ديديم مصاحبه هايى با برخى از روشنفكران در روزنامه ها مى شود و آنها انتقادات خود را نسبت به شرايط سياسى و اجتماعى و فرهنگى موجود اعلام مى كنند. آنها حرف هايى مى زدند كه تا آن زمان در روزنامه ها مطرح نمى شد. فرضاً اسماعيل خويى مصاحبه اى كرده بود با آقاى احسان نراقى در روزنامه كيهان و آقاى نراقى هم از كمبودها و مشكلات صحبت مى كرد. رژيم قصد آزادسازى واقعى نداشت، آنها مى خواستند با اين كار يك حركت «ضد انگيزه» را آغاز كنند. امام در اين مبارزه كه يك طرفش آمريكا بود و امام هم در طرف ديگرش، از اين موقعيت استفاده كرد و عمل آمريكايى ها نتيجه عكس داد.
http://www.sharghnewspaper.com/831121/html/vs2.htm#s182898

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط حمید |

در گفت وگو با على اكبر محتشمى پور
امام فضاى حوزه ها را متحول كرد
085986.jpg
لذا تا آن زمان بحث قانون اساسى را مطرح مى كرد. اين وضعيت ادامه داشت تا زمانى كه بحث امام به شروع تدريس بحث «ولايت فقيه» رسيد. قبل از شروع بحث ولايت و حكومت اسلامى، امام پيغام دادند كه اين مباحث را ضبط كنيد. تا آن زمان، بحث هاى امام ضبط نمى شد. در نجف هم اين خبر منتشر شد كه آقاى خمينى مى  خواهد بحث ولايت فقيه را مطرح كند. جلسه اول، مقدمه بحث بود. امام در اين جلسه اصل بحث خود را مطرح كرد و قرار شد در جلسات بعد، وارد استدلال شود. به همين خاطر، پس از جلسه اول، موضوع مثل بمب در نجف صدا كرد. روزهاى بعد تعداد كثيرى از آقايان نجف آمدند و در بحث شركت كردند.
•از مراجع؟
نه علما و افراد برجسته بودند و نه مراجع. انگيزه شان هم اين بود كه با امام وارد چالش و مقابله شوند. چون يكى از امتيازهاى درس امام اين بود كه جلسات زنده اى داشت. اين گونه نبود كه استاد صحبت كند و شاگرد بنويسد و برود. امام كه وارد بحث مى شد، اگر كسى به او اشكال نمى كرد، خودش اعتراض مى كرد كه «بحث مرده است». لذا در جلسات درس امام، حداقل نيم ساعت با بحث شاگرد و استاد همراه بود. اين زنده بودن بحث، به مخالفين اجازه مى داد كه در جلسات حاضر شوند و مباحثه كنند. درس ولايت فقيه امام حدود ۱۸ جلسه به طول انجاميد و سروصداى عجيبى در نجف بر پا كرد. پس از هر جلسه، ما نوارهاى امام را پياده مى كرديم، برخى دوستان ويراستارى مختصرى مى كردند، نزد امام مى بردند، ايشان ملاحظه و امضا مى كرد، مى برديم چاپخانه يك درس يك درس چاپ مى شد، يعنى درس امروز دو روز بعد تكثير شده بود و به ايران و نقاط ديگر هم مى فرستاديم. لذا درس ولايت فقيه و حكومت اسلامى امام در عرض يك ماه و نيم بحث زيادى را نه تنها در نجف كه در ايران، اروپا، آمريكا، كانادا، بين دانشجويان، حوزويان، روشنفكران و ديگر نيروهاى فعال به وجود آورد.
•شما به مخالفت هايى اشاره كرديد كه در جريان بحث با امام در جلسات درس ولايت فقيه مى شد. تا آنجا كه به ياد داريد بيشترين مبانى انتقاد مخالفين نسبت به مباحث امام چه بود؟
آقايان كه اعتقاد به ولايت فقيه نداشتند، بحث را حول اين مسائل مى بردند كه ولايت خاص معصوم است و حكومت هم بر اين اساس در غيرزنان حضور معصوم نمى تواند تشكيل شود. آنها استناد مى كردند به يك سرى رواياتى در اين زمينه كه مى گويد هر علمى كه در زمان غيبت امام زمان برافراشته شود، آن علم، «علم حق» نيست و امثال اين. در حالى كه آنهايى كه قايل به ولايت فقيه هستند و از جمله امام، علاوه بر مباحث قرآنى و روايى، يك بحث عقلى محكم هم دارند. آن بحث اين است كه اسلام در همه زمان ها پوياست و مبانى آن بايد اجرا شود. اگر غير از اين باشد، فلسفه انزال كتب و ارسال رسل زير سئوال مى رود. اگر قرار باشد كه حكومت اسلامى نباشد و احكام اسلام اجرا نشود، پس چرا اصلاً پيامبر ظهور كرد؟ اگر حكومت اسلامى را خاص معصوم بدانيم، بايد قبول كنيم كه اجراى احكام اسلامى منحصر مى شود در ۱۰ سالى كه پيامبر در مدينه حكومت داشتند و حكومت ۵ ساله حضرت على در نجف. اين استدلال هاى امام مخالفان را خلع سلاح كرده بود. به همين خاطر، پس از آن سم پاشى هاى سياسى شروع شد. يكى از شايعاتى را كه منتشر مى كردند، اين داستان بود كه حرف هاى امام درباره برقرارى عدالت اجتماعى از طريق تشكيل حكومت اسلامى، صرف كمونيست ها و سوسياليست ها است. حتى مى گفتند كه اين تئورى ها را سفارت شوروى در عراق به «محمود پناهيان» كه از رهبران حزب توده ساكن بغداد بود، مى دهد و او شب  ها اين مسائل را به امام مى دهد و او فردايش در جلسات درس مدرسه شيخ انصارى مطرح مى كند! حرف هايى كه هر ديوانه اى به آن مى خندد، در نجف و در بيروت برخى علما راحت مطرح مى شد و مى گفتند كه آقاى خمينى كمونيست است!
•بنابراين مخالفت هايى كه آن زمان در نجف درباره بحث ولايت فقيه امام مطرح مى شد، از جنس مخالفت هاى امروز نبود؟
اصلاً از اين جنس نبود. بحث هاى آن زمان نجف بحث هاى حقوق اسلامى بود كه آيا مسئله ولايت فقيه در اسلام ثابت مى شود يا نه. كارى به مباحث امروز نداشتند. امروز بحث ولايت فقيه به عنوان يك اصل پذيرفته شده وجود دارد و عمل مى شود. در مقابل اين، گفته مى شود كه اين اصل كه شما آن را از اسلام آورده ايد، با حقوق شهروندى و دموكراسى منافات دارد. چرا كه نمى شود يك نفر با صلاحيت هاى وسيعى حضور داشته باشد، بدون آنكه مردم بخواهند. اما آن زمان در نجف اصلاً اين مسائل نبود. تنها اين بحث مطرح بود كه ولايت فقيه از نظر اسلام ثابت هست يا نه.
•ولايت فقيهى كه عملاً اجرا شد با آن ولايت فقيهى كه امام در نجف مطرح مى كردند، چه تفاوت هايى پيدا كرد؟
يك بحث در زمان حيات امام است كه بنده اعتقاد دارم امام البته با يك سرى فراز و نشيب هايى سعى كرد آنچه در رابطه با ولايت فقيه و حقوق مردم اعتقاد داشت، اجرا كند. از نظر امام، حكومت اسلامى در شرايطى مى  تواند شكل بگيرد و ولايت ثابت شود كه مردم بخواهند. بايد بيعت صورت بگيرد، همان گونه كه امام على پس از آنكه مردم آمدند و بيعت كردند حكومت را در دست گرفت و در عين حال، از كسانى كه مخالف حكومتش بودند بيعت اجبارى نگرفت و البته حقوق آنها با بيعت كننده  ها مساوى بود. روش امام هم همين گونه بود. ايشان با هر گونه حركت قيم مآبانه مخالفت مى كرد. اگر نمايندگان فلان آقا به دانشگاه ها مى رفتند و مى گفتند كه چون انتخابات از مهمترين شئون اجتماعى است، هر كى جامعه مدرسين گفت، بايد به او راى دهيد، امام مخالفت مى كردند، امام اعلام كردند: «همان توطئه و نقشه اى كه قبلاً مى گفتند آخوند نبايد در سياست دخالت كند، الان بدتر از آن در دانشگاه ها شروع شده كه هر چه آخوندها گفتند، بايد عمل شود. نخير، آخوندها اصلاً حق ندارند براى حوزه هاى ديگر تعيين تكليف كنند. اگر شما در قم هستيد، مى توانيد نظر مشورتى به مردم قم بدهيد. حق نداريد. جوانان هم بايد بروند براى خودشان كانديدا داشته باشند و راى دهند.» ما ديگر از اين انديشه پيشروتر در جامعه خودمان نداريم.
•البته اين مسئله اى كه شما اشاره كرديد، با يك سئوال هم مواجه است. يعنى چرا آن موقع كه هنوز در دانشگاه ها طيف خط امامى حاكميت بلامنازع پيدا نكرده بود، اين مسائل مطرح نمى شد و بعد از انقلاب فرهنگى تازه اين بحث مطرح مى شود؟
(مى خندد) بعد از انقلاب وقتى به دانشگاه مى رفتى، اصلاً دانشگاه نبود. دانشگاه تبديل شده بود به مركزى براى دفاتر سازمان هاى سياسى و مسلح. دانشگاه انبار اسلحه بود. يك ساختمان را مجاهدين خلق گرفته بود، يك ساختمان را فداييان، يك ساختمان را حزب توده اقليت، اكثريت، حزب فلان. دانشگاهى قبل از انقلاب فرهنگى وجود نداشت. گروه هاى مسلح چون نمى توانستند به جاى ديگرى بروند، در دانشگاه متمركز شده بودند. آنهايى كه در دانشگاه ها حضور داشتند، دانشجو نبودند. اكثرشان از بيرون به دانشگاه رفته بودند. اگر بحث انقلاب فرهنگى پيش مى آيد، اين خود دانشجويان بودند كه اين وضع را برنتافتند و كسانى را كه در دانشگاه سنگر گرفته بودند، بيرون كردند. اگر دانشگاه بسته شد، دليلش آن بود كه دانشگاه باز نبود كه بسته شود. اگر كلاس و دانشگاهى برقرار بود و انقلاب فرهنگى انجام مى شد، قابل نقد بود اما وقتى دانشگاه به مركز نيروهاى مسلح و چريكى تبديل شد كه عملاً امكان تحصيل را از دانشجويان مى گرفت، دانشجويان خودشان آمدند و گفتند كه اين وضعيت را نمى خواهيم. به هر حال، موضوع انقلاب فرهنگى بايد در جاى خودش بحث شود و ارتباطى هم به شخصيت ها نداشته. همان موقع هم انتخابات و راى گيرى هاى ما از مردم و مسئله رفراندوم جمهورى اسلامى از همان ابتداى انقلاب شروع شد. در حالى كه كسانى كه طرفدار دموكراسى بودند مثل دولت موقت با رفراندوم مخالف بودند. مى گفتند: «آقا وقتى انقلابى مى شود، مدتى مى گذارند تا انقلابيون حكومت كنند و وقتى فضا آرام و مناسب شد، رفراندوم مى گذارند. حالا شما از همين اول كه هنوز دو ماه از پيروزى انقلاب نمى گذرد، مى خواهيد براى اصل نظام رفراندوم بگذاريد و بعد هم انتخابات قانون اساسى و رياست جمهورى و مجلس بگذاريد.» اما امام چون معتقد به مردم بود، مى گفت كه همه چيز بايد به وسيله مردم انجام شود...
•اما به نظر مى رسد استدلال مخالفان درست بوده...
اينكه در يك جامعه انقلابى كه بحث هاى منطقى زياد شنيده نمى شود و هيجان حاكم است، انتخابات به نتيجه منطقى منجر نمى شود.
حالا مثلاً بعد از ۲۰ سال انتخابات مشت پركنى برگزار مى شود؟ حالا كه ديگر فضاى انقلابى حاكم نيست. به هرحال شما كه نمى توانيد قيم مردم باشيد و بگوييد كه بنده قيم مردم هستم و به جاى مردم تصميم مى گيرم. چه فرقى بين آقاى بازرگان و مردم وجود داشت. مگر مى توان گفت كه چون من مهندس مهدى بازرگان هستم بايد حكومت كنم و مردم حق ندارند نظر بدهند. يا من امام هستم و بايد هر كارى دلم خواست بكنم. يا آقايان عضو شوراى انقلاب هستند و هرچه به نظرشان درست آمد، فارغ از نظر مردم بتوانند عمل كنند. اين چه حرفى است؟ اين انديشه، اصلاً انديشه ديكتاتورى است كه من بگويم چون فضا، فضاى انقلابى است مردم نبايد نظر بدهند. اگر شور و هيجان انقلابى حاكم است، شامل حال همه مى شود. هم آن مردمى كه انقلاب كرده، هم شوراى انقلاب و هم رهبر انقلاب. اگر هم قرار باشد كه عاقلانه عمل شود، باز شامل حال همه مى شود. فرقى بين امام و شوراى انقلاب و حكومت موقت و دانشگاه و مردم كوچه و بازار و كشاورز و كارگر وجود ندارد. اين همان روحيه ديكتاتورى است كه احزاب و گروه ها دارند. ما خودمان هم حزبى هستيم (با خنده) ولى مى خواهم بگويم احزابى كه دنبال يك سرى اهداف هستند سعى مى كنند اهداف خود را در چارچوب زيباى دموكراسى و حقوق بشر به مردم بگويند. اما در عمل همان روحيه خودكامگى حاكم است. من يادم هست كه آقاى بازرگان هر هفته مى آمد و براى مردم در تلويزيون صحبت مى كرد. در يكى از همان سخنرانى هاى تلويزيونى مهندس بازرگان گفت: «اى مردم! شما آمديد و انقلاب كرديد، خيلى ممنون. شاه را بيرون كرديد، سعيكم مشكورا. حالا كه ديگر انقلاب پيروز و حكومت تشكيل شده، ديگر برويد سراغ كارتان اينقدر تظاهرات نكنيد. بگذاريد ما حكومت مان را بكنيم.» يعنى اين كه شما كسبه برويد بقالى تان را بكنيد، شما دانشجويان برويد درستان را بخوانيد تا من حكومت كنم. يعنى تو فقط بيگارى كن و كشته بده اما در شئون سياست و حكومت حق دخالت ندارى!
•آقاى محتشمى! برگرديم سر بحث اصلى  مان يعنى همان بحث ولايت فقيه. يك سئوالى كه وجود دارد اين است كه چرا بين طرح اوليه ولايت فقيه و حكومت اسلامى توسط امام در نجف با استقرار نهايى اين مسئله در قانون اساسى مقدارى فاصله افتاد به ويژه آن كه در پيش نويس اوليه قانون اساسى بحث ولايت فقيه وجود نداشت و امام هم همين پيش نويس را تاييد كرد و حتى گفته اندكه همين را به رفراندوم بگذاريد و نيازى به تشكيل مجلس خبرگان نيست. ظاهراً با اصرار مهندس بازرگان و دكتر سحابى مجلس موسسان تشكيل شد.
والله اطلاعاتى كه شما مى دهيد، حداقل من بعيد مى دانم.
•يعنى شما معتقديد اصل ولايت فقيه در پيش نويس بود؟
خودتان مى گوييد كه «پيش نويس» بود. امام از همان سخنرانى  اولشان گفتند كه بايد مجلس موسسان تشكيل دهيم و هر قانون اساسى بايد با نظر نمايندگان منتخب مردم نوشته شود و بعد به راى عمومى گذاشته شود. قانون اساسى طبيعتاً يك پيش نويس داشت. اين پيش نويس را يا دولت بايد تهيه مى كرد و تقديم مجلس خبرگان مى شد يا يك نفر تهيه مى كرد و مورد تاييد دولت قرار مى گرفت و بعد به مجلس خبرگان مى رفت كه همين طور شد. يعنى يك پيش نويس آماده شده بود و به دولت موقت رفت كه مقدارى بالا و پايين شد و بعد به مجلس خبرگان رفت. اين به معناى آن نيست كه اين پيش نويس قانون اساسى است.
•چرا امام درباره نبود بحث ولايت فقيه در اين پيش نويس واكنش نشان ندادند؟
نه. به عنوان پيش نويس اعتراضى نداشتند.
•خب، همين ديگر...
نه. ببينيد! اين كه قانون اساسى چه خواهد بود و چه از مجلس خبرگان بيرون مى آيد، بحث ديگرى است اما از اين كه امام گفته اند اين به عنوان پيش نويس مطرح شود، نه تاييد مطلق پيش نويس در مى آيد و نه رد مطلق آن. در منظر اول، امام اگر مى خواست بگويد كه ولايت فقيه بايد داخل قانون اساسى باشد، خوب هر مخالفى مى گويد كه اين آقا ديكتاتور است. خودش مى برد و مى دوزد و بعد هم مى گويد به راى مردم بگذاريد. در حالى كه امام حتى در اين موضوع دخالت نكرده كه وقتى آقايان ولايت فقيه را در قانون اساسى نگذاشته اند، بگويد كه اين را اضافه كنيد. در حالى كه قبل از اين خودش بحث ولايت فقيه را مطرح كرده است. حتى يك اظهارنظر كوچك هم نمى كند تا شائبه اعمال نفوذ امام به وجود آيد. اين بالاترين نماد دموكراسى در يك فرد است كه به راى ديگران احترام مى گذارد. مى گويد هر چه در خبرگان درآمد، عمل شود. حالا در مجلس خبرگان آقاى منتظرى و ديگران بحث ولايت فقيه را مطرح كردند و اين اصل در قانون اساسى ديده شد.
•يعنى شما معتقديد كه اگر اصل ولايت فقيه در مجلس خبرگان هم در قانون اساسى قرار نمى گرفت، امام با تئورى شان چه مى كردند؟
كدام تئورى؟
•همين تئورى ولايت فقيه.
من چه مى دانم امام چكار مى كرد. من كه نمى توانم از طرف امام حرف بزنم. من مى خواهم بگويم كه امام حاضر نبود كه حتى حكومت اسلامى را به مردم تحميل كند. حتى بيايد و بگويد كه ولايت فقيه را داخل قانون  اساسى بگذاريد. من معتقدم اگر همان پيش نويس در مجلس خبرگان تاييد مى شد، امام همان را تاييد مى كرد.
•در همين دوره نكته اى كه وجود دارد اين است كه امام چرا بعد از پيروزى انقلاب دولت را به مهندس بازرگان سپردند و به قم رفتند و بعد برگشتند و حكومت را در دست گرفتند. به عبارتى، ايشان به حوزه برگشتند و سياست را به سياستمداران سپردند دليل اين مسئله را چه مى بينيد؟
امام بعد برنگشتند، تا آخر هم همان طور بودند.
•يعنى چه؟
در پاريس خبرنگاران از امام سئوال كردند كه وقتى رژيم شاه سقوط كرد، شما مى خواهيد رئيس جمهور شويد و قدرت را در دست بگيريد؟ امام گفت: «نه. ما افراد معتمد را داريم و آنها مى آيند و حكومت جمهورى اسلامى را اداره مى كنند و نيازى به دخالت ما نيست.» دخالتى كه امام مى گفت به اين معنا بود كه «ما حكومت را در دست بگيريم ما مى رويم و كار حوزوى خودمان را انجام مى دهيم.» لذا وقتى امام آمد و حكومت موقت تشكيل شد امام به قم رفت. در رابطه با رياست  جمهورى اول هم امام شديداً مخالف بود كه يك روحانى بيايد. حزب جمهورى اسلامى مى خواست كه مرحوم بهشتى را مطرح كند اما امام مخالفت كرد. فراموش نمى كنم شايد ۱۰بار سران حزب جمهورى  آمدند و اصرار داشتند كه آقاى بهشتى رانامزد رياست جمهورى كنند. امام فرمود: «نه هيچ ضرورتى ندارد كه رئيس جمهور آخوند باشد» ولى بعد از حوادثى كه پيش آمد مسئله بنى صدر، شهادت آقاى رجايى و... شرايط به گونه  اى شد كه از ميان روحانيون افرادى كه صلاحيت و شايستگى رياست جمهورى را دارند بيايند و از آنها استفاده شود كه نهايتاً امام با كانديداتورى آقاى خامنه اى موافقت كردند و اكثريت مطلق مردم هم به ايشان راى دادند. بنابراين تز امام اين بود كه نيازى به حضور روحانيون نيست.
اما اگر زمانى نياز باشد كه فردى روحانى بيايد چون فضاى جامعه چنين اقتضا مى كند يا در بين غيرروحانيون كسى نيست كه صلاحيت هاى يك فرد روحانى را داشته باشد، آن موقع يك روحانى مى تواند بيايد. اما اگر فضا طورى بود كه يك غيرروحانى بتواند عامل وحدت ملى شود و جامعه را هدايت كند و اختلافات تبديل به نزاع نشود، غيرروحانى بايد باشد.
•يعنى از اقدام امام در رفتن به قم به معناى، اعتقاد به جدايى نهاد روحانيت و حكومت نيست؟
نخير. البته يك نكته وجود دارد و اين است كه جدايى دين از سياست با جدايى روحانيت از سياست فرق دارد. ما روحانيت را معادل دين نمى دانيم. ممكن است يك روحانى روش دينى را عمل كند اما لاييك و طرفدار جدايى دين از سياست باشد. ما چنين آخوندهاى لاييكى را داريم. در حالى كه امام جدايى دين از سياست را تز و توطئه انگليسى مى داند و آن را محكوم مى كند. در عين حال اعتقاد دارد كه اجراى دين در جامعه الزاماً توسط روحانى صورت نمى گيرد بلكه ممكن است يك غيرروحانى اجراى دين و سياست را خيلى بهتر از روحانيون انجام دهد و حتى دين شناسى تر باشد.
•شما در صحبت هايتان اشاره كرديد كه اگر در مقطعى يك فرد غيرروحانى بتواند نماد وحدت ملى باشد خوب است كه همان فرد در مقام حكومت قرار گيرد. حالا اين بحث پيش مى آيد در مورد مهندس بازرگان و آقاى بنى صدر كه چرا اعتماد اوليه امام به مسئوليت روشنفكران دينى و يا غيرروحانيون در حوزه سياست به تدريج كم شد و به روحانيون اجازه دادند مناصب حكومت را در اختيار بگيرند؟
من در اينجا نمى توانم حكم قاطعى بدهم. اما آنچه از شناخت من از امام برمى آيد اين است كه شناخت ايشان نسبت به اين چهره ها و شخصيت ها مثل بنى صدر، دكتر يزدى، قطب زاده، دكتر حسن حبيبى و بقيه بيشتر از ناحيه برخى روحانيونى بود كه بيشتر با آنها حشر و نشر داشتند مثل مرحوم مطهرى، مرحوم بهشتى، آقاى هاشمى رفسنجانى. حتى شناخت امام نسبت به برخى روحانيون از طريق روحانيونى نظير مرحوم مطهرى، آقاى موسوى اردبيلى و امثال اينها بود. من فراموش نمى كنم اينها مى آمدند پاريس براى تشكيل شوراى انقلاب. يك بار آقاى بهشتى، يك بار آقاى مطهرى و يك بار هم آقاى اردبيلى آمدند و عده اى را معرفى كردند. يعنى اين طور نبوده كه امام شناخت دقيقى نسبت به يك افراد داشته باشند. صرفاً عملكرد اينها را خارج از حوزه نجف و قم از طريق نوشته ها، كتاب ها و مصاحبه هايشان مورد بررسى قرار مى دادند يعنى حشر و نشر و همكارى نزديكى نداشتند. در ابتداى نهضت هم نهضت آزادى و اينها نزديكى و همكارى با امام نداشتند. ممكن است در قضيه ۱۵ خرداد ۴۲ يكى از آنها اعلاميه اى از داخل زندان داده باشد اما اين طور نبوده كه احزاب هم در كنار مردم فعال باشند. در مورد معرفى اين چهره هاى سياسى هم بيشتر آقاى مطهرى نقش داشت. در آن سرعتى كه انقلاب گرفت اما چاره اى نداشت. بايد براساس همان شناخت كلى و توصيه و توفيق افراد معتمد عمل مى كرد. چرا كه فرصتى براى اندوختن تجربه همكارى با يكايك چهره هاى سياسى وجود نداشت. من حالا يك نمونه اش را خدمت شما مى گويم. من يك بار در سال ۵۲ يا ۵۳ (دقيقاً خاطرم نيست) در نجف خدمت امام رسيدم. امام فرمودند كه شما آقاى دكتر ابراهيم يزدى را مى شناسيد؟ من گفتم كه شناخت دقيقى ندارم اما برخى اقوام مثل برادرم و پسر عمويم در آمريكا تحصيل مى كنند و در انجمن هاى اسلامى هستند، مى توانم از آنها سئوال كنم. من تحقيق كردم و نظرم را به امام دادم. ايشان هم براساس نظر من و نظر آقاى دعايى به دكتر يزدى اجازه دادند كه وجوهات به دست آمده در آمريكا، خرج فعاليت سياسى و انجمن هاى اسلامى در آنجا شود. بنابراين شناخت امام از اين طريق بوده است.
•در اين دورانى كه مى فرماييد جريان انقلاب خيلى سريع بود، هيچ مسئله اى كه بتواند اعتماد امام را به اين چهره هاى سياسى كم كند، وجود نداشت؟
نكته هايى بود ولى چون به شكل همكارى نبود، چندان تاثيرى نداشت. مثلاً من نكاتى را خدمتتان عرض مى كنم. مرحوم حاج آقا مصطفى آدم بسيار قاطع، لايق، سياستمدار و باهوشى بود. اين آقاى قطب زاده سالى چند بار به نجف مى آمد. يك بار ديديم كه مرحوم حاج آقا مصطفى ديگر قطب زاده را به خانه خود راه نمى دهد. در حالى كه قطب زاده هميشه مى رفت خانه حاج آقا مصطفى. مرحوم شيخ الشريعه تعريف مى كرد شبى قطب زاده به بيت امام آمد و سپس طبق معمول به منزل حاج آقا مصطفى رفتند. در منزل حاج آقا مصطفى زده شد و بعد صغرى كه منزل ايشان كار مى كرد، آمد و گفت: كيه؟ قطب زاده گفت كه قطب زاده هستم. صغرى گفت كه حاج آقا مصطفى نيستند. چكار داريد؟ قطب زاده گفت كه مى خواهم ساكم را اينجا بگذارم، بروم جايى و بعد ساك را ببرم. بعد هم ساك را گذاشت و حركت كرد كه برود. چند قدمى دور نشده بود كه صغرى آمد دم در و گفت: «آقا! آقا گفته كه نيا اينجا.» و ساك را گذاشت تو كوچه. بعد از حاج آقا مصطفى سئوال شد كه دليل اين كار چه بود؟ پاسخ داد كه دو مسئله وجود دارد؛ اولاً بحث اين است كه كسانى كه دم از عدالت و مبارزه با رژيم مى زنند، از كجا اين همه پول مى آورند كه با هواپيما دور دنيا مى گردند و بعد هم كه مى آيند، مى روند در مدرن ترين هتل بغداد ساكن مى شوند. اين افراد از كجا مى توانند حامى حقوق مردم باشند؟ امام كه رهبر انقلاب است اينجا با كمترين هزينه در خانه اى محقر زندگى مى كند. مسافرتش با كمترين هزينه همراه است. براى خريد كولر و يا اضافه شدن يك لامپ حرف دارند. حالا اينها از كجا پول مى آورند كه چنين زندگى مى كنند؟ چنين فردى حتى صلاحيت ملاقات با امام را هم ندارد. غير از اين هم حاج آقا مصطفى مسائل ديگرى را هم گفت كه چون قطب زاده از دنيا رفته، نمى خواهم مطرح كنم. خودم هم شخصاً مسئله اى را ديدم. در پاريس (نوفل لوشاتو) كه ما بوديم، امام مى خواستند نماز مغرب و عشا را بخوانند. همين كه اذان گفته شد، يك دفعه ديديم كه صداى قهقهه يك زن و مرد از طرف باغچه مى آيد. بلافاصله از پله ها آمدم پايين. ديدم كه آقاى قطب زاده با يك خانم بى حجابى زير درخت ايستاده و با هم مشغول گفتن و خنديدن هستند. گفتم: «آقاى قطب زاده! امام دارند نماز مى خوانند.» فردايش هم رفتم خدمت امام و اين موضوع را مطرح كردم. علاوه بر اين آقاى قطب زاده و همين طور بنى صدر و دكتر يزدى مى رفتند و به عنوان سخنگوى امام صحبت مى كردند. من رفتم خدمت امام و گفتم: «آقا! دو تا موضوع وجود دارد. شما در حال حاضر به عنوان رهبر انقلاب اسلامى ايران مطرح هستيد و اينجا هم به عنوان پايگاه انقلاب شناخته مى شود. آيا شما اجازه مى دهيد كه در منزل شما افراد بدون حجاب رفت و آمد كنند؟ و بعد هم بنده ديشب چنين منظره اى را مشاهده كردم. امام گفتند: «نه. اينجا خانه من و منسوب به اسلام است و برخلاف اسلام نبايد مظاهرى وجود داشته باشد. آمد و شدها هم بايد با حجاب اسلامى باشد.» نكته بعد هم گفتم كه خيلى ها از طرف شما صحبت مى كنند. اگر شما سخنگو داريد، يك نفر را مشخص كنيد تا مواضع شما را اعلام كند.
امام گفتند: «من سخنگو ندارم. هر چه خواستم خودم مى گويم.» گفتم كه اجازه مى دهيد اينها را اعلام كنيم. گفتند كه قطعاً. بعد از آن با تابلويى به سه زبان فارسى، انگليسى و فرانسه در سر منزل ايشان نصب كرديم كه امام سخنگو ندارد و مواضع ايشان توسط خودشان اعلام مى شود و ديگر اينكه مظاهر اسلامى بايد در محوطه داخلى رعايت شود. از آن به بعد يكسرى روسرى دم در گذاشته بوديم كه افراد بى حجاب مثل خبرنگارها مى پوشيدند و بعد وارد مى شدند. من موضوع آن شب را براى حاج احمد آقا هم مطرح كردم. آن مرحوم گفت: «ببين! فرق امام با قطب زاده در اين است. امام در چارچوب اسلام، انقلاب را پيش مى برد. در حالى كه آقاى قطب زاده براى پيشبرد همين انقلاب و همين اسلام حاضر است با فلانى پشت يك ميز بنشيند و ويسكى هم بگذارند ولو اينكه خودش هم نخورد، به او تعارف كند تا يك كارى را پيش ببرد. يعنى هدف وسيله را توجيه كند. اما امام اين را قبول ندارد.»
•از حاج آقا مصطفى صحبت كرديد. كلاً شما نقش ايشان در انقلاب را چطور ارزيابى مى كنيد و به ويژه دوره اى كه امام در نجف بودند؟
حاج آقا مصطفى هم از نظر سياسى آدم بسيار فوق العاده اى بود و از نظر علمى. مى توان گفت كه بخشى از جلوه امام در نجف، علميت حاج آقا مصطفى بود. حاج آقا مصطفى در بيوت مراجع قم و نجف شركت مى كرد. فرق قم و نجف در اين است كه مراجع نجف شب ها با تعدادى از شاگردان مجتهد خود جلسه مى گذارند و بحث هاى علمى مى كنند. كسى كه بنيه علمى ضعيفى داشته باشد، در چنين جلساتى جرات نمى كند حرف بزند. چرا كه به مجرد آنكه صحبتى كند، ضعف يا قوت علمى وى مشخص مى شود. حاج آقا مصطفى در چنين جلساتى حضور پيدا مى كرد و چنان سخن مى گفت و وارد بحث مى شد كه همواره يكى از محورهاى جلسات نجف به حساب مى آمد. اين وضعيت هم باعث شده بود اعتبار علمى حاج آقا مصطفى در نزد حوزويان شناخته شود و هم بر اعتبار امام مى افزود. چرا كه مى گفتند: «وقتى پسر آيت الله خمينى چنين است، پدرش چگونه است!» از نظر سياسى هم در مورد حاج آقا مصطفى به چند نكته اى مى توانم اشاره كنم. اول اينكه بعد از تبعيد امام به تركيه در جريان حوادث ۱۵ خرداد همه اميدها به حاج آقا مصطفى بسته شده بود كه بتواند نهضت را در غياب امام هدايت كند. لذا وقتى رژيم امام را تبعيد كرد، حاج آقا مصطفى را هم دستگير و زندانى كردند. بعد از مدتى حاج آقا مصطفى را آزاد كردند كه برود و با قمى ها خداحافظى كند و پس از آن به تركيه برود. وقتى حاج آقا مصطفى به قم آمد، همه از جمله برخى مراجع نظير آقايان مرعشى نجفى و شريعتمدارى با رفتن ايشان به تركيه مخالفت كردند و گفتند: «كجا مى خواهيد برويد؟ درست نيست كه خودتان با پاى خودتان به تبعيدگاه برويد.» لذا حاج آقا مصطفى نرفت. مامور ساواك زنگ زد كه چرا به تركيه نيامدى؟ حاج آقا مصطفى جواب داد كه آقايان علما مخالف هستند. آن مامور از پشت تلفن به علما و مراجع توهين مى كند. حاج آقا مصطفى هم با عصبانيت جواب او را مى دهد و تلفن را قطع مى كند. بعد از آن هم مى آيند و حاج آقا مصطفى را دستگير مى كنند و مى برند. با ذكر اين ماجرا خواستم بگويم حاج آقا مصطفى در چنين مستوايى بوده كه مى توانسته در غياب امام نهضت را رهبرى كند. در نجف اشراف تا قبل از آنكه حاج احمد آقا بيايد، حاج آقا مصطفى صرف نظر از كارهاى علمى كه در آنجا مشغول بود، كارهاى سياسى را هم انجام مى داد يعنى شخصيت هاى سياسى كه از خارج يا داخل كشور مى آمدند، با امام ملاقات مختصرى داشتند، بحث هاى عمده در منزل حاج آقا مصطفى انجام مى گرفت. به عنوان نمونه سالى چند بار بنى صدر مى آمد، قطب زاده، دكتر يزدى، صادق طباطبايى، مرحوم شهيد مطهرى، شهيد بهشتى، شيخ على تهرانى، آقاى جنتى و خيلى هاى ديگر مى آمدند. اينها براى بحث و مشاوره با امام مى آمدند اما مركز ثقل بحث ها و مشاوره ها، حاج آقا مصطفى بود. چنين وضعيتى باعث شده بود رژيم شاه فكر كند كه اصل كار حاج آقا مصطفى است و اگر ايشان نباشد، امام ديگر چيزى نخواهد داشت. اينكه طرح ترور حاج آقا مصطفى ريخته شد، به همين خاطر بود. رژيم شاه محور تمامى تحركات مخالفان در اروپا، آمريكا و حتى داخل كشور را حاج آقا مصطفى مى دانست. البته محافل نجف هم كه با ساواك و رژيم شاه در ارتباط بودند، اين مسئله را تشديد مى كردند. آنها شايع كرده بودند كه همه كاره حاج آقا مصطفى است. مى گفتند كه اصلاً انديشه مبارزه نهضت، تحليل سياسى و مبارزه همه از حاج آقا مصطفى است و او را به عنوان يك قطب اساسى در كنار امام و عامل تحريك امام معرفى مى كردند. در حالى كه حاج آقا مصطفى هر چند خودش يك جوهره بالا و قوى داشت، اما هر چه داشت از امام بود.
•اين ويژگى هايى كه شما براى حاج آقا مصطفى برشمرديد، پس از آن تا چه حد به حاج احمد آقا منتقل شد؟
يك نكته جالبى كه وجود دارد اين است كه حاج احمد آقا در سال ۴۹ يا ۵۰ تازه طلبه شد و به مسلك روحانيت درآمد و اوايل سال ۵۶ به نجف آمد. ما در آن زمان يك تشكيلات سياسى داشتيم، با عنوان: «روحانيون مبارز خارج از كشور» و ما هم شاخه نجف اشراف آن بوديم. غير از من مرحوم محمد منتظرى، آقاى دعايى، حسن كروبى، آقاى ثقفى و عده اى ديگر حدود ۲۰ نفر بوديم. ارتباط اين جمع با حاج آقا مصطفى خيلى نزديك بود. در سال ۵۵ هم يك هسته مركزى تشكيل شد كه ارتباط مستقيم روحانيون مبارز داخل و خارج كشور با امام را برقرار مى كرد. اين هسته مركزى شامل آقاى فردوسى پور بود. آقاى ناصرى (امام جمعه كنونى شهركرد) و من مى شد. ما با حاج آقا مصطفى و همين طور امام ارتباط داشتيم و صدور اعلاميه، بيانيه ها و هماهنگى ها را انجام مى داديم. اين وضعيت ادامه داشت تا زمانى كه حاج احمد آقا به نجف آمد و دو هفته اى ماند. يك روز حاج آقا مصطفى به ما گفت كه از اين پس ارتباط شما به جاى من با حاج احمد آقا باشد. من مى خواهم دنبال كار علمى خودم بردم. بدين ترتيب اقدامات سياسى به حاج احمد آقا منتقل شد.
از آن زمان حاج احمد آقا فعال شد. حدود ۳ يا ۴ ماه بعد هم حاج آقا مصطفى با آن مرگ مشكوك مواجه شد. البته ما قبل از آن خبر داشتيم كه گروهى از طرف ساواك براى ترور امام يا حاج آقا مصطفى به نجف آمده اند.
•در مورد حاج احمد آقا دو سئوال وجود دارد. اول اينكه ايشان در اداره بيت امام چه نقشى داشتند و بعد هم اينكه ايشان بر موضع گيرى هاى سياسى امام تا چه حد تاثيرگذار بودند؟
حاج احمد آقا در اداره فيزيكى بيت امام خيلى نقش داشت اما در رابطه با موضع گيرى ها، ارتباطات و مسائل مربوط به رهبرى امام هيچ نقشى نداشت.
•غير از ايشان ديگر اعضاى بيت امام هم تاثيرى در اين مسائل نداشتند؟
هيچ كس نقشى نداشت.
•البته شايعاتى وجود دارد كه گفته مى شود افرادى درون بيت امام طرفدار آقاى بنى صدر بوده اند و همين مسئله باعث شائبه و شايعه حمايت امام از ايشان در جريان اختلافات با حزب جمهورى اسلامى مى شد...
(مى خندد) همين دليل اين است كه حاج احمد آقا نقشى نداشته.
•نه. حاج احمد آقا را نمى گويم. كل افراد حاضر در بيت امام مثل آقاى پسنديده، آقاى اشراقى، سيدحسين خمينى...
ببينيد! حاج احمد آقا از همان نجف و نوفل لوشاتو كنار امام بوده، به ايران آمد، اداره علياى بيت امام هم با ايشان بود. نزديك ترين افراد هم به حاج احمد آقا بنده و چند تن از دوستان بوديم كه از نجف و بعد پاريس و آخر هم در دفتر امام در تهران كنار ايشان بوديم. خداوكيلى بنده هيچ گونه تحميل يا دستورالعملى مبنى بر آنكه از كسى حمايت شود يا عليه كسى موضع گيرى شود از طرف حاج احمد آقا براى امام نديديم. اگر كسى بگويد چنين چيزى وجود داشته، قطعاً دروغ گفته. اگر چنين سياستى در بيت امام وجود داشت، نبايد هيچ اختلاف نظرى در بيت وجود مى داشت كه مثلاً من مخالف بنى صدر باشم و آقاى اشراقى موافق.
اگر قرار مى بود سياست بيت تعيين شده بود، امكان چنين تفاوت آرايى وجود نداشت. من شخصاً بنى صدر را از دفتر امام بيرون كردم. قبل از انتخابات رياست جمهورى و تبليغات به دفتر امام آمده بود و فحاشى مى كرد. گفتم: «چرا آمده ايد اينجا؟ برويد بيرون.» در دفتر امام هم مخالفت من با بنى صدر معروف بود. از آن طرف معروف بود كه آقاى اشراقى موافق بنى صدر است. همين طور كه همه مى دانستند مرحوم حاج احمد آقا طرفدار دكتر حسن حبيبى بود. اگر حاج احمد آقا مى خواست نظرات خود را تحميل كند، به ما كه در دفتر امام بوديم، نمى توانست تحميل كند، آن وقت به امام مى توانست؟ اصلاً حضرت امام اجازه هيچ گونه دخالتى را در مسائل رهبرى انقلاب به هيچ كس نمى داد. البته حرف ها را مى شنيد و دقيق گوش مى كرد. حرف شهيد بهشتى، بنى صدر، من، جلال الدين فارسى، حاج احمد آقا حرف همه را گوش مى كرد اما خودش تصميم مى گرفت.
•از آن طرف چطور؟ يعنى امام نظر خود را درباره اقدامات حاج احمد آقا ابراز نمى كردند؟ اين سئوال را به اين خاطر مى پرسم كه در دو موقعيت اين اتفاق افتاد: يك بار به دنبال پيشنهاد نخست وزيرى از سوى بنى صدر به حاج احمد آقا كه امام مخالفت كردند و يك بار هم ظاهراً امام از عضويت حاج احمد آقا در حزب جمهورى اسلامى ممانعت كرده اند.
مخالفت امام در اين مواردى كه برشمرديد، تحكم آميز نبوده. مخالفت امام يك توصيه پدرانه به حاج احمد آقا بود. بالاخره صداقت امام خيلى زياد بود. وقتى در پاريس از امام سئوال مى كنند كه آيا شما پس از پيروزى انقلاب مى خواهيد رياست جمهورى را در اختيار بگيريد؟ امام مى گويند كه بنده بناى رئيس جمهور شدن و پست و مقام گرفتن ندارم بلكه به دنبال كار خودمان در درس و حوزه هستم. توصيه امام به جاى احمد آقا اين بود كه با توجه به اينكه تو فرزند من هستى، وارد اين عرصه ها نشو. اين يك توصيه پدرانه بوده، نه آمرانه. حاج احمد آقا هم به هر حال فرزند آن پدر بود و علاقه مند به امام و به همين خاطر، حتى بعد از امام وارد هيچ كار و مسئوليت حكومتى نشد. به عنوان نمونه بعد از رحلت امام، پيشنهاد امير الحاج به حاج احمد آقا شد كه ايشان به عناوين مختلفى قبول نكرد. اما من تصور مى كنم كه همان توصيه امام در گوش حاج احمد آقا زنگ مى زد.
•آخرين سئوال ما درباره شيوه مبارزاتى امام عليه رژيم شاه است. شما در بخشى از صحبت خود اشاره كرديد كه امام تا قبل از آغاز بحث ولايت فقيه در نجف سعى در تغييرات از طريق قانونى و تكيه بر قانون اساسى مشروطه داشتند و ظاهراً پس از آن اين شيوه تغيير كرد. شما شيوه كلى مبارزه امام را چه مى دانيد؟
امام به مبارزه مردمى پايبند بود. اعتقاد داشت كه هر چه مردم بخواهند همان مى شود. لذا بايد مردم يك حركت روشنگرى عمومى و در سطح كشور انجام شود تا مردم به يك نقطه برسند. وقتى به آن نقطه رسيدند، ديگر خود مردم پيش مى روند.
•نظرشان درباره مبارزه مسلحانه چه بود؟
شديداً مخالف بودند. حتى در پاريس كه بوديم، از درون ارتش به امام تلفن مى زنند كه ما آماده حركت و برهم زدن توازن قوا هستيم اما امام مخالفت مى كردند و مى گفتند: «فقط تظاهرات مردمى.» لذا به شدت با كسانى كه جلوى تظاهرات و شعارهاى مردم را مى گرفتند، مخالف بودند. روز تاسوعا سال ۵۷ آقايان شوراى انقلاب آمدند به اين خاطر كه شاه تهديد كرده بود كه اگر عليه شخص شاه شعار داده شود دستور به رگبار بستن مردم را صادر مى كند. به همين خاطر شوراى انقلاب اعلام كرد كه در تظاهرات روز تاسوعا عليه شاه شعار ندهيد. وقتى خبر به امام رسيد، برآشفته شد كه به شما چه ربطى دارد كه جلوى مردم را مى گيريد؟ مردم هر شعارى خواستند، مى توانند بدهند. شما حق نداريد كه تعيين كنيد چه شعارى بدهند يا ندهند. ما پيغام امام را به شوراى انقلاب داديم. در نتيجه مردم روز عاشورا ريختند و عليه شاه شعار دادند. بنابراين امام به نهضت و قيام مردمى بدون تكيه به سلاح و اسلحه اعتقاد داشت. چرا كه اعتقاد داشت رژيم به راحتى مى تواند حركت هاى چريكى و مسلحانه را سركوب كند و در دنيا هم براى كار خودش توجيه دارد. ولى به رگبار بستن و مقابله با مردم بى سلاح هيچ توجيهى در دنيا ندارد. به همين خاطر انقلاب اسلامى تنها انقلابى بود كه بدون اسلحه پيروز شد آن هم در برابر حكومتى كه هم حمايت دنيا را داشت و هم خودش به انواع و اقسام نيروهاى امنيتى و نظامى مسلح بود. به خاطر همين مخالفت  با حركت هاى مسلحانه بود كه امام نه فداييان اسلام را تاييد كرد و در بعضى جاها انتقاد هم كرده است و نه گروه هاى مسلح را. اين مجاهدين خلق خودشان را كشتند تا تائيديه اى از امام بگيرند اما امام حاضر به تائيد آنها نشد. حتى آقايان منتظرى و هاشمى رفسنجانى در اين زمينه پيغام دادند ولى امام نپذيرفت. در نجف چند تن از آقايان به اين خاطر قهر كردند و مدتى به بيت امام نمى آمدند. با اين وجود امام حتى حاضر نشد به حركت هاى خشونت آميز مجاهدين خلق ابراز تمايل كند. او تنها راه را آگاهى مردم مى دانست تا محتواى رژيم شاه و همين طور محتواى نظامى كه مى خواهند جايگزين كنند، بشناسند و امام هم نقش هدايت اين حركت عظيم را برعهده گرفت.
•يعنى شما مى گوييد آنچه اتفاق افتاد، دقيقاً همان بود كه امام طراحى كرد و مى خواست؟
بله. همان چيزى كه امام طراحى كرده بود، اتفاق افتاد.
http://www.sharghnewspaper.com/831113/html/art.htm
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1383ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط حمید |

 
چه كسى اين بار را بر دوش كشيد
محمدرضا شاهرخى نژاد
086016.jpg
به نظر مى رسد رئاليسم در قرن بيستم، بيش از آن كه به تاريخ هنر تعلق داشته باشد در راستاى اهداف انقلابى حركت كرده است. گرچه عده اى در اواخر قرن سعى كردند تعريف جديدى از اين واژه و مفهوم ارائه دهند و تحت عنوان نورئاليست ها يا هايپررئاليست ها بازهم قالبى هنرى برايش بتراشند اما واژه رئاليسم با انقلاب گره خورده است. ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ جنبش پرشور و حرارت مردم ايران به پيروزى رسيده بود. تمامى ساختارهاى اجتماعى _ سياسى دستخوش تغييرات شد و قرار بود كه از نو پى ريزى و ساخته شود و در هنر و به ويژه نقاشى اين دگرگونى به وضوح به چشم مى خورد. «در ماه هاى اول پيروزى انقلاب اسلامى، آثار دانشجويان جوانى كه متأثر از مبانى انقلاب بودند در حسينيه ارشاد به نمايش در آمد [...] در آثار به نمايش درآمده توجه به اخلاق و مسائل مذهبى، مبارزه با امپرياليسم، فقر و بى عدالتى اجتماعى و شعارهاى انقلابى محور قرار داشت. هسته اصلى شركت كنندگان در اين نمايشگاه عبارت بودند از: حبيب صادقى، مرتضى كاتوزيان، كاظم چليپا، حسن خسروجردى، مرتضى حيدرى، حسين صدرى، محمدعلى رجبى، ناصر پلنگى، ابوالفضل عالى و امير ضرغام»۱ كه بعدها به شكل گيرى مركزى به نام «حوزه انديشه و هنر اسلامى» انجاميد و عده اى از فيلم سازان، كارگردانان، بازيگران، شاعران و نويسندگان علاقه مند به انقلاب به اين هسته پيوستند.
در رژيم گذشته نقاشى نوعى رفتار روشنفكرمآبانه تلقى مى شد كه مبانى اش را از غرب به عاريت گرفته بود و روش اش از طرف حكومت با عنوان «مدرنيسم»، ديكته مى شد. بنابراين اعتراض به اين گونه نقاشى حتى در سال هاى آخر سلسله پهلوى هم در ميان نقاشان جوان به چشم مى خورد. پيروزى انقلاب دليلى شد كه در تغيير اين روند جهشى بنيادين صورت پذيرد و نه تنها در مضمون و محتوا بلكه در ساختار ظاهرى آثار انقلابى به وجود آيد.
«مجيد ملانوروزى» در كيهان فرهنگى شماره ويژه انديشه، ادبيات و هنر انقلاب، بهمن ۱۳۷۱ چنين مى گويد: «نوعى نقاشى كه نه محدوديت هاى هنر تجريدى و جنبه تغزلى و عرفانى خاص نقاشى سنتى ايرانى را داشته و نه محصور در چارچوب ناتوراليسم و رئاليسم محض باشد.»
086013.jpg
به هر حال بعد از انقلاب قرار شد براى نقاشى هم تعريف جديدى ارائه شود و به نظر مى رسد كاملاً طبيعى بود و هنر متعهد شد. «حسين خسروجردى» در بهمن ۱۳۶۳ در كيهان فرهنگى مى گويد: «هنرهاى سنتى و آنچه با عنوان هنرهاى اسلامى مى شناسيم مثل كاشى كارى، فرش، اسليمى ها و... به نظرم تا حدودى خالى از تعهد بوده است. اگر هم چيزى وجود داشته يك محتواى بسيار عرفانى است كه تنها خواص آن را در مى يابند و بس... اما اگر اصل را تعهد بگيريم مى بايست تعهد را بشناسيم و آن را در قالب هاى مختلف پياده كنيم.»
به هر حال همان طور كه در ابتداى بحث اشاره كردم رئاليسم در مقابل هنر قبل از انقلاب قد علم كرد و به نوعى در مقابل رئاليسم غربى عرض  اندام كرد.
«كاظم چليپا در اين باره گفته است: ما بايد به رئاليسم برگرديم و اين رئاليسم بايد در ابعادى چند باشد: اول توجه به مسائل ايدئولوژيك است. بعضى از هنرمندانى كه توان ايدئولوژيكى در خود حس مى كنند بايد به طرف نقاشى كردن مسائل ايدئولوژيكى پيش بتازند. دوم توجه به مسائل تاريخى. يعنى با همان ديد ايدئولوژيكى مسائل تاريخى، اعم از سياسى يا مسائلى را كه چه اسلام و چه آن تاريخى را كه اسلام مطرح مى كند و يا ديدى كه اسلام نسبت به انسان و تاريخ دارد، آنها را بر بوم بياورند[...].»
اما در اين ميان بودند كسانى كه در اواسط دهه پنجاه خورشيدى از دانشكده هنرهاى زيبا تهران فارغ التحصيل شده بودند و اكثراً شاگردان هانيبال الخاص نام داشتند. افرادى همچون رحيم ناژفر، بهرام دبيرى، شهاب موسوى زاده، مش صفر و... كه شايد نگاهشان بيشتر به نقاشى هاى ديوارى مكزيك بود و مفاهيمى همچون مبارزه با امپرياليسم و دفاع از طبقه محروم و مستضعف در كارهايشان به چشم مى خورد كه در واقع نفوذ ديدگاه هاى الخاص بيش از مسائل ديگر خودنمايى مى كند.
اما چه كسى مى تواند خط كشى كند ميان هنر قبل از انقلاب و بعد از آن؟ شايد متحول شدن و تغيير چشم اندازها در نقاشى قابل توجه باشد ولى آيا انقلاب حد فاصل نقاشى قبل و بعد از خودش بود؟ نقاشان بعد از انقلاب سعى كردند بيش از آن كه در فرم به دنبال كشف تازه اى باشند بر محتوا و موضوع تكيه كنند و به دنبال هويت باشند.
«حسين خسروجردى» در مصاحبه اى به سال ۱۳۶۹ چنين مى گويد: «واقعيت اين است كه امروز ما در صورت پيرو هنرمندان غربى هستيم. مبتذل ترين نوع ترويج فرنگى پسندى را هنرمندان بازارى يا تجارى ما رواج مى دهند و موذيانه ترين آن را متجددين خود باخته كه بدل سازان هنر اروپايى هستند.»
كشمكش بر سر تعيين ارزش گذارى محتوا يا فرم نقاشى از ديگر مسائلى بود كه نقاشى پس از انقلاب با آن دست و پنجه نرم مى كرد. «نكته مهم، نه بر سر به كار بردن هنر مدرن، هنر روايتى، هنر مينياتور يا نقاشى ديوارى است، بلكه اين است كه يك پيام به كدام شيوه زيبا و كيفى مى تواند القا شود.» اين گفته ها را كاظم چليپا در بهمن ۱۳۶۳ در شماره ۱۱ كيهان فرهنگى اذعان كرده است و نشان مى دهد كه وى، پيام يا محتوا را براى فرم اثر مقدم مى شمارد.
•••
اما آنچه در اين ميان يعنى نزاع بين هنر متعهد و هنر مدرنيستى از يادها رفت، ذات هنر بود و توجه به ذات نقاشى. تجربه تاريخ نقاشى جهان نشان مى دهد كه شايد نقاشى با تغيير ساختارهاى اجتماعى، تغيير جهت داده باشد اما هرگز به نفى خودش نپرداخته است. البته اگر بعضى از جنبش ها مثل دادائيسم را ناديده بگيريم يا حتى به اين نكته توجه كنيم كه جنبش هاى ضد هنرى با شكست مواجه شدند و فقط صفحاتى از تاريخ هنر را به خود اختصاص دادند و آرشيو شدند.
رجعت دوباره به مبانى هنر پيش از انقلاب، بدون پيش داورى و با در نظر گرفتن تمامى ويژگى هاى مثبت و منفى اش از نكات مثبت هنر پس از انقلاب است. با رونق گرفتن نگارخانه ها، مراكز آموزشى، چاپ كتاب هاى تخصصى هنر و... شاهد رشد كمى نقاشى پس از انقلاب هستيم.
شايد بهتر باشد به جاى تقسيم نقاشى به قبل و بعد از انقلاب اين گونه نگاه كنيم كه تجربه ۶۰ سال نقاشى مدرن در ايران چگونه بوده است و سپس به ريشه يابى مسائلى بپردازيم كه اتفاقات اجتماعى بر آن گذاشته است، مثل مشروطيت، كودتا، انقلاب سفيد و سپس انقلاب اسلامى.
نقاشى تا پيش از دهه ۷۰ بيش از آن كه براساس يك تئورى مختص هنر گام بردارد براساس ايدئولوژى حركت مى كرد حتى قبل از انقلاب. گرچه نگاهى دوباره به آن دوران نشان مى دهد كه بودند نقاشانى كه طعم نقاشى ايرانى در كارهايشان ديده مى شود، گرچه مبانى كارهايشان براساس مبانى هنر غرب بود. هر چند افرادى مانند جلال آل احمد مدرنيسم را حاصل سير تاريخ جديد غرب مى دانست و آن را به نهالى تشبيه مى كرد كه ريشه در خاك فرهنگ ايرانى ندارد و خاك يا اين نهال را نمى پذيرد و آن را رشد نمى دهد؛ در نتيجه يا اين نهال خشك مى شود و يا نياز به گلخانه اى جهت نگه دارى پيدا مى كند كه آن نيز چيزى است تزئينى و تماشاگران و تحسين كنندگانش خاص هستند، نه عموم مردم.
086019.jpg
جلال آل احمد در مقاله اى با عنوان «به محصص و براى ديوار» در سال ۱۳۴۳ چنين مى نويسد: «حرف اساسى من با نقاشان «مدرن» معاصر اين است كه اوضاع زمانه و دستگاه هاى دولتى از اين زبان گنگ شما و از اين رنگ هاى چشم فريب، كه چيزى پشتش نيست، (بى مفهوم و بى معناست) وسيله اى براى تحميق خلايق مى سازند. اين حكم تاريخ است درباره شما.... وقتى مى گويم چيزى پشت پرده رنگى شما نيست، غرضم اين است كه خاطره اى را در من زنده نمى كند؛ ارتباطى با اين ذهنيات ندارد، جنبشى خلجانى، تحريكى- آخر چيزى، يا دست كم همان تجديد خاطره اى. فقط در و ديوارى است و شما رنگ مى كنيد [...] زرق و برق فرنگ چشم نقاش مدرن معاصر را پر كرده و در سر «جهانى بودن» را مى پرورد، غافل از اينكه اگر در جمع تنگ خويشان چيزى داشتى ديدنى و اگر «خودى» ترا پذيرفت آن وقت دنيا  هم مى پذيردت.»
اى كاش آل احمد الان زنده بود و مى ديد كه اين نهال در همين خاك پا گرفت و فقط احتياج به هرس و نگه دارى داشت. تاريخ هنر ايران نشان داده است كه فرهنگ ها و هنرهاى بسيارى را خودى كرده است، از خاوردور گرفته تا سرزمين چشم روشن ها.
اما آنچه بايد بيشتر مورد توجه قرار گيرد اين است كه داورى هاى سال هاى ابتداى انقلاب نبايد در حكم مرجعى براى تاريخ نقاشى ايران قرار گيرد.
براى مثال به كارهاى بهمن محصص حالا كه نگاه مى كنم مى توانم به نگاه تيزبين محصص بيشتر پى ببرم. اگر مى خواست اعتراضش را به رژيم گذشته ابراز كند در محتواى اثر به دنبالش نمى گشت بلكه سعى مى كرد در فرم اثر تحولى ايجاد كند و مثالش مجسمه خانواده سلطنتى بود كه به جاى قلب شاه از حفره اى با مدال هاى نظامى آويزان استفاده كرد و زمانى كه شاه دستور خرابى اش را صادر كرد، پيغام فرستاد كه توپ و تانك در دست تست. اين مفهوم واقعى كاركرد هنر است حتى در سطوح اجتماعى. اما آنچه اهميت دارد اين است كه دستاورد انقلاب در زمينه نقاشى اين بود كه تعهد سياسى از دوش نقاشى برداشته شد؛ چرا كه به مدت يك دهه پس از انقلاب اين اتفاق افتاده و نقاشان بازگشتى داشتند به مفاهيم و متدهاى اصيل نقاشى و بازنگرى كردند در مبانى كارهايشان. اما نكته بسيار مهمى كه تجربه هنر ايدئولوژى با خود به همراه آورد و كمتر به چشم مى آيد، نكته اى است كه يك بار در صحبتى كه با م. آزاد داشتم متوجه اش شدم. آزاد معتقد بود كه تعهد در شعر باعث شد كه شعر از محتوا خالى نشود هرچند كم كم بار تعهد را به زمين گذاشت. اين نكته در نقاشى هم وجود دارد. نقاشى ايران پس از انقلاب از محتوا خالى نشد فقط اين بار فرم اثر هنرى تعيين كننده محتوا بود نه پيامى كه قرار است منتقل كند.
اما اين نهال به تازگى پاگرفته است و هنوز بر ثمره دادنش شك و ترديد وجود دارد. بگذريم از آسيب هايى كه به آن زده شده است و زده مى شود. نقاشى يك اتفاق تصويرى است و بايد به نقاشان جوان بعد از انقلاب اين نكته را يادآور شد كه به دنبال اتفاقاتى در فرم، نور، رنگ بگردند و مدرنيسمى از جنس ايرانى توليد كنند. شايد براى روشن شدن منظورم بهتر باشد از پيكاسو نقل قول كنم. كسى كه نابغه هنرمدرن و قرن بيستم لقب گرفت. زمانى عضو حزب كمونيست شد و بعد كناره گرفت و تا زمانى كه فرانكو در اسپانيا حكومت كرد به سرزمين مادرى اش بازنگشت، فرانسه هرگز او را به عنوان يك مهاجر به رسميت نشناخت و در اعتراض به وحشيگرى هاى فرانكوى ديكتاتور، گئورنيكا را نقاشى كرد كه به سمبل تصويرى مقاومت، جنگ و مردم تبديل شد. در مصاحبه اى حدود سال هاى ۱۹۲۳ پيكاسو چنين مى گويد: «از ميان اتهام هايى كه بر من وارد مى كنند، هيچ كدام ناموجه تر از اتهامى نيست كه مى گويد روح پژوهش، مهمترين عنصر در كارهاى من است. وقتى نقاشى مى كنم، مى خواهم آن چيزى را كه يافته ام نشان دهم نه آن چيزى را كه به دنبالش هستم. در هنر، اراده كردن كافى نيست. به قول ما اسپانيايى ها: عشق با عمل ثابت مى شود نه با استدلال. آن كارى كه از آدمى سر مى زند اهميت دارد نه آن كارى كه نيت انجام دادنش را دارد.»۲
و در جايى ديگر ادامه مى دهد: «هنر حقيقت» نيست. هنر افسانه اى است كه ما را به شناخت حقيقت _ حقيقتى كه در برابرمان مى گذارند تا بشناسيمش _ توانا مى سازد.»۳
نقاشى بعد از انقلاب به رشد خود ادامه داد و سرعت گرفت اما نبايد اين نكته را ناديده گرفت كه نسل جديد نقاشان از آرشيو و اطلاعات هنر قبل از انقلاب بى اطلاع است و اين مسئله در طولانى مدت باعث لطمات زيادى خواهد شد. اگر هم اطلاعاتى داده مى شود ناقص و گاهى تحريف شده است.
براى مثال آيدين آغداشلو در كتاب «از پيدا و پنهان» چنين مى گويد: «انتشار مجله انديشه و هنر باعث شد صاحب درك و تجربه اى بشويم كه در شرايطى ديگر ممكن نمى شد. نگاه كه مى كنم، مى بينم به جز چند نفرى از نسل قبلى _ كسانى مثل نيما يا هدايت _ تقريباً با همه بزرگان نسل خودمان آشنا شديم؛ بزرگانى كه تعدادشان در طول سال ها همچنان بزرگ ماندند و بزرگانى كه كوچك تر و كوچك تر شدند و شايد بنيانشان از همان خشت و گلى بود كه هيبت و ارتفاع داشت، ولى تاب سيلاب را _ سيلاب گذشت زمان را _ نمى آورد. اين فرصتى بود كه ما توانستيم وجوه مختلف فرهنگ در حال تكوين و تكامل و رشد سال هاى چهل را از نزديك بشناسيم و لمس كنيم.»۴
و ايشان در جاى ديگرى درباره هنر قبل از انقلاب و دو دهه چهل و پنجاه چنين مى نويسد: «آنچه بود دورافتادگى بود و بيگانگى. روشنفكر و هنرمند اين دوران همان قدر از تئاتر پوچى بيگانه ماند كه از تعزيه، همان قدر از كوبيسم دور بود كه از مينياتور كمال الدين بهزاد. بيگانگى گستردگى بود و مفرى نبود.»۵
•••
به هرحال انقلاب در نقاشى ايران چنان تاثيرى گذاشت كه امروزه شاهد نمونه هاى قابل قبولى هستيم. اما به نظر مى رسد يك دهه است كه استارت  زده شده است، بنابراين بايد به ادامه مسير و انتخاب راه انديشيد.
پى نوشت:
۱- نقل قول هايى كه از نقاشان انقلاب آمده است همگى از كتاب «جست وجوى هويت در نقاشى معاصر ايران» است كه به دليل ازدياد همگى را در گيومه گذاشتيم. بنابراين منبع اصلى ام اين كتاب به قلم مرتضى گودرزى (ديباج) است كه انتشارات علمى و فرهنگى آن را به چاپ رسانده است.
۲- فلسفه هنر، هربرت ريد، محمدتقى فرامرزى، انتشارات نگاه، ص۲۴۶
۳- همان
۴- از پيدا و پنهان، گفت و گو با آيدين آغداشلو، كتاب سيامك، ص۸۰
۵- نقل قول از كتاب نقاشى معاصر ايران است ولى منبع اصلى مجله دنياى سخن، شماره ،۳۱ خرداد و تير ،۱۳۶۹ ص۱۴ تا ۱۷ است با عنوان «گريزان از جدال با جهانى مغشوش»
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1383ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط حمید |

با اعلام برگزيدگان جشنواره فيلم فجر فيلم سينمايي خيلي دور خيلي نزديك با دريافت شش سيمرغ بلورين گوي سبقت را از ديگر رقبا ربود.
به گزارش خبرگزاري فارس در مراسم اختتامييه بيست و سومين جشنواره فيلم فجر كه با حضور مسئولان و هنرمندان شب گذشته در تالار وحدت برگزار شدفيلم خيلي دور خيلي نزديك به كارگرداني رضا ميركريمي "سيمرغ بلورين" بهترين فيلم ، بهترين موسيقي متن،بهترين فيلمبرداري، بهترين صداگذاري، بهترين طراحي صحنه و لباس و بهترين طراحي گريم را بدست آورد.
اسامي كامل برگزيدگان هيأت داوران بخش مسابقه سينماي ايران بدين شرح اعلام مي باشد:
بهترين فيلم :فيلم خيلي دور خيلي نزديك به كارگرداني رضا‌ميركريمي
بهترين كارگردان : مجيد مجيدي براي فيلم بيد مجنون
جايزه ويژه هيأت داوران در بخش كارگرداني :به كمال تبريزي براي فيلم يك تكه نان و محمدرضا بزرگ نيا براي فيلم جايي براي زندگي
بهترين بازيگر نقش اول مرد: با تقدير از جهانگير الماسي براي فيلم پشت پرده به پرويز پرستويي براي فيلم بيد مجنون
بهترين بازيگر نقش اول زن: فرشته صدرعرفايي براي فيلم كافه ترانزيت
بهترين بازيگر مكمل مرد: ديپلم افتخار به عليرضا شيخ الاسلام بازيگر نوجوان و ناشنواي پشت پرده مه و سيمرغ بلورين به خسرو شكيبايي براي فيلم سالاد فصل
بهترين بازيگر نقش مكمل زن: ليلا زارع براي فيلم ما همه خوبيم
بهترين موسيقي متن: محمدرضا عليقلي براي فيلم خيلي دور خيلي نزديك
بهترين فيلمبرداري: حميدخضوعي ابيانه براي فيلم خيلي دور خيلي نزديك
بهترين تدوين: سعيد شاهسواري براي فيلم ما همه خوبيم
بهترين صدابرداري: يدالله نجفي براي فيلم بيد مجنون
بهترين صداگذاري: بهمن اردلان براي فيلم خيلي دور خيلي نزديك
بهترين طراحي صحنه و لباس: امير اثباتي براي فيلم خيلي دور خيلي نزديك
بهترين جلوه‌هاي ويژه: نجف فتاحي براي فيلم جايي براي زندگي
بهترين طراحي گريم: محمدرضا قمي براي فيلم خيلي دور خيلي نزديك
بهترين فيلم هنر و تجربه: فيلم بيدارشو آرزو به كارگرداني كيانوش عياري
بهترين فيلم كوتاه داستاني:فيلم تنها صدا به كارگرداني آرمين حشتمي
در اين مراسم هيات داوران بخش فيلم‌هاي اول و دوم برگزيدگان خود را به اين شرح اعلام كرد:
بهترين كارگردان فيلم اول و دوم: ديپلم افتخار به بيژن ميرباقري براي فيلم ماه هم خوبيم و سيمرغ بلورين بهترين كارگرداني فيلم اول و دوم به فيلم مرزي براي زندگي به كارگرداني رضا عظيميان
همچنين در اين مراسم برگزيدگان بخش سينماي مستند نيز به اين شرح اعلام شد:
ديپلم افتخار بهترين تحقيق و پژوهش به ارود عطارپور و وحيد‌باقرزاده براي فيلم منم داريوش
ديپلم افتخار بهترين فيلم مستند به فيلم پس از برقعه به كارگرداني مهرداد اسكويي
سيمرغ بلورين بهترين فيلم مستند به فيلم مردم و پاره‌هاي آهن ساخته ماجد نيسي
گفتني است سيمرغ بلورين بهترين فيلم از نگاه مردم نيز به فيلم بيد مجنون ساخته مجيد مجيدي تعلق گرفت.

http://www.baztab.com/news/21493.php

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1383ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط حمید |

 
احسان نراقى
نلسون ماندلا و مهدى بازرگان از دو قاره و از دو نژاد متفاوت برآمده از دو مذهب و دو فرهنگ مختلف و بالاخره هر دو در زندگى سياسى با سرانجامى ديگر روبه رو بودند. يعنى ماندلا توانست به ميل و اراده خود پس از به نتيجه رساندن هدف هاى عزيز و گرانبهاى زندگى اش در اوج محبوبيت و در عين حال موفق و پيروز از قدرت كناره گيرى كند در حالى كه بازرگان منكوب مخالفان ولى اخلاقاً سربلند و مصمم در ادامه راهش از صحنه خارج شد. با وجود اين تفاوت ها و مشابهت هاى فراوانى را مى توان ميان اين دو مرد استثنايى باز شناخت:
اول اينكه بازرگان شوق فراوانى به آموختن داشت به طورى كه به فرهنگ اصول اسلام و زندگى انبيا آشنايى كامل پيدا كرد و هم با جديت در بزرگ ترين مدارس اروپا به مبانى علم و صنعت در دنياى امروز ورود كامل پيدا كرد و هم با اصول فكرى و ريشه هاى مردم سالارى به خوبى تسلط يافت. ماندلا هم بعد از طى مدارج عاليه علم حقوق و تسلط به تفكر سياسى حاكم در مغرب زمين توانست اولين دفتر وكالتى يك فرد سياهپوست را در كشورش برپا كند.
دوم اينكه ماحصل آنچه اين دو نفر آموخته بودند به آزادى و حرمت و كرامت انسانى ختم مى شد. بازرگان اين حرمت و كرامت را در قرآن و تعليمات انبيا مى يافت و آن را با نتايج دموكراسى غربى پيوند مى داد و به زندگى مردم ايران زمين كه به آن عشق مى ورزيد، مربوط مى كرد و ماندلا هم براى مبارزه با تبعيض  نژادى و اصول بى رحمانه آپارتايد كه مردم بى رحم اروپايى در كشورش بنا كرده بودند متفكران و بنيانگذاران دموكراسى غرب را وسيله مبارزاتش قرار مى داد. ماندلا و بازرگان هر دو شدائد و سختى هاى فراوان در راه ايمان و اعتقادشان تحمل كرده بودند و در عين حال هر دو مظهر اخلاق متعالى در زندگى سياسى بودند. يعنى احياى امرى كه در قرن بيستم تقريباً ارزش و اهميت خود را از دست داده بود. هر دو آنها روشنگرى و آموزش براى آزادى را ملازم مبارزه خستگى ناپذير با ظلم و استبداد مى دانستند. چنانچه بازرگان در اوج قدرت رژيم شاهنشاهى در دادگاه نظامى در سال ۱۳۴۲ به تفصيل درباره استبداد ۲۵۰۰ ساله صحبت كرد و گفت: «استبداد موجب بى ثباتى اجتماعى و عدم استمرار تاريخى است كه عموماً به حكومت فردى وابسته است و هرگز نمى تواند چه در كل و چه در جزء به ثبات، استمرار و تداوم دست يابد. نارضايتى عمومى و فرسودگى و جزر و مد هاى داخلى و فشار هاى خارجى مرتب آن را تهديد و سرانجام متلاشى مى كند. رژيم استبداد به خاطر فقدان پايگاه اجتماعى محكوم به ويرانى است.»
نلسون ماندلا هم كه به كرات به محاكمه كشيده شده بود به نوشته هرمز همايون پور در كتاب پرارزش «زندگى و مبارزات نلسون ماندلا» كه مى گويد: «فردى اصولى و دلاور كه دفاعياتش در دادگاه هاى رژيم آپارتايد نشانه شجاعت و اعتقاد او به ارزش هاى والاى انسانى است.»
ماندلا پس از تحمل ۲۷ سال زندان و شكنجه به محض آزادى از زندان بر خلاف رفقاى هم حزبش با سفيد پوستان شكنجه گر مذاكره را آغاز كرد و به قول ژاك دريدا كه در شرح حال او مى گويد: «او با اين رويه جامعه آفريقاى جنوبى را از يك جنگ داخلى حتمى و اغتشاشى پايان ناپذير نجات داد.» و هنگامى كه به رياست جمهورى انتخاب شد به يك ميليون و نيم كارمند سفيد پوست دولت و از آن جمله ماموران امنيتى اطمينان داد كه بر سر كار خود خواهند ماند و به هيچ صورت موجى از پاكسازى كه قهراً صورت انتقام جويى به خود مى گرفت راه نيفتاد. به عنوان مثال فرمانده ارتش در رژيم آپارتايد را در سمت خود ابقا كرد.
بازرگان هم قبل از ماندلا با همان بزرگوارى و متانت و خرد با انتصاب روساى امنيتى از افسران رژيم گذشته كه به اخلاص و ميهن دوستى و صفات اخلاقى آنها ايمان داشت به آنها نشان داد كه در درجه اول صداقت و صحت عمل اشخاص براى او از ديگر خصوصيات شخصى بالاتر است، زيرا او هم نظير ماندلا انقلاب واقعى را در استقرار ارزش هاى معنوى و روش هاى معقول مى دانست نه فقط در تغيير افراد. ولى متاسفانه بازرگان به علت مخالفت افراد با نفوذ به خصوص تند روى هاى گروه هاى چپ كه به او با مضمونى ناپسند لقب ليبرال را دادند و مانع از اين شدند كه بازرگان با اعتدال و دورى از هر گونه تعصب بتواند جريان پر مخاطره انقلاب ايران را با عقل و متانت هدايت كند.
بازرگان كه با قدرت ايمانى بى نظير به عقايد و نظراتش پايبند بود و در عين حال در انسان ها حتى خطاكاران هميشه بارقه هايى از انسانيت و شرافت را جست وجو مى كرد از روز اول انقلاب در پى عفو عمومى بود و به آنهايى كه «اعدام بايد گردد» شعار روزانه شان بود مى گفت: «انقلاب اسلامى يك قصابى نيست.» حال كه به نوشته خودش در كتاب «انقلاب در دو حركت» كه بيلان سال هاى اول انقلاب است بنگريم مى بينيم كه چگونه آنان در سياست هاى داخلى و خارجى جاى تعادل كه او آرزومند آن بود را گرفت. حالا جا دارد كه نسل جوان كشور ما با تفكر و تامل در انديشه هاى بازرگان بررسى كنند كه به گفته خردمندانه اش: «آزادى نه دادنى است و نه گرفتنى بلكه در درجه اول آموختنى است»، عميقاً بينديشند.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1383ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط حمید |


 
اميد كريمى
در پس ساعت ها چشم دوختن به صفحه اى درخشان و دور شدن از فضايى واقعى و حتى حقيقى و رسيدن به عالمى مجازى، نيازمندى هايى را براى انسان به وجود مى آورد كه برآورده شدن آنها در دنياى واقعى به هيچ وجه مقدور نيست.
كم نيستند افرادى كه نيمى از زندگى شان را در دنياى مجازى گذرانده اند و در آنجا با افرادى رابطه برقرار مى كنند، دوست مى شوند، در غمشان شريك شده و با شاديشان مى خندند، اما اگر با همان فرد در دنياى واقعى برخورد كنند، ممكن است حتى دست به يقه هم شوند.
شايد همين نياز داشتن به جامعه اى واحد در دنياى مجازى براى كاربران وب بود كه گردانندگان گوگل را بر آن داشت تا شهرى مجازى را طراحى كنند كه در معرفى خود ابتدا اين هدف را اعلام مى كند: «به جهت دوست يابى و تفريح»
200523.jpg
براى انسان امروزى مفهوم دوست يابى فراتر از آن چيزى است كه انسان هاى حداقل يك قرن پيش باور داشتند. اگر ساكنان قرن نوزدهم و يا حتى بيستم ميلادى با فردى رابطه برقرار مى كردند كه بتوانند با هم دنيايى را جابه جا كنند و آتش جنگى بيفروزند، انسان مدرن دنبال فردى مى گردد كه با او خنده اى بر لب داشته باشد و لحظه اى از تنهايى اش دور شود. تنهايى كشنده اى كه ساخته خود اوست و فرار كردن از آن چنان سخت است كه هيچ كس حاضر نيست به راحتى تنهايى اش را با كس ديگرى قسمت كند.
اين چنين است كه اگر تنهايى آدمها با دنياى مجازى تلفيق شده و زمانى يكسان را با عالم لايتناهى وب مشترك مى شود، پديده هاى اين دنياى كاذب هم به موهبت تنهايى آدمها نفوذ مى كند و آنچنان استقبالى را تجربه مى كند كه مديرانش را وا مى دارد چند روزى آن را تعطيل كنند تا گستره شهر را تا بى نهايت بيفزايند. گرچه در ابتداى ورود Orkut به زندگى آدم هاى خاكى همه از آن به عنوان ابزارى جاسوسى نام مى بردند، اما همه آنها با حس كنجكاوانه شديدى سير آفاق و انفسى در آن به راه انداختند و خود ناخواسته آنچنان تبليغى برايش كردند كه حال، دهكده كوچك جهان اوركات، به كشورى مجازى تبديل مى شود كه ملت و رنگ و نژاد تنها جزئى كوچك از آنند.
جزئى كه قسمتى از مسير هدف اصلى شهر مجازى (تفريح و دوست يابى - ارتباط خوب) است. آدمهاى حقيقى با خصوصيات واقعى، در وب دنبال افرادى مى گردند كه حداقل شرايط آنها را براى خنديدن و تفريح كردن داشته باشد.
حال مى خواهد آن فرد «قهوه كارى» در برزيل باشد و يا اشراف زاده اى انگلوساكسون در بريتانياى كبيرو يا حتى يك آريايى ساكن شهرهاى گمنام ايران.
دكتر محمد كوثرى، استاد ارتباطات دانشگاه تهران مى گويد: «برخلاف گمان دانشمندان مبنى بر اينكه وبلاگ ها و محيط هاى گفت وگو به دليل مسأله گمنامى افراد با استقبال بى رويه مواجه شده اند، اما اوركات تنها به اين خاطر كه براساس دنياى واقعى ساخته و در اصل شبيه سازى دنياى آدم  هاست و هر شخص هويت واقعى خودش را نمايش مى دهد، مورد توجه عامه قرار گرفته است.»
اوركات، انسان مدرن و تنها را وا مى دارد تا براى زندگى در شهر مجازى به اولين شرط حيات پايبند باشد. ذات انسان با ارتباط پيوند خورده و او بدون داشتن رابطه به راحتى به سوى انقراض پيش مى رود. اين چنين تا با فردى رابطه نداشته باشى حق عضويت در اوركات را هم نخواهى داشت. دكتر كوثرى در اين مورد مى گويد: «ظاهراً اوركات جاى خالى روابط اجتماعى در ايران را پر كرده است. شما در اوركات اين قدرت را داريد كه دوست خود را انتخاب كنيد، دقيقاً قدرت انتخابى كه در جامعه زنده وجود ندارد. همين مزيت باعث به وجود آمدن تأثير روانى بر شخص مى شود تا روابط اجتماعى اش را گسترش دهد و انسان هاى بيشترى را كه مى پسندد به شبكه دوستانش اضافه كند.» دكتر كوثرى عقيده دارد اوركات باعث شده كه ايرانيان آداب اجتماعى بيشترى ياد بگيرند.
شهروند اوركات مى خواهد زندگى كند و زندگى كردن شرايط و ابزار خود را مى خواهد. ابزارى كه خورد و خوراك روزانه را شامل مى شود و تا علاقه مندى هاى خاص هر فرد پيش مى رود. در اين صورت در شهر مجازى جوامعى كوچك پديد مى آيد كه البته گاه همه اعضاى شهر را دربر مى گيرد. دكتر كوثرى در طى پژوهشى كه البته هنوز كامل نشده است در مورد اين اجتماعات كوچك تحقيق كرده است. تحقيقات او نشان مى دهد كه عضويت ايرانيان در انواع كاميونيتى (Community)ها رابطه مستقيم و غيرمستقيمى با فرهنگ جارى و غيررسمى شان دارد: «مردم در ايران به نشانگان فرهنگى فكر مى كنند كه با جريان رسمى (دولتى) فرهنگ متفاوت است. ايرانيان در واقع در اوركات به جزئيات فرهنگى روى مى آورند كه طى ۵۰-۶۰ سال اخير در ميانشان ريشه دوانده است.»
اما اگر در دنياى واقعى افرادى هستند كه از مسير درست زندگى خارج مى شوند، در دنياى وب هم پيدا مى شود آدم هايى كه از جوامع دوستى مجازى به سود خود استفاده كرده و در برخى مواقع آنچنان افراطى دارند كه كل جامعه را با مشكل مواجه مى كنند: «اكثر فارسى زبانان به خاطر حس كنجكاوى به كاميونيتى هاى sex مراجعه مى كنند. اكثر اين كاميونيتى ها هم اسپانيولى زبان هستند كه ساخته اعضاى برزيلى اوركات اند. چيزى كه نشان مى دهد در برزيل هم روابط اجتماعى (محدوديت) مشابه ايران وجود دارد.» البته كوثرى فراموش نمى كند بگويد همه جا افراد منحرف و مريض وجود دارند: «اجتماعات sex متعلق به كاربران عادى اوركات نيست. افراد سودجو در اينترنت زياد پيدا مى شوند.» همانطور كه در جوامع واقعى و بيرونى تأثيرگذارى اوركات در جوامع آنقدر بالاست كه جان كرى اولين فردى بود كه به جهت رسيدن به بالاترين مقام مملكتى دنيا وارد شهر مجازى شد. فردى خوش ظاهر كه در نهايت و با تمام تلاشى كه در دنياى وب، خودش و حاميانش داشتند، از جرج بوش شكست خورد تا چند ماه بعد در مراسم تحليفش، به او با چشم حسرت بنگرد.
اما اگر حساب ساكنان خشكى هاى آن طرف آب ها را از خودمان جدا كنيم، به سياسيونى مى رسيم كه در صدر آنها محمدعلى ابطحى (مشاور رئيس جمهور) و سپس عبدالله رمضان زاده (سخنگوى دولت) و احمد پورنجاتى (رئيس كميسيون فرهنگى مجلس ششم) شهروند اوركات شده اند. همچنين بايد مهدى كروبى (رئيس مجلس ششم و نامزد رياست جمهورى دوره نهم) را به جمع شهروندان سرشناس اضافه كرد. ضمن اينكه كاميونيتى هواداران دكتر مصطفى معين نيز ديگر كانديداى رياست جمهورى مدتى است شهروند مى پذيرد.
با اين حال هيچ كدام از اينها باعث وارد شدن شوك به جامعه شهروندان ايرانى اوركات نيست. چه اينكه اينها همه در چارچوب قوانينى فعاليت مى كنند كه سال هاست ملكه ذهنشان شده است و حتى خود جزئى از تدوين كنندگانش بوده اند.
اما اگركمتر از يك ماه پيش اوركات هم به جمع سايت هاى فيلتر شده پيوست، تنها به اين دليل بود كه تهديدى امنيتى به شمار مى آمد. گرچه كمتر از يك هفته بعد از آن اعلام شد كه فيلتر شهر مجازى برداشته شده است، اما همچنان بر تعداد ispهايى كه به جاى باز كردن صفحه اوركات، مسدود بودنش را اعلام مى كنند، اضافه مى شود.
شايد دليل تهديد امنيتى به شمار آمدن اوركات تنها در يك چيز خلاصه شود و آن جوزدگى ذاتى ما ايرانى هاست. با اينكه مى شود اين جوزدگى را به محيط نه چندان قابل مانور داخل نسبت داد، اما كيست كه نداند ما ايرانى ها استاد افراط و تفريط هستيم؟
افراط و تفريطى كه گاه به سوءاستفاده هاى عجيب و غريبى تبديل مى شود كه همه خلايق در عجب اش مى مانند.
احتمالاً فرستادن پيام هايى كه حاوى درخواست هاى نه چندان معقول بوده و يا راه انداختن كاميونيتى هايى هدف دار و همچنين ايجاد پروفايل هايى غيرواقعى كه برخلاف هنجارهاى جامعه و البته بدتر از ناهنجارى هاى رايج جامعه ماست و چندين و چند مورد ديگر را شايد بايد دليل مسدود شدن اوركات دانست. استاد ارتباطات دانشگاه تهران مى گويد: «مسدود شدن اوركات تنها زحمت كاربران را زياد مى كند، وگرنه در دنياى مجازى سرگرمى هايى غير از اوركات هم پيدا مى شود. به عقيده من نبايد كاربران را توبيخ كرد. سيستم ها بايد چنين افرادى را از شبكه بيرون كنند.»
مثال عينى اين جملات كوثرى پرشين بلاگ است كه مديريت اش خود، وبلاگ هاى مخالف هنجارهاى اجتماعى و تندرو سياسى را كه متعارض با قوانين جارى كشور است، مسدود مى كند: «امنيت خاطرى كه در اوركات وجود دارد باعث شده كه اكثر ايرانى ها بدون هيچ گونه واهمه اى حتى عكس هاى خانوادگى خود را در پروفايل هاشان قرار دهند. اين احساس امنيت در وبلاگ ها وجود ندارد. به طورى كه وبلاگ نويسان ايرانى خارج از كشور هم از معرفى خود در وبلاگشان، تا بتوانند خوددارى مى كنند. اوركات از بسيارى شبكه هاى اينترنتى ديگر امن تر است اگر امنيت نداشت، بسيارى از دختران ايرانى عكس هاى شان را آنجا نمى گذاشتند.»
با اين حال از اين دست اتفاقات براى ايرانى ها چندان عجيب نيست. ايرانيان عادت دارند از هر پديده جديدى با هول و وسوسه وصف ناپذيرى استقبال كنند و در نهايت به دليل معارض بودن با قوانين جارى و يا رسمى دنياى واقعى شان از آن جدا شوند. چه اينكه دنياى وب هيچ قانونى ندارد و زندگى انسان ها پر از قوانين دست و پاگير و كليشه اى است. قوانينى كه حتى بسيارى فرهيختگان جامعه ايرانى را هم از حرف زدن در مورد پديده اوركات بر حذر مى دارد. قوانينى نانوشته اما اجراشدنى. (نگارنده اين گزارش قصد گفت وگو با چند استاد ديگر ارتباطات را داشت كه هيچ كدام به دلايلى خاص اما معلوم، تن به مصاحبه ندادند.)
به هر روى نبايد چندان زمانى را منتظر ماند تا نام ايران از رده سوم تعداد شهروندان اوركات پايين بيايد و تنها به ايرانى تبارهاى مهاجرى خلاصه شود كه شايد تنها راه ارتباطى شان با جامعه داخل ايران همين شهر مجازى باشد. گرچه ديگر شهرهاى مجازى پذيراى انبوه ايرانيان مشتاق است، اما در گذشته dotnode, Myspace و hi5 با اقبال مناسب ايرانى ها مواجه نشدند. گويا هميشه اولين بهترين است.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1383ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط حمید |


عبده فيليالی انصاری / برگردان: علی‌محمد طباطبايی
پنجشنبه ١٥ بهمن ١٣٨٣

«برخورد تمدن‌ها» كه ادعا می‌شود ميان غرب و جهان اسلامی در جريان است و بسياری از صاحب نظران وقايع اخير عراق و همچنين خشونت‌های فزاينده‌ی عربستان صعودی را مظهری از آن می‌دانند، در واقع تعارضات ديگری را از انظار پنهان می‌سازد كه احتمالاً در نگاهی طولانی مدت اهميت بسيار بيشتری خواهند داشت. در حال حاضر يكی از همين نزاع‌ها در ميان خود مسلمان‌ها است كه در جريان است، مناقشه‌ای كه موضوع اصلی آن اصلاحات در داخل جوامع اسلامی است.
سنت اصلاح طلبی اسلامی ـ يعنی جستجوی شيوه‌ای اصيل كه می‌تواند سنت‌های اسلامی را با جهان مدرن پيوند بزند ـ دارای ريشه‌های عميقی است و به اواسط قرن نوزدهم ميلادی باز می‌گردد. در آن زمان انديشمندان مسلمان زوال جوامع خود را با پويايی قدرتهای اروپايی مقايسه می‌كردند، در واقع تفاوتی به راستی دردآور از جهت موفقيت‌هايی كه اروپايی‌ها در مستعمره ساختن بخش‌های وسيعی از جوامع اسلامی به دست آورده بودند. در كنار آن، روشنفكران مسلمان توجه خود را « زوال » جوامع اسلامی و ناتوانی سياسی و فساد اجتماعی متمركز ساخته بودند.
بسياری از اين نخستين اصلاح طلبان مسلمان، از روحانيون يا كارمندان ارشد دولت بودند، كسانی كه به طور مستقيم مشاهده می‌كردند كه جوامع آنها به چه روز و حال بدی افتاده است. موضوع مهمتر آن كه، آنها عضوی از يك اقليت كوچك بودند كه در ميراث مكتوب اسلامی تعليم ديده بودند. اين مردان بسيار فراتر از صرفاً قرائت قرآن، سودای شركت در مباحثاتی را داشتند كه از قرن‌ها پيش در ميان فضلای مسلمان در باره‌ی احكام اصيل زندگی اسلامی آغاز شده بود. اين روش تعليم آنها را قادر می‌ساخت تا وضعيت بسيار بد كشورهای خود در آن دوره را با اصول و آرمان‌های نسل‌های پيش از خود از روحانيون و انديشمندان مسلمان مقايسه كنند.
قضاوت آنها كاملاً روشن بود: مسلمان‌ها اكنون به جايگاهی بسيار پائين‌تر از آن كه دين آنها تعيين كرده بود نزول كرده، و از موفقيت‌هايی كه اجدادشان به دست آورده بودند بسيار عقب‌تر مانده بودند. برای اصلاح طلبان وضعيت طبيعی به معنای توسعه و تكامل دائمی جوامع اسلامی بود، و آنها رسيدن به چنين وضعيتی را با تاثير متقابل تعاليم اسلامی با انديشه‌های مناسب و اين جهانی زمان خود پيوند می‌دادند. به اين ترتيب اين اولين اصلاح طلبان در صدد ايجاد ارتباط با انديشه‌هايی بر آمده بودند كه در اروپا ظهور می‌كردند: خردگرايی، رواداری و رفتار متناسب اخلاقی.
اين نخستين اصلاح طلبان ـ و در ميان آنها محمد عبدو و سيد جمال الدين افغانی ـ در به راه انداختن بسيج توده‌ای كه سودايش را در سر داشتند چندان موفقيتی به دست نياوردند و متاسفانه در از ميان برداشتن عقب ماندگی‌های اجتماعی به توسط اجرای مطلوب‌تری از رهنمودهای دينی نيز ناكام ماندند. ليكن تاثير و نفوذ آنها بسيار نيرومند و ماندنی بود و در مسيرهايی گسترش يافت كه حتی خود آنها نيز تصورش را نمی‌كردند.
تناقض گويی كه در اينجا وجود دارد به اين ترتيب است كه آن اصلاح طلبی خالی از تعصبی كه مورد حمايت آنها بود به بيداركردن گرايش‌های محافظه كارانه در ميان متفكرين اسلامی مساعدت نمود، كسانی كه با مستمسك قرار دادن احيا اصول دينی اصلاح طلبان، مصرانه خواستار بازگشت به « خلوص » اولين جوامع اسلامی بودند.
اين گرايش محافظه كارانه كمترين علاقه‌ای به تعهد اصلاح طلبان به تعقيب انديشه‌های جديد از فلسفه‌ی روشنگری اروپايی نداشت، و به جای آن مدعی بود كه چنين انديشه‌هايی به سهم خود به بيگانگی و جدايی بيشتراز انديشه‌های اسلامی می‌انجامند.
به اين ترتيب می‌توان گفت كه ماندگارترين تاثيری كه موج اصلاح طلبی داشت ايجاد يك گرايش سنتی از يك طرف و ظهور بنيادگرايی حتی افراطی‌تر از طرف ديگر بود. هم سنت گرايان و هم بنيادگرايان افراطی به عمل گرايی سياسی كشيده شده و به اين نتيجه رسيدند كه دولت مدرن وسيله‌ی مناسبی برای آزادی مسلمان‌ها از تسلط بيگانگان و اسلاميزه كردن مجدد جامعه به توسط احيا اصول نخستين اسلامی است.
امروزه ما می‌توانيم قدرت اين ايدئولوژی را مشاهده كنيم، اما اشتباه خواهد بود كه تصور شود روح اصلاح گرايان اوليه ديگر ناپديد شده است. تعداد زيادی از فضلا و محققين اسلامی خارج از كانون‌های توجه، به كندوكاو در باره‌ی خويشاوندی‌هايی كه ميان انديشه‌های اسلامی و ارزش‌های مدرن وجود دارد ادامه داده‌اند. آنها از طريق بررسی‌های انتقادی تاريخ و الهيات، شيوه‌هايی را تشريح كرده‌اند كه مسلمان‌ها به كمك آنها در زمان و مكان‌های متفاوت سنت‌های خود را تغيير داده يا در حال تغيير آنها هستند.
به اين ترتيب چالشی بسيار دقيق و متمركز نسبت به پافشاری كهن انديشی دينی در آثار انديشمندان برجسته‌ای مانند عبدالكريم سروش در ايران، عبدالماجد تشارفی در تونس، فضل الرحمان در پاكستان، و محمود محمد طه در سودان سربرآورده است. در حالی كه آثار آنها با مقاومت سختی از طرف محافل محافظه كاران و بنيادگرايان مواجه شده است (كه ديدگاه‌هايشان به طور گسترده در مهم ترين رسانه‌های جهان اسلامی و غرب گزارش می‌شود)، اين اصلاح طلبان فعلی ـ و پرسش‌هايی كه برانگيخته‌اند ـ تاثير عميقی بر نسل در حال ظهور از روشنفكران مسلمان در سراسر جهان داشته‌اند. البته برای شنيدن صداهای اصلاح‌طلبان، آنهم در ميانه‌ی هياهوی بلند كسانی كه برای مقاومت در برابر دشمن و بازگشت به سرچشمه‌های ناب اسلامی دعوت می‌كنند به مقداری تلاش نيازمنديم. با اين وجود بذرهای يك موج جديد «اصلاحات» ريشه دوانيده و در انتظار شرايط بهتر برای رشد بيشتر به سر می‌برد.
تلاش اصلی اصلاح طلبان موج اول «بازگشايی درهای اجتهاد» جهت تطبيق نظام موروثی انديشه‌های اسلامی با شرايط جديد بود. اصلاح طلبان زمانه‌ی ما اين ملاك‌های سنتی را در معرض بررسی‌های دقيق قرار می‌دهند و تلاش می‌كنند كه اصول مركزی و اصلی اخلاق اسلامی را از سازگاری‌های تاريخی جدا كنند كه محافظه‌كاران آنها را به عنوان چيزی مقدس حفظ كرده‌اند.
انطباق اسلام با شرايط مدرن هدف نسل اول اصلاح طلبان بود. جانشين‌های امروزی آنها از طريق درافتادن جدی با گرايشات اصلی انديشه‌ی مدرن در جستجوی درك بهتری در اين خصوص هستند كه چگونه اصول جهانشمول می‌تواند از طريق سنت اسلامی بيان شود.

-----------------
عبدو فيليالی انصاری مدير موسسه‌ی تحقيقاتی بررسی فرهنگ‌های اسلامی در دانشگاه آقاخان كراچی است.
http://think.iran-emrooz.de/more.php?id=10796_0_12_0_M
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1383ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط حمید |

 

ميراث خبر
image
شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۳

نزديک غروب دو موبد، لاله به دست، با لباس سفيد از باغچه بيرون آمده، زمزمه کنان به سده نزديک و از سمت راست سه بار گرد آن می گردند...
«سده»، يکی از جشن های همگانی ايران کهن، با افروختن خرمن هيزمی که برزگران، از پگاه گرد آورده اند، آغاز می شود. موبدان موبد با ردايی سراسر سپيد و با لاله ای روشن در دست، شعله ای در خرمن می اندازد و شعله در چشم برهم زدنی هيمه را می گيراند. مردمان هلهله می کنند و موبدان اوستا می خوانند. جوانان از فراز آتش می پرند و ميان سالان حديث شادی مکرر می کنند. آخرين غبار زمستان کاهلانه از تن زمين رخت بر می بندد و «سده» برای زمين، باران برکت ها می شود. در فلق، خورشيد ترانه وداع سر داده است و مردمان تا خش خش سپيد زمستانی ديگر، فصل ها را دوره می کنند.

وجه تسميه «سده»
سده، جشنی است که به روايت تاريخ تا قبل از سيطره صفويان بر ايران نه تنها ميان مردم که در دستگاه های حکومتی و پادشاهی نيز برگزار می شده است. در دوران کهن، اين جشن متعلق به همه ايرانيان بوده اما بنا به دلايلی امروزه فقط زرتشتيان آن را برگزار می کنند.
درباره وجه تسميه «سده» اطلاعات چندانی در دست نيست. بسياری از محققين، سده را گرفته شده از «صد» می دانند، چنانکه ابوريحان بيرونی در آثار الباقيه می نويسد:« ....سده گويند يعنی صد و آن يادگار اردشير پسر بابکان است و در علت و سبب اين جشن گفته اند که هرگاه روزها و شبها را جداگانه بشمارند، ميان آن و آخر سال عدد صد به دست می آيد و برخی گويند سبب اين است که در اين روز زادگان کيومرث، پدر نخستين، درست صد تن شدند و يکی از خود را بر همه پادشاه گردانيدند.»
«مهرداد بهار» محقق و اسطوره شناس ايرانی در کتاب «جستاری چند در فرهنگ ايران»، معتقد است که واژه سده از فارسی کهن می آيد و به معنای پيدايی و آشکار شدن است:«....جشن سده سپری شدن چهل روز از زمستان است و دقيقا در پايان چله بزرگ قرار دارد. البته به جشنی ديگر نيز که در دهم دی ماه برگزار می شده و کمابيش مانند جشن سده بوده، توجه کنيم که طی آن نيز آتش ها می افروختند. اگر نخستين روز زمستان را پس از شب يلدا تولدی ديگر برای خورشيد بدانيم، جشن گرفتن در دهمين و چهلمين روز تولد، آيين کهن و زنده ايست (در همه استان های کشور و سرزمين های ايرانی نشين، دهم و چهلم کودک را جشن می گيرند) و اين واژه «sada »( اسم مونث) که به معنای پيدايی و آشکار شدن است در ايران باستان sadok و در فارسی ميانه sadag بوده و واژه عربی«سذق» و «نوسذق» از آن آمده است.»


سده اساطيری
فردوسی در شاهنامه روايت پيدايی سده را مرتبط با پيدايش آتش دانسته و چنين آورده است: هوشنگ ، پادشاه پيشدادی روزی در دامنه کوه ماری «سيه رنگ و تيره تن و تيزتاز» ديد، سنگی برگرفت و به سوی مار انداخت، مار فرار کرد و آن سنگ بر سنگ کوه خورد، جرقه ای زد و آتش پديدار شد.
ابوريحان نيز می نويسد:«.... و جمعی بر آنند که اين روز، عيد هوشنگ پيشدادی است که تاج عالم را به دست آورد..... و دسته ای هم گفته اند در اين روز جهنم از زمستان به دنيا بيرون می آيد. از اين رو آتش می افروزند تا شر آن برطرف گردد.»

سده معاصر
در عصر حاضر اقليت زرتشتی در ايران جشن سده را برگزار می کنند.اما چنانکه «محمود روح الامينی»، استاد دانشگاه و مردم شناس، می گويد پيدايش و برگزاری اين جشن جنبه دينی نداشته است:« داستان هوشنگ و فرار مار و پيدايش آتش يا داستان فريدون و آرمائيل و فرار قربانيان ضحاک و داستان های ديگری که درباره پيدايش اين جشن و نام سده آمده، تمامی آن ها غير دينی است. در شيوه برگزاری جشن نيز که کتاب های تاريخی متعددی بيان داشته اند در دستگاه های پادشاهان (پيش از اسلام و بعد از اسلام)، نشانی از دستور و آيين زردشتی ديده نمی شود.
دکتر مهرداد بهار در اين زمينه می نويسد:«.... تا آن جا که از اساطير و متون ايران باستان و ميانه برميآيد، سده از جمله آئين هايی نبوده است که در ايران باستان و در ادبيات زرتشتی اعصار کهن رسميتی داشته باشد. در اوستا و نوشته های پهلوی از آن ذکری نرفته است ولی می توان باور کرد که خود آئينی بس کهن بوده.»
روح الامينی درباره علت پيدايش اين جشن به تقدس آتش اشاره می کند و می گويد: «آتش و نور همواره برای ما ايرانيان مقدس بوده است. هنوز هم هنگام تولد يکی از ائمه چراغانی می کنيم. سر سفره نوروز، در جشن مهرگان، در سده و جشنهای ديگر شمع يا چراغ پايه های اصلی مراسم را تشکيل ميدهند. تا پنجاه سال پيش مردم اعتقاد داشتند که آتش يا شمع را نبايد خاموش کرد تا جايی که آنها برای احترام به آتش، با دو انگشت آتش را خاموش می کردند».
روح الامينی به اختصار می گويد:«اين جشنی است که به هيچ مذهبی تعلق ندارد همان طور که نوروز را جشن می گيريم بايد به مهرگان و سده هم اهميت بدهيم.»

سده سوزی
به هر روی، ماندگاری سده در فرهنگ ايرانی بسيار مرهون اقليت کوچک زرتشتی است. آنها با جمعيتی اندک، بسياری از آئين ها و آداب و رسوم ايرانی را از گزند روزگار برحذر داشته اند که سده يکی از ارجمندترين آنهاست.
کرمان، از ديرباز تاکنون مهد برگزاری سده بوده است. از آن جا که اين شهر ماوای بيشترين تعداد زرتشتيان ايران است همه ساله باشکوه ترين جشن سده نيز در آن جا برگزار می شود. پيش از انقلاب به علت اينکه زرتشتيان کمی در تهران زندگی می کردند، اين جشن در تهران برگزار نمی شد. اما با مهاجرت زرتشتيان به تهران، هر سال اين جشن در کوشک ورجاوند نيز برپا می شود. علاقه جوانان ايرانی به شناخت فرهنگ کهن سرزمينشان باعث شده است که کوشک ورجاوند هرسال پذيرای تعداد بيشتری از ميهمانان غير زرتشتی باشد. امسال نيز اين جشن با شرکت بيش از ۹ هزار نفر برگزار می شود.
روح الامينی، که خود کرمانی خالصی است در باره برگزاری سده در کرمان می گويد:« کرمانی ها اين جشن را با شکوه تر از مناظق ديگر برگزار می کنند زيرا در اين شهر زرتشتيان زيادی وجود دارند. هنوزهم در کرمان رسم است که کشاورزان از خاکستر آتش بر زمين هاشان می پاشند، زيرا عقيده دارند که خاکستر آتش سده به زمين برکت می دهد».
او ادامه می دهد:«درگذشته های نه چندان دور اين مراسم در پشت بامها برگزار می شد. اين جشن جمعی و همگانی است. هيچ گاه اين مراسم پنهانی و در خفا انجام نمی شده و همواره با حضور تعداد زيادی از مردم در بيابانها و دشت ها برپا می شده است. هنوز هم در کرمان در روز جشن سده، مدارس را تعطيل می کنند.»
به رغم گذشت هزاران سال از برگزاری نخستين سده، امروزه تغييرات محسوسی در برگزاری اين جشن به وجود نيامده است.
دکتر روح الامينی که تغييرات آئين ها را در طول زمان پيگيری می کند معتقد است اين آئين آن قدر قوت داشته که موفق به حفظ خود شده و با اشاره به خاطره ای می گويد:«حتی در زمان جنگ با آنکه از شکوه جشن سده کم شده بود ولی باز هم مردم در روز دهم بهمن دور هم در بداق آباد کرمان (باغی که تا چند سال پيش معمولا سده را در آن جشن می گرفتند) جمع شده بودند. عده ای در گوشه ای از محوطه فرياد می زدند «آتش به جان صدام». موبدی بالای تريبون رفت و گفت:«آتش را با وجود صدام آلوده نکنيد».
از آن جا که سده را آتش می زنند به اين جشن سده سوزی هم می گويند. روح الامينی از ماجرای سده سوزی کرمان در سال های دور روايت جالبی به دست می دهد:«نزديک غروب دو مويد، لاله به دست، با لباس سفيد از باغچه بيرون آمده، زمزمه کنان به سده نزديک و از سمت راست سه بار گرد آن می گردند. سپس اين خرمن هيزم را با شعله لاله ها از چهار سو آتش ميزنند. ساعت ها طول می کشد تا شعله ها و حرارت آتش فروکش کند و مردم به ويژه نوجوانان و جوانان بتوانند برای پريدن از روی آتش به بته های پراکنده نزديک شوند. در گذشته اسب سوارانی که منتظر فروکش کردن شعله ها بودند زودتر از ديگران خود را به آب و آتش زده و هنرنمايی می کردند. کشاورزان می کوشيدند مقداری از خاکستر سده را برداشته و به نشانه پايان يافتن سرمای زمستان، گرما را به کشتزار خود ببرند. شرکت کنندگان کم کم به خانه برمی گشتند ولی جوانانی که تا نيمه های شب پيرامون سده می ماندند کم نبودند.»
در اين شب ستاره گرما به زمين می آيد.
http://social.iran-emrooz.de/more.php?id=10670_0_19_0_M
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1383ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط حمید |

 
حضرت على(ع) فرمودند: هر كس در درون خود «طمع» داشته باشد خود را حقير كرده و كسى كه ناراحتى هايش را فاش كند به ذلت خويش راضى شده و كسى كه زبانش را بر خود امير كند شخصيت خود را پايمال كرده است.
حضرت على(ع) فرمود: بخل ننگ است و ترس نقصان. فقر شخص زيرك را از بيان دليلش گنگ مى سازد شخصى كه فقير است در شهرش نيز غريب است.
حضرت على(ع) فرمود: ناتوانى آفت است و شكيبايى شجاعت و زهد، ثروت و تقوى سپر و بهترين همنشين رضايت و خشنودى است.
حضرت على(ع) فرمود: «علم» ميراث گرانبهايى است و «آداب» لباس فاخرى است و «فكر» آيينه اى صاف است.
حضرت على(ع) فرمود: سينه شخص عاقل صندوق اسرار او است و خوشرويى دام محبت است و تحمل ناراحتى ها قبر عيوب است.
حضرت على(ع) فرمود: صدقه وكمك به نيازمندان داروى مؤثرى است و اعمال بندگان در اين دنيا نصب العين آنها در آخرت خواهد بود.
حضرت على(ع) فرمود: با مردم آنچنان معاشرت كنيد كه اگر بميريد بر مرگ شما اشك ريزند و اگر زنده بمانيد به شما عشق ورزند.
حضرت على(ع) فرمود: هنگامى كه بر دشمنت پيروز شدى عفو را شكرانه اين پيروزى قرار ده.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1383ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط حمید |

جان استوارت ميل John Stuart Mill (١٨٠٦ - ١٨٧٣)
 

محسن حيدريان
image
يكشنبه ١١ بهمن ١٣٨٣

زندگی و دوران رشد

جان استوارت پسرارشد جيمز ميل انديشمند و نظريه پرداز سياسی انگليس است. جيمز پدر كه در اثر معروف "رساله‌ای درباره دولت"[1] به دفاع جانانه از نهادهای دمكراتيك پرداخته بود، سخنگوی حلقه‌ای از روشنفكران و انديشمندان انگليسی موسوم به "فلاسفه راديكال" بود. اين انديشمندان و متفكران انگليسی شامل گروهی بودند كه همرديف فلاسفه روشنگری فرانسه بشمار می‌روند. بهرحال جان استوارت نيز گام به راه پدر نهاد و آوازه‌ای بلند در قلمرو انديشه و فلسفه سياسی يافت. نو آوريهای فكری جان استوارت ميل در چند موضوع مهم فلسفه و انديشه سياسی و نيز علم اقتصاد و اخلاق بخشی از ادبيات سياسی كلاسيك جهان امروز بشمار ميايد . يكی از نوآوريهای مهم او حاصل انتقاد از انديشه‌های ليبرالی اما محافظه كارانه پدر است. جان استوارت ميل در واقع از طريق آميزش انديشه‌های ليبرالی آزاديخواهانه با عدالت اجتماعی كه از نيازهای سوزان جامعه وقت انگلستان و همه اروپا بود، موفق به پايه گذاری مكتب سوسيال ليبراليسم شد كه امروزه منبع الهام بخش احزاب و گرايش‌های مدرن ليبرالی بشمار می‌آيد.

در اواخر سده هيجدهم حلقه معروف به "فلاسفه راديكال" با طرح افكار فايده باورانه [1] كه از سوی جرمی بنتام [2] پيش كشيده شده بود دست به تجديد حيات تازه‌ای زد. قصد آنها اين بود كه اين حلقه فكری ادامه كاری يابد و رهبری آن در آينده به جان استوارت ميل سپرده شود. با چنين چشم اندازی بود كه جان استوارت ميل از همان دوران كودكی با هدف ويژه‌ای تربيت شد و زير نظر معلمان و مربيان ورزيده آموزشهای لازم را در خانه و بدون اينكه به مدرسه رود، فرا گرفت. همه مراحل تربيت و تعليم جان استوارت ميل زير نظر مستقيم و دقيق جيمز ميل پدرش و نيز جرمی بنتام جريان داشت. اين كوششها و مراقبتهای تعليم و تربيتی ويژه به تسريع رشد فكری جان استوارت منجر شد و او در دوران كوتاهی به فردی آموزش ديده و فرهيخته تبديل شد. جان استوارت هنگامی كه هنوز به ده سالگی نرسيده بود نه تنها زبان كلاسيك لاتين بلكه ادبيات دوران باستان را نيز بطور كامل فراگرفته بود. با وجود همه اين پيشرفتها و آموزشهای فوق العاده، هنگامی كه جان استوارت به سن بزرگسالی رسيد، معلمان خود را از اين نظر كه به رشد و تكامل جنبه مهم ديگری از شخصيت وی يعنی احساسات او بی توجهی كرده بودند، مورد انتقاد قرار داد. جان استوارت ميل از جمله بدليل دوران تربيتی و رشد كاملا مخصوصی كه از سر گذرانده بود، در بيست سالگی دچار يك بحران روحی شد و تعادل فكری خود در برقراری يك توازن درست ميان انواع علوم و آموزشهايی را كه كسب كرده بود، برای مدتی از دست داد.

با وجود آنكه اساس تفكر جان استوارت ميل در دوران خلاقيت فكری او مبتنی بر قرائت فايده باورانه است، اما نوآوريهای فكری او بسيار فراتر از انديشه‌هايی است كه از جانب ليبرالهای نسل قديم يعنی پدرش و يا جرمی بنتام پيش كشيده شده بود. آثار جان استوارت ميل نه تنها از منظر تاريخی بلكه در ميان هم عصران او نيز اهميت و گسترش قابل توجهی يافت. لذا بخش اصلی كتابهای وی جزو آثار كلاسيك انديشه‌های سياسی ، فلسفه سياسی و علوم اجتماعی بشمار می‌آيد.

آثار

جان استوارت ميل در قلمروهای گوناگون مانند اخلاق، سياست، تئوری شناخت علمی و اقتصاد آثار مهمی از خود بجا گذاشته است. سه اثر مهم جان استوارت ميل كه تاثيرات زيادی در روند تكامل انديشه سياسی بجا گذاشته است عبارتند از: «درباره آزادی» ، «تاملاتی درباره حكومت انتخابی» [2] و «فايده باوری».[3] تاثير بسزايی در پايه گذاری علوم
 جان استوارت ميل همچنين با نوشتن اثر معروف «نظم منطقی» اجتماعی مدرن گذاشت. وی يكی از دانشمندان برجسته علوم اجتماعی است كه سنت تجربه گرايی و علمی داويد هيوم را تكامل داد. در اين كتاب او به تشريح مبانی نگرش منطقی و نياز به كاربرد داده‌های دقيق برای استنتاجات اجتماعی و لزوم تفكيك ميان «مشخص» از «تجريد» می‌پردازد. جان استوارت ميل با انتقاد از انديشه‌های كلاسيك ليبرالی ونيز سوسياليستی مكتب تازه‌ای را پايه ريخت كه سوسيال ليبراليسم ناميده می‌شود و امروزه از مهمترين منابع الهام احزاب مدرن ليبرالی بشمار می‌آيد.

در اين مقال ما می‌كوشيم كه تنها به برخی از نوآوری‌ها و بدعت‌های جان استوارت ميل كه عمدتا به دفاع از نهادها و نظام دمكراتيك اختصاص دارد، بسنده كنيم. بايد در نظر داشت كه جان استوارت ميل نظريه پردازی روشن بين و فرهيخته است كه در آثار خود برخلاف بسياری از متفكران هم عصر از روش علمی و قانونمند پيروی می‌كرد. استدلالهای او نه بر اساس تخمين يا در نظر گرفتن اهداف سياسی بلكه متكی بر مشاهدات و داده‌های جدی جامعه شناختی است. وی با آگاهی از روش تحقيق، داده‌های خود را به گونه سيستماتيك و منطقی بكار می‌برد و حتی برای مستدل كردن يك نظريه فلسفی نيز خود را از دقت علمی بی نياز نمی‌بيند. از اين نظر می‌توان تمايز جان استوارت ميل را نه تنها با بسياری از متفكران صاحب نام بلكه حتی با دو انديشمند كلاسيك و پرآوازه هم عصر او يعنی ماركس و توكويل نيز بازشناخت. البته ميان جان استوارت ميل و توكويل ميتوان شباهت‌های زيادی از جمله در اين زمينه كه دغدغه اصلی هر دو امر آزادی و دمكراسی است ملاحظه كرد. اما جالب آنجاست كه با وجود آنكه موضوع آزادی از ديدگاه دو متفكر فوق در دو شرايط كاملا متفاوت و دو نظام سياسی جداگانه مورد بررسی قرار گرفته است، هر دو در اين استنتاج اساسی توافق نظر دارند كه ميان دمكراسی و مشاركت سياسی و رشد شخصيت انسانها نسبت روشنی وجود دارد.

فايده باوری


جان استوارت ميل مهمترين آموزه‌های «فايده باوری» را می پذيرد، ولی آنها را برای دست يابی به دمكراسی كافی نميداند. لذا برای درك نقطه حركت انديشه ورزی او ابتدا بايد آشنايی مختصری با اين مكتب فكری و قرائت آن درباره سياست و اخلاق يافت. فايده باوری بطور كلی از دو جز مهم تشكيل شده
است كه عبارتند از: : معيار ارزشگذاری مبتنی بر رفاه و اصل نتيجه داری[3] در كنش راستين. علاوه بر دو مولفه فوق، فايده باوری حاوی يك روش يا متد ويژه اندازه گيری رفاه در ميان گروههای اجتماعی نيز می‌باشد.

نخستين مولفه فايده باوری پاسخ به اين پرسش است كه برای سنجش و ارزشگذاری نهادها و رفاه جامعه چه معياری بايد برگزيد. فايده باوری در پاسخ به اين پرسش بر اين باور است كه معيار سنجش رفاه و يا نهادها بايد بر اندازه گيری ميزان رضايت افراد جامعه از وضعيت خودشان استوار باشد. به عبارت ديگر بايد سنجيد افراد جامعه تا چه حد از وضعيت خود خشنودند و يا آرزوهايشان تا چه حد تحقق يافته است. عامل تعيين كننده در اين سنجش نه موقعيت عينی افراد بلكه دريافت ذهنی آنها از زندگی شان صرفنظر از عوامل و شرايط بيرونی است. اين بدان معنی است كه هرچه امكان تحقق آرزوهای افراد جامعه بيشتر باشد، خشنودی شان نيز بيشتر و وضعيت شان بهتر است. بنابراين رضايت قلبی افراد در اين سنجش اهميت تعيين كننده‌ای دارد. البته اين ميزان سنجش افراد دارای پيچيدگيهايی است كه مورد توافق همه فايده باوران قرار ندارد. بعنوان مثال برخی از منتقدان دريافت فوق اين پرسش را مطرح می‌كنند كه آيا زندگی در شرايط بردگی، به فرض آنكه خود فرد از آن رضايت داشته باشد، نيز آيا از همان ارزشی زندگی در شرايط آزاد ميتواند برخوردار باشد؟ آيا زندگی در شرايط بردگی و يا استبداد ميتواند معيار سنجش رفاه و خوشبختی قرار گيرد؟ البته پاسخ جان استوارت ميل برخلاف بسياری ديگر از فايده باوران به اين پرسش منفی است كه به آن خواهيم پرداخت. 
مولفه دوم فايده باوری اصل نتيجه مندی در انتخاب كنش راستين است. اين نظريه مبتنی بر اين است كه ميان گزينه‌های گوناگون كنش، بايد گزينه‌ای را در پيش گرفت كه ما را به نتيجه مطلوب برساند. فايده باوری بر اين اصل استوار است كه هنگام ارزيابی و انتخاب نوع كنش بايد بهترين نتيجه ممكن را در نظر گرفت. از تعامل و آميزش اين اصل و اصل مربوط به رفاه يك حكم اخلاقی بدست ميايد كه كنش بر اساس به حداكثر رساندن رفاه و نيكبختی درونمايه آن است. بنابراين درباره فايده باوری بر اين جمع بندی ميرسيم كه هرچه بيشتر در راه رضايت انسانها كوشش كنيم، به همان نسبت كنش ما از نتيجه مندی بهتری برخوردار است. 
فايده باوری حاوی يك روش يا متد ويژه اندازه گيری رفاه نيز می‌باشد كه طبق آن همه علايق و منافع افراد جامعه از ارزش يكسانی برخوردار است و نميتوان با دخالت دادن سليقه‌ها و يا معيارهای گوناگون يكی را برتر از ديگری شمرد. طبق اين روش هر كنش را بايد بطور بی غرضانه سنجيد و فوايد و زيانهای آنرا بحساب آورد. در اينجا نيز معيار رضايت افراد جامعه است و نبايد هيچ عامل ايدئولوژيك، دينی و اصولا هرگونه غرضی را مهمتر از اصل بی طرفی و سنجش سود و زيان هر كنش كه امری فردی است، دانست.


مشاركت، قانونگذاری و رفاه


ابتدا بايد در نظر داشت كه جان استوارت ميل در كتاب «تاملاتی درباره حكومت انتخابی» ميان دو عنصر پايه‌ای در هر نظام سياسی تفكيك قائل ميشود. وی يك عنصر نظام سياسی را «دستگاه اجرايی و اداری» می‌نامد كه عهده دار وظايف اجرايی و عملياتی و اداری است و عنصر ديگر را قانون اساسی [5] می‌نامد. هر دو عنصر فوق را جان استوارت ميل بر اساس ارزش‌های فايده باورانه، يعنی از منظر توان نظام سياسی در حداكثر رساندن رفاه و نيكبختی جامعه مورد نقد و بررسی قرار ميدهد. دغدغه اصلی او اين است كه هر دو عنصر نظام سياسی چگونه بايد در خدمت تامين حداكثر رضايت و خشنودی شهروندان قرار گيرد. ميل در تاملات و بررسی‌های خود اهميت بيشتری به قانون اساسی و اصول قانونگذاری ميدهد و معتقد است كه اين عنصر از اهميت بالاتری نسبت به عنصر اجرايی و اداری آپارات حكومت برخوردار است. پرسش اصلی ميل را ميتوان چنين جمع بندی كرد: قانونگذاری چگونه بايد صورت گيرد؟ پاسخ وی به اين پرسش اين است كه قانونگذاری بايد به گونه‌ای انجام گيرد كه چارچوب قانون پژواك رضايت و مطالبات مردم باشد. پس از تعمق بيشتر تاكيد می‌كند كه قانون بايد همسو و مطابق خواست اكثريت جامعه باشد. البته در ادامه خواهيم داد كه تاكيد جان استوارت در مورد خواست اكثريت اگر تهديد كننده دمكراسی و آزادی باشد، چندان بی قيد و شرط نيست.

پرسش بعدی اين است كه چگونه ميتوان به همسويی ميان محتوی قوانين و خواست اكثريت دست يافت؟ جان استوارت ميل پاسخ ميدهد كه درجه اين همسويی بستگی به امكان مشاركت شهروندان در تدوين قوانين دارد. او می‌گويد: 
« هرچه ميزان مشاركت مردم بيشتر باشد، قوانين نيز انعكاس بيشتری از خواست اكثريت است.» اين نتيجه گيری را ميتوان استدلال فايده باورانه در امر مشاركت ناميد. ميل می‌گويد هر شخص بهترين سخنگوی خواستهای خويش است. لذا برای تامين و تضمين منافع همگانی، همه اشخاص خود بايد بتوانند بيان كننده خواستهای خويش باشند. چنين پيش شرطی از ديدگاه جان استوارت ميل اهميتی جهان گستر برای تامين حقوق سياسی افراد دارد. لذا در صورت فقدان چنين شرطی همواره اين خطر وجود دارد كه به هر دليل و يا بهانه ای، منافع و حقوق شهروندان ضايع گردد. چنين ديدگاه فايده باورانه‌ای در مستدل كردن اهميت مشاركت افراد به معنای آن است كه « ايده آل ترين نظام سياسی دمكراسی مستقيم» است. زيرا در «نظام مردم سالاری مستقيم و خدشه ناپذير همه شهروندان بالغ جامعه به معنای واقعی كلمه در قانونگذاری مشاركت می‌جويند.» ميل می‌گويد: « هرچه حقوق سياسی افراد جامعه فراگير تر باشد، ارضای منافع و خواستهای افراد جامعه از امكان تحقق بيشتری برخوردار می‌گردد.» اما ميل بلافاصله می‌گويد: «برقراری يك نظام دمكراتيك بر مبنای مشاركت مستقيم شهروندان بندرت در عمل قابل دسترسی و تحقق می‌باشد.» جان استوارت ميل می‌گويد بنابراين بايد در جستجوی برقراری مدل بهتر بعدی بر آمد كه از طريق «جلب بيشترين تعداد ممكن افراد جامعه برای مشاركت در قانونگذاری» ميتواند فراهم گردد. بنابراين آنچه كه در عمل برای جان استوارت ميل از اهميت واقعی برخوردار ميشود، دمكراسی انتخابی است كه بهترين راه حل قانونی برای تحقق حداكثر مشاركت شهروندان در نظام سياسی از منظر فايده باوری است.


پيش شرط‌های دمكراسی


اما از استدال‌های جان استوارت ميل نبايد به اين نتيجه رسيد كه او معتقد به اين است كه نظام دموكراسی بهترين نظام برای همه جوامع و در هر زمان و بدون قيد و شرط است. از توضيحات وی در كتاب «تاملاتی درباره حكومت انتخابی» چنين بر می‌آيد كه نظام دمكراسی دارای چهره‌ها و جنبه‌های خوب و بد است. لذا وی تاكيد می‌كند كه دمكراسی بشرطی بهترين نظام سياسی است كه قادر به نشان دادن چهره خوب خود باشد. جان استوارت ميل بر اين باور است كه برای تامين چهره خوب دمكراسی نياز به تحقق پيش شرطهايی است. اما اين پيش شرطها كدام است؟

وی پس از تاملات بسيار و بازگشت به انديشه لزوم همسويی ميان قانون و خواست اكثريت جامعه، نكته ديگری را پيش می‌كشد كه با انديشه فوق ناسازگار است. در اين تعمق وی مشكل مهمی را كه ميتواند در تحقق دمكراسی پيش آيد، «وضعيت ذهنی» شهروندان ميداند كه به گفته وی بد است. دفاع جانانه و محكم جان استوارت ميل از دمكراسی هنگامی كه بر توضيح «وضعيت ذهنی شهروندان» ميرسد، دچار نوعی سكته و توقف می‌گردد. او می‌گويد: « پيش شرطهای ذهنی لازم برای برقراری يك نظام دمكراتيك نيرومند در همه جوامع وجود ندارد.»

جان استوارت ميل در توضيح اين پيش شرطهای ذهنی و روانی چند موضوع را پيش می‌كشد. اول اينكه شهروندان قادر به انديشيدن بی غرضانه باشند. آنها بايد به نوعی بلوغ فكری رسيده باشند تا چنان غرق در منافع فردی خود نشوند كه از جاده انصاف خارج شده و يا جانب اعتدال را از دست دهند. در مورد نخستين پيش شرط دمكراسی جان استوارت ميل از جمله تاكيد می‌كند كه: «شهروند بالغ كسی است كه به تامين حقوق ديگر شهروندان نيز عنايت كند». نكته ديگری كه بويژه نگرانی جان استوارت ميل را بر می‌انگيزد « خطر قانونگذاری طبقاتی» است. اين خطر بدين معنی است كه دمكراسی به گونه تاويل شود كه شهروندان طبق اصل خواست اكثريت كه جنبه عددی و كمی دارد، كيفيت دمكراسی را ناديده بگيرند و همه قوا را به گروهی سلطه جو بسپارند. جان استوارت ميل در كتاب «تاملاتی درباره حكومت انتخابی» در اين باره تاكيد می‌كند: «در نظام دمكراسی بايد خطر استبداد اكثريت را در نظر داشت. زيرا اين امكان وجود دارد كه قدرت حكومتی در دست برخی گروهها قرار گيرد كه تنها منافع طبقاتی معينی را در نظر دارند و حكومتشان هرگز قادر به عنايت بی غرضانه به منافع همگانی جامعه نيست.»

بنابراين خطر استبداد اكثريت يعنی درست همان خطری كه نگرانی توكويل را برانگيخته بود، يكی از بزرگترين مشكلات نظام دمكراسی است. اما اگر توكويل راه چاره را تمركز زدايی می‌دانست، جان استوارت ميل راه غلبه بر اين مشكل را در ذهنيت شهروندان و «بلوغ ذهنی» مردم ميداند و بر ضرورت انديشه و روحيه بی غرضانه مردم تاكيد می‌ورزد. می‌گويد: « مردم بايد دارای حد معينی از وجدان و روح اجتماعی باشند.» می‌نويسد: « تا هنگامی كه اين بلوغ فكری و نگرش بی غرضانه در شهروندان پديدار نشده باشد، نميتوان به پيدايش و تحكيم يك نظام دمكراسی موفقيت آميز چشم اميد داشت»

يك شرط مهم ديگر دمكراسی از ديد جان استوارت ميل روحيه قانونگرايی شهروندان است. وی تاكيد می‌كند: «شهروندان موظف به احترام به قانون و تصاميم قانونی اند، حتی اگر با برخی نكات قانون نيز توافق نداشته باشند.» 
زيرا درصورت، عدم همراهی مردم با قانون امكان اين وجود دارد كه تصاميمی اتحاذ شود كه بكلی فاقد مبنای قانونی باشد. بنابراين موضع قانونگرايانه شهروندان اهميت بزرگی برای كار آمدی نظام دمكراتيك دارد. بنا به توضيحات جان استوارت ميل قانونگرايی رابطه نزديكی با رفتار بی غرضانه و عنايت به منافع ديگر گروههای اجتماعی دارد. زيرا شهروندی كه به منافع همگانی جامعه می‌انديشد دارای توانايی همراهی و ميل به تفاهم نيز می‌باشد. البته جان استوارت ميل در توضيح علت و معلول ميان نسبت قانونگرايی و بلوغ فكری شهروندان، تاكيد اصلی خود را بر روحيه قانونگرايی می‌گذارد و می‌گويد قانونمداری شرط اصلی پيدايش بلوغ فكری و روحيه همراهی و تفاهم جويی است و به همين دليل «فرمانبری» قانونی و مدنی شهروندان شرط اصلی تحقق و پيدايش يك نظام دمكراسی كارآمد است.

اما پرسش اين است كه روحيه فرمانبری قانونی شهروندان در برابر حكومت چگونه برانگيخته ميشود؟ پاسخ جان استوارت ميل به اين پرسش كاربرد اجبار به گونه است كه شهروندان از روی تجربه زندگی بياموزند كه مقاومت در برابر اجرای قانون مفيد به فايده نيست. بنابراين در ديدگاه جان استوارت ميل تمركز قدرت سياسی يكی از شرايط ضرور شتاب بخشيدن به روند بلوغ فكری است. می‌نويسد: «تا آنجا كه من ميدانم تاريخ نمونه‌ای عرضه نكرده است كه طبق آن بازيگران سياسی بتوانند با توده مردم يكی شوند و تجربه ملی كسب كنند، قبل از آنكه يك قدرت مركزی آنها را مجبور به پذيرش اشتراك همگانی كرده باشد. از طريق عادت به گردن نهادن به حكومت و اهداف و برنامه‌های اوست كه يك ملت شعور پذيرش منافع فراگير را می‌يابد و در محدوده جغرافيايی معين داری وحدت می‌كند.»

لذا در ديدگاه جان استوارت ميل در صورت فقدان پيدايش ذهنيت قانونگرايی و فرمانبرداری، دمكراسی نه تنها محكوم به ناكارآمدی است بلكه قادر به كوبيدن مهر خود در انديشه و شعور نيز شهروندان نيست. حكومت دمكراتيك تا هنگامی كه روحيه اجتماعی پديد نيايد، ضعيف و ناكار آمد است و از سوی ديگر يك حكومت ضعيف قادر به ايجاد چنين روحيه‌ای در ملت نيست. جان استوارت ميل همچنين تاكيد می‌كند كه يك حكومت انتخابی كه متشكل از نمايندگان نواحی و استانهای مختلف كشور است نيز به تقويت روحيه نا فرمانی در جامعه و نه كاهش آن می‌انجامد. زيرا بنا به درك جان استوارت ميل نهادهای دمكراتيك نيز قادر به ايجاد پيش شرطهای روانی يك دمكراسی كارآمد نيستند. بنابراين جان استوارت ميل نتيجه گيری می‌كند كه مشاركت مردم همواره و بدون آمادگی روانی و بلوغ فكری خود بخود به وقوع دمكراسی منجر نميشود. لذا دمكراسی تنها در جوامعی قادر به جوانه زدن و تحكيم است كه شهروندان آن به درجه‌ای از بلوغ و روحيه اجتماعی رسيده باشند تا قادر به دفع خطر استبداد اكثريت و يك حكومت ناكار آمد گردند. اگر دمكراسی قبل از موعد و زودرس به وقوع بپيوندند، جز از بين بردن امكانات خود همچون يك نظام ايده آل فرجامی نخواهد داشت.


مشاركت و كمال انسانی

جان استوارت ميل دمكراسی و مشاركت را بهترين ابزار تكامل انسان می‌داند. طبق درك فايده باورانه نهادهای سياسی ابزاری برای شكل دهی مردم و اثر گذاری در تكوين شخصيت آنها به بهترين شكل ممكن هستند.
جان استوارت ميل می‌نويسد: « يك نظام سياسی بايد بر اساس اينكه چگونه انسانها را می‌پرورد و چگونه با آنها رفتار می‌كند، مورد ارزيابی قرار گيرد. بعبارت ديگر سنجش و داوری نظام سياسی بر حسب اين معيار بايد صورت گيرد كه با شهروندان چه می‌كند. آيا آنها را به انسانهايی بهتر و يا بدتر تبديل می‌كند ؟ آيا جنبه‌های مثبت و يا منفی آنها را رشد ميدهد؟ با خصوصيات خوب و بد انسانها چگونه رفتار می‌كند؟.»

انسان ايده آل از نظر جان استوارت ميل دارای چهار ركن اساسی است كه آنها را به دو مقوله اصلی تقسيم می‌كند: سه ركن اساسی را «كيفيتی معنوی» و «بويژه ارزشمند» و يك ركن ديگر را «فرديت» می‌نامد. نخستين عنصر مورد نظر جان استوارت ميل «روشن بينی» است كه شامل دو جنبه «توانايی نظری» و «استعداد نظری» است. دومين عنصر شايستگی عملی است كه شامل خصوصياتی نظير دانش عملی، كاردانی و پيگيری و سخت كوشی است. اين خصوصيات ترغيب گر انسان به كار مفيد و سنجشگرانه است. سومين عنصر بلوغ و پختگی روحی و اخلاقی است كه به انسان توانايی قرار دادن خود در شرايط ديگران را ميدهد و مايه بی غرضی و بی طرفی انسان و جلوگيری از خودخواهی و تنگ نظری است. چهارمين ركن مورد نظر استوارت ميل كه از سه ركن فوق متمايز می‌گردد، فرديت و خود مختاری انسان است كه اهميت زيادی در خويشتن داری، خوديابی و قايم بذات بودن انسان دارد و به وی امكان نقدورزی و سنجش و رشد شخصيتی ميدهد.

چهار عنصر انسان ايده آل از نظر جان استوارت ميل كه بطور خلاصه اشاره شد، البته به اشكال گوناگون در استدلالها و بينش فايده باورانه بكار رفته است و از منظر فايده باوری قرائتهای گوناگونی از انسان ايده آل وجود دارد. بعنوان مثال اين عناصر از منظر نخبه گرايانه به اين معناست كه نخبگانی كه حائز همه عناصر فوق در حداعلای امكان هستند، به حد كمال انسانی ارتقا يافته‌اند. چنين قرائتی از انسان ايده آل نزديكی بسياری با انديشه نيچه دارد كه مردم را موظف به اهدای زندگی خود در راه «نادرترين و والاترين نمونه‌های انسانيت» می‌كند. اما ديدگاه جان استوارت ميل درست برخلاف نيچه دارای يك جنبه عميق برابری خواهانه[4] است. به باور جان استوارت (در كتاب درباه آزادی)، آزادانديشی كه مايه رشد ذهنی و خودمختاری انسان است، فقط چيزی در خدمت پرورش متفكران بزرگ مورد نياز جامعه نيست، بلكه برعكس به همان اندازه برای رشد همه انسانهای متوسط جامعه لازم است. بطور كلی دغدغه اصلی جان استوارت ميل، فراهم كردن زمينه رشد فكری همگانی جامعه و «تربيت مردم با روح اجتماعی و حافظ زندگی» است و نه تنها عده قليلی از نخبگان فكری.

اما منظور اصلی جان استوارت ميل در طرح مفهوم انسان ايده آل و كمال طلبی چيست؟ او در اين خصوص انگيزه دو گانه‌ای را پيش می‌كشد. نخست اينكه طرح خصوصيات انسان ايده آل به رضايت انسانها منجر ميشود كه همين عامل در نهايت به رشد رفاه عمومی جامعه منتهی ميشود و در صورت فقدان رضايت مردم، جامعه دچار ايستايی و ركود می‌گردد. اين انگيزه در واقع جوهر اصلی انديشه كمال باوری فايده باورانه را تشكيل ميدهد. ثانيا اينكه طرح خصوصيات انسان ايده ال، مستقل از جامعه نيز دارای اهميت و ارزش است. بعبارت ديگر كمال باوری فايده باورانه و انگيختن انسانها در راه ارتقا خود بسوی انسان ايده آل چه بطور مستقيم و چه بطور غير مستقيم به ارتقا نيكبختی انسان و جامعه منجر ميشود. كسب اين خصوصيات در عين حال از ديدگاه جان استوارت ميل به سعادت آدمی نيز كمك می‌كند. در اين باره جان استوارت ميل در كتاب «فايده باوری» توضيح ميدهد كه انسان از طريق ارضای دو نوع نياز و يا دو نوع لذت «عالی» و «پست» به كاميابی ميرسد. لذات «عالی» عبارتند از ارضای نيازهای معطوف به دانش، اخلاق و احساسات پربار و لذات «پست» عبارتند از ارضای نيازهای صرفا نفسانی. كسب و ارضای لذات عالی منوط به رشد ذهنی و روحی معينی است، در حاليكه بسنده كردن به ارضای لذات پست نشانه خودخواهی و ناكارايی انسان است. بنابراين جان استوارت ميل نتيجه می‌گيرد كه انسانی كامياب تر و سعادتمند تر است كه به مرحله ارضای لذات عالی ارتقا يافته باشد. انسانی كه به اين درجه رشد و قوام رسيده باشد از نظر وی هيچگاه حاضر به تعويض لذات عالی با لذات پست نيست. مشهورترين گفته جان استوارت ميل در اين خصوص اين است كه: « بهتر است كه يك سقراط ارضا نشده بودتا يك ديوانه ارضا شده.»

بايد در نظر داشت كه باور كمال جويی فايده باورانه جان استوارت ميل در ميان همه آثار او ديده ميشود. زيرا از نظر او سطح توقعات و آروزهای مردم نسبت روشنی با رفاه جامعه دارد. بعبارت ديگر هرچه سطح آروزها و مطالبات شهروندان و سطح ذهنی‌‌آنها به ارضای لذات عالی نزديكتر باشد به همان نسبت رفاه جامعه بيشتر است و برعكس هنگامی كه مردم در مرحله ارضای نيازهای پست و حقير نفسانی قرار دارند، جامعه فاقد روح پويايی و شكوفايی می‌گردد. لذا بمنظور آنكه «حداكثر انسانهای ممكن به حداكثر نيكبختی و رفاه» برسند، بايد علاقه مندی آنها را به ارضای لذات عالی تر انسانی برانگيخت. با اين وجود همه دغدغه‌های انسان ايده آل نزد جان استوارت ميل تنها انگيزه فايده باورانه ندارد، بلكه ناشی از درك كمال جويانه او نيز می‌باشد. وی می‌نويسد: « واقعا اين موضوع معناداری است كه نه فقط انسانها چه می‌كنند بلكه چه نوع انسانهايی به چه چيزی اشتغال دارند. ...زيرا خود انسان بدون ترديد مهمترين موجود در ميان همه آثار و نتايج كار انسانی است.»
جان استوارت ميل برای تعمق و انگيزه آگاهانه كنش انسانی اهميتی فراوان قائل است. انسان شناسی ميل مبتنی بر انتخاب عقلايی است. وی تاكيد می‌كند كه هدف انسان تنها نبايد به دستيابی به نتيجه‌ای معين محدود شود، بلكه شيوه دستيابی به هدف و انديشه ورزی و انتخاب آگاهانه ابزار كار نيز اهميت دارد. اين بدان معناست كه فرديت و خود مختاری انسان صرفنظر از نتايج اجتماعی آن ، خود نيز ارزشی برای خود دارد. جان استوارت ميل فرديت رشد يافته را در قايم بذات بودن انسان، انديشيدن، نقد خود، مدارا جويی و باز بودن انسان به روی افكار تازه ميداند. چنين ديدگاهی جان استوارت ميل را در تضادی تيز و تند با انسان شناسی محافظه كارانه قرار ميدهد. تصادفی نيست كه افكار او مورد انتقاد تند محافل محافظه كار قرار گرفت. زيرا از ديد محافظه كاران پيشداوری و سنت گرايی خود بخود ارزشهايی مثبت تلقی می‌شوند و مقاومت در برابر ديدگاههای تازه بعنوان رفتاری طبيعی تلقی می‌گردد.


دمكراسی و رشد شخصيت انسان


اكنون به بحت دمكراسی باز می‌گرديم. چنانكه ديديم به باور جان استوارت ميل، دمكراسی عبارت از آفرينش حداكثر همسويی و توافق از سوی نظام سياسی ميان رضايت مردم و قانون اساسی است. لذا مشاركت سياسی گسترده از نگاه فايده باوران امری پرارزش بشمار ميايد. اما يك موضوع ديگری كه از ديد انسان شناسی جان استوارت ميل اهميت می‌يابد، توجه به موضوع مشاركت از منظر رشد و تكامل شخصيت و ارزشهای انسانی است. وی تاكيد می‌كند كه: «دمكراسی از آنرو نسبت به ديگر نظام‌های سياسی برتر است كه امكان رشد انسانها و حركت بسوی انسان ايده آل در پرتو آن از هر نظام سياسی ديگر، مهياتر است.»

جان استوارت ميل با توضيحات مفصلی و پيش كشيدن چهار نوع متمايز استدلال به تشريح اين موضوع می‌پردازد كه چرا و چگونه مشاركت انسانها در نظام سياسی به رشد شخصيت انسانی منجر ميشود. دسته اول استدلالات جان استوارت ميل مجموعه عواملی است كه در اثر مشاركت سياسی به تقويت احساس مسئوليت، فعال كردن قوای ذهنی و خود مختاری انسان، تقويت و تحريك او برای بيشتر آموختن و بيشتر دانستن و خواندن كتابهای آموزنده می‌انجامد. او همچنين استدلال می‌كند كه مشاركت سياسی به ارتقا توانايی عملی انسان و افزايش اعتماد به نفس و نيز انضباط پذيری، وقت شناسی، اهميت دادن به نظم و ترتيب كمك جدی می‌كند. نوع دوم استدلالهای جان استوارت ميل، تاكيد بر اهميت مشاركت در افزايش و فعال كردن بسياری از فضايلی است كه در زندگی خصوصی انسان منفعل مانده است. جان استوارت ميل همچنين تاكيد می‌كند كه عدم مشاركت سياسی به بطالت و روزمره گی زندگی انسان و كاهش توانايی آفرينش آدمی منجر ميشود و بطور كلی موجب زوال اعتماد به نفس و قدرت عمل شهروندان ميشود.
نوع سوم استدلالهای جان استوارت ميل مبتنی بر اهميت مشاركت در تقويت روند روحی و اخلاقی و پختگی انسانهاست. وی تاكيد می‌كند كه خصايلی منفی همچون خودخواهی، تنگ نظری و گريز از جامعه بندرت ميتواند بر ديدگاه و رفتار انسانهايی غالب شود كه به كار جمعی و همگانی اشتغال دارند. زيرا مشاركت به گسترش روحيه اجتماعی انسانها منجر ميشود و آنها را از حصار خودخواهی تنگ فردی آزاد می‌كند. وی می‌نويسد: « مشاركت به انسان می‌آموزد كه بر منافع فردی خود اصرار و لجاجت بيهوده نكند... همچنين انسان خود را جزيی از همگان می‌بيند و ناگزير به بازشناخت اين واقعيت می‌گردد كه بسود منافع فردی او نيز هست كه منافع همگانی را مد نظر قرار دهد.»
چهارمين نوع استدلال جان استوارت ميل مربوط به اهميت مشاركت در نور انداختن به منافع طرف متقابل و عنايت به حل كشمكش‌های گوناگون از طريق مسالمت آميز است. از اين منظر مشاركت، ذهن انسان را برای بحساب آوردن منافع طرف مقابل تيز می‌كند و لذا به رشد ذهنی و عملی و نظری انسان منجر ميشود. به باور جان استوارت ميل كشمش‌ها و منازعات اجتماعی تاثير مهمی در حساس شدن و تكامل ذهنی طرفين دعوا دارد. زيرا انسان در صورت عدم برخورد با مقاومت ميتواند بسادگی به فردی ساده لوح و كوته بين تبديل شود. جان استوارت ميل بمنظور اثبات اين ادعای خود به تاريخ رجوع می‌كند و می‌گويد: « همه پادشاهانی كه در بستر مقاومت و نبرد و درگيری با دشواريهای گوناگون در اوايل حكومت خود روبرو شده اند، بطور عام زمامداران بهتری بوده اند.» در ادامه چنين استدلالی است كه جان استوارت می‌گويد: «يكی از مهمترين خواص دمكراسی اين است كه برای پيروزی در آن بايد به رقابت دمكراتيك و جلب آرای مردم پرداخت. اين امر نظام دمكراتيك را در برابر ستيزه گری[5] نفوذ پذير می‌كند. لذا رهبران منتخب دمكراتيك تقريبا در برابر سقوط روحی و اخلاقی از مصونيت برخوردار ميگردند.»

بنابراين جان استوارت ميل يكی از مهمترين امتيازات دمكراسی را رشد و تكامل شخصيت انسانی ميداند و علاوه بر استدلالهای چهارگانه فوق مطالب ديگری نيز بعنوان ره آورد و برتری دمكراسی پيش می‌كشد كه مهمترين آن افزايش توانايی انسانها در قضاوت انتقادی از خود و ديگران است. به باور جان استوارت ميل دمكراسی با فراهم كردن ميدان مشاركت و نقد به انسانها امكان و نگرش نقد و داوری ميدهد. افراد جامعه می‌آموزند كه مورد نقد و داوری ديگران قرار گيرند و اين رويكرد تنها در نظام دمكراتيك امكان پذير است. زيرا در جامعه بسته هرگونه نقد و داوری ميتواند به نزاع و مجادله نامدارا منجر شود. به اين ترتيب طبق باور جان استوارت آزادی سياسی و دمكراسی يك شرط ضرور برای دستيابی به شرايط پرورش انسان ايده آل است.


مشاركت، صلاحيت سياسی و عدالت


جان استوارت ميل از مباحث فوق به اين جمع بندی ميرسد كه با فراهم شدن پيش شرطهای تحقق دمكراسی، همه شهروندان حق مشاركت سياسی می‌يابند. اما پرسش بعدی اين است كه آيا همه شهروندان از حق مشاركت با شرايط يكسان برخوردار ميشوند؟ ميل پس از تعمق و طرح اين نكته كه پاسخ به چنين پرسشی لزوما مثبت نيست، بر اين نكته تاكيد می‌ورزد كه حق رای همگانی به معنای برابری كامل سياسی نيست. زيرا : «گرچه هر فرد از يك رای برخوردار است، اما اينكه همه آرا بطور برابر شمرده شوند، موضوع كاملا ديگری است.»

بنظر جان استوارت ميل وجود برخی نابرابريهای سياسی، در يك نظام دمكراسی نه تنها محتمل بلكه برای رفع دو خطر مهمی كه دمكراسی را تهديد می‌كند، ضروری است. زيرا در نظام مردم سالاری دو خطر وجود دارد كه عبارتند از: افراد بی صلاحيت و زورگويی طبقاتی.
ميل از آنرو نابرابريهای سياسی را در نظام دمكراتيك موجه ميداند كه اولا افراد شايسته و صالح به قوه مقننه و حكومت راه يابند و ثانيا مانع برتری عددی يك طبقه پرشمار اجتماعی بر ديگران گردد و راه كنترل كامل و قبضه قوه مقننه و حكومت را به روی برتری كميت بر كيفيت مسدود كند.
او در كتاب «تاملاتی.....» می‌نويسد: «دمكراسی انتخابی با دو نوع خطر روبروست. خطر كم سوادی و سطح پايين معلومات در ارگانهای انتخابی و افكار عمومی كنترل كننده آنها؛ و نيز خطر قانونگذاری طبقاتی از سوی اكثريت عددی از سوی افراد منتسب به همان طبقه.»

ميل هر دو خطر فوق را بويژه از سوی كارگران يدی ميداند كه هم از لحاظ دانش و صلاحيت سياسی و هم كثرت عددی در بدترين وضعيت قرار دارند. لذا گسترش حق رای از ديد وی ميتواند به زورگويی طبقاتی و بی محتويی «جمعی» جامعه منجر شود. جان استوارت ميل البته تاكيد می‌كند كه منافع همه گروهها بايد در روند قانونگذاری طرح شود، اما قانونگذاری به افرادی با صلاحيت و پر دانش نياز دارد كه به جنبه‌ها و مسايل گوناگون جامعه آگاهی داشته باشند. لذا جان استوارت ميل برای حضور افراد با صلاحيت در ارگانهای تصميم گيرنده و قانونگذار به نوعی درجه بندی كردن شهروندان بر اساس ميزان دانش آنها ميرسد. وی در كتاب «تاملاتی....» می‌نويسد: «هنگامی كه دو فرد با منافع مشترك دارای دو نظر مختلف اند، آيا رعايت عدالت ايجاب می‌كند كه هر دو عقايد بطور يكسان ارزشگذاری شوند؟ اگر هر دو فرد به يك اندازه درست كار و امين باشند، اما يكی از آنها از نظر دانش و قوای ذهنی بر ديگری برتری دارد، آيا از نظر اخلاقی و يا روشنفكری يكی از جايگاه برتری نسبت به ديگری برخوردار نيست؟ اگر نهادهای سياسی كشور بگويند آنها دارای ارزش مساوی اند، در واقع چيزی را بيان كرده اند كه وجود ندارد.»

پيشنهاد مشخص جان استوارت ميل اين است كه حق رای همگانی با درجه بندی كردن آرا تركيب شود. بعبارت ديگر همه شهروندان دارای حق رای در انتخابات عمومی اند، اما رای بعضی از افراد ميتواند ارزش و وزنی چند برابر داشته باشد. اما جان استوارت ميل تاكيد می‌كند كه تنها ارزش رای كسانی بايد بيشتر باشد كه از كيفيت و دانش بيشتر برخوردارند و نه عوامل اقتصادی و اجتماعی ديگر. مثلا فكر درجه بندی كردن ارزش رای بر حسب ميزان دارايی را بشدت رد می‌كند.

اما اين پيشنهاد جان استوارت ميل حاوی يك دشواری عملی است. چگونه وچه كسانی ميتوانند سطح دانش افراد را تعيين كنند؟ خود او چند مشخصه مانند درجه تحصيلات و نوع شغل را بعنوان عوامل مهمتر مطرح می‌كند. از سوی ديگر او تاكيد می‌كند كه درجه بندی كردن ارزش رای افراد هنگامی ميتواند اجرا شود كه مورد احترام و پذيرش همه افراد جامعه قرار گيرد. او همچنين هشدار می‌دهد كه از اين تعبير او نبايد سواستفاده شود و پيش زمينه‌های اجتماعی افراد در نظر گرفته شود. او همچنين می‌نويسد: « تمايز قائل شدن ميان شهروندان بر حسب ميزان تحصيل و دانش—كه در جای خود درست است— ميتواند به حفاظت از قانونگذاری دانش آموختگان در برابر بی سوادان مورد دفاع قرار گيرد. اما اين امر نبايد به گونه‌ای اجرا شود كه تحصيل كردگان بسود منافع گروهی خود قانونگذاری كنند.»

جان استوارت ميل دو پيشنهاد مشخص ديگر نيز برای تضمين صلاحيت قانونگذاری پيش می‌كشد. اولا تشكيل يك گروه كارشناس حقوقی كه همچون يك كميسيون تخصصی در كنار قوه مقننه عمل كند. البته از ديدگاه جان استوارت ميل قوه مقننه عالی ترين مقام كشور و نماينده منتخب ملت و بيان خواست و اراده همگانی است و انتخاب تركيب گروه كار شناسان و حق رد كردن پيشنهادات آن از اختيارات اوست. ثانيا جان استوارت ميل خواهان روشهای ويژه‌ای برای انتخاب آزادانديش ترين و فهميده ترين افراد جامعه در ارگان قانونگذاری و مجلس ملی هر كشور است. وی بويژه روی گشاد نظری نمايندگان تاكيد زياد می‌كند، زيرا از اين در هراس است كه منافع محلی و استانی مانع انتخاب افراد گشاده نظر به مجلس شود. او نگران اين است كه افراد نه چندان شايسته و بی مايه از سوی حوزه‌های انتخابيه انتخاب شوند و چنين افرادی معمولا در چارچوب تنگ محلی می‌انديشند و افق ديد باز ندارند. در نتيجه اين خطر وجود دارد كه نامزدهای برتر و گشاده نظرتر از رای كمتری در حوزه‌های انتخابی محلی برخوردار شوند. راه حل پيشنهادی جان استوارت ميل برای رفع چنين خطری باز نگری در تقسيم بندی حوزه‌های انتخابيه به گونه‌ای است كه انتخاب كنندگان بتوانند به نامزدهای سراسری كه افرادی روشن بين تر هستند، رای دهند. جان استوارت ميل می‌گويد در چنين صورتی بهرحال به اندازه كافی افراد صلاحيت دار ميتوانند به مجلس راه پيدا كنند.

 با همه اينها ميل اعتراف می‌كند كه نابرابری سياسی و درجه بندی كردن رای بر حسب ميزان تحصيل و دانش افراد گرچه چندان با انديشه دمكراسی از منظر فايده باوری و كمال خواهی ناسازگار نيست ، اما با يك مسئله اساسی ديگر يعنی عدالت در تضاد قرار می‌گيرد. البته ميل در پی نظريه سازی درباره عدالت همچون «تئوری عدالت» [6] جان رولز در نيمه دوم قرن بيستم نيست، اما در ذهن او دغدغه‌ای وجود دارد كه در همان سمت و سوی «تئوری عدالت» جان رولز است. عصاره انديشه جان استوارت ميل در باره عدالت اين است كه با هيچ فرد انسانی نبايد بگونه فرو دستانه و تحقير آميزی رفتار شود كه خود را كم ارزش تر و پايين تر از ديگران احساس كند. اين درك از عدالت به اين معناست كه هرگونه انحراف از اصل پايه‌ای رفتار برابر با همه شهروندان به هيچ دليل و بهانه‌ای موجه و قابل پذيرش نيست.
بر اساس چنين دركی است كه جان استوارت ميل علاوه بر استدلهای برشمرده فوق در باره امتيازات دمكراسی دو اصل ديگر يعنی رفتار برابر با همه شهروندان و اصل عدالت را نيز اضافه می‌كند. او تاكيد می‌كند : «كسانی كه از حقوق سياسی برابر محرومند، تحت سلطه اراده ديگران قرار می‌گيرند و اين رنجی بزرگ و ناشايست است. تحقير هر انسانی چه او آگاه باشد و چه ناآگاه، به معنای كسب اختيارات نامحدود در تعيين سرنوشت اوست.»

نظريات جان استوارت ميل در باره دمكراسی و بويژه فاكتور سطح فرهنگ و ذهنيت سياسی مردم در كشورهايی كه دوران گذار به دمكراسی را طی می‌كنند، هنوز از اهميت زيادی برخوردار است. يك جنبه مهم آموزه‌های جان استوارت ميل اهميت گذار تدريجی به دمكراسی به دليل كوشش آگاهانه برای اجتناب از جدالهای تند و خشونت آميز است. گرچه برخی از نظرات جان استوارت ميل در كشورهای دمكراتيك امروزی جهان، ديگر روز آمد بودن خود را از دست داده است، اما به عقيده صاحب نظران افكار او هنوز برای گذار دمكراتيك در كشورهای با سابقه استبدادی از اعتبار زيادی برخوردار است. 


----------------------
[1] Utilitarianism
[2] Jeremy Bentham
[3] Conseqentialality
[4] egalitarianism
[5] antagonism
[6] John Rawls A Theory of Justice
http://think.iran-emrooz.de/more.php?id=10684_0_12_0_M
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1383ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط حمید |

 
كاش سينما هم على پروين داشت!
199803.jpg
حميده عبداللهى

رفيق «مسعود كيميايى» مردم را مى خنداند. حداقل آن جماعتى كه دنياى دوربين برايشان در سريال هاى تلويزيونى خلاصه مى شود اينطور فكر مى كنند. براى اينكه نام و البته چهره اش را بخاطر بياوريد ذكر چند مجموعه طنز كافيست: پاورچين، نقطه چين و ... بس است؟ آن كيميايى اول مطلب و اين چند عنوان را به هم بچسبانيد تا به نامش برسيد: سعيد پيردوست.
در نگاه اول تضاد عجيبى بين رفاقت با مسعود كيميايى و ايفاى نقش در سريال هاى طنز مهران مديرى وجود دارد اما حتى خود سعيد پيردوست هم مى داند كه پيردوستى كه مردم مى شناسند، پيردوست واقعى نيست.
«اين نقش ها بيشتر از ۹۰ درصد با شخصيت واقعى من فاصله دارند. من بازى در نقش هاى جدى را بيشتر مى پسندم و ...» سه نقطه اش بماند براى خواندن مصاحبه ما با سعيد پيردوست. اما پيش از آن خواندن يك مقدمه براى اين گفت وگو احتمالاً برايتان خالى از لطف نيست.
سعيد پيردوستى كه شما مى شناسيد، با مسعود كيميايى وارد عالم سينما شد و كيميايى هم هرگز فيلم يا سريال طنز نساخت. اين همكارى البته ريشه در دوران كودكى داشت؛ آنها در مدرسه پشت يك نيمكت مى نشستند. سعيد پيردوست كه امروز شما را مى خنداند، به خاطر ورود رسمى به سينما كارش را رها كرد. او از پشت صحنه فيلم هاى كيميايى رشد كرد و جلوى دوربين آمد. نمونه اش ايفاى نقش كفترباز در گوزن ها. پيردوست در كارنامه اش ۲۵ كار سينمايى، ۱۴ سريال تلويزيونى و ۳ كار حرفه اى كوتاه دارد كه اگر حساب كنيد كمترين عدد ممكن از اين بين به كارهاى طنز مى رسد. به خنديدن به بازى او عادت نكنيد، پيردوست مى خواهد دوباره شبيه خودش شود.

* آقاى پيردوست مى خواهيم شما را به مدرسه ببريم. جايى كه احتمالاً غير از درس، خاطرات ديگرى هم در ذهنتان باقى گذاشته.
- مدرسه مرا ياد مسعود كيميايى و فرامرز قريبيان مى اندازد. من با اين دو نفر بزرگ شدم و مدرسه رفتم.
* و عشق سينما از همان جا آغاز شد؟
- بله، دقيقاً از همان دوران. هر سه عاشق سينما و بازيگرى بوديم.
* اما شما از دوستان دوران كودكى عقب مانديد.
- نه، من هم همراه آنها بودم اما پشت صحنه. شرايط خانوادگى اجازه نداد كه همزمان با آنها وارد سينما شوم. گرچه همانطور كه گفتم در پشت صحنه اكثر فيلم هاى كيميايى و قريبيان حضور داشتم.
* مثلاً «داش آكل» ؟
- داش آكل كه داستان جالبى داشت. قرار بود در اين فيلم نقشى داشته باشم اما پروژه داش آكل در شهرستان ساخته مى شد و من طبق معمول پايم در تهران گير بود.
بعد از اين اتفاق بود كه با كيميايى قرار گذاشتم در فيلم هايى كه در تهران ساخته مى شوند، پس از دادن تست، نقشى داشته باشيم.
* اولين تجربه هميشه جذاب است، حتماً «خاك» را به خاطر مى آوريد؟
- فيلم خاك اولين تجربه بازيگرى ام بود. كيميايى برايم يك پلان نوشت و من براى بازى در اين فيلم مرخصى ساليانه گرفتم تا با تيم به انديمشك و دزفول بروم. پس از آن براى بازى هر فيلمى مرخصى ساليانه مى گرفتم.
* و بالاخره «سرب» و ترك كار!
- بايد بين كار و سينما يكى را انتخاب مى كردم. اين بود كه تصميم گرفتم محل كارم را براى هميشه ترك كنم. از محل كار بيرون آمدم و رسماً وارد سينما شدم.
* تا اينجا از فيلم هاى جدى حرف زديم اما مردم شما را بيشتر به عنوان يك بازيگر طنز مى شناسند.
- خب اين اواخر تنها در فيلم ها و سريال هاى طنز بازى كرده ام اما خودم نقش هاى جدى را بيشتر دوست دارم. فكر مى كنم با نقش هاى جدى و درام همخوانى بيشترى دارم. با اين حال يك بازيگر بايد تمام نقش ها را تجربه كند.
* اين تغيير رويه در پذيرش نقش ناشى از آشنايى با مهران مديرى نيست؟
- وقتى وارد كار طنز شدم خيلى ها گفتند چرا پيردوست كه در نقش هاى جدى بازى مى كرد اين كار را انجام داده؟ اما دنياى بازيگر مثل روزهاى زندگى است. يك روز تلخ، يك روز شيرين و يك روز هيچ. يك بازيگر بايد در تمام نقش ها بازى كند. به هرحال براى بازى در توكيو بدون توقف، مهران مديرى از من خواست تا مسير بازيگرى ام را تغيير بدهم. بعد هم كه در مجموعه طنز پاورچين رئيس اداره شدم و اين همكارى با مهران مديرى در سريال هاى بعدى ادامه پيدا كرد.
* اجازه بدهيد كمى از مقابل دوربين دور شويم. سعيد پيردوست در خانه نقشش را ايفا مى كند؟
- من آشپز خوبى هستم. اگر همسرم خانه نباشد هم مى توانم گليم خودم را از آب بيرون بكشم. آبگوشت هاى من بين دوستان معروف است.
* اهل فال هم هستيد؟
- خرافاتى نيستم اما ستون فال روزنامه ايران را هر روز مى خوانم.
* گفتيد روزنامه، به خبرنگارى علاقه داريد؟
- خيلى. حتى پيشنهاد كار در چند مجله و روزنامه را هم داشتم. به هرحال من در متن سينما هستم و از خبرهاى سينمايى بيش از هر كسى اطلاع دارم اما به خاطر كمبود وقت اين پيشنهادها را رد كردم.
* از چه چيزى بدتان مى آيد؟
- دخالت بى مورد. دوست ندارم انگشت روى چيزى بگذارم كه به من مربوط نيست. كلمه «رفيق» هم برايم مفهوم خاصى ندارد. وقتى آدم از دوستان ۳۰ ـ ۴۰ ساله اش ضربه مى خورد ديگر حرف زدن از رفاقت چه مفهومى دارد.
* شما حتى در سريال هاى طنز هم نقش آدم هاى عصبى را ايفا مى كنيد. واقعاً تا اين حد عصبى هستيد؟
- به سختى عصبانى مى شوم اما خدا نكند كه عصبانى شوم. نقش هاى درون سريال را فراموش كنيد، اين نقش ها تا ۹۰ درصد با شخصيت واقعى من فرق دارند.
* اهل ورزش هم هستيد؟
- پرسپوليسى هستم. يعنى از قديم طرفدار شاهين بودم و بعد هم كه شاهين شد پرسپوليس، من حتى زندگى را هم قرمز مى بينم. البته رنگ بنفش را هم دوست دارم چون به نوعى قرمز است!
* پس تغيير و تحولات اين تيم را به شكل جدى پيگيرى مى كنيد. شما طرفدار پرسپوليس مدرن هستيد يا سنتى؟
- منظورتان على پروين است؟ هيچكس جز پروين نبايد روى نيمكت پرسپوليس بنشيند.
* پس پروينى هم هستيد؟
- كاش سينما هم على پروين داشت. او حتى بهترين بازيكن هايش را روى نيمكت مى نشاند تا بازى را لمس كنند و آرام آرام عضو ثابت تيم شوند. سينما اما مثل گوشت چرخ كرده است. هركسى كه از راه مى رسد، يك كارى انجام مى دهد. بعضى بازيگران جوان دوره هاى چند ماهه بازيگرى را مى گذرانند و بعد در يك فيلم سينمايى ايفاى نقش اول را برعهده مى گيرند. كاش سينما هم يك على پروين داشت.
* با اين حساب سينماى ايران پر است از جوانان خام؟
- از ناپختگى جوانان خرده نمى گيرم، مشكل از كادر اجرايى است. جوانان اين ظرفيت را ندارند كه پله ها را يكدفعه بالا بروند. ممكن است از طبقه آخر سقوط كنند. پله ها بايد آهسته، آهسته طى شوند. سينما حرمت دارد. بايد كسى باشد كه اين نكته مهم را به چهره هاى جوان گوشزد كند. من خودم هنوز با وضو جلوى دوربين مى روم.
* بگذريم، دوباره ناخواسته حرف هايمان به سينما كشيده شد. شما كه از نوجوانى عاشق سينما بوده ايد، حتماً از اين دوران خاطرات جالبى داريد؟
- در مورد بازيگرى چيز خاصى يادم نمى  آيد اما نوجوان كه بودم در مهمانى هاى خانوادگى آواز مى خواندم. هنوز هم بيشتر از هر چيزى از صداى خودم در حمام خوشم مى آيد.
* راستى وقتى گفتيد پرسپوليسى هستيد، ما فراموش كرديم كه اصلاً براى چى پرسيده بوديم اهل ورزش هستيد يا نه؟ ما اسم شما را در ليست تيم بيليارد هنرمندان ديديم.
- (مى خندد) من فقط دستم يكبار به چوب بيليارد خورده. بدون اينكه چيزى از بيليارد بدانم نامم در تيم بيليارد هنرمندان آمده.
* مسير صحبت هاى ما مدام به سينما كشيده مى شود. يك سؤال شخصى كه البته به سينما هم ربط دارد. از كيميايى كه مى گوييد با او بزرگ شده ايد خاطره اى داريد؟
- «سفر سنگ» يكى از حركت هاى مهم در انقلاب بود. انقلاب از اين فيلم كيميايى پا گرفت. مدت ها سفر سنگ را در تكيه ها و مساجد در معرض ديد عموم مى گذاشتند و درباره اش بحث و گفت وگو مى كردند. اين فيلم باعث شد كيميايى از ترس ساواك دوماه در خانه من پنهان شود.
* و حرف آخر
- خيلى از هنرمندان به خاطر بى پولى در بيمارستان جان خود را از دست مى دهند. سينما و ساير هنرمندان كارى براى اين گروه انجام نمى دهند. اين مسأله مرا آزار مى دهد. متأسفم كه سينما نمى تواند كارى براى اين هنرمندان انجام دهد. كاش وقتى يك هنرمند زنده است قدر او را بدانند.
+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1383ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط حمید |

روانشناختى
ضمير ناخودآگاه كلاغ
085533.jpg
يك زاغ كوچك و رنجور كه بنابر اطلاعات بالينى، به هيستيرى افسردگى- شيدايى همراه با بى ارادگى (ناتوانى از به كار گرفتن قدرت اراده و تصميم گيرى) دچار است، قالب پنيرى را سر راهى مى بيند.آن را به دندان مى گيرد و روى درختى بر سر راهى مى رود. واقعاً هيچ استدلال قانع كننده اى با سند و مدرك ارائه نشده است دال بر اين كه زاغ مى خواهد در اولين فرصت پنير را بخورد. حتى وقتى روباه را مى بيند و بنابر اصول روانشناسى بايد از هوش پنير را قورت بدهد، اين عمل را انجام نمى دهد. اين ويژگى ها، همه جمع مى شوند و نمونه اى كلاسيك از روان رنجورى ناشى از عقده اديپ سركوب شده را به دست مى دهند. در يك كنش  ميان دال و مدلول، چرا زاغ، از همان اول پنير را نمى خورد و مى گذارد روباه بيايد و آن سخنان را در رابطه  با سر و دم و پا و پر و بال نامبرده بيان نمايد؟ در اينجا، وظيفه ما، استنباط است، يعنى استنتاج ناشناخته از شناخته. اما تصويرى كه داستان از روباه نشان مى دهد به صورتى نمادين مرتكب اصلى همه اعمالى است كه زاغ با انگيزه هاى ناهشيارش به ارتكاب آنها علاقه دارد كه رانده شود: خوردن پنير. زاغ نمى خواهد خود را به خوردن پنير وا دارد زيرا براى اين كار بايد منقارش را به مقادير متنابهى باز نمايد.بنابراين مى توان تعلل او و ناكامى دردناكش را به خوردن پنير به اين صورت تبيين كرد كه: فعلاً ميل ندارد.حال ببينم وقتى منتقدان مى گويند زاغ به علت عقده اوديپش نمى تواند دست به عمل بزند، مقصودشان چيست؟ بحث بسيار ساده و زيبايى است. آيا روباه نمايانگر فرا- خود زاغ است؟ (توجه كنيد كه وقتى روباه مى گويد كه آواز بخوان، زاغ هم مى خواهد قار قار كند، تا كه آوازش را آشكار كند)روباه، كه بى ترديد نيروى ليبيدو نيروى محركه اش است، از راه مى گذرد. پس در يك سطح مى توان راه را معادل ضمير هشيار دانست و درخت را معادل زواياى تاريك ضمير ناهشيار، اما اگر دقيق تر بگويم، راه در اصطلاح فرويد شبيه فرا خود و جوان است، عامل بازدارنده اخلاقى در روان، توجه داشته باشيد كه اگر روباه راهش را مى كشيد و مى رفت، اتفاقى نمى افتاد و اين، در حالى بود كه مرتكب زياده روى در سركوب ليبيدو مى شد. در نتيجه به ايجاد فراخودى مستبد مى پرداخت. در حالى كه ايستاد و در نهايت پنير را از زاغ گرفت و به تصوير فرويديستى ضمير ناخودآگاه تجلى اى عينى بخشيد، چرا كه سياهى را ستود كه نمادى غريب از تمايل روباه به سياهى زهدان مادر در دوران جنينى است و از عقده سركوب شده اوديپ حكايت دارد...
سوسياليستى
بحران زيبايى

085536.jpg
يك زاغ كوچك كه از نظر شكل بندى طبقاتى نيرو هاى اجتماعى، انديشه مبارز خود را به سلاح اقدام مجهز كرده، براى اكتساب حقوق ربوده شده كار، به بهاى پريدن انقلابى به سوى زمين، قالب پنيرى را برمى دارد و در يك توازن ديالكتيكى ميان سوبژه و ابژه، به درختى بر راهى مى نشيند كه پايگاه مفاهيم مشخص اجتماعى است و روباهى با دركى طبقاتى از آن مى گذرد. روباه كه داراى ماهيتى ارتجاعى در ديالكتيك فرآيند ستيزش طبقاتى نيروها است و از فعاليت هاى مربوط به پروسه انباشت خصوصى چپاولگرانه سرمايه به منزل برمى گردد، به پاى درخت مى رود تا با چپاول غارتگرانه پنير، روند ستم تاريخى بورژوازى بر پرولتاريا را در طول تاريخ استمرار بخشد آواز مى دهد كه: به به كه چقدر زيبايى و داراى چه سرى و چه دمى و عجب پايى مى باشى. پروبال تو سياه رنگ و قشنگ مى باشد و زيبا تر از سياهى، رنگى در جهان نيست. روباه به اين وسيله وجود يك بحران زيبايى شناسانه ايدئولوژيك عميق در جامعه را كه نشانگر بيمارى ريشه اى ساختار اقتصادى جامعه به مثابه زير بنا است، در گرايش هاى خرده فرهنگ بورژوازى به نمايش مى گذارد. زاغ كه روش ديالكتيكى درك فرآيند هاى واقعى تاريخ حيوانات و زاغ ها و كلاغ هاى زحمتكش و روباه هاى استثمار گر را نمى داند و دچار ناآگاهى تاريخى طبقاتى است، تسليم ماهيت ارتجاعى ايدئولوژى سرمايه دارى شده، دهانش را باز مى كند ولى ناگاه پنير مى افتد و روباه آن را برمى دارد تا به سركوبى تاريخى مبارزات زاغ ها و كلاغ ها تداوم ببخشد...
فمينستى
عقده اديپ

085530.jpg
زاغى قالب پنيرى را مى بيند. اين زاغ، موجودى مونث است كه به تابع جنس مذكر در ايدئولوژى مردسالار سركوبگر تبديل شده است، چرا كه با پسوند تخفيف «ك» به صورت «زاغك» آمده است؛ يعنى «جنس دوم در ميان جماعت زاغ» در چنين فضايى، مونث، عنوان يكى از اتباع قلمرو مردم سالارى، نبايد آب خوش از گلويش پائين برود، چه برسد به پنير كه در پروسه تاريخى سركوب زنان، سفت و سخت تر از آب است. از همين رو يك قدرت سلطه نرينه در قالب روباه پر فريب و حيلت ساز از راه مى رسد و در فقدان وجود صداهاى زنانه در فضاى آثار ادبى تاريخ، با آوازى در مايه ابوعطا (كه مايه اى ارتجاعى و مردانه است) به زاغ مى گويد كه به به چقدر زيبايى، چه سرى، چه دمى، عجب پايى. اين توصيف ها، همان توصيف هاى مردانه و اروتيك در راستاى سياست شناسى جنسى كليت حيلت است كه از زبان روباه به حالت بيمار گونه اى عنوان شده است. سپس مى گويد اگر تو خوش آواز هم بودى، بهتر از تو ميان مرغان نبود. دقت كنيد كه روباه نمى گويد ميان خروس ها نبود چرا كه مى خواهد رنج بردن از عقده اديپى را در قالب كليشه اى از زنان ضعيف در برابر مردان نيرو مند به تصوير بكشد. زاغ مى خواهد قار قار كند تا كه آوازش را آشكار كند. ولى چون دهان مى گشايد، طعمه مى افتد. داستان اينجا به طرز ماهرانه اى سلطه نرينه را بر سخن نمايش مى دهد و مى گويد كه زن ها اگر حرف نزنند بهتر است. به خصوص اين كه در انتها، روباه با درك كامل شكل بندى تاريخى مقوله هاى جنسى، مى پرد، پنير را برمى دارد و زاغ را به انزواى تاريك و ناخودآگاه زنانه مى راند، جايى كه گرسنگى و سكوت حاكم است!
فرماليستى
شهود شاعرانه

085527.jpg
در اين شعر به طرز ماهرانه اى حس و شهود شاعرانه فرماليست هاى روسى و آشنايى زدايى شكلوفسكى را در نقشمايه رفتن كلاغ بر فراز درخت چنار حس مى كنيم. صنعت تشخيص در سطر دوم بدون آن كه قصد خود نمايى داشته باشد، به اجراى ماهرانه مى رسد: آيا راه، همان اتوبان تهران- قزوين است كه آدم ها، در آن داخل اتوبوس هاى مسافربرى يا حتى تريلى هاى هجده چرخ در فضايى كافكايى از كنار يكديگر رد مى شوند يا منظور، جاده متروكه اى در خارج از شهر است كه روباه تنها از آن مى گذرد و احياناً سپور هاى شهردارى آشغال هايشان را در آن خالى مى نمايند؟ اينجا است كه شاعر از ايجاد موسيقى هارمونيك با توجه به كاركرد قافيه هاى درونى، استفاده مى كند. سخن اينكه تقابلى ميان پريدن كلاغ و راه رفتن روباه ايجاد مى نمايد (به ياد بياوريم كه روباه نمى تواند پرواز كند.) و كليشه هاى زيبايى شناسانه سنتى در رابطه با پاهاى لاغر و چاق را در توصيف زيبايى پاهاى كلاغ به چالش مى كشند و به هنجار گريزى دست مى زند. چرا كه شعر حركت مى كند، پياده مى شود و از فراسوى اين محاورات، با حركت خيال، گذشت زمان را با فلاش بك از روابط متعدد به اجرا درمى آورد و در نهايت به پنير مى رسد.آيا پنير،  همان ميوه ممنوعه اى است كه بنى بشر به خاطر آن از بهشت برين به زمين هبوط كرد يا نه، آن ميوه، نامش سيب است و ربطى به پنير ندارد؟ (به ياد بياوريم كه اصلاً پنير ميوه نيست و جزء لبنيات محسوب مى شود) بدين گونه چاشنى عاطفى عصيانى كه از اوايل شعر با آن همراه بود، خودش را در پريدن روباه و گرفتن پنير نشان مى دهد و اين، يعنى درك لذت متن رولان بارتى در درازناى ابديت سركوب شده در راستاى زمان و نواختن سرنا از سر گشاد آن.
http://www.sharghnewspaper.com/831108/html/spc16.htm
+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1383ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط حمید |

در باره بسته شدن سايت ايسنا

 

بسته شدن سايت ايسنا توسط شركت آمريكايي  The Planet از چند جهت قابل توجه است :

1- بلند ترين شعار امروز جهان آزادي ارتباطات است. بستن سايت بي طرف خبري اگر تنها به دليل آنكه ايراني است باشد بدترين وجهه سانسوري است كه روشنفكران ما در ايران و حتي در همه كشورهاي جهان سوم نيز با آن مقابله مي كنند. وقتي اين اتفاق در آمريكا صورت مي گيرد كه رييس جمهور آن در مراسم تحليفش 27 بار كلمه آزادي را براي جهان اعلام مي كند، نشانه بارزي از عدم صداقت اين شعارها براي جهانيان مي تواند محسوب شود.

2- روشنفكران و آزادانديشان ايراني كه در طول سالهاي گذشته براي بستن رسانه ها در داخل تلاش انكار ناپذيري كردند، قطعا در اينجا نيز به عنوان دفاع از آزادي بيان، بايد به صورت جدي و همه جانبه وارد شوند. اگر آزادي بيان را به صورت گزينشي مورد توجه قرار دهيم، منطق كساني را دنبال مي كنيم كه به بستن روزنامه ها افتخار مي كنند و يا در برابر آن موضع نمي گيرند.

3- ايسنا يك خبرگزاري فعالي است كه بزرگترين پوشش خبري را در دفاع از حقوق نويسندگان، روزنامه نگاران، وبلاگ نويسان و اهالي فرهنگ و هنر داشته است. در اين مورد كه ايسنا به چنين مشكلي برخورد كرده است وظيفه فعالان فرهنگي و سياسي است كه مشكل ايسنا را مشكل خود بدانند.

من به سهم خود اين رفتار غير مدني شركت The Planet را مردود مي شمارم و آنرا زنگ خطري براي جامعه ارتباطي جهاني و به خصوص براي جامعه ارتباطات ايران مي دانم كه اگر سكوت شود عواقب سختي براي نسل پر انگيزه اينترنتي كشور در پي خواهد داشت.

 http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1383ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط حمید |

 
حسين مفيد
085131.jpg
• ديباچه
بهتر نيست به جاى اين همه جروبحث هاى طولانى و پرهزينه اى كه جهان اسلام براى پرتوافكنى بر گذشته خود مى پردازد، به بحث و بررسى نيازهاى امروزش بپردازد و به فهم تازه اى از قرآن دست يابد؟ آيا ...؟ اينها نمونه اى از سئوالات و جملاتى است كه بسيارى از مسلمانان انديشمند با امثال آن مواجه شده اند. شايد بتوان گفت _ در صورتى كه به جوابى رسيده باشند ـ پاسخ ها كمابيش در اين فضا بوده است كه «براى رسيدن به آينده اى بهتر مى بايست از گذشته به خوبى عبور كرد» و يا «اين دستور خدا است و دستور خداوند كه گذشته و حال ندارد» و مانند اينها. گويى از نظر بعضى هنوز مسئله جانشينى پيامبر واقعه تاريخى است و تنها مايه عبرت آموزى؛ همين و بس. و يا بعضى ديگر يكى از مهمترين مسائل جهان اسلام را _ همچون مسئله تثليث در مسيحيت _ تنها «مسئله اى ايمانى» مى دانند كه گويا خالى از هر نوع حكمت براى آبادانى دنيا است.اگر چه پاسخ به اين پرسش احتياج به تفصيلى بيشتر دارد، اما ما تلاش كرده ايم در همين مجال كوتاه چند نكته درخور توجه براى دستيابى به پاسخى مناسب را متذكر شويم. اما پيش از ورود به بحث دو تذكر را ضرورى مى دانيم. اول آنكه ما نيز تلاش كرديم پاسخ را از قرآن _ كلام جاودانه خدا _ استخراج كنيم. البته نه قرآنى كه متاسفانه امروزه در فرهنگ بيشتر مسلمانان به طنينى مناسب با مجالس ختم و ترحيم، كتابى براى آرايش سفره عقد و تنها وسيله اى براى كسب ثواب اخروى بدون فهم ظرايف و لطايف آن مبدل گشته است. دليل اين انقلاب ارزشى براى قرآن در اذهان مسلمين، حذف روح قرآن است. روحى كه حذف آن در ديدگاه پيروان قرآن منجر به بى ثمرى آن شده است و ما در اين مقال درصدد يافتن آن روحى هستيم كه باعث احياى قرآن نيز مى شود. اين روح قرآن به نظر همان حقيقتى است كه اگر در كنار قرآن باقى مى ماند، اختلاف ميان مسلمين را از بين مى برد و خود منجر به ايجاد اختلاف نمى شد. اين روح همان حقيقتى است كه جلوى تحقق اسلام طالبانى و قرائت خاص آن از قرآن را مى گرفت و چهره اسلام را پس از ۱۴۰۰ سال حضور موثر در دنيا به اين شدت مخدوش و مكدر نمى كرد. نتيجه ديگر اين حبس روح قرآن پديد آمدن قرائت هايى از قرآن است كه نه تنها قرآن را كلامى جاودانه معرفى نمى كند و آن را حاوى دانش نمى داند بلكه آن را آنقدر گنگ و مبهم و متلاطم در سراب فهم هاى بشرى مى داند، كه امكان استناد مخاطره آميز هر زورگو و جاهلى را به آن ممكن مى سازد. روشن است كه اين قرآن و اسلام برآمده از آن محتاج رشد علوم ديگر است تا شايد با تاويل آياتش به دانش هاى روز قدرى از آبروى از دست رفته آن را بازگرداند. البته داستان قرآن خود مجالس فراخ تر مى طلبد. نكته دوم آنكه ما نيز بحث را از دريچه تاريخ پى خواهيم گرفت. اما اين بار برخلاف انديشمندان مسلمان پيشين به جاى بحث بر مناقشات تاريخى پيرامون هر داستان با استناد به اقوالى به تواتر رسيده و يقين آور سعى خواهيم كرد كه روح كلى آن وقايع را استخراج كنيم. چرا كه به نظر ما از چينش بسيارى از اين حقايق در كنار هم به اين نكته دست مى يابيم كه متاسفانه مسير تاريخ اسلام برخلاف خواست پيامبر و به كژى حركت كرده است و علت اين همه ناكامى ها عمل نكردن به قدر متيقن هاى آيات و مناقشه در بحث هاى ناسودمند است. ما تلاش كرده ايم كه روشن كنيم با گذشتن از صفحات تاريخ اسلام و انضمام روح فراموش شده آن به روشنى معلوم مى شود كه خداوند هدايتگر مهربان به يك شبه و يك باره مسير رشد و تعالى بشر را تغيير نداده است. خدايى كه انسانى كاملاً بى بديل را براى سعادت دنيا و آخرت بشر مى فرستد و تنها از سر لطف جاهلان را بر سفره علم مى نشاند و وحشيان دختر به گوركننده را با نعمت مهر و محبت آشنا مى سازد، ناگهان بر مردم قهر و غضب نمى كند و الطافش را منع نمى فرمايد و نعمت معلم و مفسر قرآن و هدايت را از انسان ها سلب نمى كند. تمام پافشارى هايى كه انديشمندان گذشته ما در روشن سازى جانشينى پيامبر داشته اند، تلاشى براى آگاهى از نعمت بى مانند هدايت الهى به وسيله معلمى مهربان و دانا بوده است كه خداوند هرگز بندگانش را تنها نمى گذارد. نعمتى كه تضمين سعادت دو دنيا را نيز در خود داشت و يك بار در تاريخ آزموده شده بود.
• بخش نخست
خداوند سبحان انسان را طى فرآيندى خلق فرمود و به خود آفرين گفت: «پس آفرين باد بر خدا بهترين خلق كنندگان.» آن گاه در كلامش هدف از اين خلقت را پرستش خويش مطرح ساخت. «و من خلق نكردم جن و انس را مگر براى اينكه مرا بپرستند.» اما خداى بلندمرتبه از هر كس بهتر مى دانست كه اين انسان را در حالى به اين دنيا سرازير ساخته است كه هيچ نمى داند: «خارج ساخت شما را از شكم هاى مادرانتان در حالى كه هيچ نمى دانستيد.» او انسان را در حوادث تلخ و شيرين زندگى تنها با ياد خود آشنا كرده بود و با مهربانى هايش، با نعمت هايش، با انسش در تنهايى هاى انسان و هزاران لطف ديگرش. اما دل انسان به تلاطم پرسشى مى افتد! راستى انسان چگونه مى تواند سپاسگزار مهر او باشد؟ خشنودى خدا در چيست؟ كدام عبادت سزاوار خداوندى است كه نه به چيزى مانند است و نه چيزى را مانند او توان گفت؟ و... پس آن گاه خداوند نعمتى بى مانند را به سوى بندگان خويش روانه فرمود. اما اين نعمت آنقدر گرانسنگ و پرارج بود كه خدايى كه هرگز اعطاى هيچ نعمتى را در چشمان بندگانش بزرگ نمى كرد، اين نعمت را چون منتى بر آنان يادآور شد. روشن است كه اين منت گذارى نه از سر فخر و مباهات است كه فخر خالق بر مخلوق بى معناست. بلكه براى بزرگداشت دو جهت بود. بزرگداشت نعمت يعنى پيامبر و بزرگداشت دريافت كننده نعمت يعنى انسان ها. پس فرمود: «به تاكيد خداوند بر مومنان منت نهاد آن هنگام كه از ميان ايشان رسولى از ايشان برانگيخت كه برايشان آياتش را تلاوت كند و ايشان را تزكيه فرمايد و به ايشان كتاب و حكمت آموزد و قبل از اين (بعثت) در گمراهى آشكار بودند.» پس بدين سان رسولش را عزيز ساخت و مقام رسولش را در كلامش به بندگان يادآور شد. تربيت سترگ او را با خلق عظيم ستود: «تو داراى خلق عظيم مى باشى.» ليكن بدين حد بسنده نكرد بلكه او را اسوه اى حسنه معرفى فرمود. «براى شما در رسول الله اسوه اى حسنه مى باشد.» پس آن رسول را كه خود مستقيماً تعليم فرموده بود - «و تو را تعليم داد آنچه نمى دانستى» - همواره با دو عنصر براى هدايت انسان ها همراه ساخت و آن دو عنصر را در كتابش چنين خواند. «به سوى شما آمده است از جانب پروردگار نورى و كتابى آشكار كننده.» مردم را مكلف به تبعيت از وى گردانيد و اطاعت او را قرين به اطاعت خويش: «هر كه رسول را اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است.» از سوى ديگر، براى جذب آدميان، به پيامبر علم و رحمت فرمان مهر و رحمتى مضاعف ابلاغ مى كند آنجا كه مى فرمايد: «و بال هايت را براى تبعيت كنندگانت از مومنين، بگستران.» همه اين نعمت هاى زيبا براى انسانى كه در دام محبت  الاهى اسير بود كافى بود تا عمرش را در اين راه سپرى كند. ولى خداوند پيروى از اين نعمت زيبا را نيز تضمين كننده آبادانى دنياى ايشان برمى شمارد: «و اگر اهل قريه ها ايمان مى آوردند و تقوا پيشه مى كردند هر آينه بر آنان بركاتى از آسمان ها و زمين مى گشوديم.» و آخرت را تنها از آن ايشان مى داند «و عاقبت از آن تقوا پيشگان است.»پس در يك كلام، مكتب پيامبر مدعى است كه با پيروى از فرستاده واقعى خداوند، حتماً مى توان به خشنود سازى خدا دست يافت، دنيا را آباد ساخت و در آخرت به نعمت هاى جاودان الاهى در جوار او دست يافت و اين راهى است كه خداوند آن را تضمين كرده است. كه اگر تضمين خداوند براى انسان يقين نياورد، هرگز هيچ راه ديگرى تضمين نخواهد آورد. آخرين سال حيات پيامبر است. او از جانب خداى متعال آگاه گشته است كه حج امسال آخرين حج او خواهد بود. پس در تمام بلاد مسلمانان خبر مى شوند كه براى آموزش صحيح فريضه حج و آخرين خاطرات شيرين مصاحبت با رحمت الهى به سفر حج مشرف شوند. او به همراه مسلمين پس از انجام اعمال حج به سوى مدينه مراجعت مى كند. در مسير بازگشت، روز هجدهم ذيحجه در سرزمين «رابغ» در نزديكى «جحفه» و در نقطه اى به نام «غديرخم» - كه آبگيرى بود _ جبرئيل بر حضرتش فرود آمد و آيه ۶۷ سوره مائده را از سوى پروردگار عرضه كرد. «اى پيامبر، آنچه از پروردگارت به تو نازل شده است برسان كه اگر نكنى، رسالت خويش را نرسانده اى. خداوند تو را از مردم حفظ مى كند.» از اينجا به بعد داستان را از زبان برادر محقق و مسلمانمان عبدالفتاح عبدالمقصود سنى مذهب و مصرى مدفن در كتاب خاستگاه خلافت صفحات ۹۱ به بعد مى خوانيم.... و نيز از پيامبر يا با واسطه از آن حضرت شنيدند كه سوار بر ناقه قصواء در وسط بيابان سرزمين عرفه، در ذيحجه سال دهم هجرى، براى حجاج با صداى بلند و رسا سخنرانى كرد. آنان در آن هنگام هزاران نفر حاضر به خدمت بودند و ربيعه بن اميه كلمات را تكرار مى كرد تا به گوش تمام كسانى كه در مراسم حج شركت داشته و در آن روز آنجا جمع شده بودند برسد. رسول خدا در مقابل آن موج خروشان جمعيت _ كه پيش رويش به سخنان وى گوش فرا مى دادند _ با صدايى كه آهنگ انذار و بيم رسانى داشت، آنان را به اين حقيقت متوجه مى ساخت: «اى مردم! سخنم را بشنويد... من نمى دانم شايد بعد از امسال ديگر شما را براى ابد در اين جايگاه ملاقات نكنم.» گويا پيامبر به اين اكتفا نكرد كه فقط حاضران را بيم دهد و آنان را از موضوع سخنرانى خود آگاه كند؛ زيرا مى بينيم كه هنوز گفتارش را به آخر نرسانده، فوراً با شتاب آنان را بر خويشتن خود شاهد مى گيرد و به طور آشكار اعلام كرده در برابر جمعيت از آنان مى پرسد «خداوندا! آيا ابلاغ كردم؟» و از آنان مى شنود كه با تاكيد مى گويند: «آرى» بعد پروردگارشان را بر آنان گواه مى گيرد و مى فرمايد: «خداوندا شاهد باش» وقتى از آنان مى شنود كه به ابلاغ اقرار كردند، آنان را وادار مى كند كه سخنان او را به عنوان امانتى كه از پيامبر به آنها رسيده به تمام كسانى كه از آن جايگاه مهم و ارزشمند غايب اند برسانند و چنين مى فرمايد: «حاضران شما به افراد غايب برسانند.» و بعد كاروان مومنين به راه مى افتد. لكن چيزى نمى گذرد. همان روز بعد از آنكه رسول خدا _ صلوات الله عليه ـ از ابلاغ به مردم فارغ مى شود و قدرى با ايشان راه مى رود، شكل جديدى مى بينيم كه به برخى از جوانب قضاى حتمى الهى افزوده مى شود و كم و بيش از روى حقيقت پرده برمى دارد. او براى آنها از قرآن مجيد (مائده: ۴) تلاوت مى فرمايد: «امروز دينتان را برايتان كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را براى شما به عنوان دين پسنديدم...»
• خاتمه
خدا، پيامبر،  على، غدير و امامت داستان هميشه تاريخ است چون پرستش، علم خواهى، عدالت، سعادت تضمين شده دنيا و آخرت و مهربانى داستان هميشه بشريت است. امامت داستان تاريخ مصرف گذشته نيست چون تنها راه تضمين شده براى رسيدن به سعادت دنيا و آخرت راه انبيا است. انسان ها تنها در سايه عمل به خواسته هاى خداوند مى توانند خشنودى او را كسب كنند و مسير آبادانى دنيا و آخرت را در پيش گيرند. اين مسير را آخرين فرستاده خدا در آخرين روزهاى عمرش در غدير خم براى هميشه تاريخ مشخص ساخت. دوازده فرزند از فرزندانش. آنها را يك به يك نام برد. هر كدام متعلق به يك دوره از تاريخ. پى درپى و بى وقفه. همه آنها از علم الاهى بهره مندند و وارث صفت مهربانى پيامبر. تنها به روش او عمل مى كنند و با فروش جان به خدا به راه هاى خشنودسازى او آگاهى مى يابند و تنها به پيروى از او همت مى گمارند. بدين سان رافت الاهى را به سوى همگان جلب مى كنند. اين رحمتى است كه تنها به وسيله جانشينان راستين پيامبر به بشر هديه مى شود.غدير به يك شرط داستان امروز ما را حياتى ديگر خواهد بخشيد. به شرط آنكه همگان بر سر سفره مصداق زنده آن جمع شويم. همو كه مصداق جان فروشى براى كسب رضايت هاى الاهى است و پيامبر در خطابه غدير وعده آمدن او را داد و او را منتسب به خود ساخت. همو كه ۱۱۷۰ سال است برخلاف حاكمان يك شبه زاهدشده در جهان اسلام، به تكرار و تثبيت زهد خويش پرداخته است. همو كه همچو نيايش مهربانى فراوان خداى سبحان را به سوى ما جلب خواهد كرد و آنچه را نشنيده ايم بر ما خواهد خواند و مجال فكر و عمل براى حيات ابدى به ما خواهد داد. او وارث تمام نيكان در نيكويى هايشان است. سلام بر مهدى، وارث علم محمد و على عليه السلام
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط حمید |


 
اهورا اشون
084960.jpg
علمات يكى از مشهورترين نمادهايى است كه آئين هاى عزادارى مذهبى شيعيان و به ويژه در آئين هاى عزادارى براى امام حسين (ع) كاربرد دارد. شكل و شمايل ظاهرى «علمات» به صليب مسيحيان راه مى برد. به همين دليل، عجب نيست اگر كسانى به خطا بر اين باور باشند كه پديد آمدنِ «علمات» نتيجه تقليد شيعيان از صليبى است كه مسيحيان در هنگام تظاهرات دينى، در پيش دسته هاى خود راه مى برند.
يكى از مشهورترين كسانى كه بر اين معنى پافشارى كرده، روانشاد دكتر على شريعتى است كه حتى صراحتاً پاى يك «وزير امور روضه خوانى» را در عهد صفوى به پيش مى كشد و اصرار مى كند كه همو بعد از سفرى به اروپاى شرقى و مشاهده آئين هاى عزادارى براى شهادت مسيح، «علمات» را از روى صليب تقليد نموده است. (مجموعه آثار شماره ،۹ صص ۱۶۹ _ ۱۷۱)
از اين «وزير»، البته نه تاريخ يادى مى كند و نه دكتر شريعتى او را به نام و نشان مى شناساند. اما اين داستان بديعِ سفر و تقليد كه در زمره بداهه سرايى هاى دكتر شريعتى است، به خوبى در مركز نظريه تشيع علوى و تشيع صفويِ او، به مثابه يك شاهد مى نشيند و بسا انديشه ها را كه بر اين منوال، دلخوش و مطمئن مى كند!
اما «علمات» هيچ دخل و ربطى به صليب يا چلپيا ندارد كه خود شايد چنان كه برخى پژوهندگان رانده اند، يادگارى است از گردونه مهرِ مهرپرستان. در واقع، «علمات» هيچ راز پنهانى ندارد كه براى گشودنش، حاجت مندِ ابداع «وزير امور روضه خوانى» و سفر كذايى وى باشيم. «علمات» همه معنا و مفهوم و ريشه و بنياد خود را به آشكارگى تمام، در پيش چشم ها نهاده است. اگر چشم ها گشاده نيستند، گناه «علمات» چيست؟!
نه چشم ها را بايد شست و نه جور ديگرى بايد ديد. «علمات» بى كم و كاست، سمبل و نماد «درخت سرو» است. زبانه هاى بلند «علمات» چه از نظر شكل و چه از نظر نوع اهتزاز، دقيقاً يادآور «درخت سرو» هستند. اگر هنوز هم ترديد داريد، مى توانيد به نقش برجسته درخت سرو در پايينِ زبانه هاى «علمات» نگاه كنيد و دل از هر گونه ترديد، فارغ داريد كه آنان كه اين آلت عزادارى را برساخته اند، دقيقاً به «سرو» چشم داشته اند.امروزه تعداد زبانه هاى علمات بسيار پر شمار شده است. تعداد آنها كه به طبع هميشه عددى فرد است، گاه به نوزده عدد هم مى رسد. اما هنوز در گوشه و كنار ايران «علمات»هاى كهنه اى هستند كه فقط سه زبانه دارند. چنين مى نمايد كه به مرور زمان، بر تعداد و در نتيجه هيبت «علمات» افزوده شده است.
من مى انديشم كه «علمات» در اصل يك زبانه داشته است. دليل اين انديشه، «توق» است. در مناطق مركزى ايران زمين، و به ويژه در شهرهاى قم و كاشان، وسيله اى در دسته هاى عزادارى حمل مى شود كه به آن «توق» مى گويند. با كمى دقت، مى توانيد ببينيد كه زبانه هاى «علمات»، هر كدام يك «توق» هستند. يعنى «علمات» مجموعه اى است از شمارى «توق» با اندازه هاى مختلف. قديمى ترين «توق» - يا دست كم يكى از قديمى ترينِ «توق »ها - را مى توانيد در موزه حرم حضرت معصومه (س) در قم پيدا كنيد كه به دوره صفوى تعلق دارد.
«توق» همچنان كه پيداست، به وضوح سمبل «درخت سرو» است. اما نكته جالب تر در مورد آن، اين است كه عزادارانى كه آن را حمل مى كنند، معتقدند كه مقارن ظهر عاشورا، از نوك آن قطره اى خون مى چكد. من شمار زيادى از كسانى را ديده ام كه بر سر راست بودنِ اين امر، از جان خود مايه مى گذارند.
باور به خون چكيدن از «توق» از آن رو اهميت دارد كه ماجراى «علمات» را بيش از پيش آشكار مى كند. زيرا، مى رساند كه «توق» سمبل همان درخت هايى است كه بنا به اعتقاد مردم در روز عاشورا از آن ها خون مى چكد. هنوز در برخى نواحى دورافتاده ايران، مى توان باور به چنين درخت هايى را يافت. مثل درخت موجود در «امام زاده على اصغر» واقع در حوالى الموت كه همه ساله، در روزهاى تاسوعا و عاشورا هزاران هزار نفر به زيارتش مى روند و ازدحامى باورنكردنى به پا مى كنند.
حالا مى توان موضوع را جمع بندى كرد: در اقليم عموماً خشك و كم آب ايران، از ديرباز، «درخت» داراى تقدس بوده است. كم نيستند درختان روييده بر سينه كش كوه ها و ميانه بيابان ها كه هنوز هم مردم عامى بر آنها دخيل مى بندند و از آنها حاجت مى طلبند. در اين اقليم، درختى هميشه سبز مثل «سرو» البته ارج و قربى به تمام داشته است؛ زيرا «سرو» درختى است كه تسليم زادمرد ادوارى گياهان نمى شود و همواره زنده مى ماند. درست بمانند «شهيد» كه نمى ميرد و همواره زنده است. پس تعجبى ندارد اگر «سرو» را به عنوان يك سمبل در آئين هاى عزادارى براى يك «شهيد»، براى كسى كه باور داريم زنده است، يا براى كسى كه مى خواهيم باورمان به زنده  بودنش را نمادينه كنيم، حضور داشته باشد. «توق» و سپس «علمات» بر محمل چنين انديشه اى زاده شده است و من سخت در گمانم كه نقطه زايش آن، فقط چند سده پيش باشد.
نكته:
- در سراسر ايران زمين مى توان درختان «سرو» كهن سالى را يافت كه مبدل به زيارتگاه شده اند. مردم با گره زدنِ پارچه يا نخ به شاخه هاى آن، نذر مى بندند و حاجت مى طلبند. در عين حال، در اطراف بسيارى از زيارتگاه ها نيز مى توان حضور معنادار درخت «سرو» را مشاهده كرد.
- بر روى بازوى افقى «علمات» تنديس هايى از حيوانات نصب مى شود. برخى از اين تنديس ها، عبارتند از شير و اژدها و شتر و پرنده و اسب كه در مواردى سَرِ آدم بر آنها نصب شده است. در خبر است كه بر روى زبانه مركزى برخى علمات هاى بسيار كهن، مارى از جنس طلا نصب مى كردند. تأويل اسطوره شناسانه اين تنديس ها، مى تواند موضوع جستارى جداگانه باشد.
- تنها سمبل «سرو» در آئين هاى عزادارى، همين «علمات» نيست. در يزد و مناطق اطراف آن، از وسيله اى به نام «نخل» در آئين هاى عزادارى امام حسين(ع) استفاده مى شود كه برخى به غلط آن را گونه اى تابوت قلمداد كرده اند. با چشم هايى گشاده مى توان ديد كه «نخل» نيز سمبلى است از «درخت سرو». امروز «نخل اميرچخماق» در شهر يزد، مشهورترين «نخل» ايران است كه در روز عاشورا آن را با پارچه و آئينه زينت مى كنند و در شهر مى گردانند. روستا و شهرهاى اطراف يزد هم هريك به فراخور حال، داراى «نخل »هايى كوچك و بزرگ هستند.
- اشكال سمبليك و آبستره درخت سرو را مى توان در نقش بته جقه قالى ها و پارچه هاى «ترمه» هم يافت. استفاده از «ترمه» براى پوشاندن روى قبر مرده تازه دفن شده و نيز براى آراستن بقچه هاى نو عروس، در جاى خود بسيار معنادار و هماهنگ است.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1383ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط حمید |

 
 
اميد مهرگان
084957.jpg
1- چند روز پيش راديو در يكى از اخبار خود خبر داد: «روستاى ... هنوز از نعمت برق برخوردار نيست.» تصاوير باستانى پيوسته بازمى گردند. به واقع اين تصاوير برسازنده عنصر اصلى روياى امر مدرن اند. چرا گزارشگر از واژه «نعمت» استفاده مى كند. درست همان طور كه مى گويد «نعمت باران» يا «نعمت زندگى؟» هنوز خانه هايى هستند كه در آن روى تلويزيون پارچه ترمه مى اندازند و نيز مواردى ديگر از اين دست. بزك كردن امر مدرن و بيگانه با ملموس ترين و مانوس ترين سويه ها تلاشى است براى هضم و جذب و درونى كردن سويه منفى و مخرب امر مدرن. برق اين دستاورد تكنولوژى اواخر سده نوزدهم چگونه همپاى باران، اين طبيعى ترين پديده، خود را در قالب نوعى «نعمت» عرضه مى كند؟ فهم آن گرايشى كه كنار هم نشاندن اين دو مفهوم متضاد را ممكن مى سازد به فهم تبار ماترياليستى فرهنگ يارى مى رساند. ارزش ها كه همچون لوح هايى بر فراز سر ملت ها آويخته شده اند، به واقع در خاك و خون و عطش ناب ريشه دارند. فرويد به درستى به پيوند فرهنگ (Culture) و كشاورزى (Agriculture) يا همان پرداختن و پروراندن زمين و خاك اشاره مى كند. در بطن اين پيوند همان ميل يا نيازى نهفته است كه بى آن هيچ نوعى والايشى (Sublimation) و در نتيجه هيچ نوع فرهنگى تحقق نمى يابد.
۲- «و خدا گفت روشنايى بشود و روشنايى شد* و خدا روشنايى را ديد كه نيكوست و خدا روشنايى را از تاريكى جدا ساخت* و خدا روشنايى را روز ناميد و تاريكى را شب ناميد و شام بود و صبح بود و روزى اول*» (عهد عتيق، سفر پيدايش، باب اول، آيات ۳ تا ۵) بهترين نمونه سكولار شدن مفهومى قدسى در عين حفظ قدسيت آن در قالبى استحاله  يافته، همان مفهوم نور است كه به خوبى با «برق» و «نعمت برق» گره مى خورد. در اين آيات براى روشنايى يا نور معادل لاتين Lux آمده است. Fiat Lux نيز يعنى «[خدا گفت] روشنايى بشود.» (آدم ياد ماشين فيات و مدل لوكس آن مى افتد. تداعى اى كه بيش از آنكه خنده دار و بازيگوشانه باشد، مبين حضور تصاوير باستانى در دل امر مدرن و سراپا نو است.) نور كه زمانى معرف شكست ظلمت و طلوع و آگاهى معرفت بود در عصر روشنگرى يك گام نزول كرد و در هيئت نور طبيعى عهده دار همين استعاره انسانى، بس انسانى شد. ولى در سرمايه دارى متاخر، نور و نورانى بودن يادآور ديسك نورى (CD) و چيز لوكس است. Luxury به معناى تجمل در دل خود حامل همين دلالت باستانى Lux است.
Luxury به معناى زرق و برق و جلا همچنان بناست چيزى باشد كه نور مى افشاند. ولى نورى سرد و رو به موت، نوعى دكور و تزئين كه ديگر حتى حكم هاله را هم ندارد، مگر هاله  ذاتى كالاهاى سرمايه دارى. كالاى لوكس كالايى نورانى است. نور نزول مى كند و با عبور از دالان تاريخ همچون غبارى بر اشيا و ويرانه ها مى نشيند. زيرا اين اشيا براى ادراك شدن بايد ديده شوند، بايد به هر قيمتى كه شده نورافشانى كنند. گذار از ارزش مصرف به ارزش مبادله را كه ذاتى سرمايه دارى است مى توان در قالب همين گذار از خاموشى به Lux توضيح داد. Luxury يا زرق و برق اشياى حيات بورژوازى كه هيچ كدام خارج از حلقه گردش سرمايه موجوديت ندارند، نورى است كه از منبع ارزش مبادله مى تابد.
۳- جهان را بايد روشن نگه داشت، چه با آتشى كه پرومتئوس از خدايان ربود، چه با عقل منور عصر روشنگرى و چه با لامپ هاى نئونى كه در دهه هاى اول قرن، معابد كالاها را روشنايى مى بخشيد. البته به قول يرژى لتس، جوردانو برونو در همان آتشى سوزانده شد كه پرومتئوس براى آدميان به ارمغان آورده بود. به اين فهرست «لوكس» بايد «درخشش تابناك فاجعه» را نيز افزود. زيباشناسى آتش بازى هاى جنگ، منورها، خمپاره ها، ضدهوايى ها كه فوتوريست ها شيفته آن بودند، حاوى همان وعده غلبه خير بر شر است. نورى مرگبار كه بناست كره خاك را روشن كرد.
۴- نور مفهومى ايدئولوژيك است. مازاد درخشش آفتاب كه قرار است زمين سرد را حيات بخشد، به سادگى قادر است اين زمين را بسوزاند. فرهنگ گويى همان مازاد نور است. فاتحان شيفته استعاره هاى نورند. آفتاب آنانى كه نويد «عافيت» و «زندگى» مى دهد بى شك بسيارى از آدميان را خواهد سوزاند.
http://www.sharghnewspaper.com/831107/html/idea.htm
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1383ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط حمید |

حجت‌الاسلام‌و‌المسلمين نواب در گفت‌وگو با مهر اظهار داشت: ما در جهاني زندگي مي‌کنيم که حدود شش ميليارد جمعيت دارد. 25 درصد از اين جمعيت را مسلمانان تشکيل مي‌دهند و ما به عنوان مسلمان 25% و به عنوان شيعه 4% را تشکيل مي‌دهيم. به تعبيري 96 درصد جمعيت جهان غير ما شيعيان با همه تنوع دروني فکر مي‌کنند. دنيا با همه اين جمعيت به دهکده‌اي جهاني تبديل شده و جهان امروز به شکلي نيست که هر کسي هرگونه خواست فکر کند و به ديگران بي‌توجه باشد. مهاجرت‌ها به کشورهاي غربي و توسعه يافته از جمله مهاجرت مسلمانان گسترده است. بنابراين ارتباط بين افراد و فرهنگ‌ها و تمدن‌ها بسيار زياد است. دنياي امروز، کاملا تغيير کرده و در اين تغيير زودهنگام ما با مابقي دنيا چه بايد کنيم؟ آيا بايد تسليم آنها شويم و از اعتقاداتمان دست برداريم؟ و يا اينکه با آنها گفت‌وگو کنيم و يا اينکه نسبت به آنها بي‌توجه باشيم؟ بي‌توجهي به جهان در هيچ مرام و مکتب و عقيده‌اي نيست. مخصوصا اينکه ديگري درخواست گفت‌وگو داشته باشد و ما بي‌توجه باشيم. اين شيوه نوعي ضعف و بي‌احترامي ‌تلقي خواهد شد. به هر حال، با هيچ منطقي اين شيوه قابل قبول نيست. قرآن نيز تکليف ما را در اين مورد مشخص کرده است که ما بايد ديگران را به حکمت و موعظه حسنه ترغيب کنيم.
وي در توضيح تاريخچه تأسيس مرکز دين‌پژوهي اديان و مذاهب و زمينه‌هاي فکري آن گفت: با توجه به سفرهايي که به اقصي نقاط جهان داشته به اين نتيجه رسيدم که ما جهان را نشناختيم و آنها نيز ما را نشناخته‌اند. شيعه را کمتر جايي مي‌شناسد و ما نيز آنها را نمي‌شناسيم به خصوص که جهان با چالش‌هاي جديدي مانند: عدالت جهاني، صلح جهاني، تفاهم جهاني مواجه شده است. بر اين اساس، شناخت ما از ديگران بايد زير بنايي باشد و با جلسات و نشست‌هاي صوري چيزي از شناخت حاصل نمي‌شود. از امور زيربنايي در شناخت ديگران معرفت پيداکردن به دين و اعتقاد آنهاست؛ اديان پايه فرهنگ و تمدن هر ملتي هستند لذا بايد به اين امور بنيادين پرداخت. در سال 74 مرکز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب را، به عنوان محلي براي شناسايي بنيادين مذاهب و اديان جهان، با کمک و مشاوره‌اي برخي محققان حوزوي تأسيس کرديم.
حجت‌الاسلام نواب افزود: شناخت اديان و گفت‌وگو ميان اديان و مذاهب را برخي از افراد شبح هولناکي ساخته‌اند و ثمره آن را چند آييني يا اعتقاد به کثرت‌گرايي ديني مي‌دانند و حال آنکه به واقع چنين نيست. مشترکات اديان و آموزه‌هاي بنيانگذاران آنها اموري است که براي انسان امروز مفيد است. مقام رهبري در اين مورد فرموده‌اند: «بي‌شک اديان همگي فلاح و رستگاري و نجات انسان را هدف خود دانسته‌اند و هر يک به تناسب زمان و مکان و ظرفيت مخاطبان برنامه‌اي را از سوي خداوند به ميان مردم آورده‌اند. آنها براي ابلاغ و تحقق پيام خود متحمل مجاهدت‌هاي دشوار و طولاني شده‌اند و نمونه‌هاي ممتازي از فداکاري در راه عقيده و راه خود را در يادها ماندگار ساخته‌اند» (گزيده اي از پيام ايشان به اجلاس سران اديان جهان).
در ادامه اين گفت‌وگو رياست مرکز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب قم گفت: کار ما شناخت بنيادي اديان است که در گفت‌وگو هم به کار مي‌آيد. گفت‌و‌گو يک مقدمه ضروري دارد و آن شناخت است من تا شما را نشناسم نمي‌توانم با شما گفت‌وگو کنم. شناخت يک فاصله زماني طولاني لازم دارد و دليل آن هم اين است که ما در اين زمينه بسيار عقب مانده‌ايم. آنها دويست سال قبل دايرة‌المعارف دين نوشته‌اند و ما هنوز فکر ترجمه آن را در ذهنمان هم نمي‌توانيم راه دهيم. در اين زمينه هيچ چاره‌اي جز ترجمه نداريم. ما در باره اديان الهي که در قرآن تصريح شده و پيشينه فکري - اعتقادي با آنها داريم کار سترگي انجام نداده ايم. ما اطلاع چنداني از ساير اديان و فرق غير ابراهيمي‌نظير آيين هندو، بودا، کنفوسيوس، شينتو، جين، سيک نداريم، حتي درباره اديان ابراهيمي‌نيز اطلاعات ما در خور توجه نيست. براي مثال اطلاعات ما از مسيحيت به سه شاخه اصلي آن، يعني کاتوليک، پروتستان و ارتدوکس محدود مي‌شود و از ديگر انشعابات و فرقه‌هاي آن که تعداد آنها اندک هم نيست اطلاعي نداريم. بنابراين هدف ما شناسايي بنيادين است و در رسيدن به اين هدف، به تمامي ‌اديان جهان با همه زير شاخه‌هايشان توجه داريم و سعي ما بر اين است که آنها را آنگونه که منابع معتبر و شخصيت‌هاي دين و علمي‌ مورد قبول خودشان معرفي، بررسي و حتي نقد کرده‌اند و مي‌کنند بشناسيم و بدون دخل و تصرفي به جامعه بشناسانيم. بي‌شک در اينجا ما يک محقق شيعه هستيم؛ شيعه دينداري که در تبعت از امام اولش علي(ع) مي‌خواهد آناني که «شبيه اويند در خلقت» را بشناسد اگرچه «برادر ديني او» نباشند که شايد اگر امام علي(ع) در جهان کنوني مي‌بودند، آنها را نيز برادر ديني ما مي‌شمردند. ما به گفت‌وگو با يکديگر معتقديم منتهي گفت‌وگوي مبتني بر شناخت کامل، شناخت بدون تعصب و داوري و شناخت همه‌جانبه و ما آثار و برکات اين روش را بسيار ديده‌ايم.
وي در ادامه افزود: پس اولين گام در شناخت مي‌بايست گام محکم باشد و ضمن بررسي مشترکات به تفاوت‌ها هم توجه داشته باشد. همچنين جهت‌گيري شناخت ما نزديکي با آنهاست، ما به گفت‌وگو با يکديگر معتقديم منتهي گفت‌وگوي مبتني بر شناخت کامل، شناخت بدون تعصب و داوري، شناخت همه جانبه و ما آثار و برکات اين روش را بسيار ديده‌ايم. به طور مثال در بخش مذاهب اسلامي‌ کتاب «اسماعيليه» را همکارانمان در مرکز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب قم، تأليف کرده‌اند و پژوهش برگزيده نيز شناخته شده است و چون اين کتاب علمي‌ بود و به دور از جانبداري يا خرده‌گيري از طرف جمعيت اسماعيليه مورد توجه و قدرداني قرار گرفت و دکتر دفتري از متخصصان اسماعيليه و مديريت بخش پژوهشي مرکز اسماعيليه لندن نيز بر اين کتاب مقدمه‌اي نوشت و کار ترجمه آن به زبان انگليسي در مرکز اسماعيليه لندن در حال انجام است.
حجت‌الاسلام نواب در پاسخ به اين پرسش که براي گام اول رويکردهاي مختلفي مي‌توان داشت. به نظر شما در ابتدا کتابها بايد ترجمه شود يا با نماينده اديان مختلف ديدار شود و يا اينکه مجله خاصي در اين مورد داشته باشيم، اظهار داشت: همه اديان معارف و آموزه‌هاي شان را در مجموعه‌هايي تاليف کرده‌اند. بنابراين ما مي‌توانيم آنها را مورد مداقه و بررسي قرار دهيم و در صورت لزوم براي رفع برخي از نيازها به دوره‌هاي تکميلي بپردازيم. مثلا فردي که بودا را خوب مطالعه کرده باشد چه بسا که براي مطالعه ميداني نياز باشد به يکي از کشورهايي که آيين بودا در آنجا مطرح است مانند سريلانکا، تايلند و تبت، برود. با توجه به اينکه امروزه غير از کتاب منابع ديداري و شنيداري بسياري نيز موجود است اما اگر ضرورت ايجاب کند قطعا اين کار را خواهيم کرد. البته ديدن مراسم ديني بسيار اثرگذار است. به طور مثال، خواندن کتاب درباره حج لطافت و عمق مراسم حج مسلمانان را ندارد چراکه شبيه حج مسلمانان در اديان ديگر نيز وجود دارد يا خواندن درباره مراسم تطهير رود مقدس در ميان هندوها و سيک‌ها مفيد است اما ديدن و مشاهده اين مراسم به بقين مفيدتر خواهد بود.
مدير مرکز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب قم، شناساندن اسلام و تشيع را وظيفه ديگر مرکز اديان و مذاهب معرفي کرده و اظهار داشت: ايجاد جاذبه براي ديگران وقتي است که ما از معارف آنها اطلاع داشته باشيم. متأسفانه ديگران را به هيچ انگاشتن باعث شده که ما از راه خودمان به بيراه سوق پيدا کنيم. وقتي که ما بي‌غرض، ديگران را بشناسيم و با آنها تعامل و گفت‌وگوي سازنده داشته باشيم، آنان نيز به هر حال تحت تأثير اين نگرش، به شناخت سالم و خالي از پيشداوري ما مي‌پردازند. اما وقتي که ما حق مطلق و شما ياطل مطلق هستيد راهي براي گفت‌وگو و شناخت متقابل گشوده نمي‌شود.
وي در پايان ضمن تاکيد بر اين نکته که اهتمام ما بر شناخت بنيادين در واقع به نوعي شناساندن خودمان نيز هست گفت: ما به مباحث درون ديني و برون ديني به يکسان توجه داريم و در اين راه گام‌هايي مهم برداشته ايم. شناخت متقابل و دقيق زماني حاصل مي‌آيد که هم «تفاوت‌ها» و هم «مشترکات» دروني اديان مورد توجه قرار گيرد و اين راهي است که مرکز اديان در طي اين ده سال طي کرده است و امروز نهادهايي در همين راستا با الگو گرفتن اين حرکت شکل گرفته‌اند که نويدبخش آينده‌اي پر از آگاهي و شناخت و همزيستي خواهد بود. گفتني‌ها بسيار است و اديان سهم زيادي بر گردن ما و جامعه بشري دارند اما باشد تا وقتي ديگر.

http://www.baztab.com/news/20911.php
+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1383ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط حمید |

پايگاه اينترنتي مسيحيان صهيونيست، با انتشار گزارشي ضمن اعتراف به اختلافات گسترده ميان مسيحيان در برخورد با پديده اسرائيل و صهيونيسم، از سناريوي اين گروه براي تقويت دولت اسرائيل خبر داد.
دقت و توجه در نحوه شكل‌گيري دولت جعلي اسرائيل، آموزنده مطالب بسيار جالبي است كه نقش ائتلاف‌سازي و لابي‌هاي پنهان پشت پرده سياست را بيش از پيش روشن مي‌نماياند. يكي از عوامل مؤثر در حمايت از شكل‌گيري دولت اسرائيل، حمايت دسته عظيمي از مسيحيان است. مسيحيان نيز به فرقه‌‌هاي مختلفي تقسيم مي‌شوند. در اين ميان، نقش مسيحيان انجيلي، بيش از همه اهميت دارد، چراكه توانستند با فضاسازي بر ديدگاه‌هاي مخالف خود، از جمله مسيحيان وابسته به كليساي رم و پروتستان‌هاي نوين غلبه پيدا كنند.
هنگامي كه شرايط حاد يهوديان آواره ساكن در اردوگاه‌هاي اروپا، بهره‌گيري از حادثه هولوكاست (يهودكشي هيتلر) و... سياستمداران و قدرت‌هاي اروپايي و آمريكا را به حمايت از راه‌حل صهيونيسم وامي‌داشت، جوامع ميسيونري پروتستان در كنار جوامع عرب خاورميانه، از مخالفان سرسخت صهيونيسم بود. پس از چندي، كليساهاي پروتستان نوين به همراه كليساي كاتوليك رم، خود را در رديف مخالفان تشكيل دولت اسرائيل قرار دادند كه البته علت اين موضع‌گيري نيز تا حدودي مشخص بود. در آن دوره، بيشتر كليساها به بررسي دوباره مواضع اخلاقي خود روي آورده بودند و حس عدالت‌طلبي پررنگ‌تر شده بود، از اين رو، خود را جزو حاميان فلسطيني‌ها مي‌ديدند.
اما از سوي ديگر، مسيحيان محافظه‌كار با محوريت صهيونيست‌هاي مسيحي، آشكارا در برابر اين موضع‌گيري، مقاومت و از بازگشت يهوديان به سرزمين مقدس دفاع مي‌كردند. اين عده، بر اين باورند كه دولت يهود، دولتي است كه همچون سرزمين‌هاي مادري ايتاليايي‌ها، يوناني‌ها و ترك‌ها، داراي مشروعيت قانوني بوده و يهوديان از اين حق برخوردارند كه خود را ملتي داراي دولت بدانند. از ديدگاه اين عده از مسيحيان، اين‌گونه اظهارنظرها آشكاركننده مواضع جنبش ضدصهيونيسم جديد مي‌باشد كه همان نسخه قديمي آنتي‌سميست‌هاي پيشين است.
با وجود اين، نقش صهيونيست‌هاي مسيحي هيچ‌گاه كمرنگ نشده است و هم‌اكنون نيز مي‌بايست در چهارچوب استراتژي از پيش تعيين شده‌اي براي تقويت اسرائيل بزرگ، انجام وظيفه كنند.
بنا بر گزارشي كه به تازگي در سايت اينترنتي اين گروه منتشر شده، اصولي كه بايد مورد تأكيد و توجه اين نحله عقيدتي ـ سياسي قرار گيرد، به شرح زير است:
1ـ مخالفت شديد اسرائيل با رد موجوديت خود كه كمترين شرط برقراري صلح ميان همسايگان خود است.
2ـ اسرائيل تحت محاصره دشمنان خود است و همه دشمنان اسرائيل تا به امروز با او در جنگ هستند و به حمايت از فعاليت‌هاي تروريستي خود بر ضد شهروندان اسرائيلي ادامه مي‌دهند.
3ـ اگر دشمنان داخلي و خارجي اسرائيل، در سال 1947 اگر نظر سازمان ملل را مي‌پذيرفتند، مي‌توانستند با اسرائيل از در صلح وارد شوند.
4ـ دولت اسرائيل، تنها نظام دمكراتيك موجود در منطقه است.
5ـ دولت اسرائيل به استاندارد بالايي از شرايط زندگي (بهداشت، اقتصاد، آموزش‌وپرورش و...) براي همه شهروندانش دست يافته است.
6ـ دولت اسرائيل، شرافتمندانه به مسئوليت‌هايش در قبال اماكن مقدس مسلمانان و مسيحيان عمل كرده است.
7ـ دولت اسرائيل، توانايي به نمايش درآوردن بالاترين سطح فرهنگ و ادب به همراه آزادي‌هاي اساسي چون آزادي بيان و... را دارد.
يهودياني كه به بررسي تاريخ يك ربع قرن كه منجر به پيدايش دولت اسرائيل در سال‌هاي 1948 تا 1947 شد، مي‌پردازند، درمي‌يابند كه قوي‌ترين طرفداران بازگشت يهوديان به اسرائيل، مسيحيان انجيلي بودند. بقيه جهان مسيحيت غرب (كاتوليك‌هاي روم و آنچه عموما امروزه آن را «پروتستانيسم نوين» مي‌نامند) هم به رغم اختلافاتي كه داشتند، خود را متمايل به اين موضوع نشان داده‌اند.
در آن زمان، كليساي كاتوليك رم اعتراضات و ايرادات قوي و شديدي به اين رويه داشت، اما در پرتو تبليغات همه‌جانبه‌اي كه يهوديت با محوريت شعارهاي انسان‌دوستانه در همان فاصله پس از جنگ به وجود آورد، اين قدرت را نداشت كه ملت‌ها را به همراه جمعيت كاتوليك به مخالفت و مقابله وا دارد.
صهيونيست‌ها دل كاتوليك‌ها و پروتستان‌هاي نوين را، آن هم تحت شرايط غيرعادي و تكرارناپذيري كه كوتاه و مختصر بود، به دست آوردند.
پرده برداشتن از يهودكشي، موقعيت غيرقابل نجات اروپا، يهوديان آواره و تصور اينكه شمار زيادي از يهوديان رانده‌شده از فلسطين به جوامع دمكراتيك غربي راه داده شوند، در آن مقطع باعث شد كلمه «صهيونيسم» زنگ خطري را براي بيشتر مسيحيان به صدا درآورد. حتي از سال 1947 تا 1948، زماني كه شرايط حاد يهوديان اروپا، رهبران كليسا و سياستمداران را به حمايت از راه‌حل صهيونيسم سوق داد، مخالفت سرسختانه‌اي با آن وجود داشت. در صف مقدم اين جريان، سخنگويان جوامع ميسيونري پروتستان بودند كه با توفيق چشمگير حاصل‌شده در جوامع عرب خاورميانه در اين موضوع كار كرده بودند. در ايالات متحده آمريكا، اين گروه با سازمان‌هاي يهودي ضدصهيونيسم و همچنين به طور قابل توجهي با شوراي يهوديت در آمريكا، همراه شدند. بلافاصله پس از اتخاذ تصميمات اوليه،‌ كليساهاي پروتستان نوين، به همراه كليساي كاتوليك رم، خود را در رديف كساني قرار دادند كه دولت جديد اسرائيل را محكوم كرده و به باد انتقاد گرفتند و در نهايت اگر قويا و با اكثريت قاطع آرا، در برابر اين دولت موضع خصمانه نشان داده و رأي به جداسازي قيموميت فلسطين در پنج تا ده سال آينده مي‌دادند امكان به وجود آمدن يك دولت يهودي در آن وجود نداشت.
زماني كه سازمان ملل متحد در نوامبر سال 1947 با ورود دولت اسرائيل به جامعه جهاني موافقت كرد، افكار عمومي جهاني با طرح اين پرسش كه چرا عدالت جانب اسرائيل را گرفته است، به آن واكنش نشان دادند. به همين دليل ما بايد بر اين امر تأكيد ورزيم كه هيچ‌كدام از دوستان وظيفه‌شناس صهيون، تا به حال انكار نكرده‌اند كه به وجود آمدن دولت اسرائيلي در چهارچوب اجراي نسبي عدالت بود؛ جرياني از روي اجبار اما هنوز هم مثل ديگر مسائل قضايي، نسبي به شمار مي‌رود.
به همين ترتيب، توافق در مسئله ادامه در اختيار گرفتن حكومتي كه هم‌اكنون آن را اداره مي‌كند، نيز توافقي است كه مي‌تواند از جنبه قضايي قابل دفاع باشد، اما هيچ‌‌كدام از دوستان وظيفه‌شناس و باوجدان اسرائيلي، ادعا نكرده‌اند كه به دليل همين موضوع، هيچ‌كس در طرف ديگر قضيه از برخي بي‌عدالتي‌ها رنج نمي‌برد.
تاريخ روابط موجود بين اسرائيل و كليساها به واسطه مسائلي كه در طول مسير آغاز جنگ براي كسب استقلال دولت اسرائيل بين سال‌هاي 1948 تا 1949 مطرح بود، شكل گرفته است. در آن زمان، بيشتر سخنگويان رسمي اغلب كليساها كه به بررسي دوباره حساب و كتاب‌هاي اخلاقي روي آورده بودند و درصدد اجراي بيشتر عدالت برآمدند، به دادخواهي از فلسطينيان عرب و تا حدودي اجراي عدالت در مورد اسرائيل، نسبت به آنچه از سال 1947 تا 1948 ديده بودند، پرداختند. درست در نقطه مقابل اين قضيه، بيشتر مسيحياني كه خود را از حيث تعاليم و اعتقادات، محافظه‌كار تعريف كرده‌اند و در جايگاه خود براي دادن حق تقدم به خواسته‌ها و مطالبات اسرائيل، محكم باقي مانده‌اند. اين امر به خاطر تأكيد صهيونيست‌هاي مسيحي بر بازگشت يهوديان به مكان اوليه است، هرچند اين مورد آشكارا از حيث عدالت قابل دفاع بود و درواقع، پايه‌اي محكم‌تر براي آن وجود داشت كه همان امر مقدر شده كتاب مقدس بود: «مقاومت در برابر آن گناه به حساب آمده و به هر عنوان، بي‌اثر و فايده است. پشتيباني از آن، رحمت و لطف به همراه مي‌آورد. آن كس كه بر شما رحمت مي‌آورد، من او را رحمت خواهم آورد، آن كس كه شما را لعنت كند، من او را لعنت خواهم گفت» (تورات).
در ميان سخنگويان تبليغاتي سرسخت كه در جهان امروز، عقايد ضداسرائيلي خودر را ابراز مي‌كند، بيشتر از همه چهره شوراي جهاني كليسا (WCC) ديده مي‌شود. «WCC» پيش خود مي‌انديشد كه يكي از قابل احترام‌ترين ساختارهاي دنياست. حال آنكه در حقيقت قدمت آن، دو ماه كمتر از دولت اسرائيل بوده، در آگوست 1948 تأسيس شده است.
در هفته‌هاي پيش از جنگ شش‌روزه ژوئن 1967، زماني كه جمال عبدالناصر، حاكم مصر، به سازماندهي جهان عرب براي جنگي در برابر اسرائيل مي‌پرداخت، «WCC» ساكت ماند، اما بلافاصله پس از پيروزي اسرائيل، از خواب بيدار شد و اعلام كرد كه نمي‌تواند در برابر بسط و گسترش ارضي با استفاده از نيروهاي مسلح، كوتاه بيايد. از آن زمان به بعد، «WCC» و سازمان‌هاي مذهبي تشكيل‌دهنده آن، عموما رفتار اسرائيل را در مقابل اعراب اين‌گونه ترسيم نموده‌اند: تمامي جنگ‌هاي بعدي توسط اسرائيل به راه انداخته شد كه هدف آنها دستيابي به زمين‌هاي بيشتر، مظلوم‌نمايي و حقير شمردن ملت‌هاي عرب بود. «WCC» دايما در دهه‌هاي 1970 و 1980، براي قرارداد رسمي آمريكا با «PLO»، تأكيد ورزيد و پاسخ‌هاي سنگين اسرائيل را در مقابل تروريسم و بي‌نظمي داخلي به باد انتقاد گرفت. اين سازمان پيمان‌ها و توافقات كمپ‌ديويد سال 1978 را به دليل ناديده شمردن خواسته‌هاي ملي فلسطينيان محكوم كرد. استدلال محكم «WCC» آن است كه نافرماني مكرر اسرائيل از قوانين بين‌المللي، ادامه برنامه اشغال اسرائيل و مصونيتي كه مدتي طولاني از آن بهره گرفته، دلايل اصولي و اساسي آشوب‌هاي فعلي است و تهديدي براي آرامش و امنيت مردم هر دو گروه درگير مي‌باشد. درست چند روز پيش از حمله «القاعده» به آمريكا، نمايندگان «WCC» در كنفرانس سازمان ملل متحد كه درباره نژادپرستي، تبعيضات نژادي، بيگانه‌ستيزي و تعصب خويشاوندي در دوربان آفريقاي جنوبي بحث مي‌كردند، شركت كردند تا از آن، براي تقبيح و انتقاد رسمي از دولت اسرائيل، به دليل ارتكاب حساب‌شده و برنامه‌ريزي‌شده جرايم نژادپرستي، جنگي، پاكسازي قومي و نسل‌كشي، بهره گيرند. بيشترين موضع‌گيري‌هاي اخير «WCC»، پيرامون موضوع اسرائيل و فلسطين، علاوه بر سابقه نقشي كه «WCC» در اعمال «NGO»ها داشته و گزارش‌هاي آن را در wcc.coe.org مي‌توان پيدا كرد، تنها توجهي كوتاه به نحوه بيان واقعي و بيانيه‌هاي اخير اين شورا در مورد جنگ فلسطينيان براي كسب آزادي و رفتار يهوديان كه ناشي از اهداف سياسي آنهاست، در هر جايي از دنيا، به ذهن هر كس، تبليغات ضديهودي را القا مي‌كند كه هيتلر در دهه 1930، آن را در دنيا اشاعه داد. دنياي انگليسي‌زبان هم جدا و مستثني از اين امر نيست؛ اين زبان از يك وظيفه متصورشده مسيحي برآمده است كه نمي‌توان آن را مخالف با نظر جهاني نسبت به اسلام يافت. خيلي چيزها، از زماني كه اسرائيل و «WCC» وارد دنيا شدند، تغيير يافته است.
نخستين گزارش «WCC»، «كليسا و آشفتگي جامعه» نام دارد؛ گزارشي از مجمع شوراي جهاني كليساها در آمستردام در سال 1948. در اين گزارش مي‌خوانيم كه جهان در هم ريخته و آشفته امروزي بايد به واسطه پذيرش طرح الهي، به جامعه‌اي مسئول و پاسخگو تبديل شود.
پس از گذشت چند سال، دلها و افكار روحانيون پروتستان، بيشتر به سمت شناخت اثرات بازدارنده نظم مي‌رود، در سال 1968 الهيات نظم‌گرا كنار گذاشته شد و الهيات آزاديخواه به جاي آن آمد؛ از ميان ديگر عوامل اين جنبش، تمايل به سمت آشكار شدن به صورت محافل و حلقه‌هاي فكري و آكادميك وجود داشت. دانشگاه‌هاي غرب كه درگير بحران عزت نفسي بود كه در تمدن قديمي غرب رخ داده بود، تحت محاصره جنبش‌هاي دانشجويي راديكالي درآمدند كه ظاهرا از جنبش ضدويتنامي شكل گرفته بود؛ سرانجام واحدهاي درسي در تمدن غربي به سمت حواشي برنامه‌هاي آموزشي پيش رفت. اين ماجرا همزمان بود با مجمع سالانه «WCC» در سال 1968. در اينجا، برنامه مبارزه با نژادپرستي، پذيرفته شد كه در آن تلاشهاي آموزشي، سياسي، اجتماعي و تحريم‌هاي اقتصادي براي مقابله با حكومت‌هاي نژادپرست فراخوانده شدند و اين موضوع، مطرح شد كه حمايت‌هاي مالي و اخلاقي از گروه‌هاي مبارز ‌با نژادپرستي به عمل آيد. اين برنامه جديد، در ميان رؤساي محافظه‌كار، موجبات رنجش بسياري را فراهم آورد و دليل آن، اقتباس آشكار از نظرات و تعاليم ماركسيست ـ لنينيست جهان سوم در مورد امپرياليسم بود.
از آنجايي كه نخست مسئله بي‌نظمي و آشفتگي بشر و طرح الهي مورد توجه قرار گرفته بود، «WCC»، هدف خود، يعني وجدان جهاني بودن را از دست نداد. پيش از آن، با تشخيص افت جايگاه كليسا در شوراهاي سياستمداران و صاحبنظران دنياي غرب، «WCC» آگاهانه خود را به عنوان وجدان اخلاقي اكثريت دنيا معرفي كرد. هم‌اكنون «WCC»، تعاليم خود را از بيشتر نمايندگان جهانيان در سازمان ملل متحد مي‌گيرد.
گروه «WCC»، منتظر تاريخ نماند، بنابراين، منتظر گرفتن حقانيت و مشروعيت نيز نمي‌ماند. همه مسائل به برقراري عدالت ختم مي‌شود؛ عدالتي كه در زمان كنوني به معناي آن است كه هيچ‌گونه سطح‌بندي وجود نداشته و خواسته‌هاي دو طرف يكسان است. جاي تعجب نيست كه اسرائيل نمي‌خواهد اين حرف‌ها را بشنود. يهوديان مي‌دانند كه نوسانات بسياري در عدالت اجراشده درباره اسرائيل وجود خواهد داشت كه به خاطر آن اسرائيل مي‌تواند، در برابر افكار عمومي جهان، ابراز وجود كند؛ به عنوان مثال، آنچه كه دولت اسرائيل براي برخورد با دشمنان داخلي و خارجي‌اش آن را نيازهاي امنيتي مي‌خواند. اما يهوديان نمي‌توانند بفهمند، چگونه مسيحياني كه حساسيت خود را نسبت به اين ستمديدگي و مظلوميت به نمايش مي‌گذارند، اين فكر را در سر مي‌پرورانند كه اسرائيل، حق مبهمي براي ماندن در مرزهايي را دارد كه از پذيرش نخستين طرح تقسيم سال 1947، برايش به دست آمده و خود اين طرح را دشمنانش مطرح كردند. بيشتر سخنگويان پروتستان نوين و كليساهاي كاتوليك رم، برخلاف برداشت يهوديان، اسرائيل را به عنوان مركز يهوديان نمي‌پذيرند.
در بيانيه رسمي سال 1990 كليساي آمريكا، مي‌خوانيم: «ما در كليساي متحد مسيح، هيچ اجماعي در مورد معني قراردادي دولت اسرائيل نمي‌بينيم». اين كليسا در ادامه به استناد مدارك خود به دولت فلسطيني ـ اسرائيلي اشاره مي‌كند. زماني كه يهوديان در جستجوي مشاركتي مثبت براي نجات اسرائيل هستند، به جاي آنكه چيزي عايدشان شود، اظهارات مثبت و مشاركت به نفع طرف مقابل (فلسطين) سرازير مي‌شود:
عضو كليساي «پرسبيتري»، به تازگي گفته است، ما به همراه فلسطينيان، مشتركا احساس مسئوليت كرده و چون آنان از عدالت محروم مانده و خواهان آن هستند با آنها همراه مي‌شويم. با افزايش يهودياني كه شنونده صداي كليساهاي رسمي‌ مي‌باشند، صدور ناعادلانه مجوز به اسرائيليان براي بازگشت به مكان اوليه‌شان، ‌نياز به تجديدنظر دارد.
روحانيون مسيحي گمان مي‌كنند كه بيان ديدگاه‌هايي از اين قبيل، ‌جو خوبي را فراهم مي‌آورد كه تا همين حد آن، براي بيشتر يهوديان لحن تهديدآميز عليه اسرائيل به شمار مي‌رود.
آيا اين امر واضح نيست كه خيلي‌ها مي‌گويند، علاوه بر همه شكايات از اسرائيل، نظير تجاوزات ارضي اين دولت، رفتار بي‌رحمانه در برابر جمعيت مسيحي و تمام فهرست جرايم اين دولت در مقابل همسايگان و جامعه جهاني، دليل عميق‌تري براي اين شكايت هست كه از يك منبع ديني سرچشمه مي‌گيرد كه عليه يهوديان اروپا انجام مي‌شد.
يهوديان حق دارند بپرسند، اگر اين مطلب درست است كه پروتستان‌ها و كاتوليك‌ها هنوز نمي‌خواهند بپذيرند كه دولت يهودي، دولتي است كه همچون سرزمين‌هاي مادري ايتاليايي‌ها، يوناني‌ها و ترك‌ها داراي حداقل مشروعيت قانوني هستند، آيا اين به آن دليل نيست كه آنان نمي‌توانند بپذيرند كه يهوديان از اين حق برخوردارند كه خود را يك ملت بنامند؟ و اگر اين طور باشد، اين دليل عدم پذيرش چيست؟ آيا اين همان جنبش ضدصهيونيسم نو نمي‌باشد؟ آيا احياي محتاطانه ضديهوديت پيشين نيست؟
به هر حال جنبه ديگري نيز براي اين حكايت ما وجود دارد.
طي دهه‌هاي 1960 تا 1970، زماني كه آشكار شد، هيأت‌هاي سازمان‌يافته پروتستاني به سمت جريان ضدصهيونيستي گرويده‌اند فرياد اعتراض از درون هر دسته و فرقه شنيده مي‌شد و گاه،‌ گروه‌هاي هم‌فكر، لابي‌هايي تشكيل مي‌دادند كه در داخل فرقه‌ها و نمايندگان به وجود آمده به محافل شوراي جهاني كليساها نيز كشيده مي‌شد.
در اين سطح، هيچ چيز تمام و كمال به پايان نرسيده بود. نيروهاي ضداسرائيلي، در مراتب بالا موضع گرفته بودند، صهيونيست‌‌‌هاي مسيحي‌ به جانبداري از اسرائيل متهم شدند كه در جهان بزرگ و بي حد و مرز طرفدار كليسا، تلاش خود را به كار نگرفتند و سازمان‌هاي داوطلب ظاهر شدند تا به بيان نگراني مسيحيان و حمايت سياسي براي امنيت اسرائيل بپردازند؛ ايجاد پل‌هايي براي رسيدن به صلح، مجمع بين‌المللي مسيحيت بيت‌المقدس، دوستان مسيحي اسرائيل و مواردي از اين قبيل.
صهيونيست‌هاي مسيحي مي‌توانند در مورد عدالت حكومت اسرائيل كاري انجام دهند؟ كاري كه در آن از طريق اشاره به واقعيت‌هاي قدرتمند و مشخص، مورد پشتيباني قرار گرفته‌اند؛
1ـ اسرائيل هميشه بايستي با رد شديد موجوديت خود، رقابت كند؛ يعني حداقل شرط برقراري صلح بين همسايگان
2ـ اسرائيل به وسيله همسايگان دشمن خود، تحت احاطه باقي مي‌ماند. همه دشمنان رژيم صهيونيستي تا به امروز رسما با او در جنگ هستند و به حمايت از فعاليت‌هاي تروريستي در برابر اسرائيل و شهروندان اسرائيلي در سراسر دنيا مي‌پردازند.
3ـ اينكه همه دشمنان در خارج از دولت اسرائيل و داخل قلمرو تحت حكومت اين رژيم، مي‌توانستند با اسرائيل در صلح باشند. به گونه‌اي كه در سال 1948، آنان مي‌خواستند با استفاده از تصميم مطرح‌شده در قطعنامه‌هاي شوراي امنيت سال 1947 دولت اسرائيل كوچكي را مستقر كنند.
خارج از اين محاسبه عدالت مرتبط با خواسته اسرائيل، صهيونيست‌هاي مسيحي بر اين امر توافق دارند كه از سال 1948 اسرائيل، حق زيادي براي نظارت بر سرزمين دارد؛
1ـ او تنها سيستم دموكراتيك منطقه را در حالي پديد آورده و پشتيباني كرده كه از سوي حكومت‌هاي مستبد مخالف، احاطه شده است.
2ـ دولت اسرائيل به استاندارد بالا و قابل توجهي از شرايط زندگي (بهداشت، اقتصاد، آموزش‌وپرورش و...) براي همه شهروندانش دست يافته است كه شامل شهروندان عرب نيز مي‌شود.
3ـ دولت اسرائيل،‌ شرافتمندانه به مسئوليت‌هايش در قبال اماكن مقدس مسلمان و مسيحي عمل كرده است.
4ـ دولت اسرائيل، توانايي به نمايش درآوردن بالاترين سطح فرهنگ و ادب كه به همراه توجه وظيفه‌شناسانه به تاريخچه سرزمين مقدس و آزادي‌هاي اساسي همچون آزادي بيان، تجمع و مسائل مذهبي مي‌دازد را دارد.
اين در حالي است كه هنوز هم براي صهيونيست‌هاي مسيحي، هيچ‌كدام از اين موارد، اصل مسئله به شمار نمي‌رود.
هنگامي كه اسرائيل به دليل رفتار خشن با فلسطينيان مورد انتقاد قرار گرفته يا وقتي كه يك سياستمدار دستش در مسائل مالي رو شده است يا زماني كه «موساد»، حقه كثيفي را به كار مي‌بندد، يا نمونه‌هايي از اقدامات وحشي‌گرانه در زندان‌هايش رخ مي‌دهد، صهيونيست‌هاي مسيحي زير سؤال مي‌روند. وقتي خبرهاي بد از راه مي‌رسد، صهيونيسم مسيحي، نمي‌خواهد حساب قومي فرقه‌اي را از سر گيرد تا به اين ترتيب، تشخيص بدهد كه كدام طرفي است.
عقيده صهيونيسم مسيحي، ايجاب مي‌كند كه فراي همه مسائل، دولت اسرائيل در نظر گرفته شود و انجام اين كار،‌ بنا به عقيده صهيونيست‌هاي مسيحي، با خواسته خداوند ناسازگار نيست.
ترجمه: سارا رمضاني

http://www.baztab.com/news/20721.php

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1383ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط حمید |


 
حسن هاشميان hassan_hashemian@yahoo.com
آنچه كه در ذيل مى آيد شمه اى از زد و بندهاى تاريكخانه شبكه تلويزيونى «الجزيره» با پليدترين و جنايتكارترين رژيم در تاريخ منطقه ما است، با اين توضيح كه مديريت الجزيره بر اين پندار بوده است كه «عدى حسين» وارث پدر خواهد شد و براى ساليان سال، كسى از حقيقت اين نوع روابط پنهان آگاه نخواهد شد.
اسناد صوتى و تصويرى مهمى از دفتر عدى فرزند بزرگ صدام حسين به دست آمده است كه نشان مى دهد «جاسم العلى» مدير شبكه تلويزيونى الجزيره در يك وضعيت حقارت آميز براى هر روشنفكر صاحب ضمير در برابر پسر جنايتكار صدام ظاهر شده و با خفت و خوارى به او مى گويد: «من به اينجا آمده ام تا به نقطه نظرات حضرتعالى گوش فرا دهم و رهنمودهاى شما را پى گيرى كنم. اگر همكارى و كمك شما به ما نبود ،هرگز در انجام مسؤوليت و وظايف خود موفق نبوديم» .
براساس اين فيلم مستند كه تاريخ تصويربردارى آن به ماه مارس سال ۲۰۰۰ برمى گردد ،اين نخستين و آخرين ديدار تملق وار مدير شبكه تلويزيونى الجزيره با عدى صدام حسين نبوده است. بلكه بر طبق محاورات صورت گرفته در اين فيلم، مسؤولان الجزيره ارتباط تنگاتنگى با مقامات عاليرتبه سابق عراقى داشته اند و ديدارهاى متوالى براى هماهنگى اهداف تبليغاتى مشترك بين آنان برقرار بود.
روزنامه «الشرق الاوسط» با چاپ بخشهايى از متن اصلى گفت وگوهاى رد وبدل شده در اين فيلم، يك پرده مهمى از ارتباطات پنهان الجزيره با حكومتهاى مستبد و ديكتاتور منطقه را در برابر چشمان خوانندگان خود قرار مى دهد تا نشان دهد برخلاف شعارهاى پر طمطراق اين شبكه درباره آزادى، دفاع از حقوق ملتهاى مظلوم و عدالت اجتماعى، چگونه مديران آن دست در دست جنايتكاران گذاشتند و حقايق مسلم را وارونه نشان دادند و براى در آغوش كشيدن پليدترين موجود بشرى ( عدى صدام حسين ) سر از پا نشناختند.
اين فيلم در نقطه شروع خود «جاسم العلى» مدير وقت الجزيره را با لباس رسمى نشان مى دهد كه وارد دفتر كار عدى شد و با صداى بلند و مكرر مى گويد: خوشا و مرحبا به شما.. حالتان چطور است؟ عدى به شكل پرسش گونه به او پاسخ داد: تو امروز لباس سنتى اعراب را نپوشيدى و با كت و شلوار آمدى؟ جاسم العلى يك بار ديگر تكرار كرد: خوشا و مرحبا به شما .. انشاءالله كه همه چيز بر وفق مراد است؟
در اين لحظه عدى به سوى يك عراقى به نام «شامل» رو كرد و با او احوالپرسى كرد. بر طبق اطلاعات كاملاً موثق، اين شخص همان «شامل سرسم» است كه به توصيه مقامات عراقى به عنوان مدير روابط عمومى تلويزيون الجزيره فعاليت مى كرد و اين جاگيرى در يك سمت كليدى شبكه الجزيره نشان مى دهد كه امثال جاسم العلى تا چه اندازه حاضرند به رهنمودهاى پسر فاسد صدام توجه كنند. اين شخص عراقى به همراه مدير الجزيره به ديدار عدى آمده بود.
در بخش ديگرى از اين فيلم مستند، جاسم العلى به عدى گفت: «... الحمدلله اين زيارت ما موفقيت آميز بود. ديروز با وزير اطلاع رسانى ديدار كرديم ( كار وزير اطلاع رسانى در رژيم سابق عراق سركوب هرگونه حركت مطبوعاتى آزاديخواهانه، سانسور شديد اطلاع رسانى و قالب كردن برنامه تبليغاتى تهوع آور صدام حسين بود) و ديشب با وزير بازرگانى ديدار داشتيم (مهمترين كار وزير بارزگانى سابق عراق قاچاق نفت تحت نظارت مستقيم صدام و پسر بزرگ وى عدى بوده است) الحمدلله اين ديدارها موفقيت آميز بود و انشاءالله همكارى دوجانبه به شكلى پيش رود كه منافع دو طرف تأمين شود!»
عدى پاسخ داد: به يقين چنين خواهد شد. امروز خوشحالم كه شما را مى بينم. فكر مى كنم كه يك سال از آخرين ديدار ما گذشته است.
در بخش ديگرى از فيلم، فرزند صدام از برنامه احمد منصور بنام «بلاحدود» ( به معنى بدون ملاحظه ) كه بيشتر منبر تبليغاتى گروه هاى تندرو در جهان عرب شده است، تقدير مى كند و او را با نام ذكر مى كند. لازم به تذكر است كه احمد منصور هرگونه ارتباط داشتن خود با رژيم سابق بعث را منكر شده است و در انظار عمومى تلاش مى كند خود را فردى ديندار و مؤمن معرفى نمايد.
در يك جاى ديگر «جاسم العلى» خطاب به عدى مى گويد: استاد من .. بنده به صراحت از اعتمادى كه حضرتعالى به من داريد، تشكر مى كنم. بنده نقشى در بنيانگذارى اين «الجزيره» داشتم . اما اگر همكارى و كمك شما نبود به صراحت مى گويم كه چنين كارى محقق نمى شد. بسيارى از برادران كه رهنمود هاى شما را در الجزيره اجرا مى كنند ( منظور برخى از كاركنان الجزيره كه مستقيماً با عدى در ارتباط بودند و اين اعترافى صريح از سوى مدير الجزيره است كه علم به اين نوع از ارتباط را بر زبان خود جارى مى كند ).. ياور ما بودند «.
.. بايد گفت اين فيلم كه در نوع خود كم نظير به حساب مى آيد، مملو از اينگونه اعترافات و روابط پنهانى شبكه الجزيره با حكومتگران سابق عراقى است. روابطى كه تلاش شده مهر انكار بر آنها زده شود يا با وقاحت تمام در سايه شعارهاى عامه پسند و فريبا مستور شود.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1383ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط حمید |

 
 
ينگه دنيا و ايرانيان
آنان سال ها پيش بار سفر بستند و رفتند. خيلى پيشتر از زمانى كه گرين كارت و لاتارى اختراع شده باشد. حتى مى گويند كشتى عظيم و افسانه اى تايتانيك كه هزار و پانصد مسافر را قرار بود به ساحل ينگه دنيا برساند چهار ايرانى را نيز به همراه داشته است. اما ايرانيان پيش از اين تاريخ نيز به آمريكا مهاجرت كرده بودند. در حال حاضر آمار دقيقى از وجود ايرانى هاى مهاجر در كشور پهناور آمريكا موجود نيست. آنچه مسلم است تعداد مهاجران ايرانى در آمريكا بيشتر از تعداد مهاجران ايرانى در ديگر كشورهاست و نسبت افراد تحصيلكرده، بازرگان و صاحب صنعت در آ نها بيش از مهاجران ايرانى در ساير كشورهاست.براساس تحقيقى كه دفتر نمايندگى جمهورى اسلامى ايران نزد سازمان ملل متحد نيويورك انجام داد حدود ۲۴۰ هزار ايرانى داراى تحصيلات عالى در آ مريكا زندگى مى كنند.تاكنون مشخصات حدود صد هزار نفر از ايرانيان ساكن آمريكا جمع آورى شده است. بيشترين رقم ايرانيان حدود ۵۰ هزار نفر در غرب آمريكا و كمترين ميزان دو هزار نفر در غرب ميانه ساكن هستند. بررسى هاى ديگر نشان مى دهد كه ايرانيان مهاجر در ۵۰ ايالت آمريكا پراكنده هستند.با امكانات محدود از طريق مكاتبه، تماس تلفنى و ملاقات هاى حضورى ارتباط با ۱۶ هزار نفر برقرار شده است.براساس بررسى انجام شده ۴۶ درصد از ۱۶ هزار نفر ايرانى كه اطلاعات نسبتاً كافى در مورد آنها موجود است داراى تحصيلات عاليه هستند. قابل توجه است آمارى كه از شركت كنندگان جمهوريخواه ايرانى در انتخابات سال ۱۹۹۹ آمريكا استخراج شده است دقيقاً ميزان درصد ايرانيان با تحصيلات عالى را ۴۶ درصد ذكر كرده است.۲۰ درصد از آنها داراى مدرك دكترا، ۹ درصد دكتراى پزشكى، ۸ درصد فوق ليسانس و ۱۰ درصد از اين تعداد داراى مدرك ليسانس هستند. ۵۳ درصد باقى مانده از اين جمعيت شامل افراد صاحب حرف و صاحبان صنايع و تجارت هستند. با احتساب آمار فوق كه حدود ۲۹ درصد از ۱۶ هزار را نشان مى دهد كه داراى دكترا هستند اين موضوع در خور تامل است.براساس يك بررسى اجمالى و نه دقيق ايرانيان عضو هيات علمى دانشگاه هاى آمريكا حدود يك هزار و ۸۲۶ نفر هستند و پراكندگى آنان در رشته هاى مختلف است. بنابر آمار منتشر شده دفتر شوراى جذب نخبگان تا پايان سال ۱۳۷۲ تعداد دانشياران و استادان شاغل در ايران حدود يك هزار و ۵۰۰ نفر بوده اند، در حالى كه حدود يك هزار و ۸۲۶ نفر عضو هيات علمى ايرانى در آمريكاى شمالى اشتغال دارند كه بيشتر آنها دانشيار و استاد هستند زيرا در سال هاى اخير به علت ركود اقتصادى آمريكا فارغ التحصيلان امكان كمى براى استخدام داشته اند. طبق آخرين بررسى انجام شده تنها حدود يك هزار و ۸۲۶ عضو هيات علمى تمام وقت و رسمى در دانشگاه هاى آمريكا و كانادا تدريس مى كنند كه اين تعداد با احتساب اساتيد نيمه وقت به حدود پنج هزار نفر مى رسد.تعداد كل پزشكان ايرانى مقيم آمريكا حدود ۵ هزار و ۵۰۰ نفر تخمين زده مى شود.تعداد پزشكان ايرانى در سال ۱۳۴۹ در آمريكا يك هزار و ۶۲۹ نفر ذكر شده است. در دهه ۴۰ سالانه به طور متوسط ۱۳۰ نفر پزشك ايرانى به آمريكا مهاجرت كرده اند. اگر همين رقم براى سال هاى ۵۷ _ ۱۳۴۹ (قبل از انقلاب اسلامى) در نظر گرفته شود تعداد پزشكان ايرانى در آمريكا تا سال ۱۳۵۷ برابر با دو هزار و ۶۶۶ نفر بوده و اين تعداد به چهار هزار و ۶۱۶ نفر تا آخر سال ۱۳۷۲ رسيده است. به هر حال روند مهاجرت پزشكان رقم خود را يعنى ۱۳۰ نفر در سال حفظ مى كرد. اما واقعيت امر چنين است كه تعداد متوسط پزشكان مهاجر ايرانى به  آمريكا در دهه ۵۰ (۵۷ _ ۱۳۵۰) قبل از انقلاب بيش از دهه ۴۰ بوده است زيرا فارغ التحصيلان پزشكى ايران در دهه ۵۰ نسبت به دهه ۴۰ افزايش چشمگيرى داشته اند.ايرانيان برون مرز به منظور حفظ و اشاعه فرهنگ ملى در بين خود نسل جديد و معرفى آن به كشور ميزبان تلاش نسبتاً گسترده اى جهت ايجاد مراكز و موسسات فرهنگى و مذهبى، توليد محصولات فرهنگى و تاسيس مدارس هفته اى يك روز آموزش زبان فارسى كرده اند.تاسيس حدود ۹۰ شبكه راديويى، ۲۹ برنامه راديو فارسى، ۹۰ نشريه، ۱۴ سازمان سياسى، ۱۹ انجمن علمى _ صنعتى و ۳ سازمان ورزشى از جمله اين فعاليت هاست. در حال حاضر در كاليفرنيا ۳۵ سازمان اجتماعى، ۳۸ سازمان فرهنگى، ۶ مركز اسلامى كه فهرست آنها در اختيار است تاسيس شده است. اخيراً مسئولان تعدادى از اين سازمان   هاى اجتماعى و بنيادهاى فرهنگى به اين نتيجه رسيده اند كه اتحاديه اى با مشاركت نمايندگان اين نوع انجمن ها جهت  هماهنگى فعاليت ها تاسيس كنند.يك بررسى اجمالى نشان مى دهد كه طى سه سال گذشته مسافرت ايرانى  ها از آمريكا به ايران چهار برابر شده است. ايرانى ها در آمريكا از لحاظ رتبه اجتماعى در سطح بسيار بالايى قرار دارند. بهترين پزشكان و جراحان ايرانيان هستند و دانشمندان زيادى از جمله دكتر نادرى در سازمان   هاى تخصصى مانند ناسا حضور دارند كه باعث مباهات است.ايرانيان در آمريكا، ايرانيان موفقى هستند هم در صحنه هاى علمى و هم در صحنه تجارت. در بسيارى از ايالت  ها اگر ايرانيان سرمايه هاى خود را از گردونه خارج كنند اقتصاد آن ايالت يا ناحيه فلج خواهد شد. اما يك نكته حائز اهميت است و آن اينكه چنددرصد اين ايرانى  ها با گرين كارت و لاتارى مهاجرت كرده اند. درصد قابل توجهى از آ نان كسانى هستند كه به واسطه درجه علمى يا سرمايه اقتصادى شان پذيرش و اقامت گرفته اند.
http://www.sharghnewspaper.com/831101/html/spc2.htm
به نقل از وبلاگ:iran
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1383ساعت 2:57 قبل از ظهر توسط حمید |

 

روز عرفه امام حسين عليه السلام، در كنا كوه عرفه كه همه ي حاجيان در آنجا هستند، مناجات زيبايي با خدا دارد.چند جمله از آن را مي آورم.

                                                                           

خدايا، تو:

نعمت دادي، احسان كردي، زيبايي بخشيدي، فضيلت دادي، روزي عنايت كردي، توفيق دادي، پناه دادي، حمايتم كردي و از گناهانم پرده پوشي كردي.

خداي من:

اگر آنچه تو از من مي داني، ديگران نيز مي دانستند، هرگز به روي من نگاه نمي كردند و طردم مي نمودند، ولي تو هماره پرده پوشي كردي.

اما، من:

بد كردم، غفلت ورزيدم، پيمان شكني كردم، وعده هاي عمل نكرده داشتم و گناهها نمودم.

ولي:

خدايا، همين من توبه كردم و به درگاهت برگشته ام. مي دانم كه با آغوش باز از من استقبال مي كني. چون هر چه باشد، تو خداي مني!

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1383ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط حمید |

 

اگر به فرض که هيچ دليلي بر حقانيت و صلاحيت امام حسين(ع) نباشد، بعد آدم يك بار دعاي عرفه بخواند، مي‌شود به «حسين» ايمان نياورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟ ديوانه‌اش نشود؟ آيا چنين چيزي امكان دارد؟
«حمد و سپاس خدايي را سزاست که تير حتمي قضايش را هيچ سپري نمي‌شکند و لطف و محبت و هدايتش را هيچ مانعي باز نمي‌دارد و هيچ آفريده‌اي به پاي شباهت مخلوقات او نمي‌رسد.
...جهل و ناداني من و عصيان و گستاخي من، تو را باز نداشت از اينکه راهنمايي‌ام کني به سوي صراط قربتت و موفقم گرداني به آنچه رضا و خشنودي توست.
پس
هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتي؛
هرچه از تو خواستم، عنايتم فرمودي؛
هرگاه اطاعتت کردم، قدرداني و تشکر کردي؛
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمتهايم افزودي؛
و اينها همه چيست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بي‌پايان تو!؟
... من کدام يک از نعمت‌هاي تو را مي‌توانم بشمارم يا حتي به ياد آورم و به خاطر بسپارم؟
... خدايا! الطاف خفيه‌ات و مهرباني‌هاي پنهاني‌ات بيشتر و پيشتر از نعمتهاي آشکار توست.
...خدايا ! من را آزرمناک خويش قرار ده آن‌سان که انگار مي‌بينمت.
من را آنگونه حيامند کن که گويي حضور عزيزت را احساس مي‌کنم.
خدايا!
من را با تقواي خودت سعادتمند گردان
و با مرکب نافرماني‌ات به وادي شقاوت و بدبختي‌ام مکشان.
در قضايت خيرم را بخواه
و قدرت برکاتت را بر من فروريز تا آنجا که تأخير را در تعجيل‌هاي تو و تعجيل را در تأخيرهاي تو نپسندم.
آنچه را که پيش مي‌اندازي دلم هواي تاخيرش را نکند
و آنچه را که بازپس مي‌نهي من را به شکوه و گلايه نکشاند.
...پروردگار من!
... من را از هول و هراس‌هاي دنيا و غم و اندوه‌هاي آخرت، رهايي ببخش
و من را از شر آنان که در زمين ستم مي‌کنند در امان بدار.
...خدايا!
به که واگذارم مي‌کني؟
به سوي که مي‌فرستي‌ام؟
به سوي آشنايان و نزديکان؟ تا از من ببرند و روي بگردانند؛
يا به سوي غريبان و غريبه‌گان تا گره در ابرو بيافکنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان که ضعف مرا مي‌خواهند و خواري‌ام را طلب مي‌کنند؟
... من به سوي ديگران دست دراز کنم؟ در حالي که خداي من تويي و تويي کارساز و زمامدار من.
...اي توشه و توان سختي‌هايم!
اي همدم تنهايي‌هايم!
اي فريادرس غم‌ها و غصه‌هايم!
اي ولي نعمت‌هايم‌!
...اي پشت و پناهم در هجوم بي‌رحم مشکلات!
اي مونس و مأمن و ياورم در کنج عزلت و تنهايي و بي‌کسي! اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگي! اي کسي که هر چه دارم از توست و از کرامت بي‌انتهاي تو!
...تو پناهگاه مني؛
تو کهف مني؛
تو مأمن مني؛
وقتي که راه‌ها و مذهب‌ها با همه فراخي‌شان مرا به عجز مي‌کشانند و زمين با همه وسعتش، بر من تنگي مي‌کند، و...
...اگر نبود رحمت تو، بي‌ترديد من از هلاک‌شدگان بودم
و اگر نبود محبت تو، بي‌شک سقوط و نابودي تنها پيش‌روي من مي‌شد.
...اي زنده!
اي معناي حيات؛ زماني که هيچ زنده‌اي در وجود نبوده است.
...اي آنکه:
با خوبي و احسانش خود را به من نشان داد
و من با بدي‌ها و عصيانم، در مقابلش ظاهر شدم.
...اي آنکه:
در بيماري خواندمش و شفايم داد؛
در جهل خواندمش و شناختم عنايت کرد؛
در تنهايي صدايش کردم و جمعيتم بخشيد؛
در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند؛
در فقر خواستمش و غنايم بخشيد؛
...من آنم که بدي کردم من آنم که گناه کردم
من آنم که به بدي همت گماشتم
من آنم که در جهالت غوطه‌ور شدم
من آنم که غفلت کردم
من آنم که پيمان بستم و شکستم
من آنم که بدعهدي کردم ...
و ... اکنون بازگشته‌ام.
بازآمده‌ام با کوله‌باري از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر اي خداي من!
ببخش اي آنکه گناه بندگان به او زيان نمي‌رساند
اي آنکه از طاعت خلايق بي‌نياز است و با ياري و پشتيباني و رحمتش مردمان را به انجام کارهاي خوب توفيق مي‌دهد.
...معبود من!
اينک من پيش روي توأم و در ميان دست‌هاي تو.
آقاي من!
بال گسترده و پرشکسته و خوار و دلتنگ و حقير.
نه عذري دارم که بياورم نه تواني که ياري بطلبم،
نه ريسماني که بدان بياويزم
و نه دليل و برهاني که بدان متوسل شوم.
چه مي‌توانم بکنم؟ وقتي که اين کوله‌بار زشتي و گناه با من است!؟
انکار!؟
چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعي دارد وقتي که همه اعضاء و جوارحم، به آنچه کرده‌ام گواهي مي‌دهند؟
...خداي من!
خواندمت، پاسخم گفتي؛
از تو خواستم، عطايم کردي؛
به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛
به تو تکيه کردم، نجاتم دادي؛
به تو پناه آوردم، کفايتم کردي؛
خدايا!
از خيمه‌گاه رحمتت بيرونمان نکن.
از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
...اي خداي مهربان!
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش
و جسم و دينم را سلامت بدار
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل کن
و از آتش جهنم رهايم ساز.
...خداي من!
اگر آنچه از تو خواسته‌ام، عنايت فرمايي، محروميت از غير از آن، زيان ندارد
و اگر عطا نکني هرچه عطا جز آن منفعت ندارد.
يا رب! يا رب! يا رب!
...خداي من!
اين منم و پستي و فرومايگي‌ام
و اين تويي با بزرگي و کرامتت
از من اين مي‌سزد و از تو آن ...
...چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال مني.
...خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي که من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده‌اي با اين همه کار بد که من مي‌کنم و اين همه زشتي کردار که من دارم.
...خداي من!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصله‌اي که من از تو گرفته‌ام.
...تو که اين قدر دلسوز مني! ...
...خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟
تو کي غايب بوده‌اي که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بوده‌اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
...کور باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند.
کور باد نگاهي که ديده‌باني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجره‌اي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانکار باد سوداي بنده‌اي که از عشق تو نصيب ندارد.
...خداي من!
مرا از سيطره ذلتبار نفس نجات ده و پيش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشيند از شک و شرک، رهايي‌ام بخش.
...خداي من!
چگونه نااميد باشم، در حالي که تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم، چگونه خواري پذيرم که تو تکيه‌گاه مني!
اي آنکه با کمال زيبايي و نورانيت خويش، آنچنان تجلي کرده‌اي که عظمتت بر تمامي ما سايه افکنده....
يا رب! يا رب! يا رب!».
يا ثارالله يا سيدالشهداء يا اباعبدالله الحسين ادرکني و اشفع لنا عند الله ...
(برادران و خواهران! عاجزانه از شما التماس دعا دارم، دعا کنيد خداي مهربان، حج و کربلا را روزي‌ام کند).

http://www.baztab.com/news/20739.php
به نقل از وبلاگ http://earanian.blogfa.com/
+ نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1383ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط حمید |

روزنامه ایران:براساس نتايج حاصل از «پيمايش ملى ارزشها و نگرشهاى جوانان» كه توسط سازمان ملى جوانان انجام شده است، اكثر جوانان پاسخ دهنده، برداشتهاى بدبينانه اى نسبت به جامعه خود دارند و حدود ۸۳درصد آنان معتقدند درجامعه ما پول حرف اول را مى زند.
براين اساس، ۵۹درصد پسران و ۵۷درصد دختران معتقدند: «هركس بايد به فكر خودش باشد» . ۶۸درصد پسران و ۶۳درصد دختران فكرمى كنند «درجامعه ما رابطه بر ضابطه حاكم است» و ۷۹درصدپسران و ۸۲درصد دختران عقيده دارند «مردم در روابط اجتماعى خود صادق و يكرنگ نيستند.»
< نيمى از پاسخ دهندگان از زندگى شان راضى اند
پيداكردن شغل مناسب مهمترين نگرانى جوانان راتشكيل مى دهد. اين موضوع از سوى ۴۰‎/۲ درصد از پاسخ دهندگان ذكرشده است.
مسائل تحصيلى و كنكور (۱۷‎/۹درصد) و مسائل مالى و اقتصادى (۵‎/۲درصد) در رديف دوم وسوم قراردارند. فقط ۴‎/۴ درصد از پاسخ دهندگان از ازدواج به عنوان نگرانى عمده خود يادكرده اند.
مهمترين هدف و خواسته اكثريت افراد موردبررسى ادامه تحصيل (۲۳‎/۹ درصد) و پيداكردن شغل (۲۳‎/۲ درصد) ذكرشده است. پولدارشدن (۶‎/۸ درصد)، افزايش مهارت (۹‎/۵درصد)، رسيدن به پست بالا (۶‎/۸ درصد) و خدمت به مردم (۷‎/۷ درصد) توسط اقليت قابل توجهى به عنوان مهمترين هدف زندگى اعلام شده است. جالب است كه ازدواج به عنوان يك هدف مهم فقط توسط ۵‎/۳ درصد پاسخ دهندگان ذكرشده است. اين درحالى است كه مسؤولان غالباً ازدواج را ازجمله مسائل اولويت دار درنظرمى گيرند.
تقريباً يك چهارم پاسخ دهندگان (۲۵‎/۸ درصد پسران و ۲۹‎/۵ درصد دختران) ميزان دسترسى خود را به خواسته هايشان درزندگى زياد يا خيلى زياد ارزيابى كرده اند. تعدادكسانى كه دستيابى خود را كم يا خيلى كم ارزيابى كرده اند تاحدودى درهمين حد است: (۲۵‎/۶ درصد پسران و ۲۱‎/۳ درصد دختران) .
حدود نيمى از پاسخ دهندگان (۴۵درصد پسران و ۵۰‎/۵ درصد دختران) رضايت خود را از زندگى خيلى زياد و زياد و حدود يك سوم آنان (۱۶‎/۳ درصد پسران و ۱۱‎/۹ درصد دختران) ميزان رضايت خود را از زندگى كم يا خيلى كم اعلام كرده اند.
<تأمين شغل، مهمترين وظيفه دولت
براساس اين نظرسنجى، ازنظر اكثر پاسخ دهندگان (۵۹‎/۱ درصد از پسران و ۴۴درصد از دختران) تأمين شغل و امنيت شغلى مهمترين وظيفه دولت درقبال جوانان است. ارزيابى آنان از وضع كشور به لحاظ اقتصادى، سياسى، دينى، بهداشتى و آموزشى، درمجموع از نماى نيمه روشنى از آينده حكايت دارد.
بيش از ۴۰ درصد (۴۴‎/۹ درصد پسران و ۴۲‎/۷ درصد دختران) وضع اقتصادى كشور را بد يا خيلى بد دانسته اند و درمقابل ۲۷ درصد پسران و ۲۴‎/۷ درصد دختران وضع اقتصادى را خوب يا خيلى خوب ارزيابى كرده اند.
۳۵‎/۳ درصد پسران و ۳۳‎/۱ درصد دختران، حدود يك سوم پاسخ دهندگان، وضع سياسى كشور را خوب يا خيلى خوب و ۳۱‎/۱ درصدپسران و ۲۷‎/۸ درصد دختران (كمى بيش از يك چهارم) آن را بد يا خيلى بد ارزيابى كرده اند.
يك سوم جوانان ۳۴‎/۵۱ درصد پسران و ۲۹‎/۶ درصد دختران) وضع دينى كشور را خوب يا خيلى خوب و يك چهارم پاسخ دهندگان (۲۶‎/۵ درصد پسران و ۳۰‎/۸درصد دختران) آن را بد يا خيلى بد ارزيابى كرده اند. بيش از دو پنجم جوانان پاسخگو (۴۵‎/۹درصد پسران و ۴۴‎/۱ درصد دختران) وضع بهداشتى كشور را خوب يا خيلى خوب و كمتر از يك پنجم آنان (۱۸‎/۶ درصد پسران و ۱۸‎/۳ درصد دختران) آن را بد يا خيلى بد دانسته اند.
وضع آموزشى كشور از نظر نزديك به نصف گروه مورد مطالعه (۴۵‎/۸درصد پسران و ۵۱درصد دختران) خوب يا خيلى خوب و از نظر ۱۶‎/۶ درصد پسران و ۱۵‎/۸ درصد دختران كمتر از يك پنجم پاسخ دهندگان، بد يا خيلى بد بوده است. بيش از سه چهارم پاسخ دهندگان (۷۶‎/۷درصد پسران و ۷۷‎/۳درصد دختران) وضع شغلى (يا امكان اشتغال) جوانان را بد يا بسيار بد ارزيابى كرده اند. بيش از دو پنجم جوانان (۳۹‎/۵درصد پسران و ۴۳‎/۳ درصد دختران) آينده شغلى خود را روشن نمى بينند گرچه تقريباً به همين تعداد (۴۱‎/۵درصد پسران و ۳۶‎/۸ درصد دختران) با اين نظر مخالفند وخوشبين هستند. اكثريت قاطع پاسخگويان (۸۲درصد پسران و ۸۵درصددختران) معتقدند كه بدون پارتى بازى امكان پيدا كردن كار وجود ندارد.
<اوقات فراغت؛ يك چهارم پاسخ دهندگان راضى اند
حدود يك سوم پاسخ دهندگان از نحوه گذران اوقات فراغت خود، كم يا خيلى كم رضايت دارند. تقريباً يك چهارم گروه مورد مطالعه (۳۵‎/۴درصد مردان و ۲۲‎/۳درصد دختران) از نحوه گذران اوقات فراغت خود رضايت دارند. دوسوم افراد مورد بررسى (۶۹‎/۶درصد مردان و ۶۱‎/۷درصد زنان) دولت را مسؤول اصلى تدارك برنامه هاى اوقات فراغت جوانان مى دانند.
بيش از ۹۰ درصد افراد مورد مطالعه براى گذران اوقات فراغت به تلويزيون دسترسى دارند.كمى بيش از نصف پاسخ دهندگان (۵۵‎/۵درصد پسران و ۵۶‎/۱درصد دختران) از دسترسى به ويدئو و تقريباً يك چهارم آنان از داشتن آلات موسيقى خبر داده اند.
همچنين ۴۴‎/۶ درصد پسران و ۳۵‎/۴ درصد دختران گفته اند براى گذران اوقات فراغت به كامپيوتر دسترسى دارند.
۱۳‎/۱ درصد پسران و ۹‎/۳ درصد دختران پاسخ دهنده گفته اند كه به ماهواره دسترسى دارند. اما يك چهارم پاسخ دهندگان از دسترسى به اينترنت براى گذران اوقات فراغت صحبت كرده اند.
بيش از نصف پاسخ دهندگان (۵۷‎/۳ درصد) علاقه دارند اوقات فراغت خود را با اعضاى خانواده بگذرانند. اين تمايل در ميان دختران بسيار بيشتر است. نزديك به يك چهارم (۲۳‎/۸ درصد ) علاقه دارند اوقات فراغت خود را با دوستان بگذرانند كه اين علاقه در ميان پسران بسيار قوى تر است.

< دختران، ۵ برابر بيشتر از پسران از هويت جنسى خود ناراضى اند
دختران پاسخگو ۵برابر بيشتر از پسران از هويت جنسى خودناراضى اند؛ ۴۱‎/۹ درصد در برابر ۸‎/۸ درصد. در مجموع، بيش از يك چهارم افراد موردمطالعه از هويت جنسى خود ناراضى اند و آرزو دارنداز جنس مخالف بودند.
كمى بيش از نصف پسران (۵۵‎/۴ درصد) و ۷۰‎/۵ درصد دختران پاسخگو معتقدند در جامعه ما تبعيض جنسى ضدزنان وجود دارد. با اين وجود ۶۹‎/۳ درصد پسران معتقدند در شرايط مساوى بايد اولويت بيشتر با استخدام مردان باشد. ۴۱درصد دختران نيز با اين گزينه موافقت كرده اند.
< جهانى شدن و جوانان
براساس اين نظرسنجى ، ۵۵ درصد پسران و ۴۴‎/۶ درصد دختران پاسخگو معتقدند «ماهواره باعث بالارفتن اطلاعات مردم مى شود.» ۵۲ درصد پسران و ۴۱‎/۶ درصد دختران نيز معتقدند مى توان باتوجه به مزاياى ماهواره از معايب آن صرف نظر كرد.
۶۱ درصد پسران و ۴۹ درصد دختران پاسخ دهنده با اين گزينه كه «جهانى شدن عامل صلح بيشتر بين كشورها خواهد شد» ، موافقت كرده اند. ۴۰‎/۵ درصد پسران و دختران پاسخگو با اين برداشت كه «وابستگى كشورها به استكبار جهانى هدف جهانى شدن است» مخالفند. در حالى كه حدود يك پنجم افراد موردبررسى (نيمى از موافقان) با اين برداشت مخالفند. ۵۰‎/۲ درصد پسران و ۴۵‎/۳ درصد دختران معتقدند جهانى شدن باعث بهبود وضع زندگى مردم خواهد شد. كمتر از يك چهارم پاسخ دهندگان معتقدند «جهانى شدن باعث تضعيف هويت ملى كشورها خواهد شد» . يك سوم پاسخ دهندگان با اين عقيده مخالفند.
< افتخار به ايرانى بودن
۸۵ درصد پسران و ۸۸ درصد دختران به ايرانى بودن خود افتخار مى كنند. ۷۸ درصد پسران و ۸۱ درصد دختران حاضرند براى دفاع از ايران ، هركارى بكنند. ۸۴ درصد پسران و ۸۶ درصد دختران توهين به ايران وايرانى بودن را تحمل نمى كنند.
به رغم احساسات ميهن پرستانه ،اقليت قابل توجهى از جوانان (۳۸‎/۴درصد پسران و ۳۳‎/۵ درصد دختران ) عقيده دارند كه فرهنگ ايرانى عقب مانده است. هرچند ۴۵ درصد پسران و ۴۹ درصد دختران با اين عقيده مخالفند . ۵۰‎/۴ درصد پسران و ۳۹ درصد دختران از فرصت مهاجرت به خارج استقبال مى كنند. جالب اينكه اين علاقه به مهاجرت درميان نوجوانان بيشتر است (۵۲‎/۶ درصد پسران و ۴۵ درصد دختران ) و در سنين ۲۵ـ 29 كمتر مى شود (۴۷‎/۳ درصد پسران و ۳۳‎/۷ درصد دختران).
پيمايش ملى ارزشها و نگرشهاى جوانان ايران در سطح كشور در مراكز ۳۰ استان صورت گرفته است . نمونه مورد بررسى اين پيمايش ، ۱۵ هزار و ۶۵۰ نفر به عنوان نمايندگان جوانان ۱۵ـ ۲۹ سال با تركيب جنسى ۵۱‎/۷ درصد دختر و ۴۸‎/۳ درصد پسر بوده است. ۴۲‎/۷ درصد پاسخ دهندگان در سنين ۱۹ـ۱۵ ، ۴۱‎/۶ درصد در سنين ۲۰ـ ۲۴ و ۱۵‎/۷ درصد در سنين ۲۵ ـ۲۹ قرار دارند.
http://news.iran-emrooz.de/more.php?id=10492_0_7_0_M
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1383ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط حمید |