تبليغاتX
culture
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشــم
نبود بر سر آتش ميسرم کـه نجوشــم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمايل تو بديدم نه صبر ماند و نه هــوشم

حکايتي ز دهانت به گوش جـــان آمد
دگـر نصيحت مردم حکايتست به گوشم

مگـــر تو روي بپوشي و فتنه بازنشاني
کـه من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم

من رميده دل آن به کـــه در سماع نيايم
کـه گر به پاي درآيم به در برند به دوشم

بيا به صلحِ من امروز در کــنار من امشب
که ديده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مــرا به هيچ بدادي و من هـنوز برآنم
کــه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم

به زخم خورده حکايت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کــند چو من بخروشم

مرا مگوي که سعدي طريق عشق رها کن
سخن چه فايده گفـتن چو پند مي ننيوشم؟

به راه بـاديه رفتن به از نشستن بـاطل
وگــر مراد نيابم به قدر وسع بکوشم

سعدي
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط حمید |

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط حمید |